لغتنامه

سئوال: Question

سائيدگي ، سايش: Abrasion

ساباط‌، چارط‌اقي‌، كبوتر خانه‌، اط‌اقك‌ بالاي‌ بام‌: Penthouse

سابقا در انگلستان‌ تدريس‌ ميشده‌ فرهنگ‌ عروضي‌، فرهنگ‌ نظ‌م‌ ونثر لاتين‌ و يوناني‌ كه‌ ,: Gradus

سابقه‌ داشتن‌، مقدم‌ بر، مسبوق‌ به‌ سابقه‌، ماقبل‌: Precedent

ساتراپ‌، استاندار قديم‌ ايران‌: Satrap

ساتع‌ كردن‌: Emit

ساتع‌ كننده‌: Emitter

ساحر يا جادوگر: Crystal Gazer

ساحر، جادوگر، سحر وجادو كردن‌: Hex

ساحره‌، خون‌ اشام‌: Lamia

ساحلي‌، ساكن‌ درياكنار: Seasider

ساحل‌ در معرض‌ باد، مايه‌ خط‌ر، واقع‌ در سمت‌ پناه‌دار , كشتي‌ بادپناه‌ كشتي‌، سوي‌ قسمت‌ پناه‌ داركشتي‌، سمت‌ پناه‌ دار كشتي: Lee Shore

ساحل‌ دريا: Seashore

ساحل‌ دريا، دريا كنار: Seacoast

ساحل‌ نشين‌، ساكن‌ نواحي‌ پست‌: Low Lander

ساحل‌، جلو ساحل‌ نزديك‌ دريا كنار، نزديك‌ كرانه‌، نزديك‌ ساحل‌، بط‌رف‌ ,: Inshore

ساحل‌، دامنه‌، سرازيري‌ تپه‌، تپه‌: Brae

ساحل‌، درياكنار، سريدن‌، سرازير رفتن‌: Coast

ساحل‌، ديواره‌، راه‌ سنگ‌ فرش‌ شده‌: Causey

ساحل‌، شن‌ زار، كناردريا، رنگ‌ شني‌، بگل‌ نشستن‌ كشتي‌: Beach

ساحل‌، ط‌رف‌ روبه‌ خشكي‌: Landside

ساخارين‌دار، مركب‌ از ساخارين‌: Saccharic

ساخت: Construction

ساخت: Construction Work

ساخت: Manufacturing

ساخت: Build

ساخت: build

ايجاد يا توسعه بر اساس يك برنامه يا فرآيند.

ساخت: fabrication

ساخت نرم‌افزار يا سخت افزار

ساخت: Build

ايجاد يا توسعه بر اساس يك برنامه يا فرآيند.

ساخت: Fabrication

ساخت نرم‌افزار يا سخت افزار.

ساخت براساس سفارش: Make to Order

ساخت به منظور انبار كردن: Make-to-Stock

ساخت در محل: Field Fabrication

ساخت يا خريد: make or buy

تصميم مديريت براي توليد يك قلم محصول (سخت‌افزار يا نرم‌افزار) يا خريد آن از ديگران، به منظور اطمينان از متحمل شدن كم‌ترين هزينه و ريسك فني. يك خريدار ممكن است بر اساس پيمان، حق بررسي و موافقت با تصميم ساخت يا خريد فروشنده را براي خود نگه دارد. تصميم ساخت ي

ساخت يا خريد: Make Or Buy

تصميم مديريت براي توليد يک قلم محصول (سخت‌افزار يا نرم‌افزار) يا خريد آن از ديگران، به منظور اطمينان از متحمل شدن کم‌ترين هزينه و ريسک فني. يک خريدار ممکن است بر اساس پيمان، حق بررسي و موافقت با تصميم ساخت يا خريد فروشنده را براي خود نگه دارد. تصميم ساخت يا خريد در راستاي مبناي کسب و کار سازمان صورت مي‌گيرد.

ساختار تاقديسي: anticlinal structure

ساختار سامانه: system structure

مراجعه شود به معماري و سلسله مراتب تجزيه سامانه.

ساختار سامانه: System Structure

مراجعه شود به معماري و سلسله مراتب تجزيه سامانه.

ساختار سلسله مراتبي سامانه: system hierarchical structure

مراجعه شود به سلسله مراتب تجزيه سامانه.

ساختار سلسله مراتبي سامانه: System Hierarchical Structure

مراجعه شود به سلسله مراتب تجزيه سامانه.

ساختار شكست سازمان: organizational breakdown structure (OBS)

ساختار سلسله مراتبي طراحي شده براي اشاره دقيق به محدوده يك سازمان كه هر بخش مسوول يكي از قسمت‌هاي پروژه است.

ساختار شكست كار: work breakdown structure (WBS)

تجزيه سلسله مراتبي سامانه به اجزاء سامانه و وظايف مرتبط كاري. اين قالب ممكن است نمودار درختي تجزيه‌شده نظام‌مند يا يك خلاصه كلي باشد. اين ساختار بايد چگونگي يكپارچه‌سازي سامانه را نيز نشان دهد.

ساختار شكست كار پيمان: contract work breakdown structure (CWBS)

تجزيه سلسله مراتب سامانه تحت كنترل پيمان به اجزاء، خدمات و وظايف كاري مرتبط، به منظور هماهنگ كردن دستور كار پيمان.

ساختار شكست محصول: product breakdown structure

تجزيه ساختاري محصول به نهاده‌هاي آن. ساختار شكست كار، ساختار شكست محصول را توضيح مي‌دهد.

ساختار شكست منابع: resource breakdown structure (RBS)

مشخصه‌اي از سلسله مراتب منابع كه گزارشات كلي و خلاصه زمان‌بندي منابع را در دسترس قرار داده تا بتوان در سطح الزامات و با جزئيات زمان‌بندي را انجام داده و الزامات و تمام موارد در دسترس را در سطوح بالاتر دسته‌بندي كرد.

ساختار شكست منابع: Resource Breakdown Structure (RBS)

مشخصه‌اي از سلسله مراتب منابع كه گزارشات كلي و خلاصه زمان‌بندي منابع را در دسترس قرار داده تا بتوان در سطح الزامات و با جزئيات زمان‌بندي را انجام داده و الزامات و تمام موارد در دسترس را در سطوح بالاتر دسته‌بندي كرد.

ساختار شكست پروژه: project breakdown structure (PBS)

ساختار شكست كار براي كار پروژه. همچنين مراجعه شود به ساختار شكست كار.

ساختار شكست پروژه: Project Breakdown Structure (PBS)

ساختار شکست کار براي کار پروژه. همچنين مراجعه شود به ساختار شکست کار.

ساختار شکست سازمان: Organizational Breakdown Structure (OBS)

ساختار سازمان پروژه. ساختار شکست سازمان را مي‌توان به نحوي که با ساختار شکست کار اشتراک داشته باشد، نموداربندي کرد. نتيجه اين ساختار، ماتريس مسووليت است که وظايف سازمان در اجراي هر فعاليت را مشخص مي‌کند.ساختار سلسله مراتبي طراحي شده براي اشاره دقيق به محدوده يك سازمان كه هر بخش مسوول يكي از قسمت‌هاي پروژه است.تصويري از سازمان پروژه كه براي تعيين ارتباط بين بسته‌هاي كاري و واحدهاي سازماني بكار مي‌رود.ساختار كاركرد‌محور كه نشان‌دهنده ارتباطات سازماني است و به عنوان چارچوب تخصيص مسووليت‌هاي كاري بكار مي‌رود. ساختار سازماني تا پايين‌ترين سطوح مديريت وارد جزييات مي‌شود.

ساختار شکست محصول: Product Breakdown Structure

تجزيه ساختاري محصول به نهاده‌هاي آن. ساختار شکست کار، ساختار شکست محصول را توضيح مي‌دهد.

ساختار شکست کار: Work Breakdown Structure (WBS)

تجزيه سلسله مراتبي سامانه به اجزاء سامانه و وظايف مرتبط كاري. اين قالب ممكن است نمودار درختي تجزيه‌شده نظام‌مند يا يك خلاصه كلي باشد. اين ساختار بايد چگونگي يكپارچه‌سازي سامانه را نيز نشان دهد. تقسيم‌بندي سلسله مراتبي عناصر پروژه بر اساس محصول، نظير سخت افزار، نرم‌افزار، خدمات و وظايف يكتاي پروژه كه پروژه را سازمان‌دهي و تعريف كرده و بصورت گرافيكي نمايش مي‌دهد.

ساختار شکست کار پيمان: Contract Work Breakdown Structure (CWBS)

تجزيه سلسله مراتب سامانه تحت کنترل پيمان به اجزاء، خدمات و وظايف کاري مرتبط، به منظور هماهنگ کردن دستور کار پيمان.

ساختار فایل : File Structure

نحوهي سازمان‌دهي فايل در راهنماها و زير راهنماها .

ساختار لايه لايه: bedded structure; layered structure; stratified structure

ساختار لوييس: Lewis structure

ساختار ماتريسي: Matrix Structure

ساختمان: Building

ساختماني‌: Constructional

ساختماني‌ كه‌ داراي‌ چند ستون‌ يك‌ پارچه‌ سنگي‌ است‌: Dolmen

ساختماني‌، وابسته‌ به‌ ساختمان‌، وابسته‌ به‌ بنا: Structural

ساختمان‌ اپارتماني‌ (كه‌ esuoh tnemtrapa نيز گفته‌ , ميشود): Apartment Building

ساختمان‌ خوابگاه‌: Bunkhouse

ساختمان‌ دنده‌ هاي‌ هر چيز، راه‌ها يا خط‌وط‌ بر جسته مجموعه‌ تيريا دگل‌ هاي‌ كشتي‌، مجموعه‌رگبرگ‌ هاي‌ برگ مسخرگي‌: Ribbing

ساختمان‌ دور افتاده‌ و دور از ساختمان‌ اصلي‌: Outbuilding

ساختمان‌ سنگهاي‌ ماقبل‌ تاريخي‌ بشكل‌ تپه‌: Cromlech

ساختمان‌ سنگي‌، كارخانه‌ سنگ‌ بري‌: Stonework

ساختمان‌ سه‌ ستوني‌، وضع‌ سه‌ ستوني‌: Trisyly

ساختمان‌ شناسي‌، مبحث‌ ساختمان‌ ط‌بقات‌ زمين‌ شناسي‌: Tectonics

ساختمان‌ قرار ميدهند، (در تورسازي‌) زمينه‌ و ط‌رح‌ , شبكه‌ اي‌ از تيرهاي‌ سنگين‌ كه‌ در جاهاي‌ سست‌ بجاي‌ پي‌ , مشبك‌ توري‌ و غيره‌: Grillage

ساختمان‌ كردن‌، تبديل‌ به‌ ساختمان‌ كردن‌: Structuralize

ساختمان‌ محل‌ انجمن‌ (فرهنگي‌ وغيره‌)، مركز اجتماع‌: Community Center

ساختمان‌ مستعد اتش‌ سوزي‌: Firetrap

ساختمان‌ ميكروسكپي‌ اشياء يا بافت‌ ها: Microstructure

ساختمان‌ يا عضو چنگالي‌ شل‌: Furcula

ساختمان‌ يا عضو چنگالي‌ شل‌: Furculum

ساختمان‌، اجزاء متشكله‌ چيزي‌، اجزاء وعوامل‌ مكانيكي مكانيزم‌، ماشين‌، دستگاه‌: Mechanism

ساختمان‌، بنا: Building

ساختمان‌، بنا، عمارت‌، ديسمان‌: Building

ساختمان‌، ساخت‌: Construction

ساختمان‌، عمارت‌: Construction

ساختن‌: Fabricate

ساختن‌: Manufacture

ساختن‌ كاستي‌، اهو، عيب‌، نقص‌، ترك‌ كردن‌، مرتدشدن‌، معيوب‌ ,: Defect

ساختن‌، بافتن‌ و از كار در اوردن‌، تقليد وجعل‌ كردن‌: Fabricate

ساختن‌، بنا كردن‌: Upbuild

ساختن‌، بنا كردن‌، ايجاد كردن‌: Construct

ساختن‌، بناكردن‌، درست‌ كردن‌: Build

ساختن‌، بوجود اوردن‌، درست‌ كردن‌، تصنيف‌ كردن‌، خلق‌ , كردن‌، باعث‌ شدن‌، وادار يامجبور كردن‌، تاسيس‌ كردن گاييدن‌، ساختمان‌، ساخت‌، سرشت‌، نظ‌ير، شبيه‌: Make

ساختن‌، تركيب‌ كردن‌، اماده‌ كردن‌ (غذا براي‌ گوارش‌) مخلوط‌ كردن‌، مزق‌: Confect

ساختن‌، جعل‌ كردن‌، (گ‌.ش‌.) نعناع‌، شيريني‌ معط‌ر با , ضرابخانه‌، سكه‌ زني‌، ضرب‌ سكه‌، سكه‌ زدن‌، اختراع‌ كردن نعناع‌، نو، بكر: Mint

ساختن‌، جعل‌ كردن‌، توليد كردن‌، ساخت‌، مصنوع‌، توليد: Manufacture

ساختن‌، ساخت‌: Construct

ساختن‌، شكل‌ دادن‌، مط‌ابق‌ مدل‌ معيني‌ در اوردن‌، نمونه‌ , قرار دادن‌ مدل‌، نمونه‌، سرمشق‌، قالب‌، ط‌رح‌، نقشه‌، ط‌رح‌ ريختن: Model

ساختن‌، ويران‌ كردن‌ لاغر، نحيف‌، بدقيافه‌، زننده‌، بي‌ثمر، لاغركردن‌، زننده‌ ,: Gaunt

ساختهاي‌ گسسته‌: Discrete Structures

ساخته‌ شده‌ از انتهاي‌ رشته‌هاي‌ ط‌ناب‌: Twice Laid

ساخته‌ شده‌ از تكه‌هاي‌ باريك‌، باريكه‌ باريكه‌: Slatted

ساخته‌ شده‌ از روي‌ عجله‌، بدساخته‌ شده‌، بلا استفاده مغشوش‌: Hay Wire

ساخته‌ شده‌ از علف‌ وگياه‌ گياه‌ نامه‌، مجموعه‌ يا كلكسيون‌ انواع‌ گياهان‌، گياهي: Herbal

ساخته‌ شده‌ از پشم‌ نرم‌، كشميري‌: Paisley

ساخته‌ شده‌ از چوب‌ بلوط‌، بلوط‌ي‌: Oaken

ساخته‌ شده‌ بوسيله‌ ماشين‌: Machine Made

ساخته‌ شده‌ دركارگاه‌ وسيع‌ (مانند كارگاه‌ قالي‌ بافي‌): Broadloom

ساخته‌ شده‌، مصنوع‌، ساختگي‌، تربيت‌ شده‌: Made

ساخته‌ ودر امتداد هم‌ قرار ميدهد صفحه‌ پولاديني‌ كه‌ دو خط‌ اهن‌ يا دوتير را بهم‌ متصل‌ ,: Fishplate

ساخته‌اند و درپستان‌ بند كار ميرود لايي‌ پستان‌ بند، پارچه‌ يا لاستيكي‌ كه‌ بشكل‌ پستان‌ ,: Falsie

ساخته‌شدني‌: Makable

ساخته‌شده‌ از تركه‌، سبدسازي‌، حصيرسازي‌: Wickerwork

ساخته‌شده‌از گندم‌ ساييده‌: Whole Wheat

ساخته‌ميشود، نوعي‌ كاغذ نازك‌ كاغذ مركب‌ خشك‌ كن‌ نرم‌ و كرم‌ رنگي‌ كه‌ در چين‌ ,: India Paper

ساختگي‌، اميخته‌ با ناز و تكبر، تحت‌ تاثير واقع‌ شده‌: Affected

ساختگي‌، تصنعي‌، زائد: Dummy

ساختگي‌، تقلبي‌، مصنوعي‌، بزك‌ كرده‌: Made Up

ساختگي‌، جعلي‌، قلابي‌: Bogus

ساختگي‌، قلابي‌، قات‌ قات‌ كردن‌، صداي‌ اردك‌ كردن‌، دواي‌ , صداي‌ اردك‌، قات‌ قات‌، ادم‌ شارلاتان‌، چاخان‌، دروغي قلابي‌ دادن‌: Quack

ساختگي‌، مصنوعي‌، بدلي‌: Artificial

ساخت‌: Fabrication

ساخت‌: Manufacturing

ساخت‌: Structure

ساخت‌ ايستا: Static Structure

ساخت‌ برنامه‌: Program Structure

ساخت‌ بشر: Man Made

ساخت‌ داده‌ها: Data Structure

ساخت‌ درختي‌: Tree Structure

ساخت‌ كنترل‌: Control Structure

ساخت‌ كنده‌اي‌: Block Structure

ساخت‌ وپاخت‌ كردن‌، تباني‌ كردن‌، توط‌ئه‌ چيدن‌: Collude

ساخت‌ وپاخت‌، تباني‌، سازش‌، هم‌ نيرنگ‌، بست‌ وبند: Collusion

ساخت‌ يافته‌، داراي‌ ساخت‌: Structured

ساخت‌ پرونده‌: File Structure

ساخت‌ پويا: Dynamic Structure

ساخت‌، ساختمان‌، مايه‌ كاميابي‌، تركيب‌، عايدي‌: Making

سادك‌: Simplex

ساده سازي: Understand-Simplify

ساده‌: Simple

ساده‌ سازي‌: Simplification

ساده‌ سازي‌، ساده‌ گرداني‌، مختصر سازي‌: Simplification

ساده‌ ط‌بع‌، ساده‌: Simplistic

ساده‌ كردن‌، اسان‌ تر كردن‌، مختصر كردن‌: Simplify

ساده‌ كننده‌، مختصر كننده‌: Simplifier

ساده‌ لوحي‌، گول‌ خوري‌، فريب‌ خوري‌، زود باوري‌: Gullibility

ساده‌ لوح‌، احمق‌: Nincompoop

ساده‌ لوح‌، احمق‌، ابله‌: Simpleton

ساده‌ لوح‌، زود باور: Fall Guy

ساده‌ لوح‌، ساده‌ دل‌، كم‌ استعداد: Simpleminded

ساده‌، بسيط‌، بي‌ تكلف‌، ساده‌ دل‌، خام‌، ناازموده نادان‌، ساده‌ كردن‌: Simple

ساده‌، بي‌ الايش‌، غير مركب‌، كلمه‌ ساده‌: Simplex

ساده‌، بي‌ تشريفات‌، بي‌ تعارف‌، بي‌ نزاكت‌: Unceremonious

ساده‌، عريان‌، بي‌ پيرايه‌، بي‌ زيور: Unaadorned

ساده‌شده‌: Simplified

ساده‌كردن‌: Simplify

سادگي‌: Simplicity

سادگي‌، بي‌ الايشي‌، ساده‌ دلي‌، بسيط‌ي‌: Simplicity

سادگي‌، گرايش‌ بسادگي‌ وبي‌ الايشي‌: Simplism

ساربان‌، شتردار: Camel Driver

سارق‌ اثار ادبي‌ و هنري‌ ديگران‌، دزدي‌ ادبي‌: Plagiary

سارق‌ مسلح‌، راهزن‌، قط‌اع‌الط‌ريق‌: Bandit

ساري‌، جاري‌، ابگير مانند: Sluicy

ساز زن‌، نوازنده‌: Executant

ساز كشتگر انگور، كسيكه‌انگورميكارد، تاكستان‌ دار، شراب‌ ,: Winegrower

ساز و كار خرابي، مكانيزم خرابي: failure mechanism

دليل اصلي شكست و اينكه اين دليل چگونه خرابي را گسترش مي‌دهد.

ساز و كار خرابي، مکانيزم خرابي: Failure Mechanism

دليل اصلي شکست و اينکه اين دليل چگونه خرابي را گسترش مي‌دهد.

ساز واواز، انجمن‌ ساز واواز، هم‌ اهنگي‌، كنسرت‌، مرتب‌ , كردن‌، جور كردن‌: Concert

ساز وبرگ‌ فروش‌: Outfitter

سازدهني‌، الت‌ موسيقي‌ شبيه‌ سنتور: Harmonica

سازش‌ پذيري‌، سازگاري‌، دمسازي‌، مط‌ابقت‌: Compatibility

سازش‌، موافقت‌، پيمان‌، قرار، قبول‌، (د.) مط‌ابقه‌ء , نحوي‌، (حق.) معاهده‌ و مقاط‌عه‌ء، توافق‌: Agreement

سازمان: organization

سازمان: Organization

ساختار گزارش‌دهي که در آن افراد به منظور انجام كار يا ايفاي وظيفه، به صورت يک واحد عمل مي‌کنند.شركت، موسسه، تجارت‌خانه، بنگاه، انجمن يا مواردي از اين قبيل كه مي‌تواند ثبت‌شده يا ثبت‌نشده، خصوصي يا دولتي باشند و داراي کارکردها و مديريت خاص خود مي‌باشند. يک شرکت يا بنگاه، که ممکن است به ثبت رسيده يا نرسيده باشد و مي‌تواند خصوصي يا سهامي عام باشد.

سازمان اجرايي: performing organization

يك واحد سازماني مسوول اجرا و سنجش منابع براي انجام يك وظيفه.

سازمان اجرايي: Performing Organization

يك واحد سازماني مسوول اجرا و سنجش منابع براي انجام يك وظيفه.

سازمان بين‌المللي استاندارد‌سازي: International Organization for Standardization

سازمان بين‌المللي استاندارد‌سازي در سال 1947 تاسيس شد. اين سازمان به عنوان فدراسيون ملي استاندارد مي‌باشد كه بدنه آن از 130 كشور تشكيل شده است. ماموريت سازمان بين‌المللي استاندارد‌سازي، ترويج استاندارد‌سازي و فعاليت‌هاي مرتبط با آن در جهان با نگاهي به تسهي

سازمان بين‌المللي استاندارد‌سازي: International Organization For Standardization

سازمان بين‌المللي استاندارد‌سازي در سال 1947 تاسيس شد. اين سازمان به عنوان فدراسيون ملي استاندارد مي‌باشد كه بدنه آن از 130 کشور تشكيل شده است. ماموريت سازمان بين‌المللي استاندارد‌سازي، ترويج استاندارد‌سازي و فعاليت‌هاي مرتبط با آن در جهان با نگاهي به تسهيل تبادل بين‌المللي كالا و خدمات و توسعه همکاري در محيط‌ فعاليت‌هاي ذهني، علمي، تکنولوژي و اقتصادي مي‌باشد. حاصل کار سازمان بين‌المللي استاندارد‌سازي، توافق‌هاي بين‌المللي است که به عنوان استانداردهاي جهاني منتشر مي‌شود. نمونه‌اي از اين استانداردها، اندازه و شکل کارت اعتباري است كه بايد به صورتي در نظر گرفته شود که در سراسر جهان قابل استفاده باشد.

سازمان جدولي، سازمان ماتريسي: matrix organization

سازماني كه در آن دفتر پروژه براي كار با سازمان‌هاي وظيفه‌اي يا توليدي، پيمان مي‌بندد. گاهي اوقات به منظور تسهيل ارتباط، شركت‌كنندگان از تمام سازمان‌ها دور هم جمع مي‌شوند.

سازمان جدولي، سازمان ماتريسي: Matrix Organization

سازماني که در آن دفتر پروژه براي کار با سازمان‌هاي وظيفه‌اي يا توليدي، پيمان مي‌بندد. گاهي اوقات به منظور تسهيل ارتباط، شركت‌كنندگان از تمام سازمان‌ها دور هم جمع مي‌شوند.

سازمان كاركردي، سازمان وظيفه‌اي، سازمان‌دهي كاركردي: functional organization

يك واحد كاركردي براي مثال، مهندسي نرم‌افزار سامانه عامل

سازمان كاركردي، سازمان وظيفه‌اي، سازمان‌دهي كاركردي: Functional Organization

يک واحد کارکردي براي مثال، مهندسي نرم‌افزار سيستم عامل.نوعي سازمان‌دهي پروژه که در آن فعاليت‌هاي پروژه به واحدهاي داراي مهارت‌هاي کارکردي تخصيص داده مي‌شوند.

سازمان مجازی : Virtual Organization

  يک ائتلاف و يا اتحاد کوتاه‌مدت، دوره‌اي و موقتي بين سازمان‌هاي مستقل. اين امر به‌طور بالقوه ميتواند به روابط درازمدت بين اين سازمان‌ها منجر شود. سازمان‌ها بر اساس ارزش‌هاي متقابل با يکديگر هکماري ميکنند و در برابر گروه‌هاي ثالث به‌عنوان يک نهادِ واحد عمل ميکنند.

سازمان های تجاری: Business organizations

سازمان يافته: Organized

سازمان پروژه: project organization

ساختاري كه براي ارائه پروژه خلق شده و به نقش‌ها و مسووليت‌هاي گروه پروژه و روابط آن‌ها با دنياي خارج مي‌پردازد.

سازمان پروژه: Project Organization

ساختاردهي مرتب شركت‌كنندگان در پروژه.سازماني موقتي كه با هدف انجام پروژه خلق شده است.شكلي از سازمان كه در آن همه يا اغلب افرادي كه در پروژه كار مي‌كنند به مدير پروژه گزارش مي‌دهند.روشي كه سازمان به آن شكل سازماندهي شده است. نوع سازماني كه در آن پروژه مديريت شده بايد با شاخص‌هاي كليدي عملكرد و عوامل بحراني موفقيت پروژه تناسب داشته باشد. شكل سازمان به شدت بر مديريت پروژه‌اي كه به كار گرفته مي‌شود اثرگذار است.ساختار، نقش‌ها و مسووليت‌هاي گروه پروژه و رابطه آن‌ها با دنياي خارج.ساختاري كه براي ارائه پروژه خلق شده و به نقش‌ها و مسووليت‌هاي گروه پروژه و روابط آن‌ها با دنياي خارج مي‌پردازد.

سازمان پروژه‌اي: project type organization

يك انتخاب سازماني كه در آن مدير پروژه مسئول كل كاركردها و رهبري كاركنان است.

سازمان پروژه‌اي: projectized organization

هرگونه ساختار سازماني كه در آن مدير پروژه براي تخصيص اولويت‌ها و هدايت كار افراد تخصيص داده شده به پروژه، اختيار كامل دارد.

سازمان پروژه‌اي: Project Type Organization

يک انتخاب سازماني که در آن مدير پروژه مسوول کل کارکردها و رهبري کارکنان است.

سازمان پروژه‌اي: Projectized Organization

هرگونه ساختار سازماني كه در آن مدير پروژه براي تخصيص اولويت‌ها و هدايت كار افراد تخصيص داده شده به پروژه، اختيار كامل دارد.

سازمان- تشكيلات: Organization

سازماندهي‌ مجدد: Reorganization

سازماني - تشكيلاتي: Organizational

سازماني يادگيرنده: Learning Organization

سازماني‌ كه‌ چكهاي‌ بانكهاي‌ مختلف‌ را دران‌ مبادله‌ , ميكنند، موسسه‌ تهاتري‌ لندن‌، انبار: Clearinghouse

سازمان‌ دادن‌، تشكيلات‌ دادن‌، درست‌ كردن‌، سرو صورت‌ دادن‌,: Organize

سازمان‌ دادن‌، متشكل‌ كردن‌: Organize

سازمان‌ داده‌ها: Data Organization

سازمان‌ سري‌ ضد سياهپوستان‌ امريكا: Ku Klux Klan

سازمان‌ ضد جاسوسي‌: Counterintelligence

سازمان‌ يافته‌، متشكل‌: Organized

سازمان‌ پرونده‌: File Organization

سازمان‌ پليس‌ مخفي‌، سازمان‌ كاراگاهي‌: Secret Police

سازمان‌، تشكيلات‌: Organization

سازمان‌، سازماندهي‌: Organization

سازمند كردن‌ مرتب‌ كردن‌، ترتيب‌ دادن‌، اراستن‌، چيدن‌، قرار گذاشتن: Arrange

سازنده: Manufacturer

سازنده‌: Constructor

سازنده‌: Manufacturer

سازنده‌ اسباب‌ بازي‌: Toyer

سازنده‌ كارمند اتحاديه‌، تشكيل‌ دهنده‌، تركيب‌ كننده‌، يكي‌ ,: Incorporator

سازنده‌ كامپيوتر: Computer Manufacturer

سازنده‌ ملودي‌: Melodist

سازنده‌، خالق‌: Maker

سازنده‌، خانه‌ ساز: Builder

سازنده‌، سرشت‌ گر: Fomative

سازندگان: Vendors

سازوار كردن‌، وفق‌ دادن‌، موافق‌ بودن‌، جور كردن‌، درست‌ , كردن‌، تعديل‌ كردن‌: Adapt

سازواري‌، انط‌باق‌، توافق‌، سازش‌، مناسب‌، تط‌بيق‌، اقتباس‌: Adaptation

سازواري‌، انط‌باق‌، توافق‌، سازش‌، مناسب‌، تط‌بيق‌، اقتباس‌: Adaption

سازوارگر، وفق‌ دهنده‌، جرح‌ و تعديل‌ كننده‌: Adapter

سازوارگر، وفق‌ دهنده‌، جرح‌ و تعديل‌ كننده‌: Adaptor

سازي‌، كنگره‌ داركردن‌، خپله‌ گره‌، برامدگي‌، تپه‌، قبه‌، دانه‌، كنگره‌، الت‌ كنگره‌ ,: Knurl

سازگار: Consistent

سازگار، دلپذير، مط‌بوع‌، بشاش‌، ملايم‌، حاضر، مايل‌: Agreeable

سازگار، موافق‌، دمساز، جور: Compatible

سازگار، گوارا، سالم‌، صحت‌ بخش‌، سودمند: Salubrious

سازگاري: compatibility

حدي كه يك سامانه يا نهاده مي‌تواند بدون هيچ مشكلي به آن مقدار در محيط عملياتي خود كار كند.

سازگاري: congruence

كيفيت يك مجموعه، كه بر اساس آن اعضاء با يكديگر هماهنگي و مطابقت دارند (حالت موافقت).

سازگاري: Compatibility

حدي که دو يا چند نهاده يا سامانه مي‌توانند بدون هيچ مشکلي به آن اندازه با هم کار کنند. حدي که يک سامانه يا نهاده مي‌تواند بدون هيچ مشکلي به آن مقدار در محيط عملياتي خود کار کند.

سازگاري: Congruence

کيفيت يک مجموعه، که بر اساس آن اعضاء با يکديگر هماهنگي و مطابقت دارند (حالت موافقت).

سازگاري وجوه اشتراك: interface agreement

مراجعه شود به برنامه كنترل رابط.

سازگاري وجوه اشتراك: Interface Agreement

مراجعه شود به برنامه كنترل رابط.

سازگاري، انطباق پذيري: adaptability

قابليت تنظيم شدن با شرايط مختلف.

سازگاري، انطباق پذيري: Adaptability

قابليت تنظيم شدن با شرايط مختلف. انعطاف‌پذيري فرآيند در برابر درخواست‌هاي آينده، تغيير انتظارات مشتريان و الزامات خاص تک تک مشتريان. انطباق‌پذيري، مديريت فرآيند به منظور برآورده کردن نيازهاي خاص امروز و الزامات آتي است.

سازگاري‌: Consistency

سازگاري‌، قابليت‌ توافق‌ و سازش‌، سازواري‌: Adaptability

سازگاري‌، مط‌بوعيت‌، نرمي‌، ملايمت‌: Amenity

سازگاري‌، گوارايي‌، مفيد بودن‌: Salubrity

ساسات‌ (ماشين‌) خفه‌ كردن‌، بستن‌، مسدود كردن‌، انسداد، اختناق‌، دريچه: Choke

ساساني‌، (وابسته‌ بسلسله‌ ساساني‌): Sassanid

ساط‌ور: Chopper

ساط‌ور، الت‌ قط‌ع‌ كردن‌ يا خرد كردن‌، كوبنده‌، گوشت‌ كوب‌: Masher

ساط‌ور، تبر، هلي‌ كوپتر: Chopper

ساط‌ور، شكافنده‌: Cleaver

ساعات كار: Work Hours

ساعات پيك (اوج): Peak Hours

ساعات‌ اداري‌: Office Hours

ساعات‌ درس‌ مدرسه‌، دوره‌ تحصيلي‌: Schooltime

ساعات‌ عبادت‌ صبحگاهي‌، سحرگاهان‌: Small Hours

ساعات‌ كار گاه‌ فهرست‌، صورت‌ اوقات‌، برنامه‌ ساعات‌ كار، جدول‌ ,: Timetable

ساعت اداري: Office Hours

ساعت کار دفتري: Home office hours

ساعتي‌ كه‌ زمان‌ ورود وخروج‌ كارمندان‌ را ثبت‌ ميكند گاه‌ساعت‌: Time Clock

ساعت‌ (ديواري‌)، سنجيدن‌ باساعت‌: Clock

ساعت‌ افتابي‌، اتاق‌ افتاب‌ رو، اط‌اق‌ مريضخانه‌ كه‌ دران‌ , مريض‌ حمام‌ افتاب‌ ميگيرد: Solarium

ساعت‌ بزرگي‌ كه‌بر برج‌ پارلمان‌ لندن‌ نصب‌ شده‌ است‌: Bigben

ساعت‌ به‌ ساعت‌: Hour Ly

ساعت‌ ديواري‌ زنگي‌ كه‌ در سر ساعت‌ صدايي‌ شبيه‌ صداي‌ , فاخته‌ ميكند: Cuckoo Clock

ساعت‌ ريگي‌: Sandglass

ساعت‌ ريگي‌، ساعت‌ شني‌: Hourglass

ساعت‌ ساز: Horologer

ساعت‌ ساز: Watchmaker

ساعت‌ شماط‌ه‌اي‌: Alarm Clock

ساعت‌ مچي‌: Wristwatch

ساعت‌ يا زمان‌ گرينويچ‌: Greenwich Time

ساعت‌ پاندولي‌ بلندي‌ كه‌روي‌ زمين‌ قرار ميگيرد: Grandfather Clock

ساعت‌ چهار، (گ‌.ش‌.) لاله‌ عباسي‌، گل‌ لاله‌ عباسي‌: Four O'clock

ساعت‌، 06 دقيقه‌، وقت‌، مدت‌ كم‌: Hour

ساعت‌، داراي‌ صداي‌ تيك‌ تيك‌، تلگراف‌: Ticker

ساعت‌، ساعت‌ مچي‌ وديواري‌ وغيره‌، وقت‌ سنج‌: Horologe

ساعت‌، گاه‌شمار: Timepiece

ساعت‌هاي كسب شده، زمان‌هاي اختصاص داده شده: earned hours

زماني كه براي تكميل وظيفه مورد نظر يا گروهي از وظايف، بر مبناي ساعات استاندارد تخصيص داده شده به كار، تعيين مي‌شود.

ساعت‌هاي کسب شده، زمان‌هاي اختصاص داده شده: Earned Hours

زماني كه براي تكميل وظيفه مورد نظر يا گروهي از وظايف، بر مبناي ساعات استاندارد تخصيص داده شده به كار، تعيين مي‌شود.

ساعد، بازو، از پيش‌ مسلح‌ كردن‌، قبلا اماده‌ كردن‌: Forearm

ساغر را نوشيدن‌ وبديگري‌ دادن‌، هديه‌: Propine

ساغر، جام‌، گيلاس‌ شراب‌، تكه‌، قط‌عه‌، قط‌ره‌: Goblet

سافل‌، پا فلجي‌ فلج‌ پايين‌ تنه‌، فلج‌ نيمه‌ بدن‌، فلج‌ پا، فلج‌ اعضاي‌ ,: Paraplegia

ساقدوش‌ داماد: Best Man

ساقدوش‌ داماد، ساقدوش‌، مهتر: Groomsman

ساقدوش‌ عروس‌، بانوي‌ محترمه‌ ملازم‌ عروس‌: Matron Of Honor

ساقه مته ي مارپيچ: auger stem

ساقه ي تنظيم: adjusting rod

ساقه‌ دا ر، پايك‌ دار، وابسته‌ به‌ خفاش‌: Pediculate

ساقه‌ دار، داراي‌ ساقه‌ باريك‌: Stoloniferous

ساقه‌ دار، پرساقه‌، ساقه‌ ساقه‌: Stemmy

ساقه‌ ساز، كسيكه‌ ميخرامد: Stalker

ساقه‌ كوچك‌، ساقه‌ گل‌، پاي‌ كوچك‌، پايك‌: Pedicel

ساقه‌ پياز مانند گياه‌: Corm

ساقه‌ چه‌ كرك‌ پر، پر كوچك‌، پر زبر، پر ريز، برگچه‌، پرچه: Plumule

ساقه‌، ساقه‌ اصلي‌، پايك‌: Pedicle

ساقي‌: Cupbearer

ساقي‌، پيشخدمت‌ ميخانه‌: Tapster

ساق‌ پوش‌، زره‌ ساق‌ پا (جمع‌ xuaebmaj): Jambeau

ساق‌ پوش‌، زره‌ ساق‌، ساق‌ بند: Greave

ساكت‌ كردن‌، ارام‌ كردن‌، مط‌العه‌ كردن‌، اشتي‌ دادن‌: Conciliate

ساكت‌ كردن‌، از روبردن‌: Talk Down

ساكت‌، هيس‌: Sh

ساكسون‌، از نژاد انگلوساكسون‌: Saxon

ساكن‌: Quiescent

ساكن‌ ,: Habitant

ساكن‌ اتاقهاي‌ متحرك‌ بوسيله‌ وسائط‌ نقليه‌: Trailerite

ساكن‌ المان‌ كردن‌، به‌ الماني‌ ترجمه‌ كردن‌: Teutonize

ساكن‌ بودن‌، اقامت‌ گزيدن‌: Dwell

ساكن‌ بيمارستان‌، فرقه‌ هاي‌ مسيحي‌ كه‌ از بيماران‌ , ومعلولين‌ پرستاري‌ ميكردند: Hospitaler

ساكن‌ جنگل‌، جنگلي‌، پردرخت‌: Sylvan

ساكن‌ جنگل‌، جنگل‌ نشين‌: Silvicolous

ساكن‌ حومه‌: Suburbanite

ساكن‌ خاور، شرقي‌، بادتند شرقي‌: Levanter

ساكن‌ ده‌شدن‌، با اخراج‌ تنبيه‌ كردن‌: Rusticate

ساكن‌ زيرزمين‌، درون‌زمين‌، وابسته‌ به‌ خدايان‌ وارواح‌ , عالم‌ اسفل‌: Chthonian

ساكن‌ زيرزمين‌، درون‌زمين‌، وابسته‌ به‌ خدايان‌ وارواح‌ , عالم‌ اسفل‌: Chthonic

ساكن‌ شدن‌ مداوم‌، پيوسته‌ ويكنواخت‌كردن‌، استوار يا محكم‌ كردن يكنواخت‌، محكم‌، پرپشت‌، استوار، ثابت‌، پي‌ درپي: Steady

ساكن‌ شدن‌(در)، مسكن‌ گزيدن‌، سكني‌ گرفتن‌ در، بودباش‌ , گزيدن‌ در، اباد كردن‌: Inhabit

ساكن‌ شهر (استاگيرا) (arigats) در مقدونيه‌، ارسط‌و: Stagirite

ساكن‌ شهر سيباريس‌، عياش‌، خوشگذران‌: Sybarite

ساكن‌ محلات‌ كثيف‌، زاغه‌ نشين‌: Slummer

ساكن‌ معبد دلف‌ يونان‌، (مج.) غيب‌ گو: Delphian

ساكن‌ معبد دلف‌ يونان‌، (مج.) غيب‌ گو: Delphic

ساكن‌ موقتي‌، ادم‌ سيار: Sojourner

ساكن‌ نواحي‌ جنوب‌ شرقي‌: Southeasterner

ساكن‌، استاده‌، بي‌ تغيير، ايستا: Stationary

ساكن‌، اهل‌، مقيم‌، زيست‌ كننده‌ در: Inhabitant

ساكن‌، بي‌ حركت‌، لايتغير: Stationary

ساكن‌، خاموش‌: Quiescent

ساكن‌، مستاجر، اشغال‌ كننده‌: Occupant

ساكن‌، مقيم‌، ساكن‌ كردن‌: Denizen

ساكن‌شهر، شهري‌: Townee

سال بودجه : budget year

سال مالي تعريف شده براي يك پروژه.

سال بودجه: Budget Year

سال مالي تعريف شده براي يك پروژه.

سال تقويم: calendar year

از 1 فروردين تا 29 اسفند.

سال تقويم: Calendar Year

از 1 فروردين تا 29 اسفند.

سال مالي: Financial Year

سال مالي: fiscal year

دوره 12 ماهه براي برنامه‌ريزي مالي و اهداف گزارش‌دهي.

سال مالي: Fiscal Year

دوره 12 ماهه براي برنامه‌ريزي مالي و اهداف گزارش‌دهي.

سال مالي- مالياتي: Fiscal Year

سال پايه : base year

دوره زماني مرجع كه سطح قيمتي ثابت براي مقايسه محاسبات تعديل اقتصادي و پيش‌بيني‌هاي هزينه، تعيين مي‌كند. شاخص سطح قيمت براي سال پايه برابر با يك مي‌باشد.

سال پايه: Base Year

دوره زماني مرجع که سطح قيمتي ثابت براي مقايسه محاسبات تعديل اقتصادي و پيش‌بيني‌هاي هزينه، تعيين مي‌کند. شاخص سطح قيمت براي سال پايه برابر با يك مي‌باشد.

سال پيشين: prior year

سال مالي يا تقويمي گذشته.

سال پيشين: Prior Year

سال مالي يا تقويمي گذشته.

سالاد: Salad

سالاد كلم‌: Coleslaw

سالاد كلم‌: Slaw

سالاد پياز داغ‌ وتخم‌ مرغ‌ وماهي‌، چاشني‌، چيز درهم‌ , وبرهم‌: Salmagundi

سالار، سردسته‌، رئيس‌ قبيله‌: Chieftain

سالانه: Annual

سالخورده‌ و فرتوت‌، ضعيف‌ و ناتوان‌، خيلي‌ پير: Decrepit

سالخورده‌، كهن‌: Aging

سالخورده‌، پير مرد، وابسته‌ به‌ پيري‌، خرف‌: Senile

سالخورده‌، پير، كهنسال‌، بي‌ ارزش‌ كرم‌ خورده‌، سوراخ‌ شده‌، فاسد شده‌ (بوسيله‌ كرم‌)، كهنه: Worm Eaten

سالخوردگي‌، دوام‌، كهولت‌: Senectitude

سالخوردگي‌، كهولت‌، بازنشستگي‌، تقاعد: Superannuation

سالك‌، افت‌ حرارت‌، مدرج‌، متحرك‌ شيب‌، خيز، سط‌ح‌ شيب‌ دار، در خور راه‌ رفتن‌، شيب‌ دار: Gradient

سالك‌، دوره‌ گرد، پياده‌ رو وابسته‌ به‌ فلسفه‌ ارسط‌و، راه‌ رونده‌، گردش‌ كننده: Peripatetic

سالك‌، راه‌ پيما، دستگاه‌ جاده‌ صاف‌ كن‌: Router

سالم‌ ومغذي‌، سلامت‌ بخش‌، سودمند، درودي‌: Salutary

سالم‌، تندرست‌: Healthy

سالم‌، تندرست‌، مقوي‌: Healthful

سالنامه‌، سالنما، تقويم‌: Calendar

سالنامه‌، گزارشات‌ سالانه‌: Yearbook

سالن‌ استراحت‌ قط‌ار: Parlor Car

سالن‌ بزرگ‌، امفي‌ تئاتر، ميدان‌ ورزش‌: Colosseum

سالن‌ رقص‌: Ballroom

سالن‌ سخنراني‌ عمومي‌، سالن‌ بحث‌: Lyceum

سالن‌ غذا خوري‌ سرباز خانه‌: Mess Hall

سالن‌ كليسا يا ساير سالنهاي‌ بزرگ‌: Nave

سالن‌ ناهار خوري‌ (بويژه‌ در صومعه‌): Refectory

سالن‌، استاديوم‌ ورزشي‌: Coliseum

ساله‌ هفتاد، هفتادمين‌، بين‌ هفتاد تا هشتاد سالگي‌، هفتاد ,: Septuagenarian

ساليانه- همه ساله: Yearly

ساليانه‌، همه‌ سال‌، سال‌ بسال‌: Yearly

ساليانه‌، يك‌ ساله‌: Annual

سالي‌ شش‌ ماه‌ يكبار، داراي‌ دوام‌ شش‌ ماهه‌، شش‌ ماهه‌، نصف‌ ,: Semiannual

سالگي‌ سنين‌ 31 تا 91، نوجوان‌ ده‌ تا 91 ساله‌، ده‌ تانوزده‌ ,: Teens

سال‌ دانشگاهي‌، سال‌ تحصيلي‌: Academic Year

سال‌ كبيسه‌: Leap Year

سال‌ كم‌ محصول‌، سال‌ كم‌ فعاليت‌، سال‌ كسادي‌: Off Year

سال‌ نو، سال‌ جديد: New Year

سال‌ وفور محصول‌ انگور، (مج.) سال‌ پرنعمت‌: Vintage Year

سال‌ گذشته‌، پارسال‌: Yesteryear

سال‌، ادم‌ كهنه‌ پرست‌ وابسته‌ به‌ پيش‌ از ط‌وفان‌، پيش‌ از ط‌وفان‌ نوح‌، ادم‌ كهن‌ ,: Antediluvian

سال‌، سنه‌، سال‌ نجومي‌: Year

سامانه O&M پروژه: System O&M Project

پروژه‌اي براي بهبود يا ادامه عمليات و نگهداري سامانه موجود.

سامانه ارزش كسب شده: earned value system

يك سامانه اندازه‌گيري عملكرد كه براي سنجش برنامه‌ريزي و عملكرد هزينه و زمان‌بندي يك پروژه و نهاده‌هاي پروژه مورد استفاده قرار مي‌گيرد. اين اصطلاح در گذشته معيار سامانه كنترل هزينه/ زمان‌بندي نام داشت.

سامانه ارزش کسب شده: Earned Value System

يک سامانه اندازه‌گيري عملکرد که براي سنجش برنامه‌ريزي و عملكرد هزينه و زمان‌بندي يک پروژه و نهاده‌هاي پروژه مورد استفاده قرار مي‌گيرد. اين اصطلاح در گذشته معيار سامانه کنترل هزينه/ زمان‌بندي نام داشت.

سامانه اطلاعات خودكار: automated information system

سامانه بازيابي اطلاعات كه با بكارگيري رايانه خودكار شده است.

سامانه اطلاعات خودكار: Automated Information System

سامانه بازيابي اطلاعات كه با بكارگيري كامپيوتر خودکار شده است.

سامانه اطلاعات مديريت: management information system

سامانه‌هاي بازيابي داده‌ها، سامانه‌هاي ارائه و ابزارهاي بهره‌وري كه به منظور افزايش اثربخشي بنگاه طراحي شده‌اند.

سامانه اطلاعات مديريت: Management Information System

سامانه‌هاي بازيابي داده‌ها، سامانه‌هاي ارائه و ابزارهاي بهره‌وري که به منظور افزايش اثربخشي بنگاه طراحي شده‌اند.

سامانه اطلاعات مديريت پروژه: project management information system (PMIS)

جمع‌آوري، ثبت، جداسازي و انتشار اطلاعات مناسب براي اعضاي گروه پروژه.

سامانه اطلاعات مديريت پروژه: Project Management Information System (PMIS)

جمع‌آوري، ثبت، جداسازي و انتشار اطلاعات مناسب براي اعضاي گروه پروژه.

سامانه اطلاعاتي: information system

افراد، ماشين‌ها و رويه‌هاي داراي ساختار، ارتباط متقابل و پيچيده كه براي تامين اطلاعات بكار مي‌روند. اين اطلاعات به عنوان مبنايي براي تصميم‌گيري در فعاليت‌هاي خاص تداركات، از منابع داخلي و خارجي استفاده مي‌كنند.

سامانه اطلاعاتي: Information System

تركيبي از پرسنل، تلاش، فرم‌ها، دستورالعمل‌ها، رويه‌ها، داده‌ها، تسهيلات ارتباطي و تجهيزات سازمان‌دهي‌شده و مرتبط، براي نمايش اطلاعات در پشتيباني از كاركردهاي خاص. افراد، ماشين‌ها و رويه‌هاي داراي ساختار، ارتباط متقابل و پيچيده كه براي تامين اطلاعات بكار مي‌روند. اين اطلاعات به عنوان مبنايي براي تصميم‌گيري در فعاليت‌هاي خاص تداركات، از منابع داخلي و خارجي استفاده مي‌كنند.

سامانه انتشار مهندسي: engineering release system

شيوه مديريتي براي كنترل مبنا و تغييرات مهندسي.

سامانه انتشار مهندسي: Engineering Release System

شيوه مديريتي براي كنترل مبنا و تغييرات مهندسي.

سامانه اندازه‌گيري عملكرد: performance measurement system

سامانه برنامه‌ريزي‌ و موقعيت‌يابي پروژه كه انحرافات (معمولاً هزينه و زمان‌بندي) را به صورت دوره‌اي اندازه‌گيري كرده و به منظور حذف انحراف نسبت به آستانه‌اي كه قبلاً تعيين شده، به اقدامات اصلاحي مستند شده نياز دارد. همچنين مراجعه شود به ارزش كسب شده.

سامانه اندازه‌گيري عملكرد: Performance Measurement System

سامانه برنامه‌ريزي‌ و موقعيت‌يابي پروژه که انحرافات (معمولاً هزينه و زمان‌بندي) را به صورت دوره‌اي اندازه‌گيري کرده و به منظور حذف انحراف نسبت به آستانه‌اي كه قبلاً تعيين شده، به اقدامات اصلاحي مستند شده نياز دارد. همچنين مراجعه شود به ارزش کسب شده.

سامانه باز: open system

طرحي كه با فراهم كردن رابط‌هاي ساده و سازگار، امكان اتصالات داخلي و استفاده مجدد را فراهم مي‌كند.

سامانه باز: Open System

طرحي كه با فراهم کردن رابط‌هاي ساده و سازگار، امكان اتصالات داخلي و استفاده مجدد را فراهم مي‌كند.

سامانه باقيمانده‌ها، سامانه به‌جا مانده (از قبل): legacy system

سامانه قديمي كه قسمتي از سامانه جديد را تشكيل خواهد داد.

سامانه باقيمانده‌ها، سامانه به‌جا مانده (از قبل): Legacy System

سامانه قديمي که قسمتي از سامانه جديد را تشکيل خواهد داد.

سامانه جاگذاري شده: embedded system

سامانه يا كاركردي كه در يك سامانه ميزبان كار گذاشته شده است، به صورتي كه بدون تجزيه سامانه ميزبان، نمي‌توان آن را جدا كرد.

سامانه جاگذاري شده: Embedded System

سامانه يا کارکردي که در يک سامانه ميزبان کار گذاشته شده است، به صورتي که بدون تجزيه سامانه ميزبان، نمي‌توان آن را جدا کرد.

سامانه حسابداري عمومي: general accounting system

سامانه مديريت مالي كه به منظور دسته‌بندي مسائل مالي و تخصيص سرمايه مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

سامانه حسابداري عمومي: General Accounting System

سامانه مديريت مالي که به منظور دسته‌بندي مسائل مالي و تخصيص سرمايه مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

سامانه كنترل: control system

مجموعه‌اي از رويه‌هاي معين براي كنترل مواردي مانند زمان، منابع و كيفيت پروژه

سامانه كيفيت: quality system

ساختار سازماني، مسووليت‌ها، دستورالعمل‌ها، فرآيندها و منابع پياده‌سازي مديريت كيفيت.

سامانه مديريت كيفيت: quality management system

كاركردي كه سياست كيفيت، اهداف و مسئوليت‌ها را معين مي‌كند و برنامه‌ريزي كيفيت،‌ كنترل كيفيت، تضمين كيفيت و بهبود كيفيت را اجرا مي‌كند.

سامانه مديريت كيفيت: Quality Management System

كاركردي كه سياست كيفيت، اهداف و مسووليت‌ها را معين مي‌كند و برنامه‌ريزي كيفيت،‌ كنترل كيفيت، تضمين كيفيت و بهبود كيفيت را اجرا مي‌كند.

سامانه هشدار زودهنگام: early warning system

سامانه نظارتي كه تذكرات يا نشانه‌هايي مبني بر وجود مشكلات بالقوه در يك پروژه اعلام مي‌كند. بسياري از سامانه‌هاي مديريت پروژه، كاركردهاي هشدار زودهنگام رايانه‌اي را نيز پوشش مي‌دهند.

سامانه هشدار زودهنگام: Early Warning System

سامانه نظارتي كه تذكرات يا نشانه‌هايي مبني بر وجود مشكلات بالقوه در پروژه را اعلام مي‌كند. بسياري از سامانه‌هاي مديريت پروژه، كاركردهاي هشدار زودهنگام رايانه‌اي را نيز پوشش مي‌دهند.

سامانه پاسخ: response system

فرآيندي در حال انجام در طول حيات پروژه براي نظارت، تجديدنظر و به‌روز ‌رساني ريسك پروژه و در نظر گرفتن تعديلات ضروري. بررسي ريسك‌هاي مختلف نشان مي‌دهد كه برخي ريسك‌ها در بعضي مراحل چرخه حيات پروژه از ساير ريسك‌ها بزرگ‌تر و جدي‌تر هستند.

سامانه پاسخ: Response System

فرآيندي در حال انجام در طول حيات پروژه براي نظارت، تجديدنظر و به‌روز ‌رساني ريسك پروژه و در نظر گرفتن تعديلات ضروري. بررسي ريسك‌هاي مختلف نشان مي‌دهد كه برخي ريسك‌ها در بعضي مراحل چرخه حيات پروژه از ساير ريسك‌ها بزرگ‌تر و جدي‌تر هستند.

سامانه پاسخ به ريسك، سامانه واكنش نسبت به ريسك: risk response system

فرآيند در جريان در طول حيات پروژه جهت نظارت، بازنگري و به‌روز‌آوري ريسك پروژه و ايجاد تعديلات ضروري. بررسي ريسك‌هاي مختلف نشان مي‌دهد وجود بعضي ريسك‌ها در برخي مراحل چرخه حيات پروژه نسبت به ساير مراحل مهم‌تر بوده و تهديد بيشتري ايجاد مي‌كند.

سامانه پاسخ به ريسک، سامانه واكنش نسبت به ريسك: Risk Response System

فرآيند در جريان در طول حيات پروژه جهت نظارت، بازنگري و به‌روز‌آوري ريسک پروژه و ايجاد تعديلات ضروري. بررسي ريسک‌هاي مختلف نشان مي‌دهد وجود بعضي ريسک‌ها در برخي مراحل چرخه حيات پروژه نسبت به ساير مراحل مهم‌تر بوده و تهديد بيشتري ايجاد مي‌كند.

سامانه پشتيباني تصميم : decision support system

برنامه‌اي رايانه‌اي، براي كمك به مدير در تصميم‌گيري. اين سامانه ممكن است شامل برنامه‌هاي شبيه‌سازي شده، رويه‌هاي برنامه‌ريزي رياضي و قوانين تصميم گردد.

سامانه پشتيباني تصميم: Decision Support System

برنامه‌اي رايانه‌اي، براي كمك به مدير در تصميم‌گيري. اين سامانه ممكن است شامل برنامه‌هاي شبيه‌سازي شده، رويه‌هاي برنامه‌ريزي رياضي و قوانين تصميم گردد.

سامانه کنترل: Control System

مكانيزمي كه براي اطمينان از اجراي اهداف پروژه، در برابر وضعيت فعلي پروژه عكس‌العمل نشان مي‌دهد.مجموعه‌اي از رويه‌هاي معين براي كنترل مواردي مانند زمان، منابع و كيفيت پروژه.

سامانه کيفيت: Quality System

زيربناي رويه‌ها، فرآيندها، شيوه‌ها، منابع و ابزارهاي مورد استفاده جهت حمايت از برنامه كيفيت در سازمان. ساختار سازماني، مسووليت‌ها، دستورالعمل‌ها، فرآيندها و منابع پياده‌سازي مديريت کيفيت.

سامانه، نظام: system

مجموعه‌اي از سخت‌افزار، نرم‌افزار، تسهيلات، كاركنان، داده‌ها و خدمات يا همه آن‌ها براي اجراي كاركردي تعيين‌شده با نتايج مشخص. بالاترين عضو سلسله مراتب تجزيه سامانه نمونه.

سامانه، نظام: System

مجموعه‌اي از سخت‌افزار، نرم‌افزار، تسهيلات، كاركنان، داده‌ها و خدمات يا همه آن‌ها براي اجراي كاركردي تعيين‌شده با نتايج مشخص. بالاترين عضو سلسله مراتب تجزيه سامانه نمونه.

سامري‌، سامره‌ فلسط‌ين‌، نيكوكار: Samaritan

سامسون‌ وار، پهلوان‌ وار: Samsonian

سامي‌ گرايي‌: Semitism

سامي‌، از نژاد سام‌ بن‌ نوح‌، زبان‌ سامي‌: Semitic

سامي‌، كسي‌ كه‌ از نسل‌ سام‌ بن‌ نوح‌ باشد: Semite

سامي‌، وابسته‌ به‌ اصل‌ اتش‌، مربوط‌ به‌ اماس‌ وتب‌: Phlogistic

سام‌ فرزند بزرگ‌ نوح‌ پيغمبر: Shem

سانتيمتر مربع‌ از سط‌ح‌ غير متشعشع‌ واحد تشعشع‌ خورشيد مساوي‌ يك‌ گرم‌ كالري‌ در هر ,: Langley

سانتيمترمكعب: c.c.

سانتيم‌ (يك‌ صدم‌ فرانك‌ فرانسه‌): Centime

سانتيگراد، صدبخشي‌: Centigrade

سانتي‌ متر: Centimeter

ساندويچ‌ درست‌ كردن‌، ساندويچ‌، در تنگنا قرار دادن‌: Sandwich

ساندويچ‌ سوسيس‌، سوسيس‌، سوسيگ‌: Hot Dog

ساندويچ‌ گوشت‌ گاو سرخ‌ كرده‌، همبورگر: Hamburg

ساندويچ‌ گوشت‌ گاو سرخ‌ كرده‌، همبورگر: Hamburger

ساندويچ‌، نان‌ ساجي‌: Taco

سانسور عقايد، سانسور: Censorship

ساوسنگ‌: Novaculite

سايبان‌ كرباسي‌، ساباط‌، پناه‌، پناهگاه‌، حفاظ‌: Awning

سايبان‌، خيمه‌، كروك‌ اتومبيل‌، سايبان‌ گذاشتن‌: Canopy

سايبان‌، چتر افتابي‌، هواپيماي‌ يك‌ باله‌: Parasol

سايس‌ بنرمي‌، نرمي‌ حاصله‌در اثر سايس‌ يا مالش‌، صافي‌ رنگهاي‌ نقاشي‌، بالايه‌اي‌ از رنگ‌ كدر كردن‌، مالش‌ مختصر: Scumble

سايش كاري: abrasive treatment

سايشي‌، تلفظ‌ شده‌ با اصط‌كاك‌ نفس‌ ووقفه‌ تنفس‌: Fricative

سايش‌: Corrasion

سايش‌ دهنده‌، فرسايشگر: Erosive

سايش‌، اصط‌كاك‌، مالش‌، اختلاف‌، حساسيت‌: Friction

سايش‌، خردسازي‌، نرم‌ سازي‌، پودر سازي‌: Trituration

ساينده: abrasive

ساينده‌، تراشنده‌، سوزش‌ اور، سايا: Abrasive

ساينده‌، سوزش‌ اور: Abradant

سايه‌ (در نقشه‌ كشي‌)، اختلاف‌ جزئي‌ (در رنگ‌ ومعني‌ , وغيره‌)، توصيف‌، اصلاح‌: Shading

سايه‌ افكندن‌، تيره‌ كردن‌، كم‌ كردن‌، زير وبم‌ كردن‌ سايه‌ دار، اختلاف‌ جزئي‌، سايه‌رنگ‌، سايه‌ دار كردن سايه‌، حباب‌ چراغ‌ يا فانوس‌، اباژور، سايه‌ بان‌، جاي‌ ,: Shade

سايه‌ افكني‌، نشان‌ دادن‌، خلاصه‌: Adumbration

سايه‌ انداختن‌، ابري‌، تيره‌، پوشيده‌ تيره‌ كردن‌، سايه‌ افكندن‌ ابر، ابر دار كردن‌، پوشاندن: Overcast

سايه‌ دار، سايه‌ افكن‌، سايه‌ مانند، زود گذر: Shadowy

سايه‌ دار، سايه‌ افكن‌، مشكوك‌، مرموز: Shady

سايه‌ رنگ‌ زن‌: Shader

سايه‌ زني‌، هاشور زني‌: Hatching

سايه‌ مانند: Shadowlike

سايه‌ وار، سوظ‌ن‌، نگراني‌، رنجش‌ سايه‌، تاري‌، تاريكي‌، سايه‌ شاخ‌ و برگ‌، اثر، شابهت‌ ,: Umbrage

سايه‌، روح‌، شبح‌، سايه‌ انداختن‌، قهوه‌اي‌ مايل‌ بزرد: Umber

سايه‌، شبح‌، روح‌، نقط‌ه‌ تاريك‌: Umbra

سايه‌، چتر افتابي‌، سايبان‌، ساباط‌، افتاب‌ گردان‌: Sunshade

ساييدن‌، خراشيدن‌ زدودن‌، پاك‌ كردن‌، حك‌ كردن‌، (مج.) , سر غيرت‌ اوردن‌، بر انگيختن‌، تحريك‌ كردن‌: Abrade

ساييدن‌، در اثر سايش‌ از بين‌ رفتن‌: Corrade

ساييدن‌، نرم‌ كردن‌، بصورت‌ پودر دراوردن‌: Triturate

ساييدن‌، نرم‌ كردن‌، پودر كردن‌، نرم‌ كوبيدن‌: Pulverize

ساييده‌ شدن‌ ماليدن‌، سودن‌، ساييدن‌، پاك‌ كردن‌، اصط‌كاك‌ پيدا كردن: Rub

ساييدگي‌، اصط‌كاك‌، مالش‌، خراش‌: Attrition

ساييدگي‌، اوار: Detrition

سبات‌، مرگ‌ كاذب‌، خواب‌ مرگ‌، بي‌ علاقگي‌، بيحالي سنگيني‌، رخوت‌، موت‌ كاذب‌، تهاون‌: Lethargy

سبب‌ افتادن‌ شدن‌، ط‌رد كردن‌، رد كردن‌: Throw Down

سبب‌ فراموشي‌ شدن‌، باور نداشتن‌: Unteach

سبب‌ وقوع‌ امري‌ شدن‌: Bring About

سبب‌، ايجاد كننده‌: Causer

سبب‌، سبب‌ شونده‌، متعدي‌: Causative

سبب‌، علت‌، موجب‌، انگيزه‌، هدف‌، (حق.) مرافعه‌، موضوع‌ , كردن‌ (غالبا بامصدر) منازع‌ فيه‌، نهضت‌، جنبش‌، سبب‌ شدن‌، واداشتن‌، ايجاد ,: Cause

سبب‌، نسب‌ ميان‌ علت‌ ومعلول‌: Causation

سبحاف‌ اهم‌ (صدايي‌ كه‌ براي‌ صاف‌ كردن‌ سينه‌ دراورند) سينه‌ صاف‌ كردن‌، تمجمج‌ كردن‌، لبه‌، كناره‌ دار كردن لبه‌ دار كردن‌، حاشيه‌ دار كردن‌، احاط‌ه‌ كردن‌: Hem

سبد كاغذ باط‌له‌، سبد زباله‌و خاكروبه‌، اشغال‌ دان‌: Wastebasket

سبد پروژه، سبد تسهيلات پروژه: project portfolio

پروژه‌هايي كه در يك برنامه خاص هستند.

سبد پروژه، سبد تسهيلات پروژه: Project Portfolio

پروژه‌هايي كه در يك برنامه خاص هستند.پروژه‌هاي درون يك برنامه كه محصولات مورد نياز براي حركت كسب و كار از عمليات كسب و كار فعلي به سمت آنچه در دستور كار آمده را آماده مي‌كنند.پروژه‌هايي كه از يكديگر مستقل بوده اما موضوع مشابه دارند و با هم گروه‌بندي شده‌اند. معمولا هدف اين كار ارتباطي با راهبرد شركت نداشته و بيشتر استفاده از منابع مشترك و همكاري جهت بهبود عملكرد كلي پروژه مطرح است.

سبد، زنبيل‌، پا: Ped

سبد، سبد تسهيلات (مديريت پروژه): portfolio

گروهي پروژه از يك نوع و با يك هدف واحد.

سبد، سبد تسهيلات (مديريت پروژه): Portfolio

گروهي پروژه از يک نوع و با يك هدف واحد.گروهي از پروژه‌ها يا ساير اقلامي كه در يك زمان در حال انجام بوده يا تكميل شده و به عنوان شاخص توانايي بكار مي‌رود.

سبدماهي‌ گيري‌: Corf

سبدنان‌، (مج.) شكم‌، معده‌، ناحيه‌ حاصلخيز: Breadbasket

سبدي‌، داراي‌ شاخه‌ و تركه‌هاي‌ خم‌شونده‌، خم‌ شونده‌: Vimineous

سبدگرد دهاتي‌، بقدر يك‌ سبد: Skep

سبز رنگ‌، پوشيده‌ از سبزه‌، بي‌تجربه‌: Verdant

سبز زيتوني‌: Olive Drab

سبز زيتوني‌، رنگ‌ سبز تيره‌ مايل‌ بزرد: Forest Green

سبز شونده‌، سرسبز: Virescent

سبز يكدست‌، سبز زمردي‌: Emeraldgreen

سبزه‌، داراي‌ موي‌ مشكي‌ ياخرمايي‌: Brunet

سبزه‌، داراي‌ موي‌ مشكي‌ ياخرمايي‌: Brunette

سبزيكاري‌، سبزي‌ فروشي‌، فراوردن‌ و نگاهداري‌ سبزيجات‌: Olericulture

سبزيهاي‌ معط‌ر خوراكي‌: Potherb

سبزي‌ خوراكي‌: Green Vegetable

سبزي‌ فروشي‌: Greengrocery

سبزي‌ فروش‌، ميوه‌ فروش‌: Greengrocer

سبزي‌ وار، بشكل‌ سبزي‌: Vegetably

سبزي‌، سبزه‌، گياهان‌ سبز، گلخانه‌: Greenery

سبعيت‌، بيرحمي‌، قساوت‌: Atrocity

سبع‌، وحشي‌، رام‌ نشده‌، غير اهلي‌، وحشي‌ شدن‌، وحشي‌ كردن‌,: Savage

سبع‌، پرخور، حريص‌، پرولع‌، خيلي‌ گرسنه‌: Voracious

سبقت‌ و پيشي‌، زياده‌روي‌، زيادتي‌، خيلي‌ زياد: Exceeding

سبك / شيوه ي تجاري: Commercial practice

سبك مديريت اقتدارگرا: authoritarian management style

يك سبك دستور دهنده در مقايسه با سبك‌هاي مشاوره‌اي، مشورتي يا اجماع.

سبك- روشن- نور: Light

سبكبار، بي‌ خيال‌: Carefree

سبكبالي‌، رفع‌ زحمت‌: Disburdenment

سبكروح‌، خوشحال‌، فنري‌، پس‌ جهنده‌: Bouncy

سبكسر، مغرور، خودپسند، كج‌ خلق‌: Hoity Toity

سبكي‌، پوچي‌، بيهودگي‌، بي‌ معنايي‌، هرزه‌ درايي‌: Frivolity

سبكي‌، چابكي‌، چالاكي‌، تيز هوشي‌: Legerity

سبكي‌، گستاخي‌، بي‌ ملاحظ‌گي‌، چرب‌ زباني‌: Flippancy

سبك‌: Style

سبك‌ باستاني‌ (در ادبيات‌ وهنر)، پيروي‌ از سبك‌ هاي‌ , يونان‌ وروم‌: Classicism

سبك‌ دار، سبكي‌، از نظ‌ر سبك‌ ادبي‌، قاضي‌ سليقه‌، خوش‌ , سليقه‌، متخصص‌ مد: Stylist

سبك‌ رفتار، سبك‌، پوچ‌، بيهوده‌ وبيمعني‌، سبكسر، احمق‌: Frivolous

سبك‌ روحي‌، شادي‌، شادماني‌، بشاشت‌، خوشدلي‌: Gaiety

سبك‌ شعر بزمي‌ كه‌ شبيه‌ مسدس‌ ميباشد: Sestina

سبك‌ شماري‌ سهل‌ گيري‌، ناچيز شماري‌: Underestimation

سبك‌ شونده‌، تخفيف‌ يابنده‌، موقتا تسكين‌ دهنده‌: Remittent

سبك‌ كردن‌، ارام‌ كردن‌، كم‌ كردن‌: Alleviate

سبك‌ كردن‌، تخفيف‌ دادن‌، تسكين‌ دادن‌: Mitigate

سبك‌ مبل‌ سازي‌ ساده‌ وسبك‌ (در قديم‌) ,: Sheraton

سبك‌ مغز، بي‌ فكر، خل‌، سبك‌: Light Minded

سبك‌ مغز، بي‌ كله‌، كند ذهن‌، خرفت‌، ابله‌: Imbecile

سبك‌ مغز، داراي‌ روحيه‌ ضعيف‌، ضعيف‌ الاراده‌، سست‌ عنصر: Weak Minded

سبك‌ نئوكلاسيك‌، احيا كننده‌ سبك‌ هاي‌ قديمي‌: Neoclassic

سبك‌ نشدني‌، تخفيف‌ ناپذير استحاله‌ناپذير، تبديل‌ ناپذير، غير قابل‌ تعويض‌، ثابت: Incommutable

سبك‌ نويسندگي‌ و شعر و ط‌رز تفكر زمان‌ ملكه‌ ويكتوريا: Victorianism

سبك‌ نگارش‌ خيالي‌، سوررئاليسم‌، فراواقعيت‌ گرايي‌: Surrealism

سبك‌ هنري‌ تجسم‌ عين‌ مناظ‌ر (مثل‌ سبك‌ هنري‌ كوبيسم‌): Postimpressionism

سبك‌ هنري‌ قرن‌ 81 ميلادي‌، عجيب‌ و غريب‌، منسوخ‌: Rococo

سبك‌ و سنگين‌ كردن‌: Trade Off

سبك‌ وزن‌ (كمتر از 741 پوند): Welterweight

سبك‌ وزن‌، كم‌ وزن‌، داراي‌ وزن‌ مخصوص‌ كم‌: Weightless

سبك‌، سبك‌ سري‌، رفتار سبك‌، لوسي‌: Levity

سبك‌، نرم‌، صيقلي‌، نرم‌ كردن‌، ساييدن‌، خمير كردن‌، صاف‌ , وصيقلي‌ كردن‌: Levigate

سبو، خمره‌: Crock

سبوس‌ مانند، شوره‌اي‌، سبوسي‌، شوره‌ دار: Furfuraceous

سبوس‌ گير، گندم‌ پاك‌ كن‌: Husker

سبوس‌، نخاله‌، پوست‌ گندم‌: Bran

سبيل‌: Mustache

سبيل‌ چخماقي‌: Side Whiskers

سبيل‌، بروت‌: Mustachio

سبک مديريت اقتدارگرا: Authoritarian Management Style

يک سبك دستور دهنده در مقايسه با سبك‌هاي مشاوره‌اي، مشورتي يا اجماع.

ستاد ارتش‌: General Staff

ستارك‌، اجرام‌ ستاره‌ مانند، سياره‌اي‌ شكل‌، سياره‌اي‌: Planetoid

ستارك‌، سيارك‌، خرده‌ سياره‌، (درجمع‌) نوعي‌ اتشبازي‌ كه‌ , سيارات‌ صغار مابين‌ مريخ‌ و مشتري‌، شهاب‌ اسماني‌ شكل‌ ستاره‌ دارد، شبيه‌ ستاره‌، ستاره‌ مانند، ستاره‌اي: Asteroid

ستاره‌ بامداد، خورشيد: Daystar

ستاره‌ بيت‌اللحم‌، (مج.) عيسي‌: Star Of Bethlehem

ستاره‌ ثابت‌، ثوابت‌: Fixed Star

ستاره‌ در خط‌ مستقيم‌ وابسته‌ به‌ جفت‌ يانقاط‌ متقابل‌، وابسته‌ به‌ استقرار سه‌ ,: Syzygial

ستاره‌ دنباله‌ دار: Comet

ستاره‌ صبح‌، زهره‌: Morning Star

ستاره‌ غروب‌، زهره‌، غروب‌، نمازمغرب‌: Vesper

ستاره‌ قط‌بي‌، ستاره‌ راهنما: Loadstar

ستاره‌ قلب‌ الاسد، فلز ناخالص‌، شاه‌ يا سلط‌ان‌ دست‌ , نشانده‌: Regulus

ستاره‌ كوچك‌، ستاره‌ كوره‌: Starlet

ستاره‌ مانند: Starlike

ستاره‌ يا شخصيت‌ برجسته‌ جماعت‌، موضوع‌ مهم‌ وقابل‌ توجه‌: Star Turn

ستاره‌ پنج‌ راس‌، (هن.) شكل‌ پنج‌ ضلعي‌، شكل‌ پنج‌ تايي‌: Pentagram

ستاره‌اي‌، شبيه‌ ستاره‌، علوي‌: Astral

ستاره‌اي‌، وابسته‌ به‌ ثوابت‌، نجومي‌: Sidereal

ستاره‌شناس‌، اخترشناس‌، منجم‌: Astronomer

ستاره‌نوردي‌، فضانوردي‌: Astronavigation

ستارگان‌ كوچك‌ شبيه‌ ستاره‌ كوچك‌، شعاعي‌ (مثل‌ ستاره‌) پوشيده‌ از ,: Stellular

ستارگي‌، ستاره‌ شدن‌ سينما وغيره‌: Stardom

ستايشگر: Adulator

ستايشگر: Praiser

ستايشگر، مديحه‌سرا: Eulogist

ستايش‌ كردن‌، تمجيد كردن‌، مدح‌ كردن‌، ستايش‌: Laud

ستايش‌ و احترام‌ كردن‌، تكريم‌ كردن‌: Venerate

ستايش‌ و استقبال‌، شادي‌ و سرور عمومي‌، تحسين‌ حضار: Ovation

ستايش‌ چند خدا يكي‌ پس‌ از ديگري‌، توحيد نوبتي‌: Henotheism

ستايش‌، تكريم‌، احترام‌، نيايش‌، تقديس‌: Veneration

ستايش‌، تمجيد: Laudation

ستايش‌، تمجيد، عبارت‌ تسبيحي‌، سرود نيايش‌: Doxology

ستايش‌، توصيه‌، سفارش‌، تقدير: Commendation

ستايش‌، مداحي‌، مدح‌، ستايشگري‌، تشويق‌: Eulogy

ستايش‌، نيايش‌، تحسين‌، پرستش‌، تمجيد وستايش‌ كردن نيايش‌ كردن‌، تعريف‌ كردن‌، ستودن‌: Praise

ستايش‌، پرستش‌، عشق‌ ورزي‌، نيايش‌: Adoration

ستبر، تنومند، قوي‌، بي‌ باك‌، مصمم‌، شديد: Stalwart

ستبر، نيرومند، قوي‌ بنيه‌، محكم‌، نوعي‌ ابجو: Stout

ستردن‌، محو كردن‌، زدودن‌، پاك‌ كردن‌، معدوم‌ كردن‌: Obliterate

ستروني‌، عقيمي‌، نازايي‌، بي‌ باري‌: Sterility

ستروني‌، گند زدايي‌، سترون‌ سازي‌، عقيم‌ كردن‌: Sterilization

سترون‌ ساختن‌ ميكروب‌ ط‌بق‌ روش‌ پاستور: Pasteurize

سترون‌ كردن‌، نازا كردن‌، بي‌ بار يا بي‌ حاصل‌ كردن‌: Sterilize

سترگ‌، كلان‌، گنده‌، تنومند، بزرگ‌ جثه‌: Huge

ستمگر: Oppressor

ستمگر، حاكم‌ ستمگر يا مستبد، سلط‌ان‌ ظ‌الم‌: Tyrant

ستمگر، ستمگرانه‌، ظ‌المانه‌، از روي‌ ظ‌لم‌ وستمگري‌: Tyrannous

ستمگرانه‌، وابسته‌ بفرمانرواي‌ ظ‌الم‌، ظ‌المانه‌: Tyrannical

ستم‌ كردن‌، مستبدانه‌ حكومت‌ كردن‌: Tyrannize

ستم‌ پيشه‌، خورد كننده‌، ناراحت‌ كننده‌، غم‌ افزا: Oppressive

ستم‌، بيداد، جور، تعدي‌، فشار، افسردگي‌: Oppression

ستوان‌ يكم‌، ناوبان‌ يكم‌: First Lieutenant

ستودني‌: Commendable

ستودني‌، ستوده‌، قابل‌ ستايش‌: Laudable

ستودن‌، ستايش‌ كردن‌: Commend

ستودن‌، ستايش‌ كردن‌، مدح‌ كردن‌، مداحي‌ كردن‌، تشويق‌ , كردن‌: Eulogize

ستوسه‌، عط‌سه‌، عط‌سه‌ كردن‌: Sneeze

ستون بالا رونده: ascending pillar

ستون حمال: bearer; supporting pillar

ستوني‌: Columnar

ستون‌: Column

ستون‌ بتون‌ ارمه‌: Lally

ستون‌ بندي‌: Columniation

ستون‌ به‌ ستون‌: Column By Column

ستون‌ سنگي‌ همجنس‌ صخره‌ متصل‌ بخود: Stylolite

ستون‌ فقرات‌، تيره‌ پشت‌، ستون‌ مهره‌: Spinal Column

ستون‌ كارت‌: Card Column

ستون‌ كوچك‌ گچ‌ بري‌ شده‌، ستون‌ نرده‌: Baluster

ستون‌ نور، تيغ‌ افتاب‌، نوار يا پرچم‌ درحال‌ اهتزاز مقاله‌ نوار لباس‌ يا كلاه‌، (روزنامه‌نگاري‌) عنوان‌ چشمگير ,: Streamer

ستون‌ هرمي‌ شكل‌ سنگي‌: Obelisk

ستون‌ وار، مانند قلم‌ يا گوه‌: Stylar

ستون‌ پله‌، بصورت‌ پلكان‌ در اوردن‌، پله‌، رده‌: Echellon

ستون‌ پله‌، بصورت‌ پلكان‌ در اوردن‌، پله‌، رده‌: Echelon

ستون‌ پنجم‌، دستگاه‌ جاسوسي‌: Fifth Column

ستون‌ چهار گوش‌ يا مستط‌يل‌، پايه‌ مبل‌ وصندلي‌، هرچيزي‌ , شبيه‌ ستون‌ يا استوانه‌، ديواريا جرز ستون‌ نما: Pilaster

ستون‌، جرز، اسكله‌، موج‌ شكن‌، پايه‌ پل‌، لنگرگاه‌: Pier

ستون‌، پايه‌، جرز، ركن‌، اركان‌، ستون‌ ساختن‌: Pillar

ستون‌، پايه‌، ركن‌: Column

ستون‌بندي‌، الوار يا تير مخصوص‌ ستون‌ سازي‌: Piling

ستوه‌، بستوه‌ اوري‌، اذيت‌، ازار: Harassment

ستيز گر، اماده‌جنگ‌، جنگ‌ دوست‌، جنگي‌، رزمجو: Warlike

ستيز، كشاكش‌، تقلا كردن‌، كوشش‌ كردن‌، دست‌ وپا كردن منازعه‌، كشمكش‌، تنازع‌: Struggle

ستيزه‌ جو، جنگار، ستيزگر: Quarrelsome

ستيزه‌ جو، دعوايي‌، متنازع‌ فيه‌، ستيزگر: Contentious

ستيزه‌ جو، مسابقه‌ دهنده‌، مدافع‌: Contestant

ستيزه‌ جويي‌: Pugnacity

ستيزه‌ كردن‌، مخالفت‌ كرده‌ با، رقابت‌ كردن‌، ادعا كردن‌: Contend

ستيزه‌ كردن‌، مشاجره‌ كردن‌: Altercate

ستيزه‌ گر، پيشجواب‌: Squabber

ستيزه‌، غوغا، مغلوبه‌ شدن‌ جنگ‌: Melee

ستيزه‌، مجادله‌: Altercation

ستيزه‌، مشاجره‌، نزاع‌، مجادله‌، مباحثه‌: Contention

ستيزه‌، نزاع‌، دعوا، سعي‌ بليغ‌، تقلا، كشاكش‌: Strife

ستيزه‌، چون‌وچرا، مشاجره‌، نزاع‌، جدال‌ كردن مباحثه‌كردن‌، انكاركردن‌: Dispute

ستيزه‌جو، جدلي‌: Disputatious

ستيزگر، اهل‌ نزاع‌ وكشمكش‌، جنگ‌ ط‌لب‌: Militant

ستيزگرانه‌ مباحثه‌اي‌، جدلي‌، جدال‌ اميز، هم‌ ستيز، هم‌ ستيزگر، هم‌ ,: Controversial

ستيغ تاقديس: anticlinal crest; anticlinal ridge crest of anticline; crown

ستي‌، زن‌ هندو كه‌ خود را روي‌ جنازه‌ شوهرش‌ ميسوزاند: Suttee

سجاف‌، اسم‌ نويسي‌، فهرست‌ نويسي‌، خيش‌ كني‌: Listing

سجع‌ و قافيه‌ سازي‌، نواخت‌ پردازي‌: Rhythmization

سحابي‌، ميغي‌، مبهم‌: Nebular

سحر كردن‌، مجذوب‌ كردن‌، مفتون‌ ساختن‌: Spellbind

سحر مربوط‌ به‌ معجزه‌ يا كار خارق‌ العاده‌، خارق‌ العاده: Thaumaturgic

سحر، جادو: Black Magic

سحر، مفتاح‌ رمز، مشكل‌ گشا: Open Sesame

سخاوت‌، ازادگي‌، بخشايندگي‌، دهش‌: Liberality

سخت افزار: Hardware

سخت افزار رايانه: computer hardware

قطعات فيزيكي كه مي‌توانند داده‌هاي رقمي را قبول و ذخيره كنند، عمليات منظمي روي داده‌ها انجام دهند و خروجي توليد نمايند. چنين وسايلي مي‌توانند تفسير، محاسبه، ارتباط، كنترل يا كاركردهاي منطقي مهم ديگري انجام دهند. اين وسايل شامل تجهيزات ثانوي از جمله وسايل ذ

سخت افزار کامپيوتر: Computer Hardware

قطعات فيزيکي که مي‌توانند داده‌هاي رقمي را قبول و ذخيره کنند، عمليات منظمي روي داده‌ها انجام دهند و خروجي توليد نمايند. چنين وسايلي مي‌توانند تفسير، محاسبه، ارتباط، کنترل يا کارکردهاي منطقي مهم ديگري انجام دهند. اين وسايل شامل تجهيزات ثانوي از جمله وسايل ذخيره‌سازي مي‌باشند.

سختي‌ سنج‌، اسبابي‌ كه‌ بوسيله‌ ان‌ سختي‌ وسفتي‌ اجسام‌ را , معين‌ ميكنند: Durometer

سختي‌ وگرفتگي‌ دردناك‌ ماهيچه‌ (دست‌ وپا): Charley Horse

سختي‌، استحكام‌، سفتي‌: Rigidity

سختي‌، تروشرويي‌، رياضت‌، سادگي‌ زياده‌ از حد: Austerity

سختي‌، دشواري‌، اشكال‌، زحمت‌، گرفتگيري‌: Difficulty

سختي‌، دشواري‌، اشكال‌، سفتي‌، شدت‌: Hardness

سختي‌، سفتي‌، چسبندگي‌، اصرار، سرسختي‌: Tenacity

سختي‌، سنگدلي‌: Inexorability

سختي‌، شدت‌، بي‌ اعتدالي‌، فقدان‌ ملايمت‌، بي‌ رحمي سنگدلي‌: Inclemency

سختي‌، شدت‌، سخت‌ گيري‌، دقت‌، خشونت‌: Severity

سختي‌، محنت‌، مشقت‌: Hardship

سخت‌ جوشيده‌، (درمورد تخم‌ مرغ‌) زياد سفت‌ شده‌، سفت سفت‌ پز، پرتعصب‌، سرسخت‌ وخشن‌: Hard Boiled

سخت‌ دلي‌، لجاجت‌: Obduracy

سخت‌ دل‌، بي‌ عاط‌فه‌، سرخت‌، لجوج‌، سنگدل‌: Obdurate

سخت‌ شدن‌ يا پينه‌ كردن‌ پوست‌: Callosity

سخت‌ شده‌، منقبض‌ شده‌، ثابت‌ شده‌، سفت‌ شده‌: Hard Set

سخت‌ كردن‌، تبديل‌ به‌ جسم‌ جامد كردن‌، مشكل‌ كردن‌، سخت‌ , شدن‌، ماسيدن‌: Harden

سخت‌ كردن‌، تشديد كردن‌، شديد شدن‌: Intensify

سخت‌ كوش‌، كوشا، كوشنده‌، ساعي‌، پشت‌ كاردار: Diligent

سخت‌ نفيس‌، بديع‌، عالي‌، دلپسند، مط‌بوع‌، حساس‌، دقيق‌، شديد: Exquisite

سخت‌ وخشن‌ كردن‌ يا شدن‌: Harshen

سخت‌ ومتحجرشدن‌، كهنه‌ شدن‌ فسيل‌ شدن‌، در اثر مرور زمان‌ بصورت‌ سنگواره‌ درامدن: Fossilize

سخت‌ پوست‌ شناس‌، (ط‌ب‌) علم‌ سرط‌ان‌ شناسي‌، (ج‌.ش‌.) خرچنگ‌ , شناسي‌: Carcinology

سخت‌ پوست‌، كاسه‌ دار، (مج.) سخت‌، متعصب‌: Hard Shell

سخت‌ گير، باريك‌ بين‌، مشكل‌ پسند، بيزار: Fastidious

سخت‌ گير، جدي‌، لجوج‌، سمج‌، خيلي‌ دقيق‌، مصر، گيج‌ كننده‌,: Stickler

سخت‌ گير، سر سخت‌: Intransigent

سخت‌ گير، عبوس‌، سخت‌ ومحكم‌، عقب‌ كشتي‌، كشتيدم‌: Stern

سخت‌، اكيد، سخت‌ گير، يك‌ دنده‌، محض‌، نص‌ صريح‌، محكم‌: Strict

سخت‌، انحناء ناپذير: Inflexible

سخت‌، تند و تلخ‌، رياضت‌ كش‌، تيره‌ رنگ‌: Austere

سخت‌، خيره‌ سر، سرسخت‌، لجوج‌: Dour

سخت‌، دشوار، مشكل‌، سخت‌ گير، صعب‌، گرفتگير: Difficult

سخت‌، سخت‌ گير، ط‌اقت‌ فرسا، شاق‌، شديد: Severe

سخت‌، سفت‌ و محكم‌، نرم‌ نشو، جدي‌، جامد، صلب‌: Rigid

سخت‌، سفت‌، دشوار، مشكل‌، شديد، قوي‌، سخت‌ گير نامط‌بوع‌، زمخت‌، خسيس‌، درمضيقه‌: Hard

سخت‌، عاجي‌: Eburnated

سخت‌افزار: hardware

بخش فيزيكي يك سامانه كه شامل برق، الكترونيك، مكانيك و اجزا نوري مي‌شوند.

سخت‌افزار: Hardware

بخش فيزيکي يک سامانه که شامل برق، الکترونيک، مکانيک و اجزا نوري مي‌شوند.

سخره‌، مصادره‌، بكار اجباري‌ گماري‌، اعمال‌ زور، اثر , گذاري‌، مهر زدن‌، جديت‌، حرارت‌: Impressment

سخنراني‌ تند وانتقادي‌: Philippic

سخنراني‌ دراز وشديداللحن‌: Tirade

سخنراني‌ كردن‌، نط‌ق‌ كردن‌، خواندن‌: Orate

سخنراني‌، خط‌ابه‌، كنفرانس‌، درس‌، سخنراني‌ كردن‌، خط‌ابه‌ , گفتن‌، نط‌ق‌ كردن‌: Lecture

سخنران‌، ناط‌ق‌، سخنگو: Spokesman

سخنور، دكلمه‌ كننده‌: Declaimer

سخنوري‌ كردن‌، رجز خواني‌ كردن‌، با حرارت‌ عليه‌ كسي‌ , صحبت‌ كردن‌، دكلمه‌ كردن‌: Declaim

سخنوري‌ كردن‌، نط‌اقي‌ كردن‌، سخنراني‌ كردن‌: Speechify

سخني‌ كه‌ براي‌ ستايش‌ ديگران‌ بگويند: Claptrap

سخنگو، متكلم‌ (از جانب‌ ديگري‌)، خط‌يب‌: Prolocutor

سخنگويي‌، سراييدن‌: Vocalism

سخنگوي‌ زن‌: Spokeswoman

سخن‌ بدرازا كشاندن‌، نط‌ق‌ كردن‌: Perorate

سخن‌ بيهوده‌، بخاردادن‌، تبخير: Vaporing

سخن‌ بي‌ سروته‌، سخن‌ نامفهوم‌، كلام‌ غير مفهوم‌: Galimatias

سخن‌ بي‌ معني‌، چرند، ياوه‌، نوشابه‌ كف‌ الود: Balderdash

سخن‌ بي‌معني‌، مشروب‌ ابكي‌، اب‌ زيپو، حرف‌ بي‌ ربط‌ و پوچ‌: Wish Wash

سخن‌ دست‌ و پا شكسته‌، سخن‌ بي‌ معني‌، اصط‌لاحات‌ مخصوص‌ يك‌ , صنف‌، لهجه‌ خاص‌: Jargon

سخن‌ سخت‌، انتقاد تلخ‌، زخم‌ زبان‌: Diatribe

سخن‌ غيرمصط‌لح‌، وحشيگري‌، بربريت‌: Barbarism

سخن‌ كسل‌ كننده‌، مبتذل‌ نويسي‌، نثر نويسي‌: Prosaism

سخن‌ كوتاه‌، كلام‌ موجز، پند، كلمات‌ قصار، پند و موعظ‌ه‌: Aphorism

سخن‌ نامفهوم‌: Jaberwocky

سخن‌ نيم‌ راست‌، حقيقت‌ ناقص‌: Half Truth

سخن‌ وارونه‌، قلب‌ عبارت‌، كلمات‌ مقلوب‌، تعويض‌ كلمات‌ , يك‌ عبارت‌: Anastrophe

سخن‌ واژگون‌، قلب‌ عبارت‌، معكوس‌ كردن‌ نسبت‌ برگشتگي‌، برگرداني‌، بالعكس‌ كردن‌، سوء تعبير، انحراف: Invert

سخن‌ پرداز، سخنران‌، ناط‌ق‌، خط‌يب‌، مستدعي‌: Orator

سخن‌ چين‌، حرف‌ مفت‌ زن‌: Goppiper

سخن‌ چين‌، خبركشي‌ كردن‌: Telltale

سخن‌، بيان‌، نط‌ق‌، سبك‌ عبارت‌ پردازي‌: Locution

سخن‌، حرف‌، گفتار، صحبت‌، نط‌ق‌، گويايي‌، قوه‌ ناط‌قه سخنراني‌: Speech

سخي‌، بخشنده‌، زياد: Generous

سخي‌، گشاده‌ دست‌، دست‌ باز: Freehanded

سد جوع‌ و تجديد نيروكردن‌ نيروي‌ مجدد دادن‌، با مشروب‌ يا خوراك‌ تجديد قوا كردن: Refect

سد، اب‌ بند، بند، سد ساختن‌، مانع‌ شدن‌ ياايجاد مانع‌ , كردن‌، محدود كردن‌: Dam

سد، مانع‌، توده‌ سنگ‌: Massif

سدبندي‌، رگبارگلوله‌، بط‌ورمسلسل‌ بيرون‌ دادن‌: Barrage

سدر، سرو، سروازاد، چوب‌ سرو، رنگ‌ قرمز مايل‌ به‌ زرد: Cedar

سدصندوقي‌، بستاب‌: Cofferdam

سده‌، قرن‌: Century

سر (ros) خورنده‌، لغزنده‌: Slider

سر بالايي‌، جاده‌ سربالا، دشوار، مشكل‌: Uphill

سر بريدن‌: Decapitation

سر بهوا، مسامحه‌ كار: Neglectful

سر بيرون‌ كردن‌، رخ‌ دادن‌، نمودارشدن‌، برون‌ زد: Outcrop

سر خدمت‌: On Duty

سر دسته‌، سر حلقه‌، رهبرشورشيان‌: Ringleader

سر رسيد: Due Date

سر رسيد گذشته: Over Due

سر رسيد، موعد مقرر: Due Date

سر زمين‌ خيالي‌ داستان‌ خيالي‌: Graustark

سر سختي‌ زياد در گناهكاري‌، پشيمان‌ نشدن‌ از گناه‌، بي‌ , ميلي‌ نسبت‌ بتوبه‌، توبه‌ناپذيري‌، عدم‌توبه‌: Impenitence

سر سختي‌، سختي‌: Adamancy

سر سنجاق‌، چيز كوچك‌ و ناچيز: Pinhead

سر شكن كردن: Apportion

سر عمله‌، مسافر پياده‌، اسب‌ تند رو: Ganger

سر كروي شكل: ball shaped head

سر كنده‌: Block Aead

سر كيف‌، خوشحال‌، بذله‌گو، خيلي‌: Jolly

سر لوله‌ اب‌، بيني‌، پوزه‌، دهانك‌: Nozzle

سر مته: bit head; head of the bit

سر مي‌گذارند يكجور كلاه‌ چهارگوش‌ كه‌ كشيشان‌ كليساي‌ كاتوليك‌ روم‌ بر ,: Biretta

سر نام‌: Acronym

سر هم‌ بندي‌ شده‌، ارزان‌ بنا شده‌، با بي‌ دقتي‌ روي‌ هم‌ , سوار شده‌: Jerry Built

سر و سينه‌ راباز (گذاشتن‌)، دكولته‌، پيراهن‌ سينه‌ باز: Decolletage

سر وسرعاشقانه‌، عشق‌ وعاشقي‌، معاشقه‌: Love Affair

سر چشمه‌، منبع‌: Wellspring

سر گردان‌و اواره‌بودن‌، متحير كردن‌: Wilder

سر، بالا، اوج‌، فوقاني‌، عالي‌: Top

سر، ريزش‌، كشو، سريدن‌، سراندن‌: Slide

سر، صورت‌، كاسه‌، پياله‌، فنجان‌: Mazard

سر، كله‌ ضربت‌ خردكننده‌، سقوط‌ برف‌ سنگين‌، باران‌ شديد، يورش نرمي‌، بازور پرتاب‌ كردن‌، كوبيدن‌، رگبار تند باريدن: Pash

سر، مط‌لب‌، چيزفكري‌، استدلال‌، تفكر گمان‌، انديشه‌، فكر، افكار، خيال‌، عقيده‌، نظ‌ر، قصد: Thought

سرآغاز: Preamble

سراب‌ زرد نيمه‌ شيرين‌: Sauterne

سراب‌، كوراب‌، نقش‌ بر اب‌، امر خيالي‌، وهم‌: Mirage

سراجي‌: Saddlery

سراز تن‌ جدا كردن‌، گردن‌ زدن‌: Decapitate

سرازير: Aslope

سرازير شدن‌، سراشيب‌ كردن‌، دم‌ كردن‌، خيساندن‌، ترقي‌ , كردن‌: Steepen

سرازير كننده‌: Sloper

سرازير، شيب‌دار: Declivitous

سرازيرشدن‌، نازل‌ شدن‌، سرنگون‌ وارافتادن‌ گلوله‌ سربي‌، وزنه‌ شاقول‌، شاقول‌، ژرف‌ پيما: Plummet

سرازيري‌ كنار رودخانه‌ وغيره‌، تشخيص‌ وتعيين‌ ماليات‌: Cess

سرازيري‌ ملايم‌، شيب‌، حصار يا مانع‌ محافظ‌: Glacis

سرازيري‌ و شيب‌ مناسب‌، سر خوردن‌، سرخوردن‌ در بالت‌: Glissade

سرازيري‌ يا مسير مناسب‌ براي‌ اسكي‌ بازي‌: Ski Run

سرازيري‌، سرپاييني‌، نشيب‌، انحط‌اط‌: Downhill

سرازيري‌، شيب‌: Declivity

سراستين‌، سر دست‌، النگو، دستبند، بند: Wristband

سراسر پوشاندن‌، غوط‌ه‌ ور ساختن‌، پايمال‌ كردن‌، مضمحل‌ , شكستن‌ كردن‌، مستغرق‌ درانديشه‌ شدن‌، دست‌پاچه‌ كردن‌، درهم‌ ,: Overwhelm

سراسر، تماما، از درون‌ و بيرون‌، بكلي‌: Throughout

سراسري‌: Global

سراسيمه‌ كردن‌، گيج‌ كردن‌، گرم‌ شدن‌ كله‌ (در اثر , كردن‌، سراسيمگي‌، دست‌ پاچگي‌ مشروب‌)، دست‌ پاچه‌ كردن‌، عصباني‌كردن‌، اشفتن‌، مضط‌رب‌ ,: Fluster

سراسيمه‌، باشتاب‌، (د.گ‌.) گريزان‌، تسريع‌ كردن‌، عجله‌ , كردن‌، سراسيمه‌ رفتن‌: Hotfoot

سراسيمگي‌، اشفتگي‌، هيجان‌، تلاط‌م‌، تحريك‌: Agitation

سراسيمگي‌، تپش‌، بادناگهاني‌، سراسيمه‌ كردن‌، اشفتن ط‌وفان‌ ناگهاني‌، باريدن‌ناگهاني‌: Flurry

سراشيب‌، كج‌ رفتن‌، كج‌كردن‌، شيب‌ پيدا كردن‌، تحريف‌ كردن‌, كجي‌، خط‌ كج‌، سط‌ح‌ اريب‌، شيب‌، نگاه‌ كج‌، نظ‌ر، كج‌، اريب: Slant

سراشپز: Chef

سراغاز مقدمه‌ كتاب‌، مقدمه‌ سند، ديباجه‌، مقدمه‌ , وراهنماي‌ نظ‌امنامه‌ يا مقررات‌، توضيحات‌، مقدمه‌ نوشتن‌: Preamble

سرافكنده‌: Crestfallen

سراف‌، اسرافيل‌، (درجمع‌) فرشتگان‌ سرافين‌: Seraph

سرامد، مقدم‌، برتر، افضل‌: Preeminent

سرامدن‌، برگزيدن‌، نخبه‌، زبده‌، گلچين‌، ممتاز: Elite

سرانجام‌، عاقبت‌: Eventually

سرانه: Per Capita

سرانه‌، ماليات‌ برهر فرد، سرشماري‌: Capitation

سرايان‌ هم‌ اهنگ‌ هم‌ سرايان‌، هم‌ سرايي‌ كردن‌، دسته‌ خوانندگان‌، نغمه‌ ,: Chorus

سرايدار، نگهبان‌، متولي‌: Custodial

سرايدار، نگهبان‌، متولي‌: Custodian

سراينده‌ اشعاربزمي‌: Lyrist

سراينده‌ اواز عاشقانه‌: Serenader

سراينده‌، مرغ‌خوش‌ الحان‌، چكاوك‌: Warbler

سراينده‌، نويسنده‌، سازنده‌، مصنف‌، اهنگ‌ ساز: Composer

سراييدن‌، خواندن‌، مناجات‌ كردن‌: Intone

سراييدن‌، چهچهه‌زدن‌، سرود، چهچه‌: Warble

سربار: Overhead

سربار: burden

آن دسته از هزينه‌ها كه مستقيماً به پروژه تخصيص داده نمي‌شوند. حقوق‌ها، اجاره‌بها، بيمه، بهره و ... از زمره اين موارد به شمار مي‌روند. اگر اين هزينه‌ها به صورت درصدي از هزينه‌هاي مستقيم بيان گردند، آن‌ها را نرخ تحميلي مي‌خوانند. همچنين مراجعه شود به هزينه‌ه

سربار: Burden

آن دسته از هزينه‌ها كه مستقيماً به پروژه تخصيص داده نمي‌شوند. حقوق‌ها، اجاره‌بها، بيمه، بهره و ... از زمره اين موارد به شمار مي‌روند. اگر اين هزينه‌ها به صورت درصدي از هزينه‌هاي مستقيم بيان گردند، آن‌ها را نرخ تحميلي مي‌خوانند. همچنين مراجعه شود به هزينه‌هاي عمومي و اداري و هزينه‌هاي بالاسري.هزينه‌هاي سربار كه بين كار مستقيم و يا مواد به طور مقتضي توزيع مي‌شود. همچنين مراجعه شود به ‌هزينه‌هاي غيرمستقيم

سرباز (بويژه‌ سرباز سوار - نظ‌ام‌ سنگين‌ اسلحه‌): Man At Arms

سرباز اجير و سيار ايرلندي‌، (مج.) ولگرد: Rapparee

سرباز انگليسي‌ (بويژه‌ در جنگ‌ استقلال‌امريكا): Redcoat

سرباز اهل‌ نپال‌ (lapen): Gurkha

سرباز تپانچه‌دار: Pistoleer

سرباز جوياي‌ نام‌ وثروت‌: Soldier Of Fortune

سرباز ساده‌ و بدون‌ درجه‌ نيروي‌ هوايي‌: Airman Basic

سرباز سالاري‌، حكومت‌ نظ‌اميان‌: Stratocracy

سرباز سواره‌ نظ‌ام‌ سبك‌ اسلحه‌: Hussar

سرباز شمالي‌ امريكا(در جنگ‌ داخلي‌): Yankee Doodle

سرباز لاف‌ زن‌ ومغرور، چاخان‌: Miles Gloriosus

سرباز مزدور، ادم‌ اجير، پولكي‌: Mercenary

سرباز هنگ‌، سرباز سپاهي‌: Legionary

سرباز هنگ‌، سرباز لژيون‌، عضو لژيون‌: Legionnaire

سرباز وظ‌يفه‌، مشمول‌ نظ‌ام‌ كردن‌: Conscript

سرباز يا افسر ذخيره‌: Reservist

سرباز پياده‌ مسلح‌ يونان‌ قديم‌: Hoplite

سرباز پياده‌نظ‌ام‌، نان‌ شيريني‌ ميوه‌ دار: Doughboy

سرباز چترباز: Paratrooper

سرباز، سپاهي‌، پاسبان‌ محلي‌: Sepoy

سرباز، نظ‌امي‌، سپاهي‌، سربازي‌ كردن‌، نظ‌امي‌ شدن‌: Soldier

سربازخانه‌، پادگان‌: Soldiers' Home

سربازيكم‌: Private First Class

سربازي‌: Soldier Ship

سربازي‌، زندگي‌ سربازي‌: Soldiering

سربازي‌، نيروي‌ نظ‌امي‌، يك‌ دسته‌ سرباز: Soldiery

سربالايي‌، فراز، صعود، ترقي‌، عروج‌، فرازروي‌: Ascent

سربالايي‌، نشيب‌، خميدگي‌، خم‌، خم‌ شده‌، منحني‌ علف‌ نيزار، علف‌ بوريا، علف‌ شبيه‌ ني‌، سرازيري: Bent

سربرهنه‌، بدون‌ كلاه‌: Bareheaded

سربريدن‌، بي‌سر كردن‌، گردن‌ زدن‌: Decollate

سربريدن‌، گردن‌ زدن‌: Behead

سربزنگاه‌، نيشگون‌، اندك‌، جانشين‌ نيشگون‌ گرفتن‌، قاپيدن‌، مضيقه‌، تنگنا، موقعيت‌ باريك: Pinch

سربسر، جمعا، بط‌ور سرجمع‌، رويهمرفته‌، كاملا، كلا: Totally

سربهواه‌، اهل‌ تفريح‌ و بازي‌، بازيگوش‌، سرزنده‌ و شوخ‌: Playful

سربه‌ سر، بي‌ سود و زيان‌: Break Even

سربي‌ رنگ‌، كبود، كبود شده‌، كوفته‌، خاكستري‌ رنگ‌: Livid

سربي‌، مانند سرب‌، سربي‌ رنگ‌، كند: Leaden

سربي‌، پوشيده‌ از سرب‌، گيج‌، احمق‌: Plumbeous

سرب‌ دار: Molybdous

سرب‌ دار: Plumbiferous

سرب‌ سياه‌، مغز مداد، گرافيت‌: Graphite

سرب‌ سياه‌، مغز مداد، گرافيت‌: Plumbago

سرتاسر بالاپوش‌، لباس‌ كار، رويهمرفته‌، شامل‌ همه‌ چيز، همه‌ جا: Overall

سرتاسر، از اغاز تا انتها، كاملا، تمام‌ شده‌، تمام‌ (hguorht=) از ميان‌، از وسط‌، از توي‌، بخاط‌ر، بواسط‌ه: Thru

سرتاسرجهان‌، درهمه‌جاحاضر ماندگار، اصلي‌، (در مورد خدا) داراي‌ نفوذ كامل‌ در ,: Immanent

سرتاپا، از سر تا پا، سرتاسر: Cap A Pie

سرتاپاكثيف‌ كردن‌، (باترشح‌) باط‌راف‌ پاشيدن‌: Bespatter

سرتيكه‌ پارچه‌، سرنخ‌، سرپارچه‌: Fagend

سرجاده‌ ايستادن‌ وباشست‌ جهت‌ خود را نشان‌ دادن‌ (براي‌ , سواري‌ مفتي‌)، مسافرت‌ مفتي‌: Hitchhike

سرحال‌ بي‌ پرده‌، گستاخ‌، پر رو، جسور، ماهر، غنچه‌ دار، قشنگ: Pert

سرحال‌ كاملا بيدار، هوشيار، هشيار، اگاه‌، مسبوق‌، مراقب: Wide Awake

سرحال‌، بابشاشت‌، شاد، دلگشا: Cheery

سرحال‌، متمايل‌ به‌ رقص‌: Dancy

سرحد موي‌ سر وپيشاني‌: Hairline

سرحدات‌ چين‌ كمونيست‌، مانع‌، پرده‌ء حصيري‌: Bamboo Curtain

سرخاب‌، غازه‌، سرخاب‌ زدن‌: Fard

سرخاب‌، گرد زنگ‌ اهن‌، سرخاب‌ ماليدن‌: Rouge

سرخجه‌، سرخجه‌ الماني‌: German Measles

سرخرمن‌، گربه‌ ماده‌ شيط‌ان‌، ماده‌ ديو، زن‌ شلخته‌، مترسك‌، لولوي‌ ,: Malkin

سرخرگچه‌، مويرگ‌، شريان‌ كوچك‌، شريانچه‌: Arteriole

سرخس‌: Bracken

سرخس‌ مانند، سرخس‌ دار: Ferny

سرخوردن‌، (د.گ‌.) اشتباه‌ كردن‌، شكست‌ خوردن‌: Slip Up

سرخورنده‌، ترمز كننده‌، سردهنده‌: Skidder

سرخوري‌، تكه‌ كاغذ، زير پيراهني‌، ملافه‌، روكش‌، متكا كردن‌، اشتباه‌ كردن‌، از قلم‌ انداختن‌ لغزش‌، خط‌ا، سهو، اشتباه‌، ليزي‌، گمراهي‌، قلمه نهال‌، اولاد، نسل‌، لغزيدن‌، ليز خودن‌، گريختن‌، سهو ,: Slip

سرخ‌ خط‌ا، ميزان‌ خط‌ا: Error Rate

سرخ‌ روي‌، سرخ‌ گونه‌، خشن‌، زمخت‌، زن‌ چاق‌: Blowsy

سرخ‌ روي‌، سرخ‌ گونه‌، خشن‌، زمخت‌، زن‌ چاق‌، سرخ‌ گونه شلخته‌: Blowzy

سرخ‌ شدن‌، شرمنده‌ شدن‌، سرخي‌ صورت‌ در اثر خجلت‌: Blush

سرخ‌ كردن‌ (روي‌ اتش‌)، كباب‌ كردن‌، سوختن‌، داد وبيداد: Broil

سرخ‌ كننده‌: Roaster

سرخ‌ مايل‌ به‌ قرمز، كهير، خليج‌ كوچك‌، عوعوكردن‌، زوزه‌ , كشيدن‌(سگ‌)، دفاع‌ كردن‌ درمقابل‌، عاجزكردن‌، اسب‌ كهر: Bay

سرخ‌ پوست‌ امريكايي‌: American Indian

سرخ‌ پوست‌ امريكايي‌: Red Lndian

سرخ‌ پوست‌ امريكاي‌ شمالي‌: Redskin

سرخ‌ پوست‌ امريكاي‌ شمالي‌، ماهي‌ سرپهن‌: Flathead

سرد خانه‌ اشپز خانه‌، اشپز متصدي‌ سرد خانه‌: Garde Manger

سرد سازي‌، خنك‌ كني‌، نگاهداشتن‌ در يخچال‌: Refrigeration

سرد، خنك‌: Algid

سرد، خنك‌، بدون‌ احساسات‌: Acold

سرد، غير صميي‌، كناره‌ گير: Standoffish

سرد، گزنده‌، تند: Nipping

سردار، رسيده‌، نوك‌ دار: Headed

سردبير: Redactor

سردر، در بزرگ‌ ساختمان‌: Propylaeum

سردرد، دردسر، (گ‌.ش‌.) خشخاش‌ وحشي‌: Headache

سردرد، شخص‌ كم‌ ظ‌رفيت‌ كه‌ در اثر باخت‌ يا شكست‌ عصباني‌ , ميشود، زودرنج‌: Sorehead

سردرگم‌، متحير متحيرساختن‌، مبهوت‌ كردن‌، مات‌ كردن‌، سردرگم‌ كردن: Amaze

سردسته‌ رافضي‌ ها، رئيس‌ رافضيون‌، رئيس‌ بدعت‌ كاران‌ , ومرتدين‌: Heresiarch

سردسته‌، رهبر: Leader

سردسته‌زنان‌ خواننده‌ اپرا(annod amirp): Diva

سردستي‌ اماده‌ كردن‌، بهم‌ زدن‌، برخورد كردن‌، تحريك‌ , كردن‌، از كار انداختن‌، بپايان‌ رساندن‌، ابستن‌ كردن ناراحت‌ كردن‌: Knock Up

سردستي‌، از روي‌ عجله‌، ناقص‌، سط‌حي‌: Sketchy

سردكننده‌: Coolant

سردكن‌، تب‌ بر، خنك‌ كن‌، كولر: Refrigerant

سردكن‌، خنك‌ كننده‌، كولر، دستگاه‌ خنك‌ كننده‌: Cooler

سردواندن‌، ط‌فره‌، بهانه‌، عذر، تعويق‌، انصراف‌، تاخير , كردن‌، ط‌فره‌ رفتن‌، ازسرباز كردن‌، ببعد موكول‌ كردن‌: Put Off

سردودكش‌، كلاهك‌ دودكش‌: Chimney Pot

سرديزه‌، جنس‌ فرعي‌، تيره‌ فرعي‌: Subgenus

سردي‌: Coldness

سردي‌، انجماد، كمي‌ تمايل‌ در قواي‌ جنسي‌: Frigidity

سردي‌، بسته‌شدگي‌: Gelidity

سردي‌، خونسردي‌ و بي‌ اعتنايي‌ منجمد كردن‌، يخ‌بستن‌، منجمد شدن‌، شكر پوش‌ كردن‌، يخ: Ice

سررسيد - پرداخت: Maturity

سرريز: Overflow

سرريز نما: Overflow Indicator

سرزدن‌، اتفاقا ديدن‌ كردن‌، انداختن‌ در: Drop In

سرزمين‌ جنوب‌، كشور نيمروز: Southland

سرزمين‌ خواب‌ وخيال‌: Dreamland

سرزمين‌ يخي‌، يخزار، يخ‌شناور: Ice Field

سرزمين‌ گود و مرط‌وب‌، تلوتلو خوردن‌: Swale

سرزمين‌، اب‌ وهوا: Clime

سرزمين‌، خاك‌، خط‌ه‌، زمين‌، ملك‌، كشور، قلمرو: Territory

سرزنده‌، زرنگ‌، خوشحال‌: Vivace

سرزندگي‌، چالاكي‌، نشاط‌، نيروي‌ حياتي‌، زور: Vivacity

سرزنش‌ اميز، توبيخ‌ اميز: Vituperatory

سرزنش‌ دوستانه‌ كردن‌، عتاب‌ كردن‌: Expostulate

سرزنش‌ دوستانه‌، تذكر، راهنمايي‌: Admonition

سرزنش‌ رسمي‌، نصيحت‌، توبيخ‌، اخط‌ار، تنبيه‌: Talking To

سرزنش‌ كردن‌: Berate

سرزنش‌ كردن‌، توبيخ‌ كردن‌: Reprehend

سرزنش‌ كردن‌، زخم‌ زبان‌ زدن‌، فحش‌ كاري‌: Tongue Lash

سرزنش‌ كردن‌، زدن‌، اصرار كردن‌: Threap

سرزنش‌ كردن‌، سرزنش‌ و توبيخ‌ رسمي‌، مجازات‌: Reprimand

سرزنش‌ كردن‌، عيوب‌ يا اشتباهات‌ كسي‌ را ياداور شدن سرزنش‌: Twit

سرزنش‌ كردن‌، متهم‌ كردن‌، ملامت‌ كردن‌: Upbraid

سرزنش‌ كردن‌، ملامت‌ كردن‌، تحقير كردن‌: Call Down

سرزنش‌ كردن‌، نكوهش‌ كردن‌، ملامت‌ كردن‌: Reprove

سرزنش‌ كردن‌، گله‌ كردن‌ از، غرغركردن‌: Chide

سرزنش‌ كننده‌: Scolder

سرزنش‌ كننده‌، ط‌عنه‌ زن‌: Railer

سرزنش‌ كننده‌، نرخ‌ بند، تخمين‌ زن‌، ارزياب‌: Rater

سرزنش‌ نكردني‌، ملامت‌ نكردني‌، بي‌ گناه‌: Irreproachable

سرزنش‌ و انتقاد كننده‌: Renouncer

سرزنش‌، توبيخ‌، سركوفت‌، ط‌عنه‌، ريل‌ خط‌ اهن‌، خط‌ اهن نرده‌، نرده‌ كشيدن‌، توبيخ‌ كردن‌: Rail

سرزنش‌، دسته‌ بندي‌، درجه‌، رتبه‌، نرخ‌: Rating

سرزنش‌، عيب‌ جويي‌، توبيخ‌، رسوايي‌، ننگ‌، عيب‌ جويي‌ , كردن‌ از، خوار كردن‌: Reproach

سرزنش‌، ملامت‌: Reprehension

سرزنش‌، نكوهش‌، تعرض‌، اعتراض‌، مخالفت‌: Remonstrance

سرزنش‌، نكوهش‌، ملامت‌، توبيخ‌ ملايم‌: Reproof

سرساز، درساز، سرانداز، شيرچه‌، رئيس‌: Header

سرسام‌، هذيان‌، پرت‌گويي‌، ديوانگي‌: Delirium

سرسبز: Verdurous

سرسخت‌ كله‌ شق‌: Bullish

سرسخت‌، ظ‌الم‌: Remorseless

سرسخت‌، محكم‌، چسبنده‌، سفت‌، مستحكم‌، استوار: Tenacious

سرسخت‌، يكدنده‌، لجوج‌، سخت‌، ترشرو: Dogged

سرسرا، تالار، اتاق‌ بزرگ‌، دالان‌، عمارت‌: Hall

سرسراي‌ تاتر، مركز اجتماع‌، راهرو بزرگ‌: Foyer

سرسره‌ برفي‌: Snowslide

سرسره‌، سراشيبي‌: Sliding Board

سرسري‌ گرفتن‌ چيز جزيي‌، ناچيز، ناقابل‌، كم‌ بها، بازيچه‌ قرار دادن: Trifle

سرسري‌، از روي‌ سرعت‌ وعجله‌، باسرعت‌ وبيدقتي‌: Cursory

سرسري‌، غيرحرفه‌اي‌: Dilettantish

سرسنجاق‌، سنجاق‌ سر: Head Pin

سرسنگين‌ وته‌ سبك‌، افتادني‌، غير عملي‌: Top Heavy

سرسپردگي‌، ارتكاب‌، حكم‌ توقيف‌، تعهد، الزام‌: Commitment

سرشار از عسل‌، عسل‌ دار، شيرين‌: Mellifluent

سرشار شدن‌ يا كردن‌ لبريز شدن‌، ط‌غيان‌ كردن‌، ط‌غيان سيل‌، اضافي‌: Overflow

سرشتن‌ شكل‌، صورت‌، قواره‌، ريخت‌، اندام‌، تجسم‌، شكل‌ دادن‌ به: Shape

سرشماري‌، امار، احصائيه‌، مميزي‌ مالياتي‌: Census

سرشماري‌، دوره‌ پنج‌ ساله‌: Lustrum

سرشوي‌، سرشويه‌، باشامپو يا سرشوي‌ شستشو دادن‌: Shampoo

سرشير بستن‌ سرشير، كرم‌، هر چيزي‌ شبيه‌ سرشير، زبده‌، كرم‌ رنگ: Cream

سرش‌، افت‌: Slippage

سرصفحه‌، مط‌الب‌ سرصفحه‌ يا سرمقاله‌: Front Page

سرط‌اني‌: Cancerous

سرط‌ان‌ جلدي‌، خرچنگ‌ وار، (ط‌ب‌) شبه‌ سرط‌ان‌: Cancroid

سرط‌ان‌ زا: Carcinogenic

سرعت برگشت گل حفاري: annular return velocity; mud return velocity

سرعت فضاي حلقوي: annular velocity

سرعت متوسط حفاري: average drilling speed

سرعت مطلق: absolute rate

سرعت پيشروي: advance rate; drilling rate; drilling speed; penetration rat

سرعت‌: Speed

سرعت‌: Velocity

سرعت‌: Velocity

سرعت‌ (چيزي‌) افزودن‌، تند شدن‌، تندتر شدن‌ شتاباندن‌، تسريع‌ كردن‌، تند كردن‌، شتاب‌ دادن‌، بر: Accelerate

سرعت‌ انتقال‌ داده‌ها: Data Transfer Rate

سرعت‌ ذره‌ اي‌: Bit Rate

سرعت‌ سنج‌، دايره‌ سنج‌: Cyclometer

سرعت‌ سنج‌، سرعت‌ نما: Tachometer

سرعت‌ سنج‌، كيلومتر شمار ساعتي‌: Speedometer

سرعت‌ سير هوايي‌: Airspeed

سرعت‌ عملياتي‌: Operating Speed

سرعت‌ مافوق‌ صوت‌، فراصوت‌، فراصوت‌ شناسي‌: Supersonic

سرعت‌ مجاز، حداكثر سرعت‌ مجز در جاده‌ ها وغيره‌: Speed Limit

سرعت‌ پشت‌ سر هم‌: Burst Rate

سرعت‌ چرخش‌: Rotational Speed

سرعت‌، تندي‌: Rapidity

سرعت‌، تندي‌، فرزي‌، چابكي‌: Celerity

سرفه‌ اور، وابسته‌ به‌ سرفه‌: Tussive

سرفه‌، جرقه‌ (درمورد موتور وغيره‌)، سرفه‌ كردن‌: Cough

سرقت‌ اتومبيل‌ براي‌ خوشگذراني‌ و تفريح‌: Joyride

سرقت‌ درپي‌ شكار گشتن‌، پرسه‌ زدن‌، تلاش‌، پرسه‌، جستجو، تكاپو: Prowl

سرقت‌ عظ‌يم‌، سرقت‌اموال‌ پر قيمت‌: Grand Larceny

سرقت‌ كردن‌، بخانه‌ دستبرد زدن‌، حرز را شكستن‌: Housebreak

سرقت‌ مسلحانه‌، سربرافراشتن‌، برجستگي‌ داشتن‌: Stick Up

سرقت‌، دستبرد بخانه‌: Housebreaking

سركار عليه‌، بانو: Lady Ship

سركار، مباشر، ناظ‌ر، سرپرست‌: Overseer

سركارگر، سرعمله‌، مباشرت‌ كردن‌: Foreman

سركشتي‌ را در جهت‌ بادگردانيدن‌، لنگر پيدا كردن‌ (جر ث, قسمت‌ جلو باد كشتي‌، حركت‌ كشتي‌ درجهت‌ باد، حركت‌ , قيل‌) لنگري‌ جرثقيل‌، قلاب‌ مخصوص‌ بلندكردن‌ چيزهاي‌ سنگين: Luff

سركشيدن‌، زود خوردن‌، خيس‌ كردن‌، اشغال‌: Swill

سركشي‌ كردن‌ به‌، مباشرت‌ كردن‌ بر، سرپرستي‌ كردن‌: Oversee

سركشي‌ كردن‌، بازرسي‌ كردن‌، تفتيش‌ كردن‌، رسيدگي‌ كردن‌: Inspect

سركشي‌، امتناع‌ از حضور دردادگاه‌، تمرد: Contumacy

سركش‌، خودسر، سرپيچ‌، متمرد، ياغي‌: Contumacious

سركش‌، متمرد: Rebellious

سركش‌، ياغي‌، متمرد، مضط‌رب‌، متلاط‌م‌: Unruly

سركش‌، گردنكش‌: Unyielding

سركش‌، گردنكش‌، سرسخت‌، جسم‌ نسوز، مقاوم‌: Refractory

سركش‌، گردنكش‌، ياغي‌، متلاط‌م‌، اشفته‌: Turbulent

سركه‌: Vinegar

سركوبي‌: Repression

سركيفي‌، شادماني‌، سرچنگي‌، پرشهوت‌، شهواني‌: Lustihood

سرك‌ لغزش‌، ميزان‌ لغزش‌ يا كم‌ وزيادي‌ چيزي‌ از حد عادي‌ ان: Slippage

سرلشكر: Major General

سرلشكري‌، سرتيپي‌، علم‌ لشكركشي‌، مديريت‌، رياست‌: Generalship

سرما، سرماخوردگي‌، زكام‌، سردشدن‌ يا كردن‌: Cold

سرماخيز، سردكننده‌، برودتي‌، خنك‌ كننده‌: Frigorific

سرمازدگي‌، رويه‌ خامه‌اي‌ كيك‌ يا شيريني‌: Frosting

سرمازدگي‌، سرماسوزك‌: Kibe

سرمازدگي‌، يخ‌ زدگي‌ بافت‌ بدن‌ در اثر سرما: Frostbite

سرماسنج‌، سرماپا: Cryostat

سرمايه: Capital

سرمايه: capital

پول يا مالي كه در انجام يك كسب و كار مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

سرمايه: Capital

پول يا مالي که در انجام يك کسب و کار مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

سرمايه - وجه تنخواه- منابع مالي: Fund

سرمايه تسهيلات: facilities capital

ارزش دفتري خالص دارايي‌هاي مشهود يا نامشهود كه در طول زمان مستهلك مي‌شوند.

سرمايه تسهيلات: Facilities Capital

ارزش دفتري خالص دارايي‌هاي مشهود يا نامشهود که در طول زمان مستهلک مي‌شوند.

سرمايه در گردش ـ(تجاري): Trading Capital

سرمايه ذخيره: Uncalled Capital

سرمايه گذاري: Investment

سرمايه‌ اصلي‌، مجرم‌ اصلي‌ عمده‌، اصلي‌، مهم‌، رئيس‌، مدير مدرسه‌، مط‌لب‌ مهم: Principal

سرمايه‌ ثابت‌ يا هميشگي‌، پشتوانه‌، تهيه‌ وجه‌ كردن سرمايه‌ گذاري‌ كردن‌ وجوه‌، سرمايه‌، تنخواه‌، ذخيره‌ وجوه‌ احتياط‌ي‌، صندوق: Fund

سرمايه‌ حاصله‌ در اثر كار و فعاليت‌، سرمايه‌ كار: Working Asset

سرمايه‌ دار خيلي‌ مهم‌، ادم‌ بانفوذ وپولدار: Tycoon

سرمايه‌ دار، سرمايه‌ گراي‌: Capitalist

سرمايه‌ گذار: Investor

سرمايه‌ گذاري‌ مجدد: Reinvestment

سرمايه‌ گذاري‌، مبلغ‌ سرمايه‌ گذاري‌ شده‌: Investment

سرمايه‌اضافه‌اندوختن‌، يابكار زدن‌ از نو تجارت‌ كردن‌، تشكيلات‌ جديد بكار تجاري‌ خود دادن: Refinance

سرمايه‌گذاري مشترك، كنسرسيوم: joint venture

توافقي بين دو يا چند سازمان به منظور درگير شدن در يك همكاري تجاري، براي مقصودي مشخص و در زماني محدود

سرمايه‌گذاري مشترک، کنسرسيوم: Joint Venture

توافقي بين دو يا چند سازمان به منظور درگير شدن در يک همکاري تجاري، براي مقصودي مشخص و در زماني محدود.نهادي حقوقي است كه اغلب به دلخواه شركا با زمان و هدفي محدود براي كسب سود و منفعت دو طرفه به صورت يك موسسه يا شركت (يا هر نهاد قانوني) تشكيل مي‌شود. سرمايه‌گذاري مشترك اغلب به منظور گرفتن پروژه جديد و انجام آن صورت مي‌پذيرد.

سرمايه‌گذاري، سرمايه‌گذاري كلان: capital investment

مقدار پولي كه براي تامين دارايي‌هاي سرمايه‌اي مورد استفاده در پروژه سرمايه‌گذاري مي‌شوند.

سرمايه‌گذاري، سرمايه‌گذاري كلان: Capital Investment

مقدار پولي که براي تامين دارايي‌هاي سرمايه‌اي مورد استفاده در پروژه سرمايه‌گذاري مي‌شوند.

سرمایه: Capital

سرمایه سهام: Capital stock

سرمایه مالک: Owner’s capital

سرمایه گذار: Investor

سرمایه گذاری: Investment

سرمقاله : Editorial

  سرمقاله بيان عقايد يا واقعيت است که به‌وسيلهي ارزياب در مورد يک موضوع خاص نوشته ميشود. بعضي اوقات، سرمقاله‌ها مورد استفاده قرار ميگيرند تا به نظرات کاربران وب‌سايت، پاسخ داده شود.

سرمقاله‌: Editorial

سرمقاله‌ نويس‌: Editorialist

سرمه‌، كحل‌، اسب‌ اصيل‌ عربي‌: Kohl

سرم‌ حاوي‌ پادتن‌: Antiserum

سرم‌ شناس‌، ويژه‌ گر سرم‌ شناسي‌: Serologist

سرنامه‌، عنوان‌ چاپي‌ بالاي‌ كاغذ: Letterhead

سرند، نمايش‌ بر روي‌ پرده‌ تلويزيون‌، ازمايش‌: Screening

سرنوشت‌، ابشخور، تقدير، نصيب‌ و قسمت‌: Destiny

سرنوشت‌، تقدير، جبر وتفويض‌، فلسفه‌ جبري‌: Predestination

سرنيزه‌، با سرنيزه‌ مجبور كردن‌: Bayonet

سرنگ‌، ابدزدك‌، تزريق‌ كردن‌: Syringe

سرهم‌ بند، حقه‌ باز: Flimfalmmer

سرهم‌ بندي‌ كردن‌، سنبل‌ كردن‌، ناشيگري‌، خط‌اكردن‌: Bunlge

سرهم‌ بندي‌، ماست‌ مالي‌: Snow Job

سرهنگ‌: Colonel

سرهنگ‌ دوم‌، ناخدا دوم‌: Lieutenant Colonel

سره‌، مناسب‌: Proper

سرو صدا ايجاد كردن‌، پرسه‌ زدن‌، نامرتب‌ زندگي‌ كردن‌: Knock About

سرو كار دارد يك‌ شاخه‌ از شيمي‌ كه‌ با اثرات‌ شيميايي‌ راديواكتيو ,: Radiochemistry

سرود دلفريب‌ وافسونگرانه‌: Siren Song

سرود ساز: Songsmith

سرود كوچك‌، تصنيف‌ كوچك‌: Ditty

سرود مذهبي‌ ساده‌ كليساي‌ كاتوليك‌ رومي‌: Gregorian Chant

سرود مذهبي‌ قرائت‌ كردن‌ شماس‌، خادم‌ كليسا كه‌ به‌ كشيش‌ يا اسقف‌ كمك‌ ميكند: Deacon

سرود نويس‌، كسيكه‌ شعر اهنگهاي‌ معروف‌ را ميسرايد: Songwriter

سرود نيايش‌ مريم‌: Magnificat

سرود يا تصنيف‌ كوچك‌: Canzonet

سرود چند صدايي‌: Motet

سرود چوپاني‌، شعر دشتي‌، شعر كوتاه‌: Eclogue

سرود(خواندن‌)، نغمه‌ سرايي‌ (كردن‌)، چهچه‌، سرودشب‌ عيد , ميلاد مسيح‌: Carol

سرود(روحاني‌): Canticle

سرود، بند(شعر)، قسمت‌، فصل‌ (كتاب‌): Canto

سرود، بيان‌، تقرير، گفته‌: Dite

سرود، تصنيف‌، ترانه‌: Chanson

سرود، سرودي‌ كه‌ دسته‌ جمعي‌ در كليسا ميخوانند: Anthem

سرود، مناجات‌، افسون‌ گري‌: Cantation

سرود، نغمه‌، اواز، سرودروحاني‌، تصنيف‌، ترانه‌، شعر: Song

سرودسازي‌، سرود خواني‌، سرود (بط‌ور كلي‌): Hymnody

سرودشناسي‌: Hymnology

سرودن‌، ساختن‌، درست‌ كردن‌، تصنيف‌ كردن‌: Compose

سرودهاي‌ مذهبي‌ خيلي‌ بلند سياه‌ پوستان‌ جنوب‌ امريكا: Shout Song

سرور ونشاط‌، خوشي‌، جست‌ وخيز، رقص‌، خوشي‌ كردن‌، ورجه‌ , ورجه‌ كردن‌: Frolic

سرور، نشاط‌، شادماني‌ كردن‌: Splore

سروسامان‌ دادن‌ به‌، دردسترس‌ قرار دادن‌: Square Away

سروسامان‌ دهي‌ بنفس‌ خود، تنظ‌يم‌ وتنسيق‌ خود: Self Organization

سروشي‌، وابسته‌ به‌ غيبگويي‌، الهامي‌، وابسته‌ به‌ وحي‌: Oracular

سروش‌، الهام‌ الهي‌، وحي‌، پيشگويي‌، دانشمند: Oracle

سروصدا، شلوغي‌، خودنمايي‌، خشونت‌، رسوايي‌: Blatancy

سروصدا، فرياد و نعره‌، زوزه‌، داد و بيداد: Vociferance

سرويس خلا كامل: Full vacumm Service

سرويس‌ باربري‌: Truckline

سروي‌، مثل‌ سرو، سدري‌: Cedarn

سري- محرمانه: Secret

سريشم‌ماهي‌، ط‌لق‌، ورقه‌ ميكا: Isinglass

سريع گزيني: Fast Track

سريعا، باتندي‌، باشتاب‌، بي‌درنگ‌، باسرعت‌ زياد: Apace

سريعا، عاجلانه‌: Pronto

سريع‌، فعال‌، مشتاق‌، زيرك‌، تيز هوش‌، سخت‌، خشن‌، بند , قلاب‌ ماهيگيري‌، بند زدن‌ (به‌قلاب‌ ماهيگيري‌): Snell

سريع‌، چابك‌، تندرو، فرز، باسرعت‌: Swift

سريني‌: Gluteal

سرين‌، كفل‌، صاغري‌، كفل‌ انسان‌، دنبه‌ گوسفند: Rump

سري‌ كردن‌: Encipher

سري‌ كننده‌: Encipherer

سري‌، رشته‌، سلسله‌، رديف‌، صف‌، مجموعه‌، رده‌: Series

سري‌، محرمانه‌، اسراراميز، پوشيده‌ نهان‌، نهاني‌، راز، سر، مجهول‌، رمز، مخفي‌، دستگاه‌ ,: Secret

سري‌كردن‌: Ciphering

سرپرست نوبت كاري: Shift Supervisors

سرپرستي‌، قيمومت‌، اداره‌و يا مقام‌ قيمومت‌: Wardship

سرپرستي‌، قيمومت‌، كشور تحت‌الحمايه‌: Protectorate

سرپرست‌، مستحفظ‌، سرايدار: Caretaker

سرپرست‌، همراه‌، ملازم‌، مواظ‌ب‌، وابسته‌: Attendant

سرپوش‌ برداشتن‌ از، اشكار كردن‌: Unhood

سرپوش‌ غبارگير: Dust Cover

سرپيشخدمت‌: Head Waiter

سرپيچي‌، تخلف‌، تجاوز، خط‌ا، گناه‌، فراروي‌: Transgression

سرپيچي‌، نافرماني‌، عدم‌اط‌اعت‌: Disobedience

سرپيچ‌ چوگان‌ گلف‌: Hosel

سرچاه‌ نفت‌، سرچشمه‌، منبع‌، چشمه‌، سر ديوار: Wellhead

سرچشمه‌ رودخانه‌: Head Stream

سرچشمه‌ گرفتن‌ - ناشي‌ شدن‌، اغاز شدن‌ يا كردن‌: Originate

سرچشمه‌ گرفتن‌، موجب‌ شدن‌: Originate

سرچشمه‌، بالاي‌ رودخانه‌، بالارود (بيشتر درجمع‌): Head Water

سرچشمه‌، منبع‌ خبر، اصل‌ وسرچشمه‌: Fountainhead

سرچشمه‌، منبع‌، ورزش‌ واكروبات‌ با سر: Head Spring

سرچشمه‌، چشمه‌، فواره‌: Springhead

سرچكش‌، كودن‌، نوعي‌ ماهي‌ كوسه‌: Hammerhead

سرژ استري‌، پارچه‌ پشمي‌ استري‌: Shalloon

سرژ، پارچه‌ صوف‌ پشمي‌، 'سرجيوس‌' اسم‌ خاص‌ مذكر، (در , صحافي‌) ته‌ دوزي‌ كردن‌: Serge

سرگردان: adrift

سرگرداني‌، پريشان‌ گويي‌: Divagation

سرگرداني‌، گيجي‌، تحير، حيرت‌، معما: Quandary

سرگردان‌ شدن‌ ازحداعتدال‌ بيرون‌ رفتن‌، منحرف‌ شدن‌، كارنامعقول‌ كردن: Extravagate

سرگردان‌، اواره‌، ولگرد: Straggler

سرگردان‌، بيچاره‌، درمانده‌، بي‌ كس‌، متروك‌: Forlorn

سرگردان‌، سيار، اواره‌: Wanderer

سرگردان‌بودن‌، اواره‌بودن‌، منحرف‌ شدن‌: Wander

سرگردان‌شدن‌، پرت‌ شدن‌، پريشان‌ گفتن‌: Divagate

سرگرمي‌، بالت‌ يا نمايش‌ بين‌ پرده‌هاي‌ نمايش‌: Divertissement

سرگرم‌ تفريح‌ وورزش‌، ورزشي‌، تفريحي‌: Sportive

سرگرم‌ كردن‌، مشغول‌ كردن‌، تفريح‌ دادن‌، جذب‌ كردن‌، مات‌ , و متحير كردن‌: Amuse

سرگشا، افشاگر سر: Decipherer

سرگشايي‌، افشاي‌ سر: Deciphering

سرگشتگي‌، حيراني‌، حيرت‌، بهت‌: Perplexity

سرگيجه‌ گوسفند و امثال‌ ان‌، گيج‌، احمق‌: Gid

سرگيجه‌، دوران‌، دوار سر، چرخش‌ بدور: Vertigo

سرگين‌ كود، مدفوع‌ حيوانات‌ (مثل‌ گاو واسب‌)، پشكل‌، كود دادن: Dung

سزا دادن‌، پاداش‌ دادن‌، تاوان‌ دادن‌، جبران‌ كردن‌: Requite

سزا، تاوان‌: Requital

سزاوار سرزنش‌، سرزنش‌ كردني‌: Reprehensible

سزاوار سرزنش‌، شايان‌ توبيخ‌، مقصر: Blamable

سزاوار سرزنش‌، شايان‌ توبيخ‌، مقصر: Blameful

سزاوار، فراخور، مناسب‌: Condign

سستي‌، رخوت‌: Laxation

سستي‌، سستي‌ تب‌، تب‌ سبك‌، رخوت‌، خماري‌، بي‌ ميلي‌: Lassitude

سستي‌، شلي‌، اويختگي‌: Flaccidity

سستي‌، ضعف‌، (د.) عدم‌ اتكاء: Atony

سستي‌، ضعف‌، ناتواني‌: Asthenia

سست‌ زانو، بي‌ اراده‌، سست‌ عنصر، بي‌ تصميم‌: Weak Kneed

سست‌ سازي‌، تخفيف‌، تمدد اعصاب‌، استراحت‌: Relaxation

سست‌ عنصر، تاثير پذير: Wallydraigle

سست‌ كردن‌، شل‌ كردن‌ يا شدن‌، اهسته‌ كردن‌، كند كردن كم‌ شدن‌، نحيف‌ كردن‌: Slacken

سست‌ كردن‌، ضعيف‌ كردن‌: Enfeeble

سست‌ كردن‌، ضعيف‌ كردن‌، سست‌ شدن‌، ضعيف‌ شدن‌، كم‌ نيرو , شدن‌، كم‌ كردن‌، تقليل‌ دادن‌: Weaken

سست‌، بي‌ دوام‌، شل‌ و ول‌، ناك‌: Flimsy

سست‌، تنبل‌: Indolent

سست‌، رام‌، نرم‌ نوداماد، (م‌.ل‌.) مبارك‌، خجسته‌، سعيد، خوشحال‌، ملايم: Benedict

سست‌، شل‌ (lohs): Sleazy

سست‌، شل‌ وول‌، چروك‌ شده‌، اويخته‌: Flaccid

سست‌، ضعيف‌، بي‌ حال‌، اهسته‌، خمار: Languid

سست‌، كم‌ دوام‌، ضعيف‌، كم‌ بنيه‌، كم‌ زور، كم‌ رو: Weak

سست‌، نرم‌، شل‌ و ول‌، داراي‌ عضلات‌ شل‌: Flabby

سطح بازرسي: inspection level

شاخصي براي اندازه نسبي نمونه به ازاي مقدار مشخصي از محصول.

سطح بازرسي: Inspection Level

شاخصي براي اندازه نسبي نمونه به ازاي مقدار مشخصي از محصول.

سطح بلوغ: maturity level

درجه‌اي از بهبود فرآيند در طول محدوده‌هاي فرآيند از پيش تعريف‌شده، كه در آن به همه اهداف نائل شده‌اند.

سطح بلوغ: Maturity Level

سنجش دستيابي به توانايي‌ها که بر اساس مهارت مورد نياز درجه‌بندي مي‌شود. درجه‌اي از بهبود فرآيند در طول محدوده‌هاي فرآيند از پيش تعريف‌شده، که در آن به همه اهداف نائل شده‌اند. همچنين مراجعه شود به سطح توانمندي و حوزه فرآيند.

سطح تراز: base level

سطح تصميم گيري / ارشديت: Venture level

سطح تلاش: level of effort (LOE)

سرشماري افراد حائز شرايط از قبل تعيين شده كه به منظور انجام مسووليت‌ها يا فعاليت‌هاي محول شده در طول دوره زماني مشخص شده‌اند.

سطح تلاش: Level Of Effort (LOE)

سرشماري افراد حائز شرايط از قبل تعيين شده كه به منظور انجام مسووليت‌ها يا فعاليت‌هاي محول شده در طول دوره زماني مشخص شده‌اند.

سطح توانمندي: capability level

دستيابي به شايستگي فرآيند در يك حوزه فرآينديِ مجزا. سطح توانمندي براي يك حوزه فرآيندي با بهره‌گيري از رويه‌‌هاي كاري اختصاصي و عمومي مناسب تعريف مي‌شود. همچنين مراجعه شود به سطح بلوغ، حوزه فرآيندي، رويه‌هاي كاري عمومي و هدف كلي.

سطح توانمندي: Capability Level

دستيابي به شايستگي فرآيند در يك حوزه فرآينديِ مجزا. سطح توانمندي براي يك حوزه فرآيندي با بهره‌گيري از رويه‌‌هاي كاري اختصاصي و عمومي مناسب تعريف مي‌شود. همچنين مراجعه شود به سطح بلوغ، حوزه فرآيندي، رويه‌هاي كاري عمومي و هدف كلي.

سطح ظاهري آب زيرزميني: apparent ground- water level

سطح لايه بندي: bedding plane; plane of bedding;

سطح پذيرش كيفيت، سطح كيفيت مورد پذيرش، سطح كيفيت پذيرفتني: acceptable quality level

حداكثر درصد خرابي قابل قبول (يا حداكثر تعداد نقص در 100 واحد محصول). در بازرسي نمونه اين عدد به عنوان ميانگين فرآيند براي نمونه‌گيري آماري، مورد قبول قرار گيرد.

سطح پذيرش کيفيت، سطح کيفيت مورد پذيرش، سطح کيفيت پذيرفتني: Acceptable Quality Level

درصد قابل قبولي از اجزاء نامنطبق در ميان يک دسته، كه پذيرش كل دسته را دچار مشكل نمي‌نمايد.حداکثر درصد خرابي قابل قبول (يا حداکثر تعداد نقص در 100 واحد محصول). در بازرسي نمونه اين عدد به عنوان ميانگين فرآيند براي نمونه‌گيري آماري، مورد قبول قرار گيرد.

سط‌حي‌ (بودن‌)، دانش‌ سط‌حي‌، بيمايگي‌: Superficiality

سط‌حي‌ كه‌ در اثر گردش‌ جسم‌ شلجمي‌ بدور خود تشكيل‌ , ميگردد، قط‌ع‌ مخروط‌ي‌: Paraboloid

سط‌حي‌، فقط‌ تا روي‌ پوست‌، رويي‌، ظ‌اهري‌: Skin Deep

سط‌حي‌، مسط‌ح‌، دو وجهي‌: Planar

سط‌ح‌ اتصال‌، مفصل‌، درز، پيوندگاه‌، محل‌ تلاقي‌، بند: Commissure

سط‌ح‌ ايجادشده‌ از خط‌ مارپيچي‌، مارپيچي‌: Toroid

سط‌ح‌ ايستاي‌، سط‌ح‌ ابهاي‌ زير زمين‌: Water Table

سط‌ح‌ حفاظ‌ت‌: Protection Level

سط‌ح‌ داخلي‌ جمجمعه‌ و سخت‌ شامه‌ مغز: Endocranium

سط‌ح‌ داده‌: Data Level

سط‌ح‌ شيب‌ دار: Inclined Plane

سط‌ح‌ صاف‌، سط‌ح‌ صيقلي‌، ليز، ساده‌، مط‌لق‌، ماهر، صاف نرم‌، يك‌ دست‌، نرم‌ وصاف‌كردن‌، يكدست‌ كردن‌، جذاب‌: Slick

سط‌ح‌ علامت‌: Signal Level

سط‌ح‌ چيزي‌ (مثل‌ جاده‌) را فرش‌ كردن‌، اجرفرش‌ كردن سنگفرش‌ كردن‌: Hard Surface

سط‌ح‌ چيزي‌ را سخت‌ كردن‌: Face Harden

سط‌ح‌، ميزان‌، تراز، هموار، تراز كردن‌: Level

سط‌ر براي‌ چاپ‌ اماده‌ ميكند ماشين‌ حروف‌ ريزي‌ كه‌ سط‌ر سط‌ر حروف‌ را ميريزد وسط‌ر ,: Linotype

سط‌ر به‌ سط‌ر: Line By Line

سط‌ر كارت‌: Card Row

سط‌ر، رديف‌: Row

سط‌ربندي‌، سط‌ر شماري‌: Linage

سط‌ربندي‌، سط‌ر شماري‌: Lineage

سط‌ل‌ اشغال‌ دان‌: Slop Pail

سط‌ل‌ خاكروبه‌، اشغال‌ داني‌، زباله‌ داني‌: Dustbin

سط‌ل‌ زباله‌، اشغال‌دان‌: Ashcan

سط‌ل‌ مخصوص‌ فاضل‌ اب‌، اشغال‌ دان‌: Slop Jar

سط‌ل‌، دلو، بقدر يك‌ سط‌ل‌: Pail

سعادت‌ اميز، فرخنده‌: Beatific

سعادت‌ جاوداني‌ بخشيدن‌، امرزيدن‌، مبارك‌ خواندن‌: Beatify

سعادت‌ جاوداني‌، اموزش‌، عمل‌ تبرك‌ كردن‌: Beatification

سعادت‌ جاوداني‌، بركت‌، (م‌.ل‌.) خوشابحال‌: Beatitude

سعايت‌، تهمت‌ يا افترا، تهمت‌ زدن‌: Slander

سعي‌ كردن‌ براي‌ تفوق‌ يافتن‌ (در مورد زوجه‌ نسبت‌ به‌ , شوهر خود)، كوشش‌ در مداخلات‌ جزئي‌ (در كارهاي‌ شوهر) , كردن‌، عيبجويي‌ كردن‌: Henpeck

سعي‌، كوشش‌ بدون‌ هدف‌ معين‌: Conation

سفارت‌: Ambassadorship

سفارت‌ كبري‌، ايلچي‌ گري‌، سفارت‌ خانه‌: Embassy

سفارت‌ پاپ‌: Nunciature

سفارت‌، نمايندگي‌، ايلچي‌ گري‌، وزارت‌ مختار: Legation

سفارش جريان: Flow Order

سفارش خريد: Purchase Order

سفارش خريد: Purchase Order

سفارش خريد، درخواست خريد، دستور خريد: purchase order

سند حقوقي و رسمي‌ كه خريدار براي فروشنده واجد شرايط تداركات صادر مي‌كند. معمولا هر فردي كه اختيار تداركات به او واگذار شده و نه لزوماً مدير پروژه، دستور خريد سازمان را صادر مي‌كند.

سفارش خريد، درخواست خريد، دستور خريد: Purchase Order

ابزاري براي مرتبط کردن کسب و کار با موارد استاندارد فروش توسط تأمين‌کننده. سند حقوقي و رسمي‌ كه خريدار براي فروشنده واجد شرايط تداركات صادر مي‌كند. معمولا هر فردي كه اختيار تداركات به او واگذار شده و نه لزوماً مدير پروژه، دستور خريد سازمان را صادر مي‌كند.

سفارش فروش: Sales Order

سفارش كار: Work Order

سفارشات كلي: Blanket Order

سفارشي‌ (لباس‌ وغيره‌)، سفارشي‌ تهيه‌ شده‌: Custom Built

سفارشي‌، اختصاصي‌: Custom Built

سفارشي‌، سفارش‌ داده‌ شده‌ (مثل‌ لباس‌): Custom Made

سفارشي‌، قراردادي‌، نامزدي‌، نامزد شده‌: Bespoke

سفارشي‌، قراردادي‌، نامزدي‌، نامزد شده‌: Bespoken

سفارشي‌سازي يكپارچه‌سازي مدل بلوغ توانمندي : CMMI model tailoring

بكارگيري زيرمجموعه‌اي از مدل يكپارچه‌سازي مدل بلوغ توانمندي، به منظور قابل استفاده كردن آن براي كاربردي خاص. هدف از سفارش‌سازي مدل، كمك به سازمان در همسوسازي كاربرد يك مدل با اهداف كسب و كار آن است.

سفارشي‌سازي ارزيابي يكپارچه‌سازي مدل بلوغ توانمندي : CMMI appraisal tailoring

انتخاب از ميان گزينه‌هاي موجود براي استفاده در يك مورد خاص. هدف از سفارشي‌‌سازي ارزيابي، كمك به سازمان در همسوسازي كاربرد روش و اهداف كسب و كار آن است.

سفارشي‌سازي ارزيابي يكپارچه‌سازي مدل بلوغ توانمندي: CMMI Appraisal Tailoring

انتخاب از ميان گزينه‌هاي موجود براي استفاده در يک مورد خاص. هدف از سفارشي‌‌سازي ارزيابي، کمک به سازمان در همسوسازي کاربرد روش و اهداف کسب و کار آن است.

سفارشي‌سازي فرآيند، اصلاح فرآيند: process tailoring

ساختن، تغيير دادن يا اقتباس از توصيف يك فرآيند براي يك خروجي مشخص. براي مثال، يك پروژه، فرآيندهاي تعريف شده استاندارد را متناسب با اهداف، محدوديت‌ها و محيط پروژه سفارشي‌سازي مي‌كند.همچنين مراجعه شود به توصيف فرآيند و فرآيند تعريف شده.

سفارشي‌سازي فرآيند، اصلاح فرآيند: Process Tailoring

اقتباس از توصيف فرآيند متناسب با نيازهاي سازمان. ساختن، تغيير دادن يا اقتباس از توصيف يک فرآيند براي يک خروجي مشخص. براي مثال، يک پروژه، فرآيندهاي تعريف شده استاندارد را متناسب با اهداف، محدوديت‌ها و محيط پروژه سفارشي‌سازي مي‌کند.همچنين مراجعه شود به توصيف فرآيند و فرآيند تعريف شده.

سفارشي‌سازي يكپارچه‌سازي مدل بلوغ توانمندي: CMMI Model Tailoring

بکارگيري زيرمجموعه‌اي از مدل يكپارچه‌سازي مدل بلوغ توانمندي، به منظور قابل استفاده کردن آن براي کاربردي خاص. هدف از سفارش‌سازي مدل، کمک به سازمان در همسوسازي کاربرد يک مدل با اهداف کسب و کار آن است.

سفارشي‌سازي، اصلاح: tailoring

سفارشي‌سازي، اصلاح: Tailoring

تعديل رويكرد يا فرآيند تجربه شده به طوري‌كه پاسخگوي ماهيت، چالش‌ها و ريسك‌هاي پروژه باشد.

سفارش‌ كالا بوسيله‌ پست‌: Mail Order

سفارش‌ كردن‌ به‌، امركردن‌، مقررداشتن‌، بهم‌ متصل‌ كردن‌: Enjoin

سفارش‌ كردن‌ توصيه‌ كردن‌، توصيه‌ شدن‌، معرفي‌ كردن‌: Recommend

سفالينه‌، بدل‌ چيني‌، ظ‌روف‌ گلي‌، كاسه‌ هاي‌ سفالي‌: Crockery

سفالينه‌، گل‌ صورت‌ سازي‌، قرمز مايل‌ به‌ قهوه‌اي‌: Terra Cotta

سفالين‌، سفال‌، ظ‌روف‌ گلي‌، گل‌ سفالي‌: Earthenware

سفالين‌، گلي‌، ظ‌رف‌ سفالي‌، ساخته‌ شده‌ از گل‌: Fictile

سفالي‌، اجري‌، پولك‌ دار: Tegular

سفالگري‌، كوزه‌ گري‌، كوزه‌ گرخانه‌، ظ‌روف‌ سفالين‌: Pottery

سفاهت‌، حماقت‌، جهالت‌، بي‌ خبري‌: Idiotism

سفته‌: Promissory Note

سفته‌ داراي‌ يك‌ امضاء: Single Name Paper

سفته‌ مدت‌ دار، برنامه‌ حركت‌ قط‌ار: Time Bill

سفت‌ افزار: Firmware

سفت‌ سازي‌، استقرار، استحكام‌: Solidification

سفت‌ شدن‌، تنگ‌ ومحكم‌ كردن‌ يا شدن‌: Tauten

سفت‌ شدن‌، سخت‌ شدن‌، محكم‌ كردن‌: Rigidify

سفت‌ شدن‌، مثل‌ پي‌ شدن‌، سفت‌ كردن‌: Toughen

سفت‌ شدگي‌ بافتها، تصلب‌ بافت‌: Sclerosis

سفت‌ شدگي‌، تحجر، جسمانيت‌، ذاتيت‌، سنگال‌: Concretion

سفت‌ شونده‌، سفت‌ كننده‌، كشيدني‌، كشيده‌ شدني‌، وخيم‌ , شونده‌: Tensive

سفت‌ كردن‌، محكم‌ كردن‌، تنگ‌ كردن‌، فشردن‌، بستن‌، كيپ‌ , كردن‌، سفت‌ شدن‌: Tighten

سفت‌ كننده‌: Hardener

سفت‌ كننده‌: Stiffener

سفت‌ كننده‌، تنگ‌ كننده‌، كيپ‌ كننده‌: Tightener

سفت‌ ميشود، صمغ‌ رزيني‌ صمغ‌ و رزيني‌ كه‌ در نتيجه‌تيغ‌ زدن‌ بگياه‌ از ان‌ خارج‌ و ,: Gum Resin

سفت‌ وسخت‌ كردن‌، شق‌ كردن‌، سفت‌ شدن‌: Stiffenj

سفت‌، بتون‌، ساروج‌ شني‌، اسم‌ ذات‌ (.iv &.tv): سفت‌ كردن‌، باشفته‌ اندودن‌ يا ساختن‌، بهم‌ , پيوستن‌، ساروج‌ كردن‌، (.n &.jda): واقعي‌، بهم‌ چسبيده: Concrete

سفت‌، شق‌، سيخ‌، مستقيم‌، چوب‌ شده‌، مغلق‌، سفت‌ كردن‌، شق‌ , كردن‌: Stiff

سفت‌، محكم‌، تنگ‌ (gnat)، كيپ‌، مانع‌ دخول‌ هوا يا اب‌ , يا چيز ديگر، خسيس‌، كساد: Tight

سفت‌، پينه‌ خورده‌، بيحس‌، بي‌ عاط‌فه‌، سنگ‌ دل‌، بي‌ حس‌ , كردن‌، پينه‌ زدن‌، پنبه‌ اي‌: Callous

سفر: Voyage

سفر دريا، سفر، سفر دريا كردن‌: Voyage

سفر دريايي‌، گشت‌ زدن‌: Cruise

سفر رفت‌ و برگشت‌، سفردوسره‌: Round Trip

سفر و سياحتي‌كه‌جوانان‌اشراف‌ زاده‌انگليسي‌ بعنوان‌ , قسمتي‌ ازتعليم‌ وتربيت‌ خود ميكردند: Grand Tour

سفر، كوچ‌ مسافرت‌ باگاري‌، بازحمت‌ حركت‌ كردن‌، باسختي‌ , واهستگي‌ مسافرت‌ كردن‌: Trek

سفر، مسافرت‌، سياحت‌، سفر كردن‌: Journey

سفربخير، خدا حافظ‌، خدا به‌ همراه‌: Bon Voyage

سفرجل‌ هندي‌، سيب‌ دارچيني‌: Sugar Apple

سفرس‌، انگور فرنگي‌، رنگ‌ سياه‌مايل‌ به‌ارغواني‌، بپا يا , مراقب‌ دوشيزه‌: Gooseberry

سفره‌ و ملافه‌هاي‌ خانه‌، دستمال‌ سفره‌ و سفره‌ و غيره‌: Napery

سفره‌، روميزي‌: Tablecloth

سفره‌، لايه‌: Substrate

سفري‌، سياحت‌ اكتشافي‌ در افريقا، سياحت‌ كردن‌: Safari

سفرچين‌، سفر ارا، بليط‌ فروش‌ سرويس‌ مسافري‌، اژانس‌ , مسافرتي‌: Travel Agent

سفسط‌ه‌ گر: Casuist

سفسط‌ه‌ گرانه‌: Casuistic

سفسط‌ه‌، دلفريبي‌، اغوا، تحريف‌، مهارت‌، كمال‌: Sophistication

سفسط‌ه‌، دليل‌ سفسط‌ه‌ اميز، استدلال‌ غلط‌: Fallacy

سفسط‌ه‌، فريب‌ واغوا: Flubdub

سفسط‌ه‌، مغالط‌ه‌: Sophism

سفسط‌ه‌، مغالط‌ه‌، زبان‌ بازي‌، برهان‌ تراشي‌، فريب‌: Sophistry

سفليسي‌: Luetic

سفليس‌ شناس‌، ط‌بيب‌ ويژه‌ گر سفليس‌، ط‌بيب‌ متخصص‌ كوفت‌: Syphilologist

سفيد شدن‌ بوسيله‌ شستن‌ با وسايل‌ شيميايي‌، سفيدكردن ماده‌اي‌ كه‌براي‌ سفيد كردن‌(هرچيزي‌)بكار رود: Bleach

سفيد مايل‌ بخاكستري‌: Tattletale Gray

سفيد مايل‌ به‌ تار، كدر: Canescent

سفيد مايل‌ به‌ خاكستري‌، موسفيد، پير: Hoar

سفيد مويي‌، پوشيدگي‌ از موهاي‌ سفيد وكوتاه‌: Hoariness

سفيد يكدست‌، مثل‌ برف‌ سفيد، اسم‌ خاص‌: Snow White

سفيد چون‌ زنبق‌، خيلي‌ سفيد: Lily White

سفيد، سفيد مايل‌ به‌ خاكستري‌، كهن‌، سالخورده‌: Hoary

سفيد، سفيدي‌، سپيده‌، سفيد شدن‌، سفيد كردن‌: White

سفيد، ورقه‌ پوچ‌ فاصله‌ ياجاي‌ سفيدوخالي‌، جاي‌ ننوشته‌، سفيدي‌، ورقه‌ ,: Blank

سفيداب‌ سرب‌، اسفداج‌: Ceruse

سفيدكردن‌، سفيدشدن‌: Whiten

سفيده‌ تخم‌ مرغ‌ وشكر كه‌ روي‌ شيريني‌ وكيك‌ ميگذارند نوعي‌ كيك‌ ميوه‌ دار: Meringue

سفيده‌ ياخته‌، جرم‌ زنده‌، ماده‌ اصلي‌ جسم‌ سلولي‌: Protoplasm

سفيده‌ء تخم‌ مرغ‌، (گ‌.ش‌.) مواد ذخيره‌ء اط‌راف‌ بافت‌ , گياهي‌، البومين‌: Albumen

سفيدي‌ دارد نوعي‌ گوساله‌ گوشت‌ قرمز از نژاد انگليسي‌ كه‌ صورت‌ ,: Hereford

سفيدي‌ چشم‌، چشم‌ خيره‌ و سفيد، سگ‌ چشم‌ سفيد: Watcheye

سفيدي‌، بياض‌: Whithness

سفيدگر، شييي‌ يا كسيكه‌چيزي‌ راسفيد ميكند: Whitener

سفير زن‌، همسر سفير: Ambassadress

سفير مقيمي‌ كه‌ زيردست‌ سفير تام‌ الاختياراست‌: Minister Resident

سفير پاپ‌، ايلچي‌ پاپ‌، پيك‌، رسول‌: Nuncio

سفير، ايلچي‌، پيك‌، مامور رسمي‌ يك‌ دولت‌: Ambassador

سفينه‌ء هوايي‌، بالون‌: Airship

سقراط‌: Socrates

سقراط‌ي‌، پيرو حكمت‌ سقراط‌: Socratic

سقط‌ جنين‌: Aborsement

سقط‌ جنين‌: Abortment

سقط‌ جنين‌، بچه‌اندازي‌، سقط‌ نوزاد نارس‌ يا رشد نكرده عدم‌ تكامل‌: Abortion

سقط‌ جنين‌، كشتن‌ جنين‌: Feticide

سقف ، سهميه: Quota

سقف بودجه: Budget Ceiling

سقف مالياتي: Tax Limit

سقف مخروطي: Cone Roof Area

سقف واردات- سهميه واردات: Import Quota

سقف‌ دار: Roofed

سقف‌ ساز: Roofer

سقف‌، پوشش‌ يا اندود داخلي‌ سقف‌، حد پرواز: Ceiling

سقوط‌ (هواپيما وغيره‌)، درهم‌ شكستگي‌، خردشدن‌، متلاشي‌ , شدن‌: Crack Up

سقوط‌ كردن‌ هواپيما: Crash Land

سقوط‌ وزوال‌ تدريجي‌ مرض‌ (مانند تب‌)، فروكش‌، زوال‌ , وفساد سلول‌ وغيره‌، تحليل‌، كافتن‌: Lysis

سقوط‌، زوال‌، اضمحلال‌، گيجي‌ وبيهوشي‌، سقوط‌ كردن‌: Tailspin

سق‌، سقف‌ دهان‌، كام‌، ذائقه‌، ط‌عم‌، چشيدن‌: Palate

سكان‌ گير، راننده‌، رل‌ دار، مدير: Helmsman

سكايي‌، سيت‌، زبان‌ سكايي‌: Scythian

سكته‌ داشتن‌ عمل‌ لنگيدن‌، شليدن‌، لنگ‌، شل‌، لنگي‌، شليدن‌، لنگيدن: Limp

سكته‌ قلبي‌، نارسايي‌ قلب‌: Heart Failure

سكته‌، سكته‌ء ناقص‌: Apoplexy

سكته‌، ضرب‌، ضربان‌، تپش‌، حمله‌ناگهاني‌ بيهوشي‌: Ictus

سكني‌، اقامت‌، اشغال‌، تصرف‌، حق‌ سكني‌: Inhabitancy

سكني‌، ايستادگي‌، دوام‌، ثبات‌ قدم‌، رفتار برط‌بق‌ توافق‌: Abidance

سكه‌ دو پنسي‌، كتاب‌ اول‌ ابتدايي‌ بچه‌ ها: Twopenny

سكه‌ زر ده‌ شيلينكي‌ انگليس‌: Half Sovereign

سكه‌ زر قديمي‌ در ايتاليا وعثماني‌، پولك‌: Sequin

سكه‌ سه‌ پني‌: Threepence

سكه‌ ط‌لا (در المان‌ و هلند): Gulden

سكه‌ مسي‌ اسپانيايي‌: Maravedi

سكه‌ نقره‌ چهار پنسي‌، ذره‌، خرده‌، بلغور جو يا گندم‌ , يا جو پوست‌ كنده‌: Groat

سكه‌(بخصوص‌ سكه‌ ط‌لاونقره‌)، پول‌، وابسته‌ بسكه‌: Specie

سكه‌، سكه‌ زدن‌، اختراع‌ وابداع‌ كردن‌: Coin

سكه‌نيم‌ شيلينگي‌، شش‌ پنسي‌: Sixpence

سكوب‌ بندي‌، چوب‌ بست‌ سازي‌، داربست‌: Scaffolding

سكونت‌ اقوام‌ لاپ‌ ميباشد لاپلند، ناحيه‌ شمال‌ سوئد ونروژ وفنلاند وشوروي‌ كه‌ محل‌ ,: Lapland

سكونت‌ در ارتفاعات‌ زياد، اعتقاد به‌تفوق‌ مط‌لق‌ پاپ‌: Ultramontanism

سكونت‌، اسكان‌، سكني‌، مستعمره‌، مسكن‌، منزل‌: Habitation

سكونت‌، سكني‌، زندگي‌، جمعيت‌، سكنه‌: Habitance

سكونت‌، سكني‌، زندگي‌، جمعيت‌، سكنه‌: Habitancy

سكون‌ شناسي‌: Statics

سكوي حفاري: base

سكوي حفاري با ضربه گير بادي: air cushion drilling platform

سكوي حمال: bearing plate

سكوي مشعل مفصل دار: articulated flare platform

سكوي گردان: articulated platform; oscillating platform; compliant platfo

سكوي‌ پرتاب‌ موشك‌: Launching Pad

سك‌ زدن‌ خراش‌ كوچك‌، خار، خارتيغ‌، خارنوك‌ تيز، تيركشيدن‌، نيش: Prickle

سك‌، سك‌ زدن‌ سيخك‌، سيخ‌، خار، مهميز، انگيزه‌، تحريك‌ كردن‌، ازردن: Goad

سلاح‌، تسليحات‌، جنگ‌ افزار: Armament

سلامت و ايمني: Health and safety

سلام‌ دهنده‌ ياكننده‌: Saluter

سلام‌، احترام‌ نظ‌امي‌، سرلام‌ كردن‌، سلام‌ دادن‌، تهنيت‌ , گفتن‌، درود: Salute

سلام‌، درود، تهنيت‌، تعارف‌، سلام‌ اول‌ نامه‌: Salutation

سلام‌، سلام‌ كردن‌: Salaam

سلام‌، ياالله‌: All Hail

سلب‌ صلاحيت‌ كردن‌از، شايسته‌ندانستن‌، مردود , كردن‌(درامتحان‌ وغيره‌): Disqualify

سلب‌ صلاحيت‌، عدم‌ صلاحيت‌، فاقد صلاحيت‌ قضايي‌: Disqualification

سلب‌ كردن‌، گرفتن‌، محروم‌ كردن‌، عاري‌ كردن‌: Devest

سلب‌ مالكيت‌: Expropriation

سلب‌ مالكيت‌ كردن‌ از، از تملك‌ در اوردن‌: Expropriate

سلتي‌، مربوط‌ بسلت‌: Goidelic

سلتي‌، وابسته‌ به‌ نژاد سلت‌ (stlec)، زبان‌ سلتي‌: Celtic

سلحشور همراهي‌ كردن‌، عنواني‌ مثل‌ اقا، ملاك‌ عمده‌، ارباب: Squire

سلحشور، دلاور، قهرمان‌، شواليه‌، نجيب‌ زاده‌، بمقام‌ , سلحشوري‌ ودلاوري‌ ترفيع‌ دادن‌: Knight

سلحشوري‌ سيار، جمعيت‌ سلحشوران‌، مقام‌ سلحشوري‌: Knight Errantry

سلحشوري‌، دليري‌، جوانمردي‌، فتوت‌، تعارف‌: Chivalry

سلسله مراتب: Hierarchy

سلسله مراتب: hierarchy

رتبه‌بندي يا مرتب‌كردن اقلام در سطوح مختلف كه در آن‌ها هر قلم تنها يك سرگروه و تعدادي زير گروه دارد.

سلسله مراتب: Hierarchy

رتبه‌بندي يا مرتب‌کردن اقلام در سطوح مختلف که در آن‌ها هر قلم تنها يک سرگروه و تعدادي زير گروه دارد.

سلسله مراتب تجزيه: decomposition hierarchy

مراجعه شود به سلسله مراتب تجزيه سامانه.

سلسله مراتب تجزيه: Decomposition Hierarchy

مراجعه شود به سلسله مراتب تجزيه سامانه.

سلسله مراتب تجزيه سامانه: system decomposition hierarchy

مجموعه‌اي از اصطلاحات كه تركيب‌بندي يك سامانه را تعريف مي‌كنند. تعداد سطوح به پيچيدگي سامانه بستگي دارد. ممكن است نياز باشد كه فهرست اصطلاحات انتخاب شده براي سامانه‌هاي بسيار پيچيده تكرار شود، از جمله بخش سطح 1 و بخش سطح 2. اصطلاحات معمول و شماره سطح مربوط

سلسله مراتب تجزيه سامانه: System Decomposition Hierarchy

مجموعه‌اي از اصطلاحات كه تركيب‌بندي يك سامانه را تعريف مي‌كنند. تعداد سطوح به پيچيدگي سامانه بستگي دارد. ممكن است نياز باشد كه فهرست اصطلاحات انتخاب شده براي سامانه‌هاي بسيار پيچيده تكرار شود، از جمله بخش سطح 1 و بخش سطح 2. اصطلاحات معمول و شماره سطح مربوط به آن از بالاترين تا پايين‌ترين درجه شامل اين موارد هستند: سامانه – بخش – عنصر - زير‌سامانه - نهاد - زير‌مونتاژ - جزء -مي‌توان عنصر پيكره‌بندي را به هر سطحي از سلسله مراتب تجزيه سامانه تخصيص داد. اين اصطلاح را سلسله شكست، سلسله سامانه، ساختار سلسله ‌مراتبي سامانه و ساختار سامانه نيز مي‌نامند.

سلسله مراتب سامانه: system hierarchy

مراجعه شود به سلسله مراتب تجزيه سامانه.

سلسله مراتب سامانه: System Hierarchy

مراجعه شود به سلسله مراتب تجزيه سامانه.

سلسله مراتبي: Hierarchical

سلسله‌ مراتب‌ كنترل‌: Control Hierarchy

سلسله‌ مراتب‌ گروه‌ فرشتگان‌ نه‌ گانه‌، سلسله‌ سران‌ روحاني‌ وشيوخ: Hierarchy

سلسله‌، دودمان‌، خاندان‌ پادشاهان‌، ال‌: Dynasty

سلسله‌، پيوند: Nexus

سلسه‌ مراتب‌ داده‌ ها: Data Hierarchy

سلط‌انه‌، زن‌ يا مادر يا دختر سلط‌ان‌: Sultana

سلط‌انه‌، زن‌ يا مادر يا دختر سلط‌ان‌: Sultaness

سلط‌ان‌: Sultan

سلط‌ان‌ ساز، كسي‌ كه‌ درانتخاب‌ پادشاه‌ يا رئيس‌ موثر است‌,: Kingmaker

سلط‌ان‌، پادشاه‌، ملكه‌، شهريار: Monarch

سلط‌نتي‌: Regnal

سلط‌نتي‌، شاهانه‌، ملوكانه‌، همايوني‌، شاهوار، خسروانه‌: Royal

سلط‌نت‌، حكومت‌، ملك‌ (klom)، قلمرو: Dominion

سلط‌نت‌، قلمرو سلط‌ان‌: Sultanate

سلط‌ه‌ جويي‌ كردن‌، تحكم‌ كردن‌، مستبدانه‌ حكومت‌ كردن‌: Domineer

سلط‌ه‌، تسلط‌، غلبه‌، استيلا، تفوق‌، تحكم‌، چيرگي‌: Domination

سلماني‌: Friseur

سلماني‌ كردن‌، سلماني‌ شدن‌، سلماني‌: Barber

سلول واحد: unit cell

سلول واحد مكعبي ساده: simple cubic unit cell

سلول واحد مكعبي پر: body - Centered cubic unit cell

سلولي‌ كه‌ تبديل‌ بذره‌ سفيد يا بيرنگ‌ بلغم‌ ياخلط‌ , ميگردد، سلول‌ نرسيده‌ لنفي‌: Lymphoblast

سلولي‌ كه‌ تقسيم‌ شده‌ و از ان‌ سلول‌ جنسي‌ بوجود ميايد: Gametocyte

سلول‌ اوليه‌ جنس‌ نر سلول‌ بيضه‌، سلول‌ موجد تخم‌: Spermatogonium

سلول‌ تغيير يافته‌ و منشعب‌ جنسي‌ قابل‌ لقاح‌: Gametophore

سلول‌ توليد كننده‌، سلول‌ جنسي‌: Gonocyte

سلول‌ جنسي‌ بالغ‌ قابل‌ تكثير، انگل‌ مالاريا: Gamete

سلول‌ جنسي‌، سلول‌ يا عضو سازنده‌ سلول‌ جنسي‌: Gametangium

سلول‌ خواري‌، بيگانه‌ خواري‌: Phagocytosis

سلول‌ دوكي‌ شكل‌ بافت‌ همبندي‌، فيبروسيت‌: Fibrocyte

سلول‌ كوچك‌، حجره‌كوچك‌: Cellule

سلول‌ لنف‌: Lymph Cell

سلول‌ مولد تخمچه‌: Progamete

سلول‌ ميكروب‌ خوار كوچك‌، خرد خوار: Microphagus

سلول‌ نط‌فه‌، سلول‌ تخم‌: Germ Cell

سلول‌ هاي‌ عاج‌ ساز، سلول‌ دنداني‌: Odontoblast

سليس‌ نگاري‌، فن‌ نگارش‌، سبك‌ شناسي‌: Stylistics

سليط‌ه‌، زن‌ شرير و بدكار، ايزابل‌: Jezebel

سليمان‌، صلح‌ دوست‌: Solomon

سماجت‌ كردن‌، پافشاري‌ كردن‌، اصرار كردن‌، ايستادگي‌: Persist

سماجت‌ ورزيدن‌، مسكن‌ كردن‌، والميدن‌ محل‌ اويختن‌ چيزي‌ (مثل‌ رجه‌)، ميعادگاه‌، اويختن: Hang Out

سماويت‌، اسماني‌، روحاني‌، الوهيت‌، علوي‌: Heavenliness

سمت‌ راست‌، راست‌ ترين‌: Rightmost

سمت‌ چپ‌: Left Hand Side

سمت‌ چپ‌ ترين‌: Leftmost

سمت‌ چپ‌ كشي‌، سمت‌ چپ‌: Larboard

سمت‌، منصب‌، قراردادن‌ ياگرفتن‌ موقعيت‌، وضع‌، وضعيت‌، موضع‌، نهش‌، شغل‌، مقام‌ يافتن: Position

سمج‌، خودسر، سرسخت‌، لجوج‌، خيره‌سر، كله‌شق‌: Stubborn

سمج‌، مبرم‌، عاجز كننده‌، سماجت‌اميز، مزاحم‌: Importunate

سمعك‌، بلندگوي‌ گوشي‌، گوشي‌ تلفن‌: Earphone

سمعي‌، شنيداري‌: Audio

سمعي‌، وابسته‌ بشنوايي‌، گوشي‌: Otic

سمع‌ كردن‌ ضبط‌ و كنترل‌ سري‌ مكالمات‌، (با دستگاه‌ضبط‌ صوت‌)استراق‌ ,: Wiretap

سمغ‌ غربي‌: Gum Arabic

سمفوني‌، قط‌عه‌ ط‌ولاني‌ موسيقي‌، هم‌ نوا، هم‌ نوايي‌: Symphony

سمنت‌ كاري‌: Cementation

سمنت‌، سيمان‌، سمنت‌ كردن‌، چسباندن‌، پيوستن‌: Cement

سمينار، جلسه‌ بحث‌ وتحقيق‌ در اط‌راف‌ موضوعي‌: Seminar

سمینار اینترنتی : Webinar

  يک سمينار وب‌محور که به‌منظور آموزش، ارائه يا برگزاري جلسات انجام ميپذيرد. سمينارهاي اينترنتي معمولاً کنفرانس‌هاي از راه دور را با ارائه‌هاي پاورپوينتي ترکيب ميکنند.

سم‌ دست‌ چهارپايان‌: Forehoof

سم‌، شكاف‌ سم‌، شيط‌ان‌: Cloot

سم‌، كفشك‌، حيوان‌ سم‌ دار، باسم‌ زدن‌، لگد زدن‌، پاي‌ , كوبيدن‌، رقصيدن‌، بشكل‌ سم‌: Hoof

سناريو: scenario

ترتيب رخدادها در يك واقعه فرضي. سناريو معمولاً در ايجاد آزمون‌هايي مورد استفاده قرار مي‌گيرد كه آزمون و قضاوت عملكرد سامانه بر اساس آن‌ها انجام مي‌گيرد.

سناريو: Scenario

ترتيب رخدادها در يك واقعه فرضي. سناريو معمولاً در ايجاد آزمون‌هايي مورد استفاده قرار مي‌گيرد كه آزمون و قضاوت عملكرد سامانه بر اساس آن‌ها انجام مي‌گيرد.توالي فرضي رويدادها در آينده.توصيف موارد مورد استفاده يا زيرمجموعه‌اي از موارد مورد استفاده.

سناريوي بدترين حالت: worst case scenario

شرايطي با بيشترين چالش‌ها براي انجام يك راه‌حل.

سناريوي بدترين حالت: Worst Case Scenario

شرايطي با بيشترين چالش‌ها براي انجام يك راه‌حل.

سناريوي عملياتي: operational scenario

توضيح يك يا چند دنباله از رفتارهاي مورد انتظار سامانه با ذي‌نفعان آن.

سناريوي عملياتي: Operational Scenario

توضيح يک يا چند دنباله از رفتارهاي مورد انتظار سامانه با ذي‌نفعان آن.

سنبله‌ گندم‌، (ج‌.ش‌.) چكچكي‌: Wheatear

سنبل‌ كردن‌، كورمالي‌، اشتباه‌ كردن‌، من‌ من‌ كردن‌، (درفوتبال‌)توپ‌ را از دست‌ دادن كوركورانه‌ جلورفتن‌، اشتباه‌ كردن‌، لكنت‌ زبان‌ پيدا ,: Fumble

سنبه‌ زدن‌، باذژكوب‌ خراب‌ كردن‌، برج‌ حمل‌ قوچ‌، گوسفند نر، دژكوب‌، پيستون‌ منگنه‌ ابي‌، تلمبه كلوخ‌ كوب‌، كوبيدن‌، فرو بردن‌، بنقط‌ه‌ مقصود رسانيدن: Ram

سنبه‌ قالب‌، حقه‌، شوخي‌ فريب‌ اميز، ميخ‌ سرپهن‌ زدن‌، گل‌ , ميخ‌ زدن‌، باسنبه‌ يا ميله‌بريدن‌، با دندانه‌ ماشين‌ , وغيره‌ بريدن‌: Hob

سنبه‌، ميله‌ متحرك‌، پيستون‌: Piston

سنبه‌، ميل‌، سنبه‌ تفنگ‌ يا توپ‌، سيخ‌، خم‌شدني‌: Ramrod

سنتز فريدل- كرافت: Friedel- Grafts synthesis

سنتي: Traditional

سنتي‌ كردن‌، بصورت‌ حديث‌ در اوردن‌، بصورت‌ سنت‌ دراوردن‌: Traditionalize

سنت‌ گرايي‌، سنت‌ پرستي‌، اعتقاد برسوم‌ باستاني‌: Traditionalism

سنجاب‌ مانند، مثل‌ دم‌ سنجاب‌: Sciuroid

سنجاق‌ زن‌، سنجاق‌ كار: Pinner

سنجاق‌ سينه‌: Scatter Pin

سنجاق‌ كراوات‌: Stickpin

سنجاق‌ كراوات‌، برش‌، سيخ‌، شكل‌ سيخ‌، بشكل‌ مته‌، سوراخ‌ , كشيدن‌، تخلف‌ كردن‌ از كن‌، سوراخ‌ كردن‌، نوشابه‌ دراوردن‌ (از چليك‌)، براي‌ , نخستين‌ بار بازكردن‌، بازكردن‌ يامط‌رح‌ نمودن‌، بسيخ‌ ,: Broach

سنجاق‌ كراوات‌، سنجاق‌ مدال‌ وزينت‌ الات‌ زنانه‌: Tiepin

سنجاق‌ مو، گيره‌ مو، (درجاده‌) پيچ‌ تند: Hairpin

سنجاق‌، پايه‌ سنجاقي‌: Pin

سنجش: Measurement

سنجش: assessment

تعيين ارزش دارايي، شرايط يا موقعيت بر اساس واحد پول. سنجش اغلب مواقع براي برخي انواع خسارات يا تعيين مبلغ بيمه، ماليات و غيره بكار مي‌رود.

سنجش: Assessment

نتيجه‌ سنجيدن يک وضعيت. يافته‌ها.تعيين ارزش دارايي، شرايط يا موقعيت بر اساس واحد پول. سنجش اغلب مواقع براي برخي انواع خسارات يا تعيين مبلغ بيمه، ماليات و غيره بكار مي‌رود.

سنجش نیازهای عملکرد : Performance Needs Assessment (PNA)

  روشي است که براي تعيينِ مطابقتِ نسبيِ يک فرد يا سيستم با معيارهاي از پيش‌تعريف‌شده، به‌کار گرفته ميشود. سنجش نيازهاي عملکرد چهار مرحله دارد که عبارتند از: (1) عملکرد مطلوب را تعريف نماييد. در واقع اين سؤال‌ها بايد پرسيده شود: «انتظار ميرود کارگر يا سيستم کدام کارها را انجام دهد؟»؛ «کارگر يا سيستم قرار است با چه کيفيتي کارهاي مورد نظر را انجام دهد؟»؛ «اين کارها تحت چه شرايطي و هرچند وقت يکبار انجام ميشوند؟» (2) عملکرد واقعي را توصيف کنيد. تفاوت بين عملکرد مطلوب يا پيش‌بينيشده با عملکرد واقعي، شکافِ عملکرد ناميده ميشود. (3) تحليل علّت ريشه‌‌اي را طراحي و هدايت کنيد تا مشخص شود که چرا شکافِ عملکرد وجود دارد. اطلاعات را از افراد يا سيستم‌ها کسب نماييد. (4) اقدامات مناسبي که ميتوان به‌منظور بهبود عملکرد انجام داد را تعيين نماييد. اگر علّتِ شکافِ عملکرد، دانش ناکافي يا سرعت پايين سيستم باشد، افزايش سطح آموزش يا ارتقاء سيستم به يک پردازش‌گر سريع‌تر، اقدامات مناسبي خواهد بود.

سنجش و تحليل: Assessment and Analysis

سنجش – محك: Assay

سنجش‌ ارزش‌ برحسب‌ معيار جديدي‌، نوسنجيدن‌: Transvaluation

سنجش‌ ارزش‌ برحسي‌ معيار نويني‌، نوسنجي‌: Transversal

سنجش‌ برحسب‌ ميل‌ (چند ميل‌ در ساعت‌ يا در روز): Milage

سنجش‌ برحسب‌ ميل‌ (چند ميل‌ در ساعت‌ يا در روز): Mileage

سنجش‌ فشار هوا: Barometry

سنجش‌ ميدان‌ ديد: Perimetry

سنجش‌ ناپذير، گنگ‌، متناقض‌: Incommensurable

سنجش‌، ازمايش‌، امتحان‌، عيارگري‌، ط‌عم‌ و مزه‌ چشي كوشش‌ كردن‌، چشيدن‌، بازجويي‌ كردن‌، تحقيق‌ كردن‌ مزمزه‌، كوشش‌، سعي‌، سنجيدن‌، عيار گرفتن‌، محك‌ زدن: Assay

سنجش‌، بررسي‌، انديشه‌، تامل‌، فرصت‌، شور: Deliberation

سنجه اثربخشي، ‌اندازه‌گيري اثربخشي: measure of effectiveness

مقايسه كمي نتايج بدست آمده بر طبق شرايط و تصميمات خارجي؛ براي مثال سنجش سود، كيفيت و رضايت مشتريان.

سنجه اثربخشي، ‌اندازه‌گيري اثربخشي: Measure Of Effectiveness

مقايسه کمي نتايج بدست آمده بر طبق شرايط و تصميمات خارجي؛ براي مثال سنجش سود، کيفيت و رضايت مشتريان.

سنجه عملكرد، اندازه‌گيري عملكرد: measure of performance

نتيجه مطلوب براي مجموعه‌اي معين از شرايط. همچنين مراجعه شود به نشان شايستگي.

سنجه عملكرد، اندازه‌گيري عملكرد: Measure Of Performance

نتيجه مطلوب براي مجموعه‌اي معين از شرايط. همچنين مراجعه شود به نشان شايستگي.

سنجه‌هاي پروژه: project metrics

سنجه‌هايي براي نشان دادن پيشرفت يا دستاوردهاي پروژه.

سنجه‌هاي پروژه: Project Metrics

سنجه‌هايي براي نشان دادن پيشرفت يا دستاوردهاي پروژه.

سنجه‌هاي پيچيدگي نرم‌افزار: software complexity metrics

سنجه‌هاي پيچيدگي نرم‌افزار، از جمله تعداد نهاده‌ها، نقاط كاركرد، شاخه‌ها، گره‌ها يا كدها كه به صورت كمي نشان داده مي‌شود.

سنجه‌هاي پيچيدگي نرم‌افزار: Software Complexity Metrics

سنجه‌هاي پيچيدگي نرم‌افزار، از جمله تعداد نهاده‌ها، نقاط كاركرد، شاخه‌ها، گره‌ها يا كدها كه به صورت كمي نشان داده مي‌شود.

سنجيدن‌، انديشه‌ كردن‌، تعمق‌ كردن‌، تفكر كردن‌، سنجش‌: Ponder

سنخي‌، نوبتي‌، نوبه‌اي‌، برجسته‌، شاخص‌، معروف‌: Tyupical

سنخ‌ بندي‌، ط‌بقه‌ بندي‌، علامت‌ سازي‌، تعيين‌ نمونه‌: Typification

سنخ‌ شناسي‌، گونه‌ شناسي‌، نوع‌ شناسي‌، نشانه‌ شناسي‌: Typology

سنخ‌، نوع‌، قسم‌، رقم‌، گونه‌، الگو، قبيل‌، حروف‌ چاپي كليشه‌، باسمه‌، ماشين‌تحرير، ط‌بقه‌ بندي‌ كردن‌، با , ماشين‌ تحرير نوشتن‌، نوع‌ خون‌، نوع‌ خون‌ را معلوم‌ كردن‌: Type

سند: document

نوعي دستاورد پروژه يا هر نوع اطلاعات نوشتاري يا تصويري كه دستاوردهاي پروژه را توصيف مي‌كند. اين اصطلاح با نام مستندسازي نيز شناخته مي‌شود.

سند: Document

سند: Document

نوعي دستاورد پروژه يا هر نوع اطلاعات نوشتاري يا تصويري که دستاوردهاي پروژه را توصيف مي‌کند. اين اصطلاح با نام مستندسازي نيز شناخته مي‌شود.

سند (دفتر ) هزينه: Voucher

سند آموخته‌ها: lessons learned document

مستند‌سازي درس‌هاي مثبت و منفي آموخته شده به همراه پيشنهاداتي براي بهبود بُعدهاي مشابه پروژه.

سند آموخته‌ها: Lessons Learned Document

مستند‌سازي درس‌هاي مثبت و منفي آموخته شده به همراه پيشنهاداتي براي بهبود بُعدهاي مشابه پروژه.

سند الزامات : Requirements Document

  يک سند رسميِ برنامه‌ريزي است که به‌وسيلهي سرمايه‌گذار و مدير پروژه تأييد شده است، چهارچوب پروژه را تدوين کرده و وظايف و انتظارات را به‌طور واضح طرح‌ريزي نموده است.

سند الزامات سامانه: system requirements document

سندي كه بيان مي‌كند سامانه بايد چه كاري انجام دهد تا تمام يا يك جزء از الزامات كاربر و محدوديت‌هاي ذي‌نفع را برآورده كند و الزامات كاربر قابل ردگيري باشد. اين سند مبناي توسعه مفهوم سامانه و مشخصات سامانه مرتبط است.

سند الزامات سامانه: System Requirements Document

سندي كه بيان مي‌كند سامانه بايد چه كاري انجام دهد تا تمام يا يك جزء از الزامات كاربر و محدوديت‌هاي ذي‌نفع را برآورده كند و الزامات كاربر قابل ردگيري باشد. اين سند مبناي توسعه مفهوم سامانه و مشخصات سامانه مرتبط است.

سند الزامات عملياتي: operational requirements document

سندي كه انتظارات كاربران را معمولاً با استفاده از اصطلاحات كاربران و از ديد آن‌ها تعريف مي‌كند. همچنين مراجعه شود به بيانيه الزامات كاربر و مفهوم عمليات كاربر.

سند الزامات عملياتي: Operational Requirements Document

سندي که انتظارات کاربران را معمولاً با استفاده از اصطلاحات کاربران و از ديد آن‌ها تعريف مي‌کند. همچنين مراجعه شود به بيانيه الزامات كاربر و مفهوم عمليات كاربر.

سند الزامات كيفي كالا، مشخصه‌ها: specification

سندي مبتني بر مفهوم كه عملكرد فني و ديگر الزامات فني، از جمله وجوه مشترك و روش‌هاي تأييد را تعريف مي‌كند. تمام معيارها بايد دست‌يافتني و قابل تأييد باشند.

سند الزامات کيفي کالا، مشخصه‌ها: Specification

سندي مبتني بر مفهوم كه عملكرد فني و ديگر الزامات فني، از جمله وجوه مشترك و روش‌هاي تأييد را تعريف مي‌كند. تمام معيارها بايد دست‌يافتني و قابل تأييد باشند. تعريف الزامات فني كالاي تداركاتي، حاوي معيارهايي براي بررسي انطباق كالا با مشخصات. معمولاً سه نوع متداول آن عبارتند از: الزامات طراحي، الزامات كاركردي و الزامات عملکردي. سندي به طور دقيق و واضح الزامات فني و اصلي اقلام، مواد، يا خدمات و رويه‌هايي كه برآورده‌شدن آنها از الزامات پيمان است را در بر دارد. مشخصات اقلام و مواد ممكن است شامل نگهداري و محافظت، بسته‌بندي (در دو جنبه فني و تبليغاتي) و حتي الزامات نام‌گذاري نيز باشد. سندي كه الزاماتي كه محصول يا خدمات بايد با آن تطابق داشته باشند را تعيين مي‌كند.

سند انتقال: Transfer Deed

سند بدهكاري: IOU

سند ترخيص پيش از موعد مواد: advanced material release (AMR)

سندي كه براي شروع خريد مواد ضروري از نقطه نظر زماني يا ،اقلام با زمان تحويل طولاني؛ قبل از پايان طراحي و يا شروع پروژه در سازمان‌ها مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

سند ترخيص پيش از موعد مواد: Advanced Material Release (AMR)

اجازه‌ خريد مواد اوليه با زمان انتظار طولاني، پيش از تاييد طراحي.سندي كه براي شروع خريد مواد ضروري از نقطه نظر زماني يا ،اقلام با زمان تحويل طولاني؛ قبل از پايان طراحي و يا شروع پروژه در سازمان‌ها مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

سند تعريف مفهوم : concept definition document

سندي كه مفهوم انتخاب شده براي توسعه و نتايج رسيدگي به مفاهيم سامانه جايگزين را توصيف مي‌كند. اين سند براي دسترسي به مفهوم سند عمليات، مشخصات سامانه و بيانيه كار مورد استفاده قرار مي‌گيرد و با نام سند مفهوم سامانه نيز شناخته مي‌شود.

سند تعريف مفهوم: Concept Definition Document

سندي که مفهوم انتخاب شده براي توسعه و نتايج رسيدگي به مفاهيم سامانه جايگزين را توصيف مي‌کند. اين سند براي دسترسي به مفهوم سند عمليات، مشخصات سامانه و بيانيه کار مورد استفاده قرار مي‌گيرد و با نام سند مفهوم سامانه نيز شناخته مي‌شود.

سند توجیه کسب‌وکار : Business Case

  توجيه اين‌که چرا پروژه ضروري است و دستاوردهاي آن چه چيزهايي هستند. سند توجيه کسب‌وکار، بايد اقلام کليدي نظير اهداف کلان و مشخص پروژه را به‌طور خلاصه دربر گيرد و مسائلي همچون بازگشت سرمايه‌گذاري، ريسک‌هاي پروژه و جايگزين‌ها را مورد بحث قرار دهد. مسؤوليت توسعهي سند توجيه کسب‌وکار برعهدة سرمايه‌گذار پروژه و تيم پروژه است.

سند توصيف مفهوم طرح: design concept description document

شناسايي و توصيف اجزاء و معماري سامانه، پيكره‌بندي اقلام سخت‌افزاري، عنصر پيكره‌بندي نرم‌افزار رايانه و عمليات.

سند توصيف مفهوم طرح: Design Concept Description Document

شناسايي و توصيف اجزاء و معماري سامانه، پيکره‌بندي اقلام سخت‌افزاري، عنصر پيکره‌بندي نرم‌افزار رايانه و عمليات.

سند توصيف ويرايش: version description document

شناسايي و توصيف يك ويرايش از پيكره‌بندي نرم‌افزار. فروشنده از اين سند استفاده مي‌كند تا پيكره‌بندي نرم‌افزار رايانه را در اختيار خريدار قرار دهد و خريدار از آن استفاده مي‌كند تا ويرايش‌هاي نرم‌افزار را كه در محيط عملياتي عرضه شده‌اند، كنترل كند.

سند توصيف ويرايش: Version Description Document

شناسايي و توصيف يك ويرايش از پيكره‌بندي نرم‌افزار. فروشنده از اين سند استفاده مي‌كند تا پيكره‌بندي نرم‌افزار رايانه را در اختيار خريدار قرار دهد و خريدار از آن استفاده مي‌كند تا ويرايش‌هاي نرم‌افزار را كه در محيط عملياتي عرضه شده‌اند، كنترل كند.

سند خوان‌: Document Reader

سند طراحي سامانه/ بخش: system/segment design document

توصيفي از طراحي سامانه يا بخش كه شامل اقلام پيكره‌بندي سخت‌افزار، عناصر پيكره‌بندي نرم‌افزار رايانه و عمليات دستي مي‌شود.

سند طراحي سامانه/ بخش: System/Segment Design Document

توصيفي از طراحي سامانه يا بخش كه شامل اقلام پيكره‌بندي سخت‌افزار، عناصر پيكره‌بندي نرم‌افزار رايانه و عمليات دستي مي‌شود.

سند طراحي نرم‌افزار: software design document

نخستين محصول فعاليت طراحي مفصل نرم‌افزار كه عناصر پيكره‌بندي نرم‌افزار رايانه را بر اساس الزامات، مفاهيم، كاركردها و رابط‌ها توصيف مي‌كند. همچنين مراجعه شود به طرح براي مستندسازي.

سند طراحي نرم‌افزار: Software Design Document

نخستين محصول فعاليت طراحي مفصل نرم‌افزار كه عناصر پيكره‌بندي نرم‌افزار رايانه را بر اساس الزامات، مفاهيم، كاركردها و رابط‌ها توصيف مي‌كند. همچنين مراجعه شود به طرح براي مستندسازي.

سند طرح رابط: interface design document

در برخي محيط‌هاي نرم‌افزاري، وجه اشتراك با توجه به مشخصات الزامات رابط تعريف مي‌شود. سند طرح رابط، طرحي مفصل در پاسخ به مشخصات الزامات رابط است. به طور معمول دو سند طرح رابط موجود است كه طرح مفصلي از هر دو جنبه رابط را تشكيل مي‌دهند. در محيط‌هاي ديگر الزام

سند طرح رابط: Interface Design Document

در برخي محيط‌هاي نرم‌افزاري، وجه اشتراک با توجه به مشخصات الزامات رابط تعريف مي‌شود. سند طرح رابط، طرحي مفصل در پاسخ به مشخصات الزامات رابط است. به طور معمول دو سند طرح رابط موجود است كه طرح مفصلي از هر دو جنبه رابط را تشکيل مي‌دهند. در محيط‌هاي ديگر الزامات رابط و سند طرح رابط اطلاعات مشابهي را فراهم مي‌کنند.

سند عندالمط‌البه‌، گواهي‌ كردن‌، تضمين‌كردن‌، گواهي‌، حكم‌,: Warrant

سند كنترل رابط: interface control document

مراجعه شود به مشخصات رابط.

سند كنترل رابط: Interface Control Document

مراجعه شود به مشخصات رابط.

سند مالكيت: Title Deed

سند مالي روزنامه: Journal Voucher

سند مفهوم سامانه: system concept document

توصيف مفهوم سامانه همراه با دليل منطقي پشتيباني كننده. همچنين با عنوان سند تعريف مفهوم نيز شناخته مي‌شود.

سند مفهوم سامانه: System Concept Document

توصيف مفهوم سامانه همراه با دليل منطقي پشتيباني كننده. همچنين با عنوان سند تعريف مفهوم نيز شناخته مي‌شود.

سند منبع‌: Source Document

سند موافقت: letter agreement

توافقي رسمي و خلاصه كه گاهي به صورت نامه براي طرف آغازين ارسال شده و توسط تمام طرفين امضا خواهد شود. اين نامه بر مبناي قصد و نيات است و بر اساس جزئيات از پيش تعيين‌شده‌اي پايه‌گذاري نمي‌شود.

سند موافقت: Letter Agreement

توافقي رسمي و خلاصه که گاهي به صورت نامه براي طرف آغازين ارسال شده و توسط تمام طرفين امضا خواهد شود. اين نامه بر مبناي قصد و نيات است و بر اساس جزئيات از پيش تعيين‌شده‌اي پايه‌گذاري نمي‌شود.

سند وثيقه: Trust Deed

سند يا قبض‌ مدت‌ دار: Time Note

سند، مدرك‌، وسيله‌ دفاع‌، لوازم‌: Muniment

سند، هزينه‌، مدرك‌: Voucher

سند، هزينه‌، مدرك‌: Voucher

سندان‌، دكان‌ اهنگري‌: Stithy

سندان‌، روي‌ سندان‌ كوبيدن‌ ، استخوان‌ سنداني‌: Anvil

سندباد بحري‌: Sindbad The Sailor

سنده‌، گه‌، پشكل‌: Turd

سنديكاي‌ كارگري‌، اتحاديه‌ كارگري‌: Labor Union

سنكوپ‌، بيهوشي‌، غش‌، حذف‌ هجا، توقف‌، مث‌، همبرش‌: Syncope

سني‌ گري‌، مذهب‌ تسنن‌: Sunnism

سنگ آهك رسي: argillaceous limestone; clayey limestone

سنگ آهك نواري: banded limestone

سنگ بادرفت: aeolian rock; atmospheric rock; eolian rock

سنگ برجا: autochthonous rock

سنگ بي ثمر: attle

سنگ تغيير يافته: altered rock

سنگ زيست آواري: bioclastic rock

سنگ قليايي: basic rock

سنگ قيري: bituminous rock

سنگ لايه لايه: bedded rock; layered rock; stratified rock; sedimentary rock

سنگ متراكم: bastard; massive rock

سنگ مجاور: adjacent rock; adjoining rock

سنگ نابرجا: allochthonous rock; allocthonous rock; allogene rock

سنگ هاي زيست زاده: biogenic rocks

سنگ هاي نفت دار: associated rocks

سنگ پايه: bed rock; underlying rock; solid rock

سنگاب‌ بزرگ‌ كليسا: Tazza

سنگاب‌، تغار، لگن‌، اب‌انبار، حوضچه‌: Laver

سنگدل‌، بي‌ رحم‌: Stonyhearted

سنگدل‌، دل‌ سخت‌: Hardhearted

سنگدل‌، كينه‌توز: Implacable

سنگر واستحكامات‌: Cornel

سنگر وپناهگام‌ زير زميني‌، انباربزرگ‌، پرشدن‌ انبار: Bunker

سنگر، خندق‌ باريك‌ جهت‌ سنگر گيري‌: Slit Trench

سنگر، قلعه‌، بالاي‌ بلندي‌: Crow's Nest

سنگربندي‌: Entrenchment

سنگربندي‌ موقتي‌، مانع‌، مسدود كردن‌ (بامانع‌): Barricade

سنگرسنگي‌: Killick

سنگريزه‌: Scree

سنگريزه‌، سنگچيني‌ بي‌ ترتيب‌، صداي‌ وزش‌ باد تند سنگريزي‌ كردن‌: Riprap

سنگريزه‌، شن‌، ريگ‌، خاك‌، ماسه‌ سنگ‌، ثبات‌، استحكام نخاله‌، ساييدن‌، اسياب‌ كردن‌، ازردن‌: Grit

سنگفرش‌، اجر فرش‌، مصالح‌ سنگفرش‌: Paving

سنگفرش‌، حفره‌ گودي‌ يا دست‌ انداز (راه‌)، چالاب‌، سوراخ‌ گرد بر روي‌ ,: Pothole

سنگفرش‌، متزلزل‌، كاهنده‌، ضعيف‌، ول‌، افتاده‌: Flagging

سنگفرش‌، پياده‌ رو، كف‌ خيابان‌: Pavement

سنگواره‌ سوسنيان‌: Stone Lily

سنگواره‌ شاخص‌ ط‌بقات‌ زمين‌شناسي‌: Index Fossil

سنگواره‌ شناسي‌ گياهي‌: Paleobotany

سنگواره‌، فسيل‌، مربوط‌ بادوار گذشته‌: Fossil

سنگيني‌ وزن‌، جسم‌ بي‌ حركت‌: Deadweight

سنگيني‌، ثقل‌، جاذبه‌ زمين‌، درجه‌ كشش‌، وقار، اهميت شدت‌، جديت‌، دشواري‌ وضع‌: Gravity

سنگيني‌، شن‌ و خرده‌ سنگي‌ كه‌ در راه‌اهن‌ بكارميرود كيسه‌ شني‌ كه‌ در موقع‌صعودبالون‌ پايين‌ مياندازند، سنگ‌ , ماسه‌، هرچيز سنگيني‌ چون‌ شن‌ و ماسه‌ كه‌ در ته‌ كشتي‌ , ميريزند تا از واژگون‌ شدنش‌ جلوگيري‌كند، بالاست و شن‌ در ته‌ كشتي‌ يا بالون‌ ريختن‌، سنگين‌ كردن‌: Ballast

سنگين‌ تر بودن‌ از، مهمتربودن‌ از: Outweigh

سنگين‌ تر بودن‌ از، پيشي‌ جستن‌: Outbalance

سنگين‌ تر بودن‌ از، چربيدن‌ بر، چيز نامساوي‌: Overbalance

سنگين‌ تر بودن‌، چربيدن‌ بر، افزودن‌، فزوني‌: Preponderate

سنگين‌ دست‌، خام‌ دست‌، بي‌ مهاره‌ت‌، زشت‌: Heavy Handed

سنگين‌ كردن‌، اسباب‌ زحمت‌ شدن‌، دست‌ و پاي‌(كسي‌ را) , گرفتن‌، باز داشتن‌: Encumber

سنگين‌ كره‌: Centrosphere

سنگين‌، باوقار ساختگي‌، كمرو، خجالتي‌: Mim

سنگين‌، ثقيل‌، بخش‌ عمده‌، بلند كردن‌: Heft

سنگين‌، داراي‌ وزن‌ زيادز ,: Weighted

سنگين‌، شوم‌، افسرده‌، دلتنگ‌، سربي‌: Saturnine

سنگين‌، ط‌اقت‌ فرسا، مايه‌ زحمت‌، بط‌ي‌: Cumbersome

سنگين‌، نقش‌ كردن‌، تراشيدن‌، حفر كردن‌، قبر كندن‌، دفن‌ , قبر، گودال‌، سخت‌، بم‌، خط‌رناك‌، بزرگ‌، مهم‌، موقر كردن‌: Grave

سنگين‌، وزين‌، موثر، سنجيده‌، با نفوذ، پربار: Weighty

سنگين‌، گران‌، شاق‌، دشوار، ط‌اقت‌ فرسا: Onerous

سنگين‌، گنده‌، بدهيكل‌، دير جنب‌، صعب‌: Unwieldy

سنگين‌، گنده‌، تنه‌ لش‌، لخت‌ (thkal)، كودن‌: Lumpish

سنگي‌ كه‌ در زير ط‌بقه‌ سط‌حي‌ زمين‌ واقع‌ است‌، پايه‌، اساس‌,: Bedrock

سنگي‌، ريگي‌، وابسته‌ به‌ ريگ‌، وابسته‌ به‌ ليتوم‌: Lithic

سنگي‌، سخت‌: Petrous

سنگ‌ اذرخشي‌: Thunderstone

سنگ‌ ارمني‌، (مع.) لاجورد كاشي‌، سنگ‌ لاجورد، لاجورد اصل‌: Lapis Lazuli

سنگ‌ اسماني‌ خيلي‌ ريز: Micrometeorite

سنگ‌ اسماني‌، شخانه‌: Meteorite

سنگ‌ اسياب‌، بار سنگين‌: Millstone

سنگ‌ الماس‌ بدون‌ ذرات‌ گرد: Achondrite

سنگ‌ اهكدار، خاك‌ اهكدار: Malm

سنگ‌ اهك‌: Limestone

سنگ‌ اهن‌: Ironstone

سنگ‌ بري‌: Stonecutting

سنگ‌ تراش‌: Stonemason

سنگ‌ تراش‌، ماشين‌ سنگ‌ بري‌: Stonecutter

سنگ‌ تيغ‌ تيز كن‌، با سنگ‌ تيز كردن‌، صاف‌ كردن‌، ناله‌ , كردن‌: Hone

سنگ‌ جدول‌ پياده‌ رو خيابان‌: Curbstone

سنگ‌ خارا، گرانيت‌، سختي‌، استحكام‌: Granite

سنگ‌ خاراي‌ زبر: Pegmatite

سنگ‌ درخت‌ وار، (جغ) شجري‌ (ط‌ب‌) دندريت‌، شاخه‌هاي‌ متعدد سلولهاي‌ عصبي‌، سنگ‌ شجري: Dendrite

سنگ‌ راس‌، سنگ‌ فوقاني‌: Topstone

سنگ‌ رست‌، پوست‌، پوشش‌، صدف‌، سنگ‌ نفت‌ زا، صدف‌ كندن شوره‌ سر، پولك‌: Shale

سنگ‌ رسوبي‌: Flowstone

سنگ‌ زاويه‌، سنگ‌ نبش‌، اجر نبش‌، كنج‌، سنگ‌ نبش‌ گذاشتن گوه‌، گوشه‌: Quoin

سنگ‌ زهره‌ دان‌، سنگ‌ كيسه‌ صفرا، سنگ‌ مجاري‌ صفراوي سنگ‌ صفرايي‌: Gallstone

سنگ‌ ساختماني‌، سنگ‌ بنا: Ashlar

سنگ‌ سرط‌اق‌: Keystone

سنگ‌ سرمه‌، توتياي‌ معدني‌، انتيمون‌: Antimony

سنگ‌ سنباده‌: Corundum

سنگ‌ سنباده‌، سنباده‌ زدن‌، سنباده‌اي‌: Emery

سنگ‌ شالوده‌، سنگ‌ بنا، سنگ‌ پايين‌ گور: Footstone

سنگ‌ شناسي‌، صخره‌ شناسي‌: Lithology

سنگ‌ شناسي‌، علم‌ احجار: Petrology

سنگ‌ شناس‌: Petologist

سنگ‌ شني‌ نرمي‌ كه‌ با ان‌ عرشه‌ كشتي‌ را ميشويند، سنگ‌ , ط‌لسم‌: Holystone

سنگ‌ شويي‌، تصفيه‌ بوسيله‌ شستشو، دباغي‌ بوسيله‌ اب‌ نمك‌ , وپوست‌ درخت‌ وغيره‌، تصفيه‌خاك‌: Leaching

سنگ‌ فرش‌، سنگ‌ فرش‌ كردن‌ خيابان‌: Macadam

سنگ‌ فرش‌، سنگ‌ فرش‌ كردن‌، پينه‌ دوزي‌: Cobble

سنگ‌ قبر: Tombstone

سنگ‌ قيمتي‌، عقيق‌: Agate

سنگ‌ كاري‌: Stonemasonry

سنگ‌ كتيبه‌، سنگ‌ سربنا، (مج.) تاج‌: Copestone

سنگ‌ كردن‌ يا شدن‌، متحجر كردن‌، گيج‌ كردن‌، از , كارانداختن‌: Petrify

سنگ‌ كوچك‌ اتشفشاني‌، سنگ‌ كوچك‌: Lapillus

سنگ‌ لغزش‌، مانع‌، موجب‌ لغزش‌، سبب‌ سقوط‌: Stumbling Block

سنگ‌ ماسه‌، سنگ‌ ريگي‌، سنگ‌ سياه‌، ماسه‌ سنگ‌: Sandstone

سنگ‌ محك‌، معيار: Touchstone

سنگ‌ مخصوص‌ تراش‌، سنگ‌ تراش‌ بردار: Freestone

سنگ‌ مرمر سياه‌از نوع‌ بازالت‌: Whinstone

سنگ‌ مرمر نما: Scagliola

سنگ‌ مصنوعي‌ بيرنگ‌ و براق‌: Rhinestone

سنگ‌ معدني‌ بفرمول‌ 4(HO)5O 2iS 2lA: Kaolinite

سنگ‌ معدن‌ بفرمول‌ SNSEF 2UC: Stannite

سنگ‌ معدن‌، داراي‌ بلورهاي‌ هرمي‌ شكل‌ مركب‌از سليكات‌ , قليايي‌ وا لومينيومي‌: Zoisite

سنگ‌ معدن‌، سنگ‌ داراي‌ فلز: Ore

سنگ‌ نتراشيده‌، قلوه‌ سنگ‌، پاره‌ اجر، خرده‌ سنگ‌، ويران‌ , كردن‌: Rubble

سنگ‌ نمك‌: Salt Lick

سنگ‌ نگار: Petrographer

سنگ‌ نگار، حجار: Lithographer

سنگ‌ نگاري‌: Petrography

سنگ‌ پا، سنگ‌ خارا، سنگ‌ پا زدن‌: Pumice

سنگ‌ پهن‌ كف‌ اجاق‌: Hearthstone

سنگ‌ پوش‌، مواد رسوبي‌ وسست‌ روي‌ سنگها: Mantlerock

سنگ‌ چاقو تيز كني‌: Oilstone

سنگ‌ چاقو تيز كن‌، تيز كننده‌، تند كننده‌: Whetstone

سنگ‌ چخماقي‌، سخت‌: Flinty

سنگ‌ چخماق‌ تفنگ‌: Gunflint

سنگ‌ چخماق‌ داراي‌ اهن‌ كم‌: Taconite

سنگ‌ چخماق‌، سنگ‌ فندك‌، اتش‌ زنه‌، چيز سخت‌، سنگريزه‌: Flint

سنگ‌ چيني‌، پوشش‌: Revetment

سنگ‌ گور، سنگ‌ قبر، لوحه‌ قبر: Gravestone

سنگ‌ گوشه‌، نبشي‌، (مج.) بنياد، اساس‌: Cornerstone

سنگ‌ گچ‌: Chalkstone

سنگ‌ گچ‌: Gypsum

سنگ‌، سنگفرش‌: Flagstone

سنگ‌اسياب‌، سنگ‌ سمباده‌، سنگ‌ چاقو تيز كني‌: Grindstone

سنگ‌اهكي‌ تراورتن‌، (ط‌ب‌) توفوس‌: Tophus

سنگ‌هاي اسيدي: acidic rocks; acid rocks

سنگ‌هاي مغاكي: abyssal rocks; deep- seated rocks

سن‌ بلوغ‌، بلوغ‌، رويش‌ مو در پشت‌ زهار: Pubescence

سه جنبه چرخه پروژه: Three Aspects Of The Project Cycle

جنبه تجاري، بودجه و فني.

سه جنبه چرخه‌ي پروژه: Three Aspects of the Project Cycle

جنبه تجاري، بودجه و فني.

سه لايه (سه سطح): Three Tier

سه پايه مته: bit leg; leg of the bit

سهام متزلزل- سهام بي‌ثبات: Yo -Yo-Stock

سهامدار: Stock Holder

سهامدار: shareholder

كساني كه داراي سهمي از اموال هستند.

سهامدار: Shareholder

كساني كه داراي سهمي از اموال هستند.

سهامدار شركتها، صاحب‌ سهم‌، صاحب‌ موجودي‌، ذخيره‌ , نگهدار: Stockholder

سهامي‌، شركت‌ سهامي‌: Joint Stock

سهام‌ انتشار نيافته‌ شركت‌ تضامني‌، عنصر مالكيت‌ شركت‌ , كه‌ بصورت‌ سهام‌ وگواهي‌ نامه‌سهام‌ درامده‌: Capital Stock

سهام‌ دار، ملاك‌، متمكن‌، داراي‌ خواص‌ معين‌: Propertied

سهام‌ صادره‌ بابت‌ سود سهام‌: Stock Dividend

سهام‌ قرضه‌ دولت‌ بريتانيا كه‌ كنسول‌ (slosnoc) هم‌ , ناميده‌ شده‌: Bank Annuities

سهام‌ معمولي‌ شركت‌، سهام‌ عادي‌: Common Stock

سهره‌: Bullfinch

سهل‌ الحصول‌: Walkaway

سهل‌ انگار، اهمال‌ كار، مسامحه‌ كار، بي‌ علاقه‌: Nonchalant

سهل‌ انگاري‌، لاقيدي‌، پشت‌ گوش‌ فراخي‌: Nonchalance

سهل‌، اسان‌، كار اسان‌ وسهل‌: Duck Soup

سهم- - انباره- موجودي انبار: Stock

سهم- تسهيم كردن: Share

سهمناك‌ وحشتناك‌، وحشت‌ اور، ترسناك‌، هولناك‌، بسيار بد: Terrible

سهميه‌، سهم‌، بنيچه‌: Quota

سهمي‌: Parabola

سهمي‌ وار: Parabolic

سهمي‌، شلجمي‌، قط‌ع‌ مكاني‌، (هن.) قط‌ع‌ مخروط‌: Parabola

سهم‌ دادن‌: Allot

سهم‌ دار، صاحب‌ سهم‌: Shareholder

سهم‌ قرضه‌، گواهينامه‌ گمركي‌، حواله‌ دولتي‌: Debenture

سهم‌ كسي‌ را خريدن‌: Buy Out

سهم‌ ممتاز: Preferred Stock

سهم‌ منتشره‌ شركت‌ كه‌ بعنوان‌ سرمايه‌ منظ‌ور ميگردد: Treasury Stock

سهم‌، اعانه‌، هم‌ بخشي‌، همكاري‌ وكمك‌: Contribution

سهم‌، تسهيم‌ كردن‌، سهم‌ بردن‌: Share

سهم‌، جيره‌، تسهيم‌: Allotment

سهم‌، حصه‌، بخش‌، بهره‌، قسمت‌، بخش‌ كردن‌، سهم‌ بردن قيچي‌ كردن‌: Share

سهو، بخط‌ا زدن‌ (گوي‌ بيليارد)، اشتباه‌ كردن‌، خط‌ا: Miscue

سهو، بي‌ ملاحظ‌گي‌، ندانستگي‌، بي‌ توجهي‌، غفلت‌، غير , عمدي‌، عدم‌تعمد: Inadvertence

سهو، غير عمدي‌: Inadvertent

سهولت‌، امكان‌، وسيله‌: Facility

سهولت‌، وسيله‌ تسهيل‌، رواني‌، تردستي‌: Facility

سهيم‌ بودن‌ در شركت‌ كردن‌، شريك‌ شدن‌، بهره‌ داشتن‌، قسمت‌ بردن‌، خوردن: Partake

سهيم‌ كردن‌ كارگر در سود كارخانه‌، مشاركت‌ در سود: Profit Sharing

سهيم‌ وشريك‌ در تجارت‌ وغيره‌، شريك‌: Copartner

سهيم‌، سهم‌ دار، شريك‌: Sharer

سه‌ ارزشي‌ (ycnelavirt، ecnelavirt)(ش‌.) سه‌ ظ‌رفيتي‌، سه‌ بنياني: Trivalent

سه‌ بار، سه‌ دفعه‌، سه‌ مرتبه‌: Thrice

سه‌ برابر، در سه‌ نسخه‌، در سه‌ نسخه‌ تهيه‌ كردن‌: Triplicate

سه‌ برابر، سه‌ لا، سه‌ دفعه‌، سه‌ مرتبه‌، سه‌ گانه‌: Three Fold

سه‌ برابر، سه‌گانه‌: Triple

سه‌ برابر، صداي‌ زير سه‌ لا كردن‌، سه‌ برابر كردن‌، (مو.) صداي‌ زير در اوردن: Treble

سه‌ برگ‌، سه‌ برگي‌: Trifoliate

سه‌ بعدي‌: Three Dimensional

سه‌ بعدي‌ (id'ob): Tridimensional

سه‌ تار، گيتار: Gittern

سه‌ تايي‌، اجتماع‌ سه‌ستاره‌باهم‌ مثلث‌ سه‌ گوش‌، گروه‌ سه‌ صورتي‌، (نج.) سه‌ حالتي‌، ستاره‌ ,: Trigon

سه‌ تن‌ سالاري‌، سه‌ بخشي‌: Triarchy

سه‌ جانبه‌، سه‌ ضلعي‌، سه‌ بر: Trilateral

سه‌ جزيي‌، سه‌ بندي‌، سه‌ مفصلي‌، سه‌ گروهي‌: Trimerous

سه‌ جزيي‌، سه‌ نسخه‌اي‌، سه‌ جانبه‌، سه‌ ط‌رفه‌، سه‌ سويه‌: Tripartite

سه‌ حرفي‌ كه‌ مجموعا نمايشگر يك‌ صوت‌ باشد، سه‌ حرف‌ , متحد التلفظ‌: Trigraph

سه‌ حرفي‌، ثلاثي‌، كلمه‌ سه‌ حرفي‌: Triliteral

سه‌ دريچه‌اي‌: Trivalve

سه‌ دهاني‌، سه‌ بابي‌: Triforium

سه‌ رسيدن‌، توان‌ سوم‌ مكعب‌، هرچيزي‌ بشكل‌ مكعب‌، بشكل‌ مكعب‌ دراوردن‌، بقوه‌ ,: Cube

سه‌ رنگ‌، سه‌ رنگي‌: Trichromat

سه‌ زاويه‌اي‌، سه‌ گوش‌ كردن‌، بصورت‌ مثلث‌ دراوردن‌: Triangulate

سه‌ زباني‌، متكلم‌ بسه‌ زبان‌: Trilingual

سه‌ ساله‌، هر سه‌ سال‌ يكبار: Triennial

سه‌ شاخه‌ قابل‌ تعويض‌ ميان‌ صفحات‌ گرامافون‌: Microgroove

سه‌ شاخه‌، سه‌ گانگي‌، سه‌ انشعابي‌: Trifurcation

سه‌ ضلعي‌، حالت‌ سه‌ جانبي‌: Trilaterality

سه‌ قسمتي‌، حالت‌ سه‌ تايي‌: Triploidy

سه‌ قسمتي‌، سه‌ جزيي‌، سه‌ برابر كردن‌: Triplex

سه‌ قط‌عه‌، سه‌ تكه‌اي‌: Trilobation

سه‌ قط‌عه‌اي‌، سه‌ تكه‌: Trilobate

سه‌ قلو، سه‌ بخشي‌: Triplet

سه‌ لا، سه‌ بر، سه‌ تايي‌: Trine

سه‌ لا، سه‌ لايه‌: Three Ply

سه‌ ماهه‌، (مجله‌ و غيره‌) سه‌ ماه‌يكبار: Quatrerly

سه‌ مبنايي‌، در مبناي‌ سه‌: Ternary

سه‌ محوري‌، سه‌ جزيي‌: Triaxial

سه‌ نسخه‌اي‌، سه‌ برابر، سه‌برابر كردن‌: Triplicate

سه‌ نفر خواننده‌، قط‌عه‌ موسيقي‌ مخصوص‌ نواختن‌ ياخواندن‌ , سه‌ نفر، سه‌ نفري‌، سه‌ تايي‌: Trio

سه‌ نفره‌، سه‌ دستي‌: Three Handed

سه‌ نفري‌، بازي‌ سه‌ نفري‌: Threesome

سه‌ نمايش‌ تراژدي‌، گروه‌ سه‌ تايي‌: Trilogy

سه‌ يزدان‌ گرايي‌، سه‌ خدايي‌، اعتقاد باقانيم‌ ثلاثه‌ , مسيحيت‌: Tritheism

سه‌ پايه‌، (در دانشكده‌ كمبريج‌) امتحان‌ حساب‌: Tripos

سه‌ پايه‌، ديگپايه‌: Trivet

سه‌ پايه‌، سه‌ ركني‌، چيزي‌ كه‌ سه‌ پايه‌ داشته‌: Tripod

سه‌ پايه‌، پيش‌ بخاري‌، سه‌ پايه‌اي‌ كه‌ كنار بخاري‌ مي‌ , گذاشتند: Andiron

سه‌ چرخه‌ پايي‌: Pedicab

سه‌ گانه‌، سه‌ تايي‌، سه‌ جزيي‌، سه‌ قلو: Triplet

سه‌ گوشه‌، داراي‌ سه‌ زاويه‌، بشكل‌ مثلث‌: Triangular

سه‌ گوشي‌ كنار شيرواني‌، ديوار كناري‌: Gable

سه‌ گوشي‌، مثلثي‌: Triangular

سه‌، شماره‌ 3: Three

سه‌بخشي‌، بسه‌ بخش‌ تقسيم‌ شده‌، داراي‌ سه‌ قسمت‌: Trichotomous

سه‌تايي‌، سه‌ جزيي‌، سه‌ لا: Triplex

سه‌جزيي‌، سه‌ شاخه‌، سه‌ دندانه‌، سه‌ شكافي‌: Trifid

سه‌روز اول‌ ايام‌ عيد گلريزان‌: Whitsuntide

سه‌نوك‌، سه‌ گوش‌، سه‌ لختي‌: Tricuspid

سه‌پايه‌ نقاشي‌: Easel

سه‌گانه‌، سه‌ برابر، سه‌ جزيي‌، سه‌ گروهي‌، سه‌ برابر , كردن‌، سه‌ برابر چيزي‌ بودن‌: Triple

سه‌گانگي‌، (در مسيحيت‌) معتقد بوجود سه‌ اقنوم‌ در خداي‌ , واحد: Trinity

سوء اداره‌: Maladministration

سوء استعمال‌، بدكار بردن‌: Misusage

سوء تغذيه‌، تغذيه‌ ناقص‌، نرسيدن‌ مواد غذايي‌: Malnutrition

سوء تفاهم‌: Misunderstanding

سوء تفاهم‌، عدم‌ درك‌: Misapprehension

سوء خورد، بد خوراندن‌: Misfeed

سوء نيت‌، دشمني‌، خصومت‌: Ill Will

سوءاستعمال‌: Ill Usage

سوءعملكرد: dysfunction

هر فعاليت يا تفكر مرتبط با تغيير كه منابع را از برآورده‌كردن استانداردهاي بهره‌وري و كيفيت باز مي‌دارد.

سوءعملکرد: Dysfunction

هر فعاليت يا تفكر مرتبط با تغيير که منابع را از برآورده‌کردن استانداردهاي بهره‌وري و کيفيت باز مي‌دارد.

سوءعمل‌: Malfunction

سوئدي‌، اهل‌ سوئد: Swedish

سوابق پروژه: project records

مجموعه‌اي از همه محصولات و مواد، كيفيت و تخصص و مديريت مصوب كه براي تأمين سوابق قابل مميزي پروژه ضروري است. البته اين موارد شامل پوشه‌هاي كاري نمي‌شود.

سوابق پروژه: Project Records

مجموعه‌اي از همه محصولات و مواد، كيفيت و تخصص و مديريت مصوب كه براي تأمين سوابق قابل مميزي پروژه ضروري است. البته اين موارد شامل پوشه‌هاي كاري نمي‌شود.

سوابق‌، تاريخچه‌، سابقه‌ مرض‌ ودرمان‌: Case History

سواحل‌ رودخانه‌، رودخانه‌اي‌، رودمانند: Riverine

سواد، با سوادي‌، سواد خواندن‌ ونوشتن‌: Literacy

سوار بر اسب‌، (نظ‌) ارتشي‌ كه‌ جناحش‌ در اثرمانعي‌ , مانند باتلاق‌ يا رودخانه‌ از ان‌دور و مجزا باشد: Acheval

سوار دلاور، نجيب‌ زاده‌: Chevalier

سوار زره‌ پوش‌: Cuirassier

سوار شدن‌ (بر)، پيش‌ رفتن‌، كار كردن‌، گذران‌ كردن گذراندن‌: Get On

سوار شده‌، نصب‌ شده‌: Mounted

سوار كار ماهر اسبهاي‌ چموش‌ و وحشي‌: Roughrider

سوار كار، الحاقيه‌: Rider

سوار كردن‌، سوار شدن‌، نصب‌ كردن‌: Mount

سوار هواپيما شدن‌: Enplane

سواركردن اجزاي سكو: assembling of the modules

سواركشتي‌ شدن‌: Embarkation

سواره‌ رو، وسط‌ خيابان‌، زمين‌ جاده‌: Roadway

سواره‌ نظ‌ام‌: Cavalry

سواري‌، گردش‌ سواره‌، سوار شدن‌: Ride

سواري‌، گردش‌ و مسافرت‌، لنگر گاه‌، بخش‌: Riding

سوال‌ كننده‌، پرسشگر: Questioner

سوال‌ نشده‌، خواسته‌ نشده‌، پرسيده‌ نشده‌، مط‌البه‌ نشده ناپرسيده‌: Unasked

سوال‌ وجواب‌ در نفري‌ (در نمايش‌)، مكالمات‌ كوتاه‌: Stichomythia

سوال‌، ترديد، جستار، استفسار تحقيق‌ و باز جويي‌ كردن‌، پرسيدن‌، استنط‌اق‌ كردن‌، پرسش: Query

سوال‌، پرسش‌، استفهام‌، مسئله‌، موضوع‌، پرسيدن‌، تحقيق‌ , كردن‌، ترديد كردن‌ در: Question

سوبسيد: Subsidies

سوبسيد: Government Subside

سوت‌ زن‌، فلوت‌ زن‌، سوت‌، (ج‌.ش‌.) سار ط‌وقي‌: Whistler

سوت‌ يا فلوت‌ ني‌ يا فلوت‌ ملايم‌ زدن‌، دراز نوشتن‌، چرند گفتن‌، صداي‌ ,: Tootle

سوت‌ يا پف‌ كوتاه‌، حيوان‌ رشد نكرده‌، سگ‌ كوچك‌: Whiffet

سوت‌، صفير، سوت‌ زدن‌: Whistle

سوخت پاش: atomizer; pulverizer; sprayer; spray nozzle

سوختني‌، قابلت‌ احتراق‌، (مج.) برانگيختني‌: Combustibility

سوختن‌: Burn In

سوختن‌، اثر سوختگي‌ سوزاندن‌، اتش‌ زدن‌، سوختن‌، مشتعل‌ شدن‌، دراتش‌ شهوت‌ ,: Burn

سوختن‌، سوخت‌، اشتعال‌، احتراق‌: Combustion

سوخته‌ وخاكستر شده‌، شوره‌ سر، خشم‌ وغضب‌، هرزه‌ گرد: Dander

سوخته‌، خشكيده‌، با حرارت‌: Adust

سوختگي‌ سط‌حي‌، سوختن‌، بودادن‌، بط‌ور سط‌حي‌ سوختن‌، داغ‌ , كردن‌، فر زدن‌: Singe

سوخت‌ وسازي‌، مربوط‌ به‌ متابوليزم‌: Metabolical

سوخت‌ گيري‌ (مجدد) كردن‌: Refuel

سود: profit

اضافه درآمد نسبت به كل هزينه‌هاي توليد محصول يا محصولات.

سود: Profit

ميزان دريافتي منهاي هزينه اجرا در پيمان قيمت مقطوع (عدد منفي نشان‌دهنده ضرر است).اضافه درآمد نسبت به كل هزينه‌هاي توليد محصول يا محصولات.مقدار پول دريافت شده توسط پيمانكار در پيمان قيمت مقطوع كه بيشتر از هزينه اجراي پيمان است.

سود - مزايا: Benefits

سود اضافه، افزايش قيمت: markup

هزينه بالاسري و سود اضافه شده به هزينه، به منظور تعيين قيمت.

سود اضافه، افزايش قيمت: Markup

هزينه بالاسري و سود اضافه شده به هزينه، به منظور تعيين قيمت.

سود خالص: Net Profit

سود خالص: Net income

سود خالص: gross profit

اختلاف بين درآمد و هزينه كالاها و يا خدمات فراهم شده براي كسب درآمد.

سود خالص: Gross Profit

اختلاف بين درآمد و هزينه کالاها و يا خدمات فراهم شده براي کسب درآمد.

سود ساده‌، سود پول‌ بر اساس‌ سال‌ 063 روزه‌: Simple Interest

سود سهام: Dividends

سود و زيان: Profit and Loss

سود پايان سال- حسابرسي آخر سال: Year-End Profit

سود، بهره‌ تقويت‌، حصول‌: Gain

سود، صرفه‌، مزيت‌: Behoof

سود، نفع‌، سود بردن‌: Profit

سود، پول‌، مال‌: Lucre

سودآوري: profitability

سنجه درآمد كلي پروژه در مقايسه با پول خرج شده در هر دوره زماني پروژه. فنوني كه براي اين كار بكار مي‌روند عبارتند از زمان پرداخت، بازگشت سرمايه اوليه، ارزش فعلي خالص، جريان نقدي، تحليل ريسك و حساسيت.

سودآوري: Profitability

سنجه درآمد كلي پروژه در مقايسه با پول خرج شده در هر دوره زماني پروژه. فنوني كه براي اين كار بكار مي‌روند عبارتند از زمان پرداخت، بازگشت سرمايه اوليه، ارزش فعلي خالص، جريان نقدي، تحليل ريسك و حساسيت.

سودا، (در سط‌ح‌ ماه‌)تاريكي‌، دريا ماديان‌، بختك‌، كابوس‌، عجوزه‌، جادوگر، ماليخوليا: Mare

سودا، ماليخوليا، افسردگي‌، دلتنگي‌، گرفتگي‌: Melancholia

سوداني‌: Sudanic

سودايي‌ (مزاج‌)، سست‌ مزاج‌: Atrabilious

سودايي‌ مزاج‌، عصباني‌: Choleric

سوداگران‌، تجار، دكانداران‌، كسبه‌: Tradespeople

سوداگري‌، بازرگاني‌، تجارت‌، داد وستد، كسب‌، پيشه‌ وري كاسبي‌، مسير، شغل‌، حرفه‌، پيشه‌، امد ورفت‌، سفر، ازار مزاحمت‌، مبادله‌ كالا، تجارت‌ كردن‌با، داد وستد كردن‌: Trade

سوداگري‌، حرفه‌، دادوستد، كاسبي‌، بنگاه‌، موضوع‌، تجارت‌,: Business

سودبخشي‌: Profitability

سودبخش‌، مفيد، سوداور: Profitable

سودجويي‌، سوء استفاده‌، مقاط‌عه‌، كار چاق‌ كني‌: Jobbery

سودسهام‌، سود: Dividend

سودمند: Beneficial

سودمند گرايي‌، سودمندگرا مط‌لوبيت‌ چيزي‌ بخاط‌رسودمندي‌ ان‌، معتقد باصل‌ اخلاقي‌ ,: Utilitarian

سودمند، بدرد خور، قابل‌ استفاده‌: Serviceable

سودمند، مفيد، بافايده‌: Useful

سودمند، مفيد، نافع‌، پرمنفعت‌، بااستفاده‌: Beneficial

سودمند، نافع‌، باصرفه‌: Advantageous

سودمند، پرمنفعت‌، نافع‌، موفق‌: Lucrative

سودمندي‌: Utility

سودمندي‌: Utility

سودمندي‌، استفاده‌، مصرف‌، بكاربري‌: Utilization

سودهاي تقسيم نشده: Undistributed Profits

سوده‌ رخ‌، سط‌ح‌ صيقلي‌ صخره‌: Slickenside

سوراخ انفجار: blast hole; blasting hole

سوراخهاي‌ دماغه‌ كشتي‌ كه‌ مخصوص‌ عبورط‌ناب‌ است‌، ط‌ناب‌ , هاي‌ نگاه‌ دارنده‌ كشتي‌ درحوضچه‌: Hawse

سوراخهاي‌ رمز: Code Holes

سوراخي‌ را با شن‌ وغيره‌ پر كردن‌، بوسيله‌ ضربات‌ , متوالي‌ بالا يا پايين‌ راندن‌: Tamp

سوراخ‌ ادم‌ رو، كوره‌: Manhole

سوراخ‌ بيني‌، منخر: Nostril

سوراخ‌ تناسلي‌: Gonopore

سوراخ‌ تنفس‌، مجرا: Spiracle

سوراخ‌ جاي‌ شير اب‌، سوراخ‌ بشكه‌، سوراخ‌: Taphole

سوراخ‌ جاي‌ فتيله‌ در توپهاي‌ قديمي‌: Touchhole

سوراخ‌ حلقه‌ دار مهره‌: Ringbolt

سوراخ‌ دار، رخنه‌ دار، نشست‌ كننده‌، چكه‌ كن‌: Leaky

سوراخ‌ دار، سوراخ‌ شده‌: Perforated

سوراخ‌ دكمه‌، مادگي‌، مزاحم‌ شدن‌: Buttonhole

سوراخ‌ دماغه‌ كشتي‌ مخصوص‌ عبور ط‌ناب‌: Hawse Hole

سوراخ‌ رديف‌ يازدهم‌: Eleven Punch

سوراخ‌ زنجيري‌: Sprocket Hole

سوراخ‌ زهكشي‌ ديواره‌ كشتي‌، مجراي‌ فاضل‌ اب‌ روي‌ عرشه‌ , كردن‌ كشتي‌، مجاري‌ فاضل‌ اب‌، راه‌ اب‌، مجراي‌ ناودان‌، كمين‌ ,: Scupper

سوراخ‌ زير زميني‌، لانه‌ خرگوش‌ وغيره‌، جهيز دادن‌: Dower

سوراخ‌ سط‌ر دوازدهم‌: Twelve Punch

سوراخ‌ سنگر، سوراخ‌ ديدباني‌، راه‌ گريز، مفر، روزنه‌ مزغل‌ ساختن‌، سوراخ‌ ديده‌باني‌ ايجاد كردن‌، مزغل: Loophole

سوراخ‌ سوراخ‌، حفره‌ دار، حبابك‌ دار: Alveolar

سوراخ‌ سوراخ‌، مشبك‌: Cribriform

سوراخ‌ شدني‌، كاويدني‌، نفوذ پذير، رخنه‌ پذير: Penetrable

سوراخ‌ شكم‌ خمره‌ يابشكه‌، (ز.ع‌.) سوراخ‌ مقعد: Bunghole

سوراخ‌ كردن‌: Perforate

سوراخ‌ كردن‌، دندان‌ زدن‌ يك‌ چهارم‌ بوشل‌، نوك‌ زدگي‌، سوراخ‌، نوك‌ زدن‌، بانوك‌ ,: Peck

سوراخ‌ كردن‌، دوختن‌، بستن‌، سجاف‌ كردن‌: Steek

سوراخ‌ كردن‌، سفتن‌، منگنه‌ كردن‌، رسوخ‌ كردن‌: Perforate

سوراخ‌ كليد: Keyhole

سوراخ‌ كليد، جاي‌ كليد: Keyway

سوراخ‌ كننده‌ چوب‌، لانه‌ كننده‌ درمغز چوب‌: Wood Boring

سوراخ‌ كن‌: Perforator

سوراخ‌ كن‌ صفحه‌ كليدي‌: Keyboard Perforator

سوراخ‌ كن‌، مط‌رح‌ كننده‌: Broacher

سوراخ‌ كوچك‌ تخته‌ سنگي‌ گذارنده‌وفشار ميدادند قاپوق‌، نوعي‌ الت‌ شكنجه‌ قديمي‌ كه‌ سر ودست‌ مجرم‌ را از ,: Pillory

سوراخ‌ محل‌ سوخت‌ ريزي‌ بكوره‌، تنوره‌: Stokehole

سوراخ‌ ميان‌ گره‌چوب‌: Knothole

سوراخ‌ يا دهانه‌ كوچك‌: Ostiole

سوراخ‌ پيش‌ بر: Feed Hole

سوراخ‌ گير توپي‌، لب‌ لوله‌ كه‌ در لوله‌ ديگري‌ جا مي‌ افتد، شير اب: Spigot

سوراخ‌، راه‌ خروج‌، زمان‌ قط‌ع‌ برق‌، مدت‌: Outage

سوراخ‌، سوراخ‌ كردن‌: Bore

سوراخ‌، شكاف‌، اغاز عمل‌، پيش‌ در امد، افشا، كشف مط‌رح‌ كردن‌، باپيش‌ در امداغاز كردن‌: Overture

سوراخ‌، عمل‌ سوراخ‌ كردن‌: Perforation

سوراخ‌، فرورفته‌، بهم‌ زده‌: Abroach

سوراخ‌، پنچر، سوراخ‌ كردن‌، پنچر شدن‌: Puncture

سورتمه‌ جعبه‌اي‌، در سورتمه‌ جعبه‌اي‌ سوار شدن‌: Pung

سورتمه‌ دراز و باريك‌، با سورتمه‌ رفتن‌: Toboggan

سورتمه‌ سوار: Tobogganer

سورتمه‌ سوار: Tobogganist

سورتمه‌، سورتمه‌ راندن‌، با سورتمه‌ حمل‌ كردن‌: Sled

سوري‌ كه‌ بخاط‌ر مسافرت‌ ميدهند، مهماني‌: Foy

سوزا، احتراق‌ پذير، قابل‌ تحريك‌ وبرانگيختني‌: Combustible

سوزاكي‌: Gonorrheal

سوزاك‌، سوزنك‌، اتشك‌: Gonorrhea

سوزاندن‌ زخم‌ بوسله‌ داغ‌ اتش‌ يا داغ‌ اهن‌: Cauterization

سوزاندن‌، تبديل‌ بخاكستر كردن‌: Incineration

سوزاندن‌، تبديل‌ بخاكستر كردن‌، محو در نور خروشيد: Combust

سوزانيدن‌ وخاكستر كردن‌: Cremate

سوزانيدن‌، اتش‌ زدن‌: Deflagrate

سوزاني‌، داغي‌: Torridity

سوزاني‌، داغي‌: Torridness

سوزان‌، داغدار: Scathing

سوزان‌، داغ‌: Scorching

سوزان‌، فروزان‌، درخشان‌، مشتعل‌، برافروخته‌: Ablaze

سوزان‌، مشتاق‌: Fervid

سوزش‌ دادن‌، ازردن‌، رنجاندن‌ عصباني‌ كردن‌، برانگيختن‌، خشمگين‌ كردن‌، خراش‌ دادن: Irritate

سوزش‌ دار، خارش‌ دار، چيزي‌ كه‌ خارش‌ بياورد: Urticant

سوزش‌، احتراق‌، اتش‌ گيري‌، اشتعال‌، هيجان‌: Ignition

سوزني‌ شكل‌، سيخك‌ مانند: Spiculate

سوزني‌، سوزني‌ شكل‌: Acerate

سوزن‌ بان‌ راه‌ اهن‌، سوزنجي‌: Switchman

سوزن‌ در بدن‌ ط‌ب‌ سوزني‌، روش‌ چيني‌ بي‌ حس‌ سازي‌ بوسيله‌ء فروكردن‌ ,: Acupuncture

سوزن‌ رفوگري‌، سنجاقك‌: Darning Needle

سوزن‌ گلنگدن‌ اسلحه‌ اتشي‌: Firing Pin

سوزن‌، عقربه‌: Needle

سوسك‌: Dorbeetle

سوسمار واقع‌ در يا مربوط‌ به‌ عقب‌ بيني‌، فلش‌ پشت‌ سوراخ‌ بيني‌ ,: Postnasal

سوسماروار: Skinker

سوسني‌ شكل‌، زنبق‌ مانند، لاله‌ وش‌: Crinoid

سوسن‌ اصغر: Calamus

سوسياليزم‌، جامعه‌ گرايي‌: Socialism

سوسيال‌ دمكرات‌: Social Democrat

سوسيس‌ (حاوي‌ جگر كوبيده‌): Wurst

سوسيس‌، سوسيگ‌، روده‌ محتوي‌ گوشت‌ چرخ‌ شده‌: Sausage

سوسيك‌ نمك‌ زده‌، گوشت‌ خوك‌ ويا گوشت‌ گاو خشك‌ شده‌: Salami

سوسيگ‌ خشك‌ كردن‌: Saveloy

سوس‌ فلفل‌ دار: Tabasco

سوس‌ مركب‌ از كره‌ وزرده‌ تخم‌ مرغ‌ واب‌ ليمو وسركه‌: Hollandaise

سوس‌ گوجه‌ فرنگي‌: Catsup

سوس‌ گوجه‌ فرنگي‌، چاشني‌ غذا: Ketchup

سوفسط‌ايي‌، مغالط‌ه‌ كن‌، زبان‌ باز، سفسط‌ه‌ باز: Sophist

سوفلور، وادار كننده‌: Prompter

سوق‌ الجيشي‌، وابسته‌ به‌ رزم‌ ارايي‌: Strategic

سوق‌ دادن‌، منجر شدن‌، پيش‌ افت‌، تقدم‌: Lead

سوق‌ دهنده‌، جنباننده‌، محرك‌، وادار كننده‌: Impellent

سوق‌الجيشي‌: Strategic

سولفات‌ باريم‌: Barium Sulfate

سولن‌ مقنن‌ يوناني‌: Solon

سومري‌: Sumerian

سومين‌ حرف‌ الفباي‌ انگليسي‌ و غالب‌ السنه‌ غربي هرچيزي‌ درمرتبه‌ سوم‌: C

سومين‌ دسته‌، درجه‌ سوم‌، بليط‌ درجه‌ 3: Third Class

سومين‌، ثالث‌، قسمت‌ سوم‌، دوران‌ سوم‌: Tertiary

سوم‌ ' وابسته‌ بدوره‌ زمين‌ شناسي‌ بين‌ ' پرميان‌ ' و ' دوره‌ ,: Mesozoic

سوم‌ شخص‌: Third Person

سوم‌، سومي‌، ثالث‌، يك‌ سوم‌، ثلث‌، به‌ سه‌ بخش‌ تقسيم‌ كردن‌,: Third

سونار فعال: active sonar

سوهان‌ زدن‌، تراش‌ دادن‌، با صداي‌ سوهان‌ گوش‌ را ازردن سوهان‌، صداي‌ سوهان‌: Rasp

سوهان‌ زن‌، ساينده‌: Rasper

سوهان‌ كاري‌، ضبط‌، بايگاني‌، سيخ‌ زني‌، براده‌: Filing

سويسي‌: Helvetian

سويسي‌: Swiss

سويس‌: Switzer Land

سويه‌، دودمان‌، اصل‌ ونسب‌، اجداد، اعقاب‌: Lineage

سوي‌ ديگر، جهت‌ ديگر، عدول‌ كردن‌: About Face

سوپاپ تعادل: balanced valve

سوپاپ خم: angle valve

سوپاپ‌ تلمبه‌ مك‌ زني‌، جذب‌ بوسيله‌ مكيدن‌، جذب‌، عمل‌ مكيدن‌، مكش: Suction

سوپ‌ غليظ‌ سبزي‌ ولوبيا وماكاروني‌: Minestrone

سوگرايش‌، گرايش‌: Tropism

سوگناك‌، اسفناك‌، رقت‌ اور، زار: Lamentable

سوگند بقراط‌ي‌، سوگند دانشجويان‌ پزشكي‌: Hippocratic Oath

سوگند دروغ‌ ياد كرده‌: Forsworn

سوگند شكستن‌، نقض‌ عهد كردن‌، براي‌ هميشه‌ ترك‌ گفتن مرتد شدن‌، رافضي‌ شدن‌: Abjure

سوگند ملايم‌، بخدا: Od

سوگوار، عزادار: Mournful

سوگواري‌ ساليانه‌، جشن‌ ساليانه‌ عروسي‌، مجلس‌ يادبود , يا جشن‌ ساليانه‌، جشن‌ يادگاري‌: Anniversary

سوگواري‌ كردن‌ (براي‌)، ندبه‌ كردن‌، زاري‌ كردن‌ (باrevo , يا rof): Bewail

سوگواري‌ كردن‌، ماتم‌ گرفتن‌، گريه‌ كردن‌: Mourn

سوگواري‌، عزاداري‌، ماتم‌، زاري‌، افسوس‌: Wellaway

سوگواري‌، عزاداري‌، ماتم‌، عزا، سوگ‌: Mourning

سوگواري‌، نوحه‌ سرايي‌، سوگنامه‌، مرثيه‌: Jeremiad

سوگواي‌، مرثيه‌ خواني‌، ضجه‌، سوگ‌، زاري‌: Lamentation

سوگ‌، غم‌، غم‌ واندوه‌، غصه‌، حزن‌، مصيبت‌، غمگين‌ كردن غصه‌ دار كردن‌، تاسف‌خودن‌: Sorrow

سياحت‌ كردن‌ گشت‌، سفر، مسافرت‌، سياحت‌، ماموريت‌، نوبت‌، گشت‌ كردن: Tour

سياحت‌ كردن‌، اكتشاف‌ كردن‌، كاوش‌ كردن‌: Explore

سياح‌، جستجوگر، مكتشف‌: Explorer

سياح‌، مسافر، گشت‌ گر، دستگاه‌ لغزاننده‌: Tripper

سيار، دوره‌ گرد: Itinerant

سيار، ولگرد خانه‌ بدوش‌، دزد دريايي‌، عيار: Rover

سياست سازماني: organizational policy

اصول مديريتي كه معمولاً در اخلاق ريشه دارند و به منظور راهنمايي رفتار كاركنان و تصميم‌گيري‌هاي تأثير‌گذار بنيان نهاده شده‌اند. همچنين مراجعه شود به رفتار قانوني، اصولي و اخلاقي.

سياست سازماني: Organizational Policy

اصول مديريتي که معمولاً در اخلاق ريشه دارند و به منظور راهنمايي رفتار کارکنان و تصميم‌گيري‌هاي تأثير‌گذار بنيان نهاده شده‌اند. همچنين مراجعه شود به رفتار قانوني، اصولي و اخلاقي.

سياستمدار، امارگر، ساكن‌، بي‌ حركت‌: Statist

سياستمدار، اهل‌ سياست‌، وارد در سياست‌: Politician

سياستمدار، رجل‌ سياسي‌، ديپلمات‌: Diplomat

سياستمدار، رجل‌ سياسي‌، زمامدار: Statesman

سياستمداران‌ وگردانندگان‌ يك‌ سازمان‌: Front Office

سياستمداري‌، كشور داري‌، ملك‌ داري‌: Statecraft

سياست‌ بازرگاني‌، سياست‌ موازنه‌ بازرگاني‌ كشور: Mercantilism

سياست‌ بي‌ ط‌رفي‌: Neutralism

سياست‌ زور، سياست‌ جبر، زور ط‌لبي‌: Power Politics

سياست‌ عدم‌ مداخله‌، سياست‌ كناره‌ گيري‌، عدم‌ مداخله‌: Nonintervention

سياست‌ محدوديت‌: Restrictionism

سياست‌ واصول‌ واعمال‌ روحانيون‌، وابستگي‌ به‌ روحانيت‌: Clericalism

سياست‌، پادشاهي‌: Kingcraft

سياليت‌، رواني‌ بيان‌، سلاست‌ بيان‌، ط‌لاقت‌ لسان‌: Fluidity

سيال‌، روان‌، نرم‌ وابكي‌، مايع‌، متحرك‌: Fluid

سياه چال: black hole

شرايطي كه در آن يك يا چند تن از مديران؛ براي مثال با مخفي نگه داشتن يا تحريف اطلاعات به صورتي كه مانع حركت آن در سازمان شوند، در برآورده كردن انتظارات حاميان مالي شكست مي‌خورند.

سياه چال: Black Hole

شرايطي که در آن يک يا چند تن از مديران؛ براي مثال با مخفي نگه داشتن يا تحريف اطلاعات به صورتي که مانع حرکت آن در سازمان شوند، در برآورده کردن انتظارات حاميان مالي شکست مي‌خورند.

سياهرگ‌ سافنا: Saphena

سياهه‌: List

سياهه‌ برداري‌: Listing

سياهه‌ برداري‌ گزيده‌: Selective Listing

سياهه‌ برنامه‌: Program Listing

سياهه‌ خروجي‌: Output Listing

سياهه‌ خط‌اها: Error List

سياهه‌ خواص‌: Property List

سياهه‌ راي‌ گيري‌، سياهه‌ نمونه‌ برداري‌: Polling List

سياهه‌ مقابله‌: Check List

سياهه‌ مقابله‌: Checklist

سياهه‌ نامه‌ ها، سياهه‌ وظ‌ايف‌: Roster

سياهه‌ همگذاري‌: Assembly List

سياهه‌ پرداخت‌، ليست‌ حقوق‌: Payroll

سياهي‌ اهن‌، لكه‌: Iron Mold

سياهي‌ غير ط‌بيعي‌ بشره‌، سياه‌ چردگي‌: Melanism

سياهي‌، تاريكي‌: Nigritude

سياهي‌، سياه‌ شدگي‌، تيرگي‌، سياه‌ چردگي‌: Nigrescence

سياهپوست‌: Soul Brother

سياهپوست‌، سياه‌ زنگي‌: Blackamoor

سياهپوست‌، سياه‌ شونده‌: Nigrescent

سياه‌ اب‌، مرداب‌، باتلاق‌، در باتلاق‌ فرو بردن‌، دچار , كردن‌، مستغرق‌ شدن‌: Swamp

سياه‌ قلم‌، ميناي‌ سياه‌، سياه‌ قلم‌ زدن‌: Niello

سياه‌ قلم‌الماني‌ وحشي‌، وهمي‌، زبان‌گوتيك‌، سبك‌ معماري‌ گوتيك‌، حروف‌ ,: Gothic

سياه‌ كردن‌، (مج.) لكه‌ دار يا بدنام‌ كردن‌: Blacken

سياه‌ پوست‌ امريكايي‌، مط‌رب‌ دوره‌ گرد: Jim Crow

سياه‌ پوست‌، از سياه‌ پوستان‌ ملانزي‌: Melanic

سياه‌ چال‌، حبس‌ تاريك‌: Oubliette

سياه‌ چره‌، سبزه‌ تند، تيره‌ روي‌: Swarthy

سياه‌قلم‌كردن‌، قلم‌ زدن‌ (بوسيله‌ تيزاب‌): Etch

سيبرنتيك‌: Cybernetics

سيبريه‌: Siberia

سيبريه‌اي‌: Siberian

سيب‌ دادن‌ سيب‌، مردمك‌ چشم‌، چيز عزيز و پربها، سيب‌ دادن‌، ميوه‌ء: Apple

سيب‌ درشت‌: Costard

سيب‌ زميني‌ شيرين‌: Sweet Potato

سيب‌ سبز: Greening

سيب‌ صحرايي‌: Crab Apple

سيترات‌، نمك‌ اسيد سيتريك‌: Citrate

سيحون‌، امودريا: Oxus

سيخك‌، سيخ‌، ديلم‌، گوه‌، نيزه‌، سنان‌، ميله‌، اندازه‌ , گيري‌ ط‌ول‌، شلاق‌ سيخي‌، بخدا، ترابخدا، ميله‌زدن‌ به‌، با , ميله‌ بستن‌، با ميخ‌ محكم‌ كردن‌، هرزه‌ گردي‌ كردن‌: Gad

سيخونك‌ زدن‌، لب‌ ولوچه‌ دار، داراي‌ لب‌ ولوچه‌ اويخته‌: Pouter

سيخ‌ بخاري‌، سيخ‌ زن‌، بازي‌ پوكر: Poker

سيخ‌ زدن‌، خنجر زدن‌، سوراخ‌ كردن‌ ضربت‌ با چيز تيز، ضربت‌ با مشت‌، خرد كردن‌، سك‌ زدن: Jab

سيخ‌ زدن‌، سك‌ زدن‌، برانگيختن‌، ترغيب‌: Prod

سيخ‌ زدن‌، كردن‌، خوابداركردن‌ غريب‌ وخنده‌دار، ادم‌ غريب‌، شوخي‌، خنده‌دار، نيزه‌ماهي‌ , كرجي‌ پارويي‌ يابادباني‌، نيزه‌، (م‌.م‌.)فرفره‌، چيز , گيري‌، قايق‌ پارويي‌ سريع‌السير، با زوبين‌ ماهي‌ گرفتن هر چيز چرخنده‌، درشكه‌ تك‌ اسبه‌ كه‌ دو چرخ‌ دارد، نوعي‌ ,: Gig

سيخ‌ شبكه‌ اي‌، گوشت‌ كباب‌ كن‌، روي‌ سيخ‌ يا انبر كباب‌ , كردن‌، بريان‌ كردن‌، عذاب‌ دادن‌، پختن‌، بريان‌ شدن‌: Grill

سيخ‌ كباب‌، بسيخ‌ كباب‌ زدن‌، بسيخ‌ زدن‌ سيخ‌كباب‌، سيخ‌ اهني‌ يا چوب‌ مخصوص‌ كباب‌، هر چيزي‌ شبيه‌ ,: Skewer

سيخ‌ و سه‌پايه‌ وساير اسبابهاي‌ جلو بخاري‌: Fire Irons

سيخ‌ ياميل‌ كوچك‌، سنجاق‌ يا گل‌ سينه‌ كوچك‌: Brochette

سيخ‌، سيخي‌، خاردار: Horrent

سيخ‌، ميله‌ حائل‌، سنجاق‌، با ميله‌ نگهداشتن‌: Fid

سير زماني: timeline

ارايه زمان كاركرد راه‌حل براي تمام حالات عمليات. مسير زماني در نمودار معمولاً بر روي خط افقي نشان داده مي‌شود.

سير زماني: Timeline

ارايه زمان كاركرد راه‌حل براي تمام حالات عمليات. مسير زماني در نمودار معمولاً بر روي خط افقي نشان داده مي‌شود.

سير كردن‌، راضي‌ كردن‌، فرونشاندن‌: Sate

سير كردن‌، فروشناندن‌، اشباع‌ شدن‌، اقناع‌ شدن‌: Satiate

سير نشدني‌: Insatiable

سير نشدني‌: Insatiate

سير نمك‌، سير و نمك‌: Garlic Salt

سيرت‌، اخلاقيات‌، اخلاق‌: Morality

سيركردن‌، بي‌ رغبت‌ كردن‌، بي‌ ميل‌ شدن‌: Cloy

سيرك‌، چالگاه‌: Circus

سيروبيزار، رنجيده‌، بيزار: Fedup

سيري‌ نا پذيري‌، تسكين‌ نا پذيري‌، اقناع‌ نشدني‌: Insatiability

سيري‌، بي‌ نيازي‌: Satiety

سيري‌، كمال‌ فزوني‌، دامنه‌، فراخي‌، فراواني‌، استعداد، ميدان‌ , نوسان‌، فاصله‌ء زياد، دامنه‌، بزرگي‌، درشتي‌، انباشتگي: Amplitude

سيزدهمين‌ حرف‌ الفباي‌ يوناني‌: Nu

سيزدهم‌، سيزدهمين‌، يك‌ سيزدهم‌: Thirteenth

سيزدهم‌، هر چيزي‌ بشكل‌ حرف‌ M سيزدهمين‌ حرف‌ الفباي‌ انگليسي‌، مرتبه‌ دوازدهم‌ يا ,: M

سيزده‌: Baker's Dozen

سيزده‌ عدد (كه‌ يكي‌ بيش‌ از دوجين‌ است‌): Long Dozen

سيزده‌، عدد سيزده‌: Thirteen

سيستم اسناد: Voucher System

سيستم برنامه‌ريزي منابع سازماني (بهم پيوسته): Enterprise Resource Planning

سيستم تعهدي انعام: Gratuity Accrual

سيستم جزء سيستم فرعي - زير مجموعه: Subsystem

سيستم حاضر و آماده: Off-The -Shelf System

سيستم حفاري آمريكايي: american system of drilling;cable system of drilling;cable t

سيستم حقوق: Salary System

سيستم فروش: Sales System

سيستم لنگراندازي: anchoring system

سيستم مالي اوراكل: Oracle Financial

سيستم مديريت پايگاه داده: Database Management System

سيستم مديريت پايگاه داده رابطه اي: Relational Data Base Management System

سيستم ملي حذف تخليه ي آلاينده ها: NPDES

سيستم موضع يابي صوتي: acoustic location system

سيستم نقاله بادي: Pneumatic Conveyor System

سيستم پشتيباني تصميمات: Decision

سيستم پوسته‌اي: Shell System

سيستم پيشنهادي: Proposed System

سيستم کنترل توزيعي: Distributed control system

سيستم گرمايشي: Heat tracing,

سيستم ‌هاي پردازش عمليات (رويدادها): Translation Processing Systems

سيستمهاي برنامه ريزي توزيع: Source Planning

سيستم‌ اجرايي‌: Executive System

سيستم‌ اداري‌، رسميت‌، مقررات‌ اداري‌: Officialism

سيستم‌ باز خوردي‌: Feedback System

سيستم‌ باز، با كاركرد ازاد: Open Shot

سيستم‌ بسته‌، با كاركرد انحصاري‌: Closed Shop

سيستم‌ بلا درنگ‌: Real Time System

سيستم‌ تقسيم‌ مناسب‌ دولتي‌ بين‌ اعضاء حزب‌ حاكم‌: Spoils System

سيستم‌ حامل‌: Carrier System

سيستم‌ حسابداري‌: Accounting System

سيستم‌ حمايت‌ از توليدات‌ داخلي‌: Protectionism

سيستم‌ دو فلزي‌ مختلط‌: Symmetallism

سيستم‌ دو پارلماني‌: Bicameralism

سيستم‌ دو پشته‌: Tandem System

سيستم‌ دوتايي‌: Binary System

سيستم‌ شط‌رنجي‌: Cross Bar System

سيستم‌ شمارشي‌: Numeration System

سيستم‌ صنعتي‌، صنعت‌ گرايي‌: Industrialism

سيستم‌ صوري‌: Formmal System

سيستم‌ عامل‌ گرده‌اي‌: Disk Operating System

سيستم‌ عدد نويسي‌: Number System

سيستم‌ فلسفي‌ ارسط‌و: Aristotelianism

سيستم‌ قط‌ع‌ و وصلي‌: Start Stop System

سيستم‌ كارتي‌: Card System

سيستم‌ كامپيوتري‌: Computer System

سيستم‌ كولوئيدي‌ (شامل‌ پخش‌ مايعي‌ در مايع‌ ديگر) محلول‌ سريشمي‌: Emulsoid

سيستم‌ مبصر: Monitor System

سيستم‌ متعادل‌: Balanced System

سيستم‌ مقادير واوزان‌ ومقياسات‌ متريك‌: Metric System

سيستم‌ ناظ‌ر: Supervisory System

سيستم‌ همگام‌: Synchronous System

سيستم‌ پرداخت‌ حقوق‌: Payroll System

سيستم‌ پرونده‌ ها: File System

سيستم‌ پزشكي‌ ملي‌، سيستم‌ پزشكي‌ تحت‌ نظ‌ارت‌ دولت‌: State Midicine

سيستم‌ پشتيبان‌: Backup System

سيستم‌ پيمانه‌اي‌: Modular System

سيستم‌ گام‌ به‌ گام‌: Step By Step System

سيستم‌، دستگاه‌، منظ‌ومه‌: System

سيستم‌ها به روش آني و به موقع: Just-In-Time

سيستم‌هاي اتوماسيون اداري: Office Automation Systems

سيستم‌هاي اطلاعات اجرا(مديريت ارشد): Executive Information Systems

سيستم‌هاي اطلاعات جامع- سيستم هاي اطلاعات مشترك: Corporate Information systems

سيستم‌هاي اطلاعات يك پارچه: Integrated -Information Systems

سيستم‌هاي اطلاعاتي: Information Systems

سيستم‌هاي تحريري: Word Processing

سيستم‌هاي تصوير سازي اسناد: Document Imaging System

سيستم‌هاي دانش محور: Knowledge Work Systems

سيستم‌هاي در برگيرنده كل سازمان: Enterprise Wide Systems

سيستم‌هاي سازماني: Enterprise Systems

سيستم‌هاي فرآيندي يا پيوسته: Process Or Continuous Manufacturing

سيستم‌هاي فشاري: Push System

سيستم‌هاي كششي: Pull Systems

سيستم‌هاي كنترل فرآيند: Process Control Systems

سيستم‌هاي مديريت اطلاعات: Management Information Systems

سيستم‌هاي پشتيباني مديريت اجرائي: Executive Support Systems

سيكل تجاري: Trade Cycle

سيلا ن‌ شناسي‌: Fluidics

سيلاب‌: Floodwater

سيلاب‌، شرشر، جوي‌ اب‌ شيرين‌: Freshet

سيلو، انبار: silo

يك ساختار بلند استوانه‌اي شكل كه براي ذخيره‌سازي مورد استفاده قرار مي‌گيرد. اين واژه در مديريت پروژه، اصطلاحي است براي موانع مجازي بين اصول كاركردي كه مانع برقراري ارتباط مي‌شوند. همچنين مراجعه شود به دودكش.

سيلو، انبار: Silo

يك ساختار بلند استوانه‌اي شكل كه براي ذخيره‌سازي مورد استفاده قرار مي‌گيرد. اين واژه در مديريت پروژه، اصطلاحي است براي موانع مجازي بين اصول كاركردي كه مانع برقراري ارتباط مي‌شوند. همچنين مراجعه شود به دودكش.

سيليسيوم‌: Silicon

سيليكا، سيليس‌: Silica

سيل‌ اب‌ گرفتگي‌: Inundation

سيل‌ برق‌ اسا: Flash Flood

سيل‌ بزرگ‌، ط‌وفان‌، تحولات‌ ناگهاني‌ وعمده‌: Cataclysm

سيل‌ مغناط‌يسي‌: Magnetic Flux

سيل‌ گرفتن‌، ط‌غيان‌ كردن‌ سيل‌، ط‌وفان‌، (درشعر) رو د، دريا، اشك‌، غرق‌ كردن: Flood

سيل‌ گير، دريچه‌ سد: Floodgate

سيل‌، سيلان‌: Flux

سيل‌، سيل‌ رود، جريان‌ شديد، سيل‌ وار: Torrent

سيل‌، ط‌غيان‌ اب‌: Food Tide

سيل‌، ط‌وفان‌، غرق‌ كردن‌، ط‌وفان‌ ايجاد كردن‌: Deluge

سيم کشي برق، روشنايي، آزمايش نهايي: Power wiring, lighting, checkout.

سيما شناسي‌، قيافه‌ شناسي‌، سيما، چهره‌، صورت‌: Physiognomy

سيما، قيافه‌، رخ‌، تشويق‌ كردن‌، پشتيباني‌ كردن‌: Countenance

سيما، وضع‌، قيافه‌، ظ‌اهر: Mien

سيما، چهره‌، ط‌رح‌ صورت‌، ريخت‌، تركيب‌، خصوصيات نمايان‌ كردن‌، بط‌وربرجسته‌ نشان‌ دادن‌: Feature

سيمابي‌، جيوه‌ دار، چالاك‌، تند، متغير، متلون‌: Mercurial

سيمان آلومين: alumina cement

سيمان كوره ي بلند: blast furnace cement

سيمان‌ پورتلند: Portland Cement

سيمي‌، سفت‌، كج‌ شو، قابل‌ انحناء، پرط‌اقت‌: Wiry

سيم‌ احساس‌: Sense Wire

سيم‌ خاردار: Barbed Wire

سيم‌ دار، سيمي‌، ط‌نابي‌: Stringed

سيم‌ سرهم‌ بندي‌، سيم‌ رابط‌: Patch Cord

سيم‌ عكس‌ فرستادن‌ عكسي‌ كه‌ بوسيله‌ بي‌ سيم‌ فرستاده‌ ميشود، بوسيله‌ بي‌ ,: Wirephoto

سيم‌ لخت‌، سيم‌ هوايي‌: Open Wire

سيم‌ يا كابل‌ نقاله‌، راه‌ اهن‌ برقي‌: Cable Way

سيم‌ پيچي‌ بشكل‌ استوانه‌ براي‌ ايجاد ميدان‌ مغناط‌يسي مارپيچ‌ كهربايي‌: Solenoid

سيم‌ پيچ‌: Coil

سيم‌ پيچ‌ احساس‌: Sense Winding

سيم‌ پيچ‌ تحريك‌: Drive Winding

سيم‌ پيچ‌ ثانويه‌: Secondary Winding

سيم‌ پيچ‌، مغناط‌يسي‌ انحرافي‌: Shunt Winding

سيم‌، ريسمان‌: Cord

سيم‌، مفتول‌، سيم‌ تلگراف‌، سيم‌كشي‌ كردن‌، مخابره‌ كردن‌: Wire

سيم‌تلگراف‌ و تلفن‌، سيم‌هادي‌: Wireway

سيم‌كشي‌، موسسه‌سيم‌سازي‌: Wiring

سيم‌كش‌: Wireman

سيم‌كش‌: Wirer

سيم‌نقاله‌، ط‌نابراه‌: Ropeway

سينما: Cinema

سينما: Motion Picture

سينما: Movie

سينمايي‌: Cinematic

سينمايي‌ وغيره‌ موجب‌ صداميشود صدا سازي‌، عوامل‌ صوتي‌ كه‌ در راديو وتلويزيون‌ وفيلم‌ ,: Sound Effects

سينماي‌ غير متحرك‌، چراغ‌ عكس‌، شهر فرنگ‌: Stereopticon

سينه‌ پهلويي‌: Pneumonic

سينه‌، صدر، قفسه‌ سينه‌: Thorax

سينوسي‌: Sinusoidal

سيني‌: Platter

سيني‌ محتوي‌ پول‌ يا پول‌ جمع‌ اوري‌ شده‌ از حضار در , كليسا: Offertory

سيني‌ چرخان‌: Lazy Susan

سيني‌، ط‌بق‌، جعبه‌ دو خانه‌: Tray

سيه‌ چردگان‌، سيه‌ مويان‌، نژاد سياه‌ موي‌ سبزه‌ روي‌: Melanochroi

سيگار داراي‌ فيلتر: Filter Tipped

سيگار كشيدن‌، بلوف‌ زدن‌، لاف‌ زدن‌، پف‌ كردن‌، منفجر , غذاي‌ پف‌ دار، مشروب‌ گازدار، پفك‌، پك‌ زدن‌، چپق‌ يا , فوت‌، پف‌، دود ويا بخار، قسمت‌ پف‌ كرده‌ جامه‌ زنانه كردن‌، منفجر شدن‌، وزش‌ باد، وزيدن‌: Puff

سيگار، سيگار برگ‌: Cigar

سي‌ ام‌، سي‌امين‌، يك‌ سي‌ ام‌: Thirtieth

سي‌، عدد سي‌: Thirty

سپاسگزار: Thanker

سپاسگزار، متشكر، ممنون‌، شاكر: Thankful

سپاسگزار، ممنون‌، متشكر، حق‌ شناس‌: Grateful

سپاسگزارم‌، تشكر: Gramercy

سپاسگزاري‌، تشكر، اقرار، تصديق‌، قبول‌، خبر , وصول‌(نامه‌)، شهادت‌ نامه‌: Acknowledgment

سپاسگزاري‌، شكر گزاري‌: Thanksgiving

سپاهي‌، سوار، اسب‌ سواري‌، نظ‌امي‌: Trooper

سپتامبر، نهمين‌ ماه‌ تقويم‌ مسيحي‌: September

سپر ، موجگير: Baffle

سپر جلو بخاري‌: Firescreen

سپر جلو بخاري‌، مامور اتش‌ نشاني‌: Fireguard

سپر، سپر كوچك‌، دفاع‌ كردن‌ (باسپر): Buckler

سپر، محفظ‌ه‌، سپرشدن‌: Shield

سپر، پرتو، ظ‌ل‌: Aegis

سپر، پوشش‌، حامي‌، حفاظ‌، پوشش‌ محافظ‌، بوسيله‌ سپر حفظ‌ , كردن‌، حفاظ‌ پيدا كردن‌: Shield

سپراتومبيل‌، ضرب‌ خور، چيز خيلي‌بزرگ‌: Bumper

سپردار: Shielder

سپردن‌، تسليم‌ كردن‌، امانت‌ گذاردن‌، ارسال‌ كردن‌: Consign

سپردن‌، مرتكب‌ شدن‌، اعزام‌ داشتن‌ براي‌ (مجازات‌ و , غيره‌)، متعهدبانجام‌امري‌ نمودن‌، سرسپردن‌: Commit

سپردن‌، واگذاركردن‌، بامانت‌ سپردن‌: Entrust

سپرده بانكي: Bank Deposit

سپرده- پس انداز: Deposit

سپرده‌ بانكي‌ كه‌ بدون‌ چك‌ ميتوان‌ برداشت‌ كرد: Demand Deposit

سپرده‌، ته‌ نشست‌، سپردن‌: Deposit

سپرده‌، وجه‌ اماني‌، سرمايه‌ اماني‌: Trust Fund

سپرده‌ء بانكي‌ مدت‌ دار: Time Deposit

سپرديس‌، سپرمانند، وابسته‌ بغده‌ درقي‌: Thyroid

سپرز، اسپرز، ط‌حال‌، تخم‌ ماهي‌ نر، بارور كردن‌: Milt

سپرمانند، بيضي‌، فلس‌ دار، پوشيده‌ از فلس‌: Scutellate

سپرمانند، سپردار، سپروار، لادني‌ برگ‌: Peltate

سپري‌ شدن‌، بپايان‌ رسيدن‌، سرامدن‌، دم‌ براوردن‌، مردن‌: Expire

سپري‌ كه‌ داراي‌ نشانهاي‌ نجابت‌ خانوادگي‌ باشد، صفحه‌اي‌ , كه‌روي‌ ان‌ اسم‌ چيزي‌ نقش‌شده‌باشد، سپرارم‌دار: Escutcheon

سپرچه‌، پوشش‌ سپر مانند جانوران‌، فلس‌: Scutellum

سپس‌، متعاقبا: Subsequently

سپنج‌، ناپايدار، فاني‌، زودگذر، بي‌ بقا: Transitory

سپور، مامور تنظ‌يف‌، خاكروبه‌ بر، رفتگر: Dustman

سپيده‌ دم‌، صداي‌ بانگ‌ خروس‌: Cockcrow

سپيده‌ دم‌، فجر، سرخي‌ شفق‌، اغاز: Aurora

سگدست‌، پايه‌: Cantilever

سگي‌، وابسته‌ به‌ خانواده‌ سگ‌، سگ‌ مانند: Canine

سگ‌ (بزبان‌ كودكانه‌)، سگ‌ كوچولو: Doggy

سگ‌ ابي‌، پوست‌ سگ‌ ابي‌ قسمتي‌ از كلاه‌خود كه‌ پايين‌ صورت‌ را ميپوشاند، (ج‌.ش‌.) ,: Beaver

سگ‌ بد اصل‌، سگ‌ دورگه‌، (مج.) ادم‌ پست‌: Cur

سگ‌ جنگي‌، جنگ‌ مابين‌ دو يا چند نفر در گوشه‌ تنگي كتك‌ كاري‌ در گوشه‌اي‌: Dogfight

سگ‌ خو، سرسخت‌، سخت‌ گير، (درمورد سگ‌) گاز گير، سخت‌ , گاز گرفته‌ شده‌: Hard Bitten

سگ‌ دامن‌ پرورده‌، سگ‌ دست‌ اموز: Lapdog

سگ‌ راهنماي‌ كوهستان‌، نوعي‌ سگ‌ بزرگ‌: Saint Bernard

سگ‌ زنجيري‌، سگ‌ بزرگ‌: Bandog

سگ‌ شكاري‌، تازي‌: Buckhound

سگ‌ شكاري‌، سگي‌ كه‌ به‌ شكارچيان‌ كمك‌ ميكند: Gundog

سگ‌ شكست‌ خورده‌، توسري‌ خور: Underdog

سگ‌ ماده‌، زن‌ هرزه‌، شكايت‌ كردن‌، قر زدن‌: Bitch

سگ‌ مخصوص‌ يافتن‌ شكار و مجروحين‌، بازبياب‌: Retriever

سگ‌ منشي‌، اخلاق‌ پست‌، بدكاري‌، پستي‌: Doggery

سگ‌ منش‌: Doggish

سگ‌ نگهبان‌، سگ‌ پاسبان‌، نگهبان‌، نگهباني‌ دادن نگهبان‌ بودن‌: Watchdog

سگ‌ پر سر وصدا، ادم‌ پر سر وصدا: Messan

سگ‌ پشمالو واويخته‌ گوش‌، ادم‌ چاپلوس‌: Spaniel

سگ‌ گله‌ اسكاتلندي‌: Collie

سگ‌ گله‌، سگ‌ گرگ‌: Wolf Dog

سگ‌ گله‌ء انگليسي‌كه‌داراي‌اندازه‌ءمتوسط‌ , وبرنگ‌سياه‌براق‌وداراي‌خالهاي‌قهوه‌اي‌ ياخرمايي‌است‌: English Shepherd

سیستم اطلاعات منابع انسانی : Human Resources Information System

  اين سيستم به‌کار گرفته ميشود تا مديريت سرمايهي انساني به‌طور کامل و با موفقيت انجام پذيرد. سيستم اطلاعات منابع انساني اين موارد را دربر ميگيرد: برنامه‌ريزي توسعهي کارمندان، ارزيابي عملکرد شغلي، مربيگري و مديريت استعدادها.

سیستم اطلاعاتی: Information system

سیستم افتخار : Honor System

  در اين سيستم کاربران توافق ميکنند که رفتار آن‌ها در قبال يکديگر مبتني بر اعتماد و احترام خواهد بود. در سيستم‌هاي افتخار معمولاً نظارت وجود ندارد. در واقع، اين اعتقاد وجود دارد که افراد از مزيت‌هاي ناعادلانه استفاده نميکنند و بدون وجود نظارت به قوانين احترام ميگذارند.

سیستم اقتصادی: Economic system

سیستم‌های خبره یا هوش‌مند : Expert Systems

  اين سيستم‌ها بخشي از دستهي هوش مصنوعي هستد. رايانه بر اساس تصميماتي که در گذشته اتخاذ شده است به تصميم‌گيري ميپردازد. اين مدل از کاربرد بسيار قدرتمندي برخوردار است و به‌عنوان مثال ميتواند در مديريت وضعيت‌هاي مالي يا تعيين زمان خريد و فروش سهام در بازار سهام به‌کار گرفته شود. داده‌ها در يک سيستم هوش‌مند که پايگاه دانش ناميده ميشود، ذخيره ميگردند. بخشي از سيستم که وظايف تصميم‌گيري را انجام ميدهد، موتور استنتاج ناميده ميشود.