لغتنامه

فا، نت‌ چهارم‌ موسيقي‌، تابع‌، تبعي‌: Subdominant

فائق‌، حاكم‌عاليمقام‌، برتر، بزرگتر، برترين‌: Paramount

فاتحه‌ خوان‌ مزدور، دعاخوان‌، گدا، مستمند: Beadsman

فاتح‌، غالب‌، پيروز، كشورگشا: Conqueror

فاحشه‌ تائب‌، اسم‌ خاص‌ مونث‌، دارالتاديب‌ فواحش‌: Magdalen

فاحشه‌ تلفوني‌: Call Girl

فاحشه‌ خانه‌: Brothel

فاحشه‌ خانه‌: Call House

فاحشه‌ خانه‌، جنده‌ خانه‌: Lupanar

فاحشه‌، دختر جوان‌، كلفت‌ (taflok): Trull

فاحشه‌، زن‌ بدكار: Strumpet

فاحشه‌، زن‌ كوچه‌ گرد: Streetwalker

فاحشه‌، فاحشه‌ شدن‌، براي‌ پول‌ خود را پست‌ كردن‌: Prostitute

فاحشه‌، فاحشه‌بازي‌ كردن‌، فاحشه‌كردن‌: Whore

فاحشه‌، پتياره‌، دعوا و غوغا: Callet

فاحشه‌بازي‌، بدكارگي‌، فحشاء، هرزگي‌: Whoredom

فاحشه‌خانه‌: Whorehouse

فاحشگي‌، هرزگي‌: Harlotry

فاحش‌، بزرگ‌، برجسته‌، نمايان‌، انگشت‌ نما: Egregious

فاراد، واحد گنجايش‌ برق‌: Farad

فارثينگ‌، پول‌ خرد انگليس‌: Farthing

فارسي‌، ايراني‌: Persian

فارغ‌ از عشق‌، بي‌ عشق‌، خالصانه‌، صميمانه‌: Heart Whole

فارقليط‌، روح‌القدس‌، شفيع‌، يار و كمك‌، ميانجي‌: Paraclete

فاستوني‌ نخي‌، سخن‌ گزاف‌، بي‌ ارزش‌، لفاظ‌ي‌: Fustian

فاستوني‌ نخي‌، شلوار فاستوني‌ نخي‌ مخصوص‌ كار: Jean

فاسد كردن‌، تباه‌ كردن‌، معيوب‌ ساختن‌، خراب‌ كردن ناپاك‌ ساختن‌، فاسد شدن‌، تباه‌ شدن‌، بلااثر كردن‌: Vitiate

فاسد كردن‌، خراب‌ كردن‌، فاسد: Corrupt

فاسد كردن‌، عيب‌ لكه‌ دار كردن‌، رنگ‌ كردن‌، الوده‌ شدن‌، لكه‌، ملوث‌ كردن: Taint

فاسد كننده‌: Putrefactive

فاسد نشدني‌: Imperishable

فاسد نشدني‌، فساد نا پذير، منحرف‌ نشدني‌: Incorruptible

فاسد گناهكار، اشتباه‌ كار، غلط‌، ناصحيح‌، خط‌ا، (ط‌ب‌) ناخوش: Peccant

فاسد، بدبو، ترشيده‌: Reechy

فاسد، متعفن‌: Putrid

فاشيست‌: Fascist

فاش‌ سازي‌، اشكار سازي‌، افشاء، وحي‌، الهام‌: Revelation

فاش‌ سازي‌، افشاء، بي‌ پرده‌ گويي‌: Disclosure

فاش‌ كردن‌، افشاء كردن‌، بروز دادن‌: Divulge

فاش‌ كردن‌، باز كردن‌، اشكار كردن‌: Disclose

فاش‌، اشكار، معلوم‌، واضح‌، نپوشيده‌، عمومي‌: Overt

فاصله: Gap

فاصله: Distance

فاصله ي هوايي: air gap

فاصله‌: Distance

فاصله‌ بين‌دو بال‌ هواپيما و پرنده‌: Wingspread

فاصله‌ حداكثر وحداقل‌ سياره‌ از قمر: Mean Distance

فاصله‌ دار كردن‌، فاصله‌، مدت‌، فرجه‌، فاصله‌ بين‌ دو چيز,: Interspace

فاصله‌ رمز: Code Distance

فاصله‌ زماني‌ بين‌ عبور ماه‌ از نقط‌ه‌اي‌ وايجادمد در ان‌ , نقط‌ه‌: Lunitidal Interval

فاصله‌ سط‌رها: Line Spacing

فاصله‌ سه‌ اهنگ‌، فاصله‌ سه‌ گام‌: Tritone

فاصله‌ صدا رس‌: Shouting Distance

فاصله‌ علامتي‌: Signal Distance

فاصله‌ فرعي‌: Subinterval

فاصله‌ كانوني‌: Focal Length

فاصله‌ گذاري‌ بين‌ ستونها: Intercolumniation

فاصله‌ گذاري‌، فاصله‌: Spacing

فاصله‌ گذاري‌، مراعات‌ فواصل‌: Spacing

فاصله‌، شكاف‌ يا فاصله‌ ميان‌ دندانها: Diastema

فاصله‌، مدت‌، فرجه‌، ايست‌، وقفه‌، فترت‌، خلال‌: Interval

فاصله‌، نانوشته‌، سفيد: Blank

فاضلاب‌، زهكشي‌، مجموع‌ مجراي‌ فاضلاب‌: Sewerage

فاضلاب‌، گنداب‌، هرز اب‌، اگو، پس‌ اب‌: Sewage

فاضله‌، (مج.) داراي‌ ذوق‌ ادبي‌ منسوب‌ به‌ جمعيت‌ زنان‌ جوراب‌ ابي‌ درقرن‌ هيجدهم‌، زن‌ ,: Bluestocking

فاعل‌ در نفس‌ خود: Self Active

فاقد اعضاء، بي‌ دست‌ و پا: Acolous

فاقد اهليت‌ قانوني‌، صغير، خردي‌، عدم‌ بلوغ‌، عدم‌ رشد: Nonage

فاقد بو: Scentless

فاقد تمايل‌: Antipathetic

فاقد جفت‌ جنين‌: Aplacental

فاقد حساسيت‌ نسبت‌ به‌ اهنگ‌ موسيقي‌: Tone Deaf

فاقد حس‌ تشخيص‌، بي‌ تميز، بي‌ احتياط‌، بي‌ ملاحظ‌ه‌: Indiscreet

فاقد حس‌ همكاري‌، نامساوي‌، غيرمتجانس‌: Incoordinate

فاقد خاصيت‌ جنسي‌، غير جنسي‌، بدون‌ عمل‌ جنسي‌: Asexual

فاقد خاصيت‌ يا جنبه‌ روحاني‌ كردن‌: Despiritualize

فاقد ديد، فاقد حس‌ بينش‌ و مال‌ انديشي‌، عاري‌ از تط‌ور , و الهام‌: Visionless

فاقد سيستم‌ صحيح‌: Systemoless

فاقد شخصيت‌ كردن‌، بي‌ شخصيت‌ كردن‌: Depersonalize

فاقد شرايط‌ لازم‌، فاقد صلاحيت‌، بيحدو حصر، نامحدود كامل‌: Unqualified

فاقد صفرا، داراي‌ نقص‌ صفرا: Acholic

فاقد صفرا، داراي‌ نقص‌ صفرا: Acholous

فاقد مردانگي‌ كردن‌، از مردي‌ انداختن‌: Unman

فاقد وصيت‌ نامه‌: Intestate

فاقد، بدون‌ برون‌، بيرون‌، بيرون‌ از، از بيرون‌، بط‌رف‌ خارج‌، انط‌رف: Without

فاكتور: Invoice

فاكتور، صورت‌ حساب‌، سياهه‌، صورت‌، صورت‌ كردن‌، فاكتور , نوشتن‌: Invoice

فاكتور، عامل‌ مشترك‌ عامل‌ (عوامل‌)، حق‌ العمل‌ كار، نماينده‌، فاعل‌، سازنده: Factor

فاكتوريل‌: Factorial

فالگير، ط‌الع‌ بين‌: Fortune Teller

فال‌ گرفتن‌، ط‌الع‌ ديدن‌، پيشگويي‌ كردن‌: Soothsay

فال‌، جادوگري‌: Sortilege

فال‌، نشانه‌، پيشگويي‌، بفال‌ نيك‌ گرفتن‌: Omen

فانوس: bellows

فانوس‌ بدون‌خط‌ر مخصوص‌ معادن‌: Davy

فانوس‌ دريايي‌، نور افكن‌ دريايي‌، مناره‌: Pharos

فانوس‌ دريايي‌، چراغ‌ خانه‌، برج‌ فانوس‌ دريايي‌: Lighthouse

فانوس‌، چراغ‌ بادي‌، چراغ‌ دريايي‌: Lantern

فاکتور: Invoice

فتق‌ بند اويختن‌، جفت‌ كردن‌، گره‌ زدن‌، دسته‌كردن‌، متمسك‌ شدن بستن‌، بدار اويخته‌ شدن‌، خرپا، شكم‌ بند، بقچه‌، انبان چوب‌ بست‌ زدن‌، پايه‌ زدن‌، بستن‌، بسيخ‌ كشيدن‌، بدار , كوك‌ زن‌، بهم‌ بستن‌، بادبان‌ را جمع‌ كردن‌، بار سفر ,: Truss

فتق‌ بند، بيضه‌ بند: Jockstrap

فتنه‌ جو: Seditionary

فتنه‌ جويانه‌، فتنه‌ گر: Seditious

فته‌ ط‌لب‌، تمسك‌، سند بدهكاري‌(مخفف‌ uoy ewo I): Iou

فتوالكترون‌: Photoelectron

فتوالكتريسيته‌: Photoelectricity

فتوالكتريك‌، نوري‌ وبرقي‌: Photoelectric

فتوي‌ دادن‌، حكم‌ كردن‌، مقرر داشتن‌، فيصل‌ دادن‌، داوري‌ , كردن‌، احقاق‌ كردن‌: Adjudicate

فتيله‌ شمع‌، نخ‌ پنبه‌اي‌ حاشيه‌ دوزي‌: Candlewick

فتيله‌، چيزي‌ كه‌بجاي‌ فتيله‌بكار رود، افروزه‌: Wick

فتيله‌سازي‌، فتيله‌گذاري‌: Wicking

فجر، سپيده‌ دم‌، ط‌لوع‌، اغاز، اغاز شدن‌: Dawn

فحاشي‌، بد دهاني‌: Scurrility

فحاش‌ هرزه‌ دهن‌، بدزبان‌، بددهن‌، بيعار، هرزه‌گو، بي‌ عفت: Foulmouthed

فحشاء، جندگي‌: Prostitution

فحش‌، ناسزا، نفرين‌: Malison

فحوا، مفاد، نيت‌، رويه‌، تمايل‌، صداي‌ زير مردانه‌: Tenor

فداكار، از خود گذشته‌: Self Giving

فداكار، قرباني‌ كننده‌: Sacriticer

فداكاري‌ كردن‌، قرباني‌ كردن‌جانبازي‌ قرباني‌، قرباني‌ براي‌ شفاعت‌، فداكاري‌، قرباني‌ دادن: Sacrifice

فداكاري‌، از خود گذشتگي‌: Self Sacrifice

فدايي‌، مجاهد، غيور، باغيرت‌، هواخواه‌: Zealous

فدراسيون‌: Federation

فدراليسم‌، اصل‌ دولت‌ ائتلافي‌: Federalism

فدرال‌، ائتلافي‌، اتحادي‌، اتفاق‌: Federal

فديه‌ دهنده‌: Ransomer

فديه‌ دهنده‌، رهايي‌ بخش‌، نجات‌ دهنده‌، باز خريدگر: Redeemer

فر زني‌ بگيسو، پيچش‌ يا حلقه‌ زني‌: Curling

فر كلوچه‌ پزي‌، كلوچه‌ پز، ماهي‌ تابه‌، غربال‌ سيمي‌ , كارگران‌: Griddle

فر يا قالب‌ كله‌ پزي‌: Waffle Iron

فر، جعدوشكن‌ گيسو، فر زدن‌، جلز وولز (درموقع‌ سرخ‌ , كردن‌ غذا): Frizz

فرآورده هاي سياه: black products

فرآيند: Process

فرآيند: process

فرآيند: Process

شيوه‌اي ترجيح داده شده و کنترل‌شده براي انجام مکرر و قابل اطمينان کاري كه معمولاً شامل گام‌ها و فنون پي در پي مي‌شود.مجموع فعاليت‌هاي مورد نياز براي دستيابي به خروجي.

فرآيند اجرا شده: performed process

فرآيندي كه اهداف آن برآورده شده‌اند.

فرآيند اجرا شده: Performed Process

فرآيندي که اهداف آن برآورده شده‌اند.

فرآيند استاندارد: standard process

تعريفي عملياتي از فرآيندي معمول كه ايجاد يك فرآيند در سازمان را هدايت مي‌كند. فرآيند استاندارد، اجزاء بنيادي را كه انتظار مي‌رود در هر فرآيند تعريف‌شده‌اي وجود داشته باشند، شرح مي‌دهد. همچنين ارتباط (مانند ترتيب و رابط‌ها) بين اجزاء فرآيند را نيز توصيف مي‌

فرآيند استاندارد: Standard Process

تعريفي عملياتي از فرآيندي معمول كه ايجاد يك فرآيند در سازمان را هدايت مي‌كند. فرآيند استاندارد، اجزاء بنيادي را كه انتظار مي‌رود در هر فرآيند تعريف‌شده‌اي وجود داشته باشند، شرح مي‌دهد. همچنين ارتباط (مانند ترتيب و رابط‌ها) بين اجزاء فرآيند را نيز توصيف مي‌كند.

فرآيند اندازه گيري: Measurement Process

فرآيند با ثبات: stable process

وضعيتي كه در آن همه علت‌هاي خاص انحراف فرآيند برطرف شده و از رخ‌دادن مجدد آن‌ها جلوگيري مي‌شود. همچنين مراجعه شود به علت خاص انحراف فرآيند، علت معمول انحراف فرآيند، فرآيند استاندارد، فرآيند آماري مديريت شده و فرآيند توانمند

فرآيند با ثبات: Stable Process

وضعيتي كه در آن همه علت‌هاي خاص انحراف فرآيند برطرف شده و از رخ‌دادن مجدد آن‌ها جلوگيري مي‌شود. همچنين مراجعه شود به علت خاص انحراف فرآيند، علت معمول انحراف فرآيند، فرآيند استاندارد، فرآيند آماري مديريت شده و فرآيند توانمند

فرآيند برنامه‌ريزي‌شده: planned process

فرآيندي با شرح فرآيند و برنامه‌اي براي اجرا

فرآيند برنامه‌ريزي‌شده: Planned Process

فرآيندي با شرح فرآيند و برنامه‌اي براي اجرا.

فرآيند بهينه‌سازي: optimizing process

يك فرآيند كمّي مديريت‌شده كه بر مبناي درك دلايل تغييرات موجود در فرآيند، بهبود يافته است. فرآيندي كه بر بهبود مداوم عملكرد فرآيند به صورت افزايشي و بهبود مبتكرانه تمركز دارد. همچنين مراجعه شود به فرآيند كنترل‌شده كمي، فرآيند تعريف شده و علل معمول انحراف فر

فرآيند بهينه‌سازي: Optimizing Process

يک فرآيند کمّي مديريت‌شده که بر مبناي درک دلايل تغييرات موجود در فرآيند، بهبود يافته است. فرآيندي که بر بهبود مداوم عملكرد فرآيند به صورت افزايشي و بهبود مبتکرانه تمرکز دارد. همچنين مراجعه شود به فرآيند كنترل‌شده كمي، فرآيند تعريف شده و علل معمول انحراف فرآيند.

فرآيند تحت كنترل كمي، فرآيند مديريت‌شده به‌صورت كمي : quantitatively managed process

فرآيندي تعريف‌شده كه با استفاده از فنون آماري و فنون كمّي ديگر كنترل مي‌شود. كيفيت محصول، كيفيت خدمات و عملكرد فرآيند، در طول پروژه اندازه‌گيري و كنترل مي‌شوند. همچنين مراجعه شود به فرآيند بهينه‌سازي، فرآيند تعريف شده و فرآيند كنترل شده آماري.

فرآيند تحت كنترل كمي، فرآيند مديريت‌شده به‌صورت كمي: Quantitatively Managed Process

فرآيندي تعريف‌شده كه با استفاده از فنون آماري و فنون كمّي ديگر كنترل مي‌شود. كيفيت محصول، كيفيت خدمات و عملكرد فرآيند، در طول پروژه اندازه‌گيري و كنترل مي‌شوند. همچنين مراجعه شود به فرآيند بهينه‌سازي، فرآيند تعريف شده و فرآيند كنترل شده آماري.

فرآيند تصميم‌گيري توافقي: consensus decision process

اتخاذ تصميمات گروهي در نتيجه شركت اعضا در مذاكرات كامل و آزاد و سپس توافق آن‌ها در مورد قبول و حمايت از تصميمات بعدي.

فرآيند تصميم‌گيري توافقي: Consensus Decision Process

اتخاذ تصميمات گروهي در نتيجه شرکت اعضا در مذاکرات کامل و آزاد و سپس توافق آن‌ها در مورد قبول و حمايت از تصميمات بعدي.

فرآيند تعريف شده: defined process

فرآيندي مديريت‌شده كه بر اساس اهداف سازمان و راهنمايي‌هاي سفارشي‌سازي تغيير مي‌يابد. اين فرآيند داراي يك توصيف ثابت است و در توليدات، اندازه‌گيري‌ها و ديگر اطلاعات بهبود فرآيند نقش دارد.

فرآيند تعريف شده: Defined Process

فرآيندي مديريت‌شده که بر اساس اهداف سازمان و راهنمايي‌هاي سفارشي‌سازي تغيير مي‌يابد. اين فرآيند داراي يک توصيف ثابت است و در توليدات، اندازه‌گيري‌ها و ديگر اطلاعات بهبود فرآيند نقش دارد.

فرآيند توانمند: capable process

فرآيندي كه كيفيت محصول، كيفيت خدمات و اهداف عملكرد فرآيند را به ميزان مشخص شده تأمين مي‌نمايد. همچنين مراجعه شود به فرآيند پايدار و فرآيند مديريت شده به صورت آماري.

فرآيند توانمند: Capable Process

فرآيندي كه كيفيت محصول، كيفيت خدمات و اهداف عملكرد فرآيند را به ميزان مشخص شده تأمين مي‌نمايد. همچنين مراجعه شود به فرآيند پايدار و فرآيند مديريت شده به صورت آماري.

فرآيند سلسله مراتبي تحليلي، برنامه‌ريزي سلسله مراتبي: analytical hierarchy process

فرآيند تصميم‌گيري بر مبناي اين گام‌ها: (1) مقايسه‌ دو به دوي معيارهاي تصميم. (2) به كارگيري يك فرآيند رياضي براي محاسبه اهميت نسبي هر كدام از معيارها. (3) امتيازدهي به روش‌هاي جايگزين و استفاده‌ مجدد از مقايسه دو به دو، مقايسه با معيارهاي قبلي و تعيين بهتر

فرآيند سلسله مراتبي تحليلي، برنامه‌ريزي سلسله مراتبي: Analytical Hierarchy Process

فرآيند تصميم‌گيري بر مبناي اين گام‌ها: (1) مقايسه‌ دو به دوي معيارهاي تصميم. (2) به کارگيري يک فرآيند رياضي براي محاسبه اهميت نسبي هر کدام از معيارها. (3) امتيازدهي به روش‌هاي جايگزين و استفاده‌ مجدد از مقايسه دو به دو، مقايسه با معيارهاي قبلي و تعيين بهترين گزينه در کل.

فرآيند شايستگي محور: competency based process

فرآيندي مبتني بر انتظار از نيروي كار براي انجام كار طبق اصولي خاص، مانند فروش‌ها، توسعه نرم‌افزار، آزمودن و مواردي از اين دست. همچنين مراجعه شود به دارايي‌هاي شايسته محور و بهترين شيوه‌ها.

فرآيند شايستگي محور: Competency Based Process

فرآيندي مبتني بر انتظار از نيروي کار براي انجام کار طبق اصولي خاص، مانند فروش‌ها، توسعه نرم‌افزار، آزمودن و مواردي از اين دست. همچنين مراجعه شود به دارايي‌هاي شايسته محور و بهترين شيوه‌ها.

فرآيند طراحي: design process

توسعه مفهوم، طرح بر اساس مشخصات، مستندسازي مطابق ساخت و كد و مستندسازي كاربر، بر اساس نياز و براي تعريف راه‌حل. اين فرآيند شامل ايجاد مدركي است مبني بر اينكه طرح در صورت اجرا شدن، چه الزاماتي را برآورده خواهد كرد.

فرآيند طراحي: Design Process

توسعه مفهوم، طرح بر اساس مشخصات، مستندسازي مطابق ساخت و كد و مستندسازي کاربر، بر اساس نياز و براي تعريف راه‌حل. اين فرآيند شامل ايجاد مدرکي است مبني بر اينکه طرح در صورت اجرا شدن، چه الزاماتي را برآورده خواهد کرد.

فرآيند كنترل‌شده آماري : statistically managed process

فرآيندي كه به روشي آماري مديريت مي‌شود كه در اين روش فرآيندها تحليل شده، علت‌هاي خاص انحراف فرآيند شناسايي مي‌شوند و عملكرد در حدود معيني مهار مي‌گردند. همچنين مراجعه شود به فرآيند باثبات، فرآيند استاندارد، كنترل فرآيند آماري، فرآيند توانمند و علت خاص انحر

فرآيند كنترل‌شده آماري: Statistically Managed Process

فرآيندي كه به روشي آماري مديريت مي‌شود كه در اين روش فرآيندها تحليل شده، علت‌هاي خاص انحراف فرآيند شناسايي مي‌شوند و عملكرد در حدود معيني مهار مي‌گردند. همچنين مراجعه شود به فرآيند باثبات، فرآيند استاندارد، كنترل فرآيند آماري، فرآيند توانمند و علت خاص انحراف فرآيند.

فرآيند كوچك نمودن: Down Sizing

فرآيند مديريت پروژه: Project Management Process

مراحل و فعاليت‌هاي چرخه پروژه كه فنون و ابزار اجزاء مديريت پروژه را به‌كار مي‌برند تا از تكميل تمام شيوه‌هاي كنترلي پروژه و اهداف پروژه اطمينان يابند. اين فرآيند با توجه به نوع پروژه، قيمت و ريسك پروژه سفارشي‌سازي مي‌شود. همچنين مدل ديداري فرآيند نيز ناميد

فرآيند مديريت پروژه: Project Management Process

مراحل و فعاليت‌هاي چرخه پروژه که فنون و ابزار اجزاء مديريت پروژه را به‌كار مي‌برند تا از تکميل تمام شيوه‌هاي کنترلي پروژه و اهداف پروژه اطمينان يابند. اين فرآيند با توجه به نوع پروژه، قيمت و ريسک پروژه سفارشي‌سازي مي‌شود. همچنين مدل ديداري فرآيند نيز ناميده مي‌شود.

فرآيند مهندسي سامانه: system engineering process

مراجعه شود به فرآيند مهندسي سامانه‌ها

فرآيند مهندسي سامانه: System Engineering Process

مراجعه شود به فرآيند مهندسي سامانه‌ها

فرآيند مهندسي سامانه‌ها: systems engineering process

تلاش مهندسي و علمي براي: (الف) انتقال الزامات عملياتي به مجموعه‌اي از الزامات عمليات كاربر (اجراي مستقل از مفهوم)، (ب) انتخاب مفهومي با بهترين ارزش بر اساس معيار ارزيابي و توسعه سامانه عمليات (اجراي وابسته به مفهوم)، (ج) توسعه معماري سامانه، (د) توسعه الزا

فرآيند مهندسي سامانه‌ها: Systems Engineering Process

تلاش مهندسي و علمي براي: (الف) انتقال الزامات عملياتي به مجموعه‌اي از الزامات عمليات كاربر (اجراي مستقل از مفهوم)، (ب) انتخاب مفهومي با بهترين ارزش بر اساس معيار ارزيابي و توسعه سامانه عمليات (اجراي وابسته به مفهوم)، (ج) توسعه معماري سامانه، (د) توسعه الزامات براي عناصر پيكره‌بندي سطح پايين‌تر، (ه) يكپارچه‌سازي مفاهيم سطح پايين به منظور تضمين سازگاري تمام رابط‌هاي كاركردي و فيزيكي و (و) يكپارچه‌سازي اصول قابليت اطمينان، نگهداري، ايمني، انساني و عواملي از اين دست در يك تلاش جامع.

فرآيند ناكامل: Incomplete Process

فرآيندي که انجام نشده يا تنها بخشي از آن انجام شده است و يک يا تعداد بيشتري از اهداف مشخص شده حوزه فرآيند برآورده نشده‌اند.

فرآيندهاي بحراني شايستگي محور: critical competency-based processes

فرآيندهايي در محدوده مزيت‌هاي رقابتي سازمان، كه براي تحقق اهداف كسب و كار سازمان ضروري هستند.

فرآيندهاي كاري شخصي، فرآيندهاي كاري فردي: personal work processes

رويكردهاي فردي براي انجام وظايف كاري.

فرآيند‌هاي بحراني شايستگي محور: Critical Competency-Based Processes

فرآيندهايي در محدوده مزيت‌هاي رقابتي سازمان، که براي تحقق اهداف كسب و كار سازمان ضروري هستند.

فرآيند‌هاي كاري شخصي، فرآيندهاي كاري فردي: Personal Work Processes

رويکردهاي فردي براي انجام وظايف كاري.

فرا اشكار، شفاف‌، روشن‌، اشكار، واضح‌: Transpicuous

فرا خواندن‌، فرا خوان‌: Call

فرا خوانده‌: Called

فرا دريا، واقع‌ در انسوي‌ دريا، متعلق‌ به‌ ماوراء بحار,: Transmarine

فرا رسيدن‌، بجلوتيراندازي‌ كردن‌، سبقت‌ گرفتن‌ از: Forereach

فرا فرستادن‌ پذيري‌، قابليت‌ فرستادن‌، انتقال‌ پذيري قابليت‌ سرايت‌: Transmissibility

فرا كوچ‌ كردن‌، كوچ‌ دادن‌، منتقل‌ كردن‌، تناسخ‌ كردن‌: Transmigrate

فرا گرفتن‌، محاصره‌ كردن‌، احاط‌ه‌ شدن‌، احاط‌ه‌: Surround

فرابنفش‌ فرابنفش‌، ايجاد شده‌ بوسيله‌ اشعه‌ ماورا بنفش‌ يا ,: Ultraviolet

فراتاب‌، شفاف‌ كننده‌، روشن‌ كننده‌ زجاجي‌، شفاف‌: Translucid

فراتر نهادن‌، تخط‌ي‌كردن‌از، عقب‌ گذاشتن‌ متجاوز شدن‌ از، تجاوزكردن‌ از، بالغ‌ شدن‌ بر، قدم‌ ,: Exceed

فراتراوش‌، ترشح‌، خروج‌، نفوذ، افشاء، تعرق‌، نشر، حلول‌,: Transpiration

فراجهاني‌، ماورا جهان‌، ماوراگيتي‌، ماورا منظ‌ومه‌ شمسي‌,: Ultramundane

فراخوان ارسال اطلاعات، درخواست (استعلام) اطلاعات: request for information

درخواستي از فروشنده كه از سوي يك خريدار مطرح مي‌شود و هدف آن كسب اطلاعاتي است كه به توانمندي كسب و كار فروشنده مرتبط است.

فراخوان ارسال اطلاعات، درخواست (استعلام) اطلاعات: Request For Information

درخواستي از فروشنده كه از سوي يك خريدار مطرح مي‌شود و هدف آن كسب اطلاعاتي است كه به توانمندي كسب و كار فروشنده مرتبط است.درخواست خريداران از فروشندگان براي كسب اطلاعات در مورد شركت يا محصولات آماده فروش آنها.

فراخواني‌ با ارجاع‌: Call By Reference

فراخواني‌ با ارزش‌: Call By Value

فراخواني‌ با نام‌: Call By Name

فراخواني‌ با نتيجه‌: Call By Result

فراخواني‌ زيرروال‌: Subroutine Call

فراخواني‌ كتابخانه‌اي‌: Library Call

فراخواني‌ ناظ‌ر: Supervisor Call

فراخواني‌ گزيده‌: Selective Calling

فراخواني‌، احضار، فراخواستن‌، فراخواندن‌، احضار , قانوني‌ كردن‌: Summon

فراخواني‌، فراخواننده‌: Calling

فراخوان‌ پردازي‌: Call Processing

فراخور، شايستگي‌، درخور، شايسته‌، برازنده‌: Befitting

فراخي‌، فراواني‌: Ampleness

فراخ‌، جادار، وسيع‌، جامع‌، گشاد، فضادار، مفصل‌: Spacious

فرار: Volatile

فرار: Volatile

فرار از زندان‌، گريختن‌ از محبس‌ (بازور): Jailbreak

فرار از پرداخت‌ ماليات‌: Tax Evasion

فرار كردني‌: Escapable

فرار كردن‌ با معشوق‌، (در مورد زن‌ يا شوهر) گريختن فرار كردن‌: Elope

فرار كردن‌، گريختن‌، پا بفرار گذاردن‌، باعجله‌ رفتن‌: Skedaddle

فرار(raarraf)، بخارشدني‌، سبك‌، لط‌يف‌: Volatile

فرار، استعفاء، جدايي‌، هجوم‌ وحشيانه‌ گله‌ گوسفند و , گاو، رم‌: Breakaway

فرار، ظ‌ريف‌، محيل‌، مكار، حيله‌گر، زيرك‌: Subtile

فرارسيدن‌ از، توسعه‌ يافتن‌، توسعه‌، برتري‌ يافتن‌: Outreach

فراري‌: Escapee

فراري‌، تبعيدي‌، بي‌ دوام‌، زودگذر، فاني‌، پناهنده‌: Fugitive

فراري‌، ناسپاس‌: Deserter

فراز: acclivity

فراز سنج‌، ارتفاع‌ پيما، ارتفاع‌ سنج‌: Hypsometer

فراز، علو، بالا، تعالي‌، سلط‌ه‌، تفوق‌، مزيت‌، استيلا: Ascendancy

فراز، علو، بالا، تعالي‌، سلط‌ه‌، تفوق‌، مزيت‌، استيلا: Ascendency

فراش‌ زن‌: Janitress

فراش‌، شاط‌ر، چاووش‌، مامور اجراء: Apparitor

فراش‌، غلام‌، ، پادو، پيك‌، قاصد، پاسبان‌: Peon

فراغت‌ از تحصيل‌: Graduation

فرافرستادني‌، فرستادني‌، انتقال‌ پذير، قابل‌ سرايت مسري‌: Transmissible

فرافرست‌ پذيري‌، نيروي‌ انتقال‌ دهنده‌، قابليت‌ نقل‌ , وانتقال‌: Transmissivity

فراقرمز، فراسرخ‌، (derarfni) انط‌رف‌ اشعه‌ قرمز: Ultrared

فراكاشتن‌، پيوند، جابجا سازي‌، قلمه‌ زني‌، نشاكاري‌: Transplantation

فراكوچگر، مهاجر، نقل‌ مكان‌ كننده‌، تناسخ‌ كننده‌: Transmigrator

فراكوچ‌ كننده‌، مهاجرتي‌، مربوط‌ به‌ تناسخ‌، تناسخي‌: Transmigratory

فراماسيوني‌: Freemasonry

فراموشكار: Forgetful

فراموشكار، بي‌ توجه‌: Oblivious

فراموشي‌، نسيان‌، از خاط‌ر زدايي‌، گمنامي‌: Oblivion

فراموش‌ كردن‌، درط‌اق‌ نيسان‌ گذاردن‌: Disremember

فراموش‌ كردن‌، فراموشي‌، صرفنظ‌ر كردن‌، غفلت‌: Forget

فرانسه‌ دوست‌، هواخواه‌ فرانسه‌: Francophil

فرانسه‌ دوست‌، هواخواه‌ فرانسه‌: Francophile

فرانسوي‌: Gallic

فرانسوي‌ شدن‌: Frenchification

فرانسوي‌ ماب‌ شدن‌، اداب‌ ورسوم‌ فرانسويها را داشتن‌: Frenchify

فرانسوي‌ ماب‌ كردن‌، فرانسوي‌ ماب‌ شدن‌: Gallicize

فرانشت‌، تراوش‌، ترشح‌، نفوذ، رسوخ‌، عرق‌: Transudation

فرانما، جدول‌، صورت‌، فهرست‌، برنامه‌، دربرنامه‌ , گذاردن‌، صورت‌ يا فهرستي‌ ضميمه‌كردن‌، برنامه‌ ريزي‌ كردن‌,: Schedule

فرانمايي‌، پشت‌نمايي‌، شفافيت‌، حالت‌ زجاجي‌: Transparence

فرانو گراي‌، ادم‌ خيلي‌ متجدد: Ultramodernist

فرانو، بسيار تازه‌، خيلي‌ جديد، متجدد: Ultramodern

فرانگشتي‌: Figer Wave

فراهم‌ امدن‌، دسته‌ دسته‌شدن‌، رژه‌ رفتن‌ گروه‌، دسته‌، عده‌ سربازان‌، استواران‌، گرد اوردن: Troop

فراهم‌ امدن‌، گرد امدن‌، اجتماع‌ كردن‌: Forgather

فراهم‌ اوردن‌، انباشتن‌، گرداوردن‌، سوار كردن‌، جفت‌ , كردن‌، جمع‌ شدن‌، گردامدن‌، انجمن‌ كردن‌، ملاقات‌ كردن‌: Assemble

فراهم‌ كردن‌، موجب‌ شدن‌، انجام‌ دادن‌: Effecturate

فراهم‌، حلقه‌، پيچ‌، مارپيچي‌، حلقه‌ يا پيچ‌ خوردن‌: Whorl

فراواني نمونه‌گيري : sampling frequency

فراواني نمونه‌گيري عبارت است از نسبت تعداد واحدهايي كه در يك ايستگاه بازرسي به صورت تصادفي و براي بازرسي انتخاب شده‌اند به تعداد واحدهاي محصول كه از ايستگاه بازرسي رد شده‌اند.

فراواني نمونه‌گيري: Sampling Frequency

فراواني نمونه‌گيري عبارت است از نسبت تعداد واحدهايي كه در يك ايستگاه بازرسي به صورت تصادفي و براي بازرسي انتخاب شده‌اند به تعداد واحدهاي محصول كه از ايستگاه بازرسي رد شده‌اند.

فراواني‌، بخشش‌، اسراف‌، سرشاري‌، وفور: Profusion

فراواني‌، بسياري‌، وفور، فرط‌ فيض‌، كثرت‌: Exuberance

فراواني‌، وفور: Abundance

فراواني‌، وفور: Affluence

فراوان‌ بودن‌، زياد بودن‌، وفور داشتن‌، تعيين‌ حدود , كردن‌، محدود كردن‌: Abound

فراوان‌ فراوان‌، بسيار، فراواني‌، بسياري‌، كفايت‌، بمقدار ,: Plenty

فراوان‌، بسيار، سرشار: Galore

فراوان‌، دولتمند: Affluent

فراوان‌، مفصل‌، زياد، خيلي‌: Copious

فراوان‌، وافر، سرشار، ساري‌، لبريز، سرشار ساختن‌: Profuse

فراوان‌، پرپشت‌، فيض‌ بخش‌، پربركت‌: Exuberant

فراور، مولد ثروت‌، توليد كننده‌، مولد، پر حاصل‌: Productive

فراوردن‌، توليد كردن‌، محصول‌، ارائه‌ دادن‌، زاييدن‌: Produce

فراورده‌ فرعي‌، محصول‌ فرعي‌، (مج.) نتيجه‌ فرعي‌: By Product

فراورده‌، محصول‌، حاصل‌، حاصلضرب‌، بسط‌ دادن‌، ايجاد , كردن‌: Product

فراورش‌، حاصلخيزي‌، باروري‌، سودمندي‌: Productivity

فراوري‌، توليد، عمل‌ اوري‌، ساخت‌، استخراج‌، فراورده‌: Production

فراورگر، فراور، توليد كننده‌: Producer

فرايازي‌، تصاعد، توالي‌، تسلسل‌، پيشرفت‌: Progression

فرايند از پيش‌ تعريف‌ شده‌: Predefined Process

فرايند ترتيبي‌: Sequential Process

فرايند خروجي‌: Output Process

فرايند ساخت: Manufacturing Process

فرايند، پردازش‌ كردن‌: Process

فراگذري‌، ناپايداري‌، زود گذري‌، بي‌ ثباتي‌، كوتاهي‌: Transience

فراگرايش‌، فراروي‌، از حد گذراني‌، زياده‌ روي‌، افراط‌ , كاري‌: Ultraism

فراگرفتن‌، اموختن‌: Learn

فراگير، جامع‌، عمومي‌، جهاني‌: Universal

فراگير، جامع‌، عمومي‌، جهاني‌: Universal

فراگير، نافذ، فراگيرنده‌: Pervasive

فراگيرنده‌، جوينده‌، اكتسابي‌، اكتساب‌ كننده‌: Acquisitive

فراگيري‌ ماشين‌: Machine Learning

فراگيري‌، اكتساب‌، استفاده‌، (حق.) مالكيت‌: Acquisition

فراگيري‌، تحصيل‌ (هنر و فن‌)، فضيلت‌: Acquirement

فراگيري‌، جامعيت‌، عموميت‌: Universality

فراگيري‌، جامعيت‌، عموميت‌: Universality

فراگيري‌، معرفت‌، دانش‌، يادگيري‌، اط‌لاع‌، فضل‌ وكمال‌: Learning

فربهي‌، چاقي‌، سميني‌، داراي‌ مزاج‌ سالم‌ و خوب‌: Embonpoint

فربهي‌، چاق‌ و تپلي‌ بودن‌: Rotundity

فربهي‌، چربي‌، بركت‌: Fatness

فربه‌ كردن‌، چاق‌ كردن‌، پرواري‌ كردن‌، حاصل‌ خيزكردن كود دادن‌: Fatten

فربه‌ يا پرواري‌ كردن‌ فربه‌، چاق‌، چرب‌، چربي‌، چربي‌ دار، چربي‌ دار كردن: Fat

فربه‌، تنومند، گوشتالو، جسيم‌: Corpulent

فربه‌، كوشتالو، گوشتي‌، گوشتدار، بي‌ استخوان‌: Fleshy

فربه‌، گوشتالو، چاق‌: Obese

فرجاد، اموزنده‌، عالم‌، دانشمند، متبحر، دانشمندانه‌: Erudite

فرج‌ مانند، داراي‌ شكاف‌ فرج‌ مانند: Vulviform

فرح‌ بخش‌، لذت‌ بخش‌، لذيذ، مغتنم‌، عياش‌: Pleasurable

فرخ‌، فرخنده‌، خجسته‌، سعيد، مبارك‌، بختيار، مساعد: Auspicious

فرد اثرگذار: apparent authority

فردي كه معمولا باعث رخ‌دادن اتفاقات مي‌شود. اين فرد ممكن است از طرف مديريت سطح بالاتر داراي اختيار باشد يا نباشد.

فرد اثرگذار: Apparent Authority

فردي كه معمولا باعث رخ‌دادن اتفاقات مي‌شود. اين فرد ممکن است از طرف مديريت سطح بالاتر داراي اختيار باشد يا نباشد.

فرد بالش‌، رشد شناسي‌، تاريخچه‌ رشد و رويش‌ موجودات‌: Ontogeny

فرد معمولي‌، ادم‌ متعارفي‌: Man In The Street

فرد، ط‌اق‌، تك‌، بي‌ جفت‌: Azygos

فرد، ط‌اق‌، تك‌، بي‌ جفت‌: Azygous

فرد، عجيب‌: Odd

فردا، روز بعد: Morrow

فردا، روز بعد: Tomorrow

فرديت‌، شخصيت‌، وجود فردي‌: Individuality

فردي‌ واحد، ميزان‌، يگان‌، شمار، يك‌ دستگاه‌، فرد، نفر، عدد ,: Unit

فرزانگي‌، خرد، حكمت‌، عقل‌، دانايي‌، دانش‌، معرفت‌: Wisdom

فرزد ذكور، پسر، ولد، زاد، مولود: Son

فرزند setseyhT قاتل‌ suertA و عاشق‌ , كليتمنسترا(artsenmetylC): Aegisthus

فرزند جان‌، پسرم‌: Sonny

فرزند خوانده‌، نافرزندي‌: Stepchild

فرزند رضاعي‌، ط‌فل‌ شيرخوار، فرزند خوانده‌، بچه‌ سرراهي‌,: Fosterling

فرزند فاحشه‌، حرامزاده‌: Whoreson

فرزند وار: Sonnish

فرزند، رابط‌ه‌ فرزندي‌: Sonship

فرزندي‌ پذيرفتن‌ قبول‌ كردن‌، اتخاذ كردن‌، اقتباس‌ كردن‌، تعميد دادن نام‌ گذاردن‌ (هنگام‌ تعميد)، در ميان‌ خود پذيرفتن‌، به‌ ,: Adopt

فرزندي‌، شعبه‌، درخورفرزند: Filial

فرسايش: attrition

اتلاف يك منبع به دليل عواملي كه خارج از قلمرو اختيارات و توان مديريت پروژه مي‌‌باشند؛ مانند مرگ يا استعفا يك كارمند، ضايعات، خسارت يا كهنگي مواد.

فرسايش: Attrition

اتلاف يک منبع به دليل عواملي که خارج از قلمرو اختيارات و توان مديريت پروژه مي‌‌باشند؛ مانند مرگ يا استعفا يک کارمند، ضايعات، خسارت يا کهنگي مواد.

فرسايش‌، سايش‌، فساد تدريجي‌، تحليل‌، ساييدگي‌: Erosion

فرساييدن‌، خوردن‌، ساييدن‌، فاسدكردن‌، ساييده‌ شدن‌: Erode

فرستادن: Send

فرستادن‌ دنبال‌ نخود سياه‌: Fool's Errand

فرستادن‌ پول‌، پول‌، پرداخت‌، تاديه‌: Remittance

فرستادن‌، ارسال‌ داشتن‌: Send

فرستادن‌، رهسپار كردن‌: Send In

فرستادن‌، سوار كشتي‌شدن‌، سفينه‌، ناو كشتي‌، جهاز، كشتي‌ هوايي‌، هواپيما، با كشتي‌ حمل‌ كردن: Ship

فرستاده‌ ميشود تافورا باز نموده‌وبراي‌ همه‌ بخواند نامه‌ سرگشوده‌، نامه‌اي‌ كه‌ از ط‌رف‌ دولت‌ براي‌ كسي‌ ,: Letters Patent

فرستنده: Sender

فرستنده - خاموش: X-off

فرستنده- روشن: X-on

فرستنده‌: Sender

فرستنده‌ كالا، حمل‌ كننده‌ كالا: Consignor

فرستنده‌ و گيرنده‌: Transceiver

فرستنده‌ و گيرنده‌: Transreceiver

فرسخ‌ شمار، مرحله‌ مهمي‌ از زندگي‌، مرحله‌ برجسته‌، با , ميل‌ خود شمار نشان‌ گذاري‌ كردن‌: Milestone

فرسوده شدن: wear out

حالتي كه در آن به علت خرابي، عملكرد مورد انتظار برآورده نمي‌شود زيرا از عمر مفيد سامانه يا نهاده‌هاي سامانه بيش از حد گذشته است كه خود منجر به عملكرد بد يا شكست مي‌شود.

فرسوده شدن: Wear Out

حالتي كه در آن به علت خرابي، عملكرد مورد انتظار برآورده نمي‌شود زيرا از عمر مفيد سامانه يا نهاده‌هاي سامانه بيش از حد گذشته است كه خود منجر به عملكرد بد يا شكست مي‌شود.

فرسوده‌ در اثر باد و باران‌ و هوا، كهنه‌: Weatherworn

فرسوده‌ در اثر دريا، ساييده‌ بواسط‌ه‌ دريا: Seaworn

فرسوده‌ شدن‌، كهنه‌شدن‌، گذراندن‌، بيشتر دوام‌ كردن‌: Outwear

فرسوده‌، خالي‌، تهي‌: Forspent

فرسوده‌، ساييده‌: Attrited

فرسودگي‌، ساييدگي‌، اشفتن‌: Frazzle

فرسودگي‌، فرسودن‌، خستگي‌، كوفتگي‌، رنج‌، خسته‌ شدن‌: Fatigue

فرشته‌، مالك‌: Angel

فرشته‌ء مقرب‌، فرشته‌ء بزرگ‌: Archangel

فرشته‌اي‌، وابسته‌ به‌ فرشته‌: Angelic

فرشته‌اي‌، وابسته‌ به‌ فرشته‌: Angelical

فرش‌ كف‌ اط‌اق‌، مصالح‌ كف‌ سازي‌، كف‌ سازي‌: Flooring

فرش‌ مشمع‌، فرش‌ رط‌وبت‌ ناپذير: Groundsheet

فرش‌، قالي‌، زيلو: Carpet

فرش‌، مفروش‌: Carpeting

فرش‌، پارچه‌ منقوش‌ پرده‌اي‌ يا روميزي‌ يا فرش‌: Tapis

فرصت‌ سر خاراندن‌: Breathing Gap

فرصت‌ ط‌لبي‌: Opportunism

فرصت‌ ط‌لب‌ ومسامحه‌ كار: Temporizer

فرصت‌ ط‌لب‌، نان‌ بنرخ‌ روز خور: Opportunist

فرصت‌، استراحت‌، مكث‌: Breather

فرصت‌، مجال‌، دست‌ يافت‌، فراغت‌: Opportunity

فرصت‌ها: opportunities

پتانسيل موجود براي بهبود ارزش نتايج پروژه. پروژه خود فرصتي بزرگ به حساب مي‌آيد و بايد فرصت‌هاي سطح پايين‌تر براي دستيابي به راه‌حل‌هاي برتر به منظور بيشينه‌سازي ارزش پروژه به صورت مداوم پيگيري شوند.

فرصت‌ها: Opportunities

پتانسيل موجود براي بهبود ارزش نتايج پروژه. پروژه خود فرصتي بزرگ به حساب مي‌آيد و بايد فرصت‌هاي سطح پايين‌تر براي دستيابي به راه‌حل‌هاي برتر به منظور بيشينه‌سازي ارزش پروژه به صورت مداوم پيگيري شوند.اثر فزاينده شانس رخدادهاي غير‌قطعي که بر اهداف پروژه تاثير مثبت دارند. فرصت متضاد ريسک است.

فرصت‌ها و ريسك‌ها: Opportunities and Risks

يكي از ده عامل مديريت پروژه كه شامل شناسايي، تحليل، احتمال، اثر، علت، پيش‌گيري و فعاليت‌هاي اقتضايي مي‌شود.

فرصت‌ها و ريسك‌ها: Opportunities And Risks

يکي از ده عامل مديريت پروژه که شامل شناسايي، تحليل، احتمال، اثر، علت، پيش‌گيري و فعاليت‌هاي اقتضايي مي‌شود.

فرض شخصیت تجاری: Entity assumption

فرضيه: hypothesis

تئوري يا توضيح تجربي.

فرضيه: Hypothesis

تئوري يا توضيح تجربي.

فرضيه‌ بوجود اوردن‌، فرضيه‌اي‌ بنياد نهادن‌ نگرشگري‌ كردن‌، استدلال‌ نظ‌ري‌ كردن‌، تحقيقات‌ نظ‌ري‌ كردن: Theorize

فرضيه‌ حركت‌ ذرات‌ كوچك‌ اجسام‌: Kinetic Theory

فرضيه‌ نسبي‌، فلسفه‌ نسبيه‌، نسبي‌ بودن‌، نسبيت‌: Relativity

فرضيه‌ء اتمي‌ كه‌ تمام‌ مواد را تركيبي‌ از ذرات‌ اتم‌ , ميداند، تئوري‌ انفصال‌ ماده‌: Atomic Theory

فرضيه‌ء استدلالي‌ ماركس‌: Dialectical Materialism

فرضيه‌اي‌ كه‌ معتقد است‌ نفس‌ انسان‌ چيزي‌ جز خود , وتغييرات‌ حاصله‌ درنفس‌ خود را نمي‌شناسد، نفس‌ گرايي‌: Solipsism

فرضيه‌اي‌ كه‌ معتقداست‌ كليه‌ پديده‌ هاي‌ اجتماعي‌ , وفرهنگي‌ بايد از لحاظ‌ تاريخي‌ مط‌العه‌شود، مكتب‌ تاريخي‌,: Historcicism

فرضي‌، برانگاشتي‌، نهشتي‌: Hypothetical

فرضي‌، فرض‌ مسلم‌ شده‌، مغرور، متكبر: Assumptive

فرضیه : Hypothesis

توضيح يک مشاهده يا رويداد که ممکن است صحيح باشد.

فرض‌ كردن‌، برانگاشتن‌: Hypothesize

فرض‌ كردن‌، مسلم‌ دانستن‌، احتمال‌ كلي‌ دادن‌، فضولي‌ كردن‌,: Presume

فرض‌ كردن‌، پنداشتن‌، فرض‌ كنيد: Suppose

فرض‌ كردن‌، پنداشتن‌، گرفتن‌: Assume

فرض‌ محتمل‌، قابل‌ استنباط‌، قابل‌ استفاده‌: Presumable

فرض‌، احتمال‌، استنباط‌، گستاخي‌، جسارت‌: Presumption

فرض‌، تصور، حدس‌: Supposal

فرض‌، فرضيه‌، قضيه‌ فرضي‌، نهشته‌، برانگاشت‌: Hypothesis

فرض‌، پنداشت‌: Assumption

فرعون‌، نوعي‌ ابجو قوي‌: Pharaoh

فرعي‌، كمكي‌: Ancillary

فرعي‌، كمكي‌، حاكي‌ از زمان‌ گذشته‌، ثانوي‌: Secondary

فرعي‌، معين‌، همدست‌(حق.)، معاون‌، شريك‌(جرم‌)، نمائات‌ , فروع‌ و ضمائم‌، منضمات‌، لوازم‌ فرعي‌، دعواي‌ فرعي‌ و نتايج‌ (در جمع‌)، لوازم‌ يدكي‌، (حق.)تابع‌، لاحق: Accessory

فرعي‌، هم‌ دست‌: Accessory

فرع‌، نتيجه‌، حاصل‌، برامدگي‌، گوشت‌ زيادي‌: Outgrwth

فرفر، صداي‌ خرخرگربه‌، خرخركردن‌: Purr

فرفره‌ وار، تلو تلو خور، چرخنده‌: Waggly

فرفره‌، فرفره‌اي‌، چرخ‌ سنجاقي‌: Pinwheel

فرفري‌، مجعد، فردار، چين‌ دار، حاشيه‌ دار: Frizzly

فرفري‌، مجعد، فردار، چين‌ دار، حاشيه‌ دار: Frizzy

فرقت‌، كشتي‌ بادبان‌ دار، نوعي‌ قايق‌ پارويي‌: Frigate

فرقه‌ بازي‌، نفاق‌: Factionalism

فرقه‌ بوداييان‌ ط‌رفدار تفكر و عبادت‌ ورياضت‌: Zen

فرقه‌ مذهي‌ مورمن‌: Mormon

فرقه‌ مسيحيان‌ كويكر نماينده‌ پارلمان‌ انگليس‌ در دوره‌ شارل‌ اول‌ و عضو ,: Roundhead

فرقه‌ مسيحي‌ ' متديست‌ '، مومن‌ به‌ اين‌ مذهب‌: Methodist

فرقه‌ گرايي‌: Sectarianism

فرقه‌اي‌ از مسيحيان‌ مخالف‌ تعميد: Mennonite

فرقه‌اي‌ از پروتستان‌ ها: Anabaptist

فرقه‌اي‌ كه‌ سخت‌ پابند اداب‌ و رسوم‌ كليسايي‌ ومناجات‌ , وتسبيحات‌ مرسوم‌ در كليساهستند: High Church

فرق‌ جزئي‌، اختلاف‌ مختصر، نكات‌ دقيق‌ وظ‌ريف‌: Nuance

فرق‌ داشتن‌، اختلاف‌ داشتن‌، تفاوت‌ داشتن‌: Differ

فرق‌ سر را تراشيدن‌، سر تراشيده‌، قسمت‌ تراشيده‌ سر , كشيش‌: Tonsure

فرق‌ گذاردن‌ (بعلت‌ خواص‌ متناقض‌ ومغاير)، متمايز داشتن‌,: Contradistinguish

فرق‌ گذاردن‌، فهميدن‌ گفتن‌، بيان‌ كردن‌، نقل‌ كردن‌، فاش‌ كردن‌، تشخيص‌ دادن: Tell

فرق‌ گذاشتن‌، فرق‌ قائل‌ شدن‌، ديفرانسيل‌ تشكيل‌ دادن‌: Differentiate

فرق‌، تفاوت‌، اختلاف‌، (ر.) تفاوت‌، تفاضل‌: Difference

فرم استاندارد - شكل استاندارد: Standard Form

فرم درخواست كالا از انبار: Requisition

فرمانبردار، مط‌يع‌، (دربازي‌ ورق‌) داراي‌ دست‌ قوي‌ كه‌ , قابل‌ توپ‌ زدن‌باشد، پيشنهادشدني‌: Biddable

فرمانبردار، مط‌يع‌، حرف‌ شنو، رام‌: Obedient

فرماندار، حاكم‌، حكمران‌، فرمانده‌: Governor

فرمانده‌ تمرين‌ نظ‌امي‌، سردسته‌: Drillmaster

فرمانده‌ ط‌بالان‌، ط‌بل‌ بزرگ‌: Drum Major

فرمانده‌ كل‌ قوا، پيشوا، ديكتاتور: Pendragon

فرمانده‌ كل‌، سپهسالار، ژنراليسيم‌: Generalissimo

فرمانده‌، ارشد، سركرده‌، تخماق‌: Commander

فرمانروا، حكمران‌، رئيس‌، سر، خط‌ كش‌: Ruler

فرمانروايي‌: Rulership

فرمانرواي‌ درياها، مسلط‌ بر دريا: Thalassocrat

فرمان‌: Command

فرمان‌ اتش‌ بس‌: Cease Fire

فرمان‌ اساسي‌، مراسم‌، تشريفات‌ مذهبي‌، اداب‌: Rite

فرمان‌ متصدي‌: Operator Command

فرمان‌ يار: Servo

فرمان‌ پياده‌ كردن‌: Dosmount Command

فرمان‌، امر، حكم‌، مشيت‌، تقدير، ايين‌: Ordinance

فرمان‌، حكم‌، دستخط‌، فتواي‌ پاپ‌، رساله‌: Rescript

فرمان‌، حكم‌، دستور خدا: Commandment

فرمان‌، حكم‌، قانون‌: Edict

فرماي‌، پندي‌: Preceptive

فرمدار، مدير، رئيس‌، (حق.) مدير تصفيه‌، وصي‌ و مجري‌: Administrator

فرموده‌، منظ‌م‌، مرتب‌، داراي‌ نظ‌م‌ و ترتيب‌: Ordered

فرمول شيميايي: Chemical formula

فرمول ‌هاي فصلي: Seasonality Formulas

فرمول‌ بندي‌ تازه‌: Reformulation

فرمول‌ سازي‌، كوتاه‌ سازي‌، ضابط‌ه‌ سازي‌: Formularization

فرمول‌، قاعده‌، دستور، قاعده‌ رمزي‌، ورد: Formula

فرم‌، شكل‌، شكل‌ وساخت‌ مجسمه‌(خياط‌ي‌)، كمر، شكل‌ ودوخت‌ , كمر: Taille

فرنشين‌، رئيس‌، رياست‌ كردن‌، اداره‌ كردن‌: Chairman

فرنشين‌، مدير، رئيس‌، اداره‌ كننده‌، كارگردان‌: Director

فرني‌ وحريره‌ ومانند ان‌، ژله‌، سخن‌ پوچ‌: Flummery

فرنگي‌: Frankish

فرهشتي‌، ريشه‌اي‌، مربوط‌ بموضوع‌، موضوعي‌، مط‌لبي مقاله‌اي‌: Thematic

فرهنگ: culture

الگوهاي رفتاري، اعتقادات، عادات كاري و افكاري كه از نظر اجتماعي قابل انتقال هستند.

فرهنگ: Culture

الگوهاي رفتاري، اعتقادات، عادات کاري و افکاري که از نظر اجتماعي قابل انتقال هستند.

فرهنگ سازماني (شركت): corporate culture

باورها، رفتارها و مفروضاتي كه بين كاركنان سازمان به اشتراك گذاشته شده است و شامل مواردي از قبيل رويه‌ها، ارزش‌ها و هنجارهاي ناگفته است.

فرهنگ سازماني (شرکت): Corporate Culture

باورها، رفتارها و مفروضاتي که بين کارکنان سازمان به اشتراک گذاشته شده است و شامل مواردي از قبيل رويه‌ها، ارزش‌ها و هنجارهاي ناگفته است.

فرهنگستان‌، ط‌رفدار حكمت‌ و فلسفه‌ افلاط‌ون‌ مربوط‌ به‌ فرهنگستان‌ ادبي‌ يا انجمن‌ علمي‌، عضو: Academic

فرهنگي‌، تربيتي‌: Cultural

فرهنگ‌ جغرافيايي‌، مجله‌ نويس‌، روزنامه‌ نويس‌: Gazetteer

فرهنگ‌ لغات‌ دشوار، فرهنگ‌ لغات‌ فني‌، سفرنگ‌، فهرست‌ , معاني‌، فهرست‌ لغات‌: Glossary

فرهنگ‌ پذيرفتن‌ نقل‌ و انتقال‌ دادن‌ فرهنگ‌ يك‌ جامعه‌ به‌ جامعه‌ء ديگر: Acculturate

فرهنگ‌، كتاب‌ لغت‌، قاموس‌، واژه‌ نامه‌، ديكسيونر: Lexicon

فرهنگ‌، كتاب‌ لغت‌، واژه‌ نامه‌: Dictionary

فرهومند، پرهيزكار، باتقوا، پاكدامن‌، عفيف‌، بافضيلت‌: Virtuous

فرهيختار: Trainer

فرهيختن‌، تربيت‌ كردن‌، دانش‌ اموختن‌، تعليم‌ دادن‌: Educate

فرهيخت‌ پذير، تربيت‌ شدني‌، قط‌ار شدني‌: Trainable

فرو بردني‌ ها، بلعيدني‌ ها (تش‌.) موادي‌ كه‌ داخل‌ بدن‌ رفته‌ (مثلا از دستگاه‌گوارش‌): Ingesta

فرو بردن‌: Depress

فرو بردن‌، در كشيدن‌ نوشيدن‌، اشباع‌كردن‌، جذب‌ كردن‌، خيساندن‌، تحليل‌ بردن: Imbibe

فرو بردن‌، غوط‌ه‌ورسازي‌: Immergence

فرو برنده‌ گل‌ ولاي‌، بلعنده‌ گل‌، لجن‌ خوار: Limivorous

فرو رفته‌، خالي‌، درته‌ اب‌، غرق‌ شده‌: Sunken

فرو رفتگي‌ در زير اب‌: Submersion

فرو زمين‌، نهر، گودال‌، فرو رفتگي‌ در پوسته‌ زمين‌: Graben

فرو كردن‌، نشاندن‌، فرو نشاندن‌، جادادن‌: Infix

فرو نشاندن‌، دفع‌ كردن‌، خاموش‌ كردن‌، اط‌فا: Quench

فرو ننشسته‌، كاسته‌ نشده‌: Unabated

فروبرنده‌، بو كشنده‌، استنشاق‌ كننده‌، فروبردني‌: Inhalant

فروبري‌ (دراب‌)، مخفي‌ سازي‌: Submergence

فروتني‌، افتادگي‌، تواضع‌، حقارت‌، تحقير: Humility

فروتني‌، حقارت‌، واگذاري‌، استعفاء، كناره‌گيري‌: Demission

فروتني‌، خونسردي‌ ونرمي‌: Meekness

فروتن‌، بي‌ ادعا، افتاده‌، بي‌ تصنع‌، بي‌ تكلف‌، ساده‌: Unassuming

فروتن‌، مهربان‌، نوازش‌ كننده‌: Condescending

فروختن‌، داد و ستد كردن‌، ط‌وافي‌ كردن‌: Vend

فرود امدن‌، ترساندن‌ كنار دريا، لب‌ (دريا)، كرانه‌، ساحل‌، بساحل‌ رتفن: Shore

فرودگاه‌: Airdrome

فرودگاه‌: Airfield

فرودگاه‌: Airport

فرودگاه‌: Landing Field

فرودگاه‌ دريايي‌: Seadrome

فرودگاه‌ هليكوپتر: Heliport

فرودگاه‌ هواپيما، پروازگاه‌: Aerodrome

فرورفتگي‌ مصنوعي‌ شن‌ در ميدان‌ گلف‌: Sand Trap

فرورفتگي‌، گودي‌، ژرفي‌، وسط‌: Howe

فروريختن‌، متلاشي‌ شدن‌، دچار سقوط‌ واضمحلال‌ شدن‌، غش‌ , كردن‌، اوار: Collapse

فروزنده‌، رخشان‌، رخشنده‌، پر زرق‌ وبرق‌، پر جلوه‌: Lustrous

فروسال‌، نابالغ‌، صغير، كمتر از سن‌ قانوني‌: Underage

فروس‌ مجدد، حراج‌ مجدد: Resale

فروش: Sales

فروش خارجي: Foreign Sale

فروش داخلي: Local Sales

فروش داخلي: Domestic Sales

فروشنده: Salesman

فروشنده: Vender

فروشنده: seller

گاهي اوقات پيمانكار، پيمانكارفرعي، تامين‌كننده يا سازنده ناميده مي‌شود. فروشنده، سازماني خارجي است كه براي فراهم آوردن كالا به درخواست براي پيشنهاد خريدار پاسخ مي‌دهد. در نسخه سال 2000 راهنماي پيكره دانش مديريت پروژه اصطلاحات فروشنده و خريدار بصورت استاندا

فروشنده: Seller

سازماني كه در ازاي پول يا چيز با ارزشي، جنسي را خريداري مي‌كند.تأمين‌كننده دستاوردهاي پروژه براي خريدار يا مشتري. به‌طور كلي ممكن است خريدار و فروشنده از اعضاي يك گروه پروژه باشند كه در سطوح مختلف سلسله مراتب تجزيه سامانه كار مي‌كنند. به عنوان مثال شخص مسوول پيكره‌بندي نرم‌افزار كه به يك قلم نرم‌افزاري نياز دارد، مشتري يا خريدار و توسعه‌دهنده اقلام نرم‌افزاري همان فروشنده مي‌باشد. گاهي اوقات پيمانكار، پيمانكارفرعي، تامين‌كننده يا سازنده ناميده مي‌شود. فروشنده، سازماني خارجي است كه براي فراهم آوردن كالا به درخواست براي پيشنهاد خريدار پاسخ مي‌دهد. در نسخه سال 2000 راهنماي پيكره دانش مديريت پروژه اصطلاحات فروشنده و خريدار بصورت استاندارد درآمده است. «خريدار» فردي است كه براي تدارکات محدوده پروژه منصوب شده است و «فروشنده» كسي است كه محدوده خريداري شده پروژه را تهيه مي‌كند.

فروشنده اصلي - تامين كننده اصلي: Parent Supplier

فروشنده اصلي- پيمانكار فرعي- تامين‌كننده‌: critical seller, subcontractor, supplier

پيمانكار يا تأمين‌كننده‌اي كه بخش اعظم پروژه را انجام مي‌دهد كه نياز به نظارت، كنترل و گزارش‌دهي دقيقي دارد. فروشندگان اصلي، اغلب با نظر مشتري يا مديريت برگزيده مي‌شوند.

فروشنده اصلي- پيمانكار فرعي- تامين‌كننده‌: Critical Seller, Subcontractor, Supplier

پيمانكار يا تأمين‌كننده‌اي كه بخش اعظم پروژه را انجام مي‌دهد كه نياز به نظارت، كنترل و گزارش‌دهي دقيقي دارد. فروشندگان اصلي، اغلب با نظر مشتري يا مديريت برگزيده مي‌شوند.

فروشنده، سازنده: vendor

تأمين‌كننده مواد و خدماتي كه بر اساس كاتالوگ يا فهرست قيمت پيشنهاد شده‌اند و به ترتيب فهرست، ازآن‌ها خريداري مي‌شود.

فروشنده، سازنده: Vendor

تأمين‌كننده مواد و خدماتي كه بر اساس كاتالوگ يا فهرست قيمت پيشنهاد شده‌اند و به ترتيب فهرست، ازآن‌ها خريداري مي‌شود.

فروشنده‌: Salesman

فروشنده‌: Seller

فروشنده‌ اسرار واط‌لاعات‌ محرمانه‌، خبرچي‌: Tipster

فروشنده‌ جواهر بدلي‌: Trinketer

فروشنده‌ دوره‌ گرد وجار زن‌: Hawker

فروشنده‌ سيار: Traveling Man

فروشنده‌ سيار: Traveling Salesman

فروشنده‌ كامپيوتر: Computer Salesman

فروشنده‌ لباس‌ مردانه‌، خراز: Haberdasher

فروشنده‌ مشروب‌ قاچاق‌: Bottlegger

فروشنده‌ مغازه‌: Salesclerk

فروشنده‌ مواد شيميايي‌ وگوشت‌ وترشي‌، كالباس‌ فروش‌: Drysalter

فروشنده‌ پشم‌ وپنبه‌ وامثال‌ ان‌، ماشين‌ عدل‌ بندي ماشين‌ گيره‌ زني‌ به‌ كاغذ: Stapler

فروشنده‌ گياهان‌ ط‌بي‌، (سابقا) گياه‌ شناس‌: Herbalist

فروشنده‌، دلال‌، تاجر، بازرگان‌، فروختن‌: Monger

فروشنده‌، ويزيتور، فروشنده‌ سيار: Sales Man

فروشنده‌اي‌ كه‌ بهمراه‌ سيرك‌ ميرود، دزد، جيب‌ بر: Grifter

فروشندگي‌ باچرب‌ زباني‌ وفشار، زورچپاني‌: Hard Sell

فروشندگي‌، هنر فروشندگي‌: Salesman Ship

فروشي‌، براي‌ فروش‌، حراجي‌، جنس‌ فروشي‌، فروش‌: Sales

فروشگاه بزرگ: Department Store

فروشگاه زنجيره‌اي: Chain Store

فروشگاه‌ اختصاصي‌ پادگان‌ ارتش‌: Post Exchange

فروشگاه‌ بزرگ‌: Department Store

فروشگاه‌ داراي‌ كالاهاي‌ ارزان‌: Ten Cent Store

فروشگاه‌ زنجيري‌، فروشگاههاي‌ مشابه‌ متعلق‌ به‌ يك‌ شركت‌ , يا كالا: Chain Store

فروشگاه‌ مخصوص‌ كارمندان‌ يك‌ اداره‌: Commissary

فروش‌ مال‌ التجاره‌ حريق‌ زده‌: Fire Sale

فروش‌ ملافه‌و اجناس‌ ذرعي‌: White Sale

فروش‌ ومعامله‌، فروختن‌، بفروش‌ رفتن‌: Sell

فروش‌، اعلان‌ فروش‌: Vendition

فروش‌، بازار فروش‌، قابل‌ فروش‌ حراج‌: Sale

فروش‌، حراج‌: Sale

فروش‌، مربوط‌ به‌ فروش‌: Sales

فروغ‌، درخشندگي‌، جار زدن‌، باتصوير نشان‌ دادن‌ شعله‌ درخشان‌ يا اتش‌ مشتعل‌، (مج.) رنگ‌ يا نور درخشان: Blaze

فروكشي‌، تخفيف‌، كاهش‌، فرونشستن‌، معتدل‌ شدن‌، كاهش‌ , يافتن‌، ابديده‌ كردن‌: Slake

فروكش‌، تقليل‌ قيمتها: Deflation

فرومايه‌، بد اصل‌، بد گوهر، پست‌: Lowborn

فرومايه‌، پست‌، ستيزه‌ جو، غرغر كننده‌، پست‌: Currish

فرومغناط‌يسي‌: Ferromagnetic

فرونشاندن‌، جلب‌ رضايت‌ كردن‌ كفاره‌ دادن‌، جبران‌ كردن‌، جلب‌ كردن‌، خشم‌ (كسي‌ را): Atone

فرونشاندن‌، خوابانيدن‌، كاستن‌، از، كم‌ كردن‌، نرم‌ شدن‌ نرم‌ كردن‌، ملايم‌ كردن‌، اهسته‌ تركردن‌، شيرين‌ كردن: Soften

فرونشاندن‌، سركوبي‌ كردن‌، تسكين‌ دادن‌: Quell

فرونشاني‌، تسكين‌، تخفيف‌: Assuagement

فرونشستن‌ تب‌، بريدن‌ تب‌: Defervescence

فرونشست‌، فروكش‌، نشست‌، فرونشيني‌، فروكشي‌، تخفيف‌ درد , وغيره‌: Subsidence

فروننشاندني‌، نخواباندني‌، غيرقابل‌ كنترل‌: Insuppressible

فروهر، هستي‌، وجود، ماهيت‌، گوهر، ذات‌، اسانس‌: Essence

فرويش‌، رخوت‌، سستي‌، تنبلي‌، تن‌اسايي‌، راحت‌ ط‌لبي‌: Indolence

فروگذاري‌، فروگذار كردن‌، غفلت‌، اهمال‌، مسامحه‌، غفلت‌ , كردن‌: Neglect

فروگير پدير، حساس‌، پذيرنده‌، اماده‌ پذيرش‌، مستعد: Susceptive

فرياد جنگ‌ (سرخ‌ پوستان‌)، قيه‌: War Whoop

فرياد خوشحالي‌، صداي‌ مخصوص‌ هر حيوان‌ (مثل‌ صداي‌ , قورباغه‌)، فرياد كردن‌، سروصداراه‌ انداختن‌: Holler

فرياد رس‌، مصلح‌: Redresser

فرياد زدن‌، داد زدن‌، گريه‌ كردن‌، صدا كردن‌، فرياد گريه‌، خروش‌، بانگ‌، بانگ‌ زدن‌: Cry

فرياد زدن‌، نعره‌ كشيدن‌، صدا، نعره‌، هلهله‌: Yell

فرياد زننده‌، جارچي‌: Shouter

فرياد شادي‌: Jubilate

فرياد، بانگ‌، علامت‌ تعجب‌، حرف‌ ندا: Exclamation

فرياد، داد، جيغ‌، فغان‌، فرياد زدن‌، جيغ‌ زدن‌، داد زدن‌,: Shout

فرياد، داد، غريو، حراج‌، مزايده‌، بيداد: Outcry

فرياد، داد، نعره‌، جيغ‌، دادوبيداد: Vociferation

فرياد، صدا، ندا، پيشه‌ و شغل‌: Calling

فرياد، نق‌ ناله‌ كردن‌، ميوميو كردن‌، نق‌ زدن‌، ناله‌، ميوميو: Mewl

فريبا، فريبنده‌، مليح‌: Charming

فريبده‌، گول‌ زن‌: Faitour

فريبكار، لط‌يفه‌ گو: Japer

فريبكاري‌، لط‌يفه‌ گوي‌: Japery

فريبنده‌، ط‌لسم‌ اميز، مسحور كننده‌: Glamorous

فريبنده‌، فريبا، گول‌ زننده‌، فريب‌اميز: Deceptive

فريبنده‌، گمراه‌ كننده‌، موهوم‌، واهي‌، بي‌اساس‌: Delusive

فريب‌ خوردن‌، گول‌ زدن‌، اغفال‌ كردن‌: Beguile

فريب‌ خورده‌، شخص‌ گول‌ خورده‌، نازك‌ نارنجي‌: Patsy

فريب‌ دادن‌، اغفال‌ كردن‌: Delude

فريب‌ دادن‌، دست‌ انداختن‌ نادان‌، احمق‌، ابله‌، لوده‌، دلقك‌، مسخره‌، گول‌ زدن: Fool

فريب‌ دادن‌، مغبون‌ كردن‌: Diddle

فريب‌ دهنده‌: Lurer

فريب‌ دهنده‌، شوخي‌ كننده‌، بذله‌گو: Gagger

فريب‌ نفس‌، خود فريبي‌: Self Deception

فريب‌ پذير، گول‌خور: Deceivable

فريب‌، اغفال‌، پندار بيهوده‌، وهم‌: Delusion

فريب‌، اغوا: Inveiglement

فريب‌، بهانه‌ افسانه‌، قصه‌، داستان‌، اختراع‌، جعل‌، خيال‌، وهم‌، دروغ: Fiction

فريب‌، حيله‌، خدعه‌: Deceit

فريب‌، كلاهبرداري‌: Defraudation

فريب‌، گول‌ زدن‌، كلاهبرداري‌ كردن‌: Defraud

فريب‌، گول‌، حيله‌، خيال‌ باط‌ل‌، وهم‌: Illusion

فريب‌اميز، پرنيرنگ‌: Deceitful

فريس‌، مدرك‌، وابسته‌ به‌ ادراك‌ وبينش‌: Percipient

فريفتن‌، اغوا كردن‌ حيله‌، فريب‌، خدعه‌، تزوير، مكر، تلبيس‌، بط‌مع‌ انداختن: Wile

فريفتن‌، اغواكردن‌، تط‌ميع‌، بدام‌كشيدن‌، جلب‌ كردن‌: Entice

فريفتن‌، فريب‌ دادن‌، گول‌زدن‌، اغفال‌ كردن‌، مغبون‌ كردن‌: Deceive

فريفتن‌، گول‌ زدن‌ نوشابه‌ دارو زده‌، (ك‌.- م‌.م‌.) فريب‌، حقه‌، فريب‌ دهنده: Hocus

فريفتن‌، گول‌ زدن‌، فريب‌ دادن‌، جيب‌ جليقه‌ مخصوص‌ ساعت‌ , وغيره‌، زنجير ساعت‌، بجيب‌ ريختن‌: Fob

فريفتگي‌، سحر، افسون‌: Bewitchment

فريور، درست‌، داراي‌ عقيده‌ درست‌، مط‌ابق‌ عقايد كليساي‌ , مسيح‌، مط‌ابق‌ مرسوم‌، پيرو كليساي‌ ارتدكس‌: Orthodox

فريوري‌، راست‌ ديني‌، ارتدكسي‌: Orthodoxy

فرگشاشناسي‌، علم‌ تجزيه‌ و تحليل‌، (ر.) هندسه‌ء تحليلي‌: Analytics

فرگشت‌ گراي‌، معتقد به‌ فرضيه‌ تكامل‌ يافرگشت‌: Evolutionist

فزاينده: incremental

مجموعه‌اي از ضميمه‌ها و الحاقات برنامه‌ريزي شده

فزوني‌، زيادتي‌، زيادي‌، افراط‌، بي‌ اعتدالي‌، اضافه‌: Excess

فزونگر، زياد كننده‌: Increaser

فزونگرايي‌، افراط‌ كاري‌، عقيده‌افراط‌ي‌، افراط‌ گرايي‌: Extremism

فساد ناپذير، فاسد نشدني‌، از هم‌ نپاشيدني‌: Indecomposable

فساد ناپذيري‌: Incorruption

فساد نژادي‌ دراثر حفظ‌ وابقاء صفات‌ بد: Cacogenesis

فساد پذير، خراب‌ شدني‌: Spoilable

فساد، انحراف‌: Corruption

فساد، انحط‌اط‌: Degeneracy

فساد، انحط‌اط‌، تباهي‌: Degeneration

فساد، تعفن‌، عفونت‌، پوسيدگي‌، گنديدگي‌: Putrefaction

فساد، پستي‌، دلواپسي‌، دنائت‌ ذاتي‌: Turpitude

فسخ پيمان: termination of contracts

پايان يافتن پيمان در نتيجه تامين تمام الزامات پيماني يا قصور يا توافق دو جانبه طرفين.

فسخ پيمان: Termination Of Contracts

پايان يافتن پيمان در نتيجه تامين تمام الزامات پيماني يا قصور يا توافق دو جانبه طرفين.

فسخ- ابطال: Waiver

فسخي‌: Rescissory

فسخ‌ كردن‌، لغو كردن‌، باط‌ل‌ كردن‌: Cancel

فسخ‌ كردن‌، لغو كردن‌، برگرداندن‌ حكم‌ صادره‌، ممنوع‌ , كردن‌: Countermand

فسخ‌ كننده‌، باط‌ل‌ كننده‌: Revoker

فسخ‌ پذير، قابل‌ فسخ‌، پايان‌ يافتني‌، انتهايي‌: Terminable

فسخ‌، لغو، ابط‌ال‌: Cancellation

فسفات‌ دار، اسيد فسفريك‌ دار: Phosphatic

فسفر افكني‌، شب‌ تابي‌ (مثل‌ كرمها)، زيست‌ تابي‌: Bioluminescence

فسفر، شب‌ تاب‌، تاژكداران‌ شب‌ تاب‌ دريايي‌: Noctiluca

فسفري‌، تابنده‌، شبيه‌ فسفر، شب‌ تاب‌: Phosphoric

فسفري‌، تابنده‌، فسفردار: Phosphorous

فسيل‌ دار، فسيل‌ مانند، سنگواره‌ مانند: Fossiliferous

فسيل‌ شدن‌: Fossilization

فشار: Pressure

فشار با سر، (دربيس‌ بال‌) زدن‌ توپ‌، ناخوشي‌ قارچي‌ , كردن‌، اصلاح‌ كردن‌ گندم‌، غربال‌، زدن‌، فشاردادن‌، (ز.ع‌.) توپ‌ زدن‌، الك‌ ,: Bunt

فشار بحراني: Critical pressure

فشار بخار: vapour pressure

فشار ترك: abandonment pressure

فشار جزئي: Partial pressure

فشار خون‌: Blood Pressure

فشار دادن‌، مط‌بوعات‌، ماشين‌ فشار: Press

فشار سخت‌، بهم‌ فشردگي‌، بسته‌بندي‌، گير افتادگي‌: Impaction

فشار سنج‌ (گاز يا بخار)، الت‌ سنجش‌ فشار خون‌: Manometer

فشار سنج‌ ابگونه‌ ومواد منفجره‌: Pressure Gauge

فشار سنج‌ نمودار درجه‌ فشار جوي‌، ارتفاع‌ سنج‌ هواپيما: Stato Scope

فشار فضاي حلقوي: annular pressure; annulus pressure; casing pressure

فشار فعال زمين: active thrust of earth

فشار كم‌، فشار خفيف‌، سهل‌ العبور: Low Pressure

فشار متوسط: average pressure

فشار مخالف: backlash; back pressure;bp

فشار مطلق: absolute pressure

فشار موثر: actual pressure

فشار هوا: air pressure

فشار هوا: atmospheric pressure; barometric pressure

فشار هوا، فشار جو: Barometric Pressure

فشار، بار سنگين‌ مصائب‌ وسختيها، مشقت‌، فشردن‌: Pressure

فشار، تقلا، قوت‌، اهميت‌، تاكيد، مضيقه‌، سختي‌، پريشان‌ , كردن‌، ماليات‌ زيادبستن‌، تاكيد كردن‌: Stress

فشار، فشاراور، مبرم‌، مصر، عاجل‌: Pressing

فشار، مضيقه‌: Pressure

فشاردهنده‌، اب‌ ميوه‌ گير: Squeezer

فشارسنج‌، غلظ‌ت‌ سنج‌، دستگاه‌ سنجش‌ شدت‌ انفجار: Piezometer

فشارغيرطبيعي: Abnormal Pressure

فشارمطلق: Absolute Pressure

فشارمعكوس ، فشارتخليه: Back Pressure

فشارنگار، ثبت‌ وزن‌ و جرم‌، دستگاه‌ ثبت‌ وزن‌ و جرم‌ چيزي‌,: Barogram

فشارنگاري‌: Kymography

فشارهوا) هواسنج‌، ميزان‌ الهواء، فشار سنج‌ (براي‌ اندازه‌ گيري‌ ,: Barometer

فشردن‌، جلو را گرفتن‌، جريان‌بنزين‌ را كنترل‌ كردن‌ گلو، دريچه‌ كنترل‌ بخار يا بنزين‌، خفه‌ كردن‌، گلو را ,: Throttle

فشرده: concise

واضح و مختصر و بدون هيچ اطلاعات اضافي.

فشرده: Concise

واضح و مختصر و بدون هيچ اطلاعات اضافي.

فشرده سازي زمان بندي: Compressing the Schedule

فشرده‌ و نافشرده‌ كننده‌: Compander

فشرده‌، خلاصه‌ شده‌، تغليظ‌ شده‌، چگاليده‌: Condensed

فشرده‌، فشرده‌ كردن‌: Compact

فشرده‌، متراكم‌: Compressed

فشرده‌سازي زمان‌بندي: schedule compression

مراجعه شود به پيگيري سريع

فشرده‌سازي زمان‌بندي: Schedule Compression

مراجعه شود به پيگيري سريع.

فشرده‌سازی : Crashing

   يک فرايند مديريت پروژه که به‌منظور کاهش مدت‌زمان کلي پروژه، اقداماتي را به انجام ميرساند. اين فرايند پس از تحليل جايگزين‌ها، نحوهي فشرده‌سازيِ حداکثريِ مدت‌زمان پروژه را به‌ازاي حداقلِ هزينه، تعيين ميکند.

فشرده‌سازی فایل‌ها : File Compression

   فشرده‌سازي فايل‌ها، حجم داده‌هاي ذخيره‌شده را کاهش ميدهد؛ فشرده‌سازي به‌طور ويژه به طراحي داده‌هايي که قابليت فشرده‌سازي را ايجاد ميکنند، مربوط ميشود. روش‌هاي فشرده‌سازي فايل‌ها عبارتند از جايگزيني فضاهاي خالي با يک کاراکترشمار و جايگزيني داده‌هاي اضافي با کدهاي کوتاه‌تر. داده‌ها از هر طريقي که فشرده شده باشند، قبل از استفاده بايد مجدداً از حالت فشردگي خارج شوند.

فشردگي‌ انباره‌: Storage Compaction

فشردگي‌، اختناق‌، خفه‌ سازي‌، حالت‌ خفقان‌: Strangulation

فشردگي‌، فشرده‌ سازي‌: Compaction

فشنگ‌، گلوله‌: Cartridge

فش‌ فش‌، زرزر، وزوز (صداي‌ هيزم‌ تر هنگام‌ سوختن‌) كوشش‌ مذبوحانه‌، شكست‌، زه‌زدن‌: Fizzle

فصاد، رگزن‌: Cupper

فصلي - سه ماه يكبار: Quarterly

فصلي‌: Disjunctive

فصلي‌: Seasonal

فصلي‌، مربوط‌ بفصل‌ (كتاب‌): Capitular

فصل‌: Disjunction

فصل‌ (كتاب‌)، شعبه‌، قسمت‌، باب‌: Chapter

فصل‌ بهار، جزر ومد كامل‌: Spring Tide

فصل‌ بهار، جواني‌، شباب‌، بهار زندگاني‌: Springtime

فصل‌ زمستان‌: Wintertide

فصل‌ شكوفه‌ اوري‌، حد اعلاي‌ تمدن‌ يك‌ قوم‌: Florescence

فصل‌ كم‌ كاري‌، متوقف‌ ساختن‌، بخدمت‌ خاتمه‌ دادن‌: Lay Off

فصل‌ ياقسمتي‌ از كتاب‌، مجلد، دفتر، كتاب‌، دركتاب‌ , يادفتر ثبت‌ كردن‌، رزرو كردن‌، توقيف‌ كردن‌: Book

فصل‌، فرصت‌، هنگام‌، دوران‌، چاشني‌ زدن‌، ادويه‌ زدن معتدل‌ كردن‌، خودادن‌: Season

فصيح‌، شيوا، سخنور، سخن‌ ارا: Eloquent

فصيح‌، چرب‌ زبان‌: Silver Tongued

فضا ايزومر: Streo isomer

فضا، فاصله‌، فاصله‌گذاشتن‌: Space

فضانورد، مسافرفضايي‌: Astronaut

فضاي حلقوي: annular space; flow annulus; annulus

فضايي‌، فاصله‌اي‌: Spatial

فضاي‌ اشغال‌ شده‌ بوسيله‌ ماده‌، پر، پري‌، همگاني‌: Plenum

فضاي‌ اشكوب‌: Floor Space

فضاي‌ باريكي‌ درچاپ‌، باريكه‌: Hair Space

فضاي‌ خارج‌ از منضومه‌ شمسي‌: Deep Space

فضاي‌ خارج‌ از هوا يا جو زمين‌: Outer Space

فضاي‌ فرعي‌، شبه‌ فضا: Subspace

فضاي‌ مرده‌، فضاي‌ راكد: Dead Space

فضاي‌ هوايي‌: Airspace

فضله‌ مگس‌، ذره‌، چيز جزئي‌ وبي‌ اهميت‌، داراي‌ لكه‌ مگس‌ , كردن‌: Flyspeck

فضل‌ فروشي‌: Pedantry

فضل‌ فروش‌، عالم‌ نما، كرم‌ كتاب‌: Pedant

فضل‌ و دانش‌، دانشوري‌: Erudition

فضولات‌، مدفوعات‌: Excreta

فضولي‌: Gallimaufry

فضولي‌ كردن‌، دخالت‌ بيجا كردن‌، مداخله‌ كردن‌، مخلوط‌ , كردن‌، اميختن‌، پراكنده‌كردن‌، جماع‌ كردن‌، ور رفتن‌: Meddle

فضولي‌ كردن‌، وراجي‌ كردن‌، گستاخي‌ كردن‌، فاش‌ وابراز , كردن‌، فضول‌: Blab

فضول‌، ادم‌ فضول‌، نخود همه‌اش‌، پركاري‌، اشتغال‌: Busybody

فضول‌، مداخله‌ كننده‌: Tamperer

فضول‌، مداخله‌ كن‌، فضولانه‌، ناخواسته‌: Officious

فضول‌، مداخله‌ گر: Meddlesome

فضول‌، مداخله‌ گر: Pryer

فعال سازي: activate

چيزي را قادر به كار كردن.

فعال سازي: Activate

چيزي را قادر به کار کردن.

فعالانه‌، بط‌وركاري‌: Actively

فعاليت: activity

عنصري از كار انجام شده در طي اجراي يك پروژه. يك فعاليت به طور طبيعي نيازمند زمان، هزينه و منابع است. معمولا يك فعاليت به چند وظيفه تقسيم مي‌شود.

فعاليت: Activity

يک عمليات يا وظيفه که زمان و منابع مصرف مي‌كند. يک فعاليت، کوچک‌ترين واحد کار در شبکه پروژه و ساختار شکست کار مي‌باشد.وظيفه‌ يا مجموعه‌اي از وظايف كه براي خلق يك دستاورد انجام مي‌شوند.يك وظيفه به تنهايي در يك پروژهعنصري از كار انجام شده در طي اجراي يك پروژه. يك فعاليت به طور طبيعي نيازمند زمان، هزينه و منابع است. معمولا يك فعاليت به چند وظيفه تقسيم مي‌شود.حركت به سمت يك نتيجه مشخص هدف‌گيري شده‌.

فعاليت بحراني: critical activity

وظايف واقع در مسير بحراني.

فعاليت بحراني: Critical Activity

وظايف واقع در مسير بحراني.فعاليت يا عنصر كاري‌اي كه اگر در زمان تعيين شده كامل نشود، دوره زماني كل پروژه را به اندازه اين تاخير به تعويق مي‌اندازد.فعاليتي بحراني ناميده مي‌شود كه شناوري صفر يا منفي دارد.هر فعاليت روي مسير بحراني كه معمولا با استفاده از روش مسير بحراني تعيين مي‌شود.فعاليتي كه شناوري صفر يا منفي دارد. لغزش كار اين فعاليت مجاز نيست و بايد سر وقت به پايان برسد، در غير اين‌صورت كل پروژه از زمان‌بندي عقب مي‌افتد. فعاليت‌هاي غير بحراني شناوري يا زمان سكون دارند و روي مسير بحراني نيستند. فعاليت‌هاي فوق بحراني شناوري منفي دارند.

فعاليت بر بردار: activity on arrow (AOA)

نوعي نمودار شبكه كه نشان‌دهنده‌ توالي فعاليت‌ها است. در اين نمودار هر فعاليت با يك بردار نشان داده مي‌شود و در هر انتهاي آن يك دايره به عنوان گره يا رويداد وجود دارد.

فعاليت بر بردار: Activity On Arrow (AOA)

يک روش ترسيم شبکه‌ پيش‌نيازي پروژه، که در آن فعاليت‌ها به شكل بردار نمايش داده مي‌شوند. بردارهايي كه بين گره‌ها رسم شده‌اند، نشان‌دهنده وظايف پيش‌نيازي و پس‌نيازي است. نوعي نمودار شبكه كه نشان‌دهنده‌ توالي فعاليت‌ها است. در اين نمودار هر فعاليت با يك بردار نشان داده مي‌شود و در هر انتهاي آن يك دايره به عنوان گره يا رويداد وجود دارد.

فعاليت بر گره: activity on node (AON)

شبكه‌‌اي كه در آن فعاليت‌ها با يك مستطيل يا گره نشان داده مي‌شوند. اين گره‌ها بر اساس وابستگي‌هاي بين فعاليت‌ها، به هم ارتباط دارند.

فعاليت بر گره: Activity On Node (AON)

يک روش ترسيم شبکه‌ پيش‌نيازي پروژه که در آن دايره‌ها که گره نام دارند، نشان‌دهنده فعاليت‌ها و وظايف هستند. خطوط، گره‌ها را به گره‌هاي پيش‌نيازي آن‌ها وصل مي‌كنند.شبكه‌‌اي كه در آن فعاليت‌ها با يك مستطيل يا گره نشان داده مي‌شوند. اين گره‌ها بر اساس وابستگي‌هاي بين فعاليت‌ها، به هم ارتباط دارند. يك نمودار شبكه كه توالي فعاليت‌ها را نشان داده و در آن، هر فعاليت با يك مستطيل يا دايره (كه نشان‌دهنده يك گره است) نشان داده مي‌شود. اين گره‌ها با بردارهايي كه نشان‌دهنده پيش‌نيازي فعاليت‌ها هستند، به هم وصل مي‌شوند.

فعاليت برنامه‌ريزي‌شده: planned activity

فعاليتي كه پيش از تاريخ داده آغاز نشده يا پايان نيافته است.

فعاليت برنامه‌ريزي‌شده: Planned Activity

فعاليتي كه پيش از تاريخ داده آغاز نشده يا پايان نيافته است.فعاليتي كه هنوز شروع نشده است.

فعاليت بهم بسته : tied activity

فعاليت‌هايي كه بايد به صورت متوالي يا با فواصل زماني از پيش تعيين‌شده انجام شوند.

فعاليت بهم بسته: Tied Activity

فعاليت‌هايي كه بايد به صورت متوالي يا با فواصل زماني از پيش تعيين‌شده انجام شوند.

فعاليت زنده- مستقيم: Live -Run

فعاليت شبه بحراني: near critical activity

فعاليتي روي مسير غيربحراني با مقدار كمي شناوري.

فعاليت شبه بحراني: Near Critical Activity

فعاليتي روي مسير غيربحراني با مقدار كمي شناوري.

فعاليت مجازي: dummy activity

فعاليتي با طول مدت صفر، براي نشان دادن وابستگي منطقي فعاليت‌ها بر روي شبكه برداري.

فعاليت مجازي: Dummy Activity

فعاليتي با طول مدت صفر، براي نشان دادن وابستگي منطقي فعاليت‌ها بر روي شبکه برداري.

فعاليت نوري: Optical activity

فعاليت هاي حمايتي: Support Activities

فعاليت هاي مسيرهاي بحراني: Critical Paths

فعاليت پس‌نياز: successor activity

در نمودار برداري فعاليتي كه از يك گره آغاز مي‌شود. يا در نمودار پيش‌نيازي فعاليت «به».

فعاليت پس‌نياز: Successor Activity

در نمودار برداري فعاليتي كه از يك گره آغاز مي‌شود. يا در نمودار پيش‌نيازي فعاليت «به».هر فعاليتي كه با فعاليت مورد بررسي روي يك مسير قرار دارد و بعد از فعاليت مورد نظر رخ مي‌دهد.

فعاليت پيش‌نياز: predecessor activity

هر فعاليتي كه روي مسيري وجود داشته و در حال انجام بوده و فعاليت ديگري بعد از آن وجود دارد.

فعاليت پيش‌نياز: Predecessor Activity

در روش رسم نمودار برداري، فعاليتي كه وارد يك گره مي‌شود و در روش رسم نمودار پيش‌نيازي، فعاليت «از».هر فعاليتي كه روي مسيري وجود داشته و در حال انجام بوده و فعاليت ديگري بعد از آن وجود دارد.در روش رسم نمودار پيش‌نيازي، فعاليت «از» يا فعاليتي كه به طور منطقي پيش‌نياز فعاليت كنوني است.

فعاليتهاي پشتيباني – سنديكا - اتحاديه صنفي: Syndicate

فعاليت‌: Activity

فعاليت‌ انتخاباتي‌ كردن‌: Electioneer

فعاليت‌ خود بخود: Self Activity

فعاليت‌ مجدد: Reactivation

فعاليت‌ مغزي‌ را نشان‌ دادن‌، فكر كردن‌: Cerebrate

فعاليت‌، سستي‌، بي‌ حالي‌، تنبلي‌، ركود، سكون‌ ناكنش‌، بي‌ كاري‌، بي‌ حركتي‌، بيهودگي‌، بي‌ اثري‌، بدون‌ ,: Inaction

فعاليت‌هاي ارزش نيفزا: Non Value Adding Activities

فعاليت‌هاي مسيرهاي بحراني: Critical Paths Activities

فعالیت های مالی: Financial activities

فعال‌ سازي‌، فعال‌ شدن‌: Activation

فعال‌ كردن‌: Activate

فعال‌ كننده‌، محرك‌: Actuator

فعال‌، حاد، تندكار، قوي‌، خط‌رناك‌، وخيم‌، شديد نيرومند: Sthenic

فعال‌، داير، كنشي‌: Active

فعلا، مقصود فعلي‌، عجالتا: Nonce

فعل‌ ماضي‌ بعيد، خيلي‌ عالي‌: Pluperfect

فعل‌ معين‌: Linking Verb

فعل‌ معين‌ شرط‌ي‌: Modal Auxiliary

فقدان‌ حس‌ شامه‌، نابويايي‌: Anosmia

فقدان‌ دقت‌: Loss Of Accuracy

فقدان‌ صدا يا خفگي‌ ان‌ بعلت‌ فلج‌ تارهاي‌ صوتي‌: Aphonia

فقدان‌ لب‌ بط‌ور مادرزادي‌، نوزاد بي‌ لب‌: Acheilia

فقدان‌ مهمان‌ نوازي‌: Inhospitality

فقدان‌، نداشتن‌، عدم‌، نقصان‌، نياز، نداري‌ خواست‌، خواسته‌، خواستن‌، لازم‌داشتن‌، نيازمند بودن‌به نداشتن‌، كم‌داشتن‌، فاقد بودن‌، محتاج‌ بودن‌، كسر داشتن: Want

فقدان‌هم‌اهنگي‌، عدم‌همكاري‌: Incoordination

فقر اقتصادي‌، ترقي‌ قيمت‌ ها: Diseconomy

فقر، بي‌ چيزي‌: Destitution

فقر، ضعف‌: Depauperation

فقره‌ تعريف‌ نشده‌: Undefined Entry

فقره‌ تعريف‌ نشده‌: Undefined Entry

فقره‌، (در جمع‌) اقلام‌، رقم‌، تكه‌، قط‌عه‌خبري‌، بخش‌: Item

فقره‌، قرائت‌، قط‌عه‌ منتخب‌: Pericope

فقط‌ گرفتني‌: Receive Only

فقط‌، تنها، محض‌، بس‌، بيگانه‌، عمده‌، صرفا، منحصرا يگانه‌، فقط‌ بخاط‌ر: Only

فقط‌، منحصرا، بتنهايي‌: Solely

فقير كردن‌، بي‌ نيرو كردن‌، بي‌ قوت‌ كردن‌، بي‌ خاصيت‌ , كردن‌: Impoverish

فكاهي‌، شوخي‌ اميز، خوش‌ مزه‌، خنده‌ اور: Humorous

فكر بكر وناگهاني‌، اشفتگي‌ فكري‌ موقتي‌: Brainstorm

فكر بكر، داراي‌ نبوغ‌ فكري‌، ابداع‌ كردن‌: Mastermind

فكر كردني‌، انديشه‌ پذير، قابل‌ فكر، ممكن‌: Thinkable

فكر وابسته‌ به‌ دورهم‌ انديشي‌، وابسته‌ به‌ توارد يا انتقال‌ ,: Telepathic

فكر، عقيده‌، تصور كلي‌، مفهوم‌: Concept

فكرا، روحا، از نظ‌ر رواني‌: Mentally

فك‌، ارواره‌ زيرين‌ پرنده‌، گونه‌، كله‌ ماهي‌: Jowl

فلات‌ قاره‌: Continental Shelf

فلات‌، زمين‌ مسط‌ح‌: Plateau

فلات‌، زمين‌ هموار و مسط‌ح‌: Tableland

فلاحتي‌، زراعتي‌، كشاورزي‌: Agricultural

فلاحت‌، زراعت‌، كشاورزي‌، برزگري‌: Agriculture

فلاسك‌، ترمس‌، قمقمه‌، محفظ‌ه‌ ياظ‌رف‌ عهايق‌ حرارت‌: Thermos

فلان‌ وفلان‌، اينكار وانكار، چنين‌ وچنان‌، اينط‌ور وانط‌ور,: So And So

فلج تحلیل : Analysis Paralysis

   اين اصطلاح به ناتواني انسان در تصميم‌گيريِ اثربخش ارجاع دارد. فرد به‌دليل گير افتادن در جزئيات، نظير اعمال تغييرات يا تعديلات، در تحليل پيشرفتي ندارد. در چنين وضعيتي يک رويکرد متداول اين است که علل مشکلات را شناسايي و ارزيابي کرده و براي پرداختن به اين علل، راه‌حل‌هايي را طراحي نماييم. علاوه بر اين، بايد راه‌حل‌ها را به آزمون گذاشت و در راستاي حذف علّت‌هاي مشکلات تلاش نمود. بعضي اوقات اين امر امکان‌پذير نيست؛ چرا که نميتوان در مورد علل مشکلات به توافق رسيد يا اين علل را پيدا کرد.

فلج‌ است‌ نيم‌ فلج‌، مربوط‌ به‌ فلج‌ نيمه‌ بدن‌، كسيكه‌ نيم‌ بدنش‌ ,: Hemiplegic

فلج‌ اط‌فال‌: Infantile Paralysis

فلج‌ سازي‌: Paralyzation

فلج‌ كردن‌، از كار انداختن‌، بيحس‌ كردن‌: Paralyze

فلج‌ كننده‌: Crippler

فلج‌، زمين‌ گيري‌، فلج‌ كردن‌: Palsy

فلز: Metal

فلز شناس‌: Metallographer

فلز قليايي: Alkali metal

فلز كاري‌: Metalwork

فلز ورق‌، ورق‌ فلز: Sheet Metal

فلزدار: Metalliferous

فلزي‌: Metallic

فلزي‌، فلزدار، فلز مانند، شبه‌ فلز: Metalloid

فلسط‌يني‌: Palestinian

فلسط‌ين‌: Palestine

فلسفه كيفيت فراگير: overall quality philosophy

باور فراگير در سرتاسر سازمان در مورد اينكه كيفيت مهم است و عملكرد مطلوب تنها بر پايه تطابق با الزامات يا مشخصات و بر مبناي خط‌مشي‌ها و دستورالعمل‌هاي تعيين‌شده شكل مي‌گيرد. اين خط‌مشي‌ها و دستورالعمل‌ها پايه جمع‌آوري اطلاعات يك پروژه به منظور بررسي و تحليل

فلسفه کيفيت فراگير: Overall Quality Philosophy

باور فراگير در سرتاسر سازمان در مورد اينکه کيفيت مهم است و عملکرد مطلوب تنها بر پايه تطابق با الزامات يا مشخصات و بر مبناي خط‌مشي‌ها و دستورالعمل‌هاي تعيين‌شده شکل مي‌گيرد. اين خط‌مشي‌ها و دستورالعمل‌ها پايه جمع‌آوري اطلاعات يک پروژه به منظور بررسي و تحليل را تشکيل مي‌دهند.

فلسفه‌ افلاط‌ون‌، فلسفه‌ ايده‌الي‌ شدن‌: Platonism

فلسفه‌ انتخاب‌ اصلح‌ در ط‌بيعت‌: Natural Selection

فلسفه‌ اپيكوري‌، فلسفه‌ عياشي‌ و خوشگذراني‌: Epicureanism

فلسفه‌ بدبيني‌، شكاكي‌: Skepsis

فلسفه‌ جبري‌، فلسفه‌ تقديري‌، جبر گرايي‌: Determinism

فلسفه‌ خوشي‌ پرستي‌ وتمتع‌ از لذايذ دنياي‌ زودگذر: Hedonism

فلسفه‌ خوش‌ بيني‌، نيك‌ بيني‌: Optimism

فلسفه‌ رواقيون‌: Stoicism

فلسفه‌ صوري‌: Nominalism

فلسفه‌ عرفاني‌ يا روحاني‌: Gnosticism

فلسفه‌ عقلاني‌، عقل‌ گرايي‌: Rationalism

فلسفه‌ ماركسيست‌، عقيده‌ ماركس‌: Marxism

فلسفه‌ ماوراء الط‌بيعه‌، فلسفه‌ خارج‌ جهان‌ مادي‌: Transcendentalism

فلسفه‌ ماوراء ط‌بيعه‌: Supernaturalism

فلسفه‌ همنوع‌ دوستي‌، بشر دوستي‌: Humanitarianism

فلسفه‌ يا مذهب‌ ذن‌ بوداييسم‌: Zen Buddhism

فلسفه‌، حكمت‌، وارستگي‌، بردباري‌، تجرد: Philosophy

فلسفه‌ء تمركز قدرت‌ يا استبداد: Authoritarianism

فلسفه‌ء مذهب‌ اوانجلي‌: Evangelicalism

فلسفه‌اي‌ كه‌ اراده‌ را عامل‌ موثر در ايجاد عالم‌ وجود , ميداند، فرضيه‌ارادي‌، اراده‌ گرايي‌: Voluntarism

فلسفه‌عملي‌، تعصب‌ دراثبات‌ عقيده‌خود، جنبه‌ عملي قط‌عيت‌، بديهي‌ بودن‌، مصلحت‌ گرايي‌: Pragmatism

فلسفي‌: Philosophic

فلسي‌، فلس‌ دار، پولك‌ پولك‌: Squamous

فلس‌ دار، پوشيده‌ از فلس‌ يا پولك‌: Squamose

فلس‌ مانند، ترازو مانند: Scalelike

فلس‌ مانند، فلس‌ فلس‌، پولك‌ دار، زبر، ناهموار: Scaly

فلس‌، پولك‌، ساختمان‌ فلس‌ مانند: Squama

فلفل‌ دار، تند، تند وتيز، گرم‌، باروح‌: Peppery

فلفل‌ نمكي‌، پارچه‌ فلفل‌ نمكي‌، رنگ‌ فلفل‌ نمكي‌: Pepper And Salt

فلق‌ وشفق‌ خورشيد: Sunglow

فلكي‌: Firmamental

فلك‌ (kolf)، فلوقه‌، نوعي‌ قايق‌ دو ياسه‌ بادباني‌ , مديترانه‌: Felucca

فلك‌ (افلاك‌)، اسمان‌، گنبد اسمان‌: Firmament

فلك‌، چوب‌ وفلك‌، چوب‌ زدن‌: Bastinado

فلمنگي‌، زبان‌ فلاندرز، اهل‌ فلاندرز: Flemish

فلنج تبديل: adapter flange

فلنج كور: blank flange; blind flange

فلوئورسانس‌: Fluorescence

فلوار، فلواريت‌: Fluorite

فلوت‌ زن‌، جوجه‌ كبوتر، لوله‌كش‌: Piper

فلوت‌ زن‌، ني‌ زن‌: Flutist

فلوت‌، شيار، فلوت‌ زدن‌: Flute

فلورئورسان‌، لامپ‌ مهتابي‌: Fluorescent

فلورسكوپ‌، صفحه‌ شفاف‌ راديوسكپي‌: Fluoroscope

فلوريد مركب‌ از چهار اتم‌ فلورين‌: Tetrafluoride

فلورين‌، پول‌ انگليس‌ برابر با دو شيلينگ‌: Florin

فلوچارت- نمودارگردش كار: Flow Chart

فن: technique

روش يا رويه نظام‌مند كه به وسيله آن وظيفه‌اي به انجام مي‌رسد.

فن: Technique

روش يا رويه نظام‌مند كه به وسيله آن وظيفه‌اي به انجام مي‌رسد.

فن - تكنيك: Technique

فن بازنگري ارزيابي پروژه: Project Evaluation Review Technique (PERT)

فني براي زمان‌بندي و تعيين وضعيت پروژه با ايجاد نمودار شبكه فعاليت‌ها و ارزيابي پيشرفت دوره‌اي در شبكه. برآوردهايي براي خوش‌بينانه‌ترين، محتمل‌ترين و بدبينانه‌ترين زمان فعاليت‌ها در شبكه انجام مي‌شود. اين داده‌ها، ارزيابي آماري مسير بحراني پروژه و پيش‌بيني

فن بازنگري ارزيابي پروژه: Project Evaluation Review Technique (PERT)

فني براي زمان‌بندي و تعيين وضعيت پروژه با ايجاد نمودار شبکه فعاليت‌ها و حوادث و ارزيابي پيشرفت دوره‌اي در شبکه. برآوردهايي براي خوش‌بينانه‌ترين، اسمي و بدبينانه‌ترين زمان فعاليت‌ها در شبکه انجام مي‌شود. اين داده‌ها، ارزيابي آماري مسير بحراني پروژه و پيش‌بيني تاريخ تکميل پروژه را مقدور مي‌سازد. تخمين سه نقطه‌اي در هر فعاليت اولين مشخصه‌اي است که شبکه پرت را از شبکه روش مسير بحراني؛ که از يك برآورد براي زمان هر فعاليت استفاده مي‌کند، متمايز مي‌نمايد.

فن بازنگري و ارزيابي برنامه (پرت): Program Evaluation Review Technique (PERT)

شكلي از نمودار شبكه كه در آن رويدادها به شكل گره‌هايي رسم شده و به وسيله بردارهايي كه نشان‌دهنده قيود پيش‌نيازي هستند به هم متصل مي‌شوند.

فن بازنگري و ارزيابي برنامه (پرت): Program Evaluation Review Technique (PERT)

مراجعه شود به فن بازنگري ارزيابي پروژه.يك فن مديريت پروژه براي تعيين اينكه پروژه چه مقدار زمان براي تكميل شدن نياز دارد. به هر فعاليت بهترين، بدترين و محتمل‌ترين برآورد زمان تكميل اختصاص داده مي‌شود. اين برآوردها براي تعيين ميانگين زمان تكميل بكار مي‌رود. زمان ميانگين براي محاسبه مسير بحراني و انحراف استاندارد زمان تكميل پروژه فعلي است.فني براي برنامه‌ريزي پروژه.سامانه تحليل شبكه در مرحله برنامه‌ريزي، بر اساس احتمال و رويداد كه به طور عمومي هنگامي كه فعاليت‌ها و مدت زمان بين رويدادها به سختي تعريف مي‌شود بكار مي‌رود. معمولا اين فن در برنامه‌هاي بزرگ كه سازمان‌ها يا پروژه‌هاي زيادي را در مناطق مختلف تحت پوشش دارند، استفاده مي‌شود.فن تحليل شبكه رويداد محور كه براي برآورد مدت زمان پروژه؛ هنگامي كه تخمين مدت زمان تك تك فعاليت‌ها با عدم قطعيت زيادي همراه است، بكار مي‌رود. فن بازنگري و ارزيابي برنامه، روش مسير بحراني را براي برآورد ميانگين وزن‌دهي شده مدت زمان بكار مي‌برد. شكلي از نمودار شبكه كه در آن رويدادها به شكل گره‌هايي رسم شده و به وسيله بردارهايي كه نشان‌دهنده قيود پيش‌نيازي هستند به هم متصل مي‌شوند.يك سامانه رويداد محور. معمولا در زمينه تحقيق و توسعه كه فعاليت‌ها و مدت زمان بين رويدادها در مرحله برنامه‌ريزي به سختي تعريف مي‌شوند و با اين حال براي موفقيت پروژه اتمام اين فعاليت‌ها تا تاريخ خاصي ضروري است، بكار مي‌رود. معمولا اين پروژه‌ها برنامه‌هاي بزرگ، سازمان‌هاي زياد و بزرگ و عمليات وسيع در نقاط مختلف را شامل مي‌شود.

فن دلفي: Delphi Technique

يك فرآيند اتفاق نظر كه براي رسيدن به يك نتيجه قابل قبول، از افراد خبره استفاده مي‌كند. فن دلفي در ابتدا راهي براي استفاده از نظر افراد خبره بود كه در آن لازم نبود كه حتماً افراد با هم رودررو شوند.

فن دلفي: Delphi Technique

يک فرآيند اتفاق نظر که براي رسيدن به يک نتيجه قابل قبول، از افراد خبره استفاده مي‌کند. فن دلفي در ابتدا راهي براي استفاده از نظر افراد خبره بود که در آن لازم نبود که حتماً افراد با هم رودررو شوند.

فنا كردن‌، فاسد كردن‌ نابودي‌، خرابي‌، خرابه‌، ويرانه‌، تباهي‌، خراب‌ كردن: Ruin

فنا ناپذير، از ميان‌ نرفتني‌، نابود نشدني‌: Indestructible

فناوري اطلاعات: Information Technology

فناوري اطلاعات و ارتباطات: Information Communication Technology

فناوري وستل: Westel Technology

فنجاني‌، گود، مقعر: Cuppy

فنجان‌ باز، مهره‌ باز، شعبده‌ باز، فريبكار: Thimblerigger

فنجان‌ فلزي‌، ليوان‌ كوچك‌، پيمانه‌ كوچك‌: Pannikin

فنجان‌ چاي‌: Teacup

فنجان‌ چاي‌ خوري‌ بي‌ دسته‌: Teabowl

فندق‌ شكن‌: Nutcracker

فندق‌ كوچك‌، هسته‌ كوچك‌: Nutlet

فندق‌، رنگ‌ فندقي‌: Hazel Nut

فنر تختخواب‌: Bedspring

فنر مارپيچ‌: Spiral Spring

فنر مارپيچ‌ تختخواب‌: Box Spring

فنر ياسيم‌ لوله‌ پاك‌ كن‌: Plumber's Snake

فنري‌، جهنده‌، قابل‌ ارتجاع‌، سرچشمه‌ وار: Springy

فنك‌، قولان‌، جاي‌ گيرانه‌: Tinderbox

فنلاندي‌، اهل‌ كشور فنلاند: Finn

فنلاندي‌، زبان‌ مردم‌ فنلاند: Finnish

فني: technical

مربوط به عملكرد راه‌حل مشخص در مقايسه با عملكرد زمان‌بندي و هزينه.

فني: Technical

مربوط به عملكرد راه‌حل مشخص در مقايسه با عملكرد زمان‌بندي و هزينه.

فنيقي‌، اهل‌ فنيقه‌: Phoenician

فني‌: Technical

فن‌ استخراج‌ وذوب‌ فلزات‌، فلزگري‌، فلز كاري‌: Metallurgy

فن‌ استفاده‌ از دستگاههاي‌ الكتريكي‌ و خودكار در , هوانوردي‌ و نجوم‌: Avionics

فن‌ اموزش‌ وپرورش‌ كودك‌، للگي‌، تربيت‌: Pedagogy

فن‌ انتقاد، مقاله‌ انتقادي‌: Critique

فن‌ ترسيم‌ نقشه‌، نقشه‌ نگاري‌، ط‌راحي‌: Planography

فن‌ تلگراف‌، تلگراف‌: Telegraphy

فن‌ تهيه‌ نقوش‌ الوان‌، رنگ‌ اميزي‌: Polychromy

فن‌ حكاكي‌ وقلم‌ زني‌ (بر روي‌ فلز): Toreutics

فن‌ خط‌ابه‌، موعظ‌ه‌: Homiletics

فن‌ درام‌ نويسي‌، شبيه‌ سازي‌، فن‌ نمايش‌ داستانها: Dramaturgy

فن‌ درست‌ تلفظ‌ كردن‌: Orthoepy

فن‌ دفاع‌ بدون‌ اسلحه‌ ژاپوني‌، كشتي‌ جودو: Judo

فن‌ رنگرزي‌، حالت‌ رنگ‌ پذيري‌، رنگ‌ اميزي‌: Coloration

فن‌ رنگرزي‌، حالت‌ رنگ‌ پذيري‌، رنگ‌ اميزي‌: Colouration

فن‌ شمشير بازي‌، مبارزه‌، زور ازمايي‌: Swordplay

فن‌ شناسي‌، تكنولوژي‌: Technology

فن‌ شناس‌: Technologist

فن‌ قياس‌ اوزان‌ اتمي‌ عناصر بايكديگر: Stoicheiometry

فن‌ ماساژ وجابجا كردن‌ ستون‌ فقرات‌: Chiropractic

فن‌ مايش‌ وصحنه‌ سازي‌: Stagecraft

فن‌ مكانيك‌ هواپيمايي‌: Aeromechanics

فن‌ نمايش‌ وتاتر: Theatrics

فن‌ نمايش‌، نمايشگري‌: Showmanship

فن‌ وهنر وقت‌ سنجي‌، وقت‌ شناسي‌، ساعت‌ سازي‌: Horology

فن‌ پرتاب‌ موشك‌: Rocketry

فن‌ پرتاب‌ گلوله‌ يا موشك‌ در فضا: Aeroballistics

فن‌ پرهيز يا رژيم‌ غذايي‌، مبحث‌ اغذيه‌: Dietetics

فن‌ ژاپوني‌ دفاع‌ بدون‌ اسلحه‌، كاراته‌: Karate

فن‌، شيوه‌: Technic

فن‌، شيوه‌: Technique

فن‌شنا، شناوري‌، شناگري‌: Natation

فهرست: list

فهرست اقلام، صورت حساب: bill

فهرستي از اقلام كه غالبا هزينه‌ها را نيز در بر دارد.

فهرست اقلام، صورت حساب: Bill

فهرستي از اقلام كه غالبا هزينه‌ها را نيز در بر دارد.

فهرست الزامات داده‌ پيمان: contract data requirements list

فهرستي از مستندسازي‌هاي مورد نياز پيمان، به همراه ذكر جزئيات مورد نياز و تاريخ‌هاي تحويل. توصيف الزامات مستندسازي، محتواي مورد نياز هر يك از اقلام موجود در فهرست الزامات داده‌هاي پيمان را تعريف مي‌كند. همچنين مراجعه شود به فهرست الزامات مستندسازي پيمان.

فهرست الزامات داده‌ پيمان: Contract Data Requirements List

فهرستي از مستندسازي‌هاي مورد نياز پيمان، به همراه ذكر جزئيات مورد نياز و تاريخ‌هاي تحويل. توصيف الزامات مستندسازي، محتواي مورد نياز هر يک از اقلام موجود در فهرست الزامات داده‌هاي پيمان را تعريف مي‌کند. همچنين مراجعه شود به فهرست الزامات مستندسازي پيمان.

فهرست الزامات مستندسازي پيمان: contract documentation requirements list

فهرستي از مستندسازي‌هاي مورد نياز پيمان به همراه ذكر جزئيات مورد نياز و تاريخ‌‌هاي تحويل. توصيف الزامات مستندسازي، محتواي مورد نياز هر يك از اقلام موجود در فهرست الزامات مستندسازي پيمان را تعريف مي‌كند. همچنين مراجعه شود به فهرست الزامات داده‌هاي پيمان.

فهرست الزامات مستندسازي پيمان: Contract Documentation Requirements List

فهرستي از مستندسازي‌هاي مورد نياز پيمان به همراه ذكر جزئيات مورد نياز و تاريخ‌‌هاي تحويل. توصيف الزامات مستندسازي، محتواي مورد نياز هر يک از اقلام موجود در فهرست الزامات مستندسازي پيمان را تعريف مي‌کند. همچنين مراجعه شود به فهرست الزامات داده‌هاي پيمان.

فهرست الزامات مستند‌سازي پيمان فرعي، فهرست الزامات مستند‌سازي زير‌پيمان: subcontract documentation requirements list

نوعي مستندسازي در اجراي پيمان فرعي، كه پيمانكار اصلي پيمانكار فرعي را ملزم به انجام آن مي‌كند. اين فهرست معمولاً در دستور كار پيمان فرعي قرار دارد.

فهرست الزامات مستند‌سازي پيمان فرعي، فهرست الزامات مستند‌سازي زير‌پيمان: Subcontract Documentation Requirements List

نوعي مستندسازي در اجراي پيمان فرعي، كه پيمانكار اصلي پيمانكار فرعي را ملزم به انجام آن مي‌كند. اين فهرست معمولاً در دستور كار پيمان فرعي قرار دارد.

فهرست ده مشكل اصلي: top ten problems list

فهرست مشكلات بحراني به ترتيب اهميت با ذكر اقدامات مربوط و شخص مسوؤل. ممكن است تعداد اين مشكلات بيشتر يا كمتر از ده باشد.

فهرست ده مشكل اصلي: Top Ten Problems List

فهرست مشكلات بحراني به ترتيب اهميت با ذكر اقدامات مربوط و شخص مسوؤل. ممكن است تعداد اين مشكلات بيشتر يا كمتر از ده باشد.

فهرست محصولات مورد تاييد، فهرست محصولات ذي‌صلاح: qualified products list

فهرستي از محصولات، مطابق با الزامات بيان شده شامل شناسايي محصول مناسب و مرجع آزمايش با نام و نشاني كارخانه محل ساخت يا توزيع‌كننده، در صورت وجود.

فهرست محصولات مورد تاييد، فهرست محصولات ذي‌صلاح: Qualified Products List

فهرستي از محصولات، مطابق با الزامات بيان شده شامل شناسايي محصول مناسب و مرجع آزمايش با نام و نشاني کارخانه محل ساخت يا توزيع‌کننده، در صورت وجود.

فهرست محصولات پروژه: project products list

توصيفي از هر ورودي فهرست محصول پروژه. اين شرح بايد توسط با معلومات ترين متخصص نوشته شود و شامل اطلاعات كافي براي تجهيز برنامه‌ريزي، تخمين و برنامه زمان‌بندي شود.

فهرست محصولات پروژه: Project Products List

توصيفي از هر ورودي فهرست محصول پروژه. اين شرح بايد توسط با‌معلومات‌ترين متخصصان نوشته شود و شامل اطلاعات کافي براي تجهيز برنامه‌ريزي، تخمين و برنامه ‌زمان‌بندي شود.

فهرست منبع: source list

فهرستي از پيمانكاران كه سازمان تداركات، صلاحيت آن‌ها را تأييد مي‌كند. سازمان تداركات پيشنهادات بها، طرح‌هاي پيشنهادي يا اعلام بها را از سازمان‌ها درخواست مي‌كند. تأييد صلاحيت پيمانكار معمولاً شامل بازنگري وضعيت مالي و عملكرد پيشين و همچنين بازنگري تسهيلات

فهرست منبع: Source List

فهرستي از پيمانكاران كه سازمان تداركات، صلاحيت آن‌ها را تأييد مي‌كند. سازمان تداركات پيشنهادات بها، طرح‌هاي پيشنهادي يا اعلام بها را از سازمان‌ها درخواست مي‌كند. تأييد صلاحيت پيمانكار معمولاً شامل بازنگري وضعيت مالي و عملكرد پيشين و همچنين بازنگري تسهيلات و كاركنان در مكان توليد است.

فهرست مواد: Bill of materials

فهرست مواد، صورت مواد: bill of material (BOM)

فهرست كاملي از تمام قطعات و مواد خام، نشان دهنده مقادير اقلام مورد نياز براي ساخت يك واحد.

فهرست مواد، صورت مواد: Bill Of Material (BOM)

فهرستي از تمامي قطعات فرعي، اجزا و مواد خامي كه در ساخت يك محصول يا سامانه مورد نيازند.فهرست كاملي از تمام قطعات و مواد خام، نشان دهنده مقادير اقلام مورد نياز براي ساخت يک واحد.

فهرست موارد صورت نگرفته: punch list

فهرستي از كارهاي باقي‌مانده و نزديك به انتهاي پروژه.

فهرست موارد صورت نگرفته: Punch List

فهرستي از کارهاي باقي‌مانده و نزديک به انتهاي پروژه.

فهرست وارسي: Checklist

فهرست وارسي: checklist

فهرست مراحلي كه بايد طي شوند تا نتيجه مورد نظر محقق گردد.

فهرست وارسي: Checklist

فهرست مراحلي که بايد طي شوند تا نتيجه مورد نظر محقق گردد.

فهرست وارسی : Checklist

   فهرست وارسي ابزاري است که به‌منظور تعيين اين‌که آيا قلم مورد تحقيق، معيارهاي از پيش‌ تعريف‌شده را برآورده ميسازد يا خير، به‌کار گرفته ميشود. فهرست وارسي، همچنين مشخص ميکند که آيا قلم مورد تحقيق، ميتواند در راستاي جمع‌آوري داده‌هاي سريع و هوش‌مند مورد استفاده قرار گيرد يا خير. ميتوان فهرست وارسي را به‌صورت ماتريسي طراحي کرد تا تحليل چندوجهي، مثلاً رتبه‌بندي بر اساس هر قلم، امکان‌پذير گردد. استفاده از نمادهاي مخصوص يا کدگذاري، به‌منظور فشرده‌سازي جمع‌آوريِ داده‌ها، غيرمعمول نميباشد.

فهرست پيشنهاد دهندگان تاييد شده: approved bidders list

فهرستي از تأمين‌كنندگان داراي صلاحيت براي شركت در مناقصه‌ مربوط به يك پيمان.

فهرست پيشنهاد دهندگان تاييد شده: Approved Bidders List

فهرستي از تأمين‌کنندگان داراي صلاحيت براي شركت در مناقصه‌ مربوط به يک پيمان.

فهرست پيشنهاد دهندگان، فهرست شركت‌كنندگان در مناقصه : bidders list

فهرستي از شركت‌ها يا تأمين‌كنندگاني كه از نظر سازمان برگزاركننده مناقصه واجد شرايط تشخيص داده شده‌اند. پيشنهاد بها، پيشنهاديه و استعلام بها را مي‌توان از اين شركت‌ها درخواست كرد.

فهرست پيشنهاد دهندگان، فهرست شركت‌كنندگان در مناقصه: Bidders List

فهرستي از شركت‌ها يا تأمين‌كنندگاني كه از نظر سازمان برگزاركننده مناقصه واجد شرايط تشخيص داده شده‌اند. پيشنهاد بها، پيشنهاديه و استعلام بها را مي‌توان از اين شركت‌ها درخواست كرد.

فهرست‌ اسامي‌ شاگردان‌ يا سربازان‌، دادگاه‌ كاتوليكي‌: Rota

فهرست‌ انتخاب‌: Menu

فهرست‌ انتخاب‌ نمايشي‌: Display Menu

فهرست‌ به‌ فهرست‌ بردن‌: Catalog

فهرست‌ خوراك‌، صورت‌ غذا: Menu

فهرست‌ دستي‌، فهرست‌ مختصر: Handlist

فهرست‌ راهنما: Directory

فهرست‌ رجال‌: Who's Who

فهرست‌ سيلاب‌ يا هجاهاي‌ كلمات‌، جدول‌ راهنماي‌ تلفظ‌ , هجاهاي‌ مقط‌ع‌ كلمات‌، هجا بندي‌: Syllabary

فهرست‌ لغات‌ و اسامي‌، كنيه‌ دهنده‌، لقب‌ دهنده‌: Nomenclator

فهرست‌ ما يملك‌، (ج‌.ش‌.) سگ‌ بويي‌ شكاري‌، سگ‌ تري‌ ير: Terrier

فهرست‌ منتظ‌ران‌ مشاغل‌، فهرست‌ داوط‌لبان‌: Waiting List

فهرست‌ نمايش‌ هاي‌ اماده‌ براي‌ نمايش‌ دادن‌: Repertoire

فهرست‌ واژه‌ هاي‌ هم‌ معني‌، هم‌ معنايي‌، ترادف‌، مترادف‌ , نويسي‌، جناس‌: Synonymy

فهرست‌ واژه‌ها و اصط‌لاحات‌ يك‌ علم‌ يا يك‌ فن‌، مجموعه‌ , لغات‌، نام‌، فهرست‌ علائم‌ و اختصارات‌: Nomenclature

فهرست‌ پرونده‌: File Index

فهرست‌، مجموعه‌، انبار، مخزن‌، كاتالوگ‌: Repertory

فهماندن‌، باحقه‌ بازي‌ موفق‌ شدن‌، دوز وكلك‌ چيدن‌: Put Across

فهميدني‌، مفهوم‌، روشن‌، قابل‌ فهم‌، معلوم‌: Intelligible

فهميدن‌، ملتفت‌ شدن‌، دريافتن‌، درك‌ كردن‌، رساندن‌: Understand

فهميده‌ وبا ادب‌، نرم‌، ملايم‌، مودب‌، خوش‌ خوراك‌، شيك‌: Suave

فهميده‌، بينا: Discerning

فهم‌ ضمني‌، ادراك‌ ضمني‌: Subaudition

فهم‌ كلمات‌ از راه‌ حركات‌ لب‌، لب‌ خواني‌: Lipreading

فهم‌، ادراك‌، هوش‌، توافق‌، تظ‌ر، موافقت‌، باهوش‌، مط‌لع ماهر، فهميده‌: Understanding

فواره‌ زدن‌ ريزش‌، جريان‌، فوران‌، جوش‌، تراوش‌، روان‌شدن‌، جاري‌ شدن: Gush

فواره‌ء بلند: Aquacade

فوت مكعب: c.ft.

فوتبال‌، بازي‌ فوتبال‌: Soccer

فوتوفوبي‌، نور ترسي‌، نور گريزي‌: Photophobia

فوتون: photon

فوت‌ و فن‌، اط‌لاع‌، معلومات‌ خاص‌، فنون‌، رموزكار كارداني‌: Know How

فوت‌ وفن‌ موجودي‌ كالاي‌ مغازه‌، مال‌ التجاره‌، لوازم‌ وابزار كار: Stock In Trade

فورا برو، فوري‌ رفتن‌، بسرعت‌ دور شدن‌، جيم‌ شدن‌: Scram

فوران گير دوار خودكار: automatic rotating blowout preventer

فوران‌ كردن‌، اتش‌ فشان‌ كردن‌، ناگهان‌ايجاد شدن‌: Irrupt

فوران‌ كننده‌، انفجاري‌: Eruptive

فوران‌ كننده‌، منفجر شونده‌، شكوفنده‌: Erumpent

فوران‌ كننده‌، پرحرارت‌ و علاقه‌: Effusive

فوران‌، ايجاد ناگهاني‌: Irruption

فورمول‌: Formula

فوري: Urgent

فوريت‌، ضرورت‌، نيازشديد: Urgency

فوريه‌: February

فوري‌: Instanter

فوري‌، ضروري‌، مبرم‌، اصرار كننده‌: Urgent

فوق العاده ي اقتضايي: Contingency allowance

فوق‌ العاده‌ حساس‌، حساس‌ شده‌، حساس‌: Supersensitive

فوق‌ العاده‌ خط‌رناك‌، بسيار وحشتناك‌ (مثل‌ سرعت‌ زياد): Breakneck

فوق‌ العاده‌ سرد، مثل‌ يخ‌: Ice Cold

فوق‌ العاده‌ ظ‌ريف‌، بسيار ناقلا، زرنگ‌: Supersubtle

فوق‌ العاده‌ فعال‌: Overactive

فوق‌ العاده‌ پرواز: Flight Pay

فوق‌ العاده‌ گرانبها، غيرقابل‌ تخمين‌، پر بها: Invaluable

فوق‌ العاده‌، عالي‌: Ripsnorting

فوق‌ العاده‌، غيرعادي‌، شگفت‌ اور: Extraordinary

فوق‌ العاده‌، گرانبها، تخمين‌ نا پذير، بي‌ بها: Inestimable

فوق‌ المعدي‌: Epigastric

فوق‌ زبان‌: Metalanguage

فوق‌ ط‌بيعت‌، خارق‌ العاده‌، مافوق‌ قوه‌ بدني‌ ومادي‌: Hyperphysical

فوق‌ عادي‌: Supernormal

فوق‌ نماد: Metasymbol

فوق‌ همگرداني‌: Metacompilation

فوق‌ همگردان‌: Metacompiler

فوق‌ گروه‌: Supergroup

فوق‌العاده اقتضايي: contingency allowance

تداركي خاص براي پوشش انحرافاتي كه ممكن است در مقادير انتظاري عناصر هزينه يا زمان‌بندي و نه محدوده يا كيفيت، رخ دهد

فوق‌العاده اقتضايي: Contingency Allowance

بودجه فوق‌العاده براي پوشش تغييراتي كه در مقدار انتظاري عناصر هزينه يا زمان‌بندي و نه محدوده و كيفيت، رخ مي‌دهد.تدارکي خاص براي پوشش انحرافاتي که ممکن است در مقادير انتظاري عناصر هزينه يا زمان‌بندي و نه محدوده يا کيفيت، رخ دهد.بودجه خاصي براي عناصر پيش‌بيني نشده هزينه در محدوده پروژه كه از لحاظ زماني داراي اهميت است. اين بودجه هنگامي بكار گرفته مي‌شود كه تجربيات گذشته حاكي از وجود رويدادهايي باشد كه در صورت رخ‌دادن، هزينه‌ها را افزايش مي‌دهند.

فوق‌العاده‌ دادن‌ فوق‌العاده‌ و هزينه‌ء سفر، مدد معاش‌، جيره‌ دادن: Allowance

فولاد: Steel

فولاد آلياژي (كربن هاستلوي): Hastloy C

فولاد كاري‌، كرخانه‌ فولاد سازي‌، ابزار پولادين‌: Steelwork

فولاد معمولي: Carbon steel

فيبر، ورقه‌ فيبر: Fiberboard

فيبرين‌، ماده‌ پروتئيني‌ رشته‌ مانند وغير محلول‌: Fibrin

فيزوالكتريك‌: Piezoelectric

فيزيكي: Physical

فيزيكي‌، ط‌بيعي‌، مادي‌، جسماني‌، بدني‌: Physical

فيزيك‌: Physics

فيزيك‌: Physics

فيزيك‌ اصط‌كاكي‌، مبحث‌ اصط‌كاك‌ در فيزيك‌: Tribophysics

فيزيك‌ حالت‌ جامد: Solid State Physics

فيزيك‌ دان‌: Physicist

فيزيك‌ نجومي‌، مبحث‌ اجرام‌ سماوي‌: Astrophysics

فيزيولوژي‌ بافتي‌: Histophysiology

فيش‌: Fiche

فيلبان‌: Mahout

فيلتر / صافي: Filter

فيلتر داده‌ها: Data Filter

فيلتر سيگار، سيگار فيلتردار: Filter Tip

فيلد كليدي: Key Field

فيلدهاي آزاد: Flexi Fields

فيلسوفانه‌ دليل‌ اوردن‌، فلسفي‌ كردن‌: Philosophize

فيلسوف‌: Philosopher

فيلسوف‌ برهنه‌ (در هند): Gymnosophist

فيلسوف‌ يا معلم‌ اخلاق‌، اخلاقي‌: Moralist

فيلمي‌، غباري‌، تاري‌: Filminess

فيلم‌ اخبار جاري‌ روز: Newsreel

فيلم‌ تلويزيوني‌: Telefilm

فيلم‌ خوان‌: Film Reader

فيلم‌ خيلي‌ كوچك‌ براي‌ عكس‌ هاي‌ خيلي‌ ريز: Microfilm

فيلم‌ سينمايي‌ نيمه‌ مستند: Semidocumentary

فيلم‌ صامت‌ متن‌ يانمايشنامه‌ فيلم‌ سينمايي‌، (درجمع‌) دستور نوشته‌ , ورود وخروج‌ بازيگران‌نمايش‌، زمينه‌ يا ط‌رح‌ راهنماي‌ ,: Scenario

فيلم‌ مثبت‌: Positive Film

فيلم‌ منفي‌: Negative Film

فيلم‌ ناط‌ق‌ (درجمع‌) صنعت‌ فيلم‌ ناط‌ق‌: Talkie

فيلم‌ هاي‌ نقاشي‌ شده‌، فيلم‌ هاي‌ ميكي‌ موس‌: Animated Cartoon

فيلم‌ يا نمايش‌ گاوچرانان‌ امريكايي‌: Horse Opera

فيلم‌، غشا: Film

فيله‌ ماهي‌ سرخ‌ كرده‌: Fish Stick

فيله‌ مينيون‌، گوشت‌ پشت‌ مازوي‌ گاو: Filet Mignon

فينه‌، كلاه‌ قرمز منگوله‌ دار، فس‌: Fez

فيوز مخصوص‌ انفجار مرمي‌ (پرتابه‌) از مسافت‌ دور: Proximity Fuze

فيوز، گداختن‌، اميختن‌: Fuse

في‌ البديهه‌، ارتجالي‌، بي‌ انديشه‌، بي‌ مط‌العه‌: Extemporal

فیلترینگ : Filtering

   فيلترينگ فرايندي است که در پاسخ به درخواست کاربران يک تابع اجرا مينمايد و تنها اطلاعات مربوطهي از پيش ‌تعريف‌شده را به کاربر ارسال مينمايد. به‌عنوان مثال، اگر در جستجوي پايگاه داده‌ها، سطح درآمد به‌عنوان يک فيلتر انتخاب شود، نمايش اسناد و سوابق به سطح مشخصي از درآمد، محدود خواهد شد.