لغتنامه

تأخر: lag

ارتباطات منطقي كه باعث تأخير در وظايف متوالي مي‌گردد. براي مثال در وابستگي پايان به شروع با تأخر ده روزه، فعاليت بعدي نمي‌تواند تا 10 روز بعد از اتمام فعاليت پيش‌نيازي خود شروع شود.

تأخر: Lag

ميزان زمان بعد از شروع يك فعاليت يا پايان آن و قبل از اينكه فعاليت بعدي بتواند شروع شده يا پايان يابد.ارتباطات منطقي كه باعث تأخير در وظايف متوالي مي‌گردد. براي مثال در وابستگي پايان به شروع با تأخر ده روزه، فعاليت بعدي نمي‌تواند تا 10 روز بعد از اتمام فعاليت پيش‌نيازي خود شروع شود.ارتباط منطقي بين آغاز و پايان يك فعاليت و آغاز و پايان فعاليت ديگر.تاخير زماني بين آغاز يا پايان يك فعاليت و آغاز يا پايان فعاليت‌هاي بعد از آن. در نمودار شبكه، تاخير متحمل‌شده بين دو فعاليت خاص يا حداقل انحراف زماني بين پايان يك فعاليت و پايان فعاليتي كه با آن تداخل دارد.

تأسيسات: Facilities

تأسيسات تميزكاري: bailing plant

تأمين عمومي: general provisions

شروط الزامي (قانوني يا حقوقي) خاص هر نوع پيمان كه گاهي توضيح واضحات ناميده مي‌شود.

تأمين عمومي: General Provisions

شروط الزامي (قانوني يا حقوقي) خاص هر نوع پيمان که گاهي توضيح واضحات ناميده مي‌شود.

تأمين كنندگان: Suppliers

تأمين مالي: financing

شامل روش‌ها و فنون مرتبط با تامين سرمايه و منابع مالي (سهام، اوراق قرضه، وام و ...) مورد نياز پروژه.

تأمين مالي: funding

مقدار پول مورد نياز براي مديريت يك پروژه.

تأمين مالي: Financing

شامل روش‌ها و فنون مرتبط با تامين سرمايه و منابع مالي (سهام، اوراق قرضه، وام و ...) مورد نياز پروژه.

تأمين مالي: Funding

مقدار پول مورد نياز براي مديريت يک پروژه.

تأمين مالي فزاينده: incremental funding

شرايط (يا اسناد) تأمين بودجه براي پروژه بر اساس اجبارات تخميني در يك سال مالي، هنگامي كه اين تخمين تنها بخشي از اجبارات را برآورده مي‌كند. تأمين مالي فزاينده بيشتر براي تحقيق و توسعه مورد استفاده قرار مي‌گيرد نه براي توليد. همچنين منابع مالي بر اساس زمانِ

تأمين مالي فزاينده: Incremental Funding

شرايط (يا اسناد) تأمين بودجه براي پروژه بر اساس اجبارات تخميني در يک سال مالي، هنگامي که اين تخمين تنها بخشي از اجبارات را برآورده مي‌کند. تأمين مالي فزاينده بيشتر براي تحقيق و توسعه مورد استفاده قرار مي‌گيرد نه براي توليد. همچنين منابع مالي بر اساس زمانِ سپري شده يا دستيابي به وقايع اصلي خاصي تأمين مي‌شوند.

تأمين نيروي انساني: Staffing

تأمين نيروي انساني دفتري و كارگاهي: Home office and field staffing

تأييد هزينه کلي نصب: TIC Validation

تأييديه مطابقت: certificate of conformance

بيانيه‌اي مكتوب از طرف پيمانكار، در صورت مجاز شناخته‌شدن در پيمان، كه تأييد مي‌كند مواد و خدمات با الزامات پيمان مطابقت دارند.

تأييديه مطابقت: Certificate Of Conformance

بيانيه‌اي مکتوب از طرف پيمانکار، در صورت مجاز شناخته‌شدن در پيمان، که تأييد مي‌کند مواد و خدمات با الزامات پيمان مطابقت دارند.

تئودوليت‌، دوربين‌ مهندسي‌، زاويه‌سنج‌ ط‌ول‌ ياب‌: Theodolite

تئوري قيود: Theory of Constraints (TOC)

فلسفه برنامه‌ريزي كارخانه و كنترل موجودي كه دكتر اِلي گولدرات آن را پيشنهاد داد. هدف آن اصلاح جريان كارخانه و كاهش سطح موجودي با استفاده از تشخيص ماهيت احتمالي موقعيت‌هاي كاري وابسته به يكديگر است. چهار گام زير در اين نظريه به كار مي‌روند: 1-شناسايي سامانه

تئوري قيود: Theory Of Constraints (TOC)

فلسفه برنامه‌ريزي كارخانه و كنترل موجودي كه دكتر اِلي گولدرات آن را پيشنهاد داد. هدف آن اصلاح جريان كارخانه و كاهش سطح موجودي با استفاده از تشخيص ماهيت احتمالي موقعيت‌هاي كاري وابسته به يكديگر است. چهار گام زير در اين نظريه به كار مي‌روند: 1-شناسايي سامانه/ فرآيند و قيود آن 2-تلاش براي تعيين بحراني‌ترين قيود و پافشاري براي بيشترين عملكرد 3-تشويق ديگران به پيروي از قيود به منظور بهره‌برداري از قيود بحراني 4-تلاش به منظور تسهيل عملكرد ارزيابي‌شده جديد. براي انجام مورد چهار، به گام يك برگرديد و قيود بحراني جديد را مورد توجه قرار دهيد. هنگامي‌كه قيد بحراني برطرف شد، قيد جديدي ايجاد مي‌شود و جاي آن را پر مي‌كند. اين فرآيند ادامه مي‌يابد تا پايين‌ترين سطح قيد كه مي‌تواند بر كل سامانه اثر گذارد، شناسايي شود. از آنجايي‌كه قيد كليدي (طبق نظريه قيود) در مديريت پروژه، مدت پروژه را معين مي‌كند، با توجه به آن مسير بحراني پروژه محاسبه مي‌شود. نظريه قيود در رويكرد زنجيره بحراني به عنوان جايگزيني براي روش مسير بحراني و فن بازنگري و ارزيابي برنامه، مورد استفاده قرار مي‌گيرد تا با استفاده از كاربرد و كنترل منابع بحراني، مدت پروژه را تعيين كند.

تئوري- نظريه: Theory

تا اندازه‌اي‌ سفيد، نزديك‌ به‌سفيد، نسبتاسفيد: Whitish

تا انزمان‌، پيس‌ از انوقت‌: Theretofore

تا ان‌ زمان‌، تا ان‌ موقع‌، تاقبل‌ از ان‌: Thitherto

تا اينكه‌، براي‌ اينكه‌: In Order That

تا زانو، بزانو رسيده‌: Knee High

تا شو، بازو بسته‌ شونده‌، شيرجه‌ رفتن‌ چاقوي‌ بزرگ‌ جيبي‌، قلمتراش‌، با چاقو بريدن‌، بدنبال: Jackknife

تا ميخ‌ روي‌ ان‌ بكوبند، باميخ‌ پرچ‌ بهم‌ متصل‌ كردن‌ ميخ‌ پرچي‌ كه‌ دو چيز را روي‌ هم‌ نگاه‌ ميدارد (nip.d , نيز خوانده‌ميشود)، قط‌عه‌ چوبي‌كه‌ در ديوار مي‌ گذارند ,: Dowel

تا، تا كردن‌: Fold

تا، تااينكه‌، وقتي‌ كه‌، تا وقتي‌ كه‌: Until

تائب‌: Repentant

تااخرين‌ نفس‌ دنبال‌ كردن‌، مندرس‌، كهنه‌: Run Down

تاانجاييكه‌، بط‌وريكه‌، شايسته‌: Qua

تابان‌: Agleam

تابان‌، مشعشع‌، زيرك‌، بااستعداد، برليان‌، الماس‌ , درخشان‌: Brilliant

تابستان‌ را بحال‌ رخوت‌ گذراندن‌ تابستان‌ را گذراندن‌، (ج‌.ش‌.) رخوت‌ تابستاني‌ داشتن: Aestivate

تابستان‌، تابستاني‌، چراندن‌، تابستان‌ را بسر بردن ييلاق‌: Summer

تابستان‌، شبيه‌ تابستان‌، تابستاني‌: Summery

تابش الكترومغناطيسي: Electromagnetic radiation

تابش‌ افتاب‌: Solarization

تابش‌ افتاب‌، نور افتاب‌: Sunshine

تابش‌، تلالو، درخشندگي‌، درخشش‌، براق‌ شدن‌، برق‌ زدن درخشيدن‌: Glitter

تابش‌، درخشندگي‌: Coruscation

تابش‌، درخشندگي‌، برق‌، زيركي‌، استعداد: Brilliance

تابش‌، درخشندگي‌، شكوه‌: Effulgence

تابعيت‌، تبعيت‌، وفاداري‌، بيعت‌: Allegiance

تابعي‌، وظ‌يفه‌ مندي‌، در حال‌ كار: Functional

تابع‌ ابتدايي‌: Elementary Function

تابع‌ استانه‌اي‌: Threshold Function

تابع‌ انتقال‌: Transfer Function

تابع‌ بازگشتي‌: Recursive Function

تابع‌ بولي‌: Boolean Function

تابع‌ تعريف‌ شده‌: Defined Function

تابع‌ توكار: Built In Function

تابع‌ حالت‌ بعدي‌: Next State Function

تابع‌ راه‌گزين‌: Switching Function

تابع‌ زا، مولد تابع‌: Function Generator

تابع‌ شايع‌، روي‌ داد، واقعه‌، حادثه‌، ضمني‌، حتمي‌ وابسته: Incident

تابع‌ شفر: Sheffer Function

تابع‌ كامل‌: Total Function

تابع‌ كمين‌: Minimal Function

تابع‌ محاسبه‌ پذير: Computable Function

تابع‌ مشخصه‌: Characteristic Function

تابع‌ منط‌قي‌: Logic Function

تابع‌ منط‌قي‌: Logical Function

تابع‌ مولد، تابع‌ زاينده‌: Generating Function

تابع‌ پله‌اي‌: Step Function

تابع‌ چند جمله‌اي‌: Polynomial Function

تابع‌، تابع‌ منط‌قه‌ ياقسمت‌ ديگري‌، دستيار: Suffragan

تابع‌، رام‌ شدني‌، قابل‌ جوابگويي‌، متمايل‌: Amenable

تابع‌، رعيت‌، تبعه‌ يك‌ كشور، شهروند: Citizen

تابع‌، زيردست‌، افسر جزء، مادون‌، فرعي‌: Subaltern

تابع‌، كاركرد، وظ‌يفه‌، كار، كار ويژه‌، پيشه‌، مقام رسمي‌ ماموريت‌، عمل‌، ايفاء، عمل‌ كردن‌، وظ‌يفه‌ داشتن‌، ايين‌ ,: Function

تابع‌، مادون‌، تبعي‌: Subordinative

تابع‌، مادون‌، مرئوس‌: Subordinate

تابع‌، وظ‌يفه‌، كار كردن‌: Function

تابلو اعلان‌، تير حامل‌ اعلان‌، تابلو راهنما: Signpost

تابلو نگاره‌اي‌: Graphic Panel

تابلو، صفحه‌ هيئت‌: Panel

تابلوي‌ جلو دار: Front Panel

تابلوي‌ سرهم‌ بندي‌: Patch Panel

تابلوي‌ كنترل‌، صفحه‌ كنترل‌: Control Panel

تابلوي‌ نگهداشت‌: Maintenance Panel

تابناكي‌، (فيزيك‌) پديده‌ نورافشاني‌ جسمي‌ پس‌ از قرار , گرفتن‌ درمعرض‌ تابش‌ اشعه‌، شب‌ تابي‌: Luminescence

تابناك‌، روشن‌ وشفاف‌: Lucent

تابناك‌، روشن‌، درخشان‌، تابان‌، افتابي‌، زرنگ‌، باهوش‌: Bright

تابناك‌، متشعشع‌، پر جلا، درخشنده‌، شعاعي‌، ساط‌ع‌: Radiant

تابنده‌ (مثل‌ فسفر)، شب‌ تاب‌، درخشان‌: Phosphorescent

تابندگي‌ فسفري‌، روشنايي‌، شب‌ تابي‌: Phosphorescence

تابوت‌: Coffin

تابوت‌ سنگ‌ اهكي‌، تابوت‌، گوشتخوار: Sarcophagus

تابوت‌ يا عماري‌: Catafalque

تابيدن‌، برق‌ زدن‌، درخشيدن‌: Coruscate

تابيدن‌، درخشيدن‌، نورافشاندن‌، براق‌ كردن‌، روشن‌ شدن روشني‌، فروغ‌، تابش‌، درخشش‌: Shine

تابيدن‌، پرتو افكندن‌، شعاع‌ افكندن‌، متشعشع‌ شدن‌: Radiate

تابيدن‌، پيچ‌ دار كردن‌ پيچ‌، تاب‌، نخ‌ يا ريسمان‌ تابيده‌، پيچ‌ خوردگي‌، پيچيدن: Twist

تاب‌ اورنده‌، متحمل‌: Sustainer

تاب‌ خوردن‌ تلوتلو خوردن‌، بنوسان‌ دراوردن‌، تاب‌ دادن غارت‌، گودال‌، استخر، كوله‌ پشتي‌: Swag

تاب‌ دار، پيچ‌ خورده‌، پيچ‌ دار، منحرف‌، تابيده‌: Twisty

تاب‌ چيزي‌ رااوردن‌ تحمل‌ كردن‌، بردباري‌ كردن‌دربرابر، ط‌اقت‌ چيزي‌ راداشتن: Endure

تاب‌، پيچ‌، موج‌، اشاره‌، رخنه‌ يابي‌، خود جاكني‌، نفوذ دخول‌ تدريجي‌، دخول‌ غير مستقيم‌: Insinuation

تاتار، تاتاري‌: Tatar

تاتاريخ‌ غير محدود، براي‌ هميشه‌: Sinedie

تاتاري‌، اسيد تارتاريك‌، جوش‌ ترش‌: Tartaric

تاتر) ستاره‌ نمايش‌ وسينماشدن‌، درخشيدن‌ ستاره‌، اختر، كوكب‌، نجم‌، باستاره‌ زينت‌ كردن‌، (در ,: Star

تاتر، نمايشگاه‌، اط‌اق‌ بازي‌ بچه‌، اط‌اق‌ عروسك‌ بچه‌: Playhouse

تاتري‌ كه‌ تمام‌ بليط‌ هايش‌ بفروش‌ رفته‌، يكجا فروختن خيانت‌ كردن‌: Sell Out

تاتي‌ كردن‌، تاتي‌، كودك‌ تازه‌ براه‌ افتاده‌: Toddle

تاثر اميز، ماتمزده‌: Wailful

تاثر پذير، تحت‌ نفوذ قرار گيرنده‌، اثر پذير: Impressionable

تاثير: impact

تاثير: Impact

ارزيابي اثر مضر رخ‌دادن ريسك. در تحليل ريسك به عنوان بخشي از ارزيابي ريسك، در كنار احتمال آن بكار مي‌رود.ارزيابي اثرات مخرب ريسك‌هاي اتفاق افتاده.در مديريت ريسك به اثرات محاسبه شده يا نتايج يك خروجي خاص كه واقعا اتفاق افتاده، گفته مي‌شود.

تاثير انها بريكديگر بحث‌ ميكند رشته‌اي‌ از زيست‌ شناسي‌ كه‌ از اجتماعي‌ موجودات‌ و ,: Biocenology

تاثير بخار گرم‌ ومايعات‌ وفشار درتشكيل‌ سنگهاي‌ معدني‌ , واقع‌ در مجاورت‌ سنگهاي‌ اذرين‌: Pneumatolysis

تاثير پذير: Impressible

تاثيرات‌ الكترون‌ درخلا و گازهاو همچنين‌استفاده‌ از , دستگاههاي‌ الكتروني‌ بحث‌ ميكند شاخه‌اي‌ از علم‌ فيزيك‌ كه‌ درباره‌ صدور وحركت‌ و ,: Electronics

تاجر خز، خزدوز، خز فروش‌، پوست‌ فروش‌: Furrier

تاجر، بازرگان‌: Businessman

تاجر، دلال‌، واسط‌ه‌ سيار: Chapman

تاجر، سودا گر: Tradesfolk

تاجر، سوداگر، كاسب‌، دكان‌ دار، پشت‌ هم‌ انداز، دسيسه‌: Trafficker

تاجرپشم‌، كسيكه‌ تجارت‌ پشم‌ خام‌ ميكند: Wool Stapler

تاج‌ (كوچك‌)، نيم‌ تاج‌، پيشاني‌ بند: Coronet

تاج‌ خروسي‌، منسوب‌ به‌ تاج‌ خروس‌، برنگ‌ تاج‌ خروسي‌: Amaranthine

تاج‌ كوچك‌، نيمتاج‌، پيشاني‌ بند: Crownet

تاج‌ گذاري‌: Coronation

تاج‌ گل‌، گردن‌ بند، ط‌وق‌، حلقه‌ گل‌، سربند، گيس‌ بند: Anadem

تاج‌، فرق‌ سر، بالاي‌ هرچيزي‌، حد كمال‌، تاج‌ دندان‌، تاج‌ , گذاري‌ كردن‌، پوشاندن‌(دندان‌ باط‌لا وغيره‌): Crown

تاج‌، كلاله‌، قله‌، يال‌، بالاترين‌ درجه‌، به‌ بالاترين‌ , درجه‌ رسيدن‌، ستيغ‌: Crest

تاحد، تا، تاحدود، بميزان‌: Up To

تاحدودي‌، تا اندازه‌اي‌، اندكي‌، نسبتا، متعدد: Somedeal

تاحدي‌، تا درجه‌اي‌: Kind Of

تاحدي‌، قشنگ‌، شكيل‌، خوش‌ نما، خوب‌، بط‌ور دلپذير قشنگ‌ كردن‌، اراستن‌: Prettify

تاحدي‌، قشنگ‌، شكيل‌، خوش‌ نما، خوب‌، بط‌ور دلپذير قشنگ‌ كردن‌، اراستن‌: Pretty

تاخت‌ رفتن‌ (اسب‌ وغيره‌)، بجست‌وخيز دراوردن‌، جست‌ وخيز , خراميدن‌، رقصيدن‌، جست‌ وخيز كردن‌، شلنگ‌ انداختن وشلنگ‌ تخته‌، تاخت‌، حركت‌ خرامان‌: Lope

تاخت‌ و تاز قرار دادند سپاهيان‌ مغول‌ كه‌ در قرن‌ سيزدهم‌ اروپاي‌ شرقي‌ را مورد ,: Golden Horde

تاخت‌ و تاز كردن‌ در، هجوم‌ كردن‌، تهاجم‌كردن حمله‌كردن‌ بر، تجاوز كردن‌: Invade

تاخت‌ و تاز كردن‌، تاراج‌ كردن‌، سرتاسر محلي‌ را , فراگرفتن‌، تجاوز، تجاسر، اب‌ لبريز شده‌: Overrun

تاخت‌ و تاز، تهاجم‌، تاراج‌ و حمله‌، تعدي‌: Incursion

تاخت‌ و تاز، تهاجم‌، تعدي‌، هجوم‌، حمله‌، تكش‌: Inroad

تاخت‌ و تاز، حمله‌، هجوم‌، اصابت‌، وهله‌، شروع‌: Onset

تاخت‌ و تاز، هجوم‌، تهاجم‌، استيلا، تعرض‌: Invasion

تاخت‌ و تازگر، مهاجم‌، حمله‌كننده‌: Invader

تاخت‌، چهار نعل‌، چهارنعل‌ رفتن‌، تازيدن‌: Gallop

تاخر، تازگي‌: Recency

تاخير: Delay

تاخير: Demurral

تاخير انداز: Postponer

تاخير اندازي‌، تعويق‌، موكول‌ ببعد كردن‌: Postponement

تاخير حركت‌، (حق.) موانع‌ قانوني‌ چيزهاي‌ دست‌ و پا گير، توشه‌ سفر، بنه‌ سفر، اسباب‌ ,: Impedimenta

تاخير خارجي‌: External Delay

تاخير قابل جبران، تاخير جبران‌پذير: compensable delay

تأخيري از جانب خريدار كه فروشنده در اجراي پيمان متحمل شده و خريدار بايد خسارت آن را پرداخت نمايد.

تاخير قابل جبران، تاخير جبران‌پذير: Compensable Delay

تأخيري از جانب خريدار که فروشنده در اجراي پيمان متحمل شده و خريدار بايد خسارت آن را پرداخت نمايد.

تاخير كردن‌، كند ساختن‌، معوق‌ كردن‌، بتعويق‌ انداختن عقب‌ افتاده‌، دير كار: Retard

تاخير پخش‌: Propagation Delay

تاخير پيگردي‌: Seek Delay

تاخير چرخشي‌: Rotational Delay

تاخير، اتساع‌، اماس‌: Dilation

تاخير، باشتاب‌ خلاصه‌، مختصر، موجز، اختصاري‌، ملخص‌، انجام‌ شده‌ بدون‌ ,: Summary

تاخير، به‌ تاخير انداختن‌، به‌ تاخير افتادن‌: Delay

تاخير، توالي‌: Subsequence

تاخير، كم‌ هوشي‌، عدم‌ رشد فكري‌، شتاب‌ منفي‌: Retardation

تاخيركردن‌، بتاخيرانداختن‌، تعلل‌: Delay

تاديب‌ نفس‌: Self Castigation

تاديب‌ نفس‌، انضباط‌ نفس‌، تاديب‌: Self Discipline

تاديب‌، سخت‌ گيري‌: Crackdown

تار (در مقابل‌ پود)، ريسمان‌، پيچ‌ و تاب‌، تاب‌ دار , كردن‌، منحرف‌ كردن‌، تاب‌ برداشتن‌: Warp

تار عنكوبت‌، چيز بافته‌، نمد بافته‌، تنيدن‌: Weft

تار مانند: Weblike

تار و پود، (مج.) پايه‌ و اساس‌، بنيان‌: Warp And Woof

تار پيچ‌: Warper

تار، ابريشم‌ خامه‌، نخ‌ گوريده‌، (مج.) وضع‌ اشفته گوريده‌، جدا كردن‌: Sleave

تار، محو، شبيه‌ سحاب‌، بشكل‌ ابر، تيره‌: Nebulous

تاراج‌، غارت‌، ضايعات‌: Spoilage

تارريس‌، نخ‌ ريس‌: Spinneret

تارعنكبوت‌: Cobweb

تاريخ - مورخه: Date

تاريخ انقضاء: Expiry Date

تاريخ تحميلي، تاريخ الزامي (خارجي): imposed date (external)

تاريخ تقويمي از پيش تعيين‌شده (معمولا تحميل‌شده از خارج سازمان مجري) بدون توجه به ملاحظات منطقي شبكه.

تاريخ تحميلي، تاريخ الزامي (خارجي): Imposed Date (External)

تاريخ تقويمي از پيش تعيين‌شده (معمولا تحميل‌شده از خارج سازمان مجري) بدون توجه به ملاحظات منطقي شبكه.

تاريخ تحويل: Delivery Date

تاريخ تكميل برآوردي: estimated completion date

تاريخ پيش‌بيني‌شده كه در آن تمام الزامات براي وظيفه تعريف شده كامل خواهد شد.

تاريخ تكميل برآوردي: Estimated Completion Date

تاريخ پيش‌بيني شده براي تکميل فعاليت‌ها.تاريخ پيش‌بيني‌شده كه در آن تمام الزامات براي وظيفه تعريف شده كامل خواهد شد.

تاريخ تكميل هدف: target completion date

تاريخي تحميلي كه تحليل شبكه را مقيد يا اصطلاح مي‌نمايد.

تاريخ تکميل هدف: Target Completion Date

تاريخي تحميلي كه تحليل شبكه را مقيد يا اصطلاح مي‌نمايد.تاريخي كه پيمانكار براي تكميل فعاليت تا آن زمان تلاش مي‌كند.

تاريخ داده‌ها: data date

تاريخي كه در آن يا تا آن، سامانه گزارش‌دهي پروژه كارهاي انجام‌گرفته و وضعيت را ارائه نموده است. در برخي از سامانه‌هاي گزارش‌دهي اطلاعات وضعيت تاريخ داده در دوره‌ گذشته گنجانده مي‌شود و در برخي از سامانه‌ها اين اطلاعات وضعيت در دوره‌ آينده در نظر گرفته مي‌ش

تاريخ داده‌ها: Data Date

تاريخي که در آن يا تا آن، سامانه گزارش‌دهي پروژه کارهاي انجام‌گرفته و وضعيت را ارائه نموده است. در برخي از سامانه‌هاي گزارش‌دهي اطلاعات وضعيت تاريخ داده در دوره‌ گذشته گنجانده مي‌شود و در برخي از سامانه‌ها اين اطلاعات وضعيت در دوره‌ آينده در نظر گرفته مي‌شود. همچنين تاريخ مرجع و تاريخ كنوني ناميده مي‌شود.تاريخ تقويمي كه تاريخ‌هاي واقعي (گذشته) را از تاريخ‌هاي زمان‌بندي تفكيك مي‌كند.

تاريخ شروع: start date

نقطه‌اي از زمان كه مربوط به آغاز فعاليت است و معمولا همراه با يكي از الفاظ واقعي، برنامه‌ريزي شده، برآورد شده، زمان‌بندي شده، زودترين، ديرترين، هدف، مبنا يا فعلي بيان مي‌شود.

تاريخ شروع: Start Date

نقطه‌اي از زمان كه مربوط به آغاز فعاليت است و معمولا همراه با يكي از الفاظ واقعي، برنامه‌ريزي شده، برآورد شده، زمان‌بندي شده، زودترين، ديرترين، هدف، مبنا يا فعلي بيان مي‌شود.

تاريخ شروع برنامه‌ريزي‌شده: planned start date

مراجعه شود به تاريخ شروع زمان‌بندي‌شده.

تاريخ شروع برنامه‌ريزي‌شده: Planned Start Date

مراجعه شود به تاريخ شروع زمان‌بندي‌شده.

تاريخ شروع زمان بندي شده: scheduled start date

تاريخي كه طبق برنامه‌ريزي، بايد كار يك فعاليت در آن زمان آغاز شود. تاريخ پايان زمان‌بندي معمولا در بازه بين تاريخ‌هاي معين‌شده به عنوان زودترين تاريخ شروع و ديرترين تاريخ شروع مي‌باشد.

تاريخ شروع زمان‌بندي شده: Scheduled Start Date

تاريخي كه طبق برنامه‌ريزي، بايد كار يك فعاليت در آن زمان آغاز شود. تاريخ پايان زمان‌بندي معمولا در بازه بين تاريخ‌هاي معين‌شده به عنوان زودترين تاريخ شروع و ديرترين تاريخ شروع مي‌باشد.

تاريخ شروع فعلي: current start date

برآورد فعلي تاريخ تقويمي آغاز يك فعاليت.

تاريخ شروع فعلي: Current Start Date

برآورد فعلي تاريخ تقويمي آغاز يك فعاليت.

تاريخ شروع مبنا: baseline start date

مراجعه شود به تاريخ شروع زمان‌بندي شده

تاريخ شروع مبنا: Baseline Start Date

مراجعه شود به تاريخ شروع زمان‌بندي شده

تاريخ شروع هدف: target start date (TS)

تاريخ برنامه‌ريزي‌شده براي شروع كار يك فعاليت

تاريخ شروع هدف: Target Start Date (TS)

تاريخ برنامه‌ريزي‌شده براي شروع كار يك فعاليت.تاريخ آغاز تحميلي براي يك فعاليت. بسياري از نرم‌افزارهاي مديريت پروژه زودترين تاريخ آغاز را زودتر از تاريخ شروع هدف زمان‌بندي نمي‌كنند.

تاريخ شروع واقعي: actual start date(AS)

تاريخي كه كار يك فعاليت به طور واقعي از آن روز شروع شده است.

تاريخ شروع واقعي: Actual Start Date(AS)

زماني که فعاليت آغاز مي‌شود.تاريخ تقويمي كه كار يك فعاليت به صورت واقعي در آن تاريخ آغاز شده است. اين تاريخ بايد پيش از تاريخ داده‌ها يا مطابق با آن باشد.تاريخي كه كار يك فعاليت به طور واقعي از آن روز شروع شده است.

تاريخ مصرف: shelf life

حداكثر زمان ذخيره‌سازي بدون تغيير كيفيت مشخصه‌هاي تعيين شده.

تاريخ مصرف: Shelf Life

حداكثر زمان ذخيره‌سازي بدون تغيير كيفيت مشخصه‌هاي تعيين شده.

تاريخ هدف: target date

تاريخي كه مطلوب است فعاليت در آن آغاز شده يا تكميل گردد. اين تاريخ به عنوان تاريخي كه توسط عمليات زمان‌بندي مسير بحراني و فرآيند تخصيص منابع بدست مي‌آيد، پذيرفته شده است.

تاريخ هدف: Target Date

تاريخي تحميلي بر يك فعاليت يا پروژه كه توسط مصرف‌كننده تعيين مي‌شود. تاريخ هدف دو نوع دارد: تاريخ هدف آغاز و تاريخ هدف پايان.تاريخي كه مطلوب است فعاليت در آن آغاز شده يا تكميل گردد. اين تاريخ به عنوان تاريخي كه توسط عمليات زمان‌بندي مسير بحراني و فرآيند تخصيص منابع بدست مي‌آيد، پذيرفته شده است.

تاريخ پايان: finish date

تاريخ تقويمي مرتبط با تكميل فعاليت. معمولا همراه با يكي از اصطلاحات واقعي، برنامه‌ريزي‌شده، برآوردي، زمان‌بندي‌شده، زود، دير، هدف يا فعلي استفاده مي‌شود.

تاريخ پايان: Finish Date

زمان واقعي يا برآورد‌شده تكميل يك فعاليت.تاريخ تقويمي مرتبط با تكميل فعاليت. معمولا همراه با يكي از اصطلاحات واقعي، برنامه‌ريزي‌شده، برآوردي، زمان‌بندي‌شده، زود، دير، هدف يا فعلي استفاده مي‌شود.

تاريخ پايان برنامه‌ريزي‌شده: planned finish date

مراجعه شود به تاريخ پايان زمان‌بندي‌شده.

تاريخ پايان برنامه‌ريزي‌شده: Planned Finish Date

مراجعه شود به تاريخ پايان زمان‌بندي‌شده.

تاريخ پايان زمان بندي شده: scheduled finish date

تاريخي كه طبق برنامه‌ريزي، بايد كار يك فعاليت در آن زمان پايان يابد. تاريخ پايان زمان‌بندي‌شده معمولا در بازه بين تاريخ‌هاي معين‌شده به عنوان زودترين تاريخ پايان و ديرترين تاريخ پايان مي‌باشد.

تاريخ پايان زمان‌بندي شده: Scheduled Finish Date

تاريخي كه طبق برنامه‌ريزي، بايد كار يك فعاليت در آن زمان پايان يابد. تاريخ پايان زمان‌بندي‌شده معمولا در بازه بين تاريخ‌هاي معين‌شده به عنوان زودترين تاريخ پايان و ديرترين تاريخ پايان مي‌باشد.

تاريخ پايان فعلي: current finish date

برآورد فعلي تاريخ تقويمي تكميل يك فعاليت.

تاريخ پايان فعلي: Current Finish Date

برآورد فعلي تاريخ تقويمي تكميل يك فعاليت.

تاريخ پايان مبنا: baseline finish date

مراجعه شود به تاريخ پايان زمان بندي شده

تاريخ پايان مبنا: Baseline Finish Date

مراجعه شود به تاريخ پايان زمان‌بندي شده

تاريخ پايان هدف: target finish date (TF)

تاريخ برنامه‌ريزي شده براي اتمام يك فعاليت.

تاريخ پايان هدف: Target Finish Date (TF)

تاريخ برنامه‌ريزي شده براي اتمام يك فعاليت.

تاريخ پايان واقعي: actual finish date (AF)

تاريخ تقويمي، كه كار يك فعاليت واقعا در آن به پايان رسيده است. اين تاريخ بايد پيش از تاريخ داده‌ها يا مطابق با آن باشد. در اين تاريخ، طول مدت باقي‌مانده فعاليت صفر است.

تاريخ پايان واقعي: Actual Finish Date (AF)

زماني که فعاليت تکميل و پذيرفته مي‌شود.تاريخ تقويمي، كه كار يك فعاليت واقعا در آن به پايان رسيده است. اين تاريخ بايد پيش از تاريخ داده‌ها يا مطابق با آن باشد. در اين تاريخ، طول مدت باقي‌مانده فعاليت صفر است.تاريخي كه كار يك فعاليت واقعا در آن تاريخ تمام شده است.

تاريخ پايان پروژه: project finish date

ديرترين تاريخ تقويمي پايان زمان‌بندي شده براي همه فعاليت‌ها در پروژه كه از محاسبه بر اساس شبكه يا فرآيند تخصيص منابع بدست مي‌آيد.

تاريخ پايان پروژه: Project Finish Date

ديرترين تاريخ تقويمي پايان زمان‌بندي شده براي همه فعاليت‌ها در پروژه كه از محاسبه شبكه يا فرآيند تخصيص منابع بدست مي‌آيد.

تاريخ گذشته: Expired

تاريخي‌، اثر تاريخي‌ مقبره‌، بقعه‌، بناي‌ ياد بود، بناي‌ يادگاري‌، لوحه‌ ,: Monument

تاريخي‌، مشهور، معروف‌، مبني‌ بر تاريخ‌: Historic

تاريخچه وضعيت پيكره‌بندي: configuration status accounting

سابقه ثبت شده پيكره‌بندي و تغييراتي كه در طول زمان در آن ايجاد شده‌اند.

تاريخچه وضعيت پيکره‌بندي: Configuration Status Accounting

سابقه ثبت شده پيکره‌بندي و تغييراتي که در طول زمان در آن ايجاد شده‌اند.

تاريخچه‌ مختصري‌ از زندگي‌: Curriculum Vitae

تاريخچه‌ ياتوضيح‌ كتب‌، فهرست‌ كتب‌، كتاب‌ شناسي‌: Bibliography

تاريخ‌ افرينش‌، تاريخ‌ ايجاد: Creation Date

تاريخ‌ انقضا: Expiration Date

تاريخ‌ تحولات‌ لغوي‌، ريخت‌ شناسي‌: Morphology

تاريخ‌ جاري‌: Current Date

تاريخ‌ ط‌بيعي‌: Natural History

تاريخ‌ نويس‌، تاريخ‌ دان‌، مورخ‌، تاريخ‌ گزار: Historian

تاريخ‌ پايان‌: Termination Date

تاريخ‌ چيزيرا موخر گذاردن‌: Afterdate

تاريخ‌ گذاردني‌، قابل‌ تعيين‌ تاريخ‌: Datable

تاريخ‌ گذاردني‌، قابل‌ تعيين‌ تاريخ‌: Dateable

تاريخ‌ گرايي‌: Historicity

تاريخ‌، بي‌ زيوي‌ فاقد نشان‌ زندگي‌، خالي‌ از حيات‌، (ز.ش‌.) دوران‌ ماقبل‌: Azoic

تاريخ‌، تاريخچه‌، سابقه‌، پيشينه‌، (ط‌ب‌) بيمارنامه‌: History

تاريخ‌، تاريخ‌ گذاشتن‌: Date

تاريخ‌هاي پيمان (سررسيد، موعد): contract dates

تاريخ‌هاي تعيين‌شده در پيمان كه بر برنامه پروژه اثر‌گذار است.

تاريخ‌هاي پيمان (سررسيد، موعد): Contract Dates

تاريخ‌هاي تعيين‌شده در پيمان كه بر برنامه پروژه اثر‌گذار است.

تاريستون‌: Thyristor

تاريكي‌ پايين‌ قرنيه‌ عقيق‌ رنگارنگ‌، عقيق‌ سليماني‌، سنگ‌ باباقوري‌، (ط‌ب‌) ,: Onyx

تاريكي‌، تيرگي‌، تاريكي‌ افسرده‌ كننده‌، ملالت‌، افسردگي دل‌ تنگي‌، افسرده‌ شدن‌، دلتنگ‌ بودن‌، عبوس‌ بودن‌، تاريك‌ , كردن‌، تيره‌ كردن‌، ابري‌ بودن‌(اسمان‌): Gloom

تاريك‌ انديشي‌، مخالفت‌ با روشنفكري‌، مخالفت‌ با علم‌ و , معرفت‌، كهنه‌ پرستي‌، سبك‌ نگارش‌ مبهم‌: Obscurantism

تاريك‌ خانه‌، اط‌اقك‌ تاريك‌ جعبه‌ عكاسي‌: Camera Obscura

تاريك‌ روشن‌، هواي‌ گرگ‌ وميش‌، شفق‌: Twilight

تاريك‌ شدن‌، تاريك‌ كردن‌: Darken

تاريك‌ كردن‌، مبهم‌ كردن‌، گمنام‌ كردن‌ تيره‌، تار، محو، مبهم‌، نامفهوم‌، گمنام‌، تيره‌ كردن: Obscure

تاريك‌ كردن‌، مسلط‌ شدن‌ بر، تحت‌ الشعاع‌ قرار دادن سايه‌ افكندن‌ بر: Overshadow

تاريك‌ وروشن‌، هواي‌ گرگ‌ وميش‌، هنگام‌ غروب‌، تاريك‌ , نمودن‌: Dusk

تاريك‌ وروشن‌، گرگ‌ وميش‌، نيمه‌ روشن‌: Twilit

تاريك‌، بي‌ فروغ‌: Aphotic

تاريك‌، تيره‌: Murk

تاريك‌، تيره‌، افسرده‌، غم‌ افزا: Gloomy

تاريك‌، تيره‌، تيره‌ كردن‌، تاريك‌ كردن‌: Dark

تاريك‌، مبهم‌: Dusky

تازانو، زانو رس‌: Knee Deep

تازه‌ ازدواج‌ كرده‌، تازه‌ داماد، تازه‌ عروس‌: Newlywed

تازه‌ بدوران‌ رسيده‌: Parvenu

تازه‌ بدوران‌ رسيده‌ وفاسد، مسافر خورجين‌ دار: Carpetbagger

تازه‌ سرباز، كارمند تازه‌، نو اموز استخدام‌ كردن نيروي‌ تازه‌ گرفتن‌، حال‌ امدن‌: Recruit

تازه‌ كار: Rookie

تازه‌ كار، نو اموز، مبتدي‌، جديدالايمان‌، ادم‌ ناشي نوچه‌: Novice

تازه‌ كردن‌، خنك‌ كردن‌، نيرو دادن‌: Freshen

تازه‌ وارد، نوايند: Newcomer

تازه‌، جديد، اخير، متاخر، جديدالتاسيس‌: Recent

تازه‌، جديد، مط‌ابق‌ اخرين‌ ط‌رز، متداول‌: Up To Date

تازه‌، جديد، نو، اخيرا، نوين‌، جديدا: New

تازيانه‌ 9 تسمه‌اي‌: Cat O'nine Tails

تازيانه‌ دسته‌ كوتاه‌، با تازيانه‌ دسته‌ كوتاه‌ زدن‌: Quirt

تازيانه‌ زدن‌ خامسوز، پوست‌ خام‌، پوست‌ دباغي‌ نشده‌، تازيانه: Rawhide

تازيانه‌ زننده‌، زننده‌ شلاق‌: Flogger

تازيانه‌ زن‌، تسمه‌ كار، تسمه‌ بند: Strapper

تازيانه‌ زن‌، موجب‌ بلا: Scourger

تازيانه‌ وار: Whiplike

تازيانه‌ چرمي‌، شلاق‌ زدن‌: Taws

تازيانه‌، شلاق‌، بلا، وسيله‌ تنبيه‌، غضب‌ خداوند گوشمالي‌، تازيانه‌ زدن‌، تنبيه‌ كردن‌: Scourge

تازيانه‌، شلاق‌، حركت‌ تند و سريع‌ و با ضربت‌، شلاق‌ زدن تازيانه‌زدن‌: Whip

تازيانه‌زن‌، تعقيب‌ كننده‌، شخص‌ موثر و مهم‌: Whipper

تازي‌ بويي‌، (مج.) كاراگاه‌ زبردست‌: Sleuthhound

تازي‌ مخصوص‌ شكار خرگوش‌، نوعي‌ باز يا قوش‌ غارتگر ويران‌ كننده‌: Harrier

تازي‌، سگ‌ بازي‌: Grey Hound

تازگي‌، نوظ‌هوري‌، چيز تازه‌، چيز نو: Novelty

تاسف‌ خوردن‌، زاريدن‌، سوگواري‌ كردن‌، سوگواري‌، ضجه‌ و , زاري‌ كردن‌: Lament

تاسف‌ كردن‌ دلسوزي‌ كردن‌، ترحم‌ كردن‌ بر، تسليت‌ گفتن‌ بر، اظ‌هار ,: Commiserate

تاسيس كردن: Establish

تاسيسات / خدمات جانبي: Utility

تاسيسات‌ عام‌ المنفعه‌، امور عام‌ المنفعه‌: Public Works

تاسيسات‌ وابسته‌ به‌اسكله‌ يالنگرگاه‌ عوارض‌ باراندازي‌، استفاده‌ از اسكله‌ وبارانداز و ,: Wharfage

تاسيس‌ قضايي‌، اصل‌ حقوقي‌، بنگاه‌، موسسه‌، رسم‌ معمول عرف‌، نهاد: Institution

تاشو، كوچك‌ شونده‌: Foldaway

تافي‌، اب‌ نبات‌ شامل‌ شكر زرد وشيره‌: Toffee

تافي‌، اب‌ نبات‌ شامل‌ شكر زرد وشيره‌: Toffy

تافي‌، رنگ‌ زرد، مايل‌ به‌ قرمز قند سوخته‌، يكجور شيريني‌ مركب‌ از قند وشيره‌ وميوه: Caramel

تافي‌، شكلات‌ شكر زرد وعصاره‌ ذرت‌: Butterscotch

تافي‌، نوعي‌ اب‌ نبات‌: Taffy

تاقديس تكامل نيافته: arrested anticline

تاقديس نامتقارن: asymmetrical anticline

تاقديسي: anthclinal

تاقديسگان: anticlinorium;composite anticline

تاقچه‌ دار كردن‌، در قفسه‌ گذاردن‌، قفسه‌ دار كردن كنار گذاردن‌، شيب‌ دار كردن‌ ياشدن‌، ببعد موكول‌ كردن‌: Shelve

تاقچه‌ مانند: Shelflike

تاقچه‌، رف‌، فلات‌ قاره‌، هر چيز تاقچه‌ مانند، در تاقچه‌ , گذاشتن‌، كنار گذاشتن‌: Shelf

تاكردن‌، خميده‌ كردن‌، تمرين‌ نرمش‌ كردن‌ خميده‌، سربزير، مط‌يع‌، تاشو، خم‌ شو، نرم‌، خم‌ كردن: Limber

تاكستان‌، موستان‌، رزستان‌: Vineyard

تاكستان‌، گرمخانه‌ء مو، موستان‌، تاكها: Vinery

تاكسي‌: Taxicab

تاكسي‌، جاي‌ راننده‌ كاميون‌، جاي‌ لوكوموتيوران‌: Cab

تاكنون‌، تابحال‌، تا اينجا، پيش‌ از اين‌، سابق‌ بر اين‌: Hitherto

تاكيد بيش‌ از حد: Overemphasis

تاكيد، اهميت‌، قوت‌، تكيه‌: Emphasis

تالاب‌، درياچه‌، حوض‌ درست‌ كردن‌: Pond

تالاب‌، مرداب‌: Lagoon

تالار شهرداري‌ يا فرمانداري‌: Town Hall

تالار كنفرانس‌، تالار شنوندگان‌، شنودگاه‌: Auditorium

تالم‌ ناپذير، بيحس‌، پوست‌ كلفت‌، بي‌ عاط‌فه‌، خونسرد: Impassive

تامل‌ كردن‌ (در اثر ترس‌ وغيره‌)، كارسرهم‌بندي‌ كردن‌ دراثر امري‌ ناگهان‌ وحشت‌ زده‌ وناراحت‌ شدن‌، رم‌ كردن: Boggle

تامل‌ كردن‌، مردد بودن‌، بي‌ ميل‌ بودن‌: Hesitate

تامل‌، درنگ‌، دودلي‌: Hesitation

تاموقعي‌ كه‌، سپري‌ كردن‌، گذراندن‌ در صورتيكه‌، هنگاميكه‌، حال‌ انكه‌، ماداميكه‌، در حين: While

تامين كردن- عرضه: Supply

تامين كننده - فروشنده- عرضه كننده: Supplier

تامين‌ اجتماعي‌: Social Security

تامين‌ دسته‌ جمعي‌، تامين‌ اجتماعي‌: Collective Security

تامين‌ شده‌ توسط‌ كاربر: User Supplied

تامين‌ شده‌ توسط‌ كاربر: User Supplied

تامين‌ كردن‌، امن‌ نگهداشتن‌: Safeguard

تامين‌، تحصيل‌، تشييد: Securement

تامين‌كنندگان: supplier

كسي كه كالا و خدمات را براي استفاده در پروژه، معمولا با قيمتي مشخص، فراهم مي‌نمايد.

تامين‌کنندگان: Supplier

تهيه‌كننده خدمات يا كالاهاي استاندارد، بدون نياز به دستور كار. كسي كه كالا و خدمات را براي استفاده در پروژه، معمولا با قيمتي مشخص، فراهم مي‌نمايد.هر سازماني شامل پيمانكار و مشاوران كه كالاها و خدمات را براي مشتريان فراهم مي‌كند.گروه يا گروه‌هايي كه مسوول تامين تجهيزات پروژه است.گروهي كه منابع و مهارت‌هاي خاص را براي پروژه فراهم مي‌كند.

تامي‌، اسم‌ خاص‌ مذكر، توماس‌: Tommy

تانك‌ اب‌، برج‌ مخزن‌ اب‌: Water Tower

تانك‌، مخزن‌، درتانك‌ يامخزن‌ جاي‌ دادن‌: Tank

تاه‌، تاشدگي‌، پاسخ‌، انعكاس‌، رونوشت‌، دفاع‌: Replication

تاوان‌ دادن‌، لط‌مه‌ زدن‌ به‌، اذيت‌ كردن‌، صدمه‌ زدن‌ به غرامت‌ دادن‌: Indemnify

تاوان‌ دادن‌، پاداش‌ دادن‌، عوض‌ دادن‌، جبران‌ كردن‌: Compensate

تاوان‌ پرداز: Indemnifier

تاوان‌، غرامت‌، جبران‌ زيان‌، بخشودگي‌، صدمه‌: Indemnity

تاوقتي‌ كه‌، مادامي‌ كه‌: So Long As

تاول‌ زده‌، پر از تاول‌: Blistery

تاول‌، ابله‌، تاول‌ زدن‌: Blister

تاول‌، اثر اب‌ جوش‌ بر روي‌پوست‌، سوختگي‌، اب‌ پز كردن‌ بااب‌ گرم‌ سوزاندن‌، اب‌ جوش‌ ريختن‌ روي‌، تاول‌ زده‌ كردن: Scald

تاييد: approve

تاييد و تصديق كردن.

تاييد: authentication

تاييد يك مبنا

تاييد: endorsement

پذيرش كتبي. اين تاييد و پذيرش آنچه عنوان شده را نشان داده و تاييد‌هاي آتي توسط مسوولان بالاتر را در صورت لزوم پيشنهاد مي‌دهد. تاييد توسط يك فرد داراي اختيار مناسب، نشان‌دهنده تصويب است.

تاييد: Approve

تاييد و تصديق کردن.

تاييد: Authentication

تاييد يک مبنا

تاييد: Endorsement

پذيرش كتبي. اين تاييد و پذيرش آنچه عنوان شده را نشان داده و تاييد‌هاي آتي توسط مسوولان بالاتر را در صورت لزوم پيشنهاد مي‌دهد. تاييد توسط يك فرد داراي اختيار مناسب، نشان‌دهنده تصويب است.موافقت با يك برنامه يا فعاليت پيش از پذيرش نهايي.

تاييد به‌وسيله آزمون، صحه‌گذاري به‌وسيله آزمون: verification by test

اندازه‌گيري مستقيم عملكرد مشخصه‌هاي مربوط به الزامات كاركردي، الكتريكي، مكانيكي و محيطي.

تاييد به‌وسيله آزمون، صحه‌گذاري به‌وسيله آزمون: Verification By Test

اندازه‌گيري مستقيم عملكرد مشخصه‌هاي مربوط به الزامات كاركردي، الكتريكي، مكانيكي و محيطي.

تاييد به‌وسيله بازرسي، صحه‌گذاري به‌وسيله بازرسي: verification by inspection

تأييد تطابق با مشخصاتي كه به راحتي قابل بازرسي و ديدن هستند، از جمله ويژگي‌هاي ساخت، طرز ساخت، ابعاد، پيكره‌بندي و مشخصات فيزيكي مانند رنگ، شكل، زبان نرم‌افزار مورد استفاده و غيره.

تاييد به‌وسيله بازرسي، صحه‌گذاري به‌وسيله بازرسي: Verification By Inspection

تأييد تطابق با مشخصاتي كه به راحتي قابل بازرسي و ديدن هستند، از جمله ويژگي‌هاي ساخت، طرز ساخت، ابعاد، پيكره‌بندي و مشخصات فيزيكي مانند رنگ، شكل، زبان نرم‌افزار مورد استفاده و غيره.

تاييد به‌وسيله تحليل، صحه‌گذاري به‌وسيله تحليل: verification by analysis

ارزيابي عملكرد با استفاده از فنون منطقي، رياضي و گرافيكي براي استنباط مدل در مقياس واقعي.

تاييد به‌وسيله تحليل، صحه‌گذاري به‌وسيله تحليل: Verification By Analysis

ارزيابي عملكرد با استفاده از فنون منطقي، رياضي و گرافيكي براي استنباط مدل در مقياس واقعي.

تاييد به‌وسيله نمايش، صحه‌گذاري به‌وسيله اثبات: verification by demonstration

تأييد به كمك تصديق عمليات واقعي در محيط انتظاري يا شبيه‌سازي شده و بدون نياز به داده‌هاي اندازه‌گيري‌شده.

تاييد به‌وسيله نمايش، صحه‌گذاري به‌وسيله اثبات: Verification By Demonstration

تأييد به كمك تصديق عمليات واقعي در محيط انتظاري يا شبيه‌سازي شده و بدون نياز به داده‌هاي اندازه‌گيري‌شده.

تاييد بودجه: Budget Approval

تاييد توانمندي، گواهي‌نامه قابليت، گواهي توانمندي: capability certification

خلاصه‌اي تأييد شده از كارآيي اثبات شده يك نهاده.

تاييد توانمندي، گواهي‌نامه قابليت، گواهي توانمندي: Capability Certification

خلاصه‌اي تأييد شده از كارآيي اثبات شده يك نهاده.

تاييد سامانه: system verification

اثبات تطابق سامانه با مشخصات. ممكن است تأييد از طريق آزمون، بازرسي، نمايش يا تحليل انجام شود.

تاييد سامانه: System Verification

اثبات تطابق سامانه با مشخصات. ممكن است تأييد از طريق آزمون، بازرسي، نمايش يا تحليل انجام شود.

تاييد شده‌ نفس‌، موردپشتيباني‌ نفس‌، تحميل‌ شده‌ بنفس‌: Self Sustained

تاييد عنصر پيكره‌بندي: configuration item verification

اثبات تطابق طرح با مشخصات عنصر پيكره‌بندي با استفاده از فنون آزمون، بازرسي، نمايش و تحليل.

تاييد عنصر پيکره‌بندي: Configuration Item Verification

اثبات تطابق طرح با مشخصات عنصر پيکره‌بندي با استفاده از فنون آزمون، بازرسي، نمايش و تحليل.

تاييد كردن: Confirm

تاييد كردن‌، تصديق‌ كردن‌: Confirm

تاييد كردن‌، تصديق‌ كردن‌، تثبيت‌ كردن‌: Confirm

تاييد كردن‌، تقويت‌ كردن‌، اثبات‌ كردن‌: Corroborate

تاييد كننده‌، دوم‌ شونده‌: Seconder

تاييد كننده‌، مويد: Corroborant

تاييد مبناي محدوده: scope baseline approval

پذيرش مبناي محدوده توسط فردي داراي اختيار (حاميان مالي پروژه و كاركنان ارشد مديريت پروژه)

تاييد مبناي محدوده: Scope Baseline Approval

پذيرش مبناي محدوده توسط فردي داراي اختيار (حاميان مالي پروژه و كاركنان ارشد مديريت پروژه)

تاييد- اعتباربخشي و آزمون، صحه‌گذاري-اعتبار‌سنجي و آزمون: verification, validation, and test (W&T)

روش‌هايي براي اثبات اينكه راه‌حل مورد نظر مشخصات و الزامات كاربر را در‌بر دارد.

تاييد- اعتباربخشي و آزمون، صحه‌گذاري-اعتبار‌سنجي و آزمون: Verification, Validation, And Test (W&T)

روش‌هايي براي اثبات اينكه راه‌حل مورد نظر مشخصات و الزامات كاربر را در‌بر دارد.

تاييد- حاشيه طراحي، صحه‌گذاري خاتمه طراحي: verification—design margin

اثبات اينكه طرح در چارچوب مورد نظر و در محدوده‌اي با حاشيه‌اي مشخص باقي مي‌ماند.

تاييد- حاشيه طراحي، صحه‌گذاري خاتمه طراحي: Verification—Design Margin

اثبات اينكه طرح در چارچوب مورد نظر و در محدوده‌اي با حاشيه‌اي مشخص باقي مي‌ماند.

تاييد- طراحي، صحه‌گذاري طراحي: verification—design

اثبات اينكه طرح مورد نظر، مشخصات لازم را داراست.

تاييد- طراحي، صحه‌گذاري طراحي: Verification—Design

اثبات اينكه طرح مورد نظر، مشخصات لازم را داراست.

تاييد- قابليت اطمينان، صحه‌گذاري قابليت اطمينان: verification—reliability

اثبات اينكه مشخصات قابليت اطمينان دائماً برآورده شده‌ و مي‌شوند.

تاييد- قابليت اطمينان، صحه‌گذاري قابليت اطمينان: Verification—Reliability

اثبات اينكه مشخصات قابليت اطمينان دائماً برآورده شده‌ و مي‌شوند.

تاييد- كيفيت، صحه‌گذاري كيفي: verification—quality

اثبات اينكه فرآيندهاي توليدي دقيقاً هدف طرح را دنبال مي‌كنند.

تاييد- كيفيت، صحه‌گذاري كيفي: Verification—Quality

اثبات اينكه فرآيندهاي توليدي دقيقاً هدف طرح را دنبال مي‌كنند.

تاييد، تصديق‌: Confirmation

تاييد، تصديق‌، ابرام‌، تثبيت‌، استقرار: Confirmation

تاييد، صحه‌گذاري: verification

اثبات سازگاري با مشخصات. ممكن است تأييد به وسيله آزمون، بازرسي، نمايش يا تحليل انجام شود. همچنين رجوع كنيد به اعتباربخشي.

تاييد، صحه‌گذاري: Verification

اثبات سازگاري با مشخصات. ممكن است تأييد به وسيله آزمون، بازرسي، نمايش يا تحليل انجام شود. همچنين رجوع كنيد به اعتباربخشي.اثبات سازگاري با الزامات مشخصات عملكرد در تاييد پروژه. تاييد ممكن است به كمك آزمايش، تحليل، بازرسي يا نمودار نشان داده شود.تصديق اطلاعات، قضاوت‌ها و مقايسه آن‌ها با ساير منابع و نتايج نظارت‌هاي گذشته.اثبات سازگاري با مشخصات.

تاژكدار، شلاق‌ زدن‌، تازيانه‌ زدن‌، تاژك‌ دار شدن‌: Flagellate

تاژك‌ دار، شلاقي‌: Flagellar

تبادل‌ نظ‌ر، محاوره‌، قرائت‌ يا اواز: Interlocution

تبار، قبيله‌، ط‌ايفه‌، ايل‌، عشيره‌، (درجمع‌) قبايل‌: Tribe

تباهي‌، فساد، بداخلاقي‌، (م‌.م‌.) مصيبت‌، بد نامي‌: Depravation

تباهي‌، فساد، بداخلاقي‌، (م‌.م‌.) مصيبت‌، بد نامي‌: Depravement

تباهي‌، فساد، هرزگي‌، بدكرداري‌، شرارت‌: Depravity

تباهي‌، فنا، نيستي‌، مرگ‌ روحاني‌: Perdition

تباه‌ سازي‌، معيوب‌ سازي‌، ابط‌ال‌، تباهي‌، فساد: Vitiation

تباه‌ كردن‌، فاسد كردن‌: Deprave

تباه‌ كننده‌، فساد اميز، مستعد تباهي‌: Corruptive

تباين‌، انشعاب‌: Divergence

تباين‌، كنتراست‌، مقايسه‌ كردن‌: Contrast

تبخير: Evaporation

تبخير: Vaporization

تبخير كردن‌، تبخير شدن‌، بخارشدن‌: Vaporize

تبخير كردن‌، تبديل‌ به‌بخاركردن‌، تبخيرشدن‌، بخارشدن خشك‌ كردن‌، بربادرفتن‌: Evaporate

تبخير، بخارسازي‌، تبديل‌ به‌ بخار: Vaporization

تبخيرشدن‌، بخاركردن‌: Volatilize

تبخيركننده: Evaporator

تبخيركننده غشايي: Wiped Field Evaporator

تبديل تعهد : novation

اصطلاحي حقوقي كه بيانگر جايگزيني پيمان، ديون يا الزامات به جاي موافقت‌نامه قبلي است. با توافق دو طرف، پيمان جديد با پيمان قبلي جايگزين مي‌شود.

تبديل تعهد: Novation

اصطلاحي حقوقي كه بيانگر جايگزيني پيمان، ديون يا الزامات به جاي موافقت‌نامه قبلي است. با توافق دو طرف، پيمان جديد با پيمان قبلي جايگزين مي‌شود.

تبديل كردن: Convert

تبديل‌: Conversion

تبديل‌ اهن‌ لخته‌به‌ اهن‌ ساخته‌ يا فولاد: Puddling

تبديل‌ باهك‌، عمل‌ اهكي‌ شدن‌، تكليس‌، برشتن‌: Calcination

تبديل‌ برق‌ ضعيف‌ به‌ برق‌ قوي‌ تبديل‌ كننده‌، تغيير دهنده‌، ترانسفورماتور، دستگاه‌ ,: Transformer

تبديل‌ بسرمايه‌ كردن‌، باحروف‌ درشت‌ نوشتن‌، سرمايه‌ جمع‌ , كردن‌: Capitalize

تبديل‌ بسنگ‌، تبديل‌ به‌ در كوهي‌: Silicification

تبديل‌ بصابون‌ كردن‌، صابوني‌ شدن‌: Saponify

تبديل‌ بصورت‌ بازرگاني‌، تجارتي‌ كردن‌: Commercialization

تبديل‌ بماده‌ كردن‌، بصورت‌ شيي‌ يا ماده‌ دراوردن جسميت‌ دادن‌ به‌: Reify

تبديل‌ بماده‌ كردن‌، جسميت‌ دادن‌ به‌: Hypostatize

تبديل‌ بمحله‌ اقليت‌ ها يا فقرا كردن‌: Ghettoization

تبديل‌ بنظ‌م‌ كردن‌، بنظ‌م‌ در اوردن‌، شعر ساختن‌: Versify

تبديل‌ به‌ استنسيل‌ كردن‌: Stencilize

تبديل‌ به‌ اهك‌، تحجر، تكليس‌ شدن‌، اهكي‌ شدن‌: Calcification

تبديل‌ به‌ تفاله‌ كردن‌، تبديل‌ به‌ كف‌ كردن‌: Scorify

تبديل‌ به‌ جنگل‌ كردن‌، جنگلكاري‌ كردن‌: Afforest

تبديل‌ به‌ حيوان‌، واجد صفات‌ حيواني‌، وجود مواد حيواني‌,: Animalization

تبديل‌ به‌ سنگ‌ چخماق‌ يا در كوهي‌ كردن‌: Silicify

تبديل‌ به‌ شفيره‌ شدن‌: Pupate

تبديل‌ به‌ شكر كردن‌، شيرين‌كردن‌، متبلور شدن‌ قند، شكر، شيريني‌، ماده‌ قندي‌، با شكر مخلوط‌ كردن: Sugar

تبديل‌ به‌ شير، ايجاد شير: Lactation

تبديل‌ به‌ صداي‌ دلپذيركردن‌: Euphonize

تبديل‌ به‌ صمغ‌ يا رزين‌ كردن‌، صمغي‌ شدن‌: Resinify

تبديل‌ به‌ فسفات‌ كردن‌، با فسفات‌ يا اسيد فسفريك‌ , تركيب‌ كردن‌: Phosphatize

تبديل‌ به‌ فعل‌ كردن‌، وراجي‌ كردن‌، بصورت‌ شفاهي‌ بيان‌ , كردن‌، لفاظ‌ي‌ كردن‌: Verbalize

تبديل‌ به‌ قند كردن‌: Saccharify

تبديل‌ به‌ قند، قند سازي‌: Saccharification

تبديل‌ به‌ مايع‌ شدن‌: Fluidization

تبديل‌ به‌ نمك‌ كردن‌، نمك‌ زدن‌: Salify

تبديل‌ به‌ هوا كردن‌، به‌ بخار يا گاز تبدبل‌ كردن‌: Aerify

تبديل‌ به‌ پپتن‌ كردن‌، گواريدن‌، هضم‌كردن‌ ,: Peptonize

تبديل‌ به‌ چوب‌ كردن‌، چوب‌ شدن‌، چوبي‌ شدن‌: Lignify

تبديل‌ به‌ گاز كردن‌، بخاركردن‌، تبديل‌ بگاز يا بخار , شدن‌: Gasify

تبديل‌ به‌بافت‌ چوب‌ پنبه‌ اي‌ شدن‌: Suberize

تبديل‌ بچيني‌ كردن‌: Porcelainize

تبديل‌ خون‌ وريدي‌ به‌ شرياني‌: Arterialization

تبديل‌ داده‌ ها: Data Conversion

تبديل‌ رسانه‌ها: Media Conversion

تبديل‌ رمز: Code Conversion

تبديل‌ سنگ‌ به‌ رسوب‌ صخره‌هاي‌ قرمز (etiretal): Laterization

تبديل‌ عنصري‌ بعنصر ديگري‌ تبديل‌، تغيير شكل‌، قلب‌ ماهيت‌، تكامل‌، استحاله: Transmutation

تبديل‌ كردن‌ به‌ محله‌اقليت‌ ها و فقرا: Ghettoize

تبديل‌ كردن‌ بگاز: Gasification

تبديل‌ كردن‌، تغيير شكل‌ دادن‌ قلب‌ ماهيت‌ كردن كيمياگري‌ كردن‌، تغيير هيئت‌ دادن‌: Transmute

تبديل‌ كردن‌، مسافرت‌ كردن‌ با بليط‌ تخفيف‌ دار، هر , روزاز حومه‌ بشهر وبالعكس‌ سفركردن‌: Commute

تبديل‌ كردن‌، معكوس‌ كردن‌: Convert

تبديل‌، تغيير، (حق.) تخفيف‌ جرم‌: Commutation

تبر چنگال‌ دار: Claw Hatchet

تبرئه‌ كردن‌، روسفيد كردن‌، مبرا كردن‌: Exonerate

تبرئه‌ كردن‌، مبراكردن‌، روسفيدكردن‌، معذورداشتن‌: Exculpate

تبرئه‌، برائت‌: Compurgation

تبرئه‌، برائت‌: Exculpation

تبرئه‌، روسفيدي‌: Exoneration

تبرزين‌، تبر: Battle Ax

تبرزين‌، تبر: Battle Axe

تبركوچك‌، تيشه‌، ساتور، باتبر جنگ‌ كردن‌: Hatchet

تبريك‌ بخود، تعريف‌ از خود، تجليل‌ نفس‌: Self Congratulation

تبريك‌ وتهنيت‌ گفتن‌، مبارك‌ باد گفتن‌: Felicitate

تبريك‌ گفتن‌، شادباش‌ گفتن‌: Congratulate

تبريك‌ گوينده‌: Congratulator

تبريك‌ گويي‌: Gratulation

تبريك‌، تهنيت‌، شادباش‌: Congratulation

تبصره‌، شرح‌، يادداشت‌ ته‌ صفحه‌، زير نگاشت‌: Footnote

تبعيت‌: Subjacency

تبعيد كردن‌، اخراج‌ بلد كردن‌، دور كردن‌: Banish

تبعيد كردن‌، حمل‌، اخراج‌: Deport

تبعيد كردن‌، ممنوع‌ ساختن‌، تحريم‌ كردن‌، نهي‌ كردن‌، بد , دانستن‌، بازداشتن‌ از: Proscribe

تبعيد كننده‌: Banisher

تبعيد، اخراج‌: Banishment

تبعيد، جلاي‌ وظ‌ن‌، تبعيد كردن‌: Exile

تبعيد، فراكوچ‌ فرهنگسار، حلول‌ روح‌ مرده‌ در بدن‌ موجود زنده‌ ديگري: Transmigration

تبعيد، نفي‌ بلد، اخراج‌، جلاي‌ وط‌ن‌: Deportation

تبعيدكردن‌ جابجاكردن‌، جانشين‌(چيزي‌)شدن‌، جاي‌ چيزي‌ را عوض‌ كردن: Displace

تبعيدكردن‌، واگذاري‌، رهاسازي‌، بي‌خيالي‌ ترك‌ گقتن‌، واگذاركردن‌، تسليم‌شدن‌، رهاكردن: Abandon

تبعيض‌ اميز: Discriminatory

تبعيض‌ قائل‌ شدن‌، با علائم‌ مشخصه‌ ممتاز كردن‌: Discriminate

تبعيض‌، تعصب‌، غرض‌، غرض‌ ورزي‌، قضاوت‌ تبعيض‌ اميز خسارت‌ وضرر، تبعيض‌ كردن‌، پيش‌ داوري‌: Prejudice

تبعيض‌، فرق‌ گذاري‌: Discrimination

تبلور، بلور سازي‌: Crystallization

تبليغ- انتشار: Publicity

تبليغات‌: Publicity

تبليغات‌ كردن‌: Propagandize

تبليغات‌ كردن‌، اگهي‌ كردن‌، باط‌لاع‌ عمومي‌ رساندن‌: Publicize

تبليغات‌ پر سر وصدا: Puffery

تبليغ‌ ديني‌، تبليغ‌ حزبي‌، تحت‌ تاثير تبليغات‌ مسلكي‌ , واقع‌ شدن‌: Proselytism

تبليغ‌ فروش‌: Sales Promotion

تبليغ‌ مسيحيت‌: Evangelism

تبليغ‌ ميكند، دواي‌ ضد زهرمار داروهايي‌ كه‌ ادم‌ دوره‌ گرد (بدون‌ صلاحيت‌ نسخه‌ نويسي‌) ,: Snake Oil

تبليغ‌، تبليغات‌، پروپاگاند: Propaganda

تبه‌ كار، بدكار، ستمگر، شرير، بسيار زشت‌: Flagitious

تبه‌ كار، شرير، نابكار، غير عادلانه‌، ناحق‌: Iniquitous

تبه‌ كار، فاسد، خود سر - نامساعد، بدامد، نامناسب‌: Untoward

تبه‌كاري‌، بدجنسي‌: Maleficence

تب‌: Pyrexia

تب‌ اور، حرارت‌ زا: Pyogenic

تب‌ بر، ضد تب‌: Febrifugal

تب‌ بهاره‌: Rose Fever

تب‌ مالت‌، بروسلوز: Malta Fever

تب‌ و لرز، تب‌ نوبه‌، تب‌ مالاريا: Ague

تب‌، (مج.) هيجان‌، تب‌ دار كردن‌: Fever

تتبع‌، تحقيق‌ علمي‌: Scholarism

تثبيت‌ در مقام‌: Reinstatement

تثبيت‌ قيمت‌ توسط‌ دولت‌ براي‌ حمايت‌ كالا: Price Support

تثبيت‌ كردن‌، بحالت‌ موازنه‌ دراوردن‌، پابرجا شدن‌ يا , كردن‌، استوار كردن‌، ثابت‌شدن‌: Stabilize

تثبيت‌ كردن‌، محكم‌ كردن‌، متمركز كردن‌: Fixate

تثبيت‌، ثبوت‌، ثبات‌، قرار، پايداري‌، استواري‌: Fixity

تثليث‌، اعتقاد بوجود سه‌ شخصيت‌ در خدا: Triune

تجارت: Business

تجارت: Trade

تجارت الكترونيك: e-commerce (electronic commerce)

استفاده از اينترنت براي انجام مبادلات بنگاه- بنگاه و بنگاه- مصرف‌كننده، كه شامل تداركات پروژه نيز هست.

تجارت الكترونيكي ( بنگاه با مصرف كننده): Business To Consumer

تجارت الكترونيكي (بنگاه با دولت): Business To Government

تجارت الكترونيكي (بنگاه با بنگاه): Business To Business

تجارت الكترونيكي (بنگاه با دولت): E Commerce

تجارت الکترونيک: E-Commerce (Electronic Commerce)

استفاده از اينترنت براي انجام مبادلات بنگاه- بنگاه و بنگاه- مصرف‌كننده، که شامل تداركات پروژه نيز هست.

تجارت خارجي: Foreign Trade

تجارتي‌، بازرگاني‌: Commercial

تجارتي‌، بازرگاني‌: Mercantile

تجارت‌ ازاد، قاچاق‌: Free Trade

تجارت‌ خرده‌ فروشي‌ بوسيله‌ مكاتبات‌ پستي‌: Mail Order House

تجارت‌ خز، خريد وفروش‌ خز، خزدوزي‌: Furriery

تجارت‌ مشروع‌، كسب‌ منصفانه‌، كسب‌ حلال‌: Fair Trade

تجارت‌، بازرگاني‌، معاشرت‌، تجارت‌ كردن‌: Commerce

تجارت‌، كار و كسب‌: Business

تجاري‌: Commercial

تجاهل‌، ط‌فره‌ وتعلل‌، وسيله‌ فرار: Escape Mechanism

تجاوز كردن‌ از، تخلف‌ كردن‌ از، تخط‌ي‌ كردن‌ از، سرپيچي‌ , كردن‌ از: Transgress

تجاوز كردن‌ به‌، خندق‌ كندن‌، درسنگرقراردادن‌: Entrench

تجاوز كردن‌، تخط‌ي‌ كردن‌، حمله‌ كردن‌، خرد كردن‌، پرت‌ , كردن‌: Impinge

تجاوز كردن‌، تعدي‌ كردن‌، پا فرا گذاشتن‌، تخط‌ي‌ كردن تخلف‌، تخط‌ي‌، تجاوز: Trepass

تجاوز كردن‌، لبريز شدن‌، نيروي‌ برق‌ بيش‌ از اندازه‌ , رساندن‌ به‌ (ماشين‌ وغيره‌)، دستگاه‌ تشديد: Supercharge

تجاوز كردن‌، متجاوز بودن‌: Exceed

تجاوز، تخلف‌، تخط‌ي‌، پيمان‌ شكني‌، نقض‌ عهد: Violation

تجاوز، جنگ‌، محاربه‌، كج‌ خلقي‌: Belligerence

تجاوزفاحش‌، هنگفتي‌ غيرعادي‌، عظ‌مت‌، شرارت‌ زياد، ستمگري‌، شناعت‌، وقاحت: Enormity

تجاوزكار، عهد شكن‌، متخلف‌، خلافكار، خاط‌ي‌، متجاوز: Trespasser

تجاوزكارانه‌ داشتن‌، اماده‌ جنگ‌ شدن‌ موي‌ زبر، موي‌ سيخ‌، موي‌ خوك‌، سيخ‌ شدن‌، رويه‌ ,: Bristle

تجديد انتخاب‌: Reelection

تجديد انتخاب‌ كردن‌، دوباره‌ گزيدن‌: Reelect

تجديد بنا، نوسازي‌، نمونه‌ مط‌ابق‌ اصل‌، مدل‌: Reconstruction

تجديد تجسم‌، تناسخ‌ در جسم‌ تازه‌، حلول‌: Reincarnation

تجديد تسليحات‌: Rearmament

تجديد تسليحات‌ كردن‌، دوباره‌ مسلح‌ شدن‌ يا كردن‌: Rearm

تجديد حيات‌: Revitalization

تجديد حيات‌ كننده‌: Renascent

تجديد خاط‌ره‌، تفكر، بخاط‌ر اوردن‌: Recollection

تجديد شدني‌: Renewable

تجديد فراش‌ كردن‌ تخحت‌ فشار قرار گرفتن‌، كشيدن‌ يا گذاشتن‌ يا جا دادن: Superinduce

تجديد قوا: Refection

تجديد كننده‌: Renewer

تجديد محاسبه‌: Recalculation

تجديد نظ‌ر: Revision

تجديد نظ‌ر شده‌: Revised

تجديد نظ‌ر كردن‌: Revise

تجديد نظ‌ر كردن‌، اصلاح‌ كردن‌، اصلاح‌ نمودن‌، دوباره‌ چاپ‌ , كردن‌، حك‌ و اصلاح‌ كردن‌: Revise

تجديد نظ‌ري‌: Revisionary

تجديد وضع‌ هسته‌اي‌ اغازيان‌ تاژكدار در فواصل‌ معينه‌: Endomixis

تجديد يا مسترد كننده‌، اعاده‌ كننده‌: Restorative

تجديد چاپ‌: Reimpression

تجديد چاپ‌، انتشار مجدد: Republication

تجديد چاپ‌، چاپ‌ تازه‌، چاپ‌ اصلاح‌ شده‌: Recension

تجديد، تكرار، بازنوكني‌: Renewal

تجديد، نوسازي‌، تعمير، احياء، تجديد بنا: Instauration

تجديدنظ‌ر: Reconsideration

تجديدنظ‌ر كردن‌، مجددا در امري‌ مط‌العه‌ كردن‌: Reconsider

تجديد‌نظر: revision

ايجاد تغيير در سند يا طرح.

تجديد‌نظر: Revision

ايجاد تغيير در سند يا طرح.

تجربه حسابرسی: Auditing experience

تجربي‌: Empirical

تجربي‌: Experiential

تجرد، بي‌ زني‌، بي‌ شوهري‌، امتناع‌ از ازدواج‌: Celibacy

تجرد، عزبي‌: Bachelorhood

تجرد، پريشان‌ حواسي‌، اختلاس‌، دزدي‌، ربايش‌، بيخبري‌ از , كيفيات‌ واقعي‌ و ظ‌اهري‌، براهنگ‌: Abstraction

تجردي‌، موجد تجرد، رباينده‌، اغفال‌ كننده‌: Abstractive

تجريد، انتزاع‌، چكيدگي‌: Abstraction

تجريد، تلخيص: abstraction

ديدگاهي سامانهاتيك كه براي انتقال مشخصه‌هاي مهم و حذف جزئيات نامرتبط بكار گرفته مي‌شود.

تجزه‌ وتحليل‌ كننده‌ خويشتن‌، خود شناس‌: Self Analytical

تجزيه: decomposition

تقسيم سلسله مراتب كاركردي و فيزيكي سامانه به بخش‌هاي سخت‌افزار، اجزاي نرم‌افزار و فعاليت‌هاي كاربران كه مي‌توان آن‌ها را زمان‌بندي و بودجه‌بندي كرد و به فرد مسوول محول نمود.

تجزيه: Decomposition

تقسيم سلسله مراتب کارکردي و فيزيکي سامانه به بخش‌هاي سخت‌افزار، اجزاي نرم‌افزار و فعاليت‌هاي کاربران که مي‌توان آن‌ها را زمان‌بندي و بودجه‌بندي کرد و به فرد مسوول محول نمود.

تجزيه تحليل عمليات: Operation Analysis

تجزيه سامانه: system decomposition

تقسيم فيزيكي و كاركردي سلسله‌ مراتبي هر سامانه به مجموعه‌‌هاي سخت‌افزار، مؤلفه‌هاي نرم‌افزار و فعاليت‌هاي عملياتي كه مي‌توانند زمان‌بندي و بودجه‌بندي شوند و به يك مدير مسوؤل واگذار شوند. تجزيه سامانه، تصويري از معماري سامانه است كه رويكرد يكپارچه‌سازي را ن

تجزيه سامانه: System Decomposition

تقسيم فيزيكي و كاركردي سلسله‌ مراتبي هر سامانه به مجموعه‌‌هاي سخت‌افزار، مؤلفه‌هاي نرم‌افزار و فعاليت‌هاي عملياتي كه مي‌توانند زمان‌بندي و بودجه‌بندي شوند و به يك مدير مسوؤل واگذار شوند. تجزيه سامانه، تصويري از معماري سامانه است كه رويكرد يكپارچه‌سازي را نيز نشان مي‌دهد.

تجزيه كاركردي، جداسازي كاركردي: functional decomposition

تحليل الزامات كاركردي با نمايش آن‌ها در يك نمودار رفتاري.

تجزيه كننده: analyzer

تجزيه و تعريف: decomposition and definition

تقسيم سلسله مراتبي كاركردي و فيزيكي سامانه به بخش‌هاي سخت‌افزار، اجزاي نرم‌افزار و فعاليت‌هاي كاربران كه مي‌توان آن‌ها را زمان‌بندي و بودجه‌بندي كرد و به فرد مسوول محول نمود و همچنين تهيه مستندسازي طرح، مستندسازي ساخت و مستندسازي تأييد.

تجزيه و تعريف: Decomposition And Definition

تقسيم سلسله مراتبي کارکردي و فيزيکي سامانه به بخش‌هاي سخت‌افزار، اجزاي نرم‌افزار و فعاليت‌هاي کاربران که مي‌توان آن‌ها را زمان‌بندي و بودجه‌بندي کرد و به فرد مسوول محول نمود و همچنين تهيه مستندسازي طرح، مستندسازي ساخت و مستندسازي تأييد.

تجزيه کارکردي، جداسازي كاركردي: Functional Decomposition

تحليل الزامات کارکردي با نمايش آن‌ها در يک نمودار رفتاري.

تجزيه‌: Decomposition

تجزيه‌: Decoupling

تجزيه‌: Parsing

تجزيه‌ جسمي‌ بوسيله‌ جريان‌ برق‌: Electrolysis

تجزيه‌ شده‌: Decomposed

تجزيه‌ شيميايي‌ ادرار، پيشاب‌ سنجي‌: Urinalysis

تجزيه‌ شيميايي‌ بر اثر نيروي‌ تابشي‌: Photolysis

تجزيه‌ شيميايي‌ بوسيله‌ جريان‌ برق‌: Electroanalysis

تجزيه‌ ط‌لبي‌: Secessionism

تجزيه‌ ط‌لب‌، جدارو: Secessionist

تجزيه‌ ط‌لب‌، ط‌الب‌ جدايي‌، وابسته‌ به‌ تفكيك‌ وتبعيض‌: Segregative

تجزيه‌ فيبرين‌ (تحت‌ تاثير انزيمهاي‌ مربوط‌ه‌): Fibrinolysis

تجزيه‌ كردن‌: Parse

تجزيه‌ كردن‌ بوسيله‌ جريان‌ برق‌: Electrolyze

تجزيه‌ كردن‌ كالبد شناسي‌ كردن‌، تشريح‌ كردن‌، قط‌عه‌ قط‌عه‌ كردن: Anatomize

تجزيه‌ كردن‌، تجزيه‌ شدن‌: Dialyze

تجزيه‌ كردن‌، تحليل‌ كردن‌، (مج.) موشكافي‌ كردن تشريح‌ كردن‌، (ش‌.) با تجزيه‌ ازمايش‌ كردن‌، فرگشايي‌ كرد, جداكردن‌، جزئيات‌ را مط‌العه‌ كردن‌، پاره‌ پاره‌ كردن ن‌: Analyse

تجزيه‌ كردن‌، تحليل‌ كردن‌، (مج.) موشكافي‌ كردن تشريح‌ كردن‌، (ش‌.) با تجزيه‌ ازمايش‌ كردن‌، فرگشايي‌ كرد, جداكردن‌، جزئيات‌ را مط‌العه‌ كردن‌، پاره‌ پاره‌ كردن ن‌: Analyze

تجزيه‌ كننده‌: Parser

تجزيه‌ ناپذيري‌، عدم‌ امادگي‌ براي‌ جدا شدن‌: Inseparability

تجزيه‌ وتحليل‌ مواد رنگي‌ سلول‌: Chromatolysis

تجزيه‌ وتحليل‌ چربي‌: Lipolysis

تجزيه‌، حل‌، فساد، از هم‌ پاشيدگي‌، فسخ‌: Dissolution

تجزيه‌اي‌، تحليلي‌، (من.) مربوط‌ به‌ مكتب‌ يا فلسفه‌ء , تحليلي‌، روانكاوي‌، قابل‌ حل‌بط‌ريق‌ جبري‌: Analytic

تجزيه‌اي‌، تحليلي‌، (من.) مربوط‌ به‌ مكتب‌ يا فلسفه‌ء , تحليلي‌، روانكاوي‌، قابل‌ حل‌بط‌ريق‌ جبري‌: Analytical

تجزيه‌شدني‌، حل‌ شدني‌، اب‌ شدني‌، معاف‌ شدني‌: Dissolvable

تجزيه‌كردن: parse

جدا كردن يا تكه تكه كردن چيزي به اجزاء كوچك‌تر مانند مولفه‌ها.

تجزيه‌كردن: Parse

جدا کردن يا تکه تکه کردن چيزي به اجزاء کوچک‌تر مانند مولفه‌ها.

تجزيه‌ناپذير، غير قابل‌ تجزيه‌، جدا نشدني‌، حل‌ نشدني‌: Irresolvable

تجزیه و تحلیل کردن: Analyze

تجسم‌ شخصيت‌، عين‌، همانند ديگري‌: Personification

تجسم‌ شي‌، خط‌ور فكر، ديدانداز جنبه‌ فكري‌، لحاظ‌، سعه‌ نظ‌ر، روشن‌ بيني‌، مال‌ انديشي ديد، بينايي‌، منظ‌ره‌، چشم‌ انداز، مناظ‌ر و مرايا: Perspective

تجسم‌ فكري‌: Visualization

تجسم‌ كردن‌، تصور كردن‌: Visualize

تجسم‌ كردن‌، تصور كردن‌: Visualize

تجسم‌ و نمايش‌ عقايد و افكار و اجسام‌ با تصوير: Ideogram

تجسم‌ يا زندگي‌ تازه‌ دادن‌، حلول‌ كردن‌، تجلي‌ كردن‌: Reincarnate

تجسم‌، تصور: Visualization

تجسم‌، تصور: Visualization

تجسم‌، در برداري‌، تضمين‌، درج‌: Embodiment

تجسم‌، صورت‌ خارجي‌: Incarnation

تجليلي‌، افتخار اميز، عنوان‌ تجليلي‌: Honorific

تجليل‌ نفس‌، بخود باليدن‌: Self Exaltation

تجليل‌، بلندي‌، سرافرازي‌، ستايش‌، تمجيد: Exaltation

تجليل‌، تكريم‌: Glorification

تجليل‌، تكريم‌، بزرگ‌ سازي‌: Magnification

تجلي‌ خدا به‌انسان‌، ظ‌هور خدا به‌ انسان‌: Theophany

تجلي‌ كردن‌ ناشي‌ شدن‌، سرچشمه‌ گرفتن‌، بيرون‌ امدن‌، جاري‌ شدن: Emanate

تجلي‌ كردن‌، نوراني‌ كردن‌، دگر سيما كردن‌ تغيير صورت‌ دادن‌، تغيير شكل‌ يافتن‌، تغيير شكل‌ دادن: Transfigure

تجلي‌، ظ‌هور، ظ‌هور و تجلي‌ عيسي‌: Epiphany

تجلي‌، نشئه‌: Emanation

تجمع نفت: accumulation of oil;

تجمع‌ بعضي‌ چيزها براي‌ منظ‌ورخاصي‌ (مثل‌ تجمع‌ امواج‌ , راديوبراي‌انتقال‌ انها)، ارتباط‌: Hookup

تجمع‌ غير رسمي‌ جهت‌ گفتگوهاي‌ عمومي‌، محاوره‌ ط‌ولاني‌ و , مفصل‌: Gabfest

تجمع‌ كننده‌: Swarmer

تجمع‌، اميزش‌ شركت‌، انجمن‌، معاشرت‌، اتحاد، پيوستگي‌، تداعي‌ معاني: Association

تجمع‌، تراكم‌: Aggregation

تجملي‌، بسيار زيبا، مجلل‌، گران‌، لوكس‌: Deluxe

تجمل‌، تجملي‌، لوكس‌: Luxe

تجهيز كارگاه: Site preparation

تجهيز، ساز وبرگ‌، همسفر، گروه‌، بنه‌ سفر، توشه لوازم‌ فني‌، سازو برگ‌ اماده‌كردن‌، تجهيز كردن‌: Outfit

تجهيزات: Equipment items

تجهيزات آزمون خاص: special test equipment

تجهيزات آزمون غيراستاندارد. تداركات تجهيزات آزمون خاص تصويب‌شده نوعي پيمان هزينه ثابت است.

تجهيزات آزمون خاص: Special Test Equipment

تجهيزات آزمون غيراستاندارد. تداركات تجهيزات آزمون خاص تصويب‌شده نوعي پيمان هزينه ثابت است.

تجهيزات آزمون خودكار، تجهيزات شنجش خودكار: automatic test equipment

تجهيزاتي كه براي اجراي آزمون يا مجموعه‌اي از آزمون‌ها ساخته شده‌اند. تجهيزات آزمون خودكار شامل دستگاه‌‌هايي ساده براي تعيين يكپارچگي الكترونيكي يا مكانيكي و سامانه‌هاي رايانهي سطح بالا جهت دسته‌بندي خودكار، پردازش و بازخواني داده مي‌‌باشد. گاهي از تجهيزات

تجهيزات آزمون خودکار، تجهيزات سنجش خودكار: Automatic Test Equipment

تجهيزاتي که براي اجراي آزمون يا مجموعه‌اي از آزمون‌ها ساخته شده‌اند. تجهيزات آزمون خودكار شامل دستگاه‌‌هايي ساده براي تعيين يكپارچگي الکترونيکي يا مکانيکي و سامانه‌هاي کامپيوتري سطح بالا جهت دسته‌بندي خودکار، پردازش و بازخواني داده مي‌‌باشد. گاهي از تجهيزات آزمون خودكار با عنوان تجهيزات آزمون داخلي نيز ياد مي‌شود.

تجهيزات آزمون داخلي: built-in test equipment

نوعي قابليت سنجش كه به منظور آشكارسازي و يا تشخيص عيوب، درون سامانه تعبيه شده است.

تجهيزات آزمون داخلي: Built-In Test Equipment

نوعي قابليت سنجش كه به منظور آشكارسازي و يا تشخيص عيوب، درون سامانه تعبيه شده است.

تجهيزات اندازه‌گيري و آزمون: measuring and test equipment

تمام تجهيزاتي كه براي اندازه‌گيري، مقايسه، آزمايش، بازرسي، معاينه و شناسايي عيوب به كار مي‌روند يا اين‌كه محصولات و تجهيزات را بازرسي مي‌كنند تا از مطابقت آن‌ها با الزامات فني اطمينان حاصل شود.

تجهيزات اندازه‌گيري و آزمون: Measuring And Test Equipment

تمام تجهيزاتي که براي اندازه‌گيري، مقايسه، آزمايش، بازرسي، معاينه و شناسايي عيوب به کار مي‌روند يا اين‌كه محصولات و تجهيزات را بازرسي مي‌کنند تا از مطابقت آن‌ها با الزامات فني اطمينان حاصل شود.

تجهيزات تاميني پيمانكار: contractor furnished equipment

تجهيزاتي كه پيمانكار براي اجراي پيمان بايد فراهم نمايد.

تجهيزات تاميني پيمانکار: Contractor Furnished Equipment

تجهيزاتي كه پيمانکار براي اجراي پيمان بايد فراهم نمايد.

تجهيزات دولتي، تجهيزات مجهز شده دولتي: government furnished equipment

اقلام متعلق به دولت كه براي استفاده در پيمان در اختيار پيمانكار قرار داده مي‌شود.

تجهيزات دولتي، تجهيزات مجهز شده دولتي: Government Furnished Equipment

اقلام متعلق به دولت که براي استفاده در پيمان در اختيار پيمانکار قرار داده مي‌شود.

تجهيزات ضد ناوش: antirolling installation

تجهيزات يكپارچه / مونتاژشده: Packaged equipment

تجهيزات پردازش داده به صورت خودكار، تجهيزات داده‌پردازي خودكار : automated data processing equipment

تجهيزات الكترونيكي مخصوصا رايانه‌ها براي مديريت، نمايش و ذخيره داده‌ها.

تجهيزات پردازش داده به صورت خودکار، تجهيزات داده‌پردازي خودكار: Automated Data Processing Equipment

تجهيزات الکترونيکي مخصوصا کامپيوترها براي مديريت، نمايش و ذخيره داده‌ها.

تجهيزات پشتيباني: support equipment

تجهيزاتي كه براي موفقيت پشتيباني ضروري هستند.

تجهيزات پشتيباني: Support Equipment

تجهيزاتي كه براي موفقيت پشتيباني ضروري هستند.

تجهيزات پشتيباني زميني: ground support equipment

تجهيزات استفاده شده براي خدمات يا تأمين سامانه‌هاي هوايي يا فضايي. براي مثال فشار هوا، وسايل تهويه هوا و ..

تجهيزات پشتيباني زميني: Ground Support Equipment

تجهيزات استفاده شده براي خدمات يا تأمين سامانه‌هاي هوايي يا فضايي. براي مثال فشار هوا، وسايل تهويه هوا و ..

تجهيزات‌: Equipment

تجهيزات‌ جنبي‌: Peripheral Equipment

تجهيزات‌ خروجي‌: Output Equipment

تجهيزات‌ كمكي‌: Auxiliary Equipment

تجهيزات‌، ساز وبرگ‌: Equipment

تجهیزات: Equipment

تجويز كردن‌، نسخه‌ نوشتن‌، تعيين‌ كردن‌: Prescribe

تحت‌ الحمايه‌، حمايت‌ شده‌، شاگرد، نوچه‌: Protege

تحت‌ اللفظ‌ي‌، حرفي‌، لفظ‌ي‌، واقعي‌، دقيق‌، معني‌ اصلي‌: Literal

تحت‌ انقياد در اوردن‌، مط‌يع‌ كردن‌، منكوب‌ كردن‌: Subjugate

تحت‌ تاثير باكتري‌ قراردادن‌، با ميكرب‌ الوده‌ شدن‌: Bacterize

تحت‌ تاثير باكتري‌، الودگي‌ بميكرب‌: Bacterization

تحت‌ تاثير برق‌ قرار دادن‌، برق‌ زده‌ كردن‌، الكتريكي‌ , كردن‌، به‌هيجان‌ اوردن‌: Electrify

تحت‌ تاثير قراردادن‌، تبعيض‌ كردن‌ تمايل‌ بيك‌ ط‌رف‌، ط‌رفداري‌، تعصب‌، بيك‌ ط‌رف‌ متمايل‌ كردن: Bias

تحت‌ تاثير واقع‌ شدن‌ واكنش‌ نشان‌ دادن‌، واكنش‌ كردن‌، عكس‌ العمل‌ نشان‌ دادن: React

تحت‌ تاثير گذاردن‌ ديگران‌، ايجادتشخص‌ متشخص‌ وبرجسته‌ شدن‌ يا تظ‌اهر به‌ تشخص‌ كردن‌ بوسيله‌ ,: Lifemanship

تحت‌ جوي‌، پايين‌ تر از جو: Subatmospheric

تحت‌ فشار قرار دادن‌ كشش‌، امتداد، تمدد، قوه‌ انبساط‌، سفتي‌، فشار، بحران: Tension

تحت‌ نظ‌ر بودن‌، درخانه‌ تحت‌ نظ‌ر بودن‌ (بجاي‌ حبس‌): Housearrest

تحت‌ نفوذ، تحت‌ فشار زير، پايين‌، در زير، از زير، پايين‌ تر از، روي‌ خاك كوچكتر، پست‌ تر، زيرين‌، پاييني‌، پايين‌ تر، تحتاني: Beneath

تحت‌ واكنش‌ هاي‌ زنجيري‌ واقع‌ شدن‌، دچار واكنش‌ هاي‌ , مسلسل‌ وزنجيري‌ شدن‌: Chain React

تحدب‌، برامدگي‌، كوژي‌: Convexity

تحديد حدود: Delimitation

تحديد، تضييق‌، جلو گيري‌، منع‌، محدوديت‌: Restriction

تحديد، زندان‌ بودن‌، زايمان‌، بستري‌: Confinement

تحذير، اخط‌ار، برحذر داشتن‌، فكر قبلي‌: Premonition

تحذير، انصراف‌: Determent

تحرك‌ در اثر گرما، تنظ‌يم‌ خود بخود حرارت‌ در بدن دماواكنش‌: Thermotaxis

تحريري‌، كتابي‌، وابسته‌ به‌ كتابت‌: Scribal

تحريف‌: Distortion

تحريف‌ كردن‌، جابجا كردن‌، قلب‌ كردن‌: Anagrammatize

تحريف‌ كردن‌، دست‌ بردن‌ در، باط‌ل‌ ساختن‌، تزوير كردن‌: Falsify

تحريف‌ كننده‌: Garbler

تحريف‌ كننده‌، تحريف‌: Falsifyer

تحريف‌، تزوير: Falsification

تحريك‌: Excitation

تحريك‌ شدن‌، تهييج‌ شدن‌ وادار كردن‌، اعوا كردن‌، غالب‌ امدن‌ بر، استنتاج‌ كردن: Induce

تحريك‌ شده‌ بوسيله‌ اميال‌ شهواني‌، هوس‌ انگيز: Concupiscible

تحريك‌ شده‌ توسط‌ جريان‌ دينام‌: Self Excited

تحريك‌ شده‌ در اثر تحريكات‌ دروني‌ عضو موجود زنده‌: Proprioceptive

تحريك‌ شدگي‌ زياد: Erethism

تحريك‌ شهواني‌ كردن‌: Cathect

تحريك‌ كردن‌ به‌، پيش‌ رفتن‌، حمله‌ كردن‌: Set On

تحريك‌ كردن‌ زندگي‌ دادن‌، زندگي‌ بخشيدن‌، حيات‌ بخشيدن‌، زنده‌ كردن: Vitalize

تحريك‌ كردن‌، تهييج‌ كردن‌، انگيختن‌: Stimulate

تحريك‌ كردن‌، تهييج‌ كردن‌، داراي‌ انگيزه‌ شده‌: Motivate

تحريك‌ كردن‌، دامن‌ زدن‌، برانگيختن‌، برافروختن خشمگين‌ كردن‌: Provoke

تحريك‌ كردن‌، راندن‌: Drive

تحريك‌ كننده‌: Rebarbative

تحريك‌ كننده‌ توده‌ مردم‌، عوام‌ انگيز: Rabble Rouser

تحريك‌ و تشجيع‌ كردن‌، جان‌ دادن‌ به‌ سرزنده‌، باروح‌، جاندار، روح‌ دادن‌، زندگي‌ بخشيدن: Animate

تحريك‌ و عصباني‌ كردن‌: Wear On

تحريك‌، اغوا: Instigation

تحريك‌، برانگيختن‌، انگيزش‌: Stimulation

تحريك‌، بكارگماري‌: Actuation

تحريك‌، ترويج‌: Fomentation

تحريك‌، تهييج‌، انگيزش‌: Incitement

تحريك‌، هيجان‌، عصبانيت‌: Snit

تحريم‌ كردن‌، تحريم‌، بايكوت‌: Boycott

تحسين‌ كننده‌، ستاينده‌: Admirer

تحسين‌ كننده‌، كف‌ زننده‌: Applauder

تحصيلدار مالياتي: Tax Collector

تحصيلدار، جمع‌ كننده‌، فراهم‌ اورنده‌، گرد اورنده‌: Collector

تحصيلي‌، عضويت‌، پژوهانه‌ رفاقت‌، دوستي‌، هم‌ صحبتي‌، معاشرت‌ كردن‌، كمك‌ هزينه‌ ,: Fellowship

تحصيل‌ علم‌ اشتقاق‌ كردن‌ وجه‌ اشتقاق‌ كلمه‌اي‌ راپيداكردن‌، ريشه‌لغتي‌ رايافتن: Etymologize

تحصيل‌ كردن‌، كسب‌ معاش‌ كردن‌، بدست‌ اوردن‌، دخل‌ كردن درامد داشتن‌: Earn

تحصيل‌ كرده‌، فرهيخته‌: Educated

تحصيل‌ كننده‌، بدست‌ اورنده‌: Securer

تحصين‌، حق‌ بست‌ نشيني‌ جايگاه‌ مقدس‌، حرم‌ مط‌هر، بستگاه‌، مخفيگاه‌، پناهگاه: Sanctuary

تحفه‌، سوقات‌، چيزغريب‌، عتيقه‌: Curio

تحقق‌ بخشيدن‌، پي‌ بردن‌: Realize

تحقق‌ يافتن‌، وقوع‌ يافتن‌: Come Off

تحقق‌ پذير: Realizable

تحقق‌ گرايي‌ راستين‌ گرايي‌، واقع‌ بيني‌، واقع‌ گرايي‌، رئاليسم: Realism

تحقق‌، اثبات‌، تجسم‌: Substantiation

تحقق‌، فهم‌: Realization

تحقير اميز، پست‌ سازنده‌، خفيف‌ كننده‌: Humiliating

تحقير نفس‌، تذليل‌ نفس‌، خود دون‌ شماري‌: Self Contempt

تحقير، احساس‌ حقارت‌: Humiliation

تحقير، اهانت‌، خفت‌، خواري‌: Contempt

تحقير، كم‌ ارزش‌ سازي‌: Belittlement

تحقير، ياس‌، نوميدي‌ شكست‌: Letdown

تحقيرنفس‌، كوچك‌ شماري‌ خود، حفض‌ جناح‌: Self Depreciation

تحقيق: Research

تحقيق: research

بررسي علمي.

تحقيق: Research

بررسي علمي.

تحقيق كاربردي: applied research

تلاش براي توسعه‌ تئوري‌هاي آزمايشگاهي در سطح كاربردهاي عملي.

تحقيق و توسعه: Research and Development

تحقيق و توسعه: research and development

پيگيري فني طرح يا فن‌آوري جديد به منظور حمايت از يك هدف راهبردي.

تحقيق و توسعه: Research And Development

پيگيري فني طرح يا فن‌آوري جديد به منظور حمايت از يك هدف راهبردي.

تحقيق و توسعه مستقل: independent research and development

تلاش‌هاي فني كه پشتيباني نشده يا در اجراي پيمان مورد نياز نبوده‌اند و شامل تحقيقات اساسي و كاربردي، توسعه فني، مطالعه سامانه و ديگر مفاهيم قاعده‌مند‌سازي مي‌گردد.

تحقيق و توسعه مستقل: Independent Research And Development

تلاش‌هاي فني که پشتيباني نشده يا در اجراي پيمان مورد نياز نبوده‌اند و شامل تحقيقات اساسي و کاربردي، توسعه فني، مطالعه سامانه و ديگر مفاهيم قاعده‌مند‌سازي مي‌گردد.

تحقيق پايه: basic research

جستجوي علمي انجام شده به منظور افزايش دانش.

تحقيق پايه: Basic Research

جستجوي علمي انجام شده به منظور افزايش دانش.

تحقيق کاربردي: Applied Research

تلاش براي توسعه‌ تئوري‌هاي آزمايشگاهي در سطح كاربردهاي عملي.

تحقيق- توسعه- آزمون و ارزيابي: research, development, test, and evaluation

فرآيند بكار گرفته‌شده براي توسعه و تأييد سامانه‌ها به منظور برآورده‌كردن الزامات مأموريت.

تحقيق- توسعه- آزمون و ارزيابي: Research, Development, Test, And Evaluation

فرآيند بكار گرفته‌شده براي توسعه و تأييد سامانه‌ها به منظور برآورده‌كردن الزامات مأموريت.

تحقيقات در تكنولوژي كامپيوتر: Computer Technology Research

تحقيقات‌ علمي‌ در بازار وداد وستد كالا: Market Research

تحقيق‌ كردن‌، تجسس‌ كردن‌، رسيدگي‌ كردن‌، بررسي‌ كردن‌: Indagate

تحقيق‌، اثبات‌: Ascertainment

تحقيق‌، تجسس‌: Indagation

تحقيق‌، دانش‌، كمك‌ هزينه‌ دانشجويي‌، فضل‌ وكمال‌: Scholarship

تحقيق‌، رسيدگي‌: Investigation

تحكيم‌ كردن‌ نيرومند كردن‌، قوي‌ كردن‌، تقويت‌ دادن‌، تقويت‌ يافتن: Strengthen

تحكيم‌، تثبيت‌، تقويت‌، تركيب‌، اتحاد، قوام‌: Consolidation

تحليف‌، سوگند، قسم‌، لابه‌، التماس‌: Adjuration

تحليل: Analysis

تحليل: analysis

تفكيك يك كل به بخش‌هاي سازنده آن براي بررسي هر جزء.

تحليل: Analysis

ارزيابي دقيق و منتقدانه‌ يک موقعيت يا مساله.تفکيک يک کل به بخش‌هاي سازنده آن براي بررسي هر جزء.مطالعه و بررسي موضوعي پيچيده و شکستن آن به چند موضوع ساده‌تر. تحليل تنها شامل شناخت اجزاي موضوع مورد بررسي نيست بلكه به نحوه‌ ارتباط آن‌ها با يکديگر و چرايي اين ارتباطات نيز مي‌پردازد. مطالعه‌ انحراف از زمان‌بندي براي شناسايي علت، تأثير و اقدامات اصلاحي.

تحليل اثر: impact analysis

بررسي رياضياتي ماهيت ريسك‌هاي منفرد در پروژه علاوه بر نظم بالقوه ريسك‌هاي وابسته به هم. اين بررسي شامل نشان دادن مقدار حساسيت، احتمال و شدت اثر اين ريسك‌ها نسبت به تغييرات در متغيرهاي وابسته پروژه از جمله چرخه حيات پروژه مي‌باشد. براي تكميل، اين تحليل بايد

تحليل اثر: Impact Analysis

ارزيابي اثرات مثبت و منفي اجراي مجموعه‌اي از اقدامات خاص.بررسي رياضياتي ماهيت هر ريسك در پروژه مانند ساختار بالقوه ريسك‌هاي مستقل. فرآيند ارزيابي اجراي مجموعه‌اي از اقدامات، معمولا با تغييري در سامانه موجود.بررسي رياضياتي ماهيت ريسک‌هاي منفرد در پروژه علاوه بر نظم بالقوه ريسک‌هاي وابسته به هم. اين بررسي شامل نشان دادن مقدار حساسيت، احتمال و شدت اثر اين ريسک‌ها نسبت به تغييرات در متغيرهاي وابسته پروژه از جمله چرخه حيات پروژه مي‌باشد. براي تكميل، اين تحليل بايد علاوه بر ارزش ذاتي پروژه به عنوان يک مبناي مرجع، شامل بررسي وضعيت موجود خارجي پيش از اجراي پروژه نيز باشد. علاوه بر اين بايد مشخص شود که آيا همه ريسک‌هاي شناسايي‌شده در محدوده فرآيند برنامه‌ريزي پاسخ به ريسك پروژه مي‌باشد.

تحليل اثربخشي: effectiveness analysis

ارزيابي اينكه يك راه‌حل پيشنهاديه تا چه حد به سناريوي عملياتي پيش‌بيني شده پاسخ مي‌دهد.

تحليل اثربخشي: Effectiveness Analysis

ارزيابي اينکه يک راه‌حل پيشنهاديه تا چه حد به سناريوي عملياتي پيش‌بيني شده پاسخ مي‌دهد.

تحليل ارزش: value analysis

فعاليتي براي بهبود عملكرد هزينه. تحليل ارزش استفاده نظام‌مند از فنوني است كه كاركردهاي يك قلم را شناسايي كرده، ارزشي براي اين كاركردها تعيين نموده و كاركردها را با كمترين هزينه ممكن بدون ايجاد نقص در عملكرد فراهم مي‌كند. (هزينه كلي بهينه)

تحليل ارزش: Value Analysis

فعاليتي براي بهبود عملكرد هزينه. تحليل ارزش استفاده سيستماتيك از فنوني است كه كاركردهاي يك قلم را شناسايي كرده، ارزشي براي اين كاركردها تعيين نموده و كاركردها را با كمترين هزينه ممكن بدون ايجاد نقص در عملكرد فراهم مي‌كند. (هزينه كلي بهينه)

تحليل ارزش كسب شده: earned value analysis

تحليل پيشرفت پروژه كه در آن پول واقعي بودجه‌شده و خرج‌شده، با ارزش كار كسب‌شده مقايسه مي‌شود.

تحليل ارزش چند صفتي، تحليل ارزش چند‌مشخصه‌اي: multi-attribute value analysis

تخصيص وزن عددي به موارد متناقض به منظور مشخص‌كردن ارزش يا اولويت.

تحليل ارزش چند صفتي، تحليل ارزش چند‌مشخصه‌اي: Multi-Attribute Value Analysis

تخصيص وزن عددي به موارد متناقض به منظور مشخص‌کردن ارزش يا اولويت.

تحليل ارزش کسب شده: Earned Value Analysis

تحليل پيشرفت پروژه كه در آن پول واقعي بودجه‌شده و خرج‌شده، با ارزش كار كسب‌شده مقايسه مي‌شود.روشي براي سنجش عملكرد پروژه. اين تحليل نشان ‌مي‌دهد تا به امروز چه‌مقدار از بودجه بايد براي كار انجام شده يك وظيفه، مسووليت يا منبع خرج مي‌شد.

تحليل الزامات: requirements analysis

تعيين ويژگي‌هاي كاركردي و عملكردي مورد نياز، زمينه اجرا، قيود تعيين‌شده توسط ذي‌نفع، ميزان اثربخشي و معيارهاي اعتبارسنجي.

تحليل الزامات: Requirements Analysis

تعيين ويژگي‌هاي كاركردي و عملكردي مورد نياز، زمينه اجرا، قيود تعيين‌شده توسط ذي‌نفع، ميزان اثربخشي و معيارهاي اعتبارسنجي.

تحليل الزامات نرم‌افزار: software requirements analysis

قسمتي از فرآيند توسعه كه در آن الزامات سامانه به اجزاء نرم‌افزار سامانه تخصيص مي‌يابند.

تحليل الزامات نرم‌افزار: Software Requirements Analysis

قسمتي از فرآيند توسعه كه در آن الزامات سامانه به اجزاء نرم‌افزار سامانه تخصيص مي‌يابند.

تحليل اگر-چه، تحليل (حساسيت) چه مي‌شود اگر: what-if analysis

فرآيند ارزيابي راهبردهاي جايگزين.

تحليل اگر-چه، تحليل (حساسيت) چه مي‌شود اگر: What-If Analysis

فرآيند ارزيابي راهبردهاي جايگزين.

تحليل برگشت، تحليل رگرسيون: regression analysis

جايي كه بررسي داده‌هاي گذشته براي پيش‌بيني سطوح بعدي فعاليت كافي است. ممكن است در نظر گرفتن مفروضاتي بر اساس ارتباط بين فعاليت با فعاليت‌هايي كه قابل پيش‌بيني هستند، امكان‌پذير باشد.

تحليل برگشت، تحليل رگرسيون: Regression Analysis

جايي كه بررسي داده‌هاي گذشته براي پيش‌بيني سطوح بعدي فعاليت كافي است. ممكن است در نظر گرفتن مفروضاتي بر اساس ارتباط بين فعاليت با فعاليت‌هايي كه قابل پيش‌بيني هستند، امكان‌پذير باشد.

تحليل تجزيه و حل : Decomposition Analysis and Resolution

فرآيند تصميم‌گيري بر اساس كسب و كار و مسائل فني در هر سطح از شكست سامانه به منظور انتخاب بهترين راه‌حل براي آن سطح.

تحليل تجزيه و حل: Decomposition Analysis And Resolution

فرآيند تصميم‌گيري بر اساس کسب و کار و مسائل فني در هر سطح از شکست سامانه به منظور انتخاب بهترين راه‌حل براي آن سطح.

تحليل تحقق هزينه: cost realism analysis

ارزيابي هزينه پيش‌بيني شده يك پروژه كه توسط كاركنان آگاه و بي‌طرف انجام مي‌شود. در فرآيند اكتساب، هدف اين است كه تعيين شود آيا هزينه تخميني پيشنهاد شده، براي كاري كه انجام خواهد شد معقول است؛ درك واضحي از الزامات ايجاد مي‌كند و آيا با روش‌هاي خاص عملكرد و

تحليل تحقق هزينه: Cost Realism Analysis

ارزيابي هزينه پيش‌بيني شده يک پروژه که توسط کارکنان آگاه و بي‌طرف انجام مي‌شود. در فرآيند اکتساب، هدف اين است که تعيين شود آيا هزينه تخميني پيشنهاد شده، براي کاري که انجام خواهد شد معقول است؛ درک واضحي از الزامات ايجاد مي‌کند و آيا با روش‌هاي خاص عملکرد و مواد که در پيشنهاديه فني پيشنهاددهنده توصيف شده‌اند، هماهنگ است يا خير. تحليل تحقق هزينه در پيمان‌هاي بازپرداخت هزينه مورد نياز است تا بدين وسيله محتمل‌ترين هزينه که يک عامل ارزيابي در انتخاب پيمانکار برنده است، تعيين شود. ممکن است تحليل تحقق هزينه در پيمان‌هاي قيمت مقطوع پيشنهاددهنده منفرد يا منبع انحصاري نيز مورد نياز باشد تا به کمک آن تعيين شود که آيا پيمانکار درک درستي از کار دارد و يا پيمانکار مسووليت‌پذيري است يا خير.

تحليل جريان نقدي: cash-flow analysis

فعاليت تعيين جريان نقدي (ورودي و خروجي پروژه) بر اساس ماه و جريان نقدي تجمعي پروژه براي سنجش هزينه‌هاي واقعي در مقايسه با هزينه‌هاي بودجه‌ شده. اين تحليل براي اجازه تامين مالي پروژه ضروري بوده و روشي براي سنجش پيشرفت پروژه است.

تحليل جريان نقدي: Cash-Flow Analysis

فعاليت تعيين جريان نقدي (ورودي و خروجي پروژه) بر اساس ماه و جريان نقدي تجمعي پروژه براي سنجش هزينه‌هاي واقعي در مقايسه با هزينه‌هاي بودجه‌ شده. اين تحليل براي اجازه تامين مالي پروژه ضروري بوده و روشي براي سنجش پيشرفت پروژه است.

تحليل حالات و اثرات خرابي: failure modes and effect analysis (FMEA)

روشي منطقي براي شناسايي و اولويت‌بندي خرابي‌هاي بالقوه محصول يا فرآيند.

تحليل حالات و اثرات خرابي: Failure Modes And Effect Analysis (FMEA)

تحليل نوع خرابي بالقوه و نتايج آن.روشي منطقي براي شناسايي و اولويت‌بندي خرابي‌هاي بالقوه محصول يا فرآيند.

تحليل حالات، اثرات و بحرانيت خرابي: failure mode, effects, and criticality analysis

تحليل نوع خرابي بالقوه، نتايج آن، ميزان بحراني بودن نتايج و اقداماتي براي كاهش احتمال خرابي‌هاي جدي (خرابي فاجعه بار).

تحليل حالات، اثرات و بحرانيت خرابي: Failure Mode, Effects, And Criticality Analysis

تحليل نوع خرابي بالقوه، نتايج آن، ميزان بحراني بودن نتايج و اقداماتي براي کاهش احتمال خرابي‌هاي جدي (خرابي فاجعه بار).

تحليل حساسيت: sensitivity analysis

تحليل حساسيت: sensitivity analysis

تحليل پاسخ نسبت به انواع ورودي‌ها براي درك رابطه بين آنها. انتخاب ارزش‌ها و معيارهاي تصميم‌گيري مناسب تأثير زيادي در نتيجه اين تحليل دارد.

تحليل حساسيت: Sensitivity Analysis

تحليل پاسخ نسبت به انواع ورودي‌ها براي درك رابطه بين آنها. انتخاب ارزش‌ها و معيارهاي تصميم‌گيري مناسب تأثير زيادي در نتيجه اين تحليل دارد. تعيين ميزان تغيير راه‌حل در صورت تغيير پارامترهاي ورودي، براي درك اهميت هر كدام از اين متغيرها در سامانه.

تحليل خرابي: failure analysis

بررسي يك خرابي به منظور يافتن دلايل اصلي آن

تحليل خرابي: Failure Analysis

بررسي يک خرابي به منظور يافتن دلايل اصلي آن.

تحليل خطر: hazard analysis

مطالعه خطرات و ريسك‌هاي پروژه براي افراد و تجهيزات، به همراه پيشنهاداتي براي به حداقل رساندن آن‌ها. تحليل خطر معمولاً شامل تحليل خطرات مواد و فرآيندها، فعاليت‌هاي كاري، امنيت كاري و انواع شكست‌ها و تاثيرات آن‌ها مي‌شود.

تحليل خطر: Hazard Analysis

مطالعه خطرات و ريسک‌هاي پروژه براي افراد و تجهيزات، به همراه پيشنهاداتي براي به حداقل رساندن آن‌ها. تحليل خطر معمولاً شامل تحليل خطرات مواد و فرآيندها، فعاليت‌هاي کاري، امنيت کاري و انواع شکست‌ها و تاثيرات آن‌ها مي‌شود.

تحليل خطر فرآيند: PHA

تحليل داده‌ها: data analysis

ارزيابي داده‌ها با در نظر گرفتن جنبه‌هاي مختلف يا نقطه‌نظرهاي گوناگون.

تحليل داده‌ها: Data Analysis

ارزيابي داده‌ها با در نظر گرفتن جنبه‌هاي مختلف يا نقطه‌نظرهاي گوناگون.

تحليل درخت خطا: fault tree analysis

رسيدگي ساختاري به انواع خطاها در توليدات و فرآيندها به وسيله ايجاد درخت خطا.

تحليل درخت خطا: Fault Tree Analysis

رسيدگي ساختاري به انواع خطاها در توليدات و فرآيندها به وسيله ايجاد درخت خطا.

تحليل رفتاري: behavioral analysis

ارزيابي متقابل كاركرد يك سامانه (كه معمولا با نمودار رفتار توصيف مي‌‌شود). اين تحليل، تحليل عملياتي نيز خوانده مي‌‌شود.

تحليل رفتاري: Behavioral Analysis

ارزيابي متقابل كاركرد يک سامانه (كه معمولا با نمودار رفتار توصيف مي‌‌شود). اين تحليل، تحليل عملياتي نيز خوانده مي‌‌شود.

تحليل روند: trend analysis

روشي رياضي براي تعيين روندها بر اساس گذشته پروژه كه امكان تعديل را فراهم مي‌كند. روش‌هاي تحليل رگرسيون مي‌توانند با استفاده از داده‌هاي گذشته براي پيش‌بيني روند زمان‌بندي يا هزينه بكار روند.

تحليل روند: Trend Analysis

روشي رياضي براي تعيين روندها بر اساس گذشته پروژه كه امكان تعديل را فراهم مي‌كند. روش‌هاي تحليل رگرسيون مي‌توانند با استفاده از داده‌هاي گذشته براي پيش‌بيني روند زمان‌بندي يا هزينه بكار روند.

تحليل ريسك: risk analysis

بررسي نواحي ريسك يا رويدادها براي ارزيابي نتايج احتمالي هر رويداد يا تركيبي از رويدادها در تحليل و تعيين گزينه‌هاي ممكن براي جلوگيري از ريسك.

تحليل ريسك: Risk Analysis

بررسي ريسك به منظور تعيين احتمال وقوع و شدت پيامدهاي منتج. تحليل ريسك پس از شناسايي ريسك انجام مي‌گيرد. بررسي نواحي ريسك يا رويدادها براي ارزيابي نتايج احتمالي هر رويداد يا تركيبي از رويدادها در تحليل و تعيين گزينه‌هاي ممكن براي جلوگيري از ريسك.فني طراحي شده براي كمي‌كردن اثرات عدم‌قطعيت. اين كار معمولا و نه ضرورتا، با استفاده از روش شبيه‌سازي مونت كارلو انجام مي‌شود.ارزيابي احتمال يا امكان اينكه يك پروژه يا خط‌مشي موفق خواهد شد يا خير. معمولا اين كار براي مقايسه دو يا چند سناريو،‌ برنامه اقدامات يا خط‌مشي‌ها انجام مي‌شود.فني طراحي شده براي كمي كردن اثرات عدم قطعيت.فرآيندي براي ارزيابي تهديدهاي شناسايي شده؛ مانند ريسك‌ها، براي موفقيت پروژه شامل درجه‌بندي ريسك و راهبردهايي براي تعديل.

تحليل ريسك پيمان: contract risk analysis

احتمال اينكه رويداد نامطلوب خاصي رخ دهد و تحليل نتايج و اثرات آن بر دستيابي به اهداف پيمان يا تداركات

تحليل ريسک پيمان: Contract Risk Analysis

احتمال اينكه رويداد نامطلوب خاصي رخ دهد و تحليل نتايج و اثرات آن بر دستيابي به اهداف پيمان يا تداركات

تحليل زمان بندي: schedule analysis

مراجعه شود به تحليل شبكه

تحليل زمان‌بندي: Schedule Analysis

مراجعه شود به تحليل شبكه.

تحليل ساخت يا خريد: make or buy analysis

تقسيم‌بندي محدوده پروژه بر اين اساس كه توسط سازمان پروژه انجام خواهد شد (ساخت) يا بايد از شركتي خارج از سازمان تأمين شود (خريد).

تحليل ساخت يا خريد: Make Or Buy Analysis

تقسيم‌بندي محدوده پروژه بر اين اساس كه توسط سازمان پروژه انجام خواهد شد (ساخت) يا بايد از شركتي خارج از سازمان تأمين شود (خريد).

تحليل سامانه: system analysis

توسعه منطقي الزامات كاربر به شكل الزامات، مفاهيم و مشخصات سامانه طي كاربرد آگاهانه پيشرفته‌ترين تكنولوژي و معيارهاي ارزيابي سامانه.

تحليل سامانه: System Analysis

توسعه منطقي الزامات كاربر به شكل الزامات، مفاهيم و مشخصات سامانه طي كاربرد آگاهانه پيشرفته‌ترين تكنولوژي و معيارهاي ارزيابي سامانه.

تحليل سامانه‌ها: systems analysis

مراجعه شود به تحليل سامانه.

تحليل سامانه‌ها: Systems Analysis

مراجعه شود به تحليل سامانه.

تحليل سطحي: casual analysis

تعيين منبع عيب‌ها.

تحليل سطحي: Casual Analysis

تعيين منبع عيب‌ها.

تحليل سيستم: System Analysis

تحليل شبكه: network analysis

فرآيند شناسايي زودترين و ديرترين تاريخ‌هاي شروع و پايان فعاليت‌هاي پروژه. اين كار با حركتي پيشرو يا پسرو در شبكه انجام مي‌شود. بسياري از ابزارهاي نرم‌افزاري مديريت پروژه حلقه‌هاي موجود در شبكه و پيغام‌هاي خطا‌ي يافته‌شده را جستجو مي‌كنند. پيغام‌هاي خطا، حل

تحليل شبکه: Network Analysis

فرآيند شناسايي زودترين و ديرترين تاريخ‌هاي شروع و پايان فعاليت‌هاي پروژه. اين كار با حركتي پيشرو يا پسرو در شبكه انجام مي‌شود. بسياري از ابزارهاي نرم‌افزاري مديريت پروژه حلقه‌هاي موجود در شبكه و پيغام‌هاي خطا‌ي يافته‌شده را جستجو مي‌كنند. پيغام‌هاي خطا، حلقه‌ها و تمام فعاليت‌هاي درون آن را شناسايي مي‌كند.فرآيند شناسايي زودترين و ديرترين تاريخ شروع و پايان براي بخش‌هاي انجام‌نشده فعاليت‌هاي پروژه. همچنين مراجعه شود به روش مسير بحراني، فن ارزيابي و تجديدنظر برنامه و فن ارزيابي و تجديدنظر گرافيكي.

تحليل شكاف ‌ها و تفاوت‌هاي فرآيندها: Gap Analysis

تحليل شيئ‌گرا: object-oriented analysis

تحليلي بر مبناي در نظر گرفتن سامانه به عنوان مجموعه‌اي از اشياء (واحدها، روابط و خواص).

تحليل شيئ‌گرا: Object-Oriented Analysis

تحليلي بر مبناي در نظر گرفتن سامانه به عنوان مجموعه‌اي از اشياء (واحدها، روابط و خواص).

تحليل عاملي: parametric analysis

توسعه و درك دامنه عملكرد يك وظيفه در حالي‌كه متغير‌هاي ديگر كاركرد، به دلخواه تنظيم شده‌اند. تحليل عاملي براي كمك به تشخيص جريان رو به پايين الزامات در تجزيه سامانه، مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

تحليل عاملي: Parametric Analysis

توسعه و درک دامنه عملكرد يک وظيفه در حالي‌که متغير‌هاي ديگر كاركرد، به دلخواه تنظيم شده‌اند. تحليل عاملي براي کمک به تشخيص جريان رو به پايين الزامات در تجزيه سامانه، مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

تحليل عملكرد: performance analysis

بررسي روند عملكرد در طول شرايط مشخص شده.

تحليل عملكرد: Performance Analysis

بررسي روند عملکرد در طول شرايط مشخص شده.

تحليل فاصله: gap analysis

ارزيابي اختلاف بين يافته‌هاي حقيقي و برنامه‌ريزي شده.

تحليل فاصله: Gap Analysis

ارزيابي اختلاف بين يافته‌هاي حقيقي و برنامه‌ريزي شده.

تحليل قوت‌ها-ضعف‌ها-فرصت‌ها-تهديدها: strengths-weaknesses-opportunities-threats (SWOT) analysis

فرآيندي كه توسط آن گروهي از افراد اين موارد را تعيين مي‌كنند: 1.چه نقطه قوت‌هايي داريم؟ (چگونه مي‌توان از فوايد آن‌ها بهره برد؟) 2. چه نقطه ضعف‌هايي داريم؟ (چگونه مي‌توان آن‌ها را حداقل كرد؟) 3. چه فرصت‌هايي وجود دارد؟ (چگونه مي‌توان روي آن‌ها سرمايه‌گذاري

تحليل قوت‌ها-ضعف‌ها-فرصت‌ها-تهديدها: Strengths-Weaknesses-Opportunities-Threats (SWOT) Analysis

فرآيندي كه توسط آن گروهي از افراد اين موارد را تعيين مي‌كنند: 1.چه نقطه قوت‌هايي داريم؟ (چگونه مي‌توان از فوايد آن‌ها بهره برد؟) 2. چه نقطه ضعف‌هايي داريم؟ (چگونه مي‌توان آن‌ها را حداقل كرد؟) 3. چه فرصت‌هايي وجود دارد؟ (چگونه مي‌توان روي آن‌ها سرمايه‌گذاري كرد؟) 4. چه تهديدهايي در راه رسيدن به اهداف وجود دارد؟ (موانع فني، مسائل رقابتي و ارزش افراد موجود در سازمان) 5. براي غلبه بر هر مانع شناسايي شده چه تدبيري مي‌توان انديشيد؟ (اين كار به توسعه برنامه‌هاي اقتضايي كمك مي‌كند.)

تحليل قياسي: comparative analysis

مقايسه مجموعه‌اي از سنجه‌ها با مجموعه‌اي از سنجه‌هاي مشابه براي بررسي موارد همسان.

تحليل قياسي: Comparative Analysis

مقايسه مجموعه‌اي از سنجه‌ها با مجموعه‌اي از سنجه‌هاي مشابه براي بررسي موارد همسان.

تحليل قيمت: price analysis

فعاليتي براي ارزيابي قيمت‌هاي ارائه شده توسط فروشنده از طريق مقايسه با بررسي تفصيلي عناصر هزينه‌اي به‌طور جداگانه. مقايسه قيمت‌ها بر اساس قيمت‌هاي فروشندگان رقيب يا بر اساس قيمت‌هاي كار انجام شده قبلي، كاتالوگ‌هاي انتشار يافته قيمت و غيره انجام مي‌پذيرد.

تحليل قيمت: Price Analysis

فعاليتي براي ارزيابي قيمت‌هاي ارائه شده توسط فروشنده از طريق مقايسه با بررسي تفصيلي عناصر هزينه‌اي به‌طور جداگانه. مقايسه قيمت‌ها بر اساس قيمت‌هاي فروشندگان رقيب يا بر اساس قيمت‌هاي كار انجام شده قبلي، كاتالوگ‌هاي انتشار يافته قيمت و غيره انجام مي‌پذيرد.

تحليل كاركردي: functional analysis

فرآيند بررسي سامانه پيشنهاد شده به كمك شبيه‌سازي انچه سامانه براي انجام ماموريت تعريف شده خود بايد انجام دهد.

تحليل كاركردي: Functional Analysis

بررسي کارکردهاي مورد نياز براي تشخيص گروه‌هاي معمول کارکردي، روابط کارکردي، تعاملات و واگذاري کارکردهاي فرعي.فرآيند بررسي سامانه پيشنهاد شده به كمك شبيه‌سازي انچه سامانه براي انجام ماموريت تعريف شده خود بايد انجام دهد.نمايش گرافيکي و تحليل تعاملي کارکرد سامانه که معمولاً با نمودار رفتار شرح داده مي‌شود.

تحليل ماموريت: mission analysis

ارزيابي مأموريت مطلوب، محيط مأموريت و سناريوي عملياتي مورد انتظار. نتيجه اين تحليل‌ها مفهوم عمليات كاربر خواهد بود.

تحليل ماموريت: Mission Analysis

ارزيابي مأموريت مطلوب، محيط مأموريت و سناريوي عملياتي مورد انتظار. نتيجه اين تحليل‌ها مفهوم عمليات كاربر خواهد بود.

تحليل مستقل هزينه‌: independent cost analysis

تحليل مستقل هزينه‌هاي برآوردي پروژه توسط گروهي بي‌طرف يا مشاور خارجي كه در مديريت پروژه دخالت ندارند.

تحليل مستقل هزينه‌: Independent Cost Analysis

تحليل مستقل هزينه‌هاي برآوردي پروژه توسط گروهي بي‌طرف يا مشاور خارجي که در مديريت پروژه دخالت ندارند.

تحليل منفي: negative analysis

عمل نظارت بر يك فعاليت و تعريف مواردي كه ممكن است باعث شكست فعاليت شود.

تحليل منفي: Negative Analysis

عمل نظارت بر يک فعاليت و تعريف مواردي كه ممكن است باعث شكست فعاليت شود.

تحليل مهندسي: engineering analysis

ارزيابي به منظور پيش‌بيني عوامل فني، زمان‌بندي و هزينه مربوط به يك راه‌حل پيشنهاد شده.

تحليل مهندسي: Engineering Analysis

ارزيابي به منظور پيش‌بيني عوامل فني، زمان‌بندي و هزينه مربوط به يک راه‌حل پيشنهاد شده.

تحليل موقعيت، تحليل وضعيت: situation analysis

شرحي از تمام جنبه‌هاي مرتبط با موقعيت فعلي.

تحليل موقعيت، تحليل وضعيت: Situation Analysis

شرحي از تمام جنبه‌هاي مرتبط با موقعيت فعلي.

تحليل مونت كارلو: Monte Carlo analysis

فن آماري براي تخمين نتايج يك فرآيند با شبيه‌سازي به دفعات زياد و با استفاده از مقادير تصادفي. هنگامي كه تحليل مونت كارلو براي برنامه زمان‌بندي پِرت ايستا مورد استفاده قرار گيرد در پيش‌بيني رفتار برنامه زمان‌بندي اصلي كمك مي‌كند. مدت زمان تصادفي براي هر فعا

تحليل مونت کارلو: Monte Carlo Analysis

فن آماري براي تخمين نتايج يک فرآيند با شبيه‌سازي به دفعات زياد و با استفاده از مقادير تصادفي. هنگامي که تحليل مونت كارلو براي برنامه زمان‌بندي پِرت ايستا مورد استفاده قرار گيرد در پيش‌بيني رفتار برنامه زمان‌بندي اصلي کمک مي‌کند. مدت زمان تصادفي براي هر فعاليت شبکه در نظر گرفته و احتمال هر فعاليتِ روي مسير بحراني محاسبه مي‌شود. در برنامه زمان‌بندي پيچيده، تحليل مونت كارلو در مورد توجه به هر فعاليت براي اطمينان از انجام آن طبق برنامه، ديدي فراهم مي‌سازد. همچنين شبيه‌سازي مونت کارلو نيز ناميده مي‌شود.

تحليل نقطه كاركرد: function-point analysis

فن پيش‌بيني و بودجه‌بندي نرم‌افزاري بر مبناي تحليل پيچيدگي‌هاي نرم‌افزاري، با توجه به شرايط كاركردي (خواندني, نوشتني, جستجوها و فراخواني‌هاي سامانه) نه تعداد خطوط كد.

تحليل نقطه كاركرد: Function-Point Analysis

فن پيش‌بيني و بودجه‌بندي نرم‌افزاري بر مبناي تحليل پيچيدگي‌هاي نرم‌افزاري، با توجه به شرايط کارکردي (خواندني, نوشتني, جستجوها و فراخواني‌هاي سامانه) نه تعداد خطوط كد.

تحليل نهايي: Marginal Analysis

تحليل نوع و اثر خرابي: Failure Modes and Effect Analysis (FEMA)

تحليل هزينه: cost analysis

تحليل اجزاء هزينه يك پيشنهاديه يا كارِ در حال انجام. اين تحليل شامل تأييد داده‌هاي هزينه، ارزيابي تمام اجزاء هزينه‌ها و ارائه اين داده‌ها براي تعيين تأثير آن‌ها بر قيمت مي‌باشد.

تحليل هزينه: Cost Analysis

تحليل اجزاء هزينه يک پيشنهاديه يا کارِ در حال انجام. اين تحليل شامل تأييد داده‌هاي هزينه، ارزيابي تمام اجزاء هزينه‌ها و ارائه اين داده‌ها براي تعيين تأثير آن‌ها بر قيمت مي‌باشد. بررسي كلي، براي سنجش اين كه تمام عناصر هزينه‌هاي ارائه شده معقول باشد. اين عناصر مشتمل بر نيروي كار، ساير هزينه‌هاي مستقيم و هزينه‌هاي سربار است كه در تداركاتِ از نوع زمان و مواد يا بازپرداخت هزينه توسط فروشنده اعلام مي‌شوند. تحليل هزينه معمولا در تدارکات از نوع قيمت مقطوع انجام نمي‌‌‌‌شود.

تحليل هزينه- منفعت، تحليل منافع-مخارج: cost-benefit analysis

تحليلي كه معمولا به شكل نسبت بيان مي‌شود و براي ارزيابي تعدادي فعاليت معين بكار مي‌رود.

تحليل هزينه- منفعت، تحليل منافع-مخارج: Cost-Benefit Analysis

تحليلي كه معمولا به شكل نسبت بيان مي‌شود و براي ارزيابي تعدادي فعاليت معين بكار مي‌رود.

تحليل و اصلاح صحه‌گذاري: Verification Analysis and Resolution

تحليلي غيرمتعارف در هريك از سطوح يكپارچگي براي اطمينان از رفع مشكلات عملكرد جهت جلب رضايت كاربر/ مشتري.

تحليل و اصلاح صحه‌گذاري: Verification Analysis And Resolution

تحليلي غيرمتعارف در هريك از سطوح يكپارچگي براي اطمينان از رفع مشكلات عملكرد جهت جلب رضايت كاربر/ مشتري.

تحليل و طراحي سامانه: system analysis and design

فرآيند ارزيابي راه‌حل جايگزينِ معيارهاي تصميم‌گيري از پيش تعيين‌شده، به منظور انتخاب با ارزش‌ترين راه‌حل. همچنين مراجعه شود به تحليل و حل شكستن.

تحليل و طراحي سامانه: System Analysis And Design

فرآيند ارزيابي راه‌حل جايگزينِ معيارهاي تصميم‌گيري از پيش تعيين‌شده، به منظور انتخاب با ارزش‌ترين راه‌حل. همچنين مراجعه شود به تحليل و حل شكستن.

تحليل پراكندگي: variance analysis

تحليل علت ريشه‌اي انحراف هزينه يا زمان‌بندي از برنامه و اقدام اصلاحي برنامه‌ريزي شده براي برطرف كردن اين پراكندگي. تحليل پراكندگي يك جزء ضروري از سامانه ارزش كسب شده است.

تحليل پراكندگي: Variance Analysis

تحليل علت ريشه‌اي انحراف هزينه يا زمان‌بندي از برنامه و اقدام اصلاحي برنامه‌ريزي شده براي برطرف كردن اين پراكندگي. تحليل پراكندگي يك جزء ضروري از سامانه ارزش كسب شده است.

تحليل پويا: dynamic analysis

ارزيابي رفتار در پاسخ به ورودي‌هاي متغير.

تحليل پويا: Dynamic Analysis

ارزيابي رفتار در پاسخ به ورودي‌هاي متغير.

تحليل گر مالي: Financial Analyst

تحليل/ طراحي الزامات سامانه: system requirements analysis design

تحليل/ طراحي الزامات سامانه: System Requirements Analysis\ Design

فرآيند توسعه سطح بالا كه در آن نيازهاي كاربر به گونه‌اي تحليل مي‌شوند تا الزامات مناسب و دست‌يافتني سامانه و مفهوم عملي سامانه محقق شوند.

تحليلي‌: Analytic

تحليلي‌: Analytical

تحليلگر سيستم‌: System Analyst

تحليلگر سيستم‌: Systems Analyst

تحليل‌ بردن‌، از زير خراب‌ كردن‌، نقب‌ زدن‌: Undermine

تحليل‌ بسامدي‌: Frequency Analysis

تحليل‌ رفتن‌ رفته‌ رفته‌ كوچك‌ شدن‌، تدريجا كاهش‌ يافتن‌، كم‌ شدن: Dwindle

تحليل‌ رفتن‌، روبزوال‌ نهادن‌، مردن‌: Die Down

تحليل‌ رواني‌، روانكاوي‌: Psychoanalysis

تحليل‌ سيستم‌: System Analysis

تحليل‌ سيستم‌: Systems Analysis

تحليل‌ عملكرد، عمل‌ كاوي‌: Operation Analysis

تحليل‌ عيب‌، عيب‌ كاوي‌: Fault Analysis

تحليل‌ فروش‌: Sales Analysis

تحليل‌ كردن‌، كاويدن‌: Analyze

تحليل‌ كننده‌: Analyzer

تحليل‌ كننده‌ تفاضلي‌: Differential Analyzer

تحليل‌ كننده‌ منط‌قي‌: Logic Analyzer

تحليل‌ لغوي‌: Lexical Analysis

تحليل‌ منط‌قي‌: Logic Analysis

تحليل‌، تجزيه‌، حل‌، نتيجه‌، ثبات‌ قدم‌، عزم‌، قصد، نيت تصميم‌، تصويب‌: Resolution

تحليل‌، كاوش‌: Analysis

تحلیل کمّی : Quantitative Analysis

  استفاده از بازنمايي رياضياتي يا عدديِ داده‌ها به‌منظور توصيفِ قلمِ موردِ مطالعه. به‌عنوان مثال، در يک سناريوي آموزشي ميتوان نمرات شرکت‌کنندگان در يک آزمون را با يک رويکرد کمّي تحليل کرد. رويکردهاي کمّي در راستاي توصيف پديده‌ها از اعداد، مقادير، درصدها، نسبت‌ها و غيره استفاده ميکنند. از آن‌جا که نياز است نتايجِ قابل اندازه‌گيري ارائه شود، در تحليل کمّي از علم آمار استفاده ميشود.

تحلیل کیفی : Qualitative Analysis

  اين نوع تحليل بر مشاهده، اظهارنظر حرفه‌اي، تجربه، تحقيق، پرسش‌گري يا روش‌هاي مشابه مبتني ميباشد. تحليل کيفي، ماهيت چيزها، خصوصيات، ارزش‌ها، رفتارها و تأثيراتِ اندازه‌گيريشده را تعيين ميکند. در واقع، تحليل کيفي سعي دارد، چيزهاي ملموس و ناملموس را پيدا کند. تحقيق کيفي بر واکاوي مبتني است و علّت و چگونگي را جستجو مينمايد. در کل، گزارش‌هاي کيفي به شيوهي روايي تنظيم ميشوند اما ميتوانند براي ارائهي موضوعات از نمودارها نيز استفاده کنند.

تحمل‌ كردن‌، برخورد هموار كردن‌، ط‌اقت‌ داشتن‌، مدارا , كردن‌: Tolerate

تحمل‌ كردن‌، تاب‌ اوردن‌: Tolerate

تحمل‌ كردن‌، دستخوش‌ (چيزي‌) شدن‌، متحمل‌ چيزي‌ شدن‌: Undergo

تحمل‌ كردن‌، كشيدن‌، تن‌ در دادن‌ به‌، رنج‌ بردن‌: Suffer

تحمل‌ كردن‌، مخالفت‌ كردن‌، استقامت‌ ورزيدن‌ تاب‌ اوردن‌، مقاومت‌ كردن‌ با، ايستادگي‌ كردن‌ در برابر: Withstand

تحمل‌ ناپذير، تن‌ در ندادني‌، غير قابل‌ تحمل‌، سخت‌: Insufferable

تحمل‌ ناپذير، سخت‌، دشوار، غير قابل‌ مقاومت‌: Insupportable

تحمل‌ ناپذير، سخت‌، غير قابل‌ تحمل‌، دشوار، تن‌ در , ندادني‌، بي‌ نهايت‌: Intolerable

تحمل‌ ناپذير، غير قابل‌ تحمل‌، تاب‌ ناپذير: Unbearable

تحمل‌ ناپذيري‌: Intolerability

تحمل‌ نسبت‌ بدارو يا زهر مدارا، سعه‌ نظ‌ر، اغماض‌، تحمل‌، بردباري‌، (ط‌ب‌) قدرت‌ ,: Tolerance

تحمل‌ پذير: Endurable

تحمل‌ پذير: Sufferable

تحمل‌ پذير، بادوام‌: Bearable

تحمل‌ پذير، قابل‌ تحمل‌: Tolerable

تحمل‌، تاب‌: Tolerance

تحمل‌، پايداري‌0 ,: Endurance

تحمل‌كردن‌، چسباندن‌، ترديد كردن‌، وقفه‌ چسبندگي‌، چسبناك‌، الصاق‌، تاخير، پيچ‌ دركار چسبيدن‌، فرورفتن‌، گير كردن‌، گير افتادن‌، سوراخ‌ كردن نصب‌ كردن‌، الصاق‌ كردن‌، چوب‌، عصا، چماق‌، وضع: Stick

تحمولات‌ زباني‌ يك‌ ملت‌ در ادوار مختلف‌ تاريخ‌: Diachronic

تحميل‌ زائد، قرار گيري‌ بر روي‌ چيز ديگر: Superimposition

تحميل‌ شونده‌ بنفس‌ خود، خودكار، خود بخود پر شونده‌: Self Charging

تحميل‌ كردن‌ بر، استفاده‌ كردن‌ از، سود بردن‌ از، ط‌عمه‌ , قرار دادن‌: Put Upon

تحميل‌ كردن‌، بار كردن‌، غمگين‌ ساختن‌ ياشدن‌، نگران‌ , شدن‌، بار مسئوليت‌، رنج‌ و زحمت‌: Cark

تحميل‌ كردن‌، سنگين‌ بار كردن‌ بار، وزن‌، گنجايش‌، ط‌فل‌ در رحم‌، بارمسئوليت‌، باركردن: Burden

تحميل‌ كردن‌، فرو كردن‌: Horn In

تحميل‌ كننده‌، با ابهت‌: Imposing

تحميل‌، تعلق‌ گرفتگي‌، شمول‌، مشموليت‌: Incurrence

تحميل‌، تكليف‌، وضع‌، باج‌، ماليات‌، عوارض‌: Imposition

تحولات‌ عظ‌يم‌ سير تكامل‌: Macroevoluyion

تحول‌، دگرگوني‌، تغيير، فراز و نشيب‌ زندگي‌: Vicissitude

تحويل: Delivery

تحويل: delivery

عرضه يك سامانه يا جزء به مشتريان يا كاربران مورد نظر.

تحويل: Delivery

عرضه يک سامانه يا جزء به مشتريان يا کاربران مورد نظر.

تحويل دادن: Deliver

تحويل در بندر (بدون كرايه حمل): FOB Destination

تحويلدار: Teller

تحويلدار، ناقل‌: Teller

تحويل‌: Delivery

تحويل‌ يافتن‌، درخوربودن‌، زيبنده‌ بودن‌ شدن‌، درخوربودن‌، برازيدن‌، امدن‌ به‌، مناسب‌ بودن: Become

تحويل‌ گيرنده‌، ضامن‌ و متعهد: Bailee

تحويل‌ گيرنده‌، منتقل‌ اليه‌، متصالح‌: Transferee

تحويل‌، رهايي‌، فراغت‌ از زايمان‌، تسليم‌: Delivery

تحير، گيجي‌، زرق‌ و برق‌: Razzle Dazzle

تختخوابي‌ كه‌ چهار تير يا ديرك‌ در چهار گوشه‌ دارد: Four Poster

تختخواب‌ سفري‌: Bedroll

تختخواب‌ سفري‌، رختخواب‌ بچگانه‌، برانكار يا تخت‌ , مخصوص‌ حمل‌ مريض‌: Cot

تختخواب‌ سورتمه‌اي‌: Sleigh Bed

تختخواب‌ و ملافه‌ ان‌، لوازم‌ تختواب‌، بنياد و اساس‌ هر , كاري‌، لايه‌ زيرين‌، رشد كننده‌ درهواي‌ ازاد: Bedding

تخته‌ اعلانات‌: Call Board

تخته‌ اعلانات‌ واگهي‌ ها، هر قسمت‌ از نرده‌ وديوار كه‌ , روي‌ ان‌ اعلان‌ نصب‌ شود: Billboard

تخته‌ افقي‌ روي‌ نرده‌ پلكان‌ يانرده‌ ايوان‌، تخته‌ كف‌ , چوب‌ بست‌ ساختمان‌: Ledger Board

تخته‌ بندي‌ كردن‌، سكوب‌زدن‌، بدار اويختن‌ چوب‌ بست‌، داربست‌، دار، تخته‌ بندي‌، سكوب‌ يا چهار چوب: Scaffold

تخته‌ حروف‌ كوب‌، رنده‌ كش‌: Planer

تخته‌ رسم‌ گيره‌ دار تخته‌ كوچكي‌ كه‌ گيره‌اي‌ براي‌ نگاه‌ داشتن‌ كاغذ دارد: Clipboard

تخته‌ ركاب‌ اتومبيل‌: Running Board

تخته‌ سرهم‌ بندي‌، تخته‌ سيم‌ بندي‌: Patchboard

تخته‌ سنگي‌ كه‌ در اثر شكاف‌ سنگ‌ وغيره‌ غلتيده‌ وبپاي‌ , كوه‌ افتاده‌: Colluvim

تخته‌ سنگ‌، تكه‌، ورقه‌، باريكه‌، قط‌عه‌، لوحه‌، غليظ سقف‌ را با تخته‌ پوشاندن‌، باريكه‌ باريكه‌ شدن‌ ليز، چسبناك‌، لزج‌، تكه‌تكه‌ كردن‌، با اره‌ تراشيدن: Slab

تخته‌ سنگ‌، سنگ‌، گرداله‌: Boulder

تخته‌ سنگ‌، صخره‌: Cliff

تخته‌ سنگ‌، لوح‌ سنگ‌، ورقه‌ سنگ‌، تورق‌، سنگ‌ متورق‌، سنگ‌ , سنگ‌پوشاندن‌، واقعه‌اي‌ را ثبت‌ كردن‌، تعيين‌ كردن‌، مقدر , كردن‌ لوح‌، ذغال‌ سنگ‌ سخت‌ وسنگي‌ شرح‌ وقايع‌ (اعم‌ از نوشته‌ , يا ننوشته‌)، فهرست‌ نامزدهاي‌ انتخاباتي‌، با لوح‌ ,: Slate

تخته‌ سياه‌: Blackboard

تخته‌ سيم‌بندي‌: Plugboard

تخته‌ شط‌رنج‌: Chessboard

تخته‌ شيرجه‌، واگن‌ سبك‌: Springboard

تخته‌ عقب‌ گاري‌ وكاميون‌ براي‌ تخليه‌ بار: Tailboard

تخته‌ فشاري‌: Hard Board

تخته‌ فشاري‌، تخته‌ اتو، ميز اتو: Pressboard

تخته‌ كار، خط‌ كش‌ معماري‌ ريسمان‌ كار يا شاقولي‌ كه‌ روي‌ تخته‌اي‌ اويزان‌ باشد: Plumb Rule

تخته‌ كوچك‌، احاط‌ه‌ كننده‌، محاط‌: Planchette

تخته‌ مدار: Circuit Board

تخته‌ مدار چاپي‌: Printed Circuit Board

تخته‌ نان‌ بري‌، خوراكي‌ هاي‌ روي‌ ميز، پالتو باراني ماكول‌، خوردني‌، مفت‌ خور: Trencher

تخته‌ يا صفحه‌ء پشت‌ هرچيزي‌، تخته‌ء پشت‌ قاب‌ عكس‌ وغيره‌: Backboard

تخته‌ ياچيز ديگري‌ كه‌ درانتهاي‌ رديف‌ كتب‌ براي‌ , نگاهداري‌ انهامي‌ گذارند: Bookend

تخته‌ يخ‌ شناور: Floe

تخته‌ پله‌ نردبان‌، پايه‌ تختخواب‌: Footboard

تخته‌ پل‌، سكوب‌ قابل‌ حمل‌ و نقل‌ كشتي‌ و غيره‌: Gangplank

تخته‌ پل‌، پل‌ راهرو، راهرو، گذرگاه‌: Gangway

تخته‌ چند لا: Plywood

تخته‌، الوار، تيربريده‌، الوار را قط‌ع‌ كردن‌، چوب‌ بري‌ , كردن‌، سنگين‌ حركت‌ كردن‌، سلانه‌ سلانه‌ راه‌ رفتن‌: Lumber

تخته‌، تابلو: Board

تخته‌، تخته‌ يا مقوا ويا هرچيز مسط‌ح‌، ميز غذا، غذاي‌ , تخته‌بندي‌ كردن‌، سوارشدن‌، بكنار , روي‌ ميز، اغذيه‌، ميزشور يادادگاه‌، هيئت‌ عامله‌ , كشتي‌امدن‌(بمنظ‌ورحمله‌)، تخته‌پوش‌ كردن‌، پانسيون‌ شدن‌، م, نزل‌ كردن‌(درشبانه‌روزي‌) ياامنا، هيئت‌ مديره‌، (edart fo draob)هيئت‌ بازرگاني: Board

تخته‌، نقوش‌ حاشيه‌داركتاب‌، (مج.)اعضاي‌ هيئت‌ منصفه تشك‌، پالان‌، قط‌عه‌، قاب‌ سقف‌، قاب‌ عكس‌، نقاشي‌ بروي‌ , فهرست‌ هيئت‌ ياعده‌اي‌ كه‌براي‌ انجام‌ خدمتي‌ اماده‌اند هيئت‌، قط‌عه‌ مستط‌يلي‌ شكل‌، قسمت‌ جلوي‌ پيشخوان‌ اتومبيل‌ , و هواپيماوغيره‌، قاب‌ گذاردن‌، حاشيه‌ زدن‌ به‌: Panel

تخته‌اي‌ كه‌ بعنوان‌ ميز تحرير بكار ميرود: Lapboard

تخته‌اي‌ كه‌ در انتهاي‌ فوقاني‌ چيزي‌ گ‌ذارند: Head Board

تخته‌جهت‌ پوشش‌ ديوار، با چوب‌ (ديوار را) پوشانيدن‌: Wainscot

تخته‌مخصوص‌ اسكي‌ روي‌ اب‌، اسكي‌ ابي‌ بازي‌ كردن‌: Surfboard

تخت‌ روان‌، برانكار، بسط‌ يابنده‌: Stretcher

تخت‌ روان‌، جاي‌ گذاردن‌ تابوت‌ در قبر، جسد، لاشه مقبره‌، مزار: Bier

تخت‌ مريض‌ يا بيمارستان‌: Sickbed

تخت‌ ومسط‌ح‌، هموار جدول‌ بندي‌ كردن‌، فهرست‌ كردن‌، مسط‌ح‌ كردن‌، تخت‌ كردن: Tabulate

تخت‌، سرير، اورنگ‌، برتخت‌ نشستن‌: Throne

تخت‌، نيمكت‌، خوابانيدن‌، در لفافه‌ قرار دادن‌: Couch

تخت‌، پهن‌، مسط‌ح‌: Flat

تخحيص‌: Allocation

تخصص‌: Speciality

تخصص‌: Specialization

تخصص‌ يافتن‌، اختصاصي‌ كردن‌: Specialize

تخصيص: appropriation

كنار گذاشتن براي يك استفاده خاص.

تخصيص: Allocation

بخشي از يک کل، كه طبق برنامه توزيع شده است؛ مانند تقسيم بودجه بين گروه‌ها و ادارات منحصر به فرد. اصطلاح تخصيص عمدتا در مورد پول، مواد، اختيار يا مسووليت به كار مي‌رود.فرآيند تخصيص منابعي مشخص به يك فعاليت.درصدي از ظرفيت منابع كه براي وظيفه‌اي خاص معين شده است.

تخصيص: Appropriation

کنار گذاشتن براي يک استفاده خاص.

تخصيص دادن: Allocate

تخصيص منابع: resource allocation

تخصيص افراد، تجهيزات، تسهيلات يا مواد به پروژه. بدون وجود منابع كافي نمي‌توان كار پروژه را طبق زمان‌بندي تكميل كرد. تخصيص منابع، جزئي مهم در زمان‌بندي پروژه است.

تخصيص منابع: Resource Allocation

سرمايه‌ها و مواد توزيع شده طبق برنامه.تخصيص منابع و وظايف در پروژه.تخصيص افراد، تجهيزات، تسهيلات يا مواد به پروژه. بدون وجود منابع كافي نمي‌توان كار پروژه را طبق زمان‌بندي تكميل كرد. تخصيص منابع، جزئي مهم در زمان‌بندي پروژه است.

تخصيص‌ انباره‌: Storage Allocation

تخصيص‌ دادني‌، قابل‌ تعيين‌: Assignability

تخصيص‌ دادن‌: Allocate

تخصيص‌ دادن‌، معين‌ كردن‌: Allot

تخصيص‌ دهنده‌: Allocator

تخصيص‌ منابع‌: Resource Allocation

تخصيص‌ پويا: Dynamic Allocation

تخصيص‌، منظ‌وركردن‌ (بودجه‌): Appropriation

تخصيص‌، وقف‌، تقديس‌، تبرك‌: Consecration

تخط‌ي‌ كردن‌، رنجاندن‌، متغير كردن‌، اذيت‌ كردن‌، صدمه‌ , زدن‌، دلخور كردن‌: Offend

تخط‌ي‌، غضب‌، هتك‌ حرمت‌، از جا در رفتن‌، سخت‌ عصباني‌ , شدن‌، بي‌ حرمت‌ ساختن‌، بي‌ عدالتي‌ كردن‌: Outrage

تخفيف: Discount

تخفيف بازرگاني- تجارتي: Trade Discount

تخفيف‌ دادني‌: Mitigable

تخفيف‌ داده‌نشده‌: Unbated

تخفيف‌ دهنده‌: Extenuating

تخفيف‌ عمده‌ از ط‌رف‌ توليد كننده‌ به‌ خريدار: Trade Discount

تخفيف‌ فاحش‌ دهنده‌، بازار شكن‌: Slasher

تخفيف‌ ناپذير، سبك‌ نشدني‌، تسكين‌ ندادني‌، فرو ننشستني‌,: Immitigable

تخفيف‌، نزول‌، كاستن‌، تخفيف‌ دادن‌، برات‌ را نزول‌ كردن‌: Discount

تخلخل مطلق: absolute porosity

تخلف : Breach

     شيوه‌هاي غيرمصوب و غيرقانونياي که به استفاده يا دسترسي به يک سيستم رايانه‌اي مربوط ميشوند. سازمان‌ها به‌منظور کاهش تخلفات، در قبال استفاده‌هاي نامناسب از خود سلبِ مسؤوليت ميکنند.

تخلف، نقض، خلف وعده : breach

شكست در اجراي موفقيت‌آميز تعهدات مندرج در يك پيمان.

تخلف، نقض، خلف وعده: Breach

شكست در اجراي موفقيت‌آميز تعهدات مندرج در يك پيمان.

تخلف‌ كردن‌ از، تجاوز كردن‌ از، تعدي‌: Infringe

تخلف‌ كردن‌ از، نقض‌ كردن‌، تخط‌ي‌ كردن‌: Contravene

تخلف‌، تجاوز: Infringement

تخلف‌، تخط‌ي‌: Violation

تخلف‌، تخط‌ي‌: Violation

تخلف‌، قصور، كوتاهي‌، تقصير: Delinquency

تخلف‌، نقض‌، تشديد: Contravention

تخلل ظاهري: apparent porsity

تخليص‌ كردن‌(سنگ‌ معدن‌) كنش‌ور كردن‌، بفعاليت‌ پرداختن‌، بكارانداختن‌، (مع.) ,: Activate

تخليل‌ گر: Analyst

تخليه كردن: Unload

تخليه ي خودكار: automatic discharge

تخليه‌ الكتريكي‌ غير عادي‌، صاعقه‌، برق‌: Flashover

تخليه‌، تهي‌ سازي‌، برون‌ بري‌: Evacuation

تخليه‌، خالي‌ كردن‌: Discharge

تخليه‌، نهي‌ سازي‌: Depletion

تخمدان‌: Ovary

تخمك‌ دادن‌، تخمك‌ گذاردن‌، توليد اوول‌ كردن‌: Ovulate

تخمك‌، تخمچه‌، اوول‌: Ovule

تخمير: Fermentation

تخمير: fermention

تخمير: Zymosis

تخمير سنج‌، دستگاه‌ اندازه‌گيري‌ قدرت‌ تخمير: Zymoscope

تخمير كننده‌، تخميري‌: Fermentative

تخميركردن‌، زنده‌ شدن‌ زنده‌ كردن‌، جان‌ دادن‌ به‌، روح‌ بخشيدن‌، تسريع‌ شدن: Quicken

تخميري‌، عفوني‌، واگيردار، مسري‌: Zymotic

تخمين اجباري، برآورد مورد نظر: should-take estimate

تخمين زمان‌بندي پيش‌بيني‌شده براي پروژه بر اساس مدل‌هاي زمان‌بندي يا تحليل كارشناس كه پيش از درخواست براي پيشنهاديه و براي خريدار يا توسط خود او انجام مي‌گيرد. اين تخمين ابتدا در مرحله تعريف الزامات كاربر و به عنوان يك تخمين ابتدايي توسعه مي‌يابد. تخمين هز

تخمين اجباري، برآورد مورد نظر: Should-Take Estimate

تخمين زمان‌بندي پيش‌بيني‌شده براي پروژه بر اساس مدل‌هاي زمان‌بندي يا تحليل كارشناس كه پيش از درخواست براي پيشنهاديه و براي خريدار يا توسط خود او انجام مي‌گيرد. اين تخمين ابتدا در مرحله تعريف الزامات كاربر و به عنوان يك تخمين ابتدايي توسعه مي‌يابد. تخمين هزينه‌هاي مهم‌تر به عنوان جزئي از مرحله تعريف مفهوم مورد نيازند تا به بهترين موازنه مفاهيم تحت‌نظر كمك كنند.

تخمين بر پايه تجربه شخصي: scientific wild anatomical guess (SWAG)

برآوردي سريع بر اساس تجربه شخصي، كه گاهي اوقات در پيش‌بيني‌هاي زمان‌بندي و هزينه مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

تخمين بر پايه تجربه شخصي: Scientific Wild Anatomical Guess (SWAG)

برآوردي سريع بر اساس تجربه شخصي، كه گاهي اوقات در پيش‌بيني‌هاي زمان‌بندي و هزينه مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

تخمين درجه بزرگي: order-of-magnitude estimate

تخميني سرانگشتي كه تنها براي محاسبات بسيار كلي و به ويژه در مواردي كه عامل مورد تخمين چندان پراهميت نيست، بكار مي‌رود.

تخمين درجه بزرگي: Order-Of-Magnitude Estimate

تخميني سرانگشتي كه تنها براي محاسبات بسيار كلي و به ويژه در مواردي كه عامل مورد تخمين چندان پراهميت نيست، بكار مي‌رود.

تخمين زمان اتمام، برآورد زمان اتمام: EAC

مراجعه شود به برآورد تكميل

تخمين زمان اتمام، برآورد زمان اتمام: EAC

مراجعه شود به برآورد تكميل

تخمين هزينه، برآورد هزينه: cost estimate

پيش‌بيني هزينه‌هاي آينده بر اساس تجربه گذشته و يا مدل‌هاي پذيرفته شده.

تخمين هزينه، برآورد هزينه: Cost Estimate

پيش‌بيني هزينه‌هاي آينده بر اساس تجربه گذشته و يا مدل‌هاي پذيرفته شده.هزينه‌هاي مورد انتظار براي انجام كار يا خريد كالا. برآورد هزينه ممكن است به صورت يک قيمت يا بازه‌اي از قيمت‌ها باشد.

تخمين‌ پذير، قابل‌ براورد كردن‌: Estimable

تخمين‌، براورد: Estimation

تخمين‌، براورد: Estimation

تخمين‌، تخمين‌ زدن‌، براورد كردن‌: Estimate

تخمي‌، تخم‌ دار، بتخم‌ افتاده‌، مندرس‌، از كار افتاده‌: Seedy

تخمگان‌، (درلقاح‌ جنسي‌) داراي‌ ياخته‌ جنسي‌ نر كوچك‌ و , متحرك‌ و ياخته‌ ماده‌ بزرگ‌و غير متحرك‌: Oogamous

تخم‌ باديان‌ رومي‌ كه‌ بصورت‌ ادويه‌ بكار ميرود: Aniseed

تخم‌ بزرگ‌، بذركتان‌: Flaxseed

تخم‌ سيب‌ وگلابي‌ وغيره‌، هسته‌ ميوه‌، هيدروكاربن‌ سفيد , ومتبلور: Pyrene

تخم‌ علف‌، علف‌ دانه‌، (مج.) برزگر: Hay Seed

تخم‌ كاشتن‌، منتشركردن‌: Disseminate

تخم‌ كشي‌ از جانوران‌ هم‌تيره‌، توليد و تناسل‌ در ميان‌ , هم‌ نژادها، درون‌ همسري‌: Inbreeding

تخم‌ لقاح‌ شده‌، تخم‌: Oosperm

تخم‌ ماهي‌، اشپل‌، بذر، جرم‌، تخم‌ ريزي‌ كردن‌ (حيوانات‌ , دريايي‌)، توليد مثل‌ كردن‌: Spawn

تخم‌ مرغي‌، بادامي‌، بيضي‌، تخم‌ مرغي‌ شكل‌: Oval

تخم‌ مرغي‌، بيضي‌: Ovate

تخم‌ مرغ‌ اب‌ پز: Dropped Egg

تخم‌ مگس‌، نوزاد حشرات‌ ومگس‌، (در مورد مگس‌) تخم‌ , گذاشتن‌: Flyblow

تخم‌ پرنده‌ شناسي‌، تخم‌ شناسي‌، بررسي‌ و جمع‌اوري‌ , تخم‌پرندگان‌: Oology

تخم‌ پنبه‌، پنبه‌ دانه‌: Cottonseed

تخم‌مرغ‌، تخم‌، تحريك‌ كردن‌: Egg

تخم‌گذاشتن‌، تخم‌ ريختن‌ (درحشرات‌): Oviposit

تخيلات‌ پي‌ در پي‌ ومتغير منظ‌ره‌ خيالي‌ وعجيب‌ وغريب‌ ومجلل‌، مناظ‌ر متغير اشياء: Phantasmagoria

تدابير ضد آلودگي: anti-pollution measures

تداركات: Procurement

تداركات: procurement

تمام مراحل موجود در فرآيند كسب مواد يا خدمات كه با تعيين نيازها آغاز شده و با تكميل يا خاتمه پيمان به اتمام مي‌رسد.

تداركات - پشتيباني: Logistics

تداركات اقلام داراي زمان انتظار طولاني، تداركات با زمان انتظار زياد: long lead procurement

تداركات زود‌هنگام مواد يا اجزا به منظور استفاده زود‌هنگام يا در فواصل طولاني مدت تداركات. ممكن است پيمانكاران به منظور برآورده كردن الزامات? كه زمان انتظار طولاني دارند پيش از دريافت اقلام، از خر?دار پولي دريافت كنند.

تداركات الكترونيكي: Electronic Procurement

تداركات تجهيزات: equipment procurement

كسب تجهيزات و يا مواد لازم براي پروژه

تداركات تجهيزات: Equipment Procurement

كسب تجهيزات و يا مواد لازم براي پروژه.

تداركات متمركز: centralized procurement

تكنيك در اختيار داشتن كليه توانايي‌هاي تداركات به صورت متمركز يا يكپارچه در سازماني منفرد. فروشندگان براي پشتيباني از الزامات تداركات به پروژه اختصاص داده مي‌شوند. احتمالاً بيشتر سازمان‌ها تداركات متمركز را به جاي تداركات نامتمركز به كار مي‌برند.

تداركات متمركز: Centralized Procurement

تكنيك در اختيار داشتن كليه توانايي‌هاي تداركات به صورت متمركز يا يكپارچه در سازماني منفرد. فروشندگان براي پشتيباني از الزامات تداركات به پروژه اختصاص داده مي‌شوند. احتمالاً بيشتر سازمان‌ها تداركات متمركز را به جاي تداركات نامتمركز به كار مي‌برند.

تداركات نامتمركز: decentralized procurement

عمل سپردن تداركات، به صورت پروژه‌هاي جداگانه و يا به بخش‌هاي وظيفه‌اي. سازمان‌هاي تازه تاسيس اغلب از تداركات نامتمركز استفاده مي‌كنند ولي به محض آن كه بالغ مي‌شوند از تداركات متمركز بهره مي‌گيرند.

تداركات نامتمركز: Decentralized Procurement

عمل سپردن تداركات، به صورت پروژه‌هاي جداگانه و يا به بخش‌هاي وظيفه‌اي. سازمان‌هاي تازه تاسيس اغلب از تداركات نامتمركز استفاده مي‌كنند ولي به محض آن كه بالغ مي‌شوند از تداركات متمركز بهره مي‌گيرند.

تداركات چند ساله: multi-year procurement

نوعي پروژه كه به سرمايه‌گذاري بيش از يك سال مالي نياز دارد.

تداركات چند ساله: Multi-Year Procurement

نوعي پروژه که به سرمايه‌گذاري بيش از يک سال مالي نياز دارد.

تداركات‌: Supplies

تدارك‌ ديدن‌، توليد كردن‌، موجودي‌، لزوم‌، اذوقه‌ فراورده‌، تهيه‌ كردن‌، رساندن‌، دادن‌ به‌، عرضه‌ داشتن: Supply

تدارکات: Procurement

فرآيند به‌دست آوردن محصولات يا خدمات از طريق پيمان، براي كسب سود يا استفاده مستقيم خريدار؛ بدون توجه به اينكه محصولات يا خدمات قبلاً وجود داشته‌اند يا بايد ايجاد شود. تدارکات شامل تمام جنبه‌هاي مديريت پيمان و مديريت پروژه انجام شده در محيط چرخه پروژه مي‌شود. همچنين کسب نيز ناميده مي‌شود.فرآيند عقد ارتباطات پيماني براي دستيابي به اهداف پروژه. جمع‌بندي، مناقصه و ابلاغ پيمان يا مستندات تعهد شده. رويه‌هاي خاصي بايد براي فرآيند تداركات تبيين شوند. تمام مراحل موجود در فرآيند كسب مواد يا خدمات كه با تعيين نيازها آغاز شده و با تكميل يا خاتمه پيمان به اتمام مي‌رسد.عمل خريد كالا يا خدمات.فرآيند كسب خدمات يا محصولات جديد. اين كار شامل ارزيابي مالي گزينه‌هاي موجود، توسعه راهبرد كسب يا تداركات، آماده‌سازي مستندات پيمان، انتخاب تأمين‌كننده، تعيين قيمت، خريد و موارد اداري پيمان مي‌شود. ممكن است اين كار، فعاليت‌هاي ذخيره، لجستيك، حمل و نقل و مديريت مواد را نيز شامل شود. تداركات مي‌تواند تمام اعضاي زنجيره تأمين را پوشش دهد. براي مثال نيازهاي عمليات و نگهداري توسط فرآيند مديريت زنجيره تأمين پشتيباني گردد.

تدارکات اقلام داراي زمان انتظار طولاني، تداركات با زمان انتظار زياد: Long Lead Procurement

تدارکات زود‌هنگام مواد يا اجزا به منظور استفاده زود‌هنگام يا در فواصل طولاني مدت تداركات. ممکن است پيمانکاران به منظور برآورده کردن الزامات? که زمان انتظار طولاني دارند پيش از دريافت اقلام، از خر?دار پولي دريافت كنند.

تداوم كسب و كار: Business continuity

تداوي‌ روحي‌ اختلالات‌ فكري‌ و روحي‌ اط‌فال‌: Orthopsychiatry

تداوي‌، تجويز دوا، دارو: Medication

تدبير كردن‌، درست‌ كردن‌، اختراع‌ كردن‌، تعبيه‌ كردن وصيت‌ نامه‌، ارث‌ بري‌، ارث‌ گذاري‌: Devise

تدبيركردن‌، نقشه‌كشيدن‌ ماشين‌، ماشين‌ بخار، موتور، اسباب‌، الت‌، ذكاوت: Engine

تدبیر : Treatment

     راه‌حل‌هايي که بخشي از يک وضعيت مشکل‌زا يا کل آن وضعيت را مورد بحث قرار ميدهند.

تدريجا متوقف‌ كردن‌ كار يا توليد، توقف‌ كار يا , فراوري‌ بط‌ور مرحله‌اي‌: Phaseout

تدريجا محو كردن‌، تدريجا محو شدن‌، ط‌بقه‌ بندي‌ داخلي‌ , كردن‌: Intergrade

تدريجي‌ كردن‌، پله‌اي‌ كردن‌: Quantize

تدريجي‌ كننده‌، پله‌اي‌ كننده‌: Quantizer

تدريجي‌، نفهميدني‌، درك‌ نكردني‌ ديده‌ نشدني‌، غير قابل‌ مشاهده‌، جزئي‌، غير محسوس: Imperceptible

تدريج‌: Quantization

تدريس‌ (در بعضي‌ قسمت‌ هاي‌ امريكا)، معلم‌: Docent

تدهين‌ يا روغن‌ مالي‌ كردن‌: Anele

تذكر، ياداوري‌: Reminder

تذكره‌ شهدا، تاريخ‌ شهدا، تاريخ‌ شهداي‌ مسيحي‌: Martyrology

تذكير، حالت‌ مردي‌، مردي‌: Masculinity

تر شدن‌، غليظ‌ شدن‌ كلفت‌ كردن‌، ستبر كردن‌، ضخيم‌ كردن‌، پرپشت‌ كردن‌، كلفت‌ ,: Thicken

تر كردن‌، كهنه‌ را نم‌ زدن‌، با چيزنرمي‌ كسي‌ رازدن‌ يا , نوازش‌ كردن‌، اندكي‌، قط‌عه‌، تكه‌، اهسته‌ زدن‌: Dab

تر نازك‌ كننده‌، كم‌ كننده‌، رقيق‌ كننده‌، نازكتر، كم‌ پشت‌ ,: Thinner

تر و تازگي‌: Refurbishment

تر وتميز، مرتب‌، بط‌ور تر وتميز: Shipshape

تر، مرط‌وب‌، خيس‌، باراني‌، اشكبار، تري‌، رط‌وبت‌، تر , كردن‌، مرط‌وب‌ كردن‌، نمناك‌ كردن‌: Wet

ترابري‌، حمل‌ و نقل‌: Transportation

ترابري‌، حمل‌ ونقل‌، باركشي‌، تبعيد، انتقال‌: Transportation

ترابري‌، حمل‌، كشتيراني‌، ناوگان‌: Shipping

ترابرگر، انتقال‌ دهنده‌، منتقل‌ كننده‌، دستگاه‌ ناقله ناقل‌: Transporter

تراديسيدن‌، مبدل‌: Transformer

تراديسي‌ علائم‌: Signal Transformation

تراديسي‌، تبديل‌: Transformation

تراديسي‌، تراديسيدن‌، تبديل‌ كردن‌: Transrorm

تراز بودجه: Balance a Budget

تراز تجاري: Trade Balance

تراز كردن فني: technical leveling

فن كمك به برخي از پيشنهاد‌دهندگان براي اينكه بتوانند در مذاكرات در مورد كمبودها، ضعف‌ها و اقدامات اصلاحي، پيشنهاديه‌هاي خود را به سطح پيشنهاديه‌هاي ديگر برسانند. توجه: اين كار شيوه‌اي ناعادلانه و ناصحيح محسوب مي‌شود.

تراز كردن فني: Technical Leveling

فن كمك به برخي از پيشنهاد‌دهندگان براي اينكه بتوانند در مذاكرات در مورد كمبودها، ضعف‌ها و اقدامات اصلاحي، پيشنهاديه‌هاي خود را به سطح پيشنهاديه‌هاي ديگر برسانند. توجه: اين كار شيوه‌اي ناعادلانه و ناصحيح محسوب مي‌شود.

تراز مساحي‌ يا پيمايش‌، تراز نقشه‌ برداري‌: Surveyor's Level

تراز نامه: Balance Sheet

تراز- بالانس: Balance

تراز، تراز فلزي‌ يا اهني‌: Surface Plate

ترازابي‌، ترازاب‌، سط‌ح‌اب‌: Waterlevel

ترازنامه: Balance sheet

ترازنامه: balance sheet

يك گزارش مالي كه دارائي‌ها و بدهي‌ها را جز به جز بيان مي‌كند.

ترازنامه: Balance Sheet

يک گزارش مالي که دارائي‌ها و بدهي‌ها را جز به جز بيان مي‌کند.

ترازنامه به شکل حساب: Account form of balance sheet

ترازنامه‌: Balance Sheet

ترازنامه‌ ازمايشي‌: Trial Balance

ترازو، ميزان‌، تراز، موازنه‌، تتمه‌ حساب‌، برابركردن موازنه‌ كردن‌، توازن‌: Balance

تراشنده‌، صورت‌ تراش‌، سلماني‌، رنده‌: Shaver

تراشه‌: Chip

تراشه‌ وار، ريز ريز: Splintery

تراشه‌، خرده‌ شيشه‌ وامثال‌ ان‌، قط‌عات‌ شكسته‌: Flinders

تراشه‌، قسمت‌ يا جزء بسيار ريز: Ramentum

تراشه‌، ناخن‌ بريده‌ شده‌: Paring

تراشه‌، چيز تراشيده‌، اصلاح‌، صورت‌ تراشي‌: Shaving

تراشيدن‌، اره‌ كردن‌، بريدن‌: Resect

تراشيدن‌، رنده‌ كردن‌، ريش‌ تراشي‌، تراش‌: Shave

تراشيدن‌، پوست‌ چيزي‌ را كندن‌، پوست‌ كندن‌ از: Excoriate

تراش‌ چرم‌ نازك‌ شده‌ پوست‌ گوسفند، تيماج‌ صحافي‌ وغيره‌، پوست‌ ,: Skiver

تراش‌، اشياء تراشيدني‌، منبت‌ كاري‌ خراط‌ي‌، تراش‌ كاري‌، دكان‌ خراط‌ي‌، كارخانه‌ تراش‌، ماشين‌ ,: Turnery

تراش‌، ورقه‌ ورقه‌ شدن‌: Exfoliaion

تراضي‌، مصالحه‌، توافق‌، مصالحه‌ كردن‌، تسويه‌ كردن‌: Compromise

تراكتور يا ماشين‌ شخم‌ زني‌، گاو اهن‌ موتوري‌: Tractor

تراكم تراشه‌ها: accumulation of cuttings

تراكم عيب، تراكم نقص: defect density

تعداد عيب‌ها در هر جمعيت نمونه.

تراكم گل حفاري: accumulation of muds

تراكم‌ بسته‌ بندي‌: Packing Density

تراكم‌ دخشه‌ها: Character Density

تراكم‌ ذره‌ اي‌: Bit Density

تراكم‌ ضبط‌: Recording Density

تراكم‌ نا پذير، فشار نا پذير، خلاصه‌نشدني‌، كوچك‌ , نشدني‌، غير قابل‌ تلخيص‌، فشرده‌ نشدني‌: Incompressible

تراكم‌ ناپذيري‌: Incompressibility

تراكم‌، (ط‌ب‌) جمع‌ شدن‌ خون‌ يا اخلاط‌، گرفتگي‌: Congestion

تراكم‌، متراكم‌ سازي‌: Compression

تراكم‌، چگالي‌: Density

تراكنش‌ گر: Transaction Oriented

ترامواي‌ برقي‌: Cable Car

ترامواي‌ شهري‌: Streetcar

ترامواي‌، واگن‌ برقي‌، باواگن‌ رفتن‌: Tram

ترامواي‌، واگن‌ راه‌ اهن‌ برقي‌ يا اسبي‌: Tramway

ترانزيستور: Tranisitor

ترانزيستور: Transistor

ترانزيستور اشباع‌ شده‌: Saturated Transistor

ترانزيستور ان‌ پي‌ ان‌: Npn Transistor

ترانزيستور قط‌ع‌: Cut Off Transistor

ترانزيستور ماس‌: Most Transistor

ترانزيستور مستوي‌: Planar Transistor

ترانزيستور پي‌ ان‌ پي‌: Pnp Transistor

ترانزيستوري‌: Transistorized

ترانهادن‌، پس‌ و پيش‌ كردن‌: Transpose

ترانهاده‌، پس‌ و پيش‌: Transposed

ترانهش‌، پس‌ و پيشي‌: Transposition

ترانه‌اي‌، سرودي‌، خواندني‌: Melic

تراوايي مطلق: absolute permeability

تراورس‌ عمودي‌، نوازنده‌ ساز، چنگك‌ گوشت‌: Stringer

تراوش‌ ط‌بيعي‌، رسوخ‌، چكه‌، تراوش‌ كردن‌، از ميان‌ , سوراخهاي‌ ريز نفوذ كردن‌، چكه‌ كردن‌: Seep

تراوش‌ فرانشت‌، مواد فرانشت‌ شده‌، مواد مترشحه‌، ترشح‌، عرق: Transudate

تراوش‌ كردن‌، بيرون‌ امدن‌، افشاندن‌: Exude

تراوش‌ كردن‌، فرانشت‌ كردن‌: Transude

تراوش‌ كردن‌، نفوذ كردن‌، رد شدن‌، صاف‌ كردن‌: Percolate

تراوش‌ كردن‌، نفوذ كردن‌، نشر كردن‌، گذاشتن‌، در خط‌وط‌ , دشمن‌ نفوذ كردن‌: Infiltrate

تراوش‌، برون‌ نشست‌: Exudation

تراوش‌، ترشح‌، دفع‌، پنهان‌ سازي‌، اختفا: Secretion

تراوش‌، رخنه‌، تراوش‌ كردن‌، فاش‌ شدن‌: Leak

تراوش‌، چكه‌: Leakage

تراکم عيب، تراكم نقص: Defect Density

تعداد عيب‌ها در هر جمعيت نمونه.

تراگذر، متعدي‌: Transitive

تربانتين‌، سقز، سقزي‌: Terebinthine

تربانتين‌، سقز، قندرون‌، تربانتين‌ زدن‌ به‌: Turpentine

تربيب‌ كردن‌، بمدرسه‌ فرستادن‌، درس‌ دادن‌ جماعت‌ همفكر، جماعت‌، گروه‌، دسته‌ ماهي‌، گروه‌پرندگان مدرسه‌، اموزشگاه‌، مكتب‌، دبستان‌، دبيرستان‌، تحصيل‌ در , مدرسه‌، تدريس‌ درمدرسه‌، مكتب‌ علمي‌ يا فلسفي‌، دسته: School

تربيت‌ اميز، معارفي‌، فرهنگ‌ بخش‌، تربيتي‌: Educative

تربيت‌ مجدد، باز اموزش‌: Reeducation

تربيت‌، نجابت‌، اصالت‌: Gentrice

تربيت‌، پرورش‌، روش‌ اموزش‌ و پرورش‌ بچه‌: Upbringing

تربيع‌: Quadrature

ترتيب لايه ها: arrangement in layers; structural position of strata

ترتيب پيش‌نيازي: order of precedence

مفادي از پيمان كه رتبه‌بندي مستندات پيماني تداركات يا درخواست را در صورت وجود تناقض در زبان هر سند، بيان مي‌كند.

ترتيب پيش‌نيازي: Order Of Precedence

مفادي از پيمان كه رتبه‌بندي مستندات پيماني تدارکات يا درخواست را در صورت وجود تناقض در زبان هر سند، بيان مي‌كند.

ترتيبي‌: Sequential

ترتيبي‌ گيجي‌، سردرگمي‌، بهت‌، حيرت‌، درهم‌ ريختگي‌، اغتشاش‌، بي‌ ,: Bewilderment

ترتيبي‌، وصفي‌: Ordinal

ترتيبي‌، وصفي‌، عدد وصفي‌ يا ترتيبي‌: Ordinal

ترتيب‌ اهنگ‌، تنظ‌يم‌ اهنگ‌، استعمال‌ الت‌، ابزار: Instrumentation

ترتيب‌ تلفيقي‌: Collating Sequence

ترتيب‌ جاي‌ بازيكنان‌ فوتبال‌، ط‌رز قرار گيري‌ صف‌، تنظ‌يم‌ كردن‌، مرتب‌ كردن‌، اماده‌ ومجهز كردن: Lineup

ترتيب‌ دادن‌، مقدر كردن‌، وضع‌ كردن‌، امر كردن‌، فرمان‌ , دادن‌: Ordain

ترتيب‌ زماني‌ وقوع‌: Chronological

ترتيب‌ سنج‌، اسباب‌ سنجش‌ توالي‌ وتسلسل‌، پي‌ رفت‌ سنج‌: Sequencer

ترتيب‌ شمار: Sequence Counter

ترتيب‌ صعودي‌: Ascending Order

ترتيب‌ كاهنده‌: Decreasing Order

ترتيب‌ لغت‌ نويسي‌: Lexicographic Order

ترتيب‌ مبسوط‌: Expandede Order

ترتيب‌ نزولي‌: Descending Order

ترتيب‌ واژه‌ها، ترتيب‌ وقوع‌ كلمه‌ در عبارت‌ يا جمله‌: Word Order

ترتيب‌ وقوع‌ قوافي‌ در بند شعري‌، قافيه‌ بندي‌: Rhyme Scheme

ترتيب‌ گذاري‌، ترتيب‌ دهي‌: Sequencing

ترتيب‌، دنباله‌، ترتيب‌ دادن‌: Sequence

ترتيب‌، رتبه‌، دستور، سفارش‌، مرتب‌ كردن‌: Order

ترتيب‌، سلسله‌ وقايع‌ توالي‌، حيله‌ جنگي‌، حيله‌، تله فريب‌ اغفال‌، تربيت‌ كردن‌، پروردن‌، ورزيدن‌، فرهيختن قط‌ار، دنباله‌، دم‌، ازار، رشته‌، سلسله‌، متلزمين‌، نظ‌م ورزش‌ كردن‌، نشانه‌ رفتن‌: Train

ترتيب‌، مجموعه‌، دسته‌، دسته‌ بندي‌، ط‌بقه‌ بندي‌: Assortment

ترتيب‌، مرتب‌ سازي‌، سفارش‌ دهي‌: Ordering

ترتيب‌، نظ‌م‌، قرار، (تهيه‌) مقدمات‌، تصفيه‌: Arrangement

ترتيب‌، وضع‌، حكم‌، فرمان‌، سبك‌ معماري‌: Ordonnance

ترجمه: Translation

ترجمه‌ الگوريتم‌: Algorithm Translation

ترجمه‌ غلط‌ كردن‌: Mistranslate

ترجمه‌ كردن‌، برگرداندن‌: Translate

ترجمه‌ كردن‌، معني‌ كردن‌، تفسير كردن‌: Translate

ترجمه‌ ماشيني‌: Machine Translation

ترجمه‌ ماشيني‌: Mechanical Translation

ترجمه‌ مجدد، برگشتگي‌ بعقب‌، عود، رجوع‌: Reversion

ترجمه‌ و تفسير كردن‌ تفسير، تاويل‌، ربط‌، ترجمه‌ ازاد، توضيح‌، نقل‌ بيان: Paraphrase

ترجمه‌ يا تفسير مجازي‌ وروحاني‌، استعاره‌ سازي‌: Tropology

ترجمه‌، برگردان‌: Translation

ترجمه‌، پچواك‌، تفسير، انقال‌، حركت‌ انتقالي‌: Translation

ترجيحات: Preferences

ترجيح‌ دادن‌: Prefer

ترجيح‌ دهنده‌: Preferrer

ترجيع‌بند دارد، قصيده‌، مسمط‌ مستزاد قط‌عه‌ منظ‌ومي‌ مركب‌ از سه‌ مصرع‌ مساوي‌ و متشابه‌ و يك‌ , مصرع‌ كوتاه‌تر كه‌ هريك‌از اين‌ چهار قسمت‌ يك‌ بيت‌ ,: Ballade

ترحم‌ كردن‌، دلسوز، غم‌ خوار، رحيم‌، شفيق‌، مهربان‌: Compassionate

ترخيص گمركي: Customs Clearance

ترد كردن‌ گوشت‌ با خيس‌ كردن‌ ان‌ در ماست‌ يا اب‌ ليمو , وغيره‌: Marinate

ترد، شكننده‌، بي‌ دوام‌، زودشكن‌: Brittle

تردد، قائمه‌، تقسيم‌ چيزي‌ بچهار بخش‌، زاويه‌ نود درجه‌: Quartering

تردستي‌، حقه‌ بازي‌، حيله‌، شعبده‌: Legerdemain

تردستي‌، شعبده‌بازي‌: Jugglery

تردست‌: Sleight Of Hand

تردست‌، شعبده‌باز: Juggler

ترديد بودن‌، منتظ‌رشدن‌ درحال‌ توقف‌ پر زدن‌، پلكيدن‌، شناور واويزان‌ بودن‌، در ,: Hover

ترديد كردن‌ شك‌، ترديد، شبهه‌، گمان‌، دودلي‌، نامعلومي‌، شك‌ داشتن: Doubt

ترديد كردن‌، پس‌ و پيش‌ رفتن‌، تلو تلو خوردن‌، متزلزل‌ , شدن‌: Totter

ترديد، نامعلومي‌: Uncertainty

ترديد، نامعلومي‌: Uncertainty

تردي‌، زودشكني‌: Brittleness

تردي‌، شكنندگي‌، نازكي‌، ظ‌ريفي‌: Frangibility

تردي‌، چين‌، پيچ‌، موج‌: Crispiness

ترساندن‌، ترسيدن‌ تنفر داشتن‌ از، بيم‌ داشتن‌ از، ترس‌ داشتن‌ از: Abhor

ترساندن‌، تهديد كردن‌، دست‌ انداختن‌: Bullyrag

ترساندن‌، مرعوب‌ كردن‌، تشر زدن‌ به‌، نهيب‌ زدن‌ به‌: Intimidate

ترساندن‌، هراسانيدن‌ غوغا، نزاع‌، سلب‌ ارامش‌ مردم‌، مزاحمت‌ فراهم‌ اوردن: Affray

ترساندن‌، وحشت‌ زده‌ شدن‌: Appal

ترساندن‌، وحشت‌ زده‌ شدن‌: Appall

ترساندن‌، وحشت‌ زده‌ كردن‌: Gally

ترساندن‌، چشم‌ زهره‌ گرفتن‌، هراسانده‌، گريزاندن ترسيدن‌، هراس‌ كردن‌، بيم‌، خوف‌، رميدگي‌، رم‌، هيبت محل‌ هراسناك‌: Scare

ترساننده‌: Scarer

ترسانيدن‌، بي‌جرات‌ كردن‌، ترس‌، جبن‌، وحشت‌ زدگي‌، بي‌ , ميلي‌: Dismay

ترسان‌، بيمناك‌، هراسناك‌: Fearful

ترسناك‌، سخت‌، دشوار، نيرومند، قوي‌، سهمگين‌: Formidable

ترسناك‌، شوم‌، عبوس‌، سخت‌، ظ‌الم‌: Grim

ترسناك‌، شوم‌، مهلك‌، وخيم‌: Dire

ترسناك‌، شوم‌، مهلك‌، وخيم‌: Direr

ترسناك‌، شوم‌، مهلك‌، وخيم‌: Direst

ترسناك‌، شوم‌، مهيب‌، عبوس‌، بدقيافه‌، نهي‌ كننده‌ زننده‌، نفرت‌ انگيز، دافع‌، ناخوانده‌، نامط‌بوع: Forbidding

ترسناك‌، مخوف‌: Appalling

ترسناك‌، مهيب‌: Fearsome

ترسناك‌، مهيب‌، سهمناك‌، نفرت‌ انگيز، زشت‌: Horrid

ترسناك‌، موحش‌، مستحكم‌، سهمناك‌: Redoubtable

ترسناك‌، هولناك‌، مخوف‌، شوم‌، رنگ‌ پريده‌: Ghastly

ترسناك‌، هولناك‌، مهيب‌، عظ‌يم‌، فوق‌ العاده‌: Terrific

ترسنده‌ از صداي‌ تفنگ‌، ترسو، بي‌ تجربه‌: Gunshy

ترسو: Pigeonhearted

ترسو، بزدل‌، كمرو: Chickenhearted

ترسو، بزدل‌، كم‌ جرات‌، ضعيف‌ النفس‌: Weakhearted

ترسو، ضعيف‌، بزدل‌، جبون‌: Pusillanimous

ترسو، كمرو: Trepidant

ترسو، كمرو، محجوب‌: Timid

ترسووار، ترسو، بزدل‌: Poltroonish

ترسويي‌، بزدلي‌، جبن‌، كم‌ دلي‌، كم‌ جراتي‌: Pusillanimity

ترسويي‌، بزدلي‌، نامردي‌، جبن‌: Cowardice

ترسويي‌، جبن‌، بزدلي‌: Poltroonery

ترسيده‌، وحشت‌ زده‌: Affright

ترسيم مراحل: storyboarding

فرآيند خلاصه كردن چگونگي سازماندهي و شرح يك ايده در تكوين پيشنهاد.

ترسيم مراحل: Storyboarding

فرآيند خلاصه كردن چگونگي سازماندهي و شرح يك ايده در تكوين پيشنهاد.

ترسيم‌ مكانيكي‌: Mechanical Drawing

ترسيم‌، ط‌رح‌، هنر ط‌راحي‌، تابلو نقاشي‌: Drawing

ترس‌ از درد: Algophobia

ترس‌ اور، وحشتناك‌: Bloodcurdling

ترس‌ ناگهاني‌، هراس‌، وحشت‌، ترساندن‌، رم‌ دادن‌: Fright

ترس‌، بيم‌، هراس‌، ترسيدن‌(از)، وحشت‌: Fear

ترس‌، بيم‌، وحشت‌، ترسيدن‌ (از): Dread

ترس‌، خوف‌، وحشت‌، وحشي‌: Gris

ترس‌، وحشت‌، غوغا، نبرد، نزاع‌، ترساندن‌، هراسانيدن جنگ‌ كردن‌، ساييدن‌، فاقدنيرو كردن‌، ضعيف‌ كردن فرسوده‌ شدن‌: Fray

ترشحي‌، تراوشي‌، سري‌، پنهان‌ كار، مرموز: Secretive

ترشح‌ دروني‌ يا داخلي‌، تراوش‌ داخلي‌: Incretion

ترشح‌ كردن‌، انفصال‌، ترشح‌، بده‌ خالي‌ كردن‌، دركردن‌ (گلوله‌)، مرخص‌ كردن‌، اداء كردن: Discharge

ترشح‌ كردن‌، تراوش‌ كردن‌، پنهان‌ كردن‌: Secrete

ترشح‌ كردن‌، صداي‌ چلپ‌ چلوپ‌ ايجاد كردن‌، چكه‌ كردن چكيدن‌، چلپ‌ چلپ‌: Plash

ترشح‌ كردن‌، چلپ‌ چلوپ‌ كردن‌، كفگير: Splatter

ترشح‌ كننده‌: Secretionary

ترشح‌ كننده‌، مايع‌ ترشح‌كننده‌ ابگونگر، گدازنده‌، مايع‌ كننده‌، (ط‌ب‌) عامل‌ موجب‌ ترشح: Liquefacient

ترشح‌ مدفوع‌، كثافت‌، اشغال‌، درهم‌ ريخته‌: Jakes

ترشح‌ ميشود و موجب‌ ايجادحالت‌ سودايي‌ ميگردد سودا، صفرا، ماده‌ء زردي‌ كه‌ در قديم‌ ميگفتند از كبد ,: Yellow Bile

ترشح‌، ريزش‌ نم‌ نم‌، پوش‌ باران‌، چكه‌، پاشيدن‌، ترشح‌ , كردن‌، پاشيده‌ شدن‌، گلنم‌زدن‌، اب‌ پاشي‌ كردن‌: Sprinkle

ترشح‌، صداي‌ چلپ‌ وچلوپ‌ زياد، اخ‌ تف‌ كردن‌، اهن‌ وتلپ‌ , كردن‌، ترشح‌ كردن‌: Splutter

ترشرو، عبوس‌، تند مزاج‌: Crabbed

ترشرو، كج‌ خلق‌، عبوس‌، وسواسي‌: Morose

ترشيده‌، بو گرفته‌، باد خورده‌، فاسد، نامط‌بوع‌، متعفن‌: Rancid

ترشيدگي‌، تعفن‌، باد خوردگي‌: Rancidity

ترشي‌ ادويه‌ وسبزيجات‌: Piccalilli

ترشي‌ دوست‌، اسيدگراي‌: Acidophile

ترشي‌ سنج‌، اسيد سنج‌: Acidimeter

ترشي‌، دبشي‌، درشتي‌، تندي‌: Acerbity

ترشي‌، سركه‌، خيارترشي‌، وضعيت‌ دشوار، ترشي‌ انداختن‌: Pickle

ترش‌ شدن‌، تبديل‌ به‌ سركه‌ كردن‌: Acetify

ترش‌ شدن‌، مخمرشدن‌، ور امدن‌، (مج.) برانگيزاندن تهييج‌ كردن‌، ماده‌ تخمير، مايه‌، جوش‌، خروش‌، اضط‌راب‌: Ferment

ترش‌ كننده‌: Acetifier

ترش‌ كننده‌، تبديل‌ به‌ اسيد كننده‌، مايه‌ء حموضت‌: Acidifier

ترش‌ مزه‌، تند، زننده‌، ترش‌، مزه‌ غوره‌، زن‌ هرزه‌، نان‌ , شيريني‌ مربايي‌: Tart

ترش‌ وشيرين‌: Sweet And Sour

ترش‌، تند، ترش‌ بودن‌، مزه‌ اسيد داشتن‌، مثل‌ غوره‌ , وغيره‌)، ترش‌ شدن‌: Sour

ترش‌، سركه‌اي‌: Acetose

ترش‌، گس‌، دبش‌: Acerb

ترعه‌ سازي‌، مجرا سازي‌: Channelization

ترغيبي‌: Exhortative

ترفيع: Promotion

ترفيع‌ دادن‌، ترقي‌ دادن‌، ترويج‌ كردن‌: Promote

ترفيع‌، ارتقاء، حق‌ تقدم‌، از پيش‌، مقام‌ افتخاري‌: Preferment

ترفيع‌، ترقي‌، پيشرفت‌، جلو اندازي‌، ترويج‌: Promotion

ترقه‌: Firecracker

ترقيق‌، نازك‌ سازي‌: Tenderization

ترقي‌ خواهي‌: Progressivism

ترقي‌ خواه‌، پيشرفت‌ گراي‌: Progressivist

ترقي‌ كرده‌ در اثر مساعي‌ خود، خود پرورده‌، خود ساخته‌: Self Raised

ترقي‌ و تنزيل‌، نوسان‌: Fluctuation

ترك كردن در عمق: abandon v at a depth of

ترك كردن چاه: abandon v-awell

تركردن‌، اب‌ زدن‌، نم‌ زدن‌، با شبنم‌ تر كردن‌: Bedew

تركردن‌، نمدار كردن‌، ترشدن‌، مرط‌وب‌ شدن‌: Moisten

تركش‌، تيردان‌، بهدف‌ خوردن‌، درتير دان‌ قرار گرفتن لرزيدن‌، ارتعاش‌: Quiver

تركنش‌، معامله‌: Transaction

تركه‌ يا چوب‌ كوتاه‌، بيد سبدي‌، تركه‌اي‌: Wicker

تركه‌، دارايي‌ منقولي‌ كه‌ بارث‌ رسيده‌ باشد: Heirloom

تركه‌، چوب‌ زدن‌، سويچ‌ برق‌، سويچ‌ زدن‌، جريان‌ را عوض‌ , كردن‌، تعويض‌: Switch

تركيب: synthesis

به هم پيوستن اجزاء جداگانه به منظور تشكيل يك واحد منسجم.

تركيب راست‌بر: dextrorotatory compound

تركيب چپ‌بر: levoratatory compound

تركيبات‌ اصلي‌ ومغذي‌ كه‌ بمقدار خيلي‌ كمي‌ براي‌ زندگي‌ , لازمست‌ (مثل‌ ويتامين‌ ها): Micronutrient

تركيبي‌: Combinational

تركيبي‌: Combinatorial

تركيبي‌ مانند فلز برنج‌: Latten

تركيبي‌ مانند فلز برنج‌: Lattin

تركيبي‌ مركب‌ ازالكل‌ و استون‌: Ketol

تركيبي‌، تركيب‌ شونده‌: Combinatory

تركيبي‌، مركب‌ از مواد مصنوعي‌، همگذاشت‌: Synthetic

تركيب‌: Combination

تركيب‌ با امونياك‌: Ammoniation

تركيب‌ با كربن‌: Carburization

تركيب‌ دوتايي‌، زوجي‌، توام‌: Duad

تركيب‌ دوعبارت‌ بايكديگر، تلفيق‌، تاليف‌: Conflation

تركيب‌ سرمايه‌ شركتي‌ را تغيير دادن‌، سرمايه‌ گذاري‌ , مجدد كردن‌: Recapitalize

تركيب‌ شده‌: Combined

تركيب‌ شده‌، مركب‌، ارام‌، خونسرد: Composed

تركيب‌ شيميايي‌ شامل‌ چهار مولكول‌ اب‌: Tetrahydrate

تركيب‌ قرمز متبلوري‌ بفرمول‌ 6O21H61C: Hematein

تركيب‌ قلع‌ وسرب‌، مفرغ‌، ظ‌روف‌ مفرغي‌، جام‌ پيروزي جايزه‌، خاكستري‌: Pewter

تركيب‌ كردن‌: Combine

تركيب‌ كردن‌، اميختن‌، تركيب‌ شدن‌، هم‌ گذاري‌ كردن‌: Synthesize

تركيب‌ كننده‌: Synthesizer

تركيب‌ كننده‌، تشكيل‌ دهنده‌، ساختماني‌: Constitutive

تركيب‌ نط‌فه‌ء مرد و زن‌، جفت‌ گيري‌، مواقعه‌: Amphimixis

تركيب‌ پذيري‌، قابليت‌ تركيب‌: Combinability

تركيب‌، اميزش‌: Combination

تركيب‌، بافت‌، مفاد: Contexture

تركيب‌، تلفيق‌، (ش‌.) امتزاج‌، پيوند، هم‌ گذاري‌: Synthesis

تركيب‌، ساخت‌، انشاء، سرايش‌، قط‌عه‌ هنري‌: Composition

تركيب‌، معجون‌: Concoction

تركيدن‌، قط‌ع‌ كردن‌، پارگي‌، گسستن‌، گسستگي‌ گسيختگي‌، قط‌ع‌، سكستگي‌، جدايي‌، گسيختن‌، جدا كردن: Rupture

تركيدن‌، پنجرشدن‌، پنچري‌، منفجر شدن‌، انفجار: Blow Out

تركي‌، ترك‌: Turkish

ترك‌ خدمت‌، گريز، فرار، بيوفايي‌: Desertion

ترك‌ خورنده‌، چيزي‌ يا كسي‌ كه‌ صداي‌ تپ‌ تپ‌ كند، اسلحه‌ , صدا دار، ذرت‌ بودادني‌، ظ‌رف‌ويژه‌ بو دادن‌ ذرت‌: Popper

ترك‌ دعوي‌، چشم‌ پوشيدن‌ از، واگذار كردن‌: Quitclaim

ترك‌ عادت‌ دادن‌، دست‌ كشيدن‌ از، غير معتاد ساختن‌: Disaccustom

ترك‌ كردن‌: Throw Over

ترك‌ كردن‌، انكار كردن‌، بخود حرام‌ كردن‌، كف‌ نفس‌ كردن‌: Abnegate

ترك‌ كردن‌، عازم‌ شدن‌، بيرون‌ امدن‌: Pull Out

ترك‌ مقاومت‌: Desistance

ترك‌ گفتن‌، خالي‌ از سكنه‌كردن‌، قال‌ گذاشتن‌: Walk Out On

ترك‌، انشعاب‌، دوبخشي‌، شكافتن‌: Split

ترك‌، اهل‌ كشور تركيه‌: Turk

ترك‌، رهاسازي‌، فتور و سستي‌: Dereliction

ترك‌، رهاسازي‌، واگذاري‌، دل‌كندن‌: Abandonment

ترك‌، منع‌، تخط‌ئه‌، تبعيد، محكوميت‌، محروميت‌: Proscription

ترك‌استعمال‌(چيزي‌را)كردن‌ متروكه‌، عدم‌ استعمال‌، ترك‌كردن: Disuse

ترمز بادي‌: Air Brake

ترمز تسمه اي: band brake

ترمز پايي‌: Foot Brake

ترموستات‌، دستگاه‌ تنظ‌يم‌ حرارت‌: Thermoregulator

ترميم جدول حقوقي: Adjust Salary Schedule

ترميم‌: Amendment

ترميم‌ خط‌ا: Error Recovery

ترميم‌ شدن‌، بهبود يافتن‌، بازيافتن‌: Recover

ترميم‌ كردن‌: Amend

ترميم‌، بهبود، بازيافت‌: Recovery

ترمينال- پايانه: Terminal

ترنج‌، اترج‌، نوعي‌ ميوه‌ از خانواده‌ نارنج‌: Bergamot

ترن‌ اويزان‌، ريل‌ واحد مخصوص‌ حركت‌ ترن‌ يك‌ چرخه‌: Monorail

ترن‌ را بخط‌ ديگري‌ انداختن‌، منحرف‌ كردن‌، تغيير جهت‌ , دادن‌، از ميان‌ بردن‌، كنارگذاشتن‌: Shunt

تروشرويي‌ كردن‌، روي‌كول‌ انداختن‌ قوز، گوژ، كوهان‌، برامدگي‌ گرد، پياده‌ روي‌، قوز كردن: Hump

ترويجي‌: Promotive

تروچسبناك‌، سرد ومرط‌وب‌، اهسته‌ رو، بي‌ حرارت‌: Clammy

ترياق‌، معجون‌، پادزهر، شيره‌قند، ترياقي‌: Theriac

ترياق‌، پادزهر، ضد سم‌، پازهر: Antidote

تريبون‌ حامي‌ ملت‌، سكوب‌ سخنراني‌، كرسي‌ ياميز خط‌ابه‌، منبر: Tribune

تريوز: triose

ترپن‌ (ش‌.) هيدروكربن‌ هايي‌ موجود در اسانس‌ بفرمول‌ 61H 01C: Terpene

ترکيب: Synthesis

به هم پيوستن اجزاء جداگانه به منظور تشكيل يك واحد منسجم.

ترکیب : Synthesis

يکپارچه‌سازي و ترکيب عناصر به‌منظور تشکيلِ يک کل

ترگم‌، ترجمه‌ زبان‌ ارامي‌ قسمتي‌ از عهد عتيق‌: Targum

تزئيناتي‌ بشكل‌ سرگل‌ شقايق‌ كه‌ درمعماري‌ سبك‌ گوتيك‌ , دركليساها بكار رفته‌، گل‌ اذين‌دسته‌اي‌: Poppyhead

تزئينات‌ اويختني‌ كليسا (مثل‌ قنديل‌ و غيره‌): Parament

تزئينات‌ تازه‌ كردن‌، مجددا اراستن‌: Redecorate

تزئينات‌ ديواري‌: Wall Hanging

تزئينات‌ صدف‌ مانند: Shellwork

تزئينات‌ ط‌وماري‌ شكل‌: Scrollwork

تزئينات‌ هنري‌ روي‌ ظ‌روف‌ سفالين‌ وغيره‌: Sgraffito

تزئينات‌ ونقش‌ ونگار پنجره‌ هاي‌ گوتيك‌: Tracery

تزئينات‌، زينت‌ الات‌، گلابتون‌ دوزي‌: Passementerie

تزئين‌ اط‌اق‌ بصورت‌ مرصع‌ كاري‌: Boulle

تزئين‌ باچوب‌ وگوش‌ ماهي‌: Marqueterie

تزئين‌ باچوب‌ وگوش‌ ماهي‌: Marquetry

تزئين‌ شده‌ باگل‌، گلدار: Floriated

تزئين‌ كردن‌، اراستن‌، مزين‌ ساختن‌: Bedight

تزئين‌، اراستگي‌، پيراستگي‌، زيور و پيرايه‌، زينت‌: Adornment

تزئين‌، ارايش‌، پيرايش‌: Ornamentation

تزايد تدريجي شيب (در چاه انحرافي): angle build-up

تزريق اسيد: acid flooding

تزريق هوا: air injection

تزريق‌ كردن‌، زدن‌، اماله‌ كردن‌، سوزن‌ زدن‌: Inject

تزريق‌ كننده‌، انژكتور، الهام‌ دهنده‌: Inspirator

تزريق‌، اماله‌، تنقيه‌، داروي‌ تزريق‌ كردني‌: Injection

تزريق‌، نقل‌ وانتقال‌، رسوخ‌، تزريق‌ خون‌: Transfusion

تزكيه‌ نفس‌، خود پالايي‌، خود پاكسازي‌: Self Purification

تزكيه‌ وتصفيه‌، حذف‌ قسمتهاي‌ خارج‌ از اخلاق‌: Bowdlerization

تزكيه‌ ياتصفيه‌ كردن‌، قسمت‌ هاي‌ خارج‌ از اخلاق‌ را حذف‌ , كردن‌ از (كتاب‌ وغيره‌): Bowdlerize

تزلزل‌ ناپذير، ارام‌، خونسرد، ساكت‌: Imperturbable

تزيين‌، ارايشگري‌، اذين‌ بندي‌، مدال‌ يا نشان‌: Decoration

تساوي‌، برابري‌: Equalization

تسبيح‌ سازي‌، بريسمان‌ كشي‌ (تسبيع‌): Beadwork

تسبيح‌ وتمجيد گفتن‌ سرود روحاني‌، سرود، سرود حمد وثنا، سرود خواندن: Hymn

تسبيح‌، دانه‌ هاي‌ تسبيح‌، (گ‌.ش‌.) لوبياي‌ گياه‌ چشم‌ خروس‌,: Prayer Beads

تسبيح‌، ذكر با تسبيح‌، گلستان‌: Rosary

تست كردن پذيرش كاربر: User Acceptance Testing

تسجيل‌ كردن‌، گذاردن‌، تكليف‌ كردن‌، شرط‌ بندي‌ كردن‌: Impone

تسخير ناپذير، شكست‌ ناپذير، مغلوب‌ نشده‌: Unconquerable

تسخير ناپذيري‌: Indomitability

تسخير نشدني‌، استواري‌، ابستن‌ نشدني‌: Impregnability

تسريع: Expediting

تسريع‌: Speed Up

تسريع‌ ردن‌، شتاباندن‌، شتافتن‌: Hasten

تسريع‌ كردن‌ در، پيش‌ بردن‌، شتابان‌: Expedite

تسريع‌ كردن‌، سرعت‌ دادن‌، سرعت‌ گرفتن‌: Accelerate

تسريع‌ كننده‌ انعقاد خون‌: Thromboplastic

تسريع‌، ازدياد توليد يا سرعت‌ وغيره‌: Speedup

تسريع‌، سفر، اردوكشي‌، هيئت‌ اعزامي‌: Expedition

تسطيح: leveling

حل ناسازگاري‌هاي مربوط به منابع يا تخصيص‌ها با به تاخير انداختن وظايفي خاص يا با شكستن وظايف.

تسطيح: Leveling

حل ناسازگاري‌هاي مربوط به منابع يا تخصيص‌ها با به تاخير انداختن وظايفي خاص يا با شكستن وظايف.

تسطيح منابع: resource leveling

فرآيند هموار‌كردن نوسانات و ناپيوستگي‌هاي بكارگيري منابع مورد نياز براي يك پروژه از طريق تعديل زمان‌بندي وظيفه در زمان‌ انقطاع كار.

تسطيح منابع: Resource Leveling

فرآيند هموار‌كردن نوسانات و ناپيوستگي‌هاي بكارگيري منابع مورد نياز براي يك پروژه از طريق تعديل زمان‌بندي وظيفه در زمان‌ انقطاع كار. هر نوع تحليل شبكه كه در آن تصميمات زمان‌بندي با توجه به ملاحظات مديريت منابع (مثل دسترسي محدود به منابع يا اشكال در مديريت تغييرات در سطوح منابع) گرفته مي‌شود.فرآيند زمان‌بندي منابع. اين زمان‌بندي بايد به گونه‌اي انجام شود كه در هيچ زماني، از حد دسترسي به منابع فراتر نرويم.فرآيند زمان‌بندي دوباره فعاليت‌ها طوري كه الزامات منابع پروژه از حدود منابع موجود تجاوز نكند. تاريخ تكميل پروژه ممكن است طي اين فرآيند به تاخير افتد.

تسط‌يح‌ كردن‌، بالاامدن‌ (به‌ سط‌ح‌ اب‌) رويه‌، سط‌ح‌، ظ‌اهر، بيرون‌، نما، ظ‌اهري‌، سط‌حي‌، جلادادن: Surface

تسعيري‌، متغير: Conversional

تسكين‌: Sedation

تسكين‌ دادني‌: Relievable

تسكين‌ دادن‌، ارامش‌: Pacification

تسكين‌ دادن‌، موقتا ارام‌ كردن‌: Palliate

تسكين‌ دهنده‌: Pacificator

تسكين‌ دهنده‌، دلجويي‌ كننده‌: Propitiator

تسكين‌ دهنده‌، كاهش‌ دهنده‌: Palliator

تسكين‌ پذير: Pacifiable

تسكين‌ پذير، اشتي‌ كننده‌: Placative

تسكين‌، تخفيف‌، فرونشست‌: Alleviation

تسكين‌، دلجويي‌، نرم‌ كردن‌: Mollification

تسكين‌، فروكش‌، دلجويي‌، فرونشاني‌: Appeasement

تسكين‌، كاهش‌ دادن‌: Palliation

تسلسل‌: Concatenation

تسلسل‌، ترتيب‌: Serialization

تسلسل‌، توالي‌، ردپاراگرفتن‌، پي‌ كردن‌، دنبال‌ كردن‌ رد پا، اثر، خط‌ اهن‌، جاده‌، راه‌، نشان‌، مسابقه‌ دويدن: Track

تسلط‌ بر نفس‌: Self Mastery

تسلط‌ ناپذير رام‌ نشدني‌، سركش‌، سخت‌، غير قابل‌ فتح‌، تسخير نا پذير: Indomitable

تسلط‌، برتري‌، حكمفرمايي‌: Predomination

تسلط‌، نفوذ، غلبه‌: Dominance

تسليت‌ دادن‌، اظ‌هار تاسف‌ كردن‌: Condole

تسليت‌ دهنده‌: Solacer

تسليت‌، تسلي‌: Solacement

تسليم‌ دشمن‌كردن‌، خيانت‌كردن‌ به‌، فاش‌ كردن‌: Betray

تسليم‌ شدن‌: Capitulate

تسليم‌ شدن‌: Give In

تسليم‌ شدن‌ ترك‌، متاركه‌، رها سازي‌، خلاصي‌، ول‌ كردن‌، دست‌ كشيدن‌از: Quit

تسليم‌ شدن‌، تقديم‌ داشتن‌، ارائه‌ دادن‌، پيشنهادكردن گردن‌ نهادن‌، مط‌يع‌ شدن‌: Submit

تسليم‌ شدن‌، تن‌ در دادن‌، راضي‌ شدن‌، رضايت‌ دادن موافقت‌ كردن‌، ارام‌ كردن‌: Acquiesce

تسليم‌ شونده‌، ترسو، بي‌ وفا، ناسپاس‌، خائن‌: Recreant

تسليم‌ كردن‌، ارائه‌ دادن‌، تسليم‌ شدن‌: Submit

تسليم‌ كردن‌، تحويل‌ دادن‌: Hand Over

تسليم‌ كردن‌، پي‌ درپي‌ وبتواتر چيزي‌ را رساندن‌: Hand On

تسليم‌ كننده‌، بدهكار، پاداش‌ دهنده‌، حاصل‌ دهنده‌: Yielder

تسليم‌ نفس‌، واگذاري‌ خود، تسليم‌ به‌ اراده‌: Self Surrender

تسليم‌، بازگرداني‌، پرداخت‌، تحويل‌، ترجمه‌، تفسير: Rendition

تسلي‌ دادن‌، تسليت‌ گفتن‌ تسليت‌ خاط‌ر، مايه‌ تسلي‌، ارامش‌، تسكين‌، ارام‌ كردن: Solace

تسمه چرخ اصلي: band wheel belt

تسمه‌: Strap

تسمه‌ دراوردن‌ مرز، كنار، حاشيه‌، لبه‌، برامدگي‌ لبه‌ ط‌بقات‌ سنگ نوار، تسمه‌ء اهني‌، تكه‌ دراز گوشت‌، بصورت‌ نوار يا ,: Rand

تسمه‌ زير گردن‌ اسب‌، (د.ن‌.) ط‌ناب‌ يا زنجير زيرين‌ دگل‌ , يا بادبان‌، شرط‌ بندي‌: Martingale

تسمه‌ زير گلوي‌ اسب‌ كه‌ افسار رانگاه‌ ميدارد: Throatlatch

تسمه‌ فلزي‌، چپراست‌، خم‌ شدن‌ سگك‌، قلاب‌، پيچ‌، باسگك‌ بستن‌، دست‌ وپنجه‌ نرم‌ كردن: Buckle

تسمه‌ محرك‌: Drive Belt

تسمه‌ چرمي‌ متصل‌ كننده‌ بدنه‌ كالسكه‌ به‌ فنر: Thoroughbrace

تسمه‌، ط‌ناب‌ كوتاه‌، چرم‌ تيغ‌ تيزكن‌، بچرم‌ كشيدن‌ وتيز , كردن‌: Strop

تسمه‌، قيش‌، شلاق‌ زدن‌، باتسمه‌ بستن‌: Thong

تسمه‌اي‌ شكل‌ (درمورد بعضي‌ برگهاي‌ گل‌)، زبانه‌ دار داراي‌ گلبرگهاي‌ تسمه‌اي‌: Ligulate

تسميه‌ صوفي‌، تسميه‌ تقليدي‌، صداواژه‌: Onomatopoeia

تسهيلات: Facilities

تسهيلات: facilities

دارايي واقعي، ساختمان، ساختار، بهبود‌ها و تجهيزات كارخانه

تسهيلات: Facilities

دارايي واقعي، ساختمان، ساختار، بهبود‌ها و تجهيزات کارخانه.

تسهيلات دولتي سپرده شده به پيمانكار، مالكيت دولتي- اجراي پيمانكاري : government owned, contractor operated

تسهيلات متعلق به دولت كه توسط پيمانكار طرف پيمان با دولت، مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

تسهيلات دولتي سپرده شده به پيمانكار، مالكيت دولتي- اجراي پيمانكاري: Government Owned, Contractor Operated

تسهيلات متعلق به دولت که توسط پيمانکار طرف پيمان با دولت، مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

تسهيلات دولتي، تسهيلات مجهز شده دولتي: government furnished facilities

ساختمان، زمين يا ديگر ملك‌هاي متعلق به دولت كه به منظور استفاده در پيمان در اختيار پيمانكار قرار گرفته است.

تسهيلات دولتي، تسهيلات مجهز شده دولتي: Government Furnished Facilities

ساختمان، زمين يا ديگر ملک‌هاي متعلق به دولت که به منظور استفاده در پيمان در اختيار پيمانکار قرار گرفته است.

تسهيلات‌ كتابخانه‌اي‌: Library Facilities

تسهيلات‌، امكانات‌: Facilities

تسهيل‌كننده: facilitator

فردي كه انجام اهداف را با ارائه پيشنهادات و كمك به حل مشكلات، براي ديگران تسهيل مي‌كند. مدير پروژه اغلب به عنوان تسهيل‌كننده شناخته مي‌شود.

تسهيل‌كننده: Facilitator

فردي كه انجام اهداف را با ارائه پيشنهادات و كمك به حل مشكلات، براي ديگران تسهيل مي‌كند. مدير پروژه اغلب به عنوان تسهيل‌كننده شناخته مي‌شود.

تسهيل‌كننده تغيير: change facilitator

فردي كه فعاليت‌هاي مديريت تغيير يك پروژه را هدايت و راهبري مي‌نمايد. اين فرد مديريت تغييرات سازماني و راهنماي مديريت تغييرات را براي تيم بهبود فرآيند، ذي‌نفعان و ديگر افرادي كه به اين سطح آموزش نياز دارند، ارائه مي‌دهد. مي‌توان تسهيل‌كننده تغيير را يك عامل

تسهيل‌كننده تغيير: Change Facilitator

فردي كه فعاليت‌هاي مديريت تغيير يک پروژه را هدايت و راهبري مي‌نمايد. اين فرد مديريت تغييرات سازماني و راهنماي مديريت تغييرات را براي تيم بهبود فرآيند، ذي‌نفعان و ديگر افرادي كه به اين سطح آموزش نياز دارند، ارائه مي‌دهد. مي‌توان تسهيل‌كننده تغيير را يك عامل تغيير «كمربند سياه» در نظر گرفت. اغلب مشاوران داخلي يا خارجي به عنوان تسهيل‌كننده‌ تغيير كار مي‌كنند.

تسهيم‌: Multiplexing

تسهيم‌ زماني‌: Time Division Multiplex

تسهيم‌ شده‌: Multiplexed

تسهيم‌ كردن‌، تسهيم‌: Multiplex

تسهيم‌ كننده‌: Multiplexor

تسهيم‌ كننده‌ همگام‌: Synchronous Multiplexor

تسويه: Settle

تسويه‌، از بين‌ رفتن‌، واريز حساب‌، نابودي‌: Liquidation

تشابه‌، مشابهت‌، مانند بودن‌، همگونگي‌: Similarity

تشبيه‌، صنعت‌ تشبيه‌، استعاره‌، تشابه‌، شبيه‌: Simile

تشجيع‌ كردن‌، جسور كردن‌: Embolden

تشخيص ريسك : risk assessment

مرور، بررسي و تصميم‌گيري در مورد اينكه وجود ريسك‌هاي شناسايي شده در پروژه پذيرفته هستند يا نه.

تشخيص ريسك: Risk Assessment

فرآيند شناسايي ريسك‌هاي بالقوه، كمي كردن امكان رخ‌دادن ريسك‌ها و ارزيابي اثرات احتمالي آن‌ها بر پروژه.مرور، بررسي و تصميم‌گيري در مورد اينكه وجود ريسك‌هاي شناسايي شده در پروژه پذيرفته هستند يا نه.

تشخيصي‌: Diagnostic

تشخيصي‌، وابسته‌ به‌ تشخيص‌ ناخوشي‌، برشناختي‌: Diagnostic

تشخيص‌ دادن‌، تعيين‌ كردن‌، بستن‌، ماليات‌ بستن‌ بر خراج‌ گذاردن‌ بر، جريمه‌ كردن‌، ارزيابي‌، تقويم‌ كردن‌: Assess

تشخيص‌ دادن‌، تميز دادن‌: Discern

تشخيص‌ دادن‌، شناختن‌، برسميت‌ شناختن‌، تصديق‌ كردن‌: Recognize

تشخيص‌ دادن‌، قاضي‌، دادرس‌، كارشناس‌ قضاوت‌ كردن‌، داوري‌ كردن‌، فتوي‌ دادن‌، حكم‌ دادن: Judge

تشخيص‌ فرد در جمع‌، شخصيت‌، وجود (شخص‌)، جدا شدگي فرد پرستي‌، تك‌ سازي‌، فرد سازي‌، جدا سازي‌، تك‌ شدگي يكايكي‌، تكي‌: Individuation

تشخيص‌ مرض‌ ودرمان‌ مط‌العه‌ بسيط‌ اجتماع‌ و محيط‌ فرد يا خانواده‌ براي‌ ,: Casework

تشخيص‌ پذير، قابل‌ تشخيص‌، فرق‌ گذاشتني‌: Differentiable

تشخيص‌، تفكيك‌، علامت‌ تفكيك‌، معني‌ و مفهوم‌: Denotation

تشخيص‌، تميز، بصيرت‌، بينايي‌، دريافت‌، درك‌: Discernment

تشخيص‌، عيب‌ شناسي‌: Diagnosis

تشديد شده‌، ط‌نين‌ دار: Resonant

تشديد كردن‌: Resonate

تشديد كننده‌: Resonator

تشديد كننده‌، تقويت‌ كننده‌، حامي‌، ترقي‌ دهنده‌: Booster

تشديد، ايجاد ط‌نين‌: Resonance

تشديد، غضب‌: Exasperation

تشديدشده‌، تسريع‌ شده‌: Stepped Up

تشريحي‌، توصيفي‌: Descriptive

تشريحي‌، وابسته‌ به‌ كالبد شناسي‌: Anatomic

تشريحي‌، وابسته‌ به‌ كالبد شناسي‌: Anatomical

تشريح‌ حيوانات‌، جانور شكافي‌: Zootomy

تشريح‌ علمي‌ درخت‌: Tree Surgery

تشريح‌ كننده‌ بدن‌ مرده‌، كالبد شكاف‌، پيگيرگر: Prosector

تشريح‌ مسئله‌: Problem Description

تشريح‌، توصيف‌: Description

تشريح‌، ساختمان‌، استخوان‌بندي‌، تجزيه‌، مبحث‌ تشريح كالبدشناسي‌: Anatomy

تشريح‌، كالبدشكافي‌، قط‌ع‌، برش‌، تجزيه‌: Dissection

تشريع‌، تقديس‌: Canonization

تشريفات‌ اداري‌، كاغذ بازي‌: Paperwork

تشريفات‌ دوستي‌: Ritualism

تشريفات‌ زائد، مقررات‌ دست‌ و پاگير: Red Tape

تشريفات‌ مذهبي‌، ايين‌ پرستش‌، تشريفات‌: Ritual

تشريفات‌، جشن‌، مراسم‌: Ceremony

تشريفات‌، كمك‌، بنگاه‌، سرويس‌، يكدست‌ ظ‌روف‌، اثاثه زاوري‌، خدمت‌، استخدام‌، نوكري‌، كار، وظ‌يفه‌، عبادت كردن‌ لوازم‌، نظ‌ام‌ وظ‌يفه‌، (گ‌.ش‌.) سنجد، درخت‌ سنجد وابسته‌بخدمت‌، سرويس‌ كردن‌، ماشيني‌راتعمير وروغن‌ كاري‌ ,: Service

تشعشع‌ اشعه‌ مجهول‌: X Radiation

تشعشع‌ راديويي‌ كهكشان‌، صوت‌ پراكني‌ از جانب‌ كهكشان‌: Galactic Noise

تشعشع‌ سنجي‌: Radioscopy

تشعشع‌ كننده‌، رادياتور: Radiator

تشعشع‌ ماهتابي‌: Fluorescence

تشعشع‌، خيره‌ نگاه‌ كردن‌ درخشندگي‌ زياد، روشنايي‌ زننده‌، تابش‌ خيره‌ كننده: Glare

تشعشع‌، روشنايي‌: Luminance

تشكر، سپاس‌، سپاسگزاري‌، اظ‌هارتشكر، تقدير سپاسگزاري‌ كردن‌، تشكر كردن‌: Thank

تشكيل انباشته: lot formation

دستورالعمل جمع‌آوري، تفكيك يا تركيب واحدهاي توليدشده در گروه‌هاي همگن قابل تشخيص بر حسب نوع، درجه، كلاس، اندازه، تركيب، يا شرايط توليد.

تشكيل انباشته: Lot Formation

دستورالعمل جمع‌آوري، تفکيک يا ترکيب واحدهاي توليدشده در گروه‌هاي همگن قابل تشخيص بر حسب نوع، درجه، کلاس، اندازه، ترکيب، يا شرايط توليد.

تشكيل گروه، گروه‌سازي: team building

فرآيند توسعه چهار عامل مؤثر بر كارايي گروه. گاهي‌اوقات از رويدادهاي بيرون محل اجرا براي تسهيل در انتخاب اين اجزاء استفاده مي‌شود. همچنين مراجعه شود به گروه.

تشكيل گروه، گروه‌سازي: Team Building

فرآيند توسعه چهار عامل مؤثر بر کارايي گروه. گاهي‌اوقات از رويدادهاي بيرون محل اجرا براي تسهيل در انتخاب اين اجزاء استفاده مي‌شود. همچنين مراجعه شود به گروه. بر اساس كتاب بازبيني گام‌هاي توسعه گروه‌هاي كوچك (1977)، نوشته تاكمن و جنسن، گروه‌سازي گام‌هاي شكل‌دهي، تسريع، تعديل و اجرا را طي مي‌كند.

تشكيلات‌ مجدد، دوباره‌ متشكل‌ كردن‌: Reorganize

تشكيلات‌ مجدد، صورت‌ جديد: Reorganization

تشكيلات‌ مسيحيان‌ كه‌ هدفش‌ تبليغ‌ ديني‌ وكمك‌ بفقرا است‌: Salvation Army

تشكيل‌ (اندام‌هاي‌ داخلي‌) از روپوست‌، رويش‌ از روپوست درون‌ دگرگوني‌: Endomorphism

تشكيل‌ (اندام‌هاي‌ داخلي‌) از روپوست‌، رويش‌ از روپوست درون‌ دگرگوني‌: Endomorphy

تشكيل‌ استخوان‌، مرحله‌ تشكيل‌ استخوان‌: Ossification

تشكيل‌ بافت‌ لنفي‌: Lymphopoiesis

تشكيل‌ حفره‌، ايجاد حفره‌: Vacuolation

تشكيل‌ حلقه‌، (حق.) فسخ‌، الغاء: Annulation

تشكيل‌ خاك‌ خاكستري‌ يا سفيد: Podzolization

تشكيل‌ خاك‌ رس‌ (yleg)، تبديل‌ به‌ خاك‌ رس‌: Gleization

تشكيل‌ خاك‌ گياه‌ دار، توليد خاك‌ درخت‌: Humification

تشكيل‌ دادن‌، تاسيس‌ كردن‌، تركيب‌ كردن‌: Constitute

تشكيل‌ دهنده‌ اتحاديه‌، عضو سنديكا: Syndicator

تشكيل‌ دهنده‌، قالب‌ گير، پيشين‌، سابق‌، جلوي‌، قبل‌، در , جلو: Former

تشكيل‌ دهنده‌ء اسيد، اسيد دار، اسيدي‌: Acidic

تشكيل‌ شده‌ بوسيله‌ عمل‌ سايش‌ رودخانه‌ وجريان‌ اب خاكزاد: Terrigenous

تشكيل‌ شده‌ در اثر فعاليت‌ اتشفشاني‌: Pyroclastic

تشكيل‌ قبلي‌، پيش‌ سازي‌: Preformation

تشكيل‌ كشورهاي‌ متحد دادن‌ متحد، وابسته‌، هم‌ پيمان‌، هم‌ عهد كردن‌، متعهد كرد: Federate

تشكيل‌ كيسه‌: Sacculation

تشكيل‌ كيسه‌ يا تاول‌: Vesiculation

تشكيل‌ لجن‌: Siltation

تشكيل‌ مستعمره‌ دادن‌، ساكن‌ شدن‌ در، مهاجرت‌ كردن‌: Colonize

تشكيل‌ ناف‌: Umbilication

تشكيل‌ و تركيب‌ چندعامل‌ يا پديده‌ فيزيكي‌ وحياتي‌ و , روانشناسي‌ براي‌ انجام‌ كار واحدو دست‌ داده‌ جزئي‌ از , كل‌ شوند، معين‌ بط‌وريكه‌ اجزاء ان‌ خواص‌ , مختصه‌خودراازط‌رح‌ و يا شكلي‌ كه‌از اين‌ تركيب‌ بدست‌ ايد: Gestalt

تشكيل‌ و تكامل‌ تخم‌: Oogenesis

تشكيل‌، تكميل‌، مرحله‌تشكيل‌ و تحقق‌، واقعيت‌: Entelechy

تشنجي‌، بگير و ول‌ كن‌، همراه‌ با انقباضات‌: Spasmodic

تشنج‌ اور، حمله‌ اور، موجب‌ اختناق‌ رحمي‌، حمله‌ تشنجي شبيه‌ حمله‌، اختناق‌زهداني‌: Hysterogenic

تشنج‌ اور، حمله‌ اور، موجب‌ اختناق‌ رحمي‌، حمله‌ تشنجي شبيه‌ حمله‌، اختناق‌زهداني‌: Hysteroid

تشنج‌ زدايي‌ كردن‌، محدود ساختن‌: De Escalate

تشنج‌ زدايي‌، اشتي‌: Detente

تشنج‌ زدايي‌، محدود سازي‌: De Escalation

تشنه‌: Thirster

تشنه‌ بخون‌، خونريز، سفاك‌، بيرحم‌: Bloodthirsty

تشنه‌، عط‌ش‌ دار، خشك‌، بي‌ اب‌، مشتاق‌: Thirsty

تشنه‌، مشتاق‌: Athirst

تشويقي‌، مجاب‌ كننده‌، متقاعد كننده‌، وادار كننده‌: Persuasive

تشويق‌ وترغيب‌ كردن‌، مشتبه‌ كردن‌، وانمود كردن‌: Lead On

تشويق‌، دلگرمي‌: Encouragement

تشييع‌ جنازه‌، دفني‌، مجلس‌ ترحيم‌وتذكر مراسم‌ دفن‌، مراسم‌ تشييع‌ جنازه‌، وابسته‌ به‌ ايين‌ ,: Funeral

تصادف، حادثه: accident

رويدادي غير منتظره، ناخواسته و نامطلوب.

تصادف، حادثه: Accident

رويدادي غير منتظره، ناخواسته و نامطلوب.

تصادفي- بي‌قاعده: Random

تصادفي‌ روي‌ دادن‌، غيرمترقبه‌بودن‌ ناگهان‌ رخ‌ دادن‌، اتفاقا امدن‌، سرزده‌ وارد شدن: Supervene

تصادفي‌ كردن‌: Randomize

تصادفي‌، اتفاقي‌: Chancy

تصادفي‌، اتفاقي‌، غير مترقبه‌، عرضي‌(yzara) ضمني عارضي‌، غير اساسي‌، پيش‌امدي‌: Accidental

تصادفي‌، بختانه‌: Random

تصادفي‌، مربوط‌ به‌ موقعيت‌: Circumstantial

تصادفي‌، مسير ناگهاني‌، خط‌ سير اتقافي‌، فكر تصادفي غيرعمدي‌: Random

تصادف‌ رويارويي‌، روياروي‌ شدن‌، برخورد، روبروشدن‌، مواجه‌ , شدن‌ با، مصادف‌ شدن‌ با، دست‌بگريبان‌ شدن‌ با، مواجهه: Encounter

تصادف‌، توافق‌، اقتران‌، انط‌باق‌، همرويداد: Coincidence

تصادم‌ كردن‌، بهم‌ خوردن‌: Collide

تصادم‌، برخورد: Collision

تصادم‌، خردشدگي‌، برخورد، خرد كردن‌، شكست‌ دادن‌، درهم‌ , درهم‌ كوبيدن‌ شكستن‌، بشدت‌ زدن‌، منگنه‌كردن‌، پرس‌ كردن‌، ورشكست‌ شدن: Smash

تصادم‌كردن‌، فريفتن‌، ادم‌ احمق‌، از نفس‌ افتادن‌، خسته‌ , صداي‌ بوق‌ ايجاد كردن‌، قورت‌ دادن‌، تفنگ‌ دركردن‌، باد , كشتيدم‌، صداي‌ قلپ‌، صداي‌ كوتاه‌، قسمت‌ بلند عقب‌ كشتي وگاز معده‌ را خالي‌ كردن‌، گوزيدن‌، باعقب‌ كشتي‌ , ومانده‌ شدن‌، تمام‌ شدن‌: Poop

تصاعد: Progression

تصاعد عددي‌، تصاعد رياضي‌: Arithmetic Progression

تصاعد هندسي‌: Geometric Progression

تصاوير متغير، شهر فرنگ‌: Diorama

تصبيت‌ كننده‌ اختلاف‌ سط‌ح‌: Voltage Stabilizer

تصبيت‌ كننده‌ اختلاف‌ سط‌ح‌: Voltage Stabilizer

تصحيح خطا: error recovery

يافتن و اصلاح بي‌قاعدگي با استفاده از سامانه خطاياب يا خود آزمايش.

تصحيح خطا: Error Recovery

يافتن و اصلاح بي‌قاعدگي با استفاده از سامانه خطاياب يا خود آزمايش.

تصحيح، اصلاح: correction

رفع يك نقص

تصحيح، اصلاح: Correction

رفع يک نقص

تصحيح‌ شده‌، تعميرشده‌، ارشاد شده‌، مهذب‌: Reformed

تصحيح‌ كردن‌، برط‌رف‌ كردن‌، جبران‌ كردن‌: Rectify

تصحيح‌ كننده‌ مقاله‌ (شخص‌)، سرمقاله‌ نويس‌: Copyreader

تصحيح‌، اصلاح‌: Correction

تصحيح‌، اصلاح‌، غلط‌ گيري‌، تاديب‌: Correction

تصحيصي‌، اصلاحي‌: Revisory

تصحيلات‌ اشتراكي‌، منبع‌، مخزن‌: Pool

تصحیح : Remediation

     اقدامي که به‌منظور اصلاح کردن يک مسئله يا مشکل يا بهبود يک وضعيت انجام ميپذيرد.

تصحیح و بهبود : Recovery

     تلاش براي بازيابي و تعمير بخش‌هايي از سيستم اطلاعات که دچار نقص يا خطا شده‌اند.

تصديع‌ خاط‌رگردد، مصدع‌ مزاحم‌، كسي‌ كه‌ با اظ‌هارات‌ بي‌ جاوكارهاي‌ بي‌ موردموجب‌ ,: Enfant Terrible

تصديق كردن- اثبات كردن: Verify

تصديق‌: Acknohledgement

تصديق‌ امضاء كردن‌ گواهي‌ دادن‌ (با ot)، شهادت‌ دادن‌، سوگند ياد كردن: Attest

تصديق‌ بلا تصور، قضاوت‌ قبل‌ از وقوع‌: Prejudgment

تصديق‌ بلاتصور كردن‌، بدون‌ رسيدگي‌ قضاوت‌ كردن‌، پيش‌ , داوري‌ كردن‌: Prejudge

تصديق‌ شده‌: Acknowledged

تصديق‌ كردن‌: Acknowledge

تصديق‌ كردن‌، صحت‌ وسقم‌ چيزي‌ را معلوم‌ كردن‌، شهادت‌ , كتبي‌ دادن‌، مط‌مئن‌ كردن‌، تضمين‌كردن‌، گواهي‌ كردن‌: Certify

تصديق‌ كننده‌، مميز: Verifier

تصديق‌، تصويب‌، (حق.) قبول‌، قبولي‌، انعقاد: Ratification

تصديق‌، سنديت‌: Authentication

تصديق‌، گواهي‌، شهادت‌: Certification

تصدي‌، عهده‌ داري‌، وظ‌يفه‌، لزوم‌، وجوب‌: Incumbency

تصدي‌، عهده‌داري‌، حمله‌، اتهام‌، هزينه‌، وزن‌، مسئوليت گماشتن‌، عهده‌ دار كردن‌، زيربار كشيدن‌، متهم‌ ساختن مط‌البه‌ (بها)، پركردن‌ (باط‌ري‌ وتفنگ‌)، موردحمايت‌: Charge

تصدیق : Acknowledgement

     عبارت است از تأييد درخواست‌ کاربر به‌وسيلهي يک رايانه؛ به‌عنوان مثال تأييد يک امضاي الکترونيکي.

تصرف‌: Seizure

تصرف‌ عدواني‌ كردن‌، (حق.)بزورمالي‌ را از مالك‌ گرفتن تصرف‌ غاصبانه‌ كردن‌: Deforce

تصرف‌ عدواني‌ كردن‌، ازتصرف‌ خارج‌ كردن‌: Disseise

تصرف‌ قبلي‌، اشغال‌ قبلي‌، تمايل‌ بيجهت‌، تعصب‌: Prepossession

تصرف‌، دارايي‌، مالكيت‌، ثروت‌، يد تسلط‌: Possession

تصريح‌ كردن‌ تعيين‌ كردن‌، معين‌ كردن‌، معلوم‌ كردن‌، جنبه‌ خاصي‌ قائل‌ , شدن‌ براي‌، مشخص‌ كردن‌، ذكركردن‌، مخصوصا نام‌ بردن: Specify

تصريح‌ كننده‌: Specifier

تصريح‌، تشخيص‌، ذكر خصوصيات‌، مشخصات‌: Specification

تصريح‌، تكرار: Reiteration

تصريح‌، شرط‌ ضمن‌ عقد، ماده‌، قرار داد: Stipulation

تصريح‌، كيفيت‌ معين‌ ومشخص‌، صراحت‌، وضوح‌: Speciosity

تصعيد: Sublimation

تصعيد، تعالي‌، توجه‌ بعالم‌ بالا وامور عاليه‌: Sublimation

تصفيه آب تعويض يوني: Ion Exchange Water Treatment

تصفيه شده: raffinate

تصفيه كردن: refine

تصفيه‌ بسيار، تهذيب‌ بسيار، اراستگي‌ فراوان‌: Overrefinement

تصفيه‌ كننده‌، تط‌هير كننده‌، پاك‌ كننده‌: Purificator

تصفيه‌ كننده‌، تهذيبي‌: Expurgatory

تصفيه‌ وتزكيه‌ كردن‌: Chasten

تصفيه‌، تط‌هير، پالايش‌، تنقيه‌، برائت‌، پاكسازي‌: Purgation

تصلب‌ سنج‌، سختي‌ سنج‌: Sclerometer

تصميم: Decision

تصميم: Decision

انتخاب مجموعه‌اي فعاليت از ميان دو يا چند گزينه.

تصميم گرفتن: Making a Decision

تصميم- قطعنامه - راي: Resolution

تصميم‌: Decision

تصميم‌ مشترك: Joint Resolution

تصميم‌ مقتدرانه‌، قلمرو سلط‌نتي‌، بخش‌: Regnum

تصميم‌ منط‌قي‌: Logical Decision

تصميم‌ ناپذير: Undecidable

تصميم‌ ناپذير: Undecidable

تصميم‌ پذير: Decidable

تصميم‌ پذيري‌: Decidability

تصميم‌ پيش‌ خود، خود رايي‌: Self Determination

تصميم‌ گرفتني‌، قابل‌ فتوي‌، قابل‌ حكم‌: Decidable

تصميم‌ گرفتن‌: Decide

تصميم‌ گرفتن‌، مصمم‌ شدن‌، حكم‌ دادن‌، تعيين‌ كردن‌: Determine

تصميم‌ گيرنده‌، مشخص‌ كننده‌، ضمير يا صفت‌ اشاره‌: Determiner

تصميم‌ گيري‌: Decision Making

تصميم‌، حكم‌، حكمراني‌، رايج‌، متصدي‌: Ruling

تصميم‌گيري: decision making

فرآيند رسيدن به يك تصميم

تصميم‌گيري: Decision Making

فرآيند رسيدن به يك تصميم

تصمیم آگاهانه: Informed decision

تصمیمات اقتصادی: Economic decisions

تصمیمات مربوط به اعطای وام: Lending decisions

تصمیمات مربوط به سرمایه گذاری: Investment decisions

تصور اين‌ كه‌ شخصي‌ تبديل‌ به‌ گرگ‌ شده‌، تبديل‌ به‌ هيبت‌ , گرگ‌ در اثر جادو وغيره‌: Lycanthropy

تصور غلط‌: Misconception

تصور غلط‌ كردن‌، درست‌ نفهميدن‌، بد فهميدن‌: Misconceive

تصور قبلي‌، پيش‌ بيني‌، احتساب‌ قبلي‌: Prefiguration

تصور كردني‌، ممكن‌، امكان‌ پذير: Conceivable

تصور كردن‌، بر ان‌ (عقيده‌) بودن‌، فكر كردن‌: Ween

تصور كردن‌، فكر كردن‌، خيال‌ كردن‌: Ideate

تصور كردن‌، پنداشتن‌، فرض‌ كردن‌، انگاشتن‌، حدس‌ زدن تفكر كردن‌: Imagine

تصور نكردني‌، غير قابل‌ ادراك‌، باور نكردني‌: Inconceivable

تصور واهي‌ فرفره‌، گرش‌، چرخك‌، (ج‌.ش‌.) سوسكي‌ كه‌روي‌ اب‌ چرخ‌ميخورد: Whirligig

تصور يا انديشه‌ چيزي‌ را كردن‌: Conceptualize

تصور، تجسم‌ بصورت‌ وضوح‌، مقط‌ع‌، تصوير، نقاشي‌ نوعي‌ علائم‌ موسيقي‌، شرح‌ روشن‌ و نمودار، تصوير خيالي: Tablature

تصور، تعصب‌ عقيده‌از قبل‌ تشكيل‌ شده‌، حضور پيش‌ از وقت‌، تصديق‌ بلا ,: Preconception

تصور، خيالي‌، منظ‌ر، مجسم‌ كردن‌، خوب‌ شرح‌ دادن مجسم‌ساختن‌ مجسمه‌، تمثال‌، شكل‌، پنداره‌، شمايل‌، تصوير، پندار: Image

تصور، خيال‌، ادراك‌: Conceptualization

تصور، مفهوم‌: Notion

تصوري‌، ادراكي‌: Conceptual

تصوري‌، خيالي‌، واهي‌، غير ممكن‌، غريب‌: Romantic

تصوف‌، ط‌ريقت‌، عرفان‌: Sufism

تصوف‌، عرفان‌، فلسفه‌ درويش‌ ها: Mysticism

تصويب: authorization

تصميمي كه تخصيص منابع مالي مورد نياز براي انجام پروژه را دنبال مي‌كند.

تصويب: decision

انتخاب مجموعه‌اي فعاليت از ميان دو يا چند گزينه.

تصويب: Authorization

اجازهاجازه، موافقت، تصويبتصميمي كه تخصيص منابع مالي مورد نياز براي انجام پروژه را دنبال مي‌كند.

تصويب سرمايه گذاري: Funding approval.

تصويب مجلس: congressional authorization

يكي از قوانين مجلس ايالات متحده كه برنامه‌هاي فدرال، الزامات و مخارج را تصويب مي‌كند. براي تهيه سرمايه مورد نياز بايد تصويب مجلس كسب شود.

تصويب مجلس: Congressional Authorization

يکي از قوانين مجلس ايالات متحده که برنامه‌هاي فدرال، الزامات و مخارج را تصويب مي‌کند. براي تهيه سرمايه مورد نياز بايد تصويب مجلس كسب شود.

تصويب‌ كردن‌، تصديق‌ كردن‌، صحه‌ گذاردن‌، ابونه‌ شدن متعهد شدن‌، تقبل‌ كردن‌: Subscribe

تصويب‌ كردن‌، موافقت‌ كردن‌ (با)، ازمايش‌ كردن‌، پسند , كردن‌، رواداشتن‌: Approve

تصويب‌ كردن‌، پسنديدن‌، موافقت‌ كردن‌: Approbate

تصويب‌ مجدد قانون‌، اجرا يا نمايش‌ مجدد: Reenactment

تصويب‌، بصورت‌ قانون‌ در امدن‌: Enactment

تصويب‌، قبولي‌، موافقت‌، پسند: Approbation

تصويب‌، موافقت‌، تجويز: Approval

تصوير آني: Snap Shot

تصوير تلويزيوني‌ كه‌ علائم‌ ان‌ بوسيله‌ سيم‌ به‌ , چندگيرنده‌ منتقل‌ ميشود، تلويزيون‌ مداربسته‌: Closed Circuit

تصوير حضرت‌ مريم‌، بانوي‌ من‌، خانم‌ من‌: Madonna

تصوير حكاكي‌ شده‌ روي‌ سنگ‌ يا مواد سخت‌: Intaglio

تصوير خيالي‌، شبح‌، بت‌: Eidolon

تصوير دختر زيبا، ويژه‌ نصب‌ به‌ ديوار: Pinup

تصوير دو استخوان‌ متقاط‌ع‌ در زير جمجمه‌ كه‌ نشان‌ پرچم‌ , دزدان‌ دريايي‌ است‌، نشانه‌ مرگ‌وخط‌ر (در داروخانه‌ ها): Crossbones

تصوير عيسي‌ بر بالاي‌ صليب‌، مصلوب‌ ساختن‌: Crucifixion

تصوير كارت‌: Card Image

تصوير كشيدن‌، توصيف‌ كردن‌، مجسم‌ كردن‌: Portray

تصوير لحظ‌ه‌اي‌ حافظ‌ه‌: Memory Snapshot

تصوير لحظ‌ه‌اي‌، عكس‌ فوري‌: Snapshot

تصوير نگاري‌، خط‌ تصويري‌: Picture Writing

تصوير يا نوشته‌ روي‌ ابريشم‌، نقاشي‌ روي‌ابريشم‌: Kakemono

تصوير يانقش‌ برجسته‌ نما: Stereo Gram

تصوير، عكس‌، منظ‌ره‌، سينما، با عكس‌ نشان‌ دادن‌، روشن‌ , ساختن‌، نقاشي‌ كردن‌، تصور، وصف‌: Picture

تصوير، نقاشي‌ پرده‌ هاي‌ نمايش‌، مجلس‌ سازي‌: Scenography

تصوير، نقاشي‌، عكس‌ يا تصوير صورت‌، تصوير كردن‌: Portrait

تصويربرجسته‌ نما: Vectograph

تصويرجانوريكه‌ دست‌ خود رابلند كرده‌، جلوافتاده گذرنده‌، سبقت‌ گير، عابر، ناقل‌: Passant

تصويري‌: Video

تصويري‌: Video

تصويري‌ بر روي‌ صفحه‌ رادار: Blip

تصويري‌ كه‌ نقاش‌ از خود بكشد: Self Portrait

تصويري‌، مصور، تصوير نما، مجسم‌ سازنده‌: Pictorial

تضاد: conflict

عدم هماهنگي بين شركت‌كنندگان.

تضاد: Conflict

عدم هماهنگي بين شرکت‌کنندگان. تعارض بين اجزاي سامانه (سخت‌افزار و يا نرم‌افزار).

تضاد منافع: conflict of interest

شرايطي كه در آن اهداف شخصي يا سازماني با هم ناسازگار هستند و به نفع كسب و كار نمي‌باشند. اين اصطلاح اغلب درباره مسوولان عمومي و ارتباط آن‌ها با مسائل مربوط به نفع خصوصي يا سود شخصي، به كار برده مي‌شود. همچنين درباره اشخاصي به كار مي‌رود كه كار دولتي را رها

تضاد منافع: Conflict Of Interest

شرايطي که در آن اهداف شخصي يا سازماني با هم ناسازگار هستند و به نفع کسب و کار نمي‌باشند. اين اصطلاح اغلب درباره مسوولان عمومي و ارتباط آن‌ها با مسائل مربوط به نفع خصوصي يا سود شخصي، به کار برده مي‌شود. همچنين درباره اشخاصي به کار مي‌رود که کار دولتي را رها کرده‌اند و به دنبال کار با پيمانکاران بخش خصوصي هستند که در گذشته با آن‌ها ارتباط کاري داشته‌اند.

تضاد نفس‌، معارضه‌ بانفس‌، تناقض‌ گويي‌: Self Contradiction

تضاد، برخورد: Confliction

تضاد، ناسازگار بودن‌، مبارزه‌كردن‌ ستيزه‌، كشاكش‌، كشمكش‌، نبرد، برخورد، ناسازگاري: Conflict

تضادهاي منافع سازماني: organizational conflicts of interest

زماني كه ممكن است بر اساس شرايط، ماهيت كار پيمان در آينده باعث ايجاد مزيت رقابتي غير‌منصفانه شده يا به توانايي پيمانكار براي بي‌طرف ماندن در خدمت به خريدار صدمه بزند.

تضادهاي منافع سازماني: Organizational Conflicts Of Interest

زماني كه ممكن است بر اساس شرايط، ماهيت كار پيمان در آينده باعث ايجاد مزيت رقابتي غير‌منصفانه شده يا به توانايي پيمانكار براي بي‌طرف ماندن در خدمت به خريدار صدمه بزند.

تضرس‌، دندانه‌ داري‌: Serrulation

تضعيف‌ روحيه‌: Demoralization

تضعيف‌ روحيه‌ كردن‌، از روحيه‌ انداختن‌: Demoralize

تضعيف‌ كننده‌: Weakener

تضفيه فاضلاب: waste water treatment

تضمين عملكرد: performance bond

تضمين عملكرد: Performance Bond

تضمين عملكرد مطمئن و برآوردن الزامات تحت پيمان پيمانكار. نوعي تضمين پيمان براي جلوگيري از ضرر حاصل از ناتواني يا پشيماني پيمانكار در انجام پيمان. چنين تضميني معمولا در پروژه‌هاي ساخت و ساز عمومي مورد نياز است.

تضمين قابليت اطمينان: reliability assurance

تمام اقدامات مورد نياز براي ايجاد اطمينان كافي از تطابق با الزامات تعيين‌شده جهت كسب قابليت اطمينان.

تضمين قابليت اطمينان: Reliability Assurance

تمام اقدامات مورد نياز براي ايجاد اطمينان کافي از تطابق با الزامات تعيين‌شده جهت كسب قابليت اطمينان.

تضمين كتبي: Warranty

تضمين كيفيت: Quality Assurance

تضمين كيفيت: quality assurance (QA)

تدوين طرحي جامع شامل فرآيندهاي شناسايي اهداف و استراتژي، برقراري ارتباط با كارفرما، سازمان‌دهي و هماهنگ‌سازي كنترل‌هاي نظام‌مند و برنامه‌ريزي‌شده براي حفظ استانداردهاي تعيين‌شده. اين كار شامل اندازه‌گيري و ارزيابي عملكرد در مقايسه با اين استاندارها، گزارش

تضمين كيفيت در قبال محصول/ خدمات: product liability, servic liability

عبارتي عمومي براي تشريح مسووليت توليد‌كننده يا سايرين در جبران ضررهايي مانند صدمات جسمي، آسيب به اموال يا ساير خسارات ناشي از محصول يا خدمت.

تضمين كيفيت در قبال محصول/ خدمات: Product Liability, Servic Liability

عبارتي عمومي براي تشريح مسووليت توليد‌کننده يا سايرين در جبران ضررهايي مانند صدمات جسمي، آسيب به اموال يا ساير خسارات ناشي از محصول يا خدمت.

تضمين كيفيت نرم‌افزار: software quality assurance

كنترل محيط توسعه نرم‌افزار ايجاد شده بر كيفيت آن.

تضمين كيفيت نرم‌افزار: Software Quality Assurance

كنترل محيط توسعه نرم‌افزار ايجاد شده بر كيفيت آن.

تضمين كيفيت نگهداري: maintenance quality assurance

ميزان قطعيتي كه مصالح نگهداري‌شده، تعمير ‌شده، بازسازي‌شده، اصلاح‌شده و بازپس گرفته شده با الزامات فني تجويز شده مطابقت داشته باشد.

تضمين كيفيت پيمان توسط دولت: government contract quality assurance

عملكردهاي مختلفي شامل بازرسي، كه توسط دولت انجام مي‌شود تا مشخص گردد كه آيا پيمانكار تعهدات پيماني خود را از نظر كمي و كيفي برآورده ساخته است يا خير.

تضمين محصول، بيمه محصول: product assurance

عملكردي به منظور دستيابي به كيفيت مورد نظر. تضمين محصول شامل قابل‌ ‌رسيدگي ‌بودن، قابل آزمايش بودن، كنترل فرآيند و عوامل مربوط مي‌شود.

تضمين محصول، بيمه محصول: Product Assurance

عملکردي به منظور دستيابي به کيفيت مورد نظر. تضمين محصول شامل قابل‌ ‌رسيدگي ‌بودن، قابل آزمايش بودن، کنترل فرآيند و عوامل مربوط مي‌شود.

تضمين پرداخت: payment bond

ارائه تضميني طبق قانون به همه افراد عرضه‌كننده كار يا مواد در ازاي انجام كار مورد نياز جهت اجراي پيمان براي اطمينان از پرداخت‌ها.

تضمين پرداخت: Payment Bond

ارائه تضميني طبق قانون به همه افراد عرضه‌كننده كار يا مواد در ازاي انجام كار مورد نياز جهت اجراي پيمان براي اطمينان از پرداخت‌ها.

تضمين کيفيت: Quality Assurance (QA)

طراحي و اجراي مشخصه‌ها و رويه‌هاي طراحي به منظور اطمينان از اينکه مشخصات قابل تأييد هستند. تضمين كيفيت شامل تحليل مشخصات، مهندسي کيفيت براي سنجش قابليت بازرسي، کنترل فرآيند توليد و استفاده از فنون و آموزش به منظور سنجش و آزمايش فرآيند مي‌باشد.الگويي برنامه‌ريزي‌شده و نظام‌مند از همه اقدامات لازم براي ايجاد اعتماد نسبت به اين‌که قطعه يا محصول مطابق الزامات فني تعيين شده است.همه اقدامات برنامه‌ريزي‌شده و نظا‌م‌مند، براي طمينان از اين‌كه محصول يا خدمت الزامات خواسته‌شده را از نظر كيفي برآورده مي‌كند.تدوين طرحي جامع شامل فرآيندهاي شناسايي اهداف و استراتژي، برقراري ارتباط با کارفرما، سازمان‌دهي و هماهنگ‌سازي کنترل‌هاي نظام‌مند و برنامه‌ريزي‌شده براي حفظ استانداردهاي تعيين‌شده. اين کار شامل اندازه‌گيري و ارزيابي عملکرد در مقايسه با اين استاندارها، گزارش نتايج و فعاليت‌هاي مقتضي براي رفع انحرافات مي‌باشد.

تضمين کيفيت نگهداري: Maintenance Quality Assurance

ميزان قطعيتي که مصالح نگهداري‌شده، تعمير ‌شده، بازسازي‌شده، اصلاح‌شده و بازپس گرفته شده با الزامات فني تجويز شده مطابقت داشته باشد.

تضمين کيفيت پيمان توسط دولت: Government Contract Quality Assurance

عملکردهاي مختلفي شامل بازرسي، که توسط دولت انجام مي‌شود تا مشخص گردد که آيا پيمانکار تعهدات پيماني خود را از نظر کمي و کيفي برآورده ساخته است يا خير.

تضمین کیفیت : Quality Assurance

     نظارت، کنترل و ارزيابي نظام‌مندِ يک پروژه.

تطابق: compliance

برآوردن انتظارات و يا هماهنگي با استانداردها.

تطابق: conformance

شرايطي كه اجراي يك جزء دقيقا مطابق با استانداردي خاص باشد.

تطابق: Compliance

برآوردن انتظارات و يا هماهنگي با استانداردها.

تطابق: Conformance

توافق بين مورد واقعي و انتظاري. همچنين مراجعه شود به سازگاري.شرايطي كه اجراي يك جزء دقيقا مطابق با استانداردي خاص باشد.

تطبيق هاي سريع برآورد: Quick Estimate Checks

تط‌بيقي‌، مقايسه‌ اي‌، نسبي‌، (د.) تفضيلي‌ (بط‌ور اسم‌) درجه‌ تفضيلي‌، صفت‌ تفضيلي‌: Comparative

تط‌بيق‌ الگوها: Template Matching

تط‌بيق‌ نكردني‌، غير قابل‌ اجرا، نامناسب‌، ناجور، غير , قابل‌ اط‌لاق‌، غير مشمول‌: Inapplicable

تط‌بيق‌ يافته‌، مط‌ابق‌: Matched

تط‌بيق‌ پذير، همه‌ كاره‌: Versatile

تط‌بيق‌ پذير، همه‌ كاره‌: Versatile

تط‌بيق‌ پذيري‌، همه‌ كاره‌ بودن‌: Versatility

تط‌بيق‌ پذيري‌، همه‌ كاره‌ بودن‌: Versatility

تط‌بيق‌، اشتي‌ ناپذير وفق‌ ناپذير، جور نشدني‌، ناسازگار، مخالف‌، غير قابل‌ ,: Irreconcilable

تط‌بيق‌، برابري‌، سازش‌، توافق‌، ساخت‌، تركيب‌: Conformation

تط‌بيق‌، تط‌ابق‌، مط‌ابقت‌: Match

تط‌بيق‌، توافقي‌ سازوار پذير، انط‌باقي‌، داراي‌ قوه‌ء تط‌ابق‌، قابل‌: Adaptive

تط‌بيق‌، موافقت‌، جا، منزل‌، مناسب‌، خوش‌ محضر: Accommodating

تط‌ميع‌ و وسوسه‌ كننده‌، ط‌عمه‌ دهنده‌: Baiter

تط‌ميع‌، اغوا، فريب‌: Allurement

تط‌هير كردن‌، حذف‌ كردن‌، تصفيه‌ء اخلاقي‌ كردن‌: Expurgate

تط‌هير كننده‌، پالاينده‌: Purifier

تط‌هير، پالايش‌، خالص‌ سازي‌، تخليص‌، شستشو: Purification

تط‌ويل‌ وكشش‌ قسمتي‌ ازموسيقي‌ توسط‌ نوازنده‌: Fermata

تط‌ير، تفال‌ از روي‌ پرواز مرغان‌، فال‌، شگون‌، (در , جمع‌) سايه‌، حمايت‌، حسن‌ توجه‌، توجهات‌: Auspices

تظ‌اهر بصميميت‌ كردن‌، چاخان‌ كردن‌: Backslap

تعادل: equilibrium

تعادل: Equilibrium

تعادل ، متعادل كردن ، موازنه كردن: Balance

تعادل‌ بدون‌ پايه‌ يا پشيبان‌، تعادل‌ ناپايدار، موقر متين‌: Self Poise

تعادل‌ دراوردن‌، متوازن‌ كردن‌ تعادل‌، توازن‌، برابري‌ دروزن‌، متعادل‌ ساختن‌، به‌حالت‌ ,: Equipoise

تعادل‌ سنجيدن‌، پارسنگ‌ كردن‌، چربيدن‌ بر، حالت‌ تعادل‌، وزنه‌ ,: Counterweight

تعادل‌ سيستم‌: System Balance

تعادل‌ فكري‌، انصاف‌، عدالت‌ متانت‌، خودداري‌، ملايمت‌، ارامي‌، قرار، قضاوت‌ منصفانه: Equanimity

تعادل‌، توازن‌، مانده‌، متعادل‌ كردن‌: Balance

تعارض: CONFLICTS

تعارفات‌ معمولي‌، (ر.) متمم‌، مكمل‌، ضمائم‌، تزئيني كامل‌ كردن‌، متمم‌ بودن‌: Complement

تعارف‌، تعريف‌، درود، تعريف‌ كردن‌ از: Compliment

تعارف‌، نزاكت‌: Comity

تعاقب‌: Pursuance

تعاقب‌ كشتي‌ فراري‌: Stern Chase

تعالي‌ روحي‌، بزرگي‌ معنوي‌، ارتقاء فكر بعالم‌ علوي تفسير روحاني‌ و صوفيانه‌ء مط‌الب‌مذهبي‌: Anagoge

تعالي‌ روحي‌، بزرگي‌ معنوي‌، ارتقاء فكر بعالم‌ علوي تفسير روحاني‌ و صوفيانه‌ء مط‌الب‌مذهبي‌: Anagogy

تعامل : Interaction

يک رويداد که ارتباط فيزيکي بين دو نفر ايجاد مينمايد

تعاوني- همكاري: Cooperation

تعاون‌، همدستي‌، همكاري‌، تشريك‌ مساعي‌: Cooperation

تعبير كردن‌، كلمه‌ بندي‌ كردن‌ سخن‌ موجز، پند وامثال‌بعبارت‌ دراوردن‌، تعبير دراوردن عبارت‌، تعبير، اصط‌لاح‌، فراز، عبارت‌ سازي‌، كلمه‌ بندي: Phrase

تعبير هجو اميز، تقليد مسخره‌ اميز كردن‌: Travesty

تعبيه‌ كردن‌، ط‌رح‌ ريزي‌ كردن‌، تدبير كردن‌: Contrive

تعبيه‌، ابتكار، اسباب‌: Lash Up

تعجب‌، حيرت‌، شگفت‌، پسند، تحسين‌: Admiration

تعجيل‌ يا تسريع‌ كننده‌، ته‌ نشين‌ كننده‌: Precipitator

تعداد استخدام در برابر استعفا و يا اخراج - بازده: Turnover

تعداد بشكه در ?? ساعت: barrels per calender day; bpcd

تعداد بشكه در تن: barrels per ton

تعداد بشكه در روز: bbls/d; barrels per day;

تعداد بشكه در هر روز بهره برداري: barrels per stream day; bpsd

تعداد بشكهي آب در روز: barrels of water per day

تعداد كم‌، اندك‌، اسم‌ خاص‌ مذكر: Paul

تعداد نقص در صد واحد: defact per hundred units

تعداد نقص در صد واحد به ازاي يك كيفيت مشخص محصول. اين مقدار از تقسيم تعداد نقص‌ها بر تعداد واحدهاي توليدي و ضرب اين مقدار در صد به‌دست مي‌آيد.

تعداد نقص در صد واحد: Defact Per Hundred Units

تعداد نقص در صد واحد به ازاي يک کيفيت مشخص محصول. اين مقدار از تقسيم تعداد نقص‌ها بر تعداد واحدهاي توليدي و ضرب اين مقدار در صد به‌دست مي‌آيد.

تعداد- كميت: Quantity-Qty

تعدد ازدواج‌ چند شوهري‌، اختيار چند شوهر توسط‌ زن‌ دران‌ واحد: Polyandry

تعدد مبادي‌، پيدايش‌ انسان‌ از نژادهاومبادي‌ مختلف‌: Polygenesis

تعدد، بسيار: Multiplicity

تعديل: Adjustment

تعديل بودجه (در) مجلس: congressional budget justification

اسنادي كه توسط نمايندگي‌هاي دولت ايالات متحده تهيه مي‌شوند تا بودجه‌هاي آينده مجلس را تعديل كنند.

تعديل بودجه (در) مجلس: Congressional Budget Justification

اسنادي که توسط نمايندگي‌هاي دولت ايالات متحده تهيه مي‌شوند تا بودجه‌هاي آينده مجلس را تعديل کنند.

تعديل ريسك: risk mitigation

تجديدنظر در محدوده، بودجه، زمان‌بندي يا كيفيت پروژه ترجيحا بدون در نظر گرفتن اثرات منابع بر اهداف پروژه؛ با هدف كاهش عدم قطعيت در پروژه.

تعديل ريسک: Risk Mitigation

اقداماتي جهت كاهش، انتقال يا حذف ريسك.تجديدنظر در محدوده، بودجه، زمان‌بندي يا كيفيت پروژه ترجيحا بدون در نظر گرفتن اثرات منابع بر اهداف پروژه؛ با هدف كاهش عدم قطعيت در پروژه.

تعديل كردن – اصلاح كردن: Modify

تعديل منبع انحصاري: sole source justification

سندي كه دليل منطقي منحصر كردن يا محدود كردن انتشار اسناد درخواست فقط به يك منبع را ذكر مي‌كند. اين مورد تعديل غيررقابتي نيز ناميده مي‌شود.

تعديل منبع انحصاري: Sole Source Justification

سندي كه دليل منطقي منحصر كردن يا محدود كردن انتشار اسناد درخواست فقط به يك منبع را ذكر مي‌كند. اين مورد تعديل غيررقابتي نيز ناميده مي‌شود.

تعديل منصفانه، تنظيم منصفانه: equitable adjustment

تعديل هزينه يا قيمت مورد نظر كه با توجه به آن پيمانكار اجازه انجام رويدادي خاص مانند انجام تغييرات در پيمان را دارد.

تعديل منصفانه، تنظيم منصفانه: Equitable Adjustment

تعديل هزينه يا قيمت مورد نظر که با توجه به آن پيمانکار اجازه انجام رويدادي خاص مانند انجام تغييرات در پيمان را دارد.

تعديل و اصلاح - تنظيم: Adjustment

تعديل و اصلاح موجودي: Stock Adjustment

تعديل پايان دوره - تعديل پايان سال مالي: Year End Adjustment

تعديل، تخفيف دادن، سبك كردن: mitigation

عمل تجديدنظر در كيفيت، زمان‌بندي، بودجه يا محدوده پروژه؛ ترجيحاً بدون ايجاد اثر عمده بر اهداف پروژه، به منظور كاهش عدم قطعيت‌ها در پروژه.

تعديل، تخفيف دادن، سبک کردن: Mitigation

تسکين؛ تخفيف.يکي از فعاليت‌هاي مديريت ريسک که احتمال يا اثر حادثه‌اي را کاهش مي‌دهد.عمل تجديدنظر در کيفيت، زمان‌بندي، بودجه يا محدوده پروژه؛ ترجيحاً بدون ايجاد اثر عمده بر اهداف پروژه، به منظور کاهش عدم قطعيت‌ها در پروژه.

تعديل‌ تناوب‌ يا بسامد موج‌ حامل‌: Frequency Medulation

تعديل‌ كردن‌، تنظ‌يم‌ كردن‌: Adjust

تعديل‌ كننده‌: Modifier

تعديل‌ كننده‌، زير وبم‌ كننده‌: Modulator

تعديل‌ كننده‌، هم‌ اهنگ‌ كننده‌: Coordinator

تعديل‌ نشاني‌: Address Adjustment

تعديل‌ پذير، تنظ‌يم‌ پذير: Adjustable

تعديل‌، تعديل‌ كردن‌، بدام‌افتادن‌، محدود ساختن‌ يكجور دام‌ يا تور، پابند، كملاف‌، الت‌ ترسيم‌ بيضي: Trammel

تعديل‌، تنظ‌يم‌: Adjustment

تعرض‌ كردن‌، با تعرض‌ و نكوهش‌ گفتن‌: Remonstrate

تعرفه: Tariff

تعرفه‌: Tariff

تعرفه‌ گمرگي‌، تعرفه‌بندي‌ كردن‌: Tariff

تعريف فعاليت: activity definition

توصيف مشروح محتوا و دستاوردهاي يك فعاليت يا وظيفه.

تعريف فعاليت: Activity Definition

توصيف مشروح محتوا و دستاوردهاي يک فعاليت يا وظيفه.

تعريف كردن: Define

تعريف محدوده: scope definition

شكستن دستاوردها به بخش‌هاي كوچك‌تر قابل مديريت براي اطمينان از كنترل بهتر

تعريف محدوده: Scope Definition

شكستن دستاوردها به بخش‌هاي كوچك‌تر قابل مديريت براي اطمينان از كنترل بهتر.

تعريف وظيفه: task definition

توضيح واژه‌نامه ساختار شكست كار در مورد هريك از وظايف ساختار شكست كار.

تعريف وظيفه: Task Definition

توضيح واژه‌نامه ساختار شكست كار در مورد هريك از وظايف ساختار شكست كار.

تعريف يكپارچه مدل‌سازي كاركردي: Integrated Definition for Functional Modeling

نمونه‌اي چند صفحه‌اي از يك سامانه كه نشان‌دهنده كاركردها و اطلاعات يا جريان توليد است. مستطيل‌ها نشان‌دهنده كاركردها و پيكان‌ها نشان‌دهنده جريان اطلاعات و توليد هستند. كدهاي الفبايي - عددي براي مشخص كردن نظرات مورد استفاده قرار مي‌گيرند. IDEFO- مدل كاركردي

تعريف يكپارچه مدل‌سازي كاركردي: Integrated Definition For Functional Modeling

نمونه‌اي چند صفحه‌اي از يک سامانه که نشان‌دهنده كاركردها و اطلاعات يا جريان توليد است. مستطيل‌ها نشان‌دهنده كاركردها و پيکان‌ها نشان‌دهنده جريان اطلاعات و توليد هستند. كدهاي الفبايي - عددي براي مشخص کردن نظرات مورد استفاده قرار مي‌گيرند. IDEFO- مدل كاركردي سامانه، IDEF1- مدل اطلاعاتي، IDEFX- مدل داده‌هاي معنايي، IDEF2- مدل پويا، IDEF3- مدل موقعيت گذار فرآيند و هدف.

تعريفي‌، تشريحي‌: Exponential

تعريف‌: Definition

تعريف‌ از خود، بالابري‌ مقام‌ خود، خودبزرگسازي‌: Self Aggrandizement

تعريف‌ اميز، تعارفي‌، بليط‌ افتخاري‌: Complimentary

تعريف‌ شده‌ توسط‌ كاربر: User Defined

تعريف‌ شده‌ توسط‌ كاربر: User Defined

تعريف‌ كردن‌: Define

تعريف‌ كننده‌ از خود، خودستا: Self Flattering

تعريف‌ كننده‌ از مقام‌ خود، خودبزرگساز: Self Aggrandizing

تعريف‌ كننده‌، شرح‌ دهنده‌، نماينده‌، توان‌: Exponent

تعريف‌ مسئله‌: Problem Definition

تعريف‌ نشده‌: Undefined

تعريف‌ نشده‌: Undefined

تعريف‌ وتمجيد از خود، خودستايي‌: Self Applause

تعريف‌ پذير: Definable

تعريف‌، جمله‌ تعريفي‌: Definiens

تعريف‌، صفت‌، نهاد، چگونگي‌ چوني‌، كيفيت‌، وجود، خصوصيت‌، ط‌بيعت‌، نوع‌، ظ‌رفيت: Quality

تعريف‌، محدوديت‌، انحصار، فضايامحيط‌ محدود ومشخص‌ شده‌: Circumscription

تعريف‌، معني‌: Definition

تعريق‌، عرق‌ ريختن‌، عرق‌ كردن‌، دفع‌ كردن‌: Perspire

تعصب‌ در وط‌ن‌ پرستي‌، ميهن‌ پرستي‌ از روي‌ تعصب‌: Chauvinism

تعصب‌، سرسختي‌ درعقيده‌، عمل‌ تعصب‌ اميز: Bigotry

تعصب‌، كوته‌ فكري‌: Fanaticism

تعصب‌، هوا خواهي‌، غيرت‌، شوق‌ واشتياق‌: Zealotry

تعطيل - مرخصي: Off

تعط‌يلات‌ رسمي‌ وقانوني‌: Legal Holiday

تعط‌يل‌ كردن‌، تعط‌يل‌ شدن‌: Shut Down

تعط‌يل‌ كردن‌، خالي‌ كردن‌، تهي‌ كردن‌، تخليه‌ كردن‌: Vacate

تعط‌يل‌ مذهبي‌، (درجمع‌) ايام‌ متبركه‌: Holy Day

تعط‌يل‌ موقتي‌، برخاست‌، تعويض‌، احاله‌ بوقت‌ ديگر: Adjournment

تعقلي‌، ادراكي‌: Conceptional

تعقل‌، تفهم‌: Intellection

تعقيب/ عدم تعقيب: Pursue/No Pursue

يك شيوه كنترلي اجرايي فروشنده كه به منظور تأييد پيگيري يك فرصت پيش‌روي كسب و كار بر مبناي دريافت درخواست براي پيشنهاديه صورت مي‌گيرد. تعقيب/ عدم تعقيب براي مديريت فروش نقطه تصميمي است كه براي توسعه گروه مركزي پيشنهاد، سرمايه‌گذاري كند، در مورد درخواست براي

تعقيب/ عدم تعقيب: Pursue/No Pursue

يک شيوه کنترلي اجرايي فروشنده که به منظور تأييد پيگيري يک فرصت پيش‌روي کسب و کار بر مبناي دريافت درخواست براي پيشنهاديه صورت مي‌گيرد. تعقيب/ عدم تعقيب براي مديريت فروش نقطه تصميمي است که براي توسعه گروه مرکزي پيشنهاد، سرمايه‌گذاري کند، در مورد درخواست براي پيشنهاديه پيشنهاداتي بدهد و پيشنهادي را انتخاب كند.

تعقيب‌ اشاره‌گرها: Pointer Chasing

تعقيب‌ جنايتكاران‌: Manhunt

تعقيب‌ قانوني‌ كردن‌ داتا، بربست‌، قانون‌، حق‌، حقوق‌، قاعده‌، قانون‌ مدني: Law

تعقيب‌ قانوني‌ كردن‌، دنبال‌ كردن‌ پيگرد كردن‌: Prosecute

تعقيب‌ كردن‌، تعاقب‌ كردن‌، تحت‌ تعقيب‌ قانوني‌ قرار , دادن‌، دنبال‌ كردن‌، اتخاذكردن‌، پيگيري‌ كردن‌، پيگرد كر, دن‌: Pursue

تعقيب‌ كردن‌، دنبال‌ كردن‌، شكار كردن‌، واداربه‌ فرار , تعقيب‌، مسابقه‌، شكار كردن‌، راندن‌ واخراج‌ كردن‌(باyawa و tuo و ffo): Chace

تعقيب‌ كردن‌، دنبال‌ كردن‌، شكار كردن‌، واداربه‌ فرار , تعقيب‌، مسابقه‌، شكار كردن‌، راندن‌ واخراج‌ كردن‌(باyawa و tuo و ffo): Chase

تعقيب‌ كردن‌، پاپي‌ شدن‌ سگ‌ شكاري‌، سگ‌ تازي‌، ادم‌ منفور، باتازي‌ شكار كردن: Hound

تعقيب‌ كننده‌: Pursuer

تعقيب‌ كننده‌ زير دريايي‌: Subchaser

تعقيب‌، پيروي‌، زيرين‌، ذيل‌، شرح‌ ذيل‌: Following

تعقيب‌، پيگرد، تعاقب‌، حرفه‌، پيشه‌، دنبال‌، پيگيري‌: Pursuit

تعلق‌ داشتن‌، مال‌ كسي‌ بودن‌، وابسته‌ بودن‌: Belong

تعلق‌ واقعي‌ ماليات‌، مشموليت‌ شيوع‌ مرض‌، انتشار (مرض‌)، برخورد، تلافي‌، تصادف‌، وقوع: Incidence

تعلل‌، ط‌فره‌، با احتياط‌ جلو رفتن‌: Ca'canny

تعليق‌ مايع‌ يا جسم‌ بصورت‌ گرد و گاز در هوا: Aerosol

تعليق‌ مجازات‌: Reprieval

تعليق‌ پذير: Precipitable

تعليق‌، اويختگي‌: Pendency

تعليماتي‌، تعليمي‌، عقيده‌اي‌، مبني‌ بر عقايد نظ‌ري‌: Doctrinal

تعليمات‌ مقدماتي‌، تحصيلات‌ مقدماتي‌، مقدمات‌: Propaedeutic

تعليم‌ دادن‌ (اصول‌ دين‌) از راه‌ پرسش‌، از راه‌ پرسش‌ , ياد دادن‌: Catechise

تعليم‌ دادن‌ (اصول‌ دين‌) از راه‌ پرسش‌، از راه‌ پرسش‌ , ياد دادن‌: Catechize

تعليم‌ دادن‌ راهنما، رهبر، هادي‌، كتاب‌ راهنما، راهنمايي‌كردن: Guide

تعليم‌ نا پذيري‌، سركشي‌: Indocility

تعليم‌ نيافته‌، درس‌ نخوانده‌، نادان‌، فرانگرفته‌: Untaught

تعليم‌ واموزش‌ (اصول‌ دين‌) از راه‌ سئوال‌ وجواب‌: Catechisation

تعليم‌ پذير، نظ‌م‌ بردار، انضباط‌ پذير: Disciplinable

تعمد كردن‌، عمدا انجام‌ دادن‌، عمدي‌، تعمدا، تعمق‌ , كردن‌، سنجيدن‌، انديشه‌ كردن‌، كنكاش‌ كردن‌: Deliberate

تعميد دادن‌، بوسيله‌ تعميد نامگذاري‌ كردن‌: Baptize

تعميد دهنده‌، نام‌ فرقه‌اي‌ از مسيحيان‌: Baptist

تعميد، غسل‌ تعميد، ايين‌ غسل‌ تعميد و نامگذاري‌: Baptism

تعميدگاه‌، جاي‌ تعميد، تعميد: Baptistery

تعميدگاه‌، جاي‌ تعميد، تعميد: Baptistry

تعمير: repair

اصلاح و بازگشت به شرايط مناسب.

تعمير: Repair

اصلاح و بازگشت به شرايط مناسب.

تعمير اساسي: Retrofit

تعمير كردن‌، (درمورد لباس‌) دست‌ كاري‌ كردن‌: Refashion

تعمير كردن‌، بحث‌ هاي‌ قديمي‌ را دوباره‌ بصورت‌ جديدي‌ , مط‌رح‌ كردن‌، تكرار مكررات‌، چيز تكراري‌: Rehash

تعمير كردن‌، بهم‌ جور كردن‌ تكه‌، وصله‌، مشمع‌ روي‌ زخم‌، قط‌عه‌ زمين‌، جاليز، مدت زمان‌ معين‌، وصله‌ ناجور، وصله‌ كردن‌، وصله‌ دوزي‌ كردن: Patch

تعمير كردن‌، دوباره‌ اماده‌ كار كردن‌: Refit

تعمير و نگهداري: Maintenance

تعمير پذيري‌: Serviceability

تعمير- اصلاح كردن: Repair

تعمير، مرمت‌ نگهداري‌، تعمير، نگهداري‌ كردن‌، هزينه‌ نگهداري‌ و ,: Upkeep

تعمير، مرمت‌، تعمير كردن‌: Repair

تعميركردن‌، جبران‌ كردن‌، دوباره‌ داير كردن‌، مرمت‌ , كردن‌، مرمت‌، اصلاح‌: Repair

تعميرگاه‌ كشتي‌، كارخانه‌ كشتي‌ سازي‌: Dockyard

تعميم‌ دادن‌، كليت‌ بخشيدن‌: Generalize

تعميم‌ يافته‌، كلي‌: Generalized

تعميم‌، عاميت‌، كليت‌، همگاني‌ سازي‌: Universalization

تعميم‌، كليت‌ بخشي‌: Genbraliztion

تعمیم‌پذیری : Generalizability

  ميزاني که بنا بر آن، درس‌هاي گردآوريشده از يک پروژه، که مربوط به يک محيط يا زمينهي خاص ميباشد، ميتواند در محيط يا زمينه‌هاي ديگر به‌صورت معتبر به‌کار گرفته شود.

تعهد: commitment

تخصيص بودجه خريدار براي برآورده كردن تعهداتي كه نسبت به كالاها و خدمات وجود دارد.

تعهد: Commitment

التزام به عملکرد. تخصيص بودجه خريدار براي برآورده کردن تعهداتي که نسبت به کالاها و خدمات وجود دارد. التزام مالي لازم الاجرا، كه اغلب به شكل سفارش خريد است.

تعهد به عملكرد، تعهد به انجام: commitment to perform

يكي از ويژگي‌هاي حوزه‌هاي فرآيند يكپارچه‌سازي مدل بلوغ توانمندي، كه شيوه‌هاي عمومي مربوط به سياست‌هاي اجرا را تعيين مي‌نمايد.

تعهد به عملکرد، تعهد به انجام: Commitment To Perform

يکي از ويژگي‌هاي حوزه‌هاي فرآيند يكپارچه‌سازي مدل بلوغ توانمندي، که شيوه‌هاي عمومي مربوط به سياست‌هاي اجرا را تعيين مي‌نمايد.

تعهد سازماني: Organizational Commitment

پنجمين اصل ضروري مديريت پروژه. شالوده پشتيباني كه شامل موارد زير مي‌شود: منشور مديريت پروژه در مورد كار، فرهنگ سازماني كه پاسخ‌گوي مديريت پروژه باشد، منابع اقتصادي و ديگر منابع ضروري براي اتمام كار و ابزار و آموزش مناسب براي اجراي موثر.

تعهد سازماني: Organizational Commitment

پنجمين اصل ضروري مديريت پروژه. شالوده پشتيباني که شامل موارد زير مي‌شود: منشور مديريت پروژه در مورد کار، فرهنگ سازماني که پاسخ‌گوي مديريت پروژه باشد، منابع اقتصادي و ديگر منابع ضروري براي اتمام کار و ابزار و آموزش مناسب براي اجراي موثر.

تعهد كردن‌، متعهد شدن‌، عهده‌دار شدن‌، بعهده‌گرفتن قول‌ دادن‌، متقبل‌ شدن‌، تقبل‌ كردن‌: Undertake

تعهد و الزام براي بودجه گذاري تعهد براي تعلق بودجه: Commitment Budgeting

تعهد يكپارچه به زمان‌بندي: integrated schedule commitment

توسعه برنامه زمان‌بندي كلي و مفصل پروژه و تعهد به آن توسط تيم پروژه.

تعهد يكپارچه به زمان‌بندي: Integrated Schedule Commitment

توسعه برنامه زمان‌بندي کلي و مفصل پروژه و تعهد به آن توسط تيم پروژه.

تعهد، تقبل‌، مقاط‌عه‌ كاري‌، فرض‌، خودبيني‌، تقبل‌ ديون‌ , ديگري‌، (حق.)ادعاي‌ خسارت‌: Assumpsit

تعهدات: Obligations

تعهدات: Equipment

تعهدات اقتصادی: Economic obligations

تعويض مته: bit change; change of the bit

تعويض‌ خط‌: Line Feed

تعويض‌ كننده‌: Replacer

تعويض‌ كننده‌: Shifter

تعويض‌ كننده‌ خط‌ي‌: Linear Amplifier

تعويض‌ پذير: Changeable

تعويض‌، جايگزن‌: Replacement

تعويض‌، نوبت‌ كار، نوبتي‌، استعداد، ابتكار، تعبيه تغيير مكان‌ دادن‌، انتقال‌ دادن‌، تغيير مسير دادن‌ تغيير مكان‌، انتقال‌، تغيير جهت‌، بوش‌، تناوب‌، نوبت نقشه‌ خائنانه‌، حقه‌، توط‌ئه‌، پخش‌ كردن‌، تعويض‌ كردن: Shift

تعويق‌ اندازي‌، تاخير، تعويق‌: Supersedure

تعويق‌، تاخير: Deferment

تعويق‌، تاخير، مقياس‌ وزن‌ شعر: Mora

تعيم‌ واموزش‌ (اصول‌ دين‌) از راه‌ سئوال‌ وجواب‌: Catechization

تعيين ضريب اقتضائي (احتياطي): Contingency Determination

تعيين‌ ارزش‌، تشجيع‌: Valorization

تعيين‌ جا، تعيين‌ محل‌، جا، محل‌ نصب‌: Emplacement

تعيين‌ حدود كردن‌، نشان‌ گذاردن‌: Demarcate

تعيين‌ خط‌ سير هواپيمايا كشتي‌ بوسيله‌ مخابرات‌ راديويي‌,: Loran

تعيين‌ شده‌، محدود، مستقر شده‌: Determinate

تعيين‌ شده‌، مشخص‌ شده‌: Specified

تعيين‌ عيار، عيارگيري‌: Titration

تعيين‌ قبلي‌: Predesignation

تعيين‌ كردن‌ حدود: Delimit

تعيين‌ كردن‌، برقرار كردن‌، منصوب‌ كردن‌، گماشتن واداشتن‌: Appoint

تعيين‌ كننده‌، تصميم‌ گيرنده‌، عاجز، جازم‌: Determinant

تعيين‌ كننده‌، محدود كننده‌، صفت‌، (د.)اسم‌ اشاره‌ء صفت‌ , يا ضمير اشاره‌: Determinative

تعيين‌ ميزان‌ استعداد خود: Self Rating

تعيين‌ نقط‌ه‌ انجماد، انجماد سنجي‌: Cryoscopy

تعيين‌ هويت‌ باشرح‌ علائم‌ ظ‌اهري‌ شخص‌: Signalment

تعيين‌ وقت‌، قرار ملاقات‌، واگذاري‌، ميعاد: Assignation

تعيين‌، انتصاب‌، قرار ملاقات‌، وعده‌ ملاقات‌، كار، منصب گماشت‌: Appointment

تعيين‌، تثبيت‌، تحكيم‌، دلبستگي‌ زياد، عشق‌ زياد، خيره‌ , شدگي‌، تعلق‌ خاط‌ر، ثابت‌كردن‌: Fixation

تعيين‌، تشخيص‌: Specification

تعيين‌، عزم‌، تصميم‌، قصد: Determination

تغار ساز، ط‌شت‌ ساز، گازر، شستشو دهنده‌: Tubber

تغار چوبي‌، تغار رخت‌ شويي‌، ط‌شت‌، وان‌، حمام‌ فرنگي هرچيزي‌ بشكل‌ تغاهر، شستشوكردن‌، شسته‌ شدن‌: Tub

تغار، يا پاتيل‌ مخصوص‌ جوشاندن‌ پارچه‌ وسفيدكردن‌ ان درپاتيل‌ وجوشانيدن‌: Kier

تغذيه: Liquid

تغذيه‌ شده‌ با گل‌، تغذيه‌ كننده‌ از شهد گل‌: Anthophagous

تغذيه‌ كننده‌ از مازو، مازو خوار: Gallivorous

تغذيه‌ كننده‌ از مواد پوسيده‌ والي‌، پوده‌ خوار: Saprophagous

تغذيه‌ كننده‌ از گياهان‌ سبز، همجنس‌ خوار: Holophytic

تغذيه‌، تقويت‌، غذا: Alimentation

تغذيه‌، تقويت‌، قوت‌ گيري‌، قوت‌، خوراك‌، غذا: Nutrition

تغذيه‌، كسب‌ نيرو بوسيله‌ غذا، بقوت‌، غذا، خوراك‌: Nutriment

تغليظ‌ يا تكاثف‌ شيميايي‌ بوسيله‌ حرارت‌: Pyrocondensation

تغليظ‌، ناخالص‌ سازي‌: Doping

تغيير: change

ايجاد كردن تفاوت. (معمولاً نسبت به مبناي تأييدشده)

تغيير: Variation

تغيير: Variation

تغيير: Change

ايجاد تفاوت. (معمولاً نسبت به مبناي تأييدشده) انحراف از مبناي مورد تأييد با كاهش يا افزايش محدوده. هنگامي‌كه تغييرات پذيرفته شد، مبنا اصلاح مي‌شود.

تغيير (فرآيند)، بي‌ثباتي، دگرگوني: variation

تغيير در محدوده يا زمان انجام كار كه تامين‌كننده مجبور است به واسطه پيمان به آن متعهد باشد.

تغيير (فرآيند)، بي‌ثباتي، دگرگوني: Variation

تغيير در محدوده يا زمان انجام كار كه تامين‌كننده مجبور است به واسطه پيمان به آن متعهد باشد.

تغيير اداري: administrative change

نوعي فرآيند اصلاح پيمان كه تنها موضوعات فرعي مديريتي را تغيير مي‌دهد و شرح پيمان را بدون تغيير باقي مي‌گذارد.

تغيير اداري: Administrative Change

نوعي فرآيند اصلاح پيمان که تنها موضوعات فرعي مديريتي را تغيير مي‌دهد و شرح پيمان را بدون تغيير باقي مي‌گذارد.

تغيير جهت‌ حركت‌ ارتش‌، تغيير روش‌، عقب‌ گرد كردن‌: Countermarch

تغيير جهت‌ دادن‌ (بط‌ور سريع‌) تزئينات‌ يا خصوصيات‌ خط‌ نويسي‌ شخص‌، خصوصيات‌، تغيير , ناگهاني‌، حياط‌، تغييرفكر، دمدمي‌، مزاجي‌، تناقض‌ گويي: Quirk

تغيير دادني‌، تبديلي‌، تغيير دهنده‌: Alterant

تغيير دادن‌: Mutate

تغيير دادن‌، اصلاح‌ كردن‌، تعديل‌ كردن‌: Modify

تغيير دادن‌، دگرگون‌ ساختن‌ , تمايل‌، تغيير جهت‌، تاه‌ زدن‌، برگرداندن‌، پيچاندن گشتن‌، چرخيدن‌، گرداندن‌، وارونه‌ كردن‌، تبديل‌ كردن ماشين‌ تراش‌، پيچ‌ خوردگي‌، قرقره‌، استعداد، ميل نوبت‌، چرخش‌، گردش‌ (بدور محور يامركزي‌)، چرخ‌، گشت‌ ,: Turn

تغيير رنگ‌ دادن‌، بي‌ رنگ‌ كردن‌: Discolor

تغيير رنگ‌ دادن‌، بي‌ رنگ‌ كردن‌: Discolour

تغيير زاويه‌ فاز: Phase Shift

تغيير سازنده: constructive change

تغييري بالقوه در پيمان، در نتيجه انجام برخي فعاليت‌ها يا قصور در انجام كاري از جانب خريدار. اين تغيير اغلب توسط شخصي در سازمان پروژه كه داراي بعضي اختيارات واقعي يا ضمني براي انجام فعاليت‌هايي در پروژه است، انجام مي‌شود.

تغيير سازنده: Constructive Change

تغييري که در پي کاري جديد و متفاوت از پيمان و در نتيجه اقدام آشکار خريدار يا کوتاهي او در عمل به پيمان ايجاد شده است. بر اساس قانون‌هاي هر پيمان، فروشنده به طور خاص مي‌تواند به منظور پيگيري رسمي تعديلات جبراني در پيمان، انجام يک تغيير سازنده را پيشنهاد دهد.تغييري بالقوه در پيمان، در نتيجه انجام برخي فعاليت‌ها يا قصور در انجام كاري از جانب خريدار. اين تغيير اغلب توسط شخصي در سازمان پروژه كه داراي بعضي اختيارات واقعي يا ضمني براي انجام فعاليت‌هايي در پروژه است، انجام مي‌شود.

تغيير شكل‌ براثر مغناط‌يس‌: Magnetostriction

تغيير شكل‌ دادن‌، بد شكل‌ كردن‌: Misshape

تغيير شكل‌ دادن‌، تجديد وضع‌ كردن‌: Reshape

تغيير شكل‌ دادن‌، تغيير ماهيت‌ دادن‌، مسخ‌ كردن‌: Transshape

تغيير شكل‌ دهنده‌: Anamorphic

تغيير شكل‌ يافتن‌، تغيير شكل‌ دادن‌، دگرگون‌ كردن‌، نسخ‌ , كردن‌، تبديل‌ كردن‌: Transform

تغيير شكل‌، تجويد از راه‌ تولد، ايين‌ تعميد مسيحيان‌: Palingenesis

تغيير شكل‌، دگرگوني‌، دگرديسي‌: Metamorphosis

تغيير عمده: major change

انحراف پيش‌بيني‌شده از اهداف مورد انتظار. درصورتي‌كه فاصله بين آنچه مورد انتظار است با آنچه پيش ميايد زياد باشد، تغيير مخرب خواهد بود.

تغيير عمده: Major Change

انحراف پيش‌بيني‌شده از اهداف مورد انتظار. درصورتي‌كه فاصله بين آنچه مورد انتظار است با آنچه پيش مي‌آيد زياد باشد، تغيير مخرب خواهد بود.

تغيير فاحش‌، تحول‌، انقلاب‌، (ز.ش‌.) برخاست‌، بالا امدن‌: Upheaval

تغيير كردن‌ چرخيدن‌، گرديدن‌، گردش‌ كردن‌، سير كردن‌، دور زدن: Revolve

تغيير كردن‌، تغيير داد: Vary

تغيير كردن‌، تغيير داد: Vary

تغيير كلاس دو: class 2 change

تغييري كه در درون پروژه صورت مي‌گيرد و بر الزامات پيمان يا شكل، برازش و كاركرد مبناي تأييدشده‌ مشتري اثر نمي‌گذارد.

تغيير كلاس يك: class 1 change

تغييري كه بر الزامات پيمان يا شكل، برازش و كاركرد مبناي تأييدشده مشتري اثر مي‌گذارد.

تغيير محدوده: scope change

انحراف از محدوده اوليه توافق شده پروژه

تغيير محدوده: Scope Change

هرگونه تغيير در محدوده پروژه. تغيير محدوده هميشه نياز به تعديل زمان‌بندي يا هزينه پروژه دارد.انحراف از محدوده اوليه توافق شده پروژه.هرگونه تغيير در محدوده پروژه كه نياز به تغيير در هزينه يا زمان‌بندي پروژه دارد.

تغيير مسير دهنده‌: Shunter

تغيير مكان‌ به‌ چپ‌: Left Shift

تغيير مكان‌ حسابي‌: Arithmetic Shift

تغيير مكان‌ حلقه‌اي‌: Ring Shift

تغيير مكان‌ دايره‌اي‌: Circular Shift

تغيير مكان‌ دورگشتي‌: End Around Shift

تغيير مكان‌ منط‌قي‌: Logic Shift

تغيير مكان‌ منط‌قي‌: Logical Shift

تغيير مكان‌ چرخه‌اي‌: Cyclic Shift

تغيير مهيج‌ وناگهاني‌ نمايش‌: Coup De Theatre

تغيير ناپذير، ثابت‌: Inalterable

تغيير ناپذير، ثابت‌، يكنواخت‌، نامتغير: Invariable

تغيير ناپذير، دگرگون‌ نشدني‌، بر نگشتني‌، بر , نگرداندني‌، لغو نشدني‌: Ireversible

تغيير ناپذير، غير متغير: Unalterable

تغيير ناپذير، پابرجا: Immutable

تغيير ناپذيري‌، پا بر جايي‌، ثبات‌: Immutability

تغيير ناگهاني‌ جهش‌، تغيير، دگرگوني‌، تحول‌، ط‌غيان‌، انقلاب‌، شورش: Mutation

تغيير ناگهاني‌ هوس‌، هوي‌ و هوس‌، تلون‌ مزاج‌، وسواس‌، خيال‌، وهم: Whim

تغيير وتبديل‌، تعديل‌: Modification

تغيير وسير تكاملي‌ محيط‌ زيست‌ گياهان‌ وجانوران‌، خشك خشكيده‌، پژمرده‌: Sere

تغيير وضع‌ دادن‌، عوض‌ كردن‌، تعمير كردن‌: Remodel

تغيير وضع‌ مزاجي‌ وروحي‌ از شادابي‌ وفعاليت‌ به‌ غمگيني‌ , وغيره‌: Cyclothymia

تغيير وضع‌، روبترقي‌ چرخش‌ ببالا، برگشت‌ (بوضع‌ بهتر)، تبديل‌ به‌ احسن: Upturn

تغيير پذير، بي‌ ثبات‌، ناپايدار: Mutable

تغيير پذير، دم‌ دمدمي‌: Mutant

تغيير پذير، متغير، بي‌ قرار، بي‌ ثبات‌: Variable

تغيير پذيري‌، (مج.) بي‌ ثباتي‌، بيقراري‌، تلون‌: Mutability

تغيير کلاس دو: Class 2 Change

تغييري که در درون پروژه صورت مي‌گيرد و بر الزامات پيمان يا شکل، برازش و کارکرد مبناي تأييدشده‌ مشتري اثر نمي‌گذارد.

تغيير کلاس يک: Class 1 Change

تغييري که بر الزامات پيمان يا شکل، برازش و کارکرد مبناي تأييدشده مشتري اثر مي‌گذارد.

تغيير، تبديل‌، تسعير، تغيير كيش‌: Conversion

تغيير، تبديل‌، دگرش‌، دگرگوني‌: Alteration

تغييرات راهبردي: strategic change

هر تغييري كه بر تمام سازمان اثري عمده دارد.

تغييرات راهبردي: Strategic Change

هر تغييري كه بر تمام سازمان اثري عمده دارد.

تغييرات قيمت‌گذاري نشده، تغييرات با بهاي نامعلوم: unpriced changes

تغييرات پيمان كه تصويب شده ولي در مورد آنها مذاكره نشده است.

تغييرات قيمت‌گذاري نشده، تغييرات با بهاي نامعلوم: Unpriced Changes

تغييرات پيمان كه تصويب شده ولي در مورد آنها مذاكره نشده است. تغييرات مصوب غير توافقي در پيمان.

تغييرات مهندسي: engineering change

ايجاد تغييراتي در مبناي فني تصويب شده.

تغييرات مهندسي: Engineering Change

ايجاد تغييراتي در مبناي فني تصويب شده.

تغييرات پيمان: contract changes

اصلاحات انجام شده در محدوده پيمان مورد توافق. اگر چنين تغييري باعث افزايش يا كاهش زمان يا هزينه مورد نياز شود يا شرايط پيمان را تغيير دهد، خريدار بايد تعديلي منصفانه انجام دهد.

تغييرات پيمان: Contract Changes

اصلاحات انجام شده در محدوده پيمان مورد توافق. اگر چنين تغييري باعث افزايش يا کاهش زمان يا هزينه مورد نياز شود يا شرايط پيمان را تغيير دهد، خريدار بايد تعديلي منصفانه انجام دهد.

تغييرات، اصلاحات: modification

تغييرات مبناي تأييد شده

تغييرات، اصلاحات: Modification

تغييرات مبناي تأييد شده.

تغييراتي‌ كه‌ بعلت‌ عادت‌ به‌ محيط‌ وهمزيستي‌ درجنس‌ , يانژاد(چيزي‌)ايجادمي‌ شود، نسل‌ جديد: Cenogenesis

تغييرات‌ سط‌ح‌ زمين‌ در اثر عوامل‌ ط‌بيعي‌: Landform

تغييردادن‌، عوض‌ كردن‌، اصلاح‌ كردن‌، تغيير يافتن‌، جرح‌ , و تعديل‌ كردن‌، دگرگون‌ كردن‌: Alter

تغييردادن‌، عوض‌ كردن‌، دگرگون‌ كردن‌، متنوع‌ ساختن تنوع‌ دادن‌ به‌، فرق‌ داشتن‌: Vary

تغييرشكل‌ دادن‌، نسخ‌ كردن‌: Transmogrify

تغييرماهيت‌ دادن‌ تغيير شكل‌ دادن‌، دگرديسي‌، دگرديس‌ كردن‌، دگرگون‌ كردن: Metamorphose

تغييرمكان‌ دهي‌، تغييركننده‌: Shifting

تغييرمكان‌، نوبت‌ كار، مبدله‌، تغييردادن‌: Shift

تغييريافته‌، مخالف‌ با نظ‌م‌ نوين‌ يااصلاحات‌ تازه‌ نوگريزي‌، دشمني‌ وعداوت‌ با هر چيز نو وجديد يا ,: Misoneism

تغييرپذيري‌: Variability

تغ‌ تغ‌ كردن‌، تلق‌ تلق‌ كردن‌، وراجي‌ كردن‌، خر خر كردن خر خر، تق‌ تق‌، جغجغه‌: Rattle

تفاخر، بزرگ‌ شماري‌ خود، لاف‌، خودستايي‌: Self Glorification

تفاضل‌: Difference

تفاضل‌ منط‌قي‌: Logical Difference

تفاضل‌، باقيمانده‌، پسمانده‌، رسوب‌، تفاله‌: Residuum

تفاله: residue , pulp

تفاله‌ كردن‌، فضولات‌، اشغال‌، ادم‌ بيكاره‌ سرباز زدن‌، رد كردن‌، نپذيرفتن‌، قبول‌ نكردن‌، مضايقه‌ ,: Refuse

تفاله‌ معدني‌، كف‌، روباه‌، سربار: Scoria

تفاله‌ ميوه‌ جات‌، نوعي‌ عرق‌: Marc

تفاله‌ گيري‌، كف‌ گيري‌، تفاله‌ سازي‌: Scorification

تفاله‌، تفاله‌ نيشكر: Bagasse

تفاله‌، كف‌، چرك‌، درده‌، خاكستر، گداز اتشفشاني‌، فلز , نيم‌ سوخته‌، مزخرف‌، اشغال‌، تفاله‌ گرفتن‌ از: Slag

تفاله‌، پس‌ مانده‌، كف‌، ط‌بقه‌ وازده‌ اجتماع‌، درده‌ گرفتن‌,: Scum

تفال‌ با اتش‌، اتش‌ بيني‌، جادوگري‌ با اتش‌: Pyromancy

تفال‌ بوسيله‌ اب‌: Hydromancy

تفال‌ زننده‌ بوسيله‌ اب‌: Hydromancer

تفال‌ و پيشگويي‌ از روي‌ خواب‌: Oneiromancy

تفاهم‌ (ميان‌دول‌) موافقت‌، روابط‌ حسنه‌، دولتهاي‌ متحابه‌ ودوست‌، حسن‌ ,: Entente

تفاوت‌ خش‌: Noise Margin

تفاوت‌ مكان‌، تغيير مكان‌: Displaciment

تفته‌، تاب‌ امده‌، عصباني‌، تازه‌: Red Hot

تفتيش‌ و رسيدگي‌ خبره‌، كارشناسي‌، تخصصي‌: Expertism

تفحص‌ ناپذيري‌، مرموزي‌ نفوذ نا پذيري‌: Inscrutability

تفرجگاهي‌ دركنارساحل‌ كه‌ كف‌ ان‌ تخته‌ باشد: Boardwalk

تفرجگاه‌ ساحلي‌، لنگرگاه‌ يا حوضچه‌ مخصوص‌ توقف‌ قايق‌ , هاي‌ تفريحي‌: Marina

تفرج‌ كردن‌، گردش‌ كردن‌ گردش‌، تفرج‌، سير، گردشگاه‌، تفرجگاه‌، گردش‌ رفتن: Promenade

تفرقه‌ انداز، تقسيم‌ كننده‌: Divisive

تفرقه‌ جو: Schismatist

تفريحي‌ كردن‌ سفر تفريحي‌، سفر، خوش‌ گذراني‌ كردن‌، سور زدن‌، سفر ,: Junket

تفريحگاه‌ عمومي‌ براي‌ رقص‌ وموزيك‌، كازينو: Casino

تفريح‌ و بازي‌ از روي‌ هوسراني‌، ط‌فره‌: Dalliance

تفريح‌، سرگرمي‌، تنوع‌: Divertimento

تفريح‌، سرگرمي‌، عمل‌ پي‌گم‌ كردن‌، انحراف‌از جهتي‌: Diversion

تفريط‌ كاري‌، كاهش‌، ضايعات‌، تضييع‌، اتلاف‌: Wastage

تفريق‌ كننده‌: Subtracter

تفسير رموز ديني‌، نماز عشاء رباني‌: Mystagogy

تفسير كتاب‌ مقدس‌ يهود: Midrash

تفسير كردن‌، ترجمه‌ كردن‌، ترجمه‌ شفاهي‌ كردن‌: Interpret

تفسير كردن‌، تعبير كردن‌، استنباط‌ كردن‌: Construe

تفسير مجدد: Reinterpretation

تفسير، سفرنگ‌، تقريظ‌، رشته‌ يادداشت‌، (درجمع‌) گزارش‌ , رويداد: Commentary

تفسيركردن‌، به‌تفصيل‌ شرح‌ دادن‌، واضح‌ كردن‌: Expound

تفسيركردن‌، تاويل‌ كردن‌، توضيح‌ دادن‌، روشن‌ كردن ظ‌اهركردن‌: Explicate

تفسيري‌، تاويلي‌، مبني‌ بر تفسير، تفسيروار: Paraphrastic

تفسیر کردن: Interpret

تفصيلي: Detailed

تفكر شده‌، فكر شده‌، سنجيده‌، مط‌العه‌ شده‌: Thought Out

تفكر كردن‌، انديشه‌ كردن‌، قصد كردن‌، تدبير كردن سربجيب‌ تفكر فرو بردن‌، عبادت‌ كردن‌: Meditate

تفكر كردن‌، درنظ‌ر داشتن‌، انديشيدن‌: Contemplate

تفكر، تامل‌، غور، تعمق‌: Contemplation

تفكر، تعقل‌ در نفس‌ خود، خود انديشي‌: Self Contemplation

تفكري‌: Meditative

تفكري‌، وابسته‌ به‌ غور وتعمق‌: Contemplative

تفكيك‌ كردن‌، تجزيه‌، انحلال‌: Break Up

تفكيك‌ كننده‌، پياده‌ كننده‌: Demodulator

تفكيك‌ و تميز مط‌الب‌ از يكديگر: Differentiation

تفكيك‌ پذيري‌: Separability

تفكيك‌ پذيري‌، دقت‌، تصميم‌، رفع‌: Resolution

تفكيك‌، از كار افتادگي‌: Breakdown

تفكيك‌، تميز: Secernment

تفكيك‌، پياده‌ كردن‌: Demodulation

تفنگدار: Musketeer

تفنگدار، توپچي‌، تفنگساز، دزد مسلح‌: Gunman

تفنگ‌ بادي‌: Air Gun

تفنگ‌ بادي‌ بچگانه‌، (مج.) تفنگ‌ خفيف‌: Popgun

تفنگ‌ بادي‌، پفك‌: Blowgun

تفنگ‌ بي‌ خان‌، بي‌ خان‌: Smoothbore

تفنگ‌ ته‌ پر: Breechloader

تفنگ‌ خود كار: Self Loader

تفنگ‌ دار: Mousquetaire

تفنگ‌ ساچمه‌اي‌: Shotgun

تفنگ‌ سرپرچخماقي‌ قديمي‌: Flintlock

تفنگ‌ شكاري‌ تفنگ‌ ساچمه‌اي‌: Fowling Piece

تفنگ‌ فتيله‌اي‌: Firelock

تفنگ‌ فتيله‌اي‌: Matchlock

تفنگ‌ فتيله‌اي‌، شاهين‌ كوچك‌ نر: Musket

تفنگ‌ كوچك‌: Burp Gun

تفنگ‌ نوري‌: Light Gun

تفنگ‌ يا توپ‌ صحرايي‌: Fieldpiece

تفنگ‌ چخماقي‌ سرپر، ذوب‌ شده‌، قابل‌ ذوب‌: Fusil

تفنگ‌ چخماقي‌ سرپر، ذوب‌ شده‌، قابل‌ ذوب‌: Fusile

تفنگ‌ چوبي‌ بچگانه‌: Quaker Gun

تفنگ‌، توپ‌: Gun

تفوق‌ سفيد پوستان‌ بر نژادهاي‌ ديگر: White Supremacy

تفوق‌ يافتن‌: Overmatch

تفوق‌، تقدم‌، برتري‌: Preemimence

تفويض اختيار: delegating

فرآيندي كه توسط آن، اختيار و مسووليت مدير پروژه بين زيردستانش توزيع مي‌شود.

تفويض اختيار: delegation of authority (DOA)

فرآيندي كه با بكارگيري آن، مديريت به زيردستان خود اختيارات ويژه‌اي براي انجام فعاليت خاصي مي‌دهد. در مديريت تداركات، تفويض اختيار معمولاً به معني اختيارات داده شده به اشخاص براي رسيدگي به سفارش‌ها تا حدود مشخص، به ديگر شركت‌ها است.

تفويض اختيار: Delegating

فرآيندي كه توسط آن، اختيار و مسووليت مدير پروژه بين زيردستانش توزيع مي‌شود. فرآيندي كه توسط آن اختيار مدير پروژه به فردي كه در پروژه كار مي‌كند، داده مي‌شود.

تفويض اختيار: Delegation Of Authority (DOA)

فرآيندي كه با بكارگيري آن، مديريت به زيردستان خود اختيارات ويژه‌اي براي انجام فعاليت خاصي مي‌دهد. در مديريت تداركات، تفويض اختيار معمولاً به معني اختيارات داده شده به اشخاص براي رسيدگي به سفارش‌ها تا حدود مشخص، به ديگر شركت‌ها است.

تفويض‌ كردن‌، لط‌فا حاضر شدن‌، پذيرفتن‌، تسليم‌ شدن عط‌اكردن‌، بخشيدن‌، اعط‌ا كردن‌: Vouchsafe

تفويض‌، اعط‌اء: Conferment

تفي‌، تف‌ الود، باچلپ‌ وچلوپ‌ واهن‌ وتلوپ‌: Spluttery

تف‌ دادن‌، خلط‌ دان‌، سلف‌ دان‌: Spittoon

تف‌ دان‌، خلط‌ دان‌: Cuspidor

تف‌، بزاق‌، خلط‌ سينه‌: Sputum

تقارن‌: Symmetry

تقارن‌ دو شكلي‌، تقارن‌ و هم‌ شكلي‌ بين‌ دو چيز دوشكل هم‌ دو شكلي‌: Isodimorphism

تقارن‌، ايجاد تقارن‌، همزماني‌، ايجاد همزماني‌: Isochronism

تقارن‌، متقارن‌، هم‌ اراستگي‌، همسازي‌: Symmetrization

تقاضا: Demand

تقاضا كردن‌، تعقيب‌ قانوني‌ كردن‌، دعوي‌ كردن‌: Sue

تقاضا كننده‌، اعمال‌ كننده‌: Applier

تقاضا، استدعا، پيشنهاد، وعده‌ مشروط‌، ادعا دادخواست‌، منازعه‌، مشاجره‌، مدافعه‌، عذر، بهانه: Plea

تقاضا، درخواست‌، ادعا، قياس‌ منط‌قي‌، بديهي‌ شمرده لازم‌ دانستن‌، قياس‌ منط‌قي‌كردن‌، فرض‌ نمودن‌: Postulate

تقاضا، نياز، مط‌البه‌ كردن‌: Demand

تقاضاهاي مستقل: Independent Demand

تقاضاي مرخصي: Leave Application

تقاضاي‌ ورود بدين‌ يا جمعيتي‌ تازه‌، جديد الورودي كانديد، نامزد انجام‌ امري‌: Postulancy

تقاضا‌هاي وابسته (مشروط): Dependent Demand

تقاط‌ع‌ راه‌اهن‌ و جاده‌ تقاط‌ع‌ شاهراه‌، تقاط‌ع‌ راه‌اهن‌، تقاط‌ع‌ پياده‌روها: Grade Crossing

تقاط‌ع‌ كردن‌، گذشتن‌ گذرگاه‌ فرعي‌، سبب‌ انشعاب‌ شدن‌، از راه‌ فرعي‌ رفتن: Bypass

تقاط‌ع‌ يك‌ خط‌ بادوخط‌ موازي‌ زاويه‌ءخارجي‌ كثيرالاضلاع‌، زواياي‌ خارجي‌ حاصله‌ از ,: Exterior Angle

تقاط‌ع‌، اشتراك‌، ملاقات‌ كردن‌، مواجه‌ شدن‌: Meet

تقاط‌ع‌، شكل‌(ضربدر): Decussation

تقاط‌ع‌، چهار راه‌: Intersection

تقاط‌ي‌، مورب‌، متقاط‌ع‌، تقاط‌ع‌ كردن‌: Crisscross

تقبل كردن- تعهد دادن- متعهد شدن- به عهده گرفتن: Undertake

تقبيح‌ كردن‌ عليه‌ كسي‌ اظ‌هاري‌ كردن‌، كسي‌ يا چيزي‌ را ننگين‌ كردن: Denounce

تقبيح‌ كردن‌، سخت‌ مورد انتقاد قرار دادن‌: Objurgate

تقدس‌، حضرت‌، قدوسيت‌: Sainthood

تقدس‌، قدوسيت‌، پرهيز كاري‌، لقب‌ پاپ‌، حضرت‌: Holiness

تقدس‌، پاكدامني‌، قدوسيت‌: Sacrosanctity

تقدس‌، پرهيز كاري‌، حرمت‌، علو مقام‌: Sanctity

تقدم، پيش‌افت: lead

ارتباط منطقي كه تسريع فعاليت بعدي (پس‌نياز) را مجاز مي‌داند. براي مثال در وابستگي پايان به شروع با ده روز تقدم، فعاليت بعدي مي‌تواند ده روز قبل از تكميل فعاليت پيش‌نيازي خود آغاز شود.

تقدم، پيش‌افت: Lead

در نمودار شبكه به حداقل تاخير زماني لازم بين شروع يك فعاليت و شروع فعاليت داراي تداخل با آن اطلاق مي‌شود.ارتباط منطقي كه تسريع فعاليت بعدي (پس‌نياز) را مجاز مي‌داند. براي مثال در وابستگي پايان به شروع با ده روز تقدم، فعاليت بعدي مي‌تواند ده روز قبل از تكميل فعاليت پيش‌نيازي خود آغاز شود.

تقدم‌ وجود، ازليت‌، موجوديت‌ قبلي‌: Preexistence

تقدم‌، برتري‌: Precedence

تقدم‌، حق‌ تقدم‌، اولويت‌: Priorship

تقدم‌، پيشي‌: Antecedence

تقدير اميز: Commendatory

تقدير، محكوميت‌ قبلي‌، ازپيش‌ مقدر يا محكوم‌ كردن‌: Foredoom

تقدير، مقدر ساي‌، ازلي‌: Predetermination

تقديس‌ شده‌: Sainted

تقديس‌ كننده‌: Sanctifier

تقديس‌ نفس‌ خود، ز ترك‌ نفس‌ خود: Self Consecration

تقديس‌، تط‌هير: Sanctification

تقريبا: Approximately

تقريبا: Approximately

تقريبا بيضي‌، نيمه‌ بيضي‌: Subovate

تقريبا كور، داراي‌ چشم‌ تار، داراي‌ ديد كم‌: Gravel Blind

تقريبا مربع‌، تاحدي‌ چهارگوش‌: Squarish

تقريبا، بط‌ور نزديك‌: Almost

تقريبا، در حدود، قريبا: Well Nigh

تقريبا، شايد: Feckly

تقريبا، فريبا: Nearly

تقريبا، قريبا، بنزديكي‌: All But

تقريبي‌، تقريب‌ زدن‌: Approximate

تقريب‌: Approximation

تقريظ‌ نوشتن‌، حاشيه‌ نوشتن‌، يادداشت‌ كردن‌: Commentate

تقريظ‌ يا توصيه‌ نامه‌ مختصري‌ بركتابي‌، تقريظ‌ يا اعلان‌ , مبالغه‌ اميز: Blurb

تقسيم - بخش - قسمت: Division

تقسيم‌ باختصار: Short Division

تقسيم‌ بجزء كردن‌، خرد كردن‌، برخه‌ كردن‌: Fractionalize

تقسيم‌ بدو شاخه‌، شكاف‌ گاه‌، شاخه‌: Bifurcation

تقسيم‌ بسه‌ بخش‌ تقسيم‌ وجود انسان‌ به‌ سه‌ قسمت‌ (تن‌ وجان‌ و روح‌): Trichotomy

تقسيم‌ بسه‌ قسمت‌، سه‌ قسمتي‌ كردن‌، قسمت‌ سوم‌: Tripartition

تقسيم‌ بقط‌عات‌ ريز (مثل‌ كشورهاي‌ بالكان‌): Balkanization

تقسيم‌ به‌ دو بخش‌، انشعاب‌ ب‌ه‌ دو شعبه‌، دو حالتي‌: Dichotomy

تقسيم‌ به‌ سهام‌ كردن‌، قسمت‌ كردن‌، تسهيم‌ كردن‌: Whack Up

تقسيم‌ به‌ مقاط‌ع‌ كوچك‌، داراي‌ مقاط‌ع‌ كوچك‌، اويز , يانرمه‌ كوچك‌، لخته‌ كوچك‌: Lobulation

تقسيم‌ بچند قسمت‌ يا قط‌عه‌، قط‌عه‌ قط‌عه‌ سازي‌: Segmentation

تقسيم‌ خود بخود: Self Divison

تقسيم‌ خودبخود كردن‌، انفصال‌ خودبخود پيداكردن‌ (در , مورد اعضاء مختلف‌ بدن‌): Autotomize

تقسيم‌ ساعات‌ كار بدو يا چند قسمت‌: Split Shift

تقسيم‌ شدن‌، شكافتن‌ سلول‌ شكافتن‌، جدا كردن‌، شكستن‌، ورامدن‌، چسبيدن‌، پيوستن: Cleave

تقسيم‌ شده‌ بصددرجه‌سانتيگراد: Kelvin

تقسيم‌ شده‌ بچند قسمت‌، چند اشكوبي‌: Polychotomous

تقسيم‌ شونده‌، شكاف‌ خورنده‌ توليدكننده‌ سلولهاي‌ جديد بوسيله‌تقسيم‌ سلولي‌ ياشكاف: Fissiparous

تقسيم‌ كننده‌ باجزاء فرعي‌، بخشيزه‌ گر: Subdivider

تقسيم‌ كننده‌، جدا كننده‌: Divider

تقسيم‌ مجدد، زيربخش‌، زيرقسمت‌: Subdivision

تقسيم‌ ناحيه‌اي‌ به‌ مثلثهاي‌ مجاور هم‌ جهت‌ مساحي‌، سه‌ , گوش‌ سازي‌: Triangulation

تقسيم‌(هدايا يا ورق‌ بازي‌ وغيره‌)، مكاتبات‌ و ارتباط‌ , دوستانه‌ يا بازرگاني‌، خريد وفروش‌ و معامله‌، ط‌رز , رفتار، رفتار، سر وكار داشتن‌: Dealing

تقسيم‌، بخش‌، قسمت‌: Division

تقسيم‌شده‌: Divided

تقسيم‌شونده‌ بدو قسمت‌ دريك‌ انتها داراي‌ ماهيچه‌ دوسر، مربوط‌ به‌ ماهيچه‌ دوسر، (گ‌.ش‌.) ,: Bicipital

تقسيم‌كردن‌، پخش‌ كردن‌، جداكردن‌، اب‌ پخشان‌: Divide

تقسيم‌كننده‌ بخش‌ كننده‌، مقسم‌، (در جمع‌) پرگار تقسيم‌: Divider

تقصير، بزه‌، گناه‌، جرم‌: Guilt

تقطير: Distillation

تقطير با بخار آب: steam distillation

تقطير جزء به جزء: fractional distillation

تقطير خشك: dry distillation

تقطير ساده: simple distillation

تقط‌ير، عرق‌كشي‌، شيره‌كشي‌، عصاره‌گيري‌: Distillation

تقط‌يع‌ شعري‌، قرائت‌ شعر با وزن‌: Scansion

تقلا كردن‌ بلند كردن‌، كشيدن‌، بزرگ‌ كردن‌، جابجا كردن‌، باد كردن: Heave

تقلا كننده‌: Struggler

تقلا، اراده‌، تمايل‌، ميل‌: Nisus

تقلا، تلاش‌، كوشش‌، سعي‌: Effort

تقلبي- بدل غير اصلي: Fake

تقلبي‌، تصوري‌، فرضي‌، خيالي‌، جازده‌، قلب‌، واهي‌: Suppositious

تقلب‌ نكردن‌، باشرف‌ بودن‌ رك‌ وراست‌: Square Deal

تقليد: Emulation

تقليد ادبي‌ يا صنعتي‌ از اثار استادان‌ فن‌: Pastiche

تقليد از روش‌ و ط‌رز لباس‌ جنس‌ مخالف‌: Transvestism

تقليد كردن‌: Emulate

تقليد كردن‌، مسخرگي‌ كردن‌، دست‌ انداختن‌ تقليدي‌: Mimic

تقليد، جعل‌، حلقه‌ كردن‌، پيچيدن‌، جا زدن‌، وانمود كردن‌,: Fake

تقليد، شكلك‌ سازي‌: Mimicry

تقليد، پيروي‌: Sequacity

تقليد، پيروي‌، چيز تقليدي‌، بدلي‌، ساختگي‌، جعلي‌: Imitation

تقليدي‌، بدلي‌: Imitative

تقليل تدريجي شيب(در چاه انحرافي): angle drop off

تقليل، فشرده‌سازي: crashing

افزودن تعداد كاركنان و ساعات كاري روزانه به منظور كاهش زمان‌بندي.

تقليل، فشرده‌سازي: Crashing

افزودن تعداد کارکنان و ساعات کاري روزانه به منظور کاهش زمان‌بندي.

تقليل‌ دادن‌، بريدن‌، تقليل‌: Cut Back

تقليل‌ دادن‌، كاستن‌، ساده‌ كردن‌: Reduce

تقليل‌ دادن‌، كاستن‌، كاهش‌ دادن‌ تقليل‌ يافتن‌، كمتر شدن‌، تخفيف‌ يافتن‌، كمتر كردن: Lessen

تقليل‌ دهنده‌: Reductive

تقليل‌ دهنده‌ زحمت‌ كارگر، صرفه‌ جويي‌ كننده‌ در ميزان‌ , كار: Laborsaving

تقليل‌ پذير، ساده‌ شدني‌: Reducible

تقليل‌، كاهش‌، ساده‌ سازي‌: Reduction

تقوا، پرهيزكاري‌، پاكدامني‌، عفت‌، خاصيت‌: Virtue

تقومي‌ كه‌ در سال‌ 64 ميلادي‌ زمان‌ ژوليوس‌ سزار در روم‌ , تنظ‌يم‌ شده‌: Julian Calendar

تقويتي‌، تاييدي‌: Confirmatory

تقويت‌: Amplification

تقويت‌: Invigoration

تقويت‌ شدن‌، خوش‌ بنيه‌شدن‌ نيرو دادن‌، قوت‌ دادن‌، روح‌ بخشيدن‌، پر زور كردن: Invigorate

تقويت‌ عكس‌ ظ‌اهر شده‌ عكاسي‌ بوسيله‌ مواد شيميايي‌: Latensification

تقويت‌ كردن‌: Amplify

تقويت‌ كردن‌، بست‌ زدن‌ به‌: Undergird

تقويت‌ كردن‌، قوي‌ سنگر، برج‌ وبارو، حصار، قلعه‌، دژ، سنگربندي‌ كردن: Fort

تقويت‌ كردن‌، محكم‌ كردن‌، مدد كردن‌: Reinforce

تقويت‌ كننده‌: Amplifier

تقويت‌ كننده‌: Reinforcer

تقويت‌ كننده‌ امدادي‌: Relay Amplifier

تقويت‌ كننده‌ تصويري‌: Video Amplifier

تقويت‌ كننده‌ تصويري‌: Video Amplifier

تقويت‌ كننده‌ تفاضلي‌: Differential Amplifier

تقويت‌ كننده‌ حسي‌: Sense Amplifier

تقويت‌ كننده‌ قدرت‌ انزيم‌ يا دياستاز: Zymosthenic

تقويت‌ كننده‌ محاسباتي‌: Operational Amplifier

تقويت‌ كننده‌ مغناط‌يسي‌: Magnetic Amplifier

تقويت‌، مدد: Reinforcement

تقويم: Calendar

تقويم: calendar

يك تقويم پروژه فواصل زماني‌اي كه در آن فعاليت‌ها يا منابع مي‌توانند يا نمي‌توانند زمان‌بندي شوند را فهرست مي‌كند. يك پروژه معمولا يك تقويم پيش‌فرض براي هفته‌هاي كاري عادي (شنبه تا چهارشنبه) دارد اما ممكن است تقويم‌هاي ديگري نيز داشته باشد. هر تقويم مي‌توان

تقويم: Calendar

سامانه‌اي براي نمايش آغاز، پايان و تقسيمات يك سال. در پروژه‌ها اغلب از تقويم‌هايي با ساختار خاص استفاده مي‌شود؛ به عنوان مثال تقويم توليدي كه روزهاي كاري را پشت سر هم از 1 تا تقريباً 250 شماره‌گذاري مي‌كند.نظام‌نامه روزهاي كاري عادي و روز‌هاي غير كاري مانند تعطيلات و مرخصي‌ها و تعطيلي‌هاي خاص كه براي تعيين تاريخ‌هايي كه كار پروژه تكميل مي‌شود، بكار مي‌رود.تقويمي كه براي تهيه برنامه پروژه بكار مي‌رود. اين تقويم روز‌هاي كاري پروژه را نشان داده و مي‌تواند شامل تعطيلي‌ها، روزهاي آخر هفته و ... نيز باشد.يك تقويم پروژه فواصل زماني‌اي كه در آن فعاليت‌ها يا منابع مي‌توانند يا نمي‌توانند زمان‌بندي شوند را فهرست مي‌كند. يك پروژه معمولا يك تقويم پيش‌فرض براي هفته‌هاي كاري عادي (شنبه تا چهارشنبه) دارد اما ممكن است تقويم‌هاي ديگري نيز داشته باشد. هر تقويم مي‌تواند متناسب با تعطيلات و زمان‌هاي اضافه كاري شركت تنظيم شود. منابع و فعاليت‌ها مي‌توانند طبق هر تقويمي كه تعريف مي‌شود تخصيص داده شوند.

تقويم كاري: working calendar

مجموع تاريخ‌هاي تقويمي كه تمام فعاليت‌هاي پروژه را از آغاز تا پايان پوشش مي‌دهد.

تقويم منابع: resource calendar

تقويمي كه الگوهاي كاري و غير‌كاري را براي منابع خاص تعريف مي‌كند.

تقويم منابع: Resource Calendar

تقويمي كه الگوهاي كاري و غير‌كاري را براي منابع خاص تعريف مي‌كند.

تقويم پروژه: project calendar

تقويمي كه كارهاي كلي پروژه و دوره‌هاي غير كاري را تعريف مي‌نمايد.

تقويم پروژه: Project Calendar

تقويمي كه كارهاي كلي پروژه و دوره‌هاي غير كاري را تعريف مي‌نمايد.تقويم پايه مورد استفاده در پروژه.

تقويم کاري: Working Calendar

مجموع تاريخ‌هاي تقويمي كه تمام فعاليت‌هاي پروژه را از آغاز تا پايان پوشش مي‌دهد.

تقويم‌: Calendar

تقويم‌ نجومي‌، جدول‌ نجومي‌، دفتريادداشت‌ روزانه حشره‌يكروزه‌: Ephermeris

تقويم‌ يا گاهنامه‌ گريگوري‌، تقويم‌ مسيحي‌: Gregorian Calendar

تقويم‌ ياارزيابي‌ كمتر از ميزان‌ واقعي‌، كم‌ ارزش‌ گذاري‌,: Undervaluation

تقوي‌، وتر نيروي‌ عضلاني‌، عضله‌، عادت‌، راه‌ورسم‌، رفتار، مشي: Thews

تقویت مثبت، تقویت منفی : Positive/Negative Reinforcement (+R/-R)

     رويکردي است که به‌صورت بين‌المللي شناخته شده است و براي بهبود عملکرد از طريق تقويت مثبت يا منفي، به‌کار گرفته ميشود.

تك منبع، منبع منفرد: single source

گاهي شرايطي ايجاد مي‌شود كه با وجود منابع واجد شرايط مختلف براي تامين محصول مورد نظر، خريدار يا پروژه تصميم مي‌گيرد كه با صرفنظر از ايجاد رقابت، درخواست خود را تنها به يك فروشنده ارسال كند. معمولاً تداركات با استفاده از يك منبع منفرد بايد با تصويب مديريت ا

تك منبع، منبع منفرد: Single Source

اتكا تنها به يك تأمين‌كننده ارائه‌دهنده محصول يا خدمات.گاهي شرايطي ايجاد مي‌شود كه با وجود منابع واجد شرايط مختلف براي تامين محصول مورد نظر، خريدار يا پروژه تصميم مي‌گيرد كه با صرفنظر از ايجاد رقابت، درخواست خود را تنها به يك فروشنده ارسال كند. معمولاً تداركات با استفاده از يك منبع منفرد بايد با تصويب مديريت ارشد صورت گيرد.

تكاثف جوي: atmospheric condensation

تكاملي‌، فرگشتي‌، تحولي‌: Evolutionary

تكامل‌ نفس‌: Self Enrichment

تكامل‌ نژادي‌، تاريخ‌ نژادي‌ جانور يا گياه‌: Phylogeny

تكامل‌، سير تكاملي‌: Evolution

تكانگير، كمك‌ فنر: Shock Absorber

تكان‌ اهسته‌، جنبش‌، اهسته‌ تكان‌ دادن‌: Jiggle

تكان‌ تكان‌ خوردن‌ (اتومبيل‌) (yemmihs) (چرخ‌ وسيله‌ نقليه‌) تاب‌ داشتن‌، لرزش‌ داشتن: Shimmy

تكان‌ جزئي‌ خوردن‌، تكان‌ دادن‌، جم‌ خوردن‌: Budge

تكان‌ خوردن‌، سواري‌ كردن‌ كيك‌ كوچك‌ شبيه‌ حلقه‌، درهم‌ اميختگي‌، شلوغي‌، تكان‌ ,: Jumble

تكان‌ خوردن‌، چشمك‌، بارقه‌، تلاءلو چشمك‌ زدن‌ (بويژه‌ در مورد ستارگان‌)، برق‌ زدن‌ ياتكان‌ ,: Twinkle

تكان‌ دادن‌، با بي‌ اعتنايي‌ تلقي‌ كردن‌: Shrug Off

تكان‌ دادن‌، بهم‌ زدن‌، بهيجان‌ اوردن‌: Con Cuss

تكان‌ دادن‌، دست‌ انداز داشتن‌، تكان‌ خوردن‌، تكان‌، تلق‌ , تلق‌، ضربت‌، يكه‌: Jolt

تكان‌ دادن‌، دچار تشنج‌ كردن‌: Convulse

تكان‌ دادن‌، مضط‌رب‌ ساختن‌، به‌ هيجان‌ اوردن‌: Commove

تكان‌ دهنده‌، بهم‌ زننده‌، هيجان‌ اور، پر تحرك‌: Stirring

تكان‌ دهنده‌، دست‌ اندازدار: Jolter

تكان‌ سخت‌ دادن‌، احساسات‌ را تحريك‌ كردن‌، سرهم‌ بندي دگرگوني‌: Shake Up

تكان‌ سخت‌، لرزش‌، لرزش‌ مايعات‌، تشنج‌: Succussion

تكان‌ نوساني‌ دادن‌، جنباندن‌، نوسان‌ كردن‌، سنگ‌، تخته‌ , سنگ‌ يا صخره‌، سنگ‌ خاره‌، صخره‌، جنبش‌، تكان‌: Rock

تكان‌، تكان‌ تند، حركت‌ تند و سريع‌، كشش‌، انقباض‌ , ماهيچه‌، تشنج‌، تكان‌ سريع‌ دادن‌، زود كشيدن‌، ادم‌ احمق‌ , و نادان‌: Jerk

تكان‌، تكان‌ دادن‌، ترساندن‌: Shock

تكان‌، صدمه‌، هول‌، هراس‌ ناگهاني‌، لط‌مه‌، تصادم‌، تلاط‌م سخت‌ زدن‌، تكان‌ سخت‌ خوردن‌، دچار هراس‌ سخت‌ شدن سراسيمه‌ كردن‌ ضربت‌ سخت‌، تشنج‌ سخت‌، توده‌، خرمن‌، توده‌ كردن‌، خرمن‌ , كردن‌، تكان‌ سخت‌ خوردن‌، هول‌ وهراس‌ پيدا كردن‌، ضربت‌ ,: Shock

تكاور: Commando

تكاپو كننده‌، كش‌ رونده‌: Scrounger

تكبر، سبب‌ مباهات‌، تفاخر كردن‌ مباهات‌، بهترين‌، سربلندي‌، برتني‌، فخر، افاده‌، غرور: Pride

تكثر وتعدد معاني‌: Polysemy

تكثير از راه‌ جوانه‌ زدن‌: Blastogenesis

تكثير بوسيله‌ء بافتهاي‌ تناسلي‌ ولي‌ بدون‌ لقاح‌: Apomixis

تكثير سلولي‌ غيرجنسي‌: Agamete

تكثير شونده‌، بارور شونده‌ بوسيله‌ پيازيا جوانه‌زني‌ , وامثال‌ ان‌، قابل‌ تكثير، شكوفا، پربار: Proliferous

تكثير كردن‌، چاپ‌ كردن‌، دوباره‌ ساختن‌: Reproduce

تكثير كننده‌: Reproducer

تكثير، ازدياد: Proliferation

تكثير، جوانه‌ زني‌: Pullulation

تكثير، چند برابر سازي‌: Manifolding

تكذيب‌ ناپذير، انكار ناپذير، غير قابل‌ تكذيب‌: Irrefutable

تكذيب‌، اثبات‌ اشتباه‌ كسي‌ از راه‌ استدلال‌: Refutation

تكذيب‌، مورد تكذيب‌، امر مردود: Confutation

تكرار: Repetition

تكرار بيمورد، حشو قبيح‌، سخن‌ زائد: Pleonasm

تكرار تپش‌: Pulse Repetition

تكرار حرف‌ ربط‌: Polysyndeton

تكرار داده ها: Data Redundancy

تكرار رئوس‌ مط‌الب‌، تكرار دوره‌ سير تكامل‌، تكرار رشد , و نمو، تكرار: Recapitulation

تكرار كردني‌: Repeatable

تكرار كردن‌: Replicate

تكرار كردن‌ تكرار شونده‌، زود زود، مكرر، رفت‌ وامد زياد كردن‌ در: Frequent

تكرار كردن‌ صداي‌ موج‌، عادت‌، كاري‌ كه‌ از روي‌ عادت‌ بكنند، عادتا ,: Rote

تكرار كردن‌، برگرداندن‌، تازدن‌، جورساختن‌: Replicate

تكرار كردن‌، تصريح‌ كردن‌: Reiterate

تكرار كردن‌، تكرار شدن‌، تكرار: Repeat

تكرار كردن‌، دوباره‌ گفتن‌، بازگو كردن‌: Iterate

تكرار كننده‌: Repeater

تكرار كننده‌ باززا: Regenerative Repeater

تكرار كننده‌، بازگو كننده‌، مكرر كننده‌، ازسر گيرنده‌: Iterant

تكرار كننده‌، ساعت‌ زنگي‌، بازگو كننده‌: Repeater

تكرار متشابهات‌، (بديع‌) بيان‌ مط‌لبي‌ كلي‌ با ذكر , وقياس‌ مخالف‌: Merism

تكرار مرتب‌ ومداوم‌ موضوعي‌ درسخن‌، تصريح‌: Superfix

تكرار و تاكيد كردن‌، بازگو كردن‌، تكرار كردن‌، مكرر , كردن‌: Ingeminate

تكرار، باز گويي‌: Iterance

تكرار، بازگو: Ingemination

تكرار، تناوب‌: Frequentation

تكرار، حشو و زائد، حشوقبيح‌: Tautology

تكرار، دوبرابر كردن‌: Reduplication

تكرار، گفتن‌، بازگو: Iteration

تكراركن‌ ... تااينكه‌: Repeat Until

تكراري‌: Reduplicative

تكراري‌، (د.) كلمه‌ دال‌ برتكرار: Reiterative

تكراري‌، بازانجامي‌: Repetitive

تكراري‌، مكرر: Repetitious

تكراري‌، مكرر: Repetitive

تكرارپذير، قابل‌ تكرار: Repeatable

تكرارپذيري‌، قابليت‌ تكرار: Repeatability

تكريم‌ اغراق‌ اميز نمودن‌، بدرجه‌ء خدايي‌ پرستيدن‌: Apotheosize

تكريم‌ كردن‌، شان‌ و مقام‌ دادن‌ به‌: Dignify

تكريم‌ و تجليل‌ كننده‌: Glorifier

تكسازي‌، يكي‌ سازي‌، يگانگي‌، يك‌ شكلي‌، وحدت‌: Unification

تكسازپذير، قابل‌ اتحاد، قابل‌ هم‌رنگي‌: Unifiable

تكسازگر، متحد كننده‌، يكي‌ كننده‌، موجد وحدت‌: Unifier

تكسپار: monomer

تكفير كردن‌، ط‌رد كردن‌: Excommunicate

تكليس ، تبديل به آهك: Calcination

تكليف‌ سط‌ح‌ پايين‌: Low Level Task

تكليف‌، وظ‌يفه‌: Task

تكمه‌ دار، دكمه‌اي‌: Buttony

تكمه‌اي‌، داراي‌ برامدگي‌ هاي‌ سلي‌، مبتلا بمرض‌ سل‌: Tuberculate

تكميل عملكرد در محدوده مجاز خطا: to complete performance in extolerance

كارايي مورد نياز براي رسيدن به زمان تكميل پيش‌بيني شده.

تكميل عملكرد در محدوده مجاز خطا: To Complete Performance In Extolerance

كارايي مورد نياز براي رسيدن به زمان تكميل پيش‌بيني شده.

تكميل نهايي: final completion

هنگامي كه كار طبق الزامات پيمان انجام شده و در نتيجه پذيرفته مي‌گرد. براي اقلامي كه داراي اجبارات وارانتي هستند، زمان پس از پايان وارانتي.

تكميل نهايي: Final Completion

هنگامي كه كار طبق الزامات پيمان انجام شده و در نتيجه پذيرفته مي‌گرد. براي اقلامي كه داراي اجبارات وارانتي هستند، زمان پس از پايان وارانتي.

تكميل چاه باز: barefeet; barefooted; uncased

تكميلي‌، اضافي‌: Supplementary

تكميل‌ شده‌: Aucmented

تكميل‌ كردن‌، افزودن‌: Augment

تكميل‌ كردن‌، عالي‌ ساختن‌ كامل‌، مام‌، درست‌، بي‌ عيب‌، تمام‌ عيار، كاملا رسيده: Perfect

تكميل‌ كردن‌، پر كردن‌: Fill Out

تكميل‌، اتمام‌، انجام‌: Compietion

تكميل‌، اتمام‌، پس‌ اوري‌، هم‌ اوري‌: Supplementation

تكميل‌، اجراء، انجام‌: Fulfillment

تكنتيوم‌ (عنصر فلزي‌): Technetium

تكنولوژي- صنعت: Technology

تكنيك بازنگري و ارزيابي گرافيكي: Graphical Evaluation and Review Technique (GERT)

يك فن تحليل شبكه كه شرطي يا احتمالي بودن ارتباطات منطقي را مجاز مي‌داند (بدين معني كه برخي فعاليت‌ها ممكن است انجام نشوند).

تكنيك راه‌حل اقدام سريع : fast action solution technique (FAST)

رويكردي راديكال كه طي يك جلسه يك يا دو روزه، توجه گروه را به يك تك فرآيند متمركز مي‌كند و هدف آن تعريف چگونگي بهبود فرآيند، توسط گروه در90 روز آينده است. قبل از اتمام جلسه، مديريت بهبودهاي ارائه‌شده را تاًييد يا رد مي‌كند.

تكنيك راه‌حل اقدام سريع: Fast Action Solution Technique (FAST)

رويكردي راديكال كه طي يك جلسه يك يا دو روزه، توجه گروه را به يك تک فرآيند متمركز مي‌كند و هدف آن تعريف چگونگي بهبود فرآيند، توسط گروه در90 روز آينده است. قبل از اتمام جلسه، مديريت بهبودهاي ارائه‌شده را تاًييد يا رد مي‌كند.

تكه‌: Fragment

تكه‌ بزرگ‌، كلوخه‌: Hunk

تكه‌ تكه‌ شدن‌: Fracmentation

تكه‌ تكه‌، وصله‌ وصله‌، جور بجور، وصله‌ دار: Patchy

تكه‌ سفال‌ شكسته‌: Potsherd

تكه‌ فلز خام‌، مثل‌ حلزون‌ حركت‌ كردن‌، يواش‌ يواش‌ وكرم‌ , سنگين‌ زدن‌ به‌ گردونه‌ كندرو، اسب‌ كندرو، (امر.) يك‌ جرعه‌ مشروب گلوله‌ بي‌ شكل‌، چارپاره‌، جانور كندرو، جانور تنبل واربيهوده‌ وقت‌ گذراندن‌، لول‌ زدن‌، ضربت‌ مشت‌، ضربت‌ ,: Slug

تكه‌ كوچك‌ گوشت‌، برش‌ گوشت‌: Collop

تكه‌ چرمي‌ كه‌ به‌ پشت‌ زين‌ بسته‌ ميشود واز زير دم‌ اسب‌ , ميگذرد، رانكي‌، پاردم‌: Crupper

تكه‌ گوشت‌ خام‌، لقمه‌، گلچين‌ ادبي‌، قط‌ره‌: Gobbet

تكه‌، باقيمانده‌ غذا، پس‌ مانده‌ غذا: Ort

تكه‌، تخته‌، تخته‌ كف‌، كلوخه‌، مقدار بزرگ‌ و زياد، يك‌ , دهن‌ غذا، دهان‌، (امر.) ملوان‌: Gob

تكه‌، خرد كردن‌ لرزه‌، لرز، ارتعاش‌، لرزيدن‌، از سرما لرزيدن‌، ريزه: Shiver

تكه‌، دانه‌، مهره‌، وصله‌ كردن‌: Piece

تكه‌، پاره‌، قراضه‌، عكس‌ يا قسمتي‌ از كتاب‌ يا روزنامه‌ , جنگ‌، نزاع‌، اوراق‌ كردن‌ كه‌ بريده‌ شده‌، ته‌ مانده‌، ماشين‌ الات‌ اوراق‌، اشغال: Scrap

تكه‌اي‌: Piecewise

تكه‌اي‌ گوشت‌ سرخ‌ كرده‌ ياكباب‌ كرده‌كه‌ براي‌ تهيه‌ , ساندويچ‌ بكارميرود(مثل‌ regrubmah): Burger

تكه‌تكه‌ شدن‌ انباره‌: Storage Fragmentation

تكه‌ناني‌ كه‌ در شير فروبرند، لقمه‌ كوچك‌: Sippet

تكوين برنامه پروژه: project plan development

فرآيند قراردادن نتايج ساير فرآيندهاي برنامه‌ريزي در سندي قطعي.

تكوين زمان بندي: schedule development

توسعه زمان‌بندي پروژه بر مبناي توالي فعاليت‌ها، مدت زمان اقدامات و الازمات منابع

تكيني‌، انفرادي‌: Singularity

تكين‌: Monadic

تكين‌، منفرد: Singular

تكيه‌، اتكا (با no و nopu)، خميدگي‌، تمايل‌، استراحت‌: Recumbency

تكيه‌، تمايل‌، ميل‌، انحراف‌، كجي‌، (درجمع‌) تمايلات‌: Leaning

تكيه‌گاه‌، پشتي‌، متكا: Backrest

تكپايه‌، داراي‌ يك‌ پايه‌ (مثل‌ دوربين‌ عكاسي‌)، يكپا: Unipod

تك‌ ارز، تك‌ارزشي‌: Single Valued

تك‌ بازي‌، نگين‌ تكي‌، بازي‌ يك‌نفره‌ (ورق‌)، منفرد، تك‌: Solitaire

تك‌ بلور: Single Crystal

تك‌ حرفي‌، داراي‌ فقط‌ يك‌ جمله‌، يك‌ زماني‌، يك‌ اصط‌لاحي‌: Monomial

تك‌ دقتي‌، با دقت‌ معمولي‌: Single Precision

تك‌ راهه‌، فاقد وسعت‌ معنوي‌، فاقد درك‌ عقلاني‌: Single Track

تك‌ رشته‌اي‌، يك‌ لا، يك‌ تا، يك‌ رشته‌، داراي‌ يك‌ سيم‌ يا , نخ‌: Unifilar

تك‌ رو: Single Footer

تك‌ روي‌، اسب‌ تك‌ رو، تكاور، تك‌ رو بودن‌: Single Foot

تك‌ روي‌، فرد گراي‌: Individualist

تك‌ صدا، صداي‌ ساده‌ وتنها، صداي‌ بسيط‌: Monophthong

تك‌ فازه‌: Single Phase

تك‌ فاصله‌ كردن‌ (در ماشين‌ نويسي‌) در ميان‌ سط‌ور فقط‌ يك‌ فاصله‌ گذاردن: Single Space

تك‌ فاصله‌، تو هم‌: Single Space

تك‌ قرار دادن‌، فرد كردن‌، انفرادي‌ كردن‌، مجزا كردن جدا كردن‌، تميز دادن‌، تميز دادن‌، شخصيت‌ دادن‌، مشخص‌ , كردن‌: Individuate

تك‌ كاربري‌: Single User

تك‌ كاره‌، فاقد عموميت‌: Ad Hoc

تك‌ كردن‌، بشكل‌ مفرد دراوردن‌: Singularize

تك‌ مدركي‌: Unit Record

تك‌ مدركي‌: Unit Record

تك‌ منظ‌وره‌: Single Purpose

تك‌ نواز، تك‌ خوان‌: Recitalist

تك‌ نواز، تك‌ خوان‌، خلبان‌ تك‌ پرواز: Soloist

تك‌ و توك‌، گاه‌بگاه‌: Sporadic

تك‌ وتوك‌، تك‌ تك‌، پراكنده‌، انفرادي‌، گاه‌ وبيگاه‌: Sporadic

تك‌ ياخته‌ شناسي‌: Protozoology

تك‌ ياخته‌، وابسته‌ به‌ تك‌ ياخته‌ اغازي‌: Protozoan

تك‌ پايا: Monostable

تك‌ گذري‌، يك‌ گذري‌: One Pass

تك‌ گزين‌: Monogynous

تك‌ گويي‌، گفتگو با خود، نمايش‌ يا مقاله‌ يا سخنراني‌ , يكنفري‌: Soliloquy

تك‌، تك‌ نوازي‌، تك‌ خواني‌، بط‌ور انفرادي‌: Solo

تك‌، تنها، انفرادي‌: Single

تلاش: effort

تعداد واحد كار مورد نياز براي تكميل يك فعاليت يا ساير عناصر پروژه. معمولا به عنوان ساعت، هفته يا روز‌هاي كاري نيروي‌ انساني بيان مي‌شود.

تلاش: Effort

تعداد واحدهاي كار ضروري براي تكميل كار. تلاش نبايد با مدت زمان اشتباه گرفته شود.بكارگيري نيروي انساني براي انجام يك هدف.تعداد واحد كار مورد نياز براي تكميل يك فعاليت يا ساير عناصر پروژه. معمولا به عنوان ساعت، هفته يا روز‌هاي كاري نيروي‌ انساني بيان مي‌شود.

تلاش‌ بيهوده‌: Wild Goose Chase

تلاش‌ كردن‌، غارت‌ كردن‌، چپاول‌ كردن‌ نهب‌ وغارت‌ كردن‌، بقصد غارت‌ حمله‌ كردن‌، دله‌ دزدي‌ يا ,: Maraud

تلاش‌، كوشش‌، سعي‌، جد و جهد، سعي‌ بليغ‌، تلاش‌ كردن كوشيدن‌: Endeavor

تلاش‌، كوشش‌، سعي‌، جد و جهد، سعي‌ بليغ‌، تلاش‌ كردن كوشيدن‌: Endevour

تلافي‌ برگرداندن‌، پس‌ دادن‌، جواب‌ متقابل‌ دادن‌، جواب‌ متقابل: Retort

تلافي‌ كردن‌، تاوان‌ دادن‌، عين‌ چيزي‌ را بكسي‌ برگرداندن‌: Retaliate

تلافي‌، ضربه‌، يابو، دختريازن‌، نوك‌ پستان‌، ممه‌: Tit

تلافي‌، عمل‌ متقابل‌: Retaliation

تلالو وزرق‌ وبرق‌ ذرات‌ سنگ‌ معدني‌، زرق‌ وبرق‌ يا شب‌ تابي‌,: Schiller

تلالو، تاباندن‌: Flash

تلالوء داشتن‌، جرقه‌ زدن‌، چشمك‌ زدن‌، برق‌، تلالو، جرقه درخشش‌: Sparkle

تلخيص‌ كننده‌: Summarizer

تلخ‌ كردن‌، ناگوار كردن‌، بدتر كردن‌: Embitter

تلخ‌ وشيرين‌، شيرين‌ وتلخ‌، (گ‌.ش‌.) نوعي‌ تاجريزي‌، نوعي‌ , سيب‌ تلخ‌: Bittersweet

تلخ‌، تند، تيز، (مج.) جگرسوز، ط‌عنه‌ اميز: Bitter

تلسكوب‌ كوچك‌، دوربين‌ كوچك‌: Spyglass

تلسكي‌: Ski Tow

تلسكي‌، تخت‌ روان‌ دستگاه‌ حمل‌ اسكي‌ بازان‌ وياتماشاچيان‌ به‌ قله‌ كوه: Ski Lift

تلط‌يف‌ كردن‌، دقيق‌ وحساس‌ولط‌يف‌ كردن‌ رقيق‌ كردن‌، دقت‌ كردن‌، موشكافي‌ كردن‌، متعال‌ ساختن: Subtilize

تلفات‌، تصادفات‌: Casualty

تلفظ‌ امريكايي‌ حرف‌ Z: Zee

تلفظ‌ انگليسي‌ حرف‌ Z: Zed

تلفظ‌ بشكل‌ حرف‌ ' س‌ ': Sibilation

تلفظ‌ حرف‌ بوسيله‌ قراردادن‌ زبان‌ برپشت‌ سقف‌، تلفظ‌ كامي‌,: Velarization

تلفظ‌ شده‌ بوسيله‌ گرد كردن‌ لبها (مثل‌ تلفظ‌ w)، حرف‌ , حلقي‌ وشفوي‌، لبي‌ وملازي‌: Labiovelar

تلفظ‌ صوتي‌: Vocalization

تلفظ‌ كردن‌، رسما بيان‌ كردن‌، ادا كردن‌: Pronounce

تلفظ‌ يك‌ كلمه‌ بامتن‌ چيزي‌ درس‌ يا ايات‌ منتخبه‌ از كتب‌ مقدسه‌، اختلاف‌ معني‌ يا ,: Lection

تلفظ‌، بيان‌، اداي‌ سخن‌، ط‌رز تلفظ‌، سخن‌: Pronunciation

تلفن: Telephone

تلفني‌: Telephonic

تلفنچي: Telephone Operator

تلفنچي‌: Telephonist

تلفن‌ بي‌ سيم‌: Radiotelephone

تلفن‌ داده‌اي‌: Dataphone

تلفن‌، تلفن‌ كردن‌: Phone

تلفن‌كننده‌: Telephoner

تلفيقي‌: Syncretist

تلفيق‌: Collate

تلفيق‌ بسامدي‌: Frequency Modulation

تلفيق‌ تپشي‌: Pulse Modulation

تلفيق‌ سط‌ح‌ پايين‌: Low Level Modulation

تلفيق‌ كننده‌: Collator

تلفيق‌ كننده‌: Modulator

تلفيق‌ كننده‌ كليه‌ شرايط‌ و اخلاق‌ هاي‌ متفاوت‌ وجنس‌ هاي‌ , مخالف‌، مختلط‌: Farraginous

تلفيق‌ كننده‌، بدعتكار: Schematist

تلفيق‌ و تفكيك‌ كننده‌: Modem

تلفيق‌، سوار سازي‌: Modulation

تلف‌ كردن‌، برباد دادن‌، ناروا خرج‌ كردن‌: Misspend

تلف‌ كردن‌، هدر كردن‌ كلوچه‌ قيمه‌ دار يا ميوه‌ داركه‌ سرخ‌ كنند، خاگينه‌ , گوشت‌ دار، پاره‌، خرده‌، خردكردن‌، قط‌عه‌ قط‌عه‌ كردن: Fritter

تلقيح‌ كردن‌، مايه‌ كوبي‌ كردن‌، اغشتن‌: Inoculate

تلقيح‌ كننده‌: Inseminator

تلقيح‌، مايه‌ كوبي‌: Inoculation

تلقيق‌ كردن‌، سوار كردن‌: Modulate

تلقيني‌، وابسته‌ به‌ انتقال‌ فكر: Empathic

تلقين‌ بنفس‌، القاء بنفس‌: Autosuggestion

تلقين‌ به‌ نفس‌، هيپنوتيزم‌ خود: Self Hypnosis

تلقين‌ عقايد و افكارسياسي‌ و مذهبي‌ واجتماعي‌ درشخص‌: Brainwashing

تلقين‌ كردن‌، داخل‌ كردن‌، اشاره‌ كردن‌، به‌ اشاره‌ , فهماندن‌، بط‌ور ضمني‌ فهماندن‌: Insinuate

تلق‌ نسوز، ميكا: Mica

تلكس: Telex

تلمبه تسمه گرد: belt driven pump

تلمبه زني جانبي چاه: back side pumping op a well

تلمبه زني مركب: back- crank pumping

تلمبه ي محور ي: axial pump

تلمبهي شاهيني: beam pump; beam- pumping unit; walking- beam pump

تلمبه‌ خالي‌ كردن‌، باتلمبه‌ بادكردن‌، تلمبه‌ زدن‌ تلمبه‌، تلمبه‌ زني‌، صداي‌ تلمبه‌، تپش‌، تپ‌ تپ‌، با ,: Pump

تلمبه‌ زن‌، چاه‌ نفت‌ تلمبه‌اي‌: Pumper

تلمبه‌ سمپاش‌، گردپاش‌: Spray Gun

تلمبه‌ فشاري‌: Force Pump

تلمبه‌ قابل‌ حمل‌ اب‌ پاشي‌ براي‌ اتش‌ نشاني‌: Stirrup Pump

تلمبه‌ لجن‌ كشي‌: Sump Pump

تلمبه‌ ميرسد ناودان‌ هاي‌ ط‌رفين‌ ته‌ كشتي‌ كه‌ از انجا اب‌ به‌ منبع‌ ,: Limbers

تلمبه‌ء بادي‌: Air Pump

تلمود، مجموعه‌ قوانين‌ شرعي‌ وعرفي‌ يهود: Talmud

تلنگر زدن‌، (مج.) تحريك‌كردن‌ تلنگر، (مج.) انگيزش‌، وسيله‌ تحريك‌، چيز بيهوده: Fillip

تله‌ ادمگير، دام‌ براي‌ انسان‌: Man Trap

تله‌ انداختن‌ زانويي‌ مستراح‌ وغيره‌ تله‌، دام‌، دريچ-ه‌، گير، محوط‌ه‌ , كوچك‌، شكماف‌، نيرنگ‌، فريب‌دهان‌، بدام‌ انداختن‌، در ,: Trap

تله‌ موش‌، دام‌ بلا: Rattrap

تله‌ گذاري‌، در تله‌ اندازي‌: Trapping

تله‌، حيله‌، بدام‌ انداختن‌ مته‌ حفاري‌ معدن‌ وجراحي‌، بامته‌ سوراخ‌ كردن‌، حيله‌ گر: Trepanation

تله‌، در تله‌ اندازي‌: Trap

تله‌تايپ‌، ماشين‌ ثبت‌ مخابرات‌ تلگرافي‌، دور نويس‌: Teleprinter

تلوتلو خور، غلت‌ خور: Wallower

تلوتلو خوردن‌، يله‌ رفتن‌، لنگيدن‌، گيج‌ خوردن‌، بتناوب‌ , كار كردن‌، متناوب‌، ترديدداشتن‌: Stagger

تلولو خوردن‌، به‌حيله‌متوسل‌ شدن‌، لرزاندن‌: Wangle

تلويحي‌: Figurative

تلويزيوني‌: Televisual

تلويزيوني‌، تلويزيون‌: Video

تلويزيون‌ عضو هيئت‌ مشاوره‌ و مباحثه‌ يا عضو هيئت‌ راديو ,: Panelist

تلويزيون‌ ورادار رادار تلويزيوني‌، دستگاه‌ هدايت‌ هواپيما بوسيله‌ ,: Teleran

تلگرافي‌، مختصر، موجز: Telegraphic

تلگرافچي‌: Telegrapher

تلگرافچي‌: Telegraphist

تلگراف‌: Cablegram

تلگراف‌، دستگاه‌ تلگراف‌، مخابره‌ تلگرافي‌: Telegraph

تلگرام‌، تلگراف‌، تلگراف‌ كردن‌: Telegram

تل‌ انباره‌، انبارش‌ توده‌اي‌: Mass Storage

تل‌ يا تپه‌: Butte

تماس: Contact

تماس اوليه: Initial Contact

تماس‌ بشر با ط‌بيعت‌ مربوط‌ به‌ پيدايش‌ و تكامل‌ انسان‌، مربوط‌ به‌ برخورد و ,: Anthropogenic

تماس‌، اتصال‌، تماس‌ يافتن‌، تماسي‌، برخورد: Contact

تماشا، منظ‌ره‌، نمايش‌، (درجمع‌) عينك‌: Spectacle

تماشاخانه‌ داراي‌ صحنه‌ مدور: Theater In The Round

تماشاخانه‌ گرايي‌، پيروي‌ از روش‌ تماشاخانه تماشاخانه‌ مسلكي‌: Theatricalism

تماشاخانه‌، اپرا: Opera House

تماشايي‌، منظ‌ره‌ ديدني‌، نمايش‌ غير عادي‌: Spectacular

تماشاچي‌ بودن‌، حضر وناظ‌ر بودن‌: Spectate

تماشاچي‌ مونث‌: Spectatress

تماشاگر، تماشاچي‌، بيننده‌، ناظ‌ر: Bystander

تماشاگر، ماشاچي‌، بيننده‌، ناظ‌ر: Spectator

تماما گوشتي‌، داراي‌ ميوه‌ گوشتي‌، دانه‌دار، انگوري توت‌ مانند: Baccate

تماميت‌، جمع‌ كل‌، چيزدرست‌ ودست‌ نخورده‌: Entirety

تماميت‌، كمال‌: Completeness

تمامي‌ شب‌، در سرتاسرشب‌، از سرشب‌ تا بامداد: Nightlong

تمامي‌، همه‌، پايدار، ط‌ولاني‌ وخسته‌ كننده‌: Livelong

تمام‌ افزايشگر: Full Adder

تمام‌ دارد، وزير مختار نماينده‌ سياسي‌ كه‌ زير دست‌ سفيركبير است‌ ولي‌ قدرت‌ ,: Minister Plenipotentiary

تمام‌ شدني‌، تقليل‌ يافتني‌: Depletable

تمام‌ شدن‌، صرف‌ شدن‌ صرف‌ كردن‌، پرداخت‌ كردن‌، خرج‌ كردن‌، تحليل‌ رفتن‌ قوا: Spend

تمام‌ شكفته‌، باز، پرباد، تمام‌، كامل‌، كاملا افراشته‌: Full Blown

تمام‌ عيار، باندازه‌ كامل‌ بمقياس‌ كامل‌: Full Scale

تمام‌ قد، قدي‌، نماينده‌ تمام‌ قد انسان‌: Full Length

تمام‌ كاهشگر: Full Subtractor

تمام‌ نشدني‌، كم‌ نيامدني‌، پايدار، باوفا: Unfailing

تمام‌ وكمال‌ پرداختن‌، حساب‌ هاي‌ معوقه‌ را تسويه‌ كردن‌: Pay Up

تمام‌، درست‌، دست‌ نخورده‌، بي‌ عيب‌: Entire

تمام‌، سالم‌ تمام‌، درست‌، دست‌ نخورده‌، كامل‌، بي‌ خرده‌، همه‌، سراسر: Whole

تمام‌، كامل‌: Complete

تمام‌كلمه‌: Fullword

تمايل به شركت در مناقصه: intention for bid (IFB)

ارتباطات كتبي يا شفاهي توسط سازمان و يا افراد مورد نظر كه نشان‌دهنده تمايل آن‌ها به انجام كاري خاص است و مي‌تواند به شكل نامه، بيانيه شايستگي‌ها يا پاسخ به درخواست براي پيشنهاد يا اعلام بها باشد.

تمايل به شركت در مناقصه: Intention For Bid (IFB)

ارتباطات كتبي يا شفاهي توسط سازمان و يا افراد مورد نظر كه نشان‌دهنده تمايل آن‌ها به انجام كاري خاص است و مي‌تواند به شكل نامه، بيانيه شايستگي‌ها يا پاسخ به درخواست براي پيشنهاد يا اعلام بها باشد.

تمايل‌ (بارتكاب‌ بدي‌)، تمايل‌ ط‌بيعي‌ بچيز بد: Proclivity

تمايل‌ داشتن‌، متوجه‌ بودن‌، منحرف‌ شدن‌، انحراف‌، نزول‌: Falloff

تمايل‌ سوزن‌ مغناط‌يسي‌ يكسان‌ است‌نشان‌ داده‌ ميشود خط‌ي‌ بر روي‌ نقشه‌ كه‌ بوسيله‌ ان‌ نقاط‌ي‌ كه‌ در انجاها ,: Isoclinic Line

تمايل‌ ط‌بيعي‌، ميل‌ باط‌ني‌، رغبت‌، گرايش‌: Propensity

تمايل‌ قبلي‌، رجحان‌، برگزيدگي‌، جانبداري‌: Predilection

تمايل‌، خواسته‌، ايكاش‌، ميخواستم‌، ميخواستند: Would

تمايل‌، فانتزي‌ قوه‌ مخيله‌، وهم‌، هوس‌، نقشه‌ خيالي‌، وسواس‌، ميل: Fantasy

تمايل‌، مزمزه‌، چشيدن‌ تند باد، باد ناگهاني‌، انفجار، فوت‌، خوشي‌، تفريح: Gust

تمبر شناسي‌، تمبر جمع‌ كني‌، جمع‌ اوري‌ تمبر: Philately

تمبر شناس‌: Philatelist

تمبر پستي‌ حمل‌ بوسيله‌ پست‌، ارسال‌ پست‌، مخارج‌ پستي‌، حق‌ پستي: Postage

تمبرزدن‌، تمبر پست‌ الصاق‌ كردن‌ كليشه‌ زدن‌، نقش‌ بستن‌، منقوش‌ كردن‌، منگنه‌ كردن مهر (rhom)، نشان‌، نقش‌، باسمه‌، چاپ‌، تمبر، پست‌، جنس نوع‌، پابزمين‌ كوبيدن‌، مهر زدن‌، نشان‌ دار كردن: Stamp

تمبريكه‌ براي‌ تشويق‌ در مقابل‌ خريد كالا بخريدار , ميدهند: Trading Stamp

تمبز دادن‌: Distinguish

تمثال‌ نمايش‌ دادن‌، استهزاء كردن‌، جيم‌ شدن‌ شخص‌، مرد، يارو، فرار، گريز، با ط‌ناب‌ نگه‌ داشتن‌، با ,: Guy

تمثال‌، صورت‌، پيكر، تمثال‌ تهيه‌ كردن‌، پيكرك‌: Effigy

تمثيل‌ نويسي‌: Allegorization

تمثيل‌ نويس‌: Allegorist

تمثيل‌، حكايت‌، كنايه‌، نشانه‌، علامت‌: Allegory

تمثيل‌، نمونه‌اوري‌، مثال‌ اوري‌، استنساخ‌: Exemplification

تمجيداميز، خوشايند، وسيع‌، محتمل‌: Plausive

تمحيد، عمل‌، اقدام‌، كار، امر، ورزش‌، خوشي‌، وجد: Ploy

تمدد اعصاب‌ كردن‌، از نو خلق‌ كردن‌ تفريح‌ كردن‌، تفريح‌ دادن‌، وسيله‌ تفريح‌ را فراهم‌ كردن: Recreate

تمدن‌ پذير: Civilizable

تمدن‌، مدنيت‌، انسانيت‌: Civilization

تمديد نا پذير، بسط‌ نا پذير، منقرض‌ نكردني‌: Inextensible

تمديد، امتداد، نقشه‌ كشي‌ ط‌بق‌ مقياس‌ معيني‌: Protraction

تمديد، ط‌فره‌ زني‌، اط‌اله‌، تعويق‌: Prorogation

تمركز: Centralization

تمركز دادن‌، درمركز جمع‌ كردن‌: Centralize

تمركز در كانون‌: Focalization

تمركز درنقط‌ه‌ بخصوصي‌، محلي‌ كردن‌، موضعي‌ كردن‌: Localization

تمركز دهنده‌، تمركزي‌، تغليظ‌ي‌: Concentative

تمركز قدرت‌ اقتصادي‌ در دولت‌ مركزي‌: Statism

تمركز كننده‌ خط‌: Line Concentrator

تمركز يافتن‌ ميان‌، مركز، وسط‌ ونقط‌ه‌مركزي‌، درمركز قرار گرفتن: Center

تمركز يافتن‌ ميان‌، مركز، وسط‌ ونقط‌ه‌مركزي‌، درمركز قرار گرفتن: Centre

تمركز، استقرار درمركز: Centralization

تمرين‌ اسب‌ سواري‌ از روي‌ مانع‌، دبيرستان‌: Haute Ecole

تمرين‌ اط‌فاء حريق‌: Fire Drill

تمرين‌ عملي‌ براي‌ مسابقات‌ مشت‌ زني‌ و غيره‌: Roadwork

تمرين‌ كننده‌: Rehearser

تمرين‌ كننده‌ مشق‌ كننده‌: Practicer

تمرين‌ نمايش‌، تكرار، تمرين‌: Rehearsal

تمرين‌، تمرين‌ نظ‌امي‌، حفر، مته‌ زني‌: Drilling

تمرين‌، مشق‌ نظ‌امي‌، مته‌ زدن‌، مته‌، تعليم‌ دادن‌، تمرين‌ , كردن‌: Drill

تمساح‌، سوسمار، پوست‌ سوسمار: Crocodile

تمسخر كردن‌، بكسي‌ خنديدن‌، استهزاء كردن‌: Deride

تمسخر كننده‌: Scoffer

تمكين‌ كردن‌، فروتني‌ كردن‌، خود را پست‌ كردن‌، تواضع‌ , كردن‌: Condescend

تمكين‌ ندادني‌، مصالحه‌ ناپذير قط‌عي‌، سخت‌ ناسازگار، غير قابل‌ انعط‌اف‌، تسليم‌ نشو: Uncompromising

تملك‌ ثانوي‌: Repossession

تملك‌ زمين‌، كليه‌ زمين‌ مايملك‌ يك‌ شخص‌، ناحيه‌: Demesne

تمهيد كننده‌: Schemer

تموج لايه: bed undulation

تموج‌، نوسان‌، حركت‌ موجي‌، زيروبم‌: Undulation

تميز دهنده‌، تفكيك‌ كننده‌، قائل‌ به‌ تبعيض‌: Discriminator

تميز كاري كردن: bail v; bail v out; bail v down; bail v dry

تميز ندادني‌، غير قابل‌ تشخيص‌، نا پيدا: Indiscernible Able

تميز، تشخيص‌، فرق‌: Contradistinction

تميز، رسيدگي‌، فرجامي‌: Cassation

تميز، شيك‌، زنده‌ دل‌، زرنگ‌: Dapper

تميز، فرق‌ گذاري‌، تبعيض‌: Discrimination

تميز، فرق‌، امتياز، برتري‌، ترجيح‌، رجحان‌، تشخيص‌: Distinction

تميزدادن‌، تشخيص‌ دادن‌، ديفرانسيل‌ گرفتن‌، ديدن مشهوركردن‌، وجه‌تمايزقائل‌ شدن‌: Distinguish

تمپلت – فرم اطلاعاتي: Template

تناسب‌: Proportionality

تناسب‌ پذير: Commensurable

تناسب‌، نزاكت‌، قواعد متداول‌ ومرسوم‌ رفتارواداب‌ سخن مراعات‌ اداب‌ نزاكت‌، برازندگي‌: Propriety

تناسب‌، نسبت‌: Proportion

تناسب‌، نسبت‌، درجه‌، سهم‌، قسمت‌، قياس‌، شباهت‌، مقدار قرينه‌، متناسب‌ كردن‌، متقارن‌ كردن‌: Proportion

تناسخي‌: Reincarnationist

تناظ‌ر، مكاتبه‌، مكاتبات‌: Correspondence

تناقض‌ داشتن‌ با، مخالف‌ بودن‌ با، سخن‌ (كسي‌ را) انكار , كردن‌: Contradict

تناقض‌ دو قانون‌ يا دو اصل‌، اظ‌هار مخالف‌: Antinomy

تناقض‌ عدم‌ربط‌، عدم‌ چسبندگي‌، ناجوري‌، عدم‌ تط‌ابق‌، ناسازگاري: Incoherence

تناقض‌، مغايرت‌: Contradiction

تناهي‌، محدوديت‌: Finiteness

تناوب لايه ها: alternation of beds; alternating of beds

تناوبگر، (برق‌) دستگاه‌ توليد برق‌ متناوب‌، الترناتور: Alternator

تناوب‌، بط‌ور متناوب‌، گاهي‌: Off And On

تناوب‌، نوبت‌، يك‌ درمياني‌: Alternation

تناوب‌، يك‌ درمياني‌: Alternation

تناژ: Tonnage

تنباكو فروش‌، توتون‌ فروش‌، توتونچي‌: Tobacconist

تنباكو، توتون‌، دخانيات‌: Tobacco

تنباكوي‌ هندي‌ (acitsur anitocin): Indian Tobacco

تنبلي‌، سستي‌، بيكاري‌، كاهلي‌، تنبل‌، تنبل‌ بودن‌: Sloth

تنبلي‌، قصور، غفلت‌، سهل‌ انگاري‌: Laches

تنبل‌ وار: Lazyish

تنبل‌، بي‌ جنبش‌، خنثي‌، كساد ناكنش‌ ور، بي‌ كاره‌، غير فعال‌، سست‌، بي‌ حال‌، بي‌ اثر: Inactive

تنبل‌، درخورد تنبلي‌، كند، بط‌ي‌ء، كندرو، باكندي‌ حركت‌ , كردن‌، سست‌ بودن‌: Lazy

تنبل‌، سست‌، كاهل‌، ديرپاي‌، عقب‌ افتاده‌، بي‌ حال‌: Slothful

تنبل‌، كاهل‌، تنبلي‌ كردن‌: Laze

تنبور، دهل‌، تنفس‌ نگار، بنض‌ نگار، (مبل‌ سازي‌) رويه‌ , يا ديواره‌ متحرك‌ چوبي‌، ديواره‌ متحرك‌ چوبي‌ ساختن‌: Tambour

تنبيه‌ باچوب‌ خط‌ كش‌ پهن‌ براي‌ زدن‌ بچه‌، چوب‌ خيزران‌، عصا، گرز: Ferule

تنبيه‌ كردن‌، توبيخ‌ وملامت‌ كردن‌: Chastise

تنبيه‌ كردن‌، شديدا~ انتقاد كردن‌: Castigate

تنبيه‌، توبيخ‌، سرزنش‌: Chastiesement

تنبيه‌، مجازات‌، گوشمالي‌، جرم‌، تقصير، توهين‌، سرزنش‌ , كردن‌: Wite

تنتور افيون‌، مخلوط‌ افيون‌: Laudanum

تنتور، ط‌عم‌ جزيي‌، اثر جزيي‌، رنگ‌ جزيي‌، ته‌ رنگ‌، رنگ‌ , زدن‌، الودن‌: Tincture

تنجيه‌ هجايي‌، هجا بندي‌: Syllabication

تنخواه‌ گردان‌: Revolving Fund

تند باد: Jet Stream

تند باد ناگهاني‌، جريان‌ هواي‌ سرد كه‌ در سرزمين‌هاي‌ , مرتفع‌ ميوزد: Williwaw

تند باد، اشوب‌ ناگهاني‌، كاستي‌ درز، رخنه‌، عيب‌، خدشه‌، عيب‌ دار كردن‌، ترك‌ برداشتن: Flaw

تند باد، باد، (در دريا) ط‌وفان‌: Gale

تند باد، عجله‌ وسرعت‌، صداي‌ چرخيدن‌: Birr

تند جور كردن‌: Quicksort

تند دلي‌: Tachycardia

تند دمي‌، تنفس‌ سريع‌، نفس‌ نفس‌ زني‌: Polypnea

تند مزاج‌: Quick Tempered

تند نويسي‌، تند نگاري‌: Tachygraphy

تند نويسي‌، مختصر نويسي‌: Shorthand

تند نويسي‌، مختصر نويسي‌، كوتاه‌ نويسي‌: Stenography

تند نويس‌، الگوي‌ حروف‌، تند نويس‌: Stenograph

تند و تيز كردن‌، ترش‌ كردن‌، تلخ‌ و گس‌ كردن‌: Acerbate

تند و ناشمرده‌ سخن‌گفتن‌، دست‌ و پا شكسته‌ حرف‌ زدن‌، ور , زدن‌، سخن‌ تند و ناشمرده‌: Gibber

تند و ناشمرده‌ گفتن‌ ورد، سخن‌ تند و ناشمرده‌، گپ‌، گپ‌ زني‌، وراجي‌ كردن: Jaber

تند، بي‌ پروا، عجول‌ شديد، مست‌ كننده‌: Heady

تند، درشت‌، خشن‌، ناگوار، زننده‌، ناملايم‌: Harsh

تند، زننده‌، سوزان‌: Acrimonious

تند، سخت‌، شديد، جابر، قاهر، قاهرانه‌: Violent

تند، سريع‌، تندرو، سريع‌العمل‌، چابك‌: Rapid

تند، عجول‌، بي‌ پروا، بي‌ احتياط‌، محل‌ خارش‌ يا تحريك‌ , روي‌ پوست‌، جوش‌، دانه‌: Rash

تند، پرتگاه‌ دار، سراشيبي‌، ناگهان‌، ناگهاني‌، بيخبر درشت‌، جداكردن‌: Abrupt

تند، چابك‌، فرز، چست‌، جلد، سريع‌، زنده‌: Quick

تندباد، ط‌وفان‌، گردباد، اجتماع‌: Hurricane

تندبادمستقيم‌، مسير مستقيم‌ تند باد: Line Squall

تندتند حرف‌ زدن‌، تند وناشمرده‌ سخن‌گفتن‌، پچ‌ پچ‌ كردن چهچه‌ زدن‌ (مثل‌ بلبل‌): Chatter

تندخو وگستاخ‌، ناهنجار، با ترشرويي‌: Surly

تندخو، اتشي‌ مزاج‌، عجول‌: Brainish

تندرا، دشت‌ هاي‌ بي‌ درخت‌ پوشيده‌ از گلسنگ‌ نواحي‌ قط‌بي‌: Tundra

تندراه‌، شاهراه‌ مخصوص‌ وسايط‌ سريع‌ السير: Expressway

تندردار، رعد اسا، صاعقه‌ وار: Thunderous

تندرستي‌، بهبودي‌، سلامت‌، مزاج‌، حال‌: Health

تندرستي‌، سلامتي‌ و خوشي‌، خوشبختي‌، نيك‌ بود: Wellbeing

تندرفتن‌ ناوگان‌، عبور سريع‌، زود گذر، بادپا، بسرعت‌ گذشتن: Fleet

تندرفتن‌، نقل‌ مكان‌ كردن‌: Flit

تندرگر: Thunderer

تندوبامزه‌، گوشه‌دار، گزنده‌، هشياركننده‌: Piquant

تندوتيزي‌، زنندگي‌، گوشه‌داري‌، ط‌عنه‌اميزي‌: Piquancy

تنديس‌ وار، خوش‌ هيكل‌، مجسمه‌ وار، شبيه‌ مجسمه‌، سبك‌ , مجسمه‌: Statuesque

تنديس‌، پيكره‌، مجسمه‌، هيكل‌، پيكر، تمثال‌، پيكر سازي‌: Statue

تندي‌ (ط‌ب‌) بي‌ اعتدالي‌ در مصرف‌ مشروبات‌ الكلي‌ و غيره‌، شدت: Acrasy

تندي‌، خشونت‌ در رفتار: Brusqurie

تندي‌، سرعت‌، سرعت‌ سير، شتاب‌، تندي‌ برحسب‌ زمان‌: Velocity

تندي‌، سرعت‌، محكمي‌، استواري‌، سفتي‌: Fastness

تندي‌، شدت‌، رنجش‌: Acrimony

تندگستي‌، فقر، فلاكت‌، تهيدستي‌، كميابي‌، بينوايي‌: Poverty

تنزل‌: Degradation

تنزل‌ ارزش‌ پول‌ نسبت‌ به‌ قيمت‌ قانوني‌ خود: Demonetization

تنزل‌ از مط‌الب‌ عالي‌ به‌ چيزهاي‌ پيش‌ پا افتاده‌: Bathos

تنزل‌ دهنده‌، تحقير اميز، واژه‌ تحقيري‌: Pejorative

تنزل‌ رتبه‌: Demotion

تنزل‌ رتبه‌ دادن‌، كسر مقام‌ يافتن‌: Demote

تنزل‌ قيمت‌ دادن‌، از ارزش‌ و شخصيت‌ كسي‌ كاستن‌: Devaluate

تنزل‌ قيمت‌ دادن‌، از ارزش‌ و شخصيت‌ كسي‌ كاستن‌: Devalue

تنزل‌ قيمت‌، ارزان‌: Cut Rate

تنزل‌ قيمت‌، پايين‌ اوردن‌ قيمت‌: Mark Down

تنزل‌ كردن‌، تنزل‌ دادن‌: Degrade

تنزيب‌، كريشه‌، تور، گازپانسمان‌، مه‌ خفيف‌: Gauze

تنزيل‌ بانكي‌، تخفيف‌ بانكي‌: Bank Discount

تنظيم PH: adjusting PH

تنظيم قرار داد: Draw up a Contract

تنظيم، آيين‌نامه: regulation

الزامات حكم شده توسط يك مرجع داراي قدرت قضايي

تنظيم، آيين‌نامه: Regulation

الزامات حكم شده توسط يك مرجع داراي قدرت قضايي.

تنظ‌يف‌ كردن‌، سپوري‌ كردن‌، تميز كردن‌، در اشغال‌ كاوش‌ , كردن‌: Scavenge

تنظ‌يمي‌: Regulative

تنظ‌يمي‌: Regulatory

تنظ‌يم‌ حرارت‌: Thermoregulation

تنظ‌يم‌ سرعت‌ چيزي‌، تنظ‌يم‌ وقت‌: Timing

تنظ‌يم‌ صحنه‌ براي‌ ايفاي‌ نقش‌ معيني‌ از نمايش‌، تعويض‌ سن‌,: Stage Set

تنظ‌يم‌ كردن‌: Formulate

تنظ‌يم‌ كردن‌، بيان‌ كردن‌، فرمول‌، قاعده‌، منط‌ق‌، اسكلت ساختمان‌، چهارچوب‌، تنه‌، بدن‌، پاپوش‌ درست‌ كردن‌ قاب‌ كردن‌، قاب‌ گرفتن‌، چارچوب‌ گرفتن‌، ط‌رح‌ كردن: Frame

تنظ‌يم‌ كردن‌، ميزان‌ كردن‌، درست‌ كردن‌: Regulate

تنظ‌يم‌ كننده‌: Regularizer

تنظ‌يم‌ كننده‌: Regulator

تنظ‌يم‌ كننده‌ اختلاف‌ سط‌ح‌: Voltage Regulator

تنظ‌يم‌ كننده‌ اختلاف‌ سط‌ح‌: Voltage Regulator

تنظ‌يم‌ كننده‌ سرعت‌: Speed Regulator

تنظ‌يم‌ وقت‌، زمان‌ گيري‌: Timing

تنظ‌يم‌ وميزان‌ كردن‌ چيزي‌، پيلوت‌، چراغ‌راهنما، رهبري‌ , رهبر، ليدر، خلبان‌ هواپيما، راننده‌ كشتي‌، اسباب‌ , كردن‌، خلباني‌ كردن‌، راندن‌، ازمايشي‌: Pilot

تنظ‌يم‌ پذير (elbaenut، elbanut) خوش‌ نوا، خوش‌ اهنگ‌، كوك‌، موزون: Tunably

تنظ‌يم‌ پذير (ylbanut، elbanut=) خوش‌ نوا، خوش‌ اهنگ‌، كوك‌، موزون: Tuneable

تنظ‌يم‌، ايين‌ نامه‌، مقرره‌: Regulation

تنظ‌يم‌، تعديل‌، قاعده‌، دستور، قانون‌، ايين‌ نامه‌: Regulation

تنظ‌يم‌كردن‌ انتظ‌ام‌، ارايش‌، رسم‌، ايين‌، مقام‌، مرتبه‌، سبك‌، ط‌رز حواله‌، برات‌(.iv.tv)دستوردادن‌، منظ‌م‌كردن‌، سفارش‌دادن دسته‌، ط‌بقه‌، زمره‌، صنف‌، ايين‌ومراسم‌، فرقه‌ياجماعت‌ , مذهبي‌، گروه‌خاصي‌، انجمن‌، دسته‌ اجتماعي‌، سامان‌، نظ‌م مرحله‌، نوع‌، دستور، امر، درمان‌، امريه‌، فرمايش: Order

تنظ‌يم‌كننده‌، تعديل‌ كننده‌، الت‌ تعديل‌: Regulator

تنفر از زن‌: Misogyny

تنفر داشتن‌ از، بد دانستن‌، انزجار: Mislike

تنفر شديد، جابجا شدن‌ درد، ردع‌، انحراف‌ درد، جابجا , ساختن‌ درد، تغيير ناگهاني‌، عمل‌ كشيدن‌: Revulsion

تنفر كردن‌ از، اظ‌هار رنجش‌ كردن‌ منزجر شدن‌ از، رنجيدن‌ از، خشمگين‌ شدن‌ از، اظ‌هار ,: Resent

تنفر، بيزاري‌، انزجار، وحشت‌: Abhorrence

تنفر، نفرت‌: Detestation

تنفسي‌: Respiratory

تنفسي‌، تعط‌يلي‌، وابسته‌بموقع‌ تنفس‌، فترتي‌: Recessional

تنفس‌ بدبو، گند دهان‌: Halitosis

تنفس‌ در زير اب‌، با لوله‌ تنفس‌زير ابي‌ رفتن‌ (lekrons), لوله‌ دخول‌ وخروج‌ هوا در زير دريايي‌، لوله‌ مخصوص‌ ,: Schnorkel

تنفس‌ مصنوعي‌: Artificial Respiration

تنفس‌، دم‌ زني‌: Respiration

تنقيه‌، اماله‌: Clyster

تنقيه‌، اماله‌: Enema

تنكه‌ (hekonot)، زير پوش‌، زير شلواري‌: Underpants

تنكه‌ زنانه‌، شورت‌ زنانه‌: Scanties

تننده‌ تار، دستكش‌ ساز: Webber

تنها وبيكس‌، دلتنگ‌ وافسرده‌، ملول‌: Lonesome

تنها گذاشتن‌، گير افتادن‌، متروك‌ ماندن‌، بهم‌ بافتن‌ , رودخانه‌، مجرا، مسير، رسيدن‌، بصخره‌ خوردن‌ كشتي كنار دريا، كنار رود، كرانه‌، بندرگاه‌، رشته‌، لا، لايه وبصورت‌ ط‌ناب‌ دراوردن‌: Strand

تنها، انفرادا يك‌ يك‌، يكان‌ يكان‌، جدا جدا، فردا فرد، به‌تنهايي: Singly

تنها، به‌ تنهايي‌: Siolus

تنها، بيكس‌، غريب‌، بي‌ يار، متروك‌، بيغوله‌: Lonely

تنها، تك‌، دلتنگ‌، مجرد، بيوه‌، يكه‌، مجزا ومنفرد: Lone

تنها، مجرد، گوشه‌ نشين‌، منزوي‌، پرت‌: Solitary

تنها، يكتا، فقط‌، صرفا، محضا: Alone

تنها، يگانه‌، منحصربفرد، (بكفش‌) تخت‌ زدن‌ كف‌ پا، تخت‌ كفش‌، تخت‌، زير، قسمت‌ ته‌ هر چيز، شالوده: Sole

تنهايي‌، انفراد: Soleness

تنهايي‌، انفراد، خلوت‌، جاي‌ خلوت‌: Solitude

تنه‌ حلقه‌، بدنه‌ حلقه‌: Loop Body

تنه‌، بدنه‌: Body

تنه‌، هل‌، تكان‌، تنه‌ زدن‌: Jostle

تنور، اجاق‌، كوره‌: Oven

تنوره‌ اسياب‌: Head Race

تنوع: Variation

تنوع‌، اختلاف‌، رواني‌، مهارت‌، تردستي‌: Versatility

تنوع‌، فاصله‌، حادثه‌ عشقي‌، نمايش‌ كوتاه‌ در ميان‌ پرده‌ , هاي‌ نمايش‌ جدي‌، قط‌عه‌ موسيقي‌ كوتاه‌: Intermezzo

تنوع‌، گوناگوني‌، تفاوت‌: Diversity

تنوع‌، گوناگوني‌، نوع‌، متنوع‌، جورواجور واريته‌، نمايشي‌ كه‌ مركب‌ از چند قط‌عه‌ متنوع‌ باشد: Variety

تنومند حساسه‌ گوشت‌ اسب‌، خانواده‌ اسب‌ (بط‌ور كلي‌)، (گ‌.ش‌.) درخت‌ ,: Horseflesh

تنومند، ستبر، كلفت‌، (براي‌ پارچه‌ ولباس‌) زبر وخشن گره‌ دار: Burly

تنومند، عظ‌يم‌ الجثه‌، پرمعني‌، مهم‌: Full Bodied

تنومندي‌، ستبري‌، زبري‌، خشونت‌: Burliness

تنيده‌، بافته‌: Mesh

تنيزه‌، ذره‌، جسمك‌، (تش‌.) گويچه‌(سفيد ياسرخ‌ خون‌ , وبافت‌ هاي‌ غضروفي‌ وغيره‌)، گلبول‌: Corpuscle

تنيس‌: Tennis

تنگدستي‌، نداري‌، تهيدستي‌، بي‌ چيزي‌، فقر: Indigence

تنگدست‌، كم‌ اميتاز محروم‌ از مزاياي‌ اجتماعي‌ و اقتصادي‌، درمضيقه: Underprivileged

تنگدل‌ شدن‌، دلسرد شدن‌، افسرده‌ شدن‌، مايوس‌ شدن‌، ياس‌: Despond

تنگنا: Bottleneck

تنگنا- گلوگاه: Bottle-Neck

تنگنا، مسير جنگي‌: Warpath

تنگناترس‌، (ط‌ب‌) مرض‌ ترس‌ از فضاي‌ تنگ‌ ومحصور: Claustrophobia

تنگه‌ خالي‌، برزخ‌، باريكه‌: Isthmus

تنگه‌ خيبر: Khyber Pass

تنگه‌ داردانل‌: Dardanelles

تنگه‌، راه‌ خيلي‌ باريك‌، تنگنا، تنگراه‌: Bottleneck

تنگي‌ نفس‌، نفس‌ تنگي‌، اسم‌، اهو: Asthma

تنگي‌، ضيق‌، انقباض‌، فشار، تنگ‌ شدگي‌، قبض‌ مزاج‌: Constriction

تنگي‌، فشردگي‌، تنگي‌ مهبل‌: Coarctation

تنگ‌: Decanter

تنگ‌ اسب‌: Bellyband

تنگ‌ دسته‌دار و لوله‌دار، تنگ‌، قرابه‌: Flagon

تنگ‌ سالي‌، قحط‌ي‌، قحط‌ وغلا، كميابي‌، نايابي‌، خشكسالي‌: Famine

تنگ‌ كردن‌، جمع‌ كردن‌، منقبض‌ كردن‌: Constrict

تنگ‌ كوچك‌: Cruet

تنگ‌ كوچك‌ ادويه‌ يا سركه‌، (درجمع‌) چرخ‌ زير صندلي‌ , ياميز، ستاره‌ اول‌ دو پيكر: Caster

تنگ‌ مخروط‌ي‌ ازمايشگاه‌: Erlenmeyer Flask

تنگ‌ نفس‌، دچار تنگي‌ نفس‌، اسمي‌: Asthmatic

تنگ‌ هم‌ چيني‌، اجرت‌ تنگ‌ هم‌ چيدن‌ كالا: Stowage

تنگ‌ هم‌، بهم‌ چسبيده‌، بهم‌ فشرده‌، مضرس‌: Seried

تنگ‌ ورشو، چرم‌ زير تنگ‌، تنگ‌ اسب‌، كمر بند اسقفان‌ , وكشيشان‌: Surcingle

تنگ‌، باريك‌، دشوار، باب‌، بغاز، تنگه‌، در مضيقه‌، در , تنگنا، تنگنا: Strait

تنگ‌، سبو، قدح‌ اب‌ مقدس‌: Stoup

تن‌ اسايي‌، اسودگي‌، فرصت‌، مجال‌، وقت‌ كافي‌، فراغت‌: Leisure

تن‌ جوجه‌هاي‌ يك‌ وهله‌ جوجه‌ كشي‌، جوجه‌، بچه‌، توي‌ فكر فرورف, كليه‌ جوجه‌هايي‌ كه‌ يكباره‌ سراز تخم‌ درمياورند: Brood

تن‌ دردهي‌، تسليم‌، تمكين‌، احترام‌(گذاري‌): Deference

تن‌ كردشناسي‌، علم‌ وظ‌ايف‌ الاعضاء، فيزيولوژي‌، علم‌ , ط‌بيعي‌: Physiology

تن‌ متريك‌ يا تن‌ هزار كيلويي‌: Metric Ton

تن‌، واحد وزني‌ برابر با 0001 كيلوگرم‌: Ton

ته مانده كالا- ته انباري: Odd Lot

تهاتر- مبادله: Barter

تهاتركردن‌، پاياپاي‌ معامله‌كردن‌ (با rof)، دادوستد , كالا: Barter

تهديد اميز، تهديدكننده‌: Minatory

تهديد كردن‌ ترساندن‌، خبردادن‌ از: Threaten

تهديد كننده‌، ترساننده‌: Threatener

تهديد(بشلاق‌ زدن‌) مجبوربانجام‌ كاري‌كردن‌ چماق‌ يا شلاق‌ چرمي‌، باچماق‌ ياشلاق‌ زدن‌، بزور و با ,: Blackjack

تهديد، باتهديد از كسي‌ چيزي‌ ط‌لبيدن‌، باج‌ سبيل‌، رشوه‌: Blackmail

تهديد، تهديد كردن‌، ترساندن‌: Threat

تهذيب‌ كردن‌، اخلاق‌ اموختن‌، تقديس‌ كردن‌، تقويت‌ كردن‌: Edify

تهذيب‌، تزكيه‌، پالودگي‌: Refinement

تهذيب‌، تهذيب‌ اخلاق‌، تعليم‌، تقديس‌: Edification

تهمت‌ زدن‌: Mudslinger

تهمت‌ زدن‌ به‌، گناهكارقلمداد نمودن‌ مقصر قلمداد كردن‌، بگناه‌متهم‌ كردن‌، گرفتاركردن: Incriminate

تهمت‌، افترا: Accusal

تهمت‌، سخت‌ گيري‌، ماليات‌بستن‌، ماليات‌ گرفتن‌ از، متهم‌ , كردن‌، فشاراوردن‌ بر ماليات‌، باج‌، خراج‌، تحميل‌، تقاضاي‌ سنگين‌، ملامت: Tax

تهنيت‌ اميز: Salutiferous

تهوع‌ اور: Nauseating

تهوع‌ اور: Nauseous

تهوع‌ اور، بيزار كننده‌، بيمار كننده‌: Sickening

تهوع‌ در اثر بودن‌ در اتومبيل‌: Carsickness

تهويه: aeration

تهويه‌: Ventilation

تهويه‌: Ventilation

تهويه‌، تجديدهوا، بادگيري‌، ط‌رح‌ موضوعي‌: Ventilation

تهويه‌، هوا دادن‌، هوا خوردن‌: Aerification

تهيدست‌، بينوا، بدون‌ هديه‌، دست‌ خالي‌: Empty Handed

تهيدست‌، تهي‌، خالي‌، تنگدست‌: Indigent

تهيه مواد به صورت حلقه بسته: Closed Loop MRP

تهيه ي پيش نويس: Drafting

تهيه کننده ي برنامه ي زمان بندي: Scheduler

تهيه‌ اذوقه‌، ماكولات‌، اذوقه‌ خواربار تامين‌ كردن‌، غذا ذخيره‌ كردن‌ (انباركردن‌): Victual

تهيه‌ جا، خانه‌ ها (بط‌ور كلي‌)، مسكن‌، خانه‌ سازي‌: Housing

تهيه‌ شده‌ براي‌ پول‌ دراوردن‌، تله‌ پول‌: Catchpenny

تهيه‌ كردن‌ مبله‌ كردن‌، داراي‌ اثاثه‌ كردن‌، مجهز كردن‌، مزين‌ كردن: Furnish

تهيه‌ كردن‌ نتراشيده‌ ونخراشيده‌ كردن‌، (درسنگ‌ چيني‌) زمخت‌ وناصاف‌ ,: Scabble

تهيه‌ كردن‌، مقرر داشتن‌، تدارك‌ ديدن‌: Provide

تهيه‌ كننده‌ بودجه‌: Budgeter

تهيه‌ كننده‌ رئوس‌ مط‌الب‌ شالوده‌ ريز، تهيه‌ كننده‌ استخوان‌ بندي‌ يا كالبد چيزي: Skeletonizer

تهيه‌ كننده‌، رساننده‌، كارپرداز، متصدي‌ ملزومات‌: Supplier

تهيه‌ مقدمات‌ را ديدن‌، راهنما، مقدمه‌: Lead Up

تهيه‌ گراور غلتكي‌، گراور سازي‌ نوردي‌: Rotogravure

تهيه‌، تدارك‌، تهيه‌ اذوقه‌، تهيه‌ سورسات‌، تهيه‌ كردن سورسات‌ تهيه‌ كردن‌: Purvey

تهيه‌، قيد: Provision

تهيه‌كننده‌ برنامه‌، ط‌رح‌ ريز، برنامه‌ ريز: Programmer

تهيه‌كننده‌ بودجه‌: Budgeteer

تهييج‌ شده‌، ترغيب‌ شده‌، از كار در امده‌: Worked Up

تهييج‌ كردن‌ شجاع‌ شدن‌، پيشرفت‌ كردن‌، روحيه‌ كسي‌ را درك‌ كردن: Buck Up

تهي‌ دست‌، فقير، ضعف‌، تقليل‌ يافته‌: Depauperate

تهي‌ سازي‌، رگ‌ زني‌، تقليل‌، نقصان‌: Depletion

تهي‌ كردن‌، خالي‌ كردن‌، به‌ ته‌ رسانيدن‌: Deplete

تهي‌ كردن‌، خالي‌ كردن‌، تخليه‌ مزاج‌ كردن‌، ترك‌ كردن محروم‌ كردن‌: Evacuate

تهي‌ كردن‌، خالي‌ كردن‌، نيروي‌ چيزي‌ راگرفتن‌ روده‌ يا چشم‌ و غيره‌ رادر اوردن‌، شكم‌ دريدن‌، (مج.) ,: Eviscerate

تهي‌، بي‌ مغز، پوچ‌، چرند، فضاي‌ نامحدود، احمق‌: Inane

تهي‌، خالي‌: Empty

تهي‌، خالي‌، بي‌ مفهوم‌، پوچ‌، كم‌ عقل‌، بيمعني‌: Vacuous

تهي‌، خالي‌، پوچ‌، خالي‌ كردن‌، تهي‌ شدن‌: Empty

تهي‌، عاري‌، خالي‌ از (معمولا با fo): Devoid

ته‌ دانسان‌، مجلس‌ چاي‌ ورقص‌ عصرانه‌: The Dansant

ته‌ دانسان‌، مهماني‌ چاي‌ ورقص‌: Tea Dance

ته‌ دريا، دريابن‌: Benthos

ته‌ رنگ‌، رنگ‌ كمرنگ‌، ته‌صدا، موجود در زمينه‌: Undertone

ته‌ ستون‌، پايه‌ ستون‌، ازاره‌، پايه‌ مجسمه‌: Plinth

ته‌ قايق‌ بادباني‌: Center Board

ته‌ كارت‌: Stub Card

ته‌ نشيني‌، حفره‌ ياگودال‌، نزول‌ كردن‌، غرق‌ شدن‌، ته‌ , دست‌ شويي‌ اشپزخانه‌، وان‌ دستشويي‌، فرو رفتن‌، رسوخ رفتن‌، نشست‌ كردن‌، گود افتادن‌: Sink

ته‌ نشين‌، ته‌ نشست‌، لاي‌، رسوب‌، درده‌، رسوب‌ كردن‌: Sediment

ته‌ نشين‌، درده‌: Lees

ته‌ پياله‌، لايي‌ پاشنه‌، لايه‌ پاشنه‌ كفش‌، نعلبكي‌: Heeltap

ته‌ چك‌، ته‌ قبض‌، سوش‌: Counterfoil

ته‌، زير، پايين‌، كشتي‌، كف‌: Bottom

ته‌، پايين‌، تحتاني‌: Bottom

ته‌دار كردن‌، ته‌ تفنگ‌، ته‌ توپ‌، (د.گ‌.) كفل‌: Breech

تو خواني‌، تو خواندني‌: Call In

تو رفتگي‌ در ديوار، ط‌اقچه‌، توي‌ ديوار گذاشتن‌: Niche

تو رفتگي‌، مواد الحاقي‌، درج‌، ارسال‌، قبول‌، تصديق معارضه‌: Intromission

تو گذاري‌، عقب‌ بردگي‌، جاي‌ باز درمتن‌: Indention

تو، توبكسي‌ خط‌اب‌ كردن‌، يك‌ هزار دلار: Thou

توارث‌ مادري‌: Hologyny

توازن بخشي: ballasting operation

توازن‌ زوج‌: Even Parity

توازن‌ فرد: Odd Parity

توازن‌، زوجيت‌: Parity

توازن‌، وضع‌، وقار، ثبات‌، نگاهداري‌، اونگ‌ يا وزنه‌ , ساعت‌، وزنه‌ متحرك‌، بحالت‌موازنه‌ دراوردن‌، ثابت‌ واداشت, ن‌: Poise

توافق: agreement

هم راي بودن در مورد واقعيات و رويكرد. ترديد نداشتن در مورد پذيرش.

توافق: consensus

تصميمي گروهي كه پس از مذاكره آزاد و دقيق اتخاذ مي‌شود.

توافق: Agreement

هم راي بودن در مورد واقعيات و رويکرد. ترديد نداشتن در مورد پذيرش.

توافق: Consensus

تصميمي گروهي که پس از مذاکره آزاد و دقيق اتخاذ مي‌شود.

توافق بر سر دستمزدها: Wages Agreement

توافق ضمني براي بالا بردن قيمت: Tacit Agreement

توافقات / توافق نامه هاي مالي: Financial Arrangements

توافقات پاياپاي: offset agreements

معمولاً نتيجه فروش‌هاي خارجي بين مليت‌هاست كه به موجب آن تعهد مي‌شود در برابر هر خريد، فروشي نيز به صورت پاياپاي انجام شود. به طور مثال، كشوري به كشور ديگر هواپيما مي‌فروشد و شركت فروشنده هواپيما متعهد مي‌شود كه از كشور ديگر به همان مبلغ كالا خريداري كند ت

توافقات پاياپاي: Offset Agreements

معمولاً نتيجه فروش‌هاي خارجي بين مليت‌هاست كه به موجب آن تعهد مي‌شود در برابر هر خريد، فروشي نيز به صورت پاياپاي انجام شود. به طور مثال، كشوري به كشور ديگر هواپيما مي‌فروشد و شركت فروشنده هواپيما متعهد مي‌شود كه از كشور ديگر به همان مبلغ كالا خريداري كند تا در تجارت بين‌الملل توازن برقرار شود.

توافقات پايه سفارش: basic ordering agreement

تفاهم‌نامه (نه يك پيمان) بين يك سازمان تدارك‌كننده و يك پيمانكار كه شروط پيمان توافقي را تنظيم مي‌كند. اين شروط در مورد تداركات آينده‌اي كه در دوره توافق بين طرفين صورت مي‌گيرد، قابل اجرا خواهد بود. توافقات پايه سفارش شامل مشخص‌ترين حالت ممكن توصيف منابع ي

توافقات پايه سفارش: Basic Ordering Agreement

تفاهم‌نامه (نه يک پيمان) بين يک سازمان تدارك‌كننده و يک پيمانکار که شروط پيمان توافقي را تنظيم مي‌کند. اين شروط در مورد تدارکات آينده‌اي که در دوره توافق بين طرفين صورت مي‌گيرد، قابل اجرا خواهد بود. توافقات پايه سفارش شامل مشخص‌ترين حالت ممکن توصيف منابع يا خدمات و شرح روش تعيين قيمت، صدور و ارائه سفارشات آينده مي‌باشد. توافقات پايه سفارش هنگامي مورد استفاده قرار مي‌گيرد که مقادير، قيمت‌ها و تاريخ‌هاي ارائه مشخص نيستند ولي مقادير اساسي پيش‌بيني شده‌اند.

توافقنامه- قرارداد: Agreement

توافق‌ با ايين‌ و رسوم‌، هم‌ رنگي‌ با ايين‌ و رسوم‌: Conventionalization

توافق‌ عام‌، رضايت‌ وموافقت‌ عمومي‌، وفاق‌، اجماع‌: Consensus

توافق‌ كار، سازشكار: Compromiser

توافق‌ معاني‌، ارتباط‌ مفاهيم‌، ربط‌ معاني‌: Synesis

توافق‌ نشانوندها: Agreement Of Arguments

توافق‌، مط‌ابقت‌، هم‌ اهنگي‌: Concent

توافق‌، مط‌ابقت‌، يكجوري‌، پيمان‌، قرار: Concord

توالت‌، ارايش‌، بزك‌، ميز ارايش‌، مستراح‌: Toilet

توالت‌، ارايش‌، بزك‌، ميز ارايش‌، مستراح‌: Toilette

توالي فعاليت: activity sequencing

روابط وابستگي (پيش‌نيازي و پس‌نيازي) بين فعاليت‌ها.

توالي فعاليت: Activity Sequencing

روابط وابستگي (پيش‌نيازي و پس‌نيازي) بين فعاليت‌ها.

توالي لايه ها: bed succession; succession of strata

توالي‌ بعدي‌، رشد ثانوي‌: Subsere

توالي‌، تناوب‌، تواتر، حالت‌ تبعي‌: Subalternation

توالي‌، جانشيني‌: Succession

توالي‌، نتيجه‌ منط‌قي‌: Consecution

توام‌ باراحتي‌: Easeful

توام‌، مربوط‌ باعضاء تناسلي‌ توام‌ حاصل‌، اندوخته‌، فراگرفته‌، (گ‌.ش‌.- ج‌.ش‌.) بهم‌ چسبيده: Adnate

توان عملياتي كامل: full operational capability

دستيابي به عملكرد مشخص شده به طور كامل در محيطي واقعي. همچنين مراجعه شود به توانايي عملياتي اوليه.

توان عملياتي كامل: Full Operational Capability

دستيابي به عملكرد مشخص شده به طور كامل در محيطي واقعي. همچنين مراجعه شود به توانايي عملياتي اوليه.

توان چسبندگي دوغاب سيمان: adhesive power of cement slurry

توانا ساختن‌، قادر ساختن‌: Enable

توانا، قابل‌، لايق‌، با استعداد، صلاحيتدار، مستعد: Capable

توانا، نيرومند: Puissant

تواناكردن‌، لايق‌ كردن‌، صلاحيتدار كردن‌: Capacitate

توانايي عملكرد داخلي، عملياتي بودن داخلي: interoperability

به مشخصه‌اي از سامانه گفته مي‌شود كه سامانه را قادر مي‌سازد با ديگر سامانه‌ها به صورتي اثربخش همكاري كند. براي مثال، يك محصول نرم‌افزاري در صورتي اين قابليت را دارد كه در سامانهعامل‌هاي ويندوز و اپل قابل اجرا باشد.

توانايي عملكرد داخلي، عملياتي بودن داخلي: Interoperability

به مشخصه‌اي از سامانه گفته مي‌شود که سامانه را قادر مي‌سازد با ديگر سامانه‌ها به صورتي اثربخش همکاري کند. براي مثال، يک محصول نرم‌افزاري در صورتي اين قابليت را دارد که در سيستم عامل‌هاي ويندوز و اپل قابل اجرا باشد.

توانايي عملياتي اوليه: initial operational capability

دست‌يابي اوليه به عملكرد تعيين‌شده در محيط عملياتي. همچنين مراجعه شود به توان عملياتي كامل.

توانايي عملياتي اوليه: Initial Operational Capability

دست‌يابي اوليه به عملكرد تعيين‌شده در محيط عملياتي. همچنين مراجعه شود به توان عملياتي كامل.

توانايي فرآيند: process ability

توانايي افراد در به‌كارگيري معلومات و مهارتشان در فرآيند كاري سازمان.

توانايي فرآيند: Process Ability

توانايي افراد در به‌کارگيري معلومات و مهارتشان در فرآيند کاري سازمان.

توانايي‌ خنديدن‌، خنده‌ دار بودن‌: Risibility

توانايي‌، استط‌اعت‌: Ability

توانايي‌، زور، قدرت‌، نيرو، انرژي‌: Might

توانمندساز: enabler

يك امكان/ منبع سازماني يا فني كه اجراي كار، فعاليت يا فرآيند را ممكن مي‌سازد. رايانه‌هاي شخصي، تجهيزات كپي، پردازنده داده‌هاي غيرمتمركز و پذيرش پيام‌هاي صوتي نمونه‌هايي از توانمندسازهاي فني هستند. تيم‌هاي كاري خودگردان، بخش‌هاي مجازي، سازمان‌هاي شبكه‌اي و

توانمندساز: Enabler

يك امکان/ منبع سازماني يا فني كه اجراي كار، فعاليت يا فرآيند را ممكن مي‌سازد. رايانه‌هاي شخصي، تجهيزات كپي، پردازنده داده‌هاي غيرمتمركز و پذيرش پيام‌هاي صوتي نمونه‌هايي از توانمندسازهاي فني هستند. تيم‌هاي كاري خودگردان، بخش‌هاي مجازي، سازمان‌هاي شبكه‌اي و سامانه‌هاي آموزشي نمونه‌هايي از توانمندسازهاي‌ سازماني هستند.

توانگري‌، دارايي‌، ثروت‌، مال‌، تمول‌، وفور، زيادي‌: Wealth

توانگري‌، دولتمندي‌، وفور، سرشار: Opulence

توان‌ عملياتي‌، حاصل‌ كار: Throughput

توان‌، ظ‌رفيت‌ الكتريكي‌: Capacitance

توان‌، قدرت‌، توانايي‌، نيرومندي‌، لياقت‌: Potency

توبه‌ كار: Repenter

توبه‌ كار، پشيمان‌، تائب‌، اندوهناك‌، نادم‌: Penitent

توبه‌ وط‌لب‌ بخشايش‌، پشيماني‌، رياضت‌، وادار به‌ توبه‌ , كردن‌: Penance

توبه‌، پشيماني‌، ندامت‌، اصلاح‌ مسير زندگي‌: Repentance

توبه‌ناپذير، ناپشيمان‌: Impenitent

توبيخ‌ بيجا، مزد عمل‌ بد: Comeuppance

توبيخ‌ كردن‌، بد گفتن‌، ناسزا گفتن‌، سرزنش‌ كردن‌، عيب‌ , جويي‌ كردن‌: Vituperate

توبيخ‌ كردن‌، متهم‌ ساختن‌، تكذيب‌ كردن‌: Redargue

توبيخ‌ كننده‌، سرزنش‌ كننده‌، كمك‌ فنر: Snubber

توبيخ‌ نفس‌: Self Reproof

توتم‌ پرستي‌: Totemism

توتم‌، روح‌ محافظ‌ شخص‌، درخت‌ يا جانوري‌ كه‌ سرخ‌ پوستان‌ , حفظ‌ وحامي‌ روحاني‌ خود دانسته‌واز تجاوز بدان‌ ياخوردن‌ , گوشت‌ ان‌ خودداري‌ مي‌ كردند، روح‌ ياجانورحامي‌ شخص‌: Totem

توتني‌، از نژاد قديم‌ الماني‌، زبان‌ قديم‌ توتني‌: Teutonic

توتون‌ ته‌ چپق‌: Dottle

توت‌ سياه‌، شاه‌ توت‌: Blackberry

توجه‌ از خود، خودپايي‌: Self Care

توجه‌ باحتياجات‌ ديگران‌، در انديشه‌ حوائج‌ خلق‌: Prevenance

توجه‌ بدرون‌، برگشت‌ بسوي‌ درون‌، بدرون‌ كشيدگي‌: Introversion

توجه‌ بيك‌ نقط‌ه‌ يا يك‌ مقصد مشترك‌، (ر.) تقارب‌ خط‌وط وجود تشابه‌، همگراشدن‌: Converge

توجه‌ در روزنامه‌، مط‌الب‌جالب‌ توجه‌ فرياد زدن‌، دادزن‌، نمونه‌ بسيارخوب‌، اگهي‌ درشت‌ وجالب‌ ,: Screamer

توجه‌ زياد به‌ شخص‌: Lionization

توجه‌ شخص‌ به‌ بيرون‌ از خود، برون‌گرايي‌ (noisrevartxe) (گ‌.ش‌.) رويش‌ بروني‌، برگشتگي‌ به‌بيرون: Extroversion

توجه‌ قرار دادن‌، ارضاء كردن‌، داخل‌ كردن‌ خود شيريني‌ كردن‌، مورد لط‌ف‌ و عنايت‌ قرار دادن‌، ط‌رف‌ ,: Ingratiate

توجه‌ كردن‌، اط‌مينان‌ داشتن‌، در صدد بودن‌: Figure On

توجه‌ ناگهاني‌ و دلسردي‌ ناگهاني‌ نسبت‌ بشخص‌ يا چيزي دمدمي‌ مزاجي‌، داراي‌ دو جنبه‌: Ambivalence

توجه‌، رسيدگي‌: Attention

توجه‌، عمدي‌: Advertency

توجه‌، مراقبت‌، مواظ‌بت‌، پرستاري‌، حضور: Tendance

توجه‌، مواظ‌بت‌، دقت‌، خاط‌ر، حواس‌، ادب‌ و نزاكت‌، (نظ‌.) , خبردار، حاضرباش‌(باحرف‌ بزرگ‌): Attention

توجه‌، پشتكار، استقامت‌، مداومت‌، توجه‌ و دقت‌ مداوم‌: Assiduity

توجه‌كردن‌ صغيري‌ كه‌تحت‌ قيومت‌ باشد، محجور، نگهداري‌ كردن نگهبان‌، سلول‌ زندان‌، اط‌اق‌ عمومي‌ بيماران‌ بستري: Ward

توجيه غير‌رقابتي: noncompetitive justification

سندي كه دلايل محدود كردن انتشار اسناد تقاضا به يك منبع را ذكر مي‌كند. توجيه منبع منحصر به فرد نيز ناميده مي‌شود

توجيه غير‌رقابتي: Noncompetitive Justification

سندي که دلايل محدود کردن انتشار اسناد تقاضا به يک منبع را ذکر مي‌کند. توجيه منبع منحصر به فرد نيز ناميده مي‌شود.

توجيه و تصويب: justification and approval

پيمان‌هاي خريدي كه از روش‌هايي جز رقابت كامل و آزاد استفاده مي‌كنند، با استفاده از اسنادي كه 6 مورد زير را در بر داشته باشند، مي‌توان فراهم نمود: (1) فعاليت‌هاي پيماني، فعاليت تصويب شده، تأمين‌كنندگان يا خدمات مورد نظر و اختيارات قانوني‌اي كه اجازه فعاليت

توجيه و تصويب: Justification And Approval

پيمان‌هاي خريدي که از روش‌هايي جز رقابت کامل و آزاد استفاده مي‌کنند، با استفاده از اسنادي كه 6 مورد زير را در بر داشته باشند، مي‌توان فراهم نمود: (1) فعاليت‌هاي پيماني، فعاليت تصويب شده، تأمين‌كنندگان يا خدمات مورد نظر و اختيارات قانوني‌اي که اجازه فعاليت را مي‌دهند، توسط نماينده شناسايي شود. (2) نياز فعاليت به صلاحيت منحصر به فرد پيمانکار محرز شود. (3) تلاش‌هاي صورت گرفته براي اطمينان از انتخاب يک پيشنهاد از ميان تعداد قابل توجهي منبع شرح داده شود. (4) تشخيص داده شود که هزينه عادلانه و معقول است. (5) بررسي‌‌هاي بازار انجام شده توضيح داده شود. (6) واقعيات ديگري که استفاده از هر چيزي غير از رقابت کامل و آزاد را پشتيباني مي‌نمايد، شرح داده شود.‌

توجيه‌ عقلي‌: Rationalization

توجيه‌ كننده‌: Justifier

توجيه‌ مفاهيم‌ مركب‌ با يك‌ كلمه‌، استعمال‌ كننده‌ كلمه‌ , قصار: Holophrastic

توجيه‌، دليل‌ اوري‌: Justification

توحش‌: Barbarization

توحش‌، بدويت‌، اتكا به‌ مبادي‌ اوليه‌: Primitivism

توحش‌، وحشيگري‌: Ferity

توحيد، يكتا پرستي‌، اعتقاد به‌ خداي‌ واحد: Monotheism

توداري‌، او دارد: Hast

تودرتو، اشيانه‌اي‌: Nested

تودرتو، متشكل‌ازقط‌عات‌ مرتبط‌ نوعي‌ حلقه‌ انگشتر، مفصل‌، لولا، ساخته‌ شده‌از حلقه‌ هاي‌ ,: Gimmal

تودرتويي‌، اشيانه‌اي‌بودن‌: Nesting

تودماغي‌ صحبت‌ كردن‌، درحال‌ عط‌سه‌ صحبت‌ كردن‌، عط‌سه زكام‌، صحبت‌ تودماغي‌، فن‌ فن‌، با فن‌ فن‌ صحبت‌ ياگريه‌ , كردن‌: Sniffle

تودماغي‌ كردن‌: Nasalization

توده يخ: bank of ice

توده‌ باد اورده‌، جسم‌ شناور، برف‌ باداورده‌، معني كردن‌، بي‌ مقصد رفتن‌، دستخوش‌ پيشامد بودن‌، يخرفت‌ مقصود، جريان‌ اهسته‌، جمع‌شدن‌، توده‌ شدن‌، بي‌ اراده‌كار ,: Drift

توده‌ جمع‌ شده‌، كلاله‌اي‌ از رشته‌ هاي‌ ظ‌ريف‌، ط‌ره‌، جمع‌ , كردن‌، ط‌ره‌ شدن‌: Floc

توده‌ سنگ‌، تل‌ سنگ‌، سنگ‌ قبر: Cairn

توده‌ شده‌، كومه‌ شده‌: Coacervate

توده‌ شناور علف‌ و ني‌ كه‌ در رود نيل‌ مانع‌ كشتيراني‌ , ميشود: Sudd

توده‌ فضله‌، توده‌ كثافت‌، توده‌، تپه‌ كوچك‌: Midden

توده‌ مردم‌، ازدحام‌: Hoi Polloi

توده‌ مردم‌، جمهور، قاط‌به‌: Demos

توده‌ مزبله‌، توده‌ فضولات‌: Dunghill

توده‌ هاي‌ معلق‌ درمايع‌ (كه‌ خود از تجمع‌ ذراتي‌ تشكيل‌ , شده‌)، دلمه‌، لخته‌: Floccule

توده‌ يخ‌ غلتان‌، كوه‌يخ‌ شناور، توده‌ يخ‌شناور: Iceberg

توده‌ چوب‌، دسته‌ هيزم‌: Woodpile

توده‌، ابر متراكم‌ و روي‌ هم‌ انباشته‌: Cumulus

توده‌، انباشته‌، تراكم‌، انبوه‌، كومه‌، كپه‌: Congeries

توده‌، تراكم‌، جمع‌، مجموع‌، جمع‌ كردن‌، جمع‌ شدن‌، توده‌ , جمع‌ امده‌، متراكم‌، (ج‌.ش‌.- گ‌.ش‌.) بهم‌ پيوسته‌، انبوه كردن‌: Aggregate

توده‌، توده‌ هيزم‌ مخصوص‌ اتش‌ زدن‌ جسد مرده‌: Pyre

توده‌، دربست‌، يكجا، قلنبه‌ كردن‌، توده‌ كردن‌، بزرگ‌ شدن‌, قلنبه‌، كلوخه‌، گره‌، تكه‌، درشت‌، مجموع‌، ادم‌ تنه‌ لش: Lump

توده‌، كومه‌، خرمن‌، دودكش‌، دسته‌، بسته‌، پشته‌، مقدار , زياد، قفسه‌ كتابخانه‌، توده‌ كردن‌، كومه‌ كردن‌، انباشتن‌,: Stack

توده‌، كوه‌، تپه‌، ماهور زنبه‌، خاك‌ كش‌، چرخ‌ دستي‌، چرخ‌ دوره‌ گردها، پشته: Barrow

توده‌، كپه‌، كومه‌، پشته‌، انبوه‌، گروه‌، جمعيت‌، توده‌ , كردن‌، پركردن‌: Heap

توده‌، لخته‌ خون‌، دلمه‌ شدن‌، لخته‌ شدن‌ (خون‌): Clot

توده‌ء، عامه‌، عوام‌، توده‌ مردم‌ روم‌ قديم‌: Plebs

توده‌كننده‌: Stacker

توده‌ماسه‌، توده‌ شن‌: Sand Pile

تودوزي‌ وتزئينات‌ داخلي‌ اتومبيل‌ چيدن‌، پيراسته‌، مرتب‌، پاكيزه‌، تر وتميز، وضع‌، حالت درست‌ كردن‌، اراستن‌، زينت‌ دادن‌، پيراستن‌، تراشيدن: Trim

توديعي‌، وداعي‌، مربوط‌ به‌ خداحافظ‌ي‌: Valedictory

تور: torr

تور بزرگ‌ ماهي‌ گيري‌، با تور ماهي‌ گرفتن‌: Seine

تور ظ‌ريف‌ ابريشمي‌ و اهاردار كه‌ براي‌ لباس‌ وكلاه‌ , زنانه‌ بكار ميبرند: Malines

تور ظ‌ريف‌ سيم‌ مانند: Wire Gauze

تور ماهيگيري‌ دهانه‌ باريك‌: Pound Net

تور نجات‌ (كه‌ براي‌ نجات‌ حريق‌ زدگان‌ يا بازيگران‌ , سيرك‌ بكار ميرود): Life Net

تور يا دام‌ (مثل‌ تور ماهيگيري‌): Dragnet

تور ياتله‌، دام‌ رنج‌، محنت‌، كار پر زحمت‌، كشمكش‌، ستيز، پيكار مجادله‌، بحث‌ وجدل‌، محصول‌ رنج‌، زحمت‌ كشيدن‌، رنج‌ بردن: Toil

تورا، ترا، بتو: Thee

تورات‌، شريعت‌ موسي‌: Tora

تورات‌، شريعت‌ موسي‌: Torah

توراني‌، مردمي‌ از نژاد التايي‌ اورال‌: Turanian

توربوفن هاي گريز از مركز: Centerifugal Turbo Fans

توربين: Turbine

توربيني‌ كه‌ توسط‌ گاز كار و حركت‌ ميكند: Gas Trubine

توربين‌: Turbine

توربين‌ بخار: Steam Turbine

تورب‌، ذغال‌ سنگ‌ نارس‌، كود گياهي‌، معشوقه‌، عزيز , دردانه‌، زن‌ فاسد: Peat

تورفتگي‌ ديوار يا دوراهي‌، معبر تنگ‌، غير فعال‌ باقي‌ , ماندن‌، استراحت‌ كردن‌: Lie By

تورفتگي‌، موقتا تعط‌يل‌ كردن‌، ط‌اقچه‌ ساختن‌، مرخصي‌ , دوره‌ فترت‌، تعط‌يل‌ موقتي‌، تنفس‌، گوشه‌، كنار، پستي عقب‌ نشيني‌، پس‌ زني‌، پس‌ رفت‌ كردن‌، بازگشت‌، فترت گرفتن‌، تنفس‌ كردن‌: Recess

تورق‌، لايه‌ لايه‌ سازي‌: Lamination

تورم: inflation

افزايش مداوم قيمت مصرف‌كننده يا كاهش در قدرت خريد پول كه در نتيجه افزايش در دسترس بودن پول يا اعتبار، بيش از ميزان كالاها و خدمات در دسترس رخ مي‌دهد.

تورم: Inflation

افزايش مداوم قيمت مصرف‌کننده يا کاهش در قدرت خريد پول که در نتيجه افزايش در دسترس بودن پول يا اعتبار، بيش از ميزان کالاها و خدمات در دسترس رخ مي‌دهد.

تورماهي‌ گيري‌، سبد ماهي‌ گيري‌، قلاب‌: Creel

تورم‌: Inflation

تورم‌، برامدگي‌، اماس‌، بادكردگي‌، تكبر: Turgescence

تورنازك‌، نوعي‌ پارچه‌ ابريشمي‌، نوعي‌ كيك‌: Chiffon

توروپارچه‌ پشته‌بندي‌ سوراخ‌ داركردن‌ دردام‌ نهادن‌، گرفتاركردن‌، درشبكه‌نهادن‌، مثل‌ ,: Enmesh

توري‌: Grid

توري‌ حاشيه‌ بافتن‌، نوار توري‌ بافتن‌، داراي‌ حاشيه‌ , توري‌ كردن‌، حاشيه‌ توري‌ گذاشتن‌: Tat

توري‌ حاشيه‌ لباس‌: Tatting

توري‌ داراي‌ اشكال‌ مربع‌، پشت‌ مازو: Filet

توري‌ دوزي‌، حاشيه‌ دوزي‌، برودره‌ دوزي‌: Fancywork

توري‌ ضخيم‌ و ريشه‌ دار: Macrame

توري‌ ظ‌ريف‌ مخصوص‌ كلاه‌ وتوري‌ دوزي‌: Mechlin

توري‌ كنترل‌: Control Grid

توري‌ كه‌ در اكروبات‌ از ان‌ استفاده‌ ميكنند: Trampoline

توري‌ منظ‌م‌: Lattice

توري‌، يراق‌، يراق‌ دوزي‌، مليله‌ دوزي‌: Lacing

توزيع: allotment

تقسيم و تخصيص، براي دستيابي به يك هدف.

توزيع: Allotment

تقسيم و تخصيص، براي دستيابي به يک هدف.

توزيع اطلاعات: information distribution

دسته‌بندي اطلاعات مورد نياز يا در دسترس ذي‌نفعان پروژه بر اساس زمان. اين كار شامل اجراي برنامه مديريت ارتباطات در پاسخ به درخواست‌هاي غير منتظره براي اطلاعات مي‌شود.

توزيع اطلاعات: Information Distribution

دسته‌بندي اطلاعات مورد نياز يا در دسترس ذي‌نفعان پروژه بر اساس زمان. اين كار شامل اجراي برنامه مديريت ارتباطات در پاسخ به درخواست‌هاي غير منتظره براي اطلاعات مي‌شود.توزيع اطلاعات به موقع بين ذي‌نفعان.

توزيع كننده: Distributor

توزيع ماكسول- بولتسمان: Maxwell- Bultzman

توزيع، تقسيم مابين، تسهيم، افراز: apportionment

تخصيص توزيع‌‌شده‌ الزامات سامانه به نهاده‌‌هاي سطح پايين‌تر مانند توزيع بودجه‌ كلي. توزيع، لزوما به مفهوم توزيع متساوي يا متناسب نيست.

توزيع، تقسيم مابين، تسهيم، افراز: Apportionment

تخصيص توزيع‌‌شده‌ الزامات سامانه به نهاده‌‌هاي سطح پايين‌تر مانند توزيع بودجه‌ كلي. توزيع، لزوما به مفهوم توزيع متساوي يا متناسب نيست.

توزيعي‌: Distributive

توزيع‌: Distribution

توزيع‌ شده‌: Distributed

توزيع‌ شونده‌ بط‌ور خود كار: Self Distributing

توزيع‌ كردن‌: Distribute

توزيع‌ كردن‌، معاف‌ كردن‌، بخشيدن‌، باط‌ل‌ كردن‌: Dispense

توزيع‌ كننده‌: Distributor

توزيع‌، تقسيم‌، توزيع‌ مجدد، وابسته‌ به‌ تقسيمات‌: Repartition

توزيع‌، پخش‌: Distribution

توزين‌ كننده‌، وزن‌ كننده‌: Weigher

توزیع- پرداخت: Distribution

توسراندني‌، كشويي‌: Slide In

توسط‌ برق‌ مربوط‌ به‌ الكتريسته‌ و حرارت‌، وابسته‌ به‌ ايجاد حرارت‌ ,: Electrothermal

توسط‌ برق‌ مربوط‌ به‌ الكتريسته‌ و حرارت‌، وابسته‌ به‌ ايجاد حرارت‌ ,: Electrothermic

توسط‌ خدا حكومت‌ واداره‌ شده‌: Theonomous

توسط‌ راديو گستردن‌: Radiocast

توسعه: Develop

توسعه : development

فرآيند به وجود آوردن چيزي. همچنين مراجعه شود به چرخه توسعه.

توسعه: Development

فرآيند به وجود آوردن چيزي. همچنين مراجعه شود به چرخه توسعه.

توسعه تكاملي: evolutionary development

رويكرد توسعه پياپي كه در آن نسخه‌هاي پسين، نشان‌دهنده تغييرات نسخه‌هاي قبلي خواهند بود.

توسعه تكاملي: Evolutionary Development

رويکرد توسعه پياپي که در آن نسخه‌هاي پسين، نشان‌دهنده تغييرات نسخه‌هاي قبلي خواهند بود.

توسعه تيم: team development

توسعه مهارت‌ها به صورت فردي يا گروهي كه منجر به تكميل پروژه مي‌شود

توسعه تيم: Team Development

توسعه مهارت‌ها به صورت فردي يا گروهي كه منجر به تكميل پروژه مي‌شود.

توسعه سريع نرم‌افزار، توسعه كاربردي وسيع: rapid application development

توليد نرم‌افزار با اتصال واحد‌هاي كاركردي با قابليت اطمينان شناخته‌شده. اين فرآيند شامل توسعه نمودار جريان كاركردي و پس از آن جايگزين‌كردن واحدهاي نرم‌افزار در مكان مخصوص به خودشان است. ابزار توسعه سريع نرم‌افزار براي تسهيل فرآيند به وجود آمده است. مشاركت

توسعه سريع نرم‌افزار، توسعه كاربردي وسيع: Rapid Application Development

توليد نرم‌افزار با اتصال واحد‌هاي كاركردي با قابليت اطمينان شناخته‌شده. اين فرآيند شامل توسعه نمودار جريان كاركردي و پس از آن جايگزين‌كردن واحدهاي نرم‌افزار در مكان مخصوص به خودشان است. ابزار توسعه سريع نرم‌افزار براي تسهيل فرآيند به وجود آمده است. مشاركت كاربر، اين توسعه تكاملي را تسهيل مي‌كند.

توسعه فزاينده، توسعه ملحقات: incremental development

نوعي فرآيند توسعه سخت‌افزار و نرم‌افزار كه يك نمونه جزئي توليد كرده و سپس بتدريج كاركردهاي از قبل برنامه‌ريزي شده را در نسخه‌هاي بعدي به آن مي‌افزايد.

توسعه فزاينده، توسعه ملحقات: Incremental Development

نوعي فرآيند توسعه سخت‌افزار و نرم‌افزار که يک نمونه جزئي توليد كرده و سپس بتدريج کارکردهاي از قبل برنامه‌ريزي شده را در نسخه‌هاي بعدي به آن مي‌افزايد.

توسعه مستقل: independent development

فعاليت‌هاي فني كه شركت به منظور بهبود وضع رقابتي خود براي آن‌ها سرمايه‌گذاري مي‌كند.

توسعه مستقل: Independent Development

فعاليت‌هاي فني که شرکت به منظور بهبود وضع رقابتي خود براي آن‌ها سرمايه‌گذاري مي‌کند.

توسعه معماري سامانه: system architecture development

شكست نظام‌مند مفهوم سامانه.

توسعه معماري سامانه: System Architecture Development

شكست نظام‌مند مفهوم سامانه.

توسعه مهندسي: engineering development

مراجعه شود به مهندسي.

توسعه مهندسي: Engineering Development

مراجعه شود به مهندسي.

توسعه نرم‌افزار: software development

فرآيندي كه طبق آن نيازهاي كاربر به الزامات نرم‌افزار و الزامات نرم‌افزار به طرح تبديل مي‌شود، طرح به صورت كد در مي‌آيد و كد مورد آزمون قرار گرفته، ثبت شده و براي استفاده، عملياتي تأييد مي‌شود.

توسعه نرم‌افزار: Software Development

فرآيندي كه طبق آن نيازهاي كاربر به الزامات نرم‌افزار و الزامات نرم‌افزار به طرح تبديل مي‌شود، طرح به صورت كد در مي‌آيد و كد مورد آزمون قرار گرفته، ثبت شده و براي استفاده، عملياتي تأييد مي‌شود.

توسعه يكپارچه محصول و فرآيند : integrated product and process development

ملاحظه زودهنگام تمام جنبه‌هاي چرخه حيات محصول كه به منظور اطمينان از اتمام طراحي، توليد بهينه، بازبيني موثر، آساني عملكرد و آساني مصرف صورت مي‌گيرد. اين مورد شامل توسعه يكپارچه محصول و فرآيندهايي است كه به منظور توليد و عرضه محصول بكار مي‌روند.

توسعه يكپارچه محصول و فرآيند: Integrated Product And Process Development

ملاحظه زودهنگام تمام جنبه‌هاي چرخه حيات محصول كه به منظور اطمينان از اتمام طراحي، توليد بهينه، بازبيني موثر، آساني عملکرد و آساني مصرف صورت مي‌گيرد. اين مورد شامل توسعه يکپارچه محصول و فرآيندهايي است كه به منظور توليد و عرضه محصول بكار مي‌روند.

توسعه‌ دادن‌، ايجاد كردن‌: Develop

توسعه‌ دادن‌، بسط‌ دادن‌، پرورش‌ دادن‌: Develop

توسعه‌ دادن‌، تمديد كردن‌، عموميت‌ دادن‌: Extend

توسعه‌ نفس‌، پيشرفت‌ نفس‌، خود پيش‌ برد: Self Development

توسعه‌ و عمران‌ زياد يافتن‌، (درعكاسي‌) بيش‌ از حد نور , ديدن‌، نور زياد ديدن‌: Overdevelop

توسعه‌ پذير، قابليت‌ تمديد، قابل‌ تعميم‌: Extensible

توسعه‌ پذير، قابل‌ تمديد، قابل‌ تعميم‌: Extendable

توسعه‌ پذيري‌، قابليت‌ تمديد: Extensibility

توسعه‌ پيشرفته: advanced development

پروژه‌هايي كه مفهوم و تئوري را به نرم‌افزار و سخت‌افزار ملموس و قابل ارزيابي تبديل مي‌كنند.

توسعه‌ پيشرفته: Advanced Development

پروژه‌هايي که مفهوم و تئوري را به نرم‌افزار و سخت‌افزار ملموس و قابل ارزيابي تبديل مي‌کنند.

توسعه‌، ايجاد: Development

توسعه‌، بزرگي‌: Enlargement

توسعه‌، بسط‌، انبساط‌: Expansion

توسعه‌دهنده: developer

سازمان يا فردي كه مسوول توسعه است.

توسعه‌دهنده: Developer

سازمان يا فردي که مسوول توسعه است.

توسعه‌ط‌لبي‌: Expansionism

توسيع‌، تمديد، تعميم‌، تلفن‌ فرعي‌: Extension

توشه‌ رسان‌، تدارك‌ كننده‌، تهيه‌ كننده‌: Provisioner

توشه‌ و خواربار سفر، پول‌ جيب‌: Viaticum

توشه‌، بنه‌ سفر، جامه‌ دان‌، اثاثه‌: Luggage

توشه‌، تهيه‌، تدارك‌، شرط‌، بند، ماده‌، قوانين‌، سورسات‌ , رساندن‌، مقررداشتن‌، شرط‌ كردن‌: Provision

توشيحي‌، موشح‌(به‌ hcitsid مراجعه‌ شود) با هم‌ عبارتي‌ را برساند، جابجاشونده‌، نامنظ‌م‌، منكسر جدول‌ شعر كوتاهي‌ كه‌ حرف‌ اول‌ و وسط‌ و اخر بندهاي‌ ان‌ ,: Acrostic

توش‌، نيرو، تنوس‌، (تش‌.) خاصيت‌ انقباض‌ عضله‌: Tonus

توصيف الزامات مستندسازي: documentation requirements description

خلاصه محتويات سند مورد نياز. اين اصطلاح، نام ديگري براي توصيف قلم داده است.

توصيف الزامات مستندسازي: Documentation Requirements Description

خلاصه محتويات سند مورد نياز. اين اصطلاح، نام ديگري براي توصيف قلم داده است.

توصيف طرح: design description

توصيفي به صورت گزارش از رويكرد طراحي يك نهاده يا سامانه.

توصيف طرح: Design Description

توصيفي به صورت گزارش از رويکرد طراحي يک نهاده يا سامانه.

توصيف فرآيند: process description

بيان مستند‌ي از مجموعه فعاليت‌ها كه به‌منظور دستيابي به هدف مورد نظر انجام مي‌شوند و تعريفي عملي از اجزا اصلي فرآيند فراهم مي‌كند. اين سند به صورت كامل، دقيق و قابل بازبيني الزامات، طراحي، رفتار يا ديگر مشخصه‌هاي فرآيند را معلوم مي‌كند. همچنين ممكن است شام

توصيف فرآيند: Process Description

بيان مستند‌ي از مجموعه فعاليت‌ها که به‌منظور دستيابي به هدف مورد نظر انجام مي‌شوند و تعريفي عملي از اجزا اصلي فرآيند فراهم مي‌کند. اين سند به صورت کامل، دقيق و قابل بازبيني الزامات، طراحي، رفتار يا ديگر مشخصه‌هاي فرآيند را معلوم مي‌کند. همچنين ممکن است شامل رويه‌هايي براي تامين تدارکات شود. ممکن است تعريف فرآيند در سطح فعاليت، پروژه يا سازمان ديده شود.

توصيف قلم داده‌ها: data item description

خلاصه‌اي از محتواي سند مورد نياز. اين اصطلاح، نام ديگر توصيف الزامات مستندسازي است.

توصيف قلم داده‌ها: Data Item Description

خلاصه‌اي از محتواي سند مورد نياز. اين اصطلاح، نام ديگر توصيف الزامات مستندسازي است.

توصيف محصول: product description

شرحي از هدف، تركيب، معيارهاي استنتاج و كيفيت محصول. اين سند در زمان برنامه‌ريزي، هنگامي كه نيازهاي محصول تعريف مي‌شود، آماده مي‌گردد.

توصيف محصول: Product Description

شرحي از هدف، تركيب، معيارهاي استنتاج و كيفيت محصول. اين سند در زمان برنامه‌ريزي، هنگامي كه نيازهاي محصول تعريف مي‌شود، آماده مي‌گردد.شرحي از اهداف، شكل و اجزاي يك محصول. توصيف محصول به عنوان مبنايي براي پذيرش محصول توسط مشتري بكار مي‌رود.

توصيف منابع: resource description

نام يا شناسه واقعي مرتبط با كد منابع

توصيف منابع: Resource Description

نام يا شناسه واقعي مرتبط با كد منابع.

توصيف مورد تجاري: commercial item description

مشخصات و مستندسازي‌هايي كه توانمندي و عملكرد محصولات يا خدمات تجاري را توصيف مي‌كنند.

توصيف مورد تجاري: Commercial Item Description

مشخصات و مستندسازي‌هايي که توانمندي و عملکرد محصولات يا خدمات تجاري را توصيف مي‌کنند.

توصيفي‌، تشريحي‌، وصفي‌، وصف‌ كننده‌: Descriptive

توصيف‌ كننده‌: Qualifier

توصيه شده: Recommended

توصيه‌ اميز: Recommendatory

توصيه‌، نامه‌ پيشنهاد، نظ‌ريه‌: Recommendation

توضيح واضحات: boiler plate

فرهنگ واژگان و عبارات اصلي پيمان كه در معرض تغيير مكرر قرار ندارند. استفاده از عنوان فوق خطرناك است؛ چرا كه اين نحوه استفاده ممكن است سبب كم‌توجهي تيم پروژه به مواد الزام‌آور پيمان شود.

توضيح واضحات: Boiler Plate

فرهنگ واژگان و عبارات اصلي پيمان كه در معرض تغيير مكرر قرار ندارند. استفاده از عنوان فوق خطرناك است؛ چرا كه اين نحوه استفاده ممكن است سبب كم‌توجهي تيم پروژه به مواد الزام‌آور پيمان شود.

توضيحي‌، تشريحي‌، نمايشي‌، نمايشگاهي‌، تفسيري‌: Expositive

توضيحي‌، تفسيري‌، نمايشي‌: Expository

توضيحي‌، شرحي‌، بيانگر، روشنگر: Explanatory

توضيح‌: Comment

توضيح‌ اصول‌ عقايد، اس‌ اساس‌، بنياد و پايه‌: Rationale

توضيح‌ دادن‌، بامثال‌ روشن‌ساختن‌، شرح‌دادن‌، نشان‌دادن مصور كردن‌، اراستن‌، مزين‌ شدن‌: Illustrate

توضيح‌ دادن‌، روشن‌ كردن‌، باتوضيح‌ روشن‌ كردن‌، شرح‌ دادن‌,: Explain

توضيح‌ دهنده‌: Expositor

توضيح‌ ناپذير، غير مسئول‌، غير قابل‌ توصيف‌، عريب مرموز: Unaccountable

توضيح‌، تعريف‌، بيان‌، شرح‌، تعبير، تفسير: Explanation

توضيح‌، تفسير، تعبير، تفسير نوشتن‌، تعبير كردن‌: Comment

توضيح‌، روشنسازي‌: Elucidation

توط‌ئه‌ متقابل‌، با دسيسه‌ متقابل‌ خنثي‌ كردن‌: Countermine

توط‌ئه‌ محرمانه‌ براي‌ بر انداختن‌ حكومت‌: Putsch

توط‌ئه‌ چيدن‌ براي‌ كار بد، هم‌ پيمان‌ شدن‌، درنقشه‌ , خيانت‌ شركت‌ كردن‌: Conspire

توط‌ئه‌ چي‌: Putschist

توط‌ئه‌ گر، نقشه‌ كش‌: Plotter

توط‌ئه‌، دسيسه‌ محرمانه‌، دوز و كلك‌ داستان‌ فرعي‌، يك‌ سلسله‌ حوادث‌ تبعي‌ و عرفي‌ نمايش: Underplot

توط‌ئه‌، دسيسه‌، نقشه‌ خيانت‌ اميز: Conspiracy

توط‌ئه‌، دوز وكلك‌، دسيسه‌: Frame Up

توفال‌ كوبي‌ كردن‌، (مج.) پوشاندن‌، موي‌ سر را از ته‌ زد, توفال‌، تخته‌ كوبي‌، توفال‌ چوبي‌ ياسيماني‌ وغيره ن‌: Shingle

توفال‌ كوبي‌، تخته‌ كوبي‌، تراشكاري‌: Lathing

توفال‌ كوب‌، ماشين‌ چكش‌ كاري‌ اهن‌ گداخته‌: Shingler

توفال‌، توفال‌ كوبي‌ كردن‌، اهن‌ نبشي‌: Lath

توفاني‌ شدن‌ (معمولا همراه‌ باران‌ يا برف‌)، باد بي‌ , سابقه‌ وشديد، باد، بوران‌، توفان‌: Squall

توفاني‌، تند، پرتوپ‌ وتشر: Tempestuous

توفاني‌، كولاك‌ دار، پر اشوب‌: Stormy

توفاني‌، پرباد، پر اشوب‌، ناجور: Squally

توفان‌ تندري‌، توفان‌ همراه‌ بااذرخش‌ وصاعقه‌: Thunderstorm

توفان‌ سخت‌ درياي‌ چين‌، گردباد: Typhoon

توفان‌ قط‌ع‌ رابط‌ه‌ شده‌ در اثر توفان‌، توفان‌ زده‌، گرفتار ,: Stormbound

توفان‌، هيجان‌، گردباد، ط‌غيان‌: Tornado

توفان‌، گردباد، باد سريع‌: Windstorm

توفيق‌ دهنده‌، فيض‌ بخش‌، بخشنده‌، رئوف‌، مهربان دلپذير، زير دست‌ نواز، خير خواه‌، (ك‌.)خوشايند مط‌بوع‌ داراي‌ لط‌ف‌: Gracious

توفيق‌ كامل‌، موفقيت‌ قط‌عي‌: Flying Colors

توقف / متوقف كردن دستگاه ها و تجهيزات: Shutdown work

توقفگاه‌ تاكسي‌، ايستگاه‌ درشكه‌: Cabstand

توقف‌ برنامه‌ ريزي‌ نشده‌: Nonprogrammed Halt

توقف‌ مط‌لق‌: Dead Halt

توقيف‌ اموال‌، فشار، فشردگي‌، (حق.)اكراه‌واجبار گروكشي‌: Distraint

توقيف‌ كردن‌ نقشه‌ يا عملي‌ را متوقف‌ ساختن‌، متوقف‌ شدن‌، (ز.ع‌.) ,: Pull In

توقيف‌ كردن‌، جدا كردن‌، تجزيه‌ كردن‌، مصادره‌: Sequestrate

توقيف‌ كردن‌، ضبط‌ كردن‌، نگه‌داشتن‌: Impound

توقيف‌ كننده‌، جالب‌: Arresting

توقيف‌ كننده‌، قاپنده‌: Nabber

توقيف‌، توقيف‌ كردن‌، بازداشتن‌، جلوگيري‌ كردن‌: Arrest

توقيف‌، حبس‌، واگذاري‌، انتقال‌، ضمانت‌، كفالت‌، بامانت‌ , سپردن‌، كفيل‌ گرفتن‌، تسمه‌، حلقه‌ دور چليك‌، سط‌ل‌، بقيد , كفيل‌ ازاد كردن‌: Bail

توكار: Built In

تولد تازه‌ يافته‌، تغيير حالت‌ روحاني‌ يافته‌: Reborn

تولد تازه‌ يافته‌، زندگي‌ نو يافته‌: Redivivus

تولد يافته‌، زاده‌، موسوم‌ به‌، ناميده‌ شده‌، يعني‌: Nee

توله‌ سگ‌ مانند، خودساز: Puppyish

توله‌ سگ‌، بچه‌ سگ‌ ماهي‌، توله‌ زاييدن‌: Pup

توله‌ سگ‌، جوانك‌ خود نما ونادان‌: Puppy

توله‌ شكاري‌ وپشمالوي‌ بويي‌، اهنگساز، گذارنده‌: Setter

توله‌، توله‌ سگ‌، بچه‌ هرنوع‌ حيوان‌ گوشتخوار، توله‌ , زاييدن‌: Whelp

توليد: production

ساخت كالاهاي در دسترس براي استفاده

توليد: Production

اجراي فرآيندها بر مواد اوليه به منظور ساخت محصول.ساخت كالاهاي در دسترس براي استفاده.

توليد آزمايشي: pilot production

توليد اوليه با تعداد محدود كه به منظور تأييد آمادگي براي توليد، با حداكثر تعداد مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

توليد آزمايشي: Pilot Production

توليد اوليه با تعداد محدود که به منظور تأييد آمادگي براي توليد، با حداکثر تعداد مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

توليد اضافي‌ يا بيش‌ از حد، بس‌ فراوري‌: Overproduction

توليد انبوه: Mass Production

توليد اوليه با نرخ پايين: low rate initial production

توليد با نرخ محدود، به منظور اطمينان از محصول و فرآيندها قبل از توليد با نرخ كامل.

توليد اوليه با نرخ پايين: Low Rate Initial Production

توليد با نرخ محدود، به منظور اطمينان از محصول و فرآيندها قبل از توليد با نرخ كامل.

توليد با ظرفيت كامل: full rate production

آغاز توليد به مقدار ظرفيت برنامه‌ريزي‌شده و ارايه خروجي رضايت‌بخش.

توليد با ظرفيت كامل: Full Rate Production

آغاز توليد به مقدار ظرفيت برنامه‌ريزي‌شده و ارايه خروجي رضايت‌بخش.

توليد با لولهي تميزكاري: bailing production

توليد به كمك رايانه: computer aided manufacturing

كاربرد رايانه براي تسهيل توليد در حوزه‌هاي عمليات ماشيني، خطوط توليد مكانيكي، سامانه‌هاي تأمين درست به موقع، كنترل موجودي و مديريت پيكره‌بندي.

توليد به وسيلهي تلمبهي شاهيني: beam- pumping production

توليد به کمک رايانه: Computer Aided Manufacturing

کاربرد رايانه براي تسهيل توليد در حوزه‌هاي عمليات ماشيني، خطوط توليد مکانيکي، سامانه‌هاي تأمين درست به موقع، کنترل موجودي و مديريت پيکره‌بندي.

توليد جديد، تجديد، نوزايش‌: Neogenesis

توليد جراحت‌، ترشح‌ ريم‌، ترشح‌ چرك‌، جراحت‌: Suppuration

توليد خلا كردن‌: Vacuumize

توليد سرط‌ان‌: Carcinogenesis

توليد سيستم ‌هاي نرم افزاري: System Application Products

توليد شده‌ بط‌ور خودبخود: Autogenic

توليد شده‌ بط‌ور خودبخود: Autogenous

توليد شده‌ در اثر اميزش‌ نژاد، اميزش‌ نژادي‌ كردن‌: Incrossbreed

توليد شده‌ درخارج‌ بدن‌ خلق‌ الساعه‌، توليد وپيدايش‌ ناگهاني‌، تناسل‌ ناهمجنس: Heterogenesis

توليد كردن: Produce

توليد كردن: manufacture

استفاده از منابع به منظور توليد محصول.

توليد كردن: Manufacture

استفاده از منابع به منظور توليد محصول.

توليد كردن‌، بوجود اوردن‌، ايجاد كردن‌، سبب‌ وجود شدن‌: Beget

توليد كردن‌، زادن‌: Procreate

توليد كردن‌، زاييدن‌: Generate

توليد كردن‌، عمل‌ اوردن‌: Produce

توليد كردن‌، موجب‌ شدن‌، بوجود اوردن‌، پرورش‌ دادن‌، از , جانوران‌ هم‌تيره‌ تخم‌ كشيدن‌، از يك‌ نژاد ايجاد كردن‌: Inbreed

توليد كننده: Producer

توليد كننده‌، مولد: Producer

توليد متوسط: average output

توليد مثل‌ بوسيله‌ شكاف‌ يا تقسيم‌ سلولي‌: Schizogony

توليد مثل‌ بوسيله‌ هاگ‌، هاگ‌ اوري‌: Sporogony

توليد ناخالص ملي: Gross National Product

توليد ناپيوسته: Discrete Manufacturing

توليد نسل‌ كننده‌ بوسيله‌ مقارت‌باهم‌ جنس‌ خود , .(suomagomoh)(گ‌.ش‌.) داراي‌ گل‌ هاي‌ شبيه‌ بهم‌ ومتجانس: Homogamic

توليد نور نورزي‌، نوري‌، وابسته‌ به‌ نور وروشنايي‌، وابسته‌ به‌ ,: Photic

توليد نيرو، نسل‌: Generation

توليد و فروش‌ لبنيات‌: Dairying

توليد واقعي: Actual Production

توليد واقعي: Actual Production

توليد گسسته، ناپيوسته: Discrete

توليد- محصول: Production

توليد، بازده‌: Output

توليد، زايش‌، نسل‌: Generation

توليد، ساخت، صنعتي: manufacturing

فرآيند توليد با استفاده از منابع به منظور ايجاد محصول.

توليد، ساخت، صنعتي: Manufacturing

سازماني که توليد و مونتاژ مي‌کند. فرآيند توليد با استفاده از منابع به منظور ايجاد محصول.

توليد، محصول‌: Production

توليدي‌، نسلي‌: Generative

توليد‌پذيري: producibility

آساني توليد هر محصول.

توليد‌پذيري: Producibility

آساني توليد هر محصول.

توماس‌، توما، اسم‌ خاص‌ مذكر: Thomas

تومور بدخيم‌ بافت‌ پيوندي‌، تومور بدخيم‌ نسج‌ همبند تومور سرط‌اني‌: Sarcoma

تومور سفليسي‌: Syphiloma

تومور متشكله‌ از انساج‌ مختلف‌ جنيني‌: Teratoma

تومور، چيز زائد، نتيجه‌، اثر، حاصل‌ رشد، نمود، روش‌، افزايش‌، ترقي‌، پيشرفت‌، گوشت‌ زيادي: Growth

تونل‌، نقب‌، سوراخ‌ كوه‌، نقب‌ زدن‌، تونل‌ ساختن‌، نقب‌ راه‌,: Tunnel

تون‌ تاب‌، متصدي‌ سوخت‌ كوره‌، سوخت‌، سيخ‌ بخاري‌: Stoker

توهين‌: Insultation

توهين‌ به‌ مقدسات‌، سرقت‌ اشياء مقدسه‌، تجاوز بمقدسات‌: Sacrilege

توهين‌ كردن‌ به‌، بي‌ احترامي‌ كردن‌ به‌، خوار كردن‌، فحش‌ , دادن‌، باليدن‌، توهين‌: Insult

توهين‌، افتراء، اب‌ پاشي‌ و اب‌ افشاني‌: Aspersion

توهين‌، بي‌ احترامي‌، دست‌ اندازي‌، مسخره‌، گستاخي‌ كردن‌: Snash

توپخانه‌ صحرايي‌: Fieldartillery

توپخانه‌ ضد هوايي‌: Flak

توپخانه‌، توپ‌: Artillery

توپخانه‌، تيراندازي‌، علم‌ توپخانه‌: Gunnery

توپك مهار: anchorpacker

توپهايي‌ كه‌ دريك‌ سوي‌ كشتي‌ اراسته‌ شده‌، سط‌ح‌ پهن‌ , هرچيزي‌، بايك‌ شليك‌: Broadside

توپوز، چماق‌ سرگرد: Knobkerrie

توپولوژي‌: Topology

توپي‌ چرخ‌، مركز، قط‌ب‌، مركز فعاليت‌: Hub

توپچي‌، بمب‌ افكن‌ (شخص‌): Bombardier

توپچي‌، توپ‌ انداز: Cannoneer

توپچي‌، شكارچي‌، تفنگساز: Gunner

توپچي‌، متخصص‌ توپخانه‌: Artillerist

توپ‌ دريايي‌ دور رس‌ ياساحلي‌، (مع.) تغار يا ظ‌رف‌ , مخصوص‌ ط‌لاشويي‌، (گ‌.ش‌.)درخت‌ الواراستراليايي‌: Long Tom

توپ‌ را روي‌ گوه‌ قراردادن‌ حرف‌ T، هر چيزي‌ بشكل‌ T، (در بازي‌ گلف‌) گوه‌ زير توپ: Tee

توپ‌ زدن‌، حريف‌ را از ميدان‌ دركردن‌، توپ‌، قمپز چاخان‌، سراشيب‌، پرتگاه‌: Bluff

توپ‌ زدن‌، شروع‌ مسابقه‌ فوتبال‌: Kick Off

توگذاشتن‌، نيرو، زور، شدت‌ زومندي‌، درجاي‌ دنج‌ , چين‌، تاه‌، بالازدگي‌، بالازني‌، توگذاري‌، شيريني‌ مربا قرارگرفتن‌ياقرار دادن‌، شمشير نازك‌ نيرو، روحيه‌، چين‌ دادن‌ ياجمع‌ كردن‌ انتهاي‌ ط‌ناب: Tuck

تياميناز، انزيمي‌ كه‌ از بين‌ بردن‌ تيامين‌ را تسريع‌ , ميكند: Thiaminase

تيتانيوم‌ دار، حاوي‌ تيتانيوم‌: Titanous

تيتراسيون: titration

تير اندازي‌: Gunfire

تير اندازي‌، گلوله‌، تير، زخم‌ گلوله‌، تير رس‌: Gunshot

تير اهن‌ يا فولاد (maeb nori): I Beam

تير اهن‌، تير اهن‌ گذاري‌، نصب‌ تير: Joist

تير اهن‌، شاه‌ تير، شاهين‌ ترازو: Girder

تير بزرگ‌ عمودي‌ شيرواني‌، شاه‌ تير: King Post

تير ته‌ كشتي‌، حمال‌ كشتي‌، صفحات‌ اهن‌ ته‌ كشتي‌، وارونه‌ , خنك‌ كردن‌، مانع‌ سررفتن‌ ديگ‌ شدن‌، خنك‌ شدن‌، [ مج.] , دلسردشدن‌، (باrevo) واژگون‌ شدن‌، افتادن‌ كردن‌ [كشتي‌]، وارونه‌ شدن‌، كشتي‌زغال‌ كش‌، عوارض‌ بندري: Keel

تير حائل‌، تير پايه‌، لغزيدن‌، غلتگاه‌، سرخوردن‌، ترمز , سريدن‌، سرانيدن‌ ماشين‌، تخته‌ پل‌، راه‌شكست‌، مسير سقوط‌، ترمز كردن: Skid

تير راهنما، راهنماي‌ جاده‌، تير راهنماييكه‌ پيكان‌ , مخصوص‌ هدايت‌ دارد ومسيرجاده‌رانشان‌ ميدهد، راهنما: Fingerpost

تير سردر، سنگ‌ سردر: Lintel

تير شهاب‌، شهاب‌ ثاقب‌، احجار سماوي‌، سنگ‌ اسماني‌: Meteoroid

تير عرضي‌ ط‌اق‌، پالار، گله‌ مرغ‌، الوار دار كردن‌: Rafter

تير عمودي‌ عقب‌ كشتي‌: Sternpost

تير عمودي‌ چارچوپ‌، (ك‌.) چهار چوپ‌ درب‌ و هر چيز , ديگري‌، ستون‌، لغاز، تير بيرون‌ امده‌: Jamb

تير فروش‌، الوار فروش‌: Lumberer

تير فروش‌، الوار فروش‌: Lumberman

تير فولاد يا اهن‌ ساختماني‌: Structural Steel

تير كشيدن‌ (درد)، زايمان‌، رنج‌، گيرودار: Throe

تير كوچك‌: Boom

تير ميان‌ كشتي‌، ميان‌ چوب‌، ميان‌ تير: Futtock

تير پايه ي مهار: anchor piling

تير پرچم‌، ميله‌ پرچم‌: Flagpole

تير چار چوب‌ دروازه‌، بازوي‌ در، بازوي‌ دروازه‌: Gatepost

تير، الوار، چهارچوب‌ اسب‌ بندي‌: Trave

تير، تنه‌ درخت‌، شاه‌تير، لاپه‌ (درشيرواني‌): Caber

تير، خدنگ‌، پيكان‌، سهم‌: Arrow

تير، دكل‌ يكپارچه‌، ديرك‌، بادكل‌ مجهز كردن‌: Mast

تير، نيزه‌: Butt Shaft

تير، پرتو، چاه‌، دودكش‌، بادكش‌، نيزه‌، خدنگ‌، گلوله ستون‌، تيرانداختن‌، پرتو افكندن‌ ميله‌، استوانه‌، بدنه‌، چوبه‌، قلم‌، سابقه‌، دسته‌، چوب: Shaft

تيرانداز از خفا: Sniper

تيرانداز ماهر، زنجره‌ داراي‌ سر مخروط‌ي‌: Sharpshooter

تيرانداز ماهر، نشانه‌ گير: Marksman

تيرانداز، تفنگ‌ دركن‌: Shooter

تيراندازي‌، تفنگ‌، تفنگ‌ ها: Musketry

تيراندازي‌، كمانداري‌: Archery

تيردكل‌، (درساختمان‌) تير اهن‌ يا الوار، مشت‌ بازي‌ , كردن‌، مشاجره‌ كردن‌، نزاع‌: Spar

تيرستون‌ ياشمع‌ معدن‌، لقمه‌ بزرگ‌، قط‌عه‌ بزرگ‌: Stull

تيركمان‌ بچه‌ گانه‌: Slingshot

تيركوب‌، ماشين‌ يا دستگاه‌بلند كردن‌ الوار: Pile Driver

تيرمانند، تيردار، تند، سرتيز: Arrowy

تيرميان‌ پلكان‌ مارپيچ‌، پايه‌ نرده‌: Newel

تيرها و پايه‌ هاي‌ چوبي‌ و فلزي‌ زير ساختمان‌ يا پل‌: Trestlework

تيره‌: Murky

تيره‌ رنگ‌، چرك‌، دودي‌ رنگ‌: Dingy

تيره‌ كردن‌، با ابر پوشاندن‌، ابري‌ يا مانند ابر كردن‌: Bedim

تيره‌ كردن‌، كدر كردن‌، لكه‌ دار كردن‌: Tarnish

تيره‌ كننده‌، تاركننده‌: Dimmer

تيره‌ كننده‌، تاريك‌ كننده‌: Darkener

تيره‌ وگرفته‌، داراي‌ ابرهاي‌ تيره‌ وپر رعد وبرق‌: Loury

تيره‌ وگرفته‌، داراي‌ ابرهاي‌ تيره‌ وپر رعد وبرق‌: Lowery

تيره‌ پشت‌، ساقه‌، محور، اندام‌ ساقه‌اي‌ يا محوري مهره‌هاي‌ پشت‌، ستون‌ فقرات‌، ديرك‌ مشترك‌: Rachis

تيره‌، خانواده‌، نوع‌، جور، گونه‌، دسته‌، ط‌بقه‌: Ilk

تيره‌، سيه‌ فام‌، گندمكون‌: Fuscous

تيره‌اي‌، فرقه‌اي‌، حزبي‌، فرقه‌ گراي‌، كوته‌ بين‌: Sectarian

تيره‌پشت‌، ستون‌ فقرات‌، مهره‌هاي‌ پشت‌، تيغ‌ يا برامدگي‌ , هاي‌ بدن‌ موجوداتي‌ مثل‌ جوجه‌تيغي‌: Spine

تيري‌ كه‌ باگل‌ هاي‌ گوناگون‌ اراسته‌ودر روز يكم‌ ماه‌مه‌ , درميدان‌ شهربدوران‌ ميرقصند: Maypole

تيري‌ كه‌محكومين‌بتازيانه‌رابدان‌ميبندند: Whipping Post

تيرگي‌، تاري‌، ابهام‌، گمنامي‌: Obscurity

تيرگي‌، چركي‌، دودي‌ رنگ‌: Dinginess

تيرگي‌، گل‌ الودي‌، مه‌ الودي‌: Turbidity

تيز بيني‌، زيركي‌، عاقلي‌ روشني‌، وضوح‌، صراحت‌، شفافي‌، روشن‌ بيني‌، روش‌ فكري: Perspicuity

تيز بين‌، تيز نظ‌ر، هوشيار، داراي‌ فكر صائب‌: Sharp Sighted

تيز بين‌، تيز چشم‌: Sharp Eyed

تيز بين‌، مانند جانور سياه‌ گوش‌: Lyncean

تيز دادن‌، باد ول‌ كردن‌، باد شكن‌: Breakwind

تيز درامدن‌، به‌ نقط‌ه‌ اوج‌ رسيدن‌، نحيف‌ شدن‌ حداكثر، كاكل‌، فرق‌ سر، دزديدن‌، تيز شدن‌، بصورت‌ نوك‌ , نوك‌، قله‌، راس‌، كلاه‌ نوك‌ تيز، (مج.) منتها درجه: Peak

تيز دندان‌: Sharp Fanged

تيز فهمي‌، تيز هوشي‌: Acuity

تيز كردن‌، برانگيختن‌، تهييج‌ كردن‌، صاف‌ كن‌، ابچرا عمل‌ تيز كردن‌ بوسيله‌ مالش‌: Whet

تيز كردن‌، تيز شدن‌، نوك‌ تيز كردن‌، تقلب‌ كردن‌، تند , كردن‌: Sharpen

تيز كننده‌، مداد تراش‌، تيز گر: Sharpener

تيز هوشي‌، تيز فهمي‌، فراست‌: Acumen

تيز هوش‌: Quick Witted

تيز هوش‌: Witted

تيز هوش‌، تيز فهم‌، هوشيار: Sharp Witted

تيز گر، سعي‌، جدو جهد، مشهي‌: Whetter

تيز، تند شيشه‌ اي‌، شيشه‌ مانند، زجاجي‌، بيحالت‌، بي‌ نور، زننده: Galssy

تيز، تند وتلخ‌، زننده‌، نيشدار، گوشه‌ دار: Poignant

تيز، روشن‌، مصر، مصرانه‌، صداي‌ خيلي‌ زير، شبيه‌ صفير جيغ‌ كشيدن‌: Shrill

تيز، نوك‌ دار، تند، زننده‌، زيرك‌، تيز كردن‌: Sharp

تيز، نوك‌ دار، كنايه‌ دار، نيشدار: Pointed

تيز، هشيار، ديز: Sharp

تيزاب سلطاني: aqua regia

تيزاب‌ (غير خالص‌)، اسيد نيتريك‌، جوهر شوره‌: Aquafortis

تيزاب‌ سلط‌اني‌: Aqua Regia

تيزبين‌: Argus Eyed

تيزبين‌، تيز هوش‌: Lynx Eyed

تيزدندان‌، دندان‌ شمشيري‌: Saber Toothed

تيزرو، تيز، نوك‌ تيز، (ط‌ب‌) حاد، بحراني‌، زيرك تيزنظ‌ر، تند، شديد (مو.) تيز، زير، (سلسله‌ء اعصاب‌) , حساس‌، (هن.) حاد، تيز(زاويه‌ء حاد، زاويه‌ تند): Acute

تيزسوراخ‌ كردن‌ كردن‌، سريعا رفتن‌، رحلت‌ كردن‌، نيزه‌ زدن‌، باچيز نوك‌ , كلنگ‌ دوسر، نيزه‌ دسته‌ چوبي‌، ميخ‌ نوك‌ تيز، نوك‌ نيزه هرچيز نوك‌ تيز، قله‌ كوه‌ نوك‌ تيز، اردك‌ ماهي‌، عزيمت‌ ,: Pike

تيزكردن‌ لبه‌ بسيار تيز، كناره‌ تيز، لبه‌ نازك‌، مجهزبه‌ لبه‌ ,: Featheredge

تيزكردن‌، تند و تيزكردن‌: Acuate

تيزي‌، برندگي‌، قاط‌عي‌، نفوذ، شكاف‌: Trenchancy

تيزي‌، زنندگي‌، تلخي‌، ناگواري‌، حادي‌: Poignancy

تيزي‌، زيركي‌، ذكاوت‌، (ط‌ب‌) حدت‌ يا شدت‌(مرض‌): Acuteness

تيزي‌، عمل‌ تيزكردن‌: Acumination

تيزي‌، هشياري‌: Sharpness

تيشه‌ سرپهن‌: Broadax

تيشه‌ سرپهن‌: Broadaxe

تيشه‌ معماري‌، شلاق‌ زدن‌، كتك‌ زدن‌، پنبه‌ زني‌ كردن‌، پهن‌ , كردن‌، باز كردن‌: Scutch

تيشه‌ء نجاري‌، تيشه‌ زدن‌، با تيشه‌ صاف‌ كردن‌: Adz

تيشه‌ء نجاري‌، تيشه‌ زدن‌، با تيشه‌ صاف‌ كردن‌: Adze

تيغستان‌، خاردار، تيغ‌ تيغي‌، خار مانند: Thorny

تيغه ها و پوشش ها: Baffles & Jackets

تيغه ي مته: bit blade; cutting edge of the bit; blade of the bit; bit ed

تيغه‌ جلو خيش‌: Colter

تيغه‌ دار: Bladed

تيغه‌، ديوار، تاق‌ نما، تاقك‌: Bulkhead

تيغ‌ خود تراش‌: Safety Razor

تيغ‌ دار، زبر، خراش‌ دهنده‌: Prickly

تيغ‌ زني‌: Scarification

تيغ‌ صورت‌ تراشي‌، با تيغ‌ تراشيدن‌: Razor

تيغ‌(گياه‌)، خار ريز و راست‌ و شكننده‌: Aciculum

تيفوئيدي‌، وابسته‌ به‌ تيفوئيد، حصبه‌: Typhoid

تيك‌ تيك‌ جواب‌ زيركانه‌، (باقيچي‌) صداي‌ تيك‌ تيك‌ دراوردن‌، صداي‌ ,: Snip Snap

تيك‌ تيك‌، چوبخط‌، سخت‌ ترين‌ مرحله‌، علامت‌، نشاني‌ كه‌ , خط‌ كشيدن‌، چوبخط‌ زدن‌، نسيه‌بردن‌، انواع‌ ساس‌ وكنه‌ , دررسيدگي‌ و تط‌بيق‌ ارقام‌ بكارميرود، خط‌نشان‌ گذاردن وغريب‌ گز وغيره‌: Tick

تيم اجراي مديريت تغييرات سازماني پروژه: project MOC implementation team (CIT)

فرد يا گروهي كه مسوول تكوين يا اجراي برنامه مديريت تغييرات سازماني پروژه است.

تيم اجراي مديريت تغييرات سازماني پروژه: Project MOC Implementation Team (CIT)

فرد يا گروهي كه مسوول تکوين يا اجراي برنامه مديريت تغييرات سازماني پروژه است.

تيم اجراي وضعيت آينده: future-state implementation team (FIT)

گروهي از افراد كه تصحيح، مستندسازي، راه‌اندازي و فراهم سازي آموزش مربوط به فرآيند وضعيت آينده به آن‌ها محول شده است.

تيم اجراي وضعيت آينده: Future-State Implementation Team (FIT)

گروهي از افراد که تصحيح، مستندسازي، راه‌اندازي و فراهم سازي آموزش مربوط به فرآيند وضعيت آينده به آن‌ها محول شده است.

تيم بهبود فرآيند : process improvement team (PIT)

گروهي از افراد كه معمولاً كاركردهاي مختلفي دارند و براي بهبود وضعيت يك فرآيند يا زيرفرآيند خاص منصوب شده‌اند. اين افراد با استفاده از متدولوژي‌هايي از قبيل طراحي مجدد فرآيند، مهندسي مجدد فرآيند و الگوبرداري فرآيند، با‌ارزش‌ترين راه‌حل وضعيت آينده را طراحي

تيم بهبود فرآيند: Process Improvement Team (PIT)

گروهي از افراد كه معمولاً کارکردهاي مختلفي دارند و براي بهبود وضعيت يك فرآيند يا زيرفرآيند خاص منصوب شده‌اند. اين افراد با استفاده از متدولوژي‌هايي از قبيل طراحي مجدد فرآيند، مهندسي مجدد فرآيند و الگوبرداري فرآيند، با‌ارزش‌ترين راه‌حل وضعيت آينده را طراحي مي‌كنند.

تيم مجازي: virtual team

گروهي از افراد كه براي هدف مشتركي كار مي‌كنند ولي در يك محل نيستند و ممكن است حتي يكديگر را رو‌ در رو نيز ملاقات نكرده باشند، ولي مانند يك واحد عمل مي‌كنند. ارتباطات الكترونيكي و اينترنت به كارايي و موفقيت تيم مجازي كمك مي‌كند.

تيم مجازي: Virtual Team

گروهي از افراد كه براي هدف مشتركي كار مي‌كنند ولي در يك محل نيستند و ممكن است حتي يكديگر را رو‌ در رو نيز ملاقات نكرده باشند، ولي مانند يك واحد عمل مي‌كنند. ارتباطات الكترونيكي و اينترنت به كارايي و موفقيت تيم مجازي كمك مي‌كند. گروهي از افراد كه بر روي پروژه‌اي كار مي‌كنند اما در يك مكان گرد هم نيامده‌اند، گاهي اوقات اين پروژه‌ها در مكان‌هاي مختلفي از دنيا با افرادي كه ‌هرگز همديگر را ملاقات نكرده‌اند و يا شايد هرگز هم ملاقات نكنند، انجام مي‌شود.

تيماج‌ يكنوع‌ چرم‌ پوست‌ گوسفند كه‌ براي‌ صحافي‌ بكار ميرود: Bock

تيماج‌ گوساله‌، نرمه‌ ساق‌ پا، ماهيچه‌ ساق‌ پا، چرم‌ گوساله: Calf

تيمار خط‌، دستگاهي‌ كه‌ اشياء يا مصنوعاتي‌ را پشت‌ , سرهم‌ رديف‌ ميكند تا بمحل‌ بسته‌بندي‌برسد: Assembly Line

تيمارستان‌: Madhouse

تيمارستان‌، احمق‌: Bughouse

تيمارستان‌، ديوانه‌، وابسته‌ به‌ ديوانه‌ها يا ديوانه‌ , خانه‌: Bedlam

تيمارستان‌، نوانخانه‌ ديوانگان‌: Booby Hatch

تيموس‌ حيوانات‌ جوان‌، دنبلان‌، لوزالمعده‌: Sweetbread

تيم‌ بهبود بخش‌ها: department improvement team (DIT)

گروهي تشكيل شده از كاركناني كه به يك مدير گزارش مي‌دهند و به منظور آموزش به اعضاي بخش‌ها؛ براي حل مشكلاتي كه فعاليت‌هاي آنها را تحت تاثير قرار مي‌دهد و بهبود فرآيندهاي درون بخش‌ها، شكل گرفته است.

تيم‌ بهبود بخش‌ها: Department Improvement Team (DIT)

گروهي تشکيل شده از کارکناني که به يک مدير گزارش مي‌دهند و به منظور آموزش به اعضاي بخش‌ها؛ براي حل مشکلاتي که فعاليت‌هاي آنها را تحت تاثير قرار مي‌دهد و بهبود فرآيندهاي درون بخش‌ها، شکل گرفته است.

تيم‌اول‌ دانشگاه‌ يا دانشكده‌، دانشگاهي‌: Varsity

تيم‌هاي چند وظيفه‌اي پروژه: multi-functional project teams

مراجعه شود به مهندسي همزمان يا تيم‌هاي يكپارچه توسعه محصول.

تيم‌هاي چند وظيفه‌اي پروژه: Multi-Functional Project Teams

مراجعه شود به مهندسي همزمان يا تيم‌هاي يكپارچه توسعه محصول.

تيول‌ بخشيدن‌، هبه‌ كردن‌ ملك‌، صاحب‌ ملك‌ كردن‌: Enfeoff

تيول‌ دار، گيرنده‌ تيول‌، زعيم‌، انتقال‌ گيرنده‌: Feoffee

تيول‌ گرايي‌، فئوداليسم‌، ملوك‌ الط‌وايفي‌: Feudalism

تيول‌ گراي‌، تيولي‌، ملوك‌ الط‌وايفي‌، وابسته‌ به‌ تيول فئودال‌: Feudal

تيول‌، تصرف‌ بشرط‌ خدمت‌، اصول‌ ملوك‌ الط‌وايفي‌: Feudality

تيول‌، ملك‌: Fief

تيين‌ كردن‌، مشخص‌ كردن‌: Specify

تيپ‌، دسته‌، تشكيلات‌: Brigade

تپاله‌، پشكل‌ شتر، دردشراب‌.ته‌ نشين‌ شراب‌: Argol

تپاندن‌، چپاندن‌، انباشتن‌ چيز، ماده‌، كالا، جنس‌، مصالح‌، پارچه‌، چرند، پركردن: Stuff

تپانچه‌ لوله‌ كوتاه‌: Derringer

تپانچه‌، هفت‌ تير، تپانچه‌ دركردن‌: Pistol

تپشي‌، ضرباني‌: Pulsatory

تپش‌ بارق‌: Strobe Pulse

تپش‌ تحريك‌: Drive Pulse

تپش‌ تواناساز: Enable Pulse

تپش‌ خواندن‌: Read Pulse

تپش‌ زا، مولد تپش‌: Pulse Generator

تپش‌ زمان‌ سنجي‌: Clock Pulse

تپش‌ شماره‌ گيري‌: Dial Pulse

تپش‌ قلب‌، هوس‌: Heartthrob

تپش‌ ناتوان‌ ساز: Disable Pulse

تپش‌، زدن‌، تپيدن‌، لرزيدن‌، تپش‌ داشتن‌، ضربان‌: Throb

تپش‌، ضربان‌: Pulse

تپش‌، لرزش‌: Palpitation

تپش‌، لرزه‌، لرزش‌: Fremitus

تپق‌، ط‌وپاق‌، مچ‌ پاي‌ اسب‌، موي‌ پشت‌ پاي‌ اسب‌، موي‌ تپق‌: Fetlock

تپنده‌: Palpitant

تپه‌ دامنه‌ كوه‌: Foothill

تپه‌ ساحلي‌، زمين‌ بازي‌ گلف‌: