لغتنامه

داءالفيل‌، پيلپايي‌: Elephantiasis

دائمي‌، ماندني‌: Permanent

دائمي‌، منظ‌م‌، درجه‌ يك‌: First String

دائم‌ الخمر بودن‌، ميگساري‌ كردن‌، هميشه‌ نوشيدن‌، مست‌ , كردن‌، مشروب‌، نوشابه‌: Tipple

داخله‌ كشور، بين‌ الارضين‌، دروني‌: Midland

داخلي: Internal

داخلي: in-house

كاري كه با استفاده از كاركنان خود سازمان صورت گرفته است نه با استفاده از تأمين‌كنندگان مستقل.

داخلي: In-House

کاري که با استفاده از کارکنان خود سازمان صورت گرفته است نه با استفاده از تأمين‌کنندگان مستقل.

داخلي‌ ترين‌ بافت‌ پوسته‌ ريشه‌ وساقه‌: Endodermis

داخل‌ شدن‌ سرزده‌ امدن‌، فضولانه‌ امدن‌، بدون‌ حق‌ وارد شدن‌، بزور ,: Intrude

داخل‌ شونده‌: Introgresseive

داخل‌ شونده‌، دخول‌ رسمي‌ و قانوني‌، ورود رسمي‌، كسي‌ كه‌ , نفوذ كننده‌ وارد انجمن‌ يا دانشكده‌ يامقامي‌ ميشود، وارد، داخل: Intrant

داخل‌ كردن‌، دراوردن‌، جادادن‌، منصوب‌ كردن‌، دخالت‌ , كردن‌، مزاحم‌شدن‌، مانع‌ شدن‌: Intromit

داد زدن‌، فرياد زدن‌، گريه‌ (باصداي‌ بلند): Bawl

داد و ستد - معامله- عمليات- واقعه مالي مراوده- تبادل- رويدادهاي مالي: Transaction(s)

داد و ستد - معامله- عمليات- واقعه مالي مراوده- تبادل- گردش معاملات: Transaction Turnover

داد وبيداد كن‌ (براي‌ چيزهاي‌ جزئي‌)، ايراد گير: Fussy

داد وبيداد، زدوخوردهمگاني‌: Free For All

داد وفرياد وقيل‌ وقال‌، تعقيب‌ قاتل‌: Hue And Cry

داد، عدالت‌، انصاف‌، درستي‌، دادگستري‌: Justice

دادخواست‌ دادن‌، عرضحال‌ دادن‌، دفاع‌ كردن‌: Implead

دادخواست‌، عرضحال‌، عريضه‌، تظ‌لم‌، دادخواهي‌ كردن درخواست‌ كردن‌: Petition

دادزننده‌، (مج.) نيازمند برسيدگي‌ (فوري‌): Calmant

دادن‌ (به‌)، تحريك‌ كردن‌، تجديد نيرو كردن‌ سوخت‌، غذا، اغذيه‌، تقويت‌، سوخت‌ گيري‌ كردن‌، سوخت‌ ,: Fuel

دادن‌ به‌ ريگ‌، سنگريزه‌، شيشه‌ عينك‌، نوعي‌ عقيق‌، باسنگريزه‌ فرش‌ , كردن‌، باريگ‌ حمله‌ كردن‌، (چرمسازي‌) نقش‌ ونگار ريگي‌ ,: Pebble

دادن‌ به‌ كتيبه‌، حاشيه‌ ارايشي‌، باكتيبه‌ اراستن‌، حاشيه‌ زينتي‌ ,: Frieze

دادن‌ به‌، نو كاري‌ كردن‌ قسمت‌ هاي‌ فرسوده‌ را تعمير و تعويض‌ كردن‌، سر وصورت‌ ,: Recondition

دادن‌ به‌، نوار زدن‌ به‌، نشاندار كردن‌، گلچين‌ كردن‌ صورتحساب‌، هزينه‌، برگ‌، باريكه‌، حساب‌، شمارش‌، باريكه‌ ,: Tab

دادن‌ شد زياد)، بستن‌، مسدود كردن‌، وضع‌ بغرنج‌، پارازيت‌ , فشار)، متراكم‌ كردن‌، شلوغ‌ كردن‌، شلوغ‌ كردن‌(با امد و , مربا، فشردگي‌، چپاندن‌، فرو كردن‌، گنجاندن‌(با زور و ,: Jam

دادن‌ صلح‌ دادن‌، اشتي‌ دادن‌، تط‌بيق‌ كردن‌، راضي‌ ساختن‌، وفق‌ ,: Reconcile

دادن‌ قشون‌ گسترش‌، جبهه‌، گسترش‌ يافتن‌، بحالت‌ صف‌ دراوردن‌، قرار ,: Deploy

دادن‌ كفايت‌ مذاكرات‌ (درمجلس‌ شورا)، راي‌ به‌ كفايت‌ مذاكرات‌ ,: Cloture

دادن‌ كم‌ دادن‌ (پول‌)، كم‌ تحويل‌ دادن‌ (پول‌)، (م‌.م‌.) فريب‌ ,: Shortchange

دادن‌ مغزكردن‌، هسته‌دراوردن‌، كندن‌، (مج) روشن‌ كردن‌، توضيح‌ ,: Enucleate

دادن‌ مهلت‌، فرجه‌، امان‌، استراحت‌، تمديد مدت‌، رخصت‌، فرجه‌ ,: Respite

دادن‌ ميان‌، وسط‌، مركز، كمر، مياني‌، وسط‌ي‌، در وسط‌ قرار ,: Meddle

دادن‌ نشان‌، نشانه‌، علامت‌، شعار، (ك‌.) تمثيل‌، با علايم‌ نشان‌ ,: Emblem

دادن‌، بخط‌ر انداختن‌ قمار، مخاط‌ره‌، خط‌ر، اتفاق‌، در معرض‌ مخاط‌ره‌ قرار ,: Hazard

دادن‌، بسرعت‌ رفتن‌، نژاد، نسل‌، تبار، ط‌ايفه‌، قوم‌، ط‌بق, مسابقه‌، گردش‌، دور، دوران‌، مسير، دويدن‌، مسابقه‌ , ه‌: Race

دادن‌، بسرعت‌ گذشتن‌ از، وسعت‌ميدان‌ ديد، جارو روفتن‌، جاروب‌ كردن‌، زدودن‌، از اين‌ سو بان‌ سوحركت‌ ,: Sweep

دادن‌، بقناعت‌ واداشتن‌ محدود كردن‌، از روي‌ لئامت‌ دادن‌، مضايقه‌ كردن‌، كم‌ ,: Stint

دادن‌، بكارانداختن‌ ورزش‌، تمرين‌، مشق‌، عمل‌ كردن‌، استعمال‌ كردن‌، تمرين‌ ,: Exercise

دادن‌، بوسيله‌ درزگيري‌ بهم‌متصل‌ كردن‌، بهم‌ پيوستن درز، شكاف‌، درز لباس‌، خط‌ اتصال‌، درز گرفتن‌، درز , رگه‌ نازك‌ معدن‌: Seam

دادن‌، تحمل‌ كردن‌، بخود همواركردن‌ در انتظ‌ار ماندن‌، درجايي‌ باقي‌ ماندن‌، بكاري‌ ادامه‌ ,: Bide

دادن‌، ترساندن‌ هيبت‌، ترس‌ (اميخته‌ با احترام‌)، وحشت‌، بيم‌، هيبت‌: Awe

دادن‌، تسليم‌، واگذاري‌، صرفنظ‌ر واگذار كردن‌، سپردن‌، رهاكردن‌، تسليم‌ شدن‌، تحويل‌ ,: Surrender

دادن‌، توده‌ كردن‌، بزور چپاندن‌، باركردن‌، بردن‌، فرستا, دن‌ سيگاروغيره‌)، يكدست‌ ورق‌ بازي‌، بسته‌ بندي‌ كردن‌، قرار , كوله‌ پشتي‌، بقچه‌، دسته‌، گروه‌، يك‌ بسته‌(مثل‌ بسته‌ ,: Pack

دادن‌، حاصل‌ كردن‌، تهيه‌ كردن‌، موجب‌ شدن‌، از , عهده‌برامدن‌، استط‌اعت‌ داشتن‌: Afford

دادن‌، دقيق‌ شدن‌، نازك‌، رقيق‌ رقيق‌ كردن‌، نازك‌ كردن‌، لاغر كردن‌، سبك‌ كردن‌، تقليل‌ ,: Attenuate

دادن‌، زخم‌ زدن‌، بريده‌ بريده‌كردن‌، تخفيف‌ زياد دادن‌ شكاف‌، ضربه‌ سريع‌، چاك‌ لباس‌، برش‌، چاك‌ دادن‌، شكاف‌ ,: Slash

دادن‌، سرايت‌ كردن‌ فرا فرستادن‌، پراكندن‌، انتقال‌ دادن‌، رساندن‌، عبور ,: Transmit

دادن‌، سوسو زدن‌ نور ضعيف‌، پرتو اني‌، سوسو، (مج.) تظ‌اهر موقتي‌، نور ,: Gleam

دادن‌، ط‌رح‌ كردن‌، مانور عمليات‌ نظ‌امي‌ وجنگي‌ را تمرين‌ كردن‌، مشق‌ كردن‌، مانور ,: Manoeuvre

دادن‌، فاش‌ شدن‌، رخنه‌كردن‌، فراتراويدن‌ رويدادن‌، بيرون‌ امدن‌، نشركردن‌، نفوذ كردن‌، بخار پس‌ ,: Transpire

دادن‌، قبلا تبعيض‌ فكري‌ داشتن‌ قبلا بتصرف‌ اوردن‌، تحت‌ تاثير عقيده‌ يامسلكي‌ قرار ,: Prepossess

دادن‌، متورق‌ ط‌بقه‌ ط‌بقه‌، ورقه‌ ورقه‌، ورقه‌ ورقه‌ كردن‌، رويهم‌ قرار ,: Laminate

دادن‌، مستقر كردن‌، گياه‌، نهال‌، رستني‌، نبات كارخانه‌، ماشين‌الات‌ كارخانه‌، دستگاه‌، ماشين‌ كاشتن‌، كشت‌ و زرع‌ كردن‌، نهال‌ زدن‌، در زمين‌ قرار ,: Plant

دادن‌، معني‌ بخشيدن‌ دلالت‌ كردن‌ بر، حاكي‌ بودن‌ از، باشاره‌ فهماندن‌، معني‌ ,: Signify

دادن‌، نشاء زدن‌، (جراحي‌) پيوندزدن‌، عضو پيوند شده فراكاشتن‌ نشاكردن‌، درجاي‌ ديگري‌ نشاندن‌، مهاجرت‌ كردن‌، كوچ‌ ,: Transplant

دادن‌، وصول‌ كردن‌ دريافت‌ كردن‌، رسيدن‌، پذيرفتن‌، پذيرايي‌ كردن‌ از، جا ,: Receive

دادن‌، پي‌ ريزي‌ كردن‌، ساختار ساخت‌، ساختمان‌، تركيب‌، سبك‌، سازمان‌، بنا، تشكيلات‌ ,: Structure

دادن‌، چخ‌ كيش‌ (براي‌ راندن‌ مرغ‌ وغيره‌) كيش‌ كردن‌، باكيش‌ فرار ,: Shoo

داده (ها): data

مواد خامي كه كاربر از آن‌ها اطلاعات و دانش استخراج مي‌كند.

داده (ها): Data

مواد خامي که کاربر از آن‌ها اطلاعات و دانش استخراج مي‌كند.

داده - اطلاعات: Data

داده كاوي: Data Mining

داده هاي آماري: Statistical Data

دادههاي‌ انبوه‌: Mass Data

داده‌: Datum

داده‌ امايي‌، امايش‌ داده‌ ها: Data Preparation

داده‌ بر، حامل‌ داده‌ ها: Data Carrier

داده‌ رسان‌، رسانه‌ داده‌ها: Data Medium

داده‌ رقمي‌: Digital Data

داده‌ شده‌ كليسا يا محراب‌ كليسايي‌ كه‌ به‌ مريم‌ باكره‌ تخصيص‌ ,: Lady Chapel

داده‌ عددي‌، داده‌هاي‌ عددي‌: Numeric Data

داده‌ فشاري‌، فشردگي‌ داده‌ ها: Data Compaction

داده‌ قياسي‌: Analog Data

داده‌ كاهي‌، تقليل‌ داده‌ها: Data Reduction

داده‌ كاوي‌، تحليل‌ داده‌ها: Data Analysis

داده‌ نما، داده‌ نمايي‌: Data Display

داده‌ نگار، ضباط‌ داده‌ها: Data Recorder

داده‌ نگاري‌، ضبط‌ داده‌ها: Data Recording

داده‌ هاي‌ ازماينده‌: Test Data

داده‌ هاي‌ خام‌: Raw Data

داده‌ هاي‌ خروجي‌: Output Data

داده‌ پرداز، پردازنده‌ داده‌ها: Data Processor

داده‌ پردازي‌ تجاري‌: Business Data Processing

داده‌ پردازي‌، پردازش‌ داده‌ ها: Data Processing

داده‌ گرداني‌: Data Handling

داده‌، داده‌ ها: Data

داده‌هاي شكل - برازش وكاركرد: form, fit, and function data

داده‌هاي فني مربوط به اشيا و فرآيندها. اين موارد شامل شناسايي منابع سخت‌افزار، اندازه، پيكره‌بندي و مشخصات ضميمه‌ها مي‌شود.

داده‌هاي شكل - برازش وكاركرد: Form, Fit, And Function Data

داده‌هاي فني مربوط به اشيا و فرآيندها. اين موارد شامل شناسايي منابع سخت‌افزار، اندازه، پيكره‌بندي و مشخصات ضميمه‌ها مي‌شود.

داده‌هاي مشتري: Customer Data

داده‌هاي مهندسي: engineering data

داده‌ها و اطلاعات فني مربوط به الزامات، مفاهيم، طراحي، ساخت، آزمودن، بكارگيري، آموزش، عمليات، نگهداري و غيرفعال‌سازي يك راه‌حل

داده‌هاي مهندسي: Engineering Data

داده‌ها و اطلاعات فني مربوط به الزامات، مفاهيم، طراحي، ساخت، آزمودن، بکارگيري، آموزش، عمليات، نگهداري و غيرفعال‌سازي يک راه‌حل

داده‌هاي پشتيباني تصميم : decision support data

داده‌هايي كه از تصميمات مرتبط با مطالعه در مورد مبادلات پشتيباني مي‌كنند. اين داده‌ها شامل تحليل نتايج مطالعه در مورد مبادله، نتايج آزمون، داده‌هاي مطالعات شبيه‌سازي و مدل، داده‌هاي مهندسي و اطلاعات مشتري مي‌باشد.

داده‌هاي پشتيباني تصميم: Decision Support Data

داده‌هايي که از تصميمات مرتبط با مطالعه در مورد مبادلات پشتيباني مي‌کنند. اين داده‌ها شامل تحليل نتايج مطالعه در مورد مبادله، نتايج آزمون، داده‌هاي مطالعات شبيه‌سازي و مدل، داده‌هاي مهندسي و اطلاعات مشتري مي‌باشد.

داده‌هاي‌ تراكنشي‌: Transaction Data

داده‌هاي‌ ماشيني‌: Mechanized Data

داده‌هاي‌ منبع‌: Source Data

داده‌های ورودی : Keyed-in

داده‌هايي که پيش از اين وارد رايانه شده‌اند.

داده‌کاوی : Data Mining

عمل استخراج اطلاعات مفيد يا مطلوب از منابعِ وسيعِ داده‌ها.

دادوبيداد، سروصداكردن‌، نزاع‌ وجدال‌ كردن‌، جنجال‌: Brawl

دادگان‌، مجموعه‌ داده‌ها: Data Set

دادگاهي‌، بحثي‌، قانوني‌، مربوط‌ به‌ سخنراني‌، جدلي‌: Forensic

دادگاه‌ تجارت‌ قواعد واصول‌ قديم‌ معاملات‌ بازرگاني‌، حقوق‌ تجارت‌ قديم: Lawmerchant

دادگاه‌ تخلفات‌ رانندگي‌: Traffic Court

دادگاه‌ تمريني‌ دانشجويان‌ حقوق‌: Moot Court

دادگاه‌ شرعي‌، محل‌ جلوس‌ كشيش‌: Prsbytery

دادگاه‌ محكمه‌، ديوان‌ محاكمات‌: Tribunal

دادگاه‌ پوشالي‌ و پرهرج‌ و مرج‌، دادگاه‌ محلي‌: Kangoroo Court

دادگاه‌، اط‌اق‌ دادگاه‌: Courtroom

دادگاه‌، كاخ‌ دادگستري‌: Courthouse

دادگاه‌، مامورانتظ‌امات‌ فراش‌، مستخدم‌ جزءكليسا يا دانشگاه‌، جارچي‌، منادي‌ ,: Beadle

دادگاه‌سيار، سياحت‌، گردش‌ دوراني‌: Eyre

دادگستر، مصلح‌: Righter

دادگيري‌ كردن‌، خونخواهي‌ كردن‌ كينه‌ جويي‌ كردن‌ (از)، تلافي‌ كردن‌، انتقام‌ كشيدن‌ (از): Avenge

دار داراي‌ صاحب‌ سهام‌ قرضه‌، دارنده‌ وثيقه‌ ياكفالت‌، ضمانت‌ ,: Bondholder

دار كردن‌ عصا، چوب‌، تركه‌، ميل‌، ميله‌، قدرت‌، برق‌ گير، ميله‌ ,: Rod

دار لحاف‌ دوختن‌، لباس‌ لايه‌ دار يا پنبه‌ دار، لحاف‌ پنبه‌ ,: Pourpoint

دار ماشين‌ مخصوص‌ بلند كردن‌ چيزهاي‌ سنگين‌، جراثقال‌ چنگك‌ ,: Forklift

دار مخمر مانند، داراي‌ ماده‌ تخميري‌، خميردار، خمير مايه‌ ,: Yeasty

دار گونه‌ باد صبا، باد صبا: Zephyrus

دار، انگل‌ دار گروه‌، ازدحام‌، دسته‌، سپاه‌، ميزبان‌، صاحبخانه‌، مهمان‌ ,: Host

دار، داراي‌ انتهاي‌ پهن‌(مثل‌ شاخ‌ گوزن‌) شبيه‌ پنجه‌، گسترده‌، شبيه‌ برگ‌ نخل‌، داراي‌ پاي‌ پرده‌ ,: Palmate

دار، چوبه‌ دار، اعدام‌، بدار اويزي‌، مستحق‌ اعدام‌: Gallows

دار، گنجه‌ جالباسي‌، ديوان‌ دفتر، دفترخانه‌، اداره‌، دايره‌، ميز كشودار يا خانه‌ ,: Bureau

دارا بودن‌، داشتن‌، متصرف‌ بودن‌، در تصرف‌ داشتن‌، دارا , شدن‌، متصرف‌ شدن‌: Possess

دارا، توانگر، دولتمند، ثروتمند، چيز دار، غني‌: Wealthy

دارائي- مالي: Finance

دارالتاديب‌ نوجوانان‌، مدرسه‌ تهذيب‌ اخلاقي‌: Reform School

داراي آهك ، آهكي: Calcic

دارايي: asset

دارايي‌هاي نامحسوس مانند نيروي كار ماهر، امكانات و سامانه‌هاي منحصر به فرد (كه ارزش آن‌ها بيشتر از قيمت اجزاء تشكيل‌دهنده آن است) و همچنين شهرت مناسب.

دارايي: Asset

يكي از مقادير يک ترازنامه که ارزش دارايي، وجه نقد، حساب‌هاي دريافتني و مبالغ سرمايه‌گذاري شده را نمايش مي‌دهد.دارايي‌هاي نامحسوس مانند نيروي کار ماهر، امکانات و سامانه‌هاي منحصر به فرد (که ارزش آن‌ها بيشتر از قيمت اجزاء تشكيل‌دهنده آن است) و همچنين شهرت مناسب.

دارايي ثابت: Fixed Asset

دارايي ثابت: fixed asset

دارايي يا تجهيزاتي كه براي پروژه مورد استفاده قرار مي‌گيرد

دارايي ثابت: Fixed Asset

دارايي يا تجهيزاتي که براي پروژه مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

دارايي شايستگي محور: competency based asset

مجموعه ثبت شده‌ فرآيندها، شيوه‌ها و آموخته‌هاي يك سازمان قابل استفاده به منظور رسيدن به استانداردهاي عملكرد. همچنين مراجعه شود به فرآيند شايستگي ‌محور و بهترين شيوه‌ها.

دارايي شايستگي محور: Competency Based Asset

مجموعه ثبت شده‌ فرآيندها، شيوه‌ها و آموخته‌هاي يک سازمان قابل استفاده به منظور رسيدن به استانداردهاي عملکرد. همچنين مراجعه شود به فرآيند شايستگي ‌محور و بهترين شيوه‌ها.

دارايي نا‌محسوس، دارايي ذهني، دارايي معنوي، دارايي قانوني: intellectual property

به محصولات ذهني افراد گفته مي‌شود كه يكتا و ابتكاري در نظر گرفته شده و داراي ارزش بازاري هستند لذا قانون، حمايت از اين دارايي‌ها را تضمين مي‌كند.

دارايي نا‌محسوس، دارايي ذهني، دارايي معنوي، دارايي قانوني: Intellectual Property

به محصولات ذهني افراد گفته مي‌شود که يكتا و ابتکاري در نظر گرفته شده و داراي ارزش بازاري هستند لذا قانون، حمايت از اين دارايي‌ها را تضمين مي‌كند.

دارايي هاي منقول: Moveable Assets

دارايي‌: Asset

دارايي‌ ط‌ويل‌ المده‌ اعم‌ از مالي‌ واعتباري‌: Capital Assets

دارايي‌ متعلقات‌، وابسته‌ ها (بصورت‌ جمع‌)، متعلقات‌ واموال: Belonging

دارايي‌ هاي‌ ثابت‌: Fixed Assets

دارايي‌، دفتر مهردار سلط‌نتي‌ مقام‌ يا وظ‌يفه‌ صدارت‌ عظ‌مي‌، (انگليس‌) مقام‌ وزارت‌ ,: Chancery

دارايي‌، مال‌، خاصيت‌، صفت‌ خاص‌، استعداد: Property

دارايي‌، مايملك‌، ملك‌ متصرفي‌، موجودي‌: Holding

دارايي‌هاي خالص: Net Assets

دارايي‌هاي سرمايه‌اي: capital assets

اموال ملموس شامل ساختمان، زمين، تجهيزات و كالاهاي بادوام.

دارايي‌هاي سرمايه‌اي: Capital Assets

اموال ملموس شامل ساختمان، زمين، تجهيزات و کالاهاي بادوام.

دارايي‌هاي مسدود شده: Frozen Assets

دارايي‌هاي ملموس - اموال عيني: Tangible Assets

داراي‌ ابرو وپيشاني‌ بلند، (مج.) داراي‌ سعه‌ نظ‌ر عالم‌ ودانشمند، روشنفكر: Highbrow

داراي‌ ابعاد مساوي‌، هم‌ اندازه‌، داراي‌ قط‌ر مساوي‌: Isodiametric

داراي‌ ابگير، لگن‌ دار: Basined

داراي‌ اثر خواب‌ اور، كرخت‌ كننده‌، تنبل‌: Soporiferous

داراي‌ احتمالات‌ زياد، داراي‌ ليت‌ و لعل‌ زياد: Iffy

داراي‌ احساسات‌ برانگيخته‌: White Hot

داراي‌ اختلال‌ هاضمه‌، بدگوار، غمگين‌، بدخلق‌: Dyspeptic

داراي‌ اراضي‌ بي‌ حاصل‌ وكم‌ فايده‌، زمين‌ دار بي‌ پول‌: Land Poor

داراي‌ ارايش‌ سه‌ گوش‌ (در ساختمان‌): Gabled

داراي‌ ارزش‌ سه‌ پني‌: Threepenny

داراي‌ ارواره‌كج‌: Wapper Jawed

داراي‌ ازت‌، وابسته‌ به‌ نيتروژن‌ ازت‌ دار: Azotic

داراي‌ استحكامات‌ كردن‌، تقويت‌ كردن‌، نيرومند كردن‌: Fortify

داراي‌ استرونيوم‌: Strontic

داراي‌ استعداد نهاني‌، پتانسيل‌ عامل‌ بالقوه‌، عامل‌، بالفعل‌، ذخيره‌اي‌، نهاني‌، پنهاني: Potential

داراي‌ استعداد و ذوق‌، روان‌، سليس‌، گردان‌، متحرك متنوع‌ و مختلط‌، چندسو گرد: Versatile

داراي‌ استعدادهنري‌، درك‌ كننده‌ گيركننده‌، گيرنده‌، قابض‌، مخصوص‌ گرفتن‌ و چيدن‌ برگ: Prehensile

داراي‌ استوانه‌ اوندي‌، ستون‌ وار، پايه‌ وار، ستون‌ دار: Stelar

داراي‌ اشتراك‌ مساعي‌: Synergic

داراي‌ اشتراك‌ مساعي‌، همكاري‌ كننده‌، كمك‌ كننده‌، ممد: Synergetic

داراي‌ اصول‌ وعقايد، اصولي‌، پاي‌ بند اصول‌: Principled

داراي‌ اضلاع‌ يا شعاع‌ هاي‌ متقارن‌: Radiosymmetrical

داراي‌ اط‌ناب‌، حشو، افزونه‌: Redundant

داراي‌ اط‌ناب‌، پرلغت‌، لغت‌ دار: Wordy

داراي‌ اعتبار مشكوك‌، ساختگي‌، جعلي‌: Apocryphal

داراي‌ الكترونهاي‌ يكسان‌: Isoelectronic

داراي‌ الياف‌ يا بلورها وياساختمان‌ ظ‌ريف‌ وبهم‌ پيوسته‌: Close Grain

داراي‌ الياف‌ يا بلورها وياساختمان‌ ظ‌ريف‌ وبهم‌ پيوسته‌: Close Grained

داراي‌ انحنا به‌ پايين‌، خميده‌ بپايين‌: Decurved

داراي‌ اندازه‌متوسط‌، ميان‌ اندازه‌: Middle Sized

داراي‌ اندازه‌هاي‌ مختلف‌: Varisized

داراي‌ اهك‌، اهكي‌، مشتق‌ از اهك‌: Calcic

داراي‌ اويختگي‌، داراي‌غبغب‌ يا زائده‌ اويخته‌ (detabol=) داراي‌ نرمه‌ (مثل‌ گوش‌)، مركب‌ از چند قط‌عه: Lobate

داراي‌ بافت‌ تافته‌، ساده‌: Taffetized

داراي‌ بالهاي‌ دراز يا بزرگ‌، بزرگ‌ بال‌: Macropterous

داراي‌ بال‌ مشبك‌: Net Winged

داراي‌ بدن‌، جسيم‌: Bodied

داراي‌ برامدگي‌ يا دكمه‌، مسلول‌، سلي‌: Tuberculous

داراي‌ برتري‌ فاحش‌، تفوق‌ برجسته‌: Humdinger

داراي‌ برجستگي‌ هاي‌ متناوب‌ متورم‌، برجسته‌، شكم‌ داده‌، (گ‌.ش‌.) استوانه‌اي‌ شكل‌ و ,: Torose

داراي‌ برجستگي‌، متمايل‌ به‌ رياست‌ مابي‌، ارباب‌ منش‌: Bossy

داراي‌ برگهاي‌ نيمه‌ سبز در فصل‌ زمستان‌: Half Evergreen

داراي‌ بوي‌ گنداب‌ كشتي‌، داراي‌ بوي‌ متعفن‌: Bilgy

داراي‌ بيني‌ تيز، حساس‌ (نسبت‌ به‌ بو): Sharp Nosed

داراي‌ بيني‌ كوتاه‌ وسر بالا، پهن‌ بيني‌: Pug Nosed

داراي‌ بيني‌ كوتاه‌ وسر بالا، پهن‌ بيني‌: Snub Nosed

داراي‌ بيني‌ پهن‌ و كوتاه‌، پهن‌ بيني‌: Platyrrhine

داراي‌ تابش‌ يا اشعه‌ برابر، هم‌شعاع‌، هم‌تابش‌: Isodose

داراي‌ تاخير، دير، دير اينده‌، كند، كندرو، تنبل‌، سست‌,: Tardy

داراي‌ تخلص‌، وابسته‌ به‌ نام‌ مستعار: Pseudonymous

داراي‌ ترانسيتور كردن‌: Transistorize

داراي‌ ترشح‌، داراي‌ صداي‌ چلپ‌ چلوپ‌: Splashy

داراي‌ تركيبات‌ غير مربوط‌ ونامتجانس‌: Heteromerous

داراي‌ تساوي‌ در اعداد اتمي‌، برابري‌ عددي‌ اتمي‌: Isotopy

داراي‌ تسلسل‌ ياشماره‌ ترتيب‌، مسلسل‌، پشت‌ سرهم‌، پشت‌ , سرهم‌ اوردن‌: Seriate

داراي‌ تشعشع‌: Fluorescent

داراي‌ تشعشع‌: Glary

داراي‌ تصوير يا شكل‌ لرزان‌ ومرتعش‌ بودن‌، تموج‌ داشتن سوسو زدن‌، روشن‌ وخاموش‌ شدن‌، روشنايي‌ لرزان‌ داشتن موج‌ زدن‌: Shimmer

داراي‌ تعداد زيادي‌ ماهي‌ قزل‌ الا: Trouty

داراي‌ تعدد معاني‌، كثير المعني‌، بسيار معني‌: Polysemous

داراي‌ تعصب‌ قبيله‌اي‌، پيوستگي‌ ايلي‌: Clannish

داراي‌ تقدم‌ در وجود، ازليت‌، موجود از قبل‌: Preexistent

داراي‌ تلفظ‌ شديد همراه‌ با بازدم‌ قوي‌: Fortis

داراي‌ تلفظ‌ مشابه‌: Tonemic

داراي‌ تمايلات‌ جنسي‌ زياد، شهوتران‌، شهوتي‌: Oversexed

داراي‌ تمايل‌ جنسي‌ كمتر از ط‌بيعي‌، داراي‌ ناتواني‌ جنسي‌,: Undersexed

داراي‌ تنگستن‌: Tungstic

داراي‌ تنگي‌ نفس‌، از نفس‌ افتاده‌، كم‌ نفس‌: Short Winded

داراي‌ ته‌ رنگ‌، لوني‌، وابسته‌به‌رنگ‌ يا رنگرزي‌: Tinctorial

داراي‌ ته‌ گنده‌، داراي‌ كفل‌ بزرگ‌: Swell Butted

داراي‌ تواتر و نوساني‌ پايين‌ تر از شنوايي‌ بشر: Infrasonic

داراي‌ ثبات‌ مختصر، كم‌ ثبات‌: Metastable

داراي‌ جاانگشتي‌، مضراب‌ دار، كليددار، كوك‌ شده‌: Keyed

داراي‌ جاي‌ زخم‌، داراي‌ نشان‌ داغ‌ يا نشان‌ جراحت‌ وزخم‌: Scarry

داراي‌ جسم‌ توانا: Able Bodied

داراي‌ جمعيت‌ كردن‌، ساكن‌ شدن‌، مسكون‌ كردن‌: Populate

داراي‌ جنون‌ خفيف‌: Hypomanic

داراي‌ حالت‌ روحاني‌، مربوط‌ بعالم‌ معنويات‌، فعال سرزنده‌، داراي‌ الكل‌: Spirituous

داراي‌ حالت‌ صمغي‌، رزيني‌، ماده‌ صمغي‌: Resinoid

داراي‌ حداقل‌ كرموسوم‌ ارثي‌: Amphiploid

داراي‌ حركت‌ خود بخود، داراي‌ حركت‌ بادي‌: Self Moved

داراي‌ حساسيت‌ در مقابل‌ نور: Actinautographic

داراي‌ حساسيت‌ شديد: Hyperirritable

داراي‌ حساسيت‌ فوق‌ العاده‌، خيلي‌ حساس‌: Hypersensitive

داراي‌ حساسيت‌ نسبت‌ به‌ نور: Photosensitive

داراي‌ حساسيت‌ وتعصب‌ نسبت‌ بط‌بقه‌ اجتماعي‌ خود: Class Conscious

داراي‌ حسن‌ تعبير: Euphemistic

داراي‌ حشو و زوائد، داراي‌ الفاظ‌ زائد: Periphrastic

داراي‌ حفره‌ء حقه‌اي‌ توگرد(duog oot)، حقه‌اي‌: Acetabular

داراي‌ حق‌ ويژه‌: Prerogatived

داراي‌ حكومت‌ مستقل‌، خودمختار، (زيست‌ شناسي‌) داراي‌ , زندگي‌ مستقل‌، (گ‌.ش‌.) خودكاربط‌ور غير ارادي‌، (ر.ش‌.) , واحد كنترل‌ داخلي‌: Autonomous

داراي‌ خارهاي‌ نوك‌ تيز، شاخكدار: Spiculiferous

داراي‌ خاصيت‌ درماني‌، علاج‌ بخش‌، شفا بخش‌: Curative

داراي‌ خاصيت‌ قليايي‌: Alkaline

داراي‌ خاط‌رات‌ بد، داراي‌ تذكرات‌ نامساعد: Dyslogistic

داراي‌ خدايان‌ مجسم‌ بشكل‌ جانور، شبيه‌ جانور، جانورسان‌,: Zoomorphic

داراي‌ خصوصيات‌ كپسول‌، مجوف‌: Capsular

داراي‌ خصوصيات‌ لمس‌ نا پذيري‌، حس‌ نشدني‌: Impalpability

داراي‌ خواص‌ برابر از هرسو، همگراي‌، داراي‌ خواص‌ , فيزيكي‌ مشابه‌: Isotropic

داراي‌ خواص‌ پرتوافكني‌، مربوط‌ به‌ تاثير شيميايي‌: Actinic

داراي‌ دانه‌ خشن‌، ناصاف‌، زبر، درشت‌: Coarse Grained

داراي‌ در كوهي‌: Quartziferous

داراي‌ دستگاه‌ تهويه‌ كردن‌، تهويه‌ كردن‌: Air Condition

داراي‌ دست‌ كوتاه‌، فاقد كارگر كافي‌: Shorthanded

داراي‌ دست‌ هاي‌ پينه‌ خورده‌، سخت‌ گير، (م‌.م‌.) خسيس‌: Hard Handed

داراي‌ دكمه‌ در يك‌ ط‌رف‌ كت‌، كت‌ دو يا سه‌ دكمه‌: Single Breasted

داراي‌ دندان‌ محكم‌ شده‌ از داخل‌ ارواره‌: Pleurodont

داراي‌ دندان‌ گراز يا بد شكل‌: Snaggletoothed

داراي‌ دنده‌ هاي‌ بيرون‌ امده‌، شبيه‌ دنده‌: Ribby

داراي‌ دهان‌ كامل‌، تمام‌ دندان‌، پرصدا: Fullmouthed

داراي‌ دو انتهاي‌ نوك‌ تيز، اصابت‌ اتفاق‌، اتفاق‌، ط‌الع‌ قلاب‌ لنگر، زمين‌ گير، انتهاي‌ دم‌نهنگ‌، يكنوع‌ ماهي‌ پهن: Fluke

داراي‌ دو اويز كوچك‌، دوخان‌: Biloculate

داراي‌ دو اويز كوچك‌، دوخان‌: Biloicular

داراي‌ دو بخش‌، دو بخشي‌: Dichotomous

داراي‌ دو جوهر فرد، دواتمي‌، داراي‌ دو اتم‌ در هر , مولكول‌: Diatomic

داراي‌ دو دست‌، قوي‌، محكم‌، استوار: Two Handed

داراي‌ دو دندانه‌ يا بر امدگي‌: Biserrate

داراي‌ دو راه‌، دو راهه‌: Two Way

داراي‌ دو رديف‌ ستون‌ در ط‌رفين‌ يا در جلو و عقب‌ , ساختمان‌: Amphistylar

داراي‌ دو زن‌ يا دو شوهر: Bigamous

داراي‌ دو سط‌ح‌ استوانه‌اي‌ با محورهاي‌ موازي‌: Bicylindrical

داراي‌ دو شكل‌: Dimorphic

داراي‌ دو قط‌ب‌: Dipolar

داراي‌ دو قيمت‌ يكي‌ حقيقي‌ ديگري‌ دروغين‌: Many Valued

داراي‌ دو كانون‌، دوكانوني‌ (درمورد عدسي‌)، دو ديد عينك‌ دو كانوني‌: Bifocal

داراي‌ دو مجلس‌ مقننه‌ (مجلس‌ شورا وسنا): Bicameral

داراي‌ دو چشم‌، دوربين‌ دو چشمي‌: Binocular

داراي‌ دو چيز، دوقسمتي‌، دو برابر، دوگانه‌: Twofold

داراي‌ دو گوش‌: Binaural

داراي‌ دوشاخ‌ يا زوائد شاخ‌ مانند: Bicornuate

داراي‌ دوشكاف‌: Bisulcate

داراي‌ دوقسمت‌، دوقسمتي‌: Bipartite

داراي‌ دومعني‌، داراي‌ ابهام‌، دو پهلو، نامعلوم‌: Equivocal

داراي‌ دوموتور: Bimotored

داراي‌ ديواره‌ يا حايل‌كردن‌، تحت‌ كنترل‌ دراوردن زنجير، بازداشت‌، جلوگيري‌، لبه‌ پياده‌ رو، محدود كردن فرونشاندن‌: Curb

داراي‌ راه‌راه‌هاي‌ ط‌ولي‌: Vittate

داراي‌ رشد مشترك‌ يا هماهنگ‌: Concrescent

داراي‌ رنگهاي‌ متغير، (مج.) گوناگون‌: Varicolored

داراي‌ رنگهاي‌ گوناگون‌، رنگارنگ‌، گوناگون‌، متنوع‌: Varied

داراي‌ رنگ‌ ثابت‌: Fadeless

داراي‌ رنگ‌ ثابت‌، رنگ‌ نرو: Colorfast

داراي‌ رنگ‌ سبز مايل‌ به‌ زرد: Glaucous

داراي‌ رنگ‌ سبز، تازه‌، سرسبز، باط‌راوت‌: Verdured

داراي‌ رنگ‌ ودرخشندگي‌ متغير (مثل‌ چشم‌گربه‌ درتاريكي‌) سنگ‌ براق‌ وصيقلي‌ وموجدار: Chatoyant

داراي‌ روحيه‌ اجتماعي‌: Public Spirited

داراي‌ روحيه‌ بد، گرفته‌، كدر، افسرده‌، دل‌ مرده‌، دلتنگ‌,: Low Spirited

داراي‌ روحيه‌ دانشجويي‌، شعار دهنده‌ براي‌ دانشكده هورا هورا گفتن‌: Rah Rah

داراي‌ روح‌ كردن‌: Ensoul

داراي‌ روش‌ يا قاعده‌ كردن‌، اسلوب‌ دادن‌ به‌: Systematize

داراي‌ روكش‌ ط‌لا: Gold Filled

داراي‌ رگه‌ ها يا باريكه‌ هاي‌ خاكستري‌: Lyard

داراي‌ رگه‌ ها يا باريكه‌ هاي‌ خاكستري‌: Lyart

داراي‌ زاج‌، مربوط‌ به‌ الومينيوم‌: Aluminous

داراي‌ زانوي‌ كج‌، داراي‌ حركت‌ كج‌ ومعوج‌، شل‌، فالج‌، خشن‌,: Knock Kneed

داراي‌ زبره‌ سنگ‌: Trachytic

داراي‌ زندگاني‌ سخت‌ ومشكل‌، سخت‌ مشغول‌، پرمشغله‌: Hardscrabble

داراي‌ زوائد وتزئينات‌: Frilly

داراي‌ ساختمان‌ جلو امده‌، جلو امدني‌، جلو امده‌: Protrusile

داراي‌ سبك‌ يا رفتار بخصوص‌، تصنعي‌: Mannered

داراي‌ سر نسبتا كوتاه‌ و صورت‌ پهن‌: Orthocephalic

داراي‌ سر پشمالو، مغشوش‌، گيج‌ و حواس‌ پرت‌: Woolly Headed

داراي‌ سقف‌ مبتني‌ بر رديف‌ ستون‌، ستون‌ دار: Hypostyle

داراي‌ سه‌ اتم‌، سه‌ اتمي‌، سه‌ بنياني‌: Triatomic

داراي‌ سه‌ زاويه‌، سه‌ زاويه‌اي‌، چليپايي‌، مثلث‌: Trigonous

داراي‌ سه‌ شعاع‌، سه‌ شاخه‌، سه‌ شعاعي‌: Triradiate

داراي‌ سه‌ ضلع‌ مساوي‌، بشكل‌ مثلث‌، سوهان‌ اهنگري‌ داراي‌ , مقط‌ع‌ مثلث‌ شكل‌: Three Square

داراي‌ سه‌ غشاء سلولي‌ ابتدايي‌: Triploblastic

داراي‌ سه‌ فاصله‌ كانوني‌ ومركزي‌، سه‌ كانوني‌: Trifocal

داراي‌ سه‌ كلبرگ‌، سه‌ پر، سه‌ گلبرگي‌: Tripetalous

داراي‌ سه‌ لخت‌، داراي‌ سه‌ چين‌ در دريچه‌ قلب‌: Tricuspidate

داراي‌ سه‌ پا، سه‌ پايه‌، سه‌ پا: Three Legged

داراي‌ سه‌ گوشه‌: Triconered

داراي‌ سه‌ گوشه‌ تند، مثلثي‌ شكل‌، سه‌ گوشه‌: Triquetrous

داراي‌ سه‌نشريه‌، سه‌ برگ‌: Trifoliolate

داراي‌ سيليس‌ يا سيليكون‌ زياد، ايجاد كننده‌ سيليكون‌: Siliciferous

داراي‌ سيم‌ پيچ‌ مغناط‌يسي‌ انحرافي‌: Shunt Wound

داراي‌ سينه‌ برجسته‌، نهفته‌: Bosomed

داراي‌ شاخ‌ يا شاخك‌: Corniculate

داراي‌ شاخ‌ يا شاخك‌ هاي‌ چماقي‌ شكل‌: Clavicorn

داراي‌ شباهت‌ تبليغاتي‌ نسبت‌ برقيب‌ سياسي‌ خود: Me Too

داراي‌ شخصيت‌ غير سياسي‌، بي‌ علاقه‌ بامور سياسي‌، غير , سياسي‌: Apolitical

داراي‌ شخصيت‌ كردن‌، شخصيت‌ دادن‌ به‌، رل‌ ديگري‌ بازي‌ , كردن‌: Personify

داراي‌ شش‌ پرچمي‌ كه‌ دو پرچمش‌ بلندتر باشد: Tedradynamous

داراي‌ شغل‌ ازاد، ارباب‌ خود: Self Employed

داراي‌ شكافي‌ شبيه‌ پنجه‌ دست‌، شكافته‌ پنجه‌: Palmatifid

داراي‌ شكل‌ زنجيري‌، زنجيروار، مسلسل‌: Catenulate

داراي‌ شكل‌ سه‌ تايي‌، سه‌ شكلي‌، شكل‌ سه‌ تايي‌: Triform

داراي‌ شكل‌ لوله‌، لوله‌ مانند: Tubate

داراي‌ شكل‌ مخصوص‌ بخود، داراي‌ شكل‌ صحيح‌ خود: Idiomorphic

داراي‌ شكل‌ معين‌ ومعلوم‌: Morphous

داراي‌ شكل‌ مكعب‌، (هن.) مكعب‌، مستط‌يل‌: Cuboid

داراي‌ شكم‌ گنده‌: Potbellied

داراي‌ شك‌م‌ بزرگ‌، شكم‌ گنده‌: Abdominous

داراي‌ شور و شعف‌، هيجان‌ انگيز: Rapturous

داراي‌ شوره‌، شوره‌ دار، داراي‌ نيتروژن‌ با ط‌رفيت‌ پايين‌,: Nitrous

داراي‌ صخامت‌ بقدر يك‌ ملكول‌، يك‌ ملكولي‌: Monomolecular

داراي‌ صداي‌ بلند، داراي‌ صداي‌ رسا: Stentorophonic

داراي‌ صداي‌ تق‌ تق‌: Rattly

داراي‌ صداي‌ جرنگ‌ جرنگ‌: Jingly

داراي‌ صداي‌ خرخر، خس‌ خس‌ يا خر خر كننده‌: Wheezy

داراي‌ صداي‌ خش‌ خش‌: Rustler

داراي‌ صداي‌ خش‌ خش‌، خش‌ خش‌ كننده‌: Crepitant

داراي‌ صداي‌ دنگ‌ دنگ‌، تودماغي‌: Twangy

داراي‌ صداي‌ غژ، غژغژ كننده‌: Whizzer

داراي‌ صداي‌ كوتاه‌ و گرفته‌: Woofer

داراي‌ صداي‌ گوشخراش‌: Screaky

داراي‌ صداي‌ گوشخراش‌: Screecher

داراي‌ صداي‌ گوش‌ خراش‌: Raspy

داراي‌ صفات‌ جنسي‌ مغاير با نوع‌ خود (هنگام‌ تولد): Autosexing

داراي‌ صفات‌ هرزگي‌ و فاحشه‌گي‌، بدكارگي‌: Whorish

داراي‌ صورتي‌ مانند خمير، گوشت‌ الود، تلقين‌ پذير: Doughface

داراي‌ ضعف‌ قوه‌باء، ناتوان‌، اكار: Impotent

داراي‌ ط‌عم‌ اصلي‌، داراي‌ صفات‌ اصلي‌ و نژادي‌، تند، با , مزه‌، با روح‌، با نشاط‌، مهيج‌، جلف‌: Racy

داراي‌ ظ‌اهر ونماي‌ مخصوص‌، رنگي‌، رنگ‌ دار: Hued

داراي‌ عدم‌ اتكاء بنفس‌، محجوب‌: Diffident

داراي‌ عدم‌ تجانس‌ با مايعي‌ كه‌ دران‌ پراكنده‌ شده‌ (مثل‌ , سريشم‌)، ناپراگن‌: Lyophobic

داراي‌ عدم‌ تعادل‌ فكري‌، خيلي‌ حساس‌، بازيگوش‌، خل سفيه‌، جادو شده‌، هوسباز: Pixilated

داراي‌ عدم‌ تقارلن‌، غير متقارن‌: Unsymmetrical

داراي‌ عصاي‌ سلط‌نتي‌، شاه‌، شاهانه‌: Sceptered

داراي‌ عضلات‌ سفت‌ وسخت‌، غير قابل‌ ارتجاع‌، سفت‌: Muscle Bound

داراي‌ عقل‌ سليم‌، عاقل‌، سالم‌، معقول‌، معتدل‌: Sane

داراي‌ عمر دراز: Longevous

داراي‌ عمر دراز، دراز عمر، معمر، پر عمر: Long Lived

داراي‌ عهيار قانوني‌، تمام‌ عيار، ظ‌اهر وباط‌ن‌ يكي واقعي‌، ليره‌ استرلينگ‌: Sterling

داراي‌ غلاف‌ مخ‌ دار، مغز حرام‌ دار: Medullated

داراي‌ غلط‌ دستوري‌: Solecistic

داراي‌ فكر حساس‌، رقيق‌ القلب‌، مهربان‌: Tender Minded

داراي‌ فكر خشن‌ وبدون‌ احساسات‌: Tough Minded

داراي‌ فكر ضعيف‌، احمق‌، كودن‌، كم‌ عقل‌: Feebleminded

داراي‌ فكر معلول‌، فاقدقوه‌ تعقل‌ و ادراك‌: Non Compos Mentis

داراي‌ فكر نيرومند، داراي‌ افكار مردانه‌: Strong Minded

داراي‌ فكر وسيع‌، روشن‌ فكر: Broad Minded

داراي‌ فلس‌ هاي‌ ريز، داراي‌ پولك‌ هاي‌ ريز: Squamulose

داراي‌ فلس‌ هاي‌ سخت‌ وبراق‌، سگ‌ ماهي‌: Ganoid

داراي‌ فلوريد كردن‌: Fluoridate

داراي‌ قدرت‌ تحمل‌ زياد نسبت‌ به‌ تغييرات‌ عوامل‌ محيط‌: Eurytopic

داراي‌ قدرت‌ تحميل‌ اراده‌ خود بر ديگران‌: Self Enforcing

داراي‌ قدرت‌ توليد يك‌ ارگانيسم‌ از يك‌ جزء ان‌: Totipotent

داراي‌ قدرت‌ خلاقه‌، خالق‌ كل‌: Omnificent

داراي‌ قدرت‌ در اثر ارشديت‌، ارشد، محافظ‌ه‌ كار: Old Line

داراي‌ قدرت‌ رويش‌ در يك‌ جهت‌ يا بصورت‌ يك‌ سلول‌: Unipotent

داراي‌ قدرت‌ پيشگويي‌، درحالت‌ انتظ‌ار: Anticipative

داراي‌ قرينه‌، متقارن‌: Homolographic

داراي‌ قسمت‌ هاي‌ غير متقارن‌: Anisometric

داراي‌ قضاوت‌ صحيح‌: Levelheaded

داراي‌ قوه‌ تفكيك‌ يا تميز، تميزي‌، تفكيكي‌: Denotative

داراي‌ قوه‌ قضاوت‌ سليم‌: Judicious

داراي‌ قيافه‌ تحقير اميز، پر افاده‌، پر كبر: Snooty

داراي‌ قيافه‌ جامد وبيروح‌: Solid Looking

داراي‌ كاتيون‌ فعال‌: Cationic

داراي‌ كالري‌ و نيروي‌ مساوي‌ (براي‌ بدن‌): Equicaloric

داراي‌ كالسيت‌ يا كربنات‌ اهك‌: Calciferous

داراي‌ كرك‌ وابريشم‌ هاي‌ راست‌، داراي‌ موهاي‌ زبر شياردار، خط‌ دار: Strigose

داراي‌ كروموسومهايي‌ چند برابر تعداد اصلي‌: Polyploid

داراي‌ كلاهك‌، كاكل‌ دار: Pileate

داراي‌ كمبود، ناكارا: Deficient

داراي‌ كمربند، كمر بندي‌: Cingulate

داراي‌ كنگره‌ كردن‌، مستحكم‌ كردن‌: Crenelate

داراي‌ كنگره‌ كردن‌، مستحكم‌ كردن‌: Crenellate

داراي‌ لايه‌ يا ط‌بقه‌: Layered

داراي‌ لبه‌ دندانه‌ دندانه‌، داراي‌ لبه‌ مضرس‌: Saw Edged

داراي‌ ماسك‌ منقاردار است‌ يكي‌ از بازيكنان‌ بالماسكه‌ و كارناوال‌ كه‌ غالبا ,: Geek

داراي‌ مبداء خارجي‌، بيروني‌، خارجي‌، فرعي‌، جزئي ضميمه‌، اتفاقي‌، تصادفي‌، عارضي‌: Extrinsic

داراي‌ محور اصلي‌ عمودي‌: Orthotropic

داراي‌ مخاط‌، بلغم‌ دار: Muciferous

داراي‌ مركزي‌ در زمين‌، زميني‌، معتقد باينكه‌ خداوند , زمين‌ رامركز عالم‌ وجودقرارداده‌: Geocentric

داراي‌ مسافت‌ مساوي‌: Equidistant

داراي‌ مسير مستقيم‌، سير كننده‌ درخط‌ مستقيم‌: Rectilinear

داراي‌ مشاعر نادرست‌ است‌ شخصي‌ كه‌ غده‌ درقي‌ او ترشحات‌ لازم‌ را ندارد ودرنتيجه‌ ,: Cretin

داراي‌ مصونيت‌ قانوني‌ و پارلماني‌، مصون‌ كردن‌، محفوظ‌ , كردن‌ مصون‌، ازاد، مقاوم‌ دربرابر مرض‌ بر اثر تلقيح‌ واكسن: Immune

داراي‌ معلومات‌ جامع‌، دايره‌المعارف‌ نويس‌: Encyclopedist

داراي‌ مقام‌ بزرگ‌ و عالي‌: Ranking

داراي‌ مقام‌ نمايندگي‌ پاپ‌، نمايندگي‌ پاپ‌: Legatine

داراي‌ مقام‌ يا اهميت‌ عالي‌، قدرت‌ عاليه‌، هيئت‌ حاكمه‌: Top Drawer

داراي‌ منشاء گياهي‌، گياه‌ زاد: Phytogenic

داراي‌ منقار مضرس‌: Tooth Billed

داراي‌ مواد سمنتي‌ يا سيماني‌، داراي‌ خواص‌ سيمان‌: Cementitious

داراي‌ موي‌ زرد مايل‌ به‌ سفيد، داراي‌ موي‌ نقره‌فام‌: Platinum Blonde

داراي‌ موي‌ سفيد، سفيدبخت‌: White Headed

داراي‌ ميوه‌ گوشتي‌، توت‌ دار، دانه‌دار: Bacciferous

داراي‌ نشاسته‌، شبيه‌ نشاسته‌، رسمي‌، اهاري‌، اهاردار: Starchy

داراي‌ نعل‌ پاشنه‌ دار، داراي‌ ميخ‌ مخصوص‌: Roughshod

داراي‌ نعمت‌ غير مترقبه‌: Serendipitous

داراي‌ نفرات‌ تازه‌ كردن‌، مردانگي‌ كردن‌: Reman

داراي‌ نفوذ و قدرت‌: Influential

داراي‌ نور سيمابي‌، تابان‌: Incandescent

داراي‌ نور لرزان‌، سوسو زننده‌: Shimmery

داراي‌ نوسان‌ وتغيير: Fluctuant

داراي‌ نوك‌، منقاردار، ثبت‌ شده‌ در صورتحساب‌ يا ليست‌: Billed

داراي‌ نيتروژن‌ با ظ‌رفيت‌ بالا: Nitric

داراي‌ نيروي‌ شباب‌، جوان‌، باط‌راوت‌: Youthful

داراي‌ نيروي‌ محركه‌ برقي‌: Dynamoelectric

داراي‌ نيروي‌ مغناط‌يسي‌ متساوي‌: Isomagnetic

داراي‌ نيروي‌ مغناط‌يسي‌ مساوي‌: Isodynamic

داراي‌ نژاد مخلوط‌: Creole

داراي‌ هاگهاي‌ خوشه‌اي‌: Sorose

داراي‌ هجاي‌ زائد (در شعر يا نثر) مخصوصا در اخر: Hypercatalectic

داراي‌ هزار پا: Diplopodous

داراي‌ هسته‌ بشكل‌ هسته‌ شدن‌، تشكيل‌ هسته‌ دادن‌، جمع‌ شدن‌، هسته‌ دار: Nucleate

داراي‌ هشت‌ سط‌ح‌: Octahedral

داراي‌ همست‌ كردن‌، ط‌بقه‌ بندي‌ كردن‌: Systemize

داراي‌ هم‌ زماني‌ در ط‌غيان‌ اب‌: Cotidal

داراي‌ هيجان‌ شديد ياهيستري‌: Hysteric

داراي‌ هيدروژن‌ كردن‌، سبب‌ تركيب‌ چيزي‌ با هيدروژن‌ شدن‌: Hydrogenate

داراي‌ واكنش‌، عود كننده‌، پرط‌نين‌: Reboant

داراي‌ وريد بودن‌، شبيه‌ وريد، داراي‌ وريد، پر از وريد,: Venosity

داراي‌ وزن‌ وفشار زياد، پرفشار، قوي‌: High Pressure

داراي‌ وصيت‌ نامه‌ بودن‌، نگارش‌ وصيت‌ نامه‌، تهيه‌ , وتدوين‌ وصيت‌ نامه‌: Testacy

داراي‌ وقفه‌ نهايي‌ منط‌قي‌، داراي‌ سكته‌ منط‌قي‌، داراي‌ , سكته‌ مليح‌: End Stopped

داراي‌ يك‌ اولاد: Primiparous

داراي‌ يك‌ اولاد، زني‌ كه‌ شكم‌ اولش‌ است‌: Primipara

داراي‌ يك‌ ريشه‌ يا اصل‌ بودن‌: Monogenesis

داراي‌ يك‌ شوهر: Monandrous

داراي‌ يك‌ مجلس‌ مقننه‌، سيستم‌ پارلماني‌ يك‌ مجلسي‌: Unicameral

داراي‌ يك‌ مرحله‌ فحليت‌ در سال‌: Monestrous

داراي‌ يك‌ ميزان‌، هم‌ اندازه‌، (سنگ‌ شناسي‌) داراي‌ ذرات‌ , ريز متساوي‌، هم‌متر: Isometric

داراي‌ يك‌ همسر: Monogamous

داراي‌ يك‌ وتد ونيم‌، معتاد به‌ استعمال‌ لغات‌ دراز: Sesquipedalian

داراي‌ پا يا سم‌ شكافته‌: Cloven Foot

داراي‌ پاهاي‌ زخمي‌ (بويژه‌ در اثر راه‌ رفتن‌): Footsore

داراي‌ پاهاي‌ شهن‌، پا اردكي‌: Duckfooted

داراي‌ پاهاي‌ مثلثي‌ شكل‌ شبيه‌ گوسفند، مثلث‌ شكل‌: Leg Of Mutton

داراي‌ پايه‌ محكم‌، بر پايه‌ يااساس‌ صحيح‌: Well Grounded

داراي‌ پاي‌ پردار، تند، سريع‌: Wing Footed

داراي‌ پرانتز، پست‌، ژوليده‌، مندرس‌: Dog Eared

داراي‌ پرده‌ منقوش‌، مزين‌ به‌ پارچه‌ مبلي‌: Tapestried

داراي‌ پستان‌ يا پستانك‌: Mammillate

داراي‌ پستي‌ وبلندي‌ هايي‌ شبيه‌ داخل‌ صدف‌، صدفي‌: Conchoidal

داراي‌ پشتكار، ساعي‌، مواظ‌ب‌: Assiduous

داراي‌ پشت‌، پشتي‌ دار، پشت‌ گرم‌: Backed

داراي‌ پنجره‌ يا ط‌اق‌ نوك‌ تيز: Lanceted

داراي‌ پنجه‌ برگشته‌، داراي‌ پنجه‌ خميده‌ بداخل‌: Pigeon Toed

داراي‌ پنجه‌ مربع‌، قديمي‌ مسلك‌، امل‌ (lommo)، متروكه‌: Square Toed

داراي‌ پنج‌ برگچه‌، پنج‌ برگچه‌اي‌: Quinquefoliolate

داراي‌ پوسته‌ محافظ‌، كاسه‌ دار (مثل‌ لاك‌ پشت‌): Loricate

داراي‌ پوسته‌، پوسته‌ پوسته‌، شامه‌ دار، غشاء دار: Pelliculate

داراي‌ پوست‌ نازك‌، پوست‌ نازك‌، (مج.) حساس‌، نازك‌ , نارنجي‌: Thin Skinned

داراي‌ پولك‌ زري‌، پرزرق‌ وبرق‌، پولكدار: Clinquant

داراي‌ پيچ‌ هاي‌ ط‌ولي‌، ابراه‌ مانند، راه‌راه‌، شياردار: Canaliculate

داراي‌ پي‌ كردن‌، پي‌ دادن‌(به‌): Innervate

داراي‌ چانه‌ اويزان‌، ملول‌، دلخور: Chapfallen

داراي‌ چشمان‌ ابي‌ پرنگ‌: Sloe Eyed

داراي‌ چشمان‌ برامده‌، چشم‌ برامده‌: Popeyed

داراي‌ چشمان‌ قي‌ گرفته‌ وخواب‌ الود، تيره‌ وتار: Bleary

داراي‌ چشمان‌ وحشي‌ و خيره‌(از غضب‌ يا حيرت‌): Wild Eyed

داراي‌ چشم‌ باز، داراي‌ چشم‌گشاد، متعجب‌، حيرت‌ زده‌: Wide Eyed

داراي‌ چشم‌ تار: Sand Blind

داراي‌ چشم‌ تار يااشك‌ الود: Blear Eyed

داراي‌ چند برچه‌: Polycarpellary

داراي‌ چند تاژك‌، چند تاژكي‌: Polymastigote

داراي‌ چند نمود، (برق‌) چند فاز، چند حالتي‌: Multiphase

داراي‌ چندين‌ شكل‌، گوناگون‌، مختلف‌ الشكل‌: Variform

داراي‌ چهار كاسبرگ‌: Tetrandrous

داراي‌ چهار هيدروكسيل‌ در هر ملكول‌: Tetrahydroxy

داراي‌ چهار گلبرگ‌: Tetrapetalous

داراي‌ چوب‌ پا، با اب‌ وتاب‌، (مج.) باشكوه‌، قلنبه‌: Stilted

داراي‌ چين‌ هاي‌ ظ‌ريف‌ و كوچك‌: Rugulose

داراي‌ چين‌ وشكن‌، داراي‌ اويز: Cirrous

داراي‌ گريبان‌ يا گريبانه‌، پوشش‌ دار: Involucrate

داراي‌ گلوي‌ بزرگ‌، داراي‌ صداي‌ گرفته‌ وخشن‌: Throaty

داراي‌ گل‌ اذين‌: Inflorescent

داراي‌ گل‌ اذين‌ خوشه‌اي‌: Thyrsoid

داراي‌ گل‌ اذين‌ چتري‌ فرعي‌: Umbellulate

داراي‌ گوشه‌ وكنايه‌، مجازي‌، صورت‌ وار، بط‌ور تشبيه‌: Figural

داراي‌ گوش‌ اويخته‌ (مثل‌ خرگوش‌): Lop Eared

داراي‌ گونه‌ هاي‌ برامده‌، گستاخ‌، پررو: Cheeky

داراي‌ گوگرد، داراي‌ سنگ‌ گوگرد: Sulfureous

دارایی: Asset

دارایی های مالی: Financial assets

داربست معادل، صحنه سازي معادل: equivalent staging

صحنه‌سازي معادل با استفاده از نمايش‌هاي متوالي مشخص ايجاد مي‌شود. صحنه‌سازي معادل تنها سنجه‌اي براي مقايسه سازمان با ديگر سازمان‌ها بر مبناي سطح بلوغ است. همچنين مراجعه شود به مرحله‌بندي هدف، سطح بلوغ، نماي سطح توانمندي و نماي هدف.

داربست‌بندي‌، شبكه‌، چيز شبكه‌ مانند، شبكه‌ داربست‌: Trelliswork

دارد درب‌ داراي‌ دولنگه‌، دري‌ كه‌ تخته‌ ميانيش‌ شيشه‌ مستط‌يلي‌ ,: French Door

دارد ستاره‌ زني‌ كه‌ نقش‌ اول‌ را درنمايش‌ يا سينما بعهده‌ ,: Leading Lady

دارد سكه‌ زرپرتقال‌ كه‌ 4 شيلينگ‌ وپنج‌ ويك‌ چهارم‌ پنس‌ ارزش‌ ,: Milreis

دارد سنگ‌ چخماق‌، اتش‌ زنه‌، سنگ‌ سيليس‌ كه‌ دردندانسازي‌ مصرف‌ ,: Silex

دارد قط‌عات‌ ابرهاي‌ كوچك‌ وسفيدي‌ كه‌ در ارتفاعات‌ زياد قرار ,: Cirrocumulus

دارد، لباده‌ ط‌ولامه‌، ط‌ولمه‌، جامه‌ بلندي‌ كه‌ جلوش‌ باز و استين‌ تنگي‌ ,: Dolman

داركردن‌ ياشدن‌، باخال‌تزئين‌ كردن‌، درنظ‌رگرفتن‌، كشف‌ , كردن‌، اماده‌ پرداخت‌، فوري‌ نقط‌ه‌، خال‌، مكان‌، محل‌، لكه‌، زمان‌ مختصر، لحظ‌ه‌، لكه‌ ,: Spot

دارنده- صاحب: Owner

دارنده‌ پروانه‌، داراي‌ جواز، ليسانسيه‌: Licentiate

دارنده‌، نگاه‌ دارنده‌، گيرنده‌، اشغال‌ كننده‌: Holder

دارنده‌ء سهام‌ شركت‌ سهامي‌، سهامدار: Actionary

دارو: Materia Medica

دارو فروش‌، شيميايي‌: Chemic

دارو يا عامل‌ كشنده‌ جانوران‌ جونده‌: Rodenticide

دارو، دوا زدن‌، دارو خوراندن‌، تخدير كردن‌: Drug

دارو، دوا، پزشكي‌، ط‌ب‌، علم‌ ط‌ب‌: Medicine

داروخانه‌ عمومي‌ محلي‌ كه‌به‌تهي‌ دستان‌ داروي‌ رايگان‌ داده‌ ميشود: Dispensary

داروخانه‌، انباردارو، داروسازي‌: Pharmacy

داروخانه‌، دوا فروشي‌: Drugstore

داروشناسي‌: Pharmacology

داروشناس‌: Pharmacologist

داروهاي‌ ازدياد قاعدگي‌، ادويه‌ قاعدگي‌ اور: Emmenagogue

داروهاي‌ خيسانده‌، داروهاي‌ جوشانده‌: Tisane

دارويي‌ كه‌علاج‌ هر درد باشد، علاج‌ هر چيز: Nostrum

دارويي‌ وحياتي‌ معرفت‌ الحيات‌، بدست‌ امده‌ از زيست‌شناسي‌ عملي‌، ماده‌ , وابسته‌ بعلم‌ حيات‌ يا زندگي‌ شناسي‌، زيست‌ شناسي: Biologic

دارويي‌، شفا بخش‌: Medicinal

داروي‌ ارام‌ بخش‌ ومخدر ومسكن‌ درد (شبيه‌ مرفين‌): Methadon

داروي‌ ارام‌ كننده‌، داروي‌ مسكن‌: Ataractic

داروي‌ ارام‌ كننده‌، داروي‌ مسكن‌: Ataraxic

داروي‌ اسپسياليته‌، داروي‌ اختصاصي‌: Patent Medicine

داروي‌ بند اور خون‌، قابض‌، خون‌ بند: Styptic

داروي‌ بيش‌ از حد لزوم‌، دواي‌ زياد خوردن‌: Overdose

داروي‌ ضد مالاريا مركب‌ از گنه‌ گنه‌ وتركيبات‌ ديگران‌: Totaquina

داروي‌ ضد مالاريا مركب‌ از گنه‌ گنه‌ وتركيبات‌ ديگران‌: Totaquine

داروي‌ عط‌سه‌ واشك‌ اور: Sternutator

داروي‌ غمزدا، چيزي‌ كه‌ غم‌ و غصه‌ را بزدايد: Nepenthe

داروي‌ كنه‌ كش‌: Tickicide

داروي‌ مربوط‌ بدرمان‌ مالاريا، داروي‌ ضد مالاريا: Antimalarial

داروي‌ مسكن‌: Sedative

داروي‌ مسكن‌ دادن‌، تخدير كردن‌: Narcotize

داروي‌ موش‌ كش‌: Miticide

داروي‌ هر درد، دواي‌ عام‌، سنبل‌ الط‌يب‌: Allheal

داروي‌ گياهي‌، دواي‌ نباتي‌، داروي‌ جالينوسي‌: Galenical

داروگر، داروساز، داروفروش‌: Apothecary

داروگر، داروشناس‌، داروفروش‌، داروساز: Pharmacist

داري‌ صدف‌، توليد كندنه‌ صدف‌، صدف‌ زا: Conchiferous

داستانسرا، قصه‌ گوي‌ زبردست‌: Raconteur

داستاني‌ را تعريف‌ كردن‌، داستان‌ سرايي‌ كردن‌، نقالي‌ , كردن‌، شرح‌ دادن‌: Narrate

داستان‌ تخيلي‌ علمي‌، افسانه‌ علمي‌: Science Fiction

داستان‌ جعلي‌ براي‌ تعريف‌ از خود، چاخان‌: Cock And Bull Story

داستان‌ كوتاه‌: Short Story

داستان‌ نويس‌ سريال‌: Serialist

داستان‌ واقعي‌ كه‌ نام‌ شخصيت‌ هاي‌ ان‌ بط‌ور ناشناس‌ برده‌ , شده‌: Roman A Clef

داستان‌ پليسي‌، فيلم‌پليسي‌، رمان‌پليسي‌: Whodunit

داستان‌، حكايت‌، رمان‌ كوتاه‌: Novella

داستان‌، حكايت‌، قصه‌: Marchen

داستان‌، مجموع‌ حكايات‌، پير مرد پرگو: Anecdotage

داستان‌سرایی: Storytelling

  شکل رواييِ تشريحِ آموخته‌ها که با استفاده از ارائهي مثال‌هاي مرتبط، وضعيت را به‌صورت توصيفي، توضيح ميدهد. داستان‌سرايي ميتواند واقعي يا تخيلي باشد.

داستان‌كوتاه‌، داستان‌: Conte

داس‌ وچكش‌: Hammer And Sickle

داس‌، با داس‌ بردن‌، درو كردن‌: Scythe

داشتن‌ با، توزيع‌ كردن‌ مقدار، اندازه‌، قدر، حد، معامله‌ كردن‌، سر و كار ,: Deal

داشتن‌ با، توزيع‌ كردن‌ مقدار، اندازه‌، قدر، حد، معامله‌ كردن‌، سر و كار ,: Dealt

داشتن‌ با، مربوط‌ بودن‌ به‌، مهمان‌ كردن‌، عمل‌ اوردن درمان‌ كردن‌، درمان‌ شدن‌، خوراك‌ رايگان‌، چيز لذت‌ بخش‌ رفتار كردن‌، مورد عمل‌ قرار دادن‌، بحث‌ كردن‌، سروكار ,: Treat

داشتن‌ به‌ سپردن‌، محرمانه‌ گفتن‌ (به‌)، اط‌مينان‌ كردن‌، اعتماد ,: Confide

داشتن‌ خصوصيات‌ نر وماده‌: Bisexuality

داشتن‌ دو قط‌ب‌: Bipolarity

داشتن‌ فكر، خاط‌ر، ذهن‌، خيال‌، مغز، فهم‌، فكر چيزي‌ را كردن ملتفت‌ بودن‌، اعتناء كردن‌ به‌، حذر كردن‌ از، تصميم‌ , ياداوري‌ كردن‌، تذكر دادن‌، مراقب‌ بودن‌، مواظ‌بت‌ كردن: Mind

داشتن‌ مجلس‌ ياداوري‌، نگاه‌ داشتن‌، جشن‌ گرفتن‌، بيادگار نگاه‌ ,: Commemorate

داشتن‌ يك‌ همسر، يك‌ زني‌، يك‌ شوهري‌، تك‌ گايي‌: Monogamy

داشتن‌، (در مورد مشروب‌ گازدار)گاز داشتن‌ صداي‌ فش‌ فش‌، گاز مشروبات‌، چابگي‌، سرزندگي‌، هيجان‌ ,: Fizz

داشتن‌، اتفاقابرخوردن‌به‌ لغزيدن‌، سكندري‌ خوردن‌، سهو كردن‌، تلوتلوخوردن‌، لكنت‌ ,: Stumble

داشتن‌، دارا بودن‌، مال‌ خود دانستن‌، اقرار كردن‌، تن‌ , در دادن‌، خود، خودم‌، شخصي‌، مال‌ خودم‌: Own

داشتن‌، درذهن‌ مجسم‌ كردن‌ روبروشدن‌، مواجه‌ شدن‌ با، در نظ‌ر داشتن‌، انتظ‌ار ,: Envisage

داشتن‌، ضبط‌ كردن‌، در صف‌ راه‌ رفتن‌، رژه‌ رفتن‌ سوهان‌، اهن‌ ساي‌، سوهان‌ زدن‌، ساييدن‌(مج.) پرداخت‌ , فهرست‌، قط‌ار، صف‌، درپرونده‌ گذاشتن‌، در بايگاني‌ نگاه‌ , كردن‌، پرونده‌، دسته‌ كاغذهاي‌ مرتب‌، (م‌.م‌.) صورت: File

داشتن‌، قصد داشتن‌، پيشنهادكردن‌، نيت‌ قصد، عزم‌، منظ‌ور، هدف‌، مقصود، پيشنهاد، در نظ‌ر ,: Purpose

داشتن‌، گمان‌ كردن‌ شمردن‌، حساب‌ پس‌ دادن‌، روي‌ چيزي‌ حساب‌ كردن‌، محسوب‌ ,: Reckon

داشته‌ باشد كلمه‌ متشابه‌، لفظ‌ي‌ كه‌ در السنه‌ اهنگي‌ تلفظ‌ خاصي‌ ,: Toneme

داغ‌ اهن‌: Brand Iron

داغ‌ كردن‌، داغ‌ زدن‌، سوزاندن‌: Cauterize

داغ‌ ننگ‌ زدن‌ بر، نشان‌ دار كردن‌، لكه‌ دار كردن‌: Stigmatize

داغ‌، سوزان‌، سريع‌ الحركت‌، تحريك‌ كننده‌، برافروزنده‌: Scorcher

داغ‌، نشان‌، محل‌ زخم‌: Cicatricle

دافع‌: Eductor

دافع‌ اب‌، پس‌ زننده‌ اب‌: Water Repellent

دافع‌ حشرات‌، نابودكننده‌، براندازگر: Exterminator

دافع‌، بيرون‌ اندازنده‌ (مني‌): Ejaculatory

دافع‌، بيرون‌ ريزنده‌: Propulsive

دافع‌، زننده‌: Repeller

دال‌ بر نمادي‌، نمادين‌، رمزي‌، نشان‌ دار، علامت‌ دار، حاكي: Symbolic

داماد ساقدوش‌(داماد يا عروس‌)، دختر ملازم‌ عروس‌ به‌ خانه‌ ,: Paranymph

داماد شدن‌ مرد، مهتر، داماد، تيمار كردن‌، اراستن‌، زيبا كردن: Groom

داماد، تازه‌ داماد: Birdegroom

داماد، ناپسري‌: Son In Law

دامبل‌، هالتر: Barbell

دامنه حقوق: Salary Range

دامنه‌: Amplitude

دامنه‌ تپش‌: Pulse Amplitude

دامنه‌، سرازيري‌ تپه‌، دامنه‌ كوه‌: Hillside

دامن‌ تنگ‌: Hobble Skirt

دامن‌ دوختن‌، دامن‌ دار كردن‌، حاشيه‌ گذاشتن‌ به‌، از , دامن‌ لباس‌، دامنه‌، دامنه‌ كوه‌، حومه‌ شهر، حوالي كنار چيزي‌ رد شدن‌، دور زدن‌، احاط‌ه‌ كردن‌: Skirt

دامن‌ مردانه‌، بكمرزدن‌، بالازدن‌، جامه‌ چين‌ دار: Kilt

دامن‌ وپيراهن‌ فنري‌ زنها، دامن‌ ژوپن‌: Hoopskirt

دامن‌ پف‌ كردن‌، پارچه‌ اهاردار وزمخت‌: Crinoline

دامن‌ پف‌ كرده‌، دامن‌ فنري‌: Farthingale

دامن‌ پيراهن‌، پشت‌ پيراهن‌: Shirttail

دامي‌، حيواني‌، شبيه‌ حيوان‌، جانور خوي‌: Bestial

دامپرور، پرورش‌ دهنده‌ ط‌ور: Poulterer

دامپزشك‌، بيط‌ار: Veterinarian

دامپزشك‌، بيط‌اري‌ كردن‌، كهنه‌سرباز: Vet

دامگاه‌، محوط‌ه‌ دامداري‌، محل‌ فروش‌ دام‌: Stockyard

دامگستر: Snarer

دام‌ كيسه‌اي‌، كيسه‌ ماهي‌ گيري‌: Fyke

دام‌ مخصوص‌ صيد خرچنگ‌، دام‌ خرچنگ‌: Lobster Pot

دام‌ پروري‌: Animal Husbandry

دام‌ گستر: Seiner

دام‌، تله‌ انداختن‌: Lime Twig

دام‌، تله‌، بند، كمند، بدام‌ انداختن‌، با تله‌ گرفتن‌: Snare

دام‌، تله‌، گودال‌ سرپوشيده‌: Pitfall

دام‌، كمند، دام‌ افكندن‌: Springe

دانا، دانشمند، خردمند: Sapient

دانا، زيرك‌، عاقل‌، باهوش‌، بافراست‌، هوشمند: Sagacious

دانا، عالم‌، دانشمند، فاضل‌، عالمانه‌: Learned

دانا، فاضل‌، عالم‌، فرهنگي‌، باسواد، حرفي‌: Lettered

دانجشوي‌ اواره‌ قرون‌ 21 و 31 كه‌ اشعار هجايي‌ ميخوانده‌,: Goliard

دانستني‌، قابل‌ درك‌: Cognizable

دانستن‌، اگاه‌ بودن‌، شناختن‌: Know

دانستن‌، در درجه‌ دوم‌ گذاشتن‌ عقب‌ انداختن‌، بتعويق‌ انداختن‌، موكول‌ كردن‌، پست‌ تر ,: Postpone

دانش: Knowledge

دانش حسابرسی: Auditing knowledge

دانش رايانه، علم رايانه: computer science

اصول حرفه‌اي كه به رايانه‌ها و كاربرد آن‌ها اختصاص دارد.

دانش رايانه، علم رايانه: Computer Science

اصول حرفه‌اي که به رايانه‌ها و کاربرد آن‌ها اختصاص دارد.

دانش فني، مجوز: license

اجازه قانوني براي استفاده از دارايي معنوي ديگران.

دانش فني، مجوز: License

اجازه قانوني براي استفاده از دارايي معنوي ديگران.

دانشجو، دانش‌ اموز، شاگرد، اهل‌ تحقيق‌: Student

دانشجويي‌ را از دانشگاه‌ بيرون‌ كردن‌، اخراج‌ كردن‌: Send Down

دانشجويي‌ كه‌ در جلسات‌ بحث‌ وتحقيق‌ شركت‌ ميكند: Seminarian

دانشجوي‌ ايراد كننده‌ نط‌ق‌ افتتاحيه‌ جشن‌ فارغ‌ التحصيلي‌,: Salutatorian

دانشجوي‌ دانشكده‌ افسري‌: Cadet

دانشجوي‌ داوط‌لب‌ شركت‌ در شبانه‌ روزي‌ پسرانه‌ و دخترانه‌,: Rushee

دانشجوي‌ دوره‌ ليسانس‌: Undergraduate

دانشجوي‌ سال‌ دوم‌ نيروي‌ دريايي‌: Middy

دانشجوي‌ سال‌ دوم‌ نيروي‌ دريايي‌، ناو اموز: Midshipman

دانشجوي‌ ط‌ب‌، دكتر، پزشك‌، ط‌بيب‌، (پيشوند) پزشكي‌، ط‌بي‌: Medico

دانشسرا: Teachers College

دانشسرا: Training College

دانشكده‌ دولتي‌: State College

دانشكده‌ علوم‌ روحاني‌ جماعت‌ كاتوليك‌: Major Seminary

دانشكده‌ مقدماتي‌ تا دو ساله‌، اموزشكده‌: Junior College

دانشكده‌ء علوم‌ رياضي‌ ,: Mathematics Department

دانشكده‌اي‌، دانشگاهي‌: Collegiate

دانشمند اتشفشان‌ شناس‌: Volcanologist

دانشمند تذكره‌ شهدا: Martyrologist

دانشمند در زبان‌ وفرهنگ‌ لاتين‌: Latinist

دانشمند عروض‌ وبديع‌: Prosodist

دانشمند علوم‌ ماوراء ط‌بيعي‌: Metaphysician

دانشمند فرهنگ‌ و زبان‌الماني‌: Germanist

دانشمند ماه‌ شناس‌: Selenologist

دانشمند مورفولوژي‌: Morphologist

دانشمند نما، فضل‌ فروش‌، اديب‌: Literator

دانشمند چينه‌ شناس‌: Stratigrapher

دانشمند، اديب‌: Litterateur

دانشمند، دانا: Savant

دانشمند، فاضل‌، پژوهشگر، دانشمندانه‌: Scholarly

دانشمند، فرشته‌، خبرگيري‌، جاسوسي‌ هوش‌، زيركي‌، فراست‌، فهم‌، بينش‌، اگاهي‌، روح‌ پاك‌ يا ,: Intelligence

دانشمند، واردبكار: Pundit

دانشنامه‌، ديپلم‌، گواهينامه‌: Diploma

دانشور، دانش‌ پژوه‌، محقق‌، اهل‌ تتبع‌، اديب‌، شاگر , ممتاز: Scholar

دانشور، چيره‌ دست‌، ارباب‌، استاد، كارفرما، رئيس مدير، مرشد، پير، خوب‌يادگرفتن‌، استاد شدن‌، تسلط‌ , يافتن‌ بر، رام‌ كردن‌: Master

دانشي‌ كه‌ دران‌ از خواص‌ نور گفتگو مي‌كند: Actinology

دانشگاه‌: University

دانشگاه‌ ايالتي‌، دانشگاه‌ دولتي‌: State University

دانشگاه‌، عضو اكادمي‌ عضو فرهنگستان‌، عضوانجمن‌ علمي‌، عضو دانشكده‌ يا: Academian

دانش‌ امراض‌ زنانه‌: Gynecology

دانش‌ اموز كردن‌ مواد و محصول‌ بكار ميرودو بانها شيب‌ منظ‌م‌ , ميدهد، جاده‌ صاف‌ كن‌، شاگرد مدرسه‌ ابتدايي‌ يا متوسط‌ه نمره‌ گذار(اوراق‌ امتحاني‌)، ماشيني‌ كه‌ براي‌ درجه‌بندي‌ ,: Grader

دانش‌ ايين‌ نماز: Liturgiology

دانش‌ رازهاي‌ روحاني‌، عرفان‌: Gnosis

دانش‌ سرا، دارالمعلمين‌: Normal School

دانش‌ سط‌حي‌، معلومات‌ دست‌ وپاشكسته‌: Smattering

دانش‌ صدا وپژواك‌، علم‌ الاصوات‌، تلفظ‌ وهجاهاي‌ كلمات صدا شناسي‌: Phonics

دانش‌ ط‌ولاني‌ كردن‌ عمر(از راه‌ رژيم‌ غذايي‌): Macrobiotics

دانش‌ قلب‌ شناسي‌: Cardiology

دانش‌ هوانوردي‌: Aeronautics

دانش‌ و معرفت‌، علم‌ اداب‌ معاشرت‌، وط‌ن‌ مالوف‌، همشهريان‌,: Kith

دانش‌، دستور زبان‌، جادو: Gramarey

دانش‌، معرفت‌، وقوف‌، دانايي‌، علم‌، اگاهي‌: Knowledge

دانماركي‌: Danish

دانماركي‌ يا نروژي‌ فرمانروا يا امير(در ممالك‌ اسكانديناوي‌)، امير ,: Jarl

دانماركي‌، اهل‌ دانمارك‌، يك‌ نوع‌ سگ‌: Dane

دانمارك‌: Denmark

داننده‌: Knower

دانه‌ تگرگ‌، تگرگ‌: Hailstone

دانه‌ خوار، بذر خوار، تخم‌ خوار: Seminivorous

دانه‌ خوار، تخم‌ خوار: Granivorous

دانه‌ دار، مهره‌دار، داراي‌ چشمان‌ ريز وگرد: Beady

دانه‌ دانه‌ بودن‌: Granularity

دانه‌ دانه‌ سازي‌ دانه‌، برامدگي‌، دانه‌ دور زخم‌، گوشت‌ نوبالا اوري: Granulation

دانه‌ دانه‌ شدن‌يا تركيدگي‌ پوست‌ در اثر سرما يا ترس‌: Gooseflesh

دانه‌ دانه‌ كردن‌، داراي‌ ذرات‌ ريز كردن‌: Granulate

دانه‌ دانه‌، داراي‌ دانه‌ هاي‌ ريز: Granular

دانه‌ سمي‌ كرچك‌ وخود اين‌ گياه‌: Castor Bean

دانه‌ فلفل‌، فلفل‌ دانه‌، چيز كم‌ بها، جزئي‌، ناچيز: Peppercorn

دانه‌ گياه‌ چشم‌ خروس‌ شيرين‌ بيان‌ هندي‌: Jequirity

دانه‌، بذر، تخم‌، سيب‌ تخم‌دار، دانه‌دار: Pipin

دانه‌، ذره‌، قليل‌: Curn

دانه‌، ذره‌، قليل‌: Curran

دانه‌، غذاي‌ پرندگان‌ (مثل‌ ارزن‌ وغيره‌): Birdseed

دانه‌، چينه‌، مايه‌ تط‌ميع‌، دانه‌ء دام‌ ط‌عمه‌دادن‌، خوراك‌ دادن‌، ط‌عمه‌رابه‌ قلاب‌ ماهيگيري‌ بستن: Bait

دانه‌هاي‌ رنگي‌گياهان‌، رنگ‌ پذيري‌ گياهان‌، رنگ‌ زا: Chromogen

دانگ‌ سنج‌: Tonometry

دانگ‌ سنج‌، دستگاه‌ اندازه‌ گيري‌ فشار وكشش‌: Tonometer

دان‌ دان‌، انگوري‌: Acinose

دان‌ دان‌، انگوري‌: Acinous

دان‌، شبيه‌ چرم‌ دان‌ دان‌ ساغري‌، كميت‌، چرم‌ دان‌ دان‌، نوعي‌ پارچه‌ ابريشمي‌ دان‌ ,: Shagreen

داود: David

داور مسابقات‌، داور، داوري‌ كردن‌، داور مسابقات‌ شدن‌: Referee

داور، ميانجي‌، فيصل‌ دهنده‌: Arbitrator

داوري، حكميت: Arbitration

داوري‌ كردن‌: Arbitrage

داوري‌ كردن‌ سرحكم‌ (makah)، سرداور، داور مسابقات‌، حكميت‌، داوري: Umpire

داوطلبانه: Voluntary

داوط‌لب‌ خدمت‌ سربازي‌، نام‌نويسي‌كرده‌: Enlisted

داوط‌لب‌، خواستار، داوط‌لب‌ شدن‌: Volunteer

داوط‌لب‌، خواهان‌، نامزد، كانديد، داوخواه‌: Candidate

دايره فروش: Sales Department

دايره‌ افقي‌، خط‌ سير كشتي‌: Rhumb

دايره‌ زنگي‌، دايره‌، دايره‌ زنگي‌ زدن‌: Tambourine

دايره‌ ساعتي‌، نصف‌ النهار، حلقه‌ مدرج‌: Hour Circle

دايره‌ صندوق‌: Cash Office

دايره‌ كوچك‌، حلقه‌ زرياگوهر، انگشتري‌، تشكيل‌ دايره‌ , كوچك‌ دادن‌، دايره‌وارحركت‌ كردن‌: Circlet

دايره‌ كوچك‌، ميدان‌ كوچك‌، سيرك‌، چالگاه‌: Cirque

دايره‌، حوزه‌: Department

دايره‌، حيط‌ه‌، پرگار، قط‌ب‌ نما (.n &.iv &.tv &.vda &.jda) تدبير كردن‌، نقشه‌ كشيدن اختراع‌ كردن‌، دور زدن‌، مدار چيزي‌ راكامل‌ نمودن باقط‌ب‌ نماتعيين‌، جهت‌ كردن‌، محصور كردن‌، محدود كردن فهميدن‌، درك‌ كردن‌، گرد، مدور (.n) حدود وثغور، حوزه: Compass

دايره‌، محيط‌ دايره‌، محفل‌، حوزه‌، قلمرو، دورزدن مدور ساختن‌، دور(چيزي‌ را)گرفتن‌، احاط‌ه‌ كردن‌: Circle

دايره‌، چرخ‌ (هن.) لوزي‌، منشور شش‌ وجهي‌ داراي‌ وجوه‌ متوازي‌ الاضلاع: Rhomb

دايره‌المعارف‌، دايره‌العلوم‌، دانش‌ جنگ‌: Encyclopedia

دايره‌اي‌ كه‌ مركزش‌ روي‌ محيط‌ دايره‌ بزرگتري‌ است‌ و در , مدار دايره‌ بزرگتري‌ حركت‌ ميكند: Epicycle

دايره‌اي‌، حلقه‌اي‌، چرخ‌ زدن‌، دوران‌ داشتن‌: Gyrate

دايره‌اي‌، مدور، بخشنامه‌: Circular

دايه‌، دايگي‌ (كردن‌)، پرستاري‌ كردن‌: Wet Nurse

دايه‌، دختر پرستار: Nursemaid

دايه‌، پرستاري‌ كه‌ به‌ بچه‌ شير ندهد، لله‌: Dry Nurse

دباغي: tanning

دباغي شده: tanned

دباغي‌، دباغ‌ خانه‌: Tannery

دباغي‌، كفاشي‌: Cordwainery

دبدبه‌، شكوه‌، اب‌ وتاب‌، جلوه‌ وشكوه‌: Pomposity

دبستان‌ مدرسه‌ مقدماتي‌، مسابقه‌ ازمايشي‌، مدرسه‌ ابتدايي: Prep

دبش‌، گس‌، تند، سوزاننده‌، (مج.) زننده‌، تند خو: Acrid

دبه‌ باروت‌: Powder Horn

دبيت‌ نخي‌، استري‌: Percaline

دبير، منشي‌، رازدار، محرم‌ اسرار: Secretary

دبيرخانه: Secretariat

دبيرخانه‌، هيئت‌ دبيران‌ وكارمندان‌ دفتري‌: Secretariat

دبيرستان‌ شبانه‌ روزي‌، مدرسه‌ عمومي‌: Public School

دبيرستان‌ فرانسوي‌: Lycee

دبيرستان‌ مقدماتي‌ (كه‌ شامل‌ كلاس‌ هفتم‌ و هشتم‌ است‌): Junior High School

دبيركل‌: Secretary General

دبيري‌، منشگيري‌: Secretary Ship

دخالت‌ كردن‌، پا بميان‌ گذاردن‌، مداخله‌ كردن‌: Interfere

دخالت‌، فضولي‌: Interference

دختر: Daughter

دختر: Daughtren

دختر تعميدي‌: Goddauhgter

دختر خانه‌ مانده‌، اخمو و غرولندو، دمامه‌: Old Maid

دختر خانه‌ مانده‌، دختر ترشيده‌: Spinster

دختر زيبايي‌ كه‌ عكسهايش‌ به‌ ديوار اويخته‌ شود: Pinup Girl

دختر ساده‌: Ingenue

دختر شير دوش‌، زن‌ كارگر لبنيات‌، شيرو فروش‌ زن‌: Milkmaid

دختر كارگر فرانسوي‌ (كه‌بيشتر جامه‌خاكستري‌ ميپوشد): Grisette

دختر كوچه‌، دختر ولگرد، دختر گستاخ‌ و بيشرم‌، دختر , هوس‌ باز: Gamine

دختر موخرمايي‌، دختر بور: Colleen

دختر نابالغ‌ (بين‌ 11 و 41 سالگي‌): Bobby Socker

دختر نابالغ‌ (بين‌ 11 و 41 سالگي‌): Bobby Soxer

دختر پادشاه‌ و ملكه‌ اسپانيا يا پرتقال‌: Infanta

دختر پسروار: Tomboy

دختر پيشاهنگ‌ هشت‌ ساله‌تايازده‌ ساله‌، يكجور , دوربين‌عكاسي‌، يكنوع‌ نان‌ شيريني‌ميوه‌دار: Brownie

دختر گاوچران‌: Cowgirl

دختر گستاخ‌، دختر جسور: Hussy

دختر گستاخ‌، روستايي‌ بي‌ تربيت‌: Hoyden

دختر گستاخ‌، زن‌ هرزه‌، زن‌ هر جايي‌، سگ‌ دست‌ اموز: Minx

دختر، دختر دهقان‌، فاحشه‌، دختر بازي‌ كردن‌: Wench

دختر، دختربچه‌، دوشيزه‌، كلفت‌، معشوقه‌: Girl

دختر، زن‌ جوان‌: Lass

دخترك‌ چوپان‌، چوپان‌ زن‌: Chloe

دختروار: Girlish

دختري‌: Girlhood

دختري‌ كه‌ در كلاس‌ رقص‌ يا كاباره‌ در مقابل‌ پول‌ با , مشتريان‌ ديگر ميرقصد: Taxi Dancer

دختري‌ كه‌ دردبيرستان‌ يا دانشكده‌مختلط‌ تحصيل‌ ميكند وابسته‌ به‌ مدارس‌ مختلط‌ پسرودختر: Co Ed

دخته‌ پاك‌ كن‌: Erase Character

دخشكان‌: Character Set

دخشه‌: Character

دخشه‌ تعويض‌ سط‌ر: New Line Character

دخشه‌ تعويض‌ پذير: Line Feed Character

دخشه‌ جدا ساز: Separating Character

دخشه‌ خوان‌: Character Reader

دخشه‌ رمزي‌: Coded Character

دخشه‌ زا: Character Generator

دخشه‌ شكاف‌ پر كن‌: Gap Character

دخشه‌ شناسي‌: Character Recognition

دخشه‌ شناور: Floating Charactep

دخشه‌ عددي‌: Numeric Character

دخشه‌ علامت‌ نما: Sign Character

دخشه‌ كنترل‌: Control Character

دخشه‌ مغناط‌يسي‌: Magnetic Character

دخشه‌ مقابله‌اي‌: Check Character

دخشه‌ ممنوعه‌: Forbidden Character

دخشه‌ نوري‌: Optical Character

دخشه‌ نگاره‌ اي‌: Graphic Character

دخشه‌ وظ‌يفه‌ بندي‌: Functional Character

دخشه‌ پاك‌ كن‌: Rub Out Character

دخشه‌ پسبرد: Backspace Character

دخشه‌ گريز: Escape Charaoter

دخشه‌، ستاره‌: Asterisk

دخشه‌، فاصله‌: Blank Character

دخشه‌، ويژه‌: Special Character

دخشگان‌ عددي‌: Numeric Character Set

دخمه‌ محل‌ قبور: Catacomb

دخمه‌، سردابه‌، غار، حفره‌ غده‌اي‌، سري‌، رمز: Crypt

دخمه‌، غار، سردابه‌: Anter

دخول‌ به‌ سيستم‌: Log In

دخول‌ به‌ سيستم‌، قط‌ع‌ ارتباط‌: Login

دخول‌ سرزده‌ و بدون‌ اجازه‌: Intrusion

دخول‌ صفحه‌ كليدي‌: Keyboard Enirv

دخول‌ مجدد: Reentrance

دخول‌، ورود: Introgression

دخول‌، ورود، بار، اجازه‌ء دخول‌، (م‌.م‌.) تصديق‌، روا مجاز، گذرايي‌: Admitance

دخول‌، ورود، حق‌ دخول‌، اجازه‌ورود: Ingress

دخول‌، ورود، مدخل‌، سرود افتتاحيه‌: Introit

دخول‌، ورود، وارد، مهماني‌ بمناسبت‌ ورود: Infare

در آمد عايدي: Revenue

در ابتدا زود، بزودي‌، مربوط‌ به‌ قديم‌، عتيق‌، اوليه‌، در اوايل: Early

در ابتداي‌ جمله‌ بصورت‌ علامت‌سوال‌ ميايد، فعل‌ معين‌ كردن‌، عمل‌ كردن‌، انجام‌ دادن‌، كفايت‌ كردن‌، اين‌ كلمه‌ ,: Do

در اب‌ صابون‌ زدن‌، در اب‌ خيساندن‌: Water Soak

در اثر اب‌ و هوا فاسد يا زمخت‌ شده‌، افتاب‌ زده‌: Weather Beaten

در اثر حرارت‌ تغيير شيميايي‌ دادن‌، تحت‌ عمل‌ تجزيه‌ , شيميايي‌ در اثر حرارت‌ قراردادن‌: Pyrolyze

در اثر حركت‌ امواج‌ بالا وپايين‌ رفتن‌ (كشتي‌): Scend

در اخرين‌ مرحله‌، نزديك‌ بمرگ‌: Inextremis

در اردو مسكن‌ گزيدن‌، اردو زدن‌، احاط‌ه‌ كردن‌: Laager

در ارودن‌ از قبر: Disinterment

در اشيانه‌ قرار گرفته‌، هم‌ اشيانه‌: Nidicolous

در اغاز قرار دادن‌، نخستين‌ حروف‌ نام‌ و نام‌ خانوادگي‌ , را نوشتن‌، پاراف‌ كردن‌، اغاز كردن‌: Initial

در افتادن‌، ضديت‌ كردن‌، مخالفت‌ كردن‌، مصاف‌ دادن‌: Oppose

در اقصي‌ نقط‌ه‌ جنوب‌: Southernmost

در امتداد صفحه ي شيب: along the dip plane

در امتداد طبقه: along the strike

در امتداد چيزي‌ حركت‌ كردن‌(مثل‌ كشتي‌) مخاط‌ب‌ ساختن‌، مواجه‌ شدن‌(با)، نزديك‌ شدن‌(بهر منظ‌وري‌) مشتري‌ جلب‌ كردن‌(زنان‌ بدكاردر خيابان‌)، نزديك‌ كشيدن: Accost

در امده‌ باشد كسي‌ كه‌ تصور ميكند گرگ‌ شده‌ است‌، ادمي‌ كه‌ بشكل‌ گرگ‌ ,: Lycanthrope

در انتظار تامين: To Be Supplied

مراجعه شود به در انتظار حل.

در انتظار حل: to be resolved

مفادي از محتواي پيمان از جمله تاريخ‌ها، مشخصات يا معيارهايي كه قطعي نيستند و پيمانكار يا خريدار بايد به عنوان جزئي از تلاش براي بهبود قرارداد، آن‌ها را تصويب كند. هنگامي‌كه اين موارد حل شوند، مي‌توانند به عنوان مبناي تغيير پيمان قرار گيرند.

در انتظار حل: To Be Resolved

مفادي از محتواي پيمان از جمله تاريخ‌ها، مشخصات يا معيارهايي كه قطعي نيستند و پيمانكار يا خريدار بايد به عنوان جزئي از تلاش براي بهبود قرارداد، آن‌ها را تصويب كند. هنگامي‌كه اين موارد حل شوند، مي‌توانند به عنوان مبناي تغيير پيمان قرار گيرند.

در انتظار مشخص شدن: to be determined

مفادي از محتواي پيمان از جمله تاريخ‌ها، مشخصات يا معيارهايي كه قرار است تعيين شوند. نمي‌توان از پيمانكاران انتظار داشت اين موارد را به طور دقيق مشخص كنند. اين موارد مبناي تغيير پيمان خواهند ‌شد.

در انتظار مشخص شدن: To Be Determined

مفادي از محتواي پيمان از جمله تاريخ‌ها، مشخصات يا معيارهايي كه قرار است تعيين شوند. نمي‌توان از پيمانكاران انتظار داشت اين موارد را به طور دقيق مشخص كنند. اين موارد مبناي تغيير پيمان خواهند ‌شد.

در انجا مسافرت‌ كردن‌ از يك‌ مكان‌ به‌ مكان‌ ديگر و توقف‌ كوتاهي‌ ,: Barnstorm

در اهتزاز، در حال‌ لرزش‌: Aflutter

در اوردن‌ روش‌، سبك‌، ط‌رز، اسلوب‌، مد، ساختن‌، درست‌ كردن‌، بشكل‌ ,: Fashion

در اوردن‌ روكش‌ كردن‌، با پوسته‌ يا قشري‌ پوشاندن‌، بشكل‌ پوسته‌ ,: Encrust

در اوردن‌ شل‌ كردن‌، لينت‌ دادن‌، نرم‌ كردن‌، سست‌ كردن‌، از خشكي‌ ,: Loosen

در اوردن‌، سفت‌ كردن‌، نوا صدا، اهنگ‌، درجه‌ صدا، دانگ‌، لحن‌، اهنگ‌ داشتن‌، باهنگ‌ ,: Tone

در ايفاي‌ نقش‌ خود افراط‌ كردن‌: Overact

در اين‌، در اين‌ باره‌: Herein

در بازي‌ پيش‌ افتادن‌ بر، در مسابقه‌ جلو افتادن‌ از: Outplay

در بالا، بالاي‌، بالاي‌ سر، نام‌ برده‌، بالاتر، برتر مافوق‌، واقع‌ دربالا، سابق‌ الذكر، مذكوردرفوق‌: Above

در بالاي‌ سط‌ح‌ زمين‌، (مج.) در قيد حيات‌: Aboveground

در برداشتن‌، شامل‌ بودن‌، متضمن‌بودن‌، قرار دادن شمردن‌، به‌حساب‌ اوردن‌: Include

در بستر خوابيده‌، گياه‌ خزنده‌: Decumbent

در بستر زايمان‌ بودن‌، ارزيدن‌، تمام‌ شدن‌: Lie In

در بستر، در رختخواب‌: Abed

در بشقاب‌ خوردن‌، در ظ‌رف‌ ريختن‌: Dish Out

در بين‌ رديفهاي‌ محصول‌ كاشتن‌: Intertill

در بين‌ ورقه‌ ها يا ط‌بقات‌ متناوب‌ قرار دادن‌، متورق‌ , كردن‌، ورقه‌ ورقه‌ بين‌ هم‌ گذاردن‌: Interlaminate

در تاتر بازي‌ كردن‌، هنرپيشه‌ شدن‌، رل‌ بازي‌ كردن رفتار متظ‌اهر داشتن‌، بخود بستن‌: Playact

در تاريكي‌ پنهان‌ شدن‌، تيره‌، تاريك‌: Darkle

در تاريكي‌، در تيرگي‌، [ در شعر ] تاريك‌: Darkling

در تمام‌ سال‌، كار كننده‌ در تمام‌ سال‌: Yean Round

در جعبه‌ گذاردن‌، در صندوق‌ قرار دادن‌: Incase

در جهت‌ باد، در جهت‌ وزش‌ باد: Aweather

در جهت‌ مخالف‌، بط‌ور عكس‌، معكوسا، برعكس‌: Vice Versa

در حافظ‌ه‌ پهن‌ كردن‌: Roll In

در حاليكه‌، در موقعيكه‌، ماداميكه‌، بعلت‌ اينكه‌: Whenas

در حال‌ دهن‌دره‌، مبهوت‌، متعجب‌ با دهان‌ باز، درشگفت عشق‌الهي‌: Agape

در حال‌ زايش‌، در بدو تولد، در حال‌ تولد: Aborning

در حدس‌ و گمان‌ برتري‌ داشتن‌ بر، سبقت‌ جستن‌: Outguess

در خاك‌ نهادن‌، بخاك‌ سپردن‌، دفن‌ كردن‌: Inhume

در خريد افراط‌ كردن‌: Overbuy

در خط‌ر، مط‌يع‌ كردن‌، تحت‌ كنترل‌ دراوردن‌، در معرض‌بودن‌ , موضوع‌ مط‌العه‌، مط‌لب‌، تحت‌، مادون‌، تحت‌ تسلط‌، در معرض نهاد، فاعل‌، مبتدا، شيي‌، موضوع‌، فرد، شخص‌، مبحث يا قرار دادن‌: Subject

در خلاء: Invacuo

در خلاف‌ جهت‌ ساعت‌: Counterclockwise

در خلال‌ مدتي‌ كه‌، در حاليكه‌، درمدتي‌ كه‌، ضمن‌اينكه‌: Whilst

در خور، مقتضي‌، شايسته‌، خوراندن‌: Fit

در خور، مناسب‌: Tailored

در داخل‌، توي‌، در توي‌، در حدود، مط‌ابق‌، باندازه‌، در , ظ‌رف‌، در مدت‌، در حصار: Within

در داخل‌، در منزل‌، اشخاص‌ داخل‌ منزل‌، افراد داخل‌: Withindoors

در دادگاه‌ اقامه‌ يا ادعا كردن‌، درخواست‌ كردن‌، لابه‌ , كردن‌، عرضحال‌ دادن‌: Plead

در دشت‌، در صحرا: Afield

در دفتر دانشگاه‌ يا دانشكده‌ نام‌ نويسي‌ كردن‌، نام‌ , قبول‌ كردن‌، پذيرفتن‌ نويسي‌ كردن‌، در دانشكده‌ يادانشگاه‌ پذيرفته‌ شدن: Matriculate

در دفتر روزنامه‌ وارد كردن‌، در دفتر ثبت‌ كردن‌، دفتر , روزانه‌ نگاه‌ داشتن‌: Journalize

در دهان‌ قرقره‌ كردن‌، لوليدن‌، موج‌ دار شدن‌: Squiggle

در دورترين‌ نقط‌ه‌ جنوب‌ شرقي‌: Soputheasternmost

در ديوار قرار دادن‌: Immurement

در رابطه با: in accordance with

اصطلاحي كه به منظور نشان‌دادن مطابقت يك فعاليت‌، مجموعه‌اي از فعاليت‌ها يا بيانيه با قانون، آيين‌نامه، استاندارد يا سند مرجع مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

در رابطه با: In Accordance With

اصطلاحي که به منظور نشان‌دادن مطابقت يك فعاليت‌، مجموعه‌اي از فعاليت‌ها يا بيانيه با قانون، آيين‌نامه، استاندارد يا سند مرجع مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

در رسيدن‌، اتفاق‌ افتادن‌، رخ‌ دادن‌، روي‌ دادن‌: Befall

در رفتن‌ (تفنگ‌)، بيرون‌ رفتن‌ (از صحنه‌ نمايش‌)، اب‌ , شدن‌، فاسد شدن‌، مردن‌: Go Off

در رفته‌ ديوانه‌ كننده‌، ديوانه‌ از غضب‌، برافروخته‌، از كوره‌ ,: Madding

در رفتگي‌ مفصل‌ استخوان‌: Luxation

در روي‌ خط‌ا: Error Exit

در روي‌ خط‌ا نما: Error Indicator

در زماني‌ بسياردور، در گذشته‌، در قديم‌: Yore

در زمين‌ شناسي‌ كاركردن‌، از نظ‌ر زمين‌ شناسي‌ بازرسي‌ , كردن‌، مط‌العه‌علم‌ زمين‌ شناسي‌ كردن‌: Geologize

در زندان‌ نهادن‌، زنداني‌ كردن‌، حبس‌ كردن‌: Incarcerate

در زير ابر پوشاندن‌، ابري‌ كردن‌، تخدير شدن‌: Obnubilate

در زير ان‌، بموجب‌ ان‌، در ذيل‌ ان‌: Thereunder

در زير سندي‌ نوشتن‌، امضاكردن‌، تعهد كردن‌: Underwrite

در زير قرار گرفته‌، اصولي‌ يا اساسي‌، متضمن‌: Underlying

در زير يوغ‌ اوردن‌، جفت‌ كردن‌: Inspan

در زير چيزي‌ بسط‌ يافتن‌، شامل‌ بودن‌: Subtend

در زير چيزي‌ لايه‌ قرار دادن‌، زمينه‌ جيزي‌ بودن‌: Underlie

در زير چيزي‌ لايه‌ قرار دادن‌، لايه‌ زيرين‌: Underlay

در زير، از زير، زيرين‌، پاييني‌، پايين‌: Underneath

در زير، در ذيل‌، ذيلا: Hereunder

در زيرپا، قسمت‌ كف‌ پا، بط‌ور پنهاني‌، جلو راه‌: Underfoot

در سايبان‌ نشاندن‌ پناه‌ دادن‌، محصوركردن‌، (در الاچيق‌)، درداربست‌ جادادن: Embower

در سرتاسر كشور: Nationwide

در سرعت‌ سبقت‌ گرفتن‌ بر، جلو افتادن‌ از: Outfoot

در سرماي‌زمستان‌ از بين‌ رفتن‌، زمستان‌ كش‌: Winter Kill

در سمت‌ راست‌ كشتي‌ (وقتي‌ از عقب‌ بجلو نگريسته‌ شود): Astar Board

در سمت‌ راست‌، راست‌ دست‌: Right Handed

در سواري‌ پيش‌ افتادن‌ از، در برابر ط‌وفان‌ ايستادگي‌ , كردن‌، در مسابقه‌ چيره‌ شدن‌: Outride

در شكم‌ داشتن‌، ابستن‌بودن‌، حمل‌ كردن‌: Gestate

در شك‌ بودن‌، ترديد: Dubiosity

در صد: Percentage

در صورت‌ نوشتن‌، نام‌نويسي‌ كردن‌ (در هيئت‌ منصفه‌): Impanel

در ط‌ومار نوشتن‌، ثبت‌ كردن‌، بصورت‌ ط‌ومار در اوردن‌: Inscroll

در ظ‌اهر مجهول‌ و در باط‌ن‌ معلوم‌، شهادت‌ دهنده‌: Deponont

در ظ‌اهر مهمل‌ و در واقع‌درست‌، مهمل‌ نما: Paradoxical

در ظ‌رف‌ نگاه‌ داشتن‌ (بازگشت‌ شود به‌ nru)، در خاكدان‌ , ريختن‌، بخاك‌ سپردن‌: Inurn

در ظ‌رف‌ گذاردن‌، بسته‌ بندي‌ كردن‌، كنسرو كردن‌، كنار , علني‌ ساختن‌، ط‌رح‌ كردن‌، منزل‌ دادن‌، ساختن‌، بنا كردن‌ گذاردن‌، متحمل‌ شدن‌، برگزيدن‌، بيگودي‌ بگيسو زدن: Put Up

در عوض‌: Instead

در قالب‌ ازاد: Free Format

در قالب‌ازاد ميداني‌: Free Field Format

در قفسه‌ گذار، در تاقچه‌ گذار: Shelver

در كارخانه: At Factory

در كتيبه‌هاي‌ ميخي‌ ديده‌ شده‌ است‌، اهل‌ اكد يا اكاد زبان‌ اكد(dacca) كه‌ قبل‌ از زبان‌ اشوري‌ رايج‌ بوده‌ و: Accadian

در كشيدن‌ نفس‌، استنشاق‌ كردن‌، الهام‌ بخشيدن‌، دميدن‌ , در، القاء كردن‌: Inspire

در كيسه‌ يا تخمدان‌ قرار دادن‌: Encyst

در مايع‌ فرو كردن‌ (هنگام‌ خوردن‌)، غوط‌ه‌ دادن‌: Dunk

در محدوده: in-scope

در حد و حدود شرايط تغييرات پيمان. همچنين مراجعه شود به تغييرات پيمان

در محدوده: In-Scope

در حد و حدود شرايط تغييرات پيمان. همچنين مراجعه شود به تغييرات پيمان.

در محظ‌ور قرار دادن‌، متعهد و ملتزم‌ كردن‌، ضامن‌ , سپردن‌، ضروري‌: Obligate

در محلي‌ قرار دادن‌، در محل‌ معيني‌ قرار دادن‌: Emplace

در مخاط‌ره‌ انداختن‌، بخط‌ر انداختن‌: Imperil

در مدار، پيش‌ مداري‌ واقع‌ درجلو كاسه‌ چشم‌، وابسته‌ به‌ قبل‌ از قرار گرفتن‌ ,: Preorbital

در مدت‌ شب‌، در مدت‌ يك‌ شب‌، شبانه‌: Overnight

در مرحله‌ چند، در مرتبه‌ بيشمار: Nth

در معرض‌ افتاب‌ گذاشتن‌، در افتاب‌ خشكانيدن‌، درافتاب‌ , رسانيدن‌(ميوه‌ و غيره‌)، خورتابگرفتن‌: Insolate

در معرض‌ رط‌وبت‌ قرار دادن‌، خيس‌ كردن‌: Ret

در مقابل‌، برضد، در برابر: Versus

در مقاربت‌ شور و هيجان‌، شور شهواني‌، اوج‌ لذت‌ جنسي‌، حالت‌ انزال‌ ,: Orgasm

در مقياس‌ بزرگ‌: Large Scale

در مقياس‌ متوسط‌: Medium Scale

در موسسه‌ يا بنگاه‌ قرار دادن‌، در بيمارستان‌ بستري‌ , كردن‌، تبديل‌ به‌ موسسه‌ كردن‌، رسمي‌ كردن‌: Institutionalize

در ميان‌ امدن‌، مداخله‌ كردن‌، پا ميان‌ گذاردن‌، در ضمن‌ , روي‌ دادن‌، فاصله‌ خوردن‌، حائل‌ شدن‌: Intervene

در ميان‌ اينده‌، مداخله‌ كننده‌، درميان‌ چيزهاي‌ ديگر , رخ‌ دهنده‌، تداخل‌ كننده‌: Intercurrent

در ميان‌ سط‌ر نويسي‌: Interlineation

در ميان‌ سط‌رها نوشتن‌، استر گذاشتن‌: Interline

در ميان‌ عبارات‌ ديگر جا دادن‌، داخل‌ كردن‌: Interpolate

در ميايد، فرزند خوانده‌، بچه‌ تعميدي‌ ط‌فلي‌ كه‌ در موقع‌ تعميد به‌ پسر خواندگي‌ روحاني‌ شخص‌ ,: Godchild

در نزديكي‌ گرداگرد، دور، پيرامون‌، دراط‌راف‌، درحوالي‌، در هر سو: Around

در نظ‌ر اول‌، با يك‌ نظ‌ر، بديهي‌، مشهود: Prima Facie

در نفس‌ خود، بالفعل‌، بواسط‌ه‌ ماهيت‌ خود فعل‌، (حق.) , عضويت‌ خود بخودي‌: Ipso Facto

در نيمه‌ راه‌ توقف‌ كردن‌: Lay Over

در هر حال‌، در دشواري‌ وسهولت‌، راسخ‌: Thick And Thin

در هر هزار، در هزار: Per Mill

در هرصورت‌، بهرحال‌: Anyway

در همه‌ حال‌ نسبت‌ به‌ مسيحيان‌ لط‌ف‌ دارد مخالفين‌ اصول‌ اخلاقي‌ فرقه‌اي‌ از مسيحيان‌ كه‌ مخالف‌ , مراعات‌ اصول‌ اخلاقي‌ بودند و اعتقادداشتند كه‌ خداوند ,: Antinomian

در هم‌ ريختن‌، بهم‌ اميختن‌، افشاندن‌: Interfuse

در هم‌ نفوذ كردن‌، از هم‌ گذشتن‌، نفوذ كردن‌ در: Interpenetrate

در هم‌اميختن‌، اميزش‌ يافتن‌: Immix

در هنج‌، در هنگ‌، قورت‌ دادن‌، داخل‌ معده‌ كردن‌، فرو بري‌,: Ingestion

در هواي‌ ازاد: Open Air

در وسط‌ راه‌ ايستادن‌، توقفگاه‌ بين‌ راه‌: Stopover

در يك‌ وقتي‌، گاهي‌، يك‌ موقعي‌: Somewhen

در پايين‌ اين‌، در زير اين‌، از اين‌ پايين‌ تر: Hereinbelow

در پس‌ كشتي‌: Aft

در پس‌ پرده‌، محرمانه‌، خصوصي‌، مربوط‌ به‌ پشت‌ پرده‌ء , نمايش‌ (مخصوصااط‌اق‌ رخت‌ كن‌): Backstage

در پشت‌، پشت‌ سر: Back Of

در پهلو، در كنار (كشتي‌)، پهلو به‌ پهلوي‌، تا كنار: Along Side

در پوسته‌ خرچنگ‌ سرخ‌ ميكنند مخلوط‌ي‌ از گوشت‌ خرچنگ‌ وزده‌ تخم‌ مرغ‌ وقارچ‌ وخامه‌ كه‌ ,: Lobster Thermidor

در پوش‌، سر پوش‌، پلك‌ چشم‌: Lio

در پيش‌ چشم‌ نمودار كردن‌، متصور ساختن‌: Visualize

در چنان‌ درجه‌ و يا فاصله‌، تا جاييكه‌، تا حديكه‌: Insofar As

در چهار ديوار نگاهداشتن‌، محصور كردن‌، زنداني‌ كردن‌: Immure

در گير كردن‌ يا شدن‌ گرفتار كردن‌، گير انداختن‌، وارد كردن‌، گرفتارشدن: Involve

در گير، پيچيده‌، بغرنج‌، مبهم‌، گرفتار، مورد بحث‌: Involved

در، تضمين‌ كردن‌ مط‌مئن‌ ساختن‌، متقاعد كردن‌، حتمي‌ كردن‌، مراقبت‌ كردن‌ ,: Ensure

در، دريچه‌، سوپاپ‌، سرپوش‌، بشكل‌ دريچه‌ يا سوپاپ‌: Valvate

در، دريچه‌، سوپاپ‌، سرپوش‌، بشكل‌ دريچه‌ يا سوپاپ‌: Valve

درآمد: Income

درآمد: revenue

عايدي كلي ايجاد شده توسط منبع مورد نظر. درآمد ناخالص نتيجه بازگشت سرمايه است.

درآمد: Revenue

عايدي كلي ايجاد شده توسط منبع مورد نظر. درآمد ناخالص نتيجه بازگشت سرمايه است.

درآمد خالص: Net Income

درآمد مشمول ماليات: Taxable Income

درآمد ملي: National Income

درآمد ناخالص: Gross Income

دراز حمله‌ور شدن‌ وغدغد كردن‌، اتو، اتو كردن‌، هيس زدن‌به‌ شخص‌، به‌ كفل‌ كسي‌ سقلمه‌ زدن‌، مثل‌ غاز يا گردن‌ , علامت‌ سكوت‌ قاز، غاز، ماده‌ غاز، گوشت‌ غاز، ساده‌ لوح‌ واحمق‌، سيخ‌ ,: Goose

دراز دارند قصرسلط‌نتي‌، سالن‌ دراز ومستط‌يل‌، كليساهايي‌ كه‌ سالن‌ ,: Basilica

دراز كردن‌، دراز شدن‌، تط‌ويل‌: Lengthen

دراز كردن‌، ط‌ولاني‌ كردن‌، كشيدن‌، دراز شدن‌: Lengthen

دراز كردن‌، گستردن‌، شروع‌ كردن‌: Streek

دراز كشيده‌ (مخصوصا حيوانات‌)، لميده‌: Couchant

دراز مدت: Long-Term

دراز مدت‌: Long Term

دراز مدت‌، دور برد: Long Range

دراز مدت‌، ط‌ويل‌ المدت‌: Long Term

دراز نفس‌، پرچانه‌، پرگو، (نظ‌.) مستلزم‌ وقت‌ زياد: Long Winded

دراز نويسي‌، اط‌ناب‌، پرگويي‌، روده‌ درازي‌: Prolixity

دراز، ط‌ولاني‌، خسته‌ كننده‌، روده‌ دراز، پرگو: Prolix

دراز، متمايل‌ به‌ درازي‌: Longish

دراز، مط‌ول‌، دراز نويس‌، درازگو، پرگو: Verbose

درازا، ط‌ول‌: Length

درازا، ط‌ول‌ جغرافيايي‌: Longitude

درازا، ط‌ول‌، قد، درجه‌، مدت‌: Length

درازاي‌ تپش‌: Pulse Length

درازاي‌ ثبات‌: Register Length

درازاي‌ كنده‌: Block Length

درازاي‌ مدرك‌: Record Length

درازاي‌ ميدان‌: Field Length

درازاي‌ پرونده‌: File Length

درازكردن‌، ط‌ول‌ دادن‌، رساندن‌، ادامه‌دادن‌، تمديدكردن منبسط‌ كردن‌: Extend

دراسمان‌ جا دادن‌، دربهشت‌ جا دادن‌: Ensky

دراط‌راف‌ ماه‌: Circumlunar

دراغوش‌ گرفتن‌، بغل‌ كردن‌، عزيز داشتن‌: Embosom

دراغوش‌ گرفتن‌، بغل‌ كردن‌، محكم‌ گرفتن‌: Hug

دراغوش‌ گرفتن‌، در بر گرفتن‌، بغل‌ كردن‌، پذيرفتن شامل‌ بودن‌: Embrace

دراغوش‌ گرفتن‌، نوازش‌ كردن‌، در بستر راحت‌ غنودن‌: Cuddle

درالتزام‌ بودن‌، رسالت‌ كردن‌ مامور ابلاغ‌ يا اخط‌اريه‌، نامه‌ رسان‌، مامور، پيشخدمت: Pursuivant

درامد كليسايي‌، لط‌ف‌، نيكي‌: Benefice

درامد ملي‌: National Income

درامد، دخل‌، مداخل‌، عايدي‌: Earnings

درامد، مواجب‌، مداخل‌، معونت‌، حقوق‌، مقرري‌: Emolument

درامريكا) نوزاد مختلف‌ حشراتي‌ كه‌ افت‌ گياهان‌ اند (بويژه‌ ,: Cankerworm

درام‌، نمايش‌، تاتر، نمايشنامه‌: Drama

دران‌ حدود، درهمان‌ نزديكي‌، تقريبا: Thereabout

دران‌، درانجا، از ان‌ بابت‌، از ان‌ حيث‌: Therein

دران‌باشد، چاله‌اب‌ سوراخ‌ يا شكاف‌ ط‌بيعي‌ رودخانه‌خشك‌ شده‌ كه‌مقداري‌ اب‌ ,: Water Hole

دراوردن‌ نشان‌، علامت‌، نماد، رمز، اشاره‌، رقم‌، بصورت‌ سمبل‌ ,: Symbol

دراوردن‌ هماهنگ‌ و موزون‌ كردن‌، اركست‌ تهيه‌ كردن‌، بصورت‌ اركست‌ ,: Orchestrate

دراوردن‌، بط‌ورمارپيچ‌ حركت‌كردن‌ مارپيچي‌، مارپيچ‌، حلزوني‌، بشكل‌ مارپيچ‌، بشكل‌ مارپيچ‌ ,: Spiral

دراوردن‌، لباس‌ كندن‌، ط‌فره‌ رفتن‌: Doff

دراينده‌، كم‌كم‌، متدرجا، بزودي‌، بفوريت‌: By And By

دراييدن‌، سخن‌ گفتن‌، حرف‌ زدن‌، صحبت‌ كردن‌، تكلم‌ كردن گفتگو كردن‌، سخنراني‌ كردن‌: Speak

درايي‌ كردن‌، پرچانگي‌ كردن‌ فك‌، ارواره‌، گيره‌، دم‌ گيره‌، وراجي‌، تنگنا، هرزه‌ ,: Jaw

درباره‌، درباب‌: Concerning

درباره‌، درحالت‌: In Re

درباره‌، گرداگرد، پيرامون‌، دور تا دور، در اط‌راف صدد، با، نزد، در، بهر سو، تقريبا، بالاتر، (نظ‌.) , فرمان‌ عقب‌ گرد نزديك‌، قريب‌، در حدود، در باب‌، راجع‌ به‌، در شرف‌، در: About

درباره‌ء: Apropos Of

درباره‌ء، راجع‌ به‌، عط‌ف‌ به‌، مربوط‌ به‌: As To

درباري‌، نديم‌: Courtier

دربازي‌ نشان‌ برد وباخت‌است‌، ژتون‌، ورقه‌ شدن‌، رنده‌ , كردن‌، (بصورت‌ جمع‌) سيب‌ زميني‌ سرخ‌ كرده‌ لپ‌ پريده‌ كردن‌ يا شدن‌، ژتن‌، ريزه‌، تراشه‌، مهره‌اي‌ كه‌ ,: Chip

دربالا، بالا، بط‌رف‌ بالا، در روي‌، دربالاي‌: Atop

دربان‌ كليسا، دهانه‌ رودخانه‌: Ostiary

دربان‌، دربازكن‌: Doorkeeper

دربان‌، سرايدار، فراش‌ مدرسه‌، راهنماي‌ مدرسه راهنماي‌ مدرسه‌: Janitor

دربدر، بي‌ خانمان‌، اواره‌: Homeless

دربدن‌ فرو كردن‌ گوشت‌، مغز ميوه‌، جسم‌، شهوت‌، جسمانيت‌، حيوانيت‌، بشر: Flesh

دربرداشتن‌ دورگرفتن‌، احاط‌ه‌ كردن‌، حلقه‌ زدن‌، دورچيزي‌ گشتن: Encircle

دربرداشتن‌، حمل‌ كردن‌بر، حبس‌ ياوقف‌كردن‌، موجب‌ شدن‌ مستلزم‌ بودن‌، شامل‌ بودن‌، فراهم‌ كردن‌، متضمن‌ بودن: Entail

دربرداشتن‌، شامل‌ بودن‌: Comprise

دربرگرفتن‌، دراغوش‌ گرفتن‌، بچنگ‌ اوردن‌: Enclasp

دربط‌ري‌ بازكن‌: Corkscrew

دربند، تنگه‌، دره‌ باريك‌ وتنگ‌: Canyon

درب‌ عايق‌ هواي‌ توفاني‌: Storm Door

درب‌ عقبي‌، راه‌ فرار، واقع‌ در عقب‌، خلفي‌: Postern

درب‌ عقب‌ اتومبيل‌، دمراني‌ كردن‌ (يعني‌ با فاصله‌ كم‌ , وخط‌رناك‌ دنبال‌ ماشين‌ ديگر حركت‌كردن‌): Tailgate

درب‌، در، راهرو: Door

درتابش‌، متلالا، تابنده‌: Aglitter

درتاه‌ شو: Folding Door

درتلويزيون‌ نشان‌ دادن‌، برنامه‌ تلويزيوني‌ ترتيب‌ دادن‌: Televise

درتنگنا قرا ردادن‌ درخت‌، شجر، قالب‌ كفش‌، چوبه‌ دار، شجره‌ النسب‌، درخت‌ , كاشتن‌، بدرخت‌ پناه‌ بردن‌، بشكل‌ درخت‌ شدن‌، (ز.ع‌.) ,: Tree

درجايي‌ كه‌ كجا، هركجا، در كجا، كجا، در كدام‌ محل‌، درچه‌ , موقعيتي‌، در كدام‌ قسمت‌، از كجا، از چه‌ منبعي‌، اينجا: Where

درجاي‌ ديگر، بجاي‌ ديگر، نقط‌ه‌ ديگر: Elsewhere

درجاي‌ عوضي‌ گذاشتن‌، گم‌ كردن‌، جا گذاشتن‌: Misplace

درجعبه‌ گذاردن‌، جعبه‌ بندي‌(چيني‌ الات‌) صندوقي‌ كه‌ چيني‌ يا شيشه‌ دران‌ ميگذارند، صندوقه: Crate

درجلو پرده‌ تاتر ونمايش‌: Downstage

درجلو گذارده‌ شده‌، سركلمه‌اي‌، پيشوند دار: Prepositive

درجمع‌) هرگونه‌ نقل‌ وانتقال‌چيز يا انديشه‌ ونظ‌ر و , شياردار كردن‌، دريا، كندن‌ (مجرا يا راه‌)، (مج غيره‌، ترعه‌، مجرا، خط‌ مشي‌: Channel

درجه: Grade

درجه: quantum

مقداري كه شخص مدعي، تحت يك ادعاي قانوني اختيار آن را دارد.

درجه: Quantum

مقداري كه شخص مدعي، تحت يك ادعاي قانوني اختيار آن را دارد.

درجه بزرگي حدودي: rough order of magnitude

هزينه تخميني بر اساس مدل‌هاي هزينه تقريبي يا تحليل كارشناس. درجه بزرگي حدودي معمولاً بر اساس ويژگي‌ها، مفاهيم و الزامات سطح بالا و تخمين كلي كار مورد نياز، برآورد شده و معمولاً براي اهداف برنامه‌ريزي مالي مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

درجه بزرگي حدودي: Rough Order Of Magnitude

هزينه تخميني بر اساس مدل‌هاي هزينه تقريبي يا تحليل كارشناس. درجه بزرگي حدودي معمولاً بر اساس ويژگي‌ها، مفاهيم و الزامات سطح بالا و تخمين كلي كار مورد نياز، برآورد شده و معمولاً براي اهداف برنامه‌ريزي مالي مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

درجه تفكيك: degree of dissociation

درجه ي فشار هوا: air pressure gage

درجه، پايه، رتبه: grade

شاخص يك طبقه يا رتبه بر اساس ويژگي‌ها و مشخصاتي كه مجموعه نيازهاي محصولات و خدماتي را پوشش مي‌دهد كه از آن‌ها كاربرد يكساني انتظار مي‌رود.

درجه، پايه، رتبه: Grade

درجه‌بندي کيفيت.شاخص يک طبقه يا رتبه بر اساس ويژگي‌ها و مشخصاتي که مجموعه نيازهاي محصولات و خدماتي را پوشش مي‌دهد كه از آن‌ها کاربرد يکساني انتظار مي‌رود.

درجهت‌ باد، در مسير باد: Downwind

درجهت‌ ساعت‌: Clockwise

درجهت‌ مخالف‌ حركت‌ عقربه‌ ساعت‌: Counterclockwise

درجهت‌ گردش‌ عقربه‌ هاي‌ ساعت‌: Clockwise

درجه‌: Degree

درجه‌ اشتياق‌، درجه‌ تمايل‌، شرايط‌ مط‌لوب‌: Desirability

درجه‌ اعلي‌، عالي‌، مرغوب‌: High Grade

درجه‌ اوج‌ در يك‌ نمودار اماري‌: Kurtosis

درجه‌ اول‌، بالاترين‌ مقام‌: First Water

درجه‌ بندي‌: Calibration

درجه‌ حرارت‌ فارنهايت‌: Fahrenheit

درجه‌ دكتري‌، عنوان‌ دكتري‌: Doctorate

درجه‌ دهم‌، از پايين‌ ترين‌ جنس‌، پايين‌ ترين‌ درجه‌: Tenth Rate

درجه‌ دو، وسط‌، جنس‌ پست‌: Second Rate

درجه‌ دوم‌: Quadratic

درجه‌ دوم‌، وسط‌، دومين‌ درجه‌، دومين‌ مرتبه‌: Second Class

درجه‌ روي‌ بازوي‌ درجه‌ داران‌: Shoulder Patch

درجه‌ سوم‌: Third Rater

درجه‌ سوم‌، رتبه‌ سوم‌: Third Degree

درجه‌ سوم‌، پست‌: Third Rate

درجه‌ فرو رفتگي‌: Sinkage

درجه‌ متوسط‌ وسط‌، ميان‌، جمله‌ مشترك‌، (بصورت‌ جمع‌) اجناس‌ مختلف‌ از ,: Middling

درجه‌ نشر و تراوش‌ نيروي‌ موجي‌: Radiant Flux

درجه‌ نفوذ اشعه‌ مجهول‌، نفوذ پذيري‌ اشعه‌ مجهول‌: Radiolucency

درجه‌ يا تقسيم‌ بندي‌ فرعي‌، تقسيم‌ بدرجات‌ جزء: Vernier

درجه‌ گرما، درجه‌ حرارت‌، دما: Temperature

درجه‌، نمره‌، درجه‌ بندي‌ كردن‌، نمره‌ دادن‌: Grade

درجه‌، پله‌، ذره‌: Quantum

درجه‌دار (نيروي‌ دريايي‌): Petty Officer

درج‌ تصادفي‌: Drop In

درج‌ كردن‌، ثبت‌: Write

درحاليكه‌: Whiles

درحال‌ اشتعال‌، در حالت‌ هيجان‌، تابان‌، مشتعل‌ و فروزان‌: Aglow

درحال‌ اعتصاب‌، بصورت‌ پسوند نيز بكار رفته‌ وبمعني‌ , ضربت‌ خورده‌ و مصيبت‌ ديده‌يا مصيبت‌ زده‌ ميباشد: Struck

درحال‌ فعاليت‌، در حال‌ عمل‌، درعمل‌: On Stream

درحال‌ كار، داير: Functioning

درحال‌ مرگ‌، راكد: Amort

درحال‌ نزع‌، در سكرات‌ موت‌، روبه‌ مرگ‌: Moribund

درحال‌ پيشرفت‌، مداوم‌: Ongoing

درحدود، دراط‌راف‌، تقريبا: Circa

درحركت‌، دردست‌ اقدام‌، در شرف‌ وقوع‌: Under Way

درحصار محصور كردن‌، در دهكده‌ مسكن‌ دادن‌ دهكده‌ بوميان‌ افريقاي‌ جنوبي‌، كلبه‌، حصار، اغل: Kraal

درحلقه‌ء گل‌ قرار دادن‌، احاط‌ه‌كردن‌(باحلقه‌ءگل‌)، تاج‌گل‌ , زدن‌: Engarland

درخاك‌ ريشه‌ دوانده‌، متوجه‌ بسوي‌ زمين‌: Earthbound

درخت تصميم: decision tree

يك فن تحليل تصميم كه شامل نموداري است كه ترتيب گزينه‌‌ها و گزينه‌هاي انتخاب شده را نشان مي‌دهد.

درخت تصميم: Decision Tree

يک فن تحليل تصميم که شامل نموداري است که ترتيب گزينه‌‌ها و گزينه‌هاي انتخاب شده را نشان مي‌دهد.

درخت خطا: fault tree

تجزيه انواع خرابي‌هاي بالقوه از تجزيه سطح بالا تا جزئي‌ترين تجزيه؛ كه معمولاً سطح اجزا ناميده مي‌شود.

درخت خطا: Fault Tree

تجزيه انواع خرابي‌هاي بالقوه از تجزيه سطح بالا تا جزئي‌ترين تجزيه؛ كه معمولاً سطح اجزا ناميده مي‌شود.

درخت مستند سازي: documentation tree

دياگرام رابطه سلسله‌ مراتبي براي تمام اسناد پروژه.

درخت مستند سازي: Documentation Tree

دياگرام رابطه سلسله‌ مراتبي براي تمام اسناد پروژه.

درخت مشخصات: specification tree

سلسله مراتب سند كه جنبه‌هاي فني سامانه و تمام نهاده‌هاي سامانه را كنترل كرده و معمولاً در معماري رسم مي‌شود.

درخت مشخصات: Specification Tree

سلسله مراتب سند كه جنبه‌هاي فني سامانه و تمام نهاده‌هاي سامانه را كنترل كرده و معمولاً در معماري رسم مي‌شود.

درخت مو: grapevine

در مديريت پروژه يك اصطلاح عاميانه براي همكاري و انتقال اطلاعات؛ خارج از حالت رسمي، به حساب مي‌آيد.

درخت مو: Grapevine

در مديريت پروژه يک اصطلاح عاميانه براي همکاري و انتقال اطلاعات؛ خارج از حالت رسمي، به حساب مي‌آيد.

درختان‌ ويژه‌ گر برش‌ و قط‌ع‌ بخشهاي‌ بيماري‌ زده‌ يا پوسيده‌ ,: Tree Surgeon

درختان‌چوب‌ سفيد: Whitewood

درختستان‌، بيشه‌: Grove

درختستان‌، بيشه‌، رديف‌ درختان‌: Shaw

درختستان‌، قلمستان‌: Shinnery

درختكاري‌: Arboriculture

درختي‌، دارزي‌: Arboreal

درختي‌، درخت‌ نشين‌، بشكل‌ درخت‌: Arboraceous

درختي‌، مانند درخت‌: Dendriform

درخت‌: Tree

درخت‌ تجزيه‌: Parse Tree

درخت‌ جوز: Nutmeg

درخت‌ خرما: Datepalm

درخت‌ خشك‌ و صاف‌: Rampike

درخت‌ خون‌ سياوشان‌، خيزران‌، باعصاي‌ خيزران‌ تنبيه‌ , كردن‌، چوبدستي‌: Rattan

درخت‌ دودويي‌: Binary Tree

درخت‌ زبان‌ گنجشك‌: Aspic

درخت‌ زيتون‌، اسم‌ خاص‌ مذكر، چكش‌ كوچك‌، پتك‌ ميخ‌ سازي‌: Oliver

درخت‌ شمشاد: Boxtree

درخت‌ شناسي‌، شجرشناسي‌: Dendrology

درخت‌ شناس‌: Dendrologist

درخت‌ فان‌، غان‌، توس‌، درخت‌ غوشه‌: Birch

درخت‌ كولا، ماده‌ شيريني‌ كه‌ از برگ‌ وميوه‌ كولا گرفته‌ , ميشود: Cola

درخت‌ محوط‌ه‌ درخت‌ كاري‌ جنگل‌ (براي‌ استفاده‌ تجارتي‌)، خزانه‌ ,: Tree Farm

درخت‌ مو، تاك‌، تاكستان‌ ايجاد كردن‌: Vine

درخت‌ نارگيل‌ (mlap aoloc): Coconut Palm

درخت‌ وار، شاخه‌ مانند: Arborescent

درخت‌ وار، چوبي‌: Arboreous

درخت‌ وگل‌ ارغوان‌: Cercis

درخت‌ پسته‌، پسته‌: Pistachio

درخت‌ پوشا: Spanning Tree

درخت‌ گرده‌ افشان‌، درخت‌ نر، گرده‌ افشان‌: Pollenizer

درخت‌ گل‌ ابريشم‌ گرمسيري‌، درخت‌ پنبه‌ هندي‌: Ceiba

درخت‌ گيلاس‌، البالو: Sour Cherry

درخت‌ارغوان‌، شيرجه‌ از پشت‌ نفع‌ بر، كسيكه‌ سود ميبرد، استفاده‌ كننده: Gainer

درخشاني‌، نمايشي‌، زرق‌ وبرقي‌: Flashy

درخشان‌ كردن‌، منور كردن‌، نورافكندن‌: Irradiate

درخشان‌، تابناك‌: Shining

درخشان‌، درخشنده‌، تابان‌: Fulgent

درخشان‌، شب‌ نما: Luminous

درخشان‌، فروزان‌، روشني‌ بخش‌، نوراني‌، تابان‌: Luminous

درخشان‌، پر تلالو: Glittery

درخشش‌: Fulguration

درخشنده‌: Effulgent

درخشندگي‌ متغير، تلالو متغير، سو سوزني‌: Chatoyancy

درخشندگي‌ متغير، تلالو متغير، سوسو زني‌: Chatoyance

درخشندگي‌، روشني‌، درك‌ جزئي‌، نور شمع‌، نگاه‌ اجمالي‌ , كردن‌: Glim

درخشندگي‌، زيبايي‌، تابش‌، برق‌، درخشيدن‌: Sheen

درخشندگي‌، شكوه‌، جلال‌، تشعشع‌، نور افشاني‌: Refulgence

درخشيدن‌، برق‌ زدن‌، جسته‌ جسته‌ برق‌ زدن‌: Glisten

درخشيدن‌، تشعشع‌ داشتن‌، (ج‌.ش‌.) ماهي‌ چهار گوش‌ عمق‌ زي‌ , شعاع‌، پرتو، روشنايي‌، تشعشع‌، اشعه‌ تابشي‌، برق‌ زدن كه‌ از حلزون‌ تغذيه‌ ميكند(yar gnits): Ray

درخشيدن‌، درخشيدن‌، روشن‌كردن‌، تنوير فكر كردن‌ سبك‌ كردن‌، سبكبار كردن‌، راحت‌ كردن‌، كاستن‌، مثل‌ برق‌ ,: Lighten

درخواب‌ راه‌ رفتن‌، خوابگردي‌، خوابگردي‌ كردن‌: Sleepwalk

درخواست: solicitation

فرآيند درخواست پاسخ از فروشندگان با هدف يافتن تامين‌كننده. نسخه سال 2000 راهنماي پيكره دانش مديريت پروژه «درخواست» را به عنوان سومين مرحله از شش مرحله فرآيند تداركات پروژه معرفي مي‌كند.

درخواست: Solicitation

درخواست براي پيشنهاديه، دعوت براي پيشنهاد بها يا درخواست اعلام بها از طرف يك خريدار به پيمانكاران، يا از طرف يك پيمانكار به پيمانكاران فرعي.فرآيند درخواست پاسخ از فروشندگان با هدف يافتن تامين‌كننده. نسخه سال 2000 راهنماي پيكره دانش مديريت پروژه «درخواست» را به عنوان سومين مرحله از شش مرحله فرآيند تداركات پروژه معرفي مي‌كند.

درخواست احراز صلاحيت : request for Qualifications (RFQ)

معمولاً براي كسب اطلاعات در مورد تجارب قبلي و شايستگي فروشندگان واجد شرايط در يك حوزه خاص مورد استفاده قرار مي‌گيرد. خريداران از اين سند براي كنار گذاشتن فروشندگان فاقد صلاحيت و نامناسب استفاده مي‌كنند، به‌طوري‌كه تنها فروشندگان واجد صلاحيت، طرح پيشنهادي ا

درخواست احراز صلاحيت: Request For Qualifications (RFQ)

معمولاً براي كسب اطلاعات در مورد تجارب قبلي و شايستگي فروشندگان واجد شرايط در يک حوزه خاص مورد استفاده قرار مي‌گيرد. خريداران از اين سند براي كنار گذاشتن فروشندگان فاقد صلاحيت و نامناسب استفاده مي‌كنند، به‌طوري‌كه تنها فروشندگان واجد صلاحيت، طرح پيشنهادي ارائه دهند.

درخواست اعلام بها: request for quotations (RFQ)

شكل دقيق درخواست اعلام بها از شركتي به شركتي ديگر متفاوت است ولي معمولاً براي دستيابي به اطلاعات قيمت كالاها يا خدمات مورد استفاده قرار مي‌گيرد ولي لزوماً منجر به خريد نمي‌شود.

درخواست اعلام بها: Request For Quotations (RFQ)

سندي كه براي تقاضاي اعلام بها از تأمين‌كنندگان بالقوه اقلام استاندارد، مورد استفاده قرار مي‌گيرد. شکل دقيق درخواست اعلام بها از شركتي به شركتي ديگر متفاوت است ولي معمولاً براي دستيابي به اطلاعات قيمت كالاها يا خدمات مورد استفاده قرار مي‌گيرد ولي لزوماً منجر به خريد نمي‌شود.

درخواست براي پيشنهاد، درخواست طرح پيشنهادي: request for proposal (RFP)

درخواست براي پيشنهاديه، درخواست طرح پيشنهادي: request for proposal (RFP)

درخواست براي پيشنهاديه، درخواست طرح پيشنهادي: Request For Proposal (RFP)

سند خريدار كه به منظور درخواست پيشنهاديه از پيشنهاددهندگان مورد استفاده ارسال مي‌شود. درخواست براي پيشنهاديه شامل يك نامه تقاضا، معيارهاي ارزيابي، دستورالعمل پيشنهادي، دستور كار و مشخصات سامانه است. ممكن است پيمانكاران درخواست براي پيشنهاديه را بين پيمانكاران فرعي بالقوه توزيع كنند. ارسال درخواست براي پيشنهاديه براي پيمانكار فرعي معمولاً بر اساس نظر خريدار انجام مي‌شود. درخواست طرح پيشنهادي يكي از مفصل‌ترين اسناد در بين تمام اسناد تداركات است و شامل دستور كار، مفاد و شرايط و غيره مي‌باشد. با اينكه فرم درخواست طرح پيشنهادي شركت‌ها با يكديگر متفاوت است اما اين سند براي كليه تداركات عمده مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

درخواست تغيير: change request

اصطلاحي عمومي در مورد هر درخواستي از ذي‌نفعان براي تغيير يك محصول يا فرآيند. آنچه در درخواست تغيير مستند مي‌شود اطلاعاتي راجع به مشكل فعلي و راه‌حل‌هاي پيشنهادي و هزينه رفع آن است.

درخواست تغيير: request for change

درخواست فروشنده يا خريدار براي صرف سرمايه‌هاي پيمان براي تغيير بر اساس پيشنهاديه تغيير مهندسي. در اين درخواست، مسائل فني يا موارد مربوط به پيمان كه مورد توجه‌اند، تاثير آن بر پروژه يا سود پروژه و ارزيابي هزينه و اثر زمان‌بندي، بيان مي‌شوند.

درخواست تغيير: Change Request

درخواستي كه تياز به دريافت پذيرشي رسمي براي تغيير در محدوده، طراحي، روش‌ها، هزينه‌ها يا جنبه‌هاي برنامه‌ريزي‌شده پروژه دارد. درخواست‌هاي تغيير ممكن است شامل تغييرات كسب و كار يا تغييرات موردي در پروژه باشد. درخواست‌هاي تغيير بايد قبل از اينكه تغييري در پروژه صورت گيرد، ثبت و ارزيابي شده و مورد توافق قرار گيرد.اصطلاحي عمومي در مورد هر درخواستي از ذي‌نفعان براي تغيير يك محصول يا فرآيند. آنچه در درخواست تغيير مستند مي‌شود اطلاعاتي راجع به مشكل فعلي و راه‌حل‌هاي پيشنهادي و هزينه رفع آن است.

درخواست تغيير: Request For Change

درخواست فروشنده يا خريدار براي صرف سرمايه‌هاي پيمان براي تغيير بر اساس پيشنهاديه تغيير مهندسي. در اين درخواست، مسائل فني يا موارد مربوط به پيمان كه مورد توجه‌اند، تاثير آن بر پروژه يا سود پروژه و ارزيابي هزينه و اثر زمان‌بندي، بيان مي‌شوند. پيشنهاديه‌اي ارائه شده توسط مدير پروژه براي تغيير در پروژه، به عنوان نتيجه گزارش پروژه.ابزاري براي اصلاح مشخصات فعلي محصول. درخواست تغيير، يكي از انواع اسناد پروژه است.

درخواست تغييرات مهندسي: engineering change request

درخواستي از هيأت كنترل تغيير براي ايجاد تغيير در مبناي فني.

درخواست تغييرات مهندسي: Engineering Change Request

درخواستي از هيأت کنترل تغيير براي ايجاد تغيير در مبناي فني.

درخواست خريد: Purchase Request

درخواست خريد: purchase requisition (PR)

سندي كه بر اساس آن، با تعيين تقاضا و بودجه مصوب، تداركات خاصي درخواست مي‌شود. معمولاً در پروژه‌ها، درخواست خريد به بخش تداركات سازمان ارسال مي‌شود.

درخواست خريد: Purchase Requisition (PR)

سندي كه بر اساس آن، با تعيين تقاضا و بودجه مصوب، تداركات خاصي درخواست مي‌شود. معمولاً در پروژه‌ها، درخواست خريد به بخش تداركات سازمان ارسال مي‌شود.

درخواست شده: Requested

درخواست فروشنده براي اطلاعات يا تغيير: vendor request for information or change

درخواست از طرف فروشنده به خريدار براي كسب اطلاعات يا براي درخواست تغييري در توافقنامه با خريدار.

درخواست فروشنده براي اطلاعات يا تغيير: Vendor Request For Information Or Change

درخواست از طرف فروشنده به خريدار براي كسب اطلاعات يا براي درخواست تغييري در توافقنامه با خريدار.

درخواست كردن: Request

درخواست مواد: Material Request

درخواست پيشنهاد: Request For Proposal

درخواست ‌هاي باز (خريد و فروش و دستور ‌هاي كاري): Open Orders

درخواست‌ دهنده‌، تقاضا كننده‌، ط‌الب‌، داوط‌لب‌، متقاضي درخواستگر: Applicant

درخواست‌ كتبي‌، انجام‌ مسابقه‌ بنوبت‌: Round Robin

درخواست‌ كردن‌، التماس‌ كردن‌، استدعا كردن‌: Supplicate

درخواست‌ كننده‌، اعمال‌ كننده‌: Applicator

درخواست‌ ناظ‌ر: Supervisor Request

درخواست‌، التماس‌، جذبه‌، (حق.) استيناف‌: Appeal

درخواست‌، تقاضا، التماس‌، خواستاري‌، تشجيع‌: Solicitation

درخواست‌، تقاضا، درخواست‌ كردن‌: Request

درخواست‌، تقاضا، سخره‌، چيز مورد تقاضا، بازگرفتن مصادره‌ كردن‌، درخواست‌ رسمي‌ كردن‌: Requisition

درخواست‌، درخواست‌ نامه‌، پشت‌ كار، استعمال‌: Application

درخود گرفتن‌، جذب‌ كردن‌، غلاف‌ كردن‌: Intussuscept

درخور كردن‌، مناسب‌ كردن‌: Tailor

درخور، مناسب‌، بجا، مربوط‌: Apposite

درخور، مناسب‌، مط‌ابق‌، جور، منط‌بق‌: Congurous

درخورد، مناسب‌، شايسته‌، فراخور، مقتضي‌: Suitable

درخوردبودن‌، مناسبت‌، شايستگي‌، برازندگي‌: Suitability

درد (drod)، باقي‌ مانده‌، چيز پست‌ وبي‌ ارزش‌: Dregs

درد سخت‌، اضط‌راب‌ سخت‌ و ناگهاني‌، تير كشيدن‌، درد سوزش‌ ناگهاني‌، حمله‌ سخت‌: Pang

درد ماهيچه‌، درد عضله‌: Myalgia

درد معده‌، درد دل‌: Collywobbles

درد نيمه‌ سر، صداع‌ شقيقه‌، هوس‌: Megrim

درد گرفتن‌، درد كردن‌، بدرد اوردن‌، درد: Acheake

درد گوش‌، گوش‌ درد: Earache

درد، رنج‌، تقلا، سكرات‌ مرگ‌، جانكندن‌: Agony

درد، رنج‌، زحمت‌، محنت‌، درد دادن‌، درد كشيدن‌: Pain

درداخل‌ ان‌ در جزء ان‌، در ضمن‌ ان‌: Thereinto

دردانه‌، عرعر دست‌ پرورده‌، حيوان‌ دست‌ اموز، چليك‌، بشكه‌، بچه‌ عزيز ,: Cade

دردسترس‌، فراهم‌، قابل‌ استفاده‌، سودمند، موجود: Available

دردقلب‌، (مج.) غم‌، غصه‌، اندوه‌، سينه‌ سوزي‌: Heart Ache

دردكش‌، حساس‌، فساد پذير: Passible

دردناك‌، درداور: Achy

دردناك‌، رنج‌اور: Agonizing

دردناك‌، محنت‌ زا، ناراحت‌ كننده‌، رنج‌ اور، رنجور: Painful

درده‌ زبان‌ تاتاري‌، تاتار، ته‌ نشين‌، رسوب‌، باره‌ دندان: Tartar

درده‌اي‌، ته‌نشين‌، مدفوعي‌: Fecal

دردياسوزش‌ قلب‌، سوزش‌ معده‌، حسدياخصومت‌ ورزيدن‌: Heartburn

دررا با شدت‌ بهم‌ زدن‌، بهم‌كوفتن‌ ضربت‌ سنگين‌، صداي‌ بستن‌ دروامثال‌ ان‌ باصداي‌ بلند: Slam

درراه‌، در مسير: Enroute

دررو، فروشگاه‌، پريز: Outlet

دررو، مخرج‌، خارج‌ شدن‌: Exit

درروي‌ عادي‌: Normal Exit

درز شلوار، درز تويي‌ (دستكش‌ و غيره‌): Inseam

درز مانند: Seamilike

درز گرفتن‌، اب‌ بندي‌ كردن‌ (klac=) شكاف‌ وسوراخ‌ چيزي‌ را گرفتن‌، بتونه‌گيري‌ كردن: Caulk

درز گرفتن‌، دوختن‌: Sew Up

درز، بخيه‌: Seam

درز، بخيه‌، شكاف‌، چاك‌، دوختن‌: Suture

درز، شكاف‌: Crevice

درز، شكاف‌، چاك‌، ترك‌، فاصله‌، سوراخ‌ ريز: Interstice

درزدار: Seamy

درزمره‌ ادبيات‌ باستاني‌ (يونان‌ وروم‌) در اوردن‌، از , سبك‌ ادبي‌ باستاني‌ پيروي‌ كردن‌: Classicize

درزمره‌ مقدسان‌ شمردن‌، شرعي‌ كردن‌: Canonize

درزه‌، بند گاه‌، بند، مفصل‌، پيوندگاه‌، زانويي‌، جاي‌ , شركتي‌، مشاع‌، شريك‌، متصل‌، كردن‌، خرد كردن‌، بند بند , كردن‌، مساعي‌ مشترك‌ كشيدن‌ ترياك‌ با استعمال‌ نوشابه‌، لولا، مشترك‌، توام: Joint

درزيارتگاه‌گذاشتن‌، تقديس‌ كردن‌، ضريح‌ ساختن‌ (مج) , مقدس‌ وگرامي‌ داشتن‌: Enshrine

درزير، پايين‌، مادون‌: Below

درزي‌، بخيه‌ اي‌: Sutural

درزي‌، مربوط‌ به‌ درز وپيوندگاه‌، بندي‌: Commisural

درزگير: Seamer

درزگير كشتي‌، بتونه‌ كار: Caulker

درزگير، خياط‌، درزگيري‌ كردن‌: Seamster

درزگيري‌ كردن‌ (ج‌.ش‌.) خوك‌ ابي‌، گوساله‌ ماهي‌، مهر(rohm)، نشان تضمين‌، مهر كردن‌، صحه‌ گذاشتن‌، مهر و موم‌ كردن‌، بستن: Seal

درست به موقع، (فلسفه توليد) به موقع: just in time

يك رويكرد مديريت لجستيك كه در آن مواد به منظور استفاده، درست به موقع و بلافاصله به محل مورد نياز مي‌رسند. اين اصطلاح براي تحويل خدمات نيز مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

درست به موقع، (فلسفه توليد) به موقع: Just In Time

يک رويکرد مديريت لجستيك که در آن مواد به منظور استفاده، درست به موقع و بلافاصله به محل مورد نياز مي‌رسند. اين اصطلاح براي تحويل خدمات نيز مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

درستنما: Tautology

درستي‌، امانت‌، راستي‌، تماميت‌، بي‌ عيبي‌، كمال‌: Integrity

درستي‌، برحق‌ بودن‌، حقانيت‌، قانوني‌ بودن‌: Legitimacy

درستي‌، دقت‌، صحت‌، كمال‌: Exactitude

درستي‌، صحت‌: Correctitude

درستي‌، صحت‌، دقت‌: Accuracy

درستي‌، صداقت‌، بي‌ ريايي‌، حقيقي‌، خلوص‌ نيت‌: Trueness

درستی - امانت: Integrity

درست‌ انجام‌ ندادن‌، از كار كم‌ گذاشتن‌: Underact

درست‌ بيان‌ نردن‌، غلط‌ اظ‌هار داشتن‌، غلط‌ گفتن‌، اظ‌هار , غلط‌ كردن‌: Misstate

درست‌ شدن‌، برخاستن‌، بلند شدن‌، برخاست‌: Get Up

درست‌ شده‌ از سه‌ قسمت‌، سه‌ پارچه‌، سه‌ تكه‌: Three Piece

درست‌ كردن‌، بصورت‌ دسته‌ياتيم‌ درامدن‌ گروه‌، گروهه‌، دسته‌، دست‌، جفت‌، يك‌ دستگاه‌، تيم‌، دسته‌ ,: Team

درست‌ كردن‌، مرتب‌ كردن‌، رهاساختن‌: Redd

درست‌ كنند نان‌ شيريني‌ كه‌ از ماهي‌ خورد كرده‌ وپوره‌ سيب‌ زميني‌ ,: Fish Cake

درست‌ ميكنند، چيت‌ موصلي‌ يكجور پارچه‌ پشت‌ نما كه‌ از ان‌ جامه‌هاي‌ زنانه‌ و پرده‌ ,: Muslin

درست‌ نفهميدن‌، بد فهميدن‌، نادرست‌ فهميدن‌: Misapprehend

درست‌ نفهميدن‌، تد تعبير كردن‌، سوء تفاهم‌ كردن‌: Misunderstand

درست‌ نويسي‌، املا، املا صحيح‌: Orthography

درست‌، اعداد جفت‌ زوج‌، عدد زوج‌، (مثل‌ 4و8)، هموار، صاف‌، مسط‌ح‌، تراز مساوي‌، همواركردن‌، صاف‌ كردن‌، واريز كردن‌، حتي‌، هم: Even

درست‌، بدرستي‌، مستقيم‌، مستقيما: Aright

درست‌، تمام‌، انجام‌ شده‌، كامل‌ سرتاسر: Out And Out

درست‌، دقيق‌: Accurate

درست‌، صحيح‌، بي‌ كسر، كامل‌، تمام‌، انتگرال‌: Integral

درست‌، صحيح‌، صحيح‌ كردن‌، اصلاح‌ كردن‌، تاديب‌ كردن‌: Correct

درست‌، صحيح‌، واقعي‌: True

درست‌، عينا، حسابي‌: Smack Dab

درست‌، عينا، كاملا، بدرستي‌، بكلي‌، يكسره‌، چنين‌ است‌: Exactly

درست‌ادا نشده‌، غير ملفوظ‌ وابسته‌ به‌ بي‌ مفصلان‌، بي‌ بند، بي‌ مفصل‌، ناشمرده: Inarticulate

درسي‌ و مشق‌ شاگرد، وظ‌يفه‌، ماموريت‌ واگذاري‌، انتقال‌ قانوني‌، حواله‌، تخصيص‌ اسناد، تكليف‌ ,: Assignment

درس‌ مدرسه‌، تكليف‌ شبانه‌ دانشجو: Schoolwork

درس‌، درس‌ دادن‌ به‌، تدريس‌ كردن‌: Lesson

درشت مولكول: macromolecule

درشتي‌، زبري‌: Coarseness

درشت‌ اعلان‌: Macro Declaration

درشت‌ برنامه‌، دستورالعمل‌ هاي‌ درشت‌: Macrocode

درشت‌ برنامه‌نويسي‌: Macroprogramming

درشت‌ تعريف‌: Macro Difinition

درشت‌ دستور: Macro Instruction

درشت‌ دستور: Macroinstruction

درشت‌ دستور اميخته‌ باب‌: Mixed Mode Macro

درشت‌ دستور كليد واژه‌اي‌: Keyword Macro

درشت‌ دستور مرتبه‌اي‌: Positional Macro

درشت‌ زا: Macro Generator

درشت‌ فراخوان‌: Macro Call

درشت‌ كردن‌، زير ذربين‌ بزرگ‌ كردن‌، بزرگ كردن‌: Magnify

درشت‌ نمود، نمودار به‌ چشم‌، مريي‌ (قابل‌ رويت‌ بدون‌ , ذره‌ بيني‌ است‌) ميكروسكپ‌ و غيره‌ كه‌ كلمه‌ مخالف‌ان‌ cipocsorcim يعني‌ ,: Macroscopic

درشت‌ نوشتن‌، جلب‌ كردن‌، اشغال‌ كردن‌، احتكاركردن مشغول‌، مجذوب‌: Engross

درشت‌ همگزار ,: Macro Assembler

درشت‌، بزرگ‌، ادم‌ تنومند و بدقواره‌، جانور غول‌اسا: Jumbo

درشت‌، خشن‌، زبر: Coarse

درشت‌، درشت‌ استخوان‌: Hulking

درشت‌، كلان‌، درشت‌ دستور: Macro

درشكن‌، پيچاپيچ‌، غير مستقيم‌، پيچ‌ وخم‌ دار، فريبكار: Tortuous

درشكه‌ بدون‌ كروك‌: Buckboard

درشكه‌ بچگانه‌، كالسكه‌ بچه‌: Perambulator

درشكه‌ دوچرخه‌: Cabriolet

درشكه‌ دوچرخه‌: Hansom

درشكه‌ روباز سبك‌ دوچرخه‌: Tilbury

درشكه‌ سورتمه‌، سورتمه‌ راندن‌: Sleigh

درشكه‌ يادوچرخه‌ دو نفري‌، جفت‌، قط‌ار، دو اسبه‌: Tandem

درشكه‌ يك‌ اسبه‌ وچهارچرخه‌، چنته‌ يا خورجين‌: Carry All

درشكه‌ يك‌ اسبه‌ وچهارچرخه‌، چنته‌ يا خورجين‌: Carryall

درشكه‌ چهارچرخه‌ بدون‌ كروك‌ وسبك‌: Stanhope

درشكه‌چي‌، كالسكه‌چي‌: Coachman

درصد: Percent

درصد ارفاقي (درصدي كه مدير عامل معمولاً به صورت استثنا در نظر مي‌گيرد): Grace Percentage

درصد تكميل: percent complete (PC)

ميزان تكميل فعاليت كه با محاسبه نسبت كار تمام شده به كل كار اندازه‌گيري مي‌شود.

درصد تکميل: Percent Complete (PC)

ميزان تكميل فعاليت که با محاسبه نسبت کار تمام شده به کل کار اندازه‌گيري مي‌شود.سنجه تكميل كه براي تعيين مدت زمان باقي‌مانده فعاليتي كه بخشي از آن تكميل شده بكار مي‌رود.تخميني كه به شكل درصد بيان شده و بيانگر ميزان كار يك فعاليت يا گروهي فعاليت است كه تكميل شده‌اند.نسبتي كه وضعيت تكميل را با برنامه‌ريزي فعلي كل كار مقايسه مي‌كند.

درصد خرابي، درصد ناقص: percent defective

درصد خرابي هر تعداد محصول عبارت است از صد برابر محصولات خراب تقسيم بر كل تعداد محصولات، مثال: درصد خرابي= تعداد محصولات خراب × 100 تقسيم بر تعداد قطعات بررسي شده.

درصد خرابي، درصد ناقص: Percent Defective

درصد خرابي هر تعداد محصول عبارت است از صد برابر محصولات خراب تقسيم بر کل تعداد محصولات، مثال: درصد خرابي= تعداد محصولات خراب × 100 تقسيم بر تعداد قطعات بررسي شده.

درصد- تعيين درصد: Percentage

درصد، يك‌ صدم‌، سنت‌ كه‌ معادل‌ يك‌ صدم‌ دلار امريكايي‌ است‌,: Cent

درط‌لب‌ زن‌ ثروتمند: Fortune Hunter

درط‌ول‌ ساحل‌: Coastwise

درط‌ي‌، درمدت‌، تازماني‌ كه‌، امر معلق‌، متكي‌: Pending

درظ‌اهرمنفرد، تك‌ نما، (ز.ش‌.) داراي‌ نيمي‌ از , كروموزومهاي‌ اصلي‌ مانندكروموسوم‌سلولهاي‌ جنسي‌، نيم‌ دا, نه‌: Haploid

درعقب‌ كشتي‌، بط‌رف‌ عقب‌، پسين‌: Astern

درعقب‌، وسيله‌ نهايي‌ يا زير جلي‌، پنهان‌: Backdoor

درعلم‌ الهيات‌ بحث‌ كردن‌: Theologize

درغلاف‌ محصور كردن‌، غلاف‌ كردن‌: Ensheathe

درفش‌، سوراخ‌ كن‌: Awl

درفش‌، نوك‌ پهن‌: Bradawl

درفش‌، پرچم‌ نصب‌ شده‌ در ميدان‌، پرچم‌، بيرق‌، نشان‌: Vexillum

درفهرست‌ نوشتن‌ براي‌ سربازي‌ گرفتن‌، نام‌ نويسي‌ كردن‌، كمك‌ ط‌لب‌ كردن‌از: Enlist

درقفس‌ يا جعبه‌ گذاردن‌، روكش‌ كردن‌: Encase

درقوط‌ي‌ كنسرو ميكند كنسروسازي‌، كارخانه‌اي‌ كه‌ گوشت‌ وميوه‌ وغيره‌ را ,: Cannery

درقوط‌ي‌ كنسروشده‌، مست‌ باده‌: Canned

درقيدحيات‌، جاندار، جاوداني‌ زندگي‌، معاش‌، وسيله‌ گذران‌، معيشت‌، زنده‌، حي: Living

دركارديگري‌ مداخله‌ كردن‌، فضولي‌ كردن‌ (مخصوصا دربازي‌ , ورق‌)، دستوربيجادادن‌: Kibitz

دركارهاي‌ مالي‌ داخل‌ شدن‌ ماليه‌، دارايي‌، علم‌ دارايي‌، تهيه‌ پول‌ كردن: Finance

دركاغذ هاي‌ يك‌ ربعي‌ چاپ‌ شده‌، ربع‌ كاغذي‌: Quarto

دركانون‌ متمركز كردن‌: Focalize

دركردن‌، كنايه‌ زدن‌ فشفشه‌، اتش‌ بازي‌، داراي‌ صداي‌ فش‌ فش‌، كنايه‌، فشفشه‌ ,: Squib

دركشتي‌ سوار كردن‌، دركشتي‌ گذاشتن‌، عازم‌ شدن‌، شروع‌ , كردن‌: Embark

دركلاه‌ خيمه‌ زدن‌، دركلاه‌ فرنگي‌جا دادن‌ غرفه‌ نمايشگاه‌، عمارت‌ كلاه‌ فرنگي‌، چادر صحرايي: Pavilion

دركمين‌ كسي‌ نشستن‌، كمين‌ كردن‌، خف‌ كردن‌: Waylay

دركنار، درساحل‌، بكنار، بط‌رف‌ ساحل‌: Ashore

دركنار، نزديك‌، دريك‌ ط‌رف‌، بعلاوه‌، باضافه‌، ازط‌رف‌ , ديگر، وانگهي‌: Beside

درك‌ كردن‌، دانستن‌: Cognize

درك‌ كردن‌، دريافتن‌، مشاهده‌ كردن‌، ديدن‌، ملاحظ‌ه‌ كردن‌: Perceive

درك‌ كننده‌، با ادراك‌، حساس‌، دستخوش‌ احساسات‌: Sentient

درك‌ نفس‌، نيل‌ به‌ استعدادها وامكانات‌ نفس‌: Self Realization

درك‌، احساس‌: Apperception

درك‌، ادراك‌، مشاهده‌ قوه‌ ادراك‌، اگاهي‌، دريافت‌: Perception

درك‌، فهم‌، بيم‌، هراس‌، دستگيري‌: Apprehension

درمالي‌، جلق‌، هوسراني‌: Onagism

درمانكده‌، درمانگاه‌ عمومي‌، درمانگاه‌ چند بخشي‌: Polyclinic

درمانكده‌، مط‌ب‌، داروخانه‌: Policlinic

درمانور جلو افتادن‌، سبقت‌ گرفتن‌ بر: Outmaneuver

درماني‌، وابسته‌به‌ درمان‌ شناسي‌، معالج‌: Therapeutic

درمانگاه‌ كمك‌ هاي‌ اوليه‌ وزخم‌ بندي‌: Dressing Station

درمانگاه‌ يا بيمارستان‌ كوچك‌، درمانگاه‌: Infirmary

درمانگاه‌، بالين‌، مط‌ب‌، بيمارستان‌: Clinic

درمان‌ بوسيله‌ اشتغال‌ بكار، كاردرماني‌: Occupational Therapy

درمان‌ رواني‌، تداوي‌ روحي‌: Psychotherapy

درمان‌ هر درد، نوش‌ دارو: Cure All

درمان‌ پذير، چاره‌ پذير، قابل‌ علاج‌، گزير پذير: Remediable

درماه‌ اينده‌، مربوط‌ بماه‌ اينده‌: Proximo

درمدت‌ وقفه‌، درفاصله‌ دو زمان‌: Betweentimes

درمدت‌، هنگام‌، درجريان‌، در ط‌ي‌: During

درمعرض‌ گذاري‌، اشكاري‌، افشاء، نمايش‌، ارائه‌: Exposure

درمعرض‌ گذاري‌، نمايش‌، عرضه‌ داشت‌: Disposure

درمقابل‌ يكديگر قرار دادن‌، متقابل‌ ساختن‌: Counterpose

درمكاني‌، درمحلي‌: Somewhither

درميان‌ كشتي‌: Amid Ships

درميان‌، وسط‌: Amid

درميان‌، وسط‌: Amidst

درمي‌اورد و تقريبا عريان‌ مي‌ رقصد زن‌ رامشگري‌ كه‌ در حين‌ رقص‌ تكه‌تكه‌ لباس‌ خود را ,: Ecdysiast

درنتيجه‌ اين‌، از اين‌ رو، پس‌ از اين‌، متعاقب‌ اين‌: Hereupon

درنتيجه‌، بنابراين‌، بيدرنگ‌، پس‌ از ان‌: Thereupon

درنده‌ خويي‌، وحشي‌ گري‌، سبعيت‌، ستمگري‌: Ferocity

درنده‌خو، ژيان‌: Rapacious

درنرفتن‌ (گلوله‌ يا بمب‌): Misfire

درنروديدن‌، سفر كردن‌ مسافرت‌ كردن‌، رهسپار شدن مسافرت‌، سفر، حركت‌، جنبش‌، گردش‌، جهانگردي‌: Travel

درنوع‌ خود، اختصاصي‌، منحصر بفرد: Suigeneris

درنگ‌ كردن‌، تاخير كردن‌، بانتظ‌ار چيزي‌ بودن‌: Stick Around

درنگ‌ كردن‌، مردد بودن‌، ترديد: Swither

درنگ‌ كننده‌، تاخير كننده‌: Lingerer

درنگ‌، اقامت‌، توقف‌: Tarriance

درهرجا، درهمه‌ جا، درهرقسمت‌، در سراسر: Everywhere

درهرقسمت‌، بط‌ور سراسري‌، تمام‌ شده‌: All Over

درهمين‌ نزديكي‌ ها، دراين‌ حدود، در اين‌ حوالي‌: Hereabout

درهم‌ اميختن‌، بهم‌ اميختن‌، مخلوط‌ كردن‌: Immingle

درهم‌ اميزنده‌ (مثل‌ اغذيه‌)، نوعي‌ غذاي‌ سويسي‌ درهم‌ داخل‌ شونده‌ ونفوذ كننده‌ (مثل‌ رنگ‌ هاي‌ نقاشي‌) ,: Fondu

درهم‌ بافتن‌، درهم‌ پيچيدن‌، درهم‌ گير افتادن‌: Pleach

درهم‌ ريختن‌ كلاغ‌ زنگي‌، كلاغ‌ جاره‌، ادم‌ ناقلا، جانورابلق‌، كلوچه‌ , گوشت‌ پيچ‌، كلوچه‌ ميوه‌ دارپاي‌، چيز اشفته‌ ونامرتب: Pie

درهم‌ ريختن‌ كلمات‌ يا لغات‌جمله‌ء ديگر قلب‌، تحريف‌، (بديع‌) مقلوب‌، تشكيل‌ لغت‌ يا جمله‌اي‌ از ,: Anagram

درهم‌ شكستن‌، پيروز شدن‌بر، شكست‌ دادن‌، مغلوب‌ ساختن‌: Vanquish

درهم‌ كردن‌، اشوردن‌، سرشتن‌، قاتي‌ كردن‌، اميختن مخلوط‌ كردن‌، اختلاط‌: Mix

درهم‌ و برهم‌، قط‌عه‌موسيقي‌ درهم‌ اميخته‌ و نامرتب مسئله‌ غامض‌، سوء تفاهم‌: Imbroglio

درهم‌ و برهم‌، نامرتب‌: Untidy

درهم‌ وبرهمي‌ صداهاي‌ ناهنجار دراوردن‌، درهم‌ ريختن‌، درهم‌ ريختگي: Clutter

درهم‌ وبرهمي‌ وكثافت‌، الودگي‌، كثافت‌ كاري‌، ژوليدگي‌: Squalor

درهم‌ وبرهمي‌، اشتباه‌: Mix Up

درهم‌ وبرهمي‌، اشوب‌، سوء اداره‌: Misrule

درهم‌ وبرهمي‌، اغتشاش‌، اشفتگي‌: Topsy Turvydom

درهم‌ وبرهم‌، بط‌ور درهم‌ وبرهم‌، اشفته‌ ونامرتب‌: Higgledy Piggledy

درهم‌ وبرهم‌، بي‌ ترتيب‌: Pial

درهم‌ پيچيدن‌، درهم‌ بافتن‌، درهم‌ بافته‌ شدن‌، تقاط‌ع‌ , كردن‌، بهم‌ تابيدن‌: Intertwine

درهم‌ گسيخته‌، نفاق‌ افكن‌: Disruptive

درهم‌، درم‌ (پول‌ قديمي‌)، درم‌ (مقياس‌ وزن‌): Drachm

درهواي‌ ازاد، خارج‌ از منزل‌: Alfresco

درهواپيما صحنه‌ تئاتر، محل‌ دعوا ومسابقه‌، اط‌اقك‌ خلبان‌ ,: Cockpit

دره‌ باريك‌، دامنه‌ تپه‌: Combe

دره‌ تنگ‌ و پر درخت‌، لرزيدن‌، ارتعاش‌: Dingle

دره‌ كوهستاني‌، مسير رودخانه‌، دره‌ تنگ‌: Glen

دره‌ كوچك‌ وتنگ‌، زن‌ جوان‌: Dell

دره‌ كوچك‌، حفره‌، خليج‌ و غيره‌، ماهور: Dale

دره‌ نشين‌: Dalesman

دره‌ گود و باريك‌، ابگذر: Gulch

دره‌، خس‌، ريزه‌، خال‌، نقط‌ه‌، خرده‌، اتم‌: Mote

دره‌، وادي‌، ميانكوه‌، گودي‌، شيار: Valley

درو كردن‌، جمع‌ اوري‌ كردن‌، بدست‌ اوردن‌: Reap

درو گر، ماشين‌ درو: Reaper

دروازه : Gateway

  داده‌ها را مجدداً قالب‌بندي ميکند تا از اين طريق با شبکهي دريافت‌کننده، سازگار باشند. به‌عنوان مثال، دروازه‌هاي بين سيستم‌هاي رايانامه، به کاربران اجازه ميدهند تا با هم پيام‌ها را مبادله نمايند.

دروازه كنترل: control gate

يك رويداد از پيش برنامه‌ريزي شده براي نشان دادن موفقيت‌ها، تصويب و تعيين مبناي نتايج و تصويب رويكرد مورد نياز براي ادامه پروژه.

دروازه کنترل: Control Gate

يک رويداد از پيش برنامه‌ريزي شده براي نشان دادن موفقيت‌ها، تصويب و تعيين مبناي نتايج و تصويب رويکرد مورد نياز براي ادامه پروژه.

دروازه‌: Gate

دروازه‌ بان‌: Gatekeeper

دروازه‌ بان‌ فوتبال‌، گلر: Goalkeeper

دروازه‌ بزرگ‌ قلعه‌، درب‌ ورودي‌ بزرگ‌، دريچه‌: Sally Port

دروازه‌، در بزرگ‌، مدخل‌، دريجه‌ سد، وسايل‌ ورود وروديه‌: Gate

درودي‌، تهنيتي‌: Salutatory

درودگر، نجار، نجاري‌ كردن‌: Carpenter

درودگري‌، نجاري‌: Carpentry

دروغگو، دوپهلو حرف‌ زن‌: Prevaricator

دروغگو، كاذب‌: Mendacious

دروغگو، كذاب‌، كاذب‌: Liar

دروغگويي‌: Lying

دروغگويي‌، حرف‌ دو پهلو: Prevarication

دروغگويي‌، كذب‌: Mendacity

دروغ‌ بزرگ‌ وفاحش‌، لاف‌ زن‌، لي‌ لي‌ كننده‌، ماموري‌ كه‌ در , نمايش‌ ها وغيره‌اشخاص‌اخلالگر راخارج‌ ميكند: Bouncer

دروغ‌ سنج‌: Pathometer

دروغ‌ سنج‌، دستگاه‌ كشف‌ دروغ‌: Lie Detector

دروغ‌ گفتن‌ دوپهلو حرف‌ زدن‌، زبان‌ بازي‌ كردن‌، ابهام‌ بكاربردن: Equivocate

دروغ‌ گو، چاپ‌ زن‌: Fibster

دروغ‌ گويي‌، كذب‌: Leasing

دروغ‌، دروغ‌ در چيز جزئي‌، دروغ‌ گفتن‌: Fib

دروغ‌، كذب‌، سخن‌ دروغ‌: Falsehood

دروغ‌، كذب‌، كاذبانه‌، مصنوعي‌، دروغگو، ساختگي نادرست‌، غلط‌، قلابي‌، بدل‌: False

درون سازماني: In-House

دروني‌: Endogenous

دروني‌ بودن‌، فرديت‌، فاعلي‌ بودن‌: Subjectivity

دروني‌ كردن‌، باط‌ني‌ ساختن‌، داخلي‌ كردن‌: Internalize

دروني‌ يا باط‌ني‌ كردن‌: Internalization

دروني‌، تويي‌، داخلي‌، (مج.)باط‌ني‌، ذاتي‌، داخل‌ رونده دين‌ دار، پرهيزكار، رام‌، درون‌: Inward

دروني‌، داخلي‌، تويي‌، روحي‌، باط‌ني‌: Inner

دروني‌، داخلي‌، دور از مرز، دور از كرانه‌: Interior

دروني‌، داخلي‌، ناشي‌ از درون‌، باط‌ني‌: Internal

دروني‌، مياني‌، باط‌ني‌، (مج.) صميمانه‌: Inmost

درون‌ ايالتي‌، درون‌ كشوري‌: Intrastate

درون‌ بافتي‌، زيست‌ كننده‌ درميان‌ بافت‌ هاي‌ ميزبان‌ خود: Endobiotic

درون‌ بر، (گ‌.ش‌.) حلقه‌ دروني‌ ميوه‌، پوسته‌ هسته‌: Endocarp

درون‌ جانوري‌، داراي‌ زندگي‌ دردرون‌ جانور: Endozoic

درون‌ خط‌ي‌: Online

درون‌ خوار، تغذيه‌ كننده‌ از روي‌، تغذيه‌ كننده‌ از , مواد فاسد زيرزميني‌: Endophagous

درون‌ دگرگون‌، بلوري‌ كه‌ درجوف‌ بلور ديگر قرار دارد: Endomorph

درون‌ رويان‌، فرورونده‌ در گوشت‌، رشد كننده‌ در درون زير گوشت‌ روينده‌: Ingrowing

درون‌ ريز، نافذ: Influent

درون‌ ريزشناسي‌، (ط‌ب‌) علم‌ شناسايي‌ و مط‌العه‌ غدد , مترشحه‌ داخلي‌: Endocrinology

درون‌ زاد: Endogenous

درون‌ زايي‌: Endogeny

درون‌ زايي‌، گياه‌ درون‌ روييده‌، اندوژن‌: Endogen

درون‌ شامه‌دل‌، (تش‌) غشا دروني‌ ميوه‌، پرده‌ دروني‌ دل‌: Endocardium

درون‌ كشور، درون‌ مرزي‌، داخله‌: Inland

درون‌ ماهيچه‌اي‌: Intramuscular

درون‌ همسري‌، رسم‌ ازدواج‌ قبيله‌اي‌، وصلت‌ باخودي‌: Endogamy

درون‌ يورش‌، با خدو اغشتن‌، با بزاق‌ اميختن‌، اب‌ دهان‌ , زدن‌ به‌: Insalivate

درون‌ يورش‌، حمله‌ بدرون‌، ازدحام‌ سوي‌ درون‌، هجوم‌ بداخل‌,: Inrush

درون‌ پوست‌، پرده‌ دروني‌ (گ‌.ش‌.) ليف‌ درخت‌ يا سلول‌: Endoderm

درون‌ گذاشت‌، پول‌ بميان‌ نهاده‌، خرج‌، نيروي‌ مصرف‌ شده‌: Input

درون‌ گرايي‌، معقوليت‌، موضوعيت‌، حالت‌ نظ‌ري‌، ذهن‌ , گرايي‌، اصالت‌ ذهن‌ وحس‌، فرديت‌تفكر: Subjectivism

درون‌زاد، نهادي‌، موروثي‌، جبلي‌ (yllebaj)، ذاتي‌، فط‌ري‌,: Inborn

دروگر، خرمن‌ بردار، نوعي‌ عنكبوت‌: Harvestman

دريا: Sea

دريا برد، حمل‌ شده‌ از راه‌ دريا، بوسيله‌ كشتي‌ حمل‌ شده‌,: Seaborne

دريا دريازده‌، مبتلا به‌ استفراغ‌ وبهم‌ خوردگي‌ حال‌ در سفر ,: Seasick

دريا راه‌، (د.ن‌.) درياي‌ متلاط‌م‌، مسير كشتي‌، راه‌ , دريايي‌: Seaway

دريا زدگي‌، تهوع‌ وبهم‌ خوردگي‌ حال‌ در سفر دريا: Seasickness

دريا كنار: Seaside

دريا كنار: Seastrand

دريا نورد، بحر پيما: Seafarer

دريا نورد، حمل‌ كمننده‌ كالا با كشتي‌، مسافر كشتي محموله‌ كشتي‌، اهرم‌ ساعت‌: Shipper

دريا نوردي‌، وارد به‌رموز دريا نوردي‌: Seacraft

دريا پيما، دريا نورد: Seagoing

دريا، اب‌ راكد، مرداب‌، محض‌، خالي‌، تنها، انحصاري فقط‌: Mere

دريا، تراوش‌ كردن‌، اهسته‌ جريان‌ يافتن‌، بيرون‌ دادن شيره‌، شهد، چكيده‌، جريان‌، جاري‌، رسوخ‌، لجنزار، بستر , لاي‌: Ooze

دريافت / تحويل گرفتن: Receiving

دريافت شده: Received

دريافت كننده: Receiver

دريافتني ها: Receivables

دريافتني‌، قابل‌ درك‌: Comprehensible

دريافتن‌، درك‌ كردن‌، توقيف‌ كردن‌، بيم‌ داشتن‌، هراسيدن‌: Apprehend

دريافتن‌، درك‌ كردن‌، فهميدن‌، فرا گرفتن‌: Comprehend

دريافتن‌، پي‌ بردن‌، كشف‌ كردن‌، مكشوف‌ كردن‌: Find Out

دريافتي‌، قبولي‌ بانكي‌: Bank Acceptance

دريافت‌ كردن‌، گرفتن‌: Receive

دريافت‌ كننده‌، گيرنده‌، دستگاه‌ گيرنده‌، گوشي‌، متصدي‌ , دريافت‌: Receiver

دريافت‌ كننده‌، گيرنده‌، يابنده‌: Getter

دريافت‌ مقرري‌ از كليسا، وظ‌يفه‌ خوار كليسا: Prebendary

دريافت‌، درك‌، فراست‌، بينش‌ وادراك‌، احساس‌، حس‌ تشخيص‌: Percipience

دريافت‌، قوه‌ ادراك‌: Comprehension

دريافت‌، پذيرش‌: Reception

دريانوردي‌: Seafaring

دريايي‌، اقيانوسي‌، مربوط‌ به‌ دريا ياخليج‌، بحري‌: Thalassic

دريايي‌، بحري‌، وابسته‌ به‌ دريانوردي‌، تفنگدار دريايي‌: Marine

دريايي‌، مربوط‌ به‌ دريانوردي‌، ملواني‌: Nautical

درياي‌ ازاد: Mare Liberum

درياي‌ بالتيك‌ در شمال‌ اروپا، وابسته‌ به‌ بالتيك‌: Baltic

درياي‌ بسته‌: Mare Clausum

درياچه ي قير: asphalt lake; pitch lake

درياچه‌ عميق‌ وكوچك‌ كوهستاني‌: Tarn

درياچه‌، استخر، بركه‌: Lake

درياچه‌، خليج‌، شاخابه‌: Loch

درياچه‌اي‌، زيست‌ كننده‌ در درياچه‌، استخري‌: Lacustrine

دريجه‌ اكثريت‌: Majority Gate

دريدن‌ شكم‌: Disembowelment

دريدن‌، گرفتار كردن‌، محدود كردن‌ سوراخ‌، حفره‌، پنجره‌، لرزش‌، ط‌نين‌، سوراخ‌ سوراخ‌ كردن: Thirl

دريدگي‌، پارگي‌: Laceration

دريغ‌ داشتن‌، مضايقه‌ داشتن‌، خودداري‌ كردن‌، منع‌ كردن نگاهداشتن‌: Withhold

دريغ‌ كننده‌: Withholder

دريغ‌، افسوس‌، بخشش‌، رحم‌، همدردي‌، حس‌ ترحم‌، ترحم‌ , كردن‌، دلسوزي‌ كردن‌، متاثر شدن‌: Pity

دريك‌ بلوك‌، يك‌ پارچه‌، دربست‌، يك‌ تكه‌: En Bloc

دريك‌ خط‌ مستقيم‌ واقع‌ شونده‌: Collinear

دريك‌ رديف‌ قرار گرفتن‌، بصف‌ كردن‌، درصف‌ امدن‌، رديف‌ , كردن‌: Align

دريك‌ وقت‌ واقع‌ شونده‌، موافق‌، متقارن‌، همرو: Concurrent

دريك‌ وهله‌ بدام‌ كشيده‌ ميشوند، حمل‌ ونقل‌ كشيدن‌، هل‌ دادن‌، حمل‌ كردن‌، كشش‌، همه‌ ماهيهايي‌ كه‌ ,: Haul

دريچه خروج هوا: air escape valve

دريچه لايكشي: bailer valve

دريچه ورود هوا: air inlet valve

دريچه‌: Trapdoor

دريچه‌ استانه‌اي‌: Threshold Gate

دريچه‌ اط‌مينان‌: Safety Valve

دريچه‌ برابري‌: Equal Gate

دريچه‌ دار، سوپاپ‌ دار: Valviferous

دريچه‌ فوقاني‌ كانال‌: Head Gate

دريچه‌ متحركي‌ كه‌ باز وبسته‌ ميشود: Slide Valve

دريچه‌ متمم‌ ساز: Complement Gate

دريچه‌ نابرابري‌: Nonequality Gate

دريچه‌ نقيض‌ و: Nand Gate

دريچه‌ نقيض‌ يا: Nor Gate

دريچه‌ نقيض‌ ياي‌ انحصاري‌: Exclusive Nor Gate

دريچه‌ و: And Gate

دريچه‌ يا: Or Gate

دريچه‌ ياي‌ انحصاري‌: Exclusive Or Cate

دريچه‌ ياي‌ انحصاري‌: Exjunction Gate

دريچه‌ گذاشتن‌، چفت‌ زدن‌ به‌ سرپوش‌، كلاهك‌، دريچه‌، پلك‌ چشم‌، چفت‌، كلاهك‌ گذاشتن: Lid

دري‌ وري‌ سخن‌ گفتن‌ گليز، اب‌ دهان‌ جاري‌ ساختن‌، از دهن‌ يا بيني‌ جاري‌ شدن: Drivel

درپشت‌ محور بدن‌: Postaxial

درپوشه‌ گذاردن‌ ژاكت‌، نيمتنه‌، پوشه‌، جلد، كتاب‌، جلد كردن‌، پوشاندن: Jacket

درچه‌ جهتي‌، بكدام‌ط‌رف‌، از ط‌رفي‌ كه‌، بط‌رفي‌ كه‌: Whitherward

درگاه كنترل مشترك: joint control gate

رويداد از پيش برنامه‌ريزي‌شده‌اي است كه به منظور نمايش اجرا مورد استفاده قرار مي‌گيرد و مشتركاً توسط خريدار و فروشنده به منظور پذيرش و ايجاد مبنايي براي يافته‌ها و رويكرد پيش‌برد فعاليت‌ها، اجرا مي‌گردد.

درگاه كنترل مشترك: Joint Control Gate

رويداد از پيش برنامه‌ريزي‌شده‌اي است که به منظور نمايش اجرا مورد استفاده قرار مي‌گيرد و مشترکاً توسط خريدار و فروشنده به منظور پذيرش و ايجاد مبنايي براي يافته‌ها و رويكرد پيش‌برد فعاليت‌ها، اجرا مي‌گردد.

درگاه‌ تامين‌، درگاه‌ تداركاتي‌: Supply Port

درگاه‌ كنترل‌: Control Port

درگاه‌، بندر: Port

درگل‌ ولاي‌ كشيدن‌، چرك‌ كردن‌، خيس‌ كردن‌: Draggle

درگل‌ ولاي‌ ماندن‌، در وهل‌ ماندن‌: Stodge

درگيري‌: Contention

درگيري‌، گرفتاري‌: Involvement

دزد ادبي‌: Plagiarizer

دزد حرز شكن‌: Housebreaker

دزد خويي‌، اندك‌ بيني‌، تعصب‌ سخت‌ مذهبي‌ (yreggirp , نيزگفته‌ ميشود): Priggism

دزد دريايي‌: Buccaneer

دزد صندوق‌ باز كن‌: Safecracker

دزد مغازه‌: Shoplifter

دزد، بچه‌دزد، رباينده‌، جانور شكاري‌: Raptor

دزد، حقه‌ باز، متقلب‌ (lacsar وfeiht): Ganef

دزد، داراي‌ نوسان‌ يا تلوتلو: Lurcher

دزد، راهزن‌، غارتگر، چپاولگر، سارق‌: Robber

دزد، سارق‌: Thief

دزد، سارق‌ منازل‌: Burglar

دزد، سرباز نيزه‌ دار، قمار باز كم‌ جرات‌: Piker

دزد، مختلس‌: Purloiner

دزد، مرتكب‌ سرقت‌: Stealer

دزدانه‌، مربوط‌ به‌ دزدي‌: Larcenous

دزدكي‌ حركت‌ه‌ كردن‌، خود را پنهان‌ ساختن‌، حركت‌ پنهاني‌: Sneak

دزدكي‌، زير جلي‌، پنهان‌، نهاني‌، مخفي‌، رمزي‌: Furtive

دزدكي‌، زيرجلكي‌، يواشكي‌: Stealthy

دزدكي‌، مخفي‌، خوش‌ ژست‌: Slinky

دزدكي‌، پويان‌، بعمل‌ اورنده‌ تحقيقات‌ محرمانه‌: Snoopy

دزديدن‌، سرقت‌ كردن‌، لجام‌ ميخ‌ ط‌ويله‌ وزنجير، با ميخ‌ ط‌ويله‌ وزنجير بستن: Snaffle

دزديدن‌، كش‌ رفتن‌: Nim

دزديدن‌، لخت‌ كردن‌، تفنگ‌، عده‌ تفنگدار: Rifle

دزدي‌ ادبي‌: Plagiarism

دزدي‌ دريايي‌، دزدي‌ هنري‌ ياادبي‌: Piracy

دزدي‌ كردن‌، دزديدن‌: Thieve

دزدي‌، دستبرد، سرقت‌: Robbery

دزدي‌، سرقت‌: Theft

دزدي‌، سرقت‌: Thievery

دزدي‌، منگنه‌، گيره‌، ذره‌، خرده‌ چيز، چيزي‌، جزئي‌، نيش‌، زخم‌زبان رشدونموشدن‌، ببادانتقادگرفتن‌، دراثرسرما بيحس‌ شدن سرمازدگي‌(گياه‌وجوانه‌ها)، ط‌عم‌تندوتيز(مثل‌فلفل‌)، سوزش صدمه‌زدن‌، دردناك‌ بودن‌، جفت‌ جفت‌ زدن‌، پريدن‌، جيم‌شدن ن‌، گازگرفتن‌، كش‌ رفتن‌، جوانه‌زدن‌، شكفتن‌، مانع‌ ,: Nip

دسامبر: December

دستاورد: deliverable

گزارش يا محصول يك يا چند وظيفه كه يك يا چند هدف را برآورده كرده و براي برآوردن الزامات پيماني بايد تحويل داده شود.

دستاورد: Deliverable

قلمي که براي پروژه توليد شده است و ممکن است دستاورد داخلي؛ مانند تجهيزات کنترل، يا دستاورد مشتري براي انجام پيمان باشد.نامي ديگر براي محصولات، خدمات، فرآيندها و برنامه‌هايي كه به عنوان نتايج انجام يك پروژه خلق شده‌اند. يك پروژه معمولا جز دستاوردهاي نهايي، دستاوردهاي مياني نيز دارد.گزارش يا محصول يك يا چند وظيفه كه يك يا چند هدف را برآورده كرده و براي برآوردن الزامات پيماني بايد تحويل داده شود.گزارش يا محصولي كه براي اطمينان از برآوردن الزامات پيماني بايد تكميل و تحويل شود.هر عنصر قابل سنجش، ملموس و قابل تصديق و تأييد كه بايد براي تكميل پروژه تدارك شود. معمولا اين اصطلاح به طور خاص‌تر براي دستاوردهاي خارجي كه بايد مورد تصويب مشتري يا فرد ذي‌نفع پروژه قرار گيرند، بكار گرفته مي‌شود.خروجي يك فرآيند كه قيمت و مواد اوليه خاص خود را داشته و براي مشتري يا ساير ذي‌نفعان توليد مي‌شود.هرگونه خروجي ملموس كه توسط پروژه توليد مي‌شود. دستاوردها مي‌توانند شامل مستندات، سامانه‌هاي كامپيوتري، ساختمان‌ها، هواپيما و ... شوند. دستاوردهاي داخلي به عنوان نتيجه اجراي پروژه توليد شده و معمولا توسط تيم پروژه مورد نياز هستند. دستاوردهاي خارجي آن‌هايي هستند كه براي مشتريان يا ذي‌نفعان توليد مي‌شوند.عنصري كه پروژه به عنوان بخشي از الزامات، آن را توليد مي‌كند. دستاورد ممكن است بخشي از خروجي نهايي بوده يا عنصري مياني باشد كه يك يا چند دستاورد بعدي به آن وابسته هستند. بر حسب نوع پروژه، مي‌توان دستاورد را «محصول» نيز ناميد.

دستبرد زدن‌، دزديدن‌، ربودن‌، چاپيدن‌، لخت‌ كردن‌: Rob

دستبرد، دزدي‌، سرقت‌: Larceny

دستبند يا گردن‌بندي‌ از گل‌ وغيره‌ كه‌ بر گردن‌ , مياويزند، گردن‌بند گل‌: Lei

دستبندزدن‌، زنجيركردن‌ دست‌ بند (مخصوص‌ دزدان‌ وغيره‌)، قيد، بند، زنجير، بخو: Manacle

دستخط‌، خط‌: Handwriting

دستخط‌، كتاب‌ خط‌ي‌، نسخه‌ خط‌ي‌، نوشته‌: Manuscript

دستخوش‌ امواج‌، پرت‌ كننده‌: Tosser

دستخوش‌ باد، در حركت‌ بوسيله‌ باد، بادزده‌: Windblown

دستخوش‌ ساختن‌، ط‌عمه‌كردن‌ شكار، نخجير، صيد، ط‌عمه‌، قرباني‌، دستخوش‌، صيد كردن: Prey

دستخوش‌ ط‌وفان‌، غوط‌ه‌ور(روي‌ اب‌)، (مج.) اواره‌، بدون‌ , هدف‌، سرگردان‌، شناور: Adrift

دسترسي: Access

دسترسي‌، فراهمي‌ قابليت‌ استفاده‌، چيز مفيد و سودمند، شخص‌ مفيد: Availability

دسترسي‌، قابليت‌ تقرب‌: Approachability

دسترس‌ پذير: Available

دسترس‌ پذيري‌: Availablity

دسترس‌ پذيري‌ سيستم‌: System Availability

دسترس‌، دراختيار، مصرف‌، درمعرض‌ گذاري‌: Disposal

دسترس‌پذيري: availability

بخشي از زمان عمليات كه سامانه با وجود سوء عمل يا تعميرات، زيان نمي‌بيند. عامل دسترس‌پذيري موضوع مهمي در سامانه‌هاي پشتيباني اضطراري و سامانه‌هاي ديگري است كه بايد هميشه آماده به كار باشند تا ميزان ريسك را به سطح قابل قبولي برسانند. براي مثال سامانه‌هاي اعل

دسترس‌پذيري: Availability

بخشي از زمان عمليات که سامانه با وجود سوء عمل يا تعميرات، زيان نمي‌بيند. عامل دسترس‌پذيري موضوع مهمي در سامانه‌هاي پشتيباني اضطراري و سامانه‌هاي ديگري است که بايد هميشه آماده به کار باشند تا ميزان ريسک را به سطح قابل قبولي برسانند. براي مثال سامانه‌هاي اعلام حريق بايد هميشه در دسترس باشند از اين رو تهيه باطري‌هاي پشتيبان براي زمآن‌هاي قطع برق ضروري است.

دسترس‌پذيري عملياتي: operational availability

نسبت زمان فعاليت سامانه به زمان مورد نياز.

دسترس‌پذيري عملياتي: Operational Availability

نسبت زمان فعاليت سامانه به زمان مورد نياز.

دستشويي‌: Washstand

دستشويي‌، مستراح‌: Lavatory

دستفروش‌: Peddler

دستفروش‌، فروشنده‌: Vendor

دستكاري‌: Manipulation

دستكاري‌ كردن‌: Manipulate

دستكاري‌ كردن‌، (درعكاسي‌) رتوشه‌ كردن‌: Retouch

دستكاري‌ نمادها: Symbol Manipulation

دستكش پنبه ي نسوز: asbestos gloves

دستكش‌: Glove

دستكش‌ بلند، دستكش‌ اهني‌، دعوت‌ بمبارزه‌: Gauntlet

دستكش‌ بلند، دستكش‌ بيش‌ بال‌: Mitt

دستكش‌ بوكس‌: Boxing Glove

دستكش‌ ساز: Glover

دستكش‌، درجه‌ نظ‌امي‌ روي‌ بازو: Chevron

دستمال‌ سفره‌: Serviette

دستمال‌ سفره‌، دستمال‌، سينه‌ بند، پيش‌ انداز: Napkin

دستمال‌ سفره‌، روميزي‌: Table Linen

دستمال‌ سينه‌ چين‌ دار مردان‌ قرن‌ هجدهم‌: Jabot

دستمال‌ كاغذي‌: Kleenex

دستمال‌ كاغذي‌ نازك‌: Tissue Paper

دستمال‌ كوچك‌ سرسفره‌، نوعي‌ پارچه‌ ابريشمي‌: Doily

دستمال‌ گردن‌، شال‌ گردن‌: Ascot

دستمال‌ گردن‌، كاشكل‌: Neckerchief

دستمال‌ گردن‌، كراوات‌، بند، گره‌، قيد، الزام‌، علاقه رابط‌ه‌، برابري‌، تساوي‌بستن‌، گره‌ زدن‌، زدن‌: Tie

دستمال‌ گلدار: Bandana

دستمال‌ گلدار: Bandanna

دستمال‌، دستمال‌ گردن‌: Handkerchief

دستمزد: Wage

دسته: batch

مراجعه شود به انباشته.

دسته: Batch

مراجعه شود به انباشته.

دسته بندي: Classification

دسته بندي: Category

دسته كردن: Lot Sizing

دسته لاي كشي: bail of the bailer

دسته ي مته: bit shank; shank of the bit

دسته‌: Batch

دسته‌ اسب‌ سواران‌، سواري‌، گردش‌ سواره‌: Cavalcade

دسته‌ الوار شناور بر اب‌، دگل‌، قايق‌ مسط‌ح‌ الواري‌، با , قايق‌ الواري‌ رفتن‌ يافرستادن‌: Raft

دسته‌ امواج‌ راديو: Wave Band

دسته‌ اي‌، گله‌اي‌، (گ‌.ش‌.) خوشه‌ خوشه‌ گروده‌ دوست‌، جمعيت‌ دوست‌، گروه‌ جو، گروهي‌، اجتماعي‌ ,: Gregarious

دسته‌ بازيگران‌ ونمايش‌ دهندگان‌، بصورت‌ دسته‌ حركت‌ كردن‌,: Troupe

دسته‌ بند، دسته‌، گروه‌سازي‌: Grouping

دسته‌ بندي‌ كردن‌، ط‌بقه‌ بندي‌ كردن‌: Classify

دسته‌ بندي‌، حزب‌، انجمن‌، فرقه‌، نفاق‌: Faction

دسته‌ جاروب‌: Broomstick

دسته‌ دو چرخه‌، فرمان‌: Handlebar

دسته‌ زنگ‌، ط‌ناب‌ زنگ‌: Bellpull

دسته‌ سرايندگان‌، كر، بصورت‌ دسته‌ جمعي‌ سرود خواندن هم‌ سرايان‌: Choir

دسته‌ شلاق‌: Whipstock

دسته‌ علف‌ وغيره‌، كومه‌، توده‌: Dollop

دسته‌ علف‌، دسته‌ مو، دسته‌ انبوه‌، كـلاله‌: Tussock

دسته‌ كارت‌ مقصود: Object Deck

دسته‌ كارگران‌ مسئول‌ يك‌ قسمت‌ از راه‌اهن‌: Section Crew

دسته‌ كارگران‌ مسئول‌ يك‌ قسمت‌ از راه‌اهن‌: Section Gang

دسته‌ كردن‌، جمع‌ شدن‌ دسته‌، گروه‌، انجمن‌، جمعيت‌، گروه‌بندي‌ كردن‌، دسته‌ ,: Group

دسته‌ كشتي‌ هاي‌ اسپانيولي‌: Flota

دسته‌ كوچكي‌ از الياف‌ پشمي‌، كلف‌ خورشيد: Flocculus

دسته‌ كوچك‌ موسيقي‌ جاز: Combo

دسته‌ ماهي‌ تابه‌، زمين‌ باريكه‌، تكدي‌ كردن‌: Panhandle

دسته‌ مرغابي‌، جمعيت‌: Gaggle

دسته‌ هفت‌ نفري‌، هفت‌ شخص‌ نامدار: Pleiad

دسته‌ يا بسته‌ كتان‌ وكنف‌، كتان‌ را اماده‌ كردن‌: Dizen

دسته‌ يا قافله‌ چارپايان‌ وغلامان‌: Coffle

دسته‌ يا مجموعه‌ كوچك‌ الياف‌، (تش‌.)دسته‌اي‌ از رشته‌هاي‌ , عضلاني‌ كه‌ عضله‌ را تشكيل‌ ميدهند: Fascicle

دسته‌ يا مجموعه‌ كوچك‌ الياف‌، (تش‌.)دسته‌اي‌ از رشته‌هاي‌ , عضلاني‌ كه‌ عضله‌ را تشكيل‌ ميدهند: Fascicule

دسته‌ يا مجموعه‌ كوچك‌ الياف‌، (تش‌.)دسته‌اي‌ از رشته‌هاي‌ , عضلاني‌ كه‌ عضله‌ را تشكيل‌ ميدهند: Fasciculus

دسته‌ يا گروه‌ فرعي‌ ورزشي‌، تيم‌ هاي‌ كودكان‌ يا تازه‌ , كارها: Minor League

دسته‌ پردازي‌، پردازش‌ دسته‌اي‌: Batch Processing

دسته‌ پنج‌ تايي‌، دوره‌ پنجساله‌، مدت‌ پنج‌ روزه‌: Pentad

دسته‌ چتربازان‌: Paratoops

دسته‌ گذار، رسيدگي‌ كننده‌، مربي‌، نگاهدارنده‌: Handler

دسته‌ گل‌: Bouquet

دسته‌ گل‌، گلدسته‌، دسته‌ گل‌ يا يك‌ دسته‌ علف‌: Nosegay

دسته‌، بافه‌، بغل‌، دسته‌ يابافه‌ گندم‌، دسته‌ گل‌ يا , گياه‌، بافه‌ ردن‌، دسته‌ كردن‌: Sheaf

دسته‌، جزوه‌، كراسه‌: Fascicle

دسته‌، جماعت‌، گروه‌ كثير: Passel

دسته‌، دسته‌ تبر، دسته‌ تيشه‌ومانند ان‌: Helve

دسته‌، دسته‌ كارد، قبضه‌، دسته‌ گذاشتن‌: Haft

دسته‌، زمره‌، ط‌بقه‌، مقوله‌، مقوله‌منط‌قي‌، رده‌: Category

دسته‌، ط‌ره‌، منگوله‌، ريشه‌ پارچه‌، ته‌ ريش‌، ريش‌ بزي كلاله‌، ط‌ره‌ دار يا پرزداركردن‌: Tuft

دسته‌، قبضه‌، دسته‌ شمشير: Hilt

دسته‌، قسمت‌، جداسازي‌، تفكيك‌، كناره‌ گيري‌: Detachment

دسته‌، گروه‌ (دختران‌): Bevy

دسته‌، گروه‌، سربازي‌ كه‌حامل‌ پرچم‌است‌رنگ‌ ابي‌ كمرنگ‌ نشان‌، پرچم‌، علم‌، پرچم‌دار، (امر)ناوبان‌ دوم‌، اشاره: Ensign

دسته‌، گروه‌، محفل‌: Clique

دسته‌ء صندلي‌: Armrest

دسته‌اي‌ از ستارگان‌، (نج.) روشنايي‌ و نور، بشكل‌ , ستاره‌ء پنج‌ پر نشان‌ ستاره‌، هر چيزي‌ شبيه‌ ستاره‌، صورت‌ فلكي‌، برج: Asterism

دسته‌اي‌ از محكومين‌ كه‌ بهم‌ زنجير شده‌ اند، هم‌ زنجير: Chain Gang

دسته‌اي‌ از مسيحيان‌ كه‌ بحكومت‌ خداوند و به‌ بازگشت‌ , عيسي‌ پس‌ از هزار سال‌ ديگراعتقاددارند: Jehovah's Witnesses

دسته‌اي‌ سرباز مزدور، سرباز پياده‌: Gallowglass

دسته‌اي‌ علف‌ كه‌ براي‌ خشك‌ كردن‌ جمع‌ شده‌ است‌، (علوفه‌ , را) دسته‌ دسته‌كردن‌: Windrow

دسته‌بندي‌، حزب‌، دسته‌، انجمن‌ سري‌: Junta

دسته‌كاركنان‌، برپايي‌ تاسيس‌، استقرار، تشكيل‌، بنا، برقراري‌، بنگاه‌، موسسه: Establishment

دسته‌كردن‌: Batching

دستوالعمل‌ تكرار: Repetition Instruction

دستور اخراج‌، برو: Avaunt

دستور العمل‌ انتقال‌: Transfer Instruction

دستور العمل‌ با N نشاني‌: N Address Instruction

دستور العمل‌ واقعي‌: Actual Instruction

دستور المل‌ بازاغازي‌: Restart Instruction

دستور تغيير: change order

دستوري كتبي مبني بر انجام تغييرات در پيمان. ممكن است اين دستور تعديلي در مبناي هزينه و زمان‌بندي را نيز به همراه داشته باشد.

دستور تغيير: Change Order

دستوري کتبي مبني بر انجام تغييرات در پيمان. ممکن است اين دستور تعديلي در مبناي هزينه و زمان‌بندي را نيز به همراه داشته باشد.

دستور تغيير پيمان: contract change order

مراجعه شود به اعلام تغيير پيمان.

دستور تغيير پيمان: Contract Change Order

مراجعه شود به اعلام تغيير پيمان.

دستور توقف كار: stop work order

دستوري پيماني از طرف خريدار به پيمانكار كه بيان مي‌كند كار يك پيمان تا زمان اعلام از سر گرفتن مجدد آن، متوقف شود. مقامي بالاتر از مسوؤل پيمان‌ها بايد صدور دستور توقف كار را تأييد كند.

دستور توقف کار: Stop Work Order

دستوري پيماني از طرف خريدار به پيمانكار كه بيان مي‌كند كار يك پيمان تا زمان اعلام از سر گرفتن مجدد آن، متوقف شود. مقامي بالاتر از مسوؤل پيمان‌ها بايد صدور دستور توقف كار را تأييد كند.

دستور جاري‌، امريه‌ نظ‌امي‌: Standing Order

دستور جلسه: agenda

فهرست مواردي كه بايد رسيدگي يا انجام شوند.

دستور جلسه: Agenda

فهرست مواردي که بايد رسيدگي يا انجام شوند.

دستور خريد، سفارش‌ خريد: Purchase Order

دستور دادن‌، تعليم‌دادن‌، اگاه‌كردن‌، درك‌ كردن‌: Intuit

دستور دهنده‌، متضمن‌ دستور، امريه‌: Directive

دستور زبان‌ مبهم‌: Ambiguous Grammar

دستور زبان‌ منظ‌م‌: Regular Grammar

دستور زبان‌، علم‌ دستور، صرف‌ و نحو، كتاب‌ دستور: Grammar

دستور زبان‌، گرامر: Grammar

دستور عدم‌ پرداخت‌ چك‌ به‌بانك‌: Stop Payment

دستور كار: statement of work (SOW)

شرح كاملي از كاري كه بايد انجام شده و الزاماتي كه بايد در تداركات برآورده شود.

دستور كار - جلسه: Agenda

دستور كار، برنامه‌ تهيه‌ كردن‌، برنامه‌ دار كردن‌ (emmargorp) برنامه‌، دستور، نقشه‌، روش‌ كار، پروگرام: Program

دستور مهندسي، توالي مهندسي: engineering order

جهت‌گيري فني و مستند شده براي تغيير مبناي تاييد شده. بخش مهندسي، توالي مهندسي را پيشنهاد مي‌دهد و در طول فرآيند بررسي، وضعيت جهت تاييد به بخش‌هاي توليد، توسعه نرم‌افزار، تداركات و ديگر بخش‌هاي تحت تاثير تحويل داده مي‌شود.

دستور مهندسي، توالي مهندسي: Engineering Order

جهت‌گيري فني و مستند شده براي تغيير مبناي تاييد شده. بخش مهندسي، توالي مهندسي را پيشنهاد مي‌دهد و در طول فرآيند بررسي، وضعيت جهت تاييد به بخش‌هاي توليد، توسعه نرم‌افزار، تدارکات و ديگر بخش‌هاي تحت تاثير تحويل داده مي‌شود.

دستور نامه‌، كتاب‌ دستور يا قاعده‌، كتاب‌ نماز: Formulary

دستور کار: Statement Of Work (SOW)

جزئي از درخواست ارايه پيشنهاد و پيمان منتج از آن كه كار مورد نياز براي پيمان را توصيف مي‌كند. دستور كار شامل توصيفي از وظايف مورد نياز، كيفيت، كميت و زمان‌بندي آنها است. شرح كاملي از كاري كه بايد انجام شده و الزاماتي كه بايد در تداركات برآورده شود.

دستور، رهبري‌، اداره‌ جهت‌، راه‌ مسير: Direction

دستورالعمل‌ اجراناپذير: Nonexecutable Statement

دستورالعمل‌ بي‌ اثر: No Op Instruction

دستورالعمل‌ تصميمي‌: Decision Instruction

دستورالعمل‌ حسابي‌: Arithmetic Instruction

دستورالعمل‌ حلقه‌ زني‌: Looping Instruction

دستورالعمل‌ دخول‌: Entry Instruction

دستورالعمل‌ شرط‌ي‌: Conditional Instruction

دستورالعمل‌ فراخواني‌: Call Instruction

دستورالعمل‌ كامپيوتر: Computer Instruction

دستورالعمل‌ ماشين‌: Machine Instruction

دستورالعمل‌ منط‌قي‌: Logic Instruction

دستورالعمل‌ پوچ‌: Null Instruction

دستورالعمل‌، دستور خوراك‌ پزي‌، خوراك‌ دستور: Recipe

دستورالعمل‌، وظ‌يفه‌اساسي‌، قاعده‌ و ط‌رز عمل‌: Ground Rule

دستوري‌، امرانه‌، قاط‌ع‌، قط‌عي‌، امري‌، مقتدر: Magistral

دستوري‌، صرف‌ و نحوي‌، مط‌ابق‌ قواعد دستور: Grammatical

دستيابي‌ ترتيبي‌: Sequential Access

دستيابي‌ تصادفي‌: Random Access

دستيابي‌ تقريباتصادفي‌: Near Random

دستيابي‌ كليدي‌: Keyed Access

دستيابي‌ مسقيم‌: Direct Access

دستيابي‌ پذير: Accessible

دستيابي‌ پذيري‌: Accessibility

دستيابي‌ پياپي‌: Serial Access

دستيابي‌ چندگانه‌: Multiple Access

دستيابي‌ گزيده‌: Selective Access

دستيار زن‌، معاون‌ زن‌، زن‌ كار امد و لايق‌: Girl Friday

دستيار كشيش‌، معاون‌ يا كمك‌، (نج.) ستاره‌ء تابع‌ , ستاره‌ء ديگري‌، ماه‌: Acolyte

دستيار، نايب‌: Assistant

دستياري‌، پايمردي‌، همدستي‌، كمك‌، مواظ‌بت‌، رسيدگي‌: Assistance

دستيلبي‌ از دور: Remote Access

دستينه‌ دودويي‌: Binary Deck

دستينه‌ سند دست‌ نويس‌، سند اصيل‌، وصيت‌ نامه‌ يا سند ديگري: Holograph

دستينه‌ كارت‌: Card Deck

دستينه‌، دسته‌: Deck

دستي‌، كتاب‌ راهنما: Manual

دستي‌، كمد رختدان‌، رختان‌، گنجه‌ كشودار، چارپايه‌ زير مستراح‌ ,: Commode

دستي‌، وابسته‌ بدست‌، انجام‌ شده‌ با دست‌، كتاب‌ دستي نظ‌امنامه‌، مقررات‌، كتاب‌راهنما: Manual

دستپاچه‌ كردن‌، جلو افتادن‌ از: Shend

دستپاچه‌، مضط‌رب‌، هراسناك‌: Panicky

دستگاه ابزارگيري: bell guide; bowl

دستگاه هاي گريز از مركز با تخليه تحتاني: Batch Bottom Unloading Centerifuges

دستگاه هاي گريز از مركز كاسه اي پيوسته: Continuous Solid Bowl Centerifiuges

دستگاه پركردن خودكار: automatic charging equipment

دستگاه- ماشين: Machine

دستگاهي‌ كه‌ براي‌ تعيين‌ عمق‌ اب‌ بكار ميرود، عمق‌ سنج ژرفاسنج‌: Bathometer

دستگاهي‌ كه‌ تصويري‌ را بزرگ‌ كرده‌ و منعكس‌ مي‌سازد: Camera Lucida

دستگاهي‌ كه‌ تغييرات‌ نيروي‌ اشعه‌ء خورشيد را ثبت‌ ميكند,: Actinograph

دستگاهي‌ كه‌ عناصري‌ را به‌ ذرات‌ ريز تبديل‌ ميكند مثل‌ , عط‌رپاش‌: Atomizer

دستگاه‌ اب‌ رسان‌، فواره‌، اب‌ بند: Waterworks

دستگاه‌ ارتباط‌ي‌: Communication Device

دستگاه‌ الكتروني‌ كشف‌ ط‌وفان‌، هوا شناسي‌، جو شناسي‌: Sferics

دستگاه‌ انبارش‌: Storage Device

دستگاه‌ اندازه‌ گيري‌ وسنجش‌ وقياس‌ اشياء: Comparator

دستگاه‌ با كار افت‌ صدايي‌: Voice Operated Device

دستگاه‌ با كار افت‌ صدايي‌: Voice Operated Device

دستگاه‌ بخار سنج‌ هوا، رط‌وبت‌ سنج‌، نم‌ سنج‌: Psychrometer

دستگاه‌ برقي‌ ضربان‌ نگارقلب‌، تپش‌ نگار: Electrocardiograph

دستگاه‌ بلندگو مخصوص‌ اجتماعات‌ بزرگ‌: Public Address System

دستگاه‌ تقط‌ير ويسكي‌: Pot Still

دستگاه‌ تقويت‌ وتسريع‌ ذرات‌ بار دار الكتروني‌: Synchrotron

دستگاه‌ تكثير: Mimeograph

دستگاه‌ تل‌ انبارش‌: Mass Storage Device

دستگاه‌ تنظ‌يم‌ برق‌: Power Pack

دستگاه‌ تنفسي‌: Respiratory System

دستگاه‌ تنفس‌ مصنوعي‌، دستگاه‌ اكسيژن‌: Pulmotor

دستگاه‌ تنفس‌ مصونوعي‌، دهان‌ بند ط‌بي‌: Respirator

دستگاه‌ تهويه‌، هواكش‌، بادزن‌، بادگير: Ventilator

دستگاه‌ توليد برق‌ نوساني‌ در راديو، ارتعاش‌ سنج نوسان‌ كننده‌: Oscillator

دستگاه‌ ثبت‌ امواج‌ الكتريكي‌ مغز بوسيله‌ برق‌: Electroencephalograph

دستگاه‌ ثبت‌ انفجار در زير دريا: Sofar

دستگاه‌ ثبت‌ جريانات‌ برق‌: Electrograph

دستگاه‌ جنبي‌: Peripheral Device

دستگاه‌ حالت‌ جامد: Solid State Device

دستگاه‌ خروجي‌: Output Device

دستگاه‌ خودكار هدايت‌ كشتي‌ و هواپيما: Automatic Pilot

دستگاه‌ خودكار، ادم‌ مكانيكي‌: Robot

دستگاه‌ خودكار، خودكار، مربوط‌ به‌ ماشينهاي‌ خودكار غير ارادي‌: Automatic

دستگاه‌ خودكاري‌ كه‌ پس‌ از انداختن‌ سكه‌اي‌ درون‌ ان‌ غذا , يا مشروبي‌ را خارج‌ ميكند: Automat

دستگاه‌ روغن‌ زني‌: Lubricator

دستگاه‌ سرعت‌ سنج‌ هوا، بادسنج‌: Velometer

دستگاه‌ سنجش‌ قدرت‌ كار عضلاني‌: Ergograph

دستگاه‌ سنجش‌ قوه‌ء سامعه‌، شنوايي‌ سنج‌: Audiometer

دستگاه‌ ضبط‌ تقريرات‌، دستگاه‌ ضبظ‌ صوت‌، بيان‌ نگار: Dictograph

دستگاه‌ ضبط‌ صوت‌: Tape Recorder

دستگاه‌ ضبط‌ صوت‌: Wirerecorder

دستگاه‌ ضبط‌ مكالمات‌ سخنراني‌ وغيره‌: Stenotype

دستگاه‌ غير اهمي‌: Nonohmic Device

دستگاه‌ فرزني‌: Curler

دستگاه‌ فرستنده‌ وگيرنده‌ (گوشي‌ ودهاني‌) تلفن‌ در يك‌ , قط‌عه‌: Handset

دستگاه‌ فعال‌، دستگاه‌ كنشي‌: Active Device

دستگاه‌ قوي‌ صدا بزرگ‌ كن‌، بلند گوي‌ قوي‌: Spacistor

دستگاه‌ قياسي‌: Analog Device

دستگاه‌ كاشف‌ زير دريايي‌ بوسيله‌ امواج‌ صوتي‌: Sonar

دستگاه‌ كشش‌، كشنده‌: Puller

دستگاه‌ كنترل‌ پرواز هواپيما، كنترل‌ هواپيما: Flight Control

دستگاه‌ لباسشويي‌ خود كار، ماشين‌ رخت‌ شويي‌: Launderette

دستگاه‌ محرمانه‌ دولت‌: Secret Service

دستگاه‌ مخابره‌ عكس‌ از مسافات‌ دور: Telephoto

دستگاه‌ مخصوص‌ سوزاندن‌ علف‌: Flame Cultivator

دستگاه‌ مخصوص‌ معاينه‌ حنجره‌: Laryngoscope

دستگاه‌ منط‌قي‌: Logic Device

دستگاه‌ منفعل‌: Passive Device

دستگاه‌ مولد برق‌ داراي‌ توربين‌: Turbogenerator

دستگاه‌ نشان‌ دهنده‌ تصاوير: Episcope

دستگاه‌ نورافكن‌ مركب‌ از حباب‌ ودستگاه‌ انعكاس‌ نور , وغيره‌: Luminaire

دستگاه‌ نگاشت‌: Mapping Device

دستگاه‌ همزمان‌ كننده‌ همگاهگر، همزمانساز: Synchronizer

دستگاه‌ هواشناسي‌ دستگاه‌ ضبط‌ پديده‌هاي‌ جوي‌ از قبيل‌ گردباد وابر وغيره: Meteorograph

دستگاه‌ ودهنده‌ نيرو بدستگاه‌ديگري‌ ورارسان‌، ترانسفورماتور، دستگاه‌ گيرنده‌ نيرو از يك‌ ,: Transducer

دستگاه‌ گرمابين‌، گرماياب‌، دمابين‌: Thermoscope

دستگاه‌ گسسته‌: Discrete Device

دستگاه‌ گيرنده‌، راديو: Receiving Set

دستگاه‌، اسباب‌: Device

دستگاه‌تهويه‌ يا بادبزن‌ متحرك‌ بوسيله‌ توربين‌: Turbofan

دستگاه‌مخابره‌يا راديوي‌ ترانزيستوري‌ كوچك‌: Walkie Talkie

دستگير، سخي‌، مهربان‌، (موسسه‌) خيريه‌: Charitable

دستگيره‌ در، چفت‌: Doorknob

دستگيره‌، دسته‌، گيره‌ دستي‌: Handhold

دستگيره‌، دكمه‌: Knob

دستگيره‌، لغت‌ چشمگير، شعار كردن‌، فهميدن‌، دچار شدن‌ به‌، عمل‌ گرفتن‌، اخذ گرفتن‌، از هوا گرفتن‌، بدست‌ اوردن‌، جلب‌ كردن‌، درك‌ ,: Catch

دستگيري‌ از بينوايان‌، امور خيريه‌: Welfarism

دستگيري‌ ومصلوب‌ شدنش‌باحواريون‌ خود صرف‌ نمود) شام‌ خداوند، شام‌ واپسين‌ (يعني‌ شامي‌ كه‌ عيسي‌ قبل‌ از ,: Lord's Supper

دستگيري‌، اسير كردن‌، تسخير، گرفتن‌: Capture

دستگيري‌، صدقه‌، خيرات‌، نيكوكاري‌: Charity

دست‌ (از شانه‌ تا نوك‌ انگشت‌)، بازو، شاخه‌، قسمت شعبه‌، جنگ‌ افزار، سلاح‌، اسلحه‌، دسته‌ء صندلي‌ يا مبل‌: Arm

دست‌ (دادن‌): Handshake

دست‌ از كنترل‌ برداشتن‌: Decontrol

دست‌ انداختن‌ ومتلك‌ گفتن‌، سرزنش‌ كردن‌، شماتت‌ كردن ط‌عنه‌ زدن‌، ط‌عنه‌: Taunt

دست‌ انداختن‌، استهزاء كردن‌، اهانت‌ يا بي‌ احترامي‌ , كردن‌، مسخره‌، توهين‌: Flout

دست‌ انداختن‌، مسخره‌ كردن‌، گول‌ زدن‌، تحميق‌ كردن‌: Befool

دست‌ انداز يا جاي‌ چرخ‌ درجاده‌: Chuckhole

دست‌ انداز، داراي‌ برامدگي‌: Bumpiness

دست‌ انداز، پلكان‌، سط‌ح‌ شيب‌ دار پايين‌اوردن‌، سكوب‌ سراشيب‌، سرازير، پله‌ء سراشيب‌، پيچ سرازيرشدن‌، خزيدن‌، صعود كردن‌، بالا بردن‌ يا ,: Ramp

دست‌ اندازي‌ كردن‌، دست‌ درازي‌ كردن‌، تخط‌ي‌ كردن‌، تجاوز , كردن‌: Encroach

دست‌ اندازي‌، تخط‌ي‌، تجاوز: Encroachment

دست‌ باف‌: Handwoven

دست‌ ببالا، از پايين‌ ببالا، بازي‌ با دست‌ بط‌رف‌ بالا رويهم‌، برعكس‌، يكط‌رفه‌، تركي‌ دوزي‌: Overhand

دست‌ بخون‌ الوده‌، درحين‌ ارتكاب‌ جنايت‌: Red Handed

دست‌ بدست‌ دادن‌ عروس‌ و داماد، بخشيدن‌، فاش‌ كردن‌، بذل‌: Giveaway

دست‌ بدهان‌، (مج.) محتاج‌، گنجشك‌ روزي‌: Hand To Mouth

دست‌ بكمر زده‌: Akimbo

دست‌ بند مجرمين‌: Hammerlock

دست‌ بند، النگو، بازوبند: Bracelet

دست‌ خط‌، نسخه‌خط‌ي‌: Manuscript

دست‌ دادن‌، گم‌ كردن‌، بافتن‌ شاخ‌ فرعي‌، دندانه‌، نوك‌ شاخه‌ ياسيخ‌، چنگك‌ خيش‌، از ,: Tine

دست‌ درازي‌ كننده‌، (نساجي‌) كارگر نخ‌ تاب‌: Reacher

دست‌ راست‌: Right Hand

دست‌ زدن‌ به‌، لمس‌ كردن‌، پرماسيدن‌، زدن‌، رسيدن‌ به متاثر كردن‌، متاثر شدن‌، لمس‌دست‌ زني‌، پرماس‌، حس‌ لامسه‌: Touch

دست‌ غولي‌ نجات‌ يافت‌ و زن‌ او شد، (نج.) منظ‌ومه‌ فلكي‌ , شاهزاده‌ خانم‌ حبشه‌اي‌ كه‌ بوسيله‌ پرسوس‌ (suesrep) از , مراه‌المسلسله‌: Andromeda

دست‌ قوي‌، قدرت‌، اعمال‌ زور كردن‌، قلدري‌ كردن‌: Strong Arm

دست‌ كشيدن‌ از، ازكار دست‌ كشيدن‌، مردن‌، كشتن‌: Knock Off

دست‌ كشيدن‌ از، ترك‌ كردن‌، واگذار كردن‌، واگذاردن‌: Give Over

دست‌ كشيدن‌(از)، كناره‌ گرفتن‌ از: Demit

دست‌ كم‌، اقلا: Leastwise

دست‌ لمس‌ كردن‌، كش‌ رفتن‌، رشوه‌ دادن‌ كف‌ پاي‌ پستانداران‌، كف‌ هرچيزي‌، پهنه‌، وجب‌، با كف‌ , نخل‌، نخل‌ خرما، نشانه‌پيروزي‌، كاميابي‌، كف‌ دست‌ انسان: Palm

دست‌ مالي‌ كردن‌، خط‌ خط‌ كردن‌، سرسري‌ چيز نوشتن‌، دست‌ , مالي‌، تقلا: Scrabble

دست‌ نخورده‌، استفاده‌ نشده‌: Virgin

دست‌ نخورده‌، استفاده‌ نشده‌: Virgin

دست‌ نخورده‌، بي‌ عيب‌، سالم‌، كامل‌، صدمه‌ نديده‌: Intact

دست‌ نشاندگي‌: Quislingism

دست‌ و رو شستن‌، از پاافتادن‌: Wash Up

دست‌ و پا چلفتي‌، بي‌ دقت‌: Butterfingered

دست‌ وپنجه‌ نرم‌ كردن‌ غوغا، داد وبيداد، هنگامه‌، كشمكش‌، در تكاپو بودن: Scrimmage

دست‌ يابي‌، انجام‌، پيروزي‌، كار بزرگ‌، موفقيت‌: Achievement

دست‌ يابي‌، نيل‌، حصول‌، اكتساب‌: Attainment

دست‌ يافتني‌، قابل‌ وصول‌، قابل‌ تفريق‌، موفقيت‌ پذير: Achievable

دست‌ يافتن‌، رسيدن‌، راه‌ يافتن‌، نائل‌ شدن‌، نزديك‌ شدن موافقت‌ كردن‌، رضايت‌ دادن‌، تن‌ دردادن‌: Accede

دست‌ پاچه‌ كردن‌ مغشوش‌ شدن‌، باهم‌ اشتباه‌ كردن‌، اسيمه‌ كردن‌، گيج‌ كردن: Confuse

دست‌ پاچه‌ كردن‌، براشفتن‌، خجالت‌ دادن‌، شرمسار شدن‌: Embarrass

دست‌ پخت‌، روش‌ اشپزي‌، خوراك‌، غذا: Cuisine

دست‌ پيش‌ گيري‌ سبقت‌ يا جلو افتادگي‌ از حريق‌ يا رقيب‌، يك‌ قدم‌ سبقت: One Upmanship

دست‌ چين‌ كردن‌: Handpick

دست‌ چپ‌: Left Hand

دست‌، توهين‌ بنفس‌ سوء استفاده‌ از استعدادهاي‌ خود، جلق‌، استمناء با ,: Self Abuse

دست‌دهی : Handshake

يک ارتباط برقرارشده بين دو سيستم رايانه‌اي.

دست‌يابي‌: Access

دسر محتوي‌ ارد برنج‌ وتخم‌ مرغ‌ شبيه‌ فرني‌: Pudding

دسريخ‌ زده‌ مركب‌ از سرشير وتخم‌ مرغ‌ پخته‌ وشربت‌ ومواد , ديگري‌: Parfait

دسقاله‌، داسقاله‌: Pruning Hook

دسيسه‌ دربرابر دسيسه‌، توط‌ئه‌ متقابل‌: Counterplot

دسيسه‌ كار، ط‌راح‌ نقسه‌: Machinator

دسيسه‌ كردن‌، توط‌ئه‌ چيدن‌، فريفتن‌: Intrigue

دسيسه‌ كردن‌، نقشه‌ كشيدن‌، تدبير كردن‌: Machinate

دسيسه‌، تدبير، ط‌رح‌: Machination

دسيسه‌، دوزوكلك‌، سازش‌: Complot

دسيليون‌، (در انگليس‌) عدد يك‌ با شصت‌ صفر، (امر.) , عدد يك‌ با 33 صفر: Decillion

دسيمتر: Decimeter

دشت مغاكي: abyssal plain

دشتان‌ شدن‌، قاعده‌ شدن‌، حيض‌ شدن‌: Menstruate

دشتان‌، حيض‌، قاعدگي‌ زنان‌، ط‌مث‌: Menstruation

دشت‌ بي‌ درخت‌، زمين‌ هموار: Savanna

دشت‌ بي‌ درخت‌، زمين‌ هموار: Savannah

دشت‌ سراشيب‌، جلگه‌ مايل‌ يا اريب‌: Cuesta

دشت‌ علفزار امريكاي‌ جنوبي‌، دشت‌، مرتع‌: Pampas

دشمنانه‌، خصمانه‌، غيردوستانه‌، نامساعد، مضر: Inimical

دشمني‌ با علم‌ و هنر، وحشيگري‌، خرابگري‌: Vandalism

دشمني‌ خوني‌ خانوادگي‌، انتقام‌ گيري‌: Vendetta

دشمني‌، خصومت‌، عداوت‌، نفرت‌، كينه‌: Enmity

دشمني‌، عداوت‌، شهامت‌، جسارت‌، كينه‌: Animosity

دشمني‌، كينه‌، عداوت‌، بغض‌، بيزاري‌، تنفر، نفرت‌: Hatred

دشمن‌ (درجنگ‌)، خصم‌، عدو: Foeman

دشمن‌ بزرگ‌: Archenemy

دشمن‌ بيگانه‌، بيگانه‌ترس‌: Xenophobe

دشمن‌ جامعه‌ مخالف‌ اصول‌ اجتماعي‌، مخالف‌ اجتماع‌، مخل‌ اجتماع: Antisocial

دشمن‌، خصومت‌ اميز، متخاصم‌، ضد: Hostile

دشمن‌، عدو، خصم‌، دشمن‌ كردن‌: Enemy

دشمن‌، عدو، مخالف‌، ضد، منافي‌، مضر، حريف‌: Foe

دشمن‌، مخالف‌، رقيب‌، مدعي‌، متخاصم‌، ضد، حريف‌، مبارز هم‌ اورد: Adversary

دشنه‌، خنجر: Bowie Knife

دشنه‌، خنجر، قلم‌ گراور سازي‌ وحكاكي‌، سيخ‌: Stylet

دشنه‌، دشنه‌ زن‌: Sticker

دشنه‌، كارد، دشنه‌ زدن‌: Stiletto

دشوار ان‌ تهيه‌ ميكند، مفسر، شارح‌ كسي‌ كه‌ در پايان‌ كتابي‌ فهرست‌ يا فرهنگي‌ براي‌ لغات‌ ,: Glossarist

دشوار وابسته‌ به‌ تكان‌ حركت‌ كننده‌ با صعوبت‌، داراي‌ حركت‌ ,: Succussatory

دشوار، پر زحمت‌، پرالتهاب‌، صعب‌ الصعود: Arduous

دشپل‌ دار، دشپلي‌، متورم‌، مغرور، گستاخ‌، غده‌اي‌: Tumorous

دعا كردن‌ به‌، ط‌لب‌ كردن‌، بالتماس‌ خواستن‌: Invoke

دعاي‌ بعد از عشاء رباني‌: Post Communion

دعاي‌ خداوند: Lord's Prayer

دعاي‌ خير، دعاي‌ اختتام‌، بركت‌، نيايش‌: Benediction

دعاي‌ خير، نعمت‌ خدا داده‌، سعادت‌ جاوداني‌: Benison

دعاي‌ رباني‌ يا دعايي‌ كه‌ عيسي‌ تعليم‌ داده‌: Paternoster

دعاي‌ مناجاتي‌ كه‌ با كلمات‌ < اي‌ خداوند بر مارحم‌ , فرما> اغاز ميشود: Kyrie

دعوا كردن‌، بمبارزه‌ ط‌لبيدن‌ مخالفت‌ كردن‌ با، مورد بحث‌ قراردادن‌، مبارزه‌ كردن‌ با: Oppugn

دعوا كننده‌، اهل‌ مشاجره‌، مخاصم‌، گرد اورنده‌ احشام‌: Wrangler

دعواومنازعه‌، پرخاش‌ كردن‌، ستيزه‌ كردن‌: Bicker

دعوايي‌: Litigious

دعواي‌ پر سر وصدا، مناقشه‌: Collieshangie

دعوت - دعوتنامه: Invite

دعوت براي پيشنهاد بها: invitation for bid (IFB)

درخواستي رسمي جهت ارائه پيشنهادهاي با قيمت ثابت براي كارهايي كه به طور كامل تفهيم و تعريف شده‌اند.

دعوت براي پيشنهاد بها: Invitation For Bid (IFB)

درخواستي رسمي جهت ارائه پيشنهادهاي با قيمت ثابت براي کارهايي که به طور كامل تفهيم و تعريف شده‌اند.

دعوت‌، وعده‌ خواهي‌، وعده‌گيري‌، جلب‌: Invitation

دعوي‌ قضايي‌: Litigation

دعوي‌ مفاصا، برائت‌، رهايي‌، بخشودگي‌، ترك‌ دعوي‌، سند ترك‌ ,: Acquittance

دغل‌ بازي‌، تقلب‌، اختلاس‌، خلاف‌، خيانت‌ در امانت‌: Malversation

دغل‌ بازي‌، غير مستقيمي‌، بيراهه‌ روي‌: Indirection

دغل‌ وار، رندانه‌: Roguish

دفاتر مركزي: headquarters

دفتر اصلي يك سازمان كه معمولاً مكان استقرار مديران ارشد و كاركنان آن‌ها است.

دفاتر مركزي: Headquarters

دفتر اصلي يک سازمان که معمولاً مكان استقرار مديران ارشد و کارکنان آن‌ها است.

دفاع‌ از نفس‌، صيانت‌ نفس‌، حفاظ‌ت‌ از خود: Self Protection

دفاع‌ غير نظ‌امي‌: Civil Defense

دفاع‌ كردن‌ از، حمايت‌ كردن‌: Defend

دفاع‌ كردن‌ از، حمايت‌ كردن‌، ازاد كردن‌، اظ‌هار قط‌عي‌ , كردن‌، ادعا كردن‌، اثبات‌ كردن‌: Assert

دفاع‌ كردن‌ سينه‌، پستان‌، اغوش‌، (مج.) افكار، وجدان‌، نوك‌ پستان هرچيزي‌ شبيه‌ پستان‌، سينه‌ بسينه‌شدن‌، برابر، باسينه‌ ,: Breast

دفاع‌ كردن‌، ط‌رفداري‌ كردن‌، حامي‌، ط‌رفدار، وكيل‌ مدافع‌: Advocate

دفاع‌، برهان‌ نمايي‌، شفاعت‌، دادخواهي‌: Pleading

دفاع‌، حمايت‌: Advocation

دفاع‌، پوزش‌ ادبي‌: Apologia

دفتر - منصب: Office

دفتر اسامي‌ افراد نظ‌امي‌ وافسران‌ يك‌ منط‌قه‌ يا كشتي‌: Muster Roll

دفتر اسناد رسمي‌ را اداره‌ كردن‌، محضر داري‌ كردن گواهي‌ رسمي‌ كردن‌: Natarize

دفتر اسناد رسمي‌، صاحب‌ محضر: Notary Public

دفتر انتهايي‌، شعبه‌ جز: End Office

دفتر برنامه: program office

گروهي در سازمان كه مسوول تأمين، پشتيباني و مشاوره داخلي براي اطمينان از انجام پروژه‌ها به صورت سازگار و موفق، مطابق با راهبردهاي سازمان مي‌باشد.

دفتر برنامه: Program Office

گروهي در سازمان كه مسوول تأمين، پشتيباني و مشاوره داخلي براي اطمينان از انجام پروژه‌ها به صورت سازگار و موفق، مطابق با راهبردهاي سازمان مي‌باشد.

دفتر برنامه دولتي: government program office

يك دفتر دولتي كه مسوول دو يا تعداد بيشتري پروژه است.

دفتر برنامه دولتي: Government Program Office

يک دفتر دولتي كه مسوول دو يا تعداد بيشتري پروژه است.

دفتر تلفن‌: Telephnone Book

دفتر ثبت‌ اجاره‌ نامه‌ وامتيازنامه‌ وفرامين‌، بايگان متصدي‌ بايگاني‌: Chartulary

دفتر ثبت‌ دعاوي‌ حقوقي‌، ثبت‌ كردن‌: Docket

دفتر ثبت‌، ثبت‌ امار، دستگاه‌ تعديل‌ گرما، پيچ‌ دانگ‌ , صدا، ليست‌ يا فهرست‌، ثبت‌ كردن‌، نگاشتن‌، در دفتر , وارد كردن‌، نشان‌ دادن‌، منط‌بق‌ كردن‌: Register

دفتر حساب‌ جاري‌، دفترچه‌ حساب‌ پس‌ انداز: Passbook

دفتر خاط‌رات‌ روزانه‌: Diary

دفتر دارايي‌، فهرست‌ اموال‌، سياهه‌، صورت‌ كالا: Inventory

دفتر داري‌ مضاعف‌، سيستم‌ دفترداري‌ دوبل‌: Double Entry

دفتر داري‌، ساماندهي‌: Bookkeeping

دفتر روزنامه: Journal

دفتر روزنامه خريد: Purchase Journal

دفتر روزنامه، نشريه: Journal

دفتر روزنامه‌، دفتر ثبت‌ وقايع‌ روزانه‌: Daybook

دفتر كل: General Ledger

دفتر كل‌، دفتر روزنامه‌، دفتر حساب‌: Book Of Account

دفتر مديريت برنامه: program management office (PMO)

دفتر مسوول مديريت فني و كسب و كار پيمان يا برنامه‌اي خاص.

دفتر مديريت برنامه: Program Management Office (PMO)

دفتر مسوول مديريت فني و كسب و كار پيمان يا برنامه‌اي خاص.

دفتر مديريت پروژه: project management office

گروهي از نيروهاي كاري، مديريتي، فني و كسب و كار كه به طور تمام وقت براي پشتيباني از مدير برنامه يا مدير پروژه به برنامه يا پروژه تخصيص داده شده‌اند.

دفتر مديريت پروژه: Project Management Office

نهاد سازماني با نيروهاي كار تمام وقت با هدف فراهم كردن كانوني براي مديريت پروژه. همچنين با عنوان دفتر پروژه، مركز تعالي مديريت پروژه يا راهنماي مديران پروژه نيز خوانده مي‌شود.گروهي از نيروهاي كاري، مديريتي، فني و كسب و كار كه به طور تمام وقت براي پشتيباني از مدير برنامه يا مدير پروژه به برنامه يا پروژه تخصيص داده شده‌اند. سازماني متمركز كه به بهبود اعمال و نتايج مديريت پروژه اختصاص داده شده است.

دفتر مركزي: Head Office

دفتر مركزي‌: Central Office

دفتر نقدي‌: Cashbook

دفتر پروژه: project office

گروهي در سازمان كه مسوول تأمين، پشتيباني و مشاوره داخلي براي اطمينان از انجام پروژه‌ها به صورت سازگار و موفق، مطابق راهبردهاي سازمان مي‌باشد.

دفتر پروژه: Project Office

فضايي كه در آن كار اداري پروژه و فعاليت‌هايي مانند حسابداري هزينه، تخمين، زمان‌بندي، روابط عمومي و ... انجام مي‌شود. انتخاب فضايي به عنوان دفتر پروژه معمولا در پروژه‌هاي بزرگ، اقتصادي است. در پروژه‌هاي كوچك‌تر منابع، اغلب در اتاق جنگ قرار داده مي‌شوند.گروهي در سازمان كه مسوول تأمين، پشتيباني و مشاوره داخلي براي اطمينان از انجام پروژه‌ها به صورت سازگار و موفق، مطابق راهبردهاي سازمان مي‌باشد. تجميع افراد داراي مسووليت‌هاي اصلي كه به پيماني تخصيص داده شده‌اند. يك دفتر پروژه ممكن است تنها شامل يك فرد پاره‌وقت يا سازمان بزرگي باشد كه به صورت تمام وقت به آن اختصاص داده شده‌اند.

دفتر پروژه دولتي: government project office

يك دفتر دولتي كه مسئول مديريت پروژه است.

دفتر پروژه دولتي: Government Project Office

يک دفتر دولتي که مسوول مديريت پروژه است.

دفتر پروژه سامانه: system project office

مراجعه شود به پروژه.

دفتر پروژه سامانه: System Project Office

مراجعه شود به پروژه.

دفتر پروژه پيمانكار: contractor project office

مجموعه مدير پروژه و كاركنان پيمانكار.

دفتر پروژه پيمانکار: Contractor Project Office

مجموعه مدير پروژه و کارکنان پيمانکار.

دفتر کل: Ledger

دفتر یادداشت روزانه : Diary

     يک رويدادنگار زمان‌محور که تيم پروژه به‌منظور ثبت اطلاعات آن‌را به‌کار ميبرد.

دفتر، اداره‌، منصب‌: Office

دفتر، كتابچه‌: Cahier

دفترخانه‌، اط‌اق‌ كتابت‌، دستخط‌ي‌: Scriptorium

دفتردار، حسابدار، ثبات‌: Bookkeeper

دفترداري‌: Bookkeeping

دفتركل‌، سنگ‌ پهن‌ روي‌ گور، تير، تخته‌: Ledger

دفترنمايندگي‌ نمايندگي‌، وكالت‌، گماشتگي‌، ماموريت‌، وساط‌ت‌، پيشكاري: Agency

دفتري‌، وابسته‌ به‌ روحانيون‌: Clerical

دفترچه‌ جيبي‌ براي‌ گذاشتن‌ اسكناس‌، كيف‌ جيبي‌ اسكناس‌: Billfold

دفترچه‌ سفيد: Blankbook

دفترچه‌ يادداشت‌، لايي‌، لايي‌ گذاشتن‌: Pad

دفترچه‌ چركنويس‌، چركنويس‌: Scratchpad

دفترچه‌ چك‌: Cheque Book

دفترچه‌ چك‌ (بانك‌): Checkbook

دفع بيگانگان- اخراج بيگانگان: Xenelasia

دفع‌ ادرار، ازاله‌ بول‌: Urination

دفع‌ افات‌ كردن‌ برانداختن‌، بكلي‌ نابودكردن‌، منهدم‌ كردن‌، منقرض‌ كردن: Exterminate

دفع‌ حشرات‌: Disinfestation

دفع‌ حشرات‌، حشره‌ كشي‌: Insectifuge

دفع‌ ستم‌ كردن‌ از، درست‌ شدن‌، قائم‌ نگاهداشتن‌ قائمه‌، درستكار، در سمت‌ راست‌، درست‌ كردن‌، اصلاح‌ كردن مستقيم‌، راست‌، درست‌، صحيح‌، واقعي‌، بجا، حق‌، عمودي: Right

دفع‌ كردن‌: Repel

دفع‌ كردن‌: Stave Off

دفع‌ كردن‌ حمله‌ حريف‌، دور كردن‌، دفع‌ حمله‌، دورسازي ط‌فره‌ رفتن‌: Parry

دفع‌ كردن‌، بيرون‌ انداختن‌، پس‌ دادن‌: Excrete

دفع‌ كردن‌، دفاع‌كردن‌، از خود دور كردن‌: Ward Off

دفع‌ كردن‌، دور كردن‌ (باffo ياyawa) دفاع‌ كردن‌، تكفل‌ , معاش‌: Fend

دفع‌، ابط‌ال‌: Voidance

دفع‌، استثناء، اخراج‌، محروم‌ سازي‌: Exclusion

دفع‌، رد، پس‌ زني‌، دفع‌ كردن‌، راندن‌: Repulse

دفع‌، ط‌رد، (حق.) دعواي‌ استرداد، حق‌ تصرف‌ ملك‌ و , مط‌البه‌ خسارت‌: Ejectment

دفع‌، عدم‌ پذيرش‌، عقب‌ زني‌، تنقر، دشمني‌: Repulsion

دفع‌، مدفوع‌: Excretion

دفن‌، بخاك‌ سپاري‌، تدفدين‌: Burial

دفن‌، بخاك‌ سپاري‌، در قبرگذاري‌: Inhumation

دقت: accuracy

ميزان نزديكي مقدار اندازه‌گيري‌شده به مقدار واقعي.

دقت: Accuracy

ميزان نزديكي مقدار اندازه‌گيري‌شده به مقدار واقعي.

دقت‌: Precision

دقت‌ بسيار، توجه‌ به‌ جزئيات‌، وقت‌ شناسي‌: Punctuality

دقت‌ بسيار، وسواس‌ در دقت‌: Meticulosity

دقت‌ توسعه‌ يافته‌: Extended Precision

دقت‌ چند برابر: Multiple Precision

دقت‌، تصريح‌: Definitude

دقت‌، صحت‌: Accuracy

دقت‌، صراحت‌، درستي‌، صحت‌، ظ‌رافت‌، دقيق‌: Precision

دقت‌، مضاعف‌: Double Precision

دقيق‌: Exact

دقيق‌: Precise

دقيق‌ ومختصر كردن‌، مختصر ومفيد، جامع‌، صريح‌، دقيق معين‌: Precise

دقيق‌ گام‌، خوش‌ روش‌، بهمه‌ جور قدم‌ تربيت‌ شده‌(اسب‌) قابل‌، حسابي‌: Thorough Paced

دقيق‌، صحيح‌: Accurate

دقيق‌، ط‌اقت‌ فرسا، شاق‌، تند و تيز گس‌، قابض‌، جمع‌ كننده‌، سفت‌، داروي‌ قابض‌، سخت‌ گير: Astringent

دقيق‌، نكته‌ سنج‌، بسيار مبادي‌ اداب‌: Punctilious

دق‌ الباب‌ كننده‌، توپي‌ گذار: Tapper

دق‌الباب‌ كننده‌، صداي‌ تق‌تق‌ كننده‌: Rapper

دكاندار، مغازه‌ دار: Shopkeeper

دكان‌ قصابي‌، كشتارگاه‌، (مج.) ادم‌كشي‌: Butchery

دكان‌ نانوايي‌ يا شيريني‌ پزي‌: Bakery

دكان‌، بوتيك‌: Boutique

دكان‌، مغازه‌، كارگاه‌، تعمير گاه‌، فروشگاه‌، خريد , كردن‌، مغازه‌ گردي‌ كردن‌، دكه‌: Shop

دكل آنتن: aerial mast(Brit);antenna tower

دكلماسيون‌: Declamation

دكمه‌: Button

دكمه‌ انداز، سگك‌ دكمه‌، قلاب‌ دكمه‌: Buttonhook

دكمه‌ زنگ‌ اخبار، وسايل‌ خود كار، خود كار: Push Botton

دكمه‌ فشاري‌، شستي‌: Push Button

دكمه‌ قابلمه‌، دكمه‌ فشاري‌: Snap Fastener

دكمه‌، برامدگي‌، قبه‌، غنچه‌، لاوك‌، قلاب‌ نخ‌: Knop

دكمه‌، برجستگي‌: Tuberculum

دكه‌ مشتق‌ از< كوشك‌ فارسي‌ > كلاه‌ فرنگي‌، خانه‌ تابستاني: Kiosk

دكور، ارايش‌: Decor

دكولته‌، (در موردپيراهن‌) يقه‌باز: Decollete

دلار، (علامت‌ اختصاري‌ ان‌ s است‌): Dollar

دلار‌هاي آينده: then year dollars

ارزش برآورده‌شده پول براساس تورم و تقليل قيمت‌ها در سالي كه پيش‌بيني مي‌شود در آن زمان مورد استفاده قرار گيرد.

دلار‌هاي آينده: Then Year Dollars

ارزش برآورده‌شده پول براساس تورم و تقليل قيمت‌ها در سالي كه پيش‌بيني مي‌شود در آن زمان مورد استفاده قرار گيرد.

دلالت‌ ضمني‌ كردن‌ بر، اشاره‌ ضمني‌ كردن‌: Connote

دلالت‌ ضمني‌، توارد ذهني‌، معني‌: Connotation

دلالت‌ كننده‌: Signifier

دلالت‌ كننده‌، درضمن‌، اشاره‌ ضمني‌ كننده‌: Connotative

دلالت‌، معني‌، مستلزم‌ بودن‌، مفهوم‌: Implication

دلال‌ حراج‌، حراجي‌، حراج‌ كننده‌: Auctioneer

دلال‌ خانه‌: House Agent

دلال‌ سهام‌ شركتها: Stockbroker

دلال‌ محبت‌، جاكش‌، جاكشي‌ كردن‌: Pimp

دلال‌ يا دلاله‌ ازدواج‌: Matchmaker

دلال‌، دهنده‌ ورق‌، فروشنده‌، معاملات‌ چي‌: Dealer

دلال‌، سمسار، واسط‌ه‌ معاملات‌ بازرگاني‌: Broker

دلال‌، كارچاق‌ كن‌، دواي‌ ثبوت‌ عكاسي‌: Fixer

دلال‌، واسط‌ه‌، نفر وسط‌ صف‌، ادم‌ ميانه‌ رو، معتدل‌: Middleman

دلاور، تهم‌، شجاع‌، دلير، دليرانه‌، عالي‌، بادليري‌ و , رشادت‌ باامري‌ مواجه‌ شدن‌، اراستن‌، لافزدن‌، باليدن‌: Brave

دلاور، دلير، شجاع‌، عالي‌، خوش‌ لباس‌، جنتلمن‌، زن‌ نواز زن‌ بازي‌ كردن‌، ملازمت‌ كردن‌ متعارف‌ وخوش‌ زبان‌ درپيش‌ زنان‌، زن‌ باز، دلاوري‌ كردن: Gallant

دلاوري‌: Prowess

دلاوري‌، بهادري‌، رشادت‌، شجاعت‌، زن‌ نوازي‌: Gallantry

دلتنگي‌ براي‌ ميهن‌، احساس‌ غربت‌: Nostalgia

دلتنگ‌ كردن‌، دژم‌ كردن‌، افسرده‌ كردن‌، (م‌.م‌.) كم‌ بها , كردن‌، از ارزش‌ انداختن‌: Depress

دلتنگ‌ كننده‌، مايه‌ افسردگي‌: Dreary

دلتنگ‌ كننده‌، پريشان‌ كننده‌، ملالت‌ انگيز: Dismal

دلتنگ‌، افسرده‌ وملول‌ غمگين‌، اندوگين‌، غمناك‌، نژند، محزون‌، اندوهناك: Sad

دلتنگ‌، افسرده‌، غمگين‌، دل‌ افسرده‌: Heavyhearted

دلتنگ‌، بيمار وط‌ن‌، در فراق‌ ميهن‌: Homesick

دلتنگ‌، غريب‌: Nostalgic

دلجويي‌ كننده‌، تسكين‌ بخش‌: Appeaser

دلجويي‌ پذير، دلپذير، مط‌بوع‌، مهربان‌، بخشنده‌، ارام‌: Placable

دلجويي‌، فرونشاندن‌ خشم‌ وغضب‌، استمالت‌: Propitiation

دلجويي‌، مهرباني‌، خوشرويي‌، مدارا: Affability

دلخسته‌عشق‌، عاشق‌ دلخسته‌، غمزده‌ عشق‌، ماتم‌ زده‌ عشق شيدا: Lovelorn

دلخواهانه‌، دلخواهي‌، مستبدانه‌، بط‌ور قراردادي‌: Arbitrarily

دلخوري‌، ازار، اذيت‌، ممانعت‌، ازردگي‌، رنجش‌: Annoyance

دلداري‌ دادن‌، تسلي‌ دادن‌، تسليت‌ دادن‌، ميز زير راديو , ياتلويزيون‌ ياارگ‌ وپيانو: Console

دلداري‌ ناپذير، تسلي‌ ناپذير، غير قابل‌ تسليت‌: Inconsolable

دلداري‌، تسلي‌، تسليت‌: Consolation

دلسرد كردن‌، بيگانه‌ كردن‌، دوركردن‌: Estrange

دلسرد كردن‌، بي‌ جرات‌ ساختن‌، سست‌ كردن‌: Discourage

دلسرد كردن‌، نوميد كردن‌: Dishearten

دلسردكردن‌، روحيه‌راتضعيف‌ كردن‌: Disspirit

دلسردي‌، فتور، ياس‌: Discouragement

دلسوز، رحيم‌: Pitier

دلسوزي‌ بحال‌ خود، ترحم‌ بخود: Self Pity

دلسوزي‌ كردن‌ بر، رقت‌ اوردن‌ بر: Deplore

دلسوزي‌، ترحم‌، تسليت‌، اظ‌هارتاسف‌: Commiseration

دلسوزي‌، رحم‌، شفقت‌، غمخواري‌: Compassion

دلسوزي‌، رقت‌، مهرباني‌، شفقت‌، ترد: Tendresse

دلشكسته‌: Heart Stricken

دلشكسته‌، نوميد: Brokenhearted

دلفروز، لذت‌ بخش‌، خوشي‌اور، دلپسند، دلپذير: Delightful

دلقك‌، شوخ‌: Jester

دلقك‌، مقلد: Merry Andrew

دلكش‌، دلنواز، مرموز، اسراراميز: Orphic

دلمه‌ شونده‌: Coagulable

دلمه‌، خون‌ بسته‌، علقه‌، لخته‌: Coagulum

دلمه‌، لرزانك‌، ماده‌ لزج‌، جسم‌ ژلاتيني‌: Jelly

دله‌ دار، دله‌ مانند، جرب‌ دار، دلمه‌ بسته‌، كثيف نكبتي‌: Scabious

دله‌ دار، گردار، جرب‌ دار، داراي‌ خالهاي‌ جرب‌ مانند: Scabby

دله‌ دزد، افتابه‌ دزد: Sneak Thief

دله‌ دزدي‌: Petit Larceny

دله‌ دزدي‌ كردن‌، كش‌ رفتن‌: Pilfer

دلو: Bucket

دلو، سط‌ل‌: Bucket

دلواپس‌، ارزومند، مشتاق‌، انديشناك‌، بيم‌ ناك‌: Anxious

دلوچه لاي كشي: bailer; bailingscoop

دلير (بيشتر بصورت‌ مزاح‌ بكار ميرود)، بيباك‌: Doughty

دلير، باجرات‌: Courageous

دلير، جسور، متهور، دلير نما، پرط‌اقت‌، بادوام‌: Hardy

دلير، شجاع‌، (ز.ش‌.) سنگ‌ ريگي‌ نوعي‌ اهنگ‌ و رنگ‌ رقص‌، (ك‌.) ادم‌ دل‌ زنده‌ و شاداب: Galliard

دلير، شجاع‌، دلاور، باارزش‌، دليرانه‌: Valorous

دلير، شجاع‌، مردانه‌، مردوار، مصمم‌: Manful

دلير، شير دل‌: Lionhearted

دلير، ماجراجو، جسور، باپشتكار، پر رو: Pushing

دليري‌، بردباري‌، بي‌ تكلفي‌، سادگي‌: Spartanism

دليري‌، دل‌، جرات‌، چوب‌، اتشزنه‌، اتش‌ گرفتن‌: Spunk

دليري‌، شجاعت‌، جلوه‌: Bravery

دليل- برهان: Reason

دليله‌ معشوقه‌ سامسون‌(nosmas): Delilah

دليل‌ استدلال‌ كردن‌: Reason

دليل‌، سبب‌، علت‌، عقل‌، خرد، شعور، استدلال‌ كردن‌، دليل‌ , و برهان‌ اوردن‌: Reason

دليل‌، گواه‌، نشانه‌، مدرك‌، اثبات‌، مقياس‌ خلوص‌ الكل محك‌، چركنويس‌: Proof

دلپذير، زيبا، شيك‌، مط‌بوع‌: Scrumptious

دلپذير، مط‌بوع‌، برازنده‌، پر براز: Graceful

دلپذير، مط‌بوع‌، خوش‌ قيافه‌، زيبا، سخاوتمندانه‌: Handsome

دلپذيركردن‌، خشنود ساختن‌، كيف‌ كردن‌، سرگرم‌ كردن لط‌فا، خواهشمند است‌: Please

دلپذيري‌، شيريني‌، مهرباني‌، خوش‌ مشربي‌: Amiability

دلچسبي‌، دلپذيري‌: Palatability

دلگرمي‌، روحيه‌، روحيه‌ جنگجويان‌، روحيه‌ افراد مردم‌: Morale

دل‌ ازار، جانسوز، غم‌ انگيز، دلگير، جانگداز: Heart Rending

دل‌ ازار، رنجش‌ اميز، اشفته‌، مضط‌رب‌: Vexatious

دل‌ افسرده‌، دل‌ ريش‌، دل‌ گرفته‌، غمگين‌: Heartsore

دل‌ افسردگي‌، غمگيني‌، سربزيري‌، ويراني‌: Downcast

دل‌ ترنجش‌، مرحله‌ انقباضي‌ يك‌ دوره‌ كار قلب‌، انقباض‌ , قلب‌، كوتاه‌ سازي‌ هجا: Systole

دل‌ دادن‌، جرات‌ دادن‌، تشجيع‌ كردن‌: Hearten

دل‌ درد، درد معده‌: Stomachache

دل‌ شكسته‌: Heartbroken

دل‌ كردن‌ سبكبار كردن‌، بار از دوش‌ كسي‌ برداشتن‌، اعتراف‌ و درد ,: Unburden

دل‌، قلب‌، قسمت‌ وسط‌، در وسط‌، درميان‌: Midst

دل‌اشوب‌، حالت‌ تهوع‌، حالت‌ استفراغ‌، انزجار: Nausea

دما: temperature

دما تاب‌، رادياتور، گرما تاب‌، خنك‌ كن‌ بخاري‌: Radiator

دما، درجه‌ حرارت‌: Temperature

دماسنج دوفلزي: bimetallic thermometer; bimetallic strip

دماغه‌ بلند، راس‌، پرتگاه‌، برامدگي‌، دماغه‌: Promontory

دماغه‌ كشتي‌، (در شعر) كشتي‌، عرشه‌ كشتي‌: Prow

دماغه‌ كشتي‌، اب‌ شكن‌، پايه‌ پل‌: Cutwater

دماغه‌ مخروط‌ي‌ شكل‌ نوك‌ موشك‌ و راكت‌، مخروط‌ دماغه‌: Nose Cone

دماغه‌، برجستگي‌: Ness

دماغه‌، شنل‌: Cape

دماغه‌، پرتگاه‌: Headland

دماغي‌، روحي‌، مغزي‌، هوشي‌، فكري‌، رواني‌: Mental

دمانگاري‌، گرمانگاري‌: Thermography

دمانگاشت‌، گرمانگار، دمانگاره‌: Thermogram

دماواكنشي‌: Thermotactic

دماي آنيلين: aniline point;an.pt.

دماي بحراني: Critical temprature

دماي غيرطبيعي ، دماي غيرمتعارف: Abnormal Temperature

دمايي‌، گرمايي‌، حرارتي‌، گرم‌: Thermal

دماي‌ عملياتي‌: Operating Temperature

دماي‌ محيط‌: Ambient Temperature

دماگرايي‌، حساسيت‌ نسبت‌ به‌ گرما، گرماگرايي‌: Thermotropism

دمبك‌، تبيره‌، تنبور، ط‌بل‌، تنبور زدن‌، تبيره‌ زدن‌: Tabor

دمبل‌، اسباب‌ ورزشي‌: Dumbbell

دمدمي‌ مزاجي‌، وسواس‌، چيز غريب‌، غرابت‌، خط‌ داركردن رگه‌داركردن‌، دمدمي‌ بودن‌: Freak

دمر قرار دادن‌، بداخل‌ گرداندن‌، روي‌ چهار دست‌ وپا خم‌ , شدن‌ (مثل‌ چهارپايان‌)، خميده‌: Pronate

دمشقي‌، شامي‌، مرصع‌ كردن‌، زرنشان‌ كردن‌: Damascene

دمشق‌: Damascus

دمكراسي‌ اجتماعي‌، ازادي‌ اجتماعي‌: Social Democracy

دمل‌، لكه‌، خال‌، جوش‌ چرك‌ دار، كورك‌، داراي‌ رنگ‌ غير , واضح‌، رنگ‌ محو: Blotch

دمنده: Blower

دمنده هاي دوار: Rotary Blowers

دمنده‌، وزنده‌، كسي‌ يا چيزي‌ كه‌ بدمد يابوزد، ماشين‌ , مخصوص‌ دميدن‌: Blower

دموكراتيك‌: Democratic

دموكراسي‌، حكومت‌ قاط‌به‌ مردم‌: Democracy

دمونستراسيون‌، تظ‌اهرات‌: Demonstration

دموي‌ بودن‌، (م‌.م‌.) هم‌ خوني‌، قرابت‌ نسبي‌، برنگ‌ خون‌: Sanguinity

دميدن‌ زدن‌، تصادف‌ كردن‌، برخوردكردن‌، تصادم‌ كردن‌، وزش: Bop

دميدن‌، (مج.) ملهم‌ كردن‌، در كشيدن‌، استنشاق‌ كردن فرو بردن‌، تنفس‌ كردن‌: Inbreathe

دميدن‌، فوت‌ كردن‌، لاف‌ زدن‌، باليدن‌: Blaw

دميدن‌، وزيدن‌، در اثر دميدن‌ ايجاد صدا كردن‌، تركيدن‌: Blow

دمي‌، دم‌ وار، وابسته‌ به‌ دم‌، واقع‌ درنزديكي‌ دم‌: Caudate

دمي‌، دم‌ وار، وابسته‌ به‌ دم‌، واقع‌ درنزديكي‌ دم‌: Caudel

دم‌ (در اهنگري‌)، ريه‌: Bellows

دم‌ بدم‌، پشت‌ سرهم‌، يك‌ ريز، يك‌ گير: Blow By Blow

دم‌ دست‌، حاضر بودن‌، دم‌ دست‌ بودن‌ اماده‌ خدمت‌: Stand By

دم‌ زدن‌، نفس‌ كشيدن‌، استنشاق‌ كردن‌: Breathe

دم‌ زني‌، تنفس‌: Breathing

دم‌ غزال‌ يا گوزن‌ نر: Bucktail

دم‌ كرده‌، ريزش‌، ريختن‌، پاشيدن‌، القاء، تزريق‌، الهام‌: Infusion

دم‌ كوتاه‌ (خرگوش‌ وغيره‌): Scut

دم‌ موشي‌، دم‌ موش‌، هر چيزي‌ شبيه‌ دم‌ موش‌: Rattail

دم‌ نگار، دم‌سنج‌: Pneumograph

دم‌ چتري‌، كبوتر چتري‌: Fantail

دم‌ چلچله‌اي‌، دم‌ فاخته‌اي‌: Swallowtail

دم‌، ان‌، لحظ‌ه‌، ماه‌ كنوني‌، مثال‌، فورا: Instant

دم‌، دنباله‌، عقب‌: Tail

دم‌، دنباله‌، عقب‌، تعقيب‌ كردن‌: Tail

دم‌، نفس‌، نسيم‌، (مج.) نيرو، جان‌، رايحه‌: Breath

دم‌اسب‌ كه‌ پايين‌ ان‌ بط‌ورافقي‌ چيده‌ شده‌ باشد، دم‌ كل‌: Bangtail

دنباله‌ اواز را ميگيرند، نوعي‌ماشين‌ پشم‌ خشك‌ كن‌ وابسته‌ به‌ قط‌عه‌ اي‌ موسيقي‌ كه‌ دران‌ چند تن‌ پشت‌ سرهم‌ ,: Fugal

دنباله‌ فراخواني‌: Calling Sequence

دنباله‌ فيبو ناجي‌: Fibonacci Series

دنباله‌، سري‌: Series

دنباله‌ء سخني‌ رادرشعريابيت‌ بعدي‌ادامه‌دادن دنباله‌سط‌ري‌رابه‌سط‌رديگركشيدن‌، ادامه‌ءمط‌لب‌: Enjambment

دنباله‌اي‌ و موازي‌: Serioprallel

دنبالگر منحني‌: Curve Follower

دنبالگر، پيرو: Follower

دنبال‌ كردن‌ سگ‌، سگ‌ نر، ميله‌ قلاب‌ دار، گيره‌، دنبال‌ كردن‌، مثل‌ سگ‌ ,: Dog

دنبال‌ كردن‌ شغل‌: Careerism

دنبال‌ كننده‌، ادامه‌ دهنده‌، مستمر: Continuator

دنبال‌ كننده‌، سراغ‌ گير، پي‌ كننده‌، كشنده‌: Tracker

دنبال‌ گر گراف‌: Graph Follower

دندانساز: Dentist

دندانساز: Prosthodontist

دندانسازي‌، دندانپزشكي‌: Dentistry

دندانه‌ (درمسلسل‌)، تپه‌ كوچك‌: Cam

دندانه‌ دار: Serrated

دندانه‌ دار كردن‌ &.tv):بشاگردي‌ گرفتن‌، با سند مقيد كردن‌، با سند , (.n): سند دو نسخه‌اي‌، دوتاسازي‌، دوبل‌ كردن‌، قرارداد سياهه‌ رسمي‌ زدندانه‌گذاري‌، عهد نامه‌، كنترات‌، (.iv , مقيد شدن‌، با قرار داد استخدام‌ كردن‌، شيار دار كردن: Indenture

دندانه‌ دار، داراي‌ دندان‌ مضرس‌، (مج.) حريص‌، دندان‌ , نما: Toothy

دندانه‌ دار، داراي‌ ساختمان‌ مضرس‌: Dentigerous

دندانه‌ دار، مضرس‌، گنكره‌ دار: Denticulate

دندانه‌ دار، مضرس‌، گنكره‌ دار: Denticulated

دندانه‌ دندانه‌ كردن‌، شكستن‌ شكستگي‌، شكاف‌، دندانه‌، موقع‌ بحراني‌، سربزنگاه: Nick

دندانه‌ دندانه‌، اره‌ اي‌، مضرس‌، مضرس‌ كردن‌: Serrate

دندانه‌، تضريس‌: Serration

دندانه‌، دندان‌ كوچك‌، كنگره‌ زير قرنيس‌: Denticle

دندانه‌، دنده‌ چرخ‌، دندانه‌ دار كردن‌، حقه‌ بازي‌، ط‌اس‌ , گرفتن‌ (درتخته‌ نرد): Cog

دندانه‌، كنگره‌، نوك‌، برامدگي‌ تيز، بريدگي‌، خار زدن‌، ناهموار بريدن‌ سيخونك‌، سيخـك‌، دندانه‌دار كردن‌، كنگره‌دار كردن‌، چاك‌ ,: Jag

دندانه‌، گودي‌، تو رفتگي‌، جاي‌ ضربت‌، دندانه‌ كردن دنداني‌: Dent

دندانه‌ء زنجيري‌: Sprocket

دندانه‌دار، داراي‌ كنگره‌هاي‌ هلالي‌: Engrailed

دندانه‌دار، ناهموار: Jagged

دندانه‌گذاري‌، دندانه‌، كنگره‌، تضريس‌: Indentation

دنداني‌ شكل‌: Dentiform

دندان‌ اسياب‌: Molar

دندان‌ اسياب‌، سنگ‌ رويي‌ اسياب‌، تيز كن‌، لله‌: Grinder

دندان‌ بد شكل‌، دندان‌ بي‌ قاعده‌: Snaggletooth

دندان‌ دار: Dentulous

دندان‌ در اوردن‌: Teethe

دندان‌ دراز وتيز، دندان‌ نيش‌ اسب‌، عاج‌، دندان‌ عاج‌ , فيل‌، دندان‌ گراز حيوانات‌، (بادندان‌) سوراخ‌ كردن‌ يا , كندن‌: Tusk

دندان‌ دراوري‌، وضع‌ تعداد دندانهاي‌ جانور، ساختمان‌ , دندانها: Dentition

دندان‌ درد، درد دندان‌: Toothache

دندان‌ شناس‌: Odontologist

دندان‌ شيري‌ (بچه‌): Milk Tooth

دندان‌ عقل‌: Wisdom Tooth

دندان‌ قرچه‌ كردن‌، دندان‌ بهم‌ فشردن‌ (از خشم‌)، بهم‌ , فشردن‌، بهم‌ ساييدن‌: Gnash

دندان‌ مز، دسر: Dessert

دندان‌ مصنوعي‌ گذاري‌، يكدست‌ دندان‌ مصنوعي‌: Denture

دندان‌ مصنوعي‌، وابسته‌ به‌ درياي‌ سياه‌، شبيه‌ درياي‌ , سياه‌: Pontic

دندان‌ ناب‌ (انياب‌)، (مج.) چيزپرارزش‌: Eyetooth

دندان‌ ناب‌، دندان‌ انياب‌ (در سگ‌ و مانند ان‌)، نيش‌: Fang

دندان‌ پيشين‌، ثنايا: Incisor

دندان‌ گراز يا پيش‌ امده‌: Bucktooth

دندان‌، دندانه‌، نيش‌، داراي‌ دندان‌ كردن‌، دندانه‌ دار , كردن‌، مضرس‌ كردن‌: Tooth

دندان‌، دندان‌ گراز يا دندان‌ كج‌، دهان‌، دسته‌ شدن گرد امدن‌، بازديد كردن‌: Gam

دنده‌ عقب‌ اتومبيل‌: Differential Gear

دنده‌ عقب‌، دنده‌ دو در اتومبيل‌: Jackshaft

دنده‌ فرمان‌، دنده‌ سكان‌: Steering Gear

دنده‌ مارپيچي‌: Worm Gear

دنده‌ چرخ‌ رابط‌ بين‌ دو چرخ‌: Idle Wheel

دنده‌، اسباب‌: Geap

دنده‌، تكه‌ گوشت‌ دنده‌دار، دنده‌ دار كردن‌، گوشت‌ دنده كندن‌، شيار دار كردن‌ هر چيز شبيه‌ دنده‌، پشت‌ بند زدن‌، مرز گذاشتن‌، نهر ,: Rib

دنده‌، دنده‌اي‌، ضلعي‌، خط‌ كناري‌: Costa

دنده‌، چرخ‌ دنده‌، مجموع‌ چرخهاي‌ دنده‌دار، اسباب دنده‌دار(يادندانه‌دار) كردن‌، اماده‌كاركردن‌، پوشانيدن‌ لوازم‌، ادوات‌، افزار، الات‌، جامه‌، پوشش: Gear

دنده‌اي‌: Costal

دنده‌اي‌: Costate

دنده‌هاي‌ ماشين‌: Gearing

دنيا پرست‌، دنيا دار: Wordly Minded

دنياي‌ جنايتكاران‌: Gangland

دنياي‌ ديگر، عالم‌ ثاني‌، عالم‌ باقي‌: Otherworld

دنياي‌ قديم‌ (يعني‌ اروپا و اسيا): Old World

دنياپرست‌، دنياگراي‌: Secularist

دنيويت‌، دنياگرايي‌: Secularism

دنيوي‌ كردن‌، غير روحاني‌ كردن‌، از قيد كشيشي‌ , ورهبانيت‌ رها شدن‌، عمومي‌ كردن‌: Secularize

دنيوي‌ كننده‌: Secularizer

دنيوي‌، غير روحاني‌، جسماني‌، زماني‌، وابسته‌بگيجگاه شقيقه‌اي‌، موقتي‌، زودگذرفاني‌: Temporal

دنگ‌ دنگ‌، ط‌نين‌ صداي‌ ساعت‌، شماط‌ه‌: Dingdong

دن‌ ضامن‌، ملتزم‌، التزام‌ دهنده‌، حامي‌، كفيل‌، متقبل ضمانت‌ كردن‌، مسئوليت‌ را قبول‌كردن‌، باني‌، باني‌ چيزي‌ ش,: Sponsor

دن‌ ژاله‌، شبنم‌ منجمد، شبنم‌، سرماريزه‌، گچك‌، برفك سرمازدن‌، سرمازده‌ كردن‌، ازشبنم‌ يا برف‌ ريزه‌ پوشيده‌ ش,: Frost

دهاتي‌ سازي‌، اخراج‌: Rustication

دهاتي‌ وار، مسخره‌، بيشعور، خام‌ دست‌ وبي‌ اط‌لاع‌: Loutish

دهاتي‌، ادم‌ خشن‌ و زمخت‌، بي‌ تربيت‌، روستايي‌: Churl

دهاتي‌، اهل‌ جاي‌ دورافتاده‌: Backwoodsman

دهاتي‌، بي‌ تربيت‌، روستامنش‌: Chuff

دهانه ي ورودي هوا: air hole; air intake vent

دهانهي لايه: bed opening

دهانه‌ رودخانه‌بزرگي‌ كه‌ شتكيل‌ خليج‌ كوچكي‌ دهد، مدخل‌: Estuary

دهانه‌ لوله‌، دهانه‌ دم‌ اهنگري‌: Tuyere

دهانه‌ يا سوراخ‌، روزنه‌، گشادگي‌: Aperture

دهانه‌، لبه‌، دهن‌ گير، سخنگو، عامل‌: Mouthpiece

دهانه‌، مصب‌ (مو.) دهني‌: Embouchure

دهانه‌، چشمه‌، جاي‌ خالي‌، سوراخ‌، سراغاز، افتتاح گشايش‌: Opening

دهاني‌، وابسته‌ به‌ گونه‌: Buccal

دهان‌ (كسيرا) باز كردن‌، چشم‌ كسي‌ را باز كردن واپيچاندن‌: Unmuffle

دهان‌ باز، حيرت‌ زده‌، متعجب‌ و متحير: Openmouthed

دهان‌ دار، روزنه‌ دار: Stomatous

دهان‌ دار، پرحرف‌: Mouthy

دهان‌ پزشكي‌: Stomatology

دهان‌، روزنه‌: Os

دهان‌باز، (از حيرت‌ و تعجب‌): Widemouthed

دهدهي‌ به‌ رمز دودويي‌: Binary Coded Decimal

دهدهي‌، رقم‌ دهدهي‌، اعشاري‌: Decimal

دهر، عالم‌، دنيا عالم‌ وجود، گيتي‌، جهان‌، كيهان‌، كائنات‌، كون‌ و مكان: Universe

دهساله‌: Decennium

دهساله‌، بمدت‌ دهسال‌: Decennial

دهشتناك‌، مهيب‌، ترسناك‌ و حشت‌ اور: Horrendous

دهشت‌، ترس‌ زياد، وحشت‌، بلا، بچه‌ شيط‌ان‌: Terror

دهشت‌، ترس‌، خوف‌، وحشت‌، مورمور، (م‌.م‌.) بيزاري‌: Horror

دهش‌، اهداء: Donation

دهكده‌ سرخ‌ پوستان‌: Pueblo

دهكده‌ كوچك‌ كوهستاني‌: Clachan

دهكده‌، دهي‌ كه‌ در ان‌ كليسا نباشد، نام‌ قهرمان‌ , ونمايشنامه‌ تراژدي‌ شكسپير: Hamlet

دهكده‌، روستا، ده‌، قريه‌: Village

دهكده‌، قصبه‌، (جنوب‌ افريقا) شهر: Dorp

دهل‌، نقاره‌، كوس‌، دمامه‌، عصرانه‌ مفصل‌: Kettledrum

دهمين‌ حرف‌ الفباي‌ انگليسي‌: J

دهم‌، دهمين‌، ده‌ يك‌، عشر، عشريه‌: Tenth

دهنده‌: Giver

دهنده‌ وابسته‌ به‌ همتايي‌، تلفيق‌ كننده‌ عقايد مختلف‌، وفق‌ ,: Syncretic

دهنده‌، اتومبيل‌ راندن‌ موتور، ماشين‌، منبع‌ نيروي‌ مكانيكي‌، اتومبيل‌، حركت‌ ,: Motor

دهنده‌، اعط‌اء كننده‌، بخشنده‌، واهب‌، هبه‌ كننده‌: Donor

دهنده‌، بخشنده‌: Donor

دهنده‌، ضماد گذاشتن‌، تسكين‌ دادن‌ ضماد، مرهم‌، مرهم‌ تسكين‌ دهنده‌، (مج.) داروي‌ تسكين‌ ,: Salve

دهنده‌، عنوان‌ مشخص‌، سرخاندان‌ كسي‌ كه‌ نام‌ خود را به‌ ملت‌ يا كشوري‌ ميدهد، عنوان‌ ,: Eponym

دهنده‌، منتقل‌ كننده‌، مصالح‌، انتقال‌ دهنده‌: Transferor

دهنده‌، نشان‌ گيرنده‌، نكته‌، توصيه‌ مفيد، نوعي‌ سگ‌ شكار, شاهين‌ ترازو، عقربه‌، عقربك‌، اشاره‌ كننده‌، نشان‌ , ي‌: Poniter

دهنده‌ء غسل‌ تعميد: Baptizer

دهنه‌، سرمته‌ خرده‌، تكه‌، پاره‌، ريزه‌، ذره‌، لقمه‌، تيغه‌ رنده‌، لجام: Bit

دهن‌ دره‌ كردن‌، خميازه‌ كشيدن‌، با حال‌ خميازه‌ سخن‌ , گفتن‌، دهن‌ دره‌: Yawn

دهن‌گشاد، صدا بلند، گزافه‌ گوي‌، حرف‌ مفت‌ زن‌: Bigmouthed

دهه‌، دهدهي‌: Decade

دهه‌، عدد ده‌، دوره‌ ده‌ ساله‌: Decade

ده‌ برابر، ده‌ چندان‌: Tenfold

ده‌ فرمان‌ موسي‌، احكام‌ عشره‌: Ten Commandments

ده‌ ليتر، پيمانه‌ ده‌ ليتري‌: Decaliter

ده‌ متر مكعب‌: Decastere

ده‌ متر، شعر ده‌ وتدي‌: Decameter

ده‌ هجايي‌: Decasyllabic

ده‌ هزار متر: Myriameter

ده‌ هزار، هزارها، بيشمار: Myriad

ده‌ يك‌، عشر، عشريه‌، ده‌ يك‌ گرفتن‌ از: Tithe

ده‌ پا، خرچنگ‌ ده‌ پا: Decapod

ده‌ گانه‌، ده‌ برابر، ده‌ برابر كردن‌: Decuple

ده‌ گرم‌: Decagram

ده‌، شماره‌ 01، (درجمع‌) چندين‌، خيلي‌: Ten

ده‌رو، ده‌ وجه‌: Decahedron

دو ارز، دو ارزشي‌: Two Valued

دو بخشي‌، دونيمي‌: Bisection

دو بخش‌ كردن‌، دو نيم‌ كردن‌: Bisect

دو برگي‌، دو برگه‌: Diphyllous

دو برگچه‌اي‌ (مثل‌ برگهاي‌ مركب‌ گياه‌): Bifoliate

دو برگچه‌اي‌ (مثل‌ برگهاي‌ مركب‌ گياه‌): Bifoliolate

دو به‌ دو ناسازگار، مانعه‌الجمع‌: Mutually Exclusive

دو جنسه‌، نروماده‌: Intersex

دو جهتي‌، دوسويه‌: Bidirectional

دو حالتي‌: Two State

دو خط‌ در ميان‌ كردن‌: Triple Space

دو دندانه‌: Bidentate

دو راهه‌، دو ط‌رفه‌: Two Way

دو راهي‌ مرگ‌ و زندگي‌، مرگ‌: Great Divide

دو رنگي‌، داراي‌ دو رنگ‌ بودن‌: Dichroism

دو رنگي‌، داراي‌ دو رنگ‌ بودن‌: Dichromatism

دو رو، دو وجهه‌، ادم‌ دو رو: Two Faced

دو رو، رياكار، غير صميمي‌، بي‌ صداقت‌: Insincere

دو زبانه: Bilingual

دو زن‌ داري‌، دو شوهري‌: Bigamy

دو سط‌ر در ميان‌: Triple Space

دو شاخه‌: Plug

دو شاخه‌ ماده‌: Female Plug

دو شعبه‌ كردن‌: Dichotomization

دو ضربه‌اي‌، شرياني‌: Dicrotism

دو ط‌رفه‌ سازي‌: Mutualization

دو فرد يا دو گروه‌ خيلي‌ مشابه‌: Tweedledum And Tweedledee

دو فلزي‌، داراي‌ دو نوع‌ پول‌ رايج‌: Bimetallic

دو قط‌بي‌: Dipole

دو مقياسي‌، دودويي‌: Two Scale

دو ميله‌ متصل‌ بهم‌ وفا در بچرخش‌، مفصل‌ چرخنده‌: Universal Joint

دو هزار ساله‌، شامل‌ دو هزار: Bimillenary

دو يا سه‌ قلاب‌ ماهي‌ گيري‌ متصل‌ بهم‌: Gang Hook

دو پهلو سخن‌ گفتن‌، زبان‌ بازي‌ كردن‌، سهل‌انگاشتن‌: Palter

دو گذري‌: Two Pass

دو، دوبار، دو قسم‌، دونوع‌، دوتا، هر دوتا: Tow

دو، دوتا، جفت‌، زوج‌، توام‌، دوقلو، چند قلو: Twain

دوئل‌ كننده‌: Duelist

دوئل‌ كننده‌: Duellist

دوا فروش‌، داروگر: Druggist

دوا، مداوا: Medicament

دوات‌ شاخي‌ قديمي‌، داراي‌ اصط‌لاحات‌ قلنبه‌: Inkhorn

دوات‌، امه‌، مركبدان‌، جاي‌ قلم‌ و دوات‌: Inkstand

دوات‌، مركبدان‌: Inkwell

دوار، عضو محفل‌: Circler

دوارزشي‌: Divalent

دوازدهمين‌ حرف‌ الفباي‌ انگليسي‌: L

دوازدهم‌، دوازدهمين‌، يكي‌ از دوازده‌ قسمت‌: Twelfth

دوازده‌ دوازدهي‌: Duodecimal

دوازده‌ سط‌حي‌: Dodecahedron

دوازده‌، دوازده‌گانه‌، يك‌ دوجين‌: Twelve

دوام‌، ادامه‌، تناوب‌ بدون‌ انقط‌اع‌: Continuance

دوام‌، بقا: Permanence

دوام‌، بقا، جاوداني‌، پايايي‌، ابد: Perpetuity

دوام‌، بقا، پايايي‌، ديرپايي‌، ماندگاري‌، مقاومت‌: Durability

دوام‌، بقاء، حبس‌، توقيف‌: Durante

دواير كيفيت، گروه‌هاي كيفي: quality circles

گروه‌هايي كه براي بهبود كارايي فرآيندها با هم ملاقات مي‌كنند. همچنين مراجعه شود به مديريت كيفيت جامع.

دواير كيفيت، گروه‌هاي كيفي: Quality Circles

گروه‌هايي که براي بهبود کارايي فرآيندها با هم ملاقات مي‌کنند. همچنين مراجعه شود به مديريت كيفيت جامع.

دوايي‌، شفابخش‌، دارويي‌، ط‌بيب‌، پزشك‌، پزشكي‌: Medic

دواي‌ ضد ترشي‌ معده‌، ضد اسيد معده‌: Antacid

دواي‌ ضد عفوني‌، گندزدا، ضدعفوني‌، تميز و پاكيزه مشخص‌، پلشت‌ بر، جداگانه‌، پادگند: Antiseptic

دواي‌ ظ‌هور فيلم‌، متول‌: Metol

دواي‌ قط‌ره‌ براي‌ چشم‌، سرمه‌: Collyrium

دوبار توليد كردن‌، باز عمل‌ اوردن‌: Reproduce

دوبار چاپ‌ كردن‌، چاپ‌ جديد: Reprint

دوبار، دوفعه‌، دومرتبه‌، دوبرابر: Twice

دوباره اختراع کردن چرخ : Reinventing the Wheel

     اين اصطلاح به اين معناست که کارها و وظايف يکسان، به‌جاي استفادهي هوش‌مندانه از نتايج قبلي، دوباره از اول انجام پذيرد.

دوباره‌ (جامه‌) پوشاندن‌، سنگ‌ چين‌ كردن‌: Revet

دوباره‌ استفاده‌ كردن‌: Reuse

دوباره‌ اط‌مينان‌ دادن‌، دوباره‌ قوت‌ قلب‌ دادن‌: Reassure

دوباره‌ امتحان‌ كردن‌، از نو ازمودن‌: Reexamine

دوباره‌ انجام‌ دادن‌، دوباره‌ اتاق‌ را تزئين‌ كرد: Redo

دوباره‌ انشاء كردن‌: Recompose

دوباره‌ ايجاد كننده‌، تفريح‌: Recreative

دوباره‌ بالا رفتن‌، برگشتن‌، دوباره‌ سوار كردن‌: Remount

دوباره‌ بجاي‌ اول‌ برگشتن‌، حركت‌ ارتجاعي‌ داشتن‌، منعكس‌ , شدن‌، پس‌ زدن‌، برگشتن‌، جهش‌ كردن‌، داراي‌ قوه‌ ارتجاعي واكنش‌، اعاده‌: Rebound

دوباره‌ بخدمت‌ خواندن‌، دوباره‌ استخدام‌ كردن‌: Reemploy

دوباره‌ بدست‌ اوردن‌، باز يافتن‌، دوباره‌ پيدا كردن دوباره‌ رسيدن‌ به‌، غالب‌ شدن‌ بر: Regain

دوباره‌ بدست‌ اوردن‌، جبران‌ كردن‌، تلافي‌ كردن‌: Recoup

دوباره‌ بر قرار كردن‌، تجديد كردن‌، دوباره‌ يكي‌ شدن‌ تجديد شونده‌، دوباره‌ مستقر شونده‌، دوباره‌ درست‌ كردن: Redintegrate

دوباره‌ بر قرار يا تاسيس‌ كردن‌: Reestablish

دوباره‌ برانگيختن‌، دوباره‌ بيدار كردن‌: Rewake

دوباره‌ بعليدن‌، دوباره‌ جذب‌ كردن‌: Resorb

دوباره‌ به‌ كيمسيون‌ ارجاع‌ كردن‌، توصيه‌ كردن‌، دوباره‌ , مرتكب‌ شدن‌، دوباره‌ زندان‌كردن‌: Recommit

دوباره‌ تخم‌ افشاندن‌، خود رو سبزشدن‌: Reseed

دوباره‌ تعديل‌: Readjust

دوباره‌ تعريف‌ كردن‌: Redefine

دوباره‌ تفسير كردن‌: Reinterpret

دوباره‌ توليد كننده‌، تجديد كننده‌: Reproducer

دوباره‌ جعل‌ كردن‌، دوباره‌ بر سندان‌ كوفتن‌: Reforge

دوباره‌ جمع‌ كردن‌، بخاط‌ر اوردن‌، در بحر تفكر غوط‌ه‌ور , شدن‌، مستغرق‌ شدن‌ در: Recollect

دوباره‌ جوان‌ كردن‌، جواني‌ از سر گرفتن‌: Rejuvenate

دوباره‌ حساب‌ كردن‌: Recalculate

دوباره‌ دسته‌ بندي‌ كردن‌، متشبث‌ شدن‌ به‌، متوسل‌ شدن‌ ملجا، پناهگاه‌، پاتوق‌، ملاقات‌ مكرر، رفت‌ و امد مكرر: Resort

دوباره‌ رايج‌ كردن‌: Remonetize

دوباره‌ رويش‌ نوشته‌ باشند نسخه‌ خط‌ي‌ يا دست‌ نوشته‌اي‌ كه‌ نوشته‌ء روي‌ ان‌ پاك‌ شده‌و ,: Palimpsest

دوباره‌ رويه‌ انداختن‌، دوباره‌ وصله‌ يا سرهم‌ بندي‌ , كردن‌، نو نما كردن‌، وصله‌پينه‌كردن‌: Revamp

دوباره‌ زاد، تجسم‌ ثانوي‌، تولد تازه‌ روحاني‌ يافته‌: Twice Born

دوباره‌ ساختن‌، تجديد كردن‌: Reedify

دوباره‌ سازمان‌ دادن‌: Reorganize

دوباره‌ صحافي‌ كردن‌، دوباره‌ ملزم‌ ساختن‌: Rebind

دوباره‌ عبوركردن‌، مجددا تصويب‌ كردن‌: Repass

دوباره‌ غذا يا خواربار تهيه‌ كردن‌: Revictual

دوباره‌ فعال‌ كردن‌: Reactivate

دوباره‌ متحد كردن‌، دوباره‌ معاشرت‌ كردن‌: Reassociate

دوباره‌ مخابره‌ كردن‌، دوباره‌ فرستادن‌: Retransmit

دوباره‌ مرتب‌ كردن‌، دوباره‌ سفارش‌ دادن‌: Reorder

دوباره‌ مسكون‌ ساختن‌: Repeople

دوباره‌ نوشتن‌، از نو ط‌رح‌ ريختن‌: Rewrite

دوباره‌ نويس‌: Rewriter

دوباره‌ واگذار كردن‌، (ط‌ب‌) از سط‌ح‌ خارج‌ بداخل‌ نفوذ , كردن‌، (درمورد مرض‌)عمقي‌ شدن‌: Retrocede

دوباره‌ پخته‌شده‌، زيادتر از معمول‌ پخته‌شده‌: Warmed Over

دوباره‌ پر كردن‌، ذخيره‌ تازه‌ دادن‌، باز پر كردن‌: Replenish

دوباره‌ پركردن‌، بازپرسازي‌: Replenishment

دوباره‌ چاپ‌ كردن‌، دوباره‌ منتشر كردن‌: Republish

دوباره‌كاري: rework

اقدام اصلاحي بر روي قلمي كه مغايرت دارد به منظور تبديل آن به قلمي قابل پذيرش‌ براي استفاده.

دوباره‌کاري: Rework

اقدام اصلاحي بر روي قلمي كه مغايرت دارد به منظور تبديل آن به قلمي قابل پذيرش‌ براي استفاده.

دوبخشي‌، دوجزئي‌: Dimerism

دوبدو، جفت‌ جفت‌: Pairwise

دوبدو، محرمانه‌، گفتگوي‌ دو بدو: Tete A Tete

دوبرابر، دولا: Diploid

دوبله‌ كننده‌: Dubber

دوبند گذاشتن‌، ط‌بقه‌ بندي‌ ط‌اقچه‌ ديوار كوب‌، پرانتز، اين‌ علامت‌ []، هلال‌ يا ,: Bracket

دوبه: barge

دوبه ي اتصال لوله در زير آب: barge for subsea pipe connections

دوبه‌، كرجي‌، با قايق‌ حمل‌ كردن‌، سرزده‌ وارد شدن‌: Barge

دوبيتي‌: Couplet

دوتاشونده‌، داراي‌ دوحالت‌ متغير وجدا از هم‌: Bivariate

دوتايي‌: Dyadic

دوتايي‌ چاپ‌ شدن‌، لك‌ كردن‌، لكه‌ لكه‌ ياخط‌ي‌ كه‌ دراثر تاشدن‌ كاغد دوتايي‌ چاپ‌ شده‌ باشد: Mackle

دوتايي‌، جفتي‌، مضاعف‌: Binary

دوتايي‌، دولا، دوجنبه‌ اي‌: Dual

دوتايي‌، دويي‌، دوتاپرستي‌، دوخدا گرايي‌: Dualism

دوجزئي‌، داراي‌ مفصل‌ دوبخشي‌: Dimerous

دوجمله‌اي‌ (در جبر و مقابله‌): Binomial

دوجنبه‌اي‌، دمدمي‌: Ambivalent

دوجنسه‌، دورگه‌: Dihybrid

دوجنسه‌، هم‌ زن‌ و هم‌ مرد: Androgynous

دوجهت‌ متضاد جريان‌ يابد وابسته‌ بدولوله‌ الكتروني‌ كه‌ جريان‌ برق‌ در انها در ,: Push Pull

دوجين‌: Dozen

دوجين‌، دوازده‌ عدد: Dozen

دوختن‌، دوزندگي‌ كردن‌، خياط‌ي‌ كردن‌: Sew

دوخته‌ فروشي‌، لباس‌ دوخته‌: Slopwork

دوخته‌ فروش‌، شلخته‌ كار: Slopworker

دود يا بوي‌ قوي‌، بوي‌ زننده‌، تعفن‌، گند: Stench

دود، مه‌ غليظ‌، استعمال‌ دود، استعمال‌ دخانيات دودكردن‌، دود دادن‌، سيگاركشيدن‌: Smoke

دودخانه‌، محل‌ دود دادن‌ گوشت‌ ماهي‌ وپوست‌ دباغي‌ وغيره‌: Smokehouse

دودخان‌، شكاف‌ دامنه‌ اتش‌ فشان‌ كه‌ از ان‌ دود وبخار , متصاعد است‌: Fumarole

دودستي‌، بادودست‌ انجام‌ يافته‌: Bimanual

دودكش: Stack

دودكش: stovepipe

لوله‌اي عمودي كه معمولاً از جنس آهن است و محل عبور بخار و دود است. اين اصطلاح در مديريت پروژه به موانع مجازي بين اصول كاركردي گفته مي‌شود كه مانع برقراري ارتباط مي‌شوند. همچنين مراجعه شود به سيلو

دودكش‌ لكوموتيو، دودكش‌ كشتي‌، دودكش‌ ساختمان‌: Smokestack

دودكش‌، بالاگيري‌، بلند سازي‌، درك‌، ادراك‌، فهم‌: Uptake

دودكش‌، بخاري‌، كوره‌، نك‌: Chimney

دودكش‌، لوله‌ اب‌ گرم‌، لوله‌ بخار، انفلوانزا: Flue

دودلي‌، ترديد، موضوع‌ غيرقابل‌ درك‌، مكتب‌(شكاكيون‌) فلسفه‌ء احتمالي‌: Acatalepsy

دودل‌: Dithery

دودل‌ بودن‌، دل‌ دل‌ كردن‌، ترديد داشتن‌، مردد بودن نوسان‌ كردن‌، جنبيدن‌، تلوتلو خوردن‌: Vacillate

دودل‌، غير قط‌عي‌: Indecisive

دودل‌، مردد، درنگ‌ كننده‌، تامل‌ كننده‌: Hesitant

دودماني‌، سلسله‌اي‌: Dynastic

دودمان‌، تبار: Ancestry

دوده‌ چراغ‌، سياه‌ يكدست‌، با دوده‌ سياه‌ كردن‌: Lampblack

دوده‌، دوده‌ بخاري‌، رنگ‌سياه‌ دوده‌، دوده‌ زدن‌: Soot

دوده‌، سخن‌ زشت‌، رنگ‌ سياه‌، لكه‌، هزل‌، تصاوير , ن‌ وداستانهاي‌ خارج‌ از اخلاق‌، سياه‌ولكه‌ دار كردن‌، زنگ‌ زد,: Smut

دوده‌، چرك‌ سياه‌ كردن‌، چرك‌ كردن‌: Grime

دوده‌اي‌، سياه‌، دوده‌اي‌ كردن‌: Sooty

دودويي‌ ستوني‌: Column Binary

دودويي‌ سط‌ري‌: Row Binary

دودويي‌ محض‌: Pure Binary

دودويي‌، دوتايي‌: Binary

دودي‌، دود داده‌ شده‌: Fire Cured

دودي‌، پر دود، دود گرفته‌، دود كن‌، دود كننده‌: Smoky

دودکش: Stovepipe

لوله‌اي عمودي كه معمولاً از جنس آهن است و محل عبور بخار و دود است. اين اصطلاح در مديريت پروژه به موانع مجازي بين اصول كاركردي گفته مي‌شود كه مانع برقراري ارتباط مي‌شوند. همچنين مراجعه شود به سيلو.

دور از دسترس‌ مشكل‌ بدست‌ امده‌، ناراحت‌، نامناسب‌ براي‌ حمل‌ ونقل: Unhandy

دور از مركز، حاشيه‌، مرز، حوالي‌، حومه‌: Outskirt

دور افتاده‌، تنها، منزوي‌، گوشه‌ نشين‌: Recluse

دور افتاده‌، دور از مركز: Outlying

دور انداختني‌: Jettisonable

دور انداختن‌، اشغال‌، چيز دورانداخته‌، چيز بي‌ مصرف‌: Throw Away

دور انداختن‌، ول‌ كردن‌: Discard

دور انداخته‌: Cast Off

دور انديشي‌، مال‌ انديشي‌، احتياط‌، انديشه‌ قبلي‌: Forethought

دور درثانيه: c.p.s.

دور دور، دام‌ دام‌ (صداي‌ كوس‌ يا ط‌بل‌): Rub A Dub

دور رس‌ بودن‌، خارج‌ازتير رس‌ بودن‌: Outrange

دور زدن‌، (براي‌ انجام‌ منظ‌وري‌) فرستادن‌: Send Round

دور زدن‌، پيچيدن‌، درد كشيدن‌، تير كشيدن‌، نيش‌، سوزش سرزنش‌ وجدان‌، دردشديدوناگهاني‌: Twinge

دور سرگرداندن‌، ط‌فره‌، ط‌فره‌ زدن‌ از حركت‌ بازداشتن‌، ماندن‌، ممانعت‌ كردن‌، قصور ورزيدن جاي‌ ايستادن‌ اسب‌ در ط‌ويله‌، اخور، غرفه‌، دكه‌ چوبي‌ , كوچك‌، بساط‌، صندلي‌، لژ، جايگاه‌ ويژه‌، به‌ اخور بستن: Stall

دور سنجي‌، اندازه‌ گيري‌ از دور: Telemetry

دور سنج‌: Telemeter

دور شدن‌، رفتن‌، عازم‌ شدن‌، دزدانه‌ رفتن‌: Mog

دور شمار: Revolution Conter

دور كمر، ميان‌، كمر لباس‌، كمربند، ميان‌ تنه‌: Waist

دور موتور، گردش‌، تند گشتن‌، دور برداشتن‌: Rev

دور نشان‌، تلويزيون‌: Television

دور نگار، تلگراف‌: Telegraph

دور پردازي‌، پردازش‌ از دور: Teleprocessing

دور چيزي‌ گرديدن‌، بدور چيزي‌ گشتن‌: Circumambulate

دور گشتي‌، دور گرد: End Around

دور، دور برد: Long Haul

دور، دور برد مربوط‌ به‌ اينده‌ دور، ط‌ول‌ المدت‌، ديرپاي‌، دور رس: Long Range

دور، دور دست‌، غيرقابل‌ دسترس‌، دنج‌: Out Of The Way

دور، دوران‌ كامل‌، انقلاب‌: Revolution

دور، دوردست‌، بعيد: Remote

دور، فاصله‌دار، سرد، غيرصميمي‌: Distant

دور، كناره‌ گير: Aloof

دور، پرت‌، دور دست‌، جزئي‌، كم‌، بعيد، متحرك‌: Remote

دوران حلقوي: annular circulation

دورانداختن‌، بيرون‌ دادن‌، فرار كردن‌ (از تعقيب‌ , كنندگان‌): Throw Off

دورانداختن‌، دست‌ كشيدن‌ از، متروك‌ ساختن‌: Discard

دورانديش‌: Forethoughtful

دوران‌ شناسي‌ و مط‌العه‌ قدمت‌ محيط‌ از روي‌ حلقه‌ هاي‌ , متشكله‌ در چوب‌ درختان‌: Dendrochronology

دوران‌ چهارم‌، چهار واحدي‌، چهار عضوي‌، چهار تايي‌: Qyaternary

دوراهي‌، محل‌ تقاط‌ع‌، عبور: Crossing

دوربين‌ را از نور زائد محفوظ‌ نگه‌ ميدارد نوعي‌ پرده‌ پارچه‌اي‌ سياه‌ رنگ‌ كه‌ در تلويزيون‌ و سينما ,: Gobo

دوربين‌ صحرايي‌، عدسي‌ دروني‌ دوربين‌ ياذره‌ بين‌: Field Glass

دوربين‌ فيلمبرداري‌ مجهز بدستگاه‌ ضبط‌ صوت‌: Sound Camera

دوربين‌ مخصوص‌ اپرا: Opera Glass

دوربين‌ مخصوص‌ عكاسي‌ از فواصل‌ دور: Telecamera

دوربين‌ مخصوص‌ عكسبرداري‌ از خورشيد: Photoheliograph

دوربين‌ مسافت‌ ياب‌، دوربين‌ پيمايش‌ بلندي‌ يا فاصله‌: Tachymeter

دوربين‌ نجومي‌، تلكسوپ‌، تلسكوپ‌ بكار بردن‌: Telescope

دوربين‌ يا جعبه‌ عكاسي‌: Camera

دوربين‌، (مج.) مال‌ انديش‌، عاقل‌، عاقبت‌ انديش‌: Longsighted

دورتا دور، سرتاسر، كاملا، شامل‌ هر چيز يا هركس‌: All Round

دورتادورگيتي‌ يا اقليمي‌ كشتي‌ راني‌ كردن‌، زمين‌ را , دورزدن‌، پيرامون‌ پيمودن‌: Circumnavigate

دورتر از محل‌ پرتاب‌ ودر مسير ازمايشي‌ خود: Downrange

دورتر، عقب‌ تر، ان‌، انها: Yond

دورتر، پيش‌ تر، بعلاوه‌، قدري‌، جلوتر: Farther

دورترين‌، اقصي‌ نقط‌ه‌: Furthermost

دورترين‌، اقصي‌ نقط‌ه‌0 ,: Endmost

دورترين‌، اقصي‌ نقط‌ه‌، بعيدترين‌، ابعد: Farthermost

دورترين‌، اقصي‌ نقط‌ه‌، بعيدترين‌، دورترين‌ نقط‌ه‌: Farthest

دورريز: disposal

فرآيند حذف سامانه يا مولفه

دورريز: Disposal

فرآيند حذف سامانه يا مولفهتضمين کنترل صحيح تمام مواد حساس محيطي و ذخيره يا فروش مواد باقيمانده. همچنين همچنين مراجعه شود به مرحله غيرفعال‌سازي.

دورزني‌، دورگردي‌، گردش‌، حركت‌ پيچاپيچ‌: Circumvolution

دورستگي‌، دوگانگي‌: Dichotomy

دورشو، خارج‌ شو: Aroint

دورنما، ديد: vision

توصيفي ذهني از تصوير آينده سازمان. بيانيه دورنما به تمركز تيم‌ها كمك مي‌كند.

دورنما، ديد: Vision

توصيفي ذهني از تصوير آينده سازمان. بيانيه دورنما به تمركز تيم‌ها كمك مي‌كند.

دورنگاري‌، تلگرافي‌: Telegraphy

دورنگاه‌داشتن‌ از، پنهان‌ كردن‌: Eloign

دورنگ‌، داراي‌ دو رنگ‌: Bichrome

دورنگ‌، دورنگه‌: Bicolor

دورنگ‌، دورنگه‌: Bicolour

دوره: Period

بالاترين سطح تقسيم چرخه پروژه. معمولاً سه دوره وجود دارد؛ مطالعه، اجرا و عمليات. چندين مرحله در هر دوره وجود دارد.

دوره: Period

بالاترين سطح تقسيم چرخه پروژه. معمولاً سه دوره وجود دارد؛ مطالعه، اجرا و عمليات. چندين مرحله در هر دوره وجود دارد.

دوره بازپرداخت: payback period

دوره‌اي كه در آن جريان نقدي دريافتي از يك پروژه برابر سرمايه‌گذاري اوليه بدون تنزيل مي‌شود.

دوره بازپرداخت: Payback Period

دوره‌اي كه در آن جريان نقدي دريافتي از يك پروژه برابر سرمايه‌گذاري اوليه بدون تنزيل مي‌شود.

دوره بكارگيري، دوره اجرايي: Implementation Period

دومين دوره در چرخه مرجع پروژه و اولين دوره مطالعه و سومين دوره عملكرد. در دوره بكارگيري، تأمين‌كنندگان انتخاب مي‌شوند و سامانه توليد شده و به مشتريان تحويل داده مي‌شود. مراحل دوره بكارگيري شامل انتخاب منبع، توسعه و بازبيني است.

دوره بكارگيري، دوره اجرايي: Implementation Period

دومين دوره در چرخه مرجع پروژه و اولين دوره مطالعه و سومين دوره عملکرد. در دوره بكارگيري، تأمين‌کنندگان انتخاب مي‌شوند و سامانه توليد شده و به مشتريان تحويل داده مي‌شود. مراحل دوره بكارگيري شامل انتخاب منبع، توسعه و بازبيني است.

دوره حسابداري: accounting period

بازه‌ زماني انتخاب شده براي سنجش و گزارش‌گيري از عملكرد مالي.

دوره عملكرد: period of performance

بازه زماني بين شروع و پايان اجراي پيمان كه شامل كليه فعاليت‌هاي مورد نياز براي تحقق بيانيه كار است.

دوره عملكرد: Period Of Performance

بازه زماني بين شروع و پايان اجراي پيمان كه شامل كليه فعاليت‌هاي مورد نياز براي تحقق بيانيه كار است.

دوره عمليات: Operations Period

سومين دوره از چرخه مرجع پروژه سه دوره‌اي، كه در آن سامانه وارد محيط اصلي شده، به‌كار افتاده، نگهداري شده و غير‌فعال مي‌شود. مراحل آن شامل توسعه، عمليات و نگهداري و غيرفعال‌سازي مي‌باشد.

دوره عمليات: Operations Period

سومين دوره از چرخه مرجع پروژه سه دوره‌اي، که در آن سامانه وارد محيط اصلي شده، به‌کار افتاده، نگهداري شده و غير‌فعال مي‌شود. مراحل آن شامل توسعه، عمليات و نگهداري و غيرفعال‌سازي مي‌باشد.

دوره مسووليت، دوره تعهد: liability period

مدت زمان پس از تحويل دستاوردها يا كالاها، كه در آن، تأمين‌كننده مسوؤليت جنبه‌هاي خاصي از محصول را به‌عهده مي‌گيرد.

دوره مسووليت، دوره تعهد: Liability Period

مدت زمان پس از تحويل دستاوردها يا كالاها، كه در آن، تأمين‌كننده مسوؤليت جنبه‌هاي خاصي از محصول را به‌عهده مي‌گيرد.

دوره مطالعه: Study Period

اولين دوره از سه دوره چرخه مرجع پروژه كه در آن محدوده و مسير پروژه معين مي‌شود. اين دوره شامل چهار مرحله است: 1) تعريف الزامات كاربر، 2) تعريف مفهوم، 3) مشخصات سامانه و 4) آماده‌سازي كسب.

دوره مطالعه: Study Period

اولين دوره از سه دوره چرخه مرجع پروژه كه در آن محدوده و مسير پروژه معين مي‌شود. اين دوره شامل چهار مرحله است: 1) تعريف الزامات كاربر، 2) تعريف مفهوم، 3) مشخصات سامانه و 4) آماده‌سازي كسب.

دوره‌ ابقا: Retention Period

دوره‌ اموزش‌ هنرهاي‌ دستي‌: Manual Training

دوره‌ برنامه‌ هاي‌ اموزشي‌ تلويزيوني‌: Telecourse

دوره‌ بين‌ جواني‌ وپيري‌، ميان‌ سال‌: Middle Age

دوره‌ بين‌ جواني‌ وپيري‌، ميان‌ سال‌: Middle Aged

دوره‌ تجدد ادبي‌ و فرهنگي‌، رنسانس‌: Renaissance

دوره‌ تصدي‌، دوره‌ اجلاسيه‌ دادگاه‌، دوره‌ تحصيلي‌: Termtime

دوره‌ حسابداري: Accounting Period

بازه‌ زماني انتخاب شده براي سنجش و گزارش‌گيري از عملکرد مالي.

دوره‌ خانگي‌، مجالس‌ خانگي‌: House Party

دوره‌ دوساله‌: Biennium

دوره‌ رشد وپيشرفت‌ انسان‌: Floruit

دوره‌ زنداني‌ را گذراندن‌، زنداني‌ بودن‌: Wear Stripes

دوره‌ زندگي‌، دوره‌، مسير، مقام‌ ياشغل‌، حرفه‌: Career

دوره‌ سه‌ ساله‌: Triennium

دوره‌ سه‌ ماهه‌، در حدود سه‌ ماه‌: Trimester

دوره‌ عكس‌ العمل‌، پنهاني‌، ناپيدايي‌، پوشيدگي‌، دوره‌ , كمون‌، مرحله‌ پنهاني‌: Latency

دوره‌ فحلي‌: Estrous Cycle

دوره‌ قبل‌ از بلوغ‌: Prepuberty

دوره‌ قبل‌ از بلوغ‌ انسان‌ (يعني‌ از 9تا 21 سالگي‌): Preadolescence

دوره‌ قبل‌ از فحليت‌ جنس‌ ماده‌: Proestrus

دوره‌ كسب، دوره‌ دست‌يابي: Acquisition Period

مراجعه شود به دوره‌ اجرا

دوره‌ كنش‌: Action Period

دوره‌ مقدماتي‌ پزشكي‌، وابسته‌به‌ پيش‌ پزشكي‌: Premedical

دوره‌ نفاس‌ دوران‌ استراحت‌ ونقاهت‌ بعد از زايمان‌، در بستر خوابي: Lying In

دوره‌ نفاس‌ مرحله‌ بين‌ زايمان‌ واعاده‌ زهدان‌ بحال‌ اوليه‌ خود: Puerperium

دوره‌ يا مقام‌ اسقفي‌ يا پاپي‌ يا كهانت‌، امامت‌، اسقفي‌ , كردن‌، فضل‌ فروشي‌ كردن‌: Pontificate

دوره‌ يخ‌، دوره‌يخبندان‌: Ice Age

دوره‌ يك‌ چهارم‌ نهايي‌ در مسابقات‌ حذفي‌: Quarterfinal

دوره‌ پنج‌ ساله‌: Quinquennium

دوره‌ چهار ساله‌ جشنهاي‌ ورزشي‌ ' پيتين‌' (naihtyp): Pythiad

دوره‌ چهارساله‌، مدت‌ چهار ساله‌، چهارسال‌: Quadrennium

دوره‌ کسب، دوره‌ دست‌يابي: Acquisition Period

مراجعه شود به دوره‌ اجرا

دوره‌ گرد، ادم‌ خانه‌ بدوش‌: Caird

دوره‌ گرد، دست‌ فروش‌، ادم‌ مزدور، ادم‌ پست‌ وخسيس‌، چك‌ , وچانه‌ زدن‌: Huckster

دوره‌ گردي‌ كردن‌، ط‌وافي‌ كردن‌: Peddle

دوره‌ گردي‌ كردن‌، گدايي‌، دوره‌ گردي‌ گره‌ زدن‌، بستن‌، محكم‌ كردن‌، باربري‌ كردن‌، اخاذي‌ كردن: Cadge

دوره‌ گردي‌، دتسفروشي‌، ط‌وافي‌: Colportage

دوره‌، مدت‌، موقع‌، گاه‌، وقت‌، روزگار، عصر، گردش قاعده‌ زنان‌، ط‌مث‌، حد، پايان‌، نتيجه‌ غايي‌، كمال منتهادرجه‌، دوران‌ مربوط‌ به‌ دوره‌ بخصوصي‌ نوبت‌، ايست‌، مكث‌، نقط‌ه‌ پايان‌ جمله‌، جمله‌ كامل: Period

دوره‌، نقط‌ه‌: Period

دوره‌ء پويش‌: Scan Period

دوره‌اي‌: Periodic

دوره‌اي‌ يا دايره‌اي‌: Cyclic

دوره‌اي‌، دوري‌، نوبتي‌، نوبت‌ دار، متناوب‌: Periodic

دوره‌اي‌، نشريه‌ دوره‌اي‌: Periodical

دورو: Bifacial

دورو، جانوس‌ مانند: Januslike

دورو، حيله‌ گر، ادم‌ دورو، دغلباز: Janus Faced

دورو، خودنما، پياله‌ لبالب‌، جام‌ پر: Facer

دورو، دوجانبه‌، دو سر (مثل‌ چكش‌ دو سر): Double Faced

دورويي‌ حيله‌، مكر، دستان‌ و تزوير، تلبيس‌، روباه‌صفتي‌، خيانت: Guile

دورويي‌، حقه‌ بازي‌: Double Dealing

دورويي‌، دورنگي‌، تزوير، ريا، دولايي‌: Duplicity

دورويي‌، ريا، رياكاري‌، دورنگي‌، سالوس‌، زرق‌: Hyporisy

دورويي‌، غصب‌، ط‌راري‌، فريب‌، مكر، حيله‌: Imposture

دورويي‌، فريب‌: Dissimulation

دوري‌ از مركز بدن‌، قياسي‌، قياس‌ عمل‌ ربودن‌ (زن‌ و بچه‌ و غيره‌)، ربايش‌، دورشدگي‌، (ط‌ب‌): Abduction

دوري‌ از مركز، گريز از مركز، غرابت‌، بي‌ قاعدگي‌: Eccentricity

دوري‌ واجتناب‌، پرهيز كردن‌، اجتناب‌ كردن‌ از، گريختن‌: Shun

دوري‌، سيني‌، بشقاب‌ نان‌ عشاي‌ رباني‌: Paten

دورگرفتن‌، حلقه‌زدن‌دورچيزي‌، گرفتاركردن‌: Enlace

دورگه‌، بي‌ تربيت‌: Half Bred

دورگه‌، دو تخمه‌، پست‌ نژاد: Mongrel

دورگه‌، ميانه‌ يا حد وسط‌ دو جنس‌: Bigeneric

دورگه‌، پيوندي‌: Crossbred

دورگه‌، گياه‌ ياجانور دورگه‌، مخلوط‌: Hybrida

دورگو، تلفن‌، تلفن‌ زدن‌، تلفن‌ كردن‌: Telephone

دوز و كلك‌، دسيسه‌ و توط‌ئه‌، روايت‌، راز، سر، دسيسه‌ , كردن‌: Cabal

دوزخي‌، جهنمي‌، ملعون‌: Damned

دوزخي‌، ديو صفت‌، شيط‌ان‌ صفت‌، شرير: Infernal

دوزخ‌، جهنم‌، جاي‌ دوزح‌ مانند و وحشتناك‌: Inferno

دوزندگي‌، دوختن‌ پارچه‌ لباسي‌، حاشيه‌ دوزي‌: Sewing

دوزندگي‌، گندابراه‌، مجراي‌ فاضلاب‌ ساختن‌ گنداب‌، مجراي‌ فاضل‌ اب‌، اگو، بخيه‌ زننده‌، ماشين‌ ,: Sewer

دوزيستان‌، ذوحيات‌: Amphibian

دوساله‌، درخت‌ دوساله‌: Biennial

دوستاره‌اي‌، سرلشكر، دريا دار: Two Star

دوستاري‌، اشتغال‌ هنر بخاط‌ر ذوق‌ نه‌ براي‌ امرار معاش‌: Amateurism

دوستانه‌ رفتار كردن‌، همراهي‌ كردن‌ با: Befriend

دوستانه‌، برادرانه‌، برادر وار، ائتلافي‌، اتحادي‌: Fraternal

دوستانه‌، جامعه‌ پذير معاشر، قابل‌ معاشرت‌، خوش‌ معاشرت‌، خوش‌ مشرب‌، انس‌ گير: Sociable

دوستانه‌، مساعد، مهربان‌، موافق‌، تعاوني‌: Friendly

دوستانه‌، مقالات‌ گوناگون‌ درباره‌يك‌ موضوع‌، ضيافت‌ هم‌ نشست‌، همسگالي‌، بزم‌ پس‌ از شام‌، مجلس‌ مذاكره‌ ,: Symposium

دوستانه‌، نرم‌ وملايم‌، شوخ‌، شاددل‌ مهربان‌، خوش‌ قلب‌، خوش‌، ادم‌ شوخ‌ ومهربان‌، مهرباني: Blithe

دوستدار اقوام‌ اسلاو، ط‌رفدار فرهنگ‌ اسلاو: Slavophil

دوستدار تيروكمان‌، تيرانداز، كماندار: Toxophilite

دوستدار كتاب‌، كتاب‌ جمع‌ كن‌، عاشق‌ شكل‌ وظ‌اهر كتب‌: Bibliophile

دوستدار هنر، اماتور، غيرحرفه‌اي‌، دوستار: Amateur

دوستدار، محبت‌ اميز، بامحبت‌، محبوب‌: Loving

دوستي‌، رفاقت‌، اشنايي‌: Friendship

دوست‌ بودن‌ زن‌ باز، زن‌ بازي‌ كردن‌، دنبال‌ زن‌ افتادن‌، لاس‌ زدن‌، زن‌ ,: Philander

دوست‌ بودن‌، برادري‌ كردن‌، متفق‌ ساختن‌، برادري‌ دادن‌: Fraternize

دوست‌ داشتني‌: Likable

دوست‌ داشتني‌: Likeable

دوست‌ داشتني‌، دلپذير، دلفريب‌: Lovely

دوست‌ داشتني‌، محبوب‌، جذاب‌: Lovable

دوست‌ داشتني‌، محبوب‌، جذاب‌: Loveable

دوست‌ داشتن‌ (ruovas) حس‌ ذائقه‌، مزه‌، ط‌عم‌، بو، مزه‌ كردن‌، فهميدن: Savor

دوست‌ صميمي‌، رفيق‌ موافق‌، هم‌ اط‌اق‌: Crony

دوست‌ صميمي‌، صميمي‌، نزديك‌، خودماني‌: Hail Fellow

دوست‌ صميمي‌، قرين‌، جفت‌: Cobber

دوست‌ نداشتن‌، بيزار بودن‌، مورد تنفر واقع‌ شدن‌: Dislike

دوست‌ نداشته‌ باشد) مسئله‌ مربوط‌ بمعاني‌ بيان‌، سوالي‌ كه‌ براي‌ تسجيل‌ , موضوعي‌ بشود (مثل‌ اينكه‌ بگوييم‌ كيست‌ كه‌ وط‌نش‌ را ,: Rhetorical Question

دوست‌ پسر، رفيق‌: Boyfriend

دوست‌، رفيق‌، يار، دوست‌ كردن‌، ياري‌ نمودن‌: Friend

دوست‌، وابسته‌ به‌ بشر دوستي‌ كسي‌ كه‌ نوع‌ پرستي‌ را كيش‌ خود ميداند، نوع‌ پرست‌، بشر ,: Humanitarian

دوسر، (امر.) دو دور مسابقه‌ يك‌ تيم‌ در يك‌ روز: Double Header

دوسر، حرف‌ دو پهلو: Double Entendre

دوسرعت‌، با حداكثر سرعت‌ دويدن‌: Sprint

دوسره‌ بودن‌، تقابل‌: Mutuality

دوسره‌ ساختن‌، بط‌ور مشترك‌ امري‌ را انجام‌ دادن همزيستي‌ كردن‌: Mutualize

دوسره‌، از دو سره‌، بين‌ الاثنين‌، دو ط‌رفه‌: Mutual

دوسط‌حي‌: Dihedral

دوسيلابي‌: Disyllabic

دوشاخه‌ شدن‌، دوشاخه‌ كردن‌، بدوشاخه‌ منشعب‌ كردن دوشاخه‌اي‌: Bifurcate

دوشاخه‌، داراي‌ دو شاخه‌: Biramous

دوشاخه‌، چنگال‌، شانه‌، پنجه‌: Pitchfork

دوشس‌ بزرگ‌، همسر دوك‌ اعظ‌م‌: Archduchess

دوشس‌، بانوي‌ دوك‌: Duchess

دوشعاعي‌، داراي‌ دوشعاع‌: Biradial

دوشكلي‌، داراي‌ دوشكل‌: Bimorphemic

دوشكلي‌، دو وجهي‌: Biform

دوشنبه‌: Monday

دوشيزه‌ يا زن‌ جوان‌، پيشخدمت‌ مونث‌، دختر: Maid

دوشيزه‌، خدمتكار: Damosel

دوشيزه‌، خدمتكار: Damozel

دوشيزه‌، خدمتكار: Damsel

دوشيزه‌، دختر باكره‌، جديد: Maiden

دوشيزه‌، دختر خانم‌، لك‌ لك‌: Demoiselle

دوشيزه‌، مادموازل‌، دختر خانم‌: Mademoiselle

دوشيزه‌اي‌، خالص‌، دست‌ نخورده‌، باكره‌ مانده‌: Virginal

دوشيزگي‌، بكارت‌، (مج.) تازگي‌: Maidenhood

دوش‌ اب‌، دوش‌ گرفتن‌، تميز كردن‌ با دوش‌: Douche

دوط‌اقه‌ كردن‌، مثل‌ خوك‌ فريادكردن‌، غرولند كردن‌ كشاله‌ ران‌، بيخ‌ ران‌، (درمعماري‌) محل‌ تلاقي‌ دو ط‌اق: Groin

دوط‌رفه‌، دوجانبه‌، (گ‌.) متقارن‌ الط‌رفين‌، دوكناري‌: Bilateral

دوغاب‌، سفيد كاري‌ كردن‌، ماست‌ مالي‌ كردن‌: Whitewash

دوفاز: Diphase

دوفاز: Diphasic

دوفلزي‌: Bimetal

دوقط‌بي‌: Bipolar

دوقط‌بي‌ كننده‌، متضاد كننده‌، قط‌بش‌ دهنده‌، قط‌بنده‌: Polarizer

دوقط‌بي‌، دوانتهايي‌: Bipolar

دوقلو بدنيا امده‌: Twinborn

دوقلو، توام‌، همزاد: Twin

دوقلوزا، توام‌ زا، دومحوري‌: Biparous

دوك‌ بزرگ‌ (لقب‌ شاهزادگان‌ اتريش‌): Archduke

دوك‌ بزرگ‌ (يك‌ درجه‌ پايين‌ تر از پادشاه‌): Grand Duke

دوك‌ مانند، مخروط‌ي‌: Fusiform

دوك‌ نشين‌، قلمرو دوك‌، قلمرو دوشس‌: Grand Duchy

دوك‌ وار: Spindly

دوك‌، دوك‌ نخ‌ ريسي‌، هرچيزي‌ شبيه‌ دوك‌، دسته‌ كوك‌ ساعت رقاصك‌ ساعت‌، بشكل‌ دوك‌درامدن‌، دراز و باريك‌ شدن‌: Spindle

دوك‌، لقب‌ موروثي‌ اعيان‌ انگليس‌: Duke

دولا دولاراه‌ رونده‌، خميده‌، تنبل‌، بي‌ عرضه‌: Slouchy

دولا شدن‌، قوز كردن‌ (از ترس‌ وسرما): Crouch

دولا كردن‌، تاكردن‌ (باpu) (.n&.jda.vda): دو برابر، دوتا، جفت‌، دولا، دوسر المثني‌، همزاد، (iv&.tv): دوبرابر كردن‌، مضاعف‌ كردن: Double

دولا، دولاتاب‌: Two Ply

دولابچه‌، گنجه‌ خوراك‌، خوراكي‌: Larder

دولاشدن‌، خم‌ شدن‌، سرفرود اوردن‌، خميدگي‌، تمكين‌، خشوع‌ , كردن‌: Stoop

دولاشدن‌، روي‌ پنجه‌ پا ايستادن‌، سرپا ايستادن‌: Hunker

دولاكردن‌، در اط‌اق‌ يا تختخواب‌ يك‌ نفره‌ شريك‌ شدن‌، دولا , شدن‌ (در اثر خنده‌ وغيره‌): Double Up

دولايي‌، دوبل‌، دو جزئي‌: Duple

دولايي‌، دوتايي‌، دوسمتي‌، خانه‌ دوخانواري‌: Duplex

دولبه‌: Bilabial

دولبه‌اي‌، داراي‌ دو لب‌، دو سويه‌: Bilabiate

دولت: Government

دولتي: Governmental

دولت‌ يا كشور كامل‌ و ايده‌ الي‌، مدينه‌ فاضله‌: Utopia

دوماهه‌، هر دوماه‌ يكبار، دوماه‌ ادامه‌ يابنده‌: Bimestrial

دوماه‌، مدت‌ دوماه‌: Bimester

دومحوري‌: Biaxial

دومرتبه‌ درهر سال‌، سالي‌ دوبار، دوسال‌ يكبار: Biyearly

دومركزي‌، داراي‌ دومركز: Bicentric

دومنط‌قه‌اي‌، داراي‌ دومنط‌قه‌: Bizonal

دوموجود مختلف‌ يا دوگروه‌ مختلف‌باهم‌ همزيگري‌، همزيستي‌، زندگي‌ تعاوني‌، همزيستي‌ وتجانس‌ ,: Symbiosis

دومين‌ حرف‌ الفباي‌ انگليسي‌ كه‌ازحروف‌ بي‌صداست‌، دو , صفحه‌ سفيد اول‌ و اخر كتاب‌، شكل‌ B، هرشكلي‌ شبيه‌ به‌ B: B

دومين‌ دكل‌ كشتي‌ از عرشه‌: Topmast

دومين‌ نفر يا تيم‌ برنده‌ مسابقه‌: Runner Up

دومين‌ نفر، معاون‌، نفر بعدي‌، درجه‌ دو: Second Best

دوم‌ سمساري‌، بازار مخصوص‌ فروش‌ اشياء ارزان‌ قيمت‌ يا دست‌ ,: Flea Market

دونده‌، مناسب‌ براي‌ مسابقه‌ دو، جاري‌، مداوم‌: Running

دونسخه‌ نويسي‌، تكرار: Duplication

دونسخه‌اي‌، المثني‌ نوشتن‌ يا برداشتن‌، دو نسخه‌ كردن‌: Duplicate

دونفري‌، دو نفره‌، دوگانه‌: Two Some

دونقط‌ه‌ يعني‌ اين‌ علامت‌ :، روده‌ بزرگ‌، قولون‌، معاء , غلاظ‌، ستون‌ روده‌: Colon

دونقط‌ه‌، نشان‌ دونقط‌ه‌: Colon

دونيم‌ كردن‌، دو نصف‌ كردن‌: Halve

دونيم‌ كننده‌، نيمساز: Bisector

دونيم‌، دونيم‌ كردن‌، نيمساز كردن‌: Bisect

دونژادي‌: Biracial

دون‌ پايه‌، شخص‌ حقيقر، شخص‌ كوچك‌، عامل‌ پايين‌ درجه‌: Understrapper

دون‌، هرزه‌، بددهن‌، بدزبان‌، ادم‌ هرزه‌، فاحشه‌: Ribald

دوهجايي‌، داراي‌ دوهجا، دوسيلابي‌: Dissyllabic

دوهسته‌اي‌، داراي‌ دو هسته‌: Binuclear

دوهسته‌اي‌، داراي‌ دو هسته‌: Binucleate

دوهسته‌اي‌، داراي‌ دو هسته‌: Binucleated

دوهفته‌ يكبار، پانزده‌ روز يكبار، هفته‌اي‌ دوبار: Biweekly

دوهفته‌، چهارده‌ روز، هر دو هفته‌ يكبار: Fortnight

دوهفتگي‌: Fortnightly

دويدن‌، چهار نعل‌ رفتن‌، شيك‌، خود ارا، خط‌ شروع‌ , علامت‌ گذاشتن‌ قابل‌ اعتماد، وفادار، فعال‌، سرحال‌، منبسط‌، تر وتميز مسابقه‌، خندق‌، از حركت‌ بازداشتن‌ (مثل‌ چرخ‌ ماشين‌): Trig

دويست‌ ساله‌، جشن‌ دويست‌ ساله‌: Bicentenary

دوپايا: Bistable

دوپايه‌: Bipod

دوپشته‌، پشت‌ سر هم‌: Tandem

دوپني‌: Tuppence

دوپهلو حرف‌ زدن‌، زبان‌ بازي‌ كردن‌، دروغ‌ گفتن‌: Prevaricate

دوپهلو، دوط‌رفه‌: Two Sided

دوچرخه‌ سوار: Bicyclist

دوچرخه‌ سوار: Cyclist

دوچرخه‌ سواري‌: Cycling

دوچرخه‌ پايي‌، دوچرخه‌ سواري‌ كردن‌: Bicycle

دوچرخه‌ پايي‌، سه‌ چرخه‌: Velocipede

دوچندان‌ كردن‌، افزودن‌، دوبرابر كردن‌: Redouble

دوگامي‌، رقص‌ دوگامي‌: Two Step

دوگانه‌ كردن‌، دوتاداشتن‌ از، اثنويت‌ قائل‌ شدن‌: Dualize

دي ساكاريد: disaccharide

دي مر- دوپار: Dimere

دياتم‌ ها، گمزادان‌، اغازيان‌: Diatom

دياگرام ارتباطات موجوديت، دياگرام ارتباطات موجوديت نهاده: entity relationship diagram

ساختار تعامل بين نهاده‌ها.

دياگرام ارتباطات موجوديت، دياگرام ارتباطات موجوديت نهاده: Entity Relationship Diagram

ساختار تعامل بين نهاده‌ها.

دياگرام تجزيه: decomposition diagram

سطوح اسمي ساختار شكست كار كه تجزيه يك سامانه را به‌صورت يكپارچه نشان مي‌دهد.

دياگرام تجزيه: Decomposition Diagram

سطوح اسمي ساختار شکست کار که تجزيه يک سامانه را به‌صورت يكپارچه نشان مي‌دهد.

دياگرام جريان: flow diagram

ارائه گرافيكي اطلاعات فرآيند.

دياگرام جريان: Flow Diagram

ارائه گرافيكي اطلاعات فرآيند.

دياگرام پيوستگي، دياگرام خويشاوندي: affinity diagram

دسته‌بندي تصويري نهاد‌ه‌ها و موارد، به دسته‌هاي مشابه. معمولا اين گروه‌بندي‌ها نتايج طوفان ذهني هستند. دياگرام پيوستگي مي‌‌تواند تسريع‌كننده خلق ايده‌هاي مبتكرانه در جريان فرآيند باشد.

دياگرام پيوستگي، دياگرام خويشاوندي: Affinity Diagram

دسته‌بندي تصويري نهاد‌ه‌ها و موارد، به دسته‌هاي مشابه. معمولا اين گروه‌بندي‌ها نتايج طوفان ذهني هستند. دياگرام پيوستگي مي‌‌تواند تسريع‌كننده خلق ايده‌هاي مبتكرانه در جريان فرآيند باشد.

دياگرام، نمودار: Diagram

ديباچه‌ نگار: Prefacer

ديباچه‌، سراغاز، مقدمه‌، سردفتر، اغاز، اول‌ هر چيزي‌: Exordium

ديباچه‌، سراغاز، پيش‌ گفتار: Foreword

ديباچه‌، مقدمه‌، سراغاز، اغاز، پيش‌ گفتار، ديباچه‌ , نوشتن‌: Preface

ديباچه‌اي‌، وابسته‌ به‌ مقدمه‌، معارفه‌اي‌: Introductory

ديد: insight

اجازه دسترسي مشتريان به موقعيت داخلي سامانه‌هاي پروژه، به منظور فراهم كردن ديدي پيوسته از پيشرفت. هدف از اين كار اين است كه بدون نياز به هرگونه سامانه يا شيوه اضافي مشتريان در رابطه با سلامت پروژه، ديد كلي داشته باشند.

ديد: Insight

اجازه دسترسي مشتريان به موقعيت داخلي سامانه‌هاي پروژه، به منظور فراهم كردن ديدي پيوسته از پيشرفت. هدف از اين کار اين است که بدون نياز به هرگونه سامانه يا شيوه اضافي مشتريان در رابطه با سلامت پروژه، ديد کلي داشته باشند.

ديد سنجي‌، تعيين‌ ميزان‌ ديد چشم‌، عينك‌ سازي‌، عينك‌ , فروشي‌: Optometry

ديد منطقي: Logical View

ديد و شنودي‌، سمعي‌ و بصري‌، اموزش‌ سمعي‌ و بصري‌: Audio Visual

ديد، بينايي‌، مراقبت‌، بينش‌: Eyesight

ديد، مشاهده‌، قوه‌ ديد، بينش‌، رويت‌، بينا، ديدن‌: Seeing

ديدار (براي‌ گفتگو) مصاحبه‌، مذاكره‌، مصاحبه‌ كردن‌: Interview

ديدار مناظ‌ر جالب‌ (شهر وغيره‌)، تماشا: Sight Seeing

ديدار پذير، ديدني‌: Visitable

ديدار گر، ملاقات‌ كننده‌، مهاجر، زائر، سياح‌، سيار: Visitant

ديداري‌، بصري‌: Visual

ديداري‌، بصري‌: Visual

ديداري‌، بصري‌، ديدني‌، وابسته‌ به‌ ديد، ديدي‌: Visual

ديدارگان‌، استراحتگاه‌، گردشگاه‌، مكان‌ جا، حد، مرز: Purlieus

ديدبانگاه‌، برج‌ مراقبت‌، برج‌ نگهباني‌، برج‌ ديدباني‌: Watchtower

ديدني‌ كننده‌، صدا زننده‌، دعوت‌ كننده‌، ملاقات‌ كننده‌: Caller

ديدني‌، قابل‌ ديد: Seeable

ديدن‌ سوراخ‌ ريز، منفذ، روزنه‌، خلل‌ وفرج‌، در درياي‌ تفكر , غوط‌ه‌ ور شدن‌، (باrevo)بمط‌العه‌ دقيق‌ پرداختن‌، با دقت‌ ,: Pore

ديدن‌، از نظ‌ر گذراندن‌ نظ‌ر، منظ‌ره‌، نظ‌ريه‌، عقيده‌، ديد، چشم‌ انداز، قضاوت: View

ديدن‌، بيك‌ نظ‌ر ديدن‌، اتفاقا ديدن‌ نگاه‌ كم‌، نگاه‌ اني‌، نظ‌ر اجمالي‌، نگاه‌ سريع‌، اجمالا ,: Glimpse

ديدن‌، تشخيص‌ دادن‌، فاش‌ كردن‌: Descry

ديدن‌، كوفته‌ شدن‌، كبودشدگي‌، تباره‌ كوبيدن‌، كبود كردن‌، زدن‌، ساييدن‌، كبودشدن‌، ضربت‌ ,: Bruise

ديدن‌، گفتن‌، برپاداشتن‌(جشن‌ و غيره‌) رعايت‌ كردن‌، مراعات‌ كردن‌، مشاهده‌ كردن‌، ملاحظ‌ه‌ كردن: Observe

ديده‌ نشده‌، نديده‌، امتحان‌ نكرده‌، از ديدن‌ محروم‌ كردن‌,: Unsight

ديده‌باني‌: Monitoring

دير امده‌، موعد رسيده‌، سر رسيده‌: Overdue

دير باور: Incredulous

دير باور، شكاك‌: Show Me

دير باوري‌، شكاكي‌، بي‌ اعتقادي‌: Incredulity

دير شدن‌، دير كردن‌: Laten

دير كار، تاخير كننده‌، كند ساز، معوق‌: Retarder

دير يا خانقاه‌ كوچكتر از صومعه‌: Priory

دير، صومعه‌، خانقاه‌، كليسا، نام‌كليساي‌ وست‌ , مينستر(retsnimtseW): Abbey

ديرترين تاريخ شروع: late start date (LS)

در روش مسير بحراني به ديرترين تاريخ ممكن براي شروع يك فعاليت بدون تاخير در رويداد اصلي خاص (معمولا تاريخ خاتمه پروژه) اطلاق مي‌شود.

ديرترين تاريخ شروع: Late Start Date (LS)

در روش مسير بحراني به ديرترين تاريخ ممكن براي شروع يك فعاليت بدون تاخير در واقعه اصلي خاص (معمولا تاريخ خاتمه پروژه) اطلاق مي‌شود.

ديرترين تاريخ پايان: late finish date (LF)

در روش مسير بحراني به ديرترين تاريخ ممكن براي تكميل يك فعاليت، بدون تاخير در رويداد اصلي خاص (معمولا تاريخ خاتمه پروژه) اطلاق مي‌شود.

ديرترين تاريخ پايان: Late Finish Date (LF)

در روش مسير بحراني به ديرترين تاريخ ممكن براي تكميل يك فعاليت، بدون تاخير در واقعه اصلي خاص (معمولا تاريخ خاتمه پروژه) اطلاق مي‌شود.

ديرشده‌، ديرتر از موقع‌، از موقع‌ گذشته‌: Belated

ديرشكوفا، بعدي‌، عقب‌ افتاده‌، دير رس‌: Serotine

ديركرد، تاخير ورود، دير امدن‌: Tardiness

ديرنشين‌، صومعه‌ نشين‌: Cenobite

ديرنه‌، ريشه‌ كرده‌، معتاد، سر سخت‌، كينه‌اميز: Inveterate

ديروز عصر، ديشب‌: Yestreen

ديروز، روز پيش‌، زمان‌ گذشته‌: Yesterday

ديرينه‌، مزمن‌، سخت‌، شديد، گرانرو: Chronic

ديرين‌ شناس‌، ويژه‌ گر زيست‌ شناسي‌ دوران‌ قديم‌ يا كهنه‌ , سنگي‌: Paleontologist

ديرپاي‌، بادوام‌، ماندني‌، ثابت‌، پاينده‌، پايا: Lasting

ديزل‌، موتور ديزل‌: Diesel

ديس‌، بشقاب‌ بزرگ‌، هر چيز پهن‌، صفحه‌ گرامافون‌: Platter

ديكتاتور، فرمانرواي‌ مط‌لق‌، خودكامه‌: Dictator

ديكتافون‌، دستگاه‌ ضبط‌ صوت‌: Dictaphone

ديكته‌ كردن‌، با صداي‌ بلند خواندن‌، امر كردن‌: Dictate

ديلار، گندم‌ سياه‌: Buck Wheat

ديلم‌ مخصوص‌ دزدان‌: Jemmy

ديناميت‌، با ديناميت‌ تركاندن‌، منفجر كردن‌: Dynamite

دينام‌، دينامو: Dynamo

ديندار، پارسا منش‌، مذهبي‌، عابد: Devout

ديندار، پرهيزگار، زاهد، متقي‌، پارسا، وارسته‌: Pious

ديني‌، ازدواج‌ غيرشرعي‌ زنا، زناي‌ محصن‌ يا محصنه‌، بيوفايي‌، بي‌ عفتي‌، بي‌ ,: Adultery

دين‌ يار، كشيشي‌ كه‌ عبادتگاه‌ ويژه‌ دارد، قاضي‌ عسگر: Chaplain

دين‌ يهود، عادات‌ ورسوم‌ واصط‌لاحات‌ عبري‌: Hebraism

دين‌اسلام‌، اسلامي‌: Islam

ديهيم‌، تارك‌، نيم‌ تاج‌، سربند يا پيشاني‌ بند پادشاهان‌,: Diadem

ديو بزرگ‌، شيط‌ان‌: Archfiend

ديو، جن‌، شيط‌ان‌: Bogey

ديو، جن‌، شيط‌ان‌: Bogie

ديو، جن‌، شيط‌ان‌: Bogy

ديو، شيط‌ان‌، روح‌ پليد، ادم‌ بسيار شرير: Fiend

ديوار با حياط‌ خارجي‌ قلعه‌ ملوك‌ الط‌وايفي‌: Bailey

ديوار دار، جدا جدا: Septate

ديوار شني‌ ساحلي‌، كران‌ ماسه‌: Sanbar

ديوار ضد سايش: antiscour wall

ديوار قديمي‌ اورشليم‌، ديوار ندبه‌: Wailing Wall

ديوار كشيدن‌، ديواري‌ ديوار، جدار، حصار، محصور كردن‌، حصار دار كردن: Wall

ديوار كوب‌، اعلان‌، اگهي‌، اعلان‌ نصب‌ كردن‌: Poster

ديوار يا سد دريايي‌: Seawall

ديواره ي مشبك ضد سايش: antiscour perforated wall

ديواره ي هوابندي شده: air- tight patition

ديوارهاي حائل: Dike Walls

ديواري‌، ديوار نما، واقع‌ بر روي‌ ديوار: Mural

ديوانه‌: Mooney

ديوانه‌: Moony

ديوانه‌ كردن‌ ديوانه‌، عصباني‌، از جا در رفته‌، شيفته‌، عصباني‌ كردن: Mad

ديوانه‌ كردن‌، بيهوده‌وقت‌ گذراندن‌ ماه‌، مهتاب‌، سرگردان‌ بودن‌، اواره‌ بودن‌، ماه‌ زده‌ شدن: Moon

ديوانه‌ كردن‌، شوريده‌ كردن‌، اشفتن‌، ديوانگي‌ اني شوريدگي‌، هيجان‌: Frenzy

ديوانه‌ كردن‌، عصباني‌ كردن‌، ديوانه‌ شدن‌: Madden

ديوانه‌ كردن‌، فكر كسي‌ را مختل‌ كردن‌، ديوانگي‌، شور شوق‌، ترك‌، شكاف‌: Craze

ديوانه‌ كننده‌: Maddening

ديوانه‌ مانند: Maddish

ديوانه‌ وار، ديوسان‌، شيط‌اني‌، ديوي‌: Demoniac

ديوانه‌ وار، ديوسان‌، شيط‌اني‌، ديوي‌: Demoniacal

ديوانه‌ وار، شوريده‌، اشفته‌، از جا در رفته‌: Frenzied

ديوانه‌ گون‌ كتيرا، نوعي‌ گل‌ زبان‌ در قفا، مسموم‌ شدن‌، مجنون: Loco

ديوانه‌، ادم‌ بي‌ پروا و وحشي‌: Madcap

ديوانه‌، شوريده‌، اشفته‌، ازجا دررفته‌: Berserk

ديوانه‌، شوريده‌، اشفته‌، ازجادررفته‌: Berserker

ديوانه‌، شوريده‌، شكاف‌ دار: Crazy

ديوانه‌، شيدا: Manic

ديوانه‌، شيفته‌، دلفريفته‌: Gaga

ديوانه‌، عجول‌: Mad Brained

ديوانه‌، مجنون‌: Demented

ديوانه‌، مجنون‌، بي‌ عقل‌، احمقانه‌: Insane

ديوانه‌، مجنون‌، ماه‌ زده‌: Lunatic

ديوانه‌، گيج‌: Brainsick

ديوانگي‌: Craziness

ديوانگي‌: Madness

ديوانگي‌ كردن‌، وحشيگري‌ كردن‌، داد و بيداد: Rampage

ديوانگي‌ وبهت‌ زدگي‌ وشيدايي‌، نوعي‌ جنون‌: Manic Depressive

ديوانگي‌، جنون‌: Insanity

ديوانگي‌، جنون‌، حماقت‌: Lunacy

ديوانگي‌، خشم‌ زياد، عشق‌ مفرط‌، غضب‌: Furor

ديوانگي‌، خشم‌، غضب‌، خروشيدن‌، ميل‌ مفرط‌، خشمناك‌ شدن غضب‌ كردن‌، شدت‌ داشتن‌: Rage

ديوانگي‌، شيدايي‌، عشق‌، هيجان‌ بي‌ دليل‌ وزياد: Mania

ديوان‌ سالار مامور اداري‌، مامور دولتي‌، مقرراتي‌ واهل‌ كاغذ بازي: Bureaucrat

ديود: Diode

ديود بلوري‌: Crystal Diode

ديود حساس‌ نسبت‌ به‌ نور: Photodiode

ديود ساتع‌ نور: Lith Emitting Diode

ديود سيليسيمي‌: Silicon Diode

ديود نقبي‌، ديود تونلي‌: Tunel Diode

ديوسان‌، شيط‌اني‌: Fiendish

ديوشناسي‌: Demonology

ديپلماسي‌، سياست‌، سياستمداري‌: Diplomacy

ديپلوماسي‌، اراسته‌، مهذب‌، با سياست‌، سياس‌، سياسي نماينده‌ سياسي‌، زنداني‌ سياسي‌: Politic

ديگ بخار: Boiler

ديگ بخار: Boiler

ديگ بخار گازسوز: Gas Fired Package Boilers

ديگر تجويز شود عوض‌، بدل‌، جانشين‌، (م‌.م‌.) دوا، دوايي‌ كه‌ بجاي‌ دواي‌ ,: Succedaneum

ديگر خوانده‌ ميشود، سرود برگردان‌ سرودي‌ كه‌ بوسيله‌ سرايندگان‌ كليسا در جواب‌ دسته‌ء ,: Antiphon

ديگر مبادلات: other transactions

نوعي پيمان براي تحقيقات اساسي، كاربردي، پيشرفته و پروژه‌هاي توسعه نمونه اوليه. اين نوع پيمان‌ها از جنس پيمان واگذاري تداركات يا توافق همكاري نبوده و در آن نيازي به بسياري از اساس‌نامه‌ها و آيين‌نامه‌هاي كنترل نيست.

ديگر مبادلات: Other Transactions

نوعي پيمان براي تحقيقات اساسي، کاربردي، پيشرفته و پروژه‌هاي توسعه نمونه اوليه. اين نوع پيمان‌ها از جنس پيمان واگذاري تدارکات يا توافق همکاري نبوده و در آن نيازي به بسياري از اساس‌نامه‌ها و آيين‌نامه‌هاي کنترل نيست.

ديگر هزينه‌هاي مستقيم، ساير هزينه‌هاي مستقيم: other direct costs (ODC)

هر گروه از عناصر هزينه‌اي به جز نيروي كار يا مواد، كه بتوان آن‌ها را به فعاليت‌هاي خاص يا پروژه‌هاي جداگانه مرتبط دانست. مثال‌هايي از اين‌گونه ‌هزينه‌ها عبارتند از: سفر، زمان استفاده از رايانه و خدمات.

ديگر هزينه‌هاي مستقيم، ساير هزينه‌هاي مستقيم: Other Direct Costs (ODC)

هزينه‌هايي غير از هزينه‌هاي نيروي انساني و مواد که به صورت مستقيم در پيمان محاسبه مي‌شوند.هر گروه از عناصر هزينه‌اي به جز نيروي كار يا مواد، كه بتوان آن‌ها را به فعاليت‌هاي خاص يا پروژه‌هاي جداگانه مرتبط دانست. مثال‌هايي از اين‌گونه ‌هزينه‌ها عبارتند از: سفر، زمان استفاده از رايانه و خدمات.

ديگر) كيهان‌ نوردي‌ كردن‌، فضانوري‌ كردن‌، سفركردن‌ (بكرات‌ ,: Astrogate

ديگر، ديگري‌، جدا، عليحده‌، يكي‌ ديگر، شخص‌ ديگر: Another

ديگر، زن‌ ط‌بق‌ زن‌، هم‌ جنس‌باز (زن‌) وابسته‌ به‌ ط‌بق‌ زني‌، وابسته‌ به‌ دفع‌ شهوت‌ يك‌ زن‌ با زن‌ ,: Lesbian

ديگر، غير، نوع‌ ديگر، متفاوت‌، ديگري‌: Other

ديگر، مانع‌ شدن‌، گير كردن‌ قرار گرفتن‌، توپ‌ گلف‌ يك‌ بازيكن‌ در جلو توپ‌ بازيكن‌ ,: Stymie

ديگران‌ باشد ستاره‌ دنباله‌ دار، (م‌.م‌.- مج.) هرچيزي‌ كه‌ مورد توجه‌ ,: Blazing Star

ديگران‌ را منغص‌ ميكند كسيكه‌ بازي‌ ديگران‌ را خراب‌ ميكند، كسي‌ كه‌ عيش‌ ,: Spoilsport

ديگران‌كشيدن‌ ورزش‌ وتفريح‌ كردن‌ سرگرم‌كردن‌، نمايش‌ تفريحي‌، بازي‌ كردن‌، پوشيدن‌ وبرخ‌ , ورزش‌، سرگرمي‌، بازي‌، شوخي‌، ورزش‌، تفريحي‌، شكار , وماهيگري‌ و امثال‌ ان‌، الت‌ بازي‌، بازيچه‌، تفريحي: Sport

ديگرميخورد زبانه‌ يا برجستگي‌ چرخ‌ كه‌ در فواصل‌ معين‌ بچرخ‌ ,: Trippet

ديگري‌ فراكاشتگر، حمل‌ كننده‌ از يك‌ محل‌ وكارنده‌ در محل‌ ,: Transplanter

ديگري‌ فرهنگسار، حلول‌ روح‌ متوفي‌ در بدن‌ انسان‌ يا جانور ,: Metempsychosis

ديگري‌ پول‌ بيرون‌ ميكشد زالو، هرجانوري‌ كه‌خون‌ مي‌ مكد، (مج.) كسي‌ كه‌ از ,: Bloodsucker

ديگري‌، دومي‌، دوم‌، بعدي‌، ديگر، نفر بعدي‌: T' Other

ديگري‌، دومي‌، دوم‌، بعدي‌، ديگر، نفر بعدي‌: Tother

ديگي‌ كه‌ ديگ‌ كوچك‌ تري‌ در ان‌ جا بگيرد: Double Boiler

ديگچه ها و تشتك هاي فرايند: Process Pots & Pans

ديگ‌ بخار: Boiler

ديگ‌ بخار: Steam Boiler

ديگ‌ ذوب‌ فلزات‌: Melting Pot

ديگ‌ زودپز، درديگ‌ زودپز پختن‌، تحت‌ فشار پختن‌: Pressure Cook

ديگ‌ سنگ‌، سنگ‌ ديزي‌، (مع.) سنگ‌ سقف‌ معدن‌: Potstone

ديگ‌ پر، بقدريك‌ ديگ‌: Potful

ديگ‌، ديگچه‌، قوري‌، كتري‌، اب‌ پاش‌، هرچيز برجسته‌ وديگ‌ , گذاشتن‌، در گلدان‌ محفوظ‌ داشتن‌، در ديگ‌ پختن‌ مانند، ماري‌ جوانا وسايرمواد مخدره‌، گلدان‌، درگلدان‌ ,: Pot

دچار اختلالات‌ عصبي‌: Neuropath

دچار استسقاي‌ سر، اب‌ درسر: Hydrocephalous

دچار تاخير كردن‌ يا شدن‌، انبار ياجمع‌ كردن‌: Lay Up

دچار روان‌ زخم‌ كردن‌، با ضرب‌ وجرح‌ مشروب‌ ساختن‌، معذب‌ , كردن‌: Traumatize

دچار سرگيجه‌، سرگيجه‌اي‌، دوران‌ كننده‌، دوراني‌: Vertiginous

دچار صاعقه‌ شدن‌، دچار رعد وبرق‌ شدن‌، صاعقه‌ زدن مبهوت‌ شدن‌: Thunderstrike

دچار كشمكش‌، دچار اضط‌راب‌: Agonist

دچار مرض‌ سل‌، تحليل‌ رفته‌: Consumptive

دچار، مبتلا، محنت‌ زده‌، مصيبت‌ زده‌، اندوهگين‌: Stricken

دژ كوچك‌، قلعه‌ كوچك‌: Fortalice

دژ، قلعه‌ نظ‌امي‌، سنگر، پناهگاه‌، (مج.) محل‌ امن‌: Stronghold

دژ، قلعه‌، قصر، (در شط‌رنج‌) رخ‌: Castle

دژبان‌ نيروي‌ هوايي‌: Air Police

دژخيم‌، جلاد: Deathsman

دژخيم‌، مامور اعدام‌، دار زن‌: Hangman

دژم‌، دلتنگ‌، پريشان‌، افسرده‌، غمگين‌، ملول‌: Depressed

دگربار، پس‌، دوباره‌، باز، يكبارديگر، ديگر، از ط‌رف‌ , ديگر، نيز، بعلاوه‌، ازنو: Again

دگرديسي‌: Deformation

دگرديسي‌، جابجا شدن‌، ناخوشي‌، هجوم‌ مرض‌، گسترش‌ ميكرب‌ , مرض‌: Metastasis

دگرديس‌: Metamorphic

دگرديس‌ پذير: Deformable

دگرسازي‌، تغيير شكل‌، تبديل‌ صورت‌، دگرگوني‌، وراريخت‌: Transformation

دگرسان‌ غير متجانس‌، غير مشابه‌، بدون‌ نسبت‌، سرم‌ غير انساني: Heterologous

دگرسيمايي‌، تبديل‌ صورت‌، تبديل‌ هيئت‌، تغيير شكل‌، جلي‌: Transiguration

دگرگزيني‌، تعويض‌: Switchover

دگرگوني‌: Alteration

دگرگوني‌، نابودكننده‌، سوخت‌ موادغذايي‌ دربافت‌ ها فروساخت‌: Catabolism

دگرگون‌ سازي‌، تغيير شكل‌، تحول‌، تناسخ‌: Transmogrification

دگرگون‌ شدني‌، دگرگون‌ پذير، متلون‌، تغيير پذير ناپايدار: Changeable

دگرگون‌ شدن‌ (مواد غذايي‌ دربافت‌ ها): Catabolize

دگرگون‌ كردن‌ از ط‌ريق‌ متابوليزم‌: Metabolize

دگرگون‌ كردن‌، دگرگون‌ شدن‌: Alter

دگلي‌ كه‌ درست‌ بالاي‌ دگل‌ اصلي‌ قرار دارد: Main Topmast

دگل‌ جلو وپايين‌ كشتي‌، پيش‌ دگل‌: Foremast

دگل‌ عقبي‌ كشتي‌ دو دگله‌: Mizzenmast

دیون- بدهی ها: Debts