لغتنامه

خائن‌، خائن‌ در امر مذهبي‌: Traditor

خائن‌، خيانتكار: Traitor

خائن‌، پست‌ و فريبنده‌، پيمان‌ شكن‌، زن‌جادو گر و ساحر غول‌ پيكر: Warlock

خاتمه : Adjourning

پنجمين و آخرين مرحله از الگوي ساختار تيم تاكمن و جنسن؛ جايي كه در آن گروه منحل مي‌شود.

خاتمه: termination

اقدام خريدار در جهت پايان دادن به تمام يا جزئي از كار. علت خاتمه ممكن است راحتي خريدار يا غفلت باشد.

خاتمه: Adjourning

پنجمين و آخرين مرحله از الگوي ساختار تيم تاكمن و جنسن؛ جايي که در آن گروه منحل مي‌شود.

خاتمه: Termination

اقدام خريدار در جهت پايان دادن به تمام يا جزئي از كار. علت خاتمه ممكن است راحتي خريدار يا غفلت باشد. اتمام يك پروژه، يك مرحله از پروژه يا فعاليت يا اتمام كار يك فرد.تكميل پروژه به دنبال پذيرش رسمي دستاوردهاي آن توسط كارفرما و يا ارائه اين دستاوردها در انتهاي حيات آن‌ها.

خاتمه براي راحتي: termination for convenience

حقي يك جانبه براي خريدار جهت خاتمه دادن به تمام تلاش‌هاي مربوط به پيمان يا برخي از آن‌ها، به هر دليل و در هر زمان. ممكن است طرفين با توافق، تعيين مسوؤل خاتمه پيمان‌، هزينه‌يابي يا تركيبي از اين روش‌ها به هزينه‌هاي خاتمه سامان دهند.

خاتمه براي راحتي: Termination For Convenience

حقي يك جانبه براي خريدار جهت خاتمه دادن به تمام تلاش‌هاي مربوط به پيمان يا برخي از آن‌ها، به هر دليل و در هر زمان. ممكن است طرفين با توافق، تعيين مسوؤل خاتمه پيمان‌، هزينه‌يابي يا تركيبي از اين روش‌ها به هزينه‌هاي خاتمه سامان دهند.

خاتمه به دلايل پيش فرض: termination for default

اقدام خريدار براي لغو تداركاتي كه الزامات پيش‌فرض پيمان را برآورده نمي‌كند. تخلف از پيش‌فرض، به شكست پيمانكار در اجراي كار پيمان در زمان تعيين‌شده مربوط مي‌شود. درصورتي‌كه پيمانكار بتواند تعيين كند كه شرايط پيش‌فرض شامل حال او نشده يا شكست در اجرا قابل بخش

خاتمه به دلايل پيش فرض: Termination For Default

اقدام خريدار براي لغو تداركاتي كه الزامات پيش‌فرض پيمان را برآورده نمي‌كند. تخلف از پيش‌فرض، به شكست پيمانكار در اجراي كار پيمان در زمان تعيين‌شده مربوط مي‌شود. درصورتي‌كه پيمانكار بتواند تعيين كند كه شرايط پيش‌فرض شامل حال او نشده يا شكست در اجرا قابل بخشش باشد، ممكن است اين خاتمه به خاتمه براي راحتي تبديل شود.

خاتمه جزئي: partial termination

عدم تداوم كار توسط خريدار در بخشي از كار پيمان.

خاتمه جزئي: Partial Termination

عدم تداوم كار توسط خريدار در بخشي از کار پيمان.

خاتمه مالي، اختتام مالي: financial closeout

در پايان پروژه، تحليل حسابداري بر اساس نحوه خرج شدن سرمايه‌ها انجام مي‌شود. اين فرآيند نقطه‌اي از زمان را نشان مي‌دهد كه پس از آن نبايد هيچ پرداختي انجام شود.

خاتمه مالي، اختتام مالي: Financial Closeout

در پايان پروژه، تحليل حسابداري بر اساس نحوه خرج شدن سرمايه‌ها انجام مي‌شود. اين فرآيند نقطه‌اي از زمان را نشان مي‌دهد كه پس از آن نبايد هيچ پرداختي انجام شود.

خاتمه موجودي: inventory closeout

فرآيند حسابرسي نهايي موجودي‌ها و خاتمه نگهداري آنها.

خاتمه موجودي: Inventory Closeout

فرآيند حسابرسي نهايي موجودي‌ها و خاتمه نگهداري آنها.

خاتمه پروژه: project closeout

فرآيند فراهم كردن پذيرش توسط ذي‌نفعان، تكميل مدارك مختلف پروژه، نسخه نهايي آن و ارائه مستندات به عنوان شرايط منطبق بر ساخت و نگهداري مستندات ضروري پروژه. همچنين مراجعه شود به چرخه حيات پروژه.

خاتمه پروژه: project termination

اتمام فعاليت‌هاي پروژه

خاتمه پروژه: Project Closeout

تكميل پروژه توسط تمام طرفين مسوول و نهايي كردن همه كارها. اين كار با تأييد عملكرد كلي از طرف مشاور به اتمام مي‌رسد.فرآيند فراهم كردن پذيرش توسط ذي‌نفعان، تكميل مدارك مختلف پروژه، نسخه نهايي آن و ارائه مستندات به عنوان شرايط منطبق بر ساخت و نگهداري مستندات ضروري پروژه. همچنين مراجعه شود به چرخه حيات پروژه.

خاتمه پروژه: Project Termination

اتمام فعاليت‌هاي پروژه.

خاتمه پيمان: contract close-out

توافق نهايي پيمان كه شامل تحويل تمام اقلام و پرداخت‌هاي عقب افتاده مي‌شود.

خاتمه پيمان: Contract Close-Out

توافق نهايي پيمان که شامل تحويل تمام اقلام و پرداخت‌هاي عقب افتاده مي‌شود.تكميل نهايي كليه مسائل پيماني مرتبط با تدارکات پروژه که به طور خاص شامل حل و فصل تمام دعاوي معوقه فروشنده مي‌گردد. راهنماي پيكره دانش مديريت پروژه انجمن مديريت پروژه، خاتمه پيمان را به عنوان ششمين و آخرين فرآيند متمايز تداركات پروژه معرفي مي‌كند.

خاتمه‌ اداري: administrative closure

ايجاد، جمع‌آوري و انتشار اطلاعات در مرحله‌اي رسمي يا هنگام تكميل پروژه.

خاتمه‌ اداري: Administrative Closure

جابه‌جايي مناسب همه مشخصات، اقدامات و سوابق پروژه، مطابق با مرجع کنترلي.ايجاد، جمع‌آوري و انتشار اطلاعات در مرحله‌اي رسمي يا هنگام تكميل پروژه.

خاتمه‌ دادن‌ همكاري‌ نكردن‌، ناوابسته‌ كردن‌، به‌ همكاري‌ يا شراكت‌ ,: Disaffiliate

خاتمه‌ غير عادي‌: Abend

خاتمه‌ غير عادي‌: Abnormal End

خاتمه‌ يافتن‌، به‌ نتيجه‌ رسيدن‌، تمام‌ شدن‌، گزارش‌، خلاصه‌,: Wrap Up

خاتمه‌، انقضاء: Expiry

خاتمه‌، راي‌ كفايت‌ مذاكرات‌، عمل‌ محصور شدن‌، دريچه درب‌ بط‌ري‌ وغيره‌، دربستن‌: Closure

خاتم‌ كاري‌ باصدف‌ يا فلز: Buhl

خاج‌ كوچك‌، صليب‌ كوچك‌: Crosslet

خاخام‌، عالم‌ يهودي‌: Rabbi

خادمه‌، بانويي‌ كه‌ در نمايشات‌ نقش‌ فضولباشي‌ و دسيسه‌ , كار را بازي‌ ميكند، مسخره‌: Soubrette

خادمه‌ء ميخانه‌، پيشخدمت‌ ميخانه‌، گارسون‌: Barmaid

خادم‌ ابليس‌، ثروت‌ دوست‌، زرپرست‌: Mammonite

خادم‌ كليسا، تولي‌، گوركن‌: Sexton

خار مته: bit pin; pin of the bit

خار، تيغ‌، سرتيز، موجب‌ ناراحتي‌، تيغ‌ دار كردن‌: Thorn

خار، پيكان‌، نوك‌، ريش‌، خارداركردن‌، پيكانداركردن‌: Barb

خارا گوش‌، افسنط‌ين‌، برنجاسف‌ كوهي‌: Wormwood

خاربست‌، سنگ‌ بست‌، احاط‌ه‌ شده‌ با صخره‌: Rockbound

خارج از سطح كردن اجزاء، خارج از اولويت‌كردن اجزاء: part derating

استفاده خوب از اجزا در سطح قابليت ثابت شده آن‌ها، به منظور كاهش فشار و افزايش قابليت اطمينان.

خارج از سطح كردن اجزاء، خارج از اولويت‌كردن اجزاء: Part Derating

استفاده خوب از اجزا در سطح قابليت ثابت شده آن‌ها، به منظور کاهش فشار و افزايش قابليت اطمينان.

خارج از كارگاه: Off-site

خارج از محدوده: out of scope

الزاماتي كه در پيمان كنوني آورده نشده‌اند و خارج از شروط تغييرات است. همچنين مراجعه شود به تغييرات پيمان.

خارج از محدوده: Out Of Scope

الزاماتي که در پيمان کنوني آورده نشده‌اند و خارج از شروط تغييرات است. همچنين مراجعه شود به تغييرات پيمان.

خارج از مركز : off core

اصطلاحي كه به منظور نشان‌دادن دو مورد زير استفاده مي‌شود: (1)پيگيري فرصت‌ها و تحقيق رو به پايين دور از مركز مدل هفتي به منظور توجيه مبناي تصميم‌گيري‌هاي انجام شده در مركز هفتي و (2اطمينان از تاييد، در حين فرآيند با استفاده از بحث‌هاي رو به بالا با مشتري.

خارج از مركز: Off Core

اصطلاحي که به منظور نشان‌دادن دو مورد زير استفاده مي‌شود: (1)پيگيري فرصت‌ها و تحقيق رو به پايين دور از مرکز مدل هفتي به منظور توجيه مبناي تصميم‌گيري‌هاي انجام شده در مرکز هفتي و (2اطمينان از تاييد، در حين فرآيند با استفاده از بحث‌هاي رو به بالا با مشتري.

خارج كردن آب اضافي: hydro-extraction

خارجي: Foreign

خارجي‌: External

خارجي‌ كردن‌: Externalization

خارجي‌ كردن‌، ظ‌اهري‌ ساختن‌، وجودخارجي‌، واقعيت‌ خارجي‌ , قائل‌ شدن‌ (براي‌): Externalize

خارجي‌، ادم‌ معتدل‌ و ميانه‌ رو شخصي‌ كه‌ نه‌ زياد بعالم‌ باط‌ني‌ توجه‌ دارد نه‌ بعالم‌: Ambivert

خارجي‌، بيگانه‌: Outsider

خارجي‌، خارج‌ از قلمرو چيزي‌، غيراصلي‌، تصادفي‌، فرعي‌: Extraneous

خارجي‌، زود فهم‌، عمومي‌، قابل‌ فهم‌ عوام‌: Exoteric

خارج‌ از بدن‌، نمايان‌ بر بدن‌: Standaway

خارج‌ از بورس‌ فروخته‌ شده‌: Over The Counter

خارج‌ از جاده‌ وشارع‌ اصلي‌، در فضاهاي‌ بازدهات صحرايي‌، درسرتاسرمزرعه‌، ورزش‌ هاي‌ميداني‌ وصحرايي‌: Cross Country

خارج‌ از حدود اختيارات‌ قانوني‌، بسيار عالي‌ مقام‌: Ultra Vires

خارج‌ از حدود معمولي‌، خل‌: Outre

خارج‌ از حصار شهر، مربوط‌ به‌خارج‌ از دانشگاه‌: Extramural

خارج‌ از خدمت‌: Off Duty

خارج‌ از صحنه‌ نمايش‌، درزندگي‌ خصوصي‌: Offstage

خارج‌ از مركز: Off Center

خارج‌ از منزل‌، درهواي‌ ازاد، بيرون‌: Outdoors

خارج‌ از نزاكت‌، نامط‌بوع‌، خشن‌، منفور، ناصواب‌: Ungracious

خارج‌ از، بيرون‌ از: Forth Of

خارج‌ از، بيرون‌ از، در خارج‌، بواسط‌ه‌: Out Of

خارج‌ سلولي‌، واقع‌ درخارج‌ سلولهاي‌ بدن‌: Extracellular

خارج‌ قسمت‌: Quotient

خارج‌ كردن‌، از اختفا بيرون‌ اوردن‌، زاييدن‌: Bring Out

خارج‌، بيرون‌، ظ‌اهر، سط‌ح‌، ظ‌واهر، بيروني‌، خارجي‌: External

خارج‌از دسترس‌، منيع‌: Inaccessible

خاردار: Acanthous

خاردار: Barbed

خاردار: Thistly

خاردار، خشن‌: Burry

خاردار، سيخ‌ دار: Setaceous

خاردار، مهره‌دار، نوك‌ تيز، داراي‌ تيره‌ پشت‌: Spinescent

خارداري‌، سيخ‌ داري‌، وضعيت‌ غامض‌، اشكال‌، دشواري‌، چيز , نوك‌ تيز: Spinosity

خارشي‌: Pruritic

خارش‌ (gnihctI)، حكه‌: Pruritus

خارش‌ دار: Itchy

خارش‌ دار: Pruriginous

خارش‌ دار: Scabietic

خارش‌ دار، كرمكي‌، داراي‌ فكر شهواني‌، هرزه‌: Prurient

خارش‌ سخت‌، خنش‌، مرض‌ خارش‌ پوست‌: Prurigo

خارش‌، جرب‌، خارش‌ كردن‌، خاريدن‌: Itch

خارش‌، جرب‌، گال‌: Scabies

خارق‌ العاده‌، غريب‌، جادو، مرموز: Weird

خاركوچك‌، موي‌ كوچك‌: Barbule

خارمانند: Thornlike

خارمانند، خارشكل‌: Acanthoid

خارمانند، پراز خار، نامط‌لوب‌: Spinous

خارپوست‌ دريايي‌، بلوط‌ دريايي‌: Echinus

خارچسبنده‌، چسبنده‌ (مثل‌ كنه‌)، ادم‌ سمج‌ ومزاحم‌: Sticktight

خازن: Capacitor

خازني‌: Capacitive

خازن‌: Capacitor

خازن‌ جفت‌ ساز: Coupling Capacitor

خازن‌ سفالي‌: Ceramic Capacitor

خازن‌ ماس‌: Most Capacitor

خاستگاه‌، اصل‌ بنياد، منشا، مبدا، سرچشمه‌، علت‌: Origin

خاصيت‌ انبساط‌ و گسترش‌ (گازها و هوا)، فنر: Elater

خاصيت‌ بادي‌ يا هوايي‌، خاصيت‌ چيزي‌ كه‌ با هواي‌ فشرده‌ , كار ميكند: Pneumaticity

خاصيت‌ جسمي‌ يامادي‌، (حالت‌) جسم‌: Corporeity

خاصيت‌ جنسي‌(اعم‌ازنرياماده‌) وابسته‌به‌ تذكيروتانيث‌، بط‌ور مشخص‌ نر يا ماده‌، داراي‌ ,: Sexed

خاصيت‌ دركشي‌ يا دراشامي‌، جذب‌، فروبري‌، تحليل قابليت‌ جذب‌، قدرت‌ جذب‌: Absorbency

خاصيت‌ دگرديسي‌: Paramorphism

خاصيت‌ سببي‌، رابط‌ه‌ بين‌ علت‌ ومعلول‌، عليت‌: Causality

خاصيت‌ كردن‌، از اثر انداختن‌ نا كنشگر كردن‌، ناكنش‌ ور كردن‌، بي‌ اثر كردن‌، بي‌ ,: Deactivate

خاصيت‌ مغناط‌يسي‌، اهن‌ ربايي‌: Magnetism

خاصيت‌ نيروي‌ تشعشعي‌ مخصوصا در نواحي‌ مرئي‌ و غيرمرئي‌ , ماوراء بنفش‌ كه‌ خاصيت‌ شيميايي‌پيدا ميكند: Actinism

خاصيت‌ و ماهيت‌ چيزي‌ رامعين‌ كردن‌، بنظ‌ر اوردن‌، بصورت‌ , مادي‌ و خارجي‌ مجسم‌ كردن‌: Objectify

خاصيت‌ چوبي‌، بافت‌ چوبي‌، وفوردرخت‌: Woodiness

خاصيت‌، سرشت‌، خميره‌ ط‌بيعت‌، ذات‌، گوهر، ماهيت‌، خوي‌، افرينش‌، گونه‌، نوع: Nature

خاصيت‌، شيي‌ داراي‌ خاصيت‌، هوشياري‌، حس‌: Quale

خاصيت‌، ويژگي‌، ولك‌، دارايي‌: Property

خاص‌، معين‌، مشخص‌: Specific

خاط‌رات‌: Memorabilia

خاط‌ره‌، يادداشت‌، ياد بود، ياداوري‌، نشانه‌: Reminiscence

خاط‌ره‌، يادگاري‌، نشان‌، ياداور: Memento

خاك اسيدي: acid soil

خاك رس: argil; clay

خاك هاي قليايي: alkaline soils; alkali soils

خاكبرداري‌ ماشين‌ اهنگري‌، كوره‌ اهنگري‌، بولدوزر، تراكتور ,: Buldozer

خاكستر اتشفشاني‌: Pumicite

خاكستر كردن‌، سوزاندن‌، با اتش‌ سوختن‌: Incinerate

خاكستر، ته‌ مانده‌ وزوائد ذوب‌ اهن‌، رسوب‌، بستن‌ وسخت‌ , شدن‌، مواد متحجر شده‌ دردهانه‌ چشمه‌ اب‌ گرم‌: Sinter

خاكستري‌: Ashy

خاكستري‌: Cindery

خاكستري‌ رنگ‌، خاكستروار: Cinereous

خاكشناس‌: Agrologist

خاكه‌ زغال‌ نيمسوز، اخگر، خاكستر گرم‌ (بيشتر در جمع‌): Ember

خاكه‌، چيز خاك‌ شده‌: Fines

خاكي‌ رنگ‌، لباس‌ نظ‌امي‌: Khaki

خاكي‌ و ابي‌، دوجنسه‌، ذوحياتين‌: Amphibious

خاكي‌، تحت‌ تاثير خاك‌ (suonohthcotua): Edaphic

خاكي‌، خاك‌ مانند، زميني‌، دنيوي‌: Earthy

خاكي‌، زميني‌: Earthly

خاكي‌، زميني‌، دنيوي‌، زمين‌، سرزمين‌: Terrene

خاكي‌، گلي‌، سفالي‌، مادي‌، جسماني‌: Earthen

خاك‌ اره‌، باخاك‌ اره‌ پوشاندن‌، پوچ‌: Sawdust

خاك‌ انداز: Dustpan

خاك‌ انگليس‌، انگليسي‌، اهل‌ بريتانيا: Briton

خاك‌ اهكدار: Marlite

خاك‌ باداورده‌ و متراكم‌: Eluvium

خاك‌ خوري‌، گل‌ خوري‌، زمين‌خواري‌: Geophagy

خاك‌ رس‌ وشن‌ كه‌ با گياه‌ پوسيده‌ اميخته‌ باشد، خاك‌ , گلداني‌: Loam

خاك‌ رس‌ چسبناك‌ و خاكستري‌ مايل‌ به‌ ابي‌: Gley

خاك‌ رس‌، رست‌: Argil

خاك‌ رس‌، رس‌، گل‌، خاك‌ كوزه‌ گري‌، سفال‌: Clay

خاك‌ ريزي‌ كردن‌، بلندي‌ يا پشته‌ ساختن‌، با خاك‌ يا سنگ‌ , محصور كردن‌: Embank

خاك‌ زاد، خاكي‌، فاني‌، پست‌: Earthborn

خاك‌ زرگري‌ يا خاك‌ معدن‌ قابل‌ استفاده‌، تحقيقات‌ , واكتشافات‌ با ارزش‌ ومفيد، منفعت‌: Pay Dirt

خاك‌ سرخ‌ مايل‌ بزرد: Indian Red

خاك‌ شوره‌ زار زمين‌ هاي‌ باير: Solon Chak

خاك‌ كم‌ عمق‌ دامنه‌ كوه‌ ودشت‌ كه‌ مركب‌ از سنگريزه‌ , وسنگهاي‌ نيمه‌ خاك‌ شده‌ ميباشد: Lithosol

خاك‌ كوزه‌ گري‌: Potter's Clay

خاك‌ نسوز، گل‌ اتشخوار: Fireclay

خاك‌ گياه‌ دار، خاك‌ درخت‌، گياخاك‌: Humus

خاك‌، زمين‌ خشك‌، گور: Mool

خاك‌، زمين‌، سط‌ح‌ زمين‌، كره‌ زمين‌، دنياي‌ فاني‌، سكنه‌ , زمين‌، با خاك‌ پوشاندن‌: Earth

خاك‌، كثيف‌ كردن‌، لكه‌ دار كردن‌، چرك‌ شدن‌، خاك‌، زمين كشور، سرزمين‌، مملكت‌پوشاندن‌ باخاك‌، خاكي‌ كردن‌: Soil

خاك‌، گرد وخاك‌، غبار، خاكه‌، ذره‌، گردگيري‌ كردن گردگرفتن‌از(باffo)، ريختن‌، پاشيدن‌ (مثل‌ گرد)، تراب‌: Dust

خالخال‌ باشد، خال‌، لكه‌، ابري‌، ابرش‌ خالخال‌ كردن‌، چيزي‌ با نقاط‌ رنگارنگ‌، حيواني‌ كه‌ بدنش‌ ,: Dapple

خالدار شدن‌ لكه‌، لك‌ صورت‌، كك‌ مك‌، خال‌، داراي‌ كك‌ مك‌ كردن: Freckle

خالدار كردن‌ لك‌، نقط‌ه‌، خال‌، لكه‌ يا خال‌ ميوه‌، ذره‌، لكه‌ دار كردن: Speck

خالدار، لكه‌ دار، لكه‌ لكه‌، ابري‌، رگه‌ رگه‌، با خال‌ , هاي‌ رنگارنگ‌ نشان‌ گذاردن‌، لكه‌ دار كردن‌: Mottle

خالص: Net

خالصه‌ دولتي‌، ملك‌ خالصه‌: Public Domain

خالص‌)، جمع‌ كل‌، بزرگ‌ كردن‌، جمع‌ كردن‌، زمخت‌ كردن درشت‌، بزرگ‌، ستبر، عمده‌، ناخالص‌، زمخت‌، درشت‌ بافت زشت‌، شرم‌ اور، ضخيم‌، بي‌ تربيت‌، وحشي‌، توده‌، انبوه كلفت‌ كردن‌، بصورت‌ سود ناويژه‌ بدست‌ اوردن‌ وزن‌ سرجمع‌ چيزي‌(باظ‌رف‌ وغيره‌درمقابل‌ ten يعني‌ وزن‌ ,: Gross

خالص‌، اصل‌، اصلي‌، واقعي‌، حقيقي‌، درست‌: Genuine

خالص‌، محض‌، ناب‌: Pure

خالص‌، مخلوط‌ نشده‌، بدون‌ مواد خارجي‌: Unadulterated

خالق‌، افريننده‌: Creative

خالهاي‌ رنگارنگ‌ كاغذ ديواري‌، رنگ‌ ثابت‌ خورده نبافته‌ رنگ‌ شده‌، ديرنيه‌ نخ‌ رنگي‌، نخي‌ كه‌ قبلا الياف‌ ان‌ رنگ‌ شده‌ است‌، خط‌وط‌ و ,: Ingrain

خاله‌ پدري‌، خاله‌ مادري‌، عمه‌ پدري‌، عمه‌ مادري‌: Grandaunt

خالي‌ از اشتباه‌ و سوء تفاهم‌، بي‌ترديد: Unmistakable

خالي‌ از اغراض‌: Fair Minded

خالي‌ از لط‌ف‌، كسل‌ كننده‌، وابسته‌ به‌ نثر، نثري‌: Prosaic

خالي‌ كردن‌: Unload

خالي‌ كردن‌: Unload

خالي‌ كردن‌ - تخليه‌ كردن‌، بار خالي‌ كردن‌: Unload

خالي‌، اشغال‌ نشده‌، بي‌ متصدي‌، بلاتصدي‌، بيكار: Vacant

خالي‌، فراغت‌، هيچي‌، پوچي‌ خلا (alahk)، تهي‌ گري‌، عاري‌ بودن‌، چيز تهي‌، فضاي‌ ,: Vacuity

خال‌ خال‌ كردن‌ نقط‌ه‌، لكه‌ كوچك‌، خال‌، رنگ‌، نوع‌، قسم‌، نقط‌ه‌ نقط‌ه‌ يا ,: Speckle

خال‌ مادر زادي‌، علامت‌ ماه‌ گرفتگي‌ بر بدن‌: Birthmark

خال‌ گذار، نقط‌ه‌ نقط‌ه‌، كاشف‌ جنايات‌، هدف‌ ياب‌: Spotter

خال‌، خال‌ كوچك‌، خال‌ زيبايي‌: Beauty Spot

خال‌، رگه‌، راه‌ راه‌، برفك‌ رگه‌ رگه‌ كردن‌، خط‌ خط‌ كردن‌، نقط‌ه‌ نقط‌ه‌ كردن‌، نقط‌ه: Fleck

خال‌، نقط‌ه‌، لك‌، موضع‌، بجا اوردن‌: Spot

خال‌اتو بازي‌ كردن‌، مغلوب‌ ساختن‌پيشي‌ جستن‌، ادم‌ خوب صداي‌ شيپور، (در بازي‌ ورق‌) خال‌ اتو، خال‌ حكم نيروي‌ ذخيره‌ ونهاني‌: Trump

خام : Naive

ناآگاه و بيتجربه بودن به‌خاطر فقدان اطلاعات يا علاقه.

خامه‌ گير: Creamer

خاموشي‌ چراغ‌ها در موقع‌ حمله‌ هوايي‌: Dimout

خاموشي‌، قط‌ع‌ كامل‌ برق‌: Black Out

خاموش‌ شدن‌ چراغ‌ ها، خاموشي‌ شهر (درحمله‌ هوايي‌): Black Out

خاموش‌ شدن‌، اعتصاب‌ كردن‌، دست‌ كشيدن‌از، چاپ‌ يا منتشر , شدن‌، بيرون‌ رفتن‌: Go Out

خاموش‌ شده‌، ناياب‌ معدوم‌، ازبين‌ رفته‌، منقرض‌، تمام‌ شده‌، مرده‌، منسوخه: Extinct

خاموش‌ كردني‌: Extinguishable

خاموش‌ كردن‌ ياشدن‌، محل‌ چرخش‌، نقط‌ه‌ تحول‌، نقط‌ه‌ انحراف‌,: Turn Off

خاموش‌ كردن‌، ارامش‌ دادن‌، مخفي‌ نگاهداشتن‌، ارام‌ شدن صدا د ر نياوردن‌، ساكت‌، ارام‌، خموش‌، باغباني‌: Hush

خاموش‌ كردن‌، خفه‌كردن‌، فرونشاندن‌، كشتن‌، منقرض‌ كردن‌: Extinguish

خاموش‌ كننده‌ اتش‌، فشنگ‌ ضد اتش‌: Fire Extinguisher

خاموش‌ كننده‌، فرونشاننده‌، ساكت‌ كننده‌، صدا خفه‌ كن‌: Silencer

خاموش‌ نشدني‌، فرو ننشاندني‌، مستهلك‌ نكردني‌: Inextinguishable

خاموش‌ وعبوس‌ نشستن‌، ترشرو بودن‌، زير لب‌ گفتن‌، فريب‌ , دادن‌، گدايي‌ كردن‌: Mump

خاموش‌، ساكت‌، ارام‌، گنگ‌، بي‌ صدا، ساكت‌ كردن‌، هيس‌ , كردن‌، نوعي‌ بازي‌ ورق‌: Whist

خاموش‌، هيس‌: Hist

خامي‌، تازگي‌ سبزيجات‌، سبزي‌، سرسبزي‌: Verdure

خام‌ دستي‌، ناشي‌گري‌: Gaucherie

خام‌ دست‌، تازه‌ كار، ناشي‌، نادرست‌، موقتي‌، دم‌ دست‌: Jackleg

خام‌ دست‌، پر در نياورده‌، كاملا رشد نكرده‌، نابالغ نارسا: Unfledged

خام‌ دست‌، چپ‌ دست‌، ناشي‌، كج‌، مايل‌: Gauche

خام‌، ناپخته‌، زمخت‌: Crude

خاندان‌، خانواده‌، ط‌ايفه‌، قبيله‌، دسته‌: Clan

خاندان‌، خانواده‌، فاميلي‌: Family

خانقاهي‌، ديري‌، راهبي‌، كشيشي‌: Abbatial

خانقاه‌ راهبان‌، صومعه‌، دير، عبادتگاه‌ رئيس‌ راهبان‌ , كليسا: Mninster

خانم‌ كوچولو: Ladykin

خانم‌ كوچولو، دختر خانم‌، خانم‌: Missy

خانم‌ هاي‌ جوان‌، نگهباني‌ كردن‌، همراه‌ دختران‌ جوان‌ , رفتن‌ (براي‌ حفاظ‌ت‌ انها)، اسكورت‌ شخصي‌ كه‌ همراه‌ خانم‌ هاي‌ جوان‌ ميرود، نگهبان‌ ياملازم‌ ,: Chaperon

خانم‌ هاي‌ جوان‌، نگهباني‌ كردن‌، همراه‌ دختران‌ جوان‌ , رفتن‌ (براي‌ حفاظ‌ت‌ انها)، اسكورت‌ شخصي‌ كه‌ همراه‌ خانم‌ هاي‌ جوان‌ ميرود، نگهبان‌ ياملازم‌ ,: Chaperone

خانه كيفيت: House of Quality

يك فن نمايش براي ارتباط دادن توانايي خصيصه‌هاي طراحي در برآوردن الزامات اولويت‌بندي شده. جدولي از سلول‌ها كه به صورت يك خانه ظاهر مي‌شود و داراي سطر‌هايي شامل الزامات و ستون‌هايي شامل خصيصه‌هاي طرح مي‌شود. علامت‌هاي مثبت و منفي هر سلول مثلث سقف خانه، نشان‌

خانه كيفيت: House Of Quality

يک فن نمايش براي ارتباط دادن توانايي خصيصه‌هاي طراحي در برآوردن الزامات اولويت‌بندي شده. جدولي از سلول‌ها که به صورت يک خانه ظاهر مي‌شود و داراي سطر‌هايي شامل الزامات و ستون‌هايي شامل خصيصه‌هاي طرح مي‌شود. علامت‌هاي مثبت و منفي هر سلول مثلث سقف خانه، نشان‌دهنده قوت يا ضعف برآورده‌شدن الزامات طرح است. همچنين مراجعه شود به بكارگيري كاركرد كيفيت.

خانه‌ ارباب‌ يا صاحب‌ تيول‌: Manor House

خانه‌ بالاي‌ درخت‌: Tree House

خانه‌ تابستاني‌، كوشك‌، كلاه‌ فرنگي‌ (در باغ‌): Summer House

خانه‌ تكاني‌ درفصل‌ بهار: Spring Cleaning

خانه‌ تكاني‌ كردن‌، خانه‌ را تميز كردن‌: Houseclean

خانه‌ خانه‌ كردن‌ لانه‌ كبوتر، سوراخ‌، كاغذ دان‌، جعبه‌ مخصوص‌ نامه‌ ها: Pigenhole

خانه‌ خانه‌، حجره‌ حجره‌: Cloisonne

خانه‌ خانه‌، حفره‌دار (مثل‌ كندوي‌ عسل‌): Alveolate

خانه‌ دار: Housekeeper

خانه‌ دار، اداره‌ كننده‌ خانه‌ (زن‌ يا مادر): Homemaker

خانه‌ دار، صرفه‌ جو، مقتصد: Thrifty

خانه‌ دار، مالك‌ خانه‌: Householder

خانه‌ داراي‌ اپارتمان‌ و اتاقهاي‌ مبله‌ كرايه‌اي‌: Rooming House

خانه‌ داري‌، اداره‌ منزل‌: Housekeeping

خانه‌ رعيتي‌: Farmhouse

خانه‌ شهري‌، گدا خانه‌، دارالمساكين‌: Town House

خانه‌ قايقي‌: Houseboat

خانه‌ قفسه‌، ط‌بقه‌، ط‌بقه‌ بندي‌ كردن‌: Pigeonhole

خانه‌ كشيش‌ بخش‌، درامد كشيش‌ بخش‌: Rectory

خانه‌ كوچك‌: Maisonette

خانه‌ متحرك‌، تريلي‌: Mobile Home

خانه‌ مسكوني‌، محل‌ سكني‌، خانه‌ كشيش‌: Manse

خانه‌ ملت‌، مجلس‌ مقننه‌ ايالتي‌، مجلس‌ ايالتي‌: Statehouse

خانه‌ نشين‌: Stay At Home

خانه‌ ها و غيره‌ سرزدن‌ شبح‌، روح‌، روان‌، جان‌، خيال‌، تجسم‌ روح‌، چون‌ روح‌ بر ,: Ghost

خانه‌ يك‌ اشكوبه‌: Ranch House

خانه‌ ييلاقي‌ يا ساختمانهاي‌ روستايي‌، خانه‌ ابرومند , رعيتي‌، كوشك‌، انبار غله‌: Grange

خانه‌ ييلاقي‌، ويلا: Dacha

خانه‌ ييلاقي‌، ويلا: Villa

خانه‌، اهل‌ بيت‌، جادادن‌، منزل‌ دادن‌، پناه‌ دادن‌، منزل‌ , خانه‌، سراي‌، منزل‌، جايگاه‌، جا، خاندان‌، برج‌، اهل‌ , گزيدن‌، خانه‌ نشين‌ شدن‌: House

خانه‌ء مرتفع‌ لانه‌ء پرنده‌ بر روي‌ صخره‌ء مرتفع‌، اشيانه‌ء مرتفع: Aerie

خانه‌داري‌ كردن‌: Housekeep

خانواده‌: Family

خانواده‌ (وستا) راهبه‌، پاكدامن‌، روستايي‌، وابسته‌ به‌ الهه‌ كانون‌ ,: Vestal

خانواده‌ حروف‌: Font

خانواده‌ حروف‌: Type Font

خانواده‌ سلط‌نتي‌ تودور در انگليس‌: Tudor

خانواده‌ سلط‌نتي‌ پلانتاژنت‌ انگليس‌: Plantagenet

خانواده‌ فرعي‌، تيره‌ فرعي‌: Subfamily

خانواده‌ كامپيوتر: Computer Family

خانواده‌ مداري‌: Circuit Family

خانواده‌ ميهن‌ پرستان‌ مكابي‌ يهود، مكابيان‌: Maccabees

خانوار: Household

خانگي‌ خانواده‌، (مج.) صميمي‌، اهل‌ بيت‌، مستخدمين‌ خانه: Household

خانگي‌، خانه‌ پرورده‌، (مج.) ديمي‌، ط‌بيعي‌: Homebred

خانگي‌، خانوادگي‌، اهلي‌، رام‌، بومي‌، خانه‌ دار مستخدم‌ يا خادمه‌: Domestic

خانگي‌، زير سقف‌، دروني‌، داخلي‌: Indoor

خان‌ درون‌ لوله‌ تفنگ‌: Rifling

خاور شناس‌، مستشرق‌: Orientalist

خاور مشرق‌، شرق‌، خاورگرايي‌، بسوي‌ خاور رفتن‌: East

خاور وشرق‌، مشرق‌، جاخالي‌ كردن‌: Levant

خاور، كشورهاي‌ خاوري‌، درخشندگي‌ بسيار، مشرق‌ زمين راهنمايي‌ كردن‌، ميزان‌ كردن‌ شرق‌، بط‌رف‌ خاور رفتن‌، جهت‌ يابي‌ كردن‌، بجهت‌ معيني‌ ,: Orient

خاورگرايي‌: Easting

خاويار: Caviar

خاويار: Caviare

خايه‌، بيضه‌، خصيه‌، تخم‌: Testicle

خايه‌اي‌، خايه‌ دار، بيضه‌ مانند: Testiculate

خاييدن‌، گاز گرفتن‌، كندن‌ (با گاز يا دندان‌)، تحليل‌ , رفتن‌، فرسودن‌، مانند موش‌ جويدن‌، ساييدن‌: Gnaw

خبر گزاري‌: Wire Service

خبر، اخبار، اوازه‌: News

خبردادن‌ از، پيشگويي‌ كردن‌ نشانه‌، نشان‌، علامت‌، فال‌ نما، شگون‌، گواهي‌ دادن‌ بر: Presage

خبردروغ‌، شايعات‌: Canard

خبركش‌، دله‌ دزدي‌ كردن‌، كش‌ رفتن‌: Snitch

خبرنامه‌: Newsletter

خبرنگار محلي‌، پادو: Legman

خبرنگار، مخبر، مكاتبه‌ كننده‌، ط‌رف‌ معامله‌، مط‌ابق‌: Correspondent

خبرنگارنظ‌امي‌، مخبر پليس‌: Police Reporter

خبره: expert

فردي با شايستگي زياد در يك محدوده

خبره: Expert

فردي با شايستگي زياد در يک محدوده.

خبره‌: Connoisseur

خبره‌ در تخم‌ پرنده‌ شناسي‌: Oologist

خبره‌ وماهر، مشگل‌ وپيچيده‌، درسط‌ح‌ بالا، مصنوعي‌، غير , ط‌بيعي‌، تصنعي‌، سوفسط‌ايي‌: Sophisticated

خبره‌ وپيشرفته‌ كردن‌، سفسط‌ه‌ كردن‌، رنگ‌ واب‌ فريبنده‌ , زدن‌ به‌، از اصالت‌ وسادگي‌انداختن‌، فريبنده‌: Sophisticate

خبرچين‌، اعتصاب‌ شكن‌، جاسوسي‌ كردن‌: Fink

خبرگي‌: Connoisseurship

خبط‌، گمراهي‌، انحراف‌: Aberration

ختمه‌ يافته‌ بط‌ور غير عادي‌: Abended

ختنه‌: Circumcision

ختنه‌ نشده‌، غير مختون‌، غير يهودي‌: Uncircumcised

ختنه‌كردن‌: Circumcise

خجالتي‌، كمرو، (غالبا درمورد زن‌ گفته‌ ميشود)، نازكن‌: Coy

خجالتي‌، كمرو، رموك‌، ترسو، مواظ‌ب‌، ازمايش‌، پرتاب رم‌ كردن‌، پرت‌ كردن‌، ازجا پريدن‌: Shy

خجالت‌: Embarrassment

خجالت‌ دادن‌، ننگين‌ كردن‌ شرم‌، خجلت‌، شرمساري‌، ازرم‌، ننگ‌، عار، شرمنده‌ كردن: Shame

خجول‌: Blushful

خدا: Deity

خدا بهمراه‌، بامان‌ حق‌، پايان‌، انجام‌: Godspeed

خدا حافظ‌: Bye Bye

خدا حافظ‌: Cheerio

خدا حافظ‌، خدانگهدار، بخدا سپرديم‌: Adieu

خدا دانستن‌، پرستيدن‌، مقام‌الوهيت‌ قائل‌ شدن‌(براي‌): Deify

خدا مانند: Godlike

خدا، الوهيت‌، الهيات‌: Divinity

خداحافظ‌: Pip Pip

خداحافظ‌ي‌، وداع‌، بدورد، خط‌ابه‌ توديعي‌: Valediction

خداوند كشور، ط‌رفدار يزدان‌ سالاري‌: Theocrat

خداوندگار، ارباب‌، سرور، مافوق‌: Overlord

خدايان‌ نسب‌ نامه‌ خدايان‌، مط‌العه‌ وشناسايي‌ اجداد واعقاب‌ ,: Theogony

خدايي‌، الوهيت‌، خدا، رب‌النوع‌، جوهر الوهيت‌: Godhead

خدايي‌، خدا شناس‌، با خدا: Godly

خدايي‌، يزداني‌، الهي‌، كشيش‌، استنباط‌ كردن‌، غيب‌ گويي‌ , كردن‌: Divine

خداي‌ افتاب‌ مصريان‌ قديم‌: Ra

خداي‌ قدرت‌ تناسلي‌ جنس‌ مذكر، كير: Priapus

خداي‌ كوچك‌: Godling

خداي‌ والامقام‌ هندو كه‌ از خدايان‌ سه‌ گانه‌ يا تثليث‌ , دين‌ هندو بشمار ميرود: Siva

خداپرستي‌(بدون‌ اعتقاد به‌ پيامبران‌ و مسائل‌ ديگر , مذهبي‌)، خداگرايي‌: Deism

خداپرست‌، خداگراي‌: Deist

خدمات: services

خدمات اعتباردهی: Attestation services

خدمات كليدي: Key Services

خدمات كيفيت مشتري، خدمات كيفيت كارفرما: client quality services

فرآيند ايجاد سامانه بازخور دوطرفه براي تعريف انتظارات، فرصت‌ها و نيازهاي پيش‌بيني شده.

خدمات مشاوره مدیریت: Management advisory services

خدمات پروژه: project services

افراد متخصص و يا نيروي كار مورد نياز براي اجراي يك پروژه كه به صورت مستقيم در سازمان مديريت‌كننده پروژه حضور ندارند.

خدمات پروژه: Project Services

افراد متخصص و يا نيروي كار مورد نياز براي اجراي يك پروژه كه به صورت مستقيم در سازمان مديريت‌كننده پروژه حضور ندارند.

خدمات کيفيت مشتري، خدمات كيفيت كارفرما: Client Quality Services

فرآيند ايجاد سامانه بازخور دوطرفه براي تعريف انتظارات، فرصت‌ها و نيازهاي پيش‌بيني شده.

خدمات- خدمت: Service

خدمات‌ اجتماعي‌: Social Work

خدمات‌ اجتماعي‌، موسسه‌ تعاون‌ اجتماعي‌: Social Service

خدمات‌ كشوري‌ (غير نظ‌امي‌)، خدمات‌ اجتماعي‌: Civil Service

خدمات‌ پايكار، تعمير در محل‌: Field Service

خدمت كردن: Serve

خدمتگذار، مستخدم‌، خدمتكار، نوكر، زير دست‌، تابع‌: Servitor

خدمت‌ اجباري‌: Conscription

خدمت‌ بجامعه‌، استخدام‌ دولتي‌: Public Service

خدمت‌ داوط‌لبانه‌ نظ‌ام‌: Selective Service

خدمت‌ صادقانه‌ و از روي‌ وفاداري‌ و صميميت‌: Yeoman's Service

خدمت‌ كننده‌، خادم‌: Ministrant

خدمت‌، محل‌ كار، اداره‌، دفتر كار شغل‌، مقام‌، مسئوليت‌، احرازمقام‌، اشتغال‌، كار، وظ‌يفه: Office

خدمت‌، ياري‌، بنگاه‌، روبراه‌ ساختن‌، تعمير كردن‌: Service

خدمت‌گيرنده، كارفرما، مشتري: client

طرفي از پيمان كه كاري را تخصيص داده و در ازاي تكميل آن پول پرداخت مي‌كند.

خدمت‌گيرنده، کارفرما، مشتري: Client

مشتري يا پشتيبان.طرفي از پيمان كه كاري را تخصيص داده و در ازاي تكميل آن پول پرداخت مي‌كند.فرد يا سازماني كه پروژه براي او انجام مي‌شود.طرف يا طرفيني كه پروژه را پشتيباني مالي مي‌كنند.

خدمه‌ كشتي‌، كاركنان‌ هواپيما وامثال‌ ان‌: Crew

خر مگس‌، ادم‌ مردم‌ ازار، مزاحم‌: Gadfly

خر، يقه‌ پيراهن‌، پيش‌ بند، زوج‌ يا زوجه‌، باوضع‌ نا , مرغوب‌، پرنده‌ كوچك‌: Dickey

خر، يقه‌ پيراهن‌، پيش‌ بند، زوج‌ يا زوجه‌، باوضع‌ نا , مرغوب‌، پرنده‌ كوچك‌: Dicky

خرابكار: Saboteur

خرابكار، ويرانگر: Ruiner

خرابكاري‌ درون‌ واژگوني‌، انهدام‌، تخريب‌، خرابكاري‌، وابسته‌ به‌ ,: Subversion

خرابكاري‌ عمدي‌، كارشكني‌ وخراب‌ كاري‌، خرابكاري‌ كردن‌: Sabotage

خرابي: failure

ناتواني انجام كاري در محدوده‌هاي مشخص شده.

خرابي: Failure

ناتواني انجام کاري در محدوده‌هاي مشخص شده.

خرابي تصادفي: random failure

بي‌نظمي‌اي كه يك بار اتفاق مي‌افتد و دليل آن اتفاقي مستقل، بدون الگو يا تكرار است.

خرابي تصادفي: Random Failure

بي‌نظمي‌اي كه يك بار اتفاق مي‌افتد و دليل آن اتفاقي مستقل، بدون الگو يا تكرار است.

خرابي فاجعه بار: failure catastrophic

خرابي‌اي كه باعث شكست ماموريت مي‌شود.

خرابي فاجعه بار: Failure Catastrophic

خرابي‌اي که باعث شكست ماموريت مي‌شود.

خرابي مداوم، خرابي مكرر: failure intermittent

عملكرد متناقض گاه و بي‌گاه.

خرابي مداوم، خرابي مکرر: Failure Intermittent

عملكرد متناقض گاه و بي‌گاه.

خرابي، نقص عملكرد: malfunction

مراجعه شود به بي‌نظمي

خرابي، نقص عملكرد: Malfunction

مراجعه شود به بي‌نظمي.

خرابي‌ تجهيزاتي‌: Equipment Failure

خرابي‌ عمدي‌ موشك‌ قبل‌ از پرتاب‌ ان‌ (براي‌ ازمايش‌) ويراني‌: Destruct

خرابي‌ فجيع‌: Catastrophic Failure

خرابي‌ گذرا: Transient Failure

خرابي‌، احتياج‌ به‌ تعمير، نيازمند تعمير: Disrepair

خرابي‌، انهدام‌: Devastation

خرابي‌، غارت‌، ويران‌ كردن‌: Havoc

خرابي‌، قصور، عدم‌ موفقيت‌: Failure

خرابي‌، ويراني‌: Dilapidation

خرابي‌، ويراني‌، تخريب‌، اتلاف‌، انهدام‌، تباهي‌: Destruction

خرابگر (كسيكه‌ از روي‌ حماقت‌ يابدجنسي‌ چيزهاي‌ هنري‌ , ياهمگاني‌ را خراب‌ ميكند): Vandal

خراب‌ شدن‌، تصوركردن‌، موفق‌ نشدن‌: Fail

خراب‌ شدن‌، مزاحم‌ شدن‌، چيز وحشتناك‌، غير قابل‌ استفاده‌,: Cumber

خراب‌ كردن‌، بحال‌ ويراني‌ در اوردن‌: Dilapidate

خراب‌ كردن‌، بكلي‌ ويران‌ كردن‌، محو كردن‌: Unbuild

خراب‌ كردن‌، خسارت‌ وارد اوردن‌، خرد و متلاشي‌ شدن‌ كشتي‌ شكستگي‌، خرابي‌، لاشه‌ كشتي‌ و هواپيما و غيره: Wreck

خراب‌ كردن‌، زيان‌ رساندن‌، معيوب‌ كردن‌: Impair

خراب‌ كردن‌، ويران‌ كردن‌، نابود ساختن‌، تباه‌ كردن‌: Destroy

خراب‌ كردن‌، پايين‌ اوردن‌، تخفيف‌ دادن‌، كاستن‌، دريافت‌ , كردن‌: Pull Down

خراب‌ كننده‌: Devastative

خراب‌ كننده‌، مخرب‌، افسرده‌، پژمرده‌: Withering

خراب‌، لغزان‌: Tumbledown

خراجگزار، فرعي‌، تابع‌، شاخه‌، انشعاب‌: Tributary

خرازي‌ فروشي‌، مغازه‌ ملبوس‌ مردانه‌: Haberdashery

خراشنده‌: Scratcher

خراشنده‌، زداينده‌: Scraper

خراشنده‌، سيخ‌ زننده‌: Pricker

خراشيدن‌، خاراندن‌، خط‌ زدن‌، قلم‌ زدن‌، خراش‌، تراش‌: Scratch

خراش‌ دار: Scratchy

خراش‌، بريدگي‌، شكاف‌ دهنده‌، چاك‌، دريدگي‌، چاك‌ دادن شكافتن‌، بريدن‌، برش‌ دادن‌: Rift

خراش‌، تراش‌، خراشيدن‌، زدودن‌: Scart

خراش‌، خراشيدن‌، خط‌ زدن‌، چركنويس‌: Scratch

خراش‌، زخم‌، چاك‌ دادن‌، زخمي‌كردن‌، له‌ كردن‌، مسدود , كردن‌، مانع‌ غلتيدن‌ شدن‌، مردد بودن‌، نوار چسب‌ اسكاچ‌ ويسكي‌ اسكاتلندي‌، (با حرف‌ بزرگ‌) اسكاتلندي‌، چاك: Scotch

خراش‌، سايش‌، ساييدگي‌: Abrasion

خراط‌: Woodturner

خراط‌، تراش‌ كار، چرخ‌ كار، چرخنده‌، چرخاننده‌: Turner

خراط‌ي‌: Wood Turning

خرافاتي‌، موهوم‌ پرست‌، موهوم‌: Superstitious

خرامنده‌: Strutter

خراميدن‌، خرامش‌، قدم‌ زني‌ با تبختر: Strut

خربزه‌، هندوانه‌: Melon

خربوزه‌انباري‌، خربوزه‌شيرين‌انباري‌: Winter Melon

خرت‌ و پرت‌، تكه‌ وپاره‌، چيز، باقيمانده‌: Odds And Ends

خرت‌ وپرت‌، چيزقشنگ‌ وكم‌ بها، (ز.ع‌.) بازيچه‌ كوچك‌: Knickknack

خرج (مخارج): expenditure

مخارج در مقابل سرمايه‌هاي موجود است كه با سند خرج، مطالبات و يا مدارك ديگر مشخص مي‌شود. مخارج بيانگر پرداخت‌هاي واقعي از سرمايه است.

خرج (مخارج): Expenditure

مخارج در مقابل سرمايه‌هاي موجود است كه با سند خرج، مطالبات و يا مدارك ديگر مشخص مي‌شود. مخارج بيانگر پرداخت‌هاي واقعي از سرمايه است.

خرجي‌، نفقه‌: Alimony

خرج‌ باروت‌، چاشني‌: Amorce

خرج‌ كردني‌، خرج‌ شدني‌: Spendable

خرج‌ كردن‌، صرف‌ كردن‌، مصرف‌ كردن‌: Expend

خرخر، خرناس‌، ط‌وفان‌ شديد، وزش‌ سخت‌، خرخر كردن‌، زكام‌ , داشتن‌: Snifter

خرد تغيير: Minor Change

خرد خرد، رفته‌ رفته‌، بتدريج‌، كم‌ كم‌: Inchmeal

خرد شدن‌، فرو ريختن‌: Crumble

خرد شونده‌، ازهم‌ پاشنده‌، گردي‌، گرد دار: Pulverulent

خرد شونده‌، ترد، شكننده‌: Friable

خرد كردن‌، خلاصه‌ كردن‌، تقليل‌ دادن‌: Cut Down

خرد كردن‌، داغان‌ كردن‌، شكستن‌، (درجمع‌) قط‌عات‌ شكسته‌: Shatter

خرد كننده‌، درهم‌ شكننده‌: Smiter

خرد كننده‌، له‌ كننده‌، خشن‌: Mauler

خرد كننده‌، ناخوانده‌: Crasher

خرد نشدني‌، تجزيه‌ ناپذير، غير قابل‌ نقض‌: Infrangible

خرد چرخه‌، چرخه‌ خرد: Minor Cycle

خرد، تكه‌، قط‌ره‌: Driblet

خرد، ريز، ظ‌ريف‌، كوچولو، نازدار، عزيز: Minikin

خرد، پست‌، عليل‌: Pimping

خردانگار، استهزاء اميز: Scorner

خردخردتمام‌ كردن‌، تحليل‌ بردن‌، تمام‌ كردن‌: Fiddle Away

خردكردن‌، جان‌ كندن‌ كارگر زحمتكش‌، پركار، حفار، حفر كننده‌، خردكننده: Swot

خردكردن‌، ريز ريز كردن‌، تجزيه‌ كردن‌، تجزيه‌ شده‌، خرد , شده‌، پودرشدن‌ ياكردن‌: Comminute

خردكردن‌، ريز كردن‌، متلاشي‌ كردن‌: Fragmentate

خردل‌، درخت‌ خردل‌: Mustard

خردمند، دانا، عاقل‌، عاقلانه‌، معقول‌، فرزانه‌: Wise

خرده فروش: Retailer

خرده فروشي: Retail Trade

خرده‌ الماسي‌ تراشدار (براي‌ شيشه‌ بري‌)، الماس‌: Bort

خرده‌ ريز، توفال‌، سنگ‌ ريزه‌، با چكش‌ تراش‌ دادن‌ وبشكل‌ , دراوردن‌، خرد شدن‌ سنگها دراثر اب‌ وهوا، ورقه‌ ورقه‌ , كردن‌: Spall

خرده‌ ريز، خرت‌ وپرت‌، سخن‌ مهمل‌، زرق‌ وبرق‌ دار، نادان‌ , فريب‌، خوش‌ ظ‌اهر، چرند: Trumpery

خرده‌ ريز، خرت‌ وپرت‌، چيز كم‌ بها، خودنمايي‌، خودفروشي‌,: Frippery

خرده‌ ريز، پاره‌ سفال‌، صدف‌، سفال‌، كوزه‌ شكسته‌، شكستن‌ , وبصورت‌ قط‌عات‌ ريز دراوردن‌: Shard

خرده‌ ريزها، چيزهاي‌ كم‌ بها، پيرايه‌ هاي‌ زيادي‌: Gaudery

خرده‌ شيشه‌ رنگين‌ روي‌ اجر موزاييك‌: Smalto

خرده‌ شيشه‌اي‌ كه‌ براي‌ خمير شيشه‌گري‌ بكار مي‌ رود: Cullet

خرده‌ فرهنگ‌، فرهنگ‌ فرعي‌، (ميكروب‌ شناسي‌) كشت‌ فرعي كشت‌ دوم‌ ميكروب‌: Subculture

خرده‌ فروشي‌، جزئي‌، خرد، جز، خرده‌ فروشي‌ كردن‌: Retail

خرده‌ فروش‌: Retailer

خرده‌ كاغذ: Chad

خرده‌ مالكين‌، سواره‌ نظ‌ام‌، سرباز داوط‌لب‌: Yeomanry

خرده‌ نان‌، خرده‌، هرچيزي‌ شبيه‌ خرده‌ نان‌ (مثل‌ خاك‌ نرم‌),: Crumb

خرده‌ گرفتن‌، اعتراض‌ كردن‌، متوجه‌ شدن‌، تعيين‌ تقصير و , مجازات‌(بوسيله‌ء دادگاه‌)نمودن‌: Animadvert

خرده‌ گروه‌، دسته‌ فرعي‌: Sugroup

خرده‌، ذره‌، نقط‌ه‌، با شتاب‌ نوشتن‌ (معمولا با nwod): Jot

خرده‌، ريزه‌، ذره‌، لفظ‌، حرف‌: Particle

خرده‌ريز، باركش‌، كاميون‌، واگن‌روباز، چرخ‌ باربري‌ معامله‌ كردن‌، سروكار داشتن‌ با، مبادله‌، معامله‌ ,: Truck

خرده‌گير، عيب‌ جو، عيب‌ جويانه‌: Censorious

خرده‌گيري‌ كردن‌، عيب‌ جويي‌ كردن‌، خرده‌ گيري‌، عيب‌ جويي‌: Cavil

خرسند كردن‌، راضي‌ كردن‌، خشنود كردن‌، قانع‌ كردن‌: Satisfy

خرسند، خوشحال‌، شاد، خوشرو، مسرور، خوشنود: Glad

خرس‌ عروسكي‌: Teddybear

خرس‌ مانند: Ursiform

خرس‌ مانند، شبيه‌ خرس‌: Ursine

خرصفت‌، (مج.) نادان‌، خر، ابله‌، احمق‌: Asinine

خرط‌وم‌، پوزه‌ دراز، الت‌ مكيدن‌ حشره‌: Proboscis

خرفتي‌، بي‌ حسي‌، كند ذهني‌، گيجي‌، بلاهت‌، بهت‌: Stupor

خرف‌ كردن‌، بي‌ حس‌ و بي‌ روح‌ كردن‌، بي‌ جان‌ شدن‌: Deaden

خرقه‌ بدون‌ استين‌ ويا با استين‌ گشاد وبزرگ‌: Chimere

خرقه‌ زنانه‌، پوستين‌، بالاپوش‌ بچگانه‌: Pelisse

خرك خودكار: automatic pipe rack

خركننده‌، درهم‌ شكننده‌: Smasher

خرك‌(براي‌ بالا بردن‌ چرخ‌) جك‌ اتومبيل‌، (در ورق‌ بازي‌) , سرباز، جك‌ زدن‌: Jack

خرما كه‌ بااب‌ گرم‌ مخلوط‌ شود شيره‌ خرما كه‌ در ساختن‌ عرق‌ خرمابكار ميرود، عرق‌ ,: Toddy

خرما، درخت‌ خرما، نخل‌، تاريخ‌، زمان‌، تاريخ‌ گذاردن مدت‌ معين‌ كردن‌، سنه‌: Date

خرمن‌ علف‌ خشك‌، توده‌ ياكومه‌ يونجه‌ يا علف‌ خشك‌: Hay Mow

خرمن‌، محصول‌، هنگام‌ درو، وقت‌ خرمن‌، نتيجه‌، حاصل درو كردن‌ وبرداشتن‌: Harvest

خرمهره‌، صدف‌، نوعي‌ كس‌ گربه‌: Cowrie

خرمهره‌، صدف‌، نوعي‌ كس‌ گربه‌: Cowry

خرمگس‌ معركه‌، كسي‌ كه‌ عيش‌ ديگري‌ را منقص‌ مي‌ كند، سرخر,: Killjoy

خرناس‌ كشنده‌، داراي‌ صداي‌ خرخر وخس‌ خس‌: Stertorous

خرناس‌ كش‌: Snorer

خرناس‌، خرخر، جرعه‌ مشروب‌، خروپف‌ كردن‌، زفير كشيدن غريدن‌: Snort

خرناس‌، خروپف‌، خروپف‌ كردن‌، خر خر كردن‌: Snore

خرنوب‌، غلاف‌ باقلا: Bean Pod

خروج: Exit

خروجي: output

نتيجه فرآيند يا فعاليت.

خروجي: Output

نتيجه فرآيند يا فعاليت.هر محصول كه نتيجه فرآيند است. همچنين مراجعه شود به دستاورد.

خروجي انتظاري: expected outcome

ارزشي كه براي رتبه‌بندي فرصت‌ها و ريسك‌ها مورد استفاده قرار مي‌گيرد و به عنوان احتمال خروجي ضرب در نتايج آن تعريف مي‌شود. خروجي انتظاري, ارزش انتظاري نيز ناميده مي‌شود.

خروجي انتظاري: Expected Outcome

ارزشي که براي رتبه‌بندي فرصت‌ها و ريسک‌ها مورد استفاده قرار مي‌گيرد و به عنوان احتمال خروجي ضرب در نتايج آن تعريف مي‌شود. خروجي انتظاري, ارزش انتظاري نيز ناميده مي‌شود.

خروجي فرآيند ورودي: input process output

نمايش يا توضيح هر دنباله فرآيند رفتاري كه مي‌تواند شامل سخت‌افزار، نرم‌افزار، عمليات يا هر سه باشد.

خروجي فرآيند ورودي: Input Process Output

نمايش يا توضيح هر دنباله فرآيند رفتاري كه مي‌تواند شامل سخت‌افزار، نرم‌افزار، عمليات يا هر سه باشد.

خروجي هوا: air exhaust

خروجي هوا: air outlet

خروجي‌ بلا درنگ‌: Real Time Output

خروجي‌، برونداد، محصول‌: Output

خروج‌: Egression

خروج‌ از سيستم‌: Log Out

خروج‌ از سيستم‌، قط‌ع‌ ارتباط‌: Logout

خروج‌ الكترون‌ از فلز در اثر نيروي‌ تابشي‌ نور وغيره‌: Photoemission

خروج‌ مدفوع‌، تخليه‌ شكم‌: Defecation

خروج‌، برون‌ رفت‌، خروج‌ بازيگر از صحنه‌ء نمايش‌: Exit

خروج‌، خروجي‌، دررو، خارج‌ شدن‌: Egress

خروج‌، مخرج‌، هزينه‌، عزيمت‌، جلو زدن‌: Outgo

خروس‌ اخته‌، اخته‌: Capon

خروس‌ باز، خروس‌ جنگي‌: Cocker

خروس‌ جنگي‌، (مج.) ادم‌ دعوايي‌: Gamecock

خروس‌ جنگي‌، كوچك‌: Bantam

خروش‌، خروشيدن‌، غرش‌ كردن‌، غريدن‌، داد زدن‌، داد كشيدن‌,: Roar

خروش‌، نعره‌، ورد، تكيه‌ كلام‌، شعار، ارم‌: Slogan

خريت‌، حماقت‌، ناداني‌: Asininity

خريد: purchasing

خريد: Purchase

خريد: Procurement

خريد: purchase

كسب اقلام غير موجود كه خارج در از سازمان خريدار به صورت يك‌جا ساخته مي‌شود.

خريد: Purchase

كسب اقلام غير موجود كه خارج در از سازمان خريدار به صورت يك‌جا ساخته مي‌شود.

خريد ارزان، چانه زني: Bargain

خريد ارزان‌ (باa)، چانه‌ زدن‌، قرارداد معامله‌ بستن‌ سودا، معامله‌، داد و ستد، چانه‌ زدن‌، قرارداد معامله: Bargain

خريد داخلي: Local Purchase

خريد داخلي: buy-in

ارائه عامدانه قيمت يا هزينه نهايي با مقداري بسيار كمتر از هزينه برآورد شده به منظور برنده شدن در يك رقابت و يا اجراي يك پروژه.

خريد داخلي: Buy-In

ارائه عامدانه قيمت يا هزينه نهايي با مقداري بسيار كمتر از هزينه برآورد شده به منظور برنده شدن در يك رقابت و يا اجراي يك پروژه.

خريد سهام: Stock Purchase

خريد سهام: Stock Option

خريد كليدي: Key Purchase

خريد وفروش‌ كننده‌ مناصب‌ ومشاغل‌ مذهبي‌: Simoniac

خريد وفروش‌ مناصب‌ روحاني‌ وموقوفات‌ وعوايد ديني‌: Simony

خريد يا فروش‌ اقساط‌ي‌، پرداخت‌ اقساط‌ي‌: Installment Plan

خريد، خريداري‌ كردن‌: Purchase

خريدار: buyer

شخصي كه عموماً توسط مديريت شركت به او تفويض اختيار شده است تا پيمان‌هاي حقوقي شركت براي خريد كالايي را با سازماني ديگر منعقد كند. معمولاً خريداران براي تداركات محدوده پروژه اختصاص داده مي‌شوند. در نسخه سال 2000 راهنماي پيكره دانش مديريت پروژه اصطلاحات فرو

خريدار: Buyer

خريدار: Purchaser

خريدار: Buyer

سازمان تدارك‌كننده. در يك پروژه داخلي، خريدار مي‌تواند بخش بازاريابي و يا هر سازمان ديگر كه متقاضي خدمتي است، باشد. همچنين مراجعه شود به فروشنده.شخصي كه عموماً توسط مديريت شركت به او تفويض اختيار شده است تا پيمان‌هاي حقوقي شركت براي خريد كالايي را با سازماني ديگر منعقد كند. معمولاً خريداران براي تداركات محدوده پروژه اختصاص داده مي‌شوند. در نسخه سال 2000 راهنماي پيكره دانش مديريت پروژه اصطلاحات فروشنده و خريدار بصورت استاندارد درآمده است. "خريدار" فردي است كه براي تدارکات محدوده پروژه منصوب شده است و «فروشنده» كسي است كه محدوده خريداري شده پروژه را تهيه مي‌كند.

خريدار اسقاط‌: Salvager

خريدار مال‌ دزدي‌، مسافر كوله‌ پشتي‌ دار: Swagman

خريدار پيدا كردن‌، مشتري‌ جلب‌ كردن‌، صداي‌ نكره‌ ايجاد , كردن‌، بلند جار زدن‌، باصداي‌بلند انتشار دادن‌: Tout

خريدار، مشتري‌: Vendee

خريدار، مغازه‌ رو، كاسب‌ خرده‌ فروش‌: Shopper

خريدار، گيرنده‌ مال‌ مورد انتقال‌: Alienee

خريداري‌ شده‌، يار با وفا، خريدن‌ مهره‌ء بازي‌، تيله‌، عقيق‌، خريد، بيع‌، (در جمع‌)اشياء ,: Achate

خريداري‌، ابتياع‌، خريد، در امد ساليانه‌ زمين‌: Purchase

خريدن‌، خريد، ابتياع‌، تط‌ميع‌ كردن‌: Buy

خريدن‌، پرداختن‌، كفاره‌ دادن‌، ايستادگي‌ كردن‌، ايستادن: Abye

خريدن‌، پرداختن‌، كفاره‌ دادن‌، ايستادگي‌ كردن‌، ايستادن‌: Aby

خرچنگ‌ مانند، (مج.) پيچيده‌: Crabby

خرگوش‌ دار: Rabbity

خرگوش‌، شكار خرگوش‌ كردن‌: Rabbit

خرید نقدی: Cash purchase

خز دور گردن‌ وسردست‌، گردن‌ پوش‌: Tippet

خز موش‌ صحرايي‌ امريكا: Hudson Seal

خز پشت‌ گردن‌ بانوان‌: Pelerine

خز، خرگوش‌: Lapin

خزانه‌ داري‌: Treasurership

خزانه‌ داري‌، گنجينه‌، گنج‌، خزانه‌: Treasury

خزانه‌ كشور، اموال‌ ضبط‌ شده‌: Fisc

خزانه‌، خزانه‌داري‌، ماليه‌، خزانه‌دار پادشاهي‌: Exchequer

خزانه‌، دفينه‌، گنج‌، (مج.) كشف‌: Treasure Trove

خزانه‌، غنچه‌ كردن‌، جمع‌ كردن‌، پول‌ دزديدن‌، جيب‌ بري‌ , كردن‌ كيسه‌، جيب‌، كيسه‌ پول‌، كيف‌ پول‌، پول‌، دارايي‌، وجوهات‌ ,: Purse

خزان‌ دار، گنجور، صندوقدار: Treasurer

خزدوزي‌، تخته‌ كوبي‌، (دركشتي‌ سازي‌) تخته‌ پوشي‌ دولا: Furring

خزش الزامات، افزايش الزامات: requirements creep

گرايش الزامات به افزايش، در زماني كه ذي‌نفعان مسائل فراموش شده را به ياد مي‌آورند و كاربران به داشتن عملكرد بيشتر تمايل پيدا مي‌كنند. اگر خزش الزامات با فرآيندي نامناسب همراه شود، مبناهاي فني و كسب و كاري، نامتجانس خواهند شد.

خزش الزامات، افزايش الزامات: Requirements Creep

گرايش الزامات به افزايش، در زماني كه ذي‌نفعان مسائل فراموش شده را به ياد مي‌آورند و كاربران به داشتن عملكرد بيشتر تمايل پيدا مي‌كنند. اگر خزش الزامات با فرآيندي نامناسب همراه شود، مبناهاي فني و كسب و كاري، نامتجانس خواهند شد.

خزش محدوده: scope-creep

كار اضافه‌شده به خاطر تعريف ناقص يا ضعيف محدوده پروژه.

خزش محدوده: Scope-Creep

افزايش مداوم الزامات بدون توجه به سازگاري با زمان‌بندي و هزينه.كار اضافه‌شده به خاطر تعريف ناقص يا ضعيف محدوده پروژه.

خزنده‌: Crawly

خزنده‌: Reptilian

خزنده‌، كشاله‌ كش‌: Reptant

خزنده‌، گياه‌ پيچي‌ يانيلوفري‌، ادم‌ متملق‌ ومرموز: Creeper

خزندگان‌ وذوحياتين‌ بحث‌ ميكند خزنده‌ شناسي‌، قسمتي‌ از جانور شناسي‌ كه‌ درباره‌ ,: Herpetology

خزه‌ دار: Sphagnous

خزه‌ مانند، خزه‌ گرفته‌، باتلاقي‌، سياه‌ اب‌: Mossy

خزه‌، باخزه‌ پوشاندن‌: Moss

خزوك‌، زنجره‌ وجيرجيرك‌ دشتي‌: Cicada

خزيدن‌ دمر خوابيدن‌، سينه‌ مال‌ رفتن‌، پست‌ شدن‌، پست‌ بودن: Grovel

خزيدن‌، غلتيدن‌ لغزش‌، غلت‌، اشغال‌، سنگريزه‌، تراشه‌، شكاف‌، سريدن: Slither

خزيدن‌، كاوش‌ كردن‌ سيخونك‌ زدن‌، با ميخ‌ نوك‌ تيز فشار دادن‌، پرسه‌ زدن: Prog

خزيدن‌، مورمور شدن‌: Creep

خزپوش‌، تهيه‌ شده‌ باخز، (در مورد زبان‌) باردار: Furred

خزپوش‌، خز پوشيده‌، خزدار، خز مانند: Furry

خسارات نقدي: liquidated damages

يكي از شروط پيمان در رابطه با ميزان پرداخت فروشنده به خريدار در صورت عدم تحويل بر طبق وعده‌هاي‌ داده شده.

خسارات نقدي: Liquidated Damages

يکي از شروط پيمان در رابطه با ميزان پرداخت فروشنده به خريدار در صورت عدم تحويل بر طبق وعده‌هاي‌ داده شده.بندي از پيمان كه در آن خسارات خاص با مقداري صريح در ازاي هر كدام ذكر شده است و اغلب هنگام عدم دستيابي به وقايع اصلي نظير تحويل پيمان، قابل پرداخت به طرف آسيب ديده است. خسارات نقدي صرفاً بايد خسارت قابل جبران باشند تا بتوان ضرر طرف آسيب ديده را بطور كامل جبران کرد. اگر مشخص شود كه اين خسارات تنبيهي هستند، به احتمال زياد لازم‌الاجرا نخواهند بود.

خسارات، صدمات: damages

اصطلاحي حقوقي كه بيان‌كننده ارزش مالي صدمه‌اي است كه در اثر اقدام ديگري وارد شده است.

خسارات، صدمات: Damages

پولي که بايد براي جبران صدمه يا زيان پرداخت شود.اصطلاحي حقوقي كه بيان‌كننده ارزش مالي صدمه‌اي است كه در اثر اقدام ديگري وارد شده است.

خسارت تاخير در تخليه كشتي: Demurrage

خسارت- خراب: Damage

خسارت‌ بيكار ماندگي‌، كرايه‌ معط‌لي‌ (در راه‌ اهن‌ و , كشتي‌)، تاخير كردن‌، نگاهداشتن‌، حق‌ باراندازي‌ گرفتن‌: Demurrage

خسارت‌ زدن‌، صدمه‌ زدن‌: Damnify

خسارت‌، خسارت‌ زدن‌: Damage

خسته‌ كردن‌، خسته‌، از پا درامدن‌، فرسودن‌، لاستيك‌ چرخ لاستيك‌، لاستيك‌ زدن‌به‌: Tire

خسته‌ كننده‌: Wearisome

خسته‌ كننده‌، كسل‌ كننده‌: Weariful

خسته‌ كننده‌، مزاحم‌، ط‌اقت‌ فرسا: Tiresome

خسته‌ و كوفته‌، زهوار در رفته‌، كهنه‌: Worn Out

خسته‌ و مانده‌ در اثر سفر، خسته‌ و كوفته‌: Wayworn

خسته‌، از كارافتاده‌، شسته‌شده‌ و ساييده‌شده‌: Washed Out

خسته‌شدن‌، فرسوده‌شدن‌، بي‌ ميل‌ بودن‌، بيزار بودن‌، بد , دانستن‌، رنجاندن‌، ازردن‌: Irk

خستگي: fatigue

ضعيف شدن مواد به علت استفاده طولاني مدت يا فشارهاي متداول.

خستگي: Fatigue

ضعيف شدن مواد به علت استفاده طولاني مدت يا فشارهاي متداول.

خستگي‌ اور، كسل‌ كننده‌، متنفر، ازرده‌: Irksome

خستگي‌ دركرده‌، بانشاط‌، خسته‌ نشده‌، از پاي‌ درنيامده‌: Unwearied

خستگي‌ نا پذير: Weariless

خستگي‌ نا پذير، پايان‌ نا پذير، تهي‌ نشدني‌، پايدار: Inexhaustible

خستگي‌ ناپذير: Exhautless

خستگي‌ ناپذير، خسته‌نشدني‌: Indefatigable

خستگي‌ چشم‌، فشار باصره‌: Eyestrain

خستگي‌، فرسودگي‌: Exhaustion

خستگي‌، فرسودگي‌: Fatigue

خستگي‌، ماندگي‌، بيزاري‌: Weariness

خست‌ كردن‌ قليل‌، اندك‌، ناچيز، نحيف‌، تقليل‌ دادن‌، امساك‌ كردن: Scrimp

خست‌، امساك‌، صرفه‌ جويي‌، كم‌ خرجي‌: Parsimony

خسوف‌ ناقص‌: Annular Eclipse

خسيس‌: Closefisted

خسيس‌، محكم‌ بسته‌ شده‌ سخت‌، دقيق‌، غير قابل‌ كشش‌، كاسد، تند وتيز، سختگير: Stringent

خسيس‌، ناكافي‌، كم‌: Scrimpy

خسيس‌، پست‌: Tightfisted

خسيس‌، چشم‌ تنگ‌، خسيسانه‌: Niggardly

خس‌ دريايي‌، سرخاب‌ ماليدن‌ رنگي‌ كه‌ براي‌ زيبايي‌ پوست‌ بكار ميرود، نما، كتانجك: Fucus

خشاب انفجار: b

خشت‌، خشت‌ خام‌، خاك‌ مخصوص‌ خشت‌ سازي‌: Adobe

خشخاش‌ دار، كوكنار دار، خواب‌ اور، منوم‌: Popied

خشك كن: Dryer

خشك كن دوار / چرخشي: Rotary dryer

خشك كن هاي افشانه اي ممتد: Continuous Spray Dryers

خشك كن هاي سيني دار تحت خلاء ناپيوسته: Vacumm Tray Batch Dryers

خشك كن هوا: Air Dryers

خشكاندن‌، سوزاندن‌، داغ‌ كردن‌پژمرده‌ كردن‌ يا شدن‌ علامت‌ داغ‌، پژمرده‌، خشكيده‌، از كار افتاده‌، خسته: Sear

خشكانيدن‌، خشك‌ كردن‌: Exsiccate

خشكانيده‌، سوزانده‌، داروي‌ سوزاننده‌ يا خشكاننده‌: Escharotic

خشكبار، اجناس‌ خشك‌: Dry Goods

خشكه‌ مقدس‌ بودن‌، تعصب‌ مذهبي‌، مجلس‌ عبادت‌، مجلس‌ مذهبي‌,: Religiosity

خشكيده‌، چروك‌، لاغر، پژمرده‌يا پلاسيده‌: Wizen

خشكي‌ زدن‌ پوست‌، زدن‌، مشتري‌، مرد، جوانك‌، شكاف‌، ترك ف‌ك‌ معامله‌ كردن‌، انتخاب‌ كردن‌، شكاف‌ دادن‌، تركاندن: Chap

خشكي‌، بيروحي‌: Aridity

خشكي‌، خاك‌، قط‌عه‌ اصلي‌، خط‌ه‌ بدون‌ جزيره‌: Terra Firma

خشك‌ (درمورد شراب‌ وغيره‌) داراي‌ مقدار خيلي‌ كمي‌ الكل‌: Brut

خشك‌ تر، خشك‌ ترين‌: Driest

خشك‌ شدن‌ سوراخ‌ كردن‌، ميخكوب‌ كردن‌، مبهوت‌ كردن‌، درجاي‌ خود ,: Transfix

خشك‌ شده‌ بوسيله‌ انجماد سخت‌، بدست‌ امده‌ در اثر خشك‌ , شدن‌ بوسيله‌ انجماد: Lyophil

خشك‌ شده‌ بوسيله‌ انجماد سخت‌، بدست‌ امده‌ در اثر خشك‌ , شدن‌ بوسيله‌ انجماد: Lyophiled

خشك‌ شويي‌: Dry Cleaning

خشك‌ شويي‌ كردن‌، لباس‌ را با بخار تميز كردن‌: Dry Clean

خشك‌ شويي‌، خشك‌ شويي‌ كردن‌: Dry Wash

خشك‌ كردن‌: Desiccation

خشك‌ كردن‌ پارچه‌ بدون‌ چلاندن‌ ان‌: Drip Dry

خشك‌ كردن‌، در جاي‌ خشك‌ نگهداشتن‌: Desiccate

خشك‌ ناي‌، حنجره‌، حلقوم‌، خرخره‌: Larynx

خشك‌ و گرم‌: Xerothermic

خشك‌، باير، لم‌ يزرع‌، خالي‌، بيمزه‌، بيروح‌، بي‌ لط‌افت‌: Arid

خشك‌، بي‌ اب‌: Droughty

خشمناك‌: Ireful

خشمناك‌، اتشي‌، عصباني‌، متلاط‌م‌، متعصب‌: Furious

خشمگين‌ سازي‌، عصبانيت‌: Infuriation

خشمگين‌ كردن‌، تحريك‌ كردن‌، مزاحم‌ شدن‌ دلخوركردن‌، ازردن‌، رنجاندن‌، اذيت‌ كردن‌، بستوه‌ اوردن: Annoy

خشمگين‌ كردن‌، عصباني‌ كردن‌: Enrage

خشمگين‌، ترشرو، شبيه‌ انفيه‌: Snuffy

خشمگين‌، خشمناك‌: Irate

خشمگين‌، عصباني‌، برانگيخته‌، غضبناك‌، قهر الود كينه‌ خود را اشكاركردن‌ كينه‌جويي‌ كردن‌، تلافي‌ كردن‌، تلافي‌ دراوردن‌، عشق‌ يا ,: Wrathful

خشمگين‌، غضبناك‌، براشفته‌، سبع‌، ظ‌الم‌: Wroth

خشم‌: Indignation

خشم‌ را فرو نشاندن‌، استمالت‌ كردن‌، تسكين‌ دادن‌: Propitiate

خشم‌، تندي‌، صفراوي‌، صفرا: Choler

خشم‌، غضب‌، عصبانيت‌، از جا در رفتگي‌: Ire

خشم‌، غضب‌، غيظ‌، اوقات‌ تلخي‌ زياد، قهر: Wrath

خشنود، راضي‌، ساكت‌، راضي‌ شونده‌: Acquiescent

خشنود، ناچار، متمايل‌، بخشنودي‌: Fain

خشنودي‌، لذت‌، سر بلندي‌: Gratification

خشن‌ زننده‌، هرزه‌، ناهموار، زبر، پوسته‌ پوسته‌، دان‌ دان: Scabrous

خشن‌ شدن‌، زمخت‌ شدن‌، زمخت‌ كردن‌: Coarsen

خشن‌، بي‌ تربيت‌، افسار گيسخته‌، سركش‌، زبان‌ دراز گداي‌ سمج‌ و بي‌ادب‌، شهواني‌: Randy

خشن‌، بي‌ تربيت‌، مثل‌ خرس‌، خرس‌ وار: Bearish

خشن‌، بي‌ نزاكت‌، دهاتي‌: Boorish

خشن‌، داراي‌ دندانه‌هاي‌ غير منظ‌م‌، لاغر: Scraggy

خشن‌، زمخت‌: Churlish

خشن‌، زمخت‌، ناهموار، خام‌، گستاخ‌، جسور: Rude

خشن‌، سريع‌ العمل‌: Rough And Ready

خشن‌، گرفته‌، خرخري‌ (درمورد صدا): Hoarse

خشونت‌ گسي‌، خاصيت‌ قبض‌ (مزاج‌)، سفتي‌، سختي‌، تندي‌، درشتي: Astingency

خشونت‌، تندي‌، سختي‌، شدت‌، زور، غصب‌، اشتلم‌، بي‌حرمتي‌: Violence

خشونت‌، سختي‌: Rigorism

خشونت‌، سخت‌ گيري‌، باريك‌ بيني‌، جراحت‌، تنگي‌، ضيق‌: Stricture

خش‌ خش‌، حاشيه‌ دوزي‌، حشو وزوائد: Froufrou

خش‌ زا: Noise Generator

خش‌، اختلال‌، پارازيت‌، سروصدا: Noise

خصلت آروماتيكي: Aromaticity

خصوصيات‌ شخص‌، فلسفه‌ فردي‌: Personalism

خصوصيات‌ نژادي‌، نژاد پرستي‌، تبعيضات‌ نژادي‌: Racialism

خصوصيات‌، تك‌، منحصر بفرد مخصوص‌، ويژه‌، خاص‌، بخصوص‌، مخمص‌، دقيق‌، نكته‌ بين: Particular

خصوصيات‌، مشخصات‌: Specifications

خصوصيت - ويژگي: Property

خصوصي‌، فردي‌ دروني‌، ذهني‌، معقول‌، وابسته‌ بط‌رز تفكر شخص‌، فاعلي: Subjective

خصيصه‌: Feature

خصيصه‌ اختياري‌: Optional Feature

خصيصه‌ شامه‌ سگ‌، بويايي‌، (مجا) قوه‌ تشخيص‌، فراست‌، استعداد: Flair

خصيصه‌ متعارف‌: Standard Feature

خط: Line

خط تاقديس: anticlinal line

خط تراز: base line

خط تعادل: line of balance

تصوير‌سازي گرافيكي از الزامات مرحله‌بندي شده بر اساس زمان، براي بخش‌ها و اجزا مورد نياز به منظور توليد محصولاتي سطح بالاتر. اين روش شامل بخش يا جز حقيقي با ذكر تاريخ نياز به آن مي‌شود. هدف، اخطار زود هنگام در صورت كمبود اجزا و انجام اقدامات اصلاحي به موقع

خط تعادل: Line Of Balance

تصوير‌سازي گرافيکي از الزامات مرحله‌بندي شده بر اساس زمان، براي بخش‌ها و اجزا مورد نياز به منظور توليد محصولاتي سطح بالاتر. اين روش شامل بخش يا جز حقيقي با ذكر تاريخ نياز به آن مي‌شود. هدف، اخطار زود هنگام در صورت کمبود اجزا و انجام اقدامات اصلاحي به موقع به منظور جلوگيري از تأخير در اتمام محصول نهايي است. خط تعادل در مواقعي که فرآيندهاي تکراري در محدوده کاري يک پيمان موجود است؛ مانند نظارت بر عملکرد توليد، مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

خط توليد: product line

گروهي از محصولات كه داراي مأموريت يا بازار مشترك هستند.

خط توليد: Product Line

گروهي از محصولات که داراي مأموريت يا بازار مشترک هستند.

خط مبناي ماسه‌ها: base line of sands

خط مشي: Policy

خط مشی های شرکت: Company policies

خطا: Error

خطا: error

تفاوت ميان يك ارزش يا شرايط محاسبه شده، مشاهده شده يا سنجش شده و ارزش يا موقعيت واقعي، مشخص شده يا صحيح از لحاظ نظري.

خطا: Error

تفاوت ميان يک ارزش يا شرايط محاسبه شده، مشاهده شده يا سنجش شده و ارزش يا موقعيت واقعي، مشخص شده يا صحيح از لحاظ نظري.

خطا پذير: fault tolerant

روش طراحي براي مصون ساختن عملكرد كلي در برابر خرابي اجزاي سامانه.

خطا پذير: Fault Tolerant

روش طراحي براي مصون ساختن عملكرد کلي در برابر خرابي اجزاي سامانه.

خطا/ خرابي متناوب، خطا/ خرابي مكرر: intermittent failure/fault

خطايي كه به طور مداوم بدون هيچ الگوي مشخصي رخ مي‌دهد.

خطا/ خرابي متناوب، خطا/ خرابي مكرر: Intermittent Failure/Fault

خطايي که به طور مداوم بدون هيچ الگوي مشخصي رخ مي‌دهد.

خطا/ خرابي پنهان، خطا/ نقص پنهان: latent defectfault

خطا/ خرابي پنهان، خطا/ نقص پنهان: Latent Defect\Fault

موقعيتي پايين‌تر از سطح استاندارد که با استفاده از فنون عادي بازبيني قابل تشخيص نيست.

خطا، تقصير: fault

يك نقص يا عيب

خطا، تقصير: Fault

شکست در اجرا. يک نقص يا عيب.

خطاي كم ضرر: benign failure

خطايي كه مشكلي براي عمليات عادي سامانه ايجاد نمي‌‌كند.

خطاي مجاز، محدوده مجاز: tolerance

ارزش‌هاي داراي انحراف كه جايگزين ارزش مطلوبي شده‌اند و هنوز مورد پذيرش هستند.

خطاي مجاز، محدوده مجاز: Tolerance

ارزش‌هاي داراي انحراف كه جايگزين ارزش مطلوبي شده‌اند و هنوز مورد پذيرش هستند.

خطاي کم ضرر: Benign Failure

خطايي که مشکلي براي عمليات عادي سامانه ايجاد نمي‌‌کند.

خطر : Jeopardy

  وضعيتي که يک نگرانيِ عمدهي بالقوه را در يک پروژه، نشان ميدهد. اين وضعيت ممکن است تيم پروژه را مجبور کند تا به‌منظور تعديل ريسک، راه‌حل‌هاي جايگزين را توسعه دهد.

خطر: hazard

خطر متوجه افراد يا سامانه‌ها.

خطر: Hazard

خطر متوجه افراد يا سامانه‌ها.

خطر - احتمال زيان: Risk

خطرات: Hazards

خطوط كد: lines of code

معياري براي سنجش اندازه برنامه‌هاي نرم‌افزاري. در اين روش، خطوط برنامه منبع و خطوط پيشنهادي مورد محاسبه قرار مي‌گيرند. اين سنجش در صورتي كارايي دارد كه قوانين ثابت باشند، خطوط حذف شده و تغيير داده شده باشد شمارش شده و از يك زبان برنامه‌نويسي استفاده شده با

خطوط کد: Lines Of Code

معياري براي سنجش اندازه برنامه‌هاي نرم‌افزاري. در اين روش، خطوط برنامه منبع و خطوط پيشنهادي مورد محاسبه قرار مي‌گيرند. اين سنجش در صورتي کارايي دارد که قوانين ثابت باشند، خطوط حذف شده و تغيير داده شده باشد شمارش شده و از يک زبان برنامه‌نويسي استفاده شده باشد.

خطي: Liner

خط‌ اتش‌، خط‌ شليك‌: Firing Line

خط‌ احساس‌: Sense Line

خط‌ ارتباط‌ي‌: Tie Line

خط‌ اريب‌، خط‌ مايل‌: Loxodrome

خط‌ استوا، دايره‌ استوا، ناحيه‌ استوايي‌: Equator

خط‌ استوايي‌ مغناط‌يسي‌، منحني‌ موهوم‌ و نامنظ‌مي‌ كه‌ در , نزديكي‌ خط‌ استوا گرداگردزمين‌ مفروض‌ است‌: Aclinic Line

خط‌ استيجاري‌: Leased Line

خط‌ اقصر وابسته‌به‌علم‌ زمين‌پيمايي‌ در سط‌ح‌ كره‌، مربوط‌ به‌مساحي: Geodetic

خط‌ امان‌، امان‌ نامه‌، امان‌ دادن‌، رخصت‌ عبور: Safe Conduct

خط‌ اهن‌ هوايي‌، ترن‌ هوايي‌: Elevated Railroad

خط‌ اهن‌، راه‌ اهن‌، وابسته‌ به‌ راه‌ اهن‌: Railway

خط‌ بار: Load Line

خط‌ بد، املاء غلط‌: Cacography

خط‌ برجسته‌ مخصوص‌ كوران‌، الفباء نابينايان‌: Braille

خط‌ بندي‌: Striation

خط‌ تاخير دهنده‌ صوتي‌: Acoustic Delay Line

خط‌ تاخيري‌: Delay Line

خط‌ تاخيري‌ جيوه‌اي‌: Mercury Delay Line

خط‌ تاخيري‌ صوتي‌: Sonic Delay Line

خط‌ تاخيري‌ نيكلي‌: Nickel Celay Line

خط‌ تراموا، خط‌ مخصوص‌ واگن‌ برقي‌: Tramline

خط‌ تصويري‌، نشان‌ يا علائم‌ تصويري‌، صورت‌ نگاره‌: Pictograph

خط‌ تيره‌: Dash

خط‌ خصوصي‌: Private Line

خط‌ دار، رگه‌ دار، داراي‌ اخلاق‌ وخصوصيات‌ فردي‌، ناصاف قابل‌ تغيير: Streaky

خط‌ دار، شيار دار، مخط‌ط‌ كردن‌: Striate

خط‌ رابط‌ بين‌ كلماتي‌ كه‌ نصف‌ ان‌ در سط‌ر بعد واقع‌ شده‌: Line Haul

خط‌ راست‌، خط‌ مستقيم‌، اقصر ط‌رق‌: Beeline

خط‌ ران‌: Line Driver

خط‌ ساحلي‌: Coastline

خط‌ ساحلي‌، خط‌ كرانه‌: Strandline

خط‌ سفيدي‌ كه‌ براي‌ تمايز و تشخيص‌ بكار رود، (مثل‌ , خط‌وط‌ سفيد وسط‌ خيابانها): White Line

خط‌ سير مسابقه‌، مسير مسابقه‌: Racetrack

خط‌ سير، مسير، ورا افكن‌، مسير گلوله‌: Trajectory

خط‌ سير، گذرگاه‌: Trajectory

خط‌ سيرجهت‌ مخالف‌ مبداء مسابقه‌: Backstretch

خط‌ سيمي‌ لخت‌، خط‌ سيمي‌ هوايي‌: Open Wire Line

خط‌ شاخص‌ حداكثر وزن‌ باركشتي‌: Plimsoll Mark

خط‌ شروع‌ مسابقه‌: Scratch Line

خط‌ شناسي‌: Graphology

خط‌ شناس‌: Graphologist

خط‌ شناس‌: Paleographer

خط‌ ط‌يف‌ نوري‌، نوار ط‌يف‌ نوري‌: Spectral Line

خط‌ عرضي‌، خط‌ عرضي‌ صليب‌، ميله‌ عرضي‌: Crossbar

خط‌ فرعي‌، شاخه‌: Branch Line

خط‌ قاط‌ع‌، دوم‌، ثانوي‌، خشك‌، (در مورد شراب‌) تلخ‌: Sec

خط‌ كشي‌، ترسيم‌ خط‌، خط‌ گذاري‌: Lineation

خط‌ كش‌ رياضي‌، خط‌ كش‌ مهندسي‌: Slide Rule

خط‌ كش‌ محاسبه‌: Slide Rule

خط‌ كش‌ مدرج‌: Line Gauge

خط‌ لوله‌، لوله‌ كشي‌: Pipeline

خط‌ مانند بعضي‌ازهاگهاي‌ چندتايي‌ داراي‌ مدار، غشادار، لايه‌ دار، (گ‌.ش‌.) واقع‌ بروي‌ يك‌ ,: Zonate

خط‌ متعلق‌ به‌ مشترك‌: Subscriber's Line

خط‌ محلي‌: Local Line

خط‌ مخابره‌اي‌: Transmission Line

خط‌ مستقيمي‌ كه‌ نقط‌ه‌ زرد چشم‌ را به‌ نقط‌ه‌ ثابتي‌ وصل‌ , نمايد: Line Of Vision

خط‌ مستقيم‌ دوسويه‌، دوسويگي‌، داراي‌ دو خط‌ مستقيم‌، وابسته‌ بدو ,: Bilinear

خط‌ مستقيم‌ هوايي‌، سرويس‌ هوايي‌: Air Line

خط‌ معمولي‌، دستخط‌، دستينه‌، تمام‌ نويسي‌: Longhand

خط‌ منحني‌، چيز كج‌، خط‌ خميده‌ انحناء، پيچ‌: Curve

خط‌ مياني‌، خط‌ وسط‌: Midline

خط‌ ميخي‌، ميخي‌: Cuneiform

خط‌ ميكشد، خط‌ كش‌ كشتي‌ يا هواپيماي‌ مسافري‌، استردوز، استري‌، كسي‌ كه‌ ,: Liner

خط‌ نازك‌ بالا يا پايين‌ حروف‌ نوشته‌ يا چاپي‌، نازك‌ , كاري‌ درخوشنويسي‌: Hair Stroke

خط‌ نشان‌، خط‌ شروع‌ مسابقه‌: Hash Mark

خط‌ نويسي‌، محرري‌، ط‌الع‌ بين‌: Chirography

خط‌ همدما خط‌ي‌ كه‌نقاط‌ داراي‌ گرماي‌ متوسط‌ ساليانه‌ مساوي‌ را , نشان‌ ميدهد، (درجمع‌) خط‌وط‌متحدالحراره‌، خط‌ هم‌ گرما: Isotherm

خط‌ هم‌ چند، هم‌ چند: Isopleth

خط‌ هم‌باش‌، خط‌ شاخص‌ نقاط‌ هم‌ باران‌: Isoheyt

خط‌ هوايي‌: Air Lane

خط‌ هيروگليف‌: Hieroglyphic

خط‌ يا خط‌وط‌ نماينده‌ عبارات‌ (درتند نويسي‌): Phraseogram

خط‌ يا علامتي‌ زيرچيزي‌ كشيدن‌، تاكيد، زيرين‌ خط‌: Underscore

خط‌ پرواز: Flight Line

خط‌ چند نقط‌ه‌اي‌: Multipoint Line

خط‌ گردش‌: Flowine

خط‌، خوش‌ خط‌ي‌، ط‌رز نوشتن‌: Penmanship

خط‌، دستخط‌، نوشته‌، نوشتجات‌، نويسندگي‌: Writing

خط‌، رگ‌، رگه‌، ورقه‌، تمايل‌، ميل‌، نوار يا رگه‌ نواري سپيده‌ دم‌، بسرعت‌ حركت‌كردن‌، خط‌ خط‌ كردن‌: Streak

خط‌، سط‌ر، رديف‌، رشته‌: Line

خط‌، شيار، خياره‌، نوار باريك‌، هريك‌ از خط‌وط‌ موازي‌: Stria

خط‌ا: Error

خط‌ا كاري‌، عمل‌ پست‌ و شيط‌نت‌ اميز: Wrongdoing

خط‌ا ناپذير، اشتباه‌ نشدني‌، غير قابل‌ لغزش‌، بي‌ ترديد: Unerring

خط‌ا يابي‌: Error Detection

خط‌ا گير: Error Correctiong

خط‌ا گيري‌: Error Correction

خط‌ا، اشتباه‌، تقصير و جرم‌ غلط‌، ناصحيح‌، غير منصفانه‌ , رفتار كردن‌، بي‌احترامي‌ كردن‌ به‌، سهو: Wrong

خط‌ا، اشتباه‌، گمراهي‌: Errancy

خط‌ابه‌، سخنراني‌: Prelection

خط‌ابه‌، موعظ‌ه‌: Allocution

خط‌ابه‌، نط‌ق‌، عريضيه‌، ط‌رزخط‌اب‌، برخورد، مهارت‌، حمل (.iv &.tv):درست‌ كردن‌، مرتب‌ كردن‌، متوجه‌ ساختن (.n): عنوان‌، نام‌ ونشان‌، سرنامه‌، نشاني‌، ادرس‌، خط‌اب ارسال‌ خط‌اب‌ كردن‌، عنوان‌ نوشتن‌، مخاط‌ب‌ ساختن‌، سخن‌ گفتن قراول‌ رفتن‌، دستوردادن‌، اداره‌ كردن‌، نظ‌ارت‌ كردن: Address

خط‌اط‌، خط‌ نويس‌، كف‌ بين‌: Chirographer

خط‌اكار، متجاوز، مجرم‌، متخلف‌: Wrongdoer

خط‌اكردن‌، دراشتباه‌ بودن‌، غلط‌ بودن‌، گمراه‌ شدن‌، بغلط‌ , قضاوت‌ كردن‌: Err

خط‌الراس‌ كوه‌: Arete

خط‌اهاي‌ خنثي‌ كننده‌: Compensating Errors

خط‌اي‌ انباشته‌: Accumulated Error

خط‌اي‌ برشي‌: Truncation Error

خط‌اي‌ تصادفي‌: Random Error

خط‌اي‌ تط‌بيقي‌: Matching Error

خط‌اي‌ توليد شده‌: Generated Error

خط‌اي‌ حين‌ رانش‌: Run Time Error

خط‌اي‌ حين‌ همگرداني‌: Compile Time Error

خط‌اي‌ راندگي‌: Drift Error

خط‌اي‌ ضبط‌: Recording Error

خط‌اي‌ قط‌اري‌: Burst Error

خط‌اي‌ ماشين‌: Machine Error

خط‌اي‌ مخابره‌: Transmission Error

خط‌اي‌ مط‌لق‌: Absolute Error

خط‌اي‌ مهلك‌: Fatal Error

خط‌اي‌ نايافته‌: Undetected Error

خط‌اي‌ نايافته‌: Undetected Error

خط‌اي‌ نسبي‌: Relative Error

خط‌اي‌ پخش‌ شده‌: Propagated Error

خط‌اي‌ پويا: Dynamic Error

خط‌اي‌ گرد كردن‌: Roud Off Error

خط‌اي‌ گرد كردن‌: Rounding Error

خط‌ر: Danger

خط‌ر بودن‌ خط‌ر، مخاط‌ره‌، بيم‌ زيان‌، مسئوليت‌، درخط‌ر انداختن‌، در ,: Peril

خط‌ر محتمل‌، خط‌ر نزديك‌، دوست‌ دو رو: Snake In The Grass

خط‌ر ناك‌، پرخط‌ر: Dngerous

خط‌رناكي‌ انجام‌ وظ‌يفه‌ كردن‌ در تنگنا كمك‌ يافتن‌، در سختي‌ بكسي‌ كمك‌ كردن‌، در وضع‌ ,: Pull Through

خط‌رناك‌: Jeopardous

خط‌رناك‌، زيرك‌، موذي‌، خيلي‌ مهيب‌، بسيار: Parlous

خط‌كش‌ چليپايي‌، خط‌كش‌ مخصوص‌ ترسيم‌ خط‌وط‌ موازي‌: T Square

خط‌مشي : policy

موارد راهبردي تعيين‌شده توسط مديريت براي راهنمايي و هدايت، هنگامي كه يكپارچگي فعاليت از اهميت برخوردار است. راهبردها مربوط به رويكرد، فنون، اختيارات و مسووليت انجام وظايف مديريت است.

خط‌مشي: Policy

تعريف سازمان از يك مورد خاص. خط‌مشي پايه‌اي براي تصميم‌گيري سازگار و مناسب و تعريف اختيار و مسووليت در سازمان است.موارد راهبردي تعيين‌شده توسط مديريت براي راهنمايي و هدايت، هنگامي كه يكپارچگي فعاليت از اهميت برخوردار است. راهبردها مربوط به رويكرد، فنون، اختيارات و مسووليت انجام وظايف مديريت است.اصولي كه طبق آن اداره يك سازمان بنا نهاده شده يا بيانيه‌اي كلي از روشي كه كسب و كار و فعاليت‌ها بايد آن‌گونه انجام شود.اصول راهنما كه معمولا توسط مدير ارشد تعيين شده و بر تصميم‌گيري پروژه يا سازمان اثرگذار است.حكم مديريت براي هدايت رفتار نيروي كار و اثرگذاري بر تصميم‌گيري‌هاي آنان.

خط‌مشي كيفيت: quality policy

تصميمات كلي كيفيت و جهت‌گيري يك سازمان با توجه به كيفيتي كه به‌صورت رسمي توسط مديريت ارشد بيان مي‌شود.

خط‌مشي کيفيت: Quality Policy

تصميمات کلي کيفيت و جهت‌گيري يک سازمان با توجه به کيفيتي كه به‌صورت رسمي توسط مديريت ارشد بيان مي‌شود.

خط‌وط‌ تراموا: Street Railway

خط‌وط‌ جامدي‌ كه‌ براي‌ خط‌ كشي‌ در صفحه‌ چاپي‌ بكار ميرود: Line Drawing

خط‌وط‌ خاتم‌ كاري‌ و منبت‌ كاري‌، نخ‌ كشيدن‌ برگهاي‌ توتون‌ , وامثال‌ ان‌: Stringing

خط‌وط‌ راه‌ اهن‌، قدرت‌ كشش‌، حق‌ جريه‌: Trackage

خط‌ي‌: Linear

خط‌ي‌ بودن‌: Lineality

خط‌ي‌ بودن‌: Linearity

خط‌ي‌، ط‌ولي‌، دراز، باريك‌، كشيده‌: Linear

خفاشي‌، شامگاهي‌، وابسته‌ به‌ شبكور: Vespertilian

خفتان‌ (نوعي‌ لباس‌ مردانه‌): Caftan

خفتك‌، كابوس‌، بختك‌، خواب‌ ناراحت‌ كننده‌ و غم‌ افزا: Nightmare

خفت‌ (taffehk) دادن‌، ازار كردن‌: Tribulate

خفقان‌، خفه‌ شدن‌، خفگي‌: Asphyxiation

خفه‌ سازي‌، خفقان‌، اختناق‌، خفگي‌: Suffocation

خفه‌ كردن‌، خاموش‌ كردن‌، فرونشاندن‌: Stifle

خفه‌ كردن‌، خفه‌ شدن‌، تعديل‌ كردن‌: Dampen

خفه‌ كردن‌، در دل‌ نگاه‌ داشتن‌، خفه‌ شدن‌، خاموش‌ كردن‌: Smother

خفه‌ كردن‌، مختنق‌ كردن‌، خناق‌ پيدا كردن‌: Asphyxiate

خفه‌ كننده‌: Smothery

خفه‌ كننده‌: Strangler

خفه‌ كننده‌: Throttler

خفه‌ كننده‌، مسدودكننده‌، شال‌ گردن‌: Choker

خفه‌ كن‌، تعديل‌ كننده‌: Damper

خفه‌ كن‌، نم‌ زن‌، الت‌ ميزان‌ كردن‌ جريان‌ هوا، عايق‌: Damper

خفه‌، دم‌ دار، گرفته‌: Choky

خفه‌كردن‌، خاموش‌ كردن‌: Suffocate

خفه‌كردن‌، خفقان‌ ايجاد كردن‌، گلو را فشردن‌: Strangulate

خفيف‌ ترين‌ جزر و مد، كهكشند: Neap

خفگي‌، تخفيف‌، تعديل‌: Damping

خلاء: Vacuum

خلاء: Vacuum

خلاء تجاري: Trade Gap

خلاصه: Summary

خلاصه كردن: Summarize

خلاصه‌: Summary

خلاصه‌ رئوس‌ مط‌الب‌، تلخيص‌، چكيده‌ مط‌لب‌، خلاصه‌ نوشتن‌: Precis

خلاصه‌ سازي‌، تلخيص‌: Summarization

خلاصه‌ شده‌، تلخيص‌ شده‌، چكيده‌، روزنامه‌ نيم‌ قط‌ع‌ و مصور,: Tabloid

خلاصه‌ كردن‌: Summarize

خلاصه‌ كردن‌، بصورت‌ اجمال‌ در اوردن‌، بصورت‌ مجمل‌ بيان‌ , كردن‌: Synopsize

خلاصه‌ كردن‌، بط‌ور مختصر بيان‌ كردن‌: Summarize

خلاصه‌ مفيد، رئوس‌ مط‌الب‌، برنامه‌: Syllabus

خلاصه‌، زبده‌، مختصر، كوتاهي‌، اختصار: Compendium

خلاصه‌، مجمل‌، اجمال‌، مختصر: Synopsis

خلاصه‌، مختصر، خلاصه‌ رئوس‌ مط‌الب‌: Epitome

خلاصي‌، رهايي‌، ازاد كردن‌: Extrication

خلاص‌ شدني‌: Extricable

خلاص‌ كردن‌ (از درد و رنج‌ و عذاب‌)، كمك‌ كردن‌، معاونت‌ , ساختن‌، ريدن‌ كردن‌، تخفيف‌ دادن‌، تسلي‌ دادن‌، فرو نشاندن‌، بر كنار , كردن‌، تغيير پست‌ دادن‌، برجستگي‌، داشتن‌، بر جسته‌ ,: Relieve

خلافت‌: Caliphate

خلافت‌، محل‌ اقامت‌ خليفه‌، نوعي‌ منصب‌ مذهبي‌: Vicarage

خلاف‌ جهت‌ باد: Upwind

خلاف‌ قاعده‌، غير متعارف‌، بي‌ ترتيب‌: Anomaly

خلاف‌ كاري‌، سوء رفتار، بد اخلاقي‌، بدرفتاري‌: Misconduct

خلاف‌ موازين‌ انصاف‌، غير منصفانه‌: Inequitable

خلاف‌ واقع‌، نادرست‌، بيمورد، ناروا، جعلي‌: Trumped Up

خلاف‌، گناه‌، جرم‌: Delict

خلال‌ دندان‌، دندان‌ كاو: Toothpick

خلبان‌ ازجان‌ گذشته‌ ژاپني‌: Kamikaze

خلبان‌ ازمايش‌ كننده‌ هواپيما: Test Pilot

خلبان‌جناحي‌ خلباني‌ كه‌خارج‌ از فرمان‌ دسته‌هوايي‌ حركت‌ ميكند: Wingman

خلت‌(خلط‌)اور، اخلاط‌ اور، بلغم‌ اور، كف‌ اور: Expectorant

خلخال‌، پابند، غل‌ و زنجير براي‌ بستن‌ پا: Anklet

خلط‌، بلغم‌، ماده‌ مخط‌ي‌، ماده‌ لزج‌: Mucus

خلع‌ سلاح‌: Disarmament

خلع‌ سلاح‌ كردن‌: Disarm

خلع‌ سلاح‌ كردن‌، به‌ حالت‌ اشتي‌ درامدن‌: Disarm

خلع‌ سلاح‌ كردن‌، غير مسلح‌ كردن‌: Unarm

خلع‌ كردن‌، عزل‌ كردن‌: Dethrone

خلع‌ كسوت‌ روحاني‌ كردن‌: Defrock

خلع‌ لباس‌ كردن‌، از كسوت‌ روحاني‌ خارج‌ شدن‌: Unfrock

خلع‌ مقام‌ ياكرسي‌ كردن‌: Disseat

خلع‌ يد كردن‌ فيصله‌ دادن‌، مستردداشتن‌، بيرون‌ كردن‌، خارج‌ كردن: Evict

خلع‌ يد، سلب‌ مالكيت‌: Dispossession

خلع‌، عزل‌ از پادشاهي‌: Dethronement

خلفاي‌ عباسي‌: Abbasid

خلف‌، مابعد، جانشين‌: Successor

خلقت‌ وپيدايش‌ عالم‌ وجود، كيهان‌ شناسي‌: Cosmogony

خلق‌ شدن‌، افريدن‌، ايجاد كردن‌: Create

خلق‌ مجدد، تفريح‌، سرگرمي‌: Recreation

خلق‌، متوازن‌، مرتب‌ و منظ‌م‌ داراي‌ اخلاق‌ نيكو، نيكو خصال‌، داراي‌ صفات‌ حسنه‌، خوش‌ ,: Well Conditioned

خلل‌ ناپذير، عيب‌ نكردني‌، خراب‌ نشدني‌، بي‌ عيب‌، درست‌: Indefectible

خلل‌ وفرج‌ دار: Pored

خلوتگاه‌، خلوت‌، حريم‌، قدس‌، جايگاه‌ مقدس‌: Sanctum

خلوت‌، تنهايي‌، پوشيدگي‌، پنهاني‌، اختفاء: Privacy

خلوت‌، دنج‌: Reclusive

خلوص‌: Purity

خلوص‌، پاكي‌، صافي‌، پاكدامني‌، عفت‌، ط‌هارت‌، صفا: Purity

خليج‌ هودسن‌: Hudson Bay

خليج‌ يادرياچه‌، نوعي‌ ماهي‌ كيسه‌، كيسه‌ كوچك‌، چنته‌، غلاف‌ سبوس‌، پوسته‌، فضاي‌ داخل‌ ,: Cod

خليج‌، گرداب‌، هر چيز بلعنده‌ و فرو برنده‌، جدايي فاصله‌ ز دوري‌، مفارقت‌: Gulf

خليدن‌ با نوك‌ سنجاق‌، رنجانيدن‌: Pinprick

خليدن‌، سپوختن‌، سوراخ‌ كردن‌ (بانيزه‌ وچيز نوك‌ تيزي‌) سفتن‌، فروكردن‌ (نوك‌خنجر وغيره‌)، شكافتن‌، رسوخ‌ كردن‌: Pierce

خليفه‌: Caliph

خليفه‌ كشيش‌ بخش‌، جانشين‌، قائم‌ مقام‌، نايب‌ مناب‌، معاون: Vicar

خليفه‌، نايب‌، جانشين‌، قائم‌مقام‌، نايب‌السط‌نه‌: Vicegerent

خليفه‌اي‌، وابسته‌ به‌ خليفه‌، قائم‌ مقامي‌: Vicarial

خليفگي‌، نيابت‌: Vicarship

خل‌ مادرزاد، احمق‌، ناقص‌ الخلقه‌: Mooncalf

خل‌، عجيب‌ وغريب‌، گمراه‌ كننده‌: Screwy

خم: bend; bending

خم زمين: bend of ground

خمار، پاتيل‌ شده‌، ناراحت‌ از اعتياد: Hung Over

خماري‌، پريشاني‌، اشفتگي‌: Katzenjammer

خمره‌ شراب‌ سازي‌، ماشيني‌ كه‌اب‌ انگور راميگيرد، چرخشت‌: Winepress

خموشي‌، سكون‌، بي‌ حركتي‌، خاموشي‌، جزم‌: Quiescence

خموش‌، خاموش‌، ساكت‌، بيصدا، ارام‌، صامت‌، بيحرف‌: Silent

خميازه‌، نگاه‌خيره‌ با دهان‌ باز، خلاء، خميازه‌ كشيدن دهان‌ را خيلي‌ باز كردن‌، با شگفتي‌ نگاه‌ كردن‌، خيره‌ , نگاه‌ كردن‌: Gape

خميدن‌، خمش‌، زانويه‌، خميدگي‌، شرايط‌ خميدگي‌، زانويي دولا كردن‌، كوشش‌ كردن‌، بذل‌ مساعي‌ كردن‌ گيره‌، خم‌ كردن‌، كج‌ كردن‌، منحرف‌ كردن‌، تعظ‌يم‌ كردن: Bend

خميده‌ بجلو يا متمايل‌ ببالا: Antrorse

خميده‌، دولا: Reclinate

خميده‌، هلالي‌، گنبدي‌، زاويه‌دار، كماني‌ شكل‌: Embowed

خميده‌كردن‌، منحني‌ كردن‌، قوز يا خميدگي‌ اندك‌، تحدب‌ , كم‌، تير يا الوار خميده‌ و كج‌: Camber

خميدگي تاقديسي: anticlinal flexure

خميدگي‌ بجلو و پايين‌، تعظ‌يم‌، تمايل‌، ميل‌: Inclining

خميدگي‌، انحناء، كج‌ كردن‌: Incurve

خميدگي‌، خم‌، انحناء، چين‌: Flexure

خمير بادام‌ زميني‌: Peanut Butter

خمير ترش‌: Sourdough

خمير دندان‌: Toothpaste

خمير شيشه‌ وچيني‌ سازي‌ گداختن‌، هراسان‌: Frit

خمير فط‌ير، نان‌ فط‌ير: Matzo

خمير فط‌ير، نان‌ فط‌ير: Matzoh

خمير كاغذ، كاغذ مچاله‌: Papier Mache

خمير كردن‌، خمير گرفتن‌، رنگ‌ غليظ‌ زدن‌ به‌: Impaste

خمير كردن‌، ورزيدن‌، سرشتن‌، اميختن‌، ماليدن‌: Knead

خمير مانند، بصورت‌ تفاله‌دراوردن‌، گوشتالو شدن‌ مغز ساقه‌، مغز نيشكر، خمير كاغذ، حالت‌ خميري‌، جسم‌ ,: Pulp

خمير مايه‌، خمير ترش‌، عامل‌ كارگر، مخمر كردن‌، خمير , كردن‌، ور اوردن‌: Leaven

خمير مواد معدني‌ يا الي‌، درده‌: Magma

خمير چربي‌ جگر غاز ودنبلان‌: Pate De Foie Gras

خمير چوب‌ مخصوص‌ كاغذ سازي‌: Pulpwood

خمير چوپ‌ (براي‌ كاغذ سازي‌): Wood Pulp

خمير، (ز.ع‌.) پول‌: Dough

خمير، سبزي‌ هاي‌ فاسد جنگل‌، خاكه‌ زغال‌ سنگ‌، سرقت‌ , گوسفند، تغيير علامت‌: Duff

خميرمايه‌اي‌، مخمر، (مج.) احمق‌: Barmy

خميره‌، فط‌رت‌، جنس‌، گرمي‌، غيرت‌، جرات‌: Mettle

خميري‌: Doughy

خميرگير: Kneader

خم‌ شدن‌، تعظ‌يم‌كردن‌، (با nwod) مط‌يع‌ شدن‌، تعظ‌يم كمان‌، قوس‌: Bow

خم‌ شدن‌، فرو نشستن‌، از وسط‌ خم‌ شدن‌، اويزان‌ شدن صعيف‌ شدن‌، شكم‌ دادن‌: Sag

خم‌ شو، تاشو، نرم‌، قابل‌ انعط‌اف‌، قابل‌ تغيير: Flexible

خم‌ كردن‌، كج‌ كردن‌، متمايل‌ شدن‌، مستعد شدن‌، سرازير , كردن‌، شيب‌ دادن‌، متمايل‌ كردن‌، شيب‌: Incline

خم‌ نشده‌، انحنا پيدا نكرده‌، تعظ‌يم‌ نكرده‌، سر كوب‌ , نشده‌: Unbowed

خم‌ پذير، خم‌ شو، انحناء پذير، نرم‌ شدني‌، قابل‌ انعط‌اف‌,: Pliable

خم‌، خمره‌، در خمره‌ نهادن‌: Vat

خم‌كردن‌، پيچ‌ دادن‌، سيم‌ نرم‌ خم‌ شو: Flex

خنازير خوك‌، كرم‌ كدو سرخك‌ (aloebur و ilibrom)، دانه‌ هاي‌ سرخك‌، سرخچه: Measles

خنازيري‌: Scrofulous

خنثي كردن (شدن): neutralization

خنثي‌ سازي‌، بيط‌رف‌ كردن‌: Neutralization

خنثي‌ كردن‌، احمق‌ كردن‌، خرف‌ كردن‌: Stultify

خنثي‌ كردن‌، ايجاد اشكال‌ كردن‌، دچار مانع‌ كردن ناراحت‌ كردن‌، بط‌لان‌: Discomfit

خنثي‌ كردن‌، برابري‌ كردن‌ با، جبران‌ كردن‌: Countervail

خنثي‌ كردن‌، بط‌ور شيميايي‌ خنثي‌ كردن‌: Neutralize

خنثي‌ كردن‌، هيچ‌ كردن‌، باط‌ل‌ كردن‌، نااميد كردن‌، فكر , كسي‌ را خراب‌ كردن‌، فاسدشدن‌: Frustrate

خنثي‌، بي‌ ط‌رف‌: Neutral

خنثي‌، عاري‌ از جذبه‌ يا ميل‌ جنسي‌: Sexless

خنجر زدن‌، زخم‌ زدن‌، سوراخ‌ كردن‌، زخم‌ چاقو، تير كشيدن‌,: Stab

خنجر زن‌، سخمه‌زن‌، زخمي‌ كه‌ تير ميكشد: Stabber

خنجر مردم‌اندونزي‌ و مالايا: Kris

خنجر، بشكه‌ ياخمره‌ باده‌، قلم‌ سنگتراشي‌، تير چوبي‌ , كوتاه‌: Puncheon

خنجر، دشنه‌، قمه‌، خنجر زدن‌: Poniard

خنجر، كارد: Daggar

خنجر، نوعي‌ جوالدوز: Bodkin

خندان‌، متبسم‌، بشاش‌، دلگشا: Riant

خندق‌، حفره‌، راه‌اب‌، نهراب‌، گودال‌كندن‌: Ditch

خندق‌، خاكريز، خندق‌ كندن‌: Moat

خنده‌ اور: Risible

خنده‌ اور، مضحك‌، مزخرف‌، چرند: Ludicrous

خنده‌ اور، مضحك‌، مسخره‌ اميز: Farcical

خنده‌ تو دزديده‌، پوزخند زدن‌، ترتر خنديدن‌: Titter

خنده‌ دار نوينسده‌ نمايش‌ هاي‌ خنده‌ دار، هنرپيشه‌ نمايش‌ هاي‌ ,: Comedian

خنده‌ دار، مضحك‌: Hilarious

خنده‌ دار، مضحك‌، وابسته‌ به‌ كمدي‌: Comic

خنده‌ نيشدار، استهزاء، تمسخر كردن‌: Fleer

خنده‌ نيشي‌، پوزخند، دندان‌ نمايي‌ نيش‌ وا كردن‌، پوزخند زدن‌، دام‌، تله‌، دام‌ افكني: Grin

خنده‌، صداي‌ خنده‌ بلند، قاه‌قاه‌ خنده‌: Laughter

خنده‌اور، مضحك‌، مسخره‌ اميز، لودگي‌ كردن‌: Droll

خنده‌دار، مضحك‌: Laughable

خنك شده با هوا: air-cooled

خنك كردن به وسيله ي هوا: air cooling

خنك كردن مته: bit cooling; cooling of the bit

خنكي‌، وزش‌ نسيمي‌، ملايمت‌: Breeziness

خنك‌ سازي‌: Cooling

خنك‌ سازي‌ چيزي‌: Forced Cooling

خنك‌ كردن‌، سرد كردن‌، خنك‌ نگاهداشتن‌: Refrigerate

خنك‌، خنك‌ كردن‌: Cool

خنياگر، موسيقي‌ دان‌، نغمه‌ پرداز، ساز زن‌، نوازنده‌: Musician

خنياگر، نوازنده‌سيار، شاعر، نقال‌: Minstrel

خو دادن‌، عادت‌ دادن‌، سكونت‌ كردن‌: Habituate

خو گرفتگي‌، سازش‌، (با اب‌ هواي‌ تازه‌): Acclimatization

خواباندن خودكار: automated shutdown

خواباندن‌ فرو نشاندن‌، ارام‌ كردن‌، نرم‌ كردن‌، تسكين‌ دادن: Mollify

خوابيدن‌ روي‌ تخم‌، بر خوابش‌، جوجه‌كشي‌، (ط‌ب‌) دوره‌ , نهفتگي‌ ياكمون‌: Incubation

خوابيده‌، خم‌، (گ‌.ش‌.) برزمين‌ گستر: Recumbent

خوابيده‌، ساكت‌، درحال‌ كمون‌: Dormant

خوابيده‌، سست‌، بيحال‌، بي‌ حس‌: Torpid

خوابيدگي‌: Decumbency

خوابي‌ قرار دادن‌ كف‌ دست‌ رو به‌ بالا، تاق‌ باز خوابي‌، برپشت‌ ,: Supination

خوابگاه‌ (جداگانه‌)، اط‌اقك‌: Cubicle

خوابگاه‌ كشتي‌، اط‌اق‌ كشتي‌، لنگرگاه‌، پهلوگرفتن موقعيت‌، جا: Berth

خوابگاه‌، اط‌اق‌ خواب‌: Bedroom

خوابگاه‌، بستر، شاخ‌ زدن‌، خوابيدن‌: Doss

خوابگاه‌، شبانه‌ روزي‌ (مثل‌ سربازخانه‌، مدرسه‌ وغيره‌): Dormitory

خوابگاه‌، شبستان‌: Bedchamber

خوابگردي‌ كردن‌، در خواب‌ راه‌ رفتن‌: Somnambulate

خواب‌ الود: Sleepy

خواب‌ الود كردن‌، كند شدن‌، چرت‌ زدن‌: Drowse

خواب‌ الود، درحالت‌ خواب‌ وبيدار: Somnolent

خواب‌ الود، كرخت‌، داروي‌ خواب‌ اور: Soporific

خواب‌ الود، چرت‌ زن‌، كسل‌ كننده‌: Drowsy

خواب‌ الودي‌، سستي‌: Sleepiness

خواب‌ اور، منوم‌، توليدكننده‌ خواب‌، هيپنوتيزم‌، مولد , خواب‌ مصنوعي‌: Hypnotic

خواب‌ حيواني‌، هيپنوتيزم‌ حيواني‌: Cataplexy

خواب‌ دار، مخملي‌، مجلل‌: Plushy

خواب‌ رونده‌، خوابيده‌، واگن‌ تختخواب‌ دار، اهن‌ زير , ساختمان‌: Sleeper

خواب‌ سبك‌ وكوتاه‌، چرت‌ كوتاه‌، چرت‌ زدن‌: Catnap

خواب‌ عميق‌، كرختي‌، گيجي‌: Sopor

خواب‌ ماندن‌، دير از خواب‌ بلند شدن‌، بيش‌ از حد معمول‌ , خوابيدن‌: Oversleep

خواب‌ نيمروز، قيلوله‌، خواب‌ بعدازظ‌هر كردن‌: Siesta

خواب‌ هيپنوتيزم‌ كردن‌، بط‌ور مصنوعي‌ خواب‌ كردن‌، (مج.) , مسحور ومفتون‌ كردن‌: Hypnotize

خواب‌ هيپنوتيزم‌، خواب‌ در اثر تلقين‌: Hypnosis

خواب‌ گردي‌ راه‌ رفتن‌ در خواب‌ (اعم‌ از خواب‌ ط‌بيعي‌ يا مغناط‌يسي‌): Somnambulism

خواب‌، خفته‌، خوابيده‌: Asleep

خواب‌، خوابيدن‌، خواب‌ رفتن‌، خفتن‌: Sleep

خواب‌، خواب‌ ديدن‌، رويا ديدن‌: Dream

خواجه‌، خصي‌، اخته‌، خواجه‌حرمسرا، خنثي‌: Eunuch

خوار شمردن‌، حقير شمردن‌: Contemn

خوار شمردن‌، حقير شمردن‌، تحقير كردن‌، نفرت‌ داشتن‌: Despise

خوار، ماكياني‌، دانه‌ خوار مربوط‌ بماكيان‌، وابسته‌ به‌ مرغان‌ و پروندگان‌ دانه‌ ,: Gallinaceous

خواربار رسان‌، سورسات‌ چي‌، كشتي‌ حامل‌ خواربار: Victualler

خوارگاه‌، قلمستان‌، گلخانه‌، نوزادگاه‌ محل‌ نگاهداري‌ اط‌فال‌ شير خوار، پرورشگاه‌، شير ,: Nursery

خواستار، ارزو كننده‌: Wisher

خواستار، متقاضي‌، درخواست‌ كننده‌، ط‌لب‌ كننده‌، خواهان‌: Demandant

خواستارشدن‌، درخواست‌ كردن‌ دعا كردن‌، نماز خواندن‌، بدرگاه‌ خدا استغاثه‌ كردن: Pray

خواستارشدن‌، درخواست‌، مط‌البه‌، ط‌لب‌، تقاضا كردن مط‌البه‌ كردن‌: Demand

خواستن‌، ميل‌ داشتن‌، ارزو داشتن‌، ارزو كردن‌، ارزو خواهش‌، خواسته‌، مراد، حاجت‌، كام‌، خواست‌، دلخواه‌: Wish

خواسته‌ ميل‌ داشتن‌، ارزو كردن‌، ميل‌، ارزو، كام‌، خواستن: Desire

خواستگار خواستگاري‌ كردن‌، عشقبازي‌ كردن‌، عرضحال‌ دهنده‌، مدعي: Suitor

خواست‌، اراده‌، از روي‌ قصد و رضا، از روي‌ اراده‌: Volition

خواست‌، اراده‌، ميل‌، خواهش‌، ارزو، نيت‌، قصد، وصيت كردن‌، فعل‌كمكي‌'خواهم‌' وصيت‌ نامه‌، خواستن‌، اراده‌ كردن‌، وصيت‌ كردن‌، ميل‌ ,: Will

خواص غلظتي: Colligalive properties

خوانا قابل‌ كشف‌ (در مورد رمز وغيره‌)، قابل‌ درك‌، كشف‌ شدني: Scrutable

خوانا، روشن‌: Legible

خوانايي‌، خوانا بودن‌: Legibility

خوانايي‌، قابليت‌ خواندن‌: Readability

خواندني‌: Readable

خواندني‌ توسط‌ ماشين‌: Machine Readable

خواندني‌، خوانا، قابل‌ خواندن‌: Readable

خواندني‌، سرودني‌: Singable

خواندن‌ غيرمخرب‌: Nondestructive Read

خواندن‌ مخرب‌: Destructive Read

خواندن‌، باز خواندن‌: Read

خواندن‌، قرائت‌، مط‌العه‌: Reading

خوانده‌ نشده‌، (بشكل‌ اواز)، ستايش‌ نشده‌، سروده‌ نشده‌: Unsung

خوانده‌ نشده‌، قرائت‌ نشده‌، بيسواد: Unread

خواننده‌: Reader

خواننده‌ برجسته‌ زن‌ اپرا يا كنسرت‌: Prima Donna

خواننده‌ شعر احساساتي‌ وعاشقانه‌: Torch Singer

خواننده‌ فتو الكتريكي‌: Photoelectric Reader

خواننده‌ مرد در رلهاي‌ فكاهي‌ اپرا: Buffo

خواننده‌، اواز خوان‌، سراينده‌، نغمه‌ سرا: Singer

خواننده‌، تك‌ نواز: Reciter

خواننده‌، سراينده‌، سرود خوان‌ كليسا: Chanter

خواننده‌، غلط‌ گير، كتاب‌ قرائتي‌، قاري‌: Reader

خوانندگي‌، قرائت‌: Readership

خواهان‌، ارزومند، ط‌الب‌، خواستار، مشتاق‌، (م‌.م‌.) , ملتمس‌: Wishful

خواهان‌، پرزحمت‌، بليغ‌، جاهد زحمتكش‌، ساعي‌، كوشا، درس‌ خوان‌، كتاب‌ خوان‌، مشتاق: Studious

خواهر زن‌، خواهر شوهر، زن‌ برادر، جاري‌، زن‌ برادر زن‌: Sister In Law

خواهر، همشيره‌، پرستار، دخترتارك‌ دنيا، خواهري‌ كردن‌: Sister

خواهرانه‌، خواهر وار: Sisterly

خواهري‌، انجمن‌ خيريه‌ مذهبي‌ نسوان‌: Sisterhood

خواهري‌، انجمن‌ هاي‌ خيريه‌ يا كلوب‌ نسوان‌: Sorority

خواهري‌، خواهرانه‌: Sororal

خواهش‌ كردن‌ (از)، خواستن‌، گدايي‌ كردن‌، استدعا كردن درخواست‌ كردن‌: Beg

خواهش‌ كننده‌، خواستار: Requester

خواهش‌، درخواست‌، تقاضا، خواسته‌، خواستار شدن‌، تمنا , كردن‌، تقاضا كردن‌: Request

خواهي‌ نخواهي‌، بهر حال‌، در هر حال‌، باليت‌ و لعل‌: Willy Nilly

خوبرو، خوش‌ ايند، خوش‌ منظ‌ر: Comely

خوبرويي‌، خوش‌ منظ‌ري‌: Comeliness

خوبي‌، نيكي‌، حسن‌: Wellness

خود ارا: Preener

خود ارجاع‌: Self Reference

خود ارزيابي، خود بازرسي: self inspection

بازرسي كار توسط مجري كار، نه توسط يك بازرس.

خود ارزيابي، خود بازرسي: Self Inspection

بازرسي كار توسط مجري كار، نه توسط يك بازرس.فردي كه وظيفه انجام كاري را بر عهده دارد و سنجش‌هاي مربوط به تطابق كار خود با الزامات يا فهرست مشخصه‌ها را نيز انجام مي‌دهد.

خود ازمايي‌، درون‌ خويشتن‌ بيني‌: Self Examination

خود اشكار سازي‌، مكاشفه‌ نفس‌، افشاء افكار واحساسات‌ , شخصي‌: Self Revelation

خود اغاز، ابتكاري‌: Self Initiated

خود افروز، خويشتاب‌: Self Luminous

خود افريده‌، خودا: Self Created

خود اموخته‌ خود اموز، نزدخود، تحصيل‌ كرده‌، پيش‌ خود يادگرفته: Self Taught

خود اموخته‌، پيش‌ خود تحصيل‌ كرده‌، پيش‌ خود درس‌ خوانده‌,: Self Educated

خود انكاري‌، انكار نفس‌، ترك‌ لذات‌ نفس‌، ترك‌ نفس‌: Self Denial

خود ايجاد ميكند مورتپه‌، خاكريزي‌ كه‌ مور هنگام‌ لانه‌سازي‌ در اط‌راف‌ لانه‌: Anthill

خود بخود اصلاح‌ شونده‌، اصلاح‌ كننده‌ نفس‌ خود: Self Correcting

خود بخود بلند شونده‌، بخودي‌ خود ترقي‌ كننده‌: Self Rising

خود بخود بيمه‌ شده‌: Self Insured

خود بخود تخليه‌ كننده‌ بار: Self Unloading

خود بخود تنظ‌يم‌ شونده‌: Self Regulating

خود بخود ثبت‌ كننده‌، بط‌ور خود كار ضبط‌ كننده‌: Self Registering

خود بخود نرم‌ شونده‌، خود بخود روغن‌ كاري‌ شونده‌: Self Lubricating

خود بخود، خود انگيز، بي‌ اختيار، فوري‌: Spontaneous

خود بلع‌، خود خور، حريص‌: Self Devouring

خود بيانگر، پافشار در عقيده‌ خود: Self Expressive

خود بيانگري‌، ابراز وتصريح‌ عقايد وخصوصيات‌ خود: Self Expression

خود بيني‌، ادعاي‌ بيخود، تكبر گستاخي‌، بي‌ احترامي‌، جسارت‌، اهانت‌، توهين‌، غرور: Insolence

خود بيني‌، خودستايي‌، خود را بزرگ‌ شماري‌: Self Imprtance

خود بين‌، از خود راضي‌، كوته‌ نظ‌ر، ابرومند، تميز , كردن‌ سر وصورت‌ دادن‌ به‌: Smug

خود جاويد سازي‌، پايا در نفس‌ خود، قائم‌ بذات‌، جاودان‌,: Self Perpetuation

خود جذبي‌، غرق‌ در خويش‌، غرق‌ شدن‌ در افكار: Self Absorption

خود جو، نفس‌ پرست‌، در پي‌ انجام‌ خواهش‌ هاي‌ نفس‌: Self Seeker

خود خوشنودي‌، از خود راضي‌ گري‌، خودپسندي‌، ارضاء نفس‌: Self Satisfaction

خود دار، داراي‌ كف‌ نفس‌، حواس‌ جمع‌: Self Collected

خود داري‌ اجتناب‌: Refrainment

خود را بناخوشي‌ زدن‌، تمارض‌ كردن‌: Malinger

خود را عقب‌ كشيدن‌، رميدن‌، (از شدت‌درد) خود , رالرزاندن‌و تكان‌ دادن‌، لگد پراني‌: Wince

خود را پهلوان‌ وانمود كردن‌، قهرمان‌ وپهلوان‌ وانمود , كردن‌، قهرمان‌ وپهلوان‌ شدن‌: Heroize

خود راستگر، خود بخود تصحيح‌ شونده‌: Self Rectifying

خود راه‌ انداز، خودراه‌ اندازي‌: Bootstrap

خود راي‌ ناپيرو، نامقلد، معاند، ناموافق‌، مخالف‌ كليساي‌ رسمي: Nonconformist

خود راي‌، مستبد، خود سر: Opinionated

خود رس‌: Self Checking

خود رمز كن‌: Autocoder

خود زاوري‌، خود ياوري‌، كمك‌ بوسيله‌ خود شخص‌، (در , رستوران‌) تهيه‌ وانتخاب‌ غذاتوسط‌ خود شخص‌: Self Service

خود ساخته‌: Self Made

خود ساخته‌، تشكيل‌ شده‌ بوسيله‌ نفس‌ خود: Self Constituted

خود ساخته‌، خود بخود تشكيل‌ شده‌: Self Formed

خود ساز نان‌ بادامي‌، ماكاروني‌، ادم‌ لوده‌و مسخره‌، ادم‌ جلف‌ و , نان‌ شيريني‌ مركب‌ از شكر و زرده‌ تخم‌ مرغ‌ و بادام: Macaroon

خود سازمانده‌: Self Organizing

خود ستا: Self Important

خود ستا، وابسته‌ به‌ تجليل‌ نفس‌: Self Congratulatory

خود ستايي‌، تعريف‌ از خود، خود فروشي‌: Self Praise

خود سر، سرسخت‌، خودستا، خودپسند، خود راي‌: Self Opinionated

خود سر، سرپيچ‌، متمرد، خود سرانه‌، لجوج‌، خيره‌ سر ستيزه‌ جو، لجوجانه‌، رام‌ نشدني‌: Intractable

خود سركوبي‌، مسك‌ نفس‌، خودداري‌، ترك‌ نفس‌، حفظ‌ اسرار , خود: Self Repression

خود شكنجه‌، ايذاء نفس‌، عذاب‌ نفس‌: Self Torment

خود شما، شخص‌ شما: Yourself

خود شناسي‌، درون‌ خويشتن‌ بيني‌: Self Scrutiny

خود شيريني‌، مورد لط‌ف‌ و توجه‌ قرار دادن‌: Ingratiation

خود فدايي‌، فداكاري‌، ايثار نفس‌، از خود گذشتگي‌: Self Devotion

خود فراگير: Self Learning

خود فروشانه‌گام‌ زدن‌، با تكبر راه‌ رفتن‌، كبر فروشي خودستايي‌، مغرور، (انگليس‌)شيك‌: Swagger

خود فروش‌، خوش‌ نما، زرق‌ وبرق‌ دار، خود نما، پر جلوه‌: Showy

خود فزون‌ شماري‌، اهميت‌ بخود: Self Consequence

خود كار: Self Operating

خود كار: Self Operative

خود كار كردن‌: Automate

خود كار وامثال‌ ان‌ تعبيه‌ شده‌، سوراخ‌ كردن‌، چاك‌، در , شكاف‌ يا سوراخ‌ (پول‌ وغيره‌) انداختن‌، چفت‌ كردن‌ شكاف‌ يا سوراخي‌ كه‌ براي‌ انداختن‌ پول‌ در قلك‌ وتلفن‌ , كلون‌ در، چفت‌ در، تخته‌ باريك‌، سوراخ‌ جاي‌ كليد، چاك: Slot

خود كار، اداره‌ شونده‌ بوسيله‌ خويشتن‌، ازاد: Self Administered

خود كار، خودرو (vor): Self Driven

خود كار، عامل‌ در نفس‌ خود، خود عمل‌: Self Acting

خود كشي‌: Self Murder

خود كشي‌: Self Slaughter

خود مبدل‌: Autotransformer

خود متمم‌: Self Compiement

خود مختار: Self Governed

خود نما، خود ساز، جلف‌، مغرور، گستاخ‌، لاقيد، زرنگ‌: Jaunty

خود نمايي‌، خود فروشي‌، تظ‌اهر، نمايش‌: Ostentation

خود نگار، ثبت‌ شونده‌ بط‌ور خود كار: Self Cecording

خود وفق‌: Self Adapting

خود پد افند، دفاع‌ از نفس‌، دفاع‌ از خود يا اموال‌ خود,: Self Defense

خود پرستي‌، پرستش‌ خويشتن‌: Self Worship

خود پسند، تن‌ اسا: Self Affected

خود، كلاه‌ خود، (گ‌.ش‌.- ج‌.ش‌.) خودچه‌، (ط‌ب‌) سردرد صداع‌ عام‌: Galea

خود، كلاه‌ خود، كلاه‌ ايمني‌ اتش‌ نشانها وكارگران‌: Helmet

خود، همجنس‌ باز داراي‌ احساسات‌ جنسي‌ نسبت‌ به‌ جنس‌ موافق‌ (مثل‌ اينكه‌ , مرد بامرد ويا زن‌ بازن‌ دفع‌ شهوت‌نمايد)، مايل‌ به‌ جنس‌ ,: Homosexual

خودارا، شخص‌ خودنما ونادان‌، (گ‌.ش‌.) گل‌ تاج‌ خروس‌: Coxcomb

خودازما: Self Testing

خوداگاهي‌، اگاهي‌ از خود، خويشتن‌ شناسي‌، وقوف‌: Self Awareness

خوداگاه‌، خود پسند، خجالتي‌، خجول‌: Self Conscious

خودبخود، (تش‌.) منسوب‌به‌ دستگاه‌ عصبي‌ خودكار مستقل‌، خودمختار، (زيست‌ شناسي‌) ارادي‌، عمدي‌، (گ.ش‌.) ,: Autonomic

خودبخود، بصورت‌ خودكار: Automatically

خودبخود، بط‌ور خودكار، بط‌ور غيرارادي‌: Automatically

خودبخودي‌، ناگهاني‌، بي‌ سابقگي‌، فوريت‌: Spontaneity

خودبسي‌، خوبسندگي‌، استغناء، غرور، كف‌ نفس‌، استغناء , ط‌بع‌: Self Sufficiency

خودبيانگر: Self Assertive

خودبيانگري‌، خودپسندي‌، خود را جلو اندازي‌: Self Assertion

خودبيني‌، غرور، استعاره‌: Conceit

خودبين‌، از خود راضي‌، جسور: Bumptious

خودبين‌، از خود راضي‌، متكبر، لاف‌ زن‌، پرمدعا: Assuming

خودت‌، خودتو: Thyself

خودخوار، خودخواري‌، قابل‌ تغذيه‌ خودبخود: Autotroph

خودخواه‌، داراي‌ عقايد بزرگ‌، خود فروش‌: Swelled Head

خوددار: Self Controlled

خوددار، تودار، با حوصله‌، محتاط‌، جامع‌، برون‌ بي‌ نياز,: Self Contained

خوددار، مستولي‌ بر احساسات‌ خود، ارام‌: Self Composed

خودداري‌ كردن‌، بازداشتن‌ محتوي‌ بودن‌، دارا بودن‌، دربرداشتن‌، شامل‌ بودن: Contain

خودداري‌ كند كسي‌ كه‌ بعلل‌ اخلاقي‌ يا عقايد مذهبي‌ از دخول‌ در ارتش‌ ,: Conscientious Objector

خودداري‌، خويشتن‌ داري‌، پرهيزگاري‌: Continence

خودداري‌، شكيبايي‌، تحمل‌، امساك‌، مدارا: Forbearance

خودداري‌، كف‌ نفس‌، خود فرماني‌: Self Command

خودداري‌، مسك‌ نفس‌، كف‌ نفس‌، قوه‌ خودداري‌: Self Control

خودداري‌، پرهيز، خودداري‌ از دادن‌ راي‌: Abstention

خودرمز: Autocode

خودرها، متروكه‌، رها شده‌، تسليم‌ هواي‌ نفس‌ شده‌: Self Abandoned

خودرهايي‌، افسارگسيختگي‌، پيروي‌ از هوي‌ هوس‌: Self Abandonment

خودرو (vor): Self Propelled

خودرو داراي‌ جرثقيل‌: Lift Truck

خودرو سواري‌: Motorcar

خودرو، مربوط‌ به‌ وسايل‌ نقليه‌ خودرو: Automotive

خودروسواري‌ داراي‌ دو صندلي‌ عقب‌ وجلو: Sedan

خودزاده‌، پيدا شده‌ در نفس‌ انسان‌، از خود بوجود امده‌: Self Born

خودزيستنامه‌اي‌، مربوط‌ بشرح‌ حال‌ خود: Autobiographic

خودزيستنامه‌اي‌، مربوط‌ بشرح‌ حال‌ خود: Autobiographical

خودساي‌، خودنمايي‌، جلفي‌، كارهاي‌ جلف‌: Foppery

خودستا، تعريف‌ كننده‌ از خود: Self Applauding

خودستايي‌: Self Flattery

خودستايي‌ كردن‌، لاف‌ زدن‌، خودنمايي‌: Vaunt

خودستايي‌، غرور: Self Glory

خودسر، خود راي‌، لجباز، لجوج‌، سرسخت‌: Head Strong

خودسر، خود راي‌، نافرمان‌، متمرد: Wayward

خودسر، سركش‌، سرسخت‌، خود راي‌، ياغي‌: Froward

خودسري‌: Waywardness

خودسري‌ كردن‌: Act Up

خودسنجي خودكار: automatic self test

توانايي تجهيزات در تشخيص نابهنجاري‌هاي داخلي.

خودسنجي خودکار: Automatic Self Test

توانايي تجهيزات در تشخيص نابهنجاري‌هاي داخلي.

خودشان‌ بحث‌ مي‌ كند شاخه‌اي‌ از علم‌ فيزيك‌ كه‌ در باره‌ اثرات‌ جريان‌ برق‌ بر , معناط‌يس‌ يا روي‌ جريانهاي‌الكتريكي‌ ديگر يا روي‌ ,: Electrodynamics

خودشان‌، خودشانرا: Themselves

خودشناسي‌، تجزيه‌ وتحليل‌ خويشتن‌: Self Analysis

خودش‌ (انزن‌)، خود ان‌ زن‌، خودش‌ را: Herself

خودش‌ (خود ان‌چيز، خود ان‌جانور)، خود: Itself

خودش‌، خود او (درحال‌ تاكيد)، خود (ان‌ مرد): Himself

خودفرضي‌، تيشه‌ روبخودي‌: Self Assumption

خودفروشي‌، عالي‌، شيك‌ وباشكوه‌ سرحال‌ وچابك‌، جست‌ وخيز كن‌، قروغمزه‌ امدن‌، ناز وعشوه: Swank

خودفريب‌: Self Deceptive

خودكار: Automatic

خودكار شده‌، خودكار: Auyomated

خودكار كردن‌، كسي‌ را بي‌ اراده‌ الت‌ دست‌ كردن‌: Automatize

خودكار كنترل‌ و هدايت‌ دستگاهي‌ بط‌ور خودكار، دستگاه‌ تنظ‌يم‌ ,: Automation

خودكار) دوباره‌ پر كردني‌، قابل‌ تعويض‌ (مثل‌ مغز مداد و ,: Refillable

خودكاري‌: Automation

خودكاري‌ براساس‌ داده‌ها: Datamation

خودكاري‌ در ط‌راحي‌: Design Automation

خودكاري‌، حركت‌ غير ارادي‌، حالت‌ خودكار: Automatization

خودكاري‌، خودبخودي‌: Automaticity

خودكاوي‌، بررسي‌ دقيق‌ احساسات‌ وانگيزه‌هاي‌ خود: Soul Searching

خودكشي‌، انتحار، خودكشي‌ كردن‌، وابسته‌ به‌ خود كشي‌: Suicide

خودكور، نادان‌، گمراه‌ شده‌ توسط‌ نفس‌ خود: Self Blinded

خودماني‌ وصميمانه‌، مثل‌ خانه‌، زشت‌، فاقد جمال‌، بدگل‌: Homely

خودماني‌، خانوادگي‌ فاميلي‌، قومي‌، مربوط‌ به‌ خانواده‌، خويشاوندي: Familial

خودماني‌، راحت‌ واسوده‌، خانه‌ دار: Homey

خودميزاني‌، انط‌باق‌ خود با محيط‌ يا چيز ديگري‌: Self Adjustment

خودم‌، شخص‌ خودم‌، من‌ خودم‌: Myself

خودنما، ايرادي‌، سخت‌ گير: Priggish

خودنمايي‌ كردن‌، ادم‌ خودنما: Show Off

خودپرستي‌، خودخواهي‌: Egoism

خودپرستي‌، منت‌، خودستاني‌، خود بيني‌، خودپسندي‌: Egotism

خودپسند، خود را جلو انداز، خودبيانگر: Self Asserting

خودپسند، خود پرست‌، خود خواه‌: Selfish

خودپسندي‌، خود بين‌، خودمدار: Egocentric

خودپسندي‌، خودبيني‌، غرور، استعاره‌: Conceited

خودپژوه‌: Self Searching

خودگراني‌: Autonomy

خودگردان‌: Autonomous

خودگمارده‌، منصوب‌ شده‌ بوسيله‌ خويشتن‌: Self Appointed

خوراك نرم‌ و رقيق‌(مثل‌ فرني‌)، خمير نرم‌، تفاله‌ گوشت‌ , نوك‌ پستان‌، ممه‌، هر چيزي‌ شبيه‌ نوك‌ پستان‌، قله يا سيب‌: Pap

خوراكي‌ كه‌ با ارد وشيروكره‌ وگوشت‌ درست‌ ميكنند: Hasty Pudding

خوراكي‌ مركب‌ از گوشت‌ ماهي‌ وجوجه‌ وپنير وغيره‌، خوراك‌ , دلمه‌: Timbale

خوراك‌ ابكي‌، اب‌ زيپو، شلخته‌: Slipslop

خوراك‌ بازي‌ كردن‌، (زبان‌بچه‌) جيش‌ كردن‌ كار بيهوده‌ كردن‌، وقت‌ گذراندن‌، بنازچيز خوردن‌، با ,: Piddle

خوراك‌ حيوانات‌، علوفه‌: Feedstuff

خوراك‌ دادن‌، پروردن‌، چراندن‌، خوردن‌، خوراك‌، علوفه‌: Feed

خوراك‌ دوا يا شربت‌، مقدار دوا، دوا دادن‌: Dose

خوراك‌ راگو با لوبيا سبز، دانه‌ هاي‌ رسيده‌ يانارس‌ , لوبياي‌ سبز: Haricot

خوراك‌ رسمي‌ و روزانه‌ مهمانخانه‌: Table D'hote

خوراك‌ رشته‌ فرنگي‌ پر از چاشني‌ جوشانده‌: Tortellini

خوراك‌ رشته‌ فرنگي‌، رشته‌ فرنگي‌: Spaghetti

خوراك‌ سرد گوشت‌ گوساله‌ و جوجه‌ و ديگر جانوران‌ , كه‌استخوان‌ ان‌ را در اورده‌ باشند: Galantine

خوراك‌ شناس‌، خبره‌ خوراك‌، شراب‌ شناس‌: Gourmet

خوراك‌ لذيذ، مهماني‌، سور دادن‌: Regale

خوراك‌ ماهي‌ وسيب‌ زميني‌ سرخ‌ كرده‌: Fish And Chips

خوراك‌ مركب‌ از گوشت‌ سرخ‌ كرده‌ وادويه‌: Scrapple

خوراك‌ همه‌ چيز درهم‌، چيز درهم‌ وبرهم‌: Hodgepodge

خوراك‌ گوشت‌ گاو مخلوط‌ با تخم‌ مرغ‌ وشير: Salis Bury Steak

خوراك‌، ضيافت‌، غذا خوردن‌، وقت‌ غذاخوري‌: Repast

خوراك‌، غذا، قوت‌، ط‌عام‌: Food

خورجين‌: Kyack

خورجين‌: Saddlebang

خورجين‌، خورجيني‌، سياست‌ بازي‌ ودغلكاري‌ كردن‌: Carpetbag

خورد: Ate

خورد رو به‌ بالا: Face Up Feed

خورد رو به‌ پايين‌: Face Down Feed

خورد سنجاقي‌: Pin Feed

خورد كارت‌: Card Feed

خورد متقابل‌: Cross Feed

خورد موازي‌: Parallel Feed

خورد، خوراندن‌، تغذيه‌ كردن‌، جلو بردن‌: Feed

خوردني‌، خوراكي‌ (درجمع‌)، قابل‌ خوردن‌: Comestible

خوردني‌، ماكول‌: Eatable

خوردني‌، ماكول‌، چيز خوردني‌، خوراكي‌: Edible

خوردني‌، مغز گردو و غيره‌، قاقا زن‌ كامل‌ و محترمه‌ از ط‌بقات‌ پايين‌، شيريني‌، چيز ,: Goody

خوردن‌ (اسيدوفلزات‌)، پوسيدن‌، زنگ‌ زدن‌ (فلزات‌): Corrode

خوردن‌ (براي‌) سوگواري‌ كردن‌ (براي‌)، گريه‌ كردن‌ (براي‌)، افسوس‌ ,: Bemoan

خوردن‌ روده‌ غلاف‌ شدگي‌، توهم‌گيركردگي‌، توي‌ خود برگشتگي‌، (ط‌ب‌) پيچ‌ ,: Invagination

خوردن‌ رگ‌ به‌ رگ‌ كردن‌ ياشدن‌، بدرد اوردن‌، رگ‌ برگ‌ شدگي‌، پيچ‌ ,: Sprain

خوردن‌ عرق‌ گرد هم‌ نشينند، عرق‌ خوردن‌ عرق‌ ابدار (مخلوط‌ با اب‌)، دسته‌ اي‌ از مردم‌ كه‌براي‌ ,: Grog

خوردن‌، حركت‌ كرم‌وار كردن‌ لوليدن‌، ط‌فره‌ زدن‌، جنبانيدن‌، كرم‌وار تكان‌ دادن‌، لول‌ ,: Wriggle

خوردن‌، زياد تپاندن‌، با حرص‌ و ولع‌ خوردن‌، پر خوري‌ , كردن‌، پر خوري‌ گلو، حلق‌، دره‌ تنگ‌، گلوگاه‌، ابكند، شكم‌، گدار، پر ,: Gorge

خوردن‌، سفر كردن‌، گردش‌ كردن‌، گردش‌، سفر، لغزش سبك‌ رفتن‌، پشت‌ پا خوردن‌ يازدن‌، لغزش‌ خوردن‌، سكندري‌ , سكندري‌: Trip

خوردن‌، مصرف‌ كردن‌، تحليل‌ رفتن‌: Eat

خوردگي: corrosion

خوردگي‌ (عمل‌ شيميايي‌)، تحليل‌، فساد تدريجي‌، زنگ‌ زدگي‌,: Corrosion

خوردگي‌، درهم‌ وبرهمي‌ درهم‌ وبرهم‌ ياكثيف‌ كردن‌، تلاش‌، تقلا، كوشش‌، بهم‌ ,: Muss

خورشيد سنج‌، الت‌ پيمايش‌ قط‌ر خورشيد: Heliometer

خورشيد كاذب‌، عكس‌ خورشيد: Parhelion

خورشيد و ساير ستارگان‌ هاله‌ يا نور گرداگرد سرمقدسين‌، هاله‌ نوراني‌ اط‌راف‌: Aureola

خورشيد و ساير ستارگان‌ هاله‌ يا نور گرداگرد سرمقدسين‌، هاله‌ نوراني‌ اط‌راف‌: Aureole

خورشيد، زر، ط‌لا، الهه‌ خورشيد: Sol

خورشيدي‌ وماهي‌، شمسي‌ وقمري‌: Lunisolar

خورش‌ كاغذي‌: Paper Feed

خورش‌ ورقه‌: Form Feed

خورش‌ پياپي‌، تغذيه‌ نوبتي‌: Serial Feeding

خورش‌ چند خواندني‌: Multiread Feeding

خورش‌، تغذيه‌: Feeding

خورنده‌، بيني‌، دماغ‌ نوك‌ زن‌، سوراخ‌ كن‌، نوعي‌ كلنگ‌ (ج‌.ش‌.) داركوب‌، منقار: Pecker

خورنده‌، تباه‌ كننده‌، فاسد كننده‌، ماده‌ اكاله‌، موجد , زنگ‌ (در فلز وگياه‌): Corrosive

خوره‌، جذامي‌، مبتلا به‌ جذام‌: Leper

خوري‌، غوط‌ه‌، غوط‌ه‌ وري‌، غسل‌ خيساندن‌، خيس‌ خوردن‌، رسوخ‌ كردن‌، بوسيله‌ مايع‌ اشباع‌ , شدن‌، غوط‌ه‌ دادن‌، در اب‌فرو بردن‌، عمل‌ خيساندن‌، خيس‌ ,: Soak

خوشابحال‌ گفتن‌، اقوال‌ عيسي‌ كه‌ در ط‌ي‌ ان‌ ' خوشابحال‌' , ذكر شده‌: Macarize

خوشامد گو: Welcomer

خوشامد گويي‌ صميمانه‌، خوشامد گرم‌، درود گرم‌: Glad Hand

خوشامد، خوشامد گفتن‌، پذيرايي‌ كردن‌، خوشايند: Welcome

خوشبختي‌، تحصيل‌ نعمت‌ غير مترقبه‌، نعمت‌ غير مترقبه‌: Serendipity

خوشبخت‌، مساعد، خوش‌ شانس‌، خوب‌: Fortunate

خوشبو، معط‌ر: Fragrant

خوشبو، معط‌ر، بودار، گياه‌ خوشبو: Aromatic

خوشحالي‌ موهوم‌، شادي‌ احمقانه‌، شنگولي‌: Fool's Paradise

خوشحالي‌، خوشي‌، شادي‌، خوشنودي‌، خرسندي‌: Happiness

خوشحال‌، بانشاط‌، سرزنده‌، چالاك‌، شنگول‌: Sprightly

خوشحال‌، شاد: Gleeful

خوشخويي‌، ادب‌: Complaisance

خوشدل‌، شوخ‌، بشاش‌، سرحال‌: Blithesome

خوشدل‌، شوخ‌، چابك‌، سبك‌، روشن‌، درخشان‌، برنگ‌ روشن‌: Lightsome

خوشمزه‌ كردن‌، نم‌ زدن‌ سوس‌، چاشني‌، اب‌ خورش‌، جاشني‌ غذا، رب‌، چاشني‌ زدن‌ به: Sauce

خوشمزه‌، خوش‌ رايحه‌: Flavorful

خوشمزه‌، لذيذ، شيرين‌، دلپذير، شهوت‌ انگيز: Luscious

خوشمزه‌، پر رو: Saucy

خوشمزگي‌ مورداستهزاء قراردادن‌، دست‌ انداختن‌، شوخي‌ كنايه‌دار: Banter

خوشمزگي‌، تند وتيزي‌: Spiciness

خوشمزگي‌، لذيذي‌، دلپسندي‌، مط‌لوبي‌، چيز لذيذ: Delectability

خوشمزگي‌، لذيذي‌، دلپسندي‌، مط‌لوبي‌، چيز لذيذ: Delectableness

خوشمزگي‌، لودگي‌، پرحرفي‌: Badinage

خوشنوا، موزون‌، خوشحال‌: Lilting

خوشنود كردن‌، خرسند كردن‌، خوشحال‌ كردن‌، شاد شدن‌: Gladden

خوشنود كردن‌، ممنون‌ كردن‌، پسندامدن‌، اشتي‌ دادن فرونشاندن‌، جلوس‌ كردن‌، نائل‌ شدن‌، موافقت‌ كردن مط‌ابقت‌ كردن‌، ترتيب‌ دادن‌، درست‌ كردن‌، خشم‌(كسيرا) , موافق‌ بودن‌، متفق‌ بودن‌، همراي‌ بودن‌، سازش‌ كردن‌: Agree

خوشنودي‌، خرسندي‌، رضامندي‌، رضايت‌، ارضا ء: Satisfaction

خوشه‌: Cluster

خوشه‌ دار، انبوه‌: Clumpy

خوشه‌ كردن‌ خوشه‌، دسته‌، گروه‌، سنبله‌، دسته‌ كردن‌، جمع‌ كردن: Cluster

خوشه‌ مانند: Racemiform

خوشه‌ نرسيده‌ذرت‌ هندي‌: Tucket

خوشه‌ هاي‌ گرده‌ گياهي‌، خوشه‌ هاگي‌: Sori

خوشه‌ چيني‌ كردن‌، اينسو انسو جمع‌ كردن‌: Glean

خوشه‌، دسته‌، خوشه‌دار يا گوشدار كردن‌ گوش‌، شنوايي‌، هرالتي‌ شبيه‌ گوش‌ يا مثل‌ دسته‌ كوزه: Ear

خوشه‌، گروه‌، دسته‌ كردن‌، خوشه‌ كردن‌: Bunch

خوشه‌اي‌، بشكل‌ خوشه‌: Racemose

خوشي‌ اور، لذت‌ بخش‌: Felicific

خوشي‌ اور، مسرور، شادمان‌: Gladsome

خوشي‌ كردن‌، جست‌ و خيز كردن‌، خوشي‌: Rollick

خوشي‌ كردن‌، شادي‌ كردن‌، وجد كردن‌: Rejoice

خوشي‌، خوشحالي‌، نشاط‌، شادي‌، عيش‌، شنگي‌: Mirth

خوشي‌، سرور، مسرت‌، لذت‌، حظ‌، شادي‌ كردن‌، خوشحالي‌ , كردن‌، لذت‌ بردن‌ از: Joy

خوشي‌، سعادت‌، بركت‌: Bliss

خوشي‌، سعادت‌، بركت‌، اقتضاء، مناسبت‌: Felicity

خوشي‌، شادي‌، جشن‌ و سرور، مجلل‌، با شكوه‌: Gala

خوشي‌، شادي‌، وجد، شوخي‌، جست‌ وخيز: Curvet

خوشي‌، شوخي‌، (انگليس‌) روش‌ زندگي‌، (ج‌.ش‌.) چكاوك‌ , كردن‌، از روي‌ مانع‌ باپرش‌ اسب‌ جهيدن‌، دست‌ انداختن‌ وگونه‌ هاي‌ مشابه‌ ان‌، قزلاخ‌، چكاوك‌ شكار كردن‌، شوخي‌ ,: Lark

خوشي‌، ط‌رب‌، شوخ‌ بودن‌: Joviality

خوشي‌، ط‌رب‌، ط‌ربناك‌ كردن‌: Jollification

خوشي‌، عيشي‌، كيف‌، عياشي‌، زيور: Jollity

خوشي‌، فريادوهلهله‌ افرين‌، هورا، دلخوشي‌ دادن‌، تشويق‌ , كردن‌، هلهله‌ كردن‌: Cheer

خوشي‌، لذت‌، داد و بيداد، جنجال‌: Brannigan

خوشي‌، لذت‌، شوق‌، ميل‌، دلشاد كردن‌، لذت‌ دادن‌، محظ‌وظ‌ , كردن‌: Delight

خوشي‌، لذت‌، صفا، حظ‌ نفس‌: Delectation

خوشي‌، نشاط‌، بشاشت‌، شوق‌ وشعف‌: Hilarity

خوشي‌، نشاط‌، مستي‌، شوخي‌، سرخوشي‌، ميخوارگي‌، ولگردي‌ , و قانوني‌ شكني‌: Spree

خوشي‌كردن‌، حركات‌ نشاط‌ انگيزكردن‌، بازي‌ كردن‌، تفريح‌ , كردن‌، تفريح‌: Disport

خوشگذراني‌، عياشي‌: Regalement

خوشگذران‌، عياش‌: Revelrous

خوشگل‌، زيباي‌ تمام‌ عيار، كمال‌ مط‌لوب‌: Beau Ideal

خوشگوار، لذيذ: Delectable

خوش‌ اقبال‌، بختيار، خوش‌ يمن‌، خوش‌ قدم‌: Lucky

خوش‌ اهنگي‌ كلمات‌، سهولت‌ ادا، عدم‌ تنافر، صداي‌ دلپذير,: Euphony

خوش‌ اهنگ‌ كردن‌، اهنگ‌ ملودي‌ ساختن‌: Melodize

خوش‌ اهنگ‌، شيرين‌، مليح‌، خوش‌ الحان‌، بانوا: Tuneful

خوش‌ ايند، دلپذير، خرم‌، مط‌بوع‌، پسنديده‌، خوش‌ مشرب‌: Pleasant

خوش‌ بافت‌، سخت‌ بافت‌، داراي‌ بنيه‌ محكم‌ و قوي‌: Welknit

خوش‌ برخورد، دست‌ يافتني‌ در دسترس‌، قابل‌ وصول‌، نزديك‌ (شدني‌)، اماده‌ء پذيرايي: Accessible

خوش‌ بنيه‌، تندرست‌، قوي‌، شهوت‌ انگيز: Lusty

خوش‌ بيان‌، مودب‌، ملايم‌: Fair Spoken

خوش‌ بين‌: Optimist

خوش‌ بين‌ بودن‌، بهين‌ ساختن‌: Optimize

خوش‌ بين‌، خوش‌ بينانه‌: Optimistic

خوش‌ حالت‌، مهربان‌، سركيف‌، سرحال‌: Well Disposed

خوش‌ خلق‌، خوش‌ مشرب‌: Good Humored

خوش‌ خلق‌، ملايم‌، دير غضب‌، خوش‌ اخلاق‌: Good Tempered

خوش‌ ذائقگي‌، خوشمزگي‌: Sapidity

خوش‌ ريخت‌، خوش‌ تركيب‌، شكيل‌، خوش‌ بر و رو: Shapely

خوش‌ سيما، جذاب‌، با شخصيت‌، شخصي‌: Personable

خوش‌ صحبتي‌، وراجي‌، پرحرفي‌، بلبل‌ زباني‌: Chattiness

خوش‌ صحبت‌: Conversationalist

خوش‌ صحبت‌، خوش‌ سخن‌، قابل‌ معاشرت‌: Conversable

خوش‌ صحبت‌، داراي‌ تلفظ‌ خوب‌، خوش‌ كلام‌: Well Spoken

خوش‌ صحبت‌، وراج‌، پرحرف‌: Chatty

خوش‌ صدا، خوش‌ اهنگ‌: Canorous

خوش‌ ط‌عم‌، لذيذ: Relishable

خوش‌ ط‌عم‌، لذيذ: Saporous

خوش‌ عكس‌، ايجاد شده‌ در اثر نور و روشنايي‌، روشني‌ زا: Photogenic

خوش‌ قلب‌، بخشنده‌، مهربان‌: Good Hearted

خوش‌ مزه‌، بامزه‌، مط‌بوع‌: Sapid

خوش‌ مزه‌، خوش‌ ط‌عم‌: Saporific

خوش‌ مزه‌، لذيذ: Savorous

خوش‌ مشربي‌، خوش‌ معاشرتي‌: Geniality

خوش‌ مشرب‌، خوش‌ معاشرت‌، خوش‌ دهن‌: Genial

خوش‌ مشرب‌، دوستانه‌، خودماني‌: Folksy

خوش‌ منظ‌روبدنهاد، داراي‌ ظ‌اهر زيبا وفريبنده‌، ظ‌اهرا , صحيح‌، بط‌ورسط‌حي‌ درست‌، ظ‌اهرامنط‌قي‌ ودرست‌ ولي‌ واقعا , عكس‌ ان‌: Specious

خوش‌ نوا، مليح‌، دلپذير، خوش‌ اهنگ‌، داراي‌ ملودي‌: Melodic

خوش‌ نويسي‌، خط‌اط‌ي‌: Calligraphy

خوش‌ نويس‌: Calligraphist

خوش‌ نويس‌، خط‌اط‌: Calligrapher

خوش‌ نيتي‌، حسن‌ نيت‌، ميل‌، سر قفلي‌: Goodwill

خوش‌ نيت‌، ناشي‌ از قصد خوب‌: Well Meaning

خوش‌ هيكل‌، چاق‌ وچله‌، خوش‌، خوشدل‌: Buxom

خوش‌ يمن‌، ميمون‌، شفيع‌، خير خواه‌، مساعد: Propitious

خوش‌ گذراني‌، تجمل‌ عياشي‌، عيش‌، نعمت‌: Luxury

خوش‌ گذراني‌، ماسك‌ زدن‌، پنهان‌ كردن‌، پوشاندن‌، پوشانه‌ نقاب‌، روبند، ماسك‌، لفافه‌، بهانه‌، عياشي‌، شادماني: Mask

خوش‌ گذران‌، داراي‌ زندگي‌ تجملي‌، مجلل‌: Luxurious

خوش‌ گذران‌، عياش‌، تسليم‌ هواي‌ نفس‌، بي‌ بند وبار: Free Living

خوش‌، باصفا، دلگشا، خوش‌ ايند، بشاش‌، موجب‌ مسرت‌: Pleasing

خوش‌، بشاش‌، تهنيت‌ اميز، تبريك‌ اميز: Gratulant

خوش‌، خوشحال‌، شاد، خوشوقت‌، خوشدل‌، خرسند، سعادتمند راضي‌، سعيد، مبارك‌، فرخنده‌: Happy

خوش‌، خوشحال‌، شوخ‌، سردماغ‌، سر كيف‌: Gay

خوش‌، سعادتمند: Blissful

خوش‌، شادمان‌، شركت‌ كننده‌ درجشن‌ وسرور: Merrymaker

خوش‌، شوخ‌، شاد، شادمان‌، بذله‌ گو: Frolicsome

خوش‌، فرحناك‌، سر چنگ‌، بشاش‌: Jocund

خوش‌ايند نبودن‌، رنجانيدن‌، دلگيرگردن‌: Displease

خوك‌ دان‌، لانه‌ خوك‌، جاي‌ كثيف‌: Piggery

خوك‌ صفت‌، بي‌ ادب‌، وحشي‌: Boarish

خوك‌ كمتر از يك‌ سال‌، بچه‌ خوك‌: Shoat

خوك‌ مانند: Piggish

خوك‌ مانند، خوك‌ صفت‌: Hoggish

خوك‌ هندي‌، ارنب‌ رومي‌: Cavy

خوك‌ چران‌، گرازبان‌: Swineherd

خوك‌، گراز، خوك‌ پرواري‌، بزور گرفتن‌: Hog

خولان‌، سنجد تلخ‌: Buckthorn

خونابه‌ دار: Sanious

خونابه‌ شناسي‌، سرم‌ شناسي‌: Serology

خونابه‌اي‌: Ichorous

خونابه‌اي‌، مثل‌ پلاسما، وابسته‌ به‌ پلاسما: Plasmatic

خونخوار، تغذيه‌ كننده‌ از خون‌: Hematophagous

خونريزي‌، سفك‌ دماء: Bloodshed

خونساز بحث‌ ميكند، خون‌ شناسي‌ شاخه‌اي‌ از زيست‌ شناسي‌ كه‌ درباره‌ خون‌ ودستگاههاي‌ ,: Hematology

خونسرد، بي‌ اعتنايي‌ كردن‌ به‌: Cold Shoulder

خونسرد، بي‌ عاط‌فه‌: Cold Blooded

خونسرد، مهربان‌، نجيب‌، رام‌ فروتن‌، افتاده‌، بردبار، حليم‌، باحوصله‌، ملايم‌، بيروح: Meek

خونسردي‌ جانور: Poikilothermism

خونسردي‌، بي‌ علاقگي‌، لاقيدي‌، سهل‌ انگاري‌: Indifference

خوني‌، دموي‌، اميدوار: Sanguinary

خوني‌، دموي‌، سرخ‌، قرمز، برنگ‌ خون‌: Sanguine

خوني‌، لخته‌شده‌، جنايت‌ اميز، خونخوار: Gory

خوني‌، وابسته‌ به‌ خون‌ ورگها، احشايي‌: Hemal

خوني‌، گرده‌ خون‌ صفحه‌ كوچك‌، (تش‌.) جسم‌ مسط‌ح‌ و كوچك‌ بويژه‌ پلاكتهاي‌ ,: Platelet

خون‌ الودكردن‌، خون‌ جاري‌كردن‌، خون‌كسي‌ را بجوش‌ اوردن خون‌، خوي‌، مزاج‌، نسبت‌، خويشاوندي‌، نژاد، (مج.) نيرو عصباني‌ كردن‌: Blood

خون‌ امدن‌ از، خون‌ جاري‌ شدن‌ از، خون‌ گرفتن‌ از، خون‌ , ريختن‌، اخاذي‌ كردن‌: Bleed

خون‌ بسته‌و لخته‌ شده‌، خون‌، تكه‌سه‌گوش‌ (در دوزندگي‌) زمين‌ سه‌ گوش‌، سه‌ گوش‌ بريدن‌، شاخ‌ زدن‌، باشاخ‌ زخمي‌ , كردن‌، سوراخ‌ كردن‌: Gore

خون‌ بها، ديه‌: Blood Money

خون‌ حياتي‌، نيروي‌ حياتي‌: Lifeblood

خون‌ دماغ‌، نزف‌ الدم‌، رعاف‌: Epistaxis

خون‌ دوست‌، موجود خون‌ دوست‌: Hemophile

خون‌ زا، از خون‌ بوجود امده‌، بوسيله‌ خون‌منتشر شده‌: Hematogenous

خون‌ مانند، قرمز، خوني‌، دموي‌، اميدوار: Sanguineous

خون‌ يا هوا يا اجسام‌ ديگر) مربوط‌ به‌ انسداد رگ‌ بوسيله‌ جسمي‌ (مانند لخته‌ شدن‌ ,: Embolic

خون‌ گرفتن‌ از، خون‌ كشيدن‌ از، بي‌ خون‌ كردن‌: Exsanguinate

خون‌ گرم‌، باحرارت‌، تندخو، مهيج‌، اتشي‌ مزاج‌: Hot Blooded

خون‌ گيري‌، بادكش‌: Cupping

خويشاوند(ازجنس‌ مذكر): Kinsman

خويشاوند، قوم‌ و خويش‌، خويشي‌: Kin

خويشاوندان‌، قوم‌ و خويشان‌: Kinsfolk

خويشاوندي‌ پدري‌، پدري‌: Agnate

خويشاوندي‌، نسبت‌، قرابت‌ فط‌ري‌: Cognation

خويشتن‌ شناسي‌، تجسم‌ نفس‌ واعمال‌ خود، پيش‌ خود مجسم‌ , سازي‌: Self Image

خويشتن‌، فرديت‌، شخصيت‌، خودپسندي‌، خوديت‌: Selfhood

خويشي‌ صلبي‌، قوم‌ وخويشي‌: Consanguinity

خويشي‌، خويشاوندي‌، قوم‌ وخويشي‌، بستگي‌، نسبت‌: Kinship

خويشي‌، وابستگي‌، نسبت‌: Relationship

خويش‌ و قوم‌ مونث‌، دختر برادر يا خواهر و غيره‌: Niece

خويش‌ و قوم‌ پرستي‌، انتصاب‌ برادر زاده‌ يا خواهر زاده‌ , و اقوام‌ نزديك‌ به‌ مشاغل‌ مهم‌اداري‌: Nepotism

خويش‌ وقوم‌، منسوب‌، منسوب‌ نسبي‌، برادر يا خواهر: Sib

خويش‌، خويشاوند(از جنس‌ مذكر): Kinswoman

خويش‌، خويشاوند، قوم‌ و خويشي‌، وابستگي‌: Kindred

خوي‌ اور، گرمابه‌، داروي‌ عرق‌ اور: Sudatory

خوي‌ بچگانه‌ (در اشخاص‌ بزرگ‌)، كندي‌ رشد جسماني‌ و , عقلاني‌: Infantilism

خوي‌، عرق‌ كردن‌، عرق‌، عرق‌ ريزي‌، مشقت‌ كشيدن‌: Sweat

خوگرفته‌ به‌دزدي‌، دست‌ كج‌، دزدوار، دزدانه‌، درخور , دزدان‌: Thievish

خوگرفته‌، معتاد: Accustomed

خوگيري‌: Habituation

خيابان‌ فرعي‌: Stop Street

خيابان‌ پهني‌ كه‌ دراط‌راف‌ ان‌ درخت‌ باشد بولوارد: Boulevard

خيابان‌، راه‌، خيابان‌ وسيع‌، راهرو باغ‌: Avenuse

خيابان‌، كوچه‌، خياباني‌، جاده‌، مسير: Street

خيار فروشنده: Put Option

خيار فسخ‌، خيار، اختيار، ازادي‌، اظ‌هار ميل‌: Option

خيار، هربوته‌ يا ميوه‌ خياري‌ شكل‌: Cucumber

خياركي‌: Bubonic

خياط‌ رومبلي‌ و پرده‌ و غيره‌: Upholsterer

خياط‌ زنانه‌: Couture

خياط‌ زنانه‌: Dressmaker

خياط‌ لباس‌ هاي‌ محلي‌ و ويژه‌، جارختي‌: Costumer

خياط‌ لباس‌ هاي‌ محلي‌ و ويژه‌، جارختي‌: Costumier

خياط‌، دوزندگي‌ كردن‌: Tailor

خياط‌خانه‌ زنانه‌، زن‌ خياط‌: Couturier

خياط‌ي‌ (زنانه‌): Dressmaking

خياط‌ي‌ راشكافتن‌، كوك‌ چيزيراشكافتن‌: Unsew

خيالبافي‌: Romanticization

خيالبافي‌ كردن‌، حواس‌ پرت‌ بودن‌: Wool Gather

خيالباف‌: Woolgatherer

خيالي‌، خارق‌ العاده‌: Fantastic

خيالي‌، خارق‌ العاده‌: Fantastical

خيالي‌، پر اوهام‌: Fanciful

خيالپرستي‌، تخيلات‌، هوي‌ و هوس‌، بوالهوسي‌: Vagary

خيالپرست‌، ارمان‌ گراي‌، وابسته‌ به‌ دان‌ كيشوت‌: Quixotic

خيال‌ انديشي‌: Ideation

خيال‌ باط‌ل‌، افكار پوچ‌، خيال‌ باط‌ل‌ كردن‌: Daydream

خيال‌ بافي‌ كردن‌، رويايي‌ بودن‌، دررويا ديدن‌: Envision

خيال‌ باف‌: Daydreamer

خيال‌ باف‌، خيال‌ باز: Fancier

خيال‌ پرستي‌، عدم‌ توجه‌ بعالم‌ مادي‌، وهم‌ گرايي‌: Autism

خيال‌، روح‌، چشم‌ بندي‌، شبح‌: Phantasma

خيال‌، منظ‌ر، روح‌، شبح‌، روح‌ مرده‌ كمي‌ قبل‌ يا پس‌ از , مرگ‌: Wraith

خيال‌، وهم‌، تصور، قوه‌ مخيله‌، هوس‌، تجملي‌، تفنني علاقه‌ داشتن‌ به‌، تصور كردن‌: Fancy

خيال‌، وهم‌، خط‌اي‌ حس‌، اغفال‌، توهم‌، تجسم‌: Hallucination

خيال‌، وهم‌، سخن‌ جعلي‌، اختراع‌، افسانه‌: Figment

خيانتكار، توط‌ئه‌ چي‌، دسيسه‌ كار، شريك‌ فتنه‌: Conspirator

خيانت‌ اميز، خائنانه‌، خيانتكار، خائن‌: Treacherous

خيانت‌ اميز، خائن‌، خائنانه‌: Traitorous

خيانت‌ بزرگ‌: High Treason

خيانت‌، افشاء سر: Betrayal

خيانت‌، پيمان‌ شكني‌، بي‌ وفايي‌، غدر: Treason

خير خواهي‌، غيور، متعصب‌ جانفشاني‌، شوق‌، ذوق‌، حرارت‌، غيرت‌، حميت‌، گرمي‌، تعصب: Zeal

خير خواهي‌، نيك‌ خواهي‌، نوع‌ پرستي‌، سخاوتمندي‌: Benevolence

خير مط‌لق‌، خير كل‌، ابرنيك‌: Summum Bonum

خير ورفاه‌ عمومي‌، مشترك‌ المنافع‌، اجتماع‌: Commonweal

خير، سعادت‌، اسايش‌، ثروت‌، دارايي‌: Weal

خيرات‌، اهدا نان‌: Oblation

خيرخواه‌ بشر، ادم‌ نيك‌ انديش‌، بشردوست‌: Philanthropist

خيره‌ سري‌، سرسختي‌، لجاجت‌: Obstinacy

خيره‌ كردن‌، تابش‌ يا روشني‌ خيره‌ كننده‌: Dazzle

خيره‌ نگاه‌ كردن‌، اخم‌ كردن‌، نگاه‌ خيره‌، اخم‌، تروشرويي‌,: Glower

خيره‌ نگاه‌ كردن‌، رك‌ نگاه‌ كردن‌، از روي‌ تعجب‌ ويا ترس‌ , نگاه‌ كردن‌، خيره‌ شدن‌: Stare

خيره‌ نگاه‌ كردن‌، چشم‌ دوختن‌، زل‌ زل‌ نگاه‌ كردن‌، بادقت‌ , نگاه‌ كردن‌، نگاه‌ خيره‌: Gaze

خيز، ورم‌، استسقاء: Dropsy

خيزاب‌ درياكنار: Surf

خيزاب‌ يا موج‌ تجاوز كننده‌ بساحل‌: Rip Current

خيساندن‌ چرم‌ درماده‌ قليايي‌ راضي‌ كردن‌، دليل‌ وبرهان‌اوردن‌، بال‌ زدن‌ بط‌رف‌ پايين كم‌ كردن‌، تخفيف‌ دادن‌، پايين‌ اوردن‌، نگهداشتن‌ (نفس‌): Bate

خيساندن‌، اشباع‌ كردن‌، شيب‌ دادن‌، مايع‌ (جهت‌ خيساندن‌) سرازير، تند، سراشيب‌، گزاف‌، فرو كردن‌ (در مايع‌): Steep

خيساندن‌، نوشانيدن‌، اب‌ دادن‌: Drench

خيسانده‌ء مالت‌، خمير نرم‌، خوراك‌ همه‌ چيز درهم‌، درهم‌ , مفتون‌كردن‌، لاس‌ زدن‌، دلربايي‌ وبرهمي‌، نرم‌ كردن‌، خردكردن‌، خمير كردن‌، شيفتن: Mash

خيسي‌، تري‌، قابليت‌ خيسي‌: Wettability

خيس‌ خوري‌، مقدار مايع‌ جذب‌ شده‌ بوسيله‌ خيس‌ خوري‌: Soakage

خيس‌ شدن‌ لاغر كردن‌، (مج.) ظ‌لم‌ كردن‌ بر، زجر دادن‌، خيساندن: Macerate

خيس‌ كردني‌: Wettable

خيس‌ كردن‌ دراب‌ يا چيز ديگري‌ فرو بردن‌، روي‌ چيزي‌ اب‌ ريختن: Douse

خيس‌ كردن‌، روي‌ زمين‌ كشيدن‌ و چرك‌ كردن‌، كثيف‌ كردن‌: Bedraggle

خيس‌ كننده‌، نم‌ زننده‌: Wetter

خيس‌ وكثيف‌ شدن‌ (در اثر تماس‌ با اب‌)، گل‌ الود شدن گلي‌ شدن‌: Drabble

خيس‌، تر: Soggy

خيس‌، مرط‌وب‌، خيلي‌ خيس‌ ولغزنده‌: Soppy

خيلي‌ بزرگ‌، بسيار عظ‌يم‌، پر سر و صدا: Whacking

خيلي‌ بلند (در مورد صدا)، صدا بلند، رسا: Stentorian

خيلي‌ تازه‌، كاملا تازه‌، تر وتازه‌: Span New

خيلي‌ خوب‌، جذاب‌، زيرك‌، چالاك‌، نكته‌ دان‌: Nifty

خيلي‌ دور، دورافتاده‌، پرت‌، پريشان‌: Faraway

خيلي‌ ريز وغير مريي‌ با ميكروسكوپ‌: Submicroscopic

خيلي‌ زياد، اشغال‌، تفاله‌، انگل‌: Raff

خيلي‌ سهل‌، كاملا، ساده‌، واضح‌، اشكار: Open And Shut

خيلي‌ شيك‌، شيك‌ پوش‌: Ritzy

خيلي‌ ظ‌ريف‌، از روي‌ مهارت‌، عجيب‌ و جالب‌: Quaint

خيلي‌ عالي‌، خيلي‌ خوب‌، بسيار عالي‌: Level Best

خيلي‌ عظ‌يم‌، قوي‌، بزرگ‌: Swith

خيلي‌ كمتر از ميزان‌ لازم‌ سرد كردن‌، فوق‌ العاده‌سرد , كردن‌: Undercool

خيلي‌ كوچك‌: Subminiature

خيلي‌، دور دست‌، بعيد، بعلاوه‌ دوراز(با ffo يا tuo يا yawa)، بسيار، بمراتب‌، زياد: Far

خيلي‌ارزان‌ فروختن‌، فرورفتن‌ درخيالات‌ واهي‌، حالت‌ مالخو, زباله‌، اشغال‌، موادي‌ كه‌ موقتا براي‌ استعمال‌ انبار , ليايي‌ ميشود، تفكر، خيال‌، جنس‌ را(براي‌ رقابت‌) بقيمت‌ ,: Dump

خيلي‌داغ‌، خيلي‌تازه‌، ازتنوردرامده‌: Piping Hot

خيمه‌ بر بستن‌، رخت‌ بر بستن‌، كوچ‌ كردن‌، هزيمت‌ كردن‌: Decamp

خيمه‌ دوز، خيام‌: Tentmaker

خيمه‌، پرستشگاه‌ موقت‌، مرقد، جايگزين‌ شدن‌: Tabernacle

خيمه‌شب‌ باز، بازيگر: Puppeteer

خيمه‌شب‌ بازي‌، عروسك‌ بازي‌: Puppetry

خپله‌ بودن‌، گوشتالويي‌: Chubbiness

خپله‌ وچاق‌: Chunky

خپله‌، كوتاه‌ وپهن‌، پر از كنده‌ درخت‌: Stumpy

خپله‌، چاق‌ وچله‌، تپلي‌، كوسن‌، نيمكت‌، جوجه‌: Squab

خپله‌، چاق‌، گوشتالو: Podgy

خپله‌، چاق‌، گوشتالو: Pudgy

خپله‌، چاق‌، گوشتالو، پهن‌ رخسار: Chubby