لغتنامه

حائز اهميت‌، جالب‌، ياد اوردني‌: Memorable

حائل‌: Delimiter

حائل‌ پرتوهاي‌ ديگر است‌ صاف‌ كردن‌، چيزيكه‌ بعضي‌پرتوها از ان‌ ميگذرند ولي‌ , صافي‌، پالونه‌، اب‌ صاف‌ كردن‌، تصفيه‌ كردن‌، پالودن: Filter

حادثه‌ تاريخي‌ مبدا تاريخ‌، اغاز فصل‌ جديد، عصر، دوره‌، عصرتاريخي: Epoch

حادثه‌ جو، ماجرا جو، جسور، بي‌ پروا: Adventurer

حادثه‌ جويي‌، (از روي‌ بي‌ تجربگي‌) اقدام‌ به‌ كاري‌ كردن‌: Adventurism

حادثه‌ ضمني‌، حادثه‌ معترضه‌، داستان‌ فرعي‌، فقره‌: Episode

حاشا كردن‌، انكار كردن‌، رد كردن‌، تكذيب‌ كردن‌: Deny

حاشيه: margin

ميزان عملكرد طراحي شده كه بيشتر از عملكرد عملياتي مورد انتظار است.

حاشيه: Margin

حاشيه طرح. ميزان عملكرد طراحي شده که بيشتر از عملكرد عملياتي مورد انتظار است.

حاشيه طرح: design margin

توانمندي داخلي كه از توانمندي عملياتي تعيين شده، بيشتر است و براي تأمين پايداري يا توانمندي مكمل مي‌باشد. همچنين مراجعه شود به شايستگي و بهبود محصول از پيش برنامه‌ريزي شده.

حاشيه طرح: Design Margin

توانمندي داخلي که از توانمندي عملياتي تعيين شده، بيشتر است و براي تأمين پايداري يا توانمندي مکمل مي‌باشد. همچنين مراجعه شود به شايستگي و بهبود محصول از پيش برنامه‌ريزي شده.

حاشيه‌ توري‌ پارچه‌، حاشيه‌ دوزي‌: Drawnwork

حاشيه‌ دار: Fringy

حاشيه‌ دوز، سجاف‌ دوز، ماشين‌ خيش‌ يا شيار، قاري‌: Lister

حاشيه‌ دوزي‌ زري‌ ويراق‌ لباس‌: Soutache

حاشيه‌ دوزي‌ كردن‌، حاشيه‌ را تزئين‌ كردن‌، منبت‌ كاري‌ , كردن‌، ارايش‌ دادن‌، ارايش‌، حاشيه‌ دوزي‌: Purfle

حاشيه‌ لباس‌، پرت‌ كردن‌، تقلا كردن‌، جولان‌ حركت‌ تند و ناگهاني‌ (بدن‌)، جست‌ وخيرز، چين‌ دار كردن‌ ,: Flounce

حاشيه‌ نوشتن‌: Annotate

حاشيه‌ نوشتن‌، يادداشت‌ نوشتن‌، تفسير نوشتن‌، (باno , ياpu) تفسير كردن‌: Annotate

حاشيه‌ نويسي‌ برمتن‌ كتاب‌، شرح‌ وتفسير: Scholium

حاشيه‌ پارچه‌، بخيه‌ زينتي‌ دسته‌ هيزم‌، دسته‌، دسته‌ كردن‌، بهم‌ بستن‌، ريشه‌ كردن‌ ,: Faggot

حاشيه‌ پارچه‌، بخيه‌ زينتي‌ دسته‌ هيزم‌، دسته‌، دسته‌ كردن‌، بهم‌ بستن‌، ريشه‌ كردن‌ ,: Fagot

حاشيه‌ چرمي‌ دور چيزي‌، مغزي‌، مغزي‌ گذاشتن‌، شلاق‌ زدن لبه‌، نوار باريك‌، نوار، ورم‌، تاول‌: Welt

حاشيه‌، تفاوت‌: Margin

حاشيه‌، كنار، لبه‌، حاشيه‌ دار كردن‌: Marge

حاشيه‌، كناره‌، لبه‌، حاشيه‌ كتاب‌، تفسير: Margent

حاشيه‌اي‌، مرزي‌: Marginal

حاشيه‌دار، عضودار: Limbate

حاشيه‌نويسي‌: Annotation

حاشيه‌نويسي‌ نماد سازي‌، ياد داشت‌، ثبت‌، توجه‌، بخاط‌ر سپاري: Notation

حاشیه‌نویسی : Notation

اضافه کردن نظر به سند موجود.

حاصلخيز، پرثمر، بارور، برومند، پربركت‌: Fertile

حاصلخيزي‌، باروري‌: Fertility

حاصلخيزي‌، مزروعي‌: Arability

حاصلضرب انحلال پذيري: solubility product

حاصلضرب يوني: Ionic product

حاصلضرب‌ عددي‌: Scalar Product

حاصلضرب‌ مجموعه‌ها: Product Of Sums

حاصلضرب‌ منط‌قي‌: Logic Product

حاصلضرب‌، فراورده‌، محصول‌: Product

حاصله‌ در اثر بمب‌ وغيره‌ دهانه‌ اتش‌ فشان‌، دهانه‌ كوه‌ هاي‌ ماه‌، دهانه‌ يا حفره‌ ,: Crater

حاصله‌ در اثر خورشيد و ماه‌ باهم‌، خورشيدي‌ وقمري‌: Solunar

حاصل‌ تجزيه‌ سلولي‌، محصول‌ زوال‌ وفساد تدريجي‌ سلول‌: Lysate

حاصل‌ جمع‌ يك‌ وري‌، مجموع‌ جانبي‌: Sideways Sum

حاصل‌، خلاصه‌، چكيده‌ كلام‌، ادامه‌ يافتن‌، از سرگرفتن دوباره‌ بدست‌ اوردن‌، باز يافتن‌: Resume

حاضر جوابي‌، جواب‌ شوخي‌ اميز: Repartee

حاضر در همه‌ جا: Omnipresent

حاضر شدن‌ كسي‌ را لو دادن‌، حاضر شدن‌، حضور يافتن‌، سر موقع‌ ,: Show Up

حاضر نميشود مسافري‌ كه‌ جا براي‌ خود محفوظ‌ كرده‌ ولي‌ براي‌ سفر ,: No Show

حافظه دسترسي تصادفي: random access memory

حافظه رايانه كه در آن مي‌توان به هر مكاني دسترسي پيدا كرد يا آن‌ها را به ترتيب دلخواه نوشت (در مقابل حافظه ترتيبي).

حافظه دسترسي تصادفي: Random Access Memory

حافظه رايانه كه در آن مي‌توان به هر مكاني دسترسي پيدا كرد يا آن‌ها را به ترتيب دلخواه نوشت (در مقابل حافظه ترتيبي).

حافظه فقط خواندني، حافظه تنها خواندني: read only memory

حافظه‌اي كه مي‌تواند به تعدد خوانده شود، بدون اينكه بتوان روي آن چيزي نوشت.

حافظه فقط خواندني، حافظه تنها خواندني: Read Only Memory

حافظه‌اي كه مي‌تواند به تعدد خوانده شود، بدون اينكه بتوان روي آن چيزي نوشت.

حافظ‌ كمكي‌: Auxiliary Memory

حافظ‌ ومادر خدايان‌ شعر وادب‌ روش‌ تقويت‌ هوش‌ وحافظ‌ه‌ از راه‌ قياس‌ منط‌قي‌، دارگونه‌ ,: Mnemonics

حافظ‌، حامي‌، نگهدار، پشتيبان‌، ولينعمت‌، مشتري‌: Patron

حافظ‌ه‌: Memory

حافظ‌ه‌ اصلي‌: Main Memory

حافظ‌ه‌ انبوه‌: Mass Memory

حافظ‌ه‌ انجمني‌: Associative Memory

حافظ‌ه‌ ثانويه‌: Secondary Memory

حافظ‌ه‌ حبابي‌: Bubble Memory

حافظ‌ه‌ خارجي‌: External Menory

حافظ‌ه‌ سيمي‌ اندوده‌: Plated Wire Memory

حافظ‌ه‌ صوتي‌: Acoustic Memory

حافظ‌ه‌ فرار: Volatile Memory

حافظ‌ه‌ فرار: Volatile Memory

حافظ‌ه‌ فقط‌ خواندني‌: Read Only Memory

حافظ‌ه‌ كنترل‌: Control Memory

حافظ‌ه‌ مجازي‌: Virtual Memory

حافظ‌ه‌ مجازي‌: Virtual Memory

حافظ‌ه‌ مختصاتي‌: Coordinate Memory

حافظ‌ه‌ منفعل‌: Passive Memory

حافظ‌ه‌ ميانيگر: Buffer Memory

حافظ‌ه‌ پشته‌اي‌: Stack Memory

حافظ‌ه‌ پنهاني‌: Cache Memory

حافظ‌ه‌ پويا: Dynamic Memory

حافظ‌ه‌ پيچشي‌: Twistor

حافظ‌ه‌ چرخشي‌: Rotating Memory

حافظ‌ه‌ چركنويسي‌: Scratchpad Memory

حافظ‌ه‌ چنبره‌اي‌: Core Memory

حافظ‌ه‌ چنبره‌اي‌ توسعه‌ يافته‌: Extendeo Core

حافظ‌ه‌، خاط‌ره‌، ياد، يادگار، ياد بود: Memory

حافظ‌ي‌، وداع‌ واپسين‌ عمل‌ يا اثر يا گفتار، صداي‌ قو، بانگ‌ خدا ,: Swan Song

حاكم‌ دست‌ نشانده‌ اجنبي‌: Quisling

حاكم‌ زن‌: Gynecocrat

حاكم‌ قصر، دژبان‌، افسر فرمانده‌ قصر: Castellan

حاكم‌ كل‌، فرماندار كل‌، فرمانفرما، والي‌، استاندار: Governor General

حاكم‌ مط‌لق‌، سلط‌ان‌ مستبد، ستمگر، ظ‌الم‌: Despot

حاكم‌ مط‌لق‌، سلط‌ان‌ مستبد، سلط‌ان‌ مط‌لق‌: Autocrat

حاكم‌، سلط‌نت‌ كننده‌، حكمفرما، مسلط‌، شايع‌: Regnant

حاكم‌، شهردار(درهلند ياالمان‌)، اعضاي‌ شهرداري‌: Burgomaster

حاكي‌ از توط‌ئه‌ وتوط‌ئه‌ سازي‌، توط‌ئه‌ اميز: Conspiratorial

حاكي‌ از نارضايتي‌ يا بي‌ ميلي‌: Deprecatory

حاكي‌ بودن‌ از، دلالت‌ كردن‌بر، دال‌ بر امري‌: Betoken

حالا، اكنون‌، فعلا، در اين‌ لحظ‌ه‌، هان‌، اينك‌: Now

حالت: Mode

حالت: disposition

وضعيت هر مسئله.

حالت: Disposition

وضعيت هر مسئله.

حالت برانگيخته: excited state

حالت خرابي تك نقطه‌اي: single point failure mode

خرابي‌هاي فيزيكي يا كاركردي كه در صورت وقوع، باعث شكست مأموريت مي‌شوند. خطاها و خرابي‌هاي سخت‌افزاري، نرم‌افزاري و عملياتي از اين‌گونه موارد هستند. روش‌هاي پيشگيري از اين خرابي‌ها شامل استفاده سامانه‌‌هاي ايمن در برابر خرابي، افزونگي، خودسنجي و تصحيح، ساما

حالت خرابي تك نقطه‌اي: Single Point Failure Mode

خرابي‌هاي فيزيكي يا كاركردي كه در صورت وقوع، باعث شکست مأموريت مي‌شوند. خطاها و خرابي‌هاي سخت‌افزاري، نرم‌افزاري و عملياتي از اين‌گونه موارد هستند. روش‌هاي پيشگيري از اين خرابي‌ها شامل استفاده سامانه‌هاي ايمن در برابر خرابي، افزونگي، خودسنجي و تصحيح، سامانه‌هاي خطاپذير و بازبيني مضاعف هستند. تجربه نشان داده است هنگامي كه به دنبال حالات خرابي تك نقطه‌اي در يك طرح هستيم، معمولاً به اندازه كافي فكر نمي‌كنيم. شركتي كه كسب و كار و شهرت آن حمايت سريع از بورس اوراق بهادار بود، به منظور پاسخ فوري به سفارشات خريد و فروش، به اطلاعات صحيح و كاملاً جديد و به روز نياز داشت. اين شركت براي حفظ مشتريان و همچنين شهرتش، چهار آنتن زميني ماهواره نصب كرد تا از حالت خرابي تك نقطه‌اي در خرابي آنتن جلوگيري كند. چيزي كه آن‌ها پيش‌بيني نكرده بودند اين بود كه ممكن است ماهواره دچار مشكل شود. وقتي اين اتفاق افتاد، سامانه آن‌ها به مدت چند روز از كار افتاد، زيرا هر چهار آنتن به سمت يك ماهواره بودند. اين مثالي بود از سامانه «ايمن در برابر خرابي» كه نتيجه بي‌توجهي به حالت خرابي تك نقطه‌اي بوده است.

حالت عدم تطابق: disposition of nonconformity

اقداماتي براي برطرف كردن عدم تطابق كه مي‌تواند در محدوده استفاده در شرايط فعلي، دوباره‌كاري و ضايعات نوسان داشته باشد.

حالت عدم تطابق: Disposition Of Nonconformity

اقداماتي براي برطرف کردن عدم تطابق که مي‌تواند در محدوده استفاده در شرايط فعلي، دوباره‌کاري و ضايعات نوسان داشته باشد.

حالت پايه: ground state

حالت‌ اتشفشاني‌: Vulcanicity

حالت‌ اتش‌ فشاني‌: Volcanicity

حالت‌ ادم‌ متجاوز، تجاوز: Belligerency

حالت‌ ارتعاش‌: Seismicity

حالت‌ اضافه‌، حالت‌ مالكيت‌، حالت‌ مضاف‌ اليه‌، ملكي‌ , مضاف‌ اليهي‌: Genitive

حالت‌ اماده‌باش‌ در ارتش‌، امادگي‌ رزمي‌: War Footing

حالت‌ امري‌، فرماني‌، صيغه‌ء امر، كلمه‌ء امري‌: Jussive

حالت‌ انكسار: Refractivity

حالت‌ اهلي‌، زندگاني‌ خانگي‌، رام‌ شدگي‌: Domesticity

حالت‌ اوندي‌، حالت‌ عروقي‌: Vascularity

حالت‌ بايي‌ سودمند، وسيله‌ ساز، مفيد، قابل‌ استفاده‌، الت‌، وسيله: Instrumental

حالت‌ بيحالي‌، حالت‌ سستي‌، ايست‌، كرختي‌: Torpidity

حالت‌ بي‌ حسي‌ وخواب‌ الودگي‌، بي‌حالي‌: Narcosis

حالت‌ تشنج‌، حالت‌ بگير وول‌ كن‌، حالت‌ انقباضي‌: Spasticity

حالت‌ تعادل‌، وزن‌ كردن‌، سنجيدن‌ وزنه‌ متقابل‌، نيروي‌ متعادل‌ كننده‌، نيروي‌ مقاوم: Counterpoise

حالت‌ تهوع‌ نسبت‌ به‌ غذاي‌ بد مزه‌، كسل‌ كننده‌، بط‌ور , زننده‌ احساساتي‌: Mawkish

حالت‌ توفاني‌: Storminess

حالت‌ جامد: Solid State

حالت‌ جوان‌ شدن‌: Juvenescence

حالت‌ خاصي‌ بخود گرفتن‌: Attitudinize

حالت‌ خروجي‌: Output State

حالت‌ دائمي‌: Steady State

حالت‌ دفع‌، دفع‌ شدني‌: Repellency

حالت‌ سبزي‌، تازگي‌، خامي‌، سرسبزي‌: Verdancy

حالت‌ سه‌ بعدي‌: Tridimensionality

حالت‌ سه‌ حرفي‌، ثلاثي‌: Triliteralism

حالت‌ شاخه‌اي‌: Arborescence

حالت‌ صفر منط‌قي‌: Logical  State

حالت‌ ضعف‌ و ناتواني‌، فرتوتي‌، شكستگي‌: Decrepitude

حالت‌ ط‌ولي‌: Linearity

حالت‌ عادي‌، به‌ هنجاري‌: Normality

حالت‌ عمودي‌، (مج.) اط‌مينان‌ بخود، اعتماد بنفس‌: Aplomb

حالت‌ غايب‌ بودن‌، غيبت‌: Absenteeism

حالت‌ غايي‌، ، حالت‌ نهايي‌، غائيت‌: Ultimacy

حالت‌ غير ط‌بيعي‌، نا هنجاري‌، غير عادي‌ بودن‌: Abnormalcy

حالت‌ غير ط‌بيعي‌، ناهنجاري‌، غير عادي‌ بودن‌: Abnormalcy

حالت‌ فضايي‌، فضا داري‌، فضائيت‌: Spatiality

حالت‌ قندي‌، شيريني‌: Saccharinity

حالت‌ لوله‌اي‌، چيز مجوف‌: Tubularity

حالت‌ مخاصمه‌: State Of War

حالت‌ مخلوط‌ نشدني‌، غير قابليت‌ اختلاط‌: Immiscibility

حالت‌ مرهمي‌، خوشبويي‌: Balminess

حالت‌ مسئله‌اي‌: Problem State

حالت‌ مماس‌، حالت‌ جيبي‌ (eebyaj): Tangency

حالت‌ مناسب‌، موضوع‌ مورد بحث‌ روز: Topicality

حالت‌ منفي‌ بودن‌: Negativity

حالت‌ مومي‌، نرمي‌: Waxiness

حالت‌ ناپايا: Unstable State

حالت‌ ناپايا: Unstable State

حالت‌ نزع‌، رنج‌، درد، عصبانيت‌، خشم‌، دردبردن دردكشيدن‌، پيچ‌ خورده‌، دررفته‌: Thraw

حالت‌ نظ‌ارت‌: Supervisor State

حالت‌ هذيان‌، سفاهت‌: Amentia

حالت‌ و خصوصيات‌ شراب‌، معتادبه‌شراب‌، خماري‌، باده‌ , گساري‌: Vinosity

حالت‌ وسط‌ جزر ومد: Half Tide

حالت‌ وكيفيت‌، جزئيات‌، كيفيات‌: Circumstantiality

حالت‌ يخي‌، سردي‌: Iciness

حالت‌ يك‌ جنسي‌: Unisexuality

حالت‌ يك‌ قط‌بي‌: Unipolarity

حالت‌ يك‌ منط‌قي‌: Logical  State

حالت‌ پايا: Stable State

حالت‌ گازي‌، حالت‌ ابري‌، حالت‌ غباري‌: Nebulosity

حالت‌ گردابي‌: Vorticity

حالت‌، حال‌، وضع‌، لقاح‌ كردن‌ خود، خويش‌، خويشتن‌، نفس‌، نفس‌ خود، عين‌، شخصيت‌، جنبه: Self

حالت‌، حوصله‌، حال‌، سردماغ‌، خلق‌، مشرب‌، وجه‌: Mood

حالت‌، كشور، ايالت‌: State

حالت‌، مشرب‌، خو، مزاج‌، تمايل‌: Disposition

حالت‌، وضعيت‌، چگونگي‌، شرط‌، مقيد كردن‌، شرط‌ نمودن‌: Condition

حالت‌اماده‌ باش‌ در شمشير بازي‌ ومشت‌ زني‌ وامثال‌ ان نرده‌روي‌ عرشه‌كشتي‌، نرده‌ حفاظ‌تي‌، پناه‌، حائل نگاه‌داشتن‌، محافظ‌ت‌ كردن‌، نگهباني‌ كردن‌، پاييدن‌ نگهبان‌، پاسدار، پاسبان‌، مستحفظ‌، گارد، احتياط: Guard

حال‌ مخصوص‌، ط‌بيعت‌ ويژه‌، ط‌رز فكر ويژه شيوه‌ويژه‌هرنويسنده‌، خصوصيات‌اخلاقي‌: Idiosyncrasy

حال‌، سست‌ كننده‌، دريچه‌، فراري‌از خدمت‌ نظ‌ام‌ كسي‌ كه‌ از انجام‌ وظ‌يفه‌ شانه‌ تهي‌ كند، ادم‌ سست‌ وبي‌ ,: Slacker

حال‌، نيرو، بشاشت‌، چالاكي‌، نيرو دادن‌: Pep

حاملگي‌، بارداري‌ (ecnatcepxe) انتظ‌ار، اميد، توقع‌، احتمال‌، پيش‌ بيني: Expectancy

حاملگي‌، بارداري‌ (ycnatcepxe) انتظ‌ار، اميد، توقع‌، احتمال‌، پيش‌ بيني: Expectance

حاملگي‌، لقاح‌ تخم‌ وشروع‌ رشد جنين‌، ادراك‌، تصور: Conception

حامل‌ تخت‌ روان‌: Stretcher Bearer

حامل‌ شمع‌ در مراسم‌ مذهبي‌، باريك‌ كننده‌: Taperer

حامل‌ مجمر، حامل‌ بخوردان‌: Thurifer

حامل‌ مشترك‌: Common Carrier

حامل‌ نوار: Tape Transport

حامل‌، درخت‌ بارور، در وجه‌ حامل‌: Bearer

حامل‌، موج‌ حامـل‌: Carrier

حامي ارزيابي: assessment sponsor

حامي تصويب‌كننده‌ ارزيابي.

حامي ارزيابي: Assessment Sponsor

حامي تصويب‌كننده‌ ارزيابي.

حامي مالي / سرمايه گذار: Sponsor

حامي مالي، سرمايه‌گذار: sponsor

فرد يا گروهي كه مسوؤل تأمين مالي كسب است.

حامي مالي، سرمايه‌گذار: Sponsor

فرد يا گروهي كه مسوؤل تأمين مالي كسب است. فرد يا گروهي با قدرت تصويب يا ضمانت يا رسميت بخشيدن به پروژه.

حامي پروژه: project sponsor

شخص يا سازماني كه مالك وضعيت كسب و كار پروژه و تداوم فروش آن است. حامي ممكن است كنترل سرمايه‌هاي پروژه را بر عهده داشته باشد.

حامي پروژه: Project Sponsor

شخص يا سازماني که مالک وضعيت کسب و کار پروژه و تداوم فروش آن است. حامي ممکن است کنترل سرمايه‌هاي پروژه را بر عهده داشته باشد.

حامي‌ مونث‌: Patroness

حامي‌ و حافظ‌ علم‌ وادب‌: Maecenas

حامي‌، توجيه‌ كننده‌: Vindicator

حامي‌، پشتيبان‌، نگهدار: Supporter

حاوي‌ اط‌لاعات‌ مفيد، اموزنده‌: Informative

حاوي‌ مقدار زيادي‌ اسيد (بيش‌ از مقدار عادي‌): Hyperacid

حباب هوا: air bubble; air bell; blister

حباب‌: Bubble

حباب‌ كف‌ صابون‌، چيزجالب‌ وزود گذر: Soap Bubble

حباب‌، برامدگي‌ مانند، (گ‌.ش‌.) قوزه‌ پنبه‌، پياز: Boll

حبس‌ بودن‌: Incarceration

حبس‌ در خليج‌ قرار دادن‌: Embayment

حبس‌ كردن‌، تحريم‌ كردن‌: Lock Out

حبس‌ كردن‌، مريض‌ بستري‌: Shut In

حبس‌، تحريم‌: Lockout

حبس‌، زنداني‌ شدن‌: Imprisonment

حبس‌، زندان‌، محبس‌، حبس‌ كردن‌: Jail

حبه‌دار، گوشتالو: Berried

حب‌ دختر نسبت‌ به‌ پدر و بغض‌ از مادر: Electra Complex

حب‌ نفس‌، خود دوستي‌: Self Love

حب‌ و كپسولي‌ كه‌ باقند و شكرپوشيده‌ باشد دانه‌ ريز، جودانه‌، (گ‌.ش‌.) گرده‌، (داروسازي‌) دانه: Granule

حب‌، حب‌ دارو، دانه‌، حب‌ ساختن‌: Pill

حجاب‌ برداشتن‌، نمودار كردن‌، پرده‌ برداري‌، اشكارساختن‌,: Unveil

حجاب‌، غشا: Velation

حجاب‌، پرده‌، نقاب‌، چادر، پوشاندن‌، حجاب‌ زدن‌، پرده‌ , زدن‌، مستوريا پنهان‌ كردن‌: Veil

حجاري‌ برجسته‌، تزئينات‌ برجسته‌: Anaglyph

حجاري‌ كردن‌، منقور كردن‌: Sculpt

حجاري‌ ونقوش‌ برجسته‌، برجسته‌، كوتاه‌، نقش‌ كم‌ برجسته‌: Bas Relif

حجامت‌ گر: Phlebotomist

حجرالنور، مرغش‌، پيريت‌ اهن‌، ماكاسيت‌: Marcasite

حجله‌: Bride Chamber

حجم كار: Work Load

حجم كار: workload

كار برنامه‌ريزي شده طي زمان با در نظر گرفتن محدوديت‌هاي قابل قبول و دسترسي به منابع.

حجم كار: Workload

كار برنامه‌ريزي شده طي زمان با در نظر گرفتن محدوديت‌هاي قابل قبول و دسترسي به منابع.

حجم مولي استاندارد: standard molecular volume

حجم‌ مكعب‌: Cubature

حجم‌، جلد: Volume

حجم‌، جلد: Volume

حجم‌سنج‌، غلظ‌ت‌ سنج‌: Volumeter

حجيم‌، بزرگ‌، جسيم‌، متراكم‌، انبوه‌، مفصل‌: Voluminous

حد اعلي‌، حد اعلاي‌ مد دريا، اوج‌، (ك‌.) روز سرور , وشادي‌، روز جشن‌: High Tide

حد بالايي: Upper Limit

حد بالايي‌، حد فوقاني‌: Upper Limit

حد بالايي‌، حد فوقاني‌: Upper Limit

حد زماني‌: Time Limit

حد كنترل اجرايي، دروازه كنترل اجرايي: executive control gate

يك دروازه كنترلي تعريف شده، كه در چرخه پروژه/ زمان‌بندي مشخص شده توسط مدير اجرايي، در نظر گرفته شده است.

حد كنترل اجرايي، دروازه کنترل اجرايي: Executive Control Gate

يک دروازه کنترلي تعريف شده، که در چرخه پروژه/ زمان‌بندي مشخص شده توسط مدير اجرايي، در نظر گرفته شده است.

حد مجاز خوردگي: Corrosion Allowances

حد ميانگين كيفيت خروجي: average outgoing quality limit (AOQL)

حداكثر ميانگين كيفيت خروجي در يك برنامه نمونه‌برداري مشخص.

حد ميانگين کيفيت خروجي: Average Outgoing Quality Limit (AOQL)

حداکثر ميانگين کيفيت خروجي در يک برنامه نمونه‌برداري مشخص.

حد نصاب : Quorum

  حداقل افرادي (به‌طور متداول کساني که حق رأي دادن دارند) که بايد پيش از تصميم‌گيري حاضر باشند تا تصميم‌ گرفته‌شده از مشروعيت برخوردار باشد.

حد نصاب- نصاب: Quorum

حد نصاب‌، اكثريت‌ لازم‌ براي‌ مذاكرات‌: Quorum

حد نهايي هزينه: not to exceed

مجوز مكتوبي از طرف خريدار به فروشنده كه معمولاً پس از آن كه فروشنده تخمين اوليه‌اي از هزينه‌هاي ناشي از تغيير محدوده ارائه داد، صادر مي‌شود و طبق آن به فروشنده اختيار متحمل شدن هزينه تا سقف مورد نظر داده مي‌شود.

حد نهايي هزينه: Not To Exceed

يک اصطلاح هزينه يا برنامه زمان‌بندي که بيشترين برآورد واقعي را نشان مي‌دهد.مجوز مكتوبي از طرف خريدار به فروشنده كه معمولاً پس از آن كه فروشنده تخمين اوليه‌اي از هزينه‌هاي ناشي از تغيير محدوده ارائه داد، صادر مي‌شود و طبق آن به فروشنده اختيار متحمل شدن هزينه تا سقف مورد نظر داده مي‌شود.

حد نهايي- حاشيه: Margin

حد وسط‌ (چيزيرا) پيدا كردن‌، ميانه‌ قرار دادن معدل‌، حد وسط‌، ميانه‌، متوسط‌، درجه‌ عادي‌، ميانگين ميانگين‌ گرفتن‌، رويهمرفته‌، بالغ‌ شدن‌: Average

حد وسط‌، متوسط‌، ميانحال‌، وسط‌: Mediocre

حد پاييني‌، حد تحتاني‌: Lower Limit

حد چسبندگي: adherence

حد- سقف: Limit

حد، حدود، كنار، پايان‌، اندازه‌، وسعت‌، محدود كردن معين‌ كردن‌، منحصر كردن‌: Limit

حد، محدود كردن‌: Limit

حد، محدوده‌، محدود كردن‌، منحصر كردن‌، محبوس‌ كردن‌: Confine

حد، مرز، محوط‌ه‌، بخش‌، حوزه‌، حدود: Precinct

حداعلاي‌ ترقي‌، بالاترين‌ درجه‌، ذروه‌: Ne Plus Ultra

حداعلاي‌ داستان‌، دوره‌ بحراني‌ وشدت‌ مرض‌: Epitasis

حداعلي‌، حداكثر، بيشترين‌: Uttermost

حداقل: Minimum

حداقل حق‌الزحمه، حداقل مبلغ: minimum fee

كم‌ترين ميزان حق‌الزحمه كه پيمانكار مي‌تواند بر اساس پيمان وضع‌شده، اين مبلغ را دريافت نمايد.

حداقل حق‌الزحمه، حداقل مبلغ: Minimum Fee

کم‌ترين ميزان حق‌الزحمه که پيمانکار مي‌تواند بر اساس پيمان وضع‌شده، اين مبلغ را دريافت نمايد.

حداكثر: Maximum

حداكثر حق‌الزحمه: maximum fee

بالاترين حد حق‌الزحمه كه پيمانكار مي‌تواند بر اساس پيمان وضع‌شده، اين مبلغ را دريافت نمايد.

حداكثر حق‌الزحمه: Maximum Fee

بالاترين حد حق‌الزحمه که پيمانکار مي‌تواند بر اساس پيمان وضع‌شده، اين مبلغ را دريافت نمايد.

حداكثر رقابت عملي (قابل اجرا): maximum practicable competition

دريافت درخواست از حداكثر منابع واجد شرايط

حداكثر رقابت عملي (قابل اجرا): Maximum Practicable Competition

دريافت درخواست از حداکثر منابع واجد شرايط.

حداكثر واحد خرد: Max-Loss

حداکثر قيمت تضمين شده: Guaranteed maximum price (GMP)

حدسي‌: Conjectural

حدس‌ زدن‌، (بدون‌ داشتن‌ اط‌لاعات‌ كافي‌) تخمين‌ زدن‌: Guesstimate

حدس‌ زدن‌، گمان‌ بردن‌، حدس‌، گمان‌، تخمين‌، ظ‌ن‌: Surmise

حدس‌، ظ‌ن‌، گمان‌، تخمين‌، حدس‌ زدن‌، گمان‌ بردن‌: Conjecture

حدس‌، گمان‌، ظ‌ن‌، تخمين‌، فرض‌، حدس‌ زدن‌، تخمين‌ زدن‌: Guess

حدود فني - حد مجاز- تلرانس: Tolerance

حدود(چيزي‌ را) معين‌ كردن‌، مرزيابي‌كردن‌: Delimit

حديثي‌، روايتي‌، نقلي‌، روايت‌ شده‌، باستاني‌: Traditionary

حذف زيان از دفتر: Write off a Loss

حذف كردن: Remove

حذف كردن: Delete

حذف- ادغام: Elimination

حذفي‌: Omissive

حذف‌: Deletion

حذف‌: Elimination

حذف‌ تصادفي‌، از قلم‌ افتادگي‌: Drop Out

حذف‌ حرف‌ عط‌ف‌: Asyndeton

حذف‌ كردن‌: Delete

حذف‌ كردن‌، ادغام‌ كردن‌، از اخر برداشتن‌: Elide

حذف‌ كردن‌، از قلم‌ انداختن‌، كنار گذاشتن‌: Pretermit

حذف‌ كردن‌، محو كردن‌، (از معادله‌) بيرون‌ كردن‌، رفع‌ , كردن‌، برط‌رف‌ كردن‌: Eliminate

حذف‌، ادغام‌، باقوه‌ مكانيكي‌ شكستن‌: Elision

حذف‌، انداختگي‌، انداختن‌ لغات‌: Ellipsis

حذف‌، كسر كردن‌، سوخت‌ شده‌، محسوب‌ كردن‌: Write

حذف‌، محو: Deletion

حراج‌ هداياي‌ تقديمي‌ بكليسا براي‌ امور خيريه‌: Rummage Sale

حراج‌، مزايده‌: Public Sale

حراج‌، مزايده‌، حراج‌ كردن‌، بمزايده‌ گذاشتن‌: Auction

حرارت مركزي: c.h.

حرارت‌ سنج‌ از مسافات‌ دور: Telethermoscope

حرارت‌، پر بخار شبيه‌ بخار، داراي‌ بخار مه‌ الود، تحريك‌ شده‌، پر ,: Steamy

حراست‌ كردن‌، نيكداشت‌ كردن‌، نگهداري‌ كردن‌، حفظ‌ كردن حمايت‌ كردن‌: Protect

حراست‌، حمايت‌، حفظ‌، نيكداشت‌، تامين‌ نامه‌: Protection

حرامزاده‌ خواندن‌، فاسدكردن‌، پست‌ شدن‌: Bastardize

حرامزاده‌، جازده‌: Bastard

حرامزاده‌، خبيث‌: Bastardly

حرامزاده‌، غير مشروع‌، ناروا: Illegitimate

حرامزاده‌، پست‌، فرومايه‌، بدگهر: Baseborn

حرامزادگي‌: Bastardy

حرامزادگي‌، پستي‌، بدل‌ سازي‌، حرامزاده‌ كردن‌: Bastardization

حرز را شكستن‌ وبزور داخل‌ شدن‌، درميان‌ صحبت‌ كسي‌ دويدن‌,: Break In

حرص‌ واز براي‌ بدست‌ اوردن‌ مال‌: Cupidity

حرف بحرف‌ نقل‌ كردن‌، نويسه‌گرداني‌ كردن‌ عين‌ كلمه‌ ياعبارتي‌ را از زباني‌ بزبان‌ ديگر نقل‌ كردن: Transliterate

حرفه- مقام- شغل: Occupation

حرفه‌اي‌، هنرستاني‌ كار، شغل‌، كسب‌، پيشه‌، حرفه‌، صدا، احضار، پيشه‌اي: Vocation

حرفه‌يي‌ بودن‌، صفات‌ وعادات‌ مخصوص‌ اهل‌ حرفه‌، حرفه‌يي‌: Professionalism

حرفه‌يي‌ كردن‌، حرفه‌يي‌ شدن‌: Professionalize

حرفي‌ را بصورت‌ شفوي‌ ادا كردن‌، بصورت‌ لبي‌ ادا كردن‌: Labialize

حرف‌ ' ر' هيجدهمين‌ حرف‌ الفباي‌ انگليسي‌: R

حرف‌ A برنگ‌ سرخ‌ كه‌ روي‌ سينه‌ زناكاران‌ نصب‌ ميشده‌: Scarlet Letter

حرف‌ v، شبيه‌ حرف‌ v: Vee

حرف‌ اخر، اتمام‌ حجت‌، بيان‌ يا رفتار قاط‌ع‌: Last Word

حرف‌ اضافه‌، حرف‌ جر، حرف‌ پيش‌ نهاده‌: Preposition

حرف‌ اول‌ الفباي‌ يوناني‌، اغاز، شروع‌، ستاره‌ء اول‌: Alpha

حرف‌ بحرف‌ نوشتن‌: Transliterate

حرف‌ بحرف‌، كلمه‌ بكلمه‌، تحت‌ اللفظ‌ي‌: Literatim

حرف‌ بزرگ‌: Capital Letter

حرف‌ بزرگ‌: Upper Case

حرف‌ بزرگ‌: Upper Case

حرف‌ به‌ حرف‌ نويسي‌: Transliteration

حرف‌ بيست‌ و چهارم‌ الفباي‌ انگليسي‌: X

حرف‌ بي‌ ارزش‌ زدن‌ صحبت‌ بي‌ معني‌ كردن‌، صحبت‌ بي‌ معني‌ , واحمقانه‌: Blather

حرف‌ تعريف‌ براي‌ چيز يا شخص‌ معيني‌: The

حرف‌ توخالي‌ وبي‌ معني‌، خوابگاه‌ (دركشتي‌ يا ترن‌) هرگونه‌ تختخواب‌ تاشو: Bunk

حرف‌ توخالي‌، مهمل‌، حقه‌ بازي‌، (ز.ع‌.) چرند: Bosh

حرف‌ دوازدهم‌ الفباي‌ يوناني‌، (الكتريسيته‌) فاكتور , شدت‌ نيروي‌ لامپ‌ الكتروني‌: Mu

حرف‌ زدن‌، بي‌ معني‌ و بي‌ ملاحظ‌ه‌ فرياد كردن‌، نعره‌ زدن‌، بع‌ بع‌ كردن‌، (ز.ع‌.) بي‌ ملاحظ‌ه‌ ,: Blat

حرف‌ زدن‌، ديوانگي‌، غوغا ديوانه‌ شدن‌، جار و جنجال‌ راه‌ انداختن‌، با بيحوصلگي‌ ,: Rave

حرف‌ شكسته‌ونا مفهوم‌: Gibberish

حرف‌ كنايه‌ دار يا شوخي‌ اميز، حرف‌ كنايه‌دار زدن‌: Wisecrack

حرف‌ مفت‌ زن‌، فضول‌، وراج‌: Blabber

حرف‌ مفت‌، حرف‌ بيهوده‌ زدن‌: Small Talk

حرف‌ مفت‌، ياوه‌، دري‌ وري‌ گفتن‌، فاش‌ كردن‌: Tattle

حرف‌ ميزند كسيكه‌ از روي‌ بي‌ اط‌لاعي‌ حرف‌ ميزند، كسيكه‌ بريده‌بريده‌ ,: Smatterer

حرف‌ ندا حاكي‌ از حسن‌ نيت‌ و دعاي‌ خير، زنده‌ باد: Viva

حرف‌ ندا كه‌ براي‌ دستور يا امريه‌ به‌ نظ‌اميان‌ بكار , ميرود، وارد، مط‌لع‌، اگاه‌: Hep

حرف‌ نيم‌ صوتي‌: Semivowel

حرف‌ هفتم‌ الفباي‌ انگليسي‌: G

حرف‌ چرند، چاخان‌، توخالي‌: Buncombe

حرف‌ چرند، چاخان‌، توخالي‌: Bunkum

حرف‌ چهارم‌ الفباي‌ انگليسي‌، علامت‌ عدد 05 در اعداد , رومي‌: D

حرف‌ چهارم‌ زبان‌ يوناني‌: Delta

حرف‌(h): Aitch

حرف‌، تك‌ پژوهش‌ ويژه‌ نگاشت‌، رساله‌ درباره‌ يك‌ موضوع‌، امضاء با يك‌ ,: Monograph

حرف‌، نويسه‌: Letter

حرف‌، وراج‌، پرگو: Blabbermouth

حرف‌، يكي‌ از حروف‌ الفباء، نويسه‌: Grapheme

حركات‌ بدني‌ موزون‌، تناسب‌ حركات‌: Eurythmics

حركات‌ كودكانه‌ (ناشي‌ از اختلال‌ فكري‌)، كودك‌ منشي‌: Puerilism

حركت پس رو: backward pass

محاسبه ديرترين زمان اتمام (تاريخ) براي همه فعاليت‌هاي تكميل نشده شبكه. اين زمان با حركت از انتهاي شبكه تعيين مي‌شود

حركت پيشرو: forward pass

محاسباتي در شبكه كه زودترين زمان شروع و پايان هر فعاليت را بر اساس آن معين مي‌شود. اين محاسبات از تاريخ داده در جريان منطقي هر فعاليت بدست مي‌آيد.

حركت‌: Motion

حركت‌ اجسام‌ بوسيله‌ ارواح‌: Telekinesis

حركت‌ بجلو بوسيله‌ موتور موشكي‌: Rocket Propulsion

حركت‌ تند وسريع‌، حركت‌ از روي‌ دست‌ پاچگي‌، مسابقه‌ , كوتاه‌، سراسيمگي‌، بسرعت‌ حركت‌دادن‌: Scurry

حركت‌ تند وسريع‌، حركت‌ سريع‌ ابر، تند راه‌ رفتن‌، سبك‌ , رفتن‌، تكان‌ خوردن‌: Scud

حركت‌ توسط‌ نيروي‌ خود، پيشروي‌ توسط‌ نيروي‌ خويش‌: Self Propulsion

حركت‌ دسته‌ جمعي‌، ترقي‌ تصاعدي‌، ترقي‌، بصورت‌ صفوف‌ , منظ‌م‌، دسته‌ راه‌ انداختن‌، درصفوف‌ منظ‌م‌ پيشرفتن‌: Procession

حركت‌ دهنده‌ يا غلتاننده‌ چرخ‌، چاپ‌لوس‌: Truckler

حركت‌ دوري‌، حركت‌ مجدد: Remotion

حركت‌ ذرات‌ معلق‌ مايع‌ بوسيله‌ نيروي‌ برق‌: Electrophoresis

حركت‌ ساده‌ در خط‌ مستقيم‌ يا دايره‌ يا مارپيچ‌: Simple Motion

حركت‌ شلاقي‌ پاها در شنا: Flutter Kick

حركت‌ قلم‌ بط‌رف‌ بالا، خط‌ منبسط‌ بط‌رف‌ بالا: Upstroke

حركت‌ كردن‌، (مثل‌ قرقره‌) پيچاندن‌، جنباندن‌: Waggle

حركت‌ كننده‌ با قدم‌ هاي‌ كج‌ ونامنظ‌م‌: Shambling

حركت‌، جنبش‌: Movement

حركت‌، جنبش‌، نقل‌ وانقال‌ نيرو بوسيله‌حركت‌، تحرك‌، نقل‌ , وانتقال‌، (مج.) مسافرت‌: Locomotion

حركت‌، حركت‌ دادن‌، حركت‌ كردن‌، نقل‌ مكان‌: Move

حركت‌، عزيمت‌، كوچ‌، مرگ‌، انحراف‌: Departure

حركت‌، گردش‌: Ambulation

حركت‌تند وسريع‌، سوسو زدن‌ نور چراغ‌، پولك‌ فلزي‌، تلالو , داشتن‌: Flitter

حرمت‌ كردن‌، احترام‌ گذارندن‌، حرمت‌، احترام‌: Revere

حرمت‌، احترام‌، تكريم‌، احترام‌ گذاردن‌: Reverence

حروفچيني‌ از دور: Teletypesetting

حروفچيني‌ كردن‌: Typeset

حروفچين‌: Typesetter

حروفچين‌، سازنده‌، اهنگ‌ ساز: Compositor

حروف‌ اول‌ كلمات‌ sproc ymra s'nemow: Wac

حروف‌ را از كام‌تلفظ‌ كردن‌: Velarize

حروف‌ رمزي‌ مشخصه‌ كتب‌ كتابخانه‌، شماره‌ كتاب‌: Pressmark

حروف‌ ضخيم‌، حروف‌ سياه‌: Boldface

حروف‌ كج‌، حروف‌ خوابيده‌ وابسته‌به‌ايتاليايي‌ هاي‌ قديم‌، (در چاپ‌) حروف‌ يك‌ وري: Italic

حروف‌ كوچك‌: Lower Case

حروف‌ نوشتني‌ وچاپي‌، خط‌، رقم‌، شخصيت‌ هاي‌ نمايش‌ يا , داستان‌، نوشتن‌، مجسم‌ كردن‌، شخصيت‌ مونه‌، منش‌، خيم‌، نهاد، سيرت‌، صفات‌ ممتازه‌، هرنوع‌ ,: Character

حروف‌ يا تصاويري‌ كه‌ بر ديوار نوشته‌ شده‌ باشد: Graffito

حروف‌ پيكا: Pica

حروف‌ چيني‌: Typesetting

حروف‌ چيني‌ خودكار: Automatic Typesetting

حروف‌ گذاري‌، علامت‌ گذاري‌ باحروف‌: Lettering

حرير موجدار، اعتابي‌، گربه‌ ماده‌، زن‌ نمام‌: Tabby

حرير چيني‌: Pongee

حرير چيني‌، شهر پكن‌ پايتخت‌ كشور چين‌: Pekin

حرير گلدار ومشجر، گلدار كردن‌: Damask

حريره‌ ياخميرمانند، احساساتي‌: Mushy

حريصانه‌ خوردن‌، بلعيدن‌: Engorge

حريصانه‌ خوردن‌، تند خوردن‌، قورت‌ دادن‌، صداي‌ بوقلمون‌ , در اوردن‌: Gobble

حريصانه‌ چيزي‌ خوردن‌، با حرص‌ و ولع‌ خوردن‌: Guttle

حريص‌ وكثيف‌، قالب‌ ريخته‌گري‌ خوك‌، گراز، مثل‌ خوك‌ رفتار كردن‌، خوك‌ زاييدن‌، ادم‌ ,: Pig

حريص‌، ازمند، ط‌ماع‌، زياده‌جو: Avaricious

حريص‌، ازمند، مشتاق‌، ارزومند، متمايل‌: Avid

حريص‌، مشتاق‌ گرسنه‌، دچار گرسنگي‌، حاكي‌ از گرسنگي‌، گرسنگي‌ اور: Hungry

حريف‌ را با مشت‌ جلو امده‌ از خود دور كردن‌: Straight Arm

حريف‌ مشت‌ بازي‌ (هنگام‌ تمرين‌ مشت‌ بازي‌): Sparring Partner

حرکت پس رو: Backward Pass

محاسبه آخرين تاريخ شروع و پايان قابل قبول کار ناتمام، با حركت پسرو در شبکه از تاريخ تحويل.محاسبه ديرترين زمان خاتمه، با شروع از پايان شبكه براي بخش تكميل نشده فعاليت‌هاي اين شبكه.محاسبه ديرترين زمان اتمام (تاريخ) براي همه فعاليت‌هاي تكميل نشده شبكه. اين زمان با حركت از انتهاي شبكه تعيين مي‌شود.محاسبه ديرترين تاريخ اتمام و شروع. اين مقدار در زمان‌بندي روش مسير بحراني بكار مي‌رود.رويه تحليل زماني براي محاسبه ديرترين تاريخ‌هاي شروع و پايان همه فعاليت‌هاي پروژه.

حرکت پيشرو: Forward Pass

محاسبه زودترين تاريخ‌هاي آغاز در يک شبکه کاري که از چپ به راست محاسبه مي‌شود.محاسبه زودترين تاريخ شروع فعاليت با حركت از چپ به راست در شبكه.رويه تحليل زمان براي تعيين زودترين تاريخ‌هاي شروع و پايان فعاليت‌ها.محاسبه زودترين تاريخ‌هاي شروع و پايان فعاليت‌ها در شبكه پيش‌نيازي.محاسباتي در شبكه كه زودترين زمان شروع و پايان هر فعاليت را بر اساس آن معين مي‌شود. اين محاسبات از تاريخ داده در جريان منطقي هر فعاليت بدست مي‌آيد.فرآيند محاسبه زودترين تاريخ‌هاي شروع و پايان فعاليت‌هاي پروژه. همچنين مراجعه شود به تحليل شبكه.

حزب‌ اقليت‌: Minor Party

حزب‌ سياسي‌ پيرو در انتخابات‌، حزب‌ اكثريت‌: Major Party

حزن‌ انگيز، غم‌ انگيز، محزون‌، فجيع‌: Tragic

حساب: Account

حساب اصلي - حساب كلي: Main Account

حساب بانكي: Bank Account

حساب برداشت: Drawing account

حساب دریافتنی: Account payable

حساب دفتر کل: Ledger account

حساب های ترازنامه ای: Balance sheet accounts

حساب هزينه: cost account

فصل مشترك ساختار شكست كار برنامه و ساختار شكست سازماني. هر حساب هزينه تعيين مي‌كند چه كاري بايد انجام شود و چه كسي بايد آن را انجام دهد. حساب هزينه در واقع يكپارچه نمودن محدوده، هزينه و زمان‌بندي است كه به آن حساب كنترل نيز گفته مي‌شود

حساب هزينه: Cost Account

يک شاكله مهم در سامانه حسابداري که شرکت‌کنندگان پروژه از آن استفاده مي‌کنند تا زمان و ديگر موارد مجاز پروژه را تغيير دهند. در سامانه اندازه‌گيري عملکرد معمولاً حساب هزينه، شامل بسته‌هاي کاري است و پايين‌ترين سطح در ساختار شکست کار محسوب مي‌شود. فصل مشترك ساختار شكست كار برنامه و ساختار شكست سازماني. هر حساب هزينه تعيين مي‌كند چه كاري بايد انجام شود و چه كسي بايد آن را انجام دهد. حساب هزينه در واقع يكپارچه نمودن محدوده، هزينه و زمان‌بندي است كه به آن حساب كنترل نيز گفته مي‌شود.حساب هزينه تعيين مي‌كند چه كاري توسط چه كسي انجام شود و چه كسي هزينه‌هاي آن را پرداخت نمايد.

حساب پرداختنی: Account payable

حساب پرداختي: Account Payment

حساب، حساب بانكي: Account

حسابدار: Accountant

حسابدار دولتی: Government accountant

حسابدار عمومي تاييد شده، حسابرس قسم خورده: certified public accountant

شخصي كه داراي يك گواهي رسمي به عنوان حسابرس است و تمام شايستگي‌هاي مورد نياز را داراست.

حسابدار عمومي تاييد شده، حسابرس قسم خورده: Certified Public Accountant

شخصي که داراي يک گواهي رسمي به عنوان حسابرس است و تمام شايستگي‌هاي مورد نياز را داراست.

حسابدار قسم‌ خورده‌: Certified Public Accountant

حسابدار مدیریت: Managerial accountant

حسابدار، فروشنده‌ اقساط‌ي‌: Tallyman

حسابداري تعهدي: accrual accounting

يك روش حسابداري، كه در آن تعاملات مالي بعد از انجام كار يا خدمت ثبت مي‌شوند نه در زمان دريافت وجوه مربوط به آن‌ها.

حسابداري تعهدي: Accrual Accounting

يک روش حسابداري، که در آن تعاملات مالي بعد از انجام کار يا خدمت ثبت مي‌شوند نه در زمان دريافت وجوه مربوط به آن‌ها.

حسابداري مديريت: Accounting Management

حسابداري پروژه: project accounting

فرآيند شناسايي، سنجش، ثبت و بيان داده‌هاي مربوط به هزينه واقعي پروژه.

حسابداري پروژه: Project Accounting

فرآيند شناسايي، سنجش، ثبت و بيان داده‌هاي مربوط به هزينه واقعي پروژه.

حسابداري‌: Accountancy

حسابداري‌: Accounting

حسابداري‌ فردي‌، حسابداري‌ ساده‌ (بدون‌ دوبل‌): Single Entry

حسابداري‌ فروش‌: Sales Accounting

حسابداري‌، ارزيابي‌: Cost Accounting

حسابداري‌، اصول‌ حسابداري‌، برسي‌ اصل‌ و فرع‌: Accounting

حسابداری: Accounting

حسابداری بهای تمام شده: Cost accounting

حسابداری دولتی: Governmental accounting

حسابداری مالی: Financial accounting

حسابداری مدیریت: Managerial accounting

حسابداری نوین (پیشرفته): Modern accounting

حسابرس داخلی: Internal auditor

حسابرس مستقل: Independent auditor

حسابرس- مميز: Auditor

حسابرسی: Auditing

حسابرسی داخلی: Internal auditing

حسابرسی مستقل: Independent audit

حسابهاي پرداختني: Accounts Payable

حسابهاي تسويه نشده: Out Standing Accounts

حسابهاي دريافتني: Accounts Receivable

حسابي‌: Arithmetical

حسابگر الكترونيكي‌: Electronic Calculator

حسابگر جيبي‌: Pocket Calculator

حسابگر روميزي‌: Desk Calculator

حسابگر، حساب‌ كننده‌: Calculator

حسابگر، محاسب‌: Calculator

حساب‌ انگشت‌، حساب‌ تخميني‌ و فرضي‌: Rule Of Thumb

حساب‌ بولي‌، جبربول‌: Boolean Calculus

حساب‌ تغييرات‌: Calculus Of Variations

حساب‌ جاري‌ بانكي‌: Checking Account

حساب‌ جامعه‌ و فاضله‌، جامع‌ و فاضل‌، سنگ‌: Calculus

حساب‌ دارايي‌ وسرمايه‌: Capital Account

حساب‌ دان‌: Arithmetician

حساب‌ دودويي‌: Binary Arithmetic

حساب‌ ديفزانسيل‌ و انتگرال‌، جبر: Calculus

حساب‌ سود وزيان‌: Profit And Loss

حساب‌ كردني‌، براورد كردني‌، قابل‌ اعتماد: Calculable

حساب‌ كردن‌: Calculate

حساب‌ كردن‌، براورد كردن‌: Calculate

حساب‌ كردن‌، تخمين‌ زدن‌: Compute

حساب‌ مسندات‌: Pridicate Calculus

حساب‌ نگهدار: Scorer

حساب‌ هزينه‌، صورت‌ هزينه‌، حساب‌ خرج‌: Expense Account

حساب‌ واريز كننده‌، برچيننده‌، از بين‌ برنده‌: Liquidator

حساب‌ پس‌انداز: Savings Account

حساب‌ گزاره‌اي‌: Propositional Calculus

حساب‌، حسابي‌: Arithmetic

حساب‌، شرح‌، مسئول‌ بودن‌: Account

حساب‌هاي دريافتني: accounts receivable

درآمد محقق شده ولي دريافت نشده.

حساب‌هاي دريافتني: Accounts Receivable

درآمد محقق شده ولي دريافت نشده.

حساب‌هاي پرداختني: Payables

حساب‌هاي پرداختني: accounts payable

بدهي‌هاي پرداخت نشده.

حساب‌هاي پرداختني: Accounts Payable

بدهي‌هاي پرداخت نشده.

حسادت‌: Heartburning

حساس به فشار فضاي حلقوي: annulus pressure responsive; APR

حساسيت: sensitivity

ميزان پاسخ به يك ورودي.

حساسيت: Sensitivity

ميزان پاسخ به يك ورودي.

حساسيت‌: Sensitivity

حساسيت‌ جسماني‌ دريافت‌، ادراك‌، درك‌، زندگي‌ فكري‌، مبناي‌ حس‌ وحساسيت: Sentience

حساسيت‌ دادن‌ نسبت‌ بنور حساسيت‌ پيدا كردن‌، بوسيله‌ نور به‌ چيزي‌ ,: Photosensitize

حساسيت‌ شديد: Hypersensitivity

حساسيت‌ نسبت‌ بچيزي‌: Allergy

حساسيت‌ واستعداد تحريك‌ فوق‌ العاده‌: Hyperirritability

حساسيت‌، احساس‌ ودرك‌، هش‌: Sensibility

حساسيت‌، استعداد: Susceptivity

حساسيت‌، سنج‌ چشم‌: Sensitometer

حساسيت‌، ميزان‌ حساسيت‌: Sensitivity

حساس‌: Sensitive

حساس‌ سازي‌: Sensitization

حساس‌ كردن‌، حساس‌ شدن‌: Sensitize

حساس‌ كننده‌: Sensitizer

حساس‌ نسبت‌ به‌ متن‌: Context Sensitive

حساس‌ و باهوش‌: Perceptive

حساس‌، اماده‌ پذيرش‌ حس‌، احساس‌ كردن‌، با احساسات‌ درك‌ , كردن‌: Sensate

حساس‌، حسي‌، گيرنده‌ يا دريافت‌ كننده‌ خاط‌رات‌ حسي‌، ضبط‌ , كننده‌: Sensor

حساس‌، نفوذ پذير، داراي‌ حساسيت‌: Sensitive

حسب‌ المقرر، حسب‌ الوظ‌يفه‌، بقدر لازم‌، بموقع‌ خود: Duly

حسن‌ انتخاب‌: Selectivity

حسن‌ تعبير، استعمال‌ كلمه‌ء نيكو و مط‌لوبي‌ براي‌ موضوع‌ , يا كلمه‌ء نامط‌لوبي‌: Euphemism

حسن‌ تعبيركردن‌، استعمال‌ كلمه‌ء نيكو بجاي‌ كلمه‌ء زشت‌: Euphemize

حسود، رشك‌ بر: Envier

حسود، رشك‌ مند، رشك‌ ورز، غيور، بارشك‌، رشك‌ بر: Jealous

حسودانه‌، منزجر كننده‌، نفرت‌ انگيز، زشت‌: Invidious

حسي‌ وحركتي‌، مربوط‌ به‌ حس‌ حركت‌: Sensorimotor

حسي‌، بصير، ذاتي‌ مستقيما درك‌ كننده‌، مبني‌ بر درك‌ يا انتقال‌ مستقيم: Intuitive

حسي‌، عضو حسي‌: Sensorial

حسگير، بيهوشي‌، بي‌ حسي‌، داروي‌ بيهوشي‌: Anaesthesia

حسگير، بيهوشي‌، بي‌ حسي‌، داروي‌ بيهوشي‌: Anaesthetic

حس‌ بويايي‌، حس‌ شامه‌، بويايي‌، استشمام‌: Olfaction

حس‌ تشخيص‌، مفهوم‌، احساس‌كردن‌، پي‌ بردن‌ حواس‌ پنجگانه‌، حس‌، احساس‌، هوش‌، شعور، معني‌، مفاد: Sense

حس‌ خارش‌ ياسوزش‌ داشتن‌، صدا صدا (كردن‌)، ط‌نين‌ (انداختن‌)، حس‌ خارش‌، سوزش‌ كردن: Tingle

حس‌ سنج‌، احساس‌ سنج‌: Esthesiometer

حس‌ ششم‌، قوه‌ ادراك‌: Sixth Sense

حس‌ كردن‌، دريافتن‌، جهت‌: Sense

حس‌ كنجكاوي‌، چيز غريب‌، كمياب‌: Curiosity

حس‌ هم‌ نوعي‌: Fellow Feeling

حس‌، احساس‌ (خصوصااحساس‌ ناقص‌): Esthesis

حشرات‌ موذي‌ را دفع‌ نمودن‌: Disinfest

حشره‌ بدون‌ بال‌: Dealate

حشره‌ خوار: Insectivorous

حشره‌ شب‌ تاب‌، كرم‌ شب‌ تاب‌: Firefly

حشره‌ كش‌، حشره‌ كشي‌، داروي‌ حشره‌ كش‌: Insecticide

حشره‌ كش‌، دافع‌ حشره‌، مربوط‌ به‌ حشره‌ كشي‌: Insecticidal

حشره‌ كش‌، دافع‌ كرم‌ حشره‌: Larvicide

حشره‌ يكروزه‌، چيز زودگذر، فاني‌: Ephemera

حشره‌ گزنده‌ نسبتا بزرگ‌، سرخك‌، ساس‌: Gallinipper

حشره‌، ساس‌، جوجو، بط‌ور پنهاني‌ درمحلي‌ ميكروفون‌ نصب‌ , كردن‌: Bug

حشره‌، كرم‌ خوراك‌ (مثل‌ كرم‌ پنير و غيره‌)، كرم‌ ريز عنكبوت‌، كارتنه‌، جمنده‌: Insect

حشره‌اي‌، حشره‌ مانند، داراي‌ حشره‌، در معرض‌ هجوم‌ حشرات‌,: Insectile

حشره‌خوار: Entomophagous

حشو و زوائدي‌: Tautological

حشيشه‌ القزاز وعلف‌ هاي‌ هرز ديگر: Chickweed

حصار: Fence line

حصار كليسا، حياط‌ كليسا: Churchyard

حصار يا چينه‌ كشيدن‌ دور درميان‌ گذاشتن‌، در جوف‌ قرار دادن‌، به‌ پيوست‌ فرستادن: Enclose

حصار يانرده‌ اط‌راف‌ خانه‌ يا شهر، قصبه‌، قلعه‌: Burg

حصار، بازداشتگاه‌ بردگان‌: Barracoon

حصار، در حصار قراردادن‌، غوك‌ چرا گاه‌، ميدان‌ تمرين‌ اسب‌ دواني‌ واتومبيل‌ هاي‌ كورسي: Paddock

حصير يا فرش‌ جلو در، كفش‌ پاك‌ كن‌: Doormat

حضرت‌ موسي‌: Moses

حضور خدايان‌ ساغر ريزي‌، نوشابه‌ پاشي‌، نوشيدن‌شراب‌، تقديم‌ شراب‌ به‌ ,: Libation

حضور در همه‌ جا در ان‌ واحد (درمورد خدا): Omnipresence

حضور در همه‌جا در يك‌ وقت‌ (مثل‌ ذات‌ پروردگار): Ubiquity

حضور، حضار، همراهان‌، ملتزمين‌ توجه‌، مواظ‌بت‌، رسيدگي‌، تيمار، پرستاري‌، خدمت‌، ملازمت: Attendance

حضيضي‌: Nadiral

حعبه‌: Box

حفاري با لوله تميزكاري: bailer boring

حفاري با هواي فشرده: air drilling; compressed air drilling

حفاري حلقوي: annular boring

حفاري خودكار: automatic drilling

حفاري سايشي: abrasion drilling

حفاري‌، محل‌ حفر: Diggings

حفاظ‌، پناه‌، حفظ‌ كردن‌ و از (خط‌ر)، حراست‌ كردن‌: Safeguard

حفاظ‌ت‌ انباره‌: Storage Protection

حفاظ‌ت‌ حافظ‌ه‌: Memory Protection

حفاظ‌ت‌ خاك‌، مهيا كردن‌ خاك‌ براي‌ محصول‌ بخصوصي‌: Soil Conservation

حفاظ‌ت‌ كردن‌، حمايت‌ كردن‌: Protect

حفاظ‌ت‌ پرونده‌: File Protection

حفاظ‌ت‌، حبس‌، توقيف‌: Custody

حفاظ‌ت‌، حفظ‌ چيزي‌ از خط‌ر وغيره‌، امانت‌: Safekeeping

حفاظ‌ت‌، محافظ‌ت‌: Protection

حفر شده‌، كنده‌ شده‌، پناهگاه‌ موقتي‌: Dugout

حفر كننده‌، حفار، الت‌ حفاري‌: Digger

حفر، كاوش‌، حفاري‌، كنايه‌، كندن‌، (مج.) كاوش‌ كردن فرو كردن‌: Dig

حفركردن‌(زمين‌)، سوراخ‌ كردن‌، گودي‌، حفره‌، كاوش‌ كردن‌: Delve

حفره‌ پله‌ مانند براي‌ استخراج‌ سنگ‌ معدن‌، استخراج‌ كردن‌,: Stope

حفره‌، گودي‌، محفظ‌ه‌، فاصله‌، جاي‌ خالي‌، نقط‌ه‌ ابهام‌: Lacuna

حفره‌اي‌ كه‌ شست‌ دران‌ جا بگيرد، سوراخ‌ شستي‌، نويسه‌ نما,: Thumbhole

حفره‌دار، داراي‌ سط‌وح‌ حفره‌ دار: Calyculate

حفره‌دار، سوراخ‌ سوراخ‌، چاله‌ چاله‌: Pitted

حفره‌مانند: Foveiform

حفظ‌ جان‌، صيانت‌ نفس‌، بقاء خود: Self Preservation

حفظ‌ كردن‌، از بركردن‌: Memorize

حفظ‌ كردن‌، باقي‌ نگهداشتن‌ قرق‌ شكارگاه‌، شكارگاه‌، مربا، كنسروميوه‌، نگاهداشتن: Preserve

حفظ‌ كني‌: Memorization

حفظ‌ي‌، نام‌ حفظ‌ي‌: Mnemonic

حق الزحمه هاي ثابت: Fixed fees

حق امتياز: Royalty

هرگونه هزينه مطابق با ماهيت حق امتياز، مبلغ تاييديه، هزينه‌هاي استهلاك تاييديه با امتياز يا موارد مشابه، جهت استفاده براي حقوق امتياز و به‌كارگيري امتياز مرتبط با انجام يك پيمان يا هر نوع پيمان فرعي.

حق امتياز: Royalty

هرگونه هزينه مطابق با ماهيت حق امتياز، مبلغ تاييديه، هزينه‌هاي استهلاك تاييديه با امتياز يا موارد مشابه، جهت استفاده براي حقوق امتياز و به‌كارگيري امتياز مرتبط با انجام يك پيمان يا هر نوع پيمان فرعي.

حق بيمه- اجرت- پرداخت: Premium

حق مسكن: Rent Rebate

حق و حقوق: Right

حقه‌ باز، شياد، گول‌ زن‌، نيرنگ‌ باز، بامبول‌ زن‌: Trickster

حقه‌ باز، نيرنگ‌ باز، گول‌ زن‌، شياد: Tricker

حقه‌ بازي‌ كردن‌، سرهم‌ بندي‌ كردن‌، حقه‌ بازي‌: Flimflam

حقه‌ بازي‌ كردن‌، كلاهبرداري‌، مسخره‌، دست‌ انداختن‌: Spoof

حقه‌ بازي‌، دغل‌ زني‌: Trickiness

حقه‌ بازي‌، دورويي‌، روباه‌ بازي‌، حيله‌ گري‌: Hanky Panky

حقه‌ بازي‌، كلاهبرداري‌، گول‌ زني‌: Sharp Practice

حقه‌ كامل‌ گل‌، كاسه‌ گل‌، كلاله‌ اط‌راف‌ گل‌: Pappus

حقه‌ يا حيله‌ براي‌ عط‌ف‌ توجه‌، شيط‌نت‌، چرند: Shenanigan

حقه‌، بامبول‌، بامبول‌ زدن‌، لاف‌ وگزاف‌: Flam

حقه‌، حيله‌، بامبول‌ (knarp): Monkeyshine

حقه‌، كار نادرست‌، (مج.) قتل‌، ادم‌كشي‌: Foul Play

حقه‌بازي‌، شارلاتان‌ بازي‌، حليه‌ گري‌: Quackery

حقوق اضافه كاري: Over Time Premium

حقوق مالک: Owner’s equity

حقوق مالی: Equities

حقوق و دستمزد: Payroll

حقوق و دستمزد پرداختي: Accrual Salaries and Wages Payable

حقوق و عوارض: Duty

حقوق پرداختي: Salaries Payable

حقوق گمركي: Customs Duty

حقوقي‌ كه‌ در اثر تولد بخص‌ تعلق‌ مي‌ گيرد: Birthright

حقوق‌ الهي‌، فقه‌: Jurisprudence

حقوق‌ بازشنستگي‌، مقرري‌، پانسيون‌، مزد، حقوق‌، مستمري‌ , گرفتن‌، پانسيون‌ شدن‌: Pension

حقوق‌ بندري‌، عوارض‌ گمركي‌ و دريايي‌: Quayage

حقوق‌ بين‌ الملل‌: International Law

حقوق‌ بگير، كارمند حقوق‌ بگير، داراي‌ حقوق‌: Salaried

حقوق‌ بگير، وظ‌يفه‌ خور: Annuitant

حقوق‌ ثابت‌ بدون‌ مزايا وفوق‌ العاده‌: Base Pay

حقوق‌ جزا: Criminal Law

حقوق‌ خصوصي‌: Private Law

حقوق‌ عرفي‌: Common Law

حقوق‌ عقب‌ افتاده‌: Back Pay

حقوق‌ عمومي‌، حقوق‌ بين‌ المللي‌ عمومي‌: Public Law

حقوق‌ مدني‌: Civi Law

حقوق‌ مدني‌ روم‌ قديم‌، قوانين‌: Pandect

حقوق‌ ناتمام‌: Half Pay

حقوق‌ نسوان‌، حقوق‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ نسوان‌: Woman's Rights

حقوق‌ و امتيازات‌ خود را بزور بديگران‌ قبولاندن‌: Assert Oneself

حقوق‌ وامتيازات‌ مدني‌ (اشخاص‌): Civi Rights

حقوق‌ يا مقرري‌ ساليانه‌، گذراند: Annuity

حقوق‌، شهريه‌، مواجب‌، حقوق‌ دادن‌: Salary

حقوق‌، عوارض‌، پرداختني‌ مقتضي‌، حق‌، ناشي‌ از، بدهي‌، موعد پرداخت‌، سر رسد: Due

حقيقتا، واقعا: Veritably

حقيقت‌ اشكار، قضيه‌ حقيقي‌، حقيقت‌ متعارفه‌، بديهيات قاعده‌ كلي‌، اصل‌ عمومي‌، پند، اندرز: Axiom

حقيقت‌ را اظ‌هار نكردن‌، دست‌ كم‌ گرفتن‌: Understate

حقيقت‌ مط‌لق‌، روح‌الارواح‌: Oversoul

حقيقت‌ گرايي‌، (دراپرا) رجحان‌ اهنگ‌ ها و روايات‌ , متداول‌ بر روايات‌ و اهنگهاي‌قهرماني‌ و افسانه‌ اميز: Verism

حقيقت‌، واقعيت‌، هستي‌، اصليت‌، اصالت‌ وجود: Reality

حقيقي‌، واقعي‌: Real

حق‌ الامتياز، حق‌ التاليف‌، حق‌ الاختراع‌، اعضاي‌ خانواده‌ , سلط‌نتي‌، مجلل‌، از خانواده‌ سلط‌نتي‌: Royalty

حق‌ السكوت‌: Hush Money

حق‌ الوكاله‌، حق‌ يا مزد اموزگار: Honorarium

حق‌ انبارداري‌ براي‌ نگاه‌ داشتن‌ چيزي‌، فضاي‌ زير زمين‌: Cellarage

حق‌ بازرسي‌ كشتي‌ در درياها: Right Of Search

حق‌ بيان‌، دستور، بيان‌، اظ‌هار: Say So

حق‌ تصدي‌، تصرف‌، نگهداري‌، اشغال‌، اجاره‌ داري‌، تصدي‌: Tenure

حق‌ تقدم‌، امتياز، گام‌ رقص‌، رقص‌: Pas

حق‌ تقدم‌، برتري‌: Priority

حق‌ دادن‌ (به‌)، تصديق‌ كردن‌، ذيحق‌ دانستن‌، توجيه‌ كردن‌: Justify

حق‌ دادن‌ مستحق‌ دانستن‌، لقب‌ دادن‌، ملقب‌ ساختن‌، نام‌ , نهادن‌، ناميدن‌: Entitle

حق‌ راي‌ دادن‌ (eerf، esihcnarfne=) امتياز، حق‌ انتخاب‌، ازاد كردن: Franchise

حق‌ راي‌ نسوان‌: Woman Suffrage

حق‌ راي‌ وشركت‌ در انتخابات‌، راي‌: Suffrage

حق‌ رد، رد، منع‌، نشانه‌مخالفت‌، راي‌ مخالف‌، رد كردن قدغن‌ كردن‌، راي‌ مخالف‌ دادن‌: Veto

حق‌ شفعه‌، بقاء، بازماندگي‌، ابقاء: Survivorship

حق‌ شفعه‌، پيشدستي‌: Preemption

حق‌ عبورباكشتي‌ گذاره‌، تصدي‌ كشتي‌ گذاره‌: Ferriage

حق‌ علف‌ چر، حق‌ مرتع‌: Commonage

حق‌ كشور متحارب‌ براي‌ استفاده‌ از اموال‌ كشور بيط‌رف‌: Angary

حق‌ ماهيگيري‌، محل‌ ماهيگيري‌، شيلات‌: Piscary

حق‌ ويژه‌، امتياز مخصوص‌، حق‌ ارثي‌، امتياز: Prerogative

حق‌ چاپ‌ (انحصاري‌)، حق‌ ط‌بع‌ ونشر: Copyright

حق‌اشتراك‌، وجه‌اشتراك‌، ابونه‌ (مجله‌ يا روزنامه‌): Abonne

حق‌الارض‌: Acre Shop

حق‌الارض‌، اجاره‌ عرصه‌: Ground Rent

حق‌الزحمه: fee

ميزان پولي مذاكره شده براي تشويق پيمانكار، براي عملكرد مطابق با مفاد پيمان بازگشت هزينه. ممكن است حق‌الزحمه ثابت يا متغير باشد.

حق‌الزحمه: Fee

ميزان پولي مذاکره شده براي تشويق پيمانکار، براي عملكرد مطابق با مفاد پيمان بازگشت هزينه. ممکن است حق‌الزحمه ثابت يا متغير باشد.

حق‌الزحمه امتيازي: award fee

مقرر كردن مبلغي در پيمان، به منظور ايجاد انگيزه در پيمانكار براي پاسخ‌گويي به موضوعاتي كه به صورت دوره‌اي سنجيده شده‌اند. دوره‌هاي حق‌الزحمه امتيازي در يك پيمان معمولا شش تا هشت ماه ادامه دارند. ميزان اين حق‌الزحمه پيش از شروع هر دوره مورد مذاكره قرار مي‌گ

حق‌الزحمه امتيازي: Award Fee

مقرر کردن مبلغي در پيمان، به منظور ايجاد انگيزه در پيمانکار براي پاسخ‌گويي به موضوعاتي که به صورت دوره‌اي سنجيده شده‌اند. دوره‌هاي حق‌الزحمه امتيازي در يک پيمان معمولا شش تا هشت ماه ادامه دارند. ميزان اين حق‌الزحمه پيش از شروع هر دوره مورد مذاكره قرار مي‌گيرد. تعيين اين مبلغ به صورت يك‌طرفه توسط خريدار انجام گرفته و شرايط معمول حقوقي در مورد آن رعايت نمي‌گردد.

حق‌الزحمه هدف: target fee

حق‌الزحمه برنامه‌ريزي‌شده در پيمان حق‌الزحمه ثابت هزينه افزوده، در صورتي‌كه هزينه‌هاي واقعي فروشنده با هزينه جامعه هدف پيمان برابر باشد.

حق‌الزحمه هدف: Target Fee

حق‌الزحمه برنامه‌ريزي‌شده در پيمان حق‌الزحمه ثابت هزينه افزوده، در صورتي‌كه هزينه‌هاي واقعي فروشنده با هزينه جامعه هدف پيمان برابر باشد.

حق‌العمل كاري- كميسيون: Commission

حق‌العمل‌، اعلاء: Premium

حكاكي‌: Engraving

حكاكي‌ كردن‌، ثبت‌ كردن‌ نوشتن‌، نقش‌ كردن‌، حجاري‌ كردن‌ روي‌ سط‌وح‌ و ستونها: Inscribe

حكاكي‌، بريدن‌: Carving

حكايتي‌، حديثي‌: Anecdotal

حكايت‌ اخلاقي‌، داستان‌: Apologue

حكايت‌ شده‌، داستاني‌، موجدار: Storied

حكايت‌، قصه‌ء كوتاه‌، امثال‌، ضرب‌ المثل‌: Anecdote

حكايت‌، قصيده‌، روايت‌، مثال‌، نمونه‌، تمثيل‌: Exemplum

حكم دادگاه- دستور قانوني: Write

حكمت‌ علل‌ غايي‌، پايان‌ شناسي‌، مط‌العه‌ حكمت‌ غايي‌: Teleology

حكمراني‌ كردن‌، حكمفرما بودن‌ سلط‌نت‌، حكمراني‌، حكومت‌، حكمفرمايي‌، سلط‌نت‌ يا ,: Reign

حكميت: arbitration

يك روش حل اختلاف؛ هنگامي كه شركا به دليل تفاوت‌ سليقه‌، براي قضاوت به يك شخص بي‌طرف يا گروهي كه با رضايت دو طرف يا شرايط قانوني تعيين شده‌‌اند، مراجعه مي‌كنند.

حكميت الزام‌آور: binding arbitration

فرآيند تصميم‌گيري توسط شخص سوم كه در آن طرفين دعوي موظف به پيروي از رأي صادره مي‌باشند.

حكميت الزام‌آور: Binding Arbitration

فرآيند تصميم‌گيري توسط شخص سوم كه در آن طرفين دعوي موظف به پيروي از رأي صادره مي‌باشند.

حكميت غير‌‌الزام‌آور، داوري غير‌الزام‌آور: nonbinding arbitration

حكميت يا جدال طرفين، بدون تصميم‌گيري نهايي.

حكميت غير‌‌الزام‌آور، داوري غير‌الزام‌آور: Nonbinding Arbitration

حكميت يا جدال طرفين، بدون تصميم‌گيري نهايي.

حكميت‌ كردن‌ (در)، فيصل‌ دادن‌، فتوي‌ دادن‌: Arbitrate

حكميت‌، داوري‌: Umpirage

حكم‌ اجرا پذير: Executable Statement

حكم‌ ادامه‌: Continue Statement

حكم‌ اشتراك‌: Common Statement

حكم‌ اعدام‌: Death Warrant

حكم‌ اعلاني‌: Declaration Statement

حكم‌ اعلان‌ بعد: Dimension Statement

حكم‌ توضيحي‌: Comment Statement

حكم‌ داده‌اي‌: Data Statement

حكم‌ دادگاه‌ يا قاضي‌ عليه‌ شخص‌ گناهكار: Bench Warrant

حكم‌ دهنده‌: Decreer

حكم‌ رويه‌اي‌: Procedural Statement

حكم‌ ضبط‌ اموال‌ بيگانگان‌: Letters Of Marque

حكم‌ فرا خواني‌: Call Statement

حكم‌ كردن‌، حكم‌، فرمان‌: Decree

حكم‌ نگاهداري‌ و ضبط‌، ملازم‌، مستخدم‌، گيره‌: Retainer

حكم‌ وزارتي‌ كه‌ داراي‌ قوت‌ قانوني‌ است‌: Decree Law

حكم‌ يا امريه‌ دائر بر توقيف‌ شخص‌ معيني‌: Capias

حكم‌ گمارشي‌: Assignment Statement

حكم‌، افزار، انچه‌ كارگر از خود بر سر كار مي‌ برد يافت‌، كشف‌، اكتشاف‌، يابش‌: Finding

حكم‌، امر، اجازه‌، رخصت‌، حكمي‌، امري‌: Fiat

حكم‌، تصميم‌: Ruling

حكم‌، حكم‌ مجازات‌، سرنوشت‌ بد، فنا، حكم‌ دادن مقررداشتن‌، محشر: Doom

حكم‌، داوري‌ كردن‌، قاضي‌، داور: Arbiter

حكم‌، نوشته‌، ورقه‌، سند: Writ

حكم‌، گفته‌، بيانيه‌: Statement

حكومت‌ اجامر واوباش‌، غوغا سالاري‌: Mobocracy

حكومت‌ اداري‌، مجموع‌ گماشتگان‌ دولتي‌، كاغذ پراني ديوان‌ سالاري‌ رعايت‌ تشريفات‌ اداري‌ بحد افراط‌، تاسيسات‌ اداري: Bureaucracy

حكومت‌ استبدادي‌ ومط‌لقه‌، حكومت‌ تزاري‌: Czarism

حكومت‌ استبدادي‌، ديكتاتوري‌: Dictatorship

حكومت‌ اشرافي‌، ط‌بقه‌ء اشراف‌: Aristocracy

حكومت‌ اغنياء، حكومت‌ توانگران‌، ط‌بقه‌ ثروتمند: Plutocracy

حكومت‌ امپراتوري‌، استعمار ط‌لبي‌، امپرياليسم‌: Imperialism

حكومت‌ امپراط‌وري‌، حكومت‌ مط‌لقه‌: Caesarism

حكومت‌ بر درياها، سلط‌ه‌ دريايي‌، درياسالاري‌: Thalassocracy

حكومت‌ بر نفس‌، خود داري‌، حكومت‌ خود مختار، حكومت‌ , مستقل‌، حكومت‌ توده‌ مردم‌، خود فرماني‌: Self Goverment

حكومت‌ توده‌ خلق‌: Ochlocracy

حكومت‌ جمهوري‌: Presidential Government

حكومت‌ خدايي‌، كشوري‌ كه‌ خدا پادشاه‌ ان‌ باشد: Theonomy

حكومت‌ دوپادشاه‌، حكومت‌ دو مجلسي‌، سيستم‌ دو مجلسي‌: Dyarchy

حكومت‌ زنان‌، حكومت‌ نسوان‌: Gynecocracy

حكومت‌ سالخوردگان‌: Gerontocracy

حكومت‌ كردن‌، اداره‌ كردن‌، حكم‌ كردن‌، گونيا قاعده‌، دستور، حكم‌، بربست‌، قانون‌، فرمانروايي: Rule

حكومت‌ متشكل‌ از يك‌قوم‌ يا يك‌ ملت‌: Nation State

حكومت‌ محلي‌، حاكم‌ محلي‌: Local Government

حكومت‌ مشترك‌، مالكيت‌ مشترك‌: Condominium

حكومت‌ مط‌لق‌، حكومت‌ مستقل‌: Autocracy

حكومت‌ معدودي‌ از اغنيا و ثروتمندان‌: Oligarchy

حكومت‌ ملي‌، حكومت‌ داخلي‌: Home Rule

حكومت‌ موقتي‌، فاصله‌ فترت‌، فاصله‌ ميان‌ دوره‌ يك‌ سلط‌نت‌ با دوره‌ ديگر، دوره‌ ,: Interregnum

حكومت‌ هفت‌ نفري‌، ولايات‌ هفت‌ گانه‌: Heptarchy

حكومت‌ پرستي‌، حمايت‌ از قدرت‌ مركزي‌: Statolatry

حكومت‌ گرا: Governmentalist

حكومت‌ گرايي‌: Governmentalism

حكيم‌، جادوگر: Medicine Man

حك‌ كردن‌، تراشيدن‌، كنده‌ كاري‌ كردن‌، بريدن‌: Carve

حل ابتكاري مساله: heuristic problem solving

حل مشكلات به صورت اكتشافي و با فنون تجربي و آزمايش و خطا.

حل ابتكاري مساله: Heuristic Problem Solving

حل مشکلات به صورت اکتشافي و با فنون تجربي و آزمايش و خطا. روش‌هاي مورد اطمينان و آزمايش‌شده براي حل مشکلات که مبناي آن خلاصه‌اي از تجربه‌هاست.

حل مساله: problem solving

فرآيند راهبردي براي رسيدن به يك راه‌حل.

حل مساله: Problem Solving

فرآيند راهبردي براي رسيدن به يك راه‌حل.يافتن راه‌هايي براي غلبه يا فائق آمدن بر موانع پيشرفت.

حل و فصل بدون هزينه: no cost settlement

خاتمه پيمان بدون اعطا پولي به خريدار يا پيمانكار.

حل و فصل بدون هزينه: No Cost Settlement

خاتمه پيمان بدون اعطا پولي به خريدار يا پيمانکار.

حلال: solvent

حلال‌ زاده‌، درست‌، برحق‌، قانوني‌، مشروع‌: Legitimate

حلال‌، مايع‌ محلل‌، قادر به‌ پرداخت‌ قروض‌: Solvent

حلبي‌ ساز، اهن‌ كوب‌: Tinsmith

حلبي‌ منقوش‌ وجلادار: Tole

حلزوني‌، مارپيچ‌: Spiral

حلزون‌ دوكپه‌اي‌ يا صدف‌ خوراكي‌ از جنس‌netcep، گوشت‌ , صدف‌، بچنگال‌گرفتن‌، محكم‌ گرفتن‌: Clam

حلزون‌ صدف‌ دار، نرم‌ تن‌ صدف‌ دار: Shellfish

حلزون‌ وار: Snaillike

حلقه كيفيت، مارپيچ كيفيت: quality loop, quality spiral

مدلي مفهومي از فعاليت‌هاي تعاملي كه بر كيفيت محصول يا خدمت در مراحل مختلف چرخه عمر؛ از شناسايي نيازها تا ارزيابي برآوردن آنها اثرگذار است.

حلقه كيفيت، مارپيچ كيفيت: Quality Loop, Quality Spiral

مدلي مفهومي از فعاليت‌هاي تعاملي که بر کيفيت محصول يا خدمت در مراحل مختلف چرخه عمر؛ از شناسايي نيازها تا ارزيابي برآوردن آنها اثرگذار است.

حلقه ي بنزن: benzene ring

حلقه ي پنبه ي نسوز: asbestos ring

حلقه‌ انگشتري‌ نامزدي‌ يا عروسي‌: Wedding Ring

حلقه‌ باز خوردي‌: Feedback Loop

حلقه‌ بسته‌: Closed Loop

حلقه‌ حفاظ‌ت‌: Protection Ring

حلقه‌ خوراننده‌: Feed Reel

حلقه‌ زلف‌ روي‌ پيشاني‌ زنان‌: Frisette

حلقه‌ زلف‌، ط‌ره‌، كلاله‌، انگشتري‌ كوچك‌: Ringlet

حلقه‌ زنجير، دانه‌ زنجير، پيوند، بند، ميدان‌ گلف زنجير، قلاب‌، متصل‌ كردن‌، بهم‌ پيوستن‌، جفت‌ كردن‌: Link

حلقه‌ زني‌: Looping

حلقه‌ قارچ‌، قارچ‌ حلقوي‌: Fairy Ring

حلقه‌ كردن‌، فردادن‌، پيچاندن‌، حلقه‌، فر: Curl

حلقه‌ لاستيكي‌ مخصوص‌ گاز گرفتن‌ كودك‌ تا دندان‌ در اورد: Teething Ring

حلقه‌ مانند، حلقوي‌، (فيزيك‌) وسايل‌ و ابزار حلقه‌دار داراي‌ علائم‌ و اشكال‌ حلقوي‌: Annular

حلقه‌ متعلق‌ به‌ مشترك‌: Subscriber's Loop

حلقه‌ محلي‌: Local Loop

حلقه‌ مفقوده‌: Missing Link

حلقه‌ يا بست‌ فلزي‌ ته‌ عصا، حلقه‌، بست‌ فلزي‌ زدن‌: Ferrule

حلقه‌ يا كمربند كوچك‌، منط‌قه‌ يا ناحيه‌ كوچك‌، پيوند: Zonule

حلقه‌ چند پرونده‌اي‌: Multifile Reel

حلقه‌ گل‌ كه‌ بگردن‌ مياويزند، تسبيح‌ يا گردن‌ بند: Chaplet

حلقه‌ گل‌، تاج‌ گل‌، نرده‌ پلكان‌ مارپيچي‌: Wreath

حلقه‌، انگشتر، تسمه‌، تسمه‌ زدن‌، حلقه‌ زدن‌ به‌، احاط‌ه‌ , كردن‌: Hoop

حلقه‌، حلقه‌ ط‌ناب‌، گره‌، پيچ‌، چرخ‌، خميدگي‌، حلقه‌ دار , كردن‌، گره‌ زدن‌، پيچ‌خوردن‌: Loop

حلقه‌، حلقه‌زني‌: Loop

حلقه‌، زنگ‌ زدن‌، احاط‌ه‌ كردن‌: Ring

حلقه‌، قرقره‌: Reel

حلقوي‌، حلقه‌ دار: Annulate

حلقوي‌، حلقه‌ دار: Annulated

حلقوي‌، كروي‌، چرخي‌، دايره‌ وار: Orbiculate

حلقي‌، از حلق‌ اداء كردن‌، با نفس‌ تلفظ‌ كردن‌، خالي‌ , كردن‌، بيرون‌ كشيدن‌ (گاز يابخار از ظ‌رفي‌)، حرف‌ H اول‌ , كلمه‌اي‌ را بط‌ور حلقي‌ تلفظ‌ كردن‌: Aspirate

حلقي‌، وابسته‌ به‌حلق‌ وگلو: Faucial

حلول‌، نفوذ، راند نفوذ يك‌ حل‌ كننده‌ (مثل‌ اب‌) ازيك‌ پرده‌، خاصيت‌ نفوذ و ,: Osmosis

حلويات‌، شيريني‌ جات‌، غذاي‌ شيرين‌، شيريني‌: Sweetmeat

حل‌ ترسيمي‌: Graph Solution

حل‌ تقريبي‌: Approximate Solution

حل‌ دقيق‌: Exact Solution

حل‌ شدني‌، محلول‌، (م‌.م‌.) قادر بتاديه‌ وام‌، واريز , شدني‌، قابل‌ پرداخت‌: Solvable

حل‌ كردن‌، رفع‌ كردن‌، گشادن‌، باز كردن‌: Solve

حل‌ كردن‌، گداختن‌: Solubilize

حل‌ كننده‌: Solver

حل‌ نشدني‌، تجزيه‌نا پذير، اب‌ نشدني‌، ناگداز، غير , قابل‌ حل‌، بهم‌ نخوردني‌، منحل‌ نشدني‌، ماندگار، پايدار: Indissoluble

حل‌ نشدني‌، غير قابل‌ تبديل‌ به‌ پول‌ نقد: Insolvable

حل‌ نشدني‌، لاينحل‌، غير محلول‌، ماده‌ حل‌ نشدني‌: Insoluble

حل‌ پذير، قابل‌ حل‌: Soluble

حل‌، محلول‌: Solution

حل‌شدني‌، تجزيه‌ پذير، قابل‌ حل‌، جداشدني‌: Dissoluble

حل‌پذير، قابل‌ حل‌: Solvable

حماسه‌، حماسه‌ اسكاندويناوي‌: Saga

حماسي‌، مربوط‌ به‌ رامشگري‌: Bardic

حماقت‌ محض‌، بلاهت‌: Tommyrot

حماقت‌، استهزاء كردن‌: Follery

حماقت‌، خبط‌ دماغ‌، سبك‌ مغزي‌، ابلهي‌: Idiocy

حمال‌، باربر: Coolie

حمال‌، ناقل‌ امراض‌، حامل‌ حمالي‌ كردن‌، حمل‌ كردن‌، ابجو، دربان‌، حاجب‌، باربر: Porter

حمام‌ افتاب‌: Sunbath

حمام‌ افتاب‌ گرفتن‌: Sunbathe

حمام‌ بخار فنلاندي‌: Sauna

حمام‌ دوش‌، دوش‌: Shower Bath

حمام‌، داغ‌، حمام‌ عمومي‌، گرما كالري‌ كوچك‌، معادل‌ هزار كالري‌ بزرگ‌، واحد گرما: Therm

حمام‌، محل‌ دستشويي‌، اتاقك‌ توالت‌: Washroom

حمام‌، گرمابه‌: Bathroom

حمايت‌ از خود، اتكاء بخود، تكفل‌ مخارج‌ خود، استقلال‌ , مالي‌: Self Support

حمايت‌ اميز، دفاعي‌، دفاع‌ كننده‌، مربوط‌ به‌ توجيه‌: Vindicative

حمايت‌ كردن‌ از، تقويت‌ كردن‌، تاييد كردن‌: Uphold

حمايت‌ كردن‌ از، پشتيباني‌ كردن‌ از، دفاع‌ كردن‌ از محقق‌ كردن‌، اثبات‌ بيگناهي‌كردن‌، توجيه‌ كردن‌: Vindicate

حمايت‌ كردن‌، كمك‌، ياري‌، حمايت‌، همدست‌، بردست‌، ياور كمك‌ كردن‌، ياري‌ كردن‌، مساعدت‌ كردن‌، پشتيباني‌ كردن: Aid

حمايت‌، دفاع‌، اثبات‌ بيگناهي‌، توجيه‌، خونخواهي‌: Vindication

حمايت‌، پشتيباني‌، سرپرستي‌، قيمومت‌: Patronage

حمايل‌ ابريشمي‌ وامثال‌ ان‌، شال‌ گردن‌، شال‌ گردن‌ بستن درشال‌ پيچيدن‌، روسري‌: Scarf

حمايل‌، نوعي‌ ريسمان‌ماهي‌ گيري‌: Gimp

حمد خدا را، سبحان‌ الله‌: Alleluia

حمد، تسبيح‌، تمجيد، حلقه‌ نور: Gloria

حمل با كاميون: Trucking

حمل كالا: Shipment

حمل كردن: Carry

حمل و نقل- ترابري: Transport

حمله‌ بي‌ پروا: Banzai Attack

حمله‌ جنون‌، حركات‌ جنون‌ اميز: Lunes

حمله‌ خدعه‌ اميز، وانمود كردن‌ وانمود، نمايش‌ دروغي‌، تظ‌اهر، خدعه‌، فريب‌، (نظ‌.) ,: Feint

حمله‌ رعد اسا، حمله‌ رعد اسا كردن‌: Blitz

حمله‌ رعد اسا، حمله‌ رعد اسا كردن‌: Blitzkrieg

حمله‌ صرع‌: Conniption

حمله‌ قرار دادن‌ سخن‌ سخت‌ گفتن‌، با سخن‌ حمله‌ كردن‌، (باtsniaga) مورد ,: Inveigh

حمله‌ كردن‌، هجوم‌ اوردن‌ بر: Assail

حمله‌ كننده‌: Assailant

حمله‌ كننده‌: Rusher

حمله‌ متقابل‌، حمله‌ متقابل‌ كردن‌: Counterattack

حمله‌ ناگهاني‌ با تمام‌ قوا: Coup De Main

حمله‌ يا اعتراض‌ به‌ اشخاص‌: Adhominem

حمله‌ پي‌ در پي‌: Besetting

حمله‌، پيشروي‌، يورش‌: Onrush

حمله‌اي‌، غشي‌، متغير، هوس‌ پرست‌، دمدمي‌: Fitful

حمله‌عصبي‌، عصبانيت‌: Willies

حمل‌ كردن‌ فندك‌، كبريت‌، گيرانه‌، قايق‌ باري‌، با قايق‌ باري‌ كالا ,: Lighter

حمل‌ كردن‌، حامل‌: Transport

حمل‌ مجدد: Reshipment

حمل‌ مشروب‌ قاچاق‌: Rum Running

حمل‌ و نقل‌ سريع‌ (مسافربري‌): Rapid Transit

حمل‌ ونقل‌، ارسال‌: Forwarding

حمل‌، ارسال‌، محموله‌، مرسوله‌: Consignment

حمل‌، محموله‌، كالاي‌ حمل‌ شده‌ باكشتي‌: Shipment

حمل‌، واگذاري‌، انتقال‌، سند انتقال‌، وسيله‌ نقليه‌: Conveyance

حموضت‌، اسيديته‌، ترشي‌: Acidity

حنا: Camphire

حنايي‌ رنگ‌: Rufescent

حنايي‌، خرمايي‌، روستايي‌، ضخيم‌، زبر: Russet

حنجره‌ بيني‌: Laryngoscopy

حنجره‌اي‌، وابسته‌ بناي‌، صداي‌ حنجره‌اي‌: Laryngeal

حنظ‌ل‌، هندوانه‌ ابو جهل‌: Colocynth

حنوط‌، موميايي‌: Mummification

حوادث غير مترقبه: force majeure

اصطلاحي در پيمان‌ها كه عذر طرفين پيمان به خاطر اتفاقات خارج از كنترل خود نظير بلاياي طبيعي شامل شرايط غيرعادي و بد آب و هوا، فجايع طبيعي، شورش‌هاي سياسي، اعتصابات كه باعث عدم انجام كار يا تاخير در دست‌يابي به الزامات پيماني شده است را مي‌پذيرد.

حوادث غير مترقبه: Force Majeure

اصطلاحي در پيمان‌ها كه عذر طرفين پيمان به خاطر اتفاقات خارج از كنترل خود نظير بلاياي طبيعي شامل شرايط غيرعادي و بد آب و هوا، فجايع طبيعي، شورش‌هاي سياسي، اعتصابات كه باعث عدم انجام كار يا تاخير در دست‌يابي به الزامات پيماني شده است را مي‌پذيرد.

حوادث‌ حزن‌ اور وخنده‌ اور مربوط‌ به‌ اثر كمدي‌ وتراژدي‌، غم‌ انگيز وتفريحي‌، حاوي‌ ,: Tragicomic

حوادث‌ ناگهاني‌ و غير قابل‌ پيش‌ بيني‌ ط‌بيعي‌ (زلزله سيل‌ و غيره‌): Act Of God

حواس‌(كسيرا) پرت‌ كردن‌، گيج‌كردن‌، پريشان‌كردن ديوانه‌كردن‌: Distract

حواشي‌، يادداشت‌ هاي‌ حاشيه‌، حواشي‌ بر متن‌ كتاب‌: Marginalia

حواله بانكي: Bank Drafts

حواله بيش از اعتبار: Over Draft

حواله‌ دهنده‌، واگذار كننده‌، انتقال‌ دهنده‌: Assigner

حواله‌ دهنده‌، واگذار كننده‌، انتقال‌ دهنده‌: Assignor

حواله‌ يا برات‌ كتبي‌ غير مشروط‌: Bill Of Exchange

حواله‌ پستي‌ وتلگرافي‌، حواله‌ پول‌: Money Order

حواله‌اي‌، واگذاردني‌، قابل‌ تعيين‌ و تخصيص‌، معين مشخص‌، معلوم‌: Assignable

حوريان‌ زيباي‌ ملازم‌ ديونيسوس‌، زنان‌ باده‌ گسار: Maenad

حوريان‌ زيباي‌ ملازم‌ ديونيسوس‌، زنان‌ باده‌ گسار: Menad

حوريچه‌، دختر كوچك‌ و زيبا: Nymphet

حوري‌ جنگلي‌، (مج.) عروس‌ جنگل‌: Dryad

حوري‌ جنگل‌ (كه‌ dayrd نيز ناميده‌ ميشود): Wood Nymph

حوري‌ دريايي‌: Oceanid

حوري‌ دريايي‌، الهه‌ دريايي‌: Water Nymph

حوري‌ مانند (neris) حوري‌ دريايي‌، زن‌ دلفريب‌، سوت‌ كارخانه‌، اژير: Sirenic

حوري‌، زن‌ بسيار زيبا: Nymph

حوزه: context

محيط و رابط‌هاي خارجي كه مي‌توانند بر راه‌حل تأثير گذارند.

حوزه: Context

محيط و رابط‌هاي خارجي که مي‌توانند بر راه‌حل تأثير گذارند.

حوزه سامانه: system context

مراجعه شود به مفهوم عمليات كاربر و مفهوم عمليات سامانه.

حوزه سامانه: System Context

مراجعه شود به مفهوم عمليات كاربر و مفهوم عمليات سامانه.

حوزه فرآيند: process area

حوزه‌ فرآيند، مجموعه‌اي از شيوه‌هاي مرتبط در يك حوزه است كه هنگامي‌كه جمعاً اجرا مي‌شوند، يك سري اهداف مهم براي بهبود حوزه را برآورده مي‌كنند.

حوزه فرآيند: Process Area

حوزه‌ فرآيند، مجموعه‌اي از شيوه‌هاي مرتبط در يک حوزه است که هنگامي‌که جمعاً اجرا مي‌شوند، يک سري اهداف مهم براي بهبود حوزه را برآورده مي‌کنند.

حوزه هزينه: Charge Area

حوزه‌ كاربرد: application area

دسته‌اي از پروژه‌ها كه عناصر مشابهي دارند كه ممكن است اين عناصر در همه پروژه‌ها وجود نداشته باشد. حوزه‌هاي كاربرد معمولا به صورت محصول پروژه (به كمك تكنولوژي‌هاي مشابه يا بخش‌هاي كارخانه) يا نوع مشتري (مشتري داخلي در برابر خارجي، دولت در برابر مشتري تجاري)

حوزه‌ کاربرد: Application Area

دسته‌اي از پروژه‌ها كه عناصر مشابهي دارند كه ممكن است اين عناصر در همه پروژه‌ها وجود نداشته باشد. حوزه‌هاي كاربرد معمولا به صورت محصول پروژه (به كمك تكنولوژي‌هاي مشابه يا بخش‌هاي كارخانه) يا نوع مشتري (مشتري داخلي در برابر خارجي، دولت در برابر مشتري تجاري) تعريف مي‌شوند. حوزه‌هاي كاربرد يك پروژه غالبا با هم تداخل دارند.

حوزه‌، وسعت‌، نوسان‌ نما: Scope

حوزه‌ء قضايي‌، قلمروقدرت‌: Jurisdiction

حوزه‌هاي ريسك: Risk area

هر دسته‌ از فعاليت‌ها كه انجام يا عدم‌ انجام آن‌ها، احتمال اجراي موفقيت‌آميز پروژه را كاهش ‌دهد. مي‌توان مقاومت، دانش در مورد تغيير، بار اضافي پروژه و تكنيك‌ها و مهارت‌هاي اجرا را به‌ عنوان نمونه‌هايي از حوزه‌هاي ريسك نام ‌برد.

حوزه‌هاي ريسك: Risk Area

هر دسته‌ از فعاليت‌ها كه انجام يا عدم‌ انجام آن‌ها، احتمال اجراي موفقيت‌آميز پروژه را کاهش ‌دهد. مي‌توان مقاومت، دانش در مورد تغيير، بار اضافي پروژه و تکنيک‌ها و مهارت‌هاي اجرا را به‌ عنوان نمونه‌هايي از حوزه‌هاي ريسك نام ‌برد.

حوضخانه‌، سردخانه‌: Springhouse

حوضچه ي گل دركار: active mud pit; active pit;mud pit; sump

حوضچه‌ شناور تعمير كشتي‌: Floating Dock

حوض‌ غسل‌ تعميد، ظ‌رف‌ مخصوص‌ نگه‌ داري‌ اب‌ مقدس‌، چشمه ذوب‌: Font

حوض‌ ماهي‌، حوض‌ شنا، سنگاب‌ كليسا: Piscina

حوله‌ داغ‌، ضماد گرم‌، حوله‌، لحافك‌ زخم‌، رفاده‌: Stupe

حوله‌ مخمل‌ نما: Turkish Towel

حومه‌ شهر، برون‌ شهر: Suburb

حومه‌ شهر، حومه‌ نشيني‌: Suburbia

حومه‌ ناحيه‌ مركزي‌: Rimland

حومه‌، حول‌ وحوش‌، دوروبر، توابع‌، اط‌راف‌: Environs

حومه‌نشين‌، ساكن‌ خارج‌ شهر: Exurbanite

حيات اقتصادي، عمر اقتصادي: economic life

دوره زماني كه در طي آن پروژه‌اي سود اقتصادي دارد.

حيات اقتصادي، عمر اقتصادي: Economic Life

دوره زماني که در طي آن پروژه‌اي سود اقتصادي دارد.

حياتي‌، مربوط‌ به‌ حيات‌ وزندگي‌: Biotic

حياتي‌، وابسته‌ بزندگي‌، واجب‌، اساسي‌: Vital

حياتي‌، واجب‌: Vital

حياتي‌، واجب‌: Vital

حيات‌ بخشي‌: Vitalization

حيات‌ بخشي‌، زندگي‌ (دادن‌)، احيا: Vivification

حيات‌ بخش‌: Resuscitative

حيات‌ بخش‌، نيروبخش‌، روانبخش‌: Life Giving

حيات‌ بخش‌، هستي‌ بخش‌: Vivifier

حيات‌ گرايي‌، اعتقاد به‌ اصالت‌ حيات‌: Vitalism

حياط‌ (محوط‌ه‌ محصور): Courtyard

حياط‌ يا انبار الوار و هيزم‌: Woodyard

حياط‌، ايوان‌، ط‌ارمي‌، پاسيو: Patio

حياط‌، محوط‌ه‌، سد يا بند ماهي‌ گيري‌، تسمه‌: Garth

حياط‌، مضافات‌: Curtilage

حيثيت‌، اعتبار، ابرو، نفوذ، قدر ومنزلت‌: Prestige

حيرت‌ اور، شگفت‌، غير عادي‌، شگرف‌: Prodigious

حيرت‌ اور، عجيب‌، جالب‌: Marvellous

حيرت‌ اور، عجيب‌، جالب‌: Marvelous

حيرت‌ زده‌ كردن‌، ازار دادن‌، رقابت‌: Sturt

حيرت‌ زده‌، تعجب‌ كننده‌: Wonderer

حيرت‌، سرگشتگي‌، بغرنجي‌: Puzzlement

حيرت‌، شگفتي‌: Surprisal

حيرت‌، شگفتي‌، سرگشتگي‌، بهت‌: Amazement

حيطه پذيرش: Zone of Acceptance

حيف‌، افسوس‌: Alack

حيله‌ باز، متقلب‌، گول‌ زدن‌: Gyp

حيله‌ بازي‌، ضد ونقيض‌ گويي‌، مغالط‌ه‌: Chicanery

حيله‌ جنگي‌، تدبيرجنگي‌، لشكرارايي‌، تمجيد: Stratagem

حيله‌ گر، بامهارت‌: Crafty

حيله‌ گ‌ري‌، حيله‌ بازي‌، گول‌ زني‌، نيرنگ‌: Trickery

حيله‌، استراتژي‌: Strategy

حيله‌، نيرنك‌، مكر، خدعه‌: Ruse

حيله‌، نيرنگ‌، خدعه‌، شعبده‌ بازي‌، حقه‌، لم‌، رمز، فوت‌ , وفن‌، حيله‌ زدن‌، حقه‌بازي‌ كردن‌، شوخي‌ كردن‌: Trick

حيله‌گر، مزور: Guileful

حين‌ اجرا، هنگام‌ اجرا: Execution Time

حين‌ رانش‌: Run Time

حيوانات‌ اهلي‌: Domestic Animals

حيوانات‌ وحشي‌، پرنده‌، غير اهلي‌: Wildlife

حيوانيت‌، زشتي‌، هرزگي‌، سبعيت‌، جانور خويي‌: Beastliness

حيواني‌ و غيره‌، خوشه‌، دسته‌، گلوله‌ رگ‌ گلومرول‌، خوشه‌ متراكم‌ از مويرگهاي‌ كوچك‌ و بافت‌ هاي‌ ,: Glomerule

حيواني‌، پست‌، بي‌ شعور، درشت‌، خشن‌، ددمنش‌: Brutish

حيوان‌ افسانه‌اي‌ با بالاتنه‌ انسان‌ وپايين‌ تنه‌ اسب قنط‌ورس‌: Centaur

حيوان‌ اهلي‌ منزل‌، دست‌ اموز، عزيز، سوگلي‌، معشوقه نوازش‌ كردن‌، بناز پروردن‌: Pet

حيوان‌ بيصاحب‌، ادم‌ بي‌ سرپرست‌، تك‌ رو، مستقل‌: Maverick

حيوان‌ بي‌ گوش‌، حيوان‌ فاقد گوش‌ خارجي‌: Slick Ear

حيوان‌ خزنده‌، ادم‌ پست‌، سينه‌ مال‌ رونده‌: Reptile

حيوان‌ خونسرد (mrehtolikiop): Ectotherm

حيوان‌ دوپا: Biped

حيوان‌ صفت‌، جانوروار: Beastly

حيوان‌ قد، قامت‌، رفعت‌، مقام‌، قدر وقيمت‌، ارتفاع‌ ط‌بيعي‌ بدن‌ ,: Stature

حيوان‌ مگس‌ خوار، مگس‌ گير: Flycatcher

حيوان‌ وحشي‌، گياه‌ وحشي‌، گياه‌خودرو: Wildling

حيوان‌ گوشتخوار: Carnivorous

حَكم، داور: arbitrator

شخصي بي‌طرف كه با رضايت دو طرف، در فرآيند حكميت راي صادر مي‌كند.

حَكم، داور: Arbitrator

شخصي بي‌طرف که با رضايت دو طرف، در فرآيند حکميت راي صادر مي‌كند.

حکميت: Arbitration

يك روش حل اختلاف؛ هنگامي که شرکا به دليل تفاوت‌ سليقه‌، براي قضاوت به يک شخص بي‌طرف يا گروهي که با رضايت دو طرف يا شرايط قانوني تعيين شده‌‌اند، مراجعه مي‌كنند.شيوه‌اي از روش‌هاي جايگزين حل اختلاف براي حل و فصل دعاوي و اختلافات، طي فرآيندي كه غير رسمي‌تر از محاكم قضايي است. حَکَم حرفه‌اي به عنوان نوعي قاضي وارد عمل مي‌شود و احكام او با توافق طرفين مي‌تواند اجرا شود يا صرفا در حد پيشنهاد پذيرفته گردد.

ح‌رف‌ بيست‌ و دوم‌ الفباي‌ انگليسي‌: V