لغتنامه

با tuo) جدا كردن‌، برگزيدن‌، انتخاب‌ كردن‌ واحد، منفرد، تك‌، فرد، تنها، يك‌ نفري‌، مجرد، (معمولا ,: Single

با اب‌ شستن‌، با اب‌ پاك‌ كردن‌، شستشو: Rinse

با اتش‌ ملايم‌ پختن‌، گرم‌ كردن‌: Braise

با احتياط‌، امل‌: Prudish

با احتياط‌، داراي‌ تميز و بصيرت‌، باخرد: Discreet

با احساسات‌ و تعصبات‌ مسلكي‌ اميختن‌، فرقه‌اي‌ كردن‌: Sectarianize

با ادب‌، با نزاكت‌، مبادي‌ اداب‌: Polite

با ادب‌، مودب‌، فروتن‌، مودبانه‌: Courteous

با اراء عمومي‌ تبعيد كردن‌، از حقوق‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ , محروم‌ كردن‌، از وجهه‌ عمومي‌انداختن‌: Ostracize

با ارزش‌ترين راه‌حل وضعيت آينده: best value future state solution (BFSS)

راه‌حلي كه از ديدگاه ذي‌نفعان، سودمندترين نتيجه را به همراه خواهد داشت. اين راه‌حل بهترين تركيب از هزينه اجرا، زمان چرخه اجرا، ريسك و نتايج عملكرد (به عنوان مثال بازگشت سرمايه، رضايت مشتري، سهم بازار، ريسك، ارزش افزوده به‌ازاي هر كارمند، زمان اجرا و هزينه

با ارزش‌ترين راه‌حل وضعيت آينده: Best Value Future State Solution (BFSS)

راه‌حلي كه از ديدگاه ذي‌نفعان، سودمندترين نتيجه را به همراه خواهد داشت. اين راه‌حل بهترين تركيب از هزينه اجرا، زمان چرخه اجرا، ريسك و نتايج عملکرد (به عنوان مثال بازگشت سرمايه، رضايت مشتري، سهم بازار، ريسك، ارزش افزوده به‌ازاي هر كارمند، زمان اجرا و هزينه اجرا) است.

با استادي‌: Masterful

با اسلحه‌ سرقت‌ كردن‌، مانع‌ شدن‌، قفه‌، توقيف‌: Hold Up

با اشيا زياد انباشتن‌، بيش‌ از حد لزوم‌انباشتن‌: Overstuff

با اعتبار، باحيثيت‌: Prestigious

با اكسيژن‌ تركيب‌ كردن‌، زنگ‌ زدن‌: Oxidize

با الوار محكم‌ و استوار شده‌: Well Timbered

با انرژي‌، انرژي‌ يافته‌: Endrgized

با انط‌باق‌ جريان‌: Coincident Current

با ان‌ بسازند مختلف‌ يك‌ شكل‌ يا نقشه‌ را با هم‌جفت‌ كرده‌ و شكل‌ مخصوص‌ , نوعي‌ بازي‌ معمايي‌ كه‌ بازيكنان‌ بايد قط‌عات‌ متلاشي‌ و ,: Jigsaw Puzzle

با اهن‌ بسته‌، نجير شده‌، خشن‌: Ironbound

با ايمان‌، معتقد: Believer

با اينحال‌، با اين‌ وجود، عليرغم‌، هنوز، باز: Never  Eless

با اين‌ علامت‌'-' نشان‌ گذاردن‌: Obelize

با اين‌، با ان‌، ضمنا، بعلاوه‌: Withal

با بازگشت‌ به‌ صفر: Return To Zero

با بيان‌ خود، مشاغبه‌ سفسط‌ه‌ منط‌قي‌ كه‌ عبارت‌ است‌ از رد بيان‌يا اظ‌هار مخالف‌ ,: Ignoratio Elenchi

با بي‌ توجهي‌ از وسط‌ خيابان‌ راه‌ رفتن‌: Jaywalk

با تئوري‌ و فرمول‌ صفات‌ و كيفيت‌ چيزي‌ را تعيين‌ كردن نيرو را با فرمول‌ اندازه‌گيري‌ كردن‌: Quantize

با تاثير ميداني‌: Field Effect

با تبر زين‌ زدن‌، تبرزين‌: Tomahawk

با تحرير خواندن‌، چرخيدن‌، روان‌ شدن‌، جاري‌ شدن‌ (مثل‌ , نهر)، پيچانيدن‌، لرزيدن‌، حرف‌ عله‌، علت‌، لرزش‌ صدا: Trill

با تربيت‌، خوش‌ جنس‌: Well Bred

با تزلزل‌، با ترديد: Waveringly

با تعبير بيگانه‌ و غير مصط‌لح‌ اميختن‌، وحشي‌ كردن بيگانه‌ يا وحشي‌ شدن‌: Barbarize

با تعيين‌ كامل‌: Completely Specified

با تكيه‌ تلفظ‌ كردن‌، تكيه‌ دادن‌، تاكيد كردن‌، اهميت‌ , دادن‌، برجسته‌ نمودن‌: Accentuate

با تنگناي‌ محاسباتي‌: Compute Bound

با تنگناي‌ نواري‌: Tape Bound

با تنگ‌ محكم‌ كردن‌، محاصره‌ كردن‌: Girt

با توانايي‌، از روي‌ لياقت‌: Ably

با تپانچه‌ بر بدن‌ كسي‌ زدن‌: Pistol Whip

با جرات‌ گفتن‌ (چيزي‌)، اعتقاد داشتن‌[به‌]: Daresay

با جرات‌، دلير، شجاع‌، بي‌ باك‌، بي‌ ترس‌، متهور: Intrepid

با جريان‌ روب‌ مشترك‌: Common Collector

با جيغ‌ وداد بازي‌ كردن‌، سر وصدا: Romp

با حالت‌ حمله‌ (در نيزه‌ بازي‌ سواره‌)، بط‌ور كج‌، يك‌ ور: Atilt

با حروف‌ خوابيده‌ نوشتن‌: Italiacize

با حروف‌ قرمز، مربوط‌ به‌ روزهاي‌ تعط‌يل‌ و اعياد مخصوص‌ ايام‌ خوشحالي‌، فراموش‌نشدني‌: Red Letter

با حساسيت‌ نوري‌: Light Sensitive

با خرابي‌ امن‌: Fail Safe

با خرابي‌ ملايم‌، با خرابي‌ تدريجي‌: Fail Soft

با خرابي‌ ملايم‌، با خرابي‌ تدريجي‌: Fail Softly

با خصومت‌ روبرو شدن‌، مقابله‌ كردن‌، مصاف‌: Rencontre

با خصومت‌ روبرو شدن‌، مقابله‌ كردن‌، مصاف‌: Rencounter

با خط‌ علامت‌ گذاشتن‌، (درخت‌ كاري‌) قلمه‌ درختان‌ , رادراوردن‌ وبصورت‌ خط‌ منظ‌مي‌ كاشتن‌: Line Out

با خنده‌اظ‌هار داشتن‌، با نفس‌ بريده‌ , بريده‌(دراثرخنده‌)سخن‌ گفتن‌، ول‌ خنديدن‌: Giggle

با خودخواهي‌ و بيرحمي‌: Dog Eat Dog

با درازاي‌ ثابت‌: Fixed Length

با درازاي‌ متغيير: Variable Length

با درازاي‌ متغيير: Variable Length

با درازي‌ چندگانه‌: Multiple Length

با درجه‌ عالي‌، با امتياز زياد (درجه‌ علمي‌): Magna Cum Laude

با دستيابي‌ ترتيبي‌: Sequential Access

با دستيابي‌ سريع‌: Fast Access

با دستيابي‌ سريع‌: Rapid Access

با دست‌ بكفل‌ زدن‌، دركوني‌ زدن‌، با سرعت‌ حركت‌ كردن‌: Spank

با دست‌ يابي‌ موازي‌: Parallel Access

با دست‌يابي‌ تصادفي‌: Random Processing

با دست‌يابي‌ تند: Quick Access

با دشمن‌، متحد دشمن‌، منافق‌ متخصص‌ حقوق‌ وقوانين‌ دوره‌ ملوك‌ الط‌وايفي‌، بيعت‌ كننده‌ ,: Feudist

با دقت‌ سه‌ برابر: Triple Precision

با دليل‌ قويتر، با منط‌ق‌ محكمتر، موكدا، محققا: Afortiori

با دو نشاني‌: Two Address

با دوام‌ سازي‌، تحكيم‌: Ruggedization

با ذكاوت‌، بافهم‌: Clearheaded

با ربح‌، (د.) معلوم‌، متعدي‌، مولد، كنش‌ور، كنش‌گر كاري‌، ساعي‌، فعال‌، حاضر بخدمت‌، داير، تنزل‌ بردار: Active

با رها شدگي‌ لبه‌اي‌: Edge Triggered

با روغن‌ پوشاندن‌، چرب‌كردن‌، مايع‌ زدن‌، مشروب‌ زدن‌ به‌ مشروب‌ خوردن‌ ياخوراندن‌، مشروب‌، نوشابه‌، مشروب‌ الكلي: Liquor

با روكش‌ لبه‌ اي‌: Edge Coated

با ريا، ادم‌ رياكار، ادم‌ دو رو، زرق‌ فروش‌، سالوس متصنع‌: Hypocrite

با ساتع‌ كننده‌ مشترك‌: Common Emitter

با ساخت‌ عبارتي‌: Phrase Structure

با ساخت‌ كنده‌اي‌: Block Structured

با سر و دست‌ اشاره‌ كردن‌، ضمن‌ صحبت‌ اشارات‌ سر و دست‌ , بكار بردن‌، باژست‌ فهماندن‌: Gesticulate

با سرعت‌ وانرژي‌ حركت‌ كردن‌، زور، نيرو فشار، انرژي‌، زيپ‌، زيپ‌ لباس‌ را كشيدن‌، زيپ‌ دار كردن: Zip

با سعي‌ و جديت‌ شروع‌ بكار كردن‌، شروع‌ به‌ خوردن‌ غذا , كردن‌: Pitch In

با سليقه‌ (درست‌ شده‌)، خوش‌ ذوق‌، باذوق‌، خوشمزه‌: Tasteful

با سنجش‌ زمان‌: Clocked

با سه‌ نشاني‌: Three Address

با سوزن‌ تزريق‌ كردن‌، ط‌عنه‌ زدن‌، اذيت‌ كردن‌ سوزن‌، سوزن‌ سرنگ‌ و گرامافون‌ و غيره‌، سوزن‌ دوزي‌ كردن: Needle

با سوزن‌ سوراخ‌ كردن‌، سوزن‌ فروكردن‌: Acupunctuate

با سياهك‌ الوده‌ شده‌، با دوده‌ لكه‌ دار شده‌، شبيه‌ , دوده‌، دوده‌ زده‌: Smutty

با شخصيت‌، با عقل‌، واقع‌ در درون‌ شخصيت‌ يا روان‌: Intrapsychic

با شرارت‌ بي‌ پايان‌، بيرحم‌، ستمگر، سبع‌: Atrocious

با شكوه‌، مجلل‌، همايون‌، همايوني‌ شاهنشاهي‌، پادشاهي‌، امپراتوري‌، با عظ‌مت‌، (مج.) عالي: Imperial

با صدا ادا كردن‌، تلفظ‌ كردن‌، تشكيل‌ دادن‌: Vocalize

با صدا تركيدن‌، منفجر شدن‌، تركانيدن‌: Detonate

با صدا نفس‌ كشيدن‌، خس‌ خس‌ كردن‌، خس‌ خس‌: Wheeze

با صداي‌ بلند ادا كردن‌، بلند صدا كردن‌: Vociferate

با صداي‌ بلند زدن‌، كوبيدن‌ تسمه‌، ضربه‌، ضربت‌، صداي‌ بر خورد دو جسم‌، قسمت‌، سهم: Whang

با صداي‌ تلپ‌ تلپ‌ زدن‌ ياراه‌ رفتن‌ ضربت‌، با چيز پهن‌ وسنگين‌ (مثل‌ چماق‌) زدن‌، صداي‌ تلپ: Thump

با صداي‌ وزوز حركت‌ كردن‌، وزوز، بسرعت‌ ترقي‌ كردن‌ يا , بالا رفتن‌، (در فيلمبرداري‌) فاصله‌ عدسي‌ را كم‌ و زياد , كردن‌ هواپيما را با سرعت‌ وبازاويه‌ تند ببالا راندن‌، زوم: Zoom

با ط‌ول‌ مضاعف‌: Double Length

با عدم‌ توافق‌ چيزي‌ گفتن‌، رد كردن‌، توصيه‌ نكردن‌: Discommend

با فاصله‌ واحد: Unit Distance

با فاصله‌ واحد: Unit Distance

با فعاليت‌ و كوشش‌ راه‌ باز كردن‌، مشكلات‌ را از ميان‌ , برداشتن‌: Work In

با قالب‌ متغيير: Variable Format

با قالب‌ متغيير: Variable Format

با قسم‌ از گير چيزي‌ خلاص‌ شدن‌: Swear Out

با قشر و پوست‌ پوشاندن‌، داراي‌ پوشش‌ سخت‌كردن‌، قشر , تشكيل‌ دادن‌، (بر روي‌): Incrust

با كار افت‌ صدايي‌: Voice Operated

با كار افت‌ صدايي‌: Voice Operated

با كرم‌گوشت‌ خوك‌ الوده‌ شدن‌: Trichinize

با كمر بند بستن‌: Begird

با لاستيك‌ پوشاندن‌: Rubberize

با لحن‌ خاصي‌ تلفظ‌ كردن‌، با اهنگ‌ خاصي‌ ادا كردن‌، با , صدا بيان‌ كردن‌: Intonate

با مبناي‌ ثابت‌: Fixed Radix

با محيط‌ اط‌راف‌ خود مورد بحث‌قرار ميدهد رشته‌اي‌ از محيط‌ شناسي‌ كه‌ روابط‌ گياهان‌ و حيوانات‌ را ,: Bioecology

با محيط‌ خود بحث‌ ميكند، بوم‌شناسي‌ حيواني‌ قسمتي‌ از علم‌ جانور شناسي‌ كه‌ در باره‌ روابط‌ جانور ,: Zoo Ecology

با مراقب‌: Attended

با مسرت‌ و خوشي‌، مناسب‌، خوش‌ ايند، پيروز: Winsome

با ملايمت‌، بارامي‌، بتدريج‌: Gently

با مميز ثابت‌: Fixed Point

با مميز شناور: Floating Point

با مميز متغيير: Variable Point

با مميز متغيير: Variable Point

با موتور ديزل‌ مجهز شدن‌ يا كردن‌: Dieselize

با موصوف‌ گفته‌ ميشود ولي‌ srehتنها وبط‌ور مط‌لق‌ بكار , مال‌ انزن‌ (فرق‌ ميان‌ reh وsreh اينست‌ كه‌ reh هميشه‌ , ميرود): Hers

با مولفه‌ هاي‌ گسسته‌: Discrete Component

با ميانگير، ميانگيردار: Buffered

با نشاط‌، سرزنده‌، مسرور، داراي‌ سرور و نشاط‌: Vivacious

با نشاني‌ سه‌ گانه‌: Triple Address

با نشاني‌ چندگانه‌: Multiple Address

با نشاني‌ چهار كانه‌: Quadruple Address

با نقط‌ه‌ سايه‌ زدن‌ يانقشي‌ ايجاد كردن‌، لكه‌دار كردن منقوط‌ كردن‌، ترسيم‌ بانقط‌ه‌: Stipple

با نوك‌ ثابت‌: Fixed Head

با نوك‌ متحرك‌: Movable Head

با نوك‌ متحرك‌: Moving Head

با نيتروژن‌ تركيب‌ كردن‌، تبديل‌ به‌ ازت‌ كردن‌، داراي‌ , نيتروژن‌ كردن‌: Nitrogenize

با هم‌ اميختن‌، با هم‌ مخلوط‌ كردن‌، ممزوج‌ كردن‌: Intermingle

با هم‌ بافتن‌، در هم‌ بافتن‌، با هم‌ اميختن‌، مشبك‌ كردن‌: Interweave

با هم‌ يكي‌ شدن‌، تواما رشد كردن‌، فراهم‌ كردن‌، فراهم‌ , شدن‌، متحد كردن‌، بهم‌ افزودن‌ يا چسبانيدن‌، (مج) , مصنوعي‌، بهم‌ پيوسته‌(گ‌.ش‌.) دوقلو، يكپارچه‌: Accrete

با هم‌، كاملا، تماما: Intoto

با و پايين‌ رفتن‌، نوسان‌ كردن‌: Fluctuate

با وجود، بااينكه‌، كينه‌ ورزيدن‌: Despite

با وسايل‌ غير مشروع‌ بدست‌ امده‌، نا مشروع‌، حرام‌: Ill Gotten

با وفا، باايمان‌: Faithful

با وقت‌ اشتراكي‌: Timeshared

با يك‌ نشانه‌: One Address

با پاهاي‌ از هم‌ گشاده‌ (مثل‌ سوار اسب‌ شدن‌)، داراي‌ , پاي‌ گشاد، گشادگشاد: Astraddle

با پلاتين‌ و تركيبات‌ ان‌ مخلوط‌ كردن‌ يا اندودن‌، پلاتين‌ , روي‌ چيزي‌ كشيدن‌: Platinize

با پوزه‌ كاويدن‌ يا بو كردن‌، پوزه‌ بخاك‌ ماليدن غنودن‌، عزيز داشتن‌: Nuzzle

با پيش‌ بيني‌ رقم‌ نقلي‌: Carry Lookahead

با پيوستگي‌ زماني‌: Continuous Time

با پيوند مضاعف‌: Doubly Linked

با چاپ‌ سنگي‌ چاپ‌ كردن‌، عكس‌ از روي‌ چاپ‌ سنگي‌ برداشتن‌: Lithoprint

با چند نشاني‌: Multi Address

با چند نشاني‌: Multiaddress

با گردش‌ نوبت‌: Round Robin

با گسترش‌ نفوذ اروپا درنيمكره‌ غربي‌ دكترين‌ مونرو، سياست‌ خارجي‌ امريكا مبني‌ بر مخالفت‌ ,: Monroe Doctrine

با گسستگي‌ زماني‌: Discrete Time

با گوشه‌ء چشم‌، كج‌، چپ‌ چپ‌، اريب‌ وار: Askew

با ‌بهره/ بي‌بهره: Interest/No Interest

شيوه كنترلي شركت به منظور تشخيص اين‌كه آيا سرمايه و تلاش بايد براي دستيابي به فرصت‌هاي كاري مورد انتظار، گسترش يابند.

با ‌بهره/ بي‌بهره: Interest/No Interest

شيوه کنترلي شرکت به منظور تشخيص اين‌که آيا سرمايه و تلاش بايد براي دستيابي به فرصت‌هاي کاري مورد انتظار، گسترش يابند.

با، باضافه‌: Cum

با، باهم‌، بايكديگر، متفقا، با همديگر، بضميمه باضافه‌: Together

با، بوسيله‌، مخالف‌، بعوض‌، در ازاء، برخلاف‌، بط‌رف درجهت‌: With

با، تط‌بيق‌ نمودن‌، تصفيه‌ كردن‌، اصلاح‌ كردن‌، اماده‌ , كردن‌(براي‌)، پول‌ وام‌ دادن‌(بكسي‌) همساز، همساز كردن‌، جا دادن‌، منزل‌ دادن‌، وفق‌ دادن‌: Accommodate

با، همراه‌ با، نيمه‌، مياني‌، وسط‌ي‌: Mid

باابهام‌، تاريك‌ (از لحاظ‌ مفهوم‌)، دوپهلو، مبهم‌: Ambiguous

بااتر مخلوط‌ كردن‌، بااترتركيب‌ كردن‌، بااتر بيهوش‌ , كردن‌، كرخت‌ كردن‌: Etherize

بااحتياط‌، ملاحظ‌ه‌ كار، مال‌ انديش‌، باتدبير: Circumspect

باارزش: Valuable

باارزش‌، ظ‌ريف‌، باهنرمندي‌: Chichi

باارزش‌، پربها، گرانبها، قيمتي‌، نفيس‌: Valuable

باارنج‌ زدن‌، سقلمه‌، اشاره‌ كردن‌: Nudge

بااستدلال‌ عقلي‌ توجيه‌ يا تفسير كردن‌، منط‌قي‌ كردن‌: Rationalize

بااملاي‌ غلط‌ نوشتن‌، املاي‌ غلط‌ بكار بردن‌: Misspell

باان‌ (نامه‌ يا قرارداد)، به‌ پيوست‌، دران‌ هنگام بدانوسيله‌، بيدرنگ‌، فورا، درنتيجه‌ ان‌، از ان‌ بابت علاوه‌ بر اين‌، بعلاوه‌: Therewith

بااين‌ وجود، با اينحال‌: Nonetheless

بابا، پاپا، اقاجان‌، پاپ‌، كشيش‌ ناحيه‌: Papa

باباراس‌ ,: Gf

باباغوري‌، (گ‌.ش‌.) عين‌ الهر، سفيداب‌: Cat's Eye

بابالش‌ نگهداشتن‌، پشتي‌ كردن‌، تكيه‌ دادن‌، تقويت‌ كردن‌ بالش‌، متكا، تيري‌ كه‌ بط‌ور عمودي‌ زيرپايه‌ گذارده‌شود: Bolster

بابانوئل‌: Kriss Kringle

بابت‌، از ط‌رف‌: Behalf

بابرق‌ كشتن‌، مردن‌ در اثر برق‌: Electrocute

بابرنامه‌ انباشته‌: Stored Program

بابونه‌، بابونه‌ معمولي‌ يامعط‌ر: Chamomile

بابي‌ احترامي‌ صحبت‌ كردن‌ با، گستاخانه‌ سخن‌ گفتن‌ با بيشرمانه‌ گفتگو كردن‌: Sass

بابي‌ نظ‌مي‌، سراسيمه‌، پراشوب‌، شلوغ‌ پلوغ‌: Pell Mell

بابي‌ پروايي‌: Foolhardily

باب‌ اميخته‌: Mixed Mode

باب‌ حركت‌: Move Mode

باب‌ دسته‌اي‌: Batch Mode

باب‌ دستيابي‌: Access Mode

باب‌ سادك‌: Simplex Mode

باب‌ كنترل‌: Control Mode

باب‌ محاوره‌اي‌: Conversational Mode

باب‌ محلي‌: Local Mode

باب‌ مكان‌ يابي‌: Locate Mode

باب‌ پرخش‌: Noisy Mode

باب‌، سر در، دروازه‌، مدخل‌، ايوان‌، سياهرگي‌: Portal

باب‌، وجه‌: Mode

باتاكسي‌ رفتن‌، تاكسي‌، خودروي‌ (هواپيما): Taxi

باتخفيف‌ فروختن‌ باقيمانده‌، مانده‌، پس‌ مانده‌، غير قابل‌ مصرف: Remainder

باتربيت‌، اصيل‌، داراي‌ تربيت‌ يا نجابت‌ خانوادگي‌: Highbred

باتري انباره‌اي: accumulator battery

باتري‌، (نظ‌.) اتشبار، صداي‌ ط‌بل‌، حمله‌ با توپخانه ضرب‌ و جرح‌: Battery

باتشريفات‌ انجام‌ دادن‌: Solemnize

باتكان‌ بيرون‌ بردن‌، لرزاندن‌، ركود: Shake Out

باتكمه‌ محكم‌ كردن‌ تكمه‌، دكمه‌، غنچه‌، هرچيزي‌ شبيه‌ دكمه‌، تكمه‌ زدن: Button

باتلاقي‌: Marshy

باتلاقي‌، لجن‌ زار: Swampy

باتلاقي‌، گلي‌، مردابي‌، لجن‌ زار: Fenny

باتلاق‌ نمكزار، درياچه‌ نمك‌: Salina

باتلاق‌ نمكزار، نمكزار: Salt Marsh

باتلاق‌، سياه‌ اب‌، گنداب‌، لجن‌ زار، درباتلاق‌ فرورفتن‌: Bog

باتلاق‌، مرداب‌: Swampland

باتماس‌ شمشير بشانه‌ شخصي‌ لقب‌ شواليه‌ باو اعط‌ا كردن تفويض‌ مقام‌ كردن‌، چرب‌ كردن‌، (در سينما) فيلم‌ را , دوبله‌ كردن‌: Dub

باتناقض‌: Contradictorily

باتنبلي‌ حركت‌ كردن‌، شلنگ‌ برداشتن‌ تلاط‌م‌، متلاط‌م‌ شدن‌، شاخه‌ هاي‌ خشك‌ را زدن‌، هرس‌ كردن چيدن‌، زدن‌ (موي‌ وغيره‌)، دست‌ياپاي‌ كسي‌ را بريدن: Lop

باتنفر، نفرت‌ انگيز، زننده‌، بط‌ور نفرت‌ انگيز: Loathly

باتوجه‌ به‌، مربوط‌ به‌، (مانند em rof sa): As For

باتورگرفتن‌، سنگين‌ وبي‌ روح‌ بزور كشيدن‌، سخت‌ كشيدن‌، لاروبي‌ كردن‌، كاويدن كشاندن‌، چيز سنگيني‌ كه‌روي‌ زمين‌ كشيده‌ ميشود، كشيدن: Drag

باتيست‌ (نوعي‌ پارچه‌ لط‌يف‌)، پاتيس‌: Batiste

باثبات: Stable

باثبات‌ در اثر حرارت‌: Thermostable

باجاروي‌ برقي‌ تميز كردن‌ خلا، فضاي‌ تهي‌، ظ‌رف‌ يا جاي‌ بي‌ هوا، جاروي‌ برقي: Vacuum

باجداري‌، محل‌ پرداخت‌ عوارض‌: Tollgate

باجداري‌، محل‌ پرداخت‌ عوارض‌: Tollhouse

باجراه‌: Tollway

باجزاء تقسيم‌ شدن‌، انكسار نور، پراشيدن‌: Diffract

باجناق‌، برادر زن‌، برادر شوهر، شوهر خواهر، هم‌ داماد,: Brother In Law

باج‌، باج‌ راه‌، راهداري‌، نواقل‌، عوارض‌، تحمل‌ خسارت تعداد تلفات‌ جنگي‌، ضايعه‌، صداي‌ ط‌نين‌ زنگ‌ ياناقوس ط‌نين‌ موزون‌، باصداي‌ ناقوس‌ يا زنگ‌ اعلام‌ كردن‌: Toll

باج‌، خراج‌، احترام‌، ستايش‌، تكريم‌: Tribute

باج‌، خراج‌، ربا، بهره‌ غير مجاز، چكش‌ چوبي‌حراج‌ , كنندگان‌ ياروساي‌ انجمن‌ ها، چكش‌ حراجي‌: Gavel

باج‌، ماليات‌، تعرفه‌بندي‌ كردن‌: Impost

باج‌، هزينه‌: Toll

باحرارت‌ دانش‌ دماپويايي‌، مبحث‌ فعاليت‌ مكانيكي‌ ورابط‌ه‌ ان‌ ,: Thermodynamics

باحرارت‌، باحميت‌، پرشور وشعف‌، ملتهب‌: Fervent

باحرارت‌، مجذوب‌: Hepped Up

باحرارت‌، مصر، بليغ‌، فوق‌ العاده‌، فعال‌، شديد: Strenuous

باحرمت‌، محترمانه‌، از روي‌ احترام‌: Deferential

باحسن‌ نيت‌، جدي‌، واجد شرايط‌: Bona Fide

باحق‌ شفعه‌ خريدن‌، حق‌ تقدم‌ پيدا كردن‌، پيشدستي‌ كردن‌: Preempt

باحمله‌ گرفتن‌، يورش‌ اوردن‌ كولاك‌، توفان‌، تغيير ناگهاني‌ هوا، توفاني‌ شدن: Storm

باحيا، افتاده‌، فروتن‌، معتدل‌، نسبتا كم‌: Modest

باحيله‌ پيش‌ دستي‌ كردن‌، گير انداختن‌: Circumvent

باخاصيت‌ چكش‌ خواري‌، نرمي‌، قابليت‌ انعط‌اف‌: Malleability

باخاط‌رات‌ زنده‌ ماندن‌: Live Down

باخاك‌ اهكدار كود دادن‌ پيچيدن‌ ط‌ناب‌، دولابستن‌، اهك‌ رس‌، خاك‌ اهكدار، خاك‌ كود: Marl

باخام‌ دستي‌ زدن‌، بدزدن‌، سرهم‌ بندي‌ كردن‌، بدساختن ضربت‌ نادرست‌، خام‌ دستي‌: Foozle

باختر باد، باد صبا، باد مغرب‌، نسيم‌ باد مغرب‌: Zephyr

باختر، غرب‌، مغرب‌، مغرب‌ زمين‌، اروپا، باختري‌: Occident

باختر، مغرب‌، غرب‌، مغرب‌ زمين‌: West

باختري‌، دوكوهانه‌: Bactrian

باختري‌، غربي‌، در جهت‌ مغرب‌، باد غربي‌: Westerly

باخت‌ ناپذير، شكست‌ ناپذير، مغلوب‌ نشدني‌، بي‌ نظ‌ير بي‌ همتا: Unbeatable

باخر رسيدن‌، خسته‌ شدن‌، مردود شدن‌: Run Out

باخشم‌ اداكردن‌، بيرون‌انداختن‌ تند ومغشوش‌ سخن‌گفتن‌، باخشم‌ سخن‌ گفتن‌، تف‌ پراندن: Sputter

باخشونت‌: Roughish

باخشونت‌ كشتن‌، بقتل‌ رساندن‌، كشتاركردن‌، ذبح‌ كردن‌: Slay

باخشونت‌ وشدت‌ عمل‌ بسيار: Hammer And Tongs

باخط‌ پيوند چسبانيدن‌، با خط‌ پيوند نوشتن‌، بوسيله‌ خط‌ , داراي‌ فاصله‌ كردن‌ (كلمات‌): Hyphenate

باخط‌ پيوند چسبانيدن‌، خط‌ پيوندگذاشتن‌: Hyphenize

باخط‌، سيم‌ بان‌، سيمكش‌ هوايي‌ سرباز صف‌، سربازخط‌ جبهه‌، خط‌ بان‌، مواظ‌ب‌ برخوردتوپ‌ ,: Linesman

باخميرپوشاندن‌، خميردرست‌ كردن‌ خردكردن‌، داغان‌ كردن‌، پي‌ درپي‌ زدن‌، خراب‌ كردن خمير(دراشپزي‌)، خميدگي‌، خميدگي‌ پيداكردن: Batter

باخمپاره‌ زدن‌ هاون‌، هاون‌ داروسازي‌، خمپاره‌، شفته‌، ساروج‌ كردن: Mortar

باخود گفتگو كردن‌، باخود گفتن‌، تك‌ گويي‌ كردن‌: Soliloquize

باخوش‌ صحبتي‌، باپرحرفي‌، باوراجي‌: Chattily

باد (چيزي‌ را) خالي‌كردن‌، جلوگيري‌ از تورم‌كردن‌، كاهش‌ , قيمت‌: Deflate

باد افشان‌ ساختن‌، بباد سپردن‌، تبديل‌ به‌ مايع‌ كردن‌: Fluidize

باد بزن‌، تماشاچي‌ ورزش‌ دوست‌، باد زدن‌، وزيدن‌ بر: Fan

باد جنوبي‌: Souther

باد جنوب‌ شرقي‌، توفان‌ جنوب‌ شرقي‌: Southeaster

باد جنوب‌ غربي‌، توفان‌ يا تند باد جنوب‌ غربي‌: Southwester

باد خشك‌ وگرم‌ دامنه‌ كوه‌: Foehn

باد خور گذاردن‌ براي‌، بيرون‌ ريختن‌، بيرون‌ دادن خالي‌ كردن‌، مخرج‌، منفذ، دريچه‌: Vent

باد خور، غير دائم‌، نوبه‌اي‌، تنفس‌ دار تنفس‌ (بمعني‌ زنگ‌ تنفس‌ يا فاصله‌ ميان‌ دو پرده‌ نمايش‌) ,: Intermission

باد خيز، پر باد، باد خور، ط‌وفاني‌، چرند، درازگو: Windy

باد روبرو، باد مخالف‌: Head Wind

باد زدگي‌ يا زنگ‌ زدگي‌، زنگار، افت‌، پژمردن‌: Blight

باد سرد و خشك‌: Bise

باد شكن‌: Windbreaker

باد شكن‌، درختستان‌ يا بوته‌هايي‌ كه‌ براي‌ جلوگيري‌ از , وزش‌ باد كاشته‌ ميشوند: Windbreak

باد شمال‌ خاوري‌، نسيم‌ شمال‌ شرقي‌: Northeaster

باد شمال‌ غربي‌، ط‌وفان‌ شمال‌ غربي‌: Northwester

باد غربي‌، باد مغرب‌، ط‌وفان‌ غربي‌، بسوي‌ باختر رفتن‌: Wester

باد كردن‌، اماس‌ كردن‌، متورم‌ كردن‌، باد غرور داشتن تورم‌، برجستگي‌، برجسته‌، شيك‌، زيبا (د.گ‌.- امر.) عالي‌,: Swell

باد كردن‌، پر از باد كردن‌، پر از گاز كردن‌ زياد بالا , بردن‌، مغروركردن‌، متورم‌شدن‌: Inflate

باد مخالف‌: Crosswind

باد وز باداورده‌، خراب‌ شده‌ توسط‌ باد، ته‌نشين‌ شده‌ توسط‌ باد: Eolian

باد(درعضوي‌ از بدن‌)، امفيزم‌ نفخ‌، اتساع‌ و بزرگي‌ عضوي‌ در اثر گاز يا هوا: Emphysema

باد)، ناهموار غير منصفانه‌، نادرست‌، بي‌ انصاف‌، نامساعد (درمورد ,: Unfair

بادامك ، دندانه: Cam

بادامكي‌، شبيه‌ لوزتين‌: Tonsillar

بادام‌ سوخته‌، اجيل‌ سوخته‌: Praline

بادام‌، درخت‌ بادام‌، مغز بادام‌: Almond

باداهسته‌ وملايم‌، نسيم‌: Light Air

بادبادك‌ كاغذهوايي‌ (ج‌.ش‌.) غليوا، غليواج‌، زغن‌، ادم‌ , پرواز بلند، سفته‌ بازي‌ كردن‌ درنده‌ خو، ط‌فيلي‌، دغل‌ باز، ادم‌ متقلب‌، پرواز كردن: Kite

بادبان‌ اصلي‌ كشتي‌: Mainsail

بادبان‌ بالاي‌ شراع‌ صدر: Foretoppsail

بادبان‌ برافراشتن‌، بادبان‌ اراستن‌: Fill Away

بادبان‌ بند، بند تير: Jackstay

بادبان‌ بند، شراع‌ بند، واشر چرمي‌، درزبند، درز , گرفتن‌، لايي‌ گذاشتن‌: Gasket

بادبان‌ جلو كشتي‌: Head Sail

بادبان‌ جمع‌ كن‌، جرب‌ دار، پالتو كوتاه‌ و ضخيم‌ ملواني‌: Reefer

بادبان‌ سه‌ گوش‌ قايق‌هاي‌ تفريحي‌: Parachute Spinnaker

بادبان‌ سه‌ گوش‌ كوچك‌: Flying Jib

بادبان‌ سه‌ گوش‌ يا مربع‌ شكل‌ سبك‌: Gaff Topsail

بادبان‌ سه‌ گوش‌، كشتي‌ داراي‌ بادبان‌ سه‌ گوش‌: Lateen Sail

بادبان‌ عمده‌ دگل‌ جلو كشتي‌، بادبان‌ پايين‌: Foresail

بادبان‌ فوقاني‌ كشتي‌: Skysail

بادبان‌، جمع‌ كردن‌ تپه‌ دريايي‌، جزيره‌ نما، مرض‌ جرب‌، پيچيدن‌ و جمع‌ كردن‌ ,: Reef

بادبان‌، شراع‌ كشتي‌ بادي‌، هر وسيله‌ اي‌ كه‌ با باد , بحركت‌ درايد، باكشتي‌ حركت‌ كردن‌روي‌ هوا با بال‌ , گسترده‌پرواز كردن‌، با ناز وعشوه‌ حركت‌ كردن‌: Sail

بادبزن‌، بادزن‌، عضو بادبزني‌: Flabellum

بادبزن‌، قرقي‌ يا باز كوچك‌، باد زننده‌ غربال‌ يا اسبابي‌ كه‌ اشغال‌ و كاه‌ را بوجاري‌ ميكند: Fanner

بادبزن‌، پروانه‌، بادزن‌، پنكه‌: Fan

بادخشك‌ زمستاني‌ سواحل‌ غربي‌ افريقا: Harmattan

بادخور كردن‌، تهويه‌ كردن‌، هوا دادن‌ به‌، پاك‌ كردن‌: Ventilate

باددار، نفخ‌ دار، نفاخ‌، باط‌مط‌راق‌، پر اب‌ وتاب‌: Flatulent

بادزدگي‌: Windburn

بادزدگي‌، (مع.) انفجار، (نظ‌.) صداي‌ انفجار، صداي‌ , تركيدن‌، تركاندن‌، سوزاندن‌ وزش‌، سوز، باد، دم‌، جريان‌ هوايا بخار، صداي‌ شيپور: Blast

بادسام‌، بادگرم‌ وگردباد مانند، گرم‌ باد: Sirocco

بادستكاري‌: Manipulative

بادست‌ انجام‌ شده‌، يدي‌، دستي‌، دستكاري‌: Handwork

بادست‌ نوشتن‌، با خط‌ خود نوشتن‌، دستخط‌ كردن‌، نسخه‌ , خط‌ي‌ تهيه‌ كردن‌: Handwrite

بادست‌ وپا بالارفتن‌، بسختي‌ بالارفتن‌: Clamber

بادست‌ وپا بالارفتن‌، تقلا كردن‌، بزحمت‌ جلو رفتن‌، تلاش تقلا، كوشش‌، (تخم‌مرغ‌)املت‌ درست‌ كردن‌: Scramble

بادسري‌، بط‌الت‌، بيهودگي‌، پوچي‌، غرور، خودبيني‌: Vanity

بادسنج‌: Anemometer

بادشديد توام‌ بابرف‌، كولاك‌: Blizzard

بادشكم‌، گاز شكم‌، نفخ‌، وزش‌، دم‌، نسيم‌: Flatus

بادشمال‌: Boreas

بادشمال‌ ياشمال‌ شرقي‌، بادملايم‌، نسيم‌، وزيدن‌ (مانند , نسيم‌): Breeze

بادقت‌ نگاه‌ كردن‌، كاوش‌ كردن‌، فضولانه‌ نگاه‌ كردن‌، با , ديلم‌ يا اهرم‌ بلند كردن‌، اهرم‌، ديلم‌، كنجكاوي فضولي‌، فضول‌: Pry

بادقت‌، با احتياط‌، مواظ‌ب‌، بيمناك‌: Careful

بادكردن‌، بزرگ‌ كردن‌، متورم‌ شدن‌: Distend

بادكرده‌ وگرد ومحدب‌: Bombe

بادكرده‌، اماس‌ دار، متورم‌، متسع‌، پر ط‌مط‌راق‌: Turgid

بادكرده‌، برامده‌، پف‌ كرده‌: Bouffant

بادكرده‌، شل‌، ول‌، كيسه‌اي‌ متورم‌، قلنبه‌: Baggy

بادكردگي‌ كرك‌، خواب‌ پارچه‌، موهاي‌ نرم‌ وكوتاه‌ اط‌راف‌ لب‌ وگونه كركدار شدن‌، نرم‌ كردن‌، اشتباه‌ كردن‌، خبط‌ كردن‌، پف: Fluff

بادكردگي‌، انبساط‌، نفخ‌: Distension

بادكردگي‌، پف‌ كردگي‌، غرور، شلي‌: Bagginess

بادكنكي‌ داراي‌ مثانه‌ يا بادكنك‌، شبيه‌ مثانه‌ يابادكنك: Bladdery

بادكنك‌، مثانه‌ء هوا: Air Bladder

بادموسمي‌، موسم‌ بارندگي‌: Monsoon

بادنجان‌ دور قاب‌ چين‌، متملق‌: Pickthank

بادنما، پره‌، (مج.) كسي‌ يا چيزي‌ كه‌ به‌اساني‌ قابل‌ , حركت‌ و جنبش‌ باشد: Vane

بادنگار: Anemograph

بادهان‌ بسته‌ خنديدن‌، پيش‌ خود خنديدن‌: Chuckle

باده‌ پرست‌، معتاد به‌شراب‌: Wino

باده‌ گسار، ميگسار، دائم‌ الخمر، كوسه‌ ماهي‌ اروپايي‌: Toper

باده‌ گسار، نوشنده‌: Quaffer

بادوده‌ سياه‌ كردن‌، سياه‌ كردن‌، دوده‌: Colly

باديگران‌ هم‌ اهنگ‌ شدن‌: Chime In

بادي‌ كه‌ با سرعت‌ ساعتي‌ 93 تا 64 ميل‌ بوزد: Fresh Gale

بادي‌، باددار، بسهولت‌ باط‌راف‌ منتشر شونده‌: Blowy

بادي‌، هوايي‌، هوادار، پرباد، كار كننده‌ باهواي‌ , فشرده‌، داراي‌ چرخ‌ يا، لاستيك‌ بادي‌ (scitamuenp): Pneumatic

بادپا، تندرو: Speedster

بادپناه‌، حمايت‌ سمت‌ پناه‌ دار، انسوي‌ كشتي‌ كه‌ از باد در پناه‌ است: Lee

بادگل‌ و بادبان‌ اراستن‌، مجهز كردن‌، اماده‌ شدن‌، با , حاضر، سر و وضع‌، اسباب‌، لوازم‌، لباس‌، جامه‌، تجهيزات‌ خدعه‌ و فريب‌ درست‌ كردن‌، گول‌ زدن‌، دگل‌ ارايي‌، وضع‌ ,: Rig

بادگير، گنبد روزنه‌ دار، (براي‌ روشنايي‌ يادودكش‌) فانوس‌، دودكش‌ بخاري‌، منفذدودكش‌، نما، حائل‌: Louver

بادگير، گنبد روزنه‌ دار، (براي‌ روشنايي‌ يادودكش‌) فانوس‌، دودكش‌ بخاري‌، منفذدودكش‌، نما، حائل‌: Louvre

باذغال‌ تركيب‌ كردن‌، باذغال‌ اميختن‌: Carburet

باذكر جزئيات‌ شرح‌ دادن‌: Particularize

بار: Load

بار بندي‌، عدل‌ بندي‌، بسته‌ بندي‌، هر ماده‌ مورد , كاربرد دربسته‌ بندي‌: Packing

بار طراحي : design load

پرتنش‌ترين حالت كه طراحي بايد با آن هماهنگ شود.

بار طراحي: Design Load

پرتنش‌ترين حالت که طراحي بايد با آن هماهنگ شود.

بار فله: Bulk Cargo

بار قابل تحمل: bearing load

بار قراردادي: Formal charge

بار قله‌اي‌، بحبوحه‌ مصرف‌: Peak Load

بار كردن‌، بار: Load

بار كردن‌، بارگيري‌ كردن‌، خالي‌ كردن‌، با ملاقه‌ خالي‌ , كردن‌: Lade

بار كسي‌ كه‌ در بار مشروبات‌ براي‌ مشتريان‌ مي‌ ريزد، متصدي‌ ,: Bartender

بار كننده‌ كارت‌، كارت‌ باركن‌: Card Loader

بار متعادل: balanced load

بار نامه‌، خط‌ سير مسافر، راهنماي‌ مسافرت‌: Waybill

بار و بنه‌ء مسافر، چمدان‌، بارسفر: Baggage

بار(در فلزات‌)، عيار، درجه‌، ماخذ، الياژ فلز مركب تركيب‌ فلز بافلز گرانبها، (مج.) الودگي‌، شائبه عيار زدن‌، معتدل‌ كردن‌: Alloy

بار- محموله: Cargo

بار، تعهد، مسئوليت‌: Onus

بار، قيد، مانع‌، اسباب‌ زحمت‌، گرفتاري‌، گرو: Encumbrance

بار، ملاقات‌ رسمي‌، حضار، مستمعين‌، شنودگان‌: Audience

بار، هزينه‌، مط‌البه‌ هزينه‌: Charge

باراء عمومي‌ همه‌ پرسي‌، مردم‌ خواست‌، راي‌ قاط‌به‌ مردم‌، مراجعه‌ ,: Plebiscite

بارامي‌ دست‌ زدن‌، بازي‌ كردن‌، ور رفتن‌، باساعت‌ مچي‌ , وغيره‌ بازي‌ كردن‌، وررفتن‌ (باچيزي‌)، تكان‌ دادن‌: Twiddle

بارامي‌، بارامش‌، ارام‌، ساكن‌: Stilly

باراني‌، هواي‌ گرفته‌، كسل‌ كننده‌: Drippy

باراني‌، پر باران‌، خيس‌، تر، رگبار گرفته‌: Rainy

باران‌ سنجي‌: Pluviometry

باران‌ سنج‌، وسيله‌ سنجش‌ ميزان‌ بارندگي‌: Rain Gage

باران‌، بارش‌، بارندگي‌، باريدن‌: Rain

باربر فرودگاه‌: Skycap

باربرلنگرگاه‌ بندر، وابسته‌ به‌ مسافات‌ دور: Longshoreman

باربري‌ باگاري‌، كرايه‌ گاري‌، مكاري‌: Cartage

باربري‌ هوايي‌: Airfreight

باربري‌، مخارج‌ باربري‌: Porterage

بارتفاع‌ يك‌ فوت‌ مقدار نيروي‌ لازم‌ براي‌ بلند كردن‌ وزنه‌ يك‌ پوندي‌ ,: Foot Pound

بارث‌ گذاشتن‌، ارث‌، فرماندار نماينده‌ پاپ‌، سفير، ايلچي‌، نماينده‌ تام‌الاختيار: Legate

باردار سنگين‌، تيره‌، ابري‌، غليظ‌، خواب‌ الود، فاحش‌، ابستن سنگين‌، گران‌، وزين‌، زياد، سخت‌، متلاط‌م‌، كند، دل‌ ,: Heavy

باردار شدن‌ (زبان‌) خز، جامه‌ خزدار، پوستين‌، خزدار كردن‌، خز دوختن‌ به: Fur

باردار كردن‌ پاشيدن‌، كاشتن‌، افشاندن‌، تلقيح‌ كردن‌، ابستن‌ كردن: Inseminate

بارزش‌ 52 سنت‌، جزيي‌، بي‌ اهميت‌: Two Bit

بارزش‌ شش‌ پنس‌، شش‌ پنسي‌: Sixpenny

بارزش‌ يك‌ پني‌: Pennyworth

بارقه‌: Strobe

بارقه‌ خواندن‌: Read Strobe

باركشتي‌، محموله‌، بارگيري‌، عمل‌ بار كردن‌: Lading

باركشيدن‌ گاري‌ كوتاه‌ بي‌ لبه‌، چهارچرخه‌ باركشي‌، با چهارچرخه‌ ,: Dray

باركشي‌ سريع‌، ادم‌ ماهر دربازي‌: Hotshot

باركش‌ كوچك‌ موتوري‌: Panel Truck

باركش‌، حمل‌ ونقل‌، وسيله‌ نقليه‌، ترابري‌ ترابري‌ كردن‌، بردن‌، حمل‌ كردن‌، نقل‌ وانتقال‌ دادن نفي‌ بلد كردن‌، از خود بيخودشدن‌، از جا در رفتن: Transport

باركنش‌: Loading

باركنش‌ و اجرا: Load And Go

باركننده‌: Loader

باركننده‌: Loader

باركننده‌ پيوندي‌: Linkage Loader

باركننده‌ پيوندي‌: Linking Loader

بارنامه: Bill of Lading

بارنامه حمل با كاميون: Truck

بارنامه حمل سراسري: Through

بارنامه‌، ستمي‌ كشتي‌: Bill Of Lading

بارندگي‌ زياد، فرو ريزي‌، بارش‌ متوالي‌: Downpour

بارندگي‌، بارش‌: Rainfall

بارنگ‌ ديگراميختن‌، درجه‌بندي‌ كردن‌، مخلوط‌ كردن بتدريج‌ و بط‌ور غير محسوس‌ تغيير رنگ‌ دادن‌، بتدريج‌ , تدريجا عمل‌ كردن‌ يا شدن‌: Gradate

بارها، بسيار رخ‌ دهنده‌، كثير الوقوع‌، غالبا: Oft

بارها، خيلي‌ اوقات‌، بسي‌، كرارا، بكرات‌، غالب‌ اوقات‌: Often

باره‌ دندان‌ درده‌ مانند، دردي‌ شكل‌، مشتق‌از درده‌ شراب‌، داراي‌ ,: Tartarous

بارو، استحكامات‌، داراي‌ استحكامات‌ كردن‌، برج‌ و بارو , ساختن‌: Rampart

بارو، برج‌ و بارو: Battlement

باروت‌: Gunpowder

باروت‌ پنبه‌: Guncotton

باروح‌، درمعرض‌ نسيم‌: Breathy

باروح‌، زنده‌، جالب‌ توجه‌، سرزنده‌، از روي‌ نشاط‌، با , سرور وشعف‌: Lively

باروح‌، سرزنده‌: Animated

باروح‌، نشاط‌ انگيز، تند و باروح‌: Allegro

بارور ساختن‌ ميوه‌ دادن‌، مثمر شدن‌، ميوه‌ دار كردن‌، برومند كردن: Fructify

بارور كردن‌، حاصلخيز كردن‌، لقاح‌ كردن‌، كود دادن‌: Fertilize

بارور، برومند، پرثمر، حاصلخيز، پراثر: Fecund

باروربودن‌، افاضه‌شدن‌ فراوان‌ بودن‌، بسياربودن‌، وفورداشتن‌، لبريزبودن: Exuberate

باروركردن‌، ابستن‌ كردن‌، گشنيدن‌: Fecundate

باروري‌، برخورداري‌، تمتع‌، ميوه‌ اوري‌، پايان‌، استنتاج‌,: Fruition

باروري‌، حاصلخيزي‌: Fecundity

باروسازي‌ برج‌ و بارو، استحكامات‌، خندق‌، ديوار خاكي‌، برج‌ و ,: Vallation

بارونت‌ (اين‌ كلمه‌ درمورد نجيب‌ زادگاني‌ گفته‌ ميشد كه‌ , بط‌ور ارثي‌ بارون‌ نبودند): Baronet

بارون‌، شخص‌ مهم‌ و برجسته‌ در هر قسمتي‌: Baron

باريت(گل افزايه): barytes; barite

باريكه‌ زمين‌، دريدگي‌، نوار، نوار ه‌ سخن‌ يا نامه‌ دراز وخسته‌ كننده‌، درد دل‌، تكه‌ پاره: Screed

باريكه‌ سيب‌ زميني‌ سرخ‌ كرده‌، چيپز: Potato Chip

باريكه‌ چوب‌، تراشه‌، خرده‌شيشه‌، تراشه‌ كردن‌، متلاشي‌ , شدن‌ وكردن‌: Splinter

باريكه‌ گوشت‌ كبابي‌: Steak

باريكه‌، تكه‌، ضربت‌، پوست‌ كندن‌ از، باريكه‌ باريكه‌ , كردن‌، سريدن‌، يواشكي‌ رفتن‌: Slipe

باريك‌ اندام‌، نازك‌، ظ‌ريف‌، زن‌ با كمال‌: Svelt

باريك‌ بريدن‌ پاره‌، تكه‌، ريز، خرده‌، ذره‌، سرتكه‌ پارچه‌، پاره‌ كردن: Shred

باريك‌ بيني‌، موشكافي‌، زيركي‌، لط‌افت‌، تيزبيني‌ ومهارت‌: Subtlety

باريك‌ بين‌، خيلي‌ دقيق‌، وسواسي‌، ترسو، كمرو: Meticulous

باريك‌ بين‌، نكته‌ سنج‌، مراقب‌، موشكاف‌: Scrutator

باريك‌ راه‌، جاده‌، راه‌، مسير، ط‌ريقت‌، جاده‌ مال‌ رو: Path

باريك‌ شدن‌، زياد ط‌ول‌ دادن‌ حديده‌ كردن‌، مفتول‌ كردن‌، بشكل‌ سيم‌ در اوردن‌، زياد ,: Wiredraw

باريك‌ كردن‌، محدود كردن‌، كوته‌ فكر تنگ‌، كم‌ پهنا، باريك‌، دراز و باريك‌، كم‌ پهنا، محدود: Narrow

باريك‌ نخ‌ مانند، باريك‌، نازك‌، چسبناك‌، رشته‌ رشته‌، باصداي‌ ,: Thready

باريك‌، لاغر، كوچك‌: Gracile

باري‌ بهر جهت‌، سرسري‌، بي‌ مبالات‌: Perfunctory

باري‌ نيم‌ خودكار: Autoloading

بارپيچ‌، پوشه‌، لفاف‌، چادرشب‌، لفاف‌ بسته‌ بندي‌، جلد , كتاب‌، بسته‌ بندي‌ كاغذ، روپوش‌، بالا پوش‌: Wrapper

بارگاه‌، حياط‌، دربار، دادگاه‌، اظ‌هار عشق‌، خواستگاري‌: Court

بارگير گنجايش‌ كشتي‌ برحسب‌ تن‌، تن‌ شماري‌، برحسب‌ شماره‌ تن: Tonnage

بارگيري: Loading

بارگيري‌ وبار اندازي‌ (جنس‌ ازكشتي‌ وترن‌ وغيره‌) چهارچرخه‌ ياگاري‌ مخصوص‌ بارگيري‌ وباراندازي‌، هزينه‌ ,: Drayage

بارگيري‌، بار، محموله‌، اميختن‌ مواد خارجي‌ به‌ شراب‌: Loading

باز: base

باز ارايش‌، باز چيني‌: Rearrangment

باز اغازي‌، شروع‌ دوباره‌، باز اغازيدن‌: Restart

باز انجام‌، باز گويي‌، باز گو، تكرار، تجديد، اعاده‌: Repetition

باز بين‌ نوار: Tape Verifier

باز جان‌ بخشي‌، تجديد حيات‌، رونق‌ تازه‌، بهوش‌ اوردن‌: Revivification

باز جواني‌، دوباره‌ جوان‌ سازي‌: Rejuvenation

باز جويي‌: Interrogation

باز خريد، خريداري‌ و ازاد سازي‌، رستگاري‌: Redemption

باز خريدني‌، قابل‌ در اوردن‌ از گرو: Redeemable

باز خريدن‌، از گرو در اوردن‌، رهايي‌ دادن‌: Redeem

باز خورد: Feedback

باز در اشاميدن‌، دوباره‌ مكيدن‌ و جذب‌ كردن‌: Reabsorb

باز راندن‌، بار رانش‌: Rerun

باز رخداد، باز گشت‌، رويدادن‌ مجدد، عود: Recurrence

باز زاد، تولد تازه‌، تولد روحاني‌، تجديد حيات‌: Rebirth

باز زادن‌، تهذيب‌ كردن‌، زندگي‌ تازه‌ و روحاني‌ يافته دوباره‌ خلق‌ شدن‌ يا كردن‌: Regenerate

باز زايي‌ تپش‌: Pulse Regeneration

باز سازي: Reconstruction

باز سيستم حلالي: solvent-system base

باز شناختني‌، شناخت‌ پذير: Recognizable

باز فشردن‌، باز كوفتن‌، فرونشاندن‌، سركوب‌ كردن‌، در , خود كوفتن‌: Repress

باز كردن: back v off; unscrew v; break v ont; break v off

باز كردن‌ (توپ‌ پارچه‌ وط‌ومار و غيره‌)، باز شدن‌: Unroll

باز كردن‌ (قلاب‌ و مانندان‌)، باز كردن‌ يا شدن‌: Unclasp

باز كردن‌ پيچ‌، شل‌ كردن‌ پيچ‌، واپيچاندن‌: Unscrew

باز كردن‌، (چمدان‌ يا بسته‌)، بسته‌ بندي‌ را گشودن‌: Unpack

باز كردن‌، باز كردن‌ از پيچ‌: Unwind

باز كردن‌، باز كردن‌ از پيچ‌: Unwind

باز كردن‌، رها كردن‌، شل‌ كردن‌، راست‌ كردن‌: Unbend

باز كردن‌، غير بسته‌اي‌ كردن‌: Unpack

باز كردن‌، غير بسته‌اي‌ كردن‌: Unpack

باز كردن‌، گشودن‌، حل‌ كردن‌: Untie

باز كننده‌ خود راه‌انداز: Bootstrap Loader

باز كننده‌، گشاينده‌، افتتاح‌ كننده‌، مفتاح‌، باز كن‌: Opener

باز نشاندن‌، پياده‌ كردن‌: Unset

باز نشاندن‌، پياده‌ كردن‌: Unset

باز نشانش‌ به‌ صفر، صفر كردن‌: Reset To Zero

باز نو سازنده‌، بدعتكار: Renovator

باز نوساختن‌، نو كردن‌، تعمير كردن‌، از سر گرفتن‌: Renovate

باز نوساخت‌، تعمير، اصلاح‌، نوسازي‌: Renovation

باز نوشتن‌، باز نويسي‌: Rewrite

باز نيرو بخشيدن‌، تجديد نيرو كردن‌، نيروي‌ تازه‌ دادن‌ , به‌: Reinvigorate

باز همگذاردن‌، دوباره‌ سوار كردن‌: Reassemble

باز يافتني‌: Retrievable

باز يافتن‌: Retrieve

باز پرداخت: Reimbursement

باز پرداخت: Refund

باز پرداخت‌: Reimbursement

باز پرداخت‌ كردن‌، باز پرداختن‌، جبران‌ كردن هزينه‌كسي‌ يا چيزي‌ را پرداختن‌، خرج‌ چيزي‌ را دادن‌: Reimburse

باز پيوست‌، بهم‌ پيوستگي‌، تجديد ديدار، تجديد جلسه‌: Reunion

باز پژواك‌، دوبار منعكس‌ شدن‌ (صدا در كوه‌ و غيره‌): Reecho

باز گو كردن‌، گزارش‌ دادن‌، شرح‌ دادن‌، نقل‌ كردن‌، گفتن‌: Relate

باز گوپذير، نقل‌ كردني‌: Relatable

باز، ازاد، اشكار، باز كردن‌، باز شدن‌: Open

باز، قوش‌، شاهين‌، بابازشكار كردن‌، دوره‌ گردي‌ كردن ط‌وافي‌ كردن‌، جار زدن‌ و جنس‌فروختن‌، فروختن‌: Hawk

باز، گشاده‌، گشوده‌، منبسط‌، پهن‌: Patulous

بازار: Bazaar

بازار بزرگ‌، جاي‌ بازرگاني‌، مركز فروش‌: Emporium

بازار بورس: Stock Market

بازار سياه‌، دربازار سياه‌معامله‌ كردن‌: Black Market

بازار نوسان‌ بط‌رف‌ پايين‌، تنزل‌ كارهاي‌ تجارتي‌ وغيره‌، ركود ,: Downswing

بازار يابي‌: Marketing

بازار گاه‌، ميدان‌ فروش‌ كالا، بازار: Marketplace

بازار گرمي‌ وچانه‌ زني‌ درمعاملات‌: Horse Trade

بازار، به‌ بازار عرضه‌ كردن‌: Market

بازار، محل‌ داد وستد، مركز تجارت‌، فروختن‌، در بازار , داد وستد كردن‌، درمعرض‌فروش‌ قرار دادن‌: Market

بازار، مركز بازرگاني‌، مركز حراج‌: Mart

بازاراستن‌، بازچيدن‌: Rearrange

بازارمال‌ فروشان‌، نمايش‌ سوار كاري‌، سوار كاري‌ كردن‌: Rodeo

بازايستادن‌، دست‌ برداشتن‌ از، دست‌ كشيدن‌: Desist

بازبيني / باز نگري ايمني پيش از راه اندازي: PSSR

بازبيني‌ كردن‌، تحقيق‌ كردن‌: Verify

بازبيني‌ كردن‌، تحقيق‌ كردن‌: Verify

بازبيني‌، تحقيق‌: Verification

بازبيني‌، تحقيق‌: Verification

بازبيني‌، كاربري‌ كنترل‌ كردن‌، نظ‌ارت‌ كردن‌، تنظ‌يم‌ كردن‌، بازرسي‌، كنترل: Control

بازبين‌ كارت‌: Card Verifier

بازبين‌، بازبيني‌ كننده‌: Verifier

بازبين‌، بازبيني‌ كننده‌: Verifier

بازبين‌، دوره‌ كردن‌ بازديد كردن‌، انتقاد كردن‌، مقالات‌ انتقادي‌ نوشتن بازديد، تجديد نظ‌ر، رژه‌، نشريه‌، مجله‌، سان‌ ديدن: Review

بازتاب: Reflex

بازتابنده‌ انعكاسي‌: Reflexive

بازتابنده‌، جسم‌ منعكس‌ كننده‌، جسم‌ صيقلي‌، الت‌ انعكاس‌: Reflector

بازتابيدن‌، منعكس‌ كردن‌، تامل‌ كردن‌: Reflect

بازتابيده‌، منعكس‌: Reflected

بازتابي‌ انعكاسي‌: Reflective

بازتاب‌ اشعه‌ بازگوي‌ داستان‌، وقفه‌ زماني‌ (در پيشرفت‌ ادب‌ وهنر): Flashback

بازتاب‌ دادن‌ يا يافتن‌، منعك‌س‌ كردن‌، برگرداندن‌، فكر , كردن‌، منتج‌ شدن‌ به‌: Reflect

بازتاب‌ زمينه‌اي‌: Background Reflection

بازتاب‌ سنج‌: Reflectometer

بازتاب‌ شناسي‌، عكس‌ العمل‌ شناسي‌: Reflexology

بازتاب‌ پذيري‌: Reflectivity

بازتاب‌، انعكس‌، تامل‌: Reflection

بازتاب‌، واكنش‌، عكس‌ العمل‌ غيرارادي‌: Reflex

بازجويي‌ كننده‌، مستنط‌ق‌: Cross Examiner

بازحمت‌ حريف‌ را از ميدان‌ بدر كردن‌: Sweat Out

بازخانه‌، انبارگاه‌، انبار، (امر.) ايستگاه‌ راه‌ اهن مخزن‌ مهمات‌: Depot

بازخواني‌: Read Out

بازخواني‌ مخرب‌: Destructive Read Out

بازخور: feedback

بازگشت سهمي از خروجي فرآيند به ورودي فرآيند, كه براي افزايش كارايي فرآيند مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

بازخور: Feedback

انتقال دانش از كساني که داراي آن هستند به كساني که به آن نيازمندند.بازگشت سهمي از خروجي فرآيند به ورودي فرآيند, که براي افزايش کارايي فرآيند مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

بازخور بر محتويات سند: feedback on document content

درخواست ارايه نظرات سازنده نسبت به محتويات سند. بازخور بر محتويات را مي‌توان به سه سطح دسته بندي كرد. سطح 1. بررسي و ارايه پيشنهاد - بازبيني‌كننده پيشنهادها را آماده مي‌كند و دريافت‌كننده براي پذيرش يا رد آن‌ها آزاد است. سطح 2. گروه قرمز- بازبيني‌كننده‌ها

بازخور بر محتويات سند: Feedback On Document Content

درخواست ارايه نظرات سازنده نسبت به محتويات سند. بازخور بر محتويات را مي‌توان به سه سطح دسته بندي کرد. سطح 1. بررسي و ارايه پيشنهاد - بازبيني‌کننده پيشنهادها را آماده مي‌کند و دريافت‌کننده براي پذيرش يا رد آن‌ها آزاد است. سطح 2. گروه قرمز- بازبيني‌کننده‌ها محتويات را با استانداردي مقايسه مي‌كنند و محتويات را امتياز بندي كرده و يک گزارش قوت و ضعف آماده مي‌کنند. دريافت‌كننده تلاش مي‌كند ضعف‌ها را اصلاح كند. مثال: مقايسه پيشنهاديه با الزامات درخواست ارايه پيشنهاد. سطح 3. همکاري به منظور توافق- بررسي توسط بازبيني‌کننده‌، ارايه پيشنهاد در صورت لزوم همكاري تا زمان توافق بر سر تفاوت‌ها.

بازخورد مثبت‌: Positive Feedback

بازخورد پيام‌: Message Feedback

بازخوردمنفي‌: Negative Feedback

بازخيز، تجديد حيات‌، تجديد فعاليت‌، ط‌غيان‌ مجدد: Resurgence

بازدارنده‌، متقاط‌ع‌: Intercepter

بازداري‌، بازداشت‌، منع‌، منع‌ از راه‌ ارعاب‌ و تهديد: Deterrence

بازداري‌، جلوگيري‌ از بروز احساسات‌: Inhibition

بازداري‌، ممانعت‌، جلوگيري‌، انسداد، محاصره‌: Block Age

بازداشتن‌، ترساندن‌، تحذير كردن‌: Deter

بازداشتن‌، مانع‌شدن‌، ممانعت‌ كردن‌: Impede

بازداشتن‌، معط‌ل‌ كردن‌، توقيف‌ كردن‌: Detain

بازداشتگاه‌ افسران‌ و درجه‌ داران‌ زمان‌ جنگ‌ درالمان‌: Stalag

بازداشتگاه‌ زندانيان‌ سياسي‌ يا اسراي‌ جنگي‌: Concentration Camp

بازداشتگاه‌، تعط‌يل‌ كردن‌اموزشگاه‌، توقيف‌، حبس زندان‌كردن‌: Lockup

بازداشت‌: Arrestment

بازداشت‌، توقيف‌، حبس‌: Detention

بازداشت‌، حكم‌ نهي‌، حكم‌اداري‌، بازداشتن‌، محجور كردن قدغن‌، تحريم‌، منع‌، جلوگيري‌، ممنوعيت‌، نهي‌، حكم‌ , نهي‌ كردن‌: Interdict

بازداشت‌، عقب‌ زني‌، معكوس‌، وارونه‌: Backset

بازدن‌ انگشت‌ يا الت‌ ديگري‌ چيزي‌ را ازمودن‌، (ط‌ب‌) دق‌ , كردن‌، اهسته‌ زدن‌ به‌: Percuss

بازده: Yield

بازده- ستانده- محصول: Out Put

بازدهي تغيير: return on change (ROChg)

نسبتي عيني از تحقق اهداف كه با داشتن منابع سرمايه‌گذاري شده در پروژه، محاسبه مي‌شود. بازدهي تغييرات از تقسيم بازده يك پروژه بر هزينه اجراي آن بدست مي‌آيد.

بازدهي تغيير: Return On Change (Rochg)

نسبتي عيني از تحقق اهداف که با داشتن منابع سرمايه‌گذاري شده در پروژه، محاسبه مي‌شود. بازدهي تغييرات از تقسيم بازده يک پروژه بر هزينه اجراي آن بدست مي‌آيد.

بازدهي تلاش: yield from effort

سنجش ميزان حركت به سوي اهداف پروژه («حركت» به تفاوت بين موقعيت سازمان قبل و بعد از اجراي مراحل مقدماتي اشاره دارد.)

بازدهي تلاش: Yield From Effort

سنجش ميزان حرکت به سوي اهداف پروژه («حرکت» به تفاوت بين موقعيت سازمان قبل و بعد از اجراي مراحل مقدماتي اشاره دارد.)

بازده‌، بهره‌ وري‌، راندمان‌: Efficiency

بازديد مختصر وكوتاهي‌ كردن‌، مداخله‌ بيجا در كاري‌ , كردن‌: Step In

بازديد، ديدار ديدن‌ كردن‌ از، ملاقات‌ كردن‌، زيارت‌ كردن‌، عيادت‌ كردن سركشي‌ كردن‌، ديد و بازديد كردن‌، ملاقات‌، عيادت: Visit

بازرس: Inspector

بازرس كارخانه: Factory Inspector

بازرس كمي: Quantity Surveyor

بازرسي: Inspection

بازرسي: Inspection

بازرسي: inspection

بررسي و آزمايش كالاها و خدمات (شامل مواد خام، اجزا، و قسمت‌هاي مونتاژ شده مياني) براي تعيين مطابقت آن‌ها با الزامات پيماني.

بازرسي: Inspection

بازبيني سازگاري با الزامات، که به آساني قابل مشاهده است مانند خصيصه‌هاي ساخت، مهارت، ابعاد، ترتيب و مشخصات فيزيکي مانند رنگ، شکل، زبان مورد استفاده در نرم‌افزار و غيره. بازرسي شامل سنجش‌هاي ساده‌اي مانند طول يا عرض نيز مي‌شود. در کل، الزاماتي که عملکرد يا كاركرد را مشخص مي‌کنند در بازرسي مورد بازبيني قرار نمي‌گيرند.بررسي و آزمايش کالاها و خدمات (شامل مواد خام، اجزا، و قسمت‌هاي مونتاژ شده مياني) براي تعيين مطابقت آن‌ها با الزامات پيماني. فعاليت‌هايي نظير اندازه‌گيري، بررسي، آزمايش، و ارزيابي يک يا چند ويژگي محصول يا خدمت و مقايسه آن‌ها با الزامات تعيين شده براي تعيين ميزان تطابق. بررسي و گاهي آزمايش محصولات و خدمات فروشنده براي تعيين انطباق آن‌ها با مشخصه‌ها و الزامات خريد.

بازرسي اوليه: inspection, original

بازرسي ابتدايي مقدار مشخصي از محصول؛ مستقل از بازرسي محصولي كه پس از رد شدن مجدداً ارسال شده است.

بازرسي اوليه: Inspection, Original

بازرسي ابتدايي مقدار مشخصي از محصول؛ مستقل از بازرسي محصولي که پس از رد شدن مجدداً ارسال شده است.

بازرسي در حين فرآيند: inspection-in-process

نوعي بازرسي كه در خلال چرخه توليد يا تعمير انجام مي‌شود تا جلوي توليد قطعات معيوب گرفته شود و نيز ويژگي‌ها و مختصاتي كه پس از پايان توليد قابل بازرسي نيستند، مورد بررسي قرار گيرند.

بازرسي در حين فرآيند: Inspection-In-Process

نوعي بازرسي که در خلال چرخه توليد يا تعمير انجام مي‌شود تا جلوي توليد قطعات معيوب گرفته شود و نيز ويژگي‌ها و مختصاتي که پس از پايان توليد قابل بازرسي نيستند، مورد بررسي قرار گيرند.

بازرسي دوره‌اي، بازرسي ادواري: inspection cyclical

سامانه‌اي كه مواد و تجهيزات درون انبار را به صورت دوره‌اي و موردي بازرسي مي‌كند. اين كار براي اطمينان از نگهداري مواد در شرايط آماده براي استفاده صورت مي‌گيرد.

بازرسي دوره‌اي، بازرسي ادواري: Inspection Cyclical

سامانه‌اي که مواد و تجهيزات درون انبار را به صورت دوره‌اي و موردي بازرسي مي‌كند. اين كار براي اطمينان از نگهداري مواد در شرايط آماده براي استفاده صورت مي‌گيرد.

بازرسي سخت‌گيرانه: inspection tightened

بازرسي، تحت يك برنامه نمونه‌گيري با استفاده از سطح كيفي معمولي ولي با شرايط پذيرش سخت‌گيرانه‌تر.

بازرسي سخت‌گيرانه: Inspection Tightened

بازرسي، تحت يک برنامه نمونه‌گيري با استفاده از سطح کيفي معمولي ولي با شرايط پذيرش سخت‌گيرانه‌تر.

بازرسي صد در صد: one hundred percent inspection

نوعي بازرسي كه در آن ويژگي‌هاي مشخصي از هر واحد محصول بررسي و آزمايش مي‌شوند تا مطابقت آن‌ها با الزامات تعيين گردد.

بازرسي صد در صد: One Hundred Percent Inspection

نوعي بازرسي که در آن ويژگي‌هاي مشخصي از هر واحد محصول بررسي و آزمايش مي‌شوند تا مطابقت آن‌ها با الزامات تعيين گردد.

بازرسي عادي: normal inspection

بازرسي تحت برنامه نمونه‌گيري. اين روش هنگامي استفاده مي‌شود كه هيچ شاهدي مبني بر اينكه كيفيت محصول ارائه شده بهتر يا بدتر از سطح كيفيت مشخص است، وجود نداشته باشد.

بازرسي عادي: Normal Inspection

بازرسي تحت برنامه نمونه‌گيري. اين روش هنگامي استفاده مي‌شود که هيچ شاهدي مبني بر اينکه کيفيت محصول ارائه شده بهتر يا بدتر از سطح کيفيت مشخص است، وجود نداشته باشد.

بازرسي غربالي: screening inspection

نوعي بازرسي كه در آن مشخصات خاص هر قلم از محصول مورد بررسي قرار گرفته و تمام اقلام معيوب حذف مي‌شوند.

بازرسي غربالي: Screening Inspection

نوعي بازرسي كه در آن مشخصات خاص هر قلم از محصول مورد بررسي قرار گرفته و تمام اقلام معيوب حذف مي‌شوند.

بازرسي مبتني بر متغيرها، بازرسي متغيرها (مشخصه‌هاي كمي): inspection by variables

نوعي بازرسي‌ كه در آن ويژگي‌هاي كيفي مشخصي از نمونه با توجه به يك مقياس ارزيابي مي‌شوند و موقعيت دقيق آن‌ها نسبت به مقياس بيان مي‌شود. بازرسي متغيرها درجه تطابق يا عدم تطابق قطعه با الزامات تعيين شده در ويژگي‌هاي كيفي ارزيابي‌شده را ثبت مي‌كند.

بازرسي مبتني بر متغيرها، بازرسي متغيرها (مشخصه‌هاي كمي): Inspection By Variables

تشخيص با استفاده از بازرسي درجه سازگاري با استانداردهاي از پيش‌ تعيين‌شده.نوعي بازرسي‌ که در آن ويژگي‌هاي کيفي مشخصي از نمونه با توجه به يک مقياس ارزيابي مي‌شوند و موقعيت دقيق آن‌ها نسبت به مقياس بيان مي‌شود. بازرسي متغيرها درجه تطابق يا عدم تطابق قطعه با الزامات تعيين شده در ويژگي‌هاي کيفي ارزيابي‌شده را ثبت مي‌کند.

بازرسي مبتني بر ويژگي‌ها، بازرسي خصوصيات (مشخصه‌هاي وضعي): inspection by attributes

تشخيص با استفاده از بازرسي پذيرش يا عدم پذيرش، بدون توجه به دليل.

بازرسي مبتني بر ويژگي‌ها، بازرسي خصوصيات (مشخصه‌هاي وضعي): Inspection By Attributes

تشخيص با استفاده از بازرسي پذيرش يا عدم پذيرش، بدون توجه به دليل.نوعي بازرسي که در آن واحد محصول يا ويژگي‌هاي آن به دو دسته خراب و سالم تقسيم شده يا تعداد نقص‌هاي يک واحد محصول شمارش مي‌شود.

بازرسي محدود، بازرسي كاسته شده: reduced inspection

بازرسي تحت يك برنامه نمونه‌برداري با استفاده از سطح كيفيتي مشابه بازرسي معمولي، در حالتي كه نمونه كوچك‌تري مورد نياز است.

بازرسي محدود، بازرسي كاسته شده: Reduced Inspection

بازرسي تحت يک برنامه نمونه‌برداري با استفاده از سطح کيفيتي مشابه بازرسي معمولي، در حالتي که نمونه کوچک‌تري مورد نياز است.

بازرسي منبع: source inspection

بازرسي خريدار از يك محصول با رضايت فروشنده ، در طول فرآيند توليد يا پس از تكميل.

بازرسي منبع: Source Inspection

بازرسي خريدار از يك محصول با رضايت فروشنده ، در طول فرآيند توليد يا پس از تكميل.

بازرسي- مطابقت كيفيت: inspection, quality conformance

همه بررسي‌ها و آزمايش‌هاي انجام شده بر روي قطعات يا خدمات به منظور تعيين تطابق با الزامات مشخص.

بازرسي- مطابقت کيفيت: Inspection, Quality Conformance

همه بررسي‌ها و آزمايش‌هاي انجام شده بر روي قطعات يا خدمات به منظور تعيين تطابق با الزامات مشخص.

بازرسي، بازرسي كامل: screening

بررسي بر اساس قواعد يا استانداردها، به منظور تعيين تناسب و پذيرش.

بازرسي، بازرسي كامل: Screening

بررسي بر اساس قواعد يا استانداردها، به منظور تعيين تناسب و پذيرش.

بازرسي‌ كلي‌، معاينه‌ عمومي‌: Checkup

بازرسي‌، ازمايش‌، محك‌، مقاله‌ءانتقادي‌: Examen

بازرسي‌، تفتيش‌، بازديد، معاينه‌، سركشي‌: Inspection

بازرس‌ ريل‌ گذاري‌ راه‌ اهن‌: Trackwalker

بازرس‌ سرپرست‌، ولي‌، رئيس‌، ناظ‌ر، نگهبان‌، قراول‌، ناظ‌ر: Warden

بازرس‌ فروشگاه‌ بزرگ‌ خرده‌فروشي‌: Floorwalker

بازرس‌ كل‌: Inspector General

بازرس‌، حسابدار مميز، ناظ‌ر: Controller

بازرس‌، مفتش‌: Inspector

بازرس‌، مميز، (انگليس‌) بازرس‌ اراء: Scrutineer

بازرگاني: Commerce

بازرگاني‌، حرفه‌، داد و ستد كردن‌، مبادله‌ كردن‌: Trade

بازرگان‌، تاجر، داد وستد كردن‌، سوداگر: Merchant

بازرگان‌، سوداگر: Trader

باززاد، نوزا، مولد، بوجود اورنده‌، خالق‌، تقويت‌ , كننده‌: Regenerator

باززاد، نوزايش‌، تهذيب‌ اخلاق‌، اصلاح‌: Regeneration

باززاييدن‌، احياء كردن‌: Regenerate

باززايي‌ علائم‌: Signal Regeneration

باززايي‌، احياء: Regeneration

باززايي‌، توليد مجدد، تجديد نيرو، تولد تازه‌، نوزايي‌,: Regeneracy

بازساختن‌، دوباره‌ ساختمان‌ كردن‌، چيز دوباره‌ ساخته‌ , شده‌: Rebuild

بازسازي: refurbish

پردازش مجدد سخت‌افزار به منظور از بين بردن حوزه‌هاي داراي ريسك بالا. بهبود معمولاً براي جايگزيني فرآيندها و اجزائي مورد استفاده قرار مي‌گيرد كه بسيار مورد توجه‌اند.

بازسازي: Refurbish

پردازش مجدد سخت‌افزار به منظور از بين بردن حوزه‌هاي داراي ريسك بالا. بهبود معمولاً براي جايگزيني فرآيندها و اجزائي مورد استفاده قرار مي‌گيرد كه بسيار مورد توجه‌اند.

بازستادن‌، ازاد كردن‌: Deallocate

بازستاني‌ منابع‌: Resource Deallocation

بازستاني‌، ازاد سازي‌: Deallocation

بازشناختن‌، تصديق‌ كردن‌: Recognize

بازشناختي‌ توسط‌ ماشين‌: Machine Recognization

بازشناخت‌، بازشناسي‌: Recognition

بازشناس‌، شناسنده‌: Recognizer

بازكننده‌ جابجاساز: Relocation Loader

بازمانده‌، پس‌ مانده‌: Remanent

بازميدارد، از حركت‌ بازداشتن‌، (باچوب‌) محكم‌ كردن گوه‌(hevog)، تكه‌ چوبي‌ كه‌ چرخ‌ يا چليكي‌ را ازغلتيدن‌ , محكم‌، سفت‌، كيپ‌: Chock

بازنده‌، ورق‌ بازنده‌، اسب‌ بازنده‌، ضرر كننده‌: Loser

بازنشاندن‌: Reset

بازنشاني‌: Resetting

بازنشسته‌: Retired

بازنشسته‌ كردن‌ يا شدن‌، پس‌ رفتن‌ كناره‌ گيري‌ كردن‌، استراحتگاه‌، استراحت‌ كردن: Retire

بازنشسته‌، حقوق‌ بگير، مزدور، پولكي‌: Pensionary

بازنشسته‌، وظ‌يفه‌ خوار، مستمري‌ بگير: Pensioner

بازنشستگي: Retirement

بازنشستگي‌: Retirement

بازنمود كردن‌، بارز، اشكار، اشكار ساختن‌، معلوم‌ , كردن‌، فاش‌ كردن‌، اشاره‌، خبر، اعلاميه‌، بيانيه‌، نامه‌: Manifest

بازنو كردن‌، تجديد كردن‌، نو كردن‌، تكرار كردن‌: Renew

بازنواختن‌، بازنواخت‌: Playback

بازنگري: Review

بازنگري: review

بازنگري يك فعاليت براي كشف نقص‌هاي بالقوه و ارزيابي كيفيت مجموعه محصولات.

بازنگري: Review

بررسي رسمي يك سند يا محصول براي اظهار نظر و تصويب.انجام بررسي با هدف تعيين تناسب يا دقت.بازنگري يك فعاليت براي كشف نقص‌هاي بالقوه و ارزيابي كيفيت مجموعه محصولات.

بازنگري آغاز انتخاب منبع، بازنگري آغازين انتخاب منبع: Source Selection Initiation Review

دروازه كنترلي براي تأييد درخواست براي پيشنهاديه و برنامه انتخاب منبع و تصويب انتشار درخواست پيشنهاديه بين پيشنهاددهندگاني كه نام آن‌ها در فهرست پيشنهاددهندگان وجود دارد.

بازنگري آغاز انتخاب منبع، بازنگري آغازين انتخاب منبع: Source Selection Initiation Review

دروازه كنترلي براي تأييد درخواست براي پيشنهاديه و برنامه انتخاب منبع و تصويب انتشار درخواست پيشنهاديه بين پيشنهاددهندگاني كه نام آن‌ها در فهرست پيشنهاددهندگان وجود دارد.

بازنگري آغاز پروژه، بازنگري كارهاي آغازين پروژه: Project Initiation Review

يك شيوه كنترلي مرتبط با فعاليت‌هاي مديريت اجرايي تأمين‌كننده از قبيل بازنگري و تأييد و همين‌طور متعهد كردن منابع شركت به برنامه پروژه. اين شيوه، آغاز پروژه را تأييد مي‌كند. همچنين بازنگري اجراي پروژه نيز خوانده مي‌شود.

بازنگري آغاز پروژه، بازنگري كارهاي آغازين پروژه: Project Initiation Review

يک شيوه کنترلي مرتبط با فعاليت‌هاي مديريت اجرايي تأمين‌کننده از قبيل بازنگري و تأييد و همين‌طور متعهد کردن منابع شرکت به برنامه پروژه. اين شيوه، آغاز پروژه را تأييد مي‌کند. همچنين بازنگري اجراي پروژه نيز خوانده مي‌شود.

بازنگري آمادگي آزمون: Test Readiness Review

مجموعه‌اي از دروازه‌هاي كنترل براي نمايش آمادگي براي آزمون‌هاي رسمي پذيرش يا صلاحيت، كه در طي آن‌ها اطلاعات موثقي در راستاي تأييد به دست خواهند آمد. از آنجايي‌كه بازنگري‌هاي آمادگي آزمون براي هدايت آزمون‌هاي جمع‌آوري داده‌ صورت مي‌گيرند، مي‌توانند در هر سط

بازنگري آمادگي آزمون: Test Readiness Review

مجموعه‌اي از دروازه‌هاي كنترل براي نمايش آمادگي براي آزمون‌هاي رسمي پذيرش يا صلاحيت، كه در طي آن‌ها اطلاعات موثقي در راستاي تأييد به دست خواهند آمد. از آنجايي‌كه بازنگري‌هاي آمادگي آزمون براي هدايت آزمون‌هاي جمع‌آوري داده‌ صورت مي‌گيرند، مي‌توانند در هر سطح يكپارچگي انجام شوند.

بازنگري آمادگي آزمون تسهيل: Facility Test Readiness Review

مراجعه شود به بازنگري آمادگي آزمون

بازنگري آمادگي آزمون تسهيل: Facility Test Readiness Review

مراجعه شود به بازنگري آمادگي آزمون.

بازنگري آمادگي آزمون سامانه: System Test Readiness Review

دروازه كنترلي براي اطمينان از آمادگي براي شروع تأييد سامانه به طور رسمي و طبق فرآيندهاي تأييد سامانه. تصويب بدين معناست كه داده‌هاي جمع‌آوري شده براي تأييد و استفاده در پيمان مناسب هستند.

بازنگري آمادگي آزمون سامانه: System Test Readiness Review

دروازه كنترلي براي اطمينان از آمادگي براي شروع تأييد سامانه به طور رسمي و طبق فرآيندهاي تأييد سامانه. تصويب بدين معناست كه داده‌هاي جمع‌آوري شده براي تأييد و استفاده در پيمان مناسب هستند.

بازنگري آمادگي آزمون عنصر پيكره‌بندي: Configuration Item Test Readiness Review

دروازه كنترلي چرخه پروژه مرجع با هدف بازنگري آمادگي براي آغاز تأييد عنصر پيكره‌بندي بر طبق رويه تأييد عنصر پيكره‌بندي.

بازنگري آمادگي آزمون عنصر پيکره‌بندي: Configuration Item Test Readiness Review

دروازه کنترلي چرخه پروژه مرجع با هدف بازنگري آمادگي براي آغاز تأييد عنصر پيکره‌بندي بر طبق رويه تأييد عنصر پيکره‌بندي.

بازنگري آمادگي بكارگيري: Deployment Readiness Review

دروازه كنترلي براي تصويب آمادگي بكارگيري در محيط عملياتي.

بازنگري آمادگي بکارگيري: Deployment Readiness Review

دروازه کنترلي براي تصويب آمادگي بکارگيري در محيط عملياتي.

بازنگري آمادگي تسهيل: Facility Readiness Review

مراجعه شود به بازنگري آمادگي عملياتي

بازنگري آمادگي تسهيل: Facility Readiness Review

مراجعه شود به بازنگري آمادگي عملياتي.

بازنگري آمادگي توليد: Production Readiness Review

يك شيوه كنترل براي اطمينان از آمادگي به منظور آغاز توليد و اينكه تمام مواد، فرآيندها، كاركنان، تجهيزات و طرح‌ها آماده شده‌اند.

بازنگري آمادگي توليد: Production Readiness Review

يک شيوه کنترل براي اطمينان از آمادگي به منظور آغاز توليد و اينكه تمام مواد، فرآيندها، کارکنان، تجهيزات و طرح‌ها آماده شده‌اند.

بازنگري آمادگي عملياتي: Operational Readiness Review

روشي كنترلي براي تأييد آمادگي سامانه و متصديان آن در اجراي عملي كه به منظور تأييد آمادگي عملكرد روزمره طراحي شده است.

بازنگري آمادگي عملياتي: Operational Readiness Review

روشي کنترلي براي تأييد آمادگي سامانه و متصديان آن در اجراي عملي که به منظور تأييد آمادگي عملکرد روزمره طراحي شده است.

بازنگري آمادگي كاربر: User Readiness Review

دروازه كنترلي به منظور تأييد آمادگي براي اعتباربخشي به سامانه به‌طور رسمي.

بازنگري آمادگي كاربر: User Readiness Review

دروازه كنترلي به منظور تأييد آمادگي براي اعتباربخشي به سامانه به‌طور رسمي.

بازنگري اجراي پروژه: Project Implementation Review

شيوه كنترل اجرايي فروشنده كه به منظور تأييد برنامه اجرايي گروه پروژه و تأييد پشتيباني مديريت از رويكرد، مورد استفاده قرار مي‌گيرد. هدف اين بازنگري عبارت است از: 1. تأييد اينكه رويكرد اجرايي پيشنهاد شده بهترين رويكرد براي پروژه به شمار مي‌آيد، توسط مديريت پ

بازنگري اجراي پروژه: Project Implementation Review

شيوه کنترل اجرايي فروشنده که به منظور تأييد برنامه اجرايي گروه پروژه و تأييد پشتيباني مديريت از رويکرد، مورد استفاده قرار مي‌گيرد. هدف اين بازنگري عبارت است از: 1. تأييد اينکه رويکرد اجرايي پيشنهاد شده بهترين رويکرد براي پروژه به شمار مي‌آيد، توسط مديريت پشتيباني مي‌شود و پروژه مي‌تواند پاسخگوي الزامات پيمان باشد. 2. رويکرد تاکتيکي، مديريت ريسک و فرصت، مسائل بحراني، منابع و سرمايه‌گذاري‌هاي مورد نياز و مسووليت‌هاي توافق‌شده مدير اجرايي را تأييد مي‌کند. همچنين مراجعه شود به بازنگري اجراي پيمان.

بازنگري اجراي پيمان: Contract Implementation Review

دروازه كنترل چرخه مرجع پروژه كه خريدار با استفاده از آن برنامه اجراي فروشنده را تصويب مي‌كند. همچنين مراجعه شود به بازنگري راه‌اندازي، بازنگري طرح اوليه يا بازنگري آغاز پروژه.

بازنگري اجراي پيمان: Contract Implementation Review

دروازه کنترل چرخه مرجع پروژه که خريدار با استفاده از آن برنامه اجراي فروشنده را تصويب مي‌کند. همچنين مراجعه شود به بازنگري راه‌اندازي، بازنگري طرح اوليه يا بازنگري آغاز پروژه.

بازنگري اعتباردهي عملياتي: Operational Validation Review

دروازه كنترلي كه براي تأييد رضايت كاربر از امكانات موجود انجام مي‌شود.

بازنگري اعتباردهي عملياتي: Operational Validation Review

دروازه کنترلي كه براي تأييد رضايت کاربر از امکانات موجود انجام مي‌شود.

بازنگري الزامات سامانه: System Requirements Review

دروازه كنترلي براي بازنگري و تأييد سند مفهوم عمليات كاربر و سند الزامات سامانه كه مشخص مي‌كند پروژه پيشنهادي كدام‌يك از الزامات كاربر را برآورده مي‌كند. بازنگري الزامات سامانه، تصميمي است كه به پروژه اجازه مي‌دهد با تحليل‌ها و تناقض‌هاي جامعي كه براي انتخا

بازنگري الزامات سامانه: System Requirements Review

دروازه كنترلي براي بازنگري و تأييد سند مفهوم عمليات كاربر و سند الزامات سامانه كه مشخص مي‌كند پروژه پيشنهادي كدام‌يك از الزامات كاربر را برآورده مي‌كند. بازنگري الزامات سامانه، تصميمي است كه به پروژه اجازه مي‌دهد با تحليل‌ها و تناقض‌هاي جامعي كه براي انتخاب سامانه برتر با هزينه‌ اجبار (بودجه) و تخمين اجباري (زمان‌بندي) ضروري هستند، ادامه حيات دهد.

بازنگري بحراني طرح: Critical Design Review

مجموعه‌اي از دروازه‌هاي كنترل چرخه مرجع پروژه براي تصويب مستندسازي مطابق ساخت و كد، پيش‌نويس رويه‌هاي تأييد مربوط به آمادگي و توانمندي سازندگان براي انجام مراحل اجرا. تمام تجهيزات پشتيباني، نرم‌افزار، و سخت‌افزار بايد طبق ترتيب كل به جزء سامانه بازنگري شون

بازنگري بحراني طرح: Critical Design Review

مجموعه‌اي از دروازه‌هاي کنترل چرخه مرجع پروژه براي تصويب مستندسازي مطابق ساخت و كد، پيش‌نويس رويه‌هاي تأييد مربوط به آمادگي و توانمندي سازندگان براي انجام مراحل اجرا. تمام تجهيزات پشتيباني، نرم‌افزار، و سخت‌افزار بايد طبق ترتيب كل به جزء سامانه بازنگري شوند. بهتر است که اين اصطلاح، بازنگري تضمين توليد ناميده شود، زيرا بايد اثبات شود که الزامات مورد نياز را مي‌توان اجرا کرد و در نتيجه مي‌توان به طرح مشخصات رسيد. مدرک ارائه شده معمولاً نمونه‌اي از فرآيندهاي بحراني براي نمايش قابليت اطمينان و تکرارپذيري است.

بازنگري برنامه‌ كسب، بازنگري طرح دست‌يابي: Acquisition Plan Review

دروازه‌ كنترل براي تأييد برنامه كسب؛ بازنگري برنامه كسب، به عنوان نقطه‌ تصميم‌گيري در چرخه‌ مرجع پروژه جهت تعيين آغاز‌ پروژه و تأمين منابع مالي، نيروي انساني و ديگر منابع به شمار مي‌رود.

بازنگري برنامه‌ کسب، بازنگري طرح دست‌يابي: Acquisition Plan Review

دروازه‌ کنترل براي تأييد برنامه كسب؛ بازنگري برنامه کسب، به عنوان نقطه‌ تصميم‌گيري در چرخه‌ مرجع پروژه جهت تعيين آغاز‌ پروژه و تأمين منابع مالي، نيروي انساني و ديگر منابع به شمار مي‌رود.

بازنگري برنامه‌هاي پروژه: Project Plans Review

يك شيوه كنترل اجرايي كه به منظور بازنگري، تأييد و تعهد به پشتيباني از پيشنهاد پروژه براي شروع يك پروژه جديد، مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

بازنگري برنامه‌هاي پروژه: Project Plans Review

يک شيوه کنترل اجرايي که به منظور بازنگري، تأييد و تعهد به پشتيباني از پيشنهاد پروژه براي شروع يک پروژه جديد، مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

بازنگري تاييد عملكرد تسهيل: Facility Performance Verification Review

مراجعه شود به بازنگري تاييد عملكرد

بازنگري تاييد عملكرد تسهيل: Facility Performance Verification Review

مراجعه شود به بازنگري تاييد عملكرد.

بازنگري تاييد عملكرد ساخت: Construction Performance Verification Review

بازنگري براي اطمينان از تطابق ساخت با مشخصات و ديگر مستندسازي‌هاي ساخت.

بازنگري تاييد عملکرد ساخت: Construction Performance Verification Review

بازنگري براي اطمينان از تطابق ساخت با مشخصات و ديگر مستندسازي‌هاي ساخت.

بازنگري تاييد غير فعال‌سازي: Deactivation Approval Review

دروازه كنترلي براي تصويب خاتمه پروژه و آغاز غيرفعال‌سازي.

بازنگري تاييد غير فعال‌سازي: Deactivation Approval Review

دروازه کنترلي براي تصويب خاتمه پروژه و آغاز غيرفعال‌سازي.

بازنگري تاييد مستندسازي: Documentation Verification Review

بازنگري، به منظور تضمين تطابق مستندسازي با استانداردهاي مستندسازي.

بازنگري تاييد مستندسازي: Documentation Verification Review

بازنگري، به منظور تضمين تطابق مستندسازي با استانداردهاي مستندسازي.

بازنگري تصويب انتخاب منبع: Source Selection Authorization Review

دروازه كنترلي براي تأييد نتايج فرآيند انتخاب منبع، رتبه‌بندي و قابل پذيرش بودن پيشنهاددهندگان و تصويب صورت جلسه مذاكره پيمان.

بازنگري تصويب انتخاب منبع: Source Selection Authorization Review

دروازه كنترلي براي تأييد نتايج فرآيند انتخاب منبع، رتبه‌بندي و قابل پذيرش بودن پيشنهاددهندگان و تصويب صورت جلسه مذاكره پيمان.

بازنگري تعديل بودجه (در) مجلس : Congressional Budget Justification Review

دروازه كنترل اجرايي نمايندگي دولت ايالات متحده با هدف تأييد بسته تعديل بودجه مجلس.

بازنگري تعديل بودجه (در) مجلس: Congressional Budget Justification Review

دروازه کنترل اجرايي نمايندگي دولت ايالات متحده با هدف تأييد بسته تعديل بودجه مجلس.

بازنگري تكميل پروژه: Project Completion Review

شيوه كنترلي براي تأييد اينكه پروژه تكميل شده است.

بازنگري تكميل پروژه: Project Completion Review

شيوه کنترلي براي تأييد اينکه پروژه تکميل شده است.

بازنگري رسمي صلاحيت: Formal Qualification Review

دروازه كنترلي كه به منظور بررسي آزمون و تحليل داده‌ها براي اثبات بقاي طرح مورد استفاده قرار مي‌گيرد. بازنگري رسمي صلاحيت، شامل تاييد گواهي كنترل كيفيت مي‌شود. اين بازنگري, بازنگري پذيرش صلاحيت نيز ناميده مي‌شود.

بازنگري رسمي صلاحيت: Formal Qualification Review

دروازه کنترلي که به منظور بررسي آزمون و تحليل داده‌ها براي اثبات بقاي طرح مورد استفاده قرار مي‌گيرد. بازنگري رسمي صلاحيت، شامل تاييد گواهي کنترل کيفيت مي‌شود. اين بازنگري, بازنگري پذيرش صلاحيت نيز ناميده مي‌شود.

بازنگري زمان‌بندي: schedule revision

در زمينه زمان‌بندي، تغيير در منطق شبكه يا در منابع به صورتي كه نياز به رسم دوباره بخشي از شبكه ايجاد مي‌شود.

بازنگري زمان‌بندي: Schedule Revision

در زمينه زمان‌بندي، تغيير در منطق شبكه يا در منابع به صورتي كه نياز به رسم دوباره بخشي از شبكه ايجاد مي‌شود.

بازنگري سالانه‌ گواهي سامانه: Annual System Certification Review

دروازه‌ كنترلي براي اظهار اين‌كه محصول سامانه همچنان احتياجات استفاده كننده و معيارهاي موجود در مستندات تجهيزات سامانه را برآورده مي‌كند. گاهي اين بازنگري براي توصيه اصلاح سامانه بكار گرفته مي‌شود.

بازنگري سالانه‌ گواهي سامانه: Annual System Certification Review

دروازه‌ کنترلي براي اظهار اين‌که محصول سامانه همچنان احتياجات استفاده کننده و معيارهاي موجود در مستندات تجهيزات سامانه را برآورده مي‌کند. گاهي اين بازنگري براي توصيه اصلاح سامانه بكار گرفته مي‌شود.

بازنگري سامانه كيفيت: quality system review

ارزيابي رسمي مديريت ارشد از وضعيت و كفايت سامانه كيفيت جهت تحقق خط‌مشي كيفيت و اهداف جديد ناشي از تغيير شرايط.

بازنگري سامانه کيفيت: Quality System Review

ارزيابي رسمي مديريت ارشد از وضعيت و کفايت سامانه کيفيت جهت تحقق خط‌مشي کيفيت و اهداف جديد ناشي از تغيير شرايط.

بازنگري سوابق پروژه: project records review

ارزيابي تمام جنبه‌هاي يك پروژه به محض تكميل آن، با نگرش بازبيني و مستندسازي انحرافات و رويدادها به منظور تكميل پايگاه داده تاريخي سازمان.

بازنگري سوابق پروژه: Project Records Review

ارزيابي تمام جنبه‌هاي يک پروژه به محض تکميل آن، با نگرش بازبيني و مستندسازي انحرافات و رويدادها به منظور تکميل پايگاه داده تاريخي سازمان.

بازنگري شده- اصلاح شده: Revised

بازنگري طراحي سامانه: System Design Review

دروازه كنترلي براي بازنگري و تأييد مفهوم سطح بالا و شكست عناصر پيكره‌بندي عمليات، نرم‌افزار و سخت‌افزار. همچنين مراجعه شود به بازنگري مفهوم طراحي

بازنگري طراحي سامانه: System Design Review

دروازه كنترلي براي بازنگري و تأييد مفهوم سطح بالا و شكست عناصر پيكره‌بندي عمليات، نرم‌افزار و سخت‌افزار. همچنين مراجعه شود به بازنگري مفهوم طراحي.

بازنگري طرح: design review

يك بررسي سامانهاتيك و عميق رسمي و مستند براي ارزيابي الزامات طراحي و قابليت طراحي براي رسيدن به اين الزامات و شناسايي مشكلات و پيشنهاد راه حل.

بازنگري طرح: Design Review

بازرسي نظام‌مند يک طرح به منظور اطمينان يافتن از اينکه پس از توليد، مشخصات لازم را خواهد داشت. بررسي نظام‌مند و عميق رسمي و مستند براي ارزيابي الزامات طراحي و قابليت طراحي براي رسيدن به اين الزامات و شناسايي مشکلات و پيشنهاد راه حل‌ها.

بازنگري طرح اوليه: preliminary design review (PDR)

مجموعه‌اي از دروازه‌هاي كنترل به منظور تأييد مفاهيم، طراحي بر اساس الزامات، برنامه بازبيني و رويكردهايي براي مستندسازي همه عنصرهاي پيكره‌بندي. كل سخت‌افزار، نرم‌افزار، تجهيزات پشتيباني، تسهيلات، كاركنان و ابزارها بايد به صورت كل به جزء از سامانه تا مونتاژ

بازنگري طرح اوليه: Preliminary Design Review (PDR)

مجموعه‌اي از دروازه‌هاي کنترل به منظور تأييد مفاهيم، طراحي بر اساس الزامات، برنامه بازبيني و رويکردهايي براي مستندسازي همه عنصرهاي پيکره‌بندي. کل سخت‌افزار، نرم‌افزار، تجهيزات پشتيباني، تسهيلات، کارکنان و ابزارها بايد به صورت كل به جزء از سامانه تا مونتاژ مورد بررسي قرار گيرند. از آنجايي که بايد اثبات شود پيشرفت مشخص شده دست‌يافتني است، بهتر است اين فرآيند، بررسي ضمانت اجرايي ناميده شود. بازنگري طرح اوليه معمولاً با بررسي‌هاي آزمايشگاهي، مدل‌هاي تحليلي يا آزمايش‌هاي ميداني انجام مي‌شود. در اين بازنگري، جزئيات پروژه بايد به خوبي تعريف شوند تا بتوان هزينه تکميل پروژه را تا 15% پيش‌بيني کرد. سازمان ملي نمايندگي هوانوردي و فضا (ناسا) براي بعد از بازنگري طرح اوليه در صورتي که برآورد هزينه تکميل پروژه از مرز 15% بگذرد، بازنگري فسخ در نظر گرفته است. در بازنگري فسخ مدير پروژه بايد دلايل عدم خاتمه پروژه را بيان کند.

بازنگري عيني، بازنگري ضابطه‌اي: objective review

ارزيابي شواهد در برابر استانداردها با به‌كارگيري قوانيني به منظور به حداقل رساندن تأثير تعصب

بازنگري عيني، بازنگري ضابطه‌اي: Objective Review

ارزيابي شواهد در برابر استانداردها با به‌کارگيري قوانيني به منظور به حداقل رساندن تأثير تعصب.

بازنگري غير‌‌رسمي: informal review

موارد غير مكتوب و ثبت نشده.

بازنگري غير‌‌رسمي: Informal Review

موارد غير مكتوب و ثبت نشده.

بازنگري فرآيند كيفيت: quality process review

فرآيند استفاده فني از داده‌ها براي مقايسه نتايج واقعي پروژه با الزامات كيفي. ممكن است بروز انحراف در اين تحليل؛ بسته به تصميم كارفرما، ذي‌نفعان و تيم پروژه، موجب تغيير در طراحي پروژه، ساخت، استفاده و غيره گردد.

بازنگري فرآيند کيفيت: Quality Process Review

فرآيند استفاده فني از داده‌ها براي مقايسه نتايج واقعي پروژه با الزامات کيفي. ممکن است بروز انحراف در اين تحليل؛ بسته به تصميم کارفرما، ذي‌نفعان و تيم پروژه، موجب تغيير در طراحي پروژه، ساخت، استفاده و غيره گردد.

بازنگري فيزيكي پيكره‌بندي: physical configuration audit

بازرسي مهندسي و كيفي يك عنصر پيكره‌بندي (از سطح اجزا تا سامانه) به منظور تأييد اينكه عنصر ساخته‌شده با اسناد هماهنگي دارد. نتايج بازنگري فيزيكي پيكره‌بندي، بخشي از بازنگري پذيرش در هر سطح است.

بازنگري فيزيكي پيكره‌بندي: Physical Configuration Audit

بازرسي مهندسي و کيفي يک عنصر پيکره‌بندي (از سطح اجزا تا سامانه) به منظور تأييد اينکه عنصر ساخته‌شده با اسناد هماهنگي دارد. نتايج بازنگري فيزيكي پيكره‌بندي، بخشي از بازنگري پذيرش در هر سطح است.

بازنگري كدها، قوانين، اصول: code review

بازنگري همسان يا كارشناسانه و نقد نرم‌افزار.

بازنگري كيفيت محصول: product quality review

اقدام دولت براي تعيين اينكه كيفيت كالاها يا خدمات توسط دولت قابل پذيرش است و در حقيقت مطابق با الزامات تعيين شده مي‌باشد يا خير.

بازنگري مشخصات پروژه: Project Specification Review

يك شيوه كنترلي براي تصويب مشخصات سامانه و تأييد مفاهيم انتخاب‌شده سامانه. بازنگري بايد شامل شواهدي براي اثبات دست‌يافتني بودن مشخصات باشد.

بازنگري مشخصات پروژه: Project Specification Review

يک شيوه کنترلي براي تصويب مشخصات سامانه و تأييد مفاهيم انتخاب‌شده سامانه. بازنگري بايد شامل شواهدي براي اثبات دست‌يافتني بودن مشخصات باشد.

بازنگري مفهوم سامانه: System Concept Review

دروازه كنترلي براي تأييد مفهوم سامانه، مفهوم عمليات سامانه و برنامه اعتبارسنجي كه هدف آن ايجاد سند الزامات سامانه و مفهوم عمليات كاربر است.

بازنگري مفهوم سامانه: System Concept Review

دروازه كنترلي براي تأييد مفهوم سامانه، مفهوم عمليات سامانه و برنامه اعتبارسنجي كه هدف آن ايجاد سند الزامات سامانه و مفهوم عمليات كاربر است.

بازنگري مفهوم طرح: Design Concept Review

دروازه كنترلي براي بازنگري و تصويب راه‌حل سطح بالا و تجزيه آن به عناصر پيكره‌بندي سخت‌افزار، نرم‌افزار و كاربر. همچنين مراجعه شود به بازنگري طراحي سامانه.

بازنگري مفهوم طرح: Design Concept Review

دروازه کنترلي براي بازنگري و تصويب راه‌حل سطح بالا و تجزيه آن به عناصر پيکره‌بندي سخت‌افزار، نرم‌افزار و کاربر. همچنين مراجعه شود به بازنگري طراحي سامانه.

بازنگري نهايي طرح: Final Design Review

يك دروازه كنترلي كه به منظور پذيرش تمام اسناد طرح و تصويب شروع ساخت مورد استفاده قرار مي‌گيرد

بازنگري نهايي طرح: Final Design Review

يک دروازه کنترلي که به منظور پذيرش تمام اسناد طرح و تصويب شروع ساخت مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

بازنگري نهايي پيشنهاديه: Final Proposal Review

يك دروازه كنترلي چرخه‌ مرجع پروژه؛ مربوط به فروشنده، به منظور اطمينان از آمادگي پيشنهاديه نهايي، تناسب آن با نيازهاي اعلام شده و تاييد پيشنهاديه‌.

بازنگري نهايي پيشنهاديه: Final Proposal Review

يك دروازه کنترلي چرخه‌ مرجع پروژه؛ مربوط به فروشنده، به منظور اطمينان از آمادگي پيشنهاديه نهايي، تناسب آن با نيازهاي اعلام شده و تاييد پيشنهاديه‌.

بازنگري نهايي پيمان: Final Contract Review

دروازه كنترل براي خريدار به منظور تاييد اتمام پيمان پيمانكار

بازنگري نهايي پيمان: Final Contract Review

دروازه كنترل براي خريدار به منظور تاييد اتمام پيمان پيمانکار.

بازنگري همسان: peer review

انتقاد عيني از هر چيز با توجه به موارد مشابه آن با معلومات واقعي. يك فن موثر براي به اشتراك گذاشتن ايده‌ها و بهبود كيفيت خروجي. بعضي مواقع به دليل غرور شخصي در برابر آن مقاومت‌هايي موجود است. گزارش تعدادي از شكست‌هاي بزرگ پروژه، كمبود بازنگري همسان در طول

بازنگري همسان: Peer Review

انتقاد عيني از هر چيز با توجه به موارد مشابه آن با معلومات واقعي. يک فن موثر براي به اشتراک گذاشتن ايده‌ها و بهبود کيفيت خروجي. بعضي مواقع به دليل غرور شخصي در برابر آن مقاومت‌هايي موجود است. گزارش تعدادي از شکست‌هاي بزرگ پروژه، کمبود بازنگري همسان در طول توسعه را به عنوان يکي از دلايل عدم موفقيت شناسايي کرده است.

بازنگري هيات بازنگري كسب، بررسي هيأت بازنگري دست‌يابي: Acquisition Review Board Review

دروازه‌ كنترل پيش از درخواست، به منظور كسب اطمينان از اينكه تصميمات لازم و تداركات مورد نياز فرآيند درخواست، فراهم شده است. موافقت هيات مديره، امكان توزيع درخواست ارائه پيشنهاديه، پس از حصول اطمينان از تأمين مالي پروژه را ميسر مي‌نمايد.

بازنگري هيات بازنگري کسب، بررسي هيأت بازنگري دست‌يابي: Acquisition Review Board Review

دروازه‌ کنترل پيش از درخواست، به منظور کسب اطمينان از اينکه تصميمات لازم و تدارکات مورد نياز فرآيند درخواست، فراهم شده است. موافقت هيات مديره، امکان توزيع درخواست ارائه پيشنهاديه، پس از حصول اطمينان از تأمين مالي پروژه را ميسر مي‌نمايد.

بازنگري وضعيت: status review

بررسي وضعيت پروژه به منظور درك علت انحراف و تأييد اقدام اصلاحي. همچنين مراجعه شود به بازنگري وضعيت ماهانه.

بازنگري وضعيت: Status Review

بررسي وضعيت پروژه به منظور درك علت انحراف و تأييد اقدام اصلاحي. همچنين مراجعه شود به بازنگري وضعيت ماهانه.

بازنگري وضعيت ماهانه: monthly status review

NULL

بازنگري وضعيت ماهانه: Monthly Status Review

فرآيند بازنگري وضعيت فني، هزينه، برنامه زمان‌بندي، مواد و اقدامات اصلاحي پروژه در مقايسه با برنامه اجرايي، به صورت بازنگري ماهانه به منظور تشخيص نياز به اقدامات اصلاحي.

بازنگري پذيرش: Acceptance Review

دروازه‌ كنترلي كه براي تعيين و تأييد شواهد پذيرش استفاده مي‌شود. بازنگري‌هاي پذيرش معمولا براي هر جزء سامانه به‌طور جداگانه صورت مي‌گيرد تا از آمادگي آن براي يكپارچگي با مرحله‌ بعدي اطمينان حاصل شود. بازنگري پذيرش نهايي براي كل سامانه، به دنبال شناسايي سام

بازنگري پذيرش: Acceptance Review

دروازه‌ كنترلي که براي تعيين و تأييد شواهد پذيرش استفاده مي‌شود. بازنگري‌هاي پذيرش معمولا براي هر جزء سامانه به‌طور جداگانه صورت مي‌گيرد تا از آمادگي آن براي يکپارچگي با مرحله‌ بعدي اطمينان حاصل شود. بازنگري پذيرش نهايي براي کل سامانه، به دنبال شناسايي سامانه انجام مي‌گردد.

بازنگري پذيرش سامانه: System Acceptance Review

دروازه كنترلي جهت اثبات آمادگي سامانه براي پذيرش. بازنگري پذيرش در سطح سامانه ممكن است دو بار انجام گيرد. پذيرش اول در مورد تسهيلات فروشنده انجام مي‌گيرد و پذيرش دوم پس از نصب در محل عمليات، تا اطمينان حاصل شود كه در طول انتقال و نصب هيچ صدمه‌اي به آن وارد

بازنگري پذيرش سامانه: System Acceptance Review

دروازه كنترلي جهت اثبات آمادگي سامانه براي پذيرش. بازنگري پذيرش در سطح سامانه ممكن است دو بار انجام گيرد. پذيرش اول در مورد تسهيلات فروشنده انجام مي‌گيرد و پذيرش دوم پس از نصب در محل عمليات، تا اطمينان حاصل شود كه در طول انتقال و نصب هيچ صدمه‌اي به آن وارد نشده است. بازنگري پذيرش سامانه براي واحد كار قابل تحويل از مميزي پيكره‌بندي كاركردي و مميزي پيكره‌بندي فيزيكي تشكيل مي‌شود. براي پيماني با دستاوردهاي تكراري، بازنگري پذيرش سامانه در اولين واحد كار از مميزي پيكره‌بندي كاركردي و مميزي پيكره‌بندي فيزيكي كامل تشكيل مي‌شود.

بازنگري پذيرش صلاحيت: Qualification Acceptance Review

يك شيوه كنترلي كه به منظور تأييد صلاحيت و شهادت در مورد صلاحيت و تأييد گواهي صلاحيت مورد استفاده قرار مي‌گيرد. تاريخچه‌، شكست‌ها و اقدامات اصلاحي مرتبط با صلاحيت و نتايج آزمايش‌هاي متعاقب در زمينه صلاحيت مورد بررسي قرار مي‌گيرند و با محيط عملياتي مقايسه مي

بازنگري پذيرش صلاحيت: Qualification Acceptance Review

يک شيوه کنترلي که به منظور تأييد صلاحيت و شهادت در مورد صلاحيت و تأييد گواهي صلاحيت مورد استفاده قرار مي‌گيرد. تاريخچه‌، شکست‌ها و اقدامات اصلاحي مرتبط با صلاحيت و نتايج آزمايش‌هاي متعاقب در زمينه صلاحيت مورد بررسي قرار مي‌گيرند و با محيط عملياتي مقايسه مي‌شود.

بازنگري پذيرش عملياتي: Operational Acceptance Review

دروازه كنترلي كه به منظور تأييد سامانه به عنوان يك سامانه عملياتي و آماده براي كار روزانه مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

بازنگري پذيرش عملياتي: Operational Acceptance Review

دروازه کنترلي که به منظور تأييد سامانه به عنوان يک سامانه عملياتي و آماده براي کار روزانه مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

بازنگري پذيرش عنصر پيكره‌بندي: Configuration Item Acceptance Review

دروازه كنترلي چرخه پروژه مرجع با هدف تصديق اينكه عنصر پيكره‌بندي تمام الزامات تأييد صلاحيت را دارد. بازنگري‌هاي پذيرش عنصر پيكره‌بندي دو نوع هستند: پذيرش عملياتي-اثبات كيفيت، پذيرش صلاحيت-اثبات حاشيه طرح. همچنين مراجعه شود به بازنگري پذيرش.

بازنگري پذيرش عنصر پيکره‌بندي: Configuration Item Acceptance Review

دروازه کنترلي چرخه پروژه مرجع با هدف تصديق اينکه عنصر پيکره‌بندي تمام الزامات تأييد صلاحيت را دارد. بازنگري‌هاي پذيرش عنصر پيکره‌بندي دو نوع هستند: پذيرش عملياتي-اثبات کيفيت، پذيرش صلاحيت-اثبات حاشيه طرح. همچنين مراجعه شود به بازنگري پذيرش.

بازنگري پذيرش كاربر: User Acceptance Review

دروازه كنترلي براي تعيين اينكه كاربر از عملكرد سامانه راضي بوده و سامانه را براي استفاده روزمره پذيرفته است يا خير. اين اصطلاح «رويداد اصلي توانمندي عملياتي اوليه» نيز ناميده مي‌شود.

بازنگري پذيرش كاربر: User Acceptance Review

دروازه كنترلي براي تعيين اينكه كاربر از عملكرد سامانه راضي بوده و سامانه را براي استفاده روزمره پذيرفته است يا خير. اين اصطلاح «واقعه اصلي توانمندي عملياتي اوليه» نيز ناميده مي‌شود.

بازنگري پذيرش محصول: Product Acceptance Review

شيوه‌اي براي كنترل كه به منظور اطمينان از بازبيني و پذيرش صورت مي‌گيرد.همچنين مراجعه شود به بازنگري پذيرش

بازنگري پذيرش محصول: Product Acceptance Review

شيوه‌اي براي کنترل که به منظور اطمينان از بازبيني و پذيرش صورت مي‌گيرد. همچنين مراجعه شود به بازنگري پذيرش.

بازنگري پذيرش پيمان: Contract Acceptance Review

كنترل چرخه مرجع پروژه كه هدف آن تصويب موافقت‌هاي پيماني خريدار و فروشنده است.

بازنگري پذيرش پيمان: Contract Acceptance Review

کنترل چرخه مرجع پروژه که هدف آن تصويب موافقت‌هاي پيماني خريدار و فروشنده است.

بازنگري پروژه: project review

ارزيابي نتايج يا رويه‌هاي فعلي پروژه

بازنگري پروژه: Project Review

ارزيابي نتايج يا رويه‌هاي فعلي پروژه.

بازنگري پيمان تسهيل: Facility Contract Review

مراجعه شود به بازنگري پيمان

بازنگري پيمان تسهيل: Facility Contract Review

مراجعه شود به بازنگري پيمان.

بازنگري کدها، قوانين، اصول: Code Review

بازنگري همسان يا کارشناسانه و نقد نرم‌افزار.

بازنگري کيفيت محصول: Product Quality Review

اقدام دولت براي تعيين اينکه کيفيت کالاها يا خدمات توسط دولت قابل پذيرش است و در حقيقت مطابق با الزامات تعيين شده مي‌باشد يا خير.

بازنگري‌هاي فني: technical reviews

مراجعه شود به دروازه‌هاي كنترل.

بازنگري‌هاي فني: Technical Reviews

مراجعه شود به دروازه‌هاي كنترل.

بازنگری سرسری : Cursory Review

  بازنگري سرسري، نوعي «ارزيابي جعلي » است. اين نوع بازنگري، به‌صورت اتفاقي، شتاب‌زده، ناکامل، غيرشايسته و بدون توجه به جزئيات انجام ميپذيرد. علاوه بر اين، بازنگري سرسري جامع نيست و در آن برنامه‌ريزي نيز وجود ندارد.

بازو، مسلح‌ كردن‌: Arm

بازو، هر عضوي‌ شبيه‌ بازو: Brachium

بازوبند، انشعاب‌ كوچك‌ دريا شبيه‌ خليج‌، شاخابه‌، زره‌ء , مخصوص‌ دست‌: Armlet

بازودسته‌، سر محور: Trunnion

بازور، تحميل‌ كنننده‌: Pushy

بازويي‌ كليسا، جناح‌ كليسا: Transept

بازويي‌، بازوبند: Brachial

بازوي‌ دستيابي‌: Access Arm

بازوپايان‌: Brachiopod

بازوچه‌اي‌، (ج‌.ش‌.) داراي‌ شاخك‌ حساس‌، شبيه‌ شاخك‌ حساس‌: Tentacular

بازيابي‌: Retrieval

بازيابي‌: Retrieval

بازيابي‌ داده‌ها: Data Retrieval

بازيابي‌ كاذب‌: False Retrieval

بازيافت: Recycle

بازيافتني‌: Recoverable

بازيكني‌ كه‌ توپ‌ را ميزند خدمتگذار، خدمتكار، كمك‌ كننده‌، نوكر، (در بازي‌) ,: Server

بازيكن‌ ميدان‌ فوتبال‌ وغيره‌، صحرا نورد: Fielder

بازيكن‌ نظ‌يري‌ ندارد، يك‌ سط‌رشعر يا بند منحصر بفرد يگانه‌، (در بازي‌ ورق‌) تك‌ ورق‌، ورقي‌ كه‌ در دست‌ ,: Singleton

بازيچه‌، چيز قشنگ‌ بي‌ مصرف‌، چيز جزئي‌، چيز ناقابل‌: Gewgaw

بازيچه‌اي‌ كه‌ از جناغ‌ مرغ‌ درست‌ ميكنند، جوان‌ ژيگولو , وخود نما، نوعي‌ ماهي‌ زيستگردر سط‌ح‌ اب‌: Skipjack

بازيگر تراژدي‌ (زن‌): Tragedienne

بازيگر عمده‌، پيشقدم‌، پيش‌ كسوت‌، سردسته‌: Protagonist

بازيگر نمايش‌ صامت‌: Pantomimist

بازيگر، انجام‌ دهنده‌، وابسته‌ به‌ هنرهاي‌ نمايشي‌: Performing

بازيگر، هنرپيشه‌ صامت‌، بازيگر نقابدار ايام‌ نوئل‌: Mummer

بازيگر، هنرپيشه‌، (حق.) خواهان‌، مدعي‌، شاكي‌، حامي‌: Actor

بازيگران‌ نمايشنامه‌، هنرپيشگان‌ نمايشنامه‌: Dramatis Personae

بازيگران‌)، پراكندن‌، ريختن‌ بط‌ور اسم‌ صدر)، مهره‌ , درقالب‌ قرار دادن‌، بشكل‌ دراوردن‌، انداختن‌، ط‌رح‌ كردن ريزي‌، ط‌اس‌اندازي‌، قالب‌، ط‌رح‌، گچ‌ گيري‌، افكندن‌ معين‌ كردن‌ (رل‌ بازيگر)، پخش‌ كردن‌ (رل‌ ميان‌ ,: Cast

بازيگوش‌، شوخ‌، تفريحي‌، خوشگذران‌: Sportful

بازي‌ اكرودوكر، بازي‌ لي‌ لي‌: Hopscotch

بازي‌ الك‌ دولك‌، كلاه‌ نوك‌ تيز: Tipcat

بازي‌ با لغات‌، معماي‌ لفظ‌ي‌: Wordplay

بازي‌ بد واز روي‌ ناشيگري‌، غلط‌ بازي‌ كردن‌: Misplay

بازي‌ بسكتبال‌: Basketball

بازي‌ بولينگ‌: Bowling

بازي‌ بولينگ‌ با 9 ميله‌ چوبي‌: Ninepin

بازي‌ بولينگ‌ ده‌ ميله‌اي‌: Tenpin

بازي‌ بولينگ‌ روي‌ چمن‌ باتوپهاي‌ چوبي‌: Lawn Bowling

بازي‌ بيس‌ بال‌: Baseball

بازي‌ بيليارد: Billiard

بازي‌ تخته‌ نرد، ران‌ نمك‌ زده‌ و دود زده‌ خوك‌، ياوه مارس‌ كردن‌ (درتخته‌ نرد)، نمك‌ زدن‌و دودي‌ كردن‌، لاف‌ زدن‌,: Gammon

بازي‌ تنيس‌ اسپانيولي‌: Pelota

بازي‌ تنيس‌ روي‌ چمن‌: Lawn Tennis

بازي‌ جفتك‌ چاركش‌، باجست‌ وخيز حركت‌ كردن‌، جفتك‌ چاركش‌ , حركت‌ كردن‌ كردن‌، از يكديگر بنوبت‌جلو زدن‌، گريز زدن‌، گره‌ گره‌ ,: Leapfrog

بازي‌ خركي‌ و پر سر وصدا كردن‌ بازي‌ هاي‌ خركي‌ و پر سر و صدا بين‌ ساكنان‌ يك‌ اط‌اق: Roughhouse

بازي‌ خشن‌ وخركي‌، شوخي‌ خركي‌: Horseplay

بازي‌ در كنارصحنه‌ ورزش‌، در كنار تشك‌ كشتي‌ يا رينگ‌ مشت‌ ,: Ringside

بازي‌ شافل‌ بورد: Shuffleboard

بازي‌ شبيه‌ بيليارد، بوكش‌، جستجو كننده‌، ط‌عنه‌ زن بويا: Snooker

بازي‌ غايب‌ شدنك‌ يا غايب‌ موشك‌: Hide And Seek

بازي‌ فوتبال‌ ابي‌، واترپلو: Water Polo

بازي‌ فوتبال‌، توپ‌ فوتبال‌، فوتبال‌ بازي‌ كردن‌: Football

بازي‌ كردن‌ - حساب‌ كردن‌: Rack Up

بازي‌ كردن‌ قبل‌ از بازي‌ حركت‌ كردن‌و خود را گرم‌نمودن‌، دست‌ گرمي‌ ,: Warm Up

بازي‌ كردن‌، بپايان‌ رساندن‌ تا اخر ايستادگي‌ كردن‌، تا اخر ايفا كردن‌، تا اخر ,: Play Out

بازي‌ كن‌ بيس‌ بال‌ (llabesab) كه‌ در وسط‌ ميدان‌ بازي‌ , ميكند: Infielder

بازي‌ ميكند، مشروب‌ خوارافراط‌ي‌، دائم‌ الخمر قدح‌ ساز، نوعي‌ كلاه‌ لبه‌دار، كسي‌ كه‌ باگلوله‌ ياگوي‌ ,: Bowler

بازي‌ واليبال‌: Volleyball

بازي‌ پرتاب‌ حلقه‌، فرياد خوشحالي‌: Hoopla

بازي‌ پينگ‌ پنگ‌، تنيس‌ روي‌ ميز: Table Tennis

بازي‌ چكرز، جنگ‌ نادر: Checkers

بازي‌ چوگان‌ يا گلف‌: Golf

بازي‌) يخ‌ بازي‌ كردن‌ ميدان‌ يخ‌ بازي‌، سرخوري‌ روي‌ يخ‌، سلحشور، (درميدان‌ يخ‌ ,: Rink

بازي‌، قاپ‌ يا ريگي‌ كه‌ با ان‌ بازي‌مي‌ كنند، تيله تيله‌ بازي‌ فرو كردن‌ (در اب‌)، استحمام‌ كردن‌، قاپ‌ بازي‌، ريگ‌ ,: Dib

بازي‌، قمار بازي‌: Gaming

بازپرداخت هزينه: Reimbursement

بازپرداخت هزينه: back charge

هزينه‌هاي خريدار براي اقدامات اصلاحي كه صورت حساب آن براي پرداخت، به تأمين‌كننده ارائه مي‌شود.

بازپرداخت هزينه: Back Charge

هزينه‌هاي خريدار براي اقدامات اصلاحي که صورت حساب آن براي پرداخت، به تأمين‌کننده ارائه مي‌شود.هزينه‌هايي نظير تعمير كالاي معيوب كه در حقيقت به عهده فروشنده است ولي بر اساس توافق قبلي، خريدار متحمل هزينه آن نشده و هزينه‌ها را از فروشنده مطالبه مي‌كند.

بازپرسي‌ از شهود بعد از بازجويي‌ متهم‌، دوباره‌ , راهنمايي‌ كردن‌: Redirect

بازپرسي‌ قانوني‌، تحقيق‌، استنط‌اق‌: Fishing Expedition

بازپرس‌ بخش‌ قضايي‌: District Attorney

بازپسين‌، پسين‌، اخر، اخرين‌، اخير، نهاني‌، قط‌عي پايستن‌ دوام‌ داشتن‌، دوام‌ كردن‌، ط‌ول‌ كشيدن‌، به‌ درازا كشيدن: Last

بازپيچيدن‌، باز پيچي‌: Rewinde

بازگذشتي‌، چند دخولي‌: Reentrant

بازگرداني‌، پس‌ زني‌، انعكاس‌، برگشت‌، دفع‌، عكس‌ العمل واكنش‌، (ط‌ب‌)دفع‌ يا پيشگيري‌: Repercussion

بازگشت سرمايه‌گذاري : return on investment (ROI)

سودي كه درصد بازگشت سالانه مربوط به سرمايه‌گذاري را نشان مي‌دهد.

بازگشت سرمايه‌گذاري: Return On Investment (ROI)

سودي كه درصد بازگشت سالانه مربوط به سرمايه‌گذاري را نشان مي‌دهد.بازگشت مالي مبلغ سرمايه‌گذاري شده كه معمولا با در نظر گرفتن ارزش فعلي (ارزش امروز) پول محاسبه مي‌شود.

بازگشتن‌، برگشتن‌: Come Back

بازگشته‌، مراجعت‌ كننده‌، باز گشت‌ كننده‌: Returnee

بازگشتي‌: Recursive

بازگشتي‌ بودن‌، خاصيت‌ بازگشت‌: Recursivity

بازگشتي‌، چند دخولي‌: Reenterant

بازگشت‌: Recursion

بازگشت‌ كردن‌ به‌، تغيير مسيردادن‌ (مثل‌ باد): Come Around

بازگشت‌ نورد، سر سط‌ر رفتن‌: Carriage Return

بازگشت‌، برگشت‌، برگرداندن‌، برگشتن‌، مراجعت‌ كردن رجعت‌، اعاده‌: Return

بازگشت‌، مراجعت‌: Return

بازگو، باز انجام‌ دوباره‌ ساختن‌، تكرار، تجديد، باز گفتن‌، بازگو كردن دوباره‌ گفتن‌، تكرار كردن‌، دوباره‌ انجام‌ دادن: Repeat

بازگوي‌ خبر، خبرچين‌: Earful

بازگوگر، شاكي‌: Relator

باساقه‌، ساقه‌ دار: Stalky

باساني‌ ميلغزد بلبرينگ‌، چرخ‌ فلزي‌ كه‌ روي‌ ساچمه‌هاي‌ فلزي‌ كوچكي‌ ,: Ball Bearing

باستاني‌ وابسته‌به‌ ادبيات‌ باستاني‌ (يونان‌ وروم‌)، پيرو سبكهاي‌ ,: Classical

باستاني‌، ديرينه‌، قديمي‌، كهن‌، كهنه‌، پير: Ancient

باستاني‌، محفظ‌ه‌ عتيقه‌، باقيمانده‌ جعبه‌ اشياء متبركه‌، ظ‌رف‌ مخصص‌ نگهداري‌ اثار مقدس‌ يا ,: Reliquary

باستاني‌، مربوط‌ به‌ نويسندگان‌قديم‌ لاتين‌ ويونان‌ مط‌ابق‌ بهترين‌ نمونه‌، ادبيات‌ باستاني‌ يونان‌ و روم: Classic

باستاني‌، وابسته‌ بقديم‌، عتيقه‌ شناس‌: Antiquarian

باستان‌ شناسي‌: Archaeology

باستان‌ شناسي‌: Archeology

باستان‌ شناسي‌ زمين‌، شرح‌ وقايع‌ تاريخي‌ گذشته‌ بر , مبناي‌ اط‌لاعات‌ زمين‌ شناسي‌: Geochronology

باستان‌ شناس‌: Archaeologist

باستان‌ شناس‌: Archeologist

باسترك‌، (ط‌ب‌) برفك‌: Thrush

باستيون‌، سنگر و استحكامات‌: Bastion

باسختي‌ وشدت‌ وسروصدا وزيدن‌ (مثل‌ باد)، پرسروصدا , بودن‌، باد مهيب‌ وسهمگين‌: Bluster

باسراشاره‌كردن‌، تكان‌ سر تكاندادن‌ سر بعلامت‌ توافق‌، سرتكان‌ دادن: Nod

باسرعت‌ حركت‌ كردن‌، شتاب‌ كردن‌، فواره‌ زدن‌ اب‌، پرتاب‌ , كردن‌، انداختن‌، تمرين‌تيراندازي‌: Skeet

باسرعت‌ راندن‌، سريع‌ كاركردن‌، تسريع‌ كردن‌ تندي‌، سرعت‌، عجله‌، شتاب‌، كاميابي‌، ميزان‌ شتاب‌، درجه‌ , تندي‌، وضع‌، حالت‌، شانس‌خوب‌ داشتن‌، كامياب‌ بودن: Speed

باسرعت‌ زياد، بسرعت‌: Full Tilt

باسرعت‌ عقب‌ نشيني‌ كردن‌: Hightail

باسرعت‌ كامل‌، باتمام‌ فشار، شديدا، باعجله‌، وحشيانه‌: Amain

باسرچكمه‌ وپوتين‌ زدن‌ پوتين‌ ياچكمه‌، (مج.) اخراج‌، چاره‌ يافايده‌، لگدزدن: Boot

باسستي‌، باشلي‌، شلي‌: Sleazily

باسليقه‌ تهيه‌ شده‌، خوش‌ ط‌عم‌، خوشمزه‌، گوارا: Tasty

باسمانها ستايش‌ اغراق‌ اميز، رهايي‌ از زندگي‌ خاكي‌ وعروج‌ ,: Apotheosis

باسمه‌ چوبي‌، حكاكي‌ روي‌ چوب‌، گراورسازي‌: Woodcut

باسنجاق‌ اراستن‌ سنجاق‌ سينه‌، گل‌ سينه‌، باسنجاق‌ سينه‌ مزين‌كردن: Brooch

باسنجي‌: Anemometry

باسنگريابارو محصور شده‌، سنگربندي‌ كردن‌: Circumvallate

باسنگواره‌ها وجانوران‌ فسيل‌ شده‌سروكار دارند ديرين‌ جانور شناسي‌، شعبه‌اي‌ از ديرين‌ شناسي‌ كه‌ ,: Paleozoology

باسواد، اديب‌: Literate

باسوگند انكار كردن‌، انكار كردن‌: Forswear

باسوگند بشغلي‌ وارد كردن‌، با مراسم‌ تحليف‌ بكاري‌ , گماشتن‌: Swear In

باسيليكا يا سيليس‌ تركيب‌ كردن‌، سيليكات‌: Silicate

باسيل‌ سياه‌ زخم‌)، باسيل‌ باكتريهاي‌ ميله‌اي‌ شكل‌ كه‌ توليد هاگ‌ ميكنند(مثل‌ ,: Bacillus

باسيماب‌ ياجيوه‌ تركيب‌ كردن‌، جيوه‌ زدن‌ به‌: Mercurate

باسيم‌ وميله‌ اهن‌ تقويت‌ كردن‌، تحكيم‌ كردن‌: Prestress

باشتاب‌ نوشتن‌، بد نوشتن‌، خط‌ بد، خط‌ ناخوانا: Scribble

باشتاب‌ ياد گرفتن‌ پركردن‌، چپاندن‌، خودرا براي‌ امتحان‌ اماده‌ كردن: Cram

باشتاب‌، پرواز سريع‌ چهارنعل‌، بتاخت‌ رفتن‌، چهار نعل‌ دوديدن‌، گريز، فرار ,: Scamper

باشد زورق‌ بادباني‌كه‌ يك‌ يا چند بادبان‌ چهار گوش‌ داشته‌ ,: Lugger

باشد فلات‌ مرتفع‌ وصخره‌ داري‌ كه‌ تقريبا هيچ‌ درختي‌ نداشته‌ ,: Fjeld

باشد كسي‌ يا چيزي‌ كه‌ بوسيله‌ء تكثير بدون‌ لقاح‌ بوجود امده‌ ,: Apomict

باشد مجسمه‌اي‌ كه‌ سر و دست‌ و پاي‌ ان‌ سنگي‌ و بقيه‌اش‌ چوب‌ ,: Acrolith

باشد نشانه‌ اوايل‌ بهار است‌ روز دوم‌ فوريه‌ كه‌بعقيده‌ عوام‌اگرافتابي‌ باشد , نشانه‌انستكه‌اززمستان‌شش‌ هفته‌ مانده‌است‌و اگر ابري‌ ,: Groundhog Day

باشد واحد شعري‌ كه‌ مركب‌ از دو هجاي‌ كوتاه‌ و يك‌ هجاي‌ بلند ,: Anapest

باشد چند شكل‌، جسمي‌ كه‌ مستعد تبديل‌ بچند صورت‌ يا ماده‌ ,: Allotrope

باشد(نه‌براساس‌ علم‌ و تئوري‌)، تجربه‌گرايي‌ روش‌ و فرضيه‌اي‌ كه‌ مبني‌ بر تجربه‌ و ازمايش‌ ,: Empircism

باشد، انباشتگي‌، قلنبه‌ شدگي‌ حالت‌ چيزي‌ كه‌ مانند (منگوله‌ هاي‌ پشم‌) يا دسته‌ پشم‌ ,: Flocculence

باشد، بيمايگي‌، نااستواري‌ سستي‌، ضعف‌ اخلاق‌، نحيفي‌، خط‌ايي‌ كه‌ ناشي‌ازضعف‌ اخلاقي‌ ,: Frailty

باشد، تعاقب‌ كننده‌ دنبال‌ كننده‌، (امر.) مشروبي‌ كه‌ بدرقه‌ نوشابه‌ اي‌ ,: Chaser

باشد، عشق‌ خوش‌ فرجام‌ نمايش‌ توام‌ با موسيقي‌ واواز كه‌ پاياني‌ خوش‌ داشته‌ ,: Melodrama

باشد، قط‌عه‌ ادبي‌ يا موسيقي‌ مركب‌از قسمتهاي‌ گوناگون تهيه‌ عكس‌ هاي‌ بهم‌ پيوسته‌ عكسي‌ كه‌ از چند قط‌عه‌ عكس‌ بهم‌ چسبانده‌ تشكيل‌ شده‌ ,: Montage

باشدت‌ كم‌، (در مورد صدا) داراي‌ صداي‌ گرفته‌: Low Key

باشعله‌ نامنظ‌م‌سوختن‌، از جا در رفتن‌ روشنايي‌ خيره‌كننده‌ و نامنظ‌م‌، زبانه‌ كشي‌، شعله‌ زني شعله‌، چراغ‌ يانشان‌ دريايي‌، نمايش‌، خود نمايي: Flare

باشكوه‌ وجلال‌، پرشكوه‌: Splendiferous

باشكوه‌، مجلل‌، عالي‌: Magnificent

باشلق‌ دار، باشلق‌ مانند، كروك‌ دار، روپوش‌ دار: Hooded

باشلق‌ يا كلاه‌ شنل‌: Capuche

باشلق‌ يا كلاه‌ مخصوص‌ كشيشان‌، روسري‌، روپوش‌، كلاهك‌ , دودكش‌، كروك‌ درشكه‌، اوباش‌، كاپوت‌ ماشين‌: Hood

باشهامت‌ بي‌ باك‌، دلير، خشن‌ وبي‌ احتياط‌، جسور، گستاخ‌، متهور: Bold

باشوره‌ پوشاندن‌، زدودن‌ سبوسه‌، پوسته‌، شوره‌ سر، وازده‌ اجتماع‌، سفيدك‌ زدن: Scurf

باشگاه‌ سوار كاران‌: Jockey Club

باشگاه‌ هنديها، ميل‌ زورخانه‌: Indian Club

باشگاه‌ ورزشي‌ وتفريحي‌: Country Club

باصدا غذاخوردن‌، ماچ‌ صداداركردن‌، مزه‌ مخصوصي‌ داشتن كف‌ دستي‌ زدن‌، كتك‌ زدن‌، كاملا، يكراست‌ ماچ‌، صداي‌ سيلي‌ يا شلاق‌، مزه‌، ط‌عم‌، چشيدن‌ مختصر: Smack

باصداي‌ بلند ناله‌ و زاري‌ كردن‌ زوزه‌ كشيدن‌(مانند سگ‌ يا گرگ‌)، جيغ‌ كشيدن‌(مانند جغد): Ululate

باصداي‌ بلند نفس‌ كشيدن‌، بازحمت‌ از بيني‌ نفس‌ كشيدن تودماغي‌ حرف‌ زدن‌، بوكشيدن‌، زهد فروشي‌ كردن‌، صداي‌ خس‌ , خس‌ بيني‌، ناليدن‌: Snuffle

باصداي‌ بلند، بلند اوا، پر صدا، گوش‌ خراش‌، زرق‌ وبرق‌ , دار، پرجلوه‌، رسا، مشهور: Loud

باصداي‌ تلپ‌، تلپي‌ افتادن‌ تلپ‌، صداي‌ چيز پهني‌ كه‌ بر روي‌ اب‌ بيفتد، تلپي: Plop

باصداي‌ رسا: Audibly

باصداي‌ رعد اسا ادا كردن‌ تندر، اسمان‌ غرش‌، رعد، رعد زدن‌، اسمان‌ غرش‌ كردن: Thunder

باصداي‌ چلپ‌ چلوپ‌، حركت‌ تند پرنده‌ وهواپيما، علميات‌ , نرمش‌ (دراكروبات‌)، چرخ‌ فلك‌: Flip Flop

باصداي‌بلند، بو گرفته‌، اندكي‌ فاسد خشن‌، متكبر، متكبرانه‌، تند زياد، باصداي‌ زير فراز، بلند، مرتفع‌، عالي‌، جاي‌ مرتفع‌، بلند پايه متعال‌، رشيد، زياد، وافر گران‌، گزاف‌، خشمگينانه: High

باصط‌لاح‌، كه‌ چنين‌ ناميده‌ شده‌، كذايي‌: So Called

باصفا، مط‌بوع‌، شوخي‌كردن‌، خوشمزگي‌ شوخي‌، بازي‌، خوشمزگي‌، سرگرمي‌، شوخي‌ اميز، مفرح: Fun

باضافه‌، امتياز: Plus

باضربت‌ بزمين‌ كوبيدن‌، گيج‌ كردن‌، مجزا، مجزا كردن‌: Knock Down

باطل كردن مرخصي: Leave Cancellation

باطل- بي‌اثر- بي اعتبار: Void

باط‌راف‌ منتشر كردن‌، منتشر شدن‌، گسترش‌ يافتن‌: Circumfuse

باط‌رح‌ سفارشي‌: Custom Designed

باط‌ري‌: Battery

باط‌ري‌ خشك‌: Dry Cell Battery

باط‌ري‌ خشك‌، پيل‌ خشك‌: Dry Cell

باط‌ري‌، ذخيره‌ كننده‌ برق‌، خازن‌، انباره‌: Capacitor

باط‌ل‌ ساختن‌، لغو كردن‌، فسخ‌ كردن‌: Rescind

باط‌ل‌ سازي‌: Invalidation

باط‌ل‌ كردن‌، فسخ‌ كردن‌ (قسمتي‌ از چيزي‌ را)، كسر كردن تخفيف‌ دادن‌، كاستن‌، عمل‌ موهن‌ انجام‌ دادن‌: Derogate

باط‌ل‌ كردن‌، لغو كردن‌، فسخ‌ كردن‌: Cancel

باط‌ل‌ كننده‌: Nullifier

باط‌ل‌ كننده‌، خنثي‌ كننده‌، مسدود كننده‌: Thwarter

باط‌ل‌، عاري‌، بي‌ اعتبار، باط‌ل‌ كردن‌: Void

باط‌ل‌، عاري‌، بي‌ اعتبار، باط‌ل‌ كردن‌: Void

باط‌ناب‌ بدنبال‌ كشيدن‌، پس‌ مانده‌ الياف‌ كتان‌ يا , شاهدانه‌، ط‌ناب‌، زنجير، يدك‌ كش‌، يدك‌ كشي‌: Tow

باط‌ناب‌ درزيركشتي‌ كشيدن‌، [مج.] سخت‌ تنبيه‌ كردن‌، سخت‌ , مواخذه‌ و توبيخ‌ كردن‌: Keelhaul

باط‌ن‌ بيني‌، درون‌ گرايي‌: Introspection

باط‌وم‌ ياچوب‌ قانون‌ پاسبان‌، يار، همدم‌، رفيق‌، برادر مخفف‌ نام‌ mailliw نوعي‌ كتري‌ فلزي‌، چماق‌ يا گرز راهزنان‌، چوبدستي: Billy

باعث‌ انعقاد خون‌ شدن‌، منعقد كردن‌: Hemagglutinate

باعث‌ تجزيه‌ گويچه‌ سرخ‌ خون‌ شدن‌، هموليزه‌ كردن‌: Hemolyze

باعث‌ وقفه‌ در تكلم‌ شدن‌، خفه‌ كردن‌، (امر) خفه‌ شو: Shut Up

باعرف‌ وعادت‌ وسنت‌ وفق‌ دادن‌، سنتي‌ كردن‌: Conventionalize

باعلائم‌ مخابراتي‌ و رادار چيزي‌ را تعقيب‌ كردن‌ (مثل‌ , قمرمصنوعي‌ وغيره‌): Lock On

باعلامت‌ صليب‌ كسي‌ را بركت‌ دادن‌ تقديس‌ كردن‌، بركت‌ دادن‌، دعاكردن‌، مبارك‌ خواندن: Bless

باغباني‌: Gardening

باغبان‌: Gardener

باغبان‌ تاكستان‌، باغبان‌ درختان‌ مو: Vinedresser

باغبان‌، روستايي‌، دهاتي‌، ادم‌ بي‌ تربيت‌، ادم‌ خشن‌: Boor

باغبان‌، پرورنده‌ گياهان‌، زارع‌: Nurseryman

باغضب‌ حرف‌ زدن‌ دود، بخار، بخور، گاز، غضب‌، بخار دادن‌، دود دادن: Fume

باغچه‌ گلكاري‌، بخشي‌ از تماشاخانه‌ كه‌ پشت‌ سر , نوازندگان‌ است‌، در ط‌ول‌ زمين‌: Parterre

باغچه‌ گل‌ سرخ‌، گلستان‌: Rosery

باغچه‌ايكه‌ با سنگ‌ تزئين‌ شده‌: Rock Garden

باغ‌ تفرجگاه‌، باغ‌ ملي‌: Garden Variety

باغ‌ مخصوص‌ سبزيكاري‌: Kitchen Garden

باغ‌ ملي‌: National Park

باغ‌ ميوه‌: Otchard

باغ‌ وحش‌: Zoological Garden

باغ‌ چايكاري‌: Tea Garden

باغ‌، الاچيق‌، سايبان‌: Bower

باغ‌، بوستان‌، باغچه‌، باغي‌، بستاني‌، درخت‌ كاري‌ كردن باغباني‌ كردن‌: Garden

بافت رسي: argillaceous texture; pelitic texture

بافت نامنظم: allotriomorphic structure;allotriomorphic texture; xenomorph

بافتني‌، منسوج‌، بافته‌: Textural

بافتن‌، درست‌ كردن‌، ساختن‌، بافت‌، بافندگي‌: Weave

بافتن‌، كشبافي‌ كردن‌، بهم‌ پيوستن‌، گره‌ زدن‌، بستن‌: Knit

بافتها وابسته‌ به‌ فروساخت‌، وابسته‌ به‌كاتابوليسم‌ يادگرگوني‌ ,: Catabolic

بافته‌ شده‌، ط‌ره‌ شده‌، ط‌ره‌ ط‌ره‌: Tressed

بافته‌، بافت‌، نسج‌، رشته‌، پارچه‌ء بافته‌: Tissue

بافته‌، راه‌راه‌، تير افقي‌، انتخاب‌ كردن‌، راه‌راه‌كردن‌: Wale

بافت‌ توري‌ سيمي‌: Wire Netting

بافت‌ خانگي‌، بافت‌ ميهني‌، وط‌ني‌، ساده‌: Homespun

بافت‌ خواري‌، تجزيه‌ وتحليل‌ بافت‌ هاي‌ بدن‌: Histoloysis

بافت‌ ساده‌، پارچه‌ ساده‌ بافت‌: Plain Weave

بافت‌ سازي‌: Histogenesis

بافت‌ سخت‌ سلولي‌، بافت‌ زنبوري‌: Sclerenchyma

بافت‌ سلولي‌، سلول‌ دار، خانه‌ خانه‌: Cellular

بافت‌ شناسي‌، علم‌ بافت‌ شناسي‌: Histology

بافت‌ لانه‌ زنبوري‌، بافت‌ كلانشيم‌: Collenchyma

بافت‌ نمدي‌، گستر، بافت‌ بنيادي‌: Stroma

بافت‌ هاي‌ اوندي‌ مينمايد گياهي‌ كه‌ توليد گياهك‌ تخم‌ زا نموده‌ و درنتيجه‌ توليد ,: Embryophyte

بافت‌ همبند جاي‌ زخم‌، محل‌ التيام‌ زخم‌: Scar Tissue

بافت‌ يا نسج‌، تار، منسوج‌، بافته‌، تنيدن‌: Web

بافت‌ چربي‌، چربي‌ حيواني‌، پيه‌: Adipose Tissue

بافر: buffer

بافراغت‌ خاط‌ر، تفريحانه‌، باهستگي‌: Leisurely

بافرياد تشريق‌ كردن‌ (صدا براي‌ جلب‌ توجه‌) اهوي‌، اهاي‌، ياالله‌، بارك‌ الله: Holla

بافرياد تشريق‌ كردن‌ (صدا براي‌ جلب‌ توجه‌) اهوي‌، اهاي‌، ياالله‌، بارك‌ الله: Hollo

بافرياد تشريق‌ كردن‌ (صدا براي‌ جلب‌ توجه‌) اهوي‌، اهاي‌، ياالله‌، بارك‌ الله: Holloo

بافكر باز ودرست‌، با انديشه‌ صحيح‌، مط‌رح‌ شده‌: Considered

بافكر، خوش‌ فكر: Brainy

بافنده‌: Knitter

بافنده‌ صندلي‌ حصيري‌: Caner

بافنده‌، نساج‌، جولا: Weaver

بافندگي‌، شالوده‌، بافته‌، پارچه‌ منسوج‌، بافت تاروپود، داراي‌ بافت‌ ويژه‌اي‌ نمودن‌: Texture

بافندگي‌، كشبافي‌: Knitting

باقاشق‌ غذا دادن‌: Spoon Feed

باقرقره‌ شن‌ زار: Sand Grouse

باقلم‌ مو رنگ‌ كردن‌، معلومات‌ خود را تجديدكردن تجديد خاط‌ره‌ كردن‌: Brush Up

باقوت‌ تلفظ‌ كردن‌، تاييد كردن‌ (در)، اهميت‌ دادن نيرو دادن‌ به‌: Emphasize

باقيمانده‌، ماترك‌، زن‌ بيوه‌: Relict

باقي‌ خوشه‌ چيني‌ كردن‌، ريزه‌، فراري‌، ته‌ مانده‌ درو، ريزه: Gleanings

باقي‌ ماندن‌، دادن‌، وقوع‌ يافتن‌، ط‌ي‌ شدن‌: Come Through

باقي‌ مانده‌، بقيه‌، اثر، بقايا(درجمع‌)، اثار: Remnant

باكارا، يكنوع‌ بازي‌ ورق‌: Baccara

باكارا، يكنوع‌ بازي‌ ورق‌: Baccarat

باكتري كش: bactericide

باكتري‌ اوره‌: Diplococcus

باكتري‌ خواري‌، تغذيه‌ از باكتري‌: Bacteriophagy

باكتري‌ كش‌: Bactericide

باكتري‌ و غيره‌) ماده‌ اي‌ كه‌ براي‌ مايه‌ كوبي‌ و تلقيح‌ بكار ميرود (مثل‌ ,: Inoculum

باكره‌، دست‌ نخورده‌، پاكدامن‌، عفيف‌، سنبله‌: Virgin

باكف‌ دست‌ زدن‌، سيلي‌، تودهني‌، ضربت‌، ضربت‌ سريع‌، صداي‌ , چلب‌ چلوپ‌، سيلي‌ زدن‌، تپانچه‌ زدن‌، زدن‌: Slap

باكله‌، سربجلو، از سر، سراسيمه‌: Head First

باكله‌، سربجلو، از سر، سراسيمه‌: Headforemost

باكهنه‌ اب‌ چيزي‌ را كشيدن‌، پنبه‌ براي‌ پاك‌ كردن‌زخم‌ , جاروب‌، اسفنج‌ زمين‌ شويي‌، لوله‌ پاك‌ كن‌، سنبه‌ جراحي گردوخاك‌ گرفتن‌، زدودن‌، پيچيدن‌، تاب‌ خوردن‌، سنبه‌ زدن وگوش‌ وغيره‌: Swab

باكهنه‌ پاك‌ كردن‌، از وجود دشمن‌ پاك‌ كردن‌: Mop Up

باكوكائين‌ بي‌ حس‌ كردن‌، تخديركردن‌ (باكوكائين‌) كوكائين‌ زدن‌: Cocainize

بال مته: bit wing; wing of the bit

بالا آمدگي تاقديسي: anticlinal uplift; anticlinal upward

بالا امدن‌، باد كردن‌، اماس‌ كردن‌، پف‌ كردن‌: Intumesce

بالا انداختن‌، پرت‌ كردن‌، انداختن‌، دستخوش‌ اواج‌ شدن متلاط‌م‌ شدن‌، پرتاب‌، تلاط‌م‌: Toss

بالا اوردن‌ بازو تا بالاي‌ شانه‌ (دربازي‌ كريكت‌): Overarm

بالا بر: Elevator

بالا بردن‌ ياترقي‌ دادن‌ بالا، روي‌، بالاي‌، دربلندي‌، جلو، برفراز، سپري‌ شده سربالايي‌، برخاستن‌، بالارفتن‌، صعود كردن‌، ترقي‌ كردن: Up

بالا بردن‌، از درجه‌ بالا، بط‌رف‌ بالا، سربالايي‌، ترفيع‌: Upgrade

بالا بردن‌، بالا كشيدن‌، بار اوردن‌، رفيع‌ كردن‌، بر پا , حقوق‌ زياد كردن‌، از بين‌ بردن‌، دفع‌ كردن‌، ترفيع‌، اضافه‌ , كردن‌، برافراشتن‌، بيدار كردن‌، توليد كردن‌، پروراندن: Raise

بالا بردن‌، بلند كردن‌، بر افراشتن‌، عمل‌ بالا بردن عمل‌ كشيدن‌، مقدار كشش‌: Hoist

بالا بردن‌، زياد كردن‌: Boost

بالا بردن‌، متعال‌ ساختن‌، روبتعالي‌ نهادن‌: Uplift

بالا برنده‌، زياد كننده‌: Booster

بالا برنده‌، متعال‌ كننده‌: Uplifter

بالا به پايين: top down

روشي كه از سطح بالا آغاز مي‌شود و سپس تا سطوح پايين‌تر ادامه مي‌يابد.

بالا به پايين: Top Down

روشي كه از سطح بالا آغاز مي‌شود و سپس تا سطوح پايين‌تر ادامه مي‌يابد.

بالا رونده‌، پيش‌ رونده‌، موكد، تاكيد كننده‌: Ascensive

بالا فشردني‌: Pushup

بالا قرار گرفتن‌، غالب‌ امدن‌ بر، برط‌رف‌ كردن‌، از , ميان‌برداشتن‌، فائق‌ امدن‌: Surmount

بالا كشي به كمك پارسنگ: balanced hoisting

بالا كشيدن‌ اختلاس‌ كردن‌، دستبرد زدن‌ به‌، حيف‌ و ميل‌ كردن‌، دزديدن: Embezzle

بالا و پايين‌ انداختن‌، نوازش‌ كردن‌: Dandle

بالا وپايين‌ رفتن‌، الله‌ كلنگ‌ بازي‌ كردن‌، پس‌ وپيش‌ , رفتن‌، تلوتلو خوردن‌: Teeter

بالا، در بالاي‌ زمين‌، در نوك‌، در هوا، در بالاترين‌ , نقط‌ه‌ء كشتي‌، در فوق‌: Aloft

بالا، در حال‌ كار: Up

بالا، در حال‌ كار: Up

بالا، دربالاي‌ سر، مخارج‌ كلي‌، سرجمع‌: Overhead

بالائي: Above

بالااوردن‌، حالت‌ تهوع‌ دست‌ دادن‌، متنفر ساختن‌، از , رغبت‌ انداختن‌، منزجركردن‌: Nauseate

بالاباشد دستيگره‌، قلنبه‌، سر، ضربت‌ بر سر، كسيكه‌ از ط‌بقات‌ ,: Nob

بالابر سطلي پيوسته: Continuous Bucket Elevator

بالابر، بلند كننده‌، مرتفع‌ كننده‌، برط‌رف‌ كننده‌: Lifter

بالابردن‌، افزودن‌، زيادكردن‌، بلندكردن‌: Enhance

بالابردن‌، ترقي‌ دادن‌، اضافه‌ حقوق‌: Raise

بالابرنده‌ فشار خون‌، فشار زا: Pressor

بالابري‌، رفعت‌، ترفيع‌، سرفرازي‌ شادي‌: Elation

بالاتر زدن‌، خط‌ا كردن‌، پرت‌ شدن‌، از حد خارج‌ شدن‌: Overshoot

بالاترين‌ درجه‌، اوج‌، بهترين‌، اعلي‌ درجه‌: Tip Top

بالاترين‌ قسمت‌ اگهي‌ سينما، صدر اعلان‌: Top Billing

بالاترين‌ قسمت‌، قسمت‌ بالايي‌، فوقاني‌، بالا: Upside

بالاترين‌ موفقيت‌، علو، اعلي‌ ترين‌ مرتبه‌: Top Flight

بالاترين‌، از بالا، رو، از اغاز، از ابتدا: Uppermost

بالاترين‌، زبرين‌، عالي‌ ترين‌، بالاترين‌ درجه‌، مافوق‌: Upmost

بالاتنه‌ كوتاه‌ دكمه‌ دار نظ‌امي‌: Shell Jacket

بالاجستن‌، پس‌ جستن‌، پريدن‌، گزاف‌ گويي‌ كردن‌، مورد توپ‌ , وتشرقرار دادن‌، بيرون‌انداختن‌، پرش‌، جست‌، گزاف‌ گويي‌: Bounce

بالاخانه‌، دراشكوب‌ بالا، ساختمان‌ فوقاني‌: Upstairs

بالاخره‌، عاقبت‌، سرانجام‌: Finally

بالارفتن‌، صعود كردن‌، ترقي‌ كردن‌: Climb

بالارونده‌، صعود كننده‌، (مو.) فرازي‌، صاعد: Ascending

بالارونده‌، كسيكه‌ مقياس‌ بكار ميبرد، قپاندار، كوهنورد,: Scaler

بالارونده‌، گياه‌ نيلوفري‌ يا بالارو: Climber

بالاسري، سربار: overhead

هزينه‌هاي متحمل شده در اجراي كار كه نمي‌توان آن‌ها را مستقيماً به پروژه‌ها، محصولات يا خدمات مرتبط دانست. همچنين مراجعه شود به هزينه غير‌مستقيم.

بالاسري، سربار: Overhead

هزينه‌هاي راه‌اندازي يک وسيله يا سازمان که به صورت مستقيم از پيمان يا واحد محصول قابل مطالبه نيستند. هزينه‌هاي بالاسري در بيانيه افشا پيمانکار آمده و روش‌هاي محاسبه هزينه‌ها در آن آمده است. هزينه‌هاي بالاسري يا غير مستقيم شامل هزينه‌هاي عمومي و اداري نمي‌شود. همچنين مراجعه شود به هزينه‌هاي غير مستقيم.هزينه‌هاي متحمل شده در اجراي كار كه نمي‌توان آن‌ها را مستقيماً به پروژه‌ها، محصولات يا خدمات مرتبط دانست. همچنين مراجعه شود به هزينه غير‌مستقيم.

بالاسري‌، هوايي‌: Overhead

بالاسو، قسمت‌ بالا، در عرشه‌، در راس‌: Topside

بالاسو، قسمت‌ بالا، در عرشه‌، در راس‌: Topsides

بالانويس‌: Superscript

بالايي‌، بالاتر، مافوق‌، ارشد، برتر، ممتاز: Superior

بالايي‌، زبرين‌، فوقاني‌، بالا رتبه‌، بالاتر، رويه‌: Upper

بالايي‌، فوقاني‌: Upper

بالايي‌، فوقاني‌: Upper

بالاي‌ تخت‌ پادشاه‌ سكوب‌ مخصوص‌ جلوس‌ اشخاص‌ برجسته‌، سايبان‌ يا اسمانه‌ ,: Dais

بالاي‌ دانشگاه‌ و دبيرستان‌، زبرپايه‌ وابسته‌ به‌ ط‌بقات‌ بالاي‌ اجتماع‌، وابسته‌ به‌ كلاسهاي‌ ,: Upper Class

بالاي‌ رودخانه‌، نزديك‌ به‌ سرچشمه‌، مخالف‌ جريان‌ رودخانه‌,: Upstream

بالاي‌ شهر، واقع‌ در محلات‌ شمال‌ شهر: Uptown

بالاي‌، روي‌، بالاي‌ سر، بر فراز، ان‌ ط‌رف‌، درسرتاسر بمعني‌ زيادو زياده‌و بيش‌ دربالا، بسوي‌ ديگر، متجاوز از، بالايي‌، رويي‌، بيروني شفا يافتن‌، پايان‌ يافتن‌، به‌ انتها رسيدن‌، پيشوندي‌ ,: Over

بالاپوش‌ راهبان‌، (مج.) راهب‌: Cowl

بالاپوش‌، روانداز، لحاف‌، روپوش‌ تختخواب‌: Coverlet

بالباس‌ تمام‌ رسمي‌، (نظ‌.) لباس‌ سلام‌: Full Dress

بالبداهه‌ گويي‌: Extemporization

بالبداهه‌، بداهتا، بي‌ مط‌العه‌، تصنيف‌، كاري‌ كه‌ بي‌ , مط‌العه‌ و بمقتضاي‌ وقت‌ انجام‌دهند، بالبداهه‌ حرف‌ زدن‌: Impromptu

بالبداهه‌ساختن‌، انا ساختن‌، تعبيه‌ كردن‌: Improvise

بالبداهه‌گفتن‌ و يا ساختن‌، وسوسه‌ و از راه‌ بدركردن‌ جوراب‌ كوتاه‌، رويه‌، وصله‌، تعمير كردن‌، وصله‌ كردن زدن‌، ساز تنهازدن‌ (همراه‌ بااواز يا رقص‌) سرهم‌ بندي‌ كردن‌، تمهيد كردن‌، گام‌ زدن‌ بر روي‌، قدم‌ ,: Vamp

بالبداهه‌گفتن‌، فورا تهيه‌ كردن‌، بي‌انديشه‌ يا بي‌ , مط‌العه‌ درست‌ كردن‌: Extemporize

بالت‌، رقص‌ ورزشي‌ و هنري‌: Ballet

بالشتك‌ پوشاندن‌ بندي‌، بااب‌ و تاب‌ گفتن‌، لفاف‌ كردن‌، با لايه‌ نرم‌ يا , جاده‌، معبر، دزد پياده‌، اسب راهوار، پياده‌ سفر كردن قدم‌ زدن، زير پالگد كردن‌، صداي‌ پا، تشك‌، هرچيز نرم لايه‌، پشتي‌، اب‌ خشك‌ كن‌، مركب‌ خشك‌ كن‌، بالسشتك‌ زخم‌ ,: Pad

بالش‌ زير زانويي‌، كلاله‌ علف‌ درهم‌ پيچيده‌: Hassock

بالش‌، بالين‌، متكا، پشتي‌، مخده‌، بالش‌ وار قرار , گرفتن‌، بربالش‌ گذاردن‌: Pillow

بالش‌، متكا، زيرسري‌: Head Rest

بالغات‌ بيان‌ كردن‌ پيغام‌، خبر، قول‌، عهد، فرمان‌، لغات‌ رابكار بردن كلمه‌، لغت‌، لفظ‌، گفتار، واژه‌، سخن‌، حرف‌، عبارت: Word

بالغ‌، اشتباه‌ احمقانه‌ شلوار گشاد و زنانه‌ ورزشي‌، گياه‌ شكوفه‌ كرده‌، شخص‌ ,: Bloomer

بالغ‌، بزرگ‌، كبير، به‌ حد رشد رسيده‌: Adult

بالغ‌، درخور عروسي‌، تنه‌ شوهر: Marriageable

بالغ‌، رشد كردن‌، كامل‌، سررسيده‌ شده‌: Mature

بالفعل‌، عملا(درمورد دولتي‌ كه‌ باانقلاب‌ ونظ‌يران‌ روي‌ , كار امده‌ و هنوز بط‌ور رسمي‌شناخته‌ نشده‌): Defacto

بالكنت‌ گفتن‌، من‌ من‌ كردن‌، گيج‌ شدن‌: Mammer

بالكن‌ جايگاه‌ مخصوص‌، لژ سلط‌نتي‌: Podium

بالماسكه‌، رقص‌ بانقاب‌ هاي‌ مضحك‌ وناشناس‌، تغيير , دادن‌، لباس‌ مبدل‌ قيافه‌، به‌ لباس‌ مبدل‌ در امدن‌، قيافه‌ ظ‌اهري‌ بخود ,: Masquerade

باله‌ دم‌ ماهي‌: Tail Fin

باله‌ شنا: Swim Fin

باله‌ موازنه‌ در هواپيماي‌ دوباله‌: Skid Fin

بالون‌، بادكنك‌، با بالون‌ پروازكردن‌، مثل‌ بالون‌: Balloon

بالياقت‌، داراي‌ استقلال‌ اقتصادي‌: Autarchical

بالياقت‌، داراي‌ استقلال‌ اقتصادي‌: Autarkical

باليني‌ قابل‌ تشخيص‌ نشده‌ باشد پيش‌ باليني‌، وابسته‌ به‌ زماني‌ كه‌ بيماري‌ از نظ‌ر ,: Preclinical

بال‌ بال‌ زدن‌، دست‌ وپاكردن‌ (ج‌.ش‌.) نوعي‌ ماهي‌ پهن‌، لغزش‌، اشتباه‌، درگل‌ تقلا كردن: Flounder

بال‌ كوچك‌، بالچه‌، زائده‌بال‌ مانند: Winglet

بال‌ مانند، زائده‌ حبابي‌، جناح‌، پره‌، زائده‌پره‌ دار بال‌، پره‌، قسمتي‌ از يك‌ بخش‌ يا ناحيه‌، (نظ‌.) , ط‌رف‌، شاخه‌، شعبه‌، دسته‌ حزبي‌، پرواز، پرش‌، بالدار , كردن‌، پرداركردن‌، پيمودن‌ گروه‌هوايي‌، هر چيزي‌ كه‌هوا را برهم‌ ميزند(مثل‌ بال‌): Wing

باماشين‌ تحرير نوشتن‌: Typewrite

بامبول‌ زدن‌ فريب‌، حيله‌، گول‌، شوخي‌ فريب‌ اميز، فريب‌ دادن: Humbug

بامته‌ سوراخ‌ كردن‌ تلفظ‌ كردن‌، حرف‌ r را اداءكردن‌، پره‌يادندانه‌دار كردن خار، پوست‌ زبرو خاردارميوه‌، گره‌، برامدگي‌، غليظ‌ ,: Burr

بامثال‌ فهمانيدن‌، بانمونه‌ نشان‌ دادن‌: Exemplify

بامداد چاشتگاه‌، پيش‌ از ظ‌هر، قبل‌ از ظ‌هر، پيش‌ از نيم‌ روز: Forenoon

بامداد، صبح‌، پيش‌ از ظ‌هر: Morning

بامدادي‌، سحري‌، زرد: Matutinal

بامدادي‌، صبحي‌، سحري‌، نغمه‌ سحري‌: Matin

بامدارا، اسان‌ گير، ملايم‌، باگذشت‌، ضد يبوست‌، ملين‌: Lenient

بامدارا، مدارا اميز، ازادمنش‌، ازاده‌، داراي‌ سعه‌ , نظ‌ر، شكيبا، اغماض‌ كننده‌، بردبار، شخص‌ متحمل‌: Tolerant

بامدارا، مدارا اميز، ازادمنش‌، ازاده‌، داراي‌ سعه‌ , نظ‌ر، شكيبا، اغماض‌ كننده‌، بردبار، شخص‌ متحمل‌: Tolerantly

بامرد وقابليت‌ ابستن‌ شدن‌ رادارد مرحله‌ تحريكات‌ جنسي‌ زنان‌ كه‌دران‌ زن‌ ميل‌ به‌ نزديكي‌ ,: Estrus

بامرد وقابليت‌ ابستن‌ شدن‌ رادارد مرحله‌ تحريكات‌ جنسي‌ زنان‌ كه‌دران‌ زن‌ ميل‌ به‌ نزديكي‌ ,: Esturm

بامرواريد اراستن‌، صدف‌ واركردن‌، مرواريدي‌ مرواريد، در، لولو، اب‌ مرواريد، مردمك‌ چشم‌، صدف: Pearl

بامروت‌، رحيم‌، مهربان‌، باشفقت‌، تهذيبي‌: Humane

بامشت‌ حمله‌ كردن‌، مشت‌ خوردن‌ صداي‌ خراش‌، خراش‌، فرسايش‌، ساييدن‌، كلش‌ كلش‌ كردن: Scuff

بامعيار معيني‌ سنجيدن‌ وط‌بقه‌بندي‌ كردن‌، مط‌ابق‌ درجه‌ , معيني‌ دراوردن‌، مرسوم‌ كردن‌: Standardize

باملاحظ‌ه‌، بافكر، محتاط‌: Considerate

بامناعت‌، بزرگ‌ منش‌، مغرور: High Minded

بامنتهاي‌ كوشش‌، بمقدار زياد، فراوان‌، باشدت‌ تمام‌: All Out

بامه‌ پوشيدن‌، گيج‌ كردن‌: Befog

باموزاييك‌ اراستن‌، تكه‌ تكه‌بهم‌ پيوستن‌ وابسته‌ به‌ موسي‌، موسوي‌، (باحرف‌ كوچك‌) موزاييك: Mosaic

بانجام‌ رساندن‌ تاخير كردن‌، بتاخير انداختن‌، از سرباز كردن‌، بازحمت‌ ,: Put Over

بانجام‌ رساندن‌، اخذ نتيجه‌، دنبال‌ كردن‌: Follow Out

بانجام‌ كاري‌ همت‌ گماشتن‌، (كشتي‌) درجهت‌ باد توقف‌ كردن‌,: Lie To

باند بسامد: Frequency Band

باند فرودگاه‌: Airstrip

باند فرودگاه‌، مجرا، راهرو، ردپا: Runway

باند نگهبان‌: Guard Band

باند يا بانداژ، نوار زخم‌ بندي‌، متحد كردن‌، دسته‌ , بستن‌، متحد شدن‌ بند و زنجير، تسمه‌ يا بند مخصوص‌ محكم‌ كردن‌، نوار كردن‌، نوار پيچيدن‌، بصورت‌ نوار در اوردن‌، با نوار , لولا، اركستر، دسته‌ء موسيقي‌، اتحاد، توافق‌، روبان: Band

باند، نوار: Band

باندازه‌ كف‌ دست‌، پهناي‌ دست‌: Handbreadth

باندازه‌ كف‌ دست‌، پهناي‌ دست‌: Handsbreadth

باندازه‌ يك‌ انگشتانه‌، يك‌ خرده‌، يك‌ جرعه‌: Thimbleful

باندازه‌ يك‌ خيك‌ پر، شكم‌ پر: Skinful

باندازه‌ يك‌ قاشق‌: Spoonful

باندازه‌ يك‌ پيپ‌ پر: Pipeful

باندازه‌، بسنده‌ كافي‌، بس‌، باندازه‌ءكافي‌، نسبتا، انقدر، بقدركفايت: Enough

باندجانبي‌، نوارجانبي‌: Sideband

باندرول‌، نوار چسب‌، برچسب‌: Banderol

باندرول‌، نوار چسب‌، برچسب‌: Banderole

بانرمي‌ وملايمت‌ بفروش‌ رساندن‌: Soft Sell

بانشانهاي‌ نجابت‌ خانوادگي‌ اراستن‌، تعريف‌ كردن‌: Emblazon

بانظ‌افت‌ وچالاكي‌: Featly

بانظ‌ر مساعد مورد بحث‌ قرار دادن‌، با صداي‌ بلند حرف‌ , زدن‌، گستاخي‌ كردن‌: Talk Up

بانك اطلاعاتي- پايگاه اطلاعاتي: Database

بانك داده‌ها: data bank

داده‌هايي كه بر اساس نوع و موضوع، سازماندهي شده‌اند تا دسترسي به آن‌ها ساده شود.

بانكدار: Banker

بانكداري‌: Banking

بانكداري‌: Banking

بانك‌: Bank

بانك‌ استان‌، بانك‌ دولتي‌: State Bank

بانك‌ جمع‌ اوري‌ خون‌ (براي‌ تزريق‌ به‌ بيماران‌ ومجروحين‌),: Blood Bank

بانك‌ داده‌ ها: Data Bank

بانك‌ دار، صراف‌: Banker

بانك‌ پس‌ انداز، صندوق‌ پس‌ انداز: Bank Of Deposit

بانك‌ گذاشتن‌، كپه‌ كردن‌، بلند شدن‌ (ابر يا دود) بط‌ور , كنار، لب‌، ساحل‌، بانك‌، ضرابخانه‌، رويهم‌ انباشتن‌، در , متراكم‌، بانكداري‌ كردن‌: Bank

بانو، خانم‌، بي‌بي‌، كدبانو، مديره‌: Dame

بانو، خانم‌، زن‌ نجيب‌، زن‌ باتربيت‌: Gentlewoman

بانو، خانم‌، زوجه‌، رئيسه‌ خانه‌: Lady

بانو، خانم‌، كدبانو، معشوقه‌، دلبر، يار: Mistress

بانو، خانم‌، مادام‌، فاحشه‌: Madem

بانو، خانم‌، مادام‌، فاحشه‌: Mademe

بانو، زن‌ با نفوذ: Grand Dame

بانو، كدبانوي‌ خانه‌، خانم‌: Goodwife

بانوار يا قيط‌ان‌ بستن‌، نوار، نوار ضبط‌ صوت‌، نوار , چسب‌، نوار زدن‌، ضبط‌ كردن‌: Tape

بانوج‌، ننو يا تختخوابي‌ كه‌ از كرباس‌ يا تور درست‌ شده‌,: Hammock

بانور چراغ‌ كار كردن‌، دوده‌ چراغ‌ خوردن‌، شب‌ زنده‌ , داري‌ كردن‌ وزحمت‌ كشيدن‌: Lucubrate

بانوك‌ پا راه‌رفتن‌، نوك‌ پنجه‌: Tiptoe

بانووار، باوقار، زن‌ صفت‌: Ladylike

بانوي‌ بارون‌، همسر بارون‌: Baroness

بانوي‌ خانه‌، كدبانو، مادر خانواده‌، زن‌ خانه‌: Materfamilias

بانوي‌ عضو كنگره‌ امريكا: Congresswoman

بانوي‌ فروشنده‌: Saleswoman

بانوي‌ كشيش‌ بخش‌: Rectrix

بانوي‌ معرفي‌ كننده‌ ناط‌ق‌ سر ميز غذا: Toastmistress

بانيزه‌ سوراخ‌ كردن‌، پاره‌ كردن‌: Lancinate

باني‌ خير (زن‌)، زن‌ نيوكار، سودمند، مفيد، نافع‌: Benefactress

باني‌، بناكننده‌: Erector

بانک داده‌ها: Data Bank

داده‌هايي که بر اساس نوع و موضوع، سازماندهي شده‌اند تا دسترسي به آن‌ها ساده شود.

بانکدار: Banker

بانگراني‌: Apprehensively

بانگ‌ بازرگاني‌: Commercial Bank

بانگ‌، صدازدن‌، ندا، خبر، ناميدن‌، احضار كردن خواستن‌، فرياد، صدا، خبر، احضار، دعوت‌، نامبري خواندن‌ اسامي‌: Call

بان‌ بزنند، بلغور گندمي‌ كه‌ پوست‌ انرا كنده‌ بجوشانند ودارچين‌ وشيريني‌ ,: Frumenty

بان‌، بدان‌، بضميميه‌ ان‌، پيوسته‌ به‌ ان‌: Thereunto

بان‌، بدان‌، بعلاوه‌: Thereto

باهاشور سايه‌ انداختن‌ هاشور، اژ، پرداز، سايه‌ زني‌، قلم‌ هاشور زدن: Hachure

باهم‌ اختلاط‌ و امتزاج‌ نموده‌ و بخش‌واحد فرعي‌ تشكيل‌ , بخش‌ فرعي‌ از نوع‌ مستقل‌ جانور يا گياه‌ كه‌ افراد ان‌ , ميدهند: Ecotype

باهم‌ اميخته‌باشد، اثرتراژدي‌ وكمدي‌ سوگ‌ شاد نمايش‌، نمايشي‌ كه‌ دران‌ مط‌الب‌ جدي‌ ومضحك‌ ,: Tragi Comedy

باهم‌ جمع‌ كردن‌، مختصر وموجزكردن‌، خلاصه‌ نمودن‌ مبلغ‌، حاصل‌ جمع‌، روي‌ هم‌، خلاصه‌، مختصر، حساب‌ كردن: Sum

باهم‌ جور امدن‌، باهم‌ متناسب‌ شدن‌، چسبانيدن‌: Coapt

باهم‌ دريك‌ زمان‌ ويك‌ مكان‌ بسط‌ يافته‌، هم‌ حدود وثغور: Coextensive

باهم‌ زندگي‌ كردن‌ (زن‌ ومرد)، رابط‌ه‌ جنسي‌ داشتن‌: Cohabit

باهم‌ زيستن‌: Coexist

باهم‌ عوض‌ كردن‌، مبادله‌ كردن‌، تبادل‌ كردن‌، تغيير , دادن‌، متناوب‌ ساختن‌: Interchange

باهم‌ قرينه‌ كردن‌، متقارن‌ ساختن‌، هم‌ اراسته‌ كردن‌: Symmetrize

باهم‌ پيوستن‌، ملحق‌ شدن‌، متحد شدن‌، اميختن‌ (ش‌.) , تركيب‌ شدن‌، ماشين‌ درو وخرمن‌كوبي‌، كمباين‌: Combine

باهم‌ گذاري‌، ترتيب‌، نظ‌م‌، نوبت‌ وترتيب‌: Collocation

باهنگ‌ موزون‌ دراوردن‌: Rhythmize

باهوش‌، هوشمند: Intelligent

باوجدان‌، وظ‌يفه‌ شناس‌: Conscientious

باوجود اينكه‌، علي‌ رغم‌، باوجود، بدون‌ توجه‌: Notwithstanding

باوجود اين‌، معهذا، اگر چه‌، هر چند، با اينكه‌: Howbeit

باوجود مشكلات‌ بكارخود ادامه‌ دادن‌، مقاومت‌ كردن نيروي‌ كشش‌ برقي‌: Pull Off

باوجود، معهذا، عليرغم‌: Malgre

باودام‌، پايا، ديرپاي‌: Durable

باور كردني‌، قابل‌ قبول‌: Believable

باور نكردني‌، غير قابل‌ باور: Unbelievable

باور نكردني‌، غيرقابل‌ قبول‌، افسانه‌اي‌: Incredible

باور نكردن‌، اعتقاد نكردن‌، دروغ‌ پنداشتن‌: Disbelieve

باور، عقيده‌، اعتقاد، ايمان‌، گمان‌، اعتماد، معتقدات‌: Belief

باوركردني‌ و معقول‌ بودن‌: Plausibility

باوركردني‌، پذيرفتني‌، قابل‌ استماع‌، محتمل‌: Plausible

باوفا، وفادار، صادق‌، وظ‌يفه‌ شناس‌، صادقانه‌، ثابت پا برجاي‌، مشروع‌: Loyal

باوقار، بزرگ‌، معزز، بلند مرتبه‌، موقر: Dignified

باوقار، مجلل‌، باشكوه‌: Stately

بايد، بايست‌، بايستي‌، بايد و شايد: Ought

بايد، بايست‌، بايستي‌، فعل‌ معين‌: Shall

بايد، بايست‌، ميبايستي‌، بايسته‌، ضروري‌، لابد: Must

بايدها- ضروريات: Musts

بايستن‌، لازم‌ داشتن‌، خواستن‌، مستلزم‌ بودن‌، نياز داشتن‌,: Require

بايسته‌، شرط‌ لازم‌، لازمه‌، احتياج‌، چيز ضروري‌: Requisite

بايسته‌، لازم‌، واجب‌: Necessitous

بايستگي‌، ضرورت‌، نياز، نيازمندي‌، لزوم‌، احتياج‌: Necessity

بايك‌ نشاني‌: Single Address

باينكه‌ نان‌ وشراب‌ مصرفي‌درايين‌ عشاي‌ رباني‌ مسيحيان‌ , قلب‌ ماهيت‌، استحاله‌، تبديل‌ جسمي‌ بجسم‌ ديگر، اعتقاد , هنگام‌ ورود ببدن‌ شخص‌ تبديل‌ بجسم‌ وخون‌ عيسي‌ ميگردد: Transubstantiation

باينكه‌، در نتيجه‌، بهمان‌ اندازه‌، بعنوان‌ مثال‌، مانند, چنانكه‌، بط‌وريكه‌، همچنانكه‌، هنگاميكه‌، چون‌، نظ‌ر: As

باين‌ (نامه‌)، بدين‌ وسيله‌: Hereto

بايگاني‌: Archives

بايگاني‌ كردن‌، بايگاني‌ شدني‌: Archival

بايگاني‌، ضبط‌ اسناد و اوراق‌ بايگاني‌: Archive

بايگان‌، ضابط‌: Archivist

باپارچه‌ پوشانيدن‌، باپارچه‌ مزين‌ كردن‌: Drape

باپرداخت‌ موافقت‌ كردن‌، زياد نوشتن‌ روي‌ چيزي‌ نوشتن‌، بالاي‌ محلي‌ نوشتن‌، دومرتبه‌ نوشتن: Overwrite

باپررويي‌، باگستاخي‌، بط‌ورجسارت‌ اميز: Cheekily

باپنجه‌ وپاشنه‌، بانوك‌ پا: Heel And Toe

باپول‌ مصالحه‌ كردن‌، تط‌ميع‌ كردن‌: Buy Off

باپياز تهيه‌ شده‌، پياز دار: Lyonnaise

باچشمان‌ پر اشتياق‌ نگاه‌ كردن‌، باچشمان‌ خمار نگريستن‌ بيحال‌ شدن‌، افسرده‌شدن‌، پژمرده‌ شدن‌، بيمار عشق‌ شدن: Languish

باچشم‌ نيم‌ باز نگاه‌ ك‌ردن‌، ازسوراخ‌ نگاه‌ كردن‌، نگاه‌ , دزدانه‌ كردن‌، نگاه‌دزدانه‌: Keek

باچشم‌نيم‌ باز نگاه‌ كردن‌، از سوراخ‌ نگاه‌ كردن‌، ط‌لوع‌ , روزنه‌، روشنايي‌ كم‌، جيك‌ جيك‌، جيرجيركردن‌، جيك‌ زدن كردن‌، جوانه‌ زدن‌، اشكار شدن‌، كمي‌ نگاه‌ زير چشمي‌، نگاه‌ دزدكي‌، ط‌لوع‌، ظ‌هور، نيش‌ افتاب: Peep

باچكش‌ زدن‌ ياكوبيدن‌، خردكردن‌، له‌ كردن‌، صدمه‌ زدن‌ چكش‌ چوبي‌، تخماق‌، چماق‌، گرز، توپوز، ضربت‌ سنگين: Maul

باچلپ‌ وچلوپ‌ شستن‌، با دوغاب‌پر كردن‌ لجن‌، گل‌ وشل‌، برفاب‌، برف‌ ابكي‌، گل‌ نرم‌، دوغاب: Slush

باچوب‌ پا راه‌ رفتن‌، چوب‌ پا، عصاي‌ زير بغل‌، ميله پادراز: Stilt

باچوب‌ پهن‌ كتك‌ زدن‌، زدن‌، پر كردن‌، ضربت‌: Thwack

باژلاتين‌ پوشاندن‌ تبديل‌ به‌ دلمه‌ يا ژلاتين‌ كردن‌، ژلاتين‌ زدن‌ به: Gelatinize

باگاز خفه‌ كردن‌، اتومبيل‌ رابنزين‌ زدن‌ گاز، بخار، (امر.) بنزين‌، گازمعده‌، گازدار كردن: Gas

باگرمي‌، بط‌ور گرم‌: Hotly

باگل‌ سفيد پاك‌ كردن‌ گل‌ سفيد ويژه‌ سفيدكاري‌ و ساختن‌ سرچپق‌ و چاپ‌ چلوار: Pipe Clay

باگچ‌ نشان‌ گذاردن‌ گچ‌، (ز.ع‌.)نشان‌، علامت‌ سفيد كردن‌، باگچ‌ خط‌ كشيدن: Chalk

ببادانتقاد گرفتن‌، بهم‌پيوستن‌، متصل‌ كردن‌، بهم‌ جور , كردن‌، قاب‌، پيشوندي‌ بمعني‌ همه‌ و سرتاسر گودال‌ اب‌، (افسانه‌ يونان‌) خداي‌ مزرعه‌ وجنگل‌ , ماهي‌ تابه‌، روغن‌ داغ‌كن‌، تغار، كفه‌ترازو، كفه‌، جمجمه وجانوران‌ وشبانان‌، استخراج‌ كردن‌، سرخ‌ كردن: Pan

بباريكي‌ مو، فاصله‌ خيلي‌ كم‌، تنگنا: Hairbreadth

بباط‌ن‌ خود است‌، خويشتن‌ گراي‌ بسوي‌ درون‌ كشيدن‌، بخود متوجه‌كردن‌، شخصي‌ كه‌ متوجه‌ ,: Introvert

ببهاي‌ كمتري‌ (از ديگران‌) فروختن‌، ببرش‌ زيرين‌، از , زير بريدن‌: Undercut

بتا، دومين‌ حرف‌ الفباي‌ يوناني‌: Beta

بتابعيت‌ كشوري‌ در امدن‌، پذيرفته‌ شدن‌ (دركشور)، جزو , زباني‌ وارد شدن‌ (كلمات‌)، بومي‌ شدن‌ (گياه‌ و جانور) ط‌بيعي‌ شدن‌: Naturalize

بتاخير انداختني‌: Postponable

بتارزگي‌، خنك‌ ساختن‌، تازه‌ كردن‌، خنك‌ شدن‌، اماده تر وتازه‌، تازه‌، خرم‌، زنده‌، با نشاط‌، باروح‌، خنك سرخوش‌، (درمورداب‌) شيرين‌ سرد، تازه‌ نفس‌، تازه‌كار ناازموده‌، پر رو، جسور: Fresh

بتاريخ‌ ماقبل‌ نوشتن‌، تاريخ‌ ماقبل‌: Postdate

بتازگي‌، اخيرا: Newly

بتدريج‌، رفته‌ رفته‌: Gradually

بترتيب‌: Respectively

بترتيب‌ تاريخي‌، داراي‌ تسلسل‌ تاريخي‌، داراي‌ ربط‌ زماني‌,: Chronologic

بترتيب‌ تاريخي‌، داراي‌ تسلسل‌ تاريخ‌، داراي‌ ربط‌ زماني‌: Chronological

بترتيب‌ ستوني‌: Column Major Order

بترتيب‌ عكس‌ ورود: Last In First Out

بترتيب‌ ورود (ofif): First In First Out

بترتيب‌ وقوع‌: Chronological

بتصويب‌ رساندن‌، تصويب‌ كردن‌: Ratify

بتكده‌، ساختمان‌ بسبك‌ مخصوص‌ چين‌ و ژاپون‌، پاگودا: Pagoda

بتن ريزي: Concrete work

بتناسب‌، برحسب‌ نسبت‌ معين‌، بهمان‌ نسبت‌: Prorata

بتندي‌، زود، بزودي‌، تندبرو (به‌ اسب‌ گفته‌ مي‌ شود) جانم‌ باشي‌ بتاخت‌، برو، چهارنعل‌: Tantivy

بته‌، بوته‌، بيشه‌: Bosk

بته‌، بوته‌، بيشه‌: Bosque

بتوان‌ رساندن‌: Exponentiation

بتون ضد اسيد: acid-proof concrete

بتونه‌ سربي‌ (براي‌ نگاهداري‌ قاب‌ شيشه‌)، ميله‌ سربي بتونه‌ سربي‌، امد، گذشته‌ فعل‌امدن‌: Came

بتونه‌ قاب‌ چوبي‌ وامثال‌ ان‌ بكارميبرند پارچه‌ استري‌ مبل‌ وغيره‌، كرباس‌ نازكي‌ كه‌ بعنوان‌ ,: Scrim

بتونه‌ كار شيشه‌، زاموسقه‌ كار: Puttier

بتونه‌ كاري‌، استر كاري‌، چيدن‌ برگ‌ رسيده‌ تنباكو: Priming

بتونه‌، بتونه‌ نقاشي‌، بتونه‌ كاري‌ كردن‌، بابتونه‌ پر , كردن‌: Spackle

بتونه‌، زاموسقه‌، سط‌ح‌ پوشيده‌ از بتونه‌: Gesso

بتونه‌، سرنج‌، زاموسقه‌، ادم‌ ساده‌ وزود باور، بتونه‌ , كردن‌، زاموسقه‌ زدن‌: Putty

بتونه‌، ميله‌ استحكام‌، پركننده‌، مال‌ بند اسب‌: Filler

بتون‌ ارمه‌، بتون‌ مسلح‌: Ferroconcrete

بتون‌ مسلح‌: Reinforced Concrete

بتوپ‌ بستن‌، توپ‌ اندازي‌، غريو: Cannonade

بت‌ ساختن‌، صنم‌ قرار دادن‌، پرستيدن‌، بحد پرستش‌ دوست‌ , داشتن‌: Idolize

بت‌ شكن‌: Iconoclast

بت‌ پرست‌: Idolatry

بت‌ پرست‌، ستايشگر، تحسين‌كننده‌: Ilolater

بت‌ چيني‌، سر عمله‌، سر كارگر: Joss

بت‌، ط‌لسم‌، افسون‌، نظ‌ر قرباني‌: Juju

بجا، بموقع‌، بهنگام‌، درخور، مناسب‌: Opportune

بجا، بموقع‌، شايسته‌: Apropos

بجاده‌، راه‌، معبر، ط‌ريق‌، خيابان‌، راه‌ اهن‌: Road

بجاي‌ ديگري‌ قلمداد كردن‌، داراي‌ شخصيت‌ كردن‌، وانمود , جازده‌، در لباس‌ عوضي‌ رل‌ نمايش‌ را بازي‌ كردن‌، خود را , كردن‌، تقليد كردن‌ از، گلوبسته‌: Personate

بجاي‌ وثيقه‌ بكار ميرود، كسي‌ كه‌ درچند محل‌ بنحو غير , جسم‌ شناور، گواهي‌ نامه‌ سهام‌ دولتي‌ يا راه‌ اهن‌ (كه‌ , قانوني‌ راي‌ بدهد: Floater

بجز، باستثناء: Barring

بجز، باستثناء: Bating

بجزء، سريال‌، نشريه‌ مسلسل‌، رديفي‌، نوبتي‌، رده‌اي‌، دوري‌، ترتيبي‌، جزء ,: Serial

بجسم‌ ديگري‌ تبديل‌ كردن‌، قلب‌ ماهيت‌ كردن‌: Transubstantiate

بجلو راندن‌، سوق‌ دادن‌، بردن‌، حركت‌ دادن‌: Propel

بجلو، پيشرفت‌، بلندي‌ ط‌اق‌، سرعت‌، پيشروي‌: Head Way

بجوش‌ امدن‌، خشمگين‌ شدن‌ كورك‌، دمل‌، جوش‌، التهاب‌، هيجان‌، تحريك‌، جوشاندن: Boil

بحالت‌ اباداني‌ وپر درختي‌ مربوط‌ به‌ تغيير وسير تكامل‌ يك‌ منط‌قه‌ از لم‌ يزرعي‌ ,: Seral

بحالت‌ تعليق‌ دراوردن‌ بشكل‌ ذرات‌ ريز و پايدار دراوردن‌ (جسمي‌ در محلولي‌): Emulsify

بحالت‌ ط‌بيعي‌، ساده‌ و بدون‌ چاشني‌: Au Naturel

بحال‌ خود برگشتن‌، بحال‌ نخستين‌ برگشتن‌، پس‌ زدن‌، عود , داشتن‌ بر كردن‌، پس‌ نشستن‌، فنري‌ بودن‌، (با no و nopu) واكنش‌ ,: Recoil

بحال‌ گردش‌ راه‌ رفتن‌: Mosey

بحث: discussion

هر نوع ارتباط كتبي يا شفاهي بين مسوول پيمان‌ها و پيشنهاددهنده، به منظور تعيين قابليت پذيرش يك پيشنهاديه.

بحث: Discussion

هر نوع ارتباط کتبي يا شفاهي بين مسوول پيمان‌ها و پيشنهاددهنده، به منظور تعيين قابليت پذيرش يک پيشنهاديه.

بحث و بررسي: Discussion

بحث‌ كردن‌، تقـلا كردن‌ تقـلا، مسابقه‌ جسماني‌، كشمكش‌، مجادله‌، نزاع‌ كردن: Tussle

بحث‌ كردن‌، جدل‌ كردن‌، پايان‌ نامه‌ تحصيلي‌ نوشتن‌: Dissertate

بحث‌ كردن‌، مط‌رح‌ كردن‌، گفتگو كردن‌: Discuss

بحث‌ واقبال‌، ط‌الع‌، خوش‌ بختي‌، شانس‌، مال‌، دارايي ثروت‌، اتفاق‌افتادن‌، مقدركردن‌: Fortune

بحث‌، مباحثه‌، مناظ‌ره‌، دليل‌، حجت‌، اثبات‌: Agument

بحث‌، مجلس‌ خط‌ابه‌ومناظ‌ره‌، انجمن‌، شورا، مط‌رح‌ كردن دادخواهي‌ كردن‌، قابل‌ بحث‌: Moot

بحث‌، مذاكرات‌ پارلماني‌، منازعه‌، مناظ‌ره‌ كردن مباحثه‌ كردن‌: Debate

بحث‌، مذاكره‌: Discussion

بحث‌، مذاكره‌، مباحثه‌، گفتگو، مناظ‌ره‌: Discussion

بحث‌، منازعه‌، مناظ‌ره‌، رقابت‌، مرافعه‌، رد: Contestation

بحد بلوغ‌ يا رشد رساندن‌، كامل‌ كردن‌: Mature

بحد زياد: Exceedingly

بحر العلوم‌، دانشمند همه‌ چيز دان‌، جامع‌ علوم‌ معقول‌ , ومنقول‌: Polymath

بحر خزر: Caspian Sea

بحرانيت: criticality

ميزان اهميت، معمولاً در مورد حالت و اثرات خرابي.

بحرانيت: Criticality

ميزان اهميت، معمولاً در مورد حالت و اثرات خرابي.

بحراني‌، انتقادي‌، وخيم‌، نكوهشي‌: Critical

بحراني‌، دوران‌ يائسگي‌ زن‌: Climacteric

بحراني‌، مصر، تحميلي‌ ضروري‌، مبرم‌، محتاج‌ به‌ اقدام‌ يا كمك‌ فوري‌، فشاراور: Exigent

بحراني‌، وخيم‌، منتقدانه‌: Critical

بحران‌: Crisis

بحركت‌ در اوردن‌ روي‌ هوايا اب‌ شناور ساختن‌، وزش‌ نسيم‌، بهوا راندن: Waft

بحركت‌ واداشتن‌، تحريك‌كردن‌، ازردن‌ خراش‌ سوزن‌، نقط‌ه‌، زخم‌ بقدر سرسوزن‌، جزء كوچك‌ چيزي خليدن‌، باچيز نوك‌تيز فروكردن‌، خراش‌ دادن‌، با سيخونك‌ , سوزن‌)، خار، تيغ‌، نيش‌، سيخونك‌، الت‌ ذكور، راست‌، شق هدف‌، منظ‌ور، نقط‌ه‌ نت‌ موسيقي‌، چيزخراش‌ دهنده‌(مثل‌ نوك‌ ,: Prick

بحركت‌ وعكس‌ العمل‌ درايد و غالبابشكل‌ پرده‌ يا باله‌ اي, ست‌ سط‌ح‌ صاف‌ يا موربي‌ كه‌ در اثر حركت‌ اب‌ از خلال‌ ان‌ ,: Hydrofoil

بحروف‌ چاپي‌ منگنه‌ مسوده‌ كاغذهاي‌ كپيه‌، پرس‌ نامه‌، چاپي‌، وابسته‌ ,: Letterpress

بحريه‌، نيروي‌ دريايي‌، ناوگان‌: Armada

بحري‌، دريايي‌، وابسته‌ به‌ بازرگاني‌ دريايي‌، وابسته‌ , بدريانوردي‌، استان‌ بحري‌ ياساحلي‌: Maritime

بحساب‌ نيامده‌، حساب‌ نشده‌، فاقد توضيح‌: Unaccounted

بخار بد بو، دم‌ يادمه‌ بد بو، بخار يادمه‌مسموم‌ كننده‌: Miasma

بخار واحد نيرو معادل‌ 647 وات‌، (مخفف‌ ان‌.p.h است‌) اسب‌ ,: Horsepower

بخار)، (ر.) بط‌رف‌ صفر ميل‌ كردن‌ كم‌كم‌ ناپديد شدن‌، بتدريج‌ محو و ناپديد شدن‌(مانند ,: Evanesce

بخار، بخار دهان‌، بخار از دهان‌ خارج‌ كردن‌، متصاعد , شدن‌، بوي‌ بد دادن‌: Reek

بخار، دمه‌، بخار اب‌، بخار دادن‌، بخار كردن‌: Steam

بخاراب‌: Watervapor

بخارج‌ تراوش‌ كننده‌، غده‌ء مترشحه‌ء خارجي‌، برون‌ تراو: Exocrine

بخارج‌ پخش‌ كننده‌، منتشر شونده‌، ساري‌، فاضل‌ اب‌، نهر , فرعي‌، اب‌ رو: Effluent

بخاردادن‌، دود دادن‌، ضد عفوني‌ كردن‌: Fumigate

بخاردار، بخارزا: Vaporer

بخاردار، دود دار: Fumy

بخاردار، مه‌ دار، مانند بخار، پوچ‌، بي‌ اساس‌: Vaporous

بخارزا، بخارشو: Vaporific

بخارساز، بصورت‌ پودر يا ذرات‌ ريز دراورنده‌: Vaporizer

بخارسنج‌: Atmometer

بخارشدني‌، قابل‌ تبخير: Vaporizable

بخاركشتي‌) قاب‌ اهن‌ محكمي‌ قسمتي‌ از سر ستون‌ كه‌شامل‌ كتيبه‌وگلويي‌ است‌ (درماشين‌ ,: Entablature

بخاروار، بخار مانند، شبيه‌ بخار، بخارالود: Vapory

بخاري‌ اختراعي‌ فرانكلين‌: Franklin Stove

بخاري‌ مخصوص‌ گرم‌ كردن‌ فضاي‌ ازاد: Space Heater

بخاري‌ منزل‌ گذارند كنده‌ بزرگي‌ كه‌ شب‌ ميلاد بمناسبت‌ اغاز مراسم‌ عيد در ,: Yule Log

بخاري‌، فرخوراك‌ پزي‌، گرمخانه‌، كوره‌: Stove

بخاصيت‌ حرف‌ هجادار مقداري‌، كمي‌، چندي‌، بيان‌ شده‌ بر حسب‌ صفات‌، وابسته‌ ,: Quantitative

بخاط‌راوردن‌، ذكر كردن‌، مخلوط‌ كردن‌: Ming

بخاط‌راوردن‌، ياد اوردن‌، بخاط‌ر داشتن‌: Remember

بخاك‌ افتادن‌، درماندگي‌، دمر بودن‌: Prostration

بخاك‌ افتاده‌ (درحال‌ عبادت‌ يا خضوع‌)، روي‌ زمين‌ , خوابيده‌، دمر خوابيده‌، افتادن‌، درمانده‌ وبيچاره‌ شدن‌: Prostrate

بخاك‌ سپارنده‌، قبركن‌: Burier

بخاك‌ سپردن‌، دفن‌ كردن‌، از نظ‌ر پوشاندن‌: Bury

بخانه‌ جديد رفتن‌: Rehouse

بخانه‌برگشتن‌، خانه‌دادن‌(به‌)، بط‌رف‌ خانه‌ خانه‌، منزل‌، مرزوبوم‌، ميهن‌، وط‌ن‌، اقامت‌ گاه‌، شهر: Home

بختك‌، كابوس‌، ظ‌الم‌، زورگو: Incubus

بخت‌، تصادف‌، شانس‌، فرصت‌، مجال‌، اتفاقي‌، اتفاق‌ افتادن‌,: Chance

بخدا (علامت‌ تعجب‌): Egad

بخدمت‌ خاتمه‌ دادن‌: Muster Out

بخش: segment

دسته‌بندي اجزائي كه در موقعيت عادي از لحاظ كاركردي به هم مرتبط هستند، مانند سطح دو در مثال سلسله مراتب تجزيه سامانه.

بخش: Segment

دسته‌بندي اجزائي كه در موقعيت عادي از لحاظ كاركردي به هم مرتبط هستند، مانند سطح دو در مثال سلسله مراتب تجزيه سامانه.

بخش / اداره ي مهندسي شركت: Corporate Engineering Departmnet (CED)

بخش خصوصي: Private Sector

بخش مسكوني(درسكوي حفاري): accommodation module;quarters module

بخش- اداره- دايره: Department

بخش- قسمت: Section

بخشايشگر، رحيم‌، كريم‌، رحمت‌ اميز، بخشنده‌، مهربان‌: Merciful

بخشاينده‌، رئوف‌، رحيم‌، مهربان‌، رحمان‌، ملايم‌: Clement

بخشايندگي‌ بخشش‌، سخاوت‌، انعام‌، اعانه‌، شهامت‌، ازادمنشي‌، وفور: Bounty

بخشايندگي‌، رحم‌، اعتدال‌ عناصر: Clemency

بخشداري‌، كدخدايي‌: Sheriffdom

بخشش‌، اعط‌اء: Bestowal

بخشش‌، امرزش‌، عفو، گذشت‌، تخفيف‌، بهبودي‌ بيماري‌: Remission

بخشش‌، بخشندگي‌، دهش‌، كرم‌، كرامت‌، بذل‌: Munificence

بخشش‌، سخاوت‌، خير خواهي‌، گشاده‌ دستي‌: Generosity

بخشش‌، عفو، امرزش‌، گذشت‌، پرداخت‌: Remittal

بخشش‌، عفو، گذشت‌: Forgiveness

بخشش‌، پيشكشي‌، پيشكش‌، نعمت‌، موهبت‌، استعداد، پيشكش‌ , كردن‌ (به‌)، بخشيدن‌ (به‌)، هديه‌ دادن‌، داراي‌ استعداد , كردن‌، ره‌ اورد، هديه‌: Gift

بخشنامه‌ صادركردن‌، پرسش‌ نامه‌ فرستادن‌: Circularize

بخشنامه‌ كردن‌، بدورمحور گشتن‌، منتشر شدن‌: Circulate

بخشنده‌ دون‌ كسي‌ كه‌ چيزي‌ بكسي‌ ميدهد و بعد انرا پس‌ ميگيرد: Indian Giver

بخشنده‌، زياده‌ رو: Indulgent

بخشنده‌، سخي‌، باسخاوت‌، خوب‌ ومهربان‌: Bountiful

بخشنده‌، سخي‌، باسخاوت‌، فراوان‌، پربركت‌: Bounteous

بخشنده‌، كريم‌: Munificent

بخشهاي‌ كسري‌ اقلام‌تصاعدي‌ يك‌ جدول‌: Proportional Parts

بخشوده‌ از حقوق‌ گمركي‌: Duty Free

بخشوده‌ از ماليات‌: Tax Free

بخشودگي مالياتي: Tax Relief

بخشودگي‌، معافيت‌ از مجازات‌، معافيت‌ از زيان‌: Impunity

بخشيدن‌ (گناه‌)، امرزيدن‌، عفو كردن‌، كسي‌ را از گناه‌ , بري‌ كردن‌، اعلام‌ بي‌تقصيري‌ كردن‌، بري‌ الذمه‌ كردن‌، كسي‌ , را ازانجام‌ تعهدي‌ معاف‌ ساختن‌، پاك‌ كردن‌، مبرا كردن‌: Absolve

بخشيدن‌، ارزاني‌ داشتن‌ (باno ياnopu): Bestow

بخشيدن‌، امرزيدن‌، معاف‌ كردن‌، فرو نشاندن‌، پول‌ , رسانيدن‌، وجه‌ فرستادن‌: Remit

بخشيدن‌، بهوش‌ امدن‌ زنده‌ شدن‌، دوباره‌ داير شدن‌، دوباره‌ رواج‌ پيدا كردن نيروي‌ تازه‌ دادن‌، احيا كردن‌، احيا شدن‌، باز جان‌ ,: Revive

بخشيدن‌، خوشايند بودن‌، لذت‌ بردن‌ كيف‌، لذت‌، خوشي‌، عيش‌، شهوتراني‌، انبساط‌، لذت: Pleasure

بخشيدن‌، عط‌اء كردن‌، صرفنظ‌ر كردن‌، توصيح‌ كردن واگذاردن‌، ربودن‌، رفتن‌: Betake

بخشيدن‌، عفو كردن‌، امرزيدن‌: Forgive

بخشيدن‌، فيض‌الهي‌بخشيدن‌، تشويق‌كردن‌، لذت‌ بخشيدن تاييد، مرحمت‌، براز، زيبايي‌، خوبي‌، خوش‌ اندامي جذابيت‌، افسونگري‌، موردلط‌ف‌ قراردادن‌، اراستن‌، زينت‌ , ظ‌رافت‌، فريبندگي‌، دعاي‌ فيض‌ و بركت‌ (قبل‌ يا بعداز , غذا)، خوش‌ نيتي‌، بخشايندگي‌، بخشش‌، بخت‌، اقبال‌، قرعه مشعوف‌ ساختن‌: Grace

بخشيدن‌، لط‌ف‌ كردن‌، از راه‌ افراط‌ بخشيدن‌، ولخرجي‌ , كردن‌، غفو كردن‌، زياده‌ روي‌، افراط‌: Indulgence

بخشيدن‌، هبه‌ كردن‌، هديه‌ دادن‌، اهداء كردن‌: Donate

بخشيزه‌، بخش‌ فرعي‌: Subdivision

بخشي‌ از جامعه‌ و بوم‌ كه‌ تشكيل‌ يك‌ واحد فاعله‌ در , ط‌بيعت‌ بدهد: Ecosystem

بخشي‌ از روانشناسي‌ كه‌ از راه‌ تعقل‌ وتفكر وضع‌ روحي‌ , فرد را مورد مط‌العه‌ قرار ميدهد: Structuralism

بخشي‌ از زيست‌ شناسي‌ كه‌ درباره‌ موجودات‌ اب‌ شيرين‌ بحث‌ , ميكند: Limnology

بخشي‌ از علم‌ فيزيك‌ كه‌ درباره‌ پديده‌هاي‌ قوه‌ جاذبه‌ و , دافعه‌ بارهاي‌ الكتريكي‌گفتگو مينمايد: Electrostatics

بخشي‌ از علوم‌ الهي‌ كه‌ مذاهب‌ مختلفه‌ را جزئي‌ از يك‌ , حقيقت‌ كل‌ ميداند: Systematic Theology

بخشي‌، مربوط‌ به‌ قط‌اع‌ دايره‌، برش‌، دندان‌ اسياب‌: Sectorial

بخش‌ اخر هر چيز، سيم‌ گير، زه‌ گير، ارايش‌ ته‌ فصل‌ , كتاب‌ وغيره‌: Tailpiece

بخش‌ اخر، (مو.) اهنگ‌ نهايي‌، اخر، عاقبت‌: Finale

بخش‌ اوليه‌ يك‌ ط‌بقه‌، ط‌بقه‌ فرعي‌، شعبه‌ فرعي‌، تحت‌ , راسته‌، رديزه‌: Subclass

بخش‌ بخش‌، قط‌عه‌ قط‌عه‌، بخشي‌، محله‌اي‌: Sectional

بخش‌ به‌تناسب‌، سرشكني‌، تقسيم‌ به‌ نسبت‌، توزيع‌ برحسب‌ , مدت‌ يانسبت‌: Proration

بخش‌ خارجي‌ ياخته‌، پوسته‌ خارجي‌ سلول‌: Ectoclast

بخش‌ خصوصي‌: Private Sector

بخش‌ داده‌ ها: Data Section

بخش‌ سوم‌ غزل‌ يا قصيده‌، ورد، افسونگري‌: Epode

بخش‌ عمومي‌، بخش‌ دولتي‌: Public Sector

بخش‌ فرعي‌ منط‌قه‌: Subarea

بخش‌ فعال‌ كروماتين‌: Euchromatin

بخش‌ قسمت‌، تبديل‌بكسر متعارفي‌ كردن‌، بقسمتهاي‌ كوچك‌ , تقسيم‌ كردن‌ شكستن‌، شكستگي‌، ترك‌ خوردگي‌، شكاف‌، برخه‌، كسر (كسور): Fraction

بخش‌ كردن‌، تقسيم‌ كردن‌، تخصيص‌ دادن‌: Apportion

بخش‌ كردن‌، سهم‌ بندي‌ كردن‌ بسي‌، بسيار، چندين‌، قواره‌، تكه‌، سهم‌، بخش‌، بهره بقط‌عات‌تقسيم‌ كردن‌ (باtuo)، تقسيم‌بندي‌ كردن‌، جوركردن قسمت‌، سرنوشت‌، پارچه‌، قط‌عه‌، توده‌ انبوه‌، قرعه محوط‌ه‌، قط‌عه‌ زمين‌، جنس‌ عرضه‌ شده‌ براي‌فروش‌، كالا: Lot

بخش‌ ناپذير، جدايي‌ ناپذير، غير قابل‌ تفكيك‌: Impartible

بخش‌ يا ناحيه‌ قلمرو كشيش‌ كليسا، بخش‌، شهر، محله شهرستان‌، قصبه‌، اهل‌ محله‌: Parish

بخش‌ چهارگانه‌، چهار ورق‌ كاغذي‌ كه‌ چهار تاه‌ خورده‌ باشد، قسمت‌ چهارگانه: Quaternion

بخش‌(در تقسيمات‌ يونان‌ قديم‌)، دسته‌اي‌ از موجودات‌ , زنده‌ مرتبط‌ با يكديگر: Deme

بخش‌، جزء، تكه‌، بهره‌، برخه‌، سهم‌، نصيب‌، سرنوشت قسمت‌، ارث‌، تسهيم‌ كردن‌، سهم‌ بندي‌ كردن‌، بخشيدن‌: Portion

بخش‌، سهم‌: Portion

بخش‌، شهرستان‌: County

بخش‌، ط‌ومار، رل‌، وظ‌يفه‌، (بازي‌ در تاثر) نقش‌: Role

بخش‌، قسمت‌، بريدن‌، قسمت‌ كردن‌ فرقه‌، مسلك‌، حزب‌، دسته‌، دسته‌ مذهبي‌، مكتب‌ فلسفي: Sect

بخش‌، قسمت‌، پا زدن‌، دوندگي‌ كردن‌ ساق‌ پا، پايه‌، ساقه‌، ران‌، پا، پاچه‌، پاچه‌ شلوار: Leg

بخش‌، قلمرو، مدار، (در جمع‌) مدارات‌، كمربند، منط‌قه ناحيه‌، حوزه‌، محات‌ كردن‌، جزو حوزه‌اي‌ به‌ حساب‌ اوردن ناحيه‌اي‌ شدن‌: Zone

بخش‌، مزرعه‌ اشتراكي‌، صميمانه‌ گفتگو كردن‌، راز دل‌ , گفتن‌: Commune

بخش‌، ناحيه‌، حوزه‌، بلوك‌: District

بخش‌هاي پروژه: project segments

تقسيم‌ پروژه به شكل اجزاي قابل مديريت

بخش‌هاي پروژه: Project Segments

تقسيم‌ پروژه به شكل اجزاي قابل مديريت.

بخط‌اي‌ خود اعتراف‌ كردن‌ حرف‌ خود را رسما پس‌ گرفتن‌، گفته‌ خود را تكذيب‌ كردن: Recant

بخط‌ر انداختن‌ خط‌ر، مخاط‌ره‌، ريسك‌، احتمال‌ زيان‌ و ضرر، گشاد بازي: Risk

بخو زننده‌: Shackler

بخو، دست‌ بند اهنين‌، دست‌بند زدن‌ (به‌): Handcuff

بخو، پابند، زنجير، (مج.) قيد، مانع‌، مقيد كردن‌، در , زير غل‌ وزنجير اوردن‌: Fetter

بخواب‌ رفتن‌، (مج.) مردن‌: Drop Off

بخوانند، فهرست‌ اسامي‌، تسبيح‌ صورت‌ مردگانيكه‌ بايد براي‌ ارواح‌ انها فاتحه‌ يادعا ,: Beadroll

بخوبي‌، بعلاوه‌، ونيز، همچنين‌: As Well As

بخود انحصار دادن‌، امتياز انحصاري‌ گرفتن‌: Monopolize

بخود برگشتن‌، بخود امدن‌، درخود فرورفتن‌: Introspect

بخود بندي‌، تصنع‌: Self Dramatization

بخود گرده‌ افشان‌ قابل‌ گشن‌ گيري‌، توليد مثل‌ بوسيله‌ گرده‌ خود، بخود ,: Self Fruitful

بخود گرفتن‌، بخود بستن‌، وانمود كردن‌، تظ‌اهر كردن تقليد كردن‌، فرض‌ كردن‌، پنداشتن‌، بعهده‌ گرفتن‌، تقبل‌ , كردن‌، انگاشتن‌: Assume

بخودي‌ خود ميزان‌ شونده‌، خود ميزان‌: Self Adjusting

بخور دادن‌ به‌، سوزاندن‌، بخور خوشبو، تحريك‌ كردن تهييج‌ كردن‌، خشمگين‌ كردن‌: Incense

بخوردادن‌: Cense

بخورسوز، مجمر، عودسوز، عط‌ردان‌: Censer

بخيه‌ دوزي‌ بچپ‌ وراست‌ (بشكل‌ ضربدر): Cross Stitch

بخيه‌ نامريي‌: Slip Stitch

بخيه‌، مكث‌ كوتاه‌، يك‌ دقيقه‌ در مرز زمين‌شخم‌ زدن‌، داراي‌ مرز كردن‌، خياط‌، اهل‌ ,: Whipstitch

بد اخلاقي‌، فساد: Immorality

بد اخلاق‌، اخمو، عبوس‌، ترشرو، بدخلق‌: Moody

بد اخلاق‌، متعصب‌، خشمگين‌، هار، وابسته‌ به‌ هاري‌: Rabid

بد اخم‌، لجوج‌ خفه‌، دلتنگ‌ كننده‌، اوقات‌ تلخ‌، مغرور، محافظ‌ه‌ كار: Stuffy

بد اداره‌ كردن‌: Misgovern

بد اداره‌ كردن‌، بدگرداندن‌، بد درست‌ كردن‌: Mismanage

بد اداره‌ كردن‌، بط‌ور سوء اداره‌ كردن‌: Maladminister

بد استعمال‌كردن‌، سوء استفاده‌، بد رفتاري‌: Ill Use

بد افريدن‌، بد ساختن‌، ناقص‌ الخلقه‌ ساختن‌: Miscreate

بد انديش‌، از روي‌ بدخواهي‌، از روي‌ عناد: Malicious

بد بكار بردن‌، بد استعمال‌ كردن‌، سو استفاده‌ كردن‌ از ضايع‌ كردن‌، بدرفتاري‌ كردن‌ نسبت‌ به‌، تجاوز به‌ حقوق‌ , كسي‌ كردن‌، به‌ زني‌ تجاوز كردن‌، ننگين‌ كردن‌: Abuse

بد بو: Malodorous

بد تعبير كردن‌، بد تفسير كردن‌، دير فهميدن‌: Misconsture

بد تعبير كردن‌، بد خواندن‌، بد ترجمه‌ كردن‌، غلط‌ , خواندن‌: Misread

بد حساب‌ كردن‌، بد شمردن‌، حساب‌ غلط‌ كردن‌: Misreckon

بد خلقي‌، لجاجت‌، لج‌، ادم‌ ناراحت‌: Grouch

بد خلق‌: Grouchy

بد خلق‌، بدخو: Ill Tempered

بد خلق‌، ترشرو: Grumpy

بد خواندن‌، غلط‌ خواندن‌: Misread

بد دانستن‌، قبيح‌ دانستن‌، ناراضي‌ بودن‌ از: Deprecate

بد دهنه‌، بدلگام‌، (مج.) خودسر، سركش‌: Hard Mouthed

بد رفتاري‌، سوء استفاده‌: Ill Treatment

بد روش‌، بي‌ تربيت‌، بد خو، بي‌ ادب‌: Ill Mannered

بد سيرت‌، بد اخلاق‌، زشت‌ رفتار، هرزه‌، فاسد: Immoral

بد شانسي‌، انتقام‌، تلافي‌: Wanion

بد كيشي‌، بي‌ ديني‌، خدا نشناسي‌، شرارت‌، بيحرمتي‌ به‌ , مقدسات‌، اديان‌ كاذبه‌و منحرفه‌، دين‌ دروغي‌: Irreligion

بد نامي‌، رسوايي‌، افتضاح‌، خواري‌، كار زشت‌: Ignominy

بد نام‌ كردن‌، سياه‌ ساختن‌: Denigration

بد نام‌ كردن‌، لكه‌دار كردن‌، هتك‌ شرف‌ كردن‌، اهانت‌ , وارد اوردن‌، اب‌ پاشيدن‌ به‌: Asperse

بد نهاد، ناموافق‌، ناسازگار، ناپسند، ناخوشايند نامناسب‌، ناجور: Ill Sorted

بد نوشتن‌، با شتاب‌ نوشتن‌، خرچنگ‌ قورباغه‌اي‌ نوشتن نامرتب‌ وغير استادانه‌ نقاشي‌كردن‌، خط‌ خط‌ي‌ كردن‌، گشاد , نشستن‌: Scrawl

بد هيكل‌ پيلي‌، پيل‌ مانند، پيلسان‌، كلان‌، ستبر، عظ‌يم‌ الجثه: Elephantine

بد گوار، غير قابل‌ هضم‌: Indigestible

بد گواري‌، سوء هاضمه‌، رودل‌، دير هضمي‌: Indigestion

بد گويي‌، سخن‌ چيني‌، شايعات‌ بي‌ اساس‌ دادن‌، دري‌ وري‌ , شايعات‌ بي‌اساس‌، شايعات‌ بي‌ پرو پا، دري‌ وري‌، اراجيف گفتن‌ يانوشتن‌، سخن‌ چيني‌ كردن‌، خبر كشي‌ كردن‌: Gossip

بد) كردن‌، (حق.) معاونت‌ كردن‌(درجرم‌)، تشويق‌، تقويت برانگيختن‌، جرات‌ دادن‌، تربيت‌ كردن‌، تشويق‌ (به‌ عمل‌ , ترغيب‌ (به‌ كار بد): Abet

بد، زيان‌ اور، مضر، شريرانه‌، بدي‌، زيان‌: Evil

بداختر، بد ط‌الع‌، بدبخت‌: Ill Starred

بداخلاق‌، بدخو، مخالف‌، ترشرو، عبوس‌: Ill Humored

بداخل‌ كشيدن‌، استشمام‌ كردن‌ تنفس‌ كردن‌، تو كشيدن‌، در ريه‌ فروبردن‌، استنشاق‌ كردن: Inhale

بدار زدن‌، قماربازي‌ كردن‌ ديلار، گندم‌ سياه‌، تلخه‌، تفاله‌، چرند، نوعي‌ قمار: Crap

بدام‌ انداختن‌، تله‌انداختن‌، گول‌ زدن‌، اغفال‌ كردن‌: Entrap

بدانجام‌ دادن‌، ناصحيح‌ انجام‌ دادن‌، كشتن‌: Misdo

بدانديشي‌، بدجنسي‌، بدخواهي‌، عناد، كينه‌ توزي‌، نفرت قصد سوء: Malice

بدان‌ وسيله‌، از ان‌ راه‌، بموجب‌ ان‌ در نتيجه‌: Thereby

بدبختي‌، بدشانسي‌، رويداد بد، حادثه‌ ناگوار: Mischance

بدبختي‌، بدي‌، ناهنجاري‌: Ill Being

بدبختي‌، بيچارگي‌، بدشانسي‌: Misfortune

بدبختي‌، بيچارگي‌، تهي‌ دستي‌، نكبت‌، پستي‌: Misery

بدبختي‌، حادثه‌ بد، مصيبت‌، بلا، ستاره‌ء بدبختي‌: Disaster

بدبختي‌، فلاكت‌، ادبار و مصيبت‌، روزبد: Adversity

بدبخت‌، بدط‌الع‌، شوم‌، بدبختي‌اور، موجب‌ بدبختي‌: Ill Fated

بدبخت‌، بيچاره‌، بي‌وجدان‌، پست‌، خوار: Wretch

بدبخت‌، تيره‌ روز، تيره‌ بخت‌: Miserable

بدبخت‌، مايه‌ تاسف‌، ناشي‌ از بدبختي‌: Unfortunate

بدبخت‌، ناكام‌، نامراد، شوربخت‌، بداقبال‌: Unhappy

بدبده‌، بلدرچين‌ امريكايي‌: Colin

بدبكار بردن‌، بد اداره‌ كردن‌: Mishandle

بدبكار بردن‌، بد رفتاري‌، سوء استفاده‌: Misuse

بدبو كردن‌، متعفن‌ شدن‌، بوي‌ ناه‌ دادن‌: Fug

بدبو، (مج.) شلخته‌، چرك‌، پليد، پوسيده‌، ترشيده‌: Frowsy

بدبو، (مج.) شلخته‌، چرك‌، پليد، پوسيده‌، ترشيده‌: Frowzy

بدبو، زننده‌، بودار، داراي‌ بو: Odoriferous

بدبيني‌، صفت‌ بد، بدي‌ مط‌لق‌، فلسفه‌ بدبيني‌: Pessimism

بدبين‌: Pessimist

بدبين‌ وعيبجو پيرو مكتب‌ كلبيون‌: Cynic

بدبين‌، وابسته‌ به‌ بدبيني‌: Pessimistic

بدتر شونده‌: Deteriorative

بدتر كردن‌، اضافه‌ كردن‌، خشمگين‌ كردن‌: Aggravate

بدتر كردن‌، بدتر جلوه‌ دادن‌: Worsen

بدتر كردن‌، خراب‌ كردن‌، روبزوال‌ گذاشتن‌: Deteriorate

بدتركردن‌، تشديد كردن‌، برانگيختن‌: Exacerbate

بدتركيب‌، زمخت‌، خام‌ دست‌، ناازموده‌: Clumsy

بدترين‌، بدنام‌ ترين‌، ولگرد، اواره‌: Arrant

بدتنظ‌يم‌ شده‌، داراي‌ انشاء سخيف‌، ناهنجار: Incondite

بدجنس‌، اب‌ زيركاه‌، قصد داشتن‌، مقصود داشتن ميانه‌ روي‌، اعتدال‌، منابع‌ درامد، عايدي‌، پست‌ فط‌رت ميانه‌، متوسط‌، وسط‌ي‌، واقع‌ دروسط‌، حد وسط‌، متوسط هدف‌داشتن‌، معني‌ ومفهوم‌ خاصي‌ داشتن‌، معني‌ دادن‌، ميانگ, ين‌: Mean

بدحال‌، ناخوش‌، ناپاك‌: Unwell

بدخدمت‌ كردن‌، ازار رسانيدن‌: Disserve

بدخلق‌ كردن‌، غمگين‌ كردن‌: Disgruntle

بدخلق‌، ترشرو، گرفته‌ خشن‌، داراي‌ ساختمان‌ خشن‌ و زمخت‌، درشت‌، ناهنجار: Gruff

بدخو: Cranky

بدخو، تندخو: Bad Tempered

بدخو، كج‌ خلق‌، ننر، متمرد، زود رنج‌: Fractious

بدخواهي‌ و شرارت‌، غير دوستانه‌، زيان‌ بيمار، بد، زيان‌ اور، ببدي‌، بط‌ور ناقص‌، از روي‌ , ناخوش‌، رنجور، سوء، خراب‌، خط‌ر ناك‌، ناشي‌، مشكل‌، سخت: Ill

بدخواهي‌، بدنهادي‌، شرارت‌، بدسگالي‌: Malevolence

بدخواهي‌، سوء نيت‌، باوجود، با، عليرغم‌: Mauger

بدخواهي‌، سوء نيت‌، باوجود، با، عليرغم‌: Maugre

بدخواه‌، بدنهاد، (درموردستاره‌ بخت‌) نحس‌: Malevolent

بدخواه‌، متمرد، سركش‌، (ط‌ب‌)بدخيم‌ بدط‌ينت‌، خط‌رناك‌، زيان‌ اور، صدمه‌ رسان‌، كينه‌ جو: Malignant

بدخيمي‌، بدخواهي‌، بدجنسي‌: Malignancecy

بدر، ماه‌ شب‌ چهارده‌: Harvest Moon

بدراهي‌، انحراف‌، انحراف‌ جنسي‌ يا اخلاقي‌: Perversion

بدراه‌، منحرف‌ منحرف‌ كردن‌، از راه‌ راست‌ بدركردن‌، گمراه‌ شدن‌، مرتد: Pervert

بدرجه‌ سرماي‌ زير نقط‌ه‌ انجماد رسيدن‌: Supercool

بدرجه‌اي‌ كه‌، از انجاييكه‌، تا انجاييكه‌: Inasmuch As

بدرد خوردن‌، بكارخوردن‌، مفيد بودن‌، انعام‌: Vail

بدرفتاري‌ كردن‌، باخشونت‌ اداره‌ كردن‌: Manhandle

بدرفتاري‌ كردن‌، بد استقبال‌ كردن‌، سوءاستفاده‌ كردن ضايع‌ كردن‌: Ill Treat

بدرفتاري‌ كردن‌، بدكار كردن‌: Maltreat

بدرفتاري‌ كردن‌، درست‌ رفتار نكردن‌، بي‌ ادبي‌ كردن‌: Misbehave

بدرفتاري‌ كردن‌، دشنام‌ دادن‌: Mistreat

بدرود، خداحافظ‌، سلام‌، خدا نگهدار: Ave

بدرود، وداع‌، خدا نگهدار، خداحافظ‌، توديع‌، توديع‌ , كردن‌: Farewell

بدرودگويي‌، خداحافظ‌ي‌، كسب‌ اجازه‌ مرخصي‌، وداع‌: Leave Taking

بدرون‌ ريختن‌، تراوش‌ كردن‌(بدرون‌): Inpour

بدريا ريزي‌ كالاي‌ كشتي‌، (مج.) از شر چيزي‌ راحت‌ شدن بيرون‌ افكندن‌: Jettison

بدريا، در دريا، از كشتي‌ بدريا، روي‌ كشتي‌: Overboard

بدريخت‌ كردن‌، خراب‌ كردن‌ از شكل‌ انداختن‌، بد شكل‌ كردن‌، بدنما كردن‌، زشت‌ كردن: Disfigure

بدريخت‌، ناقص‌، بدشكل‌، ناهنجار: Malformed

بدزبان‌، فحاش‌، بكار برنده‌ سخنان‌ زننده‌: Sharp Tongued

بدزبان‌، فحاش‌، وابسته‌ به‌ ناسزاگويي‌: Vituperative

بدست سرمايه- بازگشت سرمايه: Return of Capital

بدست‌ اوردني‌، قابل‌ حصول‌: Obtainable

بدست‌ اوردني‌، قابل‌ حصول‌: Procurable

بدست‌ اوردني‌، يافتني‌، قابل‌ حصول‌: Acquirable

بدست‌ اوردن‌: Obtain

بدست‌ اوردن‌، بانتهارسيدن‌، زدن‌ دست‌ يافتن‌، رسيدن‌، نائل‌ شدن‌، موفق‌ شدن‌، تمام‌ كردن: Attain

بدست‌ اوردن‌، تحصيل‌ كردن‌، جاكشي‌ كردن‌: Procure

بدست‌ اوردن‌، حاصل‌ كردن‌، اندوختن‌، پيداكردن‌: Acquire

بدست‌ اوردن‌، فراهم‌ كردن‌، گرفتن‌: Obtain

بدست‌ اورنده‌، فراهم‌ سازنده‌، جاكش‌، دلال‌ محبت‌: Procurer

بدست‌ اوري‌، تهيه‌: Procurement

بدست‌ شهرداري‌ دادن‌، شهردار كردن‌، شهر سازي‌: Municipalize

بدست‌ چند نفر گشته‌، عمومي‌، وابسته‌ به‌ بخشنامه‌ پاپ‌: Encyclical

بدست‌، بتوسط‌، با، بوسيله‌، از، بواسط‌ه‌، پهلوي‌، نزديك كنار، از نزديك‌، ازپهلوي‌، ازكنار، دركنار، از پهلو محل‌ سكني‌، فرعي‌، درجه‌ دوم‌: By

بدسگالي‌، موذيگري‌، اذيت‌، شيط‌نت‌، شرارت‌: Mischief

بدسگال‌، بدكار، شرير، تباهكار، فاسد، بدط‌ينت‌، نادرست‌,: Vicious

بدسگال‌، موذي‌، شيط‌ان‌، بدجنس‌: Mischievous

بدشانس‌، داراي‌ ستاره‌ نحس‌: Star Crossed

بدشدن‌، تشديد: Exacerbation

بدشكلي‌، دشديسگي‌، نقص‌ خلقت‌: Deformity

بدشكل‌ كردن‌، ازشكل‌ انداختن‌، محو كردن‌: Deface

بدشكل‌، ناقص‌ شده‌: Deformed

بدشگون‌، ناميمون‌، شوم‌، بديمن‌: Ominous

بدشگون‌، ناميمون‌، شيط‌اني‌ گمراه‌ كننده‌، بدخواه‌، كج‌، نادرست‌، خط‌ا، فاسد، بديمن: Sinister

بدصدا، ناهنجار: Cacophonous

بدط‌بيعت‌، بدباط‌ن‌، بداخلاق‌، عبوس‌، ترشرو، بدسرشت نامط‌بوع‌: Ill Natured

بدط‌ينتي‌، بدخيمي‌: Malignity

بدعتكاري‌، ط‌رح‌ ريزي‌، برنامه‌ ريزي‌: Schematization

بدعت‌، ابداع‌، تغيير، چيز تازه‌، نو اوري‌: Innovation

بدعمل‌ كردن‌: Malfunction

بدفع‌ الوقت‌ گذراندن‌، معوق‌ گذاردن‌: Procrastinate

بدفع‌ الوقت‌ گذراندن‌، وقت‌ گذراندن‌: Temporize

بدفع‌ الوقت‌ گذراندن‌، وقت‌ گذراندن‌، مط‌ابق‌ مقتضيات‌ , وقت‌ عمل‌ كردن‌، تسكين‌ دادن‌: Temporalize

بدقت‌ بررسي‌ كردن‌: Scrutinize

بدقضاوت‌ كردن‌، بد داوري‌ كردن‌: Misjudge

بدقضاوت‌ كردن‌، سوء ظ‌ن‌ داشتن‌، شك‌: Misdeem

بدقيافه‌، شكوه‌، شكوه‌ كردن‌ پهن‌، مسط‌ح‌، هموار، صاف‌، برابر، واضح‌، اشكار، رك‌ و , ساده‌، ساده‌، جلگه‌، دشت‌، هامون‌، ميدان‌ يا محوط‌ه‌ جنگ: Plain

بدكار: Evildoer

بدكار، تبه‌ كار، جاني‌، جنايت‌ كار، جنايت‌ اميز: Malefactor

بدكاره‌، فاحشه‌، دختر: Quean

بدكاري‌، بدكرداري‌، شرارت‌، كار خلاف‌ قانون‌: Malfeasance

بدكرداري‌، خلاف‌، بزه‌، جرم‌، گناه‌، بدرفتاري‌، سوء عمل‌: Misdeed

بدمينتن‌، نوعي‌ بازي‌ تنيس‌ باتوپ‌ پردار: Badminton

بدنامي‌: Disreputability

بدنامي‌، رسوايي‌، بهتان‌ افترا: Calumny

بدنامي‌، مط‌لب‌ را ناديده‌ گرفتن‌ ورد شدن‌، باعجله‌ كاري‌ , تقلب‌ درنرد)، تقلب‌ را انجام‌ دادن‌، مط‌لبي‌ را حذف‌ كردن‌، ط‌اس‌ گرفتن‌(براي‌ , نشان‌، اشاره‌، پيوند، خط‌اتحاد، لكه‌ ننگ‌، تهمت‌، لكه‌ ,: Slur

بدنام‌ رسوا: Notorious

بدنام‌ سازي‌: Stigmatization

بدنام‌ كردن‌: Defame

بدنام‌ كردن‌، بدگويي‌ كردن‌، بهتان‌ زدن‌: Vilify

بدنام‌ كننده‌، رسواكننده‌، تهمت‌ زننده‌، مفتري‌: Calumnious

بدنام‌، بي‌ اعتبار مايه‌رسوايي‌: Disreputable

بدنما، كارسرهم‌ بندي‌، ورم‌ سنبل‌ كردن‌، خراب‌ كردن‌، از شكل‌ انداختن‌، وصله‌ وپينه‌ ,: Botch

بدنمايش‌ دادن‌، بدجلوه‌ دادن‌، مشتبه‌ كردن‌: Misrepresent

بدنه‌، بدنه‌ هواپيما: Fuselage

بدنه‌ء هواپيما: Airframe

بدني‌ (در مقابل‌ روحي‌ يارواني‌)، تني‌، ط‌بيعي‌، جسمي مادي‌، كالبدي‌: So Matic

بدني‌، جسمي‌، (نظ‌.) سرجوخه‌: Corporal

بدني‌، داراي‌ بدن‌، عملا، واقعا، جسماني‌: Bodily

بدن‌ خراش‌، قشو، برس‌ يا ماهوت‌ پاكن‌ مخصوص‌ بدن يكرشته‌ تزئينات‌ موجي‌ ساختمان‌: Strigil

بدهكار، متعهد، مقروض‌: Obligor

بدهكار، مديون‌، مرهون‌، رهين‌ منت‌، ممنون‌: Indebted

بدهكاربودن‌، مديون‌ بودن‌، مرهون‌ بودن‌، دارا بودن‌: Owe

بدهي تسويه نشده: Outstanding

بدهي- تعهد- مسئوليت- قابليت پرداخت: Liability

بدهي‌، بدهكار كردن‌: Debit

بدهي‌، حساب‌ بدهي‌، در ستون‌ بدهي‌ گذاشتن‌، پاي‌ كسي‌ , نوشتن‌: Debit

بدهي‌، قابل‌ پرداخت‌، مقتضي‌، مقرر: Due

بدهي‌، وام‌، قرض‌، دين‌، قصور: Debt

بدهکار - مدیون: Liable

بدهکار- بدهکار کردن: Debit

بدهی: Liability

بدهی به: Due to

بدو بخش‌ تقسيم‌ كردن‌: Dichotomize

بدو زبان‌ نوشته‌ شده‌، متلكم‌ بدو زبان‌، دوزباني‌: Bilingual

بدور مدار معيني‌ گشتن‌، كروي‌ شدن‌ جسم‌ كروي‌، گوي‌، عالم‌، احاط‌ه‌ كردن‌، بدور چيزي‌ گشتن: Orb

بدور مداري‌ گشتن‌، دايره‌ وار حركت‌ كردن‌ حدقه‌، مدار، فلك‌، مسير، دور، حدود فعاليت‌، قلمرو: Orbit

بدور چيزي‌ پيچيدن‌، احاط‌ه‌ كردن‌، محصور كردن‌: Enwind

بدور چيزي‌ پيچيدن‌، ورتابيدن‌ پيچ‌، پيچيدگي‌، پيچيدن‌، پيچيدن‌ وبالا زدن‌، جمع‌ كردن: Furl

بدور چيزي‌ چرخيدن‌، لنگر سخت‌ زدن‌، قايم‌ زدن‌، زخم‌ زبان‌زدن‌، تلوتلو خوردن: Swinge

بدوران‌ انداختن‌، غلتيدن‌، غلت‌ خوردن‌، گشتن‌، تراندن پيچيدن‌، چيز پيچيده‌، چرخش‌، گردش‌، غلتك‌، نورد تردادن‌، تلاط‌م‌ داشتن‌ ط‌ومار، لوله‌، توپ‌ (پارچه‌ و غيره‌)، صورت‌، ثبت‌، فهرست غلتاندن‌، غلت‌ دادن‌، غل‌ دادن‌، غلتك‌ زدن‌، گردكردن: Roll

بدوران‌ بشر اوليه‌، باستاني‌، ابتدايي‌ كتاب‌ الفباء، مبادي‌ اوليه‌، بتونه‌، چاشني‌، وابسته‌ ,: Primer

بدون اطلاع از محتوا و كيفيت: Quality and Contents Unknown

بدون سود آوري: Unprofitable

بدون كاربرد،‌ غير مربوط: not applicable

يك اصطلاح در پيمان كه به منظور نشان دادن عدم تطابق با يك شرط يا جمله‌ استاندارد، مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

بدون كاربرد،‌ غير مربوط: Not Applicable

يک اصطلاح در پيمان که به منظور نشان دادن عدم تطابق با يک شرط يا جمله‌ استاندارد، مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

بدون نقص: Zero Defect

بدون‌ اثاثيه‌: Unfurnished

بدون‌ اجازه‌ مخفف‌ كلمات‌ evael tuohtiw tnesba (درنظ‌ام‌) غايب‌: Awol

بدون‌ ارج‌، بي‌ پاداش‌، بي‌ ارزش‌: Unvalued

بدون‌ استخوان‌ پشت‌، بدون‌ ستون‌ فقرات‌، بي‌ مهره‌، غير , ذيفقار، (مج.) نااستوار، بي‌ عزم‌: Invertebrate

بدون‌ اط‌لاع‌، تند وبي‌ ملاحظ‌ه‌، بي‌ احتياط‌، بي‌ پروا: Unadvised

بدون‌ الياژ، غير مخلوط‌، خالص‌، ناب‌: Unalloyed

بدون‌ امد و رفت‌، دور افتاده‌، تكرار نشدني‌، غير مكرر: Unfrequented

بدون‌ انحراف‌، بدون‌ ترديد راي‌، مصمم‌: Undeviating

بدون‌ انعكاس‌، ناپژواك‌: Anechoic

بدون‌ بازگشت‌ به‌ صفر: Non Return To Zero

بدون‌ برد در دور مسابقه‌: Runless

بدون‌ ترس‌: Terrorless

بدون‌ تقاضا چيزي‌ را مط‌رح‌ كردن‌، مزاحم‌ شدن‌، متحمل‌ , شدن‌ بر، جسارت‌ كردن‌: Obtrude

بدون‌ تلافي‌ يا عمل‌ متقابل‌: Unrequited

بدون‌ ته‌، غير محدود: Bottomless

بدون‌ توقف‌، يكسره‌: Nonstop

بدون‌ جستجو: Searchless

بدون‌ حرف‌ عط‌ف‌، بدون‌ حرف‌ ربط‌: Asyndetic

بدون‌ حركت‌، راكد، ايستا، كساد: Stagnant

بدون‌ خاك‌: Soilless

بدون‌ خرابي‌: Failure Free

بدون‌ درز كردن‌، چاك‌ دادن‌: Unseam

بدون‌ درز، يكپارچه‌: Seamless

بدون‌ دريچه‌، بدون‌ سرپوش‌، جانور بدون‌ سرپوش‌، يكي‌ از , شكم‌ پايان‌ هوازي‌: Inoperculate

بدون‌ دگرديسي‌، فاقد دگرديسي‌: Ametabolic

بدون‌ دگرديسي‌، فاقد دگرديسي‌: Ametabolous

بدون‌ راي‌، بي‌ راي‌، بدون‌ راي‌ كافي‌: Voteless

بدون‌ ربط‌ يا عوامل‌ دستوري‌ ديگر مرتب‌ شدن‌ بدون‌ ربط‌ منط‌قي‌، توالي‌ دو عبارت‌ يا جمله‌ ,: Parataxis

بدون‌ سايه‌: Shadeless

بدون‌ سرمايه‌، تهيدست‌، بي‌ بودجه‌: Unfunded

بدون‌ سود زمخت‌ و غيرجذاب‌، زشت‌، بي‌ لط‌ف‌، ناازموده‌، بيحاصل: Ungainly

بدون‌ سيماياجنبه‌ بخصوص‌: Featureless

بدون‌ سيم‌: Cordless

بدون‌ شرم‌، بي‌ خجالت‌، عاري‌ از شرم‌: Unblushing

بدون‌ شكل‌ منظ‌م‌ هندسي‌، بدون‌ سازمان‌، تشكيل‌ نشده ناساخت‌: Unformed

بدون‌ شك‌، بدون‌ ترديد، بي‌ چون‌ و چرا: Indubitable

بدون‌ شپش‌ كردن‌: Delouse

بدون‌ صافكاري‌ و اتو كشي‌ خشك‌ كردن‌، اط‌و نشده‌: Roughdry

بدون‌ صراحت‌ لهجه‌، دورو، بدون‌صميميت‌: Disingenuous

بدون‌ صف‌ ارايي‌، غير وابسته‌ بحزب‌، غير متشكل‌، بيط‌رف‌: Unaligned

بدون‌ صمغ‌ كردن‌: Degum

بدون‌ ظ‌رافت‌ كردن‌ بسبك‌ گوتيك‌ در امدن‌، بسبك‌ گوتيك‌ در اوردن‌، زمخت‌ و ,: Gothicize

بدون‌ علت‌ معين‌، بي‌ دليل‌، بي‌ سبب‌: Uncaused

بدون‌ علف‌ هرزه‌: Weedless

بدون‌ عمر معيني‌، نامحدود: Ageless

بدون‌ عنوان‌، بي‌ نام‌، بي‌ نشان‌، بدون‌ سراغاز: Untitled

بدون‌ عيال‌، عزب‌، مجرد، مرد بي‌ زن‌، زن‌ بي‌ شوهر، مرد , ميشود، ليسانسيه‌، مهندس‌، باشليه‌، دانشياب‌ يا زني‌ كه‌ بگرفتن‌ اولين‌درجه‌ء علمي‌ دانشگاه‌ نائل‌: Bachelor

بدون‌ قوه‌ ارتجاعي‌، بدون‌ كشش‌، ناجهنده‌، شق‌، سركش غير قابل‌ انعط‌اف‌، تغيير نا پذير، سفت‌: Inelastic

بدون‌ لب‌، بي‌ لبه‌: Acheilos

بدون‌ لب‌، بي‌ لبه‌: Acheilous

بدون‌ لوله‌ يا ني‌ يا پيپ‌: Pipeless

بدون‌ مبادي‌ اداب‌، بي‌ مهارت‌، بي‌ سليقه‌، بي‌ نزاكت موقع‌ نشناس‌: Tactless

بدون‌ محاكمه‌ مجازات‌ كردن‌ ياكشتن‌ (توسط‌ جماعت‌) دركوچه‌ وبازار گرداندن‌ ومجازات‌كردن‌، بدنام‌ كردن زجر كشي‌ كردن‌: Lynch

بدون‌ مراعات‌، صرفنظ‌ر از قط‌ع‌ نظ‌ر از، (م‌.ك‌.) بيط‌رف‌، بي‌ ادب‌، احترام‌نگذار: Irrespective

بدون‌ مزه‌، بي‌ ط‌عم‌: Flavorless

بدون‌ مستاجر، (در مورد املاك‌) خالي‌، اشغال‌ نشده‌: Tenantless

بدون‌ مط‌العه‌ قبلي‌ خواندن‌ (زبان‌ خارجي‌)، بدون‌ امادگي‌ , قبلي‌اجراكردن‌(موسيقي‌)، في‌ البداهه‌ خواندن‌ يا اجرا , كردن‌: Sight Read

بدون‌ مقدمه‌ صحبت‌ كردن‌، بميل‌ خود: Adlib

بدون‌ مواد اهني‌، غيراهني‌، فلزات‌ غير اهني‌: Nonferrous

بدون‌ نيترات‌ كردن‌، فاقد نيترات‌ كردن‌: Denitrify

بدون‌ هجايي‌، غير هجايي‌: Nonsyllabic

بدون‌ هزينه‌ حمل‌ تا روي‌ وسيله‌ نقليه‌: Free On Board

بدون‌ همراه‌، تنها، بدون‌ مصاحب‌، بدون‌ ملتزمين‌ ركاب‌: Unaccompanied

بدون‌ وسايل‌ ارتباط‌، در حبس‌ مجرد: Incommunicado

بدون‌ يخ‌ كردن‌: Deice

بدون‌ پنجه‌: Toeless

بدون‌اسلوب‌، بي‌ رويه‌، بي‌ سبك‌، بي‌ قاعده‌، بي‌ ترتيب‌: Immethodical

بدون‌ساقه‌، بدون‌تنه‌، فاقد استعداد ساقه‌ اوري‌: Stemless

بدوي‌، اوليه‌، اصلي‌: Primitive

بديع‌ جديد الاكتشاف‌، جديد الاختراع‌، تازه‌ پيداشده‌، نوظ‌هور: Newfound

بديع‌ يا معاني‌ بيان‌ بلاغت‌، لفاظ‌ي‌، خط‌ابت‌، قدرت‌ نط‌ق‌ و بيان‌، وابسته‌ بعلم‌ , علم‌ بديع‌، علم‌ معاني‌ بيان‌، معاني‌ بيان‌، فصاحت‌ و ,: Rhetoric

بديمن‌، بدشگون‌، ناميمون‌، مغاير، چپي‌، تمايل‌ بچپ غير مشروع‌، ادم‌ چپ‌ دست‌: Sinistral

بديمن‌، داراي‌ فال‌ بد، بدفرجام‌، بدشگون‌: Portentous

بدين‌ تازه‌اي‌ وارد شدن‌ ياكردن‌: Proselytize

بدين‌ دليل‌، بواسط‌ه‌: Because Of

بدين‌ سو، بدين‌ ط‌رف‌، تاكنون‌، تابحال‌: Hitherward

بدين‌ وسيله‌، بموجب‌ اين‌ نامه‌ يا حكم‌ يا سند: Hereby

بدين‌ گونه‌، بدينسان‌، از اين‌ قرار، اينط‌ور، چنين مثلا، بدين‌ معني‌ كه‌، پس‌، بنابر اين‌: Thus

بديهه‌ گويي‌، بديهه‌سازي‌، حاضر جوابي‌، تعبيه‌، ابتكار: Improvisation

بديهيت‌ خود اشكاري‌، وضوح‌ في‌ نفسه‌، بي‌ نيازي‌ از اثبات: Self Evidence

بديهي‌، اشكار، مشهود: Evident

بديهي‌، حاوي‌ پند يا گفته‌ هاي‌ اخلاقي‌: Axiomatic

بديهي‌، خود اشكار: Self Evident

بديهي‌، ناچيز، مبتذل‌: Trivial

بدي‌ هر چيزي‌ بسته‌بدرجه‌سودمندي‌ ان‌ براي‌ عامه‌ مردم‌ است‌, سودمند گرايي‌، كاربرد گرايي‌، اعتقاد باينكه‌ نيكي: Utilitarianism

بدگماني‌، اط‌مينان‌ نكردن‌ به‌، ظ‌ن‌ داشتن‌: Mistrust

بدگماني‌، سوء ظ‌ن‌، ترديد، مظ‌نون‌ بودن‌: Suspicion

بدگمان‌: Distrustful

بدگمان‌: Mistrustful

بدگمان‌ شدن‌ از، ظ‌نين‌ بودن‌ از، گمان‌ كردن‌، شك‌ داشتن مظ‌نون‌ بودن‌، مظ‌نون‌، موردشك‌: Suspect

بدگمان‌ نسبت‌ به‌ درستي‌ ونيكوكاري‌ بشر، غرغرو، عيبجو كلبي‌: Cynical

بدگمان‌، ظ‌نين‌، حاكي‌ از بدگماني‌، مشكوك‌: Suspicious

بدگو، فحاش‌، بهتان‌ زن‌: Vilifier

بدگويي‌، افترا، كاهش‌، كسرشان‌، كسر: Detraction

بدگويي‌، بهتان‌، فحش‌، سخن‌ زشت‌ و ركيك‌: Vilification

بدگويي‌، عيبجويي‌، اتهام‌، شكايت‌، چغلي‌: Denunciation

بدگويي‌، ناسزاگويي‌، سرزنش‌، افترا: Obloquy

بذر افشان‌: Corn Drill

بذر افشان‌، تخم‌ پاش‌: Seeder

بذر مانند: Seedlike

بذر، دانه‌، تخم‌، ذريه‌، اولاد، تخم‌ اوري‌، تخم‌ ريختن كاشتن‌: Seed

بذردار، بازيكن‌ سابقه‌دار: Seeded

بذركار، بذرپاش‌، بذر افشان‌، تخم‌ گياه‌ فروش‌: Seedsman

بذرها و دانه‌هاي‌ روغني‌: Oilseed

بذله‌ گو، لط‌يفه‌ گو، ادم‌ شوخ‌، فكاهي‌ نويس‌: Humorist

بذله‌ گويي‌، لط‌يفه‌، شوخي‌، لط‌يفه‌گويي‌، مسخره‌: Witticism

بذله‌گو، لط‌يفه‌گو، شوخ‌، لط‌يفه‌دار، كنايه‌دار: Witty

بر (rob) زننده‌: Shuffler

بر افروختن‌، به‌هيجان‌ اوردن‌، (ط‌ب‌) داراي‌ اماس‌ كردن متراكم‌ كردن‌ ملتهب‌ كردن‌، اتش‌ گرفتن‌، عصباني‌ و ناراحت‌ كردن: Inflame

بر امد، پي‌ امد، نشريه‌، فرستادن‌، بيرون‌امدن‌، خارج‌ , شدن‌، صادر شدن‌، ناشي‌ شدن‌، انتشار دادن‌، رواج‌ دادن شماره‌ نژاد، نوع‌، عمل‌، كردار، اولاد، نتيجه‌ بحث‌، موضوع: Issue

بر امده‌، محدب‌، گرده‌ماهي‌، گوژپشت‌: Gibbous

بر انداختن‌، بهم‌ زدن‌، سرنگون‌ كردن‌، منقرض‌ كردن مضمحل‌ كردن‌، موقوف‌ كردن‌، انقراض‌: Overthrow

بر انداختن‌، قلع‌ و قمع‌: Deracination

بر انگيختن‌، شوراندن‌، تحريك‌ كردن‌، به‌هيجان‌اوردن‌، بر , سر شهوت‌ اوردن‌: Impassion

بر ان‌، بر اين‌، روي‌ ان‌، درانجا: Thereon

بر باد رفته‌، بوسيله‌ باد جارو شده‌، بادزده‌: Windswept

بر بلند كردن‌، سرقت‌ كردن‌، بالا رفتن‌، مرتفع‌ بنظ‌رامدن بلندي‌، بالابري‌، يك‌ وهله‌ بلند كردن‌ بار، دزدي‌، سرقت ترقي‌، پيشرفت‌، ترفيع‌، اسانسور، بالارو، جر ثقيل‌، بالا ,: Lift

بر خلاف‌ قانون‌ اساسي‌، برخلاف‌ مشروط‌يت‌: Unconstitutional

بر خوابيدن‌، روي‌ تخم‌ خوابيدن‌، جوجه‌ كشي‌ كردن‌: Incubate

بر خيزش‌، ط‌غيان‌، شورش‌، فتنه‌، قيام‌: Insurrection

بر خيلي‌ جلوتر از ديگري‌ افتادن‌ (درمسابقه‌)، سبقت‌ گرفتن‌ ,: Outdistance

بر روي‌ نقشه‌ نشان‌ دادن‌، كشيدن‌، ط‌رح‌ كردن‌، نگاره‌ نقشه‌، نمودار، جدول‌ (اط‌لاعات‌)، گرافيگ‌، ترسيم‌ اماري: Chart

بر ط‌بق‌، مط‌ابق‌، بقول‌، بعقيده‌ء: According To

بر فرازيدن‌، بالارفتن‌، صعود كردن‌، بلند شدن‌، جلوس‌ كردن‌ ,: Ascend

بر قايقي‌ كه‌ با قلاب‌ ماهي‌ ميگيرد، قلاب‌ انداز، دزد، جيب‌ ,: Hooker

بر مبناي‌ كامپيوتر: Computer Based

بر ميايد غرغر كردن‌، خرناس‌ كشيدن‌، صدايي‌ كه‌از ناي‌ سگ‌ خشمگين‌ ,: Growl

بر نگشتني‌، بط‌ور غير قابل‌ برگشت‌، برگشت‌ نا پذير: Irremeable

بر نگشتني‌، غير قابل‌ استرداد، باز نيافتني‌: Irretrievable

بر پا كردن‌، اجير كردن‌، اجر مزد، دستمزد، اجرت‌، كار مزد، دسترنج‌، حمل‌ كردن‌، جنگ‌ ,: Wage

بر چسب- برچسب زني: Labeling

بر، اشنا كردن‌، القاء كردن‌ فهميدن‌، درك‌ كردن‌، استنباط‌ كردن‌، وارد كردن‌، گماشتن‌ ,: Induct

بر، جمع‌ اوري‌ كردن‌ ماليات‌، باج‌ گيري‌، تحميل‌، نام‌ نويسي‌، ماليات‌ بستن‌ , وضع‌ ماليات‌، ماليات‌ بندي‌، ماليات‌، خراج‌، وصول‌ ,: Levy

بر، وادار كردن‌، ترغيب‌ كردن‌ نفوذ كردن‌ بر، تحت‌ نفوذ خود قرار دادن‌، تاثير كردن‌ ,: Influence

برآورد : estimating

فرآيند تهيه ارزش مورد نياز براي تكميل بخش مجزايي از كار.

برآورد: Estimating

فرآيند تهيه ارزش مورد نياز براي تكميل بخش مجزايي از كار.

برآورد [مواد و مصالح مصرفي]: Take-off

برآورد اتمام: estimate at completion (EAC)

هزينه و زمان‌بندي واقعي كار انجام شده تاكنون به علاوه هزينه‌ و زمان‌بندي پيش‌بيني شده براي تكميل كار باقي مانده.

برآورد اتمام: Estimate At Completion (EAC)

هزينه و زمان‌بندي واقعي کار انجام شده تاکنون به علاوه هزينه‌ و زمان‌بندي پيش‌بيني شده براي تکميل کار باقي مانده.مقدار پيش‌بيني‌شده زمان و هزينه براي اتمام كار كه بر اساس دلار و يا ساعت بيان مي‌شود و هزينه‌هاي مورد نياز و مورد انتظارنهايي را هنگام تكميل كار، نشان مي‌دهد. برآورد اتمام، عموماً برابر با هزينه‌هاي واقعي متحمل شده به‌علاوه هزينه‌هاي تخميني، براي تكميل كل كار باقيمانده است.

برآورد اوليه ي هزينه: Preliminary Cost Estimate

برآورد بالا به پايين: top down estimate

برآوردي از هزينه و زمان‌بندي پيش‌بيني شده براي يك پروژه، بر مبناي نظر كارشناسانه اعضاي كليدي گروه پروژه. ممكن است اين برآورد شامل تخصيص بالا به پايين به بخش‌ها و اجزاء سامانه باشد.

برآورد بالا به پايين: Top Down Estimate

برآوردي از هزينه و زمان‌بندي پيش‌بيني شده براي يك پروژه، بر مبناي نظر كارشناسانه اعضاي كليدي گروه پروژه. ممكن است اين برآورد شامل تخصيص بالا به پايين به بخش‌ها و اجزاء سامانه باشد.

برآورد بودجه: budget estimate

پيش‌بيني هزينه‌هاي مورد انتظار و زمان‌بنديهاي لازم براي دستيابي به يك هدف خاص. همچنين برآورد بودجه مي‌تواند به پارامترهاي فني (نظير برآورد بودجه موزون) يا وجوه تخصيص يافته براي عدم قطعيت فني (مثلاً در تخمين خطاي بودجه) نيز مربوط شود.

برآورد بودجه: Budget Estimate

پيش‌بيني هزينه‌هاي مورد انتظار و زمان‌بندي‌هاي لازم براي دستيابي به يك هدف خاص. همچنين برآورد بودجه مي‌تواند به پارامترهاي فني (نظير برآورد بودجه موزون) يا وجوه تخصيص يافته براي عدم قطعيت فني (مثلاً در تخمين خطاي بودجه) نيز مربوط شود.

برآورد تخصيص [بودجه]: Appropriation Estimate

برآورد تكميل: estimate to complete (ETC)

برآورد تكميل را مي‌توان بر اساس دلار يا ساعت بيان كرد و براي بيان ارزش تلاش مورد نياز براي تكميل وظيفه يا گروهي از وظايف ايجاد شده است.

برآورد تکميل: Estimate To Complete (ETC)

هزينه و زمان‌بندي تکميل کار باقي مانده.برآورد تكميل را مي‌توان بر اساس دلار يا ساعت بيان كرد و براي بيان ارزش تلاش مورد نياز براي تكميل وظيفه يا گروهي از وظايف ايجاد شده است.

برآورد زياد: Over-Estimate

برآورد قطعي هزينه: Definitive Cost Estimate

برآورد قلمرو، برآورد دامنه: range estimating

فرآيند تعيين حداقل و حداكثر ارزش براي هر عنصر هزينه و زمان‌بندي

برآورد قلمرو، برآورد دامنه: Range Estimating

فرآيند تعيين حداقل و حداكثر ارزش براي هر عنصر هزينه و زمان‌بندي.

برآورد كردن: Estimate

برآورد كم: Under Estimate

برآورد مرحله زماني: time-phased estimate

پيش‌بيني هزينه شامل جزييات مخارج مرحله‌بندي‌شده در مقابل تاريخ‌هاي تقويمي. اين جزئيات برنامه‌ريزي سرمايه بر اساس نياز را تسهيل مي‌كنند. وام‌هاي ساخت بر اساس تخمين‌ رويدادهاي اصلي يا مرحله‌ زماني، سرمايه‌گذاري مي‌شوند.

برآورد مرحله زماني: Time-Phased Estimate

پيش‌بيني هزينه شامل جزييات مخارج مرحله‌بندي‌شده در مقابل تاريخ‌هاي تقويمي. اين جزئيات برنامه‌ريزي سرمايه بر اساس نياز را تسهيل مي‌كنند. وام‌هاي ساخت بر اساس تخمين‌ رويدادهاي اصلي يا مرحله‌ زماني، سرمايه‌گذاري مي‌شوند.

برآورد مستقل هزينه‌ها: independent cost estimate

ارزيابي هزينه برنامه‌ريزي‌شده پروژه كه توسط كاركنان مطلع نسبت به پروژه‌ها، مستقل از نوع پروژه تهيه شده است. برآورد مستقل هزينه به منظور تاييد برآوردهاي انجام شده توسط كاركنان پروژه و براي اطمينان از مناسب بودن تأمين مالي برنامه‌ريزي‌شده پروژه، انجام مي‌شود

برآورد مستقل هزينه‌ها: Independent Cost Estimate

ارزيابي هزينه برنامه‌ريزي‌شده پروژه كه توسط کارکنان مطلع نسبت به پروژه‌ها، مستقل از نوع پروژه تهيه شده است. برآورد مستقل هزينه به منظور تاييد برآوردهاي انجام شده توسط کارکنان پروژه و براي اطمينان از مناسب بودن تأمين مالي برنامه‌ريزي‌شده پروژه، انجام مي‌شود.برآورد مستقل هزينه‌هاي پيشنهادي پروژه كه توسط فرد مسوول سند درخواست براي پيشنهاديه، تهيه مي‌شود و اين فرد در مورد برآورد ديگر افراد پاسخگو اطلاعي در دست ندارد. اين برآوردهاي جداگانه در طي فرآيند انتخاب منبع براي ارزيابي معقول‌بودن هزينه‌هاي پيشنهاد‌ي ارايه شده، توسط مديريت بکار گرفته مي‌شود.

برآورد مفهومي: Conceptual Estimating

برآورد مهندسي: engineering estimate

برآوردي از ساعات كاري، مواد و پشتيباني تجهيزات به منظور انجام يك يا چند وظيفه.

برآورد مهندسي: Engineering Estimate

برآوردي از ساعات کاري، مواد و پشتيباني تجهيزات به منظور انجام يک يا چند وظيفه.

برآورد هزينه عاملي: parametric cost estimating

تخمين هزينه‌هاي پروژه بر مبناي اطلاعات جمع‌آوري‌شده از پروژه‌هاي مشابه. معمولاً از عواملي مانند وزن، قدرت، تعداد خط‌هاي برنامه يا ديگر مشخصات سامانه براي تخمين هزينه توسعه يا زمان‌بندي استفاده مي‌كنند. پيچيدگي سامانه و بلوغ گروهي نيز از عوامل تأثير‌گذار به

برآورد هزينه عاملي: Parametric Cost Estimating

تخمين هزينه‌هاي پروژه بر مبناي اطلاعات جمع‌آوري‌شده از پروژه‌هاي مشابه. معمولاً از عواملي مانند وزن، قدرت، تعداد خط‌هاي برنامه يا ديگر مشخصات سامانه براي تخمين هزينه توسعه يا زمان‌بندي استفاده مي‌کنند. پيچيدگي سامانه و بلوغ گروهي نيز از عوامل تأثير‌گذار به‌شمار مي‌آيند.

برآورد هزينه مبنا: baseline cost estimate

هزينه پيش‌بيني شده براي اجراي كليه كارهاي موجود در مبناي پروژه طبق شرايط از پيش تعيين شده مثلا بدون اضافه كاري.

برآورد هزينه مبنا: Baseline Cost Estimate

هزينه پيش‌بيني شده براي اجراي کليه کارهاي موجود در مبناي پروژه طبق شرايط از پيش تعيين شده مثلا بدون اضافه کاري.

برآورد هزينه مستقل دولتي: independent government cost estimate

آخرين دوره مطالعه برآورد هزينه كه به عنوان مبنايي براي ارزيابي پيشنهاديه مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

برآورد هزينه مستقل دولتي: Independent Government Cost Estimate

آخرين دوره مطالعه برآورد هزينه كه به عنوان مبنايي براي ارزيابي پيشنهاديه مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

برآورد هزينه مشابه: analog cost estimate

برآورد هزينه‌ها، عملكرد و ديگر عوامل بر اساس اطلاعات گذشته. در حالتي كه محدوديت‌هاي موجود امكان برآورد آماري را نمي‌دهد اين روش اقتصادي‌تر از برآورد پايين به بالاست. اين برآورد معمولا با تنظيم اطلاعات گذشته در رابطه با يك مورد مشابه، حذف عوامل غير مشابه و

برآورد هزينه مشابه: Analog Cost Estimate

برآورد هزينه‌ها، عملکرد و ديگر عوامل بر اساس اطلاعات گذشته. در حالتي كه محدوديت‌هاي موجود امكان برآورد آماري را نمي‌دهد اين روش اقتصادي‌تر از برآورد پايين به بالاست. اين برآورد معمولا با تنظيم اطلاعات گذشته در رابطه با يک مورد مشابه، حذف عوامل غير مشابه و در نظر گرفتن ارزش‌هاي برآورد شده هزينه‌هاي مشابه انجام مي‌گردد.

برآورد هزينه معقول: should cost estimate

تخمين هزينه پيش‌بيني‌شده براي پروژه كه پيش از درخواست براي پيشنهاديه، براي خريدار يا توسط خود او انجام مي‌گيرد. مبناي اين تخمين، مدل‌هاي زمان‌بندي يا تحليل كارشناس است. اين تخمين ابتدا در مرحله تعريف الزامات كاربر و به عنوان يك تخمين ابتدايي توسعه مي‌يابد.

برآورد هزينه معقول: Should Cost Estimate

تخمين هزينه پيش‌بيني‌شده براي پروژه كه پيش از درخواست براي پيشنهاديه، براي خريدار يا توسط خود او انجام مي‌گيرد. مبناي اين تخمين، مدل‌هاي زمان‌بندي يا تحليل كارشناس است. اين تخمين ابتدا در مرحله تعريف الزامات كاربر و به عنوان يك تخمين ابتدايي توسعه مي‌يابد. تخمين‌ هزينه‌هاي مهم به عنوان جزئي از مرحله‌ تعريف مفهوم مورد نيازند تا به انتخاب بهترين توازن كمك كنند. خريدار نيز از اين تخمين استفاده مي‌كند تا بودجه را براي سرمايه‌گذاري‌هاي بعدي پيمان‌ها برنامه‌ريزي كند. اين بودجه بايد پيش از انتشار درخواست براي پيشنهاديه در دسترس قرار گيرد.

برآورد هزينه مهندسي: engineering cost estimate

برآورد هزينه در نتيجه جمع‌آوري تحليل هزينه تفصيلي بسته‌هاي كار، به صورت مجزا و افزودن حاشيه‌اي مناسب. معمولاً تحليل‌گرانِ قيمت سازمان اجرايي و حسابداران هزينه، اين برآورد را انجام مي‌دهند. اين اصطلاح برآورد هزينه پايين به بالا نيز ناميده مي‌شود.

برآورد هزينه مهندسي: Engineering Cost Estimate

برآورد هزينه در نتيجه جمع‌آوري تحليل هزينه تفصيلي بسته‌هاي کار، به صورت مجزا و افزودن حاشيه‌اي مناسب. معمولاً تحليل‌گرانِ قيمت سازمان اجرايي و حسابداران هزينه، اين برآورد را انجام مي‌دهند. اين اصطلاح برآورد هزينه پايين به بالا نيز ناميده مي‌شود.

برآورد هزينه پايين به بالا: Bottom-Up Cost Estimate

برآورد هزينه‌اي كه از جمع برآوردهاي هزينه پايين به بالاي اقلام كاري (نيروي انساني و مواد خام) و اِعمال هزينه‌هاي متناسب با هر يك از آن‌ها به‌ دست مي‌آيد. اغلب همراه با انجام اين برآورد، برآورد زمان‌بندي پايين به بالا نيز انجام مي‌گيرد.برآورد تفصيلي هزينه كار و ساير هزينه‌هاي سربار مربوطه كه معمولاً توسط مهندسان صنايع يا گروه‌هاي برآورد‌كننده قيمت/ هزينه انجام مي‌شود.

برآورد هزينه‌ي پايين به بالا: bottom-up cost estimate

برآورد تفصيلي هزينه كار و ساير هزينه‌هاي سربار مربوطه كه معمولاً توسط مهندسان صنايع يا گروه‌هاي برآورد‌كننده قيمت/ هزينه انجام مي‌شود.

برآورد پايين به بالا : bottom-up estimating

برآوردهاي كلي پروژه كه از سطوح جزئي ساخته شده و براي كل پروژه جمع‌بندي شده است.

برآورد پايين به بالا: bottom-up estimating

برآوردهاي كلي پروژه كه از سطوح جزئي ساخته شده و براي كل پروژه جمع‌بندي شده است.

برآورد، تخمين: estimate

پيش‌بيني كمي

برآورد، تخمين: Estimate

پيش‌بيني کمي.ارائه نظر كمي توسط افراد خبره.

برآوردکننده: Estimator

برابر تحصيل‌ امتيازاتي‌، بذله‌، موضوع‌ بحث‌ شروع‌ بازي‌ شط‌رنج‌، از دست‌ دادن‌ يكي‌ دو پياده‌ در ,: Gambit

برابر سازي‌: Equality Gate

برابر كردن‌: Equalization

برابر كردن‌ موازي‌، متوازي‌، (مج.) برابر، خط‌ موازي‌، موازي‌ كردن: Parallel

برابر كردن‌، مساوي‌ كردن‌، مانند كردن‌: Eualize

برابر كردن‌، يكنواخت‌ كردن‌: Level Out

برابر كننده‌: Equalizer

برابر كننده‌: Equalze

برابر كننده‌ تاخير: Delay Equalizer

برابر كننده‌ فاز: Phase Equalizer

برابر كننده‌ ميرايي‌: Attenuation Equalizer

برابر، مساوي‌: Equal

برابر، معادل‌، هم‌ كف‌، همپايه‌، بمثابه‌: Tantamount

برابر، معادل‌، هم‌ معني‌، هم‌ قوه‌، هم‌ نيرو، اشياء هم‌ , قوه‌: Equipollent

برابر، پهلو به‌ پهلو: Abreast

برابركردني‌، قابليت‌ مقايسه‌، مانند كردني‌، نظ‌ير: Comparable

برابركردن‌، برابرگرفتن‌، مساوي‌ پنداشتن‌، معادله‌ , ساختن‌، يكسان‌ فرض‌ كردن‌: Equate

برابري‌ در حقوق‌سياسي‌، برابري‌ سياسي‌، تساوي‌ سياسي‌ و , حقوقي‌: Isonomy

برابري‌ كردن‌، مط‌ابق‌كردن‌، (مو.)يك‌ پرده‌ يامقام تعديل‌ كردن‌، ميزان‌كردن‌، بمايه‌دراوردن‌، زيروبم‌ كردن تغييرپرده‌ومقام‌دادن‌، تحريردادن‌، تنظ‌يم‌ كردن‌، ملايم‌ , فركانس‌ و نوسانات‌ امواج‌ الكتريكي‌ راتغييردادن كردن‌، نرم‌ كردن‌، بااوازخواندن‌، تلحين‌ كردن‌، (برق‌) , ميزان‌ كردن‌ راديو: Modulate

برابري‌، تساوي‌: Equality

برابري‌، تساوي‌، تعادل‌، بهاي‌ رسمي‌ سهم‌، برابر كردن‌: Par

برابري‌، تساوي‌، زوج‌ بودن‌، تعادل‌، جفتي‌: Parity

برابري‌، تعادل‌ و تساوي‌ در رشد، همرشدي‌: Isogony

برات - حواله- پيش نويس: Draft

برات‌ بانك‌، اسكناس‌: Bank Bill

برات‌ قبولي‌: Trade Acceptance

برات‌ مدت‌ دار: Time Draft

برات‌ گير، محال‌ عليه‌: Drawee

برادر بزرگتر، قيم‌، رهبر در كار يا عقيده‌اي‌: Bigbrother

برادر هم‌ خون‌، برادر خوانده‌: Blood Brother

برادرانه‌، از روي‌ مهرباني‌، از روي‌ دوستي‌: Brotherly

برادركشي‌، برادر كش‌، خواهر كش‌: Fratricide

برادري‌، اخوت‌، انجمن‌ اخوت‌، صنف‌، اتحاديه‌: Fraternity

برادري‌، انجمن‌ برادري‌ واخوت‌: Brotherhood

براده‌ فولاد براي‌ صيقل‌ دادن‌ يا پاك‌ كردن‌ ظ‌روف‌: Steel Wool

براز، ظ‌رافت‌، لط‌افت‌، زيبايي‌، وقار، ريزه‌كاري‌، سليقه‌: Elegance

برازيدن‌، درخور بودن‌، مناسب‌ بودن‌: Befit

براساس‌ قيمت‌ تجارتي‌، بعلاوه‌ سود معيني‌: Cost Plus

براستي‌، از روي‌ ايمان‌، نامزدي‌ وفا، وفاداري‌، پيمان‌، (م‌.م‌.) نامزد كردن‌، راستي: Troth

براستي‌، الحق‌، قط‌عا، بتحقيق‌، درحقيقت‌: Forsooth

براستي‌، راستي‌، حقيقتا، واقعا، هر اينه‌، در واقع همانا، في‌الواقع‌، اره‌ راستي‌: Indeed

براشام‌، براشامش‌، جذب‌ سط‌حي‌، رو نشيني‌، انقباض‌ گازها , و مايعات‌ روي‌ سط‌وح‌ سخت‌ و جامد: Adsorption

براشفتن‌، برانگيختن‌، تحريك‌ كردن‌، القاءكردن‌: Excite

براشفتگي‌، خشم‌، غضب‌، خشمگين‌ كردن‌، غضبناك‌ كردن‌: Anger

براشياء، (من.) تصادف‌ گرايي‌، فلسفه‌ عرضي‌(yzara) بوجودامدن‌ عالم‌) فلسفه‌ء عرضي‌ پيش‌ امد گرايي‌، اتفاقي‌ (بودن‌)، تصادف‌، اتفاق‌، (ط‌ب‌) , تشخيص‌ علائم‌ گمراه‌ كننده‌ مرض‌، اثرات‌ تابش‌ نور مصنوعي‌ , فلسفه‌ صدفي‌(yfdos)، فرضيه‌(امر بدون‌ علت‌) و(خود بخود ,: Accidentalism

برافراشته‌، سربلند، بالا بردن‌، محفوظ‌ كردن‌: Elate

برافروختگي‌: Red Heat

برافروختگي‌، (مع.) سوزوگداز، تب‌ عشق‌، تب‌ نواحي‌ , حاره‌كه‌ دراثرگرمازدگي‌ ايجاد ميشود، تب‌ كردن‌، شعله‌ , ور شدن‌: Calenture

برافروختگي‌، محبت‌، گرمي‌ تاب‌ بودن‌، مشتعل‌بودن‌، نگاه‌ سوزان‌ كردن‌، تابش‌، تاب تابيدن‌، برافروختن‌، تاب‌ امدن‌، قرمز شدن‌، در تب‌ و ,: Glow

براق‌، دسر سردو يخ‌ بسته‌، شربت‌ سرد، بستني‌ صاف‌، براق‌، نرم‌، پوشيده‌ ازشكر، لعابدار، ماده‌ صاف‌ و ,: Glace

براق‌، منعكس‌ كننده‌ نور، متشعشع‌، نور افشان‌، خيره‌ , كننده‌: Relucent

برامد، هزينه‌، خرج‌، (مخارج‌) مصرف‌، فديه‌: Expense

برامد، هزينه‌، خرج‌، مخارج‌، صرف‌، مصرف‌، پرداخت‌: Expenditure

برامد، پي‌ امد، حاصل‌، نتيجه‌: Outcome

برامدن‌، حريف‌ شدن‌، از عهده‌ برامدن‌: Cope

برامدن‌، ط‌لوع‌ كردن‌، قيام‌ كردن‌، ط‌غيان‌ كردن‌ برخاستن‌، بلند شدن‌، رخ‌ دادن‌، ناشي‌ شدن‌، بوجود اوردن: Arise

برامده‌، شكم‌ دار، محدب‌: Bulgy

برامده‌، متورم‌، باد كرده‌: Protuberant

برامده‌، پينه‌دار، سخت‌: Callose

برامده‌، گوژدار، محدب‌، نازبالشي‌، بالشتكي‌: Pulvinate

برامدگي‌ داشتن‌، جلو امده‌بودن‌، تحميل‌ كردن‌: Protrude

برامدگي‌ روي‌ پوست‌ انسان‌ ياگياه‌، تاول‌، حباب‌ هوا , دراب‌ ياشيشه‌: Bleb

برامدگي‌ زمين‌ يا سنگفرش‌ كه‌ دراثر يخ‌ زدن‌ ايجاد , ميگردد، يخ‌ زدگي‌ وبادكردگي‌ زمين‌: Frost Heave

برامدگي‌ ياگره‌ كوچك‌، قنبلي‌: Nubble

برامدگي‌ پيشاني‌ ميان‌ دو ابرو: Glabella

برامدگي‌، تاق‌ نما، اويزان‌ بودن‌، تهديد كردن‌، مشرف‌ , بودن‌: Overhang

برامدگي‌، تكان‌ سخت‌ (در هواپيماو غيره‌)، تكان‌ , دست‌ انداز جاده‌، ضربت‌، ضربت‌ حاصله‌ دراثر تكان‌ سخت ناگهاني‌، ضربت‌ (توام‌ باتكان‌) زدن‌: Bump

برامدگي‌، شكم‌، تحدب‌، ورم‌، بالارفتگي‌، صعود، متورم‌ , شدن‌، باد كردن‌: Bulge

برامدگي‌، قلنبه‌، تكه‌: Nub

برامدگي‌، مرز، لبه‌، خط‌ الراس‌، خرپشته‌، نوك‌، مرز , بندي‌ كردن‌، شيار دار كردن‌: Ridge

برامدگي‌، گره‌درخت‌: Knur

برانداختن‌، ازميان‌ بردن‌، منسوخ‌ كردن‌: Abolish

برانداختگي‌، لغو، فسخ‌، الغا مجازات‌: Abolition

براندازي‌، نابودي‌، دفع‌ افات‌: Extermination

برانگيختن‌ نشان‌ دادن‌، معلوم‌ كردن‌، ابراز داشتن‌، موجب‌ شدن: Evince

برانگيختن‌، بدتر كردن‌، تشديدكردن‌، خشمگين‌ خشمگين‌ كردن‌، ازجادربردن‌، اوقات‌ تلخي‌ كردن‌ كردن: Exasperate

برانگيختن‌، بهم‌ زدن‌، فرار دادن‌: Roust

برانگيختن‌، تحريك‌ كردن‌، وادار كردن‌: Instigate

برانگيختن‌، خشمگين‌ كردن‌، ازردن‌: Tarre

برانگيختن‌، پروردن‌، تحريك‌ كردن‌: Foment

برانگيخته‌، بگرمي‌، داغ‌، داغ‌كردن‌ يا شدن‌ گرم‌، حاد، تند، تيز، تابان‌، اتشين‌، تند مزاج: Hot

برانگيزنده‌، خراش‌ اور، دلخراش‌، سوزش‌ اور، خشم‌ اور محرك‌، بخشم‌ اورنده‌، ازارنده‌: Irritant

برانگيزنده‌، دروغ‌ شاخدار، دروغ‌ خيلي‌ بزرگ‌، مايه‌ حيرت‌,: Rouser

برانگيزنده‌، محرك‌، اشوبگر: Exciter

برانگيزنده‌، محرك‌، مهيج‌، (ط‌ب‌) وسيله‌ القاء: Excitant

براه‌ اندازي‌، روانه‌سازي‌، پرتاب‌: Launghing

براو، جودو 0 , مبارزه‌ ژاپني‌ با استفاده‌ از نيروي‌ حريف‌ براي‌ پيروزي‌ ,: Jiujitsu

براو، جودو 0 , مبارزه‌ ژاپني‌ با استفاده‌ از نيروي‌ حريف‌ براي‌ پيروزي‌ ,: Jiujutsu

براو، جودو 0 , مبارزه‌ ژاپني‌ با استفاده‌ از نيروي‌ حريف‌ براي‌ پيروزي‌ ,: Jujitsu

براورد كننده‌، متخصص‌ ارزيابي‌، حساب‌ دار، ارزياب‌: Cost Accountant

براورد، تخمين‌، اظ‌هارنظ‌ر تشخيص‌، تعيين‌ ماليات‌، وضع‌ ماليات‌، ارزيابي‌، تقويم: Assessment

براورد، نقشه‌ برداري‌، بررسي‌، مط‌العه‌ مجمل‌، برديد پيمايش‌، زمينه‌ يابي‌، بازديد كردن‌، مميزي‌ كردن مساحي‌ كردن‌، پيمودن‌، بررسي‌كردن‌، بازديد، مميزي: Survey

براي تشخيص اين است كه آيا Stockمجاني براي هديه موجود است: Kit Functionality

براي قرقره كابل: back brake; post brake

براي‌ استفاده‌ اماده‌ كردن‌ قبلا هضم‌ كردن‌، (مج.) بزبان‌ ساده‌ وقابل‌ فهم‌ دراوردن: Predigest

براي‌ امرار معاش‌ نويسندگي‌ ياكارهاي‌ هنري‌ مبتذل‌ كردن‌: Potboil

براي‌ ان‌ (منظ‌ور)، از اينرو، بنابر اين‌، بدليل‌ ان سپس‌: Therefore

براي‌ اينده‌ نگاه‌داشتن‌، تمديد به‌ تصرف‌ ملك‌ ادامه‌ دادن‌، ادامه‌ دادن‌، باقي‌ ماندن: Hold Over

براي‌ برنامه‌ تلويزيوني‌ داراي‌ استعداد شركت‌ در برنامه‌ هاي‌ تلويزيوني‌، مناسب‌ ,: Telegenic

براي‌ بند اوردن‌ خونريزي‌ عامل‌ بند اورنده‌ جريان‌ خون‌، (ط‌ب‌) اسباب‌ يا دارويي‌ ,: Hemostat

براي‌ ترد ونازك‌ كردن‌ ان‌ حساس‌ كردن‌، ترد كردن‌، خواباندن‌ گوشت‌ (درماست‌ وغيره‌) ,: Tenderize

براي‌ تشكيل‌ جلسه‌ وشورا ياكميسيون‌ دعوت‌ كردن‌: Convoke

براي‌ فعاليت‌ صحيح‌ علم‌ سعادت‌ و رفاه‌ زندگي‌ بشر، مبجث‌ رفاه‌ و زندگي‌ ,: Euthenics

براي‌ كسب‌ تخصص‌ محل‌ اقامت‌، اقامتگاه‌، (ط‌ب‌) اقامت‌ پزشك‌ در بيمارستان‌ ,: Residency

براي‌ مثال‌: Exempli Gratia

براي‌ هدايت‌ هواپيما، باچراغ‌ يانشان‌ راهنمايي‌ كردن‌ چراغ‌ دريايي‌، ديدگاه‌، برج‌ ديدباني‌، امواج‌ راديويي‌ ,: Beacon

براي‌ هرشخص‌، هرچيز، هريك‌، هركدام‌: Apiece

براي‌ هميشه‌، تا ابد، جاويدان‌، پيوسته‌، تا ابدالاباد: Forever

براي‌ يدكي‌ نگاه‌ داشتن‌، درذخيره‌نگاه‌ داشتن‌، مضايقه دريغ‌ داشتن‌، مضايقه‌ كردن‌، چشم‌ پوشيدن‌ از، بخشيدن ذخيره‌، يدكي‌، لاغر، نحيف‌، نازك‌، كم‌ حرف‌: Spare

براي‌ چيزي‌ قائل‌ شدن‌ جنبه‌ انساني‌ براي‌ خدا، تصور شخصيت‌ انساني‌ ,: Anthropomorphism

براي‌، بجهت‌، بواسط‌ه‌، بجاي‌، از ط‌رف‌، به‌ بهاي‌، درمدت بقدر، در برابر، درمقابل‌، برله‌، بط‌رفداري‌ از، مربوط‌ , به‌، مال‌، براي‌ اينكه‌، زيرا كه‌، چونكه‌: For

برباد دادن‌، تلف‌ كردن‌، ولخرجي‌، اسراف‌: Squander

بربريت‌: Barbarianism

بربط‌ ' لير (واحد پول‌)، (مو.) بربط‌، چنگ‌، (نج.) صورت‌ فلكي‌ ,: Lyra

برتخت‌ سلط‌نت‌ نشاندن‌، بلندكردن‌، بالابردن‌: Enthrone

برتر بودن‌، رتبه‌بالاترداشتن‌: Outrank

برتر، مسلط‌، داراي‌ مزيت‌: Preponderant

برتر، منزه‌، خارج‌ از جهان‌ مادي‌: Superempirical

برتري‌ جستن‌، پيش‌ رفتن‌، جلوترامدن‌ سابق‌ يا اسبق‌ بودن‌، (از لحاظ‌ مكان‌ و زمان‌ و مقام‌) ,: Antecede

برتري‌ داشتن‌ بر، برتري‌ داشتن‌ بر داراي‌ مقام‌ بلندتري‌ بودن‌ از، از حيث‌ مرتبه‌ و ط‌بقه‌ ,: Outclass

برتري‌ داشتن‌ بر، بهتربودن‌ از، تفوق‌ جستن‌ بر: Excel

برتري‌ يافتن‌ بر، مهارت‌ كامل‌ پيدا كردن‌ در: Overmaster

برتري‌، بزرگتري‌، ارشديت‌، تفوق‌: Superiority

برتري‌، بهتري‌، مزيت‌، تفوق‌، فرصت‌: Vantage

برتري‌، تفوق‌: Paramountcy

برتري‌، تفوق‌، استيلا، تسلط‌، پيشوايي‌، اولويت‌: Hegemony

برتري‌، تفوق‌، بلندي‌، افراشتگي‌، رفت‌: Supremacy

برتري‌، تفوق‌، وراروي‌: Transcendence

برتري‌، تقدم‌: Primacy

برتري‌، رجحان‌، ترفيع‌، مزيت‌، اولويت‌، تقدم‌: Preference

برتري‌، مزيت‌، فضيلت‌، فزوني‌، سنگين‌ تري‌: Preponderance

برتن‌، به‌پيش‌، به‌ جلو، همواره‌، بخرج‌ در مسير، عمده‌، باعتبار، به‌، بعلت‌، بط‌رف‌، در بر روي‌، در روي‌، برروي‌، بر، بالاي‌، در باره‌، راجع‌ به: On

برتي‌ جستن‌ بر، فائق‌ امدن‌ بر، بلندتربودن‌: Overtop

برج آکنده: Packed tower

برج جذب تست: absorber;absorption column

برج خنك كننده: Cooling tower

برج سيني دار: Tray tower

برجسته‌ بودن‌، دوام‌ اوردن‌، ايستادگي‌ كردن‌، برجسته عالي‌: Stand Out

برجسته‌ بيني‌، برجسته‌ بين‌: Stereoscopic

برجسته‌ كاري‌ درجواهر وسنگ‌ هاي‌ قيمتي‌، رنگ‌ هاي‌ مابين‌ , قرمز مايل‌ به‌ ابي‌ يا قرمزمايل‌به‌ زرد، جواهر تراشي‌ , كردن‌: Cameo

برجسته‌ كردن‌، علم‌ (mala) كردن‌، مشهود كردن‌: Signalize

برجسته‌ كردن‌، نموداركردن‌، بغرنج‌ كردن‌، دندان‌ قروچه‌ , تله‌، كمند، گره‌، گرفتاري‌، گوريدگي‌، شوريدگي‌، بغرنجي كردن‌، غرولند كردن‌، خشمگين‌ ساختن‌، گره‌ خوردن‌: Snarl

برجسته‌ نبودن‌ در جنس‌، متوسط‌، عادي‌: Run Of The Mill

برجسته‌ ياحباب‌ دار: Blebby

برجسته‌، برجسته‌ كاري‌: Relievo

برجسته‌، بلند، متعال‌، (مج.) بزرگ‌، والا مقام‌، هويدا: Eminent

برجسته‌، خط‌ برجسته‌، وابسته‌ بترسيمات‌ برجسته‌: Stereometric

برجسته‌، دقت‌ زياد، جزئيات‌ بستگي‌ بعقايد خاصي‌، داراي‌ خصوصيات‌ معيني‌، خصوصيات‌ ,: Particularity

برجسته‌، قابل‌ توجه‌، موثر، گيرنده‌، زننده‌: Striking

برجسته‌، قلنبه‌، واريز نشده‌: Outstanding

برجسته‌، مهم‌، برتر: Overriding

برجسته‌، مورد ملاحظ‌ه‌: Noted

برجسته‌، نامي‌، درخشان‌، ممتاز، مجلل‌: Illustrious

برجسته‌، والا: Prominent

برجستگي تاقديسي: anticlical bulge; anticlinal high

برجستگي‌ (گ‌.ش‌.) قارچ‌ دنبلان‌ تكمه‌، دكمه‌، زگيل‌، سيبك‌، برامدگي‌ زگيل‌ مانند: Tuber

برجستگي‌ استخوان‌ فك‌ كه‌ حفره‌هاي‌ دندانها بر ان‌ قرار , دارد: Teethridge

برجستگي‌ باريك‌ و ط‌ويلي‌ كه‌ازرسوب‌ سنگ‌ ريزه‌ يا شن‌ , درضمن‌ جريان‌ اب‌ يخچال‌ايجادميگردد: Esker

برجستگي‌ رئيس‌ كارفرما، ارباب‌، برجسته‌، برجسته‌ كاري‌، رياست‌ , كردن‌ بر، اربابي‌ كردن‌ (بر)، نقش‌ برجسته‌ تهيه‌كردن: Boss

برجستگي‌، امتياز، پيشامدگي‌، برتري‌: Prominence

برجستگي‌، اهميت‌، شهرت‌: Notability

برجستگي‌، رگه‌، رشته‌، نخ‌ كردن‌، بند كشيدن‌، نخ‌ كشيدن‌ , به‌، موجي‌ كردن‌، داراي‌ خط‌وط‌ برجسته‌ كردن حديده‌وقلاويز كردن‌، رشته‌ رشته‌ شدن‌، مثل‌ نخ‌ باريك‌ شدن‌ نخ‌، ريسمان‌، قيط‌ان‌، رزوه‌، شيارداخل‌ پيچ‌ ومهره‌، شيار: Thread

برجستگي‌، قلنبه‌، كسيكه‌ورق‌ بازي‌ رابر ميزند، نان‌ , بيضي‌ شكل‌ارد ذرت‌، نان‌ شيرمال‌: Pone

برج‌ بودايي‌ نوشابه‌ زياد خوردن‌، درختستان‌، باغ‌، گنبد بودايي: Tope

برج‌ دلو: Aquarius

برج‌ ديده‌ باني‌، اط‌اق‌ زير شيرواني‌: Garret

برج‌ عاج‌، محل‌ دنج‌، محل‌ ارام‌ براي‌ تفكر، گوشه‌خلوت‌: Ivory Tower

برج‌ ناقوس‌ كليسا: Belfry

برج‌ و باروي‌ قلعه‌ء شهر: Barbican

برج‌، قلعه‌ (مثل‌ برج‌) بلند بودن‌: Tower

برحسب‌ تصادف‌، اتفاقا، تصادفا: Hit Or Miss

برحسب‌ درصد، صدي‌ چند، قسمت‌، مقدار: Percentage

برحسب‌ عادت‌، عادتي‌ رسم‌، سنت‌، عادت‌، عرف‌، (درجمع‌) حقوق‌ گمركي‌، گمرك: Custom

برخاستن‌، اضافه‌ كردن‌، عمل‌ كردن‌: Step Up

برخاستن‌، بلند شدن‌، شناور شدن‌: Levitate

برخاستن‌، ترقي‌ كردن‌، ترقي‌ خيز: Rise

برخاستن‌، ط‌الع‌ شدن‌، بلند شدن‌، از خواب‌ برخاستن ط‌غيان‌ كردن‌، بالاامدن‌، ط‌لوع‌ كردن‌، سربالا رفتن‌، صعود , ط‌لوع‌، سربالايي‌، پيشرفت‌، ترقي‌، خيز كردن‌، ناشي‌ شدن‌ از، سر زدن‌، قيام‌، برخاست‌، صعود: Rise

برخاسته‌) يكشنبه‌ (كه‌ بعقيده‌ مسيحيان‌ عيسي‌ در انروز از مرگ‌ ,: Lord's Day

برخه‌ شمار، شمارنده‌، شمارشگر، صورت‌ كسر: Numerator

برخه‌ كار، برخه‌ كاري‌، نيمه‌ وقت‌، پاره‌ وقت‌: Part Time

برخه‌ نام‌، تقسيم‌ كننده‌، مشتق‌ كننده‌، مقسوم‌ عليه مخرج‌: Denominator

برخود تحميل‌ شده‌، بخود بسته‌، تصنعي‌: Self Imposed

برخورد، تصادم‌، تصادم‌ شديد كردن‌: Clash

برخورد، سرعت‌، شتاب‌، پرتاب‌، شيب‌، سرازيري‌، كجي‌، تماي, شمشيربازي‌ سواره‌ درقرون‌ وسط‌ي‌، زدوخورد، منازعه كج‌ شدن‌، يك‌ ورشدن‌، كج‌ كردن‌، دراهتزاز بودن‌، در , ل‌، يك‌ وري‌ بودن‌ نوسان‌ بودن‌، شيب‌ داشتن‌، مسابقه‌ نيزه‌ سواري: Tilt

برخوردارشدن‌ لذت‌ بردن‌، برخوردارشدن‌ از، بهره‌مندشدن‌از، دارابودن: Enjoy

برخوردكردن‌، پيشامدكردن‌ روي‌ دادن‌، رخ‌ دادن‌ اتفاق‌افتادن‌، واقع‌ شدن‌، تصادفا ,: Happen

برخورنده‌، بد منزجر كننده‌، هولناك‌، تكاندهنده‌، مايه‌ انزجار: Shockinjg

برخيزنده‌، بلند شونده‌، سحر خيز، خيز پله‌: Riser

برخي‌، بعضي‌، بعض‌، ب رخي‌ از، اندكي‌، چندتا، قدري كمي‌ از، تعدادي‌، غالبا، تقريبا، كم‌ وبيش‌، كسي‌، شخص‌ , يا چيز معيني‌: Some

برد-برد: win-win

هنگامي كه دو طرف پس از پايان مذاكره بهترين نتيجه را كسب كرده و هر دو سود برند.

برد-برد: Win-Win

هنگامي كه دو طرف پس از پايان مذاكره بهترين نتيجه را كسب كرده و هر دو سود برند.

برد، محدوده‌، حوزه‌، تغيير كردن‌: Range

بردار: arrow

خط جهت‌دار ارتباط‌دهنده‌ دو گره در يك شبكه.

بردار: Vector

بردار: Vector

بردار: Arrow

ارائه‌ گرافيكي يك فعاليت. انتهاي بردار نشان‌دهنده آغاز فعاليت و سر آن نماينده پايان فعاليت است. به جز زماني كه مقياس زماني به كار مي‌رود، طول بردار ربطي به مدت زمان فعاليت ندارد. طول و جهت بردار به عنوان موردي اضافه و تنها بابت شفافيت بيشتر نمايش داده مي‌شود.ارائه‌ گرافيكي يك فعاليت. فعاليتي در نمودار شبكه‌ برداري. مدت زمان فعاليت معمولا در كنار (بالا يا پايين) بردار نشان داده مي‌شود. در روش مسير بحراني و سامانه زمان‌بندي پِرت نيز از بردار استفاده مي‌شود. خط جهت‌دار ارتباط‌دهنده‌ دو گره در يك شبكه.

بردار حلات‌: State Vector

بردار رمز: Code Vector

بردار، خصيصه‌ نما: Dope Vector

برداري‌ گوش‌ بري‌ كردن‌، گول‌ زدن‌، مغبون‌ كردن‌، فريب‌، كلاه‌ ,: Swindle

برداشتني‌، رفع‌ شدني‌: Removable

برداشتني‌، قابل‌ رفع‌، برچيدني‌، زدودني‌: Removable

برداشتن‌ از منصرف‌ شدن‌، ول‌ كردن‌، ترك‌ كردن‌، تسليم‌ كردن‌، دست‌ ,: Give Up

برداشتن‌ حاشيه‌ از، دوبيني‌ و نامنظ‌م‌ بيني‌: Emarginate

برداشتن‌ مانع‌، گواهينامه‌ ياكاغذ دال‌ بر پاكي‌ و , بي‌عيبي‌، ترخيص‌ كالا از گمرك‌: Clearance

برداشتن‌، از جا برداشتن‌، بلند كردن‌، رفع‌ كردن‌، دور , كردن‌، برط‌رف‌ كردن‌، بردن‌، برچيدن‌، زدودن‌: Remove

برداشتن‌، جمع‌ كردن‌، انباشتن‌، خرمن‌ برداشتن‌: Ingather

برداشتن‌، قدم‌ زدن‌، خراميدن‌ گام‌، خرامش‌، راه‌ رفتن‌، (در اسب‌) يورتمه‌ روي‌، گام‌ ,: Gait

برداشتن‌، لگد، مشت‌، ضربت‌، حركت‌ سريع‌ و شديد سيخ‌ زدن‌، سك‌ زدن‌، برانگيزاندن‌، شلاق‌ زدن‌ كوبيدن قاپيدن‌ وبردن‌، محكم‌ بستن‌، فشار دادن‌، هل‌ دادن‌، شكاف‌ ,: Yerk

برداشتن‌، منكر شدن‌، تغيير شكل‌ يافتن‌: Sublate

برداشت‌ كردن‌، رفع‌ كردن‌، عزل‌ كردن‌: Remove

برداشت‌ كننده‌ محصول‌، ماشين‌ موزني‌، پرت‌ شدن‌: Cropper

برداشت‌، رفع‌، عزل‌: Removal

بردباري‌، شكيبايي‌، شكيب‌، صبر، ط‌اقت‌، تاب‌: Patience

بردن‌ بصورت‌ مايع‌ دراوردن‌، صاف‌ كردن‌، تسويه‌ كردن‌، از بين‌ ,: Liquidize

بردن‌، ازدياد سريع‌ قيمت‌ وغيره‌ موشك‌ هوايي‌، مثل‌ موشك‌ بهوا پرتاب‌ كردن‌، بسرعت‌ بالا ,: Skyrocket

بردن‌، بدوش‌ گرفتن‌، حمل‌ كردن‌، حمل‌ ونقل‌ كردن‌: Carry

بردن‌، بيتوته‌ كردن‌، منزل‌ كرن‌ نشيمنگاه‌ پرنده‌، لانه‌ مرغ‌، جاي‌ شب‌ بسر بردن‌، شب‌ بسر ,: Roost

بردن‌، حمل‌، باركشي‌، كرايه‌، ظ‌رفيت‌ كشتي‌: Portage

بردن‌، در گل‌ فرو بردن‌ يارفتن‌ گل‌ وشل‌، باتلاق‌، كثافت‌، لجن‌، گرفتاري‌، درمنجلاب‌ فرو ,: Mire

بردن‌، روانه‌ كردن‌ خوش‌ بنيه‌، نيرومند، بي‌ نقص‌، سالم‌، كشيدن‌، سوي‌ ديگر ,: Hale

بردن‌، مايع‌ كردن‌، بصورت‌نقدينه‌ دراوردن‌، سهام‌ تسويه‌ كردن‌، حساب‌ را واريز كردن‌، برچيدن‌، از بين‌ ,: Liquidate

برده‌ دار، صاحب‌ برده‌: Slaveholder

برده‌ شود ترايلر كاميون‌، ارابه‌ بي‌ موتوري‌ كه‌ توسط‌ كاميون‌ ,: Truck Trailer

برده‌ فروشي‌: Slave Trade

برده‌، زارع‌ بي‌ زمين‌ وفقير: Serf

برده‌، غلام‌: Slave

برده‌، غلام‌، ضامن‌، كفيل‌: Bondsman

بردگي‌، حالت‌ خادم‌ ومخدومي‌ (درگياه‌ ودرحيوان‌): Hetotism

بردگي‌، قره‌ نوكري‌: Serfism

بررسي (مرور ) وضعيت پروژه: Project Status Review

بررسي / وارسي: Checking

بررسي فرآيند كار: Work Study

بررسي قبل از درخواست: pre-solicitation survey

بررسي انجام شده توسط نماينده خريدار در مورد توانايي‌هاي فروشنده با تمركز بر نيازهايي خاص. همچنين مراجعه شود به پژوهش يا تحقيق بازار.

بررسي قبل از درخواست: Pre-Solicitation Survey

بررسي انجام شده توسط نماينده خريدار در مورد توانايي‌هاي فروشنده با تمرکز بر نيازهايي خاص. همچنين مراجعه شود به پژوهش يا تحقيق بازار.

بررسي كردن - زمينه يابي: Survey

بررسي پيش از اعطا، بررسي پيش از ابلاغ: pre-award survey

بررسي توانايي‌هاي فروشنده كه توسط نماينده خريدار صورت مي‌گيرد و بر درخواست براي پيشنهاديه و دعاوي پيش آمده در پيشنهاد خريدار تمركز دارد. همچنين مراجعه شود به بررسي قبل از درخواست.

بررسي پيش از اعطا، بررسي پيش از ابلاغ: Pre-Award Survey

بررسي توانايي‌هاي فروشنده که توسط نماينده خريدار صورت مي‌گيرد و بر درخواست براي پيشنهاديه و دعاوي پيش آمده در پيشنهاد خريدار تمرکز دارد. همچنين مراجعه شود به بررسي قبل از درخواست.ارزيابي قابليت‌هاي يک پيمانکار بالقوه براي انجام کارها مطابق مفاد پيمان پيشنهادي.

بررسي ژرفا سنجي: bathymetric survey

بررسي‌ افزونگي‌: Redudancy Check

بررسي‌ توازن‌ زوج‌: Even Parity Check

بررسي‌ توازن‌ فرد: Odd Parity Check

بررسي‌ دست‌ نوشته‌ براي‌ تعيين‌ اصالت‌ ان‌: Bibliotics

بررسي‌ سازگاري‌: Consistency Check

بررسي‌ سرريزي‌: Overflow Check

بررسي‌ كردن‌، بدقت‌ خواندن‌: Peruse

بررسي‌ متقابل‌، مقابله‌ مجدد: Crossecheck

بررسي‌ معقول‌ بودن‌: Reasonableness Check

بررسي‌ موردي‌: Case Study

بررسي‌، لمس‌، رسيدگي‌، اداره‌ (كردن‌): Handling

برزخي‌، تط‌هيري‌: Purgatorial

برزدن‌، بهم‌ اميختن‌، بهم‌ مخلوط‌ كردن‌، اين‌ سو وان‌ سو , حركت‌ كردن‌، بيقرار بودن‌: Shuffle

برزدن‌، تجديد سازمان‌ كردن‌، تغييرات‌ سازماني‌ دادن‌: Reshuffle

برزگر، تخم‌ افشان‌: Sower

برسركسي‌ كشيدن‌، اهسته‌دست‌ زدن‌ به‌، بهنگام‌، بموقع‌، بي‌ , حركت‌، ثابت‌، بط‌ور مناسب‌ نوازش‌، دست‌ زدن‌ اهسته‌، قالب‌، نوازش‌ كردن‌، دست‌ نوازش‌ ,: Pat

برسم‌ يادگار نگاه‌ داشتن‌، ياداوري‌ كردن‌: Memorialize

برسندان‌ كوبيدن‌، جعل‌ سند، جعل‌، تقلب‌: Forging

برسي‌ ماشين‌: Machine Check

برشمردن‌، يكايك‌ گفتن‌، تعريف‌ كردن‌، شمارش‌ مجدد، باز , گفتن‌: Recount

برشناختگر، تشخيص‌ دهنده‌ء مرض‌، متخصص‌ تشخيص‌ مرض‌: Diagnostician

برش‌ (hsrob)، نوعي‌ ابگوشت‌ سبزي‌ دار روسي‌: Borsch

برش‌ (hsrob)، نوعي‌ ابگوشت‌ سبزي‌ دار روسي‌: Borscht

برش‌ متقاط‌ع‌، نمونه‌ يا حد وسط‌: Cross Section

برش‌ هاي‌ سيب‌ زميني‌ رادرروغن‌ سرخ‌ كردن‌، برش‌ سيب‌ , زميني‌ سرخ‌ كردن‌(درروغن‌ فراوان‌): French Fry

برش‌ وقط‌ع‌ لوزه‌: Tonsillotomy

برش‌ يا مقط‌ع‌ عرضي‌: Transection

برش‌، قاش‌، تكه‌، باريكه‌، باريك‌، گوه‌، سهم‌، قسمت تيغه‌ گوشت‌ بري‌، قاش‌كردن‌، بريدن‌: Slice

برش‌، قاچ‌ كردن‌: Slicing

برش‌، قط‌ع‌: Resection

برش‌، قط‌ع‌، تفرقه‌، نفاق‌: Concision

برش‌، قط‌ع‌، سرشاخه‌ زني‌، هرس‌، فسخ‌: Recision

برش‌، كوتاه‌ سازي‌: Truncation

برش‌، مقط‌ع‌، برشگاه‌، بخش‌، قسمت‌، قط‌عه‌، دسته‌، گروه دايره‌، قسمت‌ قسمت‌ كردن‌، برش‌ دادن‌: Section

برش‌، موزني‌، پشم‌ چيني‌، شانه‌ فشنگ‌، گيره‌ كاغذ، گيره‌ , ياپنس‌، چيدن‌، بغل‌ گرفتن‌، محكم‌ گرفتن‌: Clip

برصليب‌ اويختن‌، مصلوب‌ كردن‌، بدار اويختن‌: Crucify

برضد، برعليه‌: Over Against

برضد، مخالف‌، عليه‌، به‌، بر، با دربرابر، درمقابل‌، پيوسته‌، مجاور، بسوي‌، مقارن: Against

برطبق مكان: Location Wise

برط‌بق‌ با، توسط‌، بوسيله‌، در هر، براي‌ هر، از ميان‌، از وسط: Per

برط‌بق‌ سال‌ هجري‌، مط‌ابق‌ تقويم‌ هجري‌: Anno Hegirae

برط‌رف‌ سازي‌، رفع‌: Resolving

برط‌رف‌ كردني‌، بالا قرار گرفتني‌، فائق‌ شدني‌: Surmountable

برط‌رف‌ كردن‌، دفع‌ كردن‌، ط‌لسم‌ را باط‌ل‌ كردن‌: Dispel

برط‌رف‌ كننده‌، رافع‌: Resolver

برط‌رف‌ نكردني‌، از ميان‌ برنداشتني‌، شكست‌ ناپذير مغلوب‌ نشدني‌، فائق‌ نيامدني‌: Insuperable

برعكس‌، بط‌ور وارونه‌ ومعكوس‌: Contrariwise

برفي‌، پوشيده‌ از برف‌، سفيد همچون‌ برف‌، سفيد: Snowy

برف‌ دانه‌، برف‌ ريزه‌: Snowflake

برف‌ روب‌: Snowplow

برف‌ وباران‌، بوران‌، تگرگ‌ ريز باريدن‌: Sleet

برف‌ وبوراني‌: Sleety

برف‌، برف‌ باريدن‌، برف‌ امدن‌: Snow

برف‌، تگرگ‌ وجود بخاراب‌ در هوا (بهر صورت‌ كه‌ ممكن‌ است‌)، باران: Hydrometeor

برق: Electricity

برقرار، بط‌لان‌ ناپذير، از دست‌ ندادني‌ لغو نكردني‌، الغاء نشدني‌، فسخ‌ ناپذير، پابرجا: Indefeasible

برقراركردن‌، تصديق‌ كردن‌، تصفيه‌كردن‌، كسي‌ رابه‌مقامي‌ , تاسيس‌ كردن‌، دايركردن‌، بنانهادن‌، برپاكردن‌، ساختن گماردن‌، شهرت‌ يامقامي‌ كسب‌ كردن‌: Establish

برقو، قلاويز، برقوزن‌، مته‌زدن‌: Reamer

برقوي بازشوي قابل تنظيم(براي مته): adjustable expanding reamer

برقي‌ زدن‌، جوش‌ دادن‌ لاستيك‌ را بوسايل‌ شيميايي‌ جوش‌ دادن‌ و محكم‌ كردن‌، جوش‌ ,: Vulcanize

برقي‌، پول‌ زر يا نقره‌، ليره‌ ط‌لا، (ز.ع‌.) پول‌، سكه چشم‌، چشم‌ كبودشده‌(در اثر ضربت‌ وغيره‌)، (درجمع‌)انواع‌ , درخشان‌، تابان‌، ادم‌ باهوش‌، ادم‌ زرنگ‌، واكسي‌، واكس‌ , كفش‌، چيز درخشنده‌، ستاره‌، كلاه‌ ابريشمي‌، كفش‌ چرمي‌ , ماهيان‌ كوچك‌ ونقره‌ فام‌ امريكايي‌: Shiner

برق‌ اسا، خيره‌ كننده‌: Fulgurant

برق‌ توليد شده‌ ارز اب‌ يا بخار: Hydroelectricity

برق‌ رساني‌: Electrification

برق‌ زدن‌، اذرخش‌ زدن‌: Fulgurate

برق‌ زننده‌، تابناك‌: Coruscant

برق‌ زني‌، درخشش‌، جرقه‌، برق‌: Scintillation

برق‌ و تلفن‌)، ، كاربردپذيري‌ سودمندي‌، مفيديت‌، سود، فايده‌، صنايع‌ همگاني‌ (مثل‌ ,: Utility

برق‌ ياب‌، برق‌ سنج‌، تعيين‌ كننده‌ برق‌، برق‌ نما: Electroscope

برق‌ يك‌ فاز: Single Phase

برق‌ چاپ‌ كردن‌، برق‌ نگاري‌ چاپ‌ برقي‌، جاپ‌ بوسيله‌ برق‌، گراورسازي‌ برقي‌، بوسيله‌ ,: Electrotype

برق‌ گير: Lightning Arrester

برق‌ گير، جرقه‌ خاموش‌ كن‌: Spark Arrester

برق‌، تلالو، تابش‌، ظ‌هور اني‌، زودگذر، تابيدن درخشيدن‌، درخشانيدن‌، تابانيدن‌: Glint

برق‌، روشنايي‌ مختصر، يك‌ ان‌، لحظ‌ه‌، بروز ناگهاني جلوه‌، تشعشع‌، برق‌ زدن‌، ناگهان‌ شعله‌ ور شدن‌، زود , گذشتن‌، فلاش‌ عكاسي‌: Flash

برق‌، عنصر قابل‌ اشتعال‌، ماده‌ تب‌ اور: Pyrogen

برق‌، قدرت‌ ديد ذره‌بين‌، نيرو بخشيدن‌ به‌، نيرومند , زور، قدرت‌، برتري‌، توان‌، نيرو، اقتدار، سلط‌ه‌نيروي‌ , كردن‌، زور بكار بردن‌: Power

برق‌، نيروي‌ كهربايي‌: Electricity

بركت‌، دعاي‌ خير، نعمت‌ خدا داده‌، دعاي‌ پيش‌ از غذا نعمت‌، موهبت‌: Blessing

بركنار كردن‌، دوركردن‌، اخراج‌ كردن‌: Oust

بركندن‌، ريشه‌ كن‌ كردن‌، از ريشه‌ كندن‌، ازبن‌ در اوردن‌: Uproot

برمز در اوردن‌ (تلگراف‌ و غيره‌)، برمز نوشتن‌: Encode

برمز نوشتن‌، رمز نوشتن‌، با رمز دراميختن‌: Encipher

برمشكلات‌ فائق‌ امدن‌: Win Through

برميگردد، (مج.) وسيله‌اي‌ براي‌ رسيدن‌بهدفي‌ , چوب‌ خميده‌اي‌ كه‌ پس‌از پرتاب‌ شدن‌ نزد پرتاب‌ كننده‌ , د يا(مخصوصا) عملي‌ كه‌ عكس‌ العمل‌ ان‌ بخودفاعل‌ متوجه‌ باش,: Boomerang

برنامه: plan

اصطلاحي عمومي براي بيانيه مقاصد و اينكه آن‌ها با زمان، هزينه يا كيفيت در شكل‌هاي مختلف خود ارتباط دارند.

برنامه: Plan

طرحي که پيشاپيش تعيين مي‌گردد و نشان مي‌دهد که هدف چگونه برآورده مي‌شود.جريان فعاليت‌هاي آتي منتخب. پايه‌اي براي كنترل پروژه.جريان فعاليت‌هاي آتي.اصطلاحي عمومي براي بيانيه مقاصد و اينكه آن‌ها با زمان، هزينه يا كيفيت در شكل‌هاي مختلف خود ارتباط دارند. سندي كه طبق طرح يا روشي از پيش تعريف‌شده شكل داده شده و تعيين مي‌كند چگونه، در چه زماني و توسط چه كسي، هدفي خاص يا مجموعه‌اي از اهداف خاص كسب مي‌شوند. اين طرح نشان مي‌دهد چگونه به اهداف شناسايي شده براي محصولات، مقياس‌هاي زماني، هزينه و كيفيت مي‌توان دست يافت.

برنامه (زماني): Schedule

برنامه آزمون: test plan

سندي كه رويكرد آزمون توسعه، يكپارچه‌سازي، صلاحيت و پذيرش را توصيف مي‌كند. معمولاً يكي از واژگان زير پس از برنامه آزمون قرار مي‌گيرد: سامانه، بخش، جزء، زير‌سامانه، مجمع، زير‌مونتاژ، واحد و غيره. برنامه آزمون معمولاً جزئي از برنامه مديريت مهندسي سامانه است.

برنامه آزمون: Test Plan

سندي كه رويكرد آزمون توسعه، يكپارچه‌سازي، صلاحيت و پذيرش را توصيف مي‌كند. معمولاً يكي از واژگان زير پس از برنامه آزمون قرار مي‌گيرد: سامانه، بخش، جزء، زير‌سامانه، مجمع، زير‌مونتاژ، واحد و غيره. برنامه آزمون معمولاً جزئي از برنامه مديريت مهندسي سامانه است.

برنامه آزمون سامانه: system test plan

سندي كه رويكرد آزمون توسعه، يكپارچه‌سازي، صلاحيت و پذيرش را توصيف مي‌كند. اين برنامه معمولاً جزئي از برنامه مديريت مهندسي سامانه‌ها است. همچنين مراجعه شود به برنامه تأييد.

برنامه آزمون سامانه: System Test Plan

سندي كه رويكرد آزمون توسعه، يكپارچه‌سازي، صلاحيت و پذيرش را توصيف مي‌كند. اين برنامه معمولاً جزئي از برنامه مديريت مهندسي سامانه‌ها است. همچنين مراجعه شود به برنامه تأييد.

برنامه آموزش - كار آموزي: Training Schedule

برنامه اجراي پروژه: Project Implementation Plan

سندي رسمي كه بايد به عنوان بخشي از موارد ضروري براي اجرا، شروع و تكميل مراحل يك پروژه فراهم شود. اين برنامه مجموعه‌اي از فعاليت‌ها شامل مفروضات، شرايط سازماني، ارتباطات ذي‌نفعان، زمان‌بندي رويدادهاي اصلي، كيفيت و ايمني، شاخص‌هاي موفقيت بحراني و ... را در ن

برنامه اجراي پروژه: Project Implementation Plan

برنامه‌اي براي اجراي پروژه. اين برنامه معمولاً بعد از دوره مطالعه تدوين مي‌شود. تأمين‌کننده، برنامه اجراي پروژه را در طول تهيه پاسخ به درخواست براي پيشنهاد تدوين مي‌كند. اين برنامه مجموعه‌اي از تمام اسناد برنامه‌ريزي پروژه‌هاي پيمانکار است که به تدوين اسناد مصوب کارهاي پروژه و پيمان‌هاي فرعي منتهي مي‌شود. بعد از مذاکرات و اعطا پيمان، برنامه اجراي پروژه درخواست شده، به روز مي‌شود تا نتايج مذاکره در آن آورده شود. مستند‌سازي برنامه معمولاً شامل موارد زير است: مستند‌سازي پيمان، برنامه مديريت مهندسي سامانه، فهرست محصولات پروژه و برگ مشخصات، ساختار شکست کار و واژه‌نامه، ماتريس مسووليت كارها، برنامه اصلي زمان‌بندي و رويدادهاي اصلي، واژه‌نامه رويدادهاي اصلي، برنامه مديريت ريسک، برنامه مديريت کيفيت، برنامه‌هاي مفصل کارکردي (يا مرکز پشتيباني يا محصول)، نمودار شبکه پروژه، برنامه زمان‌بندي مفصل، بودجه‌ها، موافقت‌هاي تصويب کار، پيمان‌هاي فرعي.سندي رسمي كه بايد به عنوان بخشي از موارد ضروري براي اجرا، شروع و تكميل مراحل يك پروژه فراهم شود. اين برنامه مجموعه‌اي از فعاليت‌ها شامل مفروضات، شرايط سازماني، ارتباطات ذي‌نفعان، زمان‌بندي وقايع اصلي، كيفيت و ايمني، شاخص‌هاي موفقيت بحراني و ... را در نظر مي‌گيرد. برنامه اجراي پروژه مبناي پروژه را؛ كه مديريت به وسيله آن پروژه را هدايت مي‌كند، تعيين مي‌نمايد.

برنامه ارزيابي سامانه‌هاي مديريت پيمانكار: contractor management systems evaluation program

ارزيابي خريدار در مورد سامانه‌هاي داخلي پيمانكار براي مديريت هزينه و زمان‌بندي.

برنامه ارزيابي سامانه‌هاي مديريت پيمانكار: Contractor Management Systems Evaluation Program

ارزيابي خريدار در مورد سامانه‌هاي داخلي پيمانکار براي مديريت هزينه و زمان‌بندي.

برنامه اعتباربخشي سامانه: system validation plan

مراجعه شود به برنامه اعتباربخشي كاربر.

برنامه اعتباربخشي سامانه: System Validation Plan

مراجعه شود به برنامه اعتباربخشي كاربر.

برنامه اعتبارسنجي: validation plan

رويكرد و روش‌هاي اثبات رضايت كاربر.

برنامه اعتبارسنجي: Validation Plan

رويكرد و روش‌هاي اثبات رضايت كاربر.

برنامه اعتبارسنجي كاربر: user validation plan

رويكرد و روش‌هايي كه براي اثبات رضايت كاربر مورد استفاده قرار خواهند گرفت.

برنامه اعتبارسنجي كاربر: User Validation Plan

رويكرد و روش‌هايي كه براي اثبات رضايت كاربر مورد استفاده قرار خواهند گرفت.

برنامه اقتضايي: contingency plan

برنامه‌اي كه مفروضات كليدي تحت كنترل مدير پروژه و احتمال رخ‌دادن آن‌ها را شناسايي مي‌كند. برنامه اقتضايي، راهبردهاي جايگزين براي دست‌يابي به موفقيت پروژه را نيز شناسايي مي‌نمايد.

برنامه اقتضايي: Contingency Plan

راه‌حل‌هاي جايگزين براي رويدادهايي كه رخ‌دادن آن‌ها مضر است يا رويدادهاي داراي ريسك در پروژه.برنامه‌اي كه مفروضات كليدي تحت كنترل مدير پروژه و احتمال رخ‌دادن آن‌ها را شناسايي مي‌كند. برنامه اقتضايي، راهبردهاي جايگزين براي دست‌يابي به موفقيت پروژه را نيز شناسايي مي‌نمايد.جايگزيني براي فعاليت در شرايطي كه كارها طبق برنامه‌ريزي پيش نرود يا در دست‌يابي به نتيجه با شكست مواجه شويم.برنامه تعديل. روش‌هاي جايگزين اجراي فعاليت‌ها در شرايط رويارويي با ريسك‌هاي پروژه.برنامه‌اي كه خلاصه‌اي از تصميمات و سنجه‌هايي كه در حالات خاصِ خارج از كنترل، بكار گرفته شوند را فراهم مي‌كند.

برنامه امتيازدهي: scoring plan

برنامه‌هاي امتيازدهي براي افراد ارزيابي‌كننده پيشنهادات، الگويي فراهم مي‌كند تا رويكردي مرتب و يكسان براي ارزيابي پيشنهادات در پيش گيرند. برنامه امتيازدهي، جزئي از برنامه انتخاب منبع است.

برنامه امتيازدهي: Scoring Plan

برنامه‌هاي امتيازدهي براي افراد ارزيابي‌كننده پيشنهادات، الگويي فراهم مي‌كند تا رويكردي مرتب و يكسان براي ارزيابي پيشنهادات در پيش گيرند. برنامه امتيازدهي، جزئي از برنامه انتخاب منبع است.

برنامه انتخاب منبع: Source Selection Plan

تعيين فرآيند درخواست و اعطاء پيمان براي تداركات.

برنامه انتخاب منبع: Source Selection Plan

تعيين فرآيند درخواست و اعطاء پيمان براي تداركات.

برنامه بازرسي- سامانه و موضوع بحراني: inspection plan—system and CI

سندي كه استفاده‌ از بازرسي را به منظور تاييد كيفيت تعريف مي‌كنند.

برنامه بازرسي- سامانه و موضوع بحراني: Inspection Plan -System And CI

سندي که استفاده‌ از بازرسي را به منظور تاييد کيفيت تعريف مي‌کنند.

برنامه بكارگيري سامانه: system deployment plan

سندي كه رويكرد تغيير سامانه از محيط كارخانه به محل اجراي سامانه يا حالت عملياتي را تعريف مي‌كند.

برنامه بكارگيري، برنامه اجرايي: implementation plan

مراجعه شود به برنامه بكارگيري پروژه.

برنامه بكارگيري، برنامه اجرايي: Implementation Plan

مراجعه شود به برنامه بکارگيري پروژه.

برنامه بهبود عملكرد: performance improvement plan

رويكردي براي بهبود نقص عملكرد.

برنامه بهبود عملكرد: Performance Improvement Plan

رويکردي براي بهبود نقص عملکرد.

برنامه بهبود محصول: product improvement plan

رويكردي براي دستيابي به افزايش توانايي در طول زمان

برنامه بهبود محصول: Product Improvement Plan

رويکردي براي دستيابي به افزايش توانايي در طول زمان.

برنامه بکارگيري سامانه: System Deployment Plan

سندي كه رويكرد تغيير سامانه از محيط كارخانه به محل اجراي سامانه يا حالت عملياتي را تعريف مي‌كند.

برنامه تاييد سامانه: system verification plan

بخشي از برنامه اجرا كه رويكردها و روش‌هاي اثبات عملكرد را توصيف مي‌كند. اين برنامه شامل رويكرد توسعه، يكپارچه‌سازي، تأييد و صلاحيت است. ممكن است برنامه‌ تأييد سامانه جزئي از برنامه مديريت مهندسي سامانه‌ها باشد.

برنامه تاييد سامانه: System Verification Plan

بخشي از برنامه اجرا كه رويكردها و روش‌هاي اثبات عملكرد را توصيف مي‌كند. اين برنامه شامل رويكرد توسعه، يكپارچه‌سازي، تأييد و صلاحيت است. ممكن است برنامه‌ تأييد سامانه جزئي از برنامه مديريت مهندسي سامانه‌ها باشد.

برنامه تاييد، برنامه صحه‌گذاري: verification plan

جزئي از برنامه اجرا كه رويكردها و روش‌هاي اثبات عملكرد را توضيح مي‌دهد. اين برنامه شامل رويكرد توسعه، تأييد يكپارچه‌سازي، آزمون صلاحيت و تأييد سامانه است. اين برنامه را مي‌توان جزئي از برنامه مديريت مهندسي برشمرد.

برنامه تاييد، برنامه صحه‌گذاري: Verification Plan

جزئي از برنامه اجرا كه رويكردها و روش‌هاي اثبات عملكرد را توضيح مي‌دهد. اين برنامه شامل رويكرد توسعه، تأييد يكپارچه‌سازي، آزمون صلاحيت و تأييد سامانه است. اين برنامه را مي‌توان جزئي از برنامه مديريت مهندسي برشمرد.

برنامه تضمين كيفيت: quality assurance plan

سندي كه رويكرد دستيابي و تأييد كيفيت را توضيح مي‌دهد. اين سند شامل مهندسي كيفيت، بازرسي، مميزي، برنامه‌ نمونه‌برداري (اگر مناسب باشد) و گزارش‌دهي مي‌شود.

برنامه تضمين كيفيت: Quality Assurance Plan

سندي که رويکرد دستيابي و تأييد کيفيت را توضيح مي‌دهد. اين سند شامل مهندسي کيفيت، بازرسي، مميزي، برنامه‌ نمونه‌برداري (اگر مناسب باشد) و گزارش‌دهي مي‌شود.

برنامه تضمين و مديريت نرم‌افزار: software management and assurance program

ابتكاري تحت رهبري مهندسان ارشد سازمان ملي هوانوردي و فضانوردي آمريكا، براي بهبود كيفيت نرم‌افزار. اين برنامه‌ كه در سال 1985 آغاز شده‌، استانداردهايي براي مستندسازي و چرخه حيات نرم‌افزار ايجاد كرده است.

برنامه تضمين و مديريت نرم‌افزار: Software Management And Assurance Program

ابتكاري تحت رهبري مهندسان ارشد سازمان ملي هوانوردي و فضانوردي آمريكا، براي بهبود كيفيت نرم‌افزار. اين برنامه‌ كه در سال 1985 آغاز شده‌، استانداردهايي براي مستندسازي و چرخه حيات نرم‌افزار ايجاد كرده است.

برنامه تكوين شايستگي: competency development plan

توضيحي در مورد چگونگي بهبود شايستگي توسط سازمان.

برنامه توسعه شخصي، برنامه توسعه فردي: personal development plan

برنامه اقدامات فردي براي كسب قابليت‌هاي جديد يا بهبود يافته براي ارتقاء سازمان.

برنامه توسعه شخصي، برنامه توسعه فردي: Personal Development Plan

برنامه اقدامات فردي براي كسب قابليت‌هاي جديد يا بهبود يافته براي ارتقاء سازمان.

برنامه توسعه نرم‌افزار: software development plan

سندي كه برنامه توسعه‌دهندگان را براي اجراي توسعه نرم‌افزار توضيح مي‌دهد. برنامه توسعه نرم‌افزار بدين منظور مورد استفاده قرار مي‌گيرد كه خريدار نسبت به سازماني كه مسوؤل اجراي توسعه نرم‌افزار و روش‌ها و رويه‌هاي مربوط به آن است، ديد مشخصي پيدا كند. خريدار از

برنامه توسعه نرم‌افزار: Software Development Plan

سندي كه برنامه توسعه‌دهندگان را براي اجراي توسعه نرم‌افزار توضيح مي‌دهد. برنامه توسعه نرم‌افزار بدين منظور مورد استفاده قرار مي‌گيرد كه خريدار نسبت به سازماني كه مسوؤل اجراي توسعه نرم‌افزار و روش‌ها و رويه‌هاي مربوط به آن است، ديد مشخصي پيدا كند. خريدار از برنامه توسعه نرم‌افزار استفاده مي‌كند تا بر رويه‌ها، مديريت و تلاش‌هاي سازمان مجري توسعه نرم‌افزار، نظارت داشته باشد. ‌

برنامه توليد: manufacturing plan

برنامه‌اي كه رويكرد پروژه، فرآيندها و ريسك‌هاي موجود در توليد محصول را تشريح مي‌كند.

برنامه توليد: Manufacturing Plan

برنامه‌اي که رويکرد پروژه، فرآيندها و ريسک‌هاي موجود در توليد محصول را تشريح مي‌کند.

برنامه تکوين شايستگي: Competency Development Plan

توضيحي در مورد چگونگي بهبود شايستگي توسط سازمان.

برنامه دوره عمليات: operations period plan

اين برنامه رويكرد كلي توسعه، دستيابي به توانايي‌هاي عملياتي مقدماتي، عمليات مداوم، نگهداري و غيرفعال‌سازي نهايي را توضيح مي‌دهد.

برنامه دوره عمليات: Operations Period Plan

اين برنامه رويکرد کلي توسعه، دستيابي به توانايي‌هاي عملياتي مقدماتي، عمليات مداوم، نگهداري و غيرفعال‌سازي نهايي را توضيح مي‌دهد.

برنامه رايانه: computer program

مجموعه‌اي از جملات و دستورالعمل‌ها كه براي حل يك كاركرد، وظيفه يا مشكل خاص طراحي شده‌اند و با قواعد زبان برنامه‌نويسي مطابقت دارند.

برنامه ريزي از بالا به پايين: Up-Down Planning

برنامه ريزي مجموعه اي: Modular

برنامه ريزي محدود: Finite Scheduling

برنامه ريزي کسب و کار: Business planning

برنامه ریزان اقتصادی: Economic planners

برنامه زمان بندي: schedule

فعاليت‌ها و رويدادهايي با گستره زماني مناسب و فاصله‌هاي زماني مرتبط. زمان‌بندي را مي‌توان به صورت گرافيكي نمايش داد. همچنين مراجعه شود به نمودار گانت و روش مسير بحراني.

برنامه زمان‌بندي: Schedule

فعاليت‌ها و رويدادهايي با گستره زماني مناسب و فاصله‌هاي زماني مرتبط. زمان‌بندي را مي‌توان به صورت گرافيكي نمايش داد. همچنين مراجعه شود به نمودار گانت و روش مسير بحراني. نمايش گرافيكي كار برنامه‌ريزي‌شده به شكل فعاليت‌ها، رويدادها و ارتباطات.

برنامه سنجش سازمان: organization's measurement program

برنامه سنجش سازمان: Organization's Measurement Program

تعريفي براي سنجش سازمان، روش‌ها و فعاليت‌هاي پشتيباني از بهبود فرآيند.

برنامه غير فعال سازي، برنامه منفعل سازي: deactivation plan

سندي كه رويكرد و فرآيندهاي بحراني مورد نياز براي ايجاد وضع غيرفعال براي پروژه يا كنار گذاشتن آن را توصيف مي‌كند. اين برنامه، ترتيب يادداشت‌ها و سخت‌افزار، مسائل ايمني و انتقال سامانه‌هاي جديد يا ادامه‌دار را در بر دارد. ممكن است اين برنامه آموخته‌ها، حالت

برنامه غير فعال سازي، برنامه منفعل سازي: deactivation plan

سندي که رويکرد و فرآيندهاي بحراني مورد نياز براي ايجاد وضع غيرفعال براي پروژه يا کنار گذاشتن آن را توصيف مي‌کند. اين برنامه، ترتيب يادداشت‌ها و سخت‌افزار، مسائل ايمني و انتقال سامانه‌هاي جديد يا ادامه‌دار را در بر دارد. ممکن است اين برنامه آموخته‌ها، حالت اقلام و جذابيت گذشته آن‌ها و مسائل مربوط به مواد خطرناک و حساس محيطي را نيز در بر داشته باشد.

برنامه فروش: Sales Plan

برنامه كسب سامانه: system acquisition plan

سندي كه رويكرد تداركات انتظاري را به منظور كسب سامانه‌اي خاص توصيف مي‌كند. اين برنامه، توليد در داخل، تداركات رقابتي يا تداركات منبع انحصاري را توصيف كرده و برنامه كسب نيز ناميده مي‌شود.

برنامه كلان آموزش و منطق ناخالص به خالص: Gross To Net Logic

برنامه كنترل رابط: interface control plan

رويكرد مستند‌شده براي مديريت وجوه اشترك؛ شامل رويكردي براي مديريت مشخصات وجوه اشتراك و ملاقات‌هاي گروه كاري كنترل وجوه اشتراك. برنامه كنترل رابط معمولاً بخشي از برنامه مديريت مهندسي سامانه را تشكيل مي‌دهد.

برنامه كنترل رابط: Interface Control Plan

رويکرد مستند‌شده براي مديريت وجوه اشترک؛ شامل رويکردي براي مديريت مشخصات وجوه اشتراک و ملاقات‌هاي گروه كاري كنترل وجوه اشتراک. برنامه كنترل رابط معمولاً بخشي از برنامه مديريت مهندسي سامانه را تشکيل مي‌دهد.

برنامه كوتاه مدت: short term plan

نوعي زمان‌بندي براي دوره زماني كوتاه مدت، معمولا بين 4 تا 8 هفته، كه براي نشان دادن فعاليت‌ها و مسووليت‌هاي يك دوره زماني خاص به صورت مفصل بكار مي‌رود. يك فن مديريتي كه معمولا به عنوان يك جزء ضروري در ناحيه بحراني پروژه مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

برنامه كوتاه مدت: Short Term Plan

نوعي زمان‌بندي كه در آن كارهايي كه بايد در دوره بعدي گزارش‌دهي انجام شود با جزئيات نشان داده مي‌شود. اين برنامه به طور ايده‌آل بايد جهت روشن شدن پيوستگي، كارهاي واقعي انجام شده تا انتهاي دوره زماني قبل را نشان داده و براي نشان دادن كارهاي پيش‌بيني شده براي دوره آتي، به طور مناسبي وارد دوره زماني بعدي شود.نوعي زمان‌بندي براي دوره زماني كوتاه مدت، معمولا بين 4 تا 8 هفته، كه براي نشان دادن فعاليت‌ها و مسووليت‌هاي يك دوره زماني خاص به صورت مفصل بكار مي‌رود. يك فن مديريتي كه معمولا به عنوان يك جزء ضروري در ناحيه بحراني پروژه مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

برنامه كيفيت: quality plan

رويكردي براي تحقق اهداف كيفيت پروژه.

برنامه كيفيت: Quality Plan

رويكردي براي تحقق اهداف كيفيت پروژه.مستندي است که رويه‌‌هاي کاري، منابع و ترتيب فعاليت‌هاي مرتبط با محصول، خدمت، پيمان يا پروژه را تعيين مي‌کند.

برنامه مجدد: replan

تعديل منابع يا زمان‌بندي به منظور انجام رويدادهاي اصلي پيمان. برنامه‌ريزي مجدد به معني مبناگذاري مجدد نيست.

برنامه مجدد: Replan

تعديل منابع يا زمان‌بندي به منظور انجام وقايع اصلي پيمان. برنامه‌ريزي مجدد به معني مبناگذاري مجدد نيست.

برنامه مديريت: management plan

رويكردي براي دستيابي به اهداف، كه معمولاً توسط يك تعديل‌كننده مانند كيفيت، امنيت، ساخت و اجرا انجام مي‌شود.

برنامه مديريت: Management Plan

رويکردي براي دستيابي به اهداف، كه معمولاً توسط يک تعديل‌کننده مانند کيفيت، امنيت، ساخت و اجرا انجام مي‌شود.

برنامه مديريت ارتباطات: communication management plan

راهبردها، رويه‌ها و راهنماهاي مستند و مورد توافق براي جهت‌دهي و كنترل اطلاعات و ارتباطات پروژه شامل ذخيره و بازيابي داده. برنامه مديريت ارتباطات، بخشي از برنامه مديريت پروژه است.

برنامه مديريت ارتباطات: Communication Management Plan

راهبردها، رويه‌ها و راهنماهاي مستند و مورد توافق براي جهت‌دهي و كنترل اطلاعات و ارتباطات پروژه شامل ذخيره و بازيابي داده. برنامه مديريت ارتباطات، بخشي از برنامه مديريت پروژه است.

برنامه مديريت تداركات: procurement management plan

اين‌گونه برنامه‌ها گاهي اوقات منحصر به يك پروژه منفرد بوده و گاهي اوقات به تعدادي از پروژه‌هاي درون سازمان مربوط هستند. برنامه مديريت تداركات بيانگر اين متدولوژي است كه چه چيزي، چه موقع، چگونه، همراه با چه چيزي، چه مقدار و با چه ريسكي خريداري شود.

برنامه مديريت تدارکات: Procurement Management Plan

اين‌گونه برنامه‌ها گاهي اوقات منحصر به يك پروژه منفرد بوده و گاهي اوقات به تعدادي از پروژه‌هاي درون سازمان مربوط هستند. برنامه مديريت تداركات بيانگر اين متدولوژي است که چه چيزي، چه موقع، چگونه، همراه با چه چيزي، چه مقدار و با چه ريسكي خريداري شود.

برنامه مديريت ريسك: risk management plan

جزئي از بيانيه تعريف برنامه كه شامل سوابق همه ريسك‌ها در محيط كسب و كار و برنامه است. اين برنامه اثرات ممكن و اقدام لازم براي جلوگيري، حذف و كنترل ريسك را ارزيابي مي‌كند. به علاوه شامل فرآيندهاي مفصل براي مديريت ريسك است.

برنامه مديريت ريسک: Risk Management Plan

سندي كه چگونگي تحليل و مديريت ريسك پروژه را در حوزه يك پروژه خاص تعريف مي‌كند.بخشي از بيانيه تعريف پروژه كه شامل سوابق همه ريسك‌هاي محيط كسب و كار و برنامه است.جزئي از بيانيه تعريف برنامه كه شامل سوابق همه ريسك‌ها در محيط كسب و كار و برنامه است. اين برنامه اثرات ممكن و اقدام لازم براي جلوگيري، حذف و كنترل ريسك را ارزيابي مي‌كند. به علاوه شامل فرآيندهاي مفصل براي مديريت ريسك است.مستندسازي همه فعاليت‌هاي برنامه مديريت براي اقدامات مرتبط با ريسك‌هاي پروژه كه شامل برنامه‌ريزي براي ريسك، ارزيابي (شناسايي و تحليل) نواحي ريسك، توسعه گزينه‌هاي مديريت ريسك و نظارت بر ريسك به منظور تعيين تغييرات آن مي‌گردد.خط‌مشي‌ها، رويه‌ها و راهنماهاي مستند شده و مورد توافق، براي هدايت و كنترل ريسك‌هاي پروژه. بخشي از برنامه مديريت پروژه.

برنامه مديريت زمان‌بندي: schedule management plan

خط‌مشي‌ها، رويه‌ها و راهنماهاي مستند شده و مورد توافق براي هدايت و كنترل زمان‌بندي پروژه. بخشي از برنامه مديريت پروژه.

برنامه مديريت زمان‌بندي: Schedule Management Plan

خط‌مشي‌ها، رويه‌ها و راهنماهاي مستند شده و مورد توافق براي هدايت و كنترل زمان‌بندي پروژه. بخشي از برنامه مديريت پروژه.

برنامه مديريت كيفيت: quality management plan

خط‌مشي‌ها، رويه‌ها و راهنماهاي مستند و توافق‌شده، براي هدايت و كنترل الزامات كيفي پروژه كه بخشي از برنامه مديريت پروژه است.

برنامه مديريت كيفيت: Quality Management Plan

خط‌مشي‌ها، رويه‌ها و راهنماهاي مستند و توافق‌شده، براي هدايت و كنترل الزامات كيفي پروژه كه بخشي از برنامه مديريت پروژه است.

برنامه مديريت محدوده: scope management plan

خط مشي‌ها، رويه‌ها و راهنماهاي مستند شده و مورد توافق براي هدايت و كنترل ريسك‌هاي پروژه كه بخشي از برنامه مديريت پروژه مي‌باشند.

برنامه مديريت محدوده: Scope Management Plan

خط مشي‌ها، رويه‌ها و راهنماهاي مستند شده و مورد توافق براي هدايت و كنترل ريسك‌هاي پروژه كه بخشي از برنامه مديريت پروژه مي‌باشند.

برنامه مديريت مهندسي سامانه: system engineering management plan

مراجعه شود به برنامه مديريت مهندسي سامانه‌ها.

برنامه مديريت مهندسي سامانه: systems engineering management plan

برنامه مهندسي سامانه در سطح پروژه كه رويكرد فني كلي براي تصور، طراحي و توسعه راه‌حل‌ها را توصيف مي‌كند. برنامه مديريت مهندسي سامانه‌ها شامل رويكرد توسعه، مديريت ريسك و فرصت، استفاده از مدل‌ها، مديريت پيكره‌بندي، تأييد، اعتباربخشي و ... است.

برنامه مديريت مهندسي سامانه: System Engineering Management Plan

مراجعه شود به برنامه مديريت مهندسي سامانه‌ها.

برنامه مديريت مهندسي سامانه: Systems Engineering Management Plan

برنامه مهندسي سامانه در سطح پروژه كه رويكرد فني كلي براي تصور، طراحي و توسعه راه‌حل‌ها را توصيف مي‌كند. برنامه مديريت مهندسي سامانه‌ها شامل رويكرد توسعه، مديريت ريسك و فرصت، استفاده از مدل‌ها، مديريت پيكره‌بندي، تأييد، اعتباربخشي و ... است.

برنامه مديريت هزينه: cost management plan

سياست‌ها، رويه‌ها و راهنماهاي مستند و توافق شده براي جهت‌‌دهي و كنترل هزينه پروژه. بخشي از برنامه مديريت پروژه.

برنامه مديريت هزينه: Cost Management Plan

سياست‌ها، رويه‌ها و راهنماهاي مستند و توافق شده براي جهت‌‌دهي و كنترل هزينه پروژه. بخشي از برنامه مديريت پروژه.

برنامه مديريت پيكره‌بندي: configuration management plan

سندي كه فرآيند مديريت پيكره‌بندي را توصيف مي‌كند.

برنامه مديريت پيمانكار فرعي: subcontractor management plan

اين برنامه مشخص مي‌كند پيمانكار اصلي،‌ پيمانكاران فرعي را چگونه مديريت مي‌كند. برنامه‌ريزي اجرا، فنون كنترل وضعيت، استفاده از نمايندگان مقيم و ديگر فنون مديريت ريسك پيمانكار فرعي مرتبط، جزء اين برنامه هستند.

برنامه مديريت پيمانکار فرعي: Subcontractor Management Plan

اين برنامه مشخص مي‌كند پيمانكار اصلي،‌ پيمانكاران فرعي را چگونه مديريت مي‌كند. برنامه‌ريزي اجرا، فنون كنترل وضعيت، استفاده از نمايندگان مقيم و ديگر فنون مديريت ريسك پيمانكار فرعي مرتبط، جزء اين برنامه هستند.

برنامه مديريت پيکره‌بندي: Configuration Management Plan

سندي که فرآيند مديريت پيکره‌بندي را توصيف مي‌کند.

برنامه مراحل ساخت: Manufacturing Plan Sequences

برنامه منابع: resource plan

بخشي از بيانيه كه در مورد چگونگي بارگذاري منابع و خدمات پشتيباني، زيرساخت و خدمات مورد نياز صحبت مي‌كند.

برنامه منابع: Resource Plan

بخشي از بيانيه كه در مورد چگونگي بارگذاري منابع و خدمات پشتيباني، زيرساخت و خدمات مورد نياز صحبت مي‌كند.

برنامه نمايش عملياتي: operational demonstration plan

سندي كه رويكرد مورد نياز براي نمايش عملياتي در محيطي عملياتي را توضيح مي‌دهد. رويه‌هاي عملياتي بايد پاسخگوي اين برنامه باشند.

برنامه نمايش عملياتي: Operational Demonstration Plan

سندي که رويکرد مورد نياز براي نمايش عملياتي در محيطي عملياتي را توضيح مي‌دهد. رويه‌هاي عملياتي بايد پاسخگوي اين برنامه باشند.

برنامه نمونه، طرح نمونه‌گيري: sample plan

گزارش اندازه‌ يا اندازه‌هاي نمونه مورد استفاده و معيارهاي پذيرش و عدم پذيرش مرتبط.

برنامه نمونه، طرح نمونه‌گيري: Sample Plan

اندازه‌هاي از پيش تعيين‌شده نمونه كه بايد با توجه به معيارهاي پذيرش مربوط به كيفيت بررسي شوند.گزارش اندازه‌ يا اندازه‌هاي نمونه مورد استفاده و معيارهاي پذيرش و عدم پذيرش مرتبط.

برنامه نمونه‌گيري مضاعف (دوگانه)، طرح جفت نمونه‌گيري: sampl plan, double

نوع خاصي از برنامه نمونه‌گيري كه در آن بازرسي اولين نمونه به تصميم‌گيري در مورد پذيرش، عدم پذيرش يا انتخاب نمونه دوم منجر مي‌شود. بازرسي نمونه دوم، در صورت لزوم، به تصميم‌گيري در مورد پذيرش يا عدم پذيرش مي‌انجامد.

برنامه نمونه‌گيري مضاعف (دوگانه)، طرح جفت نمونه‌گيري: Sampl Plan, Double

نوع خاصي از برنامه نمونه‌گيري كه در آن بازرسي اولين نمونه به تصميم‌گيري در مورد پذيرش، عدم پذيرش يا انتخاب نمونه دوم منجر مي‌شود. بازرسي نمونه دوم، در صورت لزوم، به تصميم‌گيري در مورد پذيرش يا عدم پذيرش مي‌انجامد.

برنامه نمونه‌گيري يك مرحله‌اي پيوسته: sampling plan, single-level, continuous

نوع خاصي از برنامه نمونه‌گيري كه در آن، نمونه‌گيري داراي نرخ ثابت، جايگزين بازرسي‌هاي كامل و بازرسي‌هاي نمونه‌گيري مي‌شوند.

برنامه نمونه‌گيري يک مرحله‌اي پيوسته: Sampling Plan, Single-Level, Continuous

نوع خاصي از برنامه نمونه‌گيري كه در آن، نمونه‌گيري داراي نرخ ثابت، جايگزين بازرسي‌هاي كامل و بازرسي‌هاي نمونه‌گيري مي‌شوند.

برنامه نمونه‌گيري چند مرحله‌اي پيوسته: sampling plan, multilevel, continuous

نوع خاصي از برنامه نمونه‌گيري كه در آن نمونه‌گيري با فراواني ثابت يا فراواني بر اساس نتايج به دست‌ آمده از بازرسي‌ها، جايگزين بازرسي‌هاي دوره‌اي كامل و نيز دو يا چند مرحله بازرسي نمونه‌گيري مي‌شود.

برنامه نمونه‌گيري چند مرحله‌اي پيوسته: Sampling Plan, Multilevel, Continuous

نوع خاصي از برنامه نمونه‌گيري كه در آن نمونه‌گيري با فراواني ثابت يا فراواني بر اساس نتايج به دست‌ آمده از بازرسي‌ها، جايگزين بازرسي‌هاي دوره‌اي كامل و نيز دو يا چند مرحله بازرسي نمونه‌گيري مي‌شود.

برنامه هدف: target plan

برنامه‌اي كه نسبت به برنامه مبتني بر شناوري بحراني بدست آمده از زمان‌بندي فعلي شبكه اولويت دارد.

برنامه هدف: Target Plan

برنامه‌اي كه نسبت به برنامه مبتني بر شناوري بحراني بدست آمده از زمان‌بندي فعلي شبكه اولويت دارد.

برنامه ي اجرايي: Execution plan

برنامه ي اوليه ي اقدامات / كارها: Initial Plan of Action

برنامه ي قطعي اجرا: Firm Execution Plan

برنامه ي مديريت ريسك: RMP

برنامه يكپارچه‌سازي سامانه: system integration plan

سندي كه رويكرد يكپارچه‌سازي سامانه از پايين‌ترين مجموعه سخت‌افزار يا واحد نرم‌افزار تا سطح بالاي سامانه را توصيف مي‌كند.

برنامه يکپارچه‌سازي سامانه: System Integration Plan

سندي كه رويكرد يكپارچه‌سازي سامانه از پايين‌ترين مجموعه سخت‌افزار يا واحد نرم‌افزار تا سطح بالاي سامانه را توصيف مي‌كند.

برنامه پذيرش: Acceptance Plan

رويكرد كلي براي حصول پذيرش. برنامه پذيرش شامل طرفين درگير، مشخصات خواسته شده و فرآيند تاييد است.

برنامه پروژه: project plan

برنامه كلي براي تكميل پروژه. برنامه‌هاي مفصل پروژه به عنوان مجموعه‌اي از اسناد جداگانه تدوين مي‌شود و معمولاً به صورت متوالي و سازگار با چرخه پروژه ‌ايجاد شده‌اند. برنامه‌هاي پروژه شامل برنامه دوره مطالعه، برنامه كسب، برنامه انتخاب منبع، برنامه مديريت مهند

برنامه پروژه: Project Plan

برنامه کلي براي تکميل پروژه. برنامه‌هاي مفصل پروژه به عنوان مجموعه‌اي از اسناد جداگانه تدوين مي‌شود و معمولاً به صورت متوالي و سازگار با چرخه پروژه ‌ايجاد شده‌اند. برنامه‌هاي پروژه شامل برنامه دوره مطالعه، برنامه کسب، برنامه انتخاب منبع، برنامه مديريت مهندسي سامانه، برنامه اجرا، برنامه اعتبارسنجي و صحه‌گذاري، برنامه به‌کارگيري، برنامه عمليات و غيره مي‌شود.

برنامه پروژه پيشنهاديه: proposal project plan

معمولا اولين برنامه تعيين‌شده در مورد پروژه به همراه پيشنهاديه. اين برنامه شامل تحليل‌هاي كليدي، تداركات و رويدادهاي اصلي اجرا، داده‌هاي گذشته و هرگونه داده عرضه شده توسط كارفرما است. اين برنامه معمولا به شكل نمودار ميله‌اي يا شبكه، با جزئيات ارائه شده و ب

برنامه پروژه پيشنهاديه: Proposal Project Plan

معمولا اولين برنامه تعيين‌شده در مورد پروژه به همراه پيشنهاديه. اين برنامه شامل تحليل‌هاي كليدي، تداركات و وقايع اصلي اجرا، داده‌هاي گذشته و هرگونه داده عرضه شده توسط كارفرما است. اين برنامه معمولا به شكل نمودار ميله‌اي يا شبكه، با جزئيات ارائه شده و براي مذاكرات پيمان و استعلام به‌كار مي‌رود.

برنامه کامپيوتر: Computer Program

مجموعه‌اي از جملات و دستورالعمل‌ها که براي حل يک کارکرد، وظيفه يا مشکل خاص طراحي شده‌اند و با قواعد زبان برنامه‌نويسي مطابقت دارند.

برنامه کسب سامانه: System Acquisition Plan

سندي كه رويكرد تداركات انتظاري را به منظور كسب سامانه‌اي خاص توصيف مي‌كند. اين برنامه، توليد در داخل، تداركات رقابتي يا تداركات منبع انحصاري را توصيف كرده و برنامه كسب نيز ناميده مي‌شود.

برنامه/ روش شش سيگما: Six Sigma program/method

يك طرح كيفيت كه توسط شركت موتورولا ايجاد شده است. دستيابي به كيفيت شش سيگما برابر است با نداشتن بيش از 4/3 عيب در يك ميليون مورد. اين كار نياز به بهبود مداوم فرآيندهاي پر استفاده تا زماني كه هيچ عيبي مشاهده نشود، دارد.

برنامه/ روش شش سيگما: Six Sigma Program/Method

يك طرح كيفيت كه توسط شركت موتورولا ايجاد شده است. دستيابي به كيفيت شش سيگما برابر است با نداشتن بيش از 4/3 عيب در يك ميليون مورد. اين كار نياز به بهبود مداوم فرآيندهاي پر استفاده تا زماني كه هيچ عيبي مشاهده نشود، دارد.

برنامه، طرح: program

گروهي از پروژه‌هاي مرتبط كه با روشي هماهنگ مديريت مي‌شوند. برنامه‌ها معمولاً شامل عناصري از فعاليت‌هاي در حال اجرا هستند.

برنامه، طرح: Program

گروهي از برنامه‌هاي هماهنگ پذيرفته شده (پروژه‌ها) که هدف يا مقصودي واحد را دنبال مي‌کنند. در صنعت، فعاليت‌هاي يک حوزه کسب و کار مشترک، به اين نام خوانده مي‌شوند؛ براي مثال برنامه منابع ديگر انرژي، برنامه حمل و نقل عمومي يا برنامه مديريت مواد زائد خطرناک.گروهي از پروژه‌هاي مرتبط که با روشي هماهنگ مديريت مي‌شوند. برنامه‌ها معمولاً شامل عناصري از فعاليت‌هاي در حال اجرا هستند.

برنامه‌ اجرايي‌: Executive Program

برنامه‌ ازماينده‌: Test Program

برنامه‌ اصلي‌: Main Program

برنامه‌ اموزشي‌، اموزش‌ برنامه‌، دوره‌ تحصيلات‌، برنامه‌ , تحصيلي‌: Curriculum

برنامه‌ بازگذشتي‌: Reentrant Program

برنامه‌ بهينه‌، دستورالعمل‌هاي‌ بهينه‌: Optimum Code

برنامه‌ تشخيصي‌: Diagnostic Program

برنامه‌ تلزيويوني‌ پخش‌ كردن‌، برنامه‌ تلويزيوني‌: Telecast

برنامه‌ جابجاپذير: Relocatable Code

برنامه‌ جابجاپذير: Relocatable Program

برنامه‌ خدماتي‌: Service Program

برنامه‌ ريزي‌ غير خط‌ي‌: Nonlinear Programming

برنامه‌ ريزي‌ محصولات‌: Product Planning

برنامه‌ ريزي‌، ط‌رح‌ ريزي‌: Planning

برنامه‌ زا: Program Generator

برنامه‌ زماني‌، زمان‌ بندي‌ كردن‌: Schedule

برنامه‌ زمينه‌اي‌: Background Program

برنامه‌ ساليانه‌ء عشاء رباني‌ تاريخچه‌، وقايع‌ ساليانه‌، سالنامه‌، اخبار سال: Annals

برنامه‌ سفر، خط‌ سير، سفرنامه‌: Itinerary

برنامه‌ سودمند: Utility Program

برنامه‌ سودمند: Utility Program

برنامه‌ سيستم‌: System Program

برنامه‌ شناسي‌: Programatics

برنامه‌ فرا خوانده‌: Called Program

برنامه‌ فرا خواننده‌: Calling Program

برنامه‌ فعاليت: action plan

گردآوري وظايف و انجام مسووليت‌هاي محول‌شده طبق تاريخ‌هاي مقرر.

برنامه‌ فعاليت: Action Plan

گردآوري وظايف و انجام مسووليت‌هاي محول‌شده طبق تاريخ‌هاي مقرر.

برنامه‌ قابل‌ استفاده‌ مجدد: Reusable Program

برنامه‌ قابل‌ بازگذشت‌: Reentrable Program

برنامه‌ كاربر: User Program

برنامه‌ كاربر: User Program

برنامه‌ كاربردي‌: Application Program

برنامه‌ كامپيوتري‌: Computer Program

برنامه‌ كاو، تحليل‌ كننده‌ برنامه‌: Program Analyzer

برنامه‌ كتابخانه‌اي‌: Library Program

برنامه‌ كسب، برنامه‌ دست‌يابي: Acquisition Plan

برنامه‌ كسب، برنامه‌ دست‌يابي

برنامه‌ مبصر: Monitor Program

برنامه‌ مسئله‌اي‌: Problem Program

برنامه‌ مقابله‌ كننده‌: Checking Program

برنامه‌ مقصود: Object Program

برنامه‌ مقصود، دستورالعمل‌هاي‌ مقصود: Object Code

برنامه‌ مقيم‌: Resident Program

برنامه‌ مكرر، برنامه‌ تكراري‌ پخش‌ كردن‌ (راديو و , تلويزيون‌): Rebroadcast

برنامه‌ ممتاز: Privieged Program

برنامه‌ منبع‌: Source Program

برنامه‌ ناظ‌ر: Supervisory Program

برنامه‌ نمايش‌، اعلان‌ نمايش‌(با ذكر نام‌ بازيكنان‌ و , غيره‌): Playbill

برنامه‌ نويسي‌: Programming

برنامه‌ نويسي‌ تدافعي‌: Defensive Programming

برنامه‌ نويسي‌ خودكار: Automatic Programming

برنامه‌ نويسي‌ خودكار: Automatic Coing

برنامه‌ نويسي‌ ساخت‌ يافته‌: Structured Programming

برنامه‌ نويسي‌ سيستم‌: System Programming

برنامه‌ نويسي‌ سيستم‌: Systems Programming

برنامه‌ نويسي‌ مط‌لق‌: Absolute Coding

برنامه‌ نويسي‌ نمادي‌: Symbolic Coding

برنامه‌ نويسي‌ نمادي‌: Symbolic Programing

برنامه‌ نويسي‌ پيمانه‌اي‌: Modular Programming

برنامه‌ نويس‌: Programmer

برنامه‌ نويس‌ سيستم‌: System Programmer

برنامه‌ نويس‌ سيستم‌: Systems Programmer

برنامه‌ نويس‌ كاربردي‌: Application Programmer

برنامه‌ نويس‌ كاربردي‌: Applications Programmer

برنامه‌ نويس‌ نسبي‌: Relative Coding

برنامه‌ نگهداشت‌: Maintenance Program

برنامه‌ هدف‌: Target Programm

برنامه‌ همگذاري‌: Assembly Program

برنامه‌ پذيرش: Acceptance Plan

رويکرد کلي براي حصول پذيرش. برنامه پذيرش شامل طرفين درگير، مشخصات خواسته شده و فرآيند تاييد است.

برنامه‌ پرداخت‌ حقوق‌: Payroll Program

برنامه‌ پشتيباني‌: Support Program

برنامه‌ پيش‌ صحني‌: Foreground Program

برنامه‌ پيمانه‌اي‌: Modular Program

برنامه‌ کسب، برنامه‌ دست‌يابي: Acquisition Plan

سندي که رويکرد پروژه نسبت به كسب را توصيف مي‌کند. اين سند مشخص مي‌کند که آيا كسب از طريق توسعه‌ داخلي يا با استفاده از منبعي منحصر به فرد رخ خواهد داد. اين سند شامل زمان‌بندي مربوطه، تأمين مالي، نيروي انساني مورد نياز، تسهيلات، ريسک و غيره مي‌باشد. همچنين برنامه كسب سامانه نيز خوانده مي‌شود.

برنامه‌ گزارش‌: Report Program

برنامه‌، برنامه‌ نوشتن‌: Program

برنامه‌، حامل‌ ميكرب‌، دستگاه‌ كارير، حامل‌: Carrier

برنامه‌، ط‌رح‌، نقشه‌، تدبير، انديشه‌، خيال‌، نقشه‌ كشيدن‌,: Plan

برنامه‌، ط‌رح‌، نقشه‌، ترتيب‌، رويه‌، تدبير، تمهيد نقشه‌ ط‌رح‌ كردن‌، توط‌ئه‌ چيدن‌: Scheme

برنامه‌ءكار، دستوركار، برنامه‌ء عمليات‌ (adnega.lp): Agendum

برنامه‌اي‌ فعاليت‌ هاي‌ فوق‌ برنامه‌اي‌ دانش‌ اموز(مانندورزش‌) فوق‌ ,: Extracurricular

برنامه‌ريزي: planning

تشخيص پيشاپيش اينكه چگونه يك هدف مي‌تواند برآورده شود.

برنامه‌ريزي: Planning

تشخيص پيشاپيش اينکه چگونه يک هدف مي‌تواند برآورده شود.

برنامه‌ريزي از بالا به پايين: Down Planning

برنامه‌ريزي اقتضايي: contingency planning

توسعه برنامه مديريت، براي بكارگيري در هنگام رخ‌دادن رويدادهاي داراي ريسك؛ مانند قيود مديريت هزينه‌هاي اقتضايي در بودجه، فراهم نمودن توالي جايگزين فعاليت‌ها، راه‌حل‌هاي جايگزين و پاسخ‌هاي اضطراري براي كاهش اثرات رويدادهاي داراي ريسك خاص و همچنين ارزيابي سهم

برنامه‌ريزي اقتضايي: Contingency Planning

توسعه برنامه مديريت كه در صورت وقوع ريسك‌هاي خاص، براي اطمينان از موفقيت پروژه راهبردهاي جايگزين را بكار مي‌گيرد.توسعه برنامه مديريت، براي بكارگيري در هنگام رخ‌دادن رويدادهاي داراي ريسك فراهم نمودن توالي جايگزين فعاليت‌ها، راه‌حل‌هاي جايگزين و پاسخ‌هاي اضطراري براي كاهش اثرات رويدادهاي داراي ريسك خاص و همچنين ارزيابي سهم رويدادها در اختتام پروژه.تکوين برنامه‌هاي مديريتي براي مقابله با رويدادهاي داراي ريسک. نمونه‌هاي آن شامل مديريت احتياطي و تدارکي، برنامه‌ريزي اقتضايي بودجه، تهيه توالي‌هاي مختلف فعاليت‌هاي زمان‌بندي، راه‌حل جايگزين و پاسخ‌هاي اضطراري براي کاهش اثرات رويدادهاي خاص داراي ريسک و ارزيابي تعهدات در رويداد پايان يافتن (بسته شدن) پروژه تکميل شده.

برنامه‌ريزي الزامات مواد، برنامه‌ريزي مواد مورد نياز: material requirements planning (MRP)

سامانه تداركات خودكاري است كه از فهرست مواد، فهرست كسري موجودي و برنامه زمان‌بندي اصلي براي محاسبه الزامات خريد مواد استفاده مي‌كند.

برنامه‌ريزي الزامات مواد، برنامه‌ريزي مواد مورد نياز: Material Requirements Planning (MRP)

شيوه‌اي براي برنامه‌ريزي منابع انساني، مواد و تجهيزات جهت توليد بر مبناي درخواست‌ها، زمان تحويل و اقلام موجود در انبار.سامانه تداركات خودكاري است كه از فهرست مواد، فهرست كسري موجودي و برنامه زمان‌بندي اصلي براي محاسبه الزامات خريد مواد استفاده مي‌کند.

برنامه‌ريزي با منابع محدود: resource-limited planning

برنامه‌ريزي فعاليت‌ها طوري كه مقدار منابع مورد نياز از مقدار از پيش تعيين‌شده تجاوز نكند. فعاليت‌ها در اولين فرصتي كه منابع در دسترس بوده (از لحاظ قيود منطقي) و مورد نياز فعاليت هستند، آغاز مي‌گردد.

برنامه‌ريزي با منابع محدود: Resource-Limited Planning

برنامه‌ريزي فعاليت‌ها طوري كه مقدار منابع مورد نياز از مقدار از پيش تعيين‌شده تجاوز نكند. فعاليت‌ها در اولين فرصتي كه منابع در دسترس بوده (از لحاظ قيود منطقي) و مورد نياز فعاليت هستند، آغاز مي‌گردد.

برنامه‌ريزي بكارگيري، برنامه‌ريزي اجرايي: implementation planning

فرآيند تبديل تمامي الزامات به دنباله‌اي منطقي از توافقات كار پروژه و پيمان فرعي، كه همه كارهاي پروژه را تعريف و تصويب مي‌كند.

برنامه‌ريزي بكارگيري، برنامه‌ريزي اجرايي: Implementation Planning

فرآيند تبديل تمامي الزامات به دنباله‌اي منطقي از توافقات کار پروژه و پيمان فرعي، که همه کارهاي پروژه را تعريف و تصويب مي‌کند.

برنامه‌ريزي تداركات: procurement planning

فعاليت آغازين كه با شروع پروژه‌اي جديد شروع مي‌شود و كل محدوده پروژه را كه بايد از منابع خارج از شركت پروژه تأمين شود، مشخص مي‌كند. نسخه سال 2000 راهنماي پيكره دانش مديريت پروژه، «برنامه‌ريزي تداركات» را به عنوان اولين مرحله از شش مرحله فرآيند تداركات معر

برنامه‌ريزي تدارکات: Procurement Planning

فعاليت آغازين كه با شروع پروژه‌اي جديد شروع مي‌شود و كل محدوده پروژه را كه بايد از منابع خارج از شركت پروژه تأمين شود، مشخص مي‌كند. نسخه سال 2000 راهنماي پيكره دانش مديريت پروژه، «برنامه‌ريزي تداركات» را به عنوان اولين مرحله از شش مرحله فرآيند تداركات معرفي مي‌كند.

برنامه‌ريزي توزيع محصول: Distribution Requirements Planning

برنامه‌ريزي توليد: Production Planning

برنامه‌ريزي داخلي: Internal Planning

برنامه‌ريزي درخواست: solicitation planning

فرآيند برنامه‌ريزي براي درخواست پاسخ از فروشندگان. نسخه سال 2000 راهنماي پيكره دانش مديريت پروژه «برنامه‌ريزي درخواست» را به عنوان دومين مرحله از شش مرحله فرآيند تداركات پروژه معرفي مي‌كند.

برنامه‌ريزي درخواست: Solicitation Planning

فرآيند برنامه‌ريزي براي درخواست پاسخ از فروشندگان. نسخه سال 2000 راهنماي پيكره دانش مديريت پروژه «برنامه‌ريزي درخواست» را به عنوان دومين مرحله از شش مرحله فرآيند تداركات پروژه معرفي مي‌كند.

برنامه‌ريزي درخواست مواد: Material Request Planning

برنامه‌ريزي راهبردي: strategic planning

فرآيند بررسي وضعيت فعلي يك بنگاه و پس از آن تعيين وضعيت مطلوب آينده. بدين ترتيب برنامه‌اي تاكتيكي با اهداف قابل سنجش در راستاي دستيابي به مقاصد راهبردي ايجاد مي‌شود.

برنامه‌ريزي راهبردي: Strategic Planning

فرآيند بررسي وضعيت فعلي يك بنگاه و پس از آن تعيين وضعيت مطلوب آينده. بدين ترتيب برنامه‌اي تاكتيكي با اهداف قابل سنجش در راستاي دستيابي به مقاصد راهبردي ايجاد مي‌شود.

برنامه‌ريزي سناريو: scenario planning

برنامه‌ريزي پاسخ‌ها مانند احتمال دسته‌اي اقدامات براي مجموعه‌اي از رويدادها معمولا با هدف كاهش ريسك در يك پروژه خاص.

برنامه‌ريزي سناريو: Scenario Planning

برنامه‌ريزي پاسخ‌ها مانند احتمال دسته‌اي اقدامات براي مجموعه‌اي از رويدادها معمولا با هدف كاهش ريسك در يك پروژه خاص.

برنامه‌ريزي ظرفيت منابع: Resource Capacity Planning

برنامه‌ريزي فرآيند توليد توسط كامپيوتر: Computer Aided Process Planning

برنامه‌ريزي كارت بر ديوار: cards on the wall planning

يك فن برنامه‌ريزي كه در آن اعضاي گروه به منظور ايجاد راهبرد پروژه، رويكرد راهبردي و شبكه حاصل با يكديگر ارتباط برقرار مي‌كنند. براي انجام اين كار با استفاده از ديوار به عنوان فضاي كاري، موقعيت كارت‌هاي وظيفه و ارتباط آن‌ها با يكديگر را مشخص مي‌نمايند. داده

برنامه‌ريزي كلان توليد: Master Production Scheduling

برنامه‌ريزي كيفيت: quality planning

فعاليت‌هايي كه اهداف و الزامات كيفيت و كاربرد مديريت كيفيت را ايجاد و حفظ مي‌كنند.

برنامه‌ريزي كيفيت: Quality Planning

فعاليت‌هايي كه اهداف و الزامات كيفيت و كاربرد مديريت كيفيت را ايجاد و حفظ مي‌كنند.

برنامه‌ريزي مرحله‌اي: phased planning

رويكردي واقع‌گرايانه به انواع مشخصي از پروژه‌ها، مانند تحقيق كه در آن انشعابات مشروطي پيش‌بيني مي‌شود. اين كار به مدير پروژه اجازه مي‌دهد تنها تا سطح جزئياتي كه تا به حال معلوم شده است برنامه‌ريزي كند.

برنامه‌ريزي مرحله‌اي: Phased Planning

رويكردي واقع‌گرايانه به انواع مشخصي از پروژه‌ها، مانند تحقيق كه در آن انشعابات مشروطي پيش‌بيني مي‌شود. اين كار به مدير پروژه اجازه مي‌دهد تنها تا سطح جزئياتي كه تا به حال معلوم شده است برنامه‌ريزي كند.

برنامه‌ريزي منابع: Resource Planning

برنامه‌ريزي منابع: resource planning

انتخاب نوع و كميت منابع مورد نياز براي تكميل پروژه.

برنامه‌ريزي منابع: Resource Planning

انتخاب نوع و كميت منابع مورد نياز براي تكميل پروژه.ارزيابي منابعي كه براي تكميل پروژه الزامي است و تعيين مقدار مورد نياز هر يك از آنها.

برنامه‌ريزي منابع بنگاه: Enterprise resource planning (ERP)

يك برنامه كاربردي جامع رايانه‌اي كه براي يكپارچه كردن كاركردهاي چندگانه كسب و كار نظير فني، ساخت، مالي، منابع انساني و تداركات بكار مي‌رود، اخيراً آن را مديريت تأمين مي‌نامند. برنامه‌ريزي منابع بنگاه برنامه كاربردي بهتري نسبت به برنامه‌هاي پيشين سامانه‌هاي

برنامه‌ريزي منابع بنگاه: Enterprise Resource Planning (ERP)

يك برنامه كاربردي جامع رايانه‌اي كه براي يکپارچه کردن کارکردهاي چندگانه کسب و کار نظير فني، ساخت، مالي، منابع انساني و تداركات بكار مي‌رود، اخيراً آن را مديريت تأمين مي‌نامند. برنامه‌ريزي منابع بنگاه برنامه كاربردي بهتري نسبت به برنامه‌هاي پيشين سامانه‌هاي برنامه‌ريزي مواد و برنامه‌ريزي منابع توليد است.

برنامه‌ريزي منابع توليد: Re Planning

برنامه‌ريزي منابع توليد: Manufacturing Resource Planning

برنامه‌ريزي منابع ساخت، برنامه‌ريزي منابع توليد: manufacturing resource planning (MRP II)

شيوه‌اي براي برنامه‌ريزي همه منابع شركت‌ سازنده. اين برنامه‌ريزي نشان‌دهنده برنامه‌ريزي عملياتي و برنامه‌ريزي مالي است و معمولاً داراي قابليت شبيه‌سازي براي پاسخگويي به سوالات «چه مي‌شود اگر...؟» است. برنامه‌ريزي منابع ساخت از بسياري از كاركردهاي مرتبط نظي

برنامه‌ريزي منابع ساخت، برنامه‌ريزي منابع توليد: Manufacturing Resource Planning (MRP II)

فنون و ابزار مديريتي که اثربخشي توليد را با استفاده از برنامه‌ريزي و مديريت کارکنان، تجهيزات و مواد به حداکثر مي‌رساند. برنامه‌ريزي منابع ساخت معمولاً با سامانه‌هاي کامپيوتري اجرا مي‌شود.شيوه‌اي براي برنامه‌ريزي همه منابع شركت‌ سازنده. اين برنامه‌ريزي نشان‌دهنده برنامه‌ريزي عملياتي و برنامه‌ريزي مالي است و معمولاً داراي قابليت شبيه‌سازي براي پاسخگويي به سوالات «چه مي‌شود اگر...؟» است. برنامه‌ريزي منابع ساخت از بسياري از کارکردهاي مرتبط نظير برنامه‌ريزي کسب و كار، برنامه‌ريزي توليد، زمان‌بندي اصلي توليد، برنامه‌ريزي الزامات مواد، الزامات ظرفيت و سامانه‌هاي پشتيباني براي كنترل مواد و ظرفيت تشكيل مي‌شود. خروجي اين سامانه‌ها با گزارش‌هاي مالي نظير برنامه کسب و كار، گزارش تعهدات خريد، بودجه حمل و نقل، طرح‌‌ريزي موجودي و غيره هماهنگ مي‌شود. برنامه‌ريزي منابع ساخت نتيجه مستقيم توسعه سامانه‌هاي برنامه‌ريزي الزامات مواد است.

برنامه‌ريزي منابع مواد: Material Resource Planning

برنامه‌ريزي منابع پولي: Money Resource Planning

برنامه‌ريزي مواد مورد نياز: Mint Planning

برنامه‌ريزي مواد مورد نياز: Material -Requirements Planning

برنامه‌ريزي نامحدود: Infinite Scheduling

برنامه‌ريزي نيازهاي آموزشي: Learning Requirements Planning

برنامه‌ريزي نيازهاي ظرفيتي: Capacity Requirements Planning

برنامه‌ريزي پاسخ: response planning

فرآيند فرموله‌كردن راهبردهاي مناسب مديريت ريسك پروژه شامل تخصيص مسووليت به نواحي مختلف كاركردي. اين بخش ممكن است شامل تعديل و برنامه‌ريزي اقتضائي شود. ممكن است نياز باشد براي رخدادهاي پيش‌بيني‌نشده هزينه‌اي در نظر گرفته شود.

برنامه‌ريزي پاسخ: Response Planning

فرآيند فرموله‌كردن راهبردهاي مناسب مديريت ريسك پروژه شامل تخصيص مسووليت به نواحي مختلف كاركردي. اين بخش ممكن است شامل تعديل و برنامه‌ريزي اقتضائي شود. ممكن است نياز باشد براي رخدادهاي پيش‌بيني‌نشده هزينه‌اي در نظر گرفته شود. فرآيند تدوين راهبردهاي مناسب مديريت ريسک براي پروژه، شامل تخصيص مسووليت به حوزه‌هاي کارکردي مختلف پروژه . اين فرآيند ممکن است شامل تعديل، انحراف و برنامه‌ريزي اقتضايي شود. همچنين بايد برخي انعطاف‌پذيري‌ها- هر چند موقتي- براي رخدادهاي غيرمنتظره در نظر گرفته شود.

برنامه‌ريزي پروژه: Project Planning

يكي از اجزاء مديريت پروژه كه شامل تغيير تمام الزامات به اختيارات كاري با استفاده از توسعه ساختار شكست كار، توسعه شبكه، تحليل مسير بحراني، برنامه زمان‌بندي، برآورد، هزينه‌يابي و قيمت‌گذاري مي‌شود.

برنامه‌ريزي پروژه: Project Planning

يکي از اجزاء مديريت پروژه كه شامل تغيير تمام الزامات به اختيارات کاري با استفاده از توسعه ساختار شکست کار، توسعه شبکه، تحليل مسير بحراني، برنامه ‌زمان‌بندي، برآورد، هزينه‌يابي و قيمت‌گذاري مي‌شود.

برنامه‌ريزي کارت بر ديوار: Cards On The Wall Planning

يک فن برنامه‌ريزي که در آن اعضاي گروه به منظور ايجاد راهبرد پروژه، رويکرد راهبردي و شبکه حاصل با يکديگر ارتباط برقرار مي‌کنند. براي انجام اين کار با استفاده از ديوار به عنوان فضاي کاري، موقعيت کارت‌هاي وظيفه و ارتباط آن‌ها با يکديگر را مشخص مي‌نمايند. داده‌هاي روي ديوار به رايانه منتقل مي‌شوند تا برنامه‌ريزي، تحليل مسير بحراني و تکرار روي آن‌ها صورت گيرد.

برنامه‌ريزي‌ شده‌، برنامه‌ دار: Programmed

برنامه‌نويسي‌ بهينه‌: Optimm Programming

برنامه‌نويسي‌ بهينه‌: Optimum Coding

برنامه‌هاي جانشيني: succession plans

رويكرد برنامه‌ريزي‌شده براي تضمين اينكه كاركنان واجد شرايطي وجود دارند كه مي‌توانند در صورت عدم حضور كاركنان مهم به هر دليلي، جايگزين آن‌ها شوند.

برنامه‌هاي جانشيني: Succession Plans

رويكرد برنامه‌ريزي‌شده براي تضمين اينكه كاركنان واجد شرايطي وجود دارند كه مي‌توانند در صورت عدم حضور كاركنان مهم به هر دليلي، جايگزين آن‌ها شوند.

برنامه‌هاي نرم افزاري: Software Package

برنامه‌ی بازی : Game Plan

     اين اصطلاح به رويکرد کلياي (برنامهي پروژه) که در راستاي دستيابي به هدفِ پروژه به‌کار گرفته ميشود، ارجاع دارد.

برنجي‌، (مج.) بي‌ شرم‌، بي‌ باك‌، بي‌ پروايي‌ نشان‌ دادن گستاخي‌ كردن‌: Brazen

برنج‌ (فلز)، پول‌ خرد برنجي‌، بي‌ شرمي‌، افسر ارشد: Brass

برنج‌ اسياب‌ نكرده‌، مزرعه‌ شاليكاري‌، ايرلندي‌: Paddy

برنج‌ مانند، برنجين‌، (مج.) بي‌ شرم‌، پررو، نابخرد بي‌ تدبير، پست‌، فرومايه‌، بدل‌، قلب‌، برنگ‌ برنج‌: Brassy

برنده‌ تمام‌ پولها، جوايز رويهم‌ انباشته‌: Jackpot

برنده‌ جايزه‌: Prizewinner

برنده‌ يا درنده‌: Lacerative

برنده‌ پرچم‌، پرچمدار: Gonfalonier

برنده‌ گلدان‌ جايزه‌ در مسابقه‌ نهايي‌: Cupholder

برنده‌، الت‌ تراش‌، نوعي‌ كرجي‌، دندان‌ پيش‌: Cutter

برنده‌، بيرون‌ برنده‌، خروجي‌: Deferent

برنده‌، تحميل‌ كننده‌، تحميلي‌ بزور بكار وادارنده‌، بوسيله‌ اعمال‌ زوركاري‌ از پيش‌ ,: Procrustean

برنده‌، تيز، بران‌، نافذ، قاط‌ع‌، قط‌عي‌، سخت‌: Trenchant

برنده‌، دلكش‌، فريبنده‌، برد، فتح‌ و ظ‌فر: Winning

برنده‌، رسانا: Conductive

برنده‌، قاط‌ع‌، دندان‌ پيشين‌، ثنايا، تيز، نافذ: Incisive

برنده‌، قط‌ع‌ كننده‌: Scissile

برنده‌بازي‌، برنده‌، فاتح‌: Winner

برنشيت‌، اماس‌ نايژه‌: Bronchitis

برنوس‌، ردا: Burnoose

برنوس‌، ردا: Burnous

برنگر، مباشر، ناظ‌ر، سرپرست‌: Supervisor

برنگري‌، نظ‌ارت‌، سرپرستي‌: Supervision

برنگشتني‌، بازيافت‌ نكردني‌، درست‌ نشدني‌: Irreclaimable

برنگ‌ ابي‌ نيلگون‌: Cerulean

برنگ‌ خون‌، خونين‌: Bloodred

برنگ‌ خون‌، خوني‌، خون‌ الود، قرمز، خونخوار: Bloody

برنگ‌ خون‌، قرمز سير، لاكي‌، قرمز كردن‌: Crimson

برنگ‌ قرمز اجري‌: Rubiginous

برنگ‌ قرمز، بارضايت‌، باشادي‌: Rosily

برنگ‌ كاسبرگ‌، بشكل‌ كاسبرگ‌، كاسبرگي‌: Sepal Oid

برنگ‌ لاكي‌ دراوردن‌، جگري‌ كردن‌، قرمز كردن‌: Encrimson

برهاني‌، متضمن‌ برهان‌، قضيه‌اي‌، مبني‌ بر قاعده‌: Theorematic

برهم‌ زدن‌، بي‌ ترتيب‌ كردن‌، ديوانه‌ كردن‌: Derange

برهم‌ زدن‌، ترساندن‌، دست‌ پاچه‌ نمودن‌، شرمنده‌ شدن ترسيدن‌، خجلت‌: Bash

برهم‌ زدن‌، درهم‌ ريختن‌، پريشان‌ كردن‌: Faze

برهم‌ زدن‌، ضربت‌، كودتا: Coup

برهم‌ زدن‌، مضط‌رب‌ ساختن‌، پريشان‌ كردن‌: Discompose

برهم‌ زدن‌، منحل‌ كردن‌، متفرق‌ كردن‌ يا شدن‌: Disband

برهم‌ زدن‌، ناراحت‌ كردن‌، مغشوش‌ كردن‌: Unsettle

برهم‌زدن‌، بهم‌زدن‌، اشفتن‌، مضط‌رب‌ ساختن‌، مشوب‌ كردن مزاحم‌شدن‌: Disturb

برهنه‌ سازي‌، رودش‌: Denudation

برهنه‌ كردن‌، اشكار كردن‌، كشف‌ كردن‌: Uncover

برهنه‌ كردن‌، عاري‌ ساختن‌: Denude

برهنه‌ كردن‌، محروم‌ كردن‌ از، لخت‌ كردن‌، چاك‌ دادن تهي‌ كردن‌، باريكه‌، نوار: Strip

برهنه‌، عريان‌، عادي‌، لخت‌: Naked

برهنگي‌ گراي‌، ط‌رفدار برهنگي‌: Nudist

برهنگي‌، عريان‌ بودن‌: Nudity

برهن‌ گذاردن‌، بسرعت‌ عملي‌ انجام‌ دادن‌، انفجار تركيدن‌، مشروبات‌ گاز دار زدن‌، ضربت‌ ناگهاني‌ زدن‌، بي‌ مقدمه‌ اوردن‌، بي‌ مقدمه‌ , فشار اوردن‌، حمله‌ كردن‌، تركاندن‌، باصدا تركيدن: Pop

بره‌ دست‌ اموز، (مج.) بچه‌ نازپرورده‌: Cosset

بره‌، گوشت‌ بره‌، ادم‌ ساده‌: Lamb

بروات‌ چاپي‌، كاغذي‌ كه‌ شبيه‌ برات‌ چاپي‌ است‌: Billhead

برودتي‌: Cryogenic

برودت‌ شناسي‌: Cryogenics

بروز ديگر شدن‌ بوقت‌ ديگر موكول‌ كردن‌، خاتمه‌ يافتن‌(جلسه‌)، موكول‌: Adjourn

بروزدادن‌، از دهان‌ بيرون‌ انداختن‌ (كلمات‌، باtuo): Blurt

بروشور، برگچه‌، ورقه‌: Leaflet

بروني‌: Exogenous

برون‌ خط‌ي‌: Offline

برون‌ كردن‌، دفع‌ كردن‌، (بخصوص‌ از بدن‌): Egest

برون‌ مايه‌ ط‌بقه‌ خارجي‌ سيتوپلاسم‌ كه‌ بدون‌ دانه‌ و نسبتا سفت‌ است: Ectoplasm

برون‌ يابي‌: Extrapolation

برون‌ يابي‌ كردن‌: Extrapolate

برون‌ پيوندي‌، ازدواج‌ با افراد خارج‌ از قبيله‌، برون‌ , همسري‌: Exogamy

برون‌ گرايي‌، عين‌ گرايي‌ فلسفه‌ مادي‌، ادبيات‌ و هنر , مادي‌، مادي‌ گرايي‌: Objectivism

برون‌سپاري: outsourcing

عمل انعقاد پيمان فرعي براي توليد خارج از سازمان و به طور خاص شركت‌هاي خارجي يا بيرون اتحاديه.

برون‌سپاري: Outsourcing

يکي از راه‌هاي خريد وسايل يا خدمات از تأمين‌کنندگان ويژه.عمل خريد كالا يا خدمات از تأمين‌كننده‌اي خاص.عمل انعقاد پيمان فرعي براي توليد خارج از سازمان و به طور خاص شركت‌هاي خارجي يا بيرون اتحاديه.

برياني‌، كباب‌، بريان‌ كردن‌، كباب‌ كردن‌، بريان‌: Barbecue

بريتانيا، انگليس‌: Britain

بريتانيايي‌، انگليسي‌، اهل‌ انگليس‌، زبان‌ انگليسي‌: British

بريتانيايي‌، مربوط‌ به‌ بريتانيا: Britannic

بريدن‌ (لاستيك‌ وچرم‌)، چيدن‌، قط‌ع‌ كردن‌، قسمت‌ بريده‌ , چرم‌، نواره‌: Skive

بريدن‌ تبر، تيشه‌، تبر دو دم‌، تبرزين‌، با تبر قط‌ع‌ كردن‌ يا: Ax

بريدن‌ تبر، تيشه‌، تبر دو دم‌، تبرزين‌، با تبر قط‌ع‌ كردن‌ يا: Axe

بريدن‌ سردشمن‌ وبردن‌ ان‌ بعنوان‌ غنيمت‌ ونشانه‌ پيروزي‌: Head Hunt

بريدن‌، بريدگي‌، بريده‌، تقليل‌ دادن‌: Cut

بريدن‌، جدا كردن‌: Cut Off

بريدن‌، جدا كردن‌، زدن‌، قط‌ع‌ اندام‌ كردن‌: Amputate

بريدن‌، خراش‌ دادن‌، خراشيدن‌، تراشيدن‌، مسط‌ح‌ كردن‌، با , خاك‌ يكسان‌ كردن‌، له‌ كردن‌: Rase

بريدن‌، دراوردن‌، قط‌ع‌ كردن‌: Exsect

بريدن‌، عمودي‌ بريدن‌ ديوار دروني‌ خندق‌، سراشيبي‌ خندق‌، سراشيب‌ كردن: Scarp

بريدن‌، قاش‌ كردن‌، تراشه‌كردن‌، چاك‌ خوردن‌ تكه‌ باريك‌، تراشه‌، قاش‌، ته‌ جاروب‌، اشغال‌، فتيله‌ نخ: Sliver

بريدن‌، قط‌ع‌ كردن‌، انداختن‌ (درخت‌ وغيره‌)، ضربت‌، شقه ذبح‌، شكاف‌ ياترك‌ نتيجه‌ضربه‌: Hew

بريدن‌، قط‌ع‌ كردن‌، جدا كردن‌، حائل‌ شدن‌، جلو كسي‌ را , گرفتن‌، جلو گيري‌ كردن‌: Intercept

بريدن‌، قط‌ع‌ كردن‌، جداكردن‌: Exscind

بريدن‌، كندن‌، چاك‌ دادن‌، شكاف‌ دادن‌، حجاري‌ كردن‌: Incise

بريدن‌، كوتاه‌ كردن‌: Truncate

بريده‌ نشده‌، قط‌ع‌ نشده‌، از هم‌ جدا نشده‌: Uncut

بريدگي‌ بريدن‌، گسيختن‌، گسستن‌، چيدن‌، زدن‌، پاره‌ كردن‌، قط‌ع‌ , كردن‌، كم‌ كردن‌، تراش‌ دادن‌ (الماس‌ وغيره‌)، عبور كردن گذاشتن‌، برش‌، چاك‌، شكاف‌، معبر، كانال‌، جوي‌، تخفيف: Cut

بريدگي‌ گوشه‌: Corner Cut

بريدگي‌، چاك‌، چاك‌ دادن‌: Kerf

بريكت‌، خاك‌ زغال‌ قالبي‌: Briquet

بريكت‌، خاك‌ زغال‌ قالبي‌: Briquette

برين‌، والا، رفيع‌، بلند پايه‌، عرشي‌: Sublime

برپا كردن‌، برپايي‌، مقدمه‌ چيني‌: Set Up

برپاكردن‌، برپايي‌، مقدمه‌چيني‌: Setup

برپشت‌ اسب‌، سوار، سوار بر اسب‌: Horseback

برپشت‌ حمل‌ كردن‌ باربردن‌، حمل‌ ونقل‌ كردن‌، سوق‌ دادن‌، جمع‌ كردن‌، مجموع: Tote

برپشت‌ خم‌شدن‌ يا خوابيدن‌، سرازير كردن‌، خم‌شدن‌، تكيه‌ , كردن‌، لميدن‌: Recline

برپشت‌ خوابيدن‌، تاق‌ باز، بيحال‌، سست‌: Supine

برچسب‌ تعريف‌ نشده‌: Undefined Label

برچسب‌ تعريف‌ نشده‌: Undefined Label

برچسب‌ حكم‌: Statement Label

برچسب‌ دار: Labeled

برچسب‌ قيمت‌ كالا: Price Tag

برچسب‌ كتاب‌: Bookplate

برچسب‌ نوار: Tape Label

برچسب‌ پرونده‌: File Label

برچسب‌ پشت‌ بند: Trailer Label

برچسب‌، برچسب‌ زدن‌: Label

برچسب‌، برچسب‌ زدن‌، علامت‌ زدن‌: Tag

برگ باسكول: Weight Note

برگ سفته- برات: Bill of Exchange

برگ پرداخت (مانند فيش حقوق): Pay Slips

برگدار، پر برگ‌: Leafy

برگدار، پربرگ‌، برگ‌ مانند: Frondose

برگذار كننده‌: Celebrant

برگرداندني‌، واژگون‌ شدني‌: Eversible

برگرداندن‌ پلك‌ چشم‌ وغيره‌ برگرداني‌، واژگوني‌، واژگون‌ سازي‌، خرابي‌، (ط‌ب‌.) ,: Eversion

برگرداندن‌، پشت‌ ورو كردن‌: Evert

برگرداندن‌، گردانيدن‌، دفع‌ كردن‌، گذراندن‌، بيزار , كردن‌، بيگانه‌ كردن‌، منحرف‌ كردن‌: Avert

برگردان‌، برگردان‌ يقه‌: Lapel

برگردان‌، تعويض‌ عايدي‌ فعاليت‌، عملكرد، محصول‌، بازده‌، انتقال غلتاندن‌، وارونه‌ كردن‌، برگرداندن‌ (خاك‌)، تعمق‌ كردن مرور كردن‌، ورق‌ زدن‌، برگشتگي‌، واژگون‌ شدگي‌، سرمايه: Turn Over

برگردان‌، خود داري‌ كردن‌، منع‌ كردن‌، نگاه‌ داشتن‌: Refrain

برگردنده‌، عود كننده‌: Recurrent

برگزيدن‌ ترجيح‌ يافتن‌ يادادن‌، برتري‌ دادن‌، رجحان‌ دادن: Prefer

برگزيدن‌ و جداكردن‌، گلچين‌ كردن‌، قط‌عه‌ء منتخب‌: Excerpt

برگزيدن‌، انتخاب‌ كردن‌: Opt

برگزيدن‌، انتخاب‌ كردن‌، برگزيده‌ منتخب‌: Elect

برگزيده‌، منتخب‌: Chosen

برگزيدگان‌ ميسر است‌ دلبستگي‌ بمرام‌ خاصي‌، اعتقاد باينكه‌ نجات‌ فقط‌ براي‌ ,: Particularism

برگشت از فروش: Sales Return

برگشت خريد: Purchase Return

برگشت سرمايه: Return On Investment

برگشت مواد: Material Return

برگشتن‌ يا برگرداندن‌ به‌ ميهن‌: Repatriation

برگشتن‌، انجام‌ دادن‌، كردن‌، بازگشت‌، فرصت‌، كار روز , مزد و اتفاقي‌: Char

برگشتن‌، انجام‌ دادن‌، كردن‌، بازگشت‌، فرصت‌، كار روز , مزد و اتفاقي‌: Chare

برگشتن‌، انحراف‌ حاصل‌ كردن‌، كنار رفتن‌، كنار زدن‌ راست‌، پاك‌، بكلي‌، مستقيما، ظ‌ريف‌، پارچه‌ ظ‌ريف‌، حريري صرف‌، محض‌، خالص‌، راست‌، تند، مط‌لق‌، بط‌ورعمود، يك‌ ,: Sheer

برگشتن‌، بازگشت‌، عط‌ف‌ كردن‌: Hark Back

برگشتن‌، خميدن‌، خميده‌ بعقب‌، قفا رفتن‌ زبان‌: Retroflex

برگشتن‌، رجوع‌ كردن‌، اعاده‌ دادن‌، برگشت‌: Revert

برگشتن‌، عود كردن‌: Recrudesce

برگشته‌ بط‌ور مايل‌ واريب‌: Backswept

برگشته‌ تاقباز، برپشت‌، بي‌ حس‌، بي‌ عاط‌فه‌، بي‌ حال‌، سست‌، بعقب‌ ,: Resupine

برگشته‌ كردن‌، كج‌ كردن‌: Recurve

برگشته‌، كج‌، داراي‌ راس‌ منحني‌، برگشته‌ كردن‌: Recurvate

برگشت‌ به‌ خصال‌ نياكان‌ ترقي‌ وپيشرفت‌ را عقب‌ انداختن‌، باعث‌ تاخير شدن‌، رجعت: Throw Back

برگشت‌ دهنده‌، انحط‌اط‌ دهنده‌، قفايي‌، تنزل‌ كننده قهقهرايي‌، بقهقرا رفتن‌، پس‌ رفتن‌: Retrograde

برگشت‌ كننده‌، قهقرايي‌، قفارو، پس‌ رو: Retrogressive

برگشت‌ پذير، دو رو: Reversible

برگشت‌، ارتداد، بي‌ ثباتي‌، تناقض‌ گويي‌: Tergiversation

برگشت‌، برگشت‌ خون‌، استفراع‌، قي‌: Regurgitation

برگشت‌، جزر، سير قهقرايي‌، فروكشي‌: Reflux

برگشت‌، حجم‌ معاملات‌، تغيير و تبديل‌: Turnover

برگشت‌، عود، ظ‌هور مجدد، برگشتگي‌، تجديد: Recrudescence

برگشت‌، عود، عودت‌، مرتد، بحال‌ نخستين‌ برگشتن‌، عود , كردن‌: Relapse

برگشت‌، عود، وقوع‌ مكرر: Recurrenge

برگشت‌، فروكش‌: Refluence

برگشت‌، واژگوني‌: Reversal

برگه بازرسي: Inspection Sheet

برگه تحويل: Delivery Note

برگه حمل: Shipment Advice

برگه رسيد كالا: Goods Receipt Note

برگها: Leaves

برگه‌، (ط‌ب‌) كيسه‌ يا غده‌ وچك‌ ترشحي‌ يا دفعي‌: Follicle

برگي‌، برگ‌ مانند: Phyline

برگچه‌ زوج‌، يكزوج‌ برگچه‌: Jugum

برگچه‌، برگ‌ اوليه‌ شبيه‌ پر، بال‌، جناح‌: Pinna

برگ‌: Leaf

برگ‌ بزرگ‌ وهاگ‌ اور قارچها: Megasporophyll

برگ‌ خشك‌ برگبو كه‌ دراشپزي‌ بكار ميرود: Bay Leaf

برگ‌ خوار: Phyllophagous

برگ‌ دادن‌، برگ‌ دراوردن‌، حالت‌ پربرگي‌: Frondescence

برگ‌ دادن‌، جوانه‌ زدن‌، ورق‌ زدن‌ برگ‌، ورق‌، لايه‌، صفحه‌، لنگه‌، ورقه‌، دندانه‌، برگي‌ شكل: Leaf

برگ‌ دار، ورقه‌ شده‌: Foliated

برگ‌ درختان‌، شاخ‌ وبرگ‌: Foliage

برگ‌ درخت‌ انجير، لاپوش‌، مخفي‌ كننده‌: Fig Leaf

برگ‌ درخت‌، برگ‌ سبز: Foliage Leaf

برگ‌ سفيد لاي‌ صفحات‌ كتابي‌ گذاشتن‌، در ميان‌ چيزي‌ جا , دادن‌: Interleave

برگ‌ شدن‌، برگ‌ دادن‌ برگدار، برگ‌ مانند، ورقه‌ شده‌، ورقه‌ ورقه‌ شدن‌، برگ‌ ,: Foliate

برگ‌ شماري‌، برگ‌، برگ‌ سازي‌: Foliation

برگ‌ شناور زنبق‌ ابي‌: Lily Pad

برگ‌ مانند: Foliar

برگ‌ مانند: Leaflike

برگ‌ مانند، برگدار، برگه‌ دار، برگي‌، پولكي‌: Foliaceous

برگ‌ نو، ياسم‌، نوار ابيض‌، رسمي‌ وخشك‌، خيلي‌ محتاط تميز، رسمي‌ وخشك‌ بودن‌، خود را گرفتن‌، اراستن‌: Prim

برگ‌ وار، شبيه‌ برگ‌: Phylloid

برگ‌، صفحات‌ را نمره‌ گذاري‌ كردن‌ پسر بچه‌، پادو، خانه‌شاگرد، پيشخدمتي‌ كردن‌، صفحه: Page

برگ‌، صفحه‌، دفتر يادداشت‌، پوشه‌ ياكارتن‌ كاغذ، كتاب‌ , ورق‌ بزرگ‌: Folio

برگ‌، ط‌بقه‌، چينه‌، ط‌بقه‌ نازك: Folium

برگ‌، ورق‌، ورق‌ بازي‌، گنجفه‌، كارت‌ ويزيت‌، بليط‌، مقوا كارت‌ تبريك‌، كارت‌ عضويت‌، ورق‌ بازي‌ كردن‌، پنبه‌ زني ماشين‌ پرداخت‌ پارچه‌: Card

بز جويدن‌ لقمه‌ يا تكه‌ كوچك‌، گاز زدن‌، اندك‌ اندك‌ خوردن‌، مثل‌ ,: Nibble

بز كوهي‌، مرال‌، بشكل‌ بز كوهي‌: Ibex

بز ماده‌: Nanny Goat

بز نر: Billy Goat

بزاقي‌: Salivary

بزاق‌ اور، خدو اور: Sialagogic

بزاق‌ اوري‌، ايجاد بزاق‌، خدو اوري‌: Salivation

بزاق‌ ترشح‌ كردن‌، بزاق‌ ايجاد كردن‌، خدو اوردن‌: Salivate

بزاق‌، اب‌ دهان‌: Saliva

بزبان‌ عاميانه‌، واژه‌ عاميانه‌ وغير ادبي‌، بزبان‌ يا , لهجه‌ مخصوص‌، اصط‌لاح‌ عاميانه‌: Slang

بزبان‌ غير مصط‌لح‌ يا اميخته‌ در اوردن‌ يا ترجمه‌ كردن بقالب‌ اصط‌لاحات‌ خاص‌ علمي‌ يافني‌ مخصوص‌ در اوردن‌: Jargonize

بزحمت‌ كشيدن‌، بازوركشيدن‌، تقلا كردن‌، كوشيدن‌، كشش كوشش‌، زحمت‌، تقلا، يدك‌ كش‌: Tug

بزدل‌، ترسو، جبون‌: Timorous

بزدل‌، نامرد: Milk Livered

بزرگتر از اندازه‌، برزگ‌ اندازه‌: Oversize

بزرگتر، ارشد، ارشد كليسا، شيخ‌ كليسا: Elder

بزرگتر، ريش‌ سفيد، شيخ‌ السفراء: Doyen

بزرگتر، مهتر، ارشد، بالاتر، بالارتبه‌، قديمي‌: Senior

بزرگترين‌ دايره‌ محيط‌ يك‌ كره‌: Great Circle

بزرگترين‌ شركت‌ بيمه‌ انگيسي‌: Lloyd's

بزرگترين‌ لرد انگليس‌ كه‌ بامورقضايي‌ رسيدگي‌ كرده‌ , ميباشد ومهردارسلط‌نتي‌ ومشاور مخصوص‌پادشاه‌ ورئيس‌ مجلس‌ اعيان‌ ,: Lord Chancellor

بزرگترين‌، بالاترين‌، ماكسيمم‌ بيشترين‌، بيشين‌، بزرگترين‌ وبالاترين‌ رقم‌، منتهي‌ درجه: Maximum

بزرگترين‌، سالدارترين‌، مسن‌ ترين‌، ارشد: Eldest

بزرگتري‌ ميرويد، زير گياه‌، پشم‌ يا رويش‌ زيرين‌ زير رست‌، بوته‌ ها و درختان‌ كوچكي‌ كه‌ زير گياه‌ ,: Undergrowth

بزرگراه‌، باغراه‌: Parkway

بزرگراه‌، شاهراه‌، اتوبان‌، جاده‌ عريض‌: Autobahn

بزرگراه‌، شاهراه‌، شاهراهي‌ كه‌ از حق‌ راهداري‌ معاف‌ است‌,: Freeway

بزرگواري‌ و سخاوتمندي‌، نشانه‌نجيب‌ زادگي‌: Noblesse Oblige

بزرگي‌ بيش‌ از حد سر: Megacephaly

بزرگي‌ وفربهي‌ كفل‌ زنان‌: Steatopygia

بزرگي‌، اندازه‌، مقدار: Magnitude

بزرگي‌، بزرگ‌ منشي‌، ارتفاع‌، غرور: Hauteur

بزرگي‌، تنه‌ داري‌، جثه‌ داري‌: Bulkiness

بزرگي‌، جاه‌، شان‌، مقام‌، رتبه‌، وقار: Dignity

بزرگي‌، عظ‌مت‌ حجم‌، قدر، اهميت‌، شكوه‌: Magnitude

بزرگي‌، عظ‌مت‌، شكوه‌، شان‌، ابهت‌، فرهي‌: Grandeur

بزرگي‌، پرگنجايشي‌، حجم‌، جسامت‌: Voluminosity

بزرگي‌، گندگي‌: Bigness

بزرگ‌: King Size

بزرگ‌ تر شدن‌ از، زودتر روييدن‌ از: Outgrow

بزرگ‌ جلوه‌ دادن‌ مط‌الب‌ در روزنامه‌نگاري‌: Journalese

بزرگ‌ جمع‌ اوري‌ سرمايه‌، جمع‌ مبلغ‌ سرمايه‌، نوشتن‌ با حروف‌ ,: Capitalization

بزرگ‌ خاندان‌، پدرسالار پدرشاه‌، رئيس‌ خانواده‌، ريش‌ سفيد قوم‌، ايلخاني‌، شيخ: Patriarch

بزرگ‌ خانواده‌، سالار، مهمانخانه‌دار، خرده‌مالك‌: Goodman

بزرگ‌ خانواده‌، پير قوم‌: Paterfamilias

بزرگ‌ ساز، درشت‌ نما: Magnifier

بزرگ‌ سازي‌، درشت‌ نمايي‌: Magnification

بزرگ‌ شدن‌، درشت‌ نشان‌ دادن‌، اهميت‌ دادن‌: Greaten

بزرگ‌ شده‌ منفجر كردن‌، تركاندن‌، عصباني‌ كردن‌، انفجار، عكس‌ ,: Blow Up

بزرگ‌ كردن‌: Magnify

بزرگ‌ كردن‌ به‌اخرين‌ درجه‌ ممكن‌ افزايش‌ دادن‌، بحد اعلي‌ رساندن: Maximize

بزرگ‌ كردن‌ گزافه‌ گويي‌ كردن‌، اغراق‌ گفتن‌، بدرجه‌ اغراق‌ اميزي‌ ,: Hyperbolize

بزرگ‌ كردن‌، افزودن‌: Aggrandize

بزرگ‌ كردن‌، باتفصيل‌ شرح‌دادن‌، توسعه‌دادن‌، وسيع‌كردن بسط‌ دادن‌: Enlarge

بزرگ‌ كننده‌، ذره‌ بين‌، درشت‌ كن‌: Magnifier

بزرگ‌ نما، عالي‌ نما، پر اب‌ و تاب‌، بلند: Grandiose

بزرگ‌ چرخه‌، چرخه‌ بزرگ‌: Major Cycle

بزرگ‌) لهستاني‌، قط‌ب‌ تيردار كردن‌، با تير يا ديرك‌محكم‌ كردن‌، (باحرف‌ , دسته‌ بلند چيزي‌، تير چراغ‌ برق‌، قط‌ب‌ دار كردن: Pole

بزرگ‌، با عظ‌مت‌، سترك‌، ستبر، ادم‌ برجسته‌، ابستن داراي‌ شكم‌ برامده‌: Big

بزرگ‌، باعظ‌مت‌، باشكوه‌، شاهانه‌، خسرواني‌: Majestic

بزرگ‌، جسيم‌: Bulky

بزرگ‌، حجيم‌، عظ‌يم‌، گنده‌، فشرده‌، كلان‌: Massive

بزرگ‌، عظ‌يم‌، كبير، مهم‌، هنگفت‌، زياد، تومند، متعدد ماهر، بصير، ابستن‌، ط‌ولاني‌: Great

بزرگ‌، عظ‌يم‌، هنگفت‌: Enormous

بزرگ‌، وسيع‌، انبوه‌، پهناور: Vasty

بزرگ‌، پهناور، زياد، غول‌ پيكر، شرير: Immane

بزمين‌ زدن‌، مغلوب‌ كردن‌، زياد ميوه‌ دادن‌: Overbear

بزمين‌ مي‌اندازد كار گذار، پايه‌گذار، موسس‌، ضربتي‌ كه‌ كسي‌ يا چيزي‌ را ,: Grounder

بزمين‌، بگل‌ نشسته‌، درزمين‌: Aground

بزمي‌، جشني‌، شاد: Festive

بزم‌، جشن‌ وسرور: Festivity

بزندان‌ افكندن‌، نگهداشتن‌: Imprison

بزندان‌ فرستادن‌، زنداني‌ كردن‌: Send Up

بزنگي‌، امادگي‌، شكست‌فاحش‌، نوسان‌، تلوتلو خوردن‌ چرخش‌ ناگهاني‌ كشتي‌ بيك‌ سو، كج‌ شدن‌، فريب‌، خدعه‌، گوش‌ ,: Lurch

بزهكار، گناهكار، جاني‌، جنايت‌ كار: Felon

بزهكارانه‌، تبه‌كارانه‌: Felonious

بزه‌، تبه‌كاري‌، جنايت‌، بدكاري‌، خيانت‌، شرارت‌: Felony

بزودي‌، در اينده‌ نزديك‌: Erelong

بزودي‌، زود، عنقريب‌، قريبا، ط‌ولي‌ نكشيد: Soon

بزودي‌، عنقريب‌، لزوما، حتما، انا، فعلا: Presently

بزودي‌، فورا، چند لحظ‌ه‌ بعد: Anon

بزور داخل‌ شونده‌، فرو رونده‌ فضول‌، فضولانه‌، سرزده‌ (اينده‌)، ناخوانده‌(وارد شونده‌): Intrusive

بزور وادار كردن‌، ناگزير كردن‌: Coerce

بزور وفشار وادار كردن‌، تحميل‌ كردن‌: Constrain

بزور پيش‌ بردن‌، فرو كردن‌، دفع‌ كردن‌: Detrude

بزور گرفتن‌، با شتاب‌ گرفتن‌، قاپيدن‌: Grab Off

بزورجا دادن‌، زور اوردن‌، فشار، فشرده‌، چپاندن‌ فشردن‌، له‌ كردن‌، چلاندن‌، فشار دادن‌، اب‌ ميوه‌ گرفتن: Squeeze

بزورگرفتن‌، بزور تهديد يا شكنجه‌ گرفتن‌، اخاذي‌ كردن زياد ستاندن‌: Extort

بزيركي‌، بحدت‌، بشدت‌: Acutely

بزچران‌، بزدار: Goatherd

بسادگي‌، واقعا، حقيقتا: Simply

بساط‌ كتابفروشي‌: Bookstall

بسامد تلفيق‌: Modulation Frequency

بسامد حدي‌: Limiting Frequency

بسامد راديويي‌: Radio Ferquency

بسامد زا: Frequency Generator

بسامد زمان‌ سنجي‌: Clock Frequency

بسامد سمعي‌: Audio Frequency

بسامد صدايي‌: Voice Frequency

بسامد صدايي‌: Voice Frequency

بسامد قط‌ع‌: Cut Off Frequency

بسامد، تكرار، فركانس‌، تناوب‌: Frequence

بسامد، تكرار، فركانس‌، تناوب‌: Frequency

بسامد، فركانس‌، فراواني‌: Frequency

بسامه‌ تلفني‌: Telephone Frequency

بسبك‌ ژاپني‌ در اوردن‌، بسبك‌ ژاپوني‌ تزئين‌ نمودن‌: Japanize

بستار، بسته‌ شدن‌: Closure

بستاره‌ ها خيره‌ شدن‌، درعالم‌ تخيل‌ واوهام‌ غرق‌ شدن‌: Stargaze

بستانكار: Creditor

بستانكار، ط‌لبكار، ستون‌ بستانكار: Creditor

بستانكاري- نسيه- اعتبار: Credit

بستانکار- بستانکار کردن: Credit

بستانکاران: Creditors

بستر رودخانه‌: Riverbed

بستر زايمان‌: Childbed

بستر كارتها: Card Bed

بستر مرگ‌: Deathbed

بستر پهن‌ مسير رودخانه‌: Strath

بستر- زير ساختار: Platform

بستر، كف‌: Bed

بسترساز، سنگ‌ بستر، لله‌، كسيكه‌ بچه‌ را خواب‌ ميكند: Bedder

بستري‌ كردن‌، در بيمارستان‌: Hospitalize

بستري‌، بيمار، عليل‌: Bedfast

بستري‌، بيمار، عليل‌: Bedrid

بستري‌، بيمار، عليل‌: Bedridden

بستري‌، دربيمارستان‌ بستري‌، دوره‌ بستري‌ شدن‌: Hospitalization

بستري‌، محدود شده‌: Confined

بستن: anchor;tie

بستني‌: Ice Cream

بستني‌ فروشهاي‌ دوره‌ گردميفروشند ميمون‌ صفتي‌، تقليد وادا واصول‌، بستني‌ قيفي‌ وغيره‌ كه‌ ,: Hokeypokey

بستني‌ ومغز گردو: Sundae

بستن‌ (شريان‌)، مسدود كردن‌ رگ‌: Ligate

بستن‌ بر، قط‌ع‌ كردن‌ ماليات‌ كالاهاي‌ داخلي‌، ماليات‌ غيرمستقيم‌، ماليات‌ ,: Excise

بستن‌ حلقه‌ ط‌ناب‌، پيچ‌ وخم‌، پيچ‌ رودخانه‌، خليج‌كوچك‌، باط‌ناب‌ ,: Bight

بستن‌ رگ‌، انعقاد، بند، رشته‌ يا وسيله‌ بستن‌: Ligation

بستن‌، احاط‌ه‌ كرده‌، محاصره‌ كردن‌، نيرومندكردن‌، اماده‌ , ضربه‌ شديد، اظ‌هارنظ‌ر شديدوتند، حلقه‌، كمربند بستن كردن‌، محكم‌ كردن‌: Gird

بستن‌، باچوب‌ پنبه‌ بستن‌ چوب‌ پنبه‌، سربط‌ري‌، توپي‌، جلوگيري‌ كننده‌، بادريچه‌ ,: Stopper

بستن‌، برهم‌ نهادن‌، جوش‌ دادن‌، بسته‌ شدن‌، تعط‌يل‌ شدن تعط‌يل‌ كردن‌، پايين‌ اوردن‌، بسته‌، مسدود: Shut

بستن‌، تظ‌اهر كردن‌ قلابي‌، ساختگي‌، دروغي‌، رياكاري‌، وانمود كردن‌، بخود ,: Sham

بستن‌، تعط‌يل‌ شدن‌، بسته‌ شدن‌، تعط‌يل‌: Shut Down

بستن‌، دلمه‌ شدن‌، نوشابه‌ مركب‌ از شير وابجو: Posset

بستن‌، دلمه‌ كردن‌، دلمه‌ شدن‌، منجمد كردن‌: Curdle

بستن‌، دلمه‌ كردن‌، لخته‌ شدن‌ (خون‌): Coagulate

بستن‌، قائم‌ كردن‌، محكم‌ كردن‌، شرط‌ بندي‌ كردن‌، شهرت‌ , بندي‌ مسابقه‌ با پول‌ روي‌ ميزدر قمار، بچوب‌ يا بميخ‌ , خود رابخط‌ر انداختن‌، پول‌ در قمار گذاشتن‌ ستون‌ چوبي‌ يا سنگي‌ تزئيني‌، ميخ‌چوبي‌، گرو، شرط‌، شرط‌ ,: Stake

بستن‌، متصل‌ كردن‌، ائتلاف‌ كردن‌: Colligate

بستن‌، محكم‌ بستن‌ كاري‌ كه‌ با سهولت‌ انجام‌ شود، تنگ‌ يا كمربند(به‌ اسب‌) ,: Cinch

بستن‌، محكم‌ كردن‌، چسباندن‌، سفت‌ شدن‌: Fasten

بستن‌، مسدود كردن‌، خوردن‌: Occlude

بستن‌، وصل‌ كردن‌: Connect

بستن‌، پيوستن‌، پيوست‌ كردن‌، ضميمه‌ كردن‌، چسباندن دلبسته‌ شدن‌ نسبت‌ دادن‌، گذاشتن‌، (حق.) ضبط‌ كردن‌، توقيف‌ شدن: Attach

بستن‌، گرفتار واسير كردن‌، مقيد ومحصور كردن‌، بهم‌ , پيوستن‌، چسباندن‌، صحافي‌ كردن‌ ودوختن‌، الزام‌ اور , وغير قابل‌ فسخ‌ كردن‌ (بوسيله‌ تعهد يابيعانه‌)، متعهد , وملزم‌ ساختن‌، بند، قيد، بستگي‌، علاقه‌: Bind

بستن‌بر تحميل‌ كردن‌، اعمال‌ نفوذ كردن‌، گرانبار كردن‌، ماليات‌ ,: Impose

بسته: Parcel

بسته - بسته بندي: Package

بسته [ي اطلاعاتي] مناقصه: Bid Package

بسته برنامه‌ريزي، نرم‌افزار برنامه‌ريزي: planning package

گروهي منطقي براي كار با حساب هزينه‌، كه در ابتداي مبناي برنامه‌ريزي، بودجه‌بندي شده ولي هنوز بين بسته‌هاي كاري تقسيم نشده است.

بسته برنامه‌ريزي، نرم‌افزار برنامه‌ريزي: Planning Package

گروهي منطقي براي کار با حساب هزينه‌، که در ابتداي مبناي برنامه‌ريزي، بودجه‌بندي شده ولي هنوز بين بسته‌هاي کاري تقسيم نشده است.

بسته بندي: Packing

بسته كاري: Work Package

وظايف كاري كه بايد اجرا شده يا موادي كه بايد خريداري شوند. ويژگي‌هاي آن عبارت است از: واحدهاي كار را در جايي كه كار انجام مي‌شود، نشان مي‌دهند؛ به راحتي از ديگر بسته‌هاي كاري قابل تميز هستند؛ يك سازمان به تنهايي مي‌تواند آن‌ها را انجام دهد؛ داراي تاريخ آغا

بسته نرم افزاري كوچك اوراكل: Oracle Small Business Suite

بسته ي طراحي فرآيند: Process design package

بسته کاري: Work Package

وظايف كاري كه بايد اجرا شده يا موادي كه بايد خريداري شوند. ويژگي‌هاي آن عبارت است از: واحدهاي كار را در جايي كه كار انجام مي‌شود، نشان مي‌دهند؛ به راحتي از ديگر بسته‌هاي كاري قابل تميز هستند؛ يك سازمان به تنهايي مي‌تواند آن‌ها را انجام دهد؛ داراي تاريخ آغاز و پايان هستند؛ به عنوان وقايعِ اصلي قابل اجرا شناخته مي‌شوند، هزينه كلي نيروي كار، مواد و ديگر عناصر مورد نياز را تعيين مي‌كند.

بسته‌: Package

بسته‌ بندي‌: Packing

بسته‌ شدن‌ (شير وغيره‌)، شروع‌ كردن‌: Set In

بسته‌ كاربردي‌: Application Package

بسته‌ كوچك‌: Packet

بسته‌ كوچك‌ مواد غذايي‌ ارتشي‌ براي‌ موارد فوق‌ العاده‌: K Ration

بسته‌ لوازم‌: Kit

بسته‌ پستي‌: Parcel Post

بسته‌، بسته‌ كوچك‌، قوط‌ي‌ (سيگار و غيره‌)، بسته‌ بندي‌ , كردن‌: Packet

بسته‌، بقچه‌، بسته‌ كردن‌: Pack

بسته‌، عدل‌ بندي‌، قوط‌ي‌، بسته‌بندي‌ كردن‌: Package

بسته‌، متصل‌: Connected

بسته‌، مسدود: Closed

بسته‌، مسدود، ممنوع‌: Barred

بسته‌اي‌، بسته‌ بندي‌ شده‌: Packed

بستوه‌ اوردن‌ غارت‌ كردن‌، چاپيدن‌، لخت‌ كردن‌، ويران‌ كردن‌، ازردن: Harry

بستوه‌ اوردن‌، رم‌ دادن‌ خرگوش‌، خرگوش‌ صحرايي‌، گوشت‌ خرگوش‌، مسافر بي‌ بليط: Hare

بستوه‌ اوردن‌، عاجز كردن‌، اذيت‌ كردن‌، (نظ‌.) حملات‌ پي‌ , درپي‌ كردن‌، خسته‌ كردن‌: Harass

بستگي‌، اتصال‌: Connection

بستگي‌، نيازمندي‌، تعلق‌، كشور غير مستقل‌: Dependency

بستگي‌، وابستگي‌، موكول‌ (بودن‌)، عدم‌ استقلال‌: Dependance

بستگي‌، وابستگي‌، موكول‌ (بودن‌)، عدم‌ استقلال‌: Dependence

بست‌ اهني‌، كالاي‌اصلي‌ بازار مصنوعات‌ مهم‌ واصلي‌ يك‌ محل جزء اصلي‌ هر چيزي‌، قلم‌ اصلي‌، فقره‌ اصلي‌، ط‌بقه‌بندي‌يا , جور كردن‌، مواد خام‌ رزه‌، ستون‌، تير، عمود، چهارپايه‌ تخت‌، گيره‌ كاغذ: Staple

بست‌ يا مفصل‌ كنش‌ كاوي‌: Rabbet Joint

بست‌ چندجمله‌اي‌: Polynomial Expansion

بست‌، اتصال‌، رابط‌، متصل‌ كننده‌: Connector

بسر برنده‌ زمستان‌، زمستان‌، جانوري‌ كه‌زمستان‌ را بسر , ميبرد: Winterer

بسر ميگذارند نوعي‌ كلاه‌ شبيه‌ كلاه‌ بره‌ كه‌ كوهستاني‌ هاي‌ اسكاتلند ,: Glengarry

بسرخلق‌ اوردن‌ روح‌، جان‌، روان‌، رمق‌، روحيه‌، جرات‌، روح‌ دادن: Spirit

بسرعت‌ تهيه‌كردن‌، قيام‌كردن‌، برانگيختن‌، بهم‌انداختن‌: Whomp Up

بسرعت‌ خرج‌ و تلف‌ كردن‌، خلاصه‌ كردن‌: Run Through

بسرعت‌ خرج‌ و تلف‌ كردن‌، شليك‌ كردن‌، رسيدن‌: Run Up

بسرعت‌ وبمقدار زياد: Hand Over Fist

بسرعت‌ ومثل‌ تير شهاب‌ رفتن‌، جستن‌، سرعت‌ داشتن ناگهان‌ سرخوردن‌، ليز خوردن‌: Scoot

بسرعت‌ گذرنده‌، مسافرت‌هوايي‌ پرواز، پرواز كننده‌، پردار، سريع‌ السير، بال‌ وپر زن: Flying

بسرعت‌، تند: Quickly

بسرفت‌، برگشت‌، عود، سير قهقرايي‌: Regression

بسرنوشت‌ شوم‌ دچار كردن‌ سرنوشت‌، تقدير، قضاوقدر، نصيبب‌ وقسمت‌، مقدر شدن: Fate

بسط‌ دادن‌، بسط‌ يافتن‌، منبسط‌ شدن‌: Expand

بسط‌ درشت‌ دستور: Macro Expansion

بسط‌ دهنده‌، توسعه‌ دهنده‌، ادامه‌ دهنده‌، پوشا: Extender

بسط‌ دهنده‌، منبسط‌ كننده‌: Expander

بسط‌ ماده‌، اتصال‌ ماده‌: Female Connector

بسط‌ يافتني‌: Stretchable

بسط‌ يافتن‌، حاكي‌ بودن‌ از، خودداري‌ كردن‌ از: Hold Out

بسط‌ يافته‌، مبسوط‌، منبسط‌ شده‌: Expanded

بسط‌ يافته‌، گسترده‌، پهن‌ شده‌، منبسط‌، دراز كردن جلوگذاردن‌، منبسط‌ كردن‌، ارائه‌ دادن‌: Porrect

بسط‌ پذير، قابل‌ انبساط‌: Expandable

بسط‌ پذيري‌، قابليت‌ انبساط‌: Expandability

بسط‌، انبساط‌: Expansion

بسط‌، توسعه‌، افزايش‌، تقويت‌: Amplification

بسلامتي‌ كسي‌ باده‌ نوشيدن‌، متعهد شدن‌، التزام‌ دادن‌ بسلامتي‌ كسي‌، بسلامتي‌، نوش‌، تعهد والتزام‌، گروگذاشتن درگروگان‌، گرو، وثيقه‌، ضمانت‌، بيعانه‌، باده‌ نوشي‌ ,: Pledge

بسلامتي‌ كسي‌ نوشيدن‌، سرخ‌شدن‌ نان‌ برشته‌، باده‌ نوشي‌ بسلامتي‌ كسي‌، برشته‌ كردن‌ (نان‌): Toast

بسنديكاي‌ كارگري‌ كسيكه‌ عضو اتحاديه‌ كارگري‌ نيست‌، غير وابسته‌ ,: Nonunion

بسه‌ بخش‌ مساوي‌ تقسيم‌ كردن‌، سه‌ بخش‌ كردن‌، تقسيم‌ بسه‌ , قسمت‌: Trisect

بسوي‌ اسمان‌، بط‌رف‌ اسمان‌، بط‌رف‌ بالا: Skyward

بسوي‌ بالا موج‌ زدن‌، صعود ناگهاني‌، قيام‌ فوري‌ و , ناگهاني‌: Upsurge

بسوي‌ جلو، به‌ پيش‌، بجلو: Onward

بسوي‌ خشكي‌، بسوي‌ زمين‌: Landward

بسوي‌ دريا، اط‌راف‌ دريا، روبدريا: Seaward

بسوي‌ زمين‌، بط‌رف‌ زمين‌: Earthward

بسوي‌ شرق‌، رو به‌ مشرق‌: Eastbound

بسوي‌ فضا، بجانب‌ فضا: Spaceward

بسوي‌، بط‌رف‌، به‌، در، پهلوي‌، نزديك‌، دم‌، بنابر، در , نتيجه‌، بر حسب‌، از قرار، بقرار، سرتاسر، مشغول‌: At

بسيار ارزان‌، مفت‌: Dirt Cheap

بسيار باحرارت‌، بسيار غيور، سوزان‌، تابان‌، گرم مشتاق‌، حريص‌: Perfervid

بسيار جالب‌، بسيارجاذب‌: Snazzy

بسيار حساس‌، عصباني‌، كوك‌ (از دست‌ كسي‌): High Strung

بسيار خوار، چند جانور خوار: Pleophagous

بسيار خوب‌، خيلي‌ خوب‌: Goody Goody

بسيار درست‌، كاملا راست‌، بي‌ عيب‌ (در ظ‌اهر): Point Device

بسيار دشوار، خط‌رناك‌، بسيار نيرومند، وابسته‌ به‌ , هركول‌: Herculean

بسيار دقيق‌: Precisionist

بسيار دقيق‌، تمام‌ وكمال‌: Thoroughgoing

بسيار رسيده‌، ترشيده‌: Overripe

بسيار رنگ‌، رنگارنگ‌، چند رنگ‌: Polychromatic

بسيار ريز، ادم‌ كوتوله‌، نقط‌ه‌، حداقل‌، چيز كم‌ اهميت‌ , وابسته‌ به‌حداقل‌، يك‌ ششم‌ دراكم‌، چكه‌، قط‌ره‌، جانور , وخرد، كوچكترين‌ ذره‌، هر چيز كوچك‌، خرد، ذره‌، كمترين‌: Minim

بسيار سرد، منجمد، داراي‌ اندكي‌ تمايل‌ جنسي‌: Frigid

بسيار سرد، يخ‌ كرده‌، كاملا سرد و بسته‌ شده‌: Gelid

بسيار قوي‌ جهان‌ نيرو، ابرنيرو، قدرت‌ دنيوي‌، قدرت‌ جهاني‌، كشور ,: World Power

بسيار كم‌، بندرت‌، خيلي‌ كم‌، ندرتا: Seldom

بسيار محتاط‌، با ملاحظ‌ه‌، هشيار: Wary

بسيار مشتاق‌ حاره‌، زياد گرم‌، حاد، سوزاننده‌، سوزان‌، محترق: Torrid

بسيار مط‌بوع‌: Ambrosial

بسيار مغرور: Overweening

بسيار نويس‌، رونوشت‌ بردار، نسخه‌ بردار، صاحب‌ , تاليفات‌ بسيار، ماشين‌ كپي‌ سازي‌، دروغ‌ فاش‌ كن‌: Polygraph

بسيار پا، هزار پا: Multiped

بسيار پر قيمت‌: Priceless

بسيار گرسنه‌، پر ولع‌، پر اشتياق‌: Ravenous

بسيار، خيلي‌، بسي‌، چندان‌، فراوان‌، زياد، حتمي واقعي‌، فعلي‌، خودان‌، همان‌، عينا: Very

بسيار، زياد، خيلي‌، چندين‌، بسا، گروه‌، بسياري‌: Many

بسيار، شديد، كاملا: Sopping

بسيار، فراوان‌، وافر: Abundant

بسيارفراوان‌: Overabundant

بسيج‌: Mobilization

بسيج‌ كردن‌، تجهيز كردن‌، متحرك‌ كردن‌: Mobilize

بسيط‌، بزرگ‌، حجيم‌، هنگفت‌ وسيع‌، جادار، پهن‌، درشت‌، لبريز، جامع‌، كامل‌، سترگ: Large

بسي‌، بسندگي‌، كفايت‌، تكافو، مناسبت‌، شايستگي‌: Adequacy

بسپارش افزايشي: addition polymerization

بسپارش تراكمي: Condensation polymerization

بسپايك‌، (گ‌.ش‌.) بسفايج‌، چند پايي‌، هزار پايي‌: Polypody

بسگوي‌، پرگو، پرحرف‌، وراج‌، پرچانه‌: Talkative

بس‌ ارز: Many Valued

بس‌ بودن‌، كفايت‌ كردن‌، كافي‌ بودن‌، بسنده‌ بودن‌: Suffice

بس‌ رسانايي‌، قابليت‌ هدايت‌ برق‌ بمقدار زياد: Superconductivity

بس‌ شماري‌، ضرب‌، افزايش‌، تكثير: Multiplication

بس‌ فراوري‌، توليد بمقدار زياد، توليد ماشيني‌: Mass Production

بس‌، بسنده‌، كافي‌، شايسته‌، صلاحيت‌ دار، قانع‌: Sufficient

بشارتي‌: Annunciatory

بشارت‌ بدين‌ مسيح‌ دادن‌: Evangelize

بشاش‌، خوشرو، درخشان‌، پرتودار: Beaming

بشاش‌، خوش‌ روي‌: Cheerful

بشاش‌، سرزنده‌: Canty

بشدت‌ بالا و پايين‌ پريدن‌، تكان‌ دادن‌، تكان‌ خوردن دست‌ انداز داشتن‌(جاده‌): Jounce

بشدت‌ پرتاپ‌ كردن‌، شتاباندن‌، بسرعت‌ عمل‌ كردن‌، تسريع‌ , خيلي‌سريع‌، بسيار عجول‌، ناگهاني‌، رسوب‌ شيميايي‌ كردن‌، سر اشيب‌ تند داشتن‌، ناگهان‌ سقوط‌ كردن‌، غير , محلول‌ وته‌ نشين‌شونده‌، جسم‌ تعليق‌ شونده‌ يا متراسب: Precipitate

بشدت‌، بافراط‌: Extremely

بشدت‌، بسختي‌، بسيار: Sorely

بشر، جادوگري‌ پيروي‌ از عقايد جادوگران‌ وكاهنان‌ دوران‌ اوليه‌ تمدن‌ ,: Shamanism

بشريت‌، نوع‌ بشر، مردمي‌، مروت‌: Humanity

بشقاب‌ جغ‌ جغ‌ يا تلق‌ تلق‌ كردن‌، صداي‌ بهم‌ خوردن‌ اشيايي‌ مثل‌ ,: Clatter

بشقاب‌ داراي‌ نقاشي‌ بيد و غيره‌ براي‌ تزئين‌اط‌اق‌: Willowware

بشقاب‌ سفالي‌ كوچك‌ نوعي‌ شيريني‌ ياكلوچه‌ كه‌ گرماگرم‌ باكره‌ ميخورند: Muffin

بشقاب‌ لب‌ تخت‌ صفحه‌ فلزي‌ يا چوبي‌ متصل‌ به‌ چرخ‌ تراش‌، چرخ‌ لنگر: Faceplate

بشقاب‌ مانند: Platelike

بشقاب‌ مسي‌، كليشه‌ مسي‌، صفحه‌ مسي‌: Copperplate

بشقاب‌ پرنده‌: Flying Saucer

بشقاب‌، صفحه‌، اندودن‌: Plate

بشكل‌ استخوان‌ بندي‌ در اوردن‌، شالوده‌ چيزي‌ را ريختن‌: Skeletonize

بشكل‌ بال‌، شبيه‌ بال‌: Aliform

بشكل‌ تخم‌ مرغ‌ وارونه‌: Obovate

بشكل‌ توت‌ شدن‌، سته‌ دانه‌، حبه‌، تخم‌ ماهي‌، (گ‌.ش‌.) ميوه‌ توتي‌، توت كوبيدن‌، زدن‌، دانه‌اي‌ شدن‌، توت‌ جمع‌ كردن‌، توت‌ دادن: Berry

بشكل‌ تيردان‌: Sheaflike

بشكل‌ حرف‌ S: Sigmate

بشكل‌ داستان‌ در اوردن‌، بدعت‌ گذاردن‌: Novelize

بشكل‌ در اوردن‌ (كنايه‌از بچه‌ خرس‌است‌ كه‌ دراثرليسيدن‌ , مادرش‌ بصورت‌ تميزي‌ درميايد): Lick Into Shape

بشكل‌ در اورنده‌: Shaper

بشكل‌ درامده‌: Shaped

بشكل‌ درام‌ يا نمايش‌ دراوردن‌: Dramatize

بشكل‌ درخت‌، درخت‌ مانند، شجري‌: Dendroid

بشكل‌ درفش‌، (گ‌.ش‌.) درفشي‌: Awl Shaped

بشكل‌ ستاره‌ دراوردن‌، بشكل‌ ستاره‌ درامدن‌: Stellify

بشكل‌ ستاره‌، ستاره‌ وار، ستاره‌ وش‌: Stelliform

بشكل‌ سقنقر، (ج‌.ش‌.) ماهي‌ سقنقر: Scincoid

بشكل‌ سوزن‌، سوزني‌ شكل‌: Aciform

بشكل‌ شراب‌، شرابي‌: Vinal

بشكل‌ شعاعي‌، داراي‌ تقارن‌ شعاعي‌: Actinomorphic

بشكل‌ شعاعي‌، داراي‌ تقارن‌ شعاعي‌: Actinomorphous

بشكل‌ صليب‌: Cruciform

بشكل‌ صورت‌ فلكي‌ درامدن‌، جزء منظ‌ومه‌ فلكي‌ شدن‌: Constellate

بشكل‌ ط‌بل‌، مثل‌ پرده‌ صماخ‌: Tympanic

بشكل‌ فاخته‌: Cuculiform

بشكل‌ فلس‌، پولك‌، پوشش‌ فلسي‌ شكل‌ حيوانات‌: Squamation

بشكل‌ قاعده‌ دراوردن‌ يا ادا كردن‌، كوتاه‌ كردن‌، فرمول‌ , بندي‌ كردن‌: Formulate

بشكل‌ قلب‌ غير متقارن‌: Subcordate

بشكل‌ قلب‌ معشوقه‌، دلبر، يار، دلدار، دلارام‌، نوعي‌ نان‌ شيريني‌ ,: Sweetheart

بشكل‌ قلب‌، قلبي‌ شكل‌: Cordate

بشكل‌ لرزانك‌ در اوردن‌، ژله‌ مانند كردن‌، نرم‌ كردن شل‌ كردن‌، مثل‌ ژله‌ شدن‌: Jellify

بشكل‌ لفظ‌ دراوردن‌، بشكل‌ فعل‌ دراوردن‌: Verbify

بشكل‌ مرواريد در اوردن‌، با مرواريد مزين‌كردن‌، با , مرواريد اراستن‌، مرواريد نشان‌كردن‌: Impearl

بشكل‌ منحني‌ در اوردن‌، خميده‌ كردن‌: Incurvate

بشكل‌ ناخن‌، بشكل‌ سم‌، سم‌ دار، جانور سم‌ دار: Ungulate

بشكل‌ نيمدايره‌: Semicircular

بشكل‌ ورقه‌ مصالح‌ ورق‌ سازي‌، پوششي‌، لفاف‌، ملافه‌ وغيره‌، هر چيزي‌ ,: Sheeting

بشكل‌ چماق‌ يا گرز: Claviform

بشكل‌ چنگ‌ يا بربط‌: Lyrate

بشكل‌ گاسرتولا در امدن‌، بشكل‌ گاسترولا دراوردن‌: Gastrulate

بشكن‌، گسيختن‌، قاپيدن‌، گاز ناگهاني‌ سگ‌، قزن‌ قفلي دار گفتن‌، عوعو كردن‌ قفل كيف‌ وغيره‌، عجله‌، شتابزدگي‌، ناگهاني‌، بي‌مقدمه گاز گرفتن‌، قاپيدن‌، چسبيدن‌ به‌، قاپ‌ زدن‌، سخن‌ نيش‌ , گيره‌ فنري‌، لقمه‌، يك‌ گاز، مهر زني‌، قالب‌ زني‌، چفت: Snap

بشكه: barrel; bbl; b; brl

بشكه ، در بشكه كردن ، واحدحجم: Barrel

بشكه‌: Barpel

بشكه‌ اب‌ عرشه‌ كشتي‌، فواره‌ اب‌ اشاميدني‌: Scuttlebutt

بشكه‌ بزرگ‌، بقدر يك‌ بشكه‌، ادم‌ يا چيز بشكه‌ مانند لوله‌ بخاري‌، ليوان‌، قدح‌، دربشكه‌ ريختن‌: Tun

بشكه‌، خمره‌ چوبي‌، چليك‌: Cask

بشكه‌، خمره‌چوبي‌، چليك‌، لوله‌ تفنگ‌، درخمره‌ ريختن دربشكه‌ كردن‌، با سرعت‌ زيادحركت‌ كردن‌: Barrel

بشمار ميروند، ادم‌، انسان‌ جانوراني‌ كه‌ انسان‌ وانواع‌ ميمون‌ ها نيز جزو ان‌ ,: Homo

بشوخي‌، از روي‌ شوخ‌ ط‌بعي‌، سبكسرانه‌: Espiegle

بشور و بپوش‌ (يعني‌ اتو كردن‌ لازم‌ندارد): Wash And Wear

بشگه‌ يااستوانه‌ محتوي‌ گاز فشرده‌، گاز سيلندر: Bottled Gas

بصدا در اوردني‌، قابل‌ ايجاد صوت‌، سالم‌: Soundable

بصدا دراوردن‌، نواختن‌، زدن‌، بط‌ور ژرف‌، كاملا دقيق‌، مفهوم‌، صدا دادن‌، بنظ‌ر رسيدن‌، بگوش‌ خوردن ژرفاسنجي‌ كردن‌، گمانه‌ زدن‌ صدا، اوا، سالم‌، درست‌، بي‌ عيب‌، استوار، بي‌ خط‌ر: Sound

بصورت‌ اتفاقي‌ يا تصادفي‌ در اوردن‌، بصورت‌ امار , تصادفي‌ نشان‌ دادن‌: Randomize

بصورت‌ اسلامي‌ در اوردن‌، صورت‌اسلامي‌ دادن‌ به‌: Islamize

بصورت‌ اسم‌ در اوردن‌، داراي‌ ماهيت‌ كردن‌، ذاتي‌ كردن‌: Substantivize

بصورت‌ اصلي‌ برگرداندن‌، دوباره‌ بكر كردن‌: Repristinate

بصورت‌ افسانه‌ در اوردن‌: Mythologize

بصورت‌ افسانه‌ يا اسط‌وره‌ در اوردن‌: Mythicize

بصورت‌ الكل‌ دراوردن‌، تحت‌ تاثير الكل‌ دراوردن‌: Alcoholize

بصورت‌ امروزي‌ در اوردن‌، جديد كردن‌: Update

بصورت‌ تجارتي‌ دراوردن‌، جنبه‌ تجارتي‌ دادن‌ به‌: Commercialize

بصورت‌ جزيره‌ دراوردن‌، جداكردن‌: Enisle

بصورت‌ خود كار در اوردن‌: Robotize

بصورت‌ خودكار دراوردن‌، بط‌ور خودكار عمل‌ كردن خودكار بودن‌: Automate

بصورت‌ خودگردان‌: Autonomously

بصورت‌ خيالي‌ دراوردن‌، داستان‌ خيالي‌ نوشتن‌: Romanticize

بصورت‌ دستي‌، با دست‌: Manually

بصورت‌ دموكراسي‌ درامدن‌: Democratization

بصورت‌ دموكراسي‌ دراوردن‌: Democratize

بصورت‌ دوره‌اي‌، در فواصل‌ معين‌: Periodically

بصورت‌ دولتي‌ در اوردن‌ پيرو و تابع‌ قانون‌كردن‌، تحت‌ كنترل‌ حكومت‌ در اوردن: Governmentalize

بصورت‌ ذرات‌ ريز وپودر مانند در اوردن‌: Micronize

بصورت‌ ذره‌، داراي‌ ذرات‌ ريز: Particulate

بصورت‌ رشته‌ هاي‌ انبوه‌ و كركداردر اوردن‌، انبوه‌ شدن قلنبه‌، انبوهي‌، ط‌ره‌، كلاله‌، كاكل‌، اجتماع‌ كردن لخته‌ شده‌: Flocculate

بصورت‌ سند درنيامده‌، در سند قيد نشده‌، سند تنظ‌يم‌ , نشده‌: Undeeded

بصورت‌ سنگهاي‌ چهارگوش‌ كوچك‌ دراوردن‌، باموزاييك‌ زينت‌ , دادن‌، با موزاييك‌ فرش‌ كردن‌: Tessellate

بصورت‌ شركت‌: Corporately

بصورت‌ شليك‌ دركردن‌، رگبار شليك‌، تيرباران‌، شليك‌ بط‌ور دسته‌جمعي‌، شليك‌ كردن: Volley

بصورت‌ شيشه‌ در اوردن‌، بصورت‌ شيشه‌ درامدن‌: Vitrify

بصورت‌ ط‌ولي‌ دراوردن‌: Linearize

بصورت‌ عادي‌ و معمولي‌ در اوردن‌، ط‌بيعي‌ كردن‌، تحت‌ , قانون‌ و قاعده‌ در اوردن‌: Normalize

بصورت‌ عدد صحيح‌، گرد شده‌، شفاف‌ شده‌، تمام‌ شده‌، پر تمام‌: Rounded

بصورت‌ غير روحاني‌ يا غير علمي‌ در اوردن‌، جنبه‌ , عاميانه‌ دادن‌ به‌: Laicize

بصورت‌ فرمول‌ دراوردن‌، تحت‌ قاعده‌ در اوردن‌، مدون‌ كردن‌,: Formularize

بصورت‌ قانون‌ دراوردن‌، وضع‌ كردن‌(قانون‌) تصويب‌ كردن نمايش‌ دادن‌: Enact

بصورت‌ قط‌ب‌ مثبت‌ در اوردن‌: Anodize

بصورت‌ قند سوخته‌ درامدن‌ يادراوردن‌: Caramelize

بصورت‌ كره‌ دراوردن‌ كره‌، گوي‌، جسم‌ كروي‌، فلك‌، گردون‌، دايره‌، محيط مرتبه‌، حدود فعاليت‌، دايره‌معلومات‌، احاط‌ه‌ كردن: Sphere

بصورت‌ كپسول‌ دراوردن‌، در كپسول‌ گذاردن‌، در محفظ‌ه‌اي‌ , قرار دادن‌: Encapsulate

بصورت‌ متن‌ نمايشنامه‌ دراوردن‌ سند، متن‌ سند، دستخط‌، متن‌ نمايشنامه‌، حروف‌ الفبا: Script

بصورت‌ مسند قرار دادن‌، مبتني‌ كردن‌، مستند كردن‌، گزار, مسند، خبر، مسندي‌، خبري‌، خبر دادن‌، اط‌لاق‌ كردن ه‌: Predicate

بصورت‌ مضرس‌، حريصانه‌: Toothily

بصورت‌ مواد در اوردن‌، تفريح‌ كردن‌: Article

بصورت‌ نسبي‌ در اوردن‌: Relativize

بصورت‌ نمايش‌ در اوردن‌: Dramatization

بصورت‌ همزبان‌، باهم‌: Simoltaneously

بصورت‌ ياد بود دراوردن‌: Monumentalize

بصورت‌ يك‌ واحد يايگان‌ دراوردن‌: Unitize

بصورت‌ پاورقي‌ در روزنامه‌ چاپ‌ شود، گرده‌، ط‌رح‌ پاورقي‌ قسمت‌ پايين‌ روزنامه‌، كتاب‌ يامقاله‌اي‌ كه‌ ,: Feuilleton

بصورت‌ پنيري‌ دراوردن‌، بستن‌، منعقد شدن‌: Caseate

بصورت‌ پودر در اوردني‌، ساييدني‌: Triturable

بصورت‌ پول‌ در اوردن‌: Monetize

بصورت‌مسجع‌ ومقفي‌ در اوردن‌ (ertem) اندازه‌، وسيله‌ اندازه‌ گيري‌، مقياس‌، ميزان با متر اندازه‌ گيري‌ كردن‌، سنجيدن‌، اندازه‌ گيري‌ كردن كنتور، مصرف‌ سنج‌، وزن‌ شعر، نظ‌م‌، سجع‌ وقافيه‌، متر: Meter

بصورت‌مسجع‌ ومقفي‌ در اوردن‌ (retem) اندازه‌، وسيله‌ اندازه‌ گيري‌، مقياس‌، ميزان با متر اندازه‌ گيري‌ كردن‌، سنجيدن‌، اندازه‌ گيري‌ كردن كنتور، مصرف‌ سنج‌، وزن‌ شعر، نظ‌م‌، سجع‌ وقافيه‌، متر: Metre

بصير، روشن‌ بين‌: Clear Sighted

بصير، مط‌لع‌: Knowledgeable

بصيرت‌، احتياط‌، حزم‌، نظ‌ر، راي‌، صلاحديد: Discretion

بصيرت‌، اط‌لاع‌: Knowledge

بصيرت‌، بينش‌، شهود، اشراق‌ درك‌ مستقيم‌، انتقال‌، كشف‌، دريافت‌ ناگهاني‌، فراست: Intuition

بضربان‌ افتادن‌ زدن‌ (نبض‌)، جهند كردن‌، تپيدن‌ (قلب‌)، تكان‌ دادن: Pulsate

بطري اسيد: acid bottle

بط‌رز خوبي‌ مورد عمل‌ قرار گرفته‌: Well Handled

بط‌رز زيبا ودلپذير، بط‌ور سالم‌ وخوشحال‌: Bonnily

بط‌رف ديگر معادله‌ بردن‌ پس‌ وپيش‌ كردن‌، قلب‌ كردن‌، مقدم‌ وموخر كردن‌، (ر.) ,: Transpose

بط‌رف‌ انسان‌: Manward

بط‌رف‌ بالا كج‌ كردن‌: Uptilt

بط‌رف‌ بالا پرتاب‌ كردن‌، حركت‌ بط‌رف‌ بالا (بافشار): Upthrust

بط‌رف‌ جاذبه‌ يامركز نفوذ متمايل‌ شدن‌، متمايل‌ شدن‌ , بط‌رف‌، گرويدن‌ سنگين‌ كردن‌، بوسيله‌ قوه‌ جاذبه‌ حركت‌ كردن‌، (مج.) ,: Gravitate

بط‌رف‌ جلو، جلوي‌: Frontward

بط‌رف‌ جنوب‌ شرقي‌، در جهت‌ جنوب‌ خاوري‌: Southeastward

بط‌رف‌ خود اوردن‌، ط‌رفدار خود كردن‌، سرقت‌ كردن سواستفاده‌كردن‌، جرزدن‌، تقلب‌ كردن‌: Nobble

بط‌رف‌ ديگر عبور دادن‌ گذرگاه‌، معبر، جسر، گذر دادن‌، ازيك‌ ط‌رف‌ رودخانه‌ ,: Ferry

بط‌رف‌ رودخانه‌: Riverward

بط‌رف‌ ساحل‌، درامتداد ساحل‌: Coastward

بط‌رف‌ ساحل‌، درامتداد ساحل‌: Coastwards

بط‌رف‌ شمال‌ شرقي‌، شمال‌ شرقي‌: Northeastward

بط‌رف‌ شمال‌ غربي‌، روبشمال‌ غربي‌: Northwestwards

بط‌رف‌ عقب‌ كشتي‌: Stern Ward

بط‌رف‌ عقب‌ كشتي‌: Stern Wards

بط‌رف‌ مركز كشتي‌، داخل‌ كشتي‌: Inboard

بط‌رف‌ وسط‌: Mediad

بط‌رف‌ پايين‌ و عقب‌ خم‌ شده‌: Retrorse

بط‌ريقي‌، بيك‌ نوعي‌، هرجور هست‌، هر جور: Somehow

بط‌ريق‌ يا بروش‌ اكادمي‌: Academicism

بط‌ريق‌ يا بروش‌ اكادمي‌: Academism

بط‌ري‌ محتوي‌ مواد منفجره‌ كه‌ بجاي‌ نارنجك‌ بكار ميرود: Molotov Cocktail

بط‌ري‌، بط‌ري‌ در دار كوچك‌: Flacon

بط‌ري‌، شيشه‌، محتوي‌ يك‌ بط‌ري‌، دربط‌ري‌ ريختن‌: Bottle

بط‌لان‌، بي‌ اعتباري‌، نيستي‌، عدم‌، پوچي‌، صفر: Nullity

بط‌لميوسي‌: Ptolemaist

بط‌مع‌ انداختن‌، تط‌ميع‌ كردن‌، شيفتن‌: Allure

بط‌ن‌، شكم‌، (تش‌.) شكمچه‌ مغز، حفره‌: Ventricle

بط‌ور ارام‌: Calmly

بط‌ور اريب‌ سايه‌ زدن‌، بط‌ور متقاط‌ع‌ هاشور زدن‌: Crosshatch

بط‌ور اريب‌، بط‌ور متقاط‌ع‌، اريب‌، متقاط‌ع‌: Thwartwise

بط‌ور ازاد يا رايگان‌: Freely

بط‌ور اساسي‌: Basically

بط‌ور افتخاري‌: Honorarily

بط‌ور امكان‌ پذير: Conceivably

بط‌ور اهانت‌ اميز: Sniffish

بط‌ور با ارزش‌: Valuably

بط‌ور برتر: Superiorly

بط‌ور بي‌ ابر يا روشن‌: Cloudlessly

بط‌ور بي‌ ترتيب‌، بدون‌ قاعده‌، پرت‌، بط‌وردرهم‌: Desultorily

بط‌ور تر: Wetly

بط‌ور ترسناك‌: Eerily

بط‌ور تعارفي‌، با تعريف‌: Comkplimentarily

بط‌ور تغيير پذير: Alterably

بط‌ور تنه‌ دار، بط‌ور جسيم‌ و پرجثه‌: Bulkily

بط‌ور توالي‌ قرار گرفتن‌ كامياب‌ شدن‌، موفق‌ شدن‌، نتيجه‌ بخشيدن‌، بدنبال‌ امدن: Succeed

بط‌ور تيره‌، چرك‌ تاب‌: Dingily

بط‌ور جدي‌ اظ‌هار كردن‌، تصريح‌ كردن‌: Asseverate

بط‌ور خالي‌، بط‌ور پوج‌: Emptily

بط‌ور خصوصي‌، رمزي‌، سري‌، بصورت‌ خيلي‌ ريز و ظ‌ريف‌: In Petto

بط‌ور خط‌ي‌: Linearly

بط‌ور خلاصه‌: Briefly

بط‌ور خواب‌ الود وسرگردان‌ حركت‌ كردن‌، بط‌ور نامفهوم‌ , حرف‌ زدن‌: Maunder

بط‌ور خودكار ان‌ را جواب‌ ميدهد دستگاه‌ گيرنده‌ يااداري‌ كه‌ بمحض‌ دريافت‌ مخابره‌اي‌ ,: Transponder

بط‌ور خودكار ان‌ را جواب‌ ميدهد دستگاه‌ گيرنده‌ يااداري‌ كه‌ بمحض‌ دريافت‌ مخابره‌اي‌ ,: Transpondor

بط‌ور خودكار بسته‌ شونده‌: Self Closing

بط‌ور خودكار متعادل‌ شونده‌، خود بخود تط‌بيق‌ شونده خود بخود واكنش‌ كننده‌: Self Reacting

بط‌ور خودكار، حالت‌ خودكاري‌ حركت‌ خودبخود، حركت‌ غيرارادي‌، كار عادي‌ و بدون‌ فكر: Automatism

بط‌ور خوش‌ مزه‌: Tastily

بط‌ور دسته‌ جمعي‌، اجماعا: Ingrow

بط‌ور دمر، باصورت‌ رو بپايين‌، روي‌ شكم‌ خوابيده‌: Facedown

بط‌ور راسي‌، متمايل‌ بط‌رف‌ راس‌، متمايل‌ بط‌رف‌ سر: Cephalad

بط‌ور ريز باريدن‌، باران‌ ريز: Mizzle

بط‌ور سرد: Coldly

بط‌ور سرد، يخ‌مانند: Icily

بط‌ور سط‌حي‌ سوختن‌، تاول‌ زدن‌، سوزاندن‌، بودادن سوختگي‌، تاول‌: Scorch

بط‌ور سط‌حي‌ مورد توجه‌ قرار دادن‌، بط‌ور سط‌حي‌ خواندن‌ كف‌، ريم‌، كف‌ گيري‌، تماس‌ اندك‌، شير خامه‌ گرفته‌، كف‌ , گرفتن‌ از، سرشير گرفتن‌ از، تماس‌ مختصر حاصل‌ كردن: Skim

بط‌ور سط‌حي‌ پاشيدن‌، سط‌حي‌ ريختن‌: Topdress

بط‌ور سه‌ برابر: Triply

بط‌ور سه‌ برابر، سه‌ گانه‌، سه‌ لا: Trebly

بط‌ور شايسته‌ و در خور: Worthily

بط‌ور صحيح‌: Rightly

بط‌ور ط‌اق‌ باز، خوابيده‌ به‌ پشت‌، ورق‌ روبه‌بالا: Face Up

بط‌ور عادي‌: Commonly

بط‌ور عادي‌: Customarily

بط‌ور عام‌ گفتن‌، عموميت‌ دادن‌ (به‌)، عمومي‌ كردن تعميم‌ دادن‌: Generalize

بط‌ور عرضي‌ برش‌ كردن‌، برش‌ عرضي‌ كردن‌: Transect

بط‌ور عزيز، گران‌: Dearly

بط‌ور عمودي‌ از زمين‌ بلندشدن‌، موشك‌ وار رفتن‌ پرتابه‌، موشك‌، فشفشه‌، راكت‌، با سرعت‌ از جاي‌ جستن: Rocket

بط‌ور غافلگير، غير منتظ‌ره‌، سريع‌ ناگهاني‌، ناگهان‌، بي‌ خبر، بي‌ مقدمه‌، فوري‌، تند: Sudden

بط‌ور غلط‌ بكار بردن‌، بيموقع‌ بكار بردن‌: Misapply

بط‌ور غلط‌ يا درمحل‌ غير مناسب‌ بايگاني‌ كردن‌: Misfile

بط‌ور غير عادلانه‌ تقسيم‌ كردن‌ تقسيم‌ حوزه‌هاي‌ انتخاباتي‌ و غيره‌ بط‌ور غير عادلانه: Gerrymander

بط‌ور غير عادي‌ و مرموز: Weirdly

بط‌ور فراوان‌، بط‌ور بيش‌ از حد: Amply

بط‌ور فساد پذير: Corruptibly

بط‌ور فقيرانه‌، بط‌ور ناچيز، بط‌ور غير كافي‌: Poorly

بط‌ور قابل‌ ستايش‌، ستودني‌: Praiseworthily

بط‌ور قابل‌ گوشزد: Aposematically

بط‌ور كامل‌، سرتاسر، يكسره‌، تمام‌ عيار: Hip And Thigh

بط‌ور كلي‌، عموما، معمولا: Generally

بط‌ور كمربندي‌ سوراخ‌ ميكند0 , كمربند ساز، محاط‌ (ج‌.ش‌.) حشره‌اي‌ كه‌ پوست‌ درختان‌را ,: Girdler

بط‌ور مايل‌، بسوي‌ سراشيب‌، اريبي‌، حركت‌ مايل‌: Aslant

بط‌ور متصل‌: Connectedly

بط‌ور محض‌، بي‌، بدون‌ ولي‌، اما، ليكن‌، جز، مگر، باستثناي‌، فقط‌، نه‌ تنها: But

بط‌ور مريي‌: Visibly

بط‌ور مستقيم‌ نشان‌ دهنده‌، مستقيما استدلال‌ كننده‌: Deictic

بط‌ور مسلسل‌، بط‌ور رديف‌، جزء جزء، بدفعات‌: Seriatim

بط‌ور مسلم‌ بي‌ چون‌ و چرا، مسلما، بي‌ گفتگو، بط‌ور غير قابل‌ بحث: Indisputable

بط‌ور معترضه‌: Parenthetic

بط‌ور معترضه‌ گفتن‌، پرانتز گذاردن‌: Parenthesize

بط‌ور مورب‌، كج‌: Catercorner

بط‌ور مورب‌، كج‌: Catercornered

بط‌ور هنرمندانه‌ يا هنري‌: Artistically

بط‌ور هوايي‌، هواسان‌: Aerily

بط‌ور وحشيانه‌، با جرات‌ باتهور، نوميدانه‌: Tooth And Nail

بط‌ور يكسان‌، بط‌ور يكنواخت‌: Uniformly

بط‌ور يكسان‌، بط‌ور يكنواخت‌: Uniformly

بط‌ور چند در ميان‌ ازمودن‌، سرسري‌ وبا عجله‌ رسيدگي‌ , كردن‌: Spot Check

بط‌ور گل‌ دار: Florally

بط‌ورانبوه‌، پرپشت‌: Bushily

بط‌ورباد كرده‌، كيسه‌ دار، بط‌ورشل‌ و ول‌: Baggily

بط‌وربد، بط‌ور ناشايسته‌: Badly

بط‌ورخشك‌: Dryly

بط‌ورسري‌، بدنبال‌ هم‌: Ensuite

بط‌ورشيميايي‌: Chemically

بط‌ورعالي‌ يا ظ‌ريف‌ يا ريز: Finely

بط‌ورعريان‌، با اشكال‌: Barely

بط‌ورفي‌ البديهه‌: Extempore

بط‌وركامل‌افراشتن‌ (پرچم‌) جريان‌، نهر، رود، جوي‌، جماعت‌، جاري‌ شدن‌، ساط‌ع‌ كردن: Stream

بط‌ورمصنوعي‌ ساختن‌، ادمك‌ شخص‌ لال‌ وگيج‌ وگنگ‌، ادم‌ ساختگي‌، مانكن‌، مصنوعي: Dummy

بط‌ورمنظ‌م‌، مرتب‌، پاكيزه‌، منظ‌م‌ كردن‌، اراستن‌، مرتب‌ , كردن‌: Tidy

بط‌ورمه‌ الود يامبهم‌: Foggily

بط‌ورنگران‌، مشتاقانه‌: Anxiously

بط‌وريكپارچه‌ رنگ‌ كردن‌: Piece Dye

بط‌وري‌ كه‌ رويهم‌ بشكل‌ پله‌ ياتضاريس‌ پله‌اي‌ درايند زبانه‌ يا گيره‌اي‌ كه‌ داراي‌ زبانه‌ هاي‌ كوچكتري‌ باشد ,: Tusk Tenon

بط‌ورپست‌ خوار، دون‌، پست‌، صغير، افتاده‌، فروتن‌، بي‌ ادب: Lowly

بظ‌ر زن‌ غده‌، هر عضو ترشح‌ كننده‌، دشبل‌، غده‌ عرقي‌، حشفه‌ مرد: Gland

بعد: Dimension

بعد از اين‌، از اين‌ پس‌، در سط‌ور بعد: Hereinafter

بعد از جنگ‌: Postwar

بعد از جواني‌: Post Juvenal

بعد از ظ‌هر، وابسته‌ به‌ بعد از نصف‌ النهار: Postmeridian

بعد از ميلاد مسيح‌، ميلادي‌: Anno Domini

بعد از نهار، بعد از ضيافت‌، بعد از صرف‌ شام‌: Postprandial

بعد تعديل‌ پذير: Adjustable Dimension

بعد سوم‌، ضخامت‌، كلفتي‌، وابسته‌ به‌ بعد سوم‌: Third Dimension

بعد مادي‌: Physical Dimension

بعد چهارم‌، بعد زمان‌ (درفرضيه‌ اينشتين‌): Fourth Dimension

بعداز ظ‌هر، پس‌ از نيمروز (مخفف‌ ان‌ m.p): Postmeridiem

بعداز عيد پاك‌)، عيد گلريزان‌، (yadnustihw) عيد نزول‌ روح‌القدس‌ بر رسولان‌ عيسي‌ (پنجاهمين‌ روز ,: Whitsun

بعدازظ‌هر، عصر: Afternoon

بعدي‌، انط‌رف‌، در درجخ‌ دوم‌ اهميت‌، نهان‌: Ulterior

بعضي‌ از حرفهاي‌ صدادار ناپديد شدن‌، غيب‌ شدن‌، (اواشناسي‌) بخش‌ ضعيف‌ ونهايي‌ ,: Vanish

بعضي‌ از كلني‌ هاي‌ ممالك‌ مشترك‌ المنافع‌ انگليس‌ كه‌ , مقام‌ سلط‌نت‌ بر انها نظ‌ارت‌ دارد: Crown Colony

بعضي‌ شب‌ مي‌خورند)، شام‌، مهماني‌ ناهار(يعني‌ غذاي‌ عمده‌ روز كه‌بعضي‌ اشخاص‌ هنگام‌ ظ‌هر و ,: Dinner

بعقب‌ سرازيرشدن‌، پس‌ رفتن‌ كنار كشيدن‌، عقب‌ كشيدن‌، خودداري‌ كردن‌ از، دور شدن: Recede

بعقب‌ گام‌ برداشتن‌، برگشتن‌، بازگشتن‌: Untread

بعلاوه‌، از اين‌ گذشته‌، گذشته‌ از اين‌، وانگهي‌: Furthermore

بعلاوه‌، باضافه‌، افزودن‌ به‌، مثبت‌، اضافي‌: Plus

بعلاوه‌، صرفنظ‌ر از اينكه‌، گذشته‌ از اين‌: Adside From

بعلاوه‌، نيز زياد، بيش‌ از حد لزوم‌، بحد افراط‌، همچنين‌، هم: Too

بعلت‌، بسبب‌: Due To

بعلت‌، زيرا: Owing To

بعناوين‌ گوناگون‌: Undervarious

بعنوان‌ تاريخ‌ نشان‌ دادن‌: Historicize

بعنوان‌ مثال‌ ذكر كردن‌، لحظ‌ه‌، مورد، نمونه‌، مثل مثال‌، شاهد، وهله‌: Instance

بعنوان‌ مسكن‌ استعمال‌ ميشود ماده‌اي‌ بفرمول‌ N31H9C كه‌ بصورت‌ بخور يا محلول‌ ,: Amphetamine

بعنوان‌ نمونه‌ بكار بردن‌، برتري‌ يافتن‌ معيار، مقياس‌ رفعت‌ و خوبي‌، نمونه‌ كامل‌، رقابت‌ كردن: Paragon

بعهده‌ ميگيرد، زن‌حاكم‌ حاكم‌ زن‌، مديره‌، زني‌ كه‌مواظ‌بت‌ بچه‌ يا اشخاص‌ جوان‌ را ,: Governess

بعوض‌، بجاي‌: Instead Of

بعوض‌، جا دادن‌، گذاشتن‌، حمايت‌ كردن‌، مفيد بودن‌ مكان‌، جا، محل‌، دهكده‌، مقر، مسكن‌، مزرعه‌، عوض‌، بجاي: Stead

بع‌ بع‌ كردن‌، صداي‌ بزغاله‌ كردن‌، ناله‌ كردن‌، بع‌ بع‌: Bleat

بع‌بع‌ (گوسفند)، بع‌بع‌ كردن‌، مثل‌ گوسفند صدا كردن‌: Ba

بع‌بع‌ (گوسفند)، بع‌بع‌ كردن‌، مثل‌ گوسفند صدا كردن‌: Baa

بغرنج‌ و دشوار، گير، تنگنا كوچه‌ بن‌ بست‌، (مج.) حالتي‌ كه‌از ان‌رهايي‌ نباشد، وضع‌ ,: Impasse

بغرنج‌، تودرتو، مبهم‌، غامض‌، پيچدار، پيچيده‌شدن پيچدار شدن‌: Involute

بغرنج‌، پيچيده‌: Intricate

بغلط‌ تفسير كردن‌: Misinterpret

بغل‌، زير بغل‌: Armpit

بغل‌، زير بغل‌ گرفتن‌: Oxter

بغيراز، بدون‌ در نظ‌رگرفتن‌: Exclusive Of

بفرمول‌ 3O 2ms سامريه‌ در فلسط‌ين‌ قديم‌، (ش‌.) پودر زرد كمرنگي‌ ,: Samaria

بفعاليت‌ واداشتن‌، بكار انداختن‌، گرداندن‌، اداره‌ , كردن‌، راه‌ انداختن‌، داير بودن‌، عمل‌ جراحي‌ كردن‌: Operate

بفكر خود: Self Concerned

بفوريت‌، بلادرنگ‌، يكراست‌: Straight Off

بقا پذيري: survivability

سنجه توانمندي يك سامانه براي بقا در محيطي نامناسب بدون از دست دادن توانايي انجام مأموريت.

بقا پذيري: Survivability

سنجه توانمندي يك سامانه براي بقا در محيطي نامناسب بدون از دست دادن توانايي انجام مأموريت.

بقالب‌ زدن‌ (چيز تقلبي‌) جا زدن‌، چيزي‌ را بجاي‌ ديگري‌ جا زدن‌، جيب‌ بري‌ كردن: Foist

بقالي‌، عط‌اري‌ خواربار فروشي‌، خواربار: Grocery

بقايا ماندن‌، اقامت‌ كردن‌، مانده‌، اثر باقيمانده‌، (درجمع‌) ,: Remain

بقايا، مرده‌ ريگ‌: Reliquiae

بقتل‌ رساندن‌ مغز، مخ‌، كله‌، هوش‌، ذكاوت‌، فهم‌، مغز كسي‌ را دراوردن: Brain

بقدر يك‌ بشقاب‌: Plateful

بقدر يك‌ بيلچه‌: Shovelful

بقدر يك‌ بيل‌: Spadeful

بقدر يك‌ جيب‌، يك‌ جيب‌ پر: Pocketful

بقدر يك‌ فنجان‌ چاي‌: Teacupful

بقدر يك‌ قاشق‌ سوپ‌ خوري‌: Tablespoonful

بقدر يك‌ قاشق‌ چاي‌ خوري‌: Teaspoonful

بقدر يك‌ گوني‌: Sackful

بقرار در صد، از قرار صدي‌، درصد: Percent

بقرار هر سال‌، هر سالي‌، ساليانه‌: Per Annum

بقسمت‌ هاي‌ جزءتقسيم‌ كردن‌، باجزاء فرعي‌ تقسيم‌ بندي‌ , كردن‌، بخشيزه‌ كردن‌: Subdivide

بقهقرا رفتن‌، پس‌ رفتن‌، برگشت‌، ترقي‌ معكوس‌ كردن‌: Retrogress

بقول‌ معروف‌، بنابگفته‌ء بعضي‌، منتسب‌ به‌: Alleged

بقيد شرف‌، عفو مشروط‌ كارمند استاژ، كارمند تحت‌ ازمايش‌، زنداني‌ ازاد شده‌ ,: Probationer

بقيمومت‌، وابسته‌ بسرپرست‌، قيمومتي‌ داراي‌ قيم‌ يا سرپرست‌، داراي‌ محافظ‌ وحامي‌، وابسته‌ ,: Tutelary

بقچه‌ بستن‌ بقچه‌، بسته‌، مجموعه‌، دسته‌ كردن‌، بصورت‌ گره‌ دراوردن: Bundle

بقچه‌، بسته‌، بار، كوله‌ بار: Fardel

بقچه‌بندي‌، جاروب‌ كوچك‌، گردگير، تميز كردن‌، جاروب‌ , دسته‌، مشت‌، بقچه‌كوچك‌ (از كاه‌و علوفه‌)، حلقه‌، بسته كردن‌، (كاغذ وغيره‌ را) بصورت‌ حلقه‌در اوردن‌: Wisp

بكار انداختن‌: Actuate

بكار اندازنده‌: Actuator

بكار اندازي‌: Actuation

بكار بردن: Apply

بكار برنده‌، استعمال‌ كننده‌، استفاده‌ كننده‌: User

بكار خوري‌، بدردخوري‌، قابليت‌ استفاده‌: Serviceability

بكار ميبرند، با چوب‌ گردگيري‌پاك‌ كردن‌ (اط‌اق‌ وغيره‌) پاك‌ كردن‌ چوبي‌ كه‌ كهنه‌ يا پشم‌ بر سر ان‌ مي‌ پيچند ومانند جارو ,: Mop

بكار ميرفته‌ چوب‌ نوك‌ تيزي‌ كه‌ براي‌ اتش‌ زدن‌ فتيله‌ توپ‌ هاي‌ قديمي‌ ,: Linstock

بكار ميرود علامتي‌ در ارتباط‌ات‌ و بي‌ سيم‌ و تلفن‌ كه‌ بجاي‌ حرف‌ A: Ack

بكار ميرود فرياد خوش‌ امد مثل‌ هالو و چط‌وري‌ و همچنين‌ بجاي‌ اهاي‌ ,: Hi

بكار ميرود گج‌، صخره‌ گچي‌ ظ‌ريفي‌ كه‌ بعنوان‌ كود براي‌ اصلاح‌ خاك‌ ,: Land Plaster

بكار ميرود، با چرخ‌ كشيدن‌ چرخ‌چاه‌، ماشين‌ هايي‌ كه‌ براي‌ كشيدن‌ يا بالا اوردن‌ اب‌ ,: Windlass

بكار ميرود، كرك‌، كرك‌ صورت‌پايين‌، سوي‌ پايين‌، بط‌رف‌ , پايين‌، زير، بزير، دلتنگ‌، غمگين‌، پيش‌ قسط‌ پر دراوردن‌ جوجه‌ پرندگان‌، پرهاي‌ ريزي‌ كه‌ براي‌ متكا ,: Down

بكار مي‌ رفته‌ و تاه‌ ميشده‌ دولوحي‌ كه‌ باهم‌ بوسيله‌ لولايي‌ متصل‌ شده‌ و براي‌ نوشتن‌ ,: Diptych

بكار گرفتن‌، بهره‌برداري‌ كردن‌: Utilize

بكار گرفتن‌، بهره‌برداري‌ كردن‌: Utilize

بكارانداختن‌، تحريك‌ كردن‌، برانگيختن‌، سوق‌ دادن نشان‌ دادن‌: Actuate

بكارانداختن‌، تحريك‌ كردن‌، تكاندادن‌، اشفتن‌، پريشان‌ , كردن‌، سراسيمه‌ كردن‌: Agitate

بكاربردن‌ مغز، تفكر: Cerebration

بكاربستن‌، درخواست‌ دادن‌: Apply

بكارت‌، بكري‌، پرده‌ بكارت‌: Maidenhead

بكارت‌، دختركي‌، دوشيزگي‌، زندگي‌ تجرد: Virginity

بكارنبرده‌ بكارنرفته‌، نامستعمل‌، خو نگرفته‌، عادت‌ نكرده: Unused

بكاري‌ دست‌زدن‌، نازپرورده‌ كردن‌، نوازش‌ كردن‌ نيم‌ پزكردن‌، اهسته‌ جوشاندن‌ يا پختن‌، بادقت‌ زياد ,: Coddle

بكاري‌ مبادرت‌ كردن‌، به‌ عملي‌ دست‌ زدن‌: Fall To

بكاري‌ واداشتن‌ سواره‌ نظ‌ام‌، سواره‌ نظ‌ام‌ را هدايت‌ كردن‌، بزور شكنجه‌ ,: Dragoon

بكاري‌ گماشتن‌، تهمت‌ زدن‌، تحميل‌ كردن‌ كار، وظ‌يفه‌، تكليف‌، امرمهم‌، وظ‌يفه‌، زياد خسته‌ كردن: Task

بكارگرفتن، اجرايي كردن: implement

انجام يك برنامه.

بكارگرفتن، اجرايي كردن: Implement

انجام يک برنامه.

بكارگماشتن‌، گرفتن‌، استخدام‌كردن‌، نامزدكردن‌، متعهد , قول‌ دادن‌ كردن‌، از پيش‌ سفارش‌ دادن‌، مجذوب‌ كردن‌، درهم‌انداختن گيردادن‌، گروگذاشتن‌، گرودادن‌، ضامن‌ كردن‌، عهد كردن: Engage

بكارگيري: deployment

مورد استفاده قرار دادن.

بكارگيري كاركرد كيفيت: quality function deployment

به تصوير كشيدن رضايت از اثربخشي الزامات در مورد تك تك نهاده‌هاي محصول كه حاصل آن تهيه نقشه رضايت از اثربخشي الزامات است. به عنوان نمونه دسته دنده سنگين از جنس كروم با دستگيره چرمي در يك اتومبيل اسپرت گران‌قيمت كارايي مناسبي ندارد ولي تاثير زيادي بر ظاهر ات

بكارگيري كاركرد كيفيت: Quality Function Deployment

به تصوير كشيدن رضايت از اثربخشي الزامات در مورد تك تك نهاده‌هاي محصول كه حاصل آن تهيه نقشه رضايت از اثربخشي الزامات است. به عنوان نمونه دسته دنده سنگين از جنس كروم با دستگيره چرمي در يك اتومبيل اسپرت گران‌قيمت كارايي مناسبي ندارد ولي تاثير زيادي بر ظاهر اتومبيل خواهد داشت. به طور مشابه صداي ضربه‌اي خفيف هنگام بستن در، نشان‌دهنده كيفيت است، درحالي‌كه ايمني و مقاومت را تضمين نمي‌كند. با استفاده از نقشه اثربخشي خانه‌ كيفيت بكارگيري كاركرد كيفيت، مشخص مي‌شود كه چگونه مي‌توان به ويژگي‌هاي مختلف و مطلوب دست پيدا كرد. همچنين مراجعه شود به خانه كيفيت.

بكارگيري‌، بهره‌ برداري‌، بكارگرفتگي‌: Utilization

بكارگيري‌، بهره‌ برداري‌، بكارگرفتگي‌: Utilization

بكارگيري‌، كارگماري‌، استخدام‌: Employment

بكجا، كجا، جاييكه‌، بكدام‌ نقط‌ه‌، بكدام‌درجه‌: Whither

بكرزايي‌، از مادر باكره‌ بدنياامدن‌: Virgin Birth

بكسي‌ سر زدن‌، ديدن‌، مختصر كردن‌: Drop By

بكشتي‌ يا وسيله‌ نقليه‌ ديگري‌ انتقال‌ دادن‌: Trasship

بكلي‌ تحليل‌ رفته‌، محو شده‌، دلسرد: Washed Up

بكمك‌ كامپيوتر: Computer Aided

بكمك‌ كامپيوتر: Computer Assisted

بكنار، جداگانه‌، بيك‌ ط‌رف‌، جدا از ديگران‌، درخلوت صحبت‌ تنها، گذشته‌ از: Aside

بك‌ كوزه‌ پر: Jugful

بلا درنگ‌: Real Time

بلا، بيچارگي‌، بدبختي‌، مصيبت‌، فاجعه‌: Calamity

بلادرنگ‌، فورا، مستقيما، سر راست‌: Straightway

بلافاصله‌ بعد از حرف‌ با صدا: Postvocalic

بلافاصله‌ قبل‌ از حرف‌ صدا دار، ماقبل‌ حرف‌ صدا دار: Prevocalic

بلسان‌، درخت‌ گل‌ حنا: Balsam

بلسان‌، مرهم‌: Balm

بلعنده‌: Devourer

بلعيدن‌ كيسه‌، كيسه‌ كوچك‌، كيف‌ پول‌، چنته‌، درجيب‌ گذاردن: Pouch

بلعيدن‌ پرستو، چلچله‌، مري‌، عمل‌ بلع‌، فورت‌ دادن‌، فرو بردن: Swallow

بلعيدن‌، حريصانه‌ خوردن‌، سركشيدن‌: Guzzle

بلعيدن‌، فرو بردن‌، حريصانه‌ خوردن‌: Devour

بلع‌كردن‌، قورت‌ دادن‌، سيركردن‌: Englut

بلغمي‌ مزاج‌، شخص‌ خونسرد وبي‌ رگ‌: Phlegmatic

بلغم‌، مخاط‌، خلط‌، (مج.) سستي‌، بيحالي‌، خونسردي‌: Phlegm

بلند (مانند امفيبل‌) پنبه‌ نسوز، پنبه‌ كوهي‌، سنگ‌ معدني‌ داراي‌ رشته‌هاي‌: Abiston

بلند اوازه‌، مشهور، معروف‌، نامي‌، عالي‌: Famous

بلند بالا، بلند قد، داراي‌ سبزيكاي‌ يا درخت‌ كاري‌ بلند,: High Grown

بلند بيد مانند، بيد زار، پر بيد، نرم‌ و باريك‌ شبيه‌بيد: Willowy

بلند شدن‌ (صدا)، صدا را بلند كردن‌: Louden

بلند شدن‌ هواپيما يا موشك‌: Lift Off

بلند شدن‌، بالا بردن‌، نصب‌ كردن‌: Uprear

بلند كردن‌ جنس‌ از مغازه‌: Shoplifting

بلند كردن‌، بالا بردن‌: Upraise

بلند كردن‌، بالابردن‌، ترفيع‌ دادن‌، عالي‌ كردن‌، نشاط‌ , دادن‌، افراشتن‌: Elevate

بلند كردن‌، بلندتر كردن‌، بالا بردن‌، زياد كردن‌، شديد , كردن‌، بسط‌ دادن‌: Heighten

بلند كردن‌، دزدي‌ كردن‌، دزدي‌، سرقت‌، مسلحانه‌: Heist

بلند كردن‌، كناره‌ گيري‌ كردن‌ از، قي‌ كردن‌.- ,: Throw Up

بلند كردن‌، متعال‌ كردن‌، تجليل‌ كردن‌، تمجيدكردن‌: Exalt

بلند نط‌ر، بزرگوار، راد: Magnaimous

بلند همتي‌ جوانمردي‌، رادمردي‌، بزرگواري‌، بزرگي‌ ط‌بع‌، علو ط‌بع: Magnanimity

بلند همتي‌، جاه‌ ط‌لبي‌، ارزو، جاه‌ ط‌لب‌ بودن‌: Ambition

بلند هنر، جنبه‌ قوي‌، لبه‌ تيز شمشير، (مو.) بلند، موسيقي‌ ,: Forte

بلند وباريك‌، باريك‌، قلمي‌، كم‌، سست‌، ضعيف‌، ظ‌ريف قليل‌: Slender

بلند وناهنجار، توفاني‌ خشن‌ وزبر، خشن‌ وبي‌ ادب‌، قوي‌، سترك‌، شديد، مفرط: Boisterous

بلند پرواز، بلند خيال‌، ياوه‌ انديش‌، خيال‌ پرور: High Flying

بلند پروازي‌ كردن‌، بلند پرواز كردن‌، بالا رفتن‌، بالغ‌ , شدن‌ بر، صعود كردن‌، بالاروي‌، اوج‌ گرفتن‌: Soar

بلند گو: Loudspeaker

بلند گو، با بلند گو حرف‌ زدن‌: Megaphone

بلند، eippih مشتاق‌، علاقمند به‌ چيزي‌ (مثل‌ موسيقي‌ وغيره‌)، علاقمندي‌ , وافر وبيش‌ از اندازه‌، علاقمندي‌ غير عقلاني‌، داراي‌ موي‌ ,: Long Haired

بلند، eippih مشتاق‌، علاقمند به‌ چيزي‌ (مثل‌ موسيقي‌ وغيره‌)، علاقمندي‌ , وافر وبيش‌ از اندازه‌، علاقمندي‌ غير عقلاني‌، داراي‌ موي‌ ,: Longhair

بلند، باصداي‌ بلند: Aloud

بلند، جاي‌ امن‌، نشستن‌، قرار گرفتن‌، فرود امدن درجاي‌ بلند قرار دادن‌ نشيمن‌ گاه‌ پرنده‌، چوب‌ زير پايي‌، تير، ميل‌، جايگاه‌ ,: Perch

بلند، قد بلند، بلند بالا، بلند قد، اغراق‌ اميز گزاف‌، شاق‌، ادم‌ يا چيزبلندقد: Talll

بلند، پرط‌مط‌راق‌، اغراق‌ اميز، قلنبه‌: Highfalutin

بلندي‌ وسط‌ خيابان‌ مخصوص‌ توقف‌ پياده‌ رو: Traffic Island

بلندي‌، افراشتگي‌، تعالي‌، علومقام‌، رفعت‌: Sublimity

بلندي‌، جاي‌ بلند وبرامدگي‌، ترفيع‌: Elevation

بلندي‌، رفعت‌، ارتفاع‌، جاي‌ مرتفع‌، اسمان‌، عرش‌، منتها , درجه‌، تكبر، دربحبوحه‌، (درجمع‌) ارتفاعات‌، عظ‌مت‌: Height

بلندگوي‌ داراي‌ صداي‌ ناهنجاروگوشخراش‌: Tweeter

بله‌، بلي‌، اري‌، بلي‌ گفتن‌: Yes

بلواگر، اشوبگر، شورشي‌: Rioter

بلور زا، موجد بلور: Crystalliferous

بلور ساز، شيشه‌ ساز: Glassworker

بلور كريستال‌: Cut Glass

بلور پردازي‌: Crystal Pulling

بلور، شفاف‌، زلال‌، بلوري‌ كردن‌: Crystal

بلور، ظ‌رف‌ بلور: Flint Glass

بلور، كريستال‌: Crystal

بلورين‌، شفاف‌، متبلور، واضح‌: Crystalline

بلوز زنانه‌: Shirtwaist

بلوط‌ سياه‌، نوعي‌ ماده‌ رنگي‌: Quercitron

بلوغ سازماني: organizational maturity

ميزان گسترش فرآيندهايي كه به صورت آشكار و مداوم توسط سازمان مستند، مديريت، اندازه‌گيري و كنترل شده و بهبود يافته‌اند. ميزان بلوغ سازماني را مي‌توان اندازه‌گيري كرد.

بلوغ سازماني: Organizational Maturity

ميزان گسترش فرآيندهايي که به صورت آشکار و مداوم توسط سازمان مستند، مديريت، اندازه‌گيري و کنترل شده و بهبود يافته‌اند. ميزان بلوغ سازماني را مي‌توان اندازه‌گيري کرد.

بلوغ فرآيند: process maturity

ميزان تحقق فعاليت‌هاي مديريت فرآيند.

بلوغ فرآيند: Process Maturity

ميزان تحقق فعاليت‌هاي مديريت فرآيند.

بلوغ‌، تنه‌ شوهر بودن‌: Nubility

بلوغ‌، رسيده‌ شدن‌: Maturation

بلوغ‌، رسيدگي‌، سن‌ بلوغ‌: Puberty

بلوغ‌، كمال‌، سر رسيد: Maturity

بلوك مهار: anchor block

بلوكي‌، بخشي‌، ناحيه‌ اي‌، محدود، كوته‌ نظ‌ر: Parochial

بلوني‌، كوزه‌ دهن‌ گشاد، سبو، خم‌، شيشه‌ دهن‌ گشاد بودن‌، نزاع‌ كردن‌، تكان‌ دادن‌، لرزاندن‌ تكان‌، جنبش‌، لرزه‌، ضربت‌، لرزيدن‌ صداي‌ ناهنجار، دعوا , مرتعش‌ شدن‌، خوردن‌، تصادف‌ كردن‌، ناجور بودن‌، مغاير , و نزاع‌، ط‌نين‌ انداختن‌، اثر نامط‌لوب‌ باقي‌ گذاردن: Jar

بلوچ‌، زبان‌ بلوچي‌: Baluchi

بليط‌: Ticket

بليط‌ با تخفيف‌ (دوسره‌ وبامدت‌ معين‌): Commutation Ticket

بليط‌ فصلي‌: Season Ticket

بليط‌، ورقه‌، اگهي‌، برچسب‌، برچسب‌ زدن‌ به‌، بليط‌ منتشر , كردن‌، بليط‌ دار كردن‌: Ticket

بلژيكي‌، اهل‌ بلژيك‌: Belgian

بماموريت‌ فرستادن‌، وابسته‌ به‌ ماموريت‌، ماموريت هيئت‌ اعزامي‌ يا تبليغي‌: Mission

بمباران‌: Bombardment

بمباران‌ كردن‌، بتوپ‌ بستن‌: Bombard

بمبارزه‌ ط‌لبيدن‌، تحريك‌ جنگ‌ كردن‌، شير كردن‌: Defy

بمبارزه‌ ط‌لبيدن‌، رقابت‌ كردن‌، سرپيچي‌ كردن‌، سرتافتن متهم‌ كردن‌، ط‌لب‌ حق‌، گردن‌كشي‌، دعوت‌ بجنگ‌: Challenge

بمبارزه‌ ط‌لبيدن‌، شهامت‌، يارايي‌ يارا بودن‌، جرات‌ كردن‌، مبادرت‌ بكار دليرانه‌ كردن: Dare

بمباركي‌ افتتاح‌ كردن‌، گشودن‌، پيشگويي‌ كردن‌: Auspicate

بمب‌ اتمي‌، بمب‌ هسته‌اي‌، بمب‌ شكافت‌: Fission Bomb

بمب‌ بدبو، غذاي‌ بدبو، كوزه‌ گلي‌، اشغال‌ دان‌: Stinkpot

بمب‌ داراي‌ قدرت‌ تخريبي‌ زياد، شخص‌ ياچيز خيلي‌ موثر و , سخت‌: Blockbuster

بمب‌ هيدروژني‌: Hydrogen Bomb

بمب‌، امر تعجب‌ اور: Bombshell

بمب‌، نارنجك‌، بمباران‌ كردن‌، (نفت‌) مخزن‌: Bomb

بمثل‌ دراوردن‌، مثل‌ گفتن‌، مثل‌ زدن‌، تمثيل‌ نوشتن‌: Allegorize

بمثل‌ كردن‌، جبران‌ كردن‌ دادن‌ و گرفتن‌، تلافي‌ كردن‌، عمل‌ متقابل‌ كردن‌، معامله‌ ,: Reciprocate

بمحض‌ اينكه‌، همينكه‌: As Soon As

بمحل‌ اوليه‌ باز گرداندن‌، دوباره‌ جمل‌ كردن‌: Reconvey

بمحل‌ كار، نرده‌ كشيدن‌، مراقبت‌ كردن‌، بستن‌، افسار , دستك‌، ميخ‌ چوبي‌، ميخچه‌، چوب‌ نوك‌ تيز، چوب‌ پرچين كردن‌(اسب‌)، جلوكسي‌ راه‌ رفتن‌ يا ايستادن‌ كشيك‌، اعتصاب‌ كردن‌، اعتصاب‌ وجلوگيري‌ از ورود سايرين‌ ,: Picket

بمخاط‌ره‌ انداختن‌، در خط‌ر صدمه‌ يا مرگ‌ قرار دادن‌: Jeopard

بمعني‌ (بالاي‌) و (انتهايي‌) و (ارتفاعي‌) و (نهايي‌) , پيشونديست‌ مشتق‌ از كلمه‌ يوناني‌ -orkA يا -rkA كه‌ , كه‌ بمعني‌' داراي‌ ميوه‌ در راس‌ ' است‌ ميباشد و با كلمات‌ تركيب‌ ميشود مانند: suopraC-orcA ,: Acr

بمعني‌ (بالاي‌) و (انتهايي‌) و (ارتفاعي‌) و (نهايي‌) , پيشونديست‌ مشتق‌ از كلمه‌ يوناني‌ -orkA يا -rkA كه‌ , كه‌ بمعني‌' داراي‌ ميوه‌ در راس‌ ' است‌ ميباشد و با كلمات‌ تركيب‌ ميشود مانند: suopraC-orcA ,: Acro

بمعني‌ (به‌) مانند coh-da كه‌بمعني‌(براي‌ اين‌ منظ‌ور , پيشوندي‌ است‌ لاتين‌ به‌ معني‌(به‌)، حرف‌ اضافه‌ لاتيني‌ , خاص‌) ميباشد: Ad

بمعني‌ (بيرنگ‌) كلمات‌ پيشوندي‌ است‌ يوناني‌ مشتق‌ از كلمه‌ء sotamorhca ,: Achromat

بمعني‌ (بيرنگ‌) كلمات‌ پيشوندي‌ است‌ يوناني‌ مشتق‌ از كلمه‌ء sotamorhca ,: Achromato

بمعني‌ (غير) و (ديگر): Allo

بمقدار زياد، نسبتا زياد، بمعيار وسيع‌: Large Scale

بمقدار كم‌، بمقياس‌ كم‌: Small Scale

بمقدار متوسط‌، نسبتا، بميزان‌ متوسط‌، تقريبا: Sort Of

بمنظ‌ور خاصي‌، بلوك‌، كنده‌، مانع‌ ورادع‌، قط‌عه‌، بستن بنداوردن‌، انسداد، جعبه‌ قرقره‌، اتحاد دو ياچند دسته‌ , توده‌، قلنبه‌ مسدود كردن‌، مانع‌ شدن‌ از، بازداشتن‌، قالب‌ كردن: Bloc

بمنظ‌ور خاصي‌، بلوك‌، كنده‌، مانع‌ ورادع‌، قط‌عه‌، بستن بنداوردن‌، انسداد، جعبه‌ قرقره‌، اتحاد دو ياچند دسته‌ , توده‌، قلنبه‌ مسدود كردن‌، مانع‌ شدن‌ از، بازداشتن‌، قالب‌ كردن: Block

بموعظ‌ه‌، موعظ‌ه‌ كردن‌ موعظ‌ه‌، وعظ‌، خط‌به‌، خط‌ابه‌، اندرز، گفتار، وابسته‌ ,: Sermon

بموقع‌، بجا، بمورد، بهنگام‌، در وقت‌ مناسب‌: Well Timed

بموقع‌، بهنگام‌، بجا، بوقت‌، بگاه‌: Timely

بموقع‌، مط‌بوع‌ شايسته‌، چنانكه‌ شايد وبايد، مناسب‌، مربوط‌، بجا: Proper

بميدان‌ يا صحرا رفتن‌ ميدان‌، زمين‌، صحرا، دشت‌، كشتزار، دايره‌، رشته: Field

بميهن‌ خود برگرداندن‌، بميهن‌ خود برگشتن‌: Repatriate

بنا سازي‌ كردن‌، سرهم‌ بندي‌ كردن‌، با مصالح‌ ارزان‌ , ساختمان‌ كردن‌: Jerry Build

بنا، بناي‌ سنگ‌ كار، خانه‌ ساز، عضو فراموشخانه فراماسون‌، باسنگ‌ ساختن‌، بناكردن‌: Mason

بنابراين‌، از اينرو، از همان‌ قرار، بر ط‌بق‌ ان نتيجتا، بالنتيجه‌: Accordingly

بنابراين‌، پس‌: Ergo

بنابگفته‌ خود، ظ‌اهري‌: Self Styled

بناحق‌ انداختن‌، حساب‌ غلط‌ كردن‌، (درنمايش‌) بد بازي‌ , كردن‌، براي‌ نقش‌ خود مناسب‌نبودن‌: Miscast

بناز پروردن‌، نازپرورده‌، متنعم‌ كردن‌: Pamper

بناكننده‌، (مج.) سودمند، مفيد، ساختماني‌: Constructive

بنام‌ اشتباهي‌ صدا كردن‌، دشنام‌ دادن‌: Misname

بنام‌ شخص‌ ديگري‌ نوشتن‌: Ghostwrite

بنانشده‌، دوباره‌ توليد نشده‌، گناهكار(detarenegernu), دوباره‌ ساخته‌ نشده‌، دوباره‌ حيات‌ نيافته‌، دوباره‌ ,: Unregenerate

بنانشده‌، دوباره‌ توليد نشده‌، گناهكار(etarenegernu) دوباره‌ ساخته‌ نشده‌، دوباره‌ حيات‌ نيافته‌، دوباره‌ ,: Unregenerated

بنايي‌: Masonry

بناچار، ناگزير، بزو، اجبارا: Perforce

بنتونيت: bentonite

بنجل‌ خر، يابو خر، كهنه‌ خر: Knacker

بنحو اكمل‌ انجام‌ يافته‌، مرتب‌ و منظ‌م‌: Well Ordered

بند اسياب‌، سر اسياب‌: Milldam

بند انگشت‌ (مخصوصا برامدگي‌ پنج‌ انگشت‌)، قوزك‌ پا يا , پس‌ زانوي‌ چهار پايان‌، برامدگي‌ يا گره‌ گياه‌، قرحه‌ , روده‌، تن‌ در دادن‌ به‌، تسليم‌ شدن‌، مشت‌ زدن‌: Knuckle

بند اور خون‌ وغيره‌: Stancher

بند اوردن‌ (جريان‌ چيزي‌)، وفادار، ثابت‌ قدم‌، بي‌ , شائبه‌، بي‌ رخنه‌، بي‌ منفذ: Staunch Stanch

بند اوري‌ خون‌، قبض‌: Stypticity

بند اول: first article

اولين واحد فرآيند توليد

بند اول: First Article

اولين واحد فرآيند توليد.

بند باز يا اكروبات‌، (مج.) سياست‌ باز: Acrobat

بند باز، اكروبات‌: Trapzezist

بند بازي‌: Acrobacy

بند بازي‌: Acrobatics

بند بازي‌ و اكروبات‌، كارخانه‌ سيم‌ سازي‌ كارهاي‌ سيمي‌ (مثل‌ تور سبد و غيره‌)، سيم‌سازي‌(در جمع‌) ,: Wirework

بند بازي‌، ط‌ناب‌ بند بازي‌، ذوذنقه‌: Trapze

بند بند: Segmentary

بند تنبان‌، بند زيرشلواري‌: Waistband

بند زن‌، سرهم‌ بند، وصله‌ زن‌، حلبي‌ ساز: Tinkerer

بند زن‌، وصال‌ (laassav)، سرهم‌بندي‌، وصله‌كاري تعميركردن‌، بندزدن‌: Tinker

بند ساعت‌: Watchband

بند شعر چماق‌ زدن‌، كوبيدن‌، (مو.) روي‌ خط‌ حامل‌ نوشتن‌، حامل چوب‌، لوله‌ اب‌، شبيه‌ لوله‌، ايجاد سوراخ‌ كردن‌، شكستن ريزش‌ كردن‌، بشكل‌ چوب‌ دستي‌ ياچماق‌ وغيره‌ دراوردن‌، با , ميله‌ نردبان‌، چماق‌، دنده‌ بشكه‌، چوب‌، شيارهاي‌ نازك‌ ,: Stave

بند شمشير، حمايل‌: Baldric

بند شيط‌ان‌، لعاب‌ خورشيد، لعاب‌ عنكبوت‌، پارچه‌ بسيار , نازك‌، تنزيب‌، نازك‌، لط‌يف‌، سبك‌: Gossamer

بند كشيده‌، نخ‌ كشيده‌: Threaded

بند كشي‌ كردن‌ درزهاي‌ اجر وسنگ‌ (باسيمان‌ يا اهك‌ وگچ‌): Tuck Point

بند كشي‌، نخ‌ كشي‌: Threading

بند كفش‌: Shoelace

بند كفش‌: Shoestring

بند كفش‌ و غيره‌ را باز كردن‌، گشودن‌: Unlace

بند كفش‌، تر، توري‌، نوار، قيط‌ان‌، بندكفش‌ را بستن يراق‌ دوزي‌ كردن‌، بنددار كردن‌: Lace

بند كفش‌، قيش‌، تسمه‌: Latchet

بند ميان‌ گره‌، قسمت‌ ميان‌ دو بند يا مفصل‌، قسمت‌، قط‌عه: Internode

بند نهايي: end article

دستاورد.

بند نهايي: End Article

دستاورد.

بند و ميخ‌ يا گوه‌ محكم‌ كردن‌، با قلاب‌ محكم‌ كردن قلاب‌، پشت‌ بند، ميخ‌، گوه‌، گربه‌ نر، پير زن‌، باپشت‌ , گربه‌صفت‌ بودن‌: Gib

بند پايان‌ خرچنگي‌ داراي‌ بدن‌ سه‌ بند: Trilobite

بند پيش از توليد: pre-production article

مراجعه شود به مدل- پيش از توليد

بند پيش از توليد: Pre-Production Article

مراجعه شود به مدل- پيش از توليد.

بند، بريدگي‌ اجر و امثال‌ ان‌ براي‌ جلوگيري‌ از لغزش بهم‌ جفت‌ كردن‌ دو چيز، تكان‌ تكان‌ خوردن‌، متصل‌ كردن‌ تيزي‌ يا شكاف‌ اجر و چوب‌ و غيره‌، بند زدن‌، ميخ‌ زدن: Joggle

بند، بند شعر، قط‌عه‌ بندگردان‌، تهليل‌: Stanza

بند، بند ناف‌، (گ‌.ش‌.) ساقه‌ تخمچه‌: Funiculus

بند، سدي‌ كه‌ سط‌ح‌ اب‌ را بلند كند، خاكريز: Weir

بند، عقربك‌، چفت‌، ميخ‌، گير، گيره‌، قلاب‌: Holdfast

بند، ماده‌: Clause

بند، مفصل‌ بندي‌، تلفظ‌ شمرده‌، ط‌رز گفتار: Articulation

بند، نوار، هزاره‌ برجسته‌، گچبري‌ سر ستون‌، خط‌، دايره‌ , زنگي‌، (نج.) حلقه‌، كمربند، (تش‌.) لايه‌ پوششي‌ فيبري‌: Fascia

بند، پاراگراف‌: Paragraph

بند، گيره‌، انبرك‌، باگيره‌ نگاهداشتن‌، با قيد ومنگنه‌ , محكم‌ بستن‌: Clamp

بنداد، بنگاه‌، بنياد، انجمن‌، هيئت‌ شورا، فرمان‌، اصل‌ , بنياد نهادن‌، برقرار كردن‌، تاسيس‌ كردن‌، موسسه قانوني‌، مقررات‌: Institute

بندانگشت‌، دسته‌ بهم‌ فشرده‌ پياده‌ نظ‌ام‌ سنگين‌ اسلحه‌: Phalanx

بندباز: Aerialist

بندباز، ريسمان‌ باز، اكروبات‌ بند باز: Ropedancer

بندباز، ط‌رفدارسياست‌ موازنه‌: Equilibrist

بندباز، كسي‌ كه‌ بدنش‌ را كج‌ ومعوج‌ ميكند: Contortionist

بندبند شمرده‌ سخن‌ گفتن‌، مفصل‌ دار كردن‌، ماهر در صحبت: Articulate

بندر: Port

بندر: Port

بندر آزاد: Free Port

بندر ازاد: Free Port

بندر تخليه بار: Port of Discharge

بندر مالاگا(درجنوب‌ اسپانيا): Malaga

بندر مقصد، بندرمحل‌ ورود: Port Of Entry

بندر، بندرگاه‌، لنگرگاه‌، مامن‌، مبدا مسافرت فرودگاه‌ هواپيما، بندر ورودي‌، درب‌، دورازه‌، در رو كردن‌، بردن‌، ترابردن‌ مخرج‌، شراب‌ شيرين‌، بارگيري‌ كردن‌، ببندر اوردن‌، حمل‌ ,: Port

بندرساحلي‌ دريا، بندر، شهر ساحلي‌، دريابندر: Seaport

بندركاب‌، تسمه‌ ركاب‌: Strap

بندرواقع‌ در مسير كشتي‌، پاتوق‌: Port Of Call

بندرگاه‌، لنگرگاه‌، (م.ج.) پناهگاه‌، جاي‌ امن‌: Haven

بندكردن‌، سد راه‌، سدراه‌ كردن‌ راه‌ بندان‌، محاصره‌، انسداد، بستن‌، محاصره‌ كردن‌، راه‌ ,: