لغتنامه

جا انگشتي‌ (در ساز و پيانو): Finger Board

جا رختي‌، قفسه‌، اشكاف‌، موجودي‌ لباس‌: Wardrobe

جا سنجاقي‌، بالشتك‌، سنجاق‌گير: Pincushion

جا هيزمي‌، سط‌ل‌ مخصوص‌ هيزم‌ يا چوب‌: Woodbin

جا، تهيه‌ جا، محل‌ استقرار، نشيمن‌: Seating

جا، عوض‌، بجاي‌، در عوض‌: Lieu

جا، محل‌ خاص‌، محل‌، موضع‌، مكان‌: Locality

جا، محل‌، مرتبه‌، قرار دادن‌، گماردن‌: Place

جا، محل‌، مكان‌، زمين‌ زير ساختمان‌: Site

جابجا سازي‌، جابجايي‌: Relocation

جابجا شدگي‌ جنين‌، حالت‌ غير ط‌بيعي‌ جنين‌: Malposition

جابجا شدگي‌، جايگيري‌، پس‌ زني‌: Translocation

جابجا شونده‌، تنفر اور: Revulsive

جابجا كردن‌، از جادررفتن‌ (استخوان‌): Dislocate

جابجا كردن‌، از جاي‌ خود برون‌ كردن‌: Translocate

جابجا ميكند، توده‌ شن‌ ساحلي‌، تل‌ شني‌ ريگ‌ روان‌، خاكريز ياتپه‌ شني‌ ساحل‌ كه‌بادانها را ,: Dune

جابجاشدگي‌، دررفتگي‌ (استخوان‌ يا مفصل‌): Dislocation

جابجاكردن‌، بدل‌ عوض‌، جانشين‌، تعويض‌، جانشين‌ كردن‌، تعويض‌ كردن: Substitute

جابجاناپذير: Nonrelocatable

جابجايي‌ برنامه‌: Program Relocation

جابجايي‌ پذير: Commutative

جابجايي‌ پذيري‌: Commutativity

جابجايي‌ پويا: Dynamic Relocation

جابجاپذير: Relocatable

جابجاگر: Commutator

جابه جايي قائم ظاهري: apparent throw

جاخالي‌ دادن‌، اين‌ سو وان‌ سو رفتن‌، (مج.) گريز زدن ط‌فره‌ زدن‌، تمجمج‌، اهمال‌، جاخالي‌: Dodge

جاد فرزند يعقوب‌ و زلفه‌: Gad

جادادن‌، در درون‌ كار كردن‌ نشاندن‌، فرو كردن‌، خواباندن‌، محاط‌ كردن‌، دور گرفتن: Embed

جادادن‌، درج‌ كردن‌: Intercalate

جادار، بقدر يك‌ اتاق‌ پر: Roomful

جادار، بكار خور، مقرون‌ بصرفه‌، سودمند: Commodious

جاده: Road

جاده‌ اي‌ كه‌ بر لبه‌ پرتگاهي‌ ساخته‌ شده‌ باشد: Corniche

جاده‌ دريايي‌، مسير دريايي‌: Sea Lane

جاده‌ سريع‌ السير: Speedway

جاده‌ فرعي‌: Spur Track

جاده‌ فرعي‌ براي‌ فرار از پرداخت‌ عوارض‌ راه‌: Shunpike

جاده‌ فرعي‌، از امر اصلي‌ منحرف‌ شدن‌: Sidetrack

جاده‌ فرعي‌، جاده‌ پرت‌: Bypath

جاده‌ فرعي‌، كوره‌ راه‌: Diverticulum

جاده‌ فرعي‌، پس‌ كوچه‌، جاده‌ كم‌ امد وشد: Byroad

جاده‌ ليز ولغزنده‌: Skid Road

جاده‌ مخصوص‌ تراموا وواگن‌ برقي‌: Tramroad

جاده‌ مخصوص‌ حمل‌ لوازم‌ و ذخاير به‌ محلي‌: Tote Road

جاده‌ يا راه‌ تاكسي‌ رو، فرودگاه‌: Taxiway

جاده‌ پرت‌، كوچه‌ پرت‌، كوره‌ راه‌، راه‌ فرعي‌: By Way

جاده‌، شاهراه‌، باج‌ راه‌: Turnpike

جاده‌صاف‌ كن‌ داراي‌ نيروي‌ بخار، باجاده‌ صاف‌ كن‌ جاده‌ , را صاف‌ كردن‌، خردكردن‌: Steamroller

جادو كردن‌، اذيت‌ كردن‌ داراي‌ روح‌ شيط‌اني‌ كردن‌، (مج.) مسحور كردن‌، سحر و ,: Bedevil

جادو گر، جادو، ط‌لسم‌گر، نابغه‌: Wizard

جادو گري‌، افسونگري‌، نيرنگ‌: Witchcraft

جادو، سحر، سحر اميز: Magic

جادويي‌، سحرانگيز، جادوگر، ساحر: Theurgic

جادويي‌، وابسته‌ به‌ سحر و جادو، سحر اميز: Magical

جادوگر، افسونگر: Voodooist

جادوگر، ساحر: Sorcerer

جادوگر، مجوسي‌: Magician

جادوگر، مجوسي‌ :(.jda &.n): Magian

جادوگر، مسحور كننده‌، مجذوب‌ كننده‌: Spell Binder

جادوگري‌، افسونگري‌: Sorcery

جادوگري‌، جادو، سحر، فريبندگي‌: Witchery

جادوگري‌، جادويي‌، سحر، افسونگري‌: Wizardry

جادوگري‌، سحر: Black Art

جاذب ، داراي خاصيت جذب: Absorbent

جاذب عامل جذب كننده: absorbent

جاذبه‌ جنسي‌: Sex Appeal

جاذب‌: Engrossing

جاذب‌ مربوط‌ بخواب‌ مصنوعي‌، درحالت‌ خواب‌ مغناط‌يسي‌، گيرنده: Mesmeric

جاذب‌، جالب‌، دلربا، جذاب‌، دركش‌، دراشام‌: Absorbing

جاذب‌، جذب‌ كننده‌: Absorptive

جاذب‌، داراي‌ خاصيت‌ جذب‌، دركش‌، دراشام‌: Absorbant

جاذب‌، داراي‌ خاصيت‌ جذب‌، دركش‌، دراشام‌: Absorbent

جاذب‌، ميگسار، باده‌ دوست‌، باده‌ نوش‌: Bibulous

جار زننده‌، اشكار، گريان‌، مبرم‌: Crying

جار زن‌: Touter

جارختي‌، جالباسي‌: Coat Hanger

جاروب‌ باغباني‌، جاروب‌ تركه‌اي‌، فاحشه‌، دختر گستاخ‌ , وجسور: Besom

جاروب‌ زبر: Scrub Brush

جاروب‌ شده‌، متمايل‌، پيچ‌ دار، پيچ‌ خورده‌، كج‌ شده‌: Swept

جاروب‌، جاروب‌ كردن‌: Broom

جاروكش‌، رفتگر، (بتحقير) كلفت‌ (taflok): Swabber

جاري: Current

جاري‌ در قسمت‌ كم‌ عمق‌ رود، بر زدن‌ خميدگي‌، كمي‌ عمق‌ رودخانه‌ كه‌ موجب‌ تقسيم‌ اب‌ گردد، اب‌ ,: Riffle

جاري‌ ساختن‌، پوست‌ انداختن‌، پوست‌ ريختن‌، برگ‌ ريزان‌ , ريختن‌، انداختن‌ افشاندن‌، افكندن‌، خون‌ جاري‌ ساختن كردن‌، كپر، الونك‌: Shed

جاري‌ شونده‌ دراط‌راف‌، احاط‌ه‌ كننده‌: Circumfluent

جاري‌، رايج‌، معاصر، متداول‌، شايع‌، تزند، تزن‌: Current

جارچي‌: Town Crier

جارچي‌، اعلام‌ كننده‌، علامت‌ گذار (در جاده‌)، هر چيز , قرمز ومشتعلي‌، نوعي‌ كت‌ پشمي‌ياابريشمي‌ ورزشي‌، ژاكت‌ , مخصوص‌ ورزش‌: Blazer

جارچي‌، دست‌ فروش‌، دوره‌ گرد: Crier

جارچي‌، پيشرو، جلودار، منادي‌، قاصد، از امدن‌ ياوقوع‌ , چيزي‌ خبر دادن‌، اعلام‌كردن‌، راهنمايي‌ كردن‌: Herald

جاری‌سازی : Cascading

  فرايند توسعهي کارت‌هاي امتيازي يا ارزيابيِ يکپارچه در سراسر يک سازمان. هر سطح سازمان بر اساس اهداف، کارت‌هاي امتيازي را توسعه ميدهد. به‌عنوان مثال، بخش فن‌آوري اطلاعات، جاريسازي را بر اساس زمان فعاليت سيستم توسعه ميدهد. جاريسازي به هر کارمند يا بخش اجازه ميدهد تا در دستيابي به اهداف کلي سازمان، مشارکت داشته باشد.

جاز مانند: Jazzy

جاسازي‌ كردن‌: Embed

جاسازي‌شده‌: Embedded

جاسوسي‌: Espionage

جاسوسي‌ كردن‌، ديده‌باني‌ كردن‌، جاسوس‌ بودن‌، بازرسي‌ , كردن‌، تشخيص‌ دادن‌: Espy

جاسوس‌ يا ماشيني‌ كه‌مكالمات‌ را بط‌ور سري‌ ضبط‌ ميكند: Wiretapper

جاسوس‌، جاسوسي‌ كردن‌: Spy

جاشو، مردي‌ كه‌ الوار را بهم‌ مي‌ چسباند: Raftsman

جاعل‌، جعل‌ كننده‌: Forger

جاقلمي‌ ودسته‌ قلم‌: Penholder

جاقلمي‌، دوات‌: Standish

جاكشي‌، وقاحت‌، زنا: Bawdry

جاكش‌، ادم‌هرزه‌، فاحشه‌باز: Whoremaster

جاكش‌، دلال‌ محبت‌: Bawd

جالبي‌ را اجراء ميكنند، مجلس‌ اواز دسته‌ اي‌ كه‌ اواز معروف ومحبوب‌ يا اهنگهاي‌ محلي‌ ,: Songfest

جالب‌ و بموقع‌ قابل‌ توجه‌ عامه‌ براي‌ درج‌ در روزنامه‌، قابل‌ انتشار: Newsworthy

جالب‌، زيبا، جالب‌ توجه‌، لذيذ، خوشمزه‌: Yummy

جالس‌، كرسي‌ نشين‌: Seater

جالس‌، كسيكه‌ در برابر پيكر نگار مي‌ نشيند: Sitter

جالوت‌، جليات‌: Goliath

جالينوسي‌: Galenic

جامد كردن‌، سفت‌ كردن‌ يا شدن‌، يك‌ پارچه‌ شدن‌، متبلور , كردن‌: Solidify

جامد، ز جسم‌، ماده‌ جامد، سفت‌، سخت‌، مكعب‌، سه‌ بعدي قابل‌ اط‌مينان‌ محكم‌، استوار، قوي‌، خالص‌، ناب‌، بسته‌، منجمد، سخت يك‌ پارچه‌، مكعب‌، حجمي‌، سه‌ بعدي‌، توپر، نيرومند: Solid

جامد، سخت‌ه‌، چهارشانه‌، كلفت‌ وكوتاه‌، خپل‌، جسم‌ سخت‌ , وجامدومتراكم‌، كلفت‌، زمخت‌: Heavyset

جامدات بي‌شكل: amorphous solids‌

جامعه آمريكايي پيشبرد مديريت پروژه: American Society for the Advancement of Project Management

جامعه‌ حرفه‌اي غير انتفاعي كه وقف پيشرفت حرفه مديريت پروژه و فراهم نمودن ابزارهاي رشد حرفه‌اي براي اعضا است. تمركز اين انجمن روي استانداردها، انتشارات، تحصيل، گواهي و پژوهش مي‌باشد. اطلاعات بيشتر در سايت www.asapm.com موجود است.

جامعه آمريكايي پيشبرد مديريت پروژه: American Society For The Advancement Of Project Management

جامعه‌ حرفه‌اي غير انتفاعي که وقف پيشرفت حرفه مديريت پروژه و فراهم نمودن ابزارهاي رشد حرفه‌اي براي اعضا است. تمركز اين انجمن روي استانداردها، انتشارات، تحصيل، گواهي و پژوهش مي‌باشد. اطلاعات بيشتر در سايت www.asapm.com موجود است.

جامعه شايستگي، جامعه شايسته: competency community

افرادي كه مهارت‌ها و شيوه‌هاي كاري مشترك دارند.

جامعه شايستگي، جامعه شايسته: Competency Community

افرادي که مهارت‌ها و شيوه‌هاي کاري مشترک دارند.

جامعه هدف: targets

افراد يا گروه‌هايي كه تحت تأثير تغيير قرار مي‌گيرند.

جامعه هدف: Targets

افراد يا گروه‌هايي كه تحت تأثير تغيير قرار مي‌گيرند.

جامعه هدف تأثيرگذار: influencing targets

عضوي كه جزء مديران نيست ولي بر اساس اعتماد و احترامي كه ديگران براي او قائلند مي‌تواند ساير اعضاي گروه را به هر جهتي سوق دهد.

جامعه هدف تأثيرگذار: Influencing Targets

عضوي که جزء مديران نيست ولي بر اساس اعتماد و احترامي که ديگران براي او قائلند مي‌تواند ساير اعضاي گروه را به هر جهتي سوق دهد.

جامعه‌: Society

جامعه‌ جويي‌، اجماعي‌ بودن‌، گروه‌ گرايي‌، سوسياليزم‌: Sociality

جامعه‌ راازجامعه‌ ديگري‌ جدا ميسازد كمربندي‌ از كشتزارها و يا خيابانهاي‌ مشجر كه‌ يك‌ ,: Greenbelt

جامعه‌ راهبان‌ ومومنين‌: Holy Office

جامعه‌ شناسي‌، انسگان‌ شناسي‌: Sociology

جامعه‌ شناس‌، انسگان‌ شناس‌: Sociologist

جامعه‌ كوچك‌ ومستقل‌ اشتراكي‌، تقسيم‌ جامعه‌ باجزاء , كوچك‌، روابط‌ تعاوني‌ اجتماعي‌: Phalanstery

جامعه‌ پذيري‌، قابل‌ معاشرت‌ بودن‌، معاشرت‌ پذيري‌: Sociability

جامعه‌ گراي‌، سوسياليست‌، ط‌رفدار توزيع‌ وتعديل‌ ثروت‌: Socialist

جامعيت‌: Exhaustivity

جامعيت‌ بخشيدن‌ به‌، عام‌ كردن‌، جهاني‌ كردن‌: Universalize

جامعيت‌، مالكيت‌ اشتراكي‌، جمع‌: Collectivity

جامع‌: Executtive

جامع‌، بلند نظ‌ر، ازاده‌، كاتوليك‌، عضو كليساي‌ كاتوليك‌,: Catholic

جامع‌، دايره‌المعارفي‌: Encyclopedic

جامع‌، شامل‌: Self Inclusive

جامع‌، فرا گيرنده‌، وسيع‌، محيط‌، بسيط‌: Comprehensive

جامع‌، كامل‌، شامل‌ همه‌ء جزئيات‌، مشبع‌: Echaustive

جامه‌ از تن‌ بدر اوردن‌، عريان‌ كردن‌، لخت‌ شدن‌: Unclothe

جامه‌ از تن‌ در اوردن‌، از كسوت‌ روحاني‌ خارج‌ شدن‌: Disfrock

جامه‌ باشلق‌ دار زنانه‌، راهب‌ باشلق‌ پوش‌، راهب‌ كبوشي‌: Capuchin

جامه‌ بلند زنانه‌، نيم‌ تنه‌ بلند: Kirtle

جامه‌ خانگي‌، حالت‌ خودماني‌ و بي‌رودربايستي‌: Dishabille

جامه‌ دان‌، چمدان‌، جارختي‌، جالباسي‌، خورجين‌، واژه‌ , مركب‌ از دو واژه‌، اميخته‌: Portmanteau

جامه‌ دان‌، چمدان‌، كيف‌، كيسه‌ چرمي‌، خورجين‌: Valise

جامه‌ دربر كردن‌ ردا، لباس‌ بلند و گشاد، جامه‌ بلند زنانه‌، پوشش: Robe

جامه‌ رسمي‌ مخصوص‌ كاهنان‌ يهود، بت‌ يا تصوير، صنم‌: Ephod

جامه‌ روحاني‌ پوشيدن‌، روكش‌ كردن‌، دوباره‌ گماشتن‌: Revest

جامه‌ كش‌ باف‌، جوراب‌ بافي‌: Hosiery

جامه‌ لباس‌، ملبوس‌، رخت‌: Clothes

جامه‌ چسبان‌ وخفت‌ (tfehk)، لباس‌ تنگ‌: Tights

جامه‌ ژنده‌، لباس‌ مندرس‌، نوعي‌ نخ‌ پشمي‌، نخ‌ قلابدوزي‌: Caddice

جامه‌ ژنده‌، لباس‌ مندرس‌، نوعي‌ نخ‌ پشمي‌، نخ‌ قلابدوزي‌: Caddis

جامه‌ گرم‌ دربركردن‌، زياد لباس‌ پوشيدن‌: Bundle Up

جامه‌، لباس‌ دادن‌ به‌ جور كردن‌، خواست‌ دادن‌، تعقيب‌ كردن‌، خواستگاري‌ كردن خواستگاري‌، يكدست‌ لباس‌، پيروان‌، خدمتگزاران درخواست‌، تقاضا، دادخواست‌، عرضحال‌، مرافعه ملتزمين‌، توالي‌، تسلسل‌، نوع‌، مناسب‌ بودن‌، وفق‌ دادن: Suit

جامه‌، پوشاك‌، جامه‌ رو، رخت‌: Garment

جامه‌، پوشاك‌، ملبوس‌ پوشاندن‌: Raiment

جامه‌، پوشاك‌، پوشاندن‌، لباس‌ رسمي‌ پوشيدن‌: Vesture

جامه‌ء سفيد و بلند، پيراهن‌ سفيد و بلند كشيشان‌: Alb

جامه‌بلند زنانه‌، روپوش‌، لباس‌ شب‌، خرقه‌: Gown

جام‌ باده‌، (درعشاء رباني‌)، جام‌، پياله‌، كاسه‌: Chalice

جام‌ ط‌لايي‌، جامي‌ كه‌ توسط‌ اجسام‌ ط‌لايي‌ رنگ‌ پولك‌ كاري‌ , شده‌: Goldstone

جام‌ مشروب‌ خوري‌ چوبي‌ بزرگ‌: Mazer

جام‌ پاي‌ سماور، تشتك‌ زير سماور وقهوه‌ جوش‌: Slop Basin

جام‌، دوري‌، جام‌ شراب‌، هدف‌ نهايي‌: Grail

جام‌شراب‌، ليوان‌شراب‌، پيمانه‌شراب‌: Wineglass

جانانه‌، بشاش‌، تند، خيلي‌ تند، خيلي‌ خوب‌: Rattling

جانبدار، ط‌رفدار، مغرض‌، جزئي‌، ناتمام‌، بخشي‌، قسمتي متمايل‌ به‌، علاقمند به‌: Partial

جانبداري‌، ط‌رفداري‌، بستگي‌ بحزب‌، پهلويي‌: Siding

جانبه‌، قسمتي‌ جدا شده‌، منقسم‌ به‌ قسمت‌ هاي‌ جدا جدا، (بصورت‌ پسوند) ,: Partite

جانبي‌، عرضي‌: Lateral

جانسپار، فدايي‌، علاقمند: Devoted

جانشين سازي: Substitution

جانشيني‌، جانشاني‌: Substitution

جانشين‌ شدن‌ به‌ ميراث‌ بردن‌، وارث‌ شدن‌، از ديگري‌ گرفتن‌، مالك‌ شدن: Inherit

جانشين‌ شدن‌، جايگزين‌ چيز ديگري‌ شدن‌: Supersede

جانشين‌، بدل‌، جانشين‌ كردن‌: Substitute

جانشين‌، قائم‌ مقام‌، عوض‌، جايگير، جانشين‌ شدن‌، قائم‌ , مقام‌ شدن‌، وكيل‌ شدن‌: Surrogate

جانشين‌، كشيك‌: Standby

جانشين‌سازي‌، جابجاشدگي‌، تغيير مكان‌: Displacement

جانمايي هاي اوليه / مقدماتي: Preliminary Layouts

جانم‌، (ز.ع‌.انگليس‌)جوجه‌مرغ‌تكان‌، صدايي‌ كه‌ براي‌ , راندن‌ حيوان‌ بكار ميرود گيره‌اي‌ كه‌ مته‌ را در ماشين‌ نگه‌ ميدارد، مرغك‌، عزيزم: Chuck

جانور (خوي‌) نمودن‌، حيواني‌ كردن‌، شهواني‌ كردن‌: Animalize

جانور افسانه‌اي‌ داراي‌ يك‌ شاخ‌، تكشاخ‌: Unicorn

جانور بدبو، ادم‌ نفرت‌ انگيز، متعفن‌: Stinkard

جانور برگ‌ پاي‌ (مثل‌ بعضي‌ از خرچنگ‌ ها): Phyllopod

جانور بزرگ‌ دريايي‌ كه‌ در كتاب‌ عهد عتيق‌ نام‌ برده‌ , شده‌، نهنگ‌: Leviathan

جانور بي‌ دندان‌، بدون‌ دندان‌ جلو: Edentate

جانور بي‌ شاخ‌، درخت‌ هرس‌ شده‌، سبوس‌، هرس‌ كردن‌: Pollard

جانور جونده‌ (مثل‌ موش‌): Rodent

جانور خوار، گوشتخوار: Zoophagous

جانور خونسرد: Poikilotherm

جانور خون‌ گرم‌، خونگرم‌: Endotherm

جانور خويي‌، حيوان‌ صفت‌ نمودن‌: Brutalization

جانور خويي‌، وحشيگري‌، بيرحمي‌، سبعيت‌: Brutality

جانور خوي‌ نمودن‌: Bestialize

جانور خوي‌، حيوان‌ صفت‌، وحشي‌، بي‌ رحم‌، شهواني‌: Brutal

جانور شناسي‌ تط‌بيقي‌، علم‌ توصيف‌ جانوران‌ وخوي‌ انان‌: Zoography

جانور شناسي‌، حيوان‌ شناسي‌: Zoology

جانور شناس‌، ويژه‌گر جانورشناسي‌: Zoologist

جانور فرد سم‌، تك‌ سم‌: Perissodactyl

جانور كيسه‌ دار: Marsupial

جانور لاشخور، جانور كثافت‌ خور، سپور، تنظ‌يف‌ كردن سپوري‌ كردن‌، جاروب‌ كردن‌: Scavenger

جانور نحيف‌ وكم‌ ارزش‌، ادم‌ رذل‌، جمهوريخواه‌: Scalawag

جانور نرم‌ تن‌ خاره‌ چسب‌، صدف‌ كوهي‌: Limpet

جانور همه‌ چيز خوار: Omnivore

جانور يا چيزي‌ كه‌ در مرداب‌ فرو رود، ساكن‌ مرداب كسيكه‌ الوار را جمع‌ اوري‌ميكند: Swamper

جانور يا گياهي‌ كه‌ روي‌ انگلي‌ رشد و نمو كند: Intermaediate Host

جانور ياگياه‌ علامت‌ متمايز كننده‌، (زيست‌ شناسي‌) وجه‌ تسميه‌ نوع‌ ,: Logotype

جانور پستاندار نشخوار كننده‌، (مج.) فكور: Ruminant

جانور پوده‌زي‌: Saprozoon

جانور پيشاني‌ سفيد، جانور سفيد صورت‌: White Face

جانور گياه‌سان‌، (ج‌.ش‌.) انواع‌ جانوران‌ مهره‌داري‌ كه‌ , رشد انها شبيه‌ گياه‌ ميباشد: Zoophyte

جانور، حيوان‌، حيواني‌، جانوري‌، مربوط‌ به‌ روح‌ و جان‌ , يا اراده‌، حس‌ و حركت‌: Animal

جانوران‌ كوچك‌ وميكروسكپي‌، ريزجاندار: Microorganism

جانوران‌ موذي‌، جانور افت‌، حشرات‌ موذي‌: Vermin

جانوران‌(مثل‌ خرچنگ‌) گاز انبر، ماشه‌، گيره‌، (ج‌.ش‌.) عضو گازانبري‌ ,: Pincer

جانورخويي‌، حيوانيت‌، وحشي‌ گري‌، حيوان‌ صفتي‌: Bestiality

جانورخوي‌، حيوان‌ صفت‌، بي‌ خرد، سبع‌، بي‌ رحم‌، جانور حيوان‌، (مج.) ادم‌ بي‌ شعوروكودن‌ ياشهواني‌: Brute

جانوري‌ بيش‌ نيست‌ عالم‌ حيواني‌، نفس‌ پرستي‌، اعتقاد باين‌ كه‌ انسان‌: Animalism

جانوري‌ كه‌ انسان‌ را ميخورد، ادمخوار: Man Eater

جانوري‌ كه‌ بخاط‌ر پشمش‌ پرورش‌ مييابد: Wooler

جان‌ بخشي‌، انگيزش‌، تحريك‌، سرزندگي‌: Animation

جان‌ سخت‌، سرسخت‌، پر استقامت‌: Diehard

جان‌ كلام‌، ملخص‌، لب‌ كلام‌، نكته‌ مهم‌، مط‌لب‌ عمده‌، مراد: Gist

جان‌ پناه‌ بكار ميبرند سبد استوانه‌ شكل‌ بدون‌ ته‌ كه‌ از خاك‌ پر كرده‌ و براي‌ ,: Gabion

جان‌ پناه‌ مناره‌ كوچك‌، برج‌ كوچك‌، (نظ‌.) برج‌ متحرك‌، برج‌ گردان: Turret

جان‌ پناه‌، حفاظ‌، ردا يا عباي‌ كوتاه‌، نوعي‌ شنل‌ زنانه‌ , كوتاه‌: Mantelet

جان‌ پناه‌، سنگر، سپر، محجر، ديواره‌، نرده‌: Parapet

جان‌، زندگي‌، حيات‌، عمر، رمق‌، مدت‌، دوام‌، دوران‌ , زندگي‌، موجود، موجودات‌، حبس‌ ابد: Life

جان‌كندن‌، مرط‌وب‌ كردن‌، چرك‌ كردن‌، كار شاق‌: Moil

جاهلانه‌ حرف‌ زدن‌، دست‌ وپا شكسته‌ حرف‌ زدن‌: Smatter

جاه‌ ط‌لب‌: Social Climber

جاه‌ ط‌لب‌، بلند همت‌، ارزومند، نامجو: Ambitious

جاوداني‌: Aeonian

جاوداني‌: Aeonic

جاوداني‌، ابدي‌، ازلي‌، هميشگي‌ دائمي‌: Everlasting

جاوه‌: Java

جاويد كردن‌، شهرت‌ جاويدان‌ دادن‌ به‌: Immortalize

جاي بازي: backlash

جاي بازي مته: bit clearance; clearance of the bit

جاي خالي- خالي: Blank

جايابي صوتي: acoustic positioning

جايز الخط‌ا، اشتباه‌ كننده‌: Fallible

جايز الخط‌ايي‌: Peccancy

جايز، مجاز: Allowable

جايزالخط‌ا بودن‌: Fallibility

جايزالخط‌ا، دستخوش‌ خط‌ا: Peccable

جايزه: reward

چيزي كه در ازاي عملكرد مثبت داده مي‌شود.

جايزه: Reward

چيزي كه در ازاي عملكرد مثبت داده مي‌شود.

جايزه‌ اسكار: Oscar

جايزه‌ اوردن‌ سر (يا دستگير) جنايتكار: Head Money

جايزه‌ تسلي‌ بخش‌: Booby Prize

جايزه‌ نوبل‌: Nobel Prize

جايزه‌ يا پاداش‌ دهنده‌: Rewarder

جايزه‌، راي‌، مقرر داشتن‌، اعط‌ا كردن‌، سپردن‌، امانت‌ , گذاردن‌: Award

جايي‌، يك‌ جايي‌: Someplace

جايگاه فعال: active site

جايگاه‌ اركست‌، محل‌ دسته‌ء موسيقي‌: Banstand

جايگاه‌ زمستاني‌، گلخانه‌ گلهاي‌ زمستاني‌: Hibernaculum

جايگاه‌ سر پوشيده‌ تماشاچيان‌ در ميدان‌ اسب‌ دواني‌ يا , ورزشگاهها، حضار، شنوندگان‌: Grandstand

جايگاه‌ مخصوص‌ روحانيون‌ و سرايندگان‌ در كليسا: Antechoir

جايگاه‌ مخصوص‌ روغن‌ كاري‌ ماشين‌، محل‌ روغن‌ كاري‌، چال چاله‌ سرويس‌: Lubritorium

جايگاه‌ گواه‌ در دادگاه‌، سكوب‌ تماشاچيان‌ مسابقات‌ ايست‌، توقف‌، مكث‌، وضع‌، موقعيت‌، شهرت‌، مقام‌، پايه ميز كوچك‌، سه‌پايه‌، دكه‌دكان‌، بساط‌، ايستگاه‌، توقفگاه: Stand

جايگرداندن‌: Permute

جايگزين: Replacement

جايگزيني‌: Replacement

جايگزيني‌، جادادن‌: Embedment

جايگزين‌ كردن‌: Replace

جايگزين‌ها، گزينه‌ها: alternatives

مفاهيم مختلف براي دستيابي به يك نتيجه نهايي.

جايگزين‌ها، گزينه‌ها: Alternatives

مفاهيم مختلف براي دستيابي به يک نتيجه نهايي.

جايگشت‌ چرخه‌اي‌: Cyclic Permutation

جايگشت‌، جايگردي‌: Permutation

جاي‌ ابله‌، ابله‌ گون‌ كردن‌، گود كردن‌: Pockmark

جاي‌ تاريخ‌ سكه‌ يا مدال‌: Exergue

جاي‌ تخم‌ ريزي‌، محل‌ رشد ونمو: Seedbed

جاي‌ خالي‌، خالي‌ بودن‌: Vacancy

جاي‌ خالي‌، خالي‌ بودن‌: Vacancy

جاي‌ دكمه‌، مادگي‌ گلي‌ كه‌ درسوراخ‌ دكمه‌ كت‌ زده‌ مي‌ شود، بريدگي‌ ياشكاف‌ ,: Boutonniere

جاي‌ دنج‌، ازادي‌ عمل‌، محل‌ فراغت‌: Elbowroom

جاي‌ دنج‌، اط‌اق‌ خلوت‌: Snuggery

جاي‌ دور افتاده‌: Outback

جاي‌ ديگر، در مكان‌ ديگر: Otherwhere

جاي‌ زانو، جاي‌ زانو ويا درزير ميزتحرير: Kneehole

جاي‌ زخم‌، اثر زخم‌، داغ‌، نشان‌، داغه‌: Cicatrix

جاي‌ عقب‌ ترين‌ بازي‌ كن‌ (در فوتبال‌): Fullback

جاي‌ عكس‌، البوم‌: Album

جاي‌ فشنگ‌، حمايل‌، قط‌ار فشنگ‌: Bandolier

جاي‌ فشنگ‌، حمايل‌، قط‌ارفشنگ‌: Bandoleer

جاي‌ كالسكه‌ ران‌: Choach Box

جاي‌ مخصوص‌ خواندن‌ كليسا: Choir Loft

جاي‌ نوشت‌، جاي‌ نوشتن‌: Over Write

جاي‌ نوشت‌، جاي‌ نوشتن‌: Overwrite

جاي‌ نگاهداري‌ خرگوش‌ و جانوران‌ ديگر: Warren

جاي‌ نگين‌، تراشه‌، ته‌ چك‌، سوش‌، فلز ورق‌ شده‌، ورق خنثي‌ كردن‌، دفع‌ كردن‌، فلز را ورقه‌ كردن‌ سيماب‌ پشت‌ اينه‌، زرورق‌، بي‌اثركردن‌، عقيم‌ گذاردن: Foil

جاي‌ وقوع‌، مرحله‌ منظ‌ره‌، چشم‌ انداز، مجلس‌، پرده‌ جزء صحنه‌ نمايش‌، صحنه: Scene

جاي‌ پا: Footprint

جاي‌ پا، ردپا، جاپا، پي‌، گام‌، قدم‌، گام‌ برداري‌: Footstep

جاي‌ پا، زير پايي‌، جاي‌ ثابت‌، پايگاه‌: Foothold

جاي‌ پرپيچ‌ وخم‌، پيچ‌ وخم‌، پلكان‌ مارپيچ‌، سرسام‌، هذيان‌,: Maze

جاي‌ چليك‌، زير بشكه‌اي‌، حائل‌ جراثقال‌: Gantry

جاي‌ گذاشت‌، جاي‌ گذاشتن‌: Overlay

جاپا، سنگ‌ زير پا: Stepping Stone

جاگير حالت‌ تهوع‌، عدم‌ اط‌مينان‌، بيم‌، ترديد، ناخوشي‌ همه‌ ,: Qualm

جایگزین‌شونده: Wildcard

     يک کاراکتر ويژه نظير علامت (*) که ميتواند به‌منظور نمايش يک کاراکتر يا بيش‌تر از يک کاراکتر مورد استفاده قرار گيرد.

جبار مط‌لق‌، خودبسندگي‌ كفايت‌، لياقت‌، استبداد، حكومت‌ استبدادي‌، حاكم‌ مط‌لق: Autarchy

جبار مط‌لق‌، خودبسندگي‌ كفايت‌، لياقت‌، استبداد، حكومت‌ استبدادي‌، حاكم‌ مط‌لق: Autarky

جبر: Algebra

جبر بول‌، جبر بولي‌: Boolean Algebra

جبر دو حالتي‌: Two State Algebra

جبر، جبر و مقابله‌: Algebra

جبرئيل‌، سروش‌: Gabriel

جبران خسارت، جبران كردن خسارت: indemnify

بيمه كردن در برابر يك ضرر

جبران خسارت، جبران كردن خسارت: Indemnify

تاوان ضرري را دادن. بيمه كردن در برابر يک ضرر.

جبران خسارت، غرامت: compensation

پرداخت مبلغي در ازاي خدمات يا زيان.

جبران خسارت، غرامت: Compensation

پرداخت مبلغي در ازاي خدمات يا زيان.

جبراني‌: Reparative

جبران‌ بيش‌ از حد لزوم‌: Overcompensation

جبران‌ خسارت‌، تصحيح‌، التيام‌، دوباره‌ پوشيدن‌، جبران‌ , كردن‌، فريادرسي‌: Redress

جبران‌ خسارت‌، غرامت‌ براي‌ ترضيه‌ خاط‌ر: Solatium

جبران‌ غرامت‌، تاوان‌، تعمير، عوض‌، اصلاح‌: Reparation

جبران‌ كردن‌ خشنود و راضي‌ كردن‌، لذت‌ دادن‌(به‌)، مفتخر كردن: Gratify

جبران‌ كردن‌ رسيد مفاصا، برائت‌، پاكي‌، تبرئه‌، پاداش‌، بازپرداختن: Quittance

جبران‌ كردن‌، افست‌: Offset

جبران‌ كردن‌، خنثي‌ كردن‌: Compensation

جبران‌ كردن‌، درمان‌ كردن‌ گزير، علاج‌، دارو، درمان‌، ميزان‌، چاره‌، اصلاح‌ كردن: Remedy

جبران‌ ناپذير، مرمت‌ ناپذير، خوب‌ نشدني‌: Irreparable

جبران‌، تلافي‌: Amends

جبران‌، تلافي‌، انتقام‌، تلافي‌ كردن‌: Reprisal

جبران‌، تلافي‌، پاداش‌، غرامت‌، تاوان‌: Compensation

جبران‌، كسب‌ مجدد: Recoupment

جبري‌: Algebraic

جبري‌: Algebraic

جبري‌، قدري‌، معتقد به‌ تقدير: Predestinarian

جبس‌ ط‌مث‌، حبس‌ عادت‌: Amenia

جبل‌ الط‌ارق‌: Gibraltar

جبهه‌ امواج‌ راديويي‌: Wave Front

جبهه‌ جنگ‌، بط‌رف‌ جلو، روكردن‌ به‌، مواجه‌ شده‌ با جلو، پيش‌، صف‌ پيش‌، نما، ط‌رز برخورد، جلودار، منادي روبروي‌ هم‌ قرار دادن‌، مقدمه‌ نوشتن‌ بر، درصف‌ جلو , قرارگرفتن‌: Front

جبهه‌ هواي‌ گرم‌: Warm Front

جبه‌ كتاني‌ گشاد اسقفان‌ و راهبان‌، ردا يا عبا: Rochet

جبه‌، دلق‌، قبا، خرقه‌ پوش‌، كشيش‌: Cassock

جبه‌، ردا، رداي‌ بي‌ استين‌، لباس‌ رسمي‌ قضات‌: Toga

جبون‌، بزدل‌، ترسو: Lily Livered

جبون‌، ترسو، بزدل‌، داراي‌ روحيه‌ ضعيف‌: Poor Spirited

جد، نيا، پدر بزرگ‌، اجداد، پيشرو، نمونه‌: Progenitor

جدا رفتن‌ كناره‌ گيري‌ كردن‌، از عضويت‌ خارج‌ شدن‌، منتزع‌ شدن: Secede

جدا روي‌، تجزيه‌ ط‌لبي‌، انشعاب‌ حزبي‌، انفصال‌، انتزاع‌: Secession

جدا ساز ميدان‌: Field Separator

جدا ساز، تفكيك‌ كننده‌: Separator

جدا سازنده‌، (ر.) فاضل‌، تجزيه‌ ط‌لب‌، حاكي‌ از جدايي‌: Separative

جدا سازي‌، تفكيك‌، جدايي‌، مجزايي‌، تجزيه‌: Severance

جدا سازي‌، جدا ساز: Separating

جدا شدني‌، تفكيك‌ پذير: Separable

جدا شدني‌، جدا كردني‌: Detachable

جدا شدني‌، جدا كردني‌، قابل‌ تفكيك‌، مجزا: Separable

جدا شدني‌، جدايي‌ پذير: Detachable

جدا شدني‌، سوا شدني‌، تفكيك‌ پذير: Severable

جدا شده‌: Segregated

جدا شونده‌، تقسيم‌ شونده‌: Clastic

جدا كردن اجزا مربوط به يك محصول مي‌باشد: Unbundling

جدا كردني‌، قابل‌ افراز، بخش‌ پذير: Partible

جدا كردن‌: Detach

جدا كردن‌ در اثر بريدن‌، كندن‌، برش‌ دادن‌، قط‌ع‌ جريان سويچ‌ قط‌ع‌ برق‌ وغيره‌: Cut Out

جدا كردن‌ گوساله‌ زاييدن‌، زاييدن‌، غارزدن‌، بشكل‌ غار درامدن: Calve

جدا كردن‌، از هم‌ باز كردن‌، سواكردن‌، بندهاي‌ , زنجيررااز هم‌ باز كردن‌: Unlink

جدا كردن‌، انتخاب‌ كردن‌: Pick Out

جدا كردن‌، بريدن‌، منفصل‌ كردن‌: Sever

جدا كردن‌، تجزيه‌ ط‌لب‌ شدن‌، تميز دادن‌: Secern

جدا كردن‌، تجزيه‌ كردن‌، قط‌ع‌ نظ‌ر كردن‌: Prescind

جدا كردن‌، رها كردن‌، از قلاده‌ باز كردن‌، از حالت‌ , زوجي‌ خارج‌ كردن‌، باز شدن‌: Uncouple

جدا كردن‌، سنجيدن‌، ازمايش‌، امتحان‌، ازمون‌، كوشش‌ كوشش‌ كردن‌، سعي‌ كردن‌، كوشيدن‌، ازمودن‌، محاكمه‌ كردن: Try

جدا كردن‌، سوا كردن‌، اعزام‌ كردن‌: Detach

جدا كردن‌، كشيده‌ شدن‌، چروك‌ شدن‌ كشيدن‌، دست‌ زدن‌، اذيت‌ كردن‌، اندامهاي‌ كسي‌ را كشيدن: Touse

جدا كردن‌، مجزا كردن‌، روپوش‌ دار كردن‌، با عايق‌ مجزا , كردن‌، بصورت‌ جزيره‌ دراوردن‌: Insulate

جدا كردن‌، گسستن‌، قط‌ع‌ كردن‌: Disconnect

جدا نشدني‌: Inseparable

جدا گرايي‌، جدا سازي‌، تفكيك‌، تجزيه‌ ط‌لبي‌، كناره‌ گيري‌,: Separatism

جدا گراي‌، تجزيه‌ ط‌لب‌: Separatist

جدا، جداگانه‌، جدا كردن‌، تفكيك‌ كردن‌: Separate

جدا، سوا، تك‌، جدا سازي‌، تفكيك‌، جدا كردن‌، تبعيض‌ , نژادي‌ قائل‌ شدن‌: Segregate

جدا، سوا، جداگانه‌، عليحده‌، اختصاصي‌، جدا كردن‌، سوا , كردن‌، تفكيك‌ كردن‌، متاركه‌، انفصال‌: Separate

جدا، سوا، دونيم‌، دوقسمتي‌: Asunder

جدا، غير ذيعلاقه‌: Detached

جدا، كنار، سوا، مجزا، غيرهمفكر: Apart

جدا، مجزا، مجرد، مجزاكردن‌: Discrete

جدار، ديوار پهلويي‌، كناره‌ لاستيك‌ اتومبيل‌: Sidewall

جداري‌، ديواري‌، (تش‌.) استخوان‌ اهيانه‌: Parietal

جداساز: separator

جداساز گروه‌: Group Separator

جداسازنده‌، فاصل‌، حرف‌ عط‌في‌ كه‌ بظ‌اهر پيوند مي‌دهد و , در معني‌ جدا ميسازد (مثل‌ tub)، داراي‌ دو شق‌ مختلف‌: Disjunctive

جداسازي‌ اكسيدي‌: Oxide Isolation

جداسازي‌ با عايق‌: Dielectric Isolation

جداسازي‌ ديودي‌: Diode Isolation

جداكردن‌ از ط‌بقه‌، كسي‌ راازط‌بقه‌ اجتماعي‌ محروم‌ كردن‌: Declass

جداكردن‌ دومنط‌قه‌ بوسيله‌ ايجادشيار بين‌ انها: Benday

جداكردن‌، باهم‌ بيگانه‌ كردن‌، نفاق‌ انداختن‌: Disunite

جداكردن‌، بريدن‌، جداشدن‌، بريده‌شدن‌: Dissevere

جداكردن‌، تجزيه‌ كردن‌ بوسيله‌ شستشو باقليا يا ماده‌ , حلالي‌: Lixiviate

جداكردن‌، رسواكردن‌، قط‌ع‌ همكاري‌ وشركت‌: Dissociate

جداكردن‌، شكافتن‌، منقسم‌ كردن‌، جداشدن‌، تقسيم‌شدن هدف‌ گيري‌ كردن‌(تفنگ‌): Dispart

جداكردن‌، مجزاكردن‌، همكاري‌ نكردن‌، ازهمكاري‌ دست‌ , كشيدن‌: Disassociate

جدايي‌ گراي‌، ط‌رفدار جدايي‌ نژاد سفيد وسياه‌: Segregationist

جدايي‌، افتراق‌، تجزيه‌، تفكيك‌، گسستگي‌: Dissociation

جدايي‌، افتراق‌، تفكيك‌، تبعيض‌ نژادي‌: Segregation

جدايي‌، انزوا، گوشه‌ نشيني‌: Seclusion

جدايي‌، تفرقه‌: Divorcement

جدايي‌، تفرقه‌، توقيف‌ كردن‌، جدا كردن‌، مصادره‌ كردن‌: Sequester

جدايي‌، تفكيك‌: Separation

جدايي‌، تفكيك‌، انفصال‌: Disjunction

جدايي‌، جداشدگي‌، انفصال‌، نفاق‌، عدم‌ اتفاق‌: Disunion

جدايي‌، فراق‌، دوري‌، تفكيك‌، متاركه‌، انفصال‌: Separation

جدلي‌، اهل‌ جدل‌، بحث‌، بحث‌ وجدل‌: Polemic

جده‌: Ancestress

جده‌، مادر مادر بزرگ‌: Foremother

جدول تاييد الزامات: requirements verification matrix

سندي كه براي هر يك از الزامات، نتايج تأييد را ترسيم مي‌كند. گاهي اوقات جدول تطابق با الزامات يا جدول تطابق تأييد نيز ناميده مي‌شود.

جدول تاييد الزامات: Requirements Verification Matrix

سندي كه براي هر يك از الزامات، نتايج تأييد را ترسيم مي‌كند. گاهي اوقات جدول تطابق با الزامات يا جدول تطابق تأييد نيز ناميده مي‌شود.

جدول تاييد، جدول صحه‌گذاري: verification matrix

جدولي كه تمام تأييدهاي مورد نياز، روش تأييد و نتايج تأييد را نشان مي‌دهد. جدول تأييد، جدول تأييد نيازمندها و جدول تطابق تأييد نيز ناميده مي‌شود.

جدول تاييد، جدول صحه‌گذاري: Verification Matrix

جدولي كه تمام تأييدهاي مورد نياز، روش تأييد و نتايج تأييد را نشان مي‌دهد. جدول تأييد، جدول تأييد نيازمندها و جدول تطابق تأييد نيز ناميده مي‌شود.

جدول توليد اصلي: Master Production Schedule

جدول زمانبندي: Time Table

جدول قابليت ردگيري الزامات، جدول قابليت رديابي الزامات: requirements traceability matrix

سندي كه رابطه والد/ فرزندي الزامات را ترسيم مي‌كند. اين جدول، جدول تأييد و قابليت ردگيري الزامات نيز ناميده مي‌شود.

جدول قابليت ردگيري الزامات، جدول قابليت رديابي الزامات: Requirements Traceability Matrix

سندي كه رابطه والد/ فرزندي الزامات را ترسيم مي‌كند. اين جدول، جدول تأييد و قابليت ردگيري الزامات نيز ناميده مي‌شود.

جدول قابليت ردگيري مشخصات، جدول قابليت رديابي مشخصات: specification traceability matrix

مراجعه شود به جدول قابليت ردگيري الزامات.

جدول قابليت ردگيري مشخصات، جدول قابليت رديابي مشخصات: Specification Traceability Matrix

مراجعه شود به جدول قابليت ردگيري الزامات.

جدول قابليت ردگيري و تاييد الزامات، جدول رديابي و تاييد الزامات: requirements traceability and verification matrix

مراجعه شود به جدول قابليت ردگيري الزامات.

جدول قابليت ردگيري و تاييد الزامات، جدول رديابي و تاييد الزامات: Requirements Traceability And Verification Matrix

مراجعه شود به جدول قابليت ردگيري الزامات.

جدول مسووليت: responsibility matrix

جدولي كه وظايف ساختار شكست كار را براي سازمان‌ها و افراد مسوؤل و كساني كه از اين مسوولان حمايت مي‌كنند، ترسيم مي‌كند. اين جدول، «جدول مسوؤليت وظيفه» نيز ناميده مي‌شود.

جدول مسووليت: Responsibility Matrix

جدولي كه وظايف ساختار شكست كار را براي سازمان‌ها و افراد مسوؤل و كساني كه از اين مسوولان حمايت مي‌كنند، ترسيم مي‌كند. اين جدول، «جدول مسوؤليت وظيفه» نيز ناميده مي‌شود.

جدول مسووليت وظيفه، جدول مسووليت كار: task responsibility matrix

جدولي كه وظايف و مسؤولان وظايف را نشان مي‌دهد. اين جدول به منظور تضمين تكميل بسته‌هاي كاري و وظايف محول شده مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

جدول مسووليت وظيفه، جدول مسووليت كار: Task Responsibility Matrix

جدولي كه وظايف و مسؤولان وظايف را نشان مي‌دهد. اين جدول به منظور تضمين تكميل بسته‌هاي كاري و وظايف محول شده مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

جدول پاسخگويي/ مسووليت: accountability/responsibility matrix

تركيبي از سطرها و ستون‌ها كه اجزا و فعاليت‌هاي پروژه را به افراد مسوول و پاسخ‌گو مرتبط مي‌كند.

جدول پاسخگويي/ مسووليت: Accountability/ Responsibility Matrix

تركيبي از سطرها و ستون‌ها که اجزا و فعاليت‌هاي پروژه را به افراد مسوول و پاسخ‌گو مرتبط مي‌كند.

جدولي‌: Tabular

جدولي‌، فهرستي‌، تخته‌اي‌، لوحي‌، كوهميزي‌: Tabular

جدول‌ افزايشي‌: Addition Table

جدول‌ بند، جدول‌ بندي‌: Tabulating

جدول‌ بند، جدول‌ نويس‌: Tabulator

جدول‌ بندي‌: Tabulation

جدول‌ بندي‌ كردن‌: Tabulate

جدول‌ بندي‌، تنظ‌يم‌ بصورت‌ جدول‌، تسط‌يح‌: Tabulation

جدول‌ بندي‌، زائده‌، صورت‌ حساب‌: Tab

جدول‌ تابعي‌: Function Table

جدول‌ تصميمي‌: Decision Table

جدول‌ تط‌بيق‌ ساعات‌ نصف‌النهارات‌ مختلف‌: Time Chart

جدول‌ حالات‌: State Table

جدول‌ درستي‌، جدول‌ صحت‌: Truth Table

جدول‌ قابل‌ تط‌بيق‌ با در امد افراد: Sliding Scale

جدول‌ كلمات‌ متقاط‌ع‌، جدول‌ معمايي‌: Crossword Puzzle

جدول‌ مراجعه‌اي‌: Look Up Table

جدول‌ نمادها: Symbol Table

جدول‌، حاشيه‌ پياده‌ رو: Kerb

جدول‌، ميز، مط‌رح‌ كردن‌: Table

جديد الايمان‌، كاراموز، مبتدي‌، نوچه‌: Neophyte

جديد الورود، دانشجوي‌ سال‌ اول‌ دانشكده‌: Freshman

جديد الورود، نامزد جديد، نامزد ورود بخدمت‌ كليسا: Postulant

جديد نيز استفاده‌ كرده‌ مكتب‌ نقاشي‌ كوبيسم‌ انگليسي‌ كه‌ در نقاشي‌ از صنايع‌ ,: Vorticism

جديدالورود، مهاجر، واردشونده‌ درامد، عايدي‌، دخل‌، ريزش‌، ظ‌هور، جريان‌، وروديه: Income

جدي‌، دلگرم‌، باحرارت‌، مشتاق‌، صميمانه‌، سنگين‌، علاقه‌ , شديد به‌ چيزي‌، وثيقه‌، بيعانه‌: Earnest

جدي‌، مهم‌، خط‌ير، سخت‌، خط‌رناك‌، وخيم‌: Serious

جدي‌، موقر، نجيب‌، فروتن‌ درحال‌ هوشياري‌: Sobersided

جذابيت‌، افسون‌، حمله‌ ناخوشي‌، حمله‌ خواندن‌، ط‌لسم‌ كردن‌، دل‌ كسي‌ رابردن‌، سحر، جادو، ط‌لسم هجي‌ كردن‌، املاء كردن‌، درست‌ نوشتن‌، پي‌ بردن‌ به: Spell

جذاب‌، خوش‌ ايند: Appealing

جذاب‌، دلربا، افسونگر، فريبنده‌: Charmer

جذاب‌، دلربا، گيرنده‌: Fetching

جذاب‌، زيبا، دلفريب‌: Cute

جذامي‌: Leprotic

جذامي‌، گدا: Lazar

جذام‌ دار، جذامي‌، خوره‌ دار: Leprous

جذب: Absorption

جذب تيم پروژه : Acquire Project Team

فرآيند كسب منابع انساني موردنياز براي تكميل پروژه.

جذب تيم پروژه: Aquire Project Team

فرآيند کسب منابع انساني موردنياز براي تکميل پروژه.

جذب كاري: adsorption treatment; adsorption treating

جذب كردن ، فراگرفتن: Absorb

جذب كننده: Absorber

جذب نوترون‌ها: absorption of neutrons;capture of neutrons

جذب نيروي انساني: staff acquisition

فرآيند رسمي فراخوان از بازار با هدف يافتن افراد شايسته و دعوت افراد منتخب براي پيوستن به پروژه.

جذب نيروي انساني: Staff Acquisition

فرآيند رسمي فراخوان از بازار با هدف يافتن افراد شايسته و دعوت افراد منتخب براي پيوستن به پروژه.

جذبه‌ وشهرت‌ معنوي‌، جيبه‌ عرفاني‌: Mystique

جذبه‌، كشش‌: Magnetism

جذب‌: Absopption

جذب‌ ثانوي‌: Reabsorption

جذب‌ خود بخود مواد غذايي‌ (بدون‌ هضم‌): Self Digestion

جذب‌ شدني‌، قابل‌ تحليل‌ در بدن‌، قابل‌ تجانس‌: Assimilable

جذب‌ كرده‌، تو كشيده‌، بداخل‌ كشيده‌، جذب‌ شده‌ بدرون محتاط‌، منزوي‌: Indrawn

جذب‌ كننده‌: Soaker

جذب‌ كننده‌، تحليل‌ برنده‌، همانند سازنده‌: Assimilator

جذب‌ و تركيب‌ غذا (دربدن‌)، تشبيه‌، يكساني‌: Assimilation

جذب‌، استنشاق‌، (مج.) درك‌، اشباع‌: Imbibition

جذب‌، جذب‌ سط‌حي‌: Sorption

جذب‌، دركشي‌، دراشامي‌، فريفتگي‌، انجذاب‌: Absorption

جذر ميانگين مجذور سرعت: root-mean-square speed

جذر، ريشه‌ دوم‌: Square Root

جرات‌، جسارت‌، مخاط‌ره‌، معامله‌ قماري‌، اقدام‌ بكار , مخاط‌ره‌ اميز، مبادرت‌، ريسك‌، اقدام‌ يا مبادرت‌ كردن‌ به‌,: Venture

جرات‌، دليري‌، رشادت‌، شجاعت‌، دلاوري‌: Courage

جراثقال‌ لوكوموتيو، جراثقال‌ دوار: Jenny

جراحي‌ بريدن‌، پاره‌ پاره‌ كرد ن‌ چاقوي‌ كالبد شكافي‌، چاقوي‌ كوچك‌ جراحي‌، باچاقوي‌ ,: Scalpel

جراحي‌ و از بين‌ بردن‌ چين‌ و چرك‌ صورت‌، تعمير: Face Lifting

جراحي‌ پلاستيك‌، جراحي‌ ترميمي‌ و زيبايي‌: Plastic Surgery

جراحي‌، اتاق‌ جراحي‌، عمل‌ جراحي‌، تشريح‌: Surgery

جراحي‌، ماليدن‌، خراشيدن‌، تميز كردن‌، ستردن‌ خاروخاشاك‌ وغير قابل‌ عبور، خارستان‌ تيغستان‌، ادم‌ , درخت‌ يابوته‌ كوتاه‌ ورشد نكرده‌، زمين‌ پوشيده‌ از , گمنام‌، مالش‌، سايش‌، تميز كاري‌، ضد عفوني‌ براي‌ عمل‌ ,: Scrub

جراح‌: Surgeon

جراح‌ دامپزشك‌، بيط‌ار، دامپزشك‌: Veterinary Surgeon

جراغ‌، لامپ‌: Lamp

جرب‌، خارش‌، كچلي‌، سعفه‌، كثيف‌، پست‌: Scall

جرثقيل دوپايه: A-frame brace;A-mast

جرثقيل پايه يي كمكي: auxiliary pedestal crane

جرثقيل‌، دكل‌ كشتي‌، برج‌ چاه‌ كني‌، با جرثقيل‌ حمل‌ كردن‌: Derrick

جرثومه‌ بندي‌، جوانه‌كوچك‌، ايجادموجود تازه‌ توسط‌ , جوانه‌ سلولي‌: Gemmulation

جرز يا الت‌ عمودي‌ ميان‌ قسمت‌ هاي‌ پنجره‌، جرز دار كردن‌,: Mullion

جرعه‌ جرعه‌ نوشيدن‌ درم‌ (مقياس‌ وزن‌ رجوع‌ شود به‌ amhcard)، نوشانيدن: Dram

جرعه‌ ط‌ولاني‌ نوشيدن‌، اشاميدن‌، جرعه‌: Swig

جرعه‌ عميق‌، يك‌ جرعه‌ كامل‌ (از ابجو و غيره‌): Willie Waught

جرعه‌، دارو يا زهر ابكي‌، شربت‌ عشق‌، شربت‌ عشق‌ دادن‌ به‌,: Potion

جرعه‌، چشش‌، مزمزه‌، خرده‌ خرده‌ نوشي‌، مزمزه‌ كردن‌، خرد , خرد اشاميدن‌، چشيدن‌: Sip

جرقه‌ اتش‌، بارقه‌، روح‌: Spunkie

جرقه‌ زدن‌، برق‌ زدن‌، ساط‌ع‌ شدن‌، درخشيدن‌: Scintillate

جرقه‌ زننده‌: Scintillator

جرقه‌ وار: Sparkish

جرقه‌، اثر: Scintilla

جرقه‌خورشيدي‌، تشعشع‌ ناگهاني‌ نيروي‌ خورشيد: Solar Flare

جرقه‌زن‌: Sparker

جرقه‌زن‌، محترقه‌، جرقه‌ دار، اتشي‌: Ignescent

جرم‌ اصلي‌، دژپيه‌، مغز غده‌، بافت‌ اصلي‌: Parenchyma

جرم‌ اعمال‌ نفوذ در هيئت‌ منصفه‌ يا دادگاه‌، اعمال‌ , گيري‌ نفوذ از راه‌ رشوه‌ يا تهديد وغيره‌(دردادگاه‌)، دراغوش‌ ,: Embracery

جرم‌ سماوي‌، داراي‌ جسم‌ كردن‌، ضخيم‌ كردن‌، غليظ‌ كردن‌ جسد، تنه‌، تن‌، بدن‌، لاشه‌، جسم‌، بدنه‌، اط‌اق‌ ماشين: Body

جرم‌ قانوني‌: Statutory Offense

جرنگ‌ جرنگ‌، صداي‌ جرنگ‌، صداي‌ جرنگ‌ جرنگ‌ كردن‌، ط‌نين‌ , داشتن‌، داراي‌ ط‌نين‌ كردن‌: Tinkle

جرنگ‌ جرنگ‌، ط‌نين‌ زنگ‌، ط‌نين‌ ناقوس‌: Tintinnabulation

جرو وبحث‌ كردن‌، ستيزه‌، داد وبيداد، نزا مختصر ستيزه‌ كردن‌: Squabble

جريان برگشتي: recycle stream

جريان اطلاعات در زنجيره ارزش افزوده- زنجيره ارزش افزوده: Value Added Chain

جريان دنباله: after flow

جريان رو به پايين الزامات: requirements flowdown

فرآيند اختصاص الزامات به تمام سطوح شكست‌ سامانه. تكرار فرآيند تحليل و حل شكست به همراه وجود مديريتي مناسب باعث مي‌شود جريان رو به پايين راه‌حل‌هاي مناسبي براي تمام سطوح شكست ارايه ‌دهد.

جريان رو به پايين الزامات: Requirements Flowdown

فرآيند اختصاص الزامات به تمام سطوح شكست‌ سامانه. تكرار فرآيند تحليل و حل شكست به همراه وجود مديريتي مناسب باعث مي‌شود جريان رو به پايين راه‌حل‌هاي مناسبي براي تمام سطوح شكست ارايه ‌دهد.

جريان سنج باربي: barbey ixometer

جريان سنج هوا: air flow meter; anemometer; air flow indicator; wind speed i

جريان منفي، فرجه منفي، شناوري منفي: negative float

هنگامي كه نزديك‌ترين تاريخ تحويل پروژه ديرتر از زمان تحويل مورد نياز باشد

جريان منفي، فرجه منفي، شناوري منفي: Negative Float

هنگامي که نزديک‌ترين تاريخ تحويل پروژه ديرتر از زمان تحويل مورد نياز باشد.

جريان نقدي: cash flow

ارتباط ادامه‌دار پول نقد ورودي و خروجي و دسترسي به پول نقد حاصل.

جريان نقدي: Cash Flow

ارتباط ادامه‌دار پول نقد ورودي و خروجي و دسترسي به پول نقد حاصل.

جريان نقدي منفي: negative cash flow

بيشتر بودن نقدينگي خروجي نسبت به نقدينگي ورودي

جريان نقدي منفي: Negative Cash Flow

بيشتر بودن نقدينگي خروجي نسبت به نقدينگي ورودي.

جريان هاي برگشتي: Recycle streams

جريان‌ (درالكتريسته‌ و نور و مغناط‌يس‌)، پخش‌ بخارج هواي‌ گرفته‌ و خفه‌، استشمام‌ هواي‌ خفه‌ و گرفته‌: Effluvium

جريان‌ اب‌ زيردريا: Undertow

جريان‌ اب‌ نا مرتب‌، جريان‌ اب‌ صدادار: Riptide

جريان‌ باد: Windflaw

جريان‌ بخارج‌، انتشار: Effluxion

جريان‌ برق‌ مستقيم‌، تماس‌ برق‌ بابدن‌ جريان‌ مستقيم‌ برق‌، الكتريسيته‌ شيميايي‌، معالج‌ با ,: Galvanism

جريان‌ تحتاني‌، عمل‌ پنهاني‌، زير موج‌: Undercurrent

جريان‌ تحريك‌: Drive Current

جريان‌ تراوشي‌: Leakage Current

جريان‌ تشعشع‌ در ط‌ول‌ موج‌ مريي‌: Luminous Flux

جريان‌ توده‌ء عظ‌يمي‌ از هوا كه‌ مسافت‌ زيادي‌ را در سط‌ح‌ , زمين‌ ط‌ي‌ ميكند: Air Mass

جريان‌ عمل‌، اقدام‌، پيشرفت‌، ط‌رز، روند: Proceeding

جريان‌ فكر، تسلسل‌ رواني‌ (سبك‌ نويسندگي‌): Stream Of Consciousness

جريان‌ متقاط‌ع‌، جريان‌ مخالف‌ (در رود ودريا وغيره‌): Crosscurrent

جريان‌ متناوب‌: Alternative Current

جريان‌ متناوب‌: Intermittent Current

جريان‌ مجدد جزر، فروكشي‌، فرونشيني‌، پايين‌ رفتن‌، فروكش‌ كردن: Reflow

جريان‌ مستقيم‌: Direct Current

جريان‌ معمولي‌ مسير چيزيرا تعيين‌ كردن‌، خط‌ سير، جاده‌، مسير، راه: Route

جريان‌ مغناط‌يسي‌: Magnetic Flux

جريان‌ هوا: Airstream

جريان‌ هوا، نسيم‌، وزش‌: Airflow

جريان‌ گردابي‌: Eddy Current

جريان‌، جويبار، قاعدگي‌ زنان‌، سيال‌، مايعات‌ بدن‌ , حيوانات‌، مواد فلورين‌ دار: Fluor

جريان‌، رايج‌، جاري‌: Current

جريان‌، رواني‌، مد (برابر جزر)، سلاست‌، جاري‌ بودن روان‌ شدن‌، سليس‌ بودن‌، بده‌، شريدن‌: Flow

جريحه‌ دار كردن‌ نارس‌، كال‌، خام‌، نپخته‌، بي‌ تجربه‌، جريحه‌ دار، سرد: Raw

جريمه‌ كردن‌، تاوان‌ دادن‌، تنبيه‌ كردن‌: Penalize

جريمه‌، تاوان‌، لكه‌، عيب‌، جريمه‌ كردن‌: Mulct

جریانات خروجی وجه نقد: Outflows of cash

جریانات ورودی وجه نقد: Inflows of cash

جز كسري‌: Fractional Part

جز نشاني‌: Address Part

جزء: element

نهاده‌اي از يك سامانه.

جزء: part

يك قطعه تك كه بدون خراب‌كردن، قابل تجزيه نيست، مانند، مقاومت و تراشه‌ در يك مدار الكتريكي يكپارچه يا چرخ‌دنده‌ها. پايين‌ترين سطح در مراتب تجزيه سامانه.

جزء: Element

نهاده‌اي از يک سامانه. سطح سه در سلسله مراتب تجزيه سامانه.

جزء: Part

يک قطعه تک که بدون خراب‌کردن، قابل تجزيه نيست، مانند، مقاومت و تراشه‌ در يك مدار الكتريكي يكپارچه يا چرخ‌دنده‌ها. پايين‌ترين سطح در مراتب تجزيه سامانه.

جزء اصلي‌، انتخاب‌ كننده‌، موكل‌، سازنده‌: Constituent

جزء بجزء نويسي‌: Itemization

جزء بحراني: critical component

جزئي كه براي انجام مأموريت اوليه ضروري است.

جزء بحراني: Critical Component

جزئي که براي انجام مأموريت اوليه ضروري است.

جزء بندي‌: Partitioning

جزء بندي‌ شده‌: Partitioned

جزء بندي‌ كردن‌، افراز: Partition

جزء به‌ جزء نوشتن‌، به‌ اقلام‌ نوشتن‌: Itemize

جزء سامانه: system element

مراجعه شود به عنصر پيكره‌بندي.

جزء سامانه: System Element

مراجعه شود به عنصر پيكره‌بندي.

جزء فرآيند: process element

واحد اساسي فرآيند. يك فرآيند ممكن است با اصطلاحات زير فرآيند يا اجزا فرآيند تعريف شود. يك زير فرآيند را مي‌توان بيشتر تجزيه كرد ولي يك جزء فرآيند قابل تجزيه نيست. هر عامل فرآيند مجموعه‌اي از فعاليت‌هاي مرتبط را در بر‌مي‌گيرد (براي مثال عامل تخمين و عامل با

جزء فرآيند: Process Element

واحد اساسي فرآيند. يک فرآيند ممکن است با اصطلاحات زير فرآيند يا اجزا فرآيند تعريف شود. يک زير فرآيند را مي‌توان بيشتر تجزيه کرد ولي يک جزء فرآيند قابل تجزيه نيست. هر عامل فرآيند مجموعه‌اي از فعاليت‌هاي مرتبط را در بر‌مي‌گيرد (براي مثال عامل تخمين و عامل بازنگري همسان). عوامل فرآيند با استفاده از الگو‌هايي براي تکميل يا توضيحاتي که بايد تغيير کنند يا استفاده شوند، قابل توصيف هستند. يک عامل فرآيند مي‌تواند فعاليت يا وظيفه باشد.

جزء قطعه: piece part

جزئي كه بدون تخريب قابل تجزيه‌شدن نيست.

جزء قطعه: Piece Part

جزئي که بدون تخريب قابل تجزيه‌شدن نيست.

جزء كسري‌، مانتيس‌: Mantissa

جزء لايتجزي‌، مقيد، مجبور: Bound Up

جزء نرم‌افزار: software component

مراجعه شود به عنصر پيكره‌بندي نرم‌افزار رايانه.

جزء نرم‌افزار: Software Component

مراجعه شود به عنصر پيكره‌بندي نرم‌افزار رايانه.

جزء، تفصيل‌، جزئيات‌، تفاصيل‌، اقلام‌ ريز، حساب‌ ريز شرح‌ دادن‌، بتفصيل‌ گفتن‌، بكار ويژه‌اي‌ گماردن ماموريت‌ دادن‌: Detail

جزء، قط‌عه‌، پاره‌، جدا كردن‌، جداشدن‌: Part

جزئيات: Details

جزئيات- توضيحات: Remarks

جزئيات‌، بتفصيل‌ شرح‌ دادن‌: Detail

جزئيات‌، فروع‌: Minutie

جزئي‌، خرد، كوچك‌، غير قابل‌ ملاحظ‌ه‌، فرعي‌: Petty

جزئي‌، منقط‌ع‌، با عجله‌ انجام‌ شده‌، (مج.) قط‌ع‌ شده‌: Snatchy

جزئي‌، ناچيز: Fiddling

جزئي‌، ناچيز، بي‌ اهميت‌: Piddling

جزئي‌، پاره‌اي‌، ط‌رفدارانه‌، غير منصفانه‌: Partial

جزا، كيفر، مجازات‌، تاوان‌، جريمه‌: Penalty

جزاير هند غربي‌ واقع‌ بين‌ اتازوني‌ و امريكاي‌ جنوبي‌: West Lndies

جزاير هيبريد واقع‌ در غرب‌ اسكاتلند: Hebrides

جزايرباهاما واقع‌ درهندغربي‌ و جنوب‌ فلوريدا: Bahama Islands

جزر و مدي‌: Intertidal

جزر و مدي‌، كشندي‌: Tidal

جزر ومد خفيف‌، جزر فرو كشنده‌، كمترين‌ حد: Low Tide

جزر ومد خفيف‌، فروكش‌ اب‌ رودخانه‌: Low Water

جزم: air- tight; hermetic

جزمي: air-tightness

جزمي‌، متعصب‌، كوته‌ فكر: Dogmatic

جزو ساختمان‌، غير قابل‌ انتقال‌، موجود در داخل‌ چيزي‌: Built In

جزوه‌، رساله‌ چاپي‌: Pamphlet

جزوه‌، رساله‌، كتاب‌ كوچك‌ صحافي‌ نشده‌ كه‌ گاهي‌ جلد , كاغذي‌ دارد: Brochure

جزيره ي مصنوعي: artificial island; man-made island

جزيره‌ اوركني‌ درشمال‌ اسكاتلند: Orkney Lslands

جزيره‌ بودن‌، انزوا: Insularity

جزيره‌ ريالتو در ونيز، مركز معاملات‌: Rialto

جزيره‌ سنت‌ هلن‌ درجنوب‌ غربي‌ افريقا: St Helena

جزيره‌ شناور ومصنوعي‌، شيريني‌: Floating Island

جزيره‌ كوچك‌ سنگي‌ يا مرجاني‌، كليد، راهنما، وسيله‌ , راه‌ حل‌، كليدبستن‌، كليدكردن‌، كوك‌ كردن‌، بااچاربستن‌: Key

جزيره‌ كوچك‌، جاي‌ پرت‌ و دور افتاده‌: Islet

جزيره‌ مالاگازي‌: Madagascar

جزيره‌ مالت‌: Malta

جزيره‌ مان‌ هاتان‌: Manhattan

جزيره‌ مينوركا در مديترانه‌، (ج‌.ش‌.) مرغ‌ خانگي‌ سواحل‌ , مديترانه‌: Minorca

جزيره‌ هاييتي‌: Haiti

جزيره‌ يا جزاير مرجاني‌ كه‌ اط‌راف‌ درياچه‌ را مثل‌ , كمربندي‌ احاط‌ه‌ كرده‌ باشد: Atole

جزيره‌، جزيره‌كوچك‌، جزيره‌ نشين‌ كردن‌، مجزا كردن‌: Isle

جزيره‌ء بالكان‌) ناحيه‌اي‌ را بقط‌عات‌ ريز تقسيم‌ كردن‌ (مثل‌ كشورهاي‌ شبه‌ ,: Balkanize

جزيره‌اي‌ كه‌ سابقا گويند در مغرب‌ جبل‌الط‌ارق‌ وجود , داشته‌ و در اثر زلزله‌ بدريا فرورفته‌است‌: Atlantis

جزيره‌نشين‌: Islander

جزيي‌ رنگي‌، رنگ‌ (رقيق‌) دار، داراي‌ ته‌رنگ‌، رنگ‌، اثريارنگ‌ ,: Tinct

جزيي‌، ناچيز، ناقابل‌، كم‌ مايه‌، مبتذل‌: Trivial

جسارت‌، بي‌ باكي‌، سرسختي‌، نيرومندي‌: Hardihood

جسارت‌، گستاخي‌، بيشرمي‌، چيرگي‌: Effrontery

جستار كردن‌، رسيدگي‌ كردن‌(به‌)، وارسي‌ كردن‌، بازجويي‌ , كردن‌(در)، تحقيق‌ كردن‌، استفسار كردن‌، اط‌لاعات‌ , مقدماتي‌ بدست‌اوردن‌: Investigate

جستجو : Query

  کاربر يک دستور دستي در قالب يک واژه، کاراکتر، عبارت يا جايگزين‌شونده وارد سيستم ميکند و اطلاعات مورد نظر وي توسط موتورهاي جستجو يا فهرست‌هاي راهنما، نمايش مييابد. در واقع، موتور جستجو اطلاعات را درون فايل‌ها مکانيابي ميکند و به کاربر نشان ميدهد.

جستجو: Search

جستجو بر اساس مدل مشخص: Query

جستجو فيبو ناجي‌: Fibonacci Search

جستجو كردن‌، جان‌كندن‌، ازريشه‌ كندن‌يا دراوردن‌، قلع‌ , خواربار، كوتوله‌، مزدور، نويسنده‌ مزدور، زمين‌كندن كردن‌، (مج.)از كتاب‌ استخراج‌ كردن‌، خوردن‌، غذا دادن‌ كرم‌ حشره‌، نوزاد، بچه‌ مگس‌، زحمتكش‌، (ز.ع‌)خوراك: Grub

جستجو كردن‌، جوييدن‌، ط‌لبيدن‌، پوييدن‌: Seek

جستجو كردن‌، كوشش‌، قصد كوشش‌ كردن‌، قصد كردن‌، مبادرت‌ كردن‌ به‌، تقلا كردن: Attempt

جستجو كننده‌: Searcher

جستجو كننده‌، جاسوس‌ متخلفين‌ قانون‌ گشتن‌، مخفيانه‌تحقيقات‌ بعمل‌ اوردن نگاه‌ تجسس‌ اميز كردن‌، بدنبال‌ غذا پوييدن‌، بدنبال‌ ,: Snoop

جستجو كننده‌، جوينده‌: Quester

جستجو كننده‌، پويا، جويا: Seeker

جستجو، تجسس‌، تكاپو، بازرسي‌، كاوش‌، جستجو كردن گشتن‌، بازرسي‌ كردن‌: Search

جستجو، تحقيق‌، كاوش‌، بازرس‌ كشتي‌، اغتشاش‌، اشفتگي خاكروبه‌، كاويدن‌، زير و رو كردن‌، بهم‌ زدن‌، خوب‌ گشتن‌: Rummage

جستجو، تلاش‌، جويش‌، ط‌لب‌، بازجويي‌، تحقيق‌، جستجو كردن‌: Quest

جستجو، جستجو كردن‌: Search

جستجو، كاوش‌، تحقيق‌، نيشتر، رسيدگي‌، اكتشاف‌ جديد غور وبررسي‌ كردن‌: Probe

جستجوي‌ دوتايي‌: Binary Search

جستجوي‌ دورسته‌ اي‌: Dichotomizing Search

جستجوي‌ زنجيره‌اي‌: Chaining Search

جستجوي‌ چند پرونده‌اي‌: Multifile Search

جستن‌ از، جستن‌ از روي‌، ناديده‌ گذشتن‌ از: Overleap

جستن‌ بر، برتر يا مهمتر بودن‌ سواره‌ گذشتن‌ از، پايمال‌ كردن‌، باط‌ل‌ ساختن‌، برتري‌ ,: Override

جستن‌، جان‌ بدربردن‌، گريز، فرار، رهايي‌، خلاصي‌ رستن‌، گريختن‌، دررفتن‌، فراركردن‌، رهايي‌جستن‌، خلاصي‌ ,: Escape

جسته‌ گريخته‌ عباراتي‌ از كتاب‌ خواندن‌، چريدن‌: Browse

جسته‌ گريخته‌، اش‌ شله‌قلمكار وصله‌ دوزي‌، مرصع‌، چهل‌ تكه‌، قلابدوزي‌، كارسرهم‌ بندي: Patchwork

جست‌ وخيز (از خوشحالي‌)، جفتك‌ زدن‌: Tittup

جست‌ وخيز (مثل‌ هنگام‌ رقص‌)، جهش‌ بلند اسب‌ (ازروي‌ , مانع‌)، جفتك‌، جفتك‌ زدن‌: Capriole

جست‌ وخيز كردن‌، رقاصي‌ كردن‌: Cavort

جست‌ وخيز كننده‌، ناخداي‌ كشتي‌، فرمانده‌ دسته‌ نظ‌امي فرمانده‌ يا خلبان‌ هواپيما، كاپيتان‌، رهبر: Skipper

جست‌ وخيز نشاط‌ انگيز كردن‌: Galumph

جست‌ وخيز، رقص‌، جنبش‌ ناگهاني‌، جهش‌ ناگهاني‌، جهش‌ خون‌ , شريان‌، پيشروي‌ بتدريج‌: Saltation

جست‌ وخيزي‌، رقصي‌: Saltant

جست‌، جست‌ زدن‌، جست‌ بزن‌: Skip

جست‌، پرش‌، خيز، جستن‌، دويدن‌، خيز زدن‌: Leap

جسر، كرجي‌ ته‌ پهن‌ كه‌ از روي‌ ان‌ عبور كنند، پل‌ موقت‌ , نظ‌امي‌ زدن‌، پل‌ موقت‌: Pontoon

جسمانيت‌، عرفيت‌ دارايي‌ دينوي‌، درامد روحانيون‌، بيدوامي‌، زود گذري: Temporality

جسمانيت‌، ماديت‌، (مج.) خوشحالي‌ حاصله‌ از نخستين‌ , موفقيت‌: Fleshment

جسمانيت‌، هستي‌ جسماني‌، تن‌، بدن‌، جسم‌: Corporality

جسماني‌ بودن‌: Corporeality

جسماني‌، جسمي‌، مادي‌، بدني‌، داراي‌ ماده‌: Corporeal

جسماني‌، جسمي‌، نفساني‌، شهواني‌: Carnal

جسم‌ انتقال‌ دهنده‌ گرما (مايع‌ يا گاز وغيره‌): Convector

جسم‌ ايزوتوپ‌، همسان‌: Isotope

جسم‌ جامد و سخت‌، مقاوم‌، يكدنده‌، تزلزل‌ ناپذير: Adamant

جسم‌ جامد پنج‌ وجهي‌، شكل‌ پنج‌ وجهي‌: Pentahedron

جسم‌ دادن‌ (به‌)، مجسم‌ كردن‌، دربرداشتن‌، متضمن‌ بودن‌: Embody

جسم‌ روشن‌، جرم‌ اسماني‌، جرم‌ نورافكن‌ اسماني‌، ادم‌ , نوراني‌، پر فروغ‌، شخصيت‌تابناك‌: Luminary

جسم‌ زغال‌ تبديل‌ به‌ زغال‌ كردن‌، نيمسوز كردن‌، نيمسوز شدن‌، زغال: Char

جسم‌ شناور بر روي‌ اب‌، سوهان‌ پهن‌، بستني‌ مخلوط‌ با , شربت‌ وغيره‌، شناور شدن‌، روي‌ اب‌ايستادن‌، سوهان‌ زدن‌: Float

جسم‌ غير هادي‌، نارسانا: Nonconductor

جسم‌ كوچك‌ كروي‌، گلبول‌، گويچه‌خون‌: Globule

جسم‌ هر تركيب‌ ومتبادل‌ با جسم‌ ديگر: Tautomer

جسم‌ هشت‌ سط‌حي‌: Octahedron

جسم‌ واقع‌ در سط‌ح‌: Surfacer

جسم‌ يامايع‌ داراي‌ قدرت‌ هدايت‌ فوق‌ العاده‌: Superfluid

جسم‌ پرتاب‌ شونده‌، مرمي‌، موشك‌، پرتابه‌: Projectile

جسم‌ چند وجهي‌، (هن.) كثير الوجوه‌: Polyhedron

جسم‌ گلوله‌ مانند، گلوله‌، قاش‌ زين‌، قرپوس‌ زين‌، قبه‌ , شمشير، سر عصا، محكم‌ زدن‌: Pommel

جسم‌، جثه‌، لش‌، تنه‌، جسامت‌، حجم‌، اندازه‌، بصورت‌ توده‌ , جمع‌ كردن‌، انباشتن‌، توده‌، اكثريت‌: Bulk

جسم‌، جوهر، مفاد، استحكام‌: Substance

جسور، (درچاپ‌) يكنوع‌حرف‌ درشت‌ (decaf dlob=) باصورت‌ برافروخته‌ از غضب‌ وخشم‌، گستاخ: Boldface

جسور، بادل‌ و جرات‌: Derring Do

جسور، شرور شدن‌، گستاخ‌ شدن‌، بي‌ ترتيب‌ كردن سركش‌، حرف‌ نشنو، بازيگوش‌، خوشحال‌، عياش‌، گستاخ شهوتراني‌ كردن‌، افراط‌ كردن‌: Wanton

جسور، متكبر، داراي‌ روح‌ خودسري‌ وجسارت‌: High Spirited

جشنواره‌، عيد، سور، شادماني‌، جشني‌، عيدي‌: Festival

جشني‌، اهل‌ كيف‌ وخوشگذراني‌، وابسته‌ به‌ جشن‌ وعشرت‌: Convivial

جشن‌ 42 ژوئن‌: Midsummer Day

جشن‌ باده‌ گساري‌، جشن‌ و شادماني‌ پر سر و صدا: Bacchanalia

جشن‌ دويست‌ ساله‌: Bicentennial

جشن‌ ساليانه‌ تاسيس‌ شهر يا تقدير كليسا يا معبدي‌: Encaenia

جشن‌ عمومي‌، مهماني‌ دادن‌، مجلس‌ انس‌: Potlatch

جشن‌ مارتين‌ مقدس‌ در 11 نوامبر: Martinmas

جشن‌ ميلاد عيسي‌ مسيح‌: Yule

جشن‌ هزار ساله‌: Millennial

جشن‌ ورود بخانه‌ تازه‌، جشن‌ ورود، وليمه‌ خانه‌ تازه‌: House Warming

جشن‌ گرفتن‌، عيدگرفتن‌، ايين‌ (جشن‌ ياعيدي‌ را) , نگاه‌داشتن‌، تقديس‌ كردن‌، تجليل‌ كردن‌: Celebrate

جشن‌، برگزاري‌ جشن‌، تجليل‌: Celebration

جشن‌، روز شادي‌، روز ازادي‌، سال‌ ويژه‌، سالگرد: Jubilee

جشن‌، روز مقدس‌: Fiesta

جشن‌، عيد، سرور، جشن‌ گرفتن‌: Fete

جعبه سياه: black box

يك نهاده كاركردي با ورودي‌ها، خروجي‌ها و رفتار معلوم كه محتوا و كاركردهاي دروني آن نامشخص است.

جعبه سياه: Black Box

يك نهاده كاركردي با ورودي‌ها، خروجي‌ها و رفتار معلوم كه محتوا و كاركردهاي دروني آن نامشخص است.

جعبه ي هوا: air box

جعبه‌ ابزار: Toolbox

جعبه‌ ابزار: Workbox

جعبه‌ اخور، اخور: Box Stall

جعبه‌ اي‌ كه‌ زن‌ جوان‌ جهيزيه‌ والبسه‌ خود را در ان‌ , ميگذارد: Hope Chest

جعبه‌ تبديل‌ امواج‌ صوتي‌ به‌ صدا (در گرامافون‌): Sound Box

جعبه‌ تصميم‌: Decision Box

جعبه‌ دنده‌: Gearbox

جعبه‌ سياه‌: Black Box

جعبه‌ صابون‌، جعبه‌ يا سكوب‌ چوبي‌ مخصوص‌ نط‌ق‌ در كنار , خيابانها وميدان‌ هاي‌ عمومي‌: Soapbox

جعبه‌ ظ‌روف‌ سرباز يا مسافر: Mess Gear

جعبه‌ ظ‌روف‌ سرباز يا مسافر: Mess Kit

جعبه‌ قط‌ب‌ نما، جعبه‌ كوچك‌، صندوقچه‌، درجعبه‌ گذاردن‌: Pyx

جعبه‌ كوچك‌ مخصوص‌ اچار و غيره‌ در جلو اتومبيل‌، جعبه‌ , داش‌ بورد: Glove Compartment

جعبه‌ كوچك‌، جعبه‌ جواهر، صندوق‌ ياتابوت‌: Casket

جعبه‌ مانند، بشكل‌ صندوق‌، مشت‌ زن‌: Boxy

جعبه‌ محتوي‌ ساز كوكي‌: Music Box

جعبه‌ هزار پيشه‌، جعبه‌ اسباب‌ هاي‌ مختلف‌: Holdall

جعبه‌ گرامافون‌ خودكار داراي‌ سوراخي‌ براي‌ ريختن‌ پول‌ , و دكمه‌ مخصوص‌ انتخاب‌ صفحه‌: Jukebox

جعبه‌ء كوچك‌ زينتي‌ سوزن‌ نخ‌ و دكمه‌: Etui

جعبه‌ء مقوايي‌ مخصوص‌ نگاهداري‌ كلاه‌: Bandbox

جعبه‌اي‌ كه‌ چون‌ در انرا ميگشايند ادمكي‌ از ان‌ خارج‌ , شود، نوعي‌ اتش‌ بازي‌، علي‌ ورجه‌: Jack In The Box

جعبه‌اي‌، بشكل‌ صندوق‌ يا جعبه‌: Boxlike

جعفري‌ فرنگي‌: Chervil

جعل كردن: Forge

جعلي‌، ساختگي‌، موهوم‌: Fictitious

جعلي‌، قلابي‌: Spurious

جعلي‌، قلب‌، بدلي‌، جعل‌ كردن‌: Counterfeit

جعلي‌، مصنوعي‌: Feigned

جعل‌ اسناد، امضاء سازي‌، سند، سند جعلي‌: Forgery

جعل‌ كردن‌، بط‌ور واهي‌ چيزي‌ را ساختن‌: Dream Up

جعل‌ هويت‌ كردن‌، خود رابجاي‌ ديگري‌ جا زدن‌: Impersonate

جعل‌ هويت‌، نقش‌ ديگري‌ را بازي‌ كردن‌: Impersonation

جغجغه‌، چيزي‌ كه‌ تغ‌ تغ‌ كند، مار زنگي‌: Rattler

جغد مانند، جغدي‌: Owlish

جغد و مانند ان‌، فرياد كردن‌ صداي‌ بلند مثل‌ سرفه‌، صداي‌ سياه‌سرفه‌، فرياد، صداي‌ ,: Whoop

جغرافيا، جغرافي‌، علم‌ جغرافيا، شرح‌: Geography

جغرافيايي‌ ساختمان‌ غشايي‌، ط‌رز پخش‌ و انتشارموجودات‌ در مناط‌ق‌ ,: Zonation

جغرافياي‌ حيواني‌: Zoogeography

جغرافياي‌ ط‌بيعي‌، مبحث‌ اثار و پديده‌ هاي‌ ط‌بيعي‌: Physiography

جغرافياي‌ گياهي‌: Phytogeography

جغرافي‌ دان‌: Geographer

جفت الكترون ناپيوندي: non bonding pair of electron

جفت الكترون پيوندي: bonding pair of electron

جفت‌: Pair

جفت‌ سازي‌، دولايي‌: Gemination

جفت‌ سازي‌، سوار كني‌، لوازم‌: Fitting

جفت‌ شده‌ از راه‌ ساتع‌ كننده‌: Emitter Coupled

جفت‌ شدگي‌ جريان‌ مستقيم‌: Dc Coupling

جفت‌ شدگي‌، جفت‌ ساز، جفت‌: Coupling

جفت‌ شدگي‌، محكم‌: Tight Coupling

جفت‌ ط‌اس‌: Die

جفت‌ كردن‌، (مج.) وصل‌ كردن‌ يوغ‌، (مج.) اسارت‌، بندگي‌ عبوديت‌، در زير يوغ‌ اوردن: Yoke

جفت‌ مرتب‌: Ordered Pair

جفت‌ گرمايي‌، ترموكوپل‌: Thermocouple

جفت‌ گيري‌ كردن‌ انواع‌ مختلف‌ جانوران‌: Outbreed

جفت‌، توام‌، دوتا، دولا، دوقلو، جفت‌ كردن‌، توام‌كردن‌: Geminate

جفت‌، جفت‌ كردن‌، جفت‌ شدن‌، وصل‌ كردن‌: Couple

جفت‌، جفت‌ متقارن‌، استقرار سه‌ ستاره‌ در خط‌ مستقيم‌: Syzygy

جفت‌، مشيمه‌، جنين‌: Afterbirth

جلا دادن‌، پرداخت‌ كردن‌، صيقل‌ دادن‌، جلا، صيقل‌: Burnish

جلا دار، براق‌، صيقلي‌، صاف‌، خوش‌ نما: Glossy

جلا نخورده‌، بي‌ جلا: Unvarnished

جلاء، روكش‌ زدن‌ به‌ روكش‌، چوب‌ مخصوص‌ روكش‌ مبل‌ و غيره‌، لايه‌ نازك‌ چوب: Veneer

جلاد، دژخيم‌: Executioner

جلاد، دژخيم‌، رئيس‌، پيشوا، رهبر: Headsman

جلاكاري‌: Brightwork

جلال‌ دادن‌، تجليل‌ كردن‌، تكريم‌ كردن‌، تعريف‌ كردن‌(از) ستودن‌، ستايش‌ كردن‌: Glorify

جلال‌، افتخار، فخر، شكوه‌، نور، باليدن‌، فخر كردن شادماني‌ كردن‌، درخشيدن‌: Glory

جلال‌، تجليل‌، ستايش‌ كردن‌: Kudos

جلاي‌ وط‌ن‌: Expatriation

جلبكي‌، ابري‌، بدبو: Reeky

جلبكي‌، خزه‌اي‌: Algal

جلب‌ كردن‌، تشجيع‌ كردن‌، خواستاربودن‌، بيرون‌ كشيدن درخواست‌ كردن‌، التماس‌ كردن‌، خواستن‌، تقاضا كردن وسوسه‌ كردن‌: Solicit

جلب‌ كردن‌، جذب‌ كردن‌، مجذوب‌ ساختن‌: Attract

جلب‌ محبوبيت‌ عامه‌، محبوبيت‌، معروفيت‌: Popularity

جلب‌، ژالاپ‌، داروي‌ مسهل‌: Jalap

جلد چرمي‌ هفت‌ تير وتپانجه‌، جلد، در جلد چرمي‌ قرار , دادن‌ (تپانچه‌): Holster

جلد، جلد بزرگ‌، مجلد، دفتر، كتاب‌ قط‌ور: Tome

جلزو وولز، غذا را سرخ‌ كردن‌، جزجز كردن‌، فر زدن‌، فر: Frizzle

جلسات شفافيت، جلسه عينيت‌بخشي: visibility meetings

جلساتي كه در مورد فعاليت‌هاي پروژه به كاركنان آگاهي مي‌دهد. جلسات شفافيت شامل اين موارد هستند: توزيع اخبار: جلسه كوتاهي كه براي اهداف مختلفي برگزار مي‌شود؛ خلاصه‌اي از دستاوردها، فعاليت‌ها، مشكلات، اقدامات اصلاحي و يا انتظارات. جلسات توزيع اخبار معمولاً د

جلسات شفافيت، جلسه عينيت‌بخشي: Visibility Meetings

جلساتي كه در مورد فعاليت‌هاي پروژه به كاركنان آگاهي مي‌دهد. جلسات شفافيت شامل اين موارد هستند: توزيع اخبار: جلسه كوتاهي كه براي اهداف مختلفي برگزار مي‌شود؛ خلاصه‌اي از دستاوردها، فعاليت‌ها، مشكلات، اقدامات اصلاحي و يا انتظارات. جلسات توزيع اخبار معمولاً در آغاز هر نوبت كاري در يك عمليات چند نوبتي برگزار مي‌شوند. جلسه ناقضان برنامه: جلسات هفتگي با حضور مديران، براي مقايسه نتايج برنامه‌ريزي شده در مقابل نتايج واقعي. در اين جلسات، تمركز بر علت پراكندگي و اقدام اصلاحي است. بازنگري مدير پروژه: جلساتي كه دست كم هفته‌اي يك بار و با حضور كاركنان كليدي وظيفه‌اي و كاركنان پروژه برگزار مي‌شوند تا وضعيت پروژه و اقدامات اصلاحي مورد بازنگري قرار گيرند.

جلسه آغازين (شروع) پروژه: kick off meeting

كارگاهي براي جمع كردن افراد در كنار هم، ايجاد گروه و برنامه‌ريزي براي پروژه.

جلسه آغازين (شروع) پروژه: Kick Off Meeting

کارگاهي براي جمع کردن افراد در كنار هم، ايجاد گروه و برنامه‌ريزي براي پروژه.

جلسه تبادل فني: technical exchange meeting

جلسه‌اي با حضور كاركنان فروشنده و خريدار براي ارزيابي مسائل فني، كه جلسه مبادله فني نيز ناميده مي‌شود.

جلسه تبادل فني: Technical Exchange Meeting

جلسه‌اي با حضور كاركنان فروشنده و خريدار براي ارزيابي مسائل فني، كه جلسه مبادله فني نيز ناميده مي‌شود.

جلسه توزيع اخبار: news flash meeting

جلسه‌اي مختصر كه معمولاً توسط مدير پروژه (معمولاً در ابتداي روز يا ابتداي نوبت كاري) برنامه‌ريزي مي‌شود و به منظور درك و حل مسائل مهم پروژه در زمان واقعي صورت مي‌گيرد.

جلسه توزيع اخبار: News Flash Meeting

جلسه‌اي مختصر که معمولاً توسط مدير پروژه (معمولاً در ابتداي روز يا ابتداي نوبت کاري) برنامه‌ريزي مي‌شود و به منظور درک و حل مسائل مهم پروژه در زمان واقعي صورت مي‌گيرد.

جلسه شفاف‌سازي داخلي: in-house visibility meetings

مراجعه شود به جلسات شفافيت

جلسه شفاف‌سازي داخلي: In-House Visibility Meetings

مراجعه شود به جلسات شفافيت.

جلسه مبادله فني: technical interchange meeting

جلسه‌اي با حضور كاركنان فروشنده و خريدار براي ارزيابي مسائل فني، كه جلسه تبادل فني نيز ناميده مي‌شود.

جلسه مبادله فني: Technical Interchange Meeting

جلسه‌اي با حضور كاركنان فروشنده و خريدار براي ارزيابي مسائل فني، كه جلسه تبادل فني نيز ناميده مي‌شود.

جلسه ناقضان برنامه: plan violators meeting

ملاقاتي ميان مدير پروژه و مدير فعاليت به منظور بحث فني يا بررسي انحراف هزينه يا زمان‌بندي نسبت به برنامه و تعيين فعاليت‌هاي ضروري براي اصلاح انحرافات.

جلسه ناقضان برنامه: Plan Violators Meeting

ملاقاتي ميان مدير پروژه و مدير فعاليت به منظور بحث فني يا بررسي انحراف هزينه يا زمان‌بندي نسبت به برنامه و تعيين فعاليت‌هاي ضروري براي اصلاح انحرافات.

جلسه- ملاقات: Meeting

جلسه‌: Session

جلسه‌ دادرسي‌ مجدد، تجديد جلسه‌ دادگاه‌: Rehearing

جلسه‌ روحانيان‌ كليسا، اعضاي‌ جلسه‌ روحاني‌، شوراي‌ , روحاني‌: Sederunt

جلسه‌ فوق‌ العاده‌، جلسه‌ مخصوص‌: Special Session

جلسه‌ محاوره‌ ومرور: Bull Session

جلسه‌ يا مهماني‌ مردانه‌، كوتاه‌ كردن‌، بريدن‌، جاسوسي‌ , كردن‌، پاييدن‌ گوزن‌ (قرمز نر)، كره‌ اسب‌، حيوان‌ نر (بط‌ور كلي‌): Stag

جلسه‌، نشست‌، انجمن‌، ملاقات‌، ميتينگ‌، اجتماع‌، تلاقي همايش‌: Meeting

جلسه‌، نشست‌، جا، نشيمن‌، صندلي‌، نشسته‌: Sitting

جلسه‌، نشست‌، مجلس‌، دوره‌ تحصيلي‌: Session

جلسه‌را بعهده‌ داشتن‌، اداره‌ كردن‌هدايت‌ كردن‌، سرپرستي‌ , كردن‌ كرسي‌ رياست‌ را اشغال‌ كردن‌، رياست‌ كردن‌ بر، رياست‌ ,: Preside

جلسه‌ی آغازین : Kickoff Meeting

اولين جلسه با تيم پروژه و ذينفعان پروژه.

جلف‌، خود نما: Foppish

جلق‌ زدن‌: Masturbate

جلنگ‌ جلنگ‌ صدا كردن‌، بصدا دراوردن‌ (شيشه‌): Clink

جلو امده‌، اط‌اله‌ دار، دراز كننده‌ ياشونده‌: Protractive

جلو امده‌، برامده‌: Protrusive

جلو امدگي‌: Protrusility

جلو امدگي‌ تخم‌ چشم‌، چشم‌ ورقلنبيده‌: Proptosis

جلو امدگي‌ يا اهرمي‌ كه‌ بوسيله‌ چيز ديگري‌ بحركت‌ ايد: Tappet

جلو دار، پيش‌ لشگر، پيشتاز، پيشقرال‌: Vanguard

جلو رفتن‌ كاغذ: Paper Advance

جلو رفتن‌، جلو بردن‌، پيشرفت‌، مساعده‌: Advance

جلو سر، پيشاني‌، جبهه‌: Sinciput

جلو سيم‌ كش‌ هوايي‌، بازرس‌ خط‌ اهن‌، (در فوتبال‌) بازيكن‌ خط‌ ,: Lineman

جلو مغزي‌، واقع‌ در جلو مغز، وابسته‌ به‌ جلو مغز: Prosencephalic

جلو(ي‌)، قدامي‌: Anterior

جلو، صف‌ جلو، (نظ‌.) جلودار، ط‌لايه‌: Forefront

جلو، قدام‌، پيش‌: Foreside

جلو، قسمت‌ جلو، سر ودست‌، مقدمه‌: Forepart

جلو، پيش‌: Front

جلو، پيش‌، ببعد، جلوي‌، گستاخ‌، جسور، فرستادن رساندن‌، جلوانداختن‌، (فوتبال‌)بازي‌ كن‌ رديف‌ جلو: Forward

جلوتر از ديگران‌ حركت‌ كردن‌ (در مسابقه‌ وغيره‌) ديگران‌ را پست‌ سرگذاشتن‌: Draw Away

جلودار، منادي‌، پيشرو: Front Man

جلودار، پيشتاز قسمت‌ ممتاز، مزيت‌، سرعمله‌، مباشر، سروسينه‌ ودست‌ اسب: Forehand

جلوه‌ به‌ رخ‌ كشيدن‌، باليدن‌، خراميدن‌، جولان‌ دادن‌، خودنمايي: Flaunt

جلوه‌ داشتن‌، برق‌ زدن‌ زرق‌ وبرق‌، درخشندگي‌، جلوه‌، درخشش‌، لوستر، درخشيدن: Luster

جلوه‌ داشتن‌، برق‌ زدن‌ زرق‌ وبرق‌، درخشندگي‌، جلوه‌، درخشش‌، لوستر، درخشيدن: Lustre

جلوه‌ هنري‌ پرشكوه‌ علامت‌ يانشان‌ نجابت‌ خانوادگي‌، نشان‌ دار، نمايش‌ و ,: Blazonry

جلويي‌، اولين‌ (رديف‌)، جلوترين‌، مقدم‌: Headmost

جلوگيري از پرداخت چك: Stop a Cheque

جلوگيري يا منع دستمزدها: Wage Restraint

جلوگيري‌ از ابستني‌: Contraception

جلوگيري‌ از ابستني‌، زادايست‌: Birth Control

جلوگيري‌ شده‌: Repressed

جلوگيري‌ كردن‌ از، ممانعت‌ كردن‌، سرزنش‌ كردن‌، رسيدگي‌ , كردن‌، مقابله‌ كردن‌، تط‌بيق‌كردن‌، نشان‌ گذاردن‌، چك‌ بانك‌,: Check

جلوگيري‌ كردن‌ از، نگهداشتن‌، مهار كردن‌: Restrain

جلوگيري‌ كردن‌، جلو افتادن‌، رسيدن‌: Pull Up

جلوگيري‌ كردن‌، رد كردن‌، منع‌، رد، دفع‌: Rebuff

جلوگيري‌ كردن‌، پيش‌ گيري‌ كردن‌، بازداشتن‌، مانع‌ شدن ممانعت‌ كردن‌: Prevent

جلوگيري‌ نكردني‌، منع‌ ناپذير، غيرقابل‌ جلو گيري خوابانده‌ نشدني‌، مط‌يع‌ نشدني‌، سركش‌: Irrepressible

جلوگيري‌، توقيف‌، موقوف‌ سازي‌، فرونشاني‌: Suppression

جلوگيري‌، حائل‌ شدن‌، قط‌ع‌ كردن‌: Interception

جلوگيري‌، منع‌، بازداشت‌، سد، خط‌، ايست‌: Stoppage

جلوگيري‌، منع‌، نگهداري‌، خودداري‌: Restraint

جليقه‌، زيرپوش‌ كشباف‌، لباس‌، واگذاركردن‌، اعط‌ا كردن محول‌ كردن‌، ملبس‌ شدن‌: Vest

جليقه‌، لباس‌ زير شبيه‌جليقه‌، نيم‌ تنه‌يا ژيلت‌: Waistcoat

جليقه‌مانند: Vestlike

جليلي‌، وابسته‌ به‌گاليله‌: Galilean

جلگه‌ سبز واحد اندازه‌ ط‌ول‌ نخ‌ و ريسمان‌، چمنزار، علفزار، مرتع: Lea

جلگه‌ وسيع‌ بي‌ درخت‌: Steppe

جماعت‌، دسته‌، گروه‌، حضار در كليسا: Congregation

جماعت‌، قدرت‌، امكان‌ نيروي‌ اجتماعي‌، قدرت‌ قانوني‌، دسته‌ افراد پليس: Posse

جماع‌: Copulation

جماع‌ كردن‌ فريب‌ دادن‌، لط‌يفه‌ زدن‌، مسخره‌ كردن‌، گمراه‌ كردن فريب‌، لط‌يفه‌، گول‌، شوخي‌، دست‌ انداختن‌ شخص‌، ط‌عنه: Jape

جماع‌، مقاربت‌ جنسي‌، روابط‌ جنسي‌: Sexual Relations

جماع‌، مقاربت‌، اميزشي‌: Coition

جمبره‌ فريتي‌: Ferrite Core

جمبوري‌، مجمع‌ پيشاهنگان‌، خوشي‌: Jamboree

جمجمه‌ دار، سردار: Craniate

جمجمه‌ سنجي‌: Craniometry

جمجمه‌ شناسي‌: Craniology

جمجمه‌ شناس‌، جمجمه‌ خوان‌: Phrenologist

جمجمه‌ مرده‌(كه‌ نشانه‌ فنا و مرگ‌ است‌): Death's Head

جمجمه‌ء هرمي‌ شكل‌: Acrocephalia

جمجمه‌ء هرمي‌ شكل‌: Acrocephaly

جمجمه‌اي‌: Cranial

جمد گرايي‌: Stereotapis

جمع آوری: Collecting

جمع كردن: Add up

جمع- مجموع: Sum

جمعه‌ قبل‌ از عيد پاك‌: Good Friday

جمعيت‌ (مانند تشييع‌ كنندگان‌ جنازه‌)، ملتزمين‌: Cortege

جمعيت‌ تشكيل‌ دادن‌ دسته‌، جمعيت‌، گروه‌، دسته‌ جنايتكاران‌، خرامش‌، مشي گام‌ برداري‌، رفتن‌، سفر كردن‌، دسته‌ جمعي‌ عمل‌ كردن: Gang

جمعيت‌، ازدحام‌، شلوغي‌، اجتماع‌، گروه‌، ازدحام‌ كردن چپيدن‌، بازور وفشارپركردن‌، انبوه‌ مردم‌: Crowd

جمعيت‌، انجمن‌، شركت‌ (مخفف‌ ان‌ oc ميباشد)، گروه دسته‌، هيئت‌ بازيگران‌، گروهان‌، همراه‌ كسي‌ رفتن مصاحبت‌ كردن‌ با: Company

جمعيت‌، مهماني‌، بزم‌، پارتي‌، متخاصم‌، ط‌رفدار، ط‌رف قسمت‌، بخش‌، دسته‌، دسته‌ همفكر، حزب‌، دسته‌ متشكل يارو، مهماني‌ دادن‌ يارفتن‌: Party

جمعيت‌، نفوس‌، تعداد مردم‌، مردم‌، سكنه‌: Population

جمعي‌ خوردن‌ گردش‌ دسته‌ جمعي‌، پيك‌ نيك‌، به‌ پيك‌ نيك‌ رفتن‌، دسته‌ ,: Picnic

جمعي‌ هم‌ نيروزاد، (فيزيولوژي‌) همكاري‌، كار توام‌ ودسته‌ ,: Synergism

جمع‌ اورنده‌، روبنده‌، جريان‌ روب‌: Colleotor

جمع‌ اوري‌ (كردن‌) اشيا يا اشخاص‌ پراكنده‌: Round Up

جمع‌ اوري‌ داده‌ ها: Data Collection

جمع‌ اوري‌ كردن‌، وصول‌ كردن‌: Collect

جمع‌ اوري‌، اجتماع‌، انجمن‌، عمل‌ سوار كردن‌ (ماشين‌ يا , موتور): Assemblage

جمع‌ اوري‌، توده‌، ذخيره‌، انباشتگي‌: Accumulation

جمع‌ اوري‌، وصول‌: Collection

جمع‌ بندي‌: Pluralization

جمع‌ دارايي‌ شخص‌ كه‌ بايستي‌ بابت‌ديون‌ او پرداخت‌ گردد چيز با ارزش‌ و مفيد، ممر عايدي‌، سرمايه‌، دارايي: Asset

جمع‌ زني‌، افزايش‌، جمع‌، مقامي‌، خلاصه‌: Summation

جمع‌ شدني‌، چروك‌ خوردني‌: Shrinkable

جمع‌ شدن‌ و عقب‌ نشيني‌ كردن‌، برگشتن‌ (دراثر بي‌ تصميمي‌ , سفيد شدن‌ يا جبن‌)، برگرداندن‌، تاخيركردن‌، رنگ‌ خود را باختن: Blench

جمع‌ شدن‌، اجتماع‌ كردن‌: Congregate

جمع‌ شدن‌، در بستر غنودن‌، دربرگرفتن‌ خود را براي‌ گرم‌ شدن‌ ياغنودن‌ جمع‌ كردن‌، مچاله‌ شدن: Snuggle

جمع‌ شدن‌، گرد امدن‌، چروك‌ شدن‌: Constringe

جمع‌ شده‌، متراكم‌، متراكم‌ ساختن‌: Aggregate

جمع‌ شونده‌: Accumulative

جمع‌ شونده‌: Cumulative

جمع‌ كردن‌ ومتمركز كردن‌ ملامين‌، با سياهي‌ علامت‌ گذاشتن‌: Melanize

جمع‌ كردن‌، اندوختن‌، چرخيدن‌: Roll Up

جمع‌ كردن‌، حاصل‌ جمع‌، مجموع‌: Sum

جمع‌ كل‌ دسته‌: Batch Total

جمع‌ كل‌، سرجمع‌، مجموع‌: Sum Total

جمع‌ كننده‌، گرد اورنده‌: Gatherer

جمع‌ منط‌قي‌: Logic Add

جمع‌ منط‌قي‌: Logical Add

جمع‌ و جور كردن‌، تنزيل‌ رتبه‌: Downgrade

جمع‌ وند: Summand

جمع‌) بروات‌ وصولي‌ دريافت‌ كردني‌، قابل‌ وصول‌، پذيرفتني‌، قابل‌ قبول‌، (در ,: Receivable

جمع‌، جمع‌ كردن‌، سرجمع‌ كردن‌ كل‌، كلي‌، تام‌، مط‌لق‌، مجموع‌، جمع‌، جمله‌، سرجمع‌، حاصل‌ ,: Total

جمع‌، صيغه‌ جمع‌، صورت‌ جمع‌، جمعي‌: Plural

جمع‌آوري داده‌ها: data collection

جمع‌آوري و ثبت حقايق، تغييرات و پيش‌بيني‌ها براي گزارش‌دهي و برنامه‌ريزي‌هاي آتي.

جمع‌آوري داده‌ها: Data Collection

جمع‌آوري و ثبت حقايق، تغييرات و پيش‌بيني‌ها براي گزارش‌دهي و برنامه‌ريزي‌هاي آتي.

جمله‌ بيربط‌، جمله‌اي‌ كه‌ مفهوم‌ صحيحي‌ نداشته‌ باشد: Loose Sentence

جمله‌ جزء، جمله‌اي‌ كه‌ از لحاظ‌ دستوري‌ كامل‌ نيست‌: Sentence Fragment

جمله‌ معترضه‌، دو هلال‌، دو ابر، پرانتز: Parenthesis

جمله‌ نهايي‌ نمايش‌ وغيره‌، نقط‌ه‌ حساس‌: Tag Line

جمله‌، حكم‌، فتوي‌، راي‌، قضاوت‌، گفته‌، راي‌ دادن محكوم‌ كردن‌: Sentence

جمله‌، حكم‌، محكوم‌ كردن‌: Sentence

جمله‌اي‌: Sentential

جمله‌اي‌: Sentential

جمنده‌ خوار، جانور يا گياه‌ حشره‌ خوار، پستاندار , حشره‌ خوار: Insectivore

جمهوريخواهي‌: Republicanism

جمهوري‌: Republic

جمهوري‌ خواه‌، جمهوري‌، گروهي‌، اجتماعي‌: Republican

جمهوري‌ كردن‌: Republicanize

جمود نعشي‌ كه‌ 6 تا 01 ساعت‌ پس‌ از مرگ‌ پيدا ميشود: Rigor Mortis

جمود، استحكام‌، استواري‌، سختي‌، سفتي‌: Solidity

جناب‌ كشيش‌: Reverend

جناب‌ كشيش‌ (عنوان‌ روحانيون‌ مسيحي‌ است‌): Right Reverend

جناب‌، جناب‌ اقاي‌، عاليجناب‌(باحرف‌ بزرگ‌)، برتري خوبي‌، علو: Excellency

جناح‌ راستي‌: Right Winger

جناح‌ راستي‌: Rightist

جناح‌ راست‌: Right Wing

جناح‌ چپي‌: Left Winger

جنازه‌، كفن‌ ودفني‌ شكاري‌، حيوان‌ شكاري‌، وحشي‌، مهلك‌، وابسته‌ به‌ تشييع‌ ,: Feral

جناس‌ گو، تجنيس‌ ساز، ابهام‌گو: Punster

جناس‌، تجنيس‌، جناس‌ ساختن‌: Pun

جناغي‌، منشاري‌، شكسته‌، كج‌ و معوج‌، داراي‌ پيچ‌ و خم‌ , كردن‌، منكسر كردن‌: Zigzag

جنايتكاري‌: Criminality

جنايت‌ كار، از جان‌ گذشته‌: Desperado

جنايت‌، گناه‌، جرم‌، تقصير، تبه‌كاري‌، بزه‌: Crime

جنايي‌، بزهكار، جنايتكار، جاني‌، گناهكار: Criminal

جنباندن‌، بحركت‌ در اوردن‌، تحريك‌ كردن‌: Bestir

جنباندن‌، تكان‌ دادن‌، تكان‌ خوردن‌، جنبيدن‌، تكان‌: Wag

جنباننده‌، تكان‌ دهنده‌: Wagger

جنبايي‌، تحرك‌، پويايي‌: Mobility

جنبشي‌، وابسته‌ بحركت‌، وابسته‌ به‌ نيروي‌ محركه‌: Kinetic

جنبش‌ شناسي‌: Kinetics

جنبش‌ شناسي‌، علم‌ الحركات‌، علم‌ اجسام‌ متحرك‌: Kinematics

جنبش‌، تكان‌، حركت‌، تغيير مكان‌، گردش‌، (مو.) وزن ضرب‌، نهضت‌: Movement

جنبش‌، حركت‌، فعاليت‌، جم‌ خوردن‌، تكان‌ دادن‌، به‌ جنبش‌ , دراوردن‌، حركت‌ دادن‌، بهم‌زدن‌، بجوش‌ اوردن‌، تحريك‌ , كردن‌ يا شدن‌: Stir

جنبش‌، نوسان‌، جنبش‌ ترازويي‌ و حركت‌ موازنه‌اي‌، جنبش‌ , نمايان‌ ماه‌، ارتعاش‌: Libration

جنبنده‌، قادر بجنبش‌، قادر بحركت‌: Motile

جنبه: Aspect

جنبه تجاري (كسب وكار): business aspect

جنبه‌هاي غيرفني مديريت پروژه نظير جنبه‌هاي پيماني، قانوني، زمان‌بندي، مديريت مالي، مديريت منابع، مديريت پيمانكاران فرعي، مديريت تأمين‌كنندگان، رهبري، عوامل انساني و ... .

جنبه تجاري (کسب وکار): Business Aspect

جنبه‌هاي غيرفني مديريت پروژه نظير جنبه‌هاي پيماني، قانوني، زمان‌بندي، مديريت مالي، مديريت منابع، مديريت پيمانكاران فرعي، مديريت تأمين‌كنندگان، رهبري، عوامل انساني و ... .

جنبه تجاري چرخه پروژه: Business Aspect of the Project Cycle

آن بخش از چرخه مبناي پروژه‌ كه به توجيه و فروش پروژه بر اساس شايستگي‌هاي پروژه و نيز روند جاري آن به عنوان يك فرآيند تجاري اختصاص دارد. اين بخش اغلب ايجاد مورد تجاري و نيز نتايج مطالعاتي كه اعتبار مورد تجاري را تأييد مي‌كنند را شامل مي‌گردد. مورد تجاري باي

جنبه تجاري چرخه پروژه: Business Aspect Of The Project Cycle

آن بخش از چرخه مبناي پروژه‌ كه به توجيه و فروش پروژه بر اساس شايستگي‌هاي پروژه و نيز روند جاري آن به عنوان يك فرآيند تجاري اختصاص دارد. اين بخش اغلب ايجاد مورد تجاري و نيز نتايج مطالعاتي كه اعتبار مورد تجاري را تأييد مي‌كنند را شامل مي‌گردد. مورد تجاري بايد در طي چرخه پروژه مورد بازبيني و تأييد مجدد قرار گيرد؛ چرا كه در غير اين صورت ممكن است پروژه پيش از تحويل، بلااستفاده شود. اين جنبه همچنين امور مربوط به پيمانكاران و پيمانكاران فرعي و نيز مديريت تخصيص منابع به موارد پيش‌بيني شده را نيز در بر مي‌گيرد.

جنبه فني چرخه پروژه: Technical Aspect Of The Project Cycle

لايه‌اي از چرخه پروژه كه مختص مديريت بلوغ فني پروژه است و مي‌توان آن را در مدل‌هاي آبشاري، مارپيچ يا هفتي به تصوير كشيد.

جنبه فني چرخه‌ي پروژه: Technical Aspect of the Project Cycle

لايه‌اي از چرخه پروژه كه مختص مديريت بلوغ فني پروژه است و مي‌توان آن را در مدل‌هاي آبشاري، مارپيچ يا هفتي به تصوير كشيد.

جنبه‌ انساني‌ براي‌ خدا قائل‌ شدن‌: Anthropomorphize

جنبه‌ بودجه‌اي چرخه پروژه: Budget Aspect of the Project Cycle

آن بخش از چرخه پروژه مبنا كه به كسب و تخصيص سرمايه به مواد يا فعاليت‌هاي لازم براي دستيابي به اهداف پروژه اختصاص دارد. در اين بخش برآورد هزينه‌هاي معقول در دوره مطالعه، برآورد محتمل‌ترين هزينه‌ها، برآوردهاي اتمام و تكميل نيز انجام مي‌گيرند. همچنين در اين ب

جنبه‌ بودجه‌اي چرخه پروژه: Budget Aspect Of The Project Cycle

آن بخش از چرخه پروژه مبنا كه به كسب و تخصيص سرمايه به مواد يا فعاليت‌هاي لازم براي دستيابي به اهداف پروژه اختصاص دارد. در اين بخش برآورد هزينه‌هاي معقول در دوره مطالعه، برآورد محتمل‌ترين هزينه‌ها، برآوردهاي اتمام و تكميل نيز انجام مي‌گيرند. همچنين در اين بخش مديريت چرخه بودجه جاري نيز انجام مي‌شود تا بودجه به آن ميزان كه براي مديريت كارآمد مورد نياز است، تأمين گردد.

جنبه‌ شخصي‌ دادن‌ به‌ شخصيت‌ را مجسم‌ كردن‌ ونشان‌ دادن‌، داراي‌ شخصيت‌ كردن: Personalize

جنبه‌، قيافه‌، رنگ‌ قيافه‌، منظ‌ر، نگاه‌ كج‌، نگاه‌ چپ خالي‌، تهي‌، مجوف‌ نگاه‌ دزدكي‌، از گوشه‌ چشم‌نگاه‌ كردن‌، نگاه‌ كج‌ كردن: Leer

جنبي‌، پيراموني‌: Peripheral

جنب‌ وجوش‌، عمل‌ اسياب‌ كردن‌، ارد سازي‌، زنجيره‌ سكه‌: Milling

جنب‌، پيرامون‌: Periphery

جنجال‌ كردن‌، مشاجره‌ كردن‌، دعوا، سروصدا: Brabble

جنجال‌، سر و صدا، توبيخ‌ با صداي‌ بلند: Dirdum

جنجال‌، سر وصدا: Bobbery

جنجال‌، فرياد پرسر وصدا، هياهو: Donnybrook

جنجال‌، قيل‌ و قال‌، داد و بيداد، غوغا، جنجال‌ كردن داد و بيداد كردن‌، غوغا كردن‌: Jangle

جنجر، دشنه‌، خنجر زدن‌، دشنه‌ زدن‌: Dirk

جنده‌ بازي‌، زنا: Fornication

جنده‌ گداها، لگوري‌، معشوقه‌: Doxy

جنسيت‌، تمايلات‌ جنسي‌: Sexuality

جنسي‌ از تاژكداران‌ شبيه‌به‌گياه‌، سلول‌ نط‌فه‌: Gonium

جنسي‌ جفت‌ خود قابل‌ تشخيص‌ نيست‌، هم‌ گاميت‌ جورگان‌، سلول‌ جنسي‌ كه‌ از نظ‌ر شكل‌ و كار از سلول‌ ,: Isogamete

جنسي‌، تناسلي‌، وابسته‌ به‌ الت‌ تناسلي‌ و جماع‌: Sexual

جنسي‌، داراي‌ خاصيت‌ جنسي‌: Gamic

جنس‌ (مذكر يا مونث‌)، تذكير وتانيث‌، احساسات‌ جنسي روابط‌ جنسي‌، جنسي‌، سكس‌، سكسي‌ كردن‌: Sex

جنس‌ بنجل‌ و كهنه‌: Knackery

جنس‌ بي‌ ارزشي‌ كه‌بجاي‌ جنس‌ بهاداري‌ فروخته‌ ميشود ط‌فره‌ رو: Goldbrick

جنس‌ زاني‌ با محارم‌، وابسته‌ به‌ جفت‌ گيري‌ جانوران‌ از يك‌ ,: Incestuous

جنس‌ زن‌، مربوط‌ به‌جنس‌ زن‌، مونث‌، مادين‌، زنان‌: Feminine

جنس‌ زن‌، گروه‌ زنان‌، نژاد زن‌، زنان‌: Womankind

جنس‌ شناسي‌، مبحث‌ مط‌العات‌ جنسي‌: Sexology

جنس‌ لط‌يف‌، جنس‌ زن‌: Gentle Sex

جنس‌ ماده‌، مونث‌، زنانه‌، جانور ماده‌، زن‌، نسوان‌: Female

جنس‌ مخالف‌، علاقمند به‌ جنس‌ مخالف‌ مربوط‌ به‌ علاقه‌ جنسي‌ نسبت‌ به‌ جنس‌ مخالف‌، وابسته‌به‌ ,: Heterosexual

جنس‌ مقابل‌ وبه‌ جنس‌ خود داراي‌ خصوصيات‌ جنس‌ نر و ماده‌، داراي‌ علاقه‌جنسي‌ به‌ ,: Bisexual

جنس‌ نر، مذكر، مردانه‌، نرينه‌، نرين‌، گشن‌: Male

جنس‌ وسط‌ فروش‌: Second Rater

جنس‌ ياگونه‌ (در تقسيم‌ بندي‌)، نوع‌ مشخص‌: Type Genus

جنس‌، ماده‌، مصالح‌، مادي‌: Material

جنس‌، نوع‌، دسته‌، ط‌بقه‌، قسم‌، جور، سرده‌: Genus

جنوبي‌، اهل‌ جنوب‌ (در ايالات‌ متحده‌): Southerner

جنوبي‌، اهل‌ جنوب‌، جنوبا، بط‌رف‌ جنوب‌: Southern

جنوبي‌، تحت‌ تاثير باد جنوبي‌ (گرم‌ و مرط‌وب‌): Austral

جنوب‌ خاوري‌، جنوب‌ شرقي‌: Southeast

جنوب‌ غربي‌، كلاه‌مخصوص‌ مواقع‌ توفاني‌ دريا: Sou'wester

جنوب‌، جنوبي‌، بسوي‌ جنوب‌، نيم‌ روز: South

جنون‌ ايجاد حريق‌: Pyromania

جنون‌ جواني‌: Schizophrenia

جنون‌ خمري‌، هذيان‌ الكلي‌: Jimjams

جنون‌ درمورد بخصوصي‌، وسواس‌ در چيزي‌: Monomaia

جنون‌ دروغ‌ يا اغراق‌ گويي‌: Mythomania

جنون‌ سرقت‌، ميل‌ و اشتياق‌ به‌ دزدي‌: Kleptomania

جنون‌ كتاب‌ دوستي‌: Bibliomania

جنون‌ و علاقه‌ شديد براي‌ دسترسي‌ به‌ چيزهاي‌ غير قابل‌ , حصول‌: Nympholepsy

جنون‌ و فلج‌ حاصل‌ در اثر ضايعات‌ سيفليسي‌ مغز: General Paresis

جنيني‌، وابسته‌ به‌ جنين‌: Fetal

جنين‌ تكامل‌ يافته‌ حيوانات‌ پستاندار: Blasetocyst

جنين‌، رويان‌، گياهك‌ تخم‌، مرحله‌ بدوي‌: Embryo

جني‌ زير زميني‌، ديو، كوتوله‌، گورزاد: Gnome

جني‌، ديو، جن‌، مثل‌ ديو و جن‌: Goblin

جني‌، زشت‌ وموذي‌، غول‌، لولو، شبگرد، دزد: Hobgoblin

جنگاوري‌، ستيز، جنگ‌، نزاع‌، زدو خورد، محاربه‌: Warfare

جنگجو، ستيزه‌ گر: Pugnacious

جنگجو، مايل‌ بجنگ‌، مبارز، محارب‌: Comatant

جنگجويان‌ افغاني‌، قوم‌ پاتان‌: Pathan

جنگجويان‌ غير نظ‌امي‌، نيروي‌ نظ‌امي‌ (بومي‌)، امنيه مجاهدين‌: Militia

جنگجوي‌ اسكانديناوي‌: Viking

جنگفن‌ گر، رزم‌ ارا، با تدبير، متخصص‌ فنون‌ جنگي‌: Tactician

جنگلباني‌، احداث‌ جنگل‌، جنگلداري‌: Forestry

جنگلبان‌، جنگل‌ نشين‌، جانور جنگلي‌: Forester

جنگلي‌: Forestal

جنگلي‌: Forestial

جنگلي‌: Silvical

جنگل‌: Jungle

جنگل‌ انبوه‌ مناط‌ق‌ گرم‌ و پر باران‌: Rain Forest

جنگل‌ بان‌، تفنگ‌ دار سواره‌، هنگ‌ سوار، ولگرد خانه‌بدوش‌,: Ranger

جنگل‌ تراشي‌ كردن‌ درختان‌ جنگل‌ را قط‌ع‌ كردن‌، ازحالت‌ جنگل‌ خارج‌ كردن: Deforest

جنگل‌ دار، پر درخت‌، چوبي‌، پوشيده‌ از چوب‌: Woody

جنگل‌ ط‌بيعي‌، جنگل‌ خودرو: Wildwood

جنگل‌ كردن‌ مجددا درخت‌ كاري‌ كردن‌، جنگل‌ تازه‌ اجداث‌ كردن‌، احياي‌ ,: Reforest

جنگل‌ محصور كردن‌ در محوط‌ه‌ نگاه‌ داشتن‌، در اغل‌ نگاهداشتن‌، در پارك‌ يا ,: Impark

جنگل‌، احداث‌ جنگل‌: Silviculture

جنگل‌، احداث‌ جنگل‌: Sylviculture

جنگل‌، بيشه‌، تبديل‌ به‌ جنگل‌ كردن‌، درختكاري‌ كردن‌: Forest

جنگل‌، جنگل‌ چوب‌ الواري‌: Timberland

جنگل‌، درختستان‌، بيشه‌ سبزه‌ ميان‌ جنگل‌، فضاي‌ ميان‌ جنگل‌، خيابان‌ يا كوچه‌ ,: Glade

جنگل‌، درخت‌ راج‌ كوهستاني‌: Greenwood

جنگل‌، دشت‌: Weald

جنگل‌، زمين‌ جنگلي‌، درختستان‌: Woodland

جنگيدن‌، نبرد كردن‌، ستيزه‌ كردن‌: Militate

جنگي‌ شعبده‌ باز اتش‌ خوار، شعبده‌ باز، (مج.) ادم‌ فتنه‌ جو: Fire Eater

جنگي‌، دعوايي‌، اوراق‌ كننده‌: Scrapper

جنگي‌، لشكري‌، جنگجو، نظ‌امي‌: Martial

جنگ‌ افزار، سلاح‌، اسلحه‌، حربه‌، مسلح‌ كردن‌: Weapon

جنگ‌ اندازي‌ خروس‌ ها: Cockfight

جنگ‌ ايست‌، متاركه‌ جنگ‌، قرار داد متاركه‌ موقت‌ جنگ‌: Truce

جنگ‌ با تفنگ‌ يا تپانچه‌: Gunfight

جنگ‌ بوسيله‌ گازهاي‌ شيميايي‌: Chemical Warfare

جنگ‌ تدافعي‌، جنگ‌ بدون‌ پيشروي‌: Sitzkrieg

جنگ‌ تن‌ بتن‌: Single Combat

جنگ‌ تن‌ بتن‌، دوئل‌، دوئل‌ كردن‌: Duel

جنگ‌ جهاني‌: World War

جنگ‌ داخلي‌: Civil War

جنگ‌ دست‌ به‌ يقه‌، اصط‌كاك‌ و مبارزات‌ داخلي‌: Infighting

جنگ‌ دست‌ به‌ يقه‌، دست‌بگريبان‌ دستگيره‌، دسته‌، محل‌ دست‌ گرفتن‌ و مانند دسته‌ شمشير): Handgrip

جنگ‌ سالار، افسر عالي‌ رتبه‌ارتش‌، فرمانده‌ ارتشي فرمانروا: Warlord

جنگ‌ سرد، جنگ‌ تبليغاتي‌ ومط‌بوعاتي‌: Cold War

جنگ‌ صف‌ ارايي‌ شده‌، جنگ‌ سخت‌ تن‌ به‌ تن‌: Pitched Battle

جنگ‌ صليبي‌، جنگ‌ مذهبي‌، نهضت‌، جهاد كردن‌: Crusade

جنگ‌ ط‌لبي‌، خوي‌ جنگجويي‌: Bellicosity

جنگ‌ فن‌، تدابير جنگي‌، جنگ‌ داني‌، رزم‌ ارايي‌، فنون‌: Tactics

جنگ‌ فن‌، رزم‌ شيوه‌، جنگ‌ فني‌، وابسته‌ به‌ رزم‌ شيوه رزم‌ ارا، ماهردرفنون‌ جنگي‌، تاكتيك‌ يا رزم‌ ارايي‌: Tactic

جنگ‌ محدود وموضعي‌: Limited War

جنگ‌ نگار، متخصص‌ و متبحر در گلچين‌ قط‌عات‌ ادبي‌: Anthologist

جنگ‌ گرايي‌، بسط‌ وگسترش‌ قواي‌ نظ‌امي‌: Militarism

جنگ‌ گراي‌، ارتش‌ گراي‌، هواخواه‌ توسعه‌ يا سياست‌ نظ‌امي‌: Militarist

جنگ‌، نبرد، كارزار، پيكار، زد وخورد، جنگ‌ كردن نزاع‌ كردن‌، جنگيدن‌: Fight

جنگ‌ازمون‌، مانورنظ‌امي‌، عمليات‌ جنگي‌ اموزشي‌: War Game

جنگ‌اعصاب‌: War Of Nerves

جن‌ هوايي‌ كوچك‌، زن‌ جوان‌ وزيبا وباريك‌ اندام‌: Sylphid

جن‌، بد شانسي‌ دوكور(در تخته‌ نرد)، دوخال‌، دولو، بلا، افت‌، شيط‌ان: Deuce

جن‌، بچه‌ شيط‌ان‌، سيخونك‌ زدن‌: Puck

جن‌، پري‌: Elf

جن‌مانند، جن‌ خو، شيط‌ان‌ صفت‌، شيط‌ان‌: Impish

جهاد (dahij): Jehad

جهاز عروس‌، جامه‌ يا رخت‌ عروس‌: Trousseau

جهاز هاضمه‌: Alimentary Canal

جهاز، ط‌رز، اسلوب‌، قاعده‌رويه‌، نظ‌م‌، منظ‌ومه‌، نظ‌ام‌ همست‌، همستاد، روش‌، ط‌ريقه‌، سلسله‌، رشته‌، دستگاه: System

جهانشهر، شهر بين‌ المللي‌، مركز تجمع‌ نژادهاي‌ مختلف‌: Cosmopolis

جهانشهرزي‌، شخصيت‌ جهاني‌، سرتاسر جهاني‌: Cosmopolite

جهاني: Universal

جهاني‌ همه‌گير، مسري‌، واگير، بيماري‌ همه‌ گير، عالمگير: Epidemic

جهاني‌، در سرتاسر جهان‌: Worldwide

جهاني‌، مربوط‌ به‌ سرتاسر جهان‌ (مخصوصا در مورد , كليساها گفته‌ ميشود)، عام‌: Ecumenical

جهانگرد، سياح‌: Globe Trotter

جهانگردي‌: Globe Trotting

جهان‌: Universe

جهان‌: Universe

جهان‌ افرين‌، خالق‌، اهريمن‌: Demiurge

جهان‌ خاكي‌، خدانگهدار دره‌، مجراي‌ كوچك‌ (درشعرو مذهب‌) جهان‌، دنيا، زمين: Vale

جهان‌ ديده‌، عاقل‌ درامور مادي‌، محيل‌ و زرنگ‌: Worldly Wise

جهان‌ زنان‌ هرجايي‌، زنان‌ هرزه‌، عقب‌افتاده‌: Demimonde

جهان‌ كوچك‌، عالم‌ صغير، بدن‌: Microcosm

جهان‌ نما، افلاك‌ نما: Orrery

جهان‌ نماي‌ سط‌ح‌ نما، جهان‌ نماي‌ مسط‌ح‌: Planisphere

جهان‌، دنيا: Macrocosm

جهان‌، دنيا، گيتي‌، عالم‌، روزگار: World

جهت‌ يابي‌، راهنمايي‌، توجه‌ بسوي‌ خاور، اشناسازي‌: Orientate

جهت‌ ياب‌ راديويي‌: Rawinsonde

جهت‌ گردش‌: Flow Direction

جهت‌، سو، هدايت‌: Direction

جهش‌ بر مبناي‌ محاسبه‌: Computed Goto

جهش‌ دو حالتي‌: Two State Jump

جهش‌ زيرروال‌: Subroutine Jump

جهش‌ شرط‌ي‌: Conditional Jump

جهش‌ غير شرط‌ي‌: Unconditional Jump

جهش‌ غير شرط‌ي‌: Unconditional Jump

جهش‌ و كشش‌ جسمي‌ بط‌رف‌ جلو در اثر خروج‌ مايع‌ جهنده‌اي‌ , در جهت‌ عقب‌: Jet Propulsion

جهش‌، شلپ‌ وشلپ‌ راه‌ رفتن‌، حاشيه‌ چين‌ دار: Founcing

جهندش‌، ضربان‌، اهتزاز، تپش‌، نوسان‌، ارتعاشات‌: Pulsation

جهنده‌، پرنده‌، بلوز، استين‌ كوتاه‌ زنانه‌: Jumper

جهنده‌، چين‌ دار: Flouncy

جهنمي‌: Hellish

جهنم‌، دوزخ‌، محبس‌: Gehenna

جهود، يهودي‌، كليمي‌: Jew

جهيز، جهاز، جهيزيه‌، (م‌.م‌.) كابين‌، مهريه‌: Dowry

جهيزيه‌، جيهزيه‌ دادن‌، جهاز دادن‌: Tocher

جو: atmosphere

جو خيسانده‌، سود، قسمت‌ عمل‌ اسياب‌ كردن‌، گندم‌اسيابي‌، جو اسيابي‌، ارد كردن‌ ,: Grist

جو دو سر، جو صحرايي‌، يولاف‌، شوفان‌، جو دادن‌: Oat

جو زمين‌، فضاي‌ ماوراء جو: Aerospace

جو سبز شده‌ خشك‌، مالت‌، ابجو ساختن‌، مالت‌ زدن‌، بحالت‌ , مالت‌ دراوردن‌: Malt

جو و اب‌ و خاك‌ كره‌ زمين‌ زيست‌ كره‌، قسمت‌ قابل‌ زندگي‌ كره‌ زمين‌ كه‌ عبارتست‌ از ,: Biosphere

جو، اتمسفر، كره‌ء هوا: Aerosphere

جو، شعير: Barley

جوابگويي‌: Accountability

جوابگويي‌، پاسخ‌، مجلس‌ مناظ‌ره‌، ازمون‌ مقدماتي‌: Responsions

جوابگويي‌، پاسخ‌، واكنش‌: Response

جواب‌ دهنده‌، ط‌رف‌ صحبت‌، هم‌ سخن‌، كليم‌: Interlocutor

جواب‌ ناپذير، بيجواب‌، قاط‌ع‌، دندان‌ شكن‌، تكذيب‌ ناپذير,: Unanswerable

جواز، پروانه‌، اجازه‌ نامه‌، امتياز، فتوا: Indult

جوانتر، بچه‌ تر: Youngger

جوانترين‌: Youngest

جوانترين‌ پسر پادشاه‌ و ملكه‌ اسپانيا و پرتقال‌: Infante

جوانك‌، گلدوزي‌ كردن‌، بشكل‌شاخ‌وبرگ‌ در اوردن‌ شاخه‌ كوچك‌، تركه‌، بوته‌، ميخ‌ كوچك‌ بي‌ سر، نوباوه: Sprig

جوانه‌ (درگياهان‌)، جوانك‌، مبتدي‌: Youngling

جوانه‌ زدن‌، درامدن‌، شروع‌ برشدكردن‌: Burgeon

جوانه‌ زدن‌، سبز شدن‌، جوانه‌، شاخه‌: Sprout

جوانه‌ يا شاخه‌ كوچك‌، ني‌، گياه‌ بوريا مانند، نقط‌ه‌ يا , خال‌ تيره‌ رنگ‌، جوانه‌ زدن‌: Sprit

جوانه‌ گياه‌، نهال‌ موز و غيره‌، جوانه‌ زدن‌: Ratoon

جوانه‌، غنچه‌، شكوفه‌، تكمه‌، شكوفه‌ كردن‌، جوانه‌ زدن‌: Bud

جوانه‌اور، دكمه‌ اور، جوانه‌ دار، غنچه‌ دار: Gemmiparous

جوانه‌زدن‌ كشاورز، زارع‌، كشتكار، اهرم‌ سكان‌كشتي‌، جوانه: Tiller

جوانه‌زدن‌، درامدن‌، دراوردن‌، منفجرشدن‌، فوران‌كردن جوش‌ دراوردن‌، فشاندن‌: Erupt

جوانه‌زدن‌، شروع‌ به‌ رشد كردن‌، سبز شدن‌: Germinate

جوانه‌زدن‌، غنچه‌ كردن‌، رشد ونمود كردن‌: Pululate

جواني‌ دهنده‌: Rejuvenator

جوان‌ جلف‌، ژيگولو، شيك‌: Gigolo

جوان‌ شونده‌، نو جوان‌، تازه‌ جوان‌: Juvenescent

جوان‌ عياش‌، جوان‌ دخترباز: Playboy

جوان‌ نجيب‌ زاده‌ الماني‌، اصيل‌ زاده‌ الماني‌: Junker

جوان‌، تازه‌، نوين‌، نوباوه‌، نورسته‌، برنا: Young

جوان‌وار، نسبتا جوان‌: Youngish

جواهر الات‌ بدلي‌: Trinketry

جواهر ساز، جواهر فروش‌: Jeweller

جواهر ساز، جواهر فروش‌، جواهري‌، گوهر فروش‌: Jeweler

جواهر فروشي‌: Jewelry

جواهر فروشي‌، مجموعه‌ جواهرات‌، تزئينات‌: Bijouterie

جواهر يازينت‌ كم‌ ارزش‌: Bibelot

جوجه‌ اردك‌، بچه‌ اردك‌: Duckling

جوجه‌ اشيانه‌، بچه‌ پرندگان‌، اشيان‌ گيري‌: Nestling

جوجه‌ باز، باز كوچك‌ اسيايي‌: Falconet

جوجه‌ تازه‌ پر وبال‌ دراورده‌، نوچه‌: Fledgling

جوجه‌ خروس‌، خروسك‌: Cockerel

جوجه‌ شاعر: Budding Poet

جوجه‌ عقاب‌: Eaglet

جوجه‌ غاز، شخص‌ نا بالغ‌ و خام‌، احمق‌: Gosling

جوجه‌ ماكيان‌ وامثال‌ ان‌: Polt

جوجه‌ مرغ‌ يكساله‌ و كمتر، مرغ‌ جوان‌، مرغ‌ تازه‌ تخم‌ , كرده‌: Pullet

جوجه‌، بچه‌، نوزاد: Chick

جوجه‌اي‌ كه‌ هنوز پر درنياورده‌، شخص‌ بي‌ تجربه‌ وناشي‌: Callow

جوخه‌ پليس‌، مامور كشف‌ و دستگيري‌ تبهكاران‌: Vice Squad

جوخه‌هوايي‌، 6 هواپيما: Escadrille

جور (rvoj)، ظ‌لم‌ وستم‌ حكومت‌ ستمگرانه‌، حكومت‌ استبدادي‌، ستمگري‌، ظ‌لم‌، ستم: Tyranny

جور بودن‌، مط‌ابقت‌، وفق‌، توافق‌، تط‌ابق‌، موافقت‌: Accordance

جور شده‌، همه‌ فن‌ حريف‌، همسر، يار، درخور، مناسب‌: Assorted

جور كردن‌ حبابي‌: Bubble Sort

جور كردن‌ خارجي‌: External Sort

جور كردن‌ خاصيتي‌: Property Sort

جور كردن‌ دلوي‌: Bucket Sort

جور كردن‌ ط‌اسي‌: Die Sort

جور كردن‌ نوساني‌: Oscillating Sort

جور كردن‌ و ادغام‌: Sort Merge

جور كردن‌ چند مرحله‌اي‌: Polyphase Sort

جور كردن‌ چند گذري‌: Multipass Sort

جور كردن‌ گزينشي‌: Selection Sort

جور كردن‌، جور: Sort

جور كردن‌، ط‌بقه‌ بندي‌ كردن‌، مناسب‌ بودن‌، هم‌ نشين‌ شدن‌: Assort

جور كننده‌، جور ساز: Sorter

جور، بهمان‌ اندازه‌ يكسان‌، يكنواخت‌، همان‌ چيز، همان‌، همان‌ كار، همان‌ ,: Same

جور، قسم‌، نوع‌، گونه‌، ط‌ور، ط‌بقه‌، رقم‌، جوركردن‌، سوا , كردن‌، دسته‌ دسته‌كردن‌، جور درامدن‌، پيوستن‌، دمساز شدن‌,: Sort

جور، مط‌ابق‌، موافق‌: Accordant

جوراب‌ ابريشمي‌، ادم‌ خوش‌ لباس‌ وشيك‌، اشرافي‌: Silk Stocking

جوراب‌ زنانه‌ ساقه‌ بلند: Stocking

جوراب‌ ساقه‌ بلند دخترانه‌: Bobby Socks

جوراب‌ ساقه‌ بلند دخترانه‌: Bobby Sox

جوربجور شونده‌، دگرگون‌ شونده‌، نامعين‌: Changful

جوركردني‌: Sortable

جوركردن‌ معاوضه‌اي‌: Exchange Sort

جورهاگ‌، (گ‌.ش‌.) داراي‌ يكنوع‌ هاگ‌ غير جنسي‌: Homosporous

جوز، چرخ‌ دنده‌ ساعت‌، اجيل‌، مهره‌، اجيل‌ گرد اوردن ديوانه‌، خل‌: Nut

جوش سنگ آتشفشاني: agglomerate

جوش نقطه‌اي: Spot Welding

جوشاندن‌، پخت‌، عصاره‌گيري‌: Decoction

جوشانده‌ وشير وغيره‌ سبوس‌ يا چاشني‌ چيني‌ يا ژاپوني‌ مركب‌ از لوبياي‌ ,: Soy

جوشانده‌، چروكيده‌ وپژمرده‌، (در اثر جوشاندن‌) بي‌ , ذهن‌ مصرف‌، نيم‌ پخته‌، اشباع‌ شده‌، خيس‌، خيس‌ شدن‌، گيج‌ وكند ,: Sodden

جوشاننده‌، پزنده‌، بهم‌ زننده‌، جوجه‌ يا پرنده‌ كبابي‌: Broiler

جوشانيدن‌، پختن‌، (م‌.م‌) گواريدن‌: Decoct

جوشكار برقي‌: Vulcanizer

جوشكاري‌ كردن‌، جوش‌ دادن‌، پيوستن‌، جوش‌: Weld

جوشن‌ بي‌ استين‌: Habergeon

جوشگر شكاف‌ موازي‌: Parallel Gap Welder

جوش‌ اتشفشاني‌ گرد كردن‌، جمع‌ كردن‌، انباشتن‌، گرد امدن‌، متراكم‌ شدن: Agglomerate

جوش‌ اكسيژن‌ لاستيك‌ و فلزات‌، جوش‌ برقي‌ ولكانيدن‌، تحت‌ تاثير حرارت‌ اتشفشاني‌، حرارت‌ زياد: Vulcanization

جوش‌ برقي‌ دادن‌ تحت‌ تاثير حرارت‌اتشفشاني‌ قرار دادن‌، جوش‌ اكسيژن‌ زدن: Volcanize

جوش‌ ترش‌: Tartaric Acid

جوش‌ خوردني‌: Weldable

جوش‌ دادن‌، التيام‌ دادن‌ لحيم‌، كفشير، جوش‌، وسيله‌ التيام‌ واتصال‌، لحيم‌ كردن: Solder

جوش‌ دار، كورك‌ دار: Pimply

جوش‌ زدن‌ و خودخوري‌ كردن‌، رنجش‌، پريشاني‌، مايه‌ زحمت‌ دردسر دادن‌، زحمت‌ دادن‌، مخل‌ اسايش‌ شدن‌، نگران‌ شدن: Bother

جوش‌ زدن‌، گازدار كردن‌ (مشروبات‌ وغيره‌): Effervesce

جوش‌ زننده‌، پرحباب‌، شامپاني‌: Bubbly

جوش‌ شيرين‌: Baking Soda

جوش‌ شيرين‌: Bicarbonate Of Soda

جوش‌ صورت‌ و پوست‌، غرور جواني‌: Acne

جوش‌، دانه‌، كورك‌: Furuncle

جوش‌، فوران‌، انفجار: Eruption

جوش‌، كورك‌، عرق‌ گز، جوش‌ دراوردن‌: Pimple

جوش‌، گاز (نوشيدنيها)، ط‌راوت‌ و شادي‌: Effervescence

جوكي‌، ادم‌ دندان‌ گرد، ادم‌ ممسك‌، خسيس‌: Skinflint

جونده‌: Gnawer

جوهر خشك‌ كن‌، دفتر باط‌له‌، دفتر ثبت‌ معاملات‌، دفتر , روزنامه‌: Blotter

جوهر سركه‌ سازي‌، ترش‌ شدگي‌: Acetification

جوهر سركه‌اي‌، سركه‌ مانند، ترش‌: Acetic

جوهر قليا، كاربنات‌ دوسود: Carbonate Of Soda

جوهر منوم‌ افيون‌، مرفين‌: Morphin

جوهر نفس‌، شخصيت‌، فرديت‌، خوديت‌: Selfdom

جوهر چاپ‌ مخصوص‌ ط‌راحي‌ و گراور سازي‌: Tusche

جوهري‌، اصلي‌: Quintessential

جويا، ط‌الب‌، داوط‌لب‌ كار يا مقام‌، ارزومند، حروف‌ حلقي‌,: Aspirant

جويبار، جوي‌ خشك‌: Coulee

جويبار، جوي‌ كوچك‌، شيارهاي‌ ساحلي‌ دريا، جاري‌ شدن‌: Rill

جويبار، جوي‌ كوچك‌، نهر كوچك‌: Rivulet

جويبار، نهر كوچك‌: Streamlet

جويدني‌: Chewable

جويدني‌: Chewy

جويدن‌، خاييدن‌، تفكر كردن‌: Chew

جويدن‌، مجروح‌ كردن‌، رنگ‌ اميزي‌ كردن‌ اذيت‌، اخم‌، ترشرويي‌، تحريك‌، تهييج‌، هيجان‌، بي‌ , پوست‌را بردن‌، كج‌ خلقي‌ كردن‌، ساييده‌ شدن‌، هايهو كردن حوصلگي‌، جيغ‌، فرياد، داراي‌ نقشه‌ هاي‌ پيچ‌ در پيچ‌ , كردن‌، جور بجور كردن‌، گلابتون‌ دوزي‌ كردن‌، اخم‌ كردن: Fret

جويدن‌، چاوش‌: Mastication

جويدن‌، چيزهاي‌ جويدني‌، ملچ‌ ملوچ‌ كردن‌: Munch

جويده‌ سخن‌ گفتن‌، غرغر كردن‌ من‌ من‌، غرغر، لند لند، سخن‌ زير لب‌، من‌ من‌ كردن: Mutter

جوينده‌ ط‌لا، زني‌ كه‌ با افسون‌ هاي‌ زنانه‌ مردان‌ را تيغ‌ , ميزند: Gold Digger

جويي‌ كردن‌ عليق‌ جمع‌ اوري‌ كردن‌، تلاش‌ كردن‌، تلاش‌، تكاپو، صرفه‌ ,: Scrounge

جوي‌ اب‌، نهر، محل‌ عبور سيم‌ برق‌ در ساختمان‌: Raceway

جوي‌ كوچك‌: Brooklet

جوي‌ نم‌ نگار، دستگاه‌ خود كاري‌ براي‌ اندازه‌ گيري‌ رط‌وبت‌ ,: Hygrograph

جوي‌، اب‌ رو، نهر كوچك‌: Runnel

جيبي‌، مخصوص‌، جيب‌ جليقه‌: Vest Pocket

جيب‌ بر: Pickpocket

جيب‌ بر، دزد جيب‌ بر: Cutpurse

جيب‌ بري‌، دله‌ دزدي‌، ناخنك‌ زني‌، پس‌ مانده‌: Picking

جيب‌ عمودي‌ درجهت‌ درز لباس‌: Slash Pocket

جيب‌، جيبي‌، به‌ جيب‌ زدن‌: Pocket

جير: Chamois Leather

جير جير كردن‌، زوزه‌ كشيدن‌، عوعو كردن‌، واغ‌ واغ‌: Yip

جير جير يا خش‌ خش‌ كردن‌، صدا دراوردن‌، توليد صداي‌ , گوشخراش‌ كردن‌: Stridulate

جيرجير، اشاره‌ مختصر، جير جير كردن‌، اشاره‌مختصر , كردن‌ به‌: Cheep

جيغ‌ زدن‌ (مثل‌ بعضي‌ از پرندگان‌)، فرياد دلخراش‌ زدن جيغ‌، فرياد: Shriek

جيغ‌ زدن‌، ناگهاني‌ گفتن‌، جيغ‌: Scream

جيغ‌ زن‌، شاكي‌: Squawker

جيغ‌ كشيدن‌ (مانند گربه‌)، صداي‌ شيون‌ گربه‌: Caterwaul

جيغ‌ ودادي‌، داراي‌ صداي‌ ترق‌ وتروق‌، پيچ‌ وتاب‌ دار: Squishy

جيغ‌ وفرياد شكيدن‌ (مثل‌ جغد يا موش‌)، با صداي‌ جيغ‌ , صحبت‌ كردن‌، با جيغ‌ وفريادافشاء كردن‌، جير جير: Squeak

جيك‌ جيك‌ پي‌ درپي‌، چهچه‌، جيك‌ جيك‌ كردن‌: Chirrup

جيك‌ جيك‌، جيرجير، زق‌ زق‌ كردن‌، جيرجير كردن‌: Chirp

جين‌ يا مشروب‌ هلندي‌: Hollands

جيوه‌: Mercury

جيوه‌ دار، جيوه‌ مانند: Mercurous

جيوه‌ كه‌ كيمياگران‌ قديم‌ انرا ماده‌ اصلي‌ فلزات‌ , ميدانستند، جيوه‌، علاج‌ كليه‌ دردها: Azoth

جيپ‌، اتومبيل‌ نيرومند و جنگي‌ امريكا: Jeep

جگر، كبد، جگر سياه‌، مرض‌ كبد، ناخوشي‌ جگر، زندگي‌ , كننده‌: Liver

جگري‌، كبدي‌، سودمند براي‌ جگر، جگري‌ رنگ‌: Hepatic

جگن‌، ني‌، جنس‌ اوراق‌ و شكسته‌، اشغال‌، كهنه‌ و كم‌ ارزش جنس‌ بنجل‌، بدورانداختن‌، بنجل‌ شمردن‌، قايق‌ ته‌ پهن‌ , چيني‌: Junk