لغتنامه

پانزدهمين‌ حرف‌ الفباي‌ انگليسي‌: O

(مخفف‌kcolc eht fo) ساعت‌، از روي‌ ساعت‌: O'clock

revo =: O'er

الخلقه‌، ساده‌ لوح‌ بچه‌اي‌ كه‌ پريان‌ بجاي‌ بچه‌ حقيقي‌ بگذارند، بچه‌ ناقص‌ ,: Oaf

(گ‌.ش‌.) بلوط‌، چوب‌ بلوط‌: Oak

(گ‌.ش‌.) مازو: Oak Apple

ساخته‌ شده‌ از چوب‌ بلوط‌، بلوط‌ي‌: Oaken

الياف‌ قيراندود كنف‌ مخصوص‌ درزگيري‌: Oakum

پارو، پارو زدن‌: Oar

پارو زن‌، پارو زن‌ مسابقات‌ قايقراني‌: Oarsman

واحه‌، ابادي‌ يا مرغزار ميان‌ كوير: Oasis

جو دو سر، جو صحرايي‌، يولاف‌، شوفان‌، جو دادن‌: Oat

مركب‌ از دانه‌هاي‌ جو: Oaten

پيمان‌، سوگند، قسم‌ خوردن‌: Oath

ارد جو دوسر، شورباي‌ ارد جو دوسر: Oatmeal

سخت‌ دلي‌، لجاجت‌: Obduracy

سخت‌ دل‌، بي‌ عاط‌فه‌، سرخت‌، لجوج‌، سنگدل‌: Obdurate

اط‌اعت‌، فرمانبرداري‌، حرف‌ شنوي‌، رامي‌: Obedience

فرمانبردار، مط‌يع‌، حرف‌ شنو، رام‌: Obedient

كرنش‌، احترام‌، تواضع‌، تعظ‌يم‌: Obeisance

ستون‌ هرمي‌ شكل‌ سنگي‌: Obelisk

با اين‌ علامت‌'-' نشان‌ گذاردن‌: Obelize

نشاني‌ بدين‌ شكل‌'-': Obelus

(درافسانه‌هاي‌ بين‌النهرين‌) پادشاه‌ پريان‌: Oberon

فربه‌، گوشتالو، چاق‌: Obese

مرض‌ چاقي‌، فربهي‌: Obesity

اط‌اعت‌ كردن‌، فرمانبرداري‌ كردن‌، حرف‌ شنوي‌ كردن موافقت‌ كردن‌، تسليم‌ شدن‌: Obey

گيج‌ كردن‌، مبهم‌ و تاريك‌ كردن‌: Obfuscate

مبهم‌ و تاريك‌ كردن‌: Obfuscation

مرگ‌، وفات‌، مجلس‌ ترحيم‌: Obit

(حق.) بيان‌ ضمني‌ و تصادفي‌: Obiter Dictum

اگهي‌ در گذشت‌، وابسته‌به‌ وفات‌: Obituary

مورد ايراد، قبيح‌، ناشيسته‌: Objcetionable

چيز، شيي‌، موضوع‌، منظ‌ره‌، هدف‌، مفعول‌، كالا، اعتراض‌ , كردن‌، مخالفت‌ كردن‌: Object

مقصود، شي‌ء: Object

برنامه‌ مقصود، دستورالعمل‌هاي‌ مقصود: Object Code

كامپيوتر مقصود: Object Computer

دسته‌ كارت‌ مقصود: Object Deck

زبان‌ مقصود: Object Language

پیوند و جاسازی اشیاء : Object Linking and Embedding (OLE)

  روشي است که اطلاعات را بين دو نرم‌افزار کاربردي به هم پيوند ميدهد. هنگاميکه يک صفحهي گسترده در مايکروسافت اکسل به‌روزرساني ميشود، به‌طور خودکار در سند مايکروسافت وُرد نيز به روزرساني خواهد شد.

ماشين‌ مقصود: Object Machine

واحد مقصود: Object Module

برنامه‌ مقصود: Object Program

روال‌ مقصود: Object Routin

شي‌گرا: Object-Oriented

تحليل شيئ‌گرا: object-oriented analysis

تحليلي بر مبناي در نظر گرفتن سامانه به عنوان مجموعه‌اي از اشياء (واحدها، روابط و خواص).

تحليل شيئ‌گرا: Object-Oriented Analysis

تحليلي بر مبناي در نظر گرفتن سامانه به عنوان مجموعه‌اي از اشياء (واحدها، روابط و خواص).

طراحي شيئ‌گرا: object-oriented design

نوعي شيوه توسعه كه به منظور دستيابي به عملكرد سامانه، اشيا با مشخصات شناخته‌شده و ثابت را تعريف و سازماندهي كرده و روابط بين آن‌ها را شرح مي‌دهد.

طراحي شيئ‌گرا: Object-Oriented Design

نوعي شيوه توسعه که به منظور دستيابي به عملکرد سامانه، اشيا با مشخصات شناخته‌شده و ثابت را تعريف و سازماندهي كرده و روابط بين آن‌ها را شرح مي‌دهد.

پايگاه داده ارتباطي با رويكرد موضوعي: Object-Relational Database

خاصيت‌ و ماهيت‌ چيزي‌ رامعين‌ كردن‌، بنظ‌ر اوردن‌، بصورت‌ , مادي‌ و خارجي‌ مجسم‌ كردن‌: Objectify

ايراد، اعتراض‌، مخالفت‌، استدلال‌ مخالف‌: Objection

عيني، هدف، ضابطه‌اي: objective

معياري كمي كه براي موفق‌شدن پروژه بايد به آن دست يافت. اهداف بايد حداقل شامل سنجه‌هاي هزينه، زمان‌بندي و كيفيت گردند. دستيابي به اهداف غير‌كمي (براي مثال رضايت مشتري) ريسك بيشتري خواهد داشت.

قابل‌ مشاهده‌، بي‌ ط‌رف‌، علمي‌ و بدون‌ نظ‌ر خصوصي‌، حالت‌ , مفعولي‌، بروني‌، عيني‌، هدف‌، منظ‌ور: Objective

مقصود، هدف‌، عيني‌، معقول‌: Objective

عيني، هدف، ضابطه‌اي: Objective

بيانيه‌اي كه شرح مي‌دهد پروژه مي‌خواهد به چه چيزي دست يابد. اهداف بايد در سطوح عملياتي نوشته شود به طوري كه قابل ارزيابي بوده تا معلوم شود كه به آن‌ها دست‌يافته‌ايم يا خير. اهدافي كه به خوبي بيان شده‌اند خاص، قابل سنجش، قابل دست‌يابي يا دسترسي، واقعي و محدود به زمان هستند.آنچه شخصي مي‌خواهد انجام دهد. بيانيه خاص مقادير كيفيت، مقدار و زمان.در مديريت تداركات يا پيمان، تعريف روشي براي پيگيري خدماتي كه بايد جهت انجام كار براي آن‌ها پيمان بسته شده يا منابعي كه بايد تدارك شوند.در مديريت زمان به نتايج از پيش تعيين‌شده كه تلاش‌ها به سمت آن جهت‌دهي مي‌شوند اطلاق مي‌گردد.معياري كمي كه براي موفق‌شدن پروژه بايد به آن دست يافت. اهداف بايد حداقل شامل سنجه‌هاي هزينه، زمان‌بندي و كيفيت گردند. دستيابي به اهداف غير‌كمي (براي مثال رضايت مشتري) ريسك بيشتري خواهد داشت.

مكمل‌ موضوع‌ (د.) اسم‌ يا صفت‌ يا ضميرمكمل‌ صفت‌ موضحه‌ در مسنداليه: Objective Complement

شاهد عيني: objective evidence

مواد، اطلاعات و اسناد بر مبناي مشاهده، اندازه‌گيري، آزمايش و تحليل كه به عنوان واقعيات قابل اعتبارسنجي هستند.

شاهد عيني: Objective Evidence

مواد، اطلاعات و اسناد بر مبناي مشاهده، اندازه‌گيري، آزمايش و تحليل كه به عنوان واقعيات قابل اعتبارسنجي هستند.

شاهد عيني كيفيت: objective quality evidence

هر‌گونه اطلاعات يا واقعيات كمي يا كيفي در ارتباط با كيفيت محصول يا خدمت كه بر اساس مشاهده، اندازه‌گيري يا آزمايش‌هايي به دست آمده و مي‌تواند مورد استناد قرار گيرد (شواهد در قالب الزامات يا ويژگي‌هاي كيفي مشخص بيان مي‌شوند). اين ويژگي‌ها در طرح‌ها، مشخصات و

شاهد عيني كيفيت: Objective Quality Evidence

هر‌گونه اطلاعات يا واقعيات کمي يا کيفي در ارتباط با کيفيت محصول يا خدمت که بر اساس مشاهده، اندازه‌گيري يا آزمايش‌هايي به دست آمده و مي‌تواند مورد استناد قرار گيرد (شواهد در قالب الزامات يا ويژگي‌هاي کيفي مشخص بيان مي‌شوند). اين ويژگي‌ها در طرح‌ها، مشخصات و ساير مستنداتي که قطعه، فرآيند يا دستورالعمل را تشريح مي‌کنند شناسايي مي‌شوند.

بازنگري عيني، بازنگري ضابطه‌اي: objective review

ارزيابي شواهد در برابر استانداردها با به‌كارگيري قوانيني به منظور به حداقل رساندن تأثير تعصب

بازنگري عيني، بازنگري ضابطه‌اي: Objective Review

ارزيابي شواهد در برابر استانداردها با به‌کارگيري قوانيني به منظور به حداقل رساندن تأثير تعصب.

برون‌ گرايي‌، عين‌ گرايي‌ فلسفه‌ مادي‌، ادبيات‌ و هنر , مادي‌، مادي‌ گرايي‌: Objectivism

عيني‌ بودن‌، ماديت‌، هستي‌، واقعيت‌، بيط‌رفي‌ و بي‌ نظ‌ري‌: Objectivity

تقبيح‌ كردن‌، سخت‌ مورد انتقاد قرار دادن‌: Objurgate

پهن‌ شده‌ در قط‌بين‌، پخت‌: Oblate

خيرات‌، اهدا نان‌: Oblation

موظف- ملزم: Obligate

در محظ‌ور قرار دادن‌، متعهد و ملتزم‌ كردن‌، ضامن‌ , سپردن‌، ضروري‌: Obligate

التزام‌، محظ‌ور، وظ‌يفه‌: Obligation

الزام (تأمين مالي): obligation (funding)

تعهدي كه به صورت قانوني از پرداخت برخي هزينه‌ها در آينده جلوگيري مي‌كند. به محض اينكه سفارشي صورت گرفت يا پيماني بسته شد، الزام قطعي مي‌شود. همچنين مراجعه شود به تعهد.

الزام (تأمين مالي): Obligation (Funding)

تعهدي که به صورت قانوني از پرداخت برخي هزينه‌ها در آينده جلوگيري مي‌کند. به محض اينکه سفارشي صورت گرفت يا پيماني بسته شد، الزام قطعي مي‌شود. همچنين مراجعه شود به تعهد.

تعهدات: Obligations

الزامي‌، فرضي‌، واجب‌، (حق.) لازم‌، الزام‌ اور: Obligatory

لط‌ف‌ كردن‌ مجبور كردن‌، وادار كردن‌، مرهون‌ ساختن‌، متعهد شدن: Oblige

متعهدله‌، بستانكار، راهن‌: Obligee

اماده‌ خدمت‌، حاضر خدمات‌، مهربان‌، اجباري‌، الزامي‌: Obliging

بدهكار، متعهد، مقروض‌: Obligor

اريب‌، مايل‌، غير مستقيم‌، منحرف‌، حاده‌ يا منفرجه‌: Oblique

مايل‌، مورب‌: Oblique

زاويه‌ تند (حاده‌) يا باز (منفرجه‌): Oblique Angle

انحراف‌ اخلاقي‌، گمراهي‌، كجي‌: Obliquity

ستردن‌، محو كردن‌، زدودن‌، پاك‌ كردن‌، معدوم‌ كردن‌: Obliterate

فراموشي‌، نسيان‌، از خاط‌ر زدايي‌، گمنامي‌: Oblivion

فراموشكار، بي‌ توجه‌: Oblivious

مستط‌يل‌، دراز، دوك‌ مانند، كشيده‌، نگاه‌ ممتد: Oblong

بدگويي‌، ناسزاگويي‌، سرزنش‌، افترا: Obloquy

گزنداور، مضر، زيان‌ بخش‌، نفرت‌ انگيز، منفور: Obnoxious

در زير ابر پوشاندن‌، ابري‌ كردن‌، تخدير شدن‌: Obnubilate

(مو.) قره‌ني‌: Oboe

(tsiobo) قره‌ني‌ زن‌، فلوت‌ زن‌: Oboeist

(tsieobo) قره‌ني‌ زن‌، فلوت‌ زن‌: Oboist

بشكل‌ تخم‌ مرغ‌ وارونه‌: Obovate

زشت‌ و وقيح‌، كريه‌، ناپسند، موهن‌، شهوت‌ انگيز: Obscene

وقاحت‌، قباحت‌، زشتي‌: Obscenity

نامفهوم‌، پيچيده‌، بغرنج‌، مخالف‌ اصلاحات‌: Obscurant

تاريك‌ انديشي‌، مخالفت‌ با روشنفكري‌، مخالفت‌ با علم‌ و , معرفت‌، كهنه‌ پرستي‌، سبك‌ نگارش‌ مبهم‌: Obscurantism

تاريك‌ كردن‌، مبهم‌ كردن‌، گمنام‌ كردن‌ تيره‌، تار، محو، مبهم‌، نامفهوم‌، گمنام‌، تيره‌ كردن: Obscure

تيرگي‌، تاري‌، ابهام‌، گمنامي‌: Obscurity

چاپلوس‌، متملق‌، سبزي‌ پاك‌ كن‌، فرمانبردار: Obsequious

مجلس‌ ترحيم‌ يا تجليل‌ متوفي‌، فرمانبرداري‌: Obsequy

قابل‌ مراعات‌، قابل‌ مشاهده‌، قابل‌ گفتن‌: Observable

رعايت‌: Observance

مراعات‌ كننده‌، مراقب‌، هوشيار: Observant

مشاهده‌، ملاحظ‌ه‌، نظ‌ر: Observation

رصد خانه‌، زيچ‌: Observatory

ديدن‌، گفتن‌، برپاداشتن‌(جشن‌ و غيره‌) رعايت‌ كردن‌، مراعات‌ كردن‌، مشاهده‌ كردن‌، ملاحظ‌ه‌ كردن: Observe

مشاهده‌ كننده‌، مراقب‌، پيرو رسوم‌ خاص‌: Observer

ازار كردن‌، ايجاد عقده‌ روحي‌ كردن‌: Obsess

عقده‌ روحي‌، فكر دائم‌، وسواس‌: Obsession

عقده‌اي‌، دستخوش‌ يك‌ فكر يا ميل‌ قوي‌: Obsessive

كهنه‌شدن‌، منسوخ‌ شدن‌، از رواج‌ افتادن‌: Obsolesce

کهنگی : Obsolescence

       از دست دادن ارزش، مفيد بودن، کارکرد و سازگاري به‌خاطر پيشرفت در فن‌آوري يا گذر زمان.

كهنگي‌، منسوخي‌، متروكي‌، از رواج‌ افتادگي‌: Obsolescence

كهنه‌، منسوخ‌: Obsolescent

قديمي، منسوخ: obsolete

چيزي كه ديگر رايج نيست

مهجور، غيرمتداول‌، متروك‌: Obsolete

منسوخ‌، مهجور، متروكه‌، كهنه‌، از كار افتاده‌: Obsolete

قديمي، منسوخ: Obsolete

چيزي كه ديگر رايج نيست.

گير، مانع‌، رداع‌، سد جلو راه‌، محظ‌ور، پاگير: Obstacle

زايماني‌: Obstetric

ماما، متخصص‌ زايمان‌، قابله‌، پزشك‌ متخصص‌ زايمان‌: Obstetrician

خيره‌ سري‌، سرسختي‌، لجاجت‌: Obstinacy

كله‌ شق‌، لجوج‌، سرسخت‌، خود راي‌، خيره‌سر: Obstinate

غوغايي‌، پرهياهو، پر سر و صدا، لجوج‌، دعوايي‌: Obstreperous

مانع‌ كردن‌، اشكالتراشي‌ كردن‌ مسدود كردن‌، جلو چيزي‌ را گرفتن‌، مانع‌ شدن‌، ايجاد ,: Obstruct

انسداد، منع‌، جلو گيري‌، گرفتگي‌: Obstruction

اشكالتراشي‌، خرابكاري‌: Obstructionism

مسدود كننده‌، اشكاتراش‌: Obstructive

بدست‌ اوردن‌: Obtain

بدست‌ اوردن‌، فراهم‌ كردن‌، گرفتن‌: Obtain

بدست‌ اوردني‌، قابل‌ حصول‌: Obtainable

التماس‌ كردن‌، بشهادت‌ ط‌لبيدن‌، اعتراض‌ كردن‌: Obtest

بدون‌ تقاضا چيزي‌ را مط‌رح‌ كردن‌، مزاحم‌ شدن‌، متحمل‌ , شدن‌ بر، جسارت‌ كردن‌: Obtrude

(evisurtbo) مزاحم‌، فضول‌: Obtruder

(redurtbo) مزاحم‌، فضول‌: Obtrusive

مسدود كردن‌، بستن‌، مانع‌ شدن‌، گرفتن‌: Obturate

بيحس‌، كند ذهن‌، منفرجه‌، زاويه‌ 09 تا 081 درجه‌: Obtuse

(من.) قضيه‌ تالي‌، معكوس‌ روي‌ سكه‌، روي‌ اسكناس‌، روي‌ هر چيزي‌، ط‌رف‌ مقابل: Obverse

مرتفع‌ كردن‌، رفع‌ كردن‌، رفع‌ نياز كردن‌: Obviate

رفع‌، از بين‌ بردن‌: Obviation

اشكار، هويدا، معلوم‌، واضح‌، بديهي‌، مريي‌، مشهود: Obvious

رويهم‌ افتاده‌، منقض‌ شده‌: Obvolute

(مو.) نوعي‌ الت‌ موسيقي‌ شبيه‌ ناي‌: Ocarina

شدن‌، انگيختن‌ موقع‌، مورد، وهله‌، فرصت‌ مناسب‌، موقعيت‌، تصادف‌، باعث‌ ,: Occasion

وابسته‌ به‌ فرصت‌ يا موقعيت‌، مربوط‌ به‌ بعضي‌ از مواقع‌ , يا گاه‌ و بيگاه‌: Occasional

گهگاه‌، گاه‌ و بيگاه‌، بعضي‌ از اوقات‌: Occasionally

باختر، غرب‌، مغرب‌، مغرب‌ زمين‌، اروپا، باختري‌: Occident

پيروي‌ از فرهنگ‌ و تمدن‌ باختري‌: Occidentalism

(تش‌.) استخوان‌ قمحدوه‌: Occipital Bone

(تش‌.) استخوان‌ قمحدوه‌، استخوان‌ پس‌ سر: Occiput

بستن‌، مسدود كردن‌، خوردن‌: Occlude

انسداد، بسته‌ شدگي‌، جفت‌ شدگي‌(دندانها): Occlusion

از نظ‌ر پنهان‌ كردن‌، مخفي‌ كردن‌، پوشيده‌، نهاني‌، سري رمزي‌، مكتوم‌، اسرار اميز، مستتر كردن‌: Occult

روش‌ يا فلسفه‌ رمز وسر: Occultism

اشغال‌، تصرف‌، سكني‌، سكونت‌، اشغال‌ مال‌: Occupancy

ساكن‌، مستاجر، اشغال‌ كننده‌: Occupant

حرفه- مقام- شغل: Occupation

شغل‌، پيشه‌، مربوط‌ به‌ حرفه‌، اشغال‌، تصرف‌: Occupation

اشغال‌، تصرف‌، حرفه‌: Occupation

منشور / قانون سلامت و ايمني شغلي: Occupational Safety and Health Act (OSHA)

درمان‌ بوسيله‌ اشتغال‌ بكار، كاردرماني‌: Occupational Therapy

اشغال‌ كننده‌، ساكن‌: Occupier

اشغال‌ كردن‌، تصرف‌ كرد: Occupy

اشغال‌ كردن‌، سرگرم‌ كردن‌، مشغول‌ داشتن‌: Occupy

رخ‌ دادن‌، اتفاق‌ افتادن‌، خط‌ور كردن‌: Occur

رخ‌ دادن‌، واقع‌ شدن‌، اتفاق‌ افتادن‌: Occur

رخداد، وقوع‌، اتفاق‌، تصادف‌، رويداد، پيشامد، واقعه‌: Occurrence

رويداد، خط‌ور: Occurrence

اقيانوس‌: Ocean

اقيانوس‌ پيما: Oceangoing

اقيانوسيه‌: Oceania

اقيانوسي‌: Oceanic

حوري‌ دريايي‌: Oceanid

اقيانوس‌ شناس‌: Oceanographer

مربوط‌ به‌ اقيانوس‌ شناسي‌: Oceanographic

شرح‌ اقيانوس‌ ها، شرح‌ درياها، اقيانس‌ شناسي‌: Oceanography

(افسانه‌ يونان‌) خداي‌ دريا، خداي‌ اقيانوس‌: Oceanus

(detalleco) ريز چشم‌، داراي‌ چشمها يا خالهاي‌ , رنگارنگي‌: Ocellate

(etalleco) ريز چشم‌، داراي‌ چشمها يا خالهاي‌ رنگارنگي‌,: Ocellated

(ج‌.ش‌.) پلنگ‌ راه‌ راه‌ امريكايي‌(siladrap sileF): Ocelot

(erhco) خاك‌ سرخ‌، گل‌ اخري‌، با گل‌ اخري‌ رنگ‌ كردن‌: Ocher

حكومت‌ توده‌ خلق‌: Ochlocracy

(rehco) خاك‌ سرخ‌، گل‌ اخري‌، با گل‌ اخري‌ رنگ‌ كردن‌: Ochre

(aerco) (گ‌.ش‌.) نيام‌كامل‌ در قاعده‌ دمبرگ‌، نيام‌: Ochrea

(aerhco) (گ‌.ش‌.) نيام‌كامل‌ در قاعده‌ دمبرگ‌، نيام‌: Ocrea

هشت‌ وجهي‌، هشت‌ گونه‌، چيز هشت‌ گوشه‌: Octagon

داراي‌ هشت‌ سط‌ح‌: Octahedral

جسم‌ هشت‌ سط‌حي‌: Octahedron

هشت‌ هشتي‌: Octal

رقم‌ هشت‌ هشتي‌: Octal Digit

نشان‌ گذاري‌ هشت‌ هشتي‌: Octal Notation

عدد هشت‌ هشتي‌: Octal Number

رقم‌ هشت‌ هشتي‌: Octal Numeral

هشت‌ عضوي‌، هشت‌ گانه‌، هشت‌ عددي‌: Octamerous

هشت‌ وتدي‌، (بديع‌) داراي‌ هشت‌ وتد يا وزن‌: Octameter

(ش‌.) هيدروكربن‌ هاي‌ مايع‌ و پارافيني‌ ايزومريك‌ , بفرومول‌ 81H8C، سوخت‌ ماشيني‌: Octane

يك‌ هشتم‌: Octant

(مو.) شعر هشت‌ هجايي‌، نت‌ هاي‌ هشتگانه‌ موسيقي‌: Octave

ورق‌ بزرگ‌ كاغذ هشت‌ برگي‌: Octavo

هشتايي‌: Octet

اهنگ‌ يا نوت‌ اكتاو هشتگانه‌، دسته‌ خوانندگان‌ يا نوازندگان‌ هشت‌ نفري: Octet

ماه‌ اكتبر: October

عدد يك‌ با 801 صفر: Octodecillion

هشتاد ساله‌، وابسته‌ به‌ ادم‌ 08 ساله‌: Octogenarian

هشت‌ لا، هشت‌ گانه‌: Octoploid

(ج‌.ش‌.) چرتنه‌، روده‌ پاي‌، هشت‌ پا، هشت‌ پايك‌، اختپوس‌: Octopus

هشت‌ هجايي‌، داراي‌ هشت‌ هجا: Octosyllabic

چشمي‌، بصري‌، باصره‌اي‌، وابسته‌ به‌ ديد چشم‌، فط‌ري‌: Ocular

چشم‌ پزشك‌، عينك‌ ساز: Oculist

سوگند ملايم‌، بخدا: Od

(.jretni):سوگند ملايم‌، بخدا، (.jda): ط‌اق‌، تك‌، فرد عجيب‌ و غريب‌، ادم‌ عجيب‌، نخاله‌: Odd

فرد، عجيب‌: Odd

مقابله‌ فرد و زوج‌: Odd Even Check

ته مانده كالا- ته انباري: Odd Lot

توازن‌ فرد: Odd Parity

بررسي‌ توازن‌ فرد: Odd Parity Check

عجيب‌ و غريب‌: Oddball

چيز عجيب‌ و غريب‌، غرابت‌: Oddity

چيزهاي‌ متفرقه‌، تكه‌ و پاره‌، چيز باقيمانده‌: Oddment

احتمالات‌، شانس‌، عدم‌ توافق‌، مغايرت‌ نابرابري‌، فرق‌، احتمال‌ و وقوع‌، تمايل‌ بيك‌ سو: Odds

خرت‌ و پرت‌، تكه‌ وپاره‌، چيز، باقيمانده‌: Odds And Ends

بيشتر محتمل‌، محتمل‌ به‌ برد يا موفقيت‌: Oddson

قط‌عه‌ شعر بزمي‌، غزل‌، چكامه‌، قصيده‌: Ode

(افسانه‌ اسكانديناوي‌) خداي‌ خدايان‌: Odin

كراهت‌ اور، نفرت‌ انگيز: Odious

نفرت‌، دشمني‌، عداوت‌، رسوايي‌، زشتي‌، بدنامي‌: Odium

كيلومتر شماراتومبيل‌ و غيره‌: Odometer

سلول‌ هاي‌ عاج‌ ساز، سلول‌ دنداني‌: Odontoblast

(گ‌.ش‌.) جنسي‌ از ثعلب‌ هاي‌ امريكايي‌: Odontoglssum

مانند دندان‌، وابسته‌ به‌ زائده‌ دنداني‌: Odontoid

دندان‌ شناس‌: Odontologist

مبحث‌ دندان‌، دندان‌ شناسي‌، دندان‌ پزشكي‌: Odontology

(ruodo) بو، رايحه‌، عط‌ر، عط‌ر و بوي‌، ط‌عم‌، شهرت‌: Odor

معط‌ر، چيز خوشبو: Odorant

بدبو، زننده‌، بودار، داراي‌ بو: Odoriferous

معط‌ر و خوشبو ساختن‌: Odorize

بي‌بو: Odorless

بودار، بدبو، متعفن‌: Odorous

(rodo) بو، رايحه‌، عط‌ر، عط‌ر و بوي‌، ط‌عم‌، شهرت‌: Odour

شرح‌ مسافرتهاي‌ پر حادثه‌ 'اديسه‌' قط‌عه‌ منظ‌وم‌ رزمي‌ منسوب‌ به‌ هومر شاعر يوناني‌ حاوي‌ ,: Odyssey

بوالدين‌ جنس‌ مخالف‌ خود وابسته‌ به‌ احساسات‌ و علائق‌ كودكان‌ 3 تا 6 ساله‌ نسبت‌ ,: Oedipal

(افسانه‌ يونان‌) 'اديپوس‌': Oedipus

(ر.ش‌.) احساسات‌ محبت‌ اميز بچه‌ نسبت‌ به‌ والدين‌ جنس‌ , مخالف‌ خود: Oedipus Complex

كار عمده‌، كار حياتي‌، اثرادبي‌: Oeuvre

از، از مبدا، از منشا، از ط‌رف‌، از لحاظ‌، در جهت‌، در , سوي‌، درباره‌، بسبب‌، بوسيله‌: Of

غالب‌ اوقات‌: Ofentimes

تعطيل - مرخصي: Off

از محلي‌ بخارج‌، بسوي‌ (خارج‌)، عازم‌ بسوي‌، دورتر، از , عازم‌، تمام‌، كساد، بيموقع‌، غير صحيح‌، مختلف‌ يك‌ سو، از كنار، از روي‌، از كنار، خارج‌ از، مقابل: Off

قط‌ع‌، خاموش‌، ملغي‌، پرت‌، دور: Off

تناوب‌، بط‌ور متناوب‌، گاهي‌: Off And On

خارج‌ از مركز: Off Center

(deroloc ffo) داراي‌ رنگ‌ ناجور، داراي‌ رنگ‌ مغاير، خل‌,: Off Color

(roloc ffo) داراي‌ رنگ‌ ناجور، داراي‌ رنگ‌ مغاير، خل‌: Off Colored

خارج از مركز : off core

اصطلاحي كه به منظور نشان‌دادن دو مورد زير استفاده مي‌شود: (1)پيگيري فرصت‌ها و تحقيق رو به پايين دور از مركز مدل هفتي به منظور توجيه مبناي تصميم‌گيري‌هاي انجام شده در مركز هفتي و (2اطمينان از تاييد، در حين فرآيند با استفاده از بحث‌هاي رو به بالا با مشتري.

خارج از مركز: Off Core

اصطلاحي که به منظور نشان‌دادن دو مورد زير استفاده مي‌شود: (1)پيگيري فرصت‌ها و تحقيق رو به پايين دور از مرکز مدل هفتي به منظور توجيه مبناي تصميم‌گيري‌هاي انجام شده در مرکز هفتي و (2اطمينان از تاييد، در حين فرآيند با استفاده از بحث‌هاي رو به بالا با مشتري.

خارج‌ از خدمت‌: Off Duty

قط‌ع‌ شده‌، رها شده‌: Off Hook

ffo=: Off Of

(دربازي‌ فوتبال‌ و غيره‌) خارج‌ از خط‌: Off Side

محرمانه‌ و خصوصي‌ (نه‌ براي‌ انتشار): Off The Record

وقت‌ ازاد، مرخصي‌: Off Time

رنگ‌ زرد كمرنگ‌ يا كرم‌ نزديك‌ رنگ‌ سفيد: Off White

سال‌ كم‌ محصول‌، سال‌ كم‌ فعاليت‌، سال‌ كسادي‌: Off Year

خارج از كارگاه: Off-site

سيستم حاضر و آماده: Off-The -Shelf System

اقلام موجود در انبار، اقلام آماده عرضه، اقلام خارج از سفارش: off-the-shelf item

محصول يا خدمتي كه قبل از دريافت سفارش يا پيمان فروش در دسترس هستند. همچنين مراجعه شود به قلم غير‌توسعه‌اي، اقلام تجاري موجود در انبار و اقلام موجود در انبار دولت.

اقلام موجود در انبار، اقلام آماده عرضه، اقلام خارج از سفارش: Off-The-Shelf Item

محصول يا خدمتي که قبل از دريافت سفارش يا پيمان فروش در دسترس هستند. همچنين مراجعه شود به قلم غير‌توسعه‌اي، اقلام تجاري موجود در انبار و اقلام موجود در انبار دولت.قطعه‌اي که توسط پيمانکار توليد و در انبار قرار داده شده يا توسط يک توزيع‌کننده انبار مي‌شود در حالي‌که هنوز قرارداد يا سفارشي براي آن دريافت نشده است. اين محصول ممکن است تجاري باشد يا آنکه مطابق مشخصات و شرح خدمات نظامي يا دولتي تهيه شده باشد.

اشغال‌، اخال‌، كف‌، مواد زائد، لاشه‌: Offal

قط‌عه‌ موسيقي‌ ناهماهنگ‌، مغاير، خل‌: Offbeat

(esneffo) گناه‌، تقصير، حمله‌، يورش‌، هجوم‌، اهانت توهين‌، دلخوري‌، رنجش‌، تجاوز، قانون‌ شكني‌- بزه‌: Offence

تخط‌ي‌ كردن‌، رنجاندن‌، متغير كردن‌، اذيت‌ كردن‌، صدمه‌ , زدن‌، دلخور كردن‌: Offend

متخلف‌، تخط‌ي‌ كننده‌، متجاوز: Offender

(ecneffo) گناه‌، تقصير، حمله‌، يورش‌، هجوم‌، اهانت توهين‌، دلخوري‌، رنجش‌، تجاوز، قانون‌ شكني‌، بزه‌: Offense

مهاجم‌، متجاوز، اهنانت‌ اور، رنجاننده‌، كريه‌، زشت يورش‌، حمله‌: Offensive

پيشنهاد: offer

جوابي به درخواست كه اگر پذيرفته شود، پيشنهاد‌دهنده را مقيد مي‌كند طبق پيمان عمل كند. پاسخ به دعوت براي پيشنهاد، پيشنهاد بها ناميده مي‌شوند؛ پاسخ به درخواست براي پيشنهاديه، طرح پيشنهادي ناميده مي‌شوند؛ پاسخ به درخواست احراز صلاحيت، پيشنهاد نيستند و اعلام به

پيشنهاد، تقديم‌، پيشكش‌، ارائه‌ تقديم‌ داشتن‌، پيشكش‌ كردن‌، عرضه‌، پيشنهاد كردن: Offer

پيشنهاد: Offer

جوابي به درخواست كه اگر پذيرفته شود، پيشنهاد‌دهنده را مقيد مي‌کند طبق پيمان عمل کند. پاسخ به دعوت براي پيشنهاد، پيشنهاد بها ناميده مي‌شوند؛ پاسخ به درخواست براي پيشنهاديه، طرح پيشنهادي ناميده مي‌شوند؛ پاسخ به درخواست احراز صلاحيت، پيشنهاد نيستند و اعلام بها ناميده مي‌شوند.

پيشكش‌، ارائه‌: Offering

سيني‌ محتوي‌ پول‌ يا پول‌ جمع‌ اوري‌ شده‌ از حضار در , كليسا: Offertory

بي‌ تامل‌، بداهه‌، بدون‌ مقدمه‌، بدون‌ تهيه‌: Offhand

دفتر - منصب: Office

دفتر، اداره‌، منصب‌: Office

خدمت‌، محل‌ كار، اداره‌، دفتر كار شغل‌، مقام‌، مسئوليت‌، احرازمقام‌، اشتغال‌، كار، وظ‌يفه: Office

سيستم‌هاي اتوماسيون اداري: Office Automation Systems

پيشخدمت‌، فراش‌: Office Boy

اثاثه اداری: Office equipment

ساعت اداري: Office Hours

ساعات‌ اداري‌: Office Hours

كار اداري: Office Practice

شاغل‌ مقام‌: Officeholder

افسر، صاحب‌ منصب‌، مامور، متصدي‌، افسر معين‌ كردن فرماندهي‌ كردن‌، فرمان‌ دادن‌: Officer

رسمي: Official

صاحب‌ منصب‌، عاليرتبه‌، رسمي‌، موثق‌ و رسمي‌: Official

نامه رسمي: Official Letter

قاط‌به‌ مامورين‌، سيستم‌ اداري‌: Officialdom

سيستم‌ اداري‌، رسميت‌، مقررات‌ اداري‌: Officialism

كشيش‌ شاغل‌ و مسئول‌ مجلس‌ روحاني‌: Officiant

صاحب‌ منصب‌، مامور رسمي‌، مقام‌ رسمي‌: Officiary

مراسمي‌ را بجا اوردن‌، اداره‌ كردن‌، بعنوان‌ داور , مسابقات‌ را اداره‌ كردن‌: Officiate

فضول‌، مداخله‌ كن‌، فضولانه‌، ناخواسته‌: Officious

اب‌ ساحلي‌، در اينده‌ نزديك‌، در ان‌ نزديكي‌ ها: Offing

منزوي‌، خشن‌: Offish

آفلاین : Offline

چيزي که در حال حاضر در يک سيستم فعال نيست يا نميتوان به آن دسترسي داشت؛ در برخي از زمينه آفلاين به سيستمي ارجاع دارد که به‌خاطر نگهداري خاموش شده است يا قابل استفاه نميباشد.

برون‌ خط‌ي‌: Offline

عمل‌ برون‌ خط‌ي‌: Offline Operation

انباره‌ برون‌ خط‌ي‌: Offline Storage

مقاله‌ نقل‌ شده‌ از روزنامه‌ يا مجله‌: Offprint

چيز تسويه‌ شده‌، كثافت‌ و اشغال‌ بيرون‌ انداخته‌: Offscouring

چاپ‌ افست‌، جابجاسازي‌، مبدا، نقط‌ه‌ شروع‌ مسابقه‌، چين خميدگي‌، انحراف‌، وزنه‌ متعادل‌، رقم‌ متعادل‌ كننده متعادل‌ كردن‌، جبران‌ كردن‌، خنثي‌ كردن‌، چاپ‌ افست‌ كردن‌: Offset

جبران‌ كردن‌، افست‌: Offset

توافقات پاياپاي: offset agreements

معمولاً نتيجه فروش‌هاي خارجي بين مليت‌هاست كه به موجب آن تعهد مي‌شود در برابر هر خريد، فروشي نيز به صورت پاياپاي انجام شود. به طور مثال، كشوري به كشور ديگر هواپيما مي‌فروشد و شركت فروشنده هواپيما متعهد مي‌شود كه از كشور ديگر به همان مبلغ كالا خريداري كند ت

توافقات پاياپاي: Offset Agreements

معمولاً نتيجه فروش‌هاي خارجي بين مليت‌هاست كه به موجب آن تعهد مي‌شود در برابر هر خريد، فروشي نيز به صورت پاياپاي انجام شود. به طور مثال، كشوري به كشور ديگر هواپيما مي‌فروشد و شركت فروشنده هواپيما متعهد مي‌شود كه از كشور ديگر به همان مبلغ كالا خريداري كند تا در تجارت بين‌الملل توازن برقرار شود.

شاخه‌ نورسته‌، جوانه‌، تركه‌، فرع‌، انشعاب‌، شعبه‌، مشتق‌: Offshoot

از جانب‌ ساحل‌، دور از ساحل‌، قسمت‌ ساحلي‌ دريا: Offshore

زادو ولد، فرزند، اولاد، مبدا، منشا: Offspring

خارج‌ از صحنه‌ نمايش‌، درزندگي‌ خصوصي‌: Offstage

بارها، بسيار رخ‌ دهنده‌، كثير الوقوع‌، غالبا: Oft

بارها، خيلي‌ اوقات‌، بسي‌، كرارا، بكرات‌، غالب‌ اوقات‌: Often

(netfo=) غالب‌ اوقات‌: Ofttimes

ط‌اق‌ رومي‌، نوك‌ تيز، پرتابه‌ يا موشك‌: Ogive

چشم‌ چراني‌ كردن‌، چشم‌ چراني‌، نگاه‌ عاشقانه‌ كردن‌، با , چشم‌ غمزه‌ كردن‌، عشوه‌: Ogle

غول‌، ادم‌ موحش‌: Ogre

غول‌ اسا: Ogreish

(.jretni) ها، به‌، وه‌(علامت‌ تعجب‌ و اندوه‌).(.n) علامت‌ , صفر، عددصفر: Oh

(برق‌) واحد مقاومت‌ برق‌ در سلسله‌.S.K.M: Ohm

اهم‌: Ohm

مقاومت‌ هادي‌ برق‌: Ohmage

اهمي‌: Ohmic

اهم‌ سنج‌: Ohmmeter

روغن‌ ساختن‌ روغن‌، چربي‌، مرهم‌، نفت‌، مواد نفتي‌، رنگ‌ روغني نقاشي‌ با رنگ‌ روغني‌، روغن‌ زدن‌ به‌، روغن‌ كاري‌ كردن: Oil

رنگ‌ روغني‌، روغن‌ مخصوص‌ نقاشي‌: Oil Color

A process of hardening a ferrous alloy of suitable composition by heating within or above the transformation range and quenching in oil.: OIL HARDENING

رنگ‌ روغني‌: Oil Paint

نقاشي‌ بارنگ‌، روغني‌: Oil Painting

پمپ خلاء كاسه نمدي: Oil Seal Vacume Pump

Stain produced by the incomplete burning of the lubricants on the surface of the sheet. Rolling subsequent to staining will change color from darker browns to lighter browns down to white.: OIL STAIN ALUMINUM

Steel adaptable to hardening by heat treatment and quenching in oil.: OIL-HARDENING STEEL

پارچه‌ مشمع‌، پارچه‌ برزنت‌: Oilcloth

روغن‌ كار، گريس‌ كار، تانكر نفت‌: Oiler

بذرها و دانه‌هاي‌ روغني‌: Oilseed

پارچه‌برزنت‌، پارچه‌ مشمع‌، كت‌ باراني‌: Oilskin

سنگ‌ چاقو تيز كني‌: Oilstone

چرب‌، روغني‌: Oily

روغن‌، مرهم‌، پماد: Ointment

(yako) صحيح‌ است‌، خوب‌، بسيار خوب‌، تصويب‌ كردن موافقت‌ كردن‌، اجازه‌، تصويب‌: Ok

(ج‌.ش‌.) كاپي‌، جانور پستانداري‌ شبيه‌ زرافه‌: Okapi

(ko) صحيح‌ است‌، خوب‌، بسيار خوب‌، تصويب‌ كردن‌، موافقت‌ , كردن‌، اجازه‌، تصويب‌: Okay

(orko) (گ‌.ش‌.) باميه‌، باميا: Okra

(arko) (گ‌.ش‌.) باميه‌، باميا: Okro

پير، سالخورده‌، كهن‌ سال‌، مسن‌، فرسوده‌، ديرينه قديمي‌، كهنه‌ كار، پيرانه‌، كهنه‌، گذشته‌، سابقي‌، باستا, ني‌: Old

وط‌ن‌ اصلي‌ مهاجرين‌ امريكايي‌ (يعني‌ اروپا): Old Country

زبان‌ انگليسي‌ قديم‌: Old English

از مد افتاده‌، كهنه‌ پرست‌، محافظ‌ه‌ كار: Old Fashioned

محافظ‌ه‌ كار سياسي‌، صنوف‌ صاحب‌ اعتبار قديم‌: Old Guard

ادم‌ با سابقه‌ و مجرب‌: Old Hand

داراي‌ قدرت‌ در اثر ارشديت‌، ارشد، محافظ‌ه‌ كار: Old Line

دختر خانه‌ مانده‌، اخمو و غرولندو، دمامه‌: Old Maid

پيمان‌ يا وصيت‌ قديم‌، كتب‌ عهد عتيق‌: Old Testament

قديمي‌: Old Time

كهنه‌ كار، قديمي‌: Old Timer

دنياي‌ قديم‌ (يعني‌ اروپا و اسيا): Old World

كهنه‌، كهن‌، قديمي‌، پيشين‌، سابق‌، زمان‌ پيش‌: Olden

پير مانند، نسبتا پير: Oldish

ادم‌ كار كشته‌ كه‌ چهار سال‌ در نيروي‌ دريايي‌ كار كرده‌ , باشد، پير مرد، پير: Oldster

زن‌ پير وغرولندو، عجوزه‌: Oldwife

(ز.ع‌.، امر.) پرچم‌ ايالات‌ متحده‌: Ole Glory

شبيه‌ روغن‌، داراي‌ خواص‌ روغن‌، روغني‌: Oleaginous

(گ‌.ش‌.) وردالحمار، سم‌الحمار، خرزهره‌: Oleander

(گ‌.ش‌.) زيتون‌ بري‌: Oleaster

(ش‌.) نمك‌ الي‌ اسيد اولئيك‌، مايع‌ روغني‌: Oleate

(ش‌.) وابسته‌ بروغن‌، روغني‌: Oleic

(ش‌.) نمك‌ الي‌ گليسرول‌ و اسيد اولئيك‌: Olein

عكس‌ باسمه‌اي‌ روغني‌، عكس‌ رنگي‌: Oleograph

سبزيكاري‌، سبزي‌ فروشي‌، فراوردن‌ و نگاهداري‌ سبزيجات‌: Olericulture

حس‌ بويايي‌، حس‌ شامه‌، بويايي‌، استشمام‌: Olfaction

وابسته‌ بحس‌ بويايي‌: Olfactory

(تش‌.) عصب‌ شامه‌، پي‌ بويايي‌: Olfactory Nerve

(تش‌.) عضو بويايي‌، اندام‌ بويايي‌: Olfactory Organ

عضو دسته‌ يا حزب‌ ط‌رفدار حكومت‌ عده‌ معدود: Oligarch

حكومت‌ معدودي‌ از اغنيا و ثروتمندان‌: Oligarchy

اوليگومر: oligomer

(درمورد بغضي‌ حشرات‌) تغذيه‌ كننده‌ از گياهان‌ معدود و , خاصي‌: Oligophagous

(دربازرگاني‌) توليد كالا توسط‌ افراد يا شركتهاي‌ , معدودي‌: Oligopoly

شلوغ‌، درهم‌ و برهم‌، مخلوط‌، چيزدرهم‌ ريخته‌: Olio

زيتوني‌، سبز زيتوني‌، سبز مايل‌ بزرد: Olivaceous

زيتون‌، درخت‌ زيتون‌، رنگ‌ زيتوني‌: Olive

سبز زيتوني‌: Olive Drab

رنگ‌ سبز مايل‌ بزرد خاكستري‌: Olive Gray

رنگ‌ سبز زيتوني‌ روشن‌: Olive Green

درخت‌ زيتون‌، اسم‌ خاص‌ مذكر، چكش‌ كوچك‌، پتك‌ ميخ‌ سازي‌: Oliver

A method of measuring the ductility and drawing properties of strip or sheet metal which involves determination of the width and depth of impression. The test simulating a deep drawing operation is made by a standard steel ball under pressure, continuing: OLSEN (DUCTILITY) TEST

اسماني‌، بهشتي‌، جشن‌ ها و مسابقات‌ قديم‌ يونان مسابقات‌ المپيك‌: Olympiad

وابسته‌ بمسابقات‌ المپيك‌ وابسته‌ بكوه‌ المپ‌، اسماني‌، وابسته‌ بخدايان‌ كوه‌ المپ: Olympian

مربوط‌ به‌ مسابقات‌ المپيك‌: Olympic

كوه‌ المپ‌ در مقدونيه‌، اسمان‌، بهشت‌: Olympus

(erbmoh=) نوعي‌ بازي‌ ورق‌ سه‌ نفري‌ اسپانيولي‌: Omber

(rebmoh=) نوعي‌ بازي‌ ورق‌ سه‌ نفري‌ اسپانيولي‌: Ombre

امگا، اخرين‌ حرف‌ الفباي‌ يوناني‌، نهايت‌: Omega

(ettelemo) املت‌، خاگينه‌، كوكوي‌ گوجه‌ فرنگي‌: Omelet

(telemo) املت‌، خاگينه‌، كوكوي‌ گوجه‌ فرنگي‌: Omelette

فال‌، نشانه‌، پيشگويي‌، بفال‌ نيك‌ گرفتن‌: Omen

بدشگون‌، ناميمون‌، شوم‌، بديمن‌: Ominous

همه‌ چيز داني‌، دانش‌ بي‌ پايان‌، علم‌ لايتناهي‌: Ominscience

قابل‌ حذف‌: Omissible

از قلم‌ افتادگي‌، حذف‌، فروگذاري‌، غفلت‌: Omission

از قلم‌ افتادگي‌: Omission

حذفي‌: Omissive

از قلم‌ انداختن‌: Omit

انداختن‌، حذف‌ كردن‌، از قلم‌ انداختن‌: Omit

اتوبوس‌، توده‌ مردم‌، عامه‌: Omnibus

گيرنده‌ يا فرستنده‌ امواج‌ در جهت‌ مناسب‌: Omnidirectional

همه‌ جور، جوربجور، متنوع‌، رنگارنگ‌: Omnifarious

داراي‌ قدرت‌ خلاقه‌، خالق‌ كل‌: Omnificent

قدرت‌ تام‌، قدرت‌ مط‌لق‌، قادر مط‌لق‌، همه‌ توانا: Omnipotence

قادر مط‌لق‌، قادر متعال‌: Omnipotent

حضور در همه‌ جا در ان‌ واحد (درمورد خدا): Omnipresence

حاضر در همه‌ جا: Omnipresent

واقف‌ بهمه‌ چيز: Omniscient

مجموعه‌ اشيا، مجموعه‌ اشخاص‌: Omnium Gatherum

(ج‌.ش‌.) جانوران‌ همه‌ چيز خوار مانند خوك‌ و اسب‌ ابي‌: Omnivora

جانور همه‌ چيز خوار: Omnivore

همه‌ چيز خور، وابسته‌ بجانوران‌ همه‌ چيز خور: Omnivorous

برتن‌، به‌پيش‌، به‌ جلو، همواره‌، بخرج‌ در مسير، عمده‌، باعتبار، به‌، بعلت‌، بط‌رف‌، در بر روي‌، در روي‌، برروي‌، بر، بالاي‌، در باره‌، راجع‌ به: On

وصل‌، روشن‌، برقرار: On

علي الحساب: On Account

مشروط: On Condition

نسیه: On credit

به محض درخواست: On Demand

سر خدمت‌: On Duty

وصل‌ شده‌، قلاب‌ شده‌: On Hook

گزينه‌ قط‌ع‌ و وصل‌: On Off Switch

(درفوتبال‌) در داخل‌ خط‌، خارج‌ نشده‌(ازخط‌): On Side

درحال‌ فعاليت‌، در حال‌ عمل‌، درعمل‌: On Stream

آموزش ضمن كار: on-the-job training

آموزش از طريق كسب تجربه مستقيم در محيط كاري كه معمولاً با رويكرد گروهي يا ارشادي اجرا مي‌شود.

آموزش ضمن كار: On-The-Job Training

آموزش از طريق كسب تجربه مستقيم در محيط کاري كه معمولاً با رويكرد گروهي يا ارشادي اجرا مي‌شود.

(ج‌.ش‌.) گورخر كوچك‌: Onager

درمالي‌، جلق‌، هوسراني‌: Onagism

يكمرتبه‌، يكبار ديگر، فقط‌ يكبار، يكوقتي‌، سابقا: Once

مرور، نظ‌راجمالي‌: Once Over

وابسته‌ به‌ غده‌ شناسي‌: Oncologic

(ط‌ب‌) غده‌ شناسي‌، تومور شناسي‌: Oncology

روي‌ دهنده‌، پيشامد كننده‌، اينده‌، جلو رونده‌: Oncoming

يكجا، يكمرتبه‌، بيك‌ حمله‌، دريك‌ حمله‌: Ond Shot

منحصر، عين‌ همان‌، يكي‌، يكي‌ از همان‌، متحد، عدد يك يك‌ عدد، شماره‌ يك‌ يك‌، تك‌، واحد، شخص‌، ادم‌، كسي‌، شخصي‌، يك‌ واحد، يگانه: One

با يك‌ نشانه‌: One Address

يك‌ و نيم‌ گذري‌: One And Half Pass

هر يك‌، يكديگر، بايكديگر: One Another

يك‌ بعدي‌، تك‌ بعدي‌: One Dimentional

يك‌ اسبه‌، مخصوص‌ يك‌ اسب‌، بي‌ مايه‌، بدتبار: One Horse

بازرسي صد در صد: one hundred percent inspection

نوعي بازرسي كه در آن ويژگي‌هاي مشخصي از هر واحد محصول بررسي و آزمايش مي‌شوند تا مطابقت آن‌ها با الزامات تعيين گردد.

بازرسي صد در صد: One Hundred Percent Inspection

نوعي بازرسي که در آن ويژگي‌هاي مشخصي از هر واحد محصول بررسي و آزمايش مي‌شوند تا مطابقت آن‌ها با الزامات تعيين گردد.

تك‌ گذري‌، يك‌ گذري‌: One Pass

همگذار تك‌ گذري‌: One Pass Assemler

يك‌ باره‌اي‌: One Shot

نوسانساز يكباره‌اي‌: One Shot Multivibrator

يكط‌رفه‌، مغرضانه‌: One Sided

يك‌ پهلو، يك‌ ط‌رفه‌، يك‌ جانبه‌، مغرضانه‌: One Sided

عمل‌ تك‌ مرحله‌: One Step Operation

يك‌ بيك‌، عينا مثل‌ هم‌، عينا مساوي‌ و مرتبط‌ با يكديگر: One To One

يك‌ بيك‌: One To One

كوتاه‌ فكر، يك‌ راهه‌، فاقد قوه‌ ارتجاعي‌، فقط‌ در يك‌ , وهله‌: One Track

دست‌ پيش‌ گيري‌ سبقت‌ يا جلو افتادگي‌ از حريق‌ يا رقيب‌، يك‌ قدم‌ سبقت: One Upmanship

يك‌ راهه‌، يك‌ ط‌رفه‌ (مثل‌ خيابان‌)، يك‌ جانبه‌: One Way

يكراهه‌، يكط‌رفه‌: One Way

كرايه يكطرفه: One Way Fare

متمم‌ نسبت‌ به‌ يك‌: One's Complement

(fleseno) خود، خود شخص‌، نفس‌، در حال‌ عادي‌: One's Self

تفال‌ و پيشگويي‌ از روي‌ خواب‌: Oneiromancy

يكتايي‌، يگانگي‌، برابري‌، وحدت‌، يكي‌ بودن‌: Oneness

سنگين‌، گران‌، شاق‌، دشوار، ط‌اقت‌ فرسا: Onerous

(yranro، yrenro=) عادي‌، معمولي‌، اذيت‌ كننده‌، بدخلق‌: Onery

(fles s'eno) خود، خود شخص‌، نفس‌، در حال‌ عادي‌: Oneself

يك‌ زماني‌، يكوقتي‌، سابقا: Onetime

درحال‌ پيشرفت‌، مداوم‌: Ongoing

عملیات مداوم و مستمر: Ongoing operations

(گ‌.ش‌.) پياز: Onion

پوست‌ پياز، كاغذ نازك‌ زرورق‌: Onionskin

آنلاین : Online

  چيزي که در يک سيستم فعال است يا ميتوان به آن دسترسي داشت؛ اين اصطلاح ممکن است به وصل بودن به يک سيستم نيز ارجاع داشته باشد.

پيوسته - درون خطي: Online

درون‌ خط‌ي‌: Online

پردازش تحلیلی آنلاین : Online Analytical Processing

     اين اصطلاح به توانايي يک پايگاه داده براي انجام جستجوهاي پيچيده‌تر نسبت به پايگاه‌هاي دادهي رابطه‌ايِ سنتي ارجاع دارد.

عمل‌ درون‌ خط‌ي‌: Online Operation

انباره‌ درون‌ خط‌ي‌: Online Storage

ناظ‌ر، تماشاچي‌، مراقب‌، تماشاگر: Onlooker

فقط‌، تنها، محض‌، بس‌، بيگانه‌، عمده‌، صرفا، منحصرا يگانه‌، فقط‌ بخاط‌ر: Only

وابسته‌ به‌ اسم‌، اسمي‌، مركب‌ از اسم‌، كينه‌: Onomastic

علم‌ اشتقاق‌ اسامي‌، دانش‌ نام‌ علم‌ اشتقاق‌ لغات‌ و ط‌رز استعمال‌ انها، علم‌ اللغات: Onomastics

تسميه‌ صوفي‌، تسميه‌ تقليدي‌، صداواژه‌: Onomatopoeia

حمله‌، پيشروي‌، يورش‌: Onrush

تاخت‌ و تاز، حمله‌، هجوم‌، اصابت‌، وهله‌، شروع‌: Onset

واقع‌در ساحل‌، روي‌ ساحل‌، متوجه‌ بط‌رف‌ ساحل‌، رو بساحل‌: Onshore

يورش‌، حمله‌: Onslaught

وابسته‌ به‌ رشد شناسي‌: Ontogenetic

فرد بالش‌، رشد شناسي‌، تاريخچه‌ رشد و رويش‌ موجودات‌: Ontogeny

وابسته‌ به‌ هستي‌ شناسي‌: Ontological

هستي‌ شناس‌: Ontologist

هستي‌ شناسي‌، علم‌ موجودات‌: Ontology

بار، تعهد، مسئوليت‌: Onus

بسوي‌ جلو، به‌ پيش‌، بجلو: Onward

تاريكي‌ پايين‌ قرنيه‌ عقيق‌ رنگارنگ‌، عقيق‌ سليماني‌، سنگ‌ باباقوري‌، (ط‌ب‌) ,: Onyx

(snildoo) فراوان‌، خيلي‌ زياد، توده‌، انباشته‌: Oodles

(seldoo) فراوان‌، خيلي‌ زياد، توده‌، انباشته‌: Oodlins

(ج‌.ش‌.) سلول‌ جنسي‌ ماده‌، ياخته‌ جنسي‌ ماده‌: Oogamete

تخمگان‌، (درلقاح‌ جنسي‌) داراي‌ ياخته‌ جنسي‌ نر كوچك‌ و , متحرك‌ و ياخته‌ ماده‌ بزرگ‌و غير متحرك‌: Oogamous

تشكيل‌ و تكامل‌ تخم‌: Oogenesis

(درقارچها و خزه‌ ها) عضو مادگي‌: Oogonium

خبره‌ در تخم‌ پرنده‌ شناسي‌: Oologist

تخم‌ پرنده‌ شناسي‌، تخم‌ شناسي‌، بررسي‌ و جمع‌اوري‌ , تخم‌پرندگان‌: Oology

چاذبه‌ شخصي‌، دلربايي‌: Oomph

تخم‌ لقاح‌ شده‌، تخم‌: Oosperm

محفظ‌ه‌ تخم‌، تخمدان‌ سوسك‌، هاگذان‌: Ootheca

دريا، تراوش‌ كردن‌، اهسته‌ جريان‌ يافتن‌، بيرون‌ دادن شيره‌، شهد، چكيده‌، جريان‌، جاري‌، رسوخ‌، لجنزار، بستر , لاي‌: Ooze

لجنزار، پرلجن‌، لجن‌ الود، تراوش‌ كننده‌: Oozy

(edocpo) رمزالعمل‌: Op Code

كدري‌، تاري‌، حاجب‌ ماورايي‌، ايهام‌: Opacity

(مع.) عين‌الشمس‌، عين‌الهر، شيشه‌ شيري‌ رنگ‌: Opal

كدري‌، شيري‌ رنگي‌، عين‌ الشمس‌، تابش‌ قوس‌ و قزحي‌: Opalescence

شيري‌ رنگ‌، كدري‌: Opalescent

شيشه‌ مات‌، شيري‌ رنگ‌، برنگ‌ عين‌ الشمس‌: Opalline

مات‌، غير شفاف‌، مبهم‌، كدر، شيشه‌ يا رنگ‌ مات‌: Opaque

كد مهندسي كالا: Opc Code

رمزالعمل‌ گشا، رمزالعمل‌ شناس‌: Opcode Decoder

(.jda):باز، مفتوح‌، گشوده‌، سرگشاده‌، داير، روباز ازاد، اشكار، بي‌الايش‌، مهربان‌، رك‌ گو، صريح‌، درمعرض بي‌ پناه‌، بي‌ابر، واريز نشده‌، (.iv.tv)بازكردن گشودن‌، گشادن‌، افتتاح‌كردن‌، اشكاركردن‌بسط‌ دادن مفتوح‌ شدن‌، شكفتن‌، روشن‌ شدن‌، خوشحال‌ شدن‌: Open

باز، ازاد، اشكار، باز كردن‌، باز شدن‌: Open

در هواي‌ ازاد: Open Air

خيلي‌ سهل‌، كاملا، ساده‌، واضح‌، اشكار: Open And Shut

معماري باز: open architecture

يك رويكرد طراحي سامانه كه طرفين مستقل پيمان را تشويق مي‌كند كه با استفاده از رابط‌هاي استاندارد و خصوصيات منتشر شده، توليد اضافه داشته باشند.

معماري باز: Open Architecture

يک رويکرد طراحي سامانه که طرفين مستقل پيمان را تشويق مي‌کند كه با استفاده از رابط‌هاي استاندارد و خصوصيات منتشر شده، توليد اضافه داشته باشند.

چك سفيد: Open Cheque

مدار باز، اتصال‌ باز: Open Circuit

اعتبار نامحدود: Open Credit

بي‌ انتها: Open Ended

كوره‌ فولاد سازي‌ دهان‌ باز: Open Hearth

ذوب‌ اهن‌ در كوره‌ رو باز و تبديل‌ ان‌ بفولاد: Open Hearth Process

پذيرايي‌ از مهمان‌، جشن‌ عمومي‌: Open House

نامه‌ سر گشاده‌: Open Letter

بهره‌ تقويت‌ در حلقه‌ باز: Open Loop Gain

روشنفكر: Open Minded

درخواست ‌هاي باز (خريد و فروش و دستور ‌هاي كاري): Open Orders

سحر، مفتاح‌ رمز، مشكل‌ گشا: Open Sesame

سيستم‌ باز، با كاركرد ازاد: Open Shot

زيرروال‌ باز: Open Subroutine

Rough surface on black plate, sheet or strip, resulting from imperfections in the original steel bars from which the plate was rolled.: OPEN SURFACE

سامانه باز: open system

طرحي كه با فراهم كردن رابط‌هاي ساده و سازگار، امكان اتصالات داخلي و استفاده مجدد را فراهم مي‌كند.

سامانه باز: Open System

طرحي كه با فراهم کردن رابط‌هاي ساده و سازگار، امكان اتصالات داخلي و استفاده مجدد را فراهم مي‌كند.

سيم‌ لخت‌، سيم‌ هوايي‌: Open Wire

خط‌ سيمي‌ لخت‌، خط‌ سيمي‌ هوايي‌: Open Wire Line

Process of making steel by heating the metal in the hearth of a regenerative furnace. In the basic open-hearth steel process, the lining of the hearth is basic, usually magnesite; whereas in the acid open-hearth steel process, an acid material, silica, is: OPEN-HEARTH PROCESS

باز كننده‌، گشاينده‌، افتتاح‌ كننده‌، مفتاح‌، باز كن‌: Opener

گشاده‌ دست‌، سخاوتمند، بخشنده‌، علني‌: Openhanded

دهانه‌، چشمه‌، جاي‌ خالي‌، سوراخ‌، سراغاز، افتتاح گشايش‌: Opening

دهان‌ باز، حيرت‌ زده‌، متعجب‌ و متحير: Openmouthed

مراقب‌، هوشيار: Oper Eyed

اپرا، تماشاخانه‌، اهنگ‌ اپرا: Opera

دوربين‌ مخصوص‌ اپرا: Opera Glass

تماشاخانه‌، اپرا: Opera House

عمل‌ پذير، داير: Operable

عمل‌ كردني‌، عملي‌، (ط‌ب‌) قابل‌ علاج‌ و درمان‌: Operable

موثر، عامل‌، كار كننده‌، فعاليت‌ كننده‌: Operant

عمل‌ كردن‌، بكار انداختن‌، بهره‌برداري‌ كردن‌: Operate

بفعاليت‌ واداشتن‌، بكار انداختن‌، گرداندن‌، اداره‌ , كردن‌، راه‌ انداختن‌، داير بودن‌، عمل‌ جراحي‌ كردن‌: Operate

مربوط‌ به‌ اپرا: Operatic

عامل‌، عملياتي‌: Operating

منحني‌هاي مشخصه عملياتي: operating characteristic curve

منحني برنامه نمونه‌گيري كه درصد انباشته‌ها يا دسته‌هايي را نشان مي‌دهد كه مي‌توان انتظار داشت تحت يك برنامه نمونه‌گيري مشخص، در سطح معيني از كيفيت فرآيند پذيرفته شوند.

منحني‌هاي مشخصه عملياتي: Operating Characteristic Curve

منحني برنامه نمونه‌گيري که درصد انباشته‌ها يا دسته‌هايي را نشان مي‌دهد که مي‌توان انتظار داشت تحت يک برنامه نمونه‌گيري مشخص، در سطح معيني از کيفيت فرآيند پذيرفته شوند.

سرعت‌ عملياتي‌: Operating Speed

كارمندان‌ عملياتي‌، متصديان‌: Operating Staff

(so) سيستم‌ عامل‌: Operating System

دماي‌ عملياتي‌: Operating Temperature

عمليات / بهره برداري: Operation

عمليات: Operation

عمل‌، عملكرد، بهره‌برداري‌: Operation

اداره‌، گرداندن‌، عمل‌ جراحي‌، عمل‌، گردش‌، وابسته‌ به‌ , عمل‌: Operation

تجزيه تحليل عمليات: Operation Analysis

تحليل‌ عملكرد، عمل‌ كاوي‌: Operation Analysis

رمزالعمل‌: Operation Code

عمل‌ گشا، عمل‌ شناس‌: Operation Decoder

مدير عمليات‌: Operation Manager

مرحله عمليات: operation phase

دوره‌اي كه در آن دستاوردهاي تكميل شده براي اهداف تعيين شده، بكار رفته و نگهداري مي‌شوند.

مرحله عمليات: Operation Phase

دوره‌اي كه در آن دستاوردهاي تكميل شده براي اهداف تعيين شده، بكار رفته و نگهداري مي‌شوند.

چارت فرآيند عمليات: Operation Process Chart

پژوهش‌ عملياتي‌، تحقيق‌ در عمليات‌: Operation Research

عملياتي: Operational

قابل‌ استفاده‌، موثر، داير: Operational

پذيرش عملياتي: operational acceptance

قانوني رسمي براي محول‌كردن مسووليت عمليات سامانه به كاربر نهايي.

پذيرش عملياتي: Operational Acceptance

قانوني رسمي براي محول‌كردن مسووليت عمليات سامانه به كاربر نهايي.

بازنگري پذيرش عملياتي: Operational Acceptance Review

دروازه كنترلي كه به منظور تأييد سامانه به عنوان يك سامانه عملياتي و آماده براي كار روزانه مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

بازنگري پذيرش عملياتي: Operational Acceptance Review

دروازه کنترلي که به منظور تأييد سامانه به عنوان يک سامانه عملياتي و آماده براي کار روزانه مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

تقويت‌ كننده‌ محاسباتي‌: Operational Amplifier

ارزيابي عملياتي: operational assessment

ارزيابي كارايي عملكرد كه معمولاً توسط سازمان هدف انجام مي‌شود.

ارزيابي عملياتي: Operational Assessment

ارزيابي کارايي عملکرد كه معمولاً توسط سازمان هدف انجام مي‌شود.

دسترس‌پذيري عملياتي: operational availability

نسبت زمان فعاليت سامانه به زمان مورد نياز.

دسترس‌پذيري عملياتي: Operational Availability

نسبت زمان فعاليت سامانه به زمان مورد نياز.

مفهوم عملياتي: operational concept

مراجعه شود به مفهوم عمليات سامانه

مفهوم عملياتي: Operational Concept

مراجعه شود به مفهوم عمليات سامانه.

قيود عملياتي: operational constraints

مراجعه شود به مفهوم عمليات كاربر

قيود عملياتي: Operational Constraints

مراجعه شود به مفهوم عمليات كاربر.

نمايش عملياتي: operational demonstration

فرآيند به‌كاراندازي سامانه در محيط معمولي، با استفاده از متصديان آموزش‌ديده و رويه‌هاي استاندارد عملياتي، به منظور تأييد آمادگي سامانه براي انجام كار معمول. همچنين به عنوان تمرين براي آمادگي عملياتي‌كردن سامانه يا سنجش و ارزيابي ميزان آمادگي سامانه نيز از

نمايش عملياتي: Operational Demonstration

فرآيند به‌کاراندازي سامانه در محيط معمولي، با استفاده از متصديان آموزش‌ديده و رويه‌هاي استاندارد عملياتي، به منظور تأييد آمادگي سامانه براي انجام کار معمول. همچنين به عنوان تمرين براي آمادگي عملياتي‌کردن سامانه يا سنجش و ارزيابي ميزان آمادگي سامانه نيز از آن استفاده مي‌شود.

برنامه نمايش عملياتي: operational demonstration plan

سندي كه رويكرد مورد نياز براي نمايش عملياتي در محيطي عملياتي را توضيح مي‌دهد. رويه‌هاي عملياتي بايد پاسخگوي اين برنامه باشند.

برنامه نمايش عملياتي: Operational Demonstration Plan

سندي که رويکرد مورد نياز براي نمايش عملياتي در محيطي عملياتي را توضيح مي‌دهد. رويه‌هاي عملياتي بايد پاسخگوي اين برنامه باشند.

رويه‌هاي نمايش عملياتي: operational demonstration procedures

اسنادي كه دستورالعمل‌هاي گام به گام و مفصلي را تعريف مي‌كنند و بايد توسط متصديان آموزش‌ديده براي نمايش كاركرد سامانه در محيط عملياتي دنبال شوند.

رويه‌هاي نمايش عملياتي: Operational Demonstration Procedures

اسنادي که دستورالعمل‌هاي گام به گام و مفصلي را تعريف مي‌کنند و بايد توسط متصديان آموزش‌ديده براي نمايش کارکرد سامانه در محيط عملياتي دنبال شوند.

اثربخشي عملياتي: operational effectiveness

نسبت اهداف موفق مأموريت به كل فرصت‌هاي موجود براي دستيابي به اهداف.

اثربخشي عملياتي: Operational Effectiveness

نسبت اهداف موفق مأموريت به کل فرصت‌هاي موجود براي دستيابي به اهداف.

محيط عملياتي: operational environment

مراجعه شود به مفهوم عمليات كاربر

محيط عملياتي: Operational Environment

مراجعه شود به مفهوم عمليات كاربر.

مديران عملياتي: Operational Level Systems

گواهي آمادگي عملياتي: operational readiness certificate

خلاصه شواهد مستند شده كه آمادگي سامانه براي عملكرد معمولي را تأييد مي‌كند.

گواهي آمادگي عملياتي: Operational Readiness Certificate

خلاصه شواهد مستند شده که آمادگي سامانه براي عملکرد معمولي را تأييد مي‌کند.

بازنگري آمادگي عملياتي: Operational Readiness Review

روشي كنترلي براي تأييد آمادگي سامانه و متصديان آن در اجراي عملي كه به منظور تأييد آمادگي عملكرد روزمره طراحي شده است.

بازنگري آمادگي عملياتي: Operational Readiness Review

روشي کنترلي براي تأييد آمادگي سامانه و متصديان آن در اجراي عملي که به منظور تأييد آمادگي عملکرد روزمره طراحي شده است.

سند الزامات عملياتي: operational requirements document

سندي كه انتظارات كاربران را معمولاً با استفاده از اصطلاحات كاربران و از ديد آن‌ها تعريف مي‌كند. همچنين مراجعه شود به بيانيه الزامات كاربر و مفهوم عمليات كاربر.

سند الزامات عملياتي: Operational Requirements Document

سندي که انتظارات کاربران را معمولاً با استفاده از اصطلاحات کاربران و از ديد آن‌ها تعريف مي‌کند. همچنين مراجعه شود به بيانيه الزامات كاربر و مفهوم عمليات كاربر.

سناريوي عملياتي: operational scenario

توضيح يك يا چند دنباله از رفتارهاي مورد انتظار سامانه با ذي‌نفعان آن.

سناريوي عملياتي: Operational Scenario

توضيح يک يا چند دنباله از رفتارهاي مورد انتظار سامانه با ذي‌نفعان آن.

ارزيابي و آزمون عملياتي: operational test and evaluation

آزمون‌هاي ميداني واقعي كه توسط ارزياب به منظور تشخيص كارايي و ارزش‌هاي بالقوه سامانه صورت مي‌گيرد.

ارزيابي و آزمون عملياتي: Operational Test And Evaluation

آزمون‌هاي ميداني واقعي که توسط ارزياب به منظور تشخيص کارايي و ارزش‌هاي بالقوه سامانه صورت مي‌گيرد.

بازنگري اعتباردهي عملياتي: Operational Validation Review

دروازه كنترلي كه براي تأييد رضايت كاربر از امكانات موجود انجام مي‌شود.

بازنگري اعتباردهي عملياتي: Operational Validation Review

دروازه کنترلي كه براي تأييد رضايت کاربر از امکانات موجود انجام مي‌شود.

(msinoitarepo) مكتب‌ عملي‌: Operationalism

(msilanoitarepo) مكتب‌ عملي‌: Operationism

عمليات و نگهداري: operations and maintenance (O&M)

معمولاً عمليات ميداني، آموزشي، تعمير، پشتيباني‌هاي لجستيكي، ترفيع و ديگر موارد را در بر مي‌گيرد

عمليات و نگهداري: Operations And Maintenance (O&M)

معمولاً عمليات ميداني، آموزشي، تعمير، پشتيباني‌هاي لجستيكي، ترفيع و ديگر موارد را در بر مي‌گيرد

راهنماي عمليات و نگهداري: operations and maintenance manual

سندي كه رويه‌هاي كاري و نگهداري يك سامانه يا نهاده را توصيف مي‌كند.

راهنماي عمليات و نگهداري: Operations And Maintenance Manual

سندي که رويه‌هاي کاري و نگهداري يک سامانه يا نهاده را توصيف مي‌کند.

مرحله عمليات و نگهداري: Operations and Maintenance Phase

نهمين مرحله از مراحل ده‌گانه چرخه مرجع پروژه و دومين مرحله در دوره عملياتي. در اين مرحله سامانه به كار افتاده و براي سود كاربران، عملياتي مي‌شود. رويه‌هاي تصديق سامانه، گزارش تصديق سامانه، گزارش‌هاي نگهداري، گزارش سالانه عمليات، برنامه غيرفعال‌سازي و رويه‌

مرحله عمليات و نگهداري: Operations And Maintenance Phase

نهمين مرحله از مراحل ده‌گانه چرخه مرجع پروژه و دومين مرحله در دوره عملياتي. در اين مرحله سامانه به کار افتاده و براي سود کاربران، عملياتي مي‌شود. رويه‌هاي تصديق سامانه، گزارش تصديق سامانه، گزارش‌هاي نگهداري، گزارش سالانه عمليات، برنامه غيرفعال‌سازي و رويه‌هاي غيرفعال‌سازي در اين مرحله توليد مي‌شوند.

دوره عمليات: Operations Period

سومين دوره از چرخه مرجع پروژه سه دوره‌اي، كه در آن سامانه وارد محيط اصلي شده، به‌كار افتاده، نگهداري شده و غير‌فعال مي‌شود. مراحل آن شامل توسعه، عمليات و نگهداري و غيرفعال‌سازي مي‌باشد.

دوره عمليات: Operations Period

سومين دوره از چرخه مرجع پروژه سه دوره‌اي، که در آن سامانه وارد محيط اصلي شده، به‌کار افتاده، نگهداري شده و غير‌فعال مي‌شود. مراحل آن شامل توسعه، عمليات و نگهداري و غيرفعال‌سازي مي‌باشد.

برنامه دوره عمليات: operations period plan

اين برنامه رويكرد كلي توسعه، دستيابي به توانايي‌هاي عملياتي مقدماتي، عمليات مداوم، نگهداري و غيرفعال‌سازي نهايي را توضيح مي‌دهد.

برنامه دوره عمليات: Operations Period Plan

اين برنامه رويکرد کلي توسعه، دستيابي به توانايي‌هاي عملياتي مقدماتي، عمليات مداوم، نگهداري و غيرفعال‌سازي نهايي را توضيح مي‌دهد.

عملي‌، كارگر، موثر، عامل‌، عمل‌ كننده‌: Operative

قابل‌ استفاده‌، موثر، داير: Operative

متصدي‌، عمگر: Operator

گرداننده‌، عمل‌ كننده‌، تلفن‌ چي‌: Operator

فرمان‌ متصدي‌: Operator Command

پيشانه‌ متصدي‌: Operator Console

متصديان / كاربران: Operators

متصديان، عملگرها: operators

كاركناني كه سامانه را به كار مي‌اندازند.

متصديان، عملگرها: Operators

کارکناني که سامانه را به کار مي‌اندازند.

راهنماي عملگر‌ها: operators manual

سندي كه دستورالعمل‌هايي در مورد چگونگي به‌كار انداختن سامانه فراهم مي‌كند.

راهنماي عملگر‌ها: Operators Manual

سندي که دستورالعمل‌هايي در مورد چگونگي به‌کار انداختن سامانه فراهم مي‌كند.

اپراي‌ كوچك‌: Operetta

پرزحمت‌، پركار، دشوار: Operous

شبيه‌ مار، وابسته‌ بمار، ماري‌: Ophidian

مبحث‌ مارشناسي‌: Ophiology

(مع.) مرمرمصري‌، حجرالحيه‌: Ophite

شبيه‌ مار: Ophitic

(ط‌ب‌) چشم‌ درد، اماس‌ چشم‌، رمد، التهاب‌، ملتحمه‌ كره‌ , چشم‌: Ophthalmia

چشم‌ پزشك‌، ويژه‌ گر چشم‌ پزشكي‌: Ophthalmologist

چشم‌ پزشكي‌، كحالي‌: Ophthalmology

(ط‌ب‌) اسباب‌ معاينه‌ ته‌ چشم‌، ته‌ چشم‌ بين‌: Ophthalmoscope

(ط‌ب‌) معاينه‌ چشم‌ و شبكيه‌: Ophthalmoscopy

افيون‌ دار، خواب‌ اور، مخدر، تكسين‌ دهنده‌: Opiate

نظ‌ر يا عقيده‌ خود را اظ‌هار داشتن‌، اظ‌هار نظ‌ر كردن نظ‌ريه‌دادن‌: Opine

نظ‌ريه‌، عقيده‌، نظ‌ر، راي‌، انديشه‌، فكر، گمان‌: Opinion

خود راي‌، مستبد، خود سر: Opinionated

افيون‌، ترياك‌: Opium

(ج‌.ش‌.) صاريغ‌: Opossum

مخالف‌، ضد، معارض‌، حريف‌، ط‌رف‌، خصم‌: Opponent

بجا، بموقع‌، بهنگام‌، درخور، مناسب‌: Opportune

فرصت‌ ط‌لبي‌: Opportunism

فرصت‌ ط‌لب‌، نان‌ بنرخ‌ روز خور: Opportunist

فرصت‌ها: opportunities

پتانسيل موجود براي بهبود ارزش نتايج پروژه. پروژه خود فرصتي بزرگ به حساب مي‌آيد و بايد فرصت‌هاي سطح پايين‌تر براي دستيابي به راه‌حل‌هاي برتر به منظور بيشينه‌سازي ارزش پروژه به صورت مداوم پيگيري شوند.

فرصت‌ها: Opportunities

پتانسيل موجود براي بهبود ارزش نتايج پروژه. پروژه خود فرصتي بزرگ به حساب مي‌آيد و بايد فرصت‌هاي سطح پايين‌تر براي دستيابي به راه‌حل‌هاي برتر به منظور بيشينه‌سازي ارزش پروژه به صورت مداوم پيگيري شوند.اثر فزاينده شانس رخدادهاي غير‌قطعي که بر اهداف پروژه تاثير مثبت دارند. فرصت متضاد ريسک است.

فرصت‌ها و ريسك‌ها: Opportunities and Risks

يكي از ده عامل مديريت پروژه كه شامل شناسايي، تحليل، احتمال، اثر، علت، پيش‌گيري و فعاليت‌هاي اقتضايي مي‌شود.

فرصت‌ها و ريسك‌ها: Opportunities And Risks

يکي از ده عامل مديريت پروژه که شامل شناسايي، تحليل، احتمال، اثر، علت، پيش‌گيري و فعاليت‌هاي اقتضايي مي‌شود.

فرصت‌، مجال‌، دست‌ يافت‌، فراغت‌: Opportunity

هزينه فرصت: opportunity cost

اگر فرصتي پيگيري نشود، ارزش بالقوه آن فرصت از دست رفته و به عنوان هزينه فعاليت در نظر گرفته مي‌‌شود.

هزينه فرصت: Opportunity Cost

اگر فرصتي پيگيري نشود، ارزش بالقوه آن فرصت از دست رفته و به عنوان هزينه فعاليت در نظر گرفته مي‌‌شود.

مخالفت‌ كردني‌: Opposable

در افتادن‌، ضديت‌ كردن‌، مخالفت‌ كردن‌، مصاف‌ دادن‌: Oppose

بي‌ مخالفت‌: Opposeless

روبرو، مقابل‌، ضد، وارونه‌، از روبرو، عكس‌ قضيه‌: Opposite

ضديت‌، مخالفت‌، مقاومت‌، تضاد، مقابله‌: Opposition

ذليل‌ كردن‌، ستم‌ كردن‌ بر، كوفتن‌، تعدي‌ كردن‌، درمضيقه‌ , قرار دادن‌، پريشان‌ كردن‌: Oppress

ستم‌، بيداد، جور، تعدي‌، فشار، افسردگي‌: Oppression

ستم‌ پيشه‌، خورد كننده‌، ناراحت‌ كننده‌، غم‌ افزا: Oppressive

ستمگر: Oppressor

رسوا، ننگ‌ اور: Opprobrious

رسوايي‌، ننگ‌، خفت‌، زشتي‌، ناسزايي‌: Opprobrium

دعوا كردن‌، بمبارزه‌ ط‌لبيدن‌ مخالفت‌ كردن‌ با، مورد بحث‌ قراردادن‌، مبارزه‌ كردن‌ با: Oppugn

عملوند: Oprand

برگزيدن‌، انتخاب‌ كردن‌: Opt

ارزويي‌، تمنايي‌، وابسته‌ به‌ط‌لب‌ و تمنا: Optative

وابسته‌ به‌ بينايي‌، چشمي‌، بصري‌، شيشه‌ عينك‌، چشم‌: Optic

(تش‌.) نقط‌ه‌ كور: Optic Disk

(تش‌.) عصب‌ باصره‌: Optic Nerve

نوري‌، بصري‌: Optical

فعاليت نوري: Optical activity

دخشه‌ نوري‌: Optical Character

چرخش نوري: Optical ratation

پوينده‌ نوري‌: Optical Scanner

عينك‌ ساز، عينك‌ فروش‌، دوربين‌ ساز، دوربين‌ فروش‌: Optician

نورشناسي‌: Optics

علم‌ روشنايي‌، علم‌ بينايي‌، فيزيك‌ نور: Optics

بهينه: Optimal

بهينه: optimal

مطلوب‌ترين گزينه

مربوط‌ به‌ كمال‌ مط‌لوب‌: Optimal

بهين‌: Optimal

بهينه: Optimal

مطلوب‌ترين گزينه.

بهينگي‌: Optimality

فلسفه‌ خوش‌ بيني‌، نيك‌ بيني‌: Optimism

خوش‌ بين‌: Optimist

خوش‌ بين‌، خوش‌ بينانه‌: Optimistic

زمان خوش‌بينانه: optimistic time

بهترين زمان مورد نياز براي اتمام يك فعاليت.

زمان خوش‌بينانه: Optimistic Time

بهترين زمان مورد نياز براي اتمام يك فعاليت.

بهينه سازي: Optimization

بهينه‌سازي: optimization

تعيين بهترين راه‌حل در يك محيط با اهداف و محدوديت‌هاي با چند ويژگي از نظر رياضي.

بهينه‌سازي‌: Optimization

بهينه‌سازي: Optimization

فرآيند تصاعدي کارا و كاركردي کردن يك سامانه.تعيين بهترين راه‌حل در يک محيط با اهداف و محدوديت‌هاي با چند ويژگي از نظر رياضي.

بهينه‌ساختن‌: Optimize

خوش‌ بين‌ بودن‌، بهين‌ ساختن‌: Optimize

بهينه‌، بهينه‌ شده‌: Optimized

فرآيند بهينه‌سازي: optimizing process

يك فرآيند كمّي مديريت‌شده كه بر مبناي درك دلايل تغييرات موجود در فرآيند، بهبود يافته است. فرآيندي كه بر بهبود مداوم عملكرد فرآيند به صورت افزايشي و بهبود مبتكرانه تمركز دارد. همچنين مراجعه شود به فرآيند كنترل‌شده كمي، فرآيند تعريف شده و علل معمول انحراف فر

فرآيند بهينه‌سازي: Optimizing Process

يک فرآيند کمّي مديريت‌شده که بر مبناي درک دلايل تغييرات موجود در فرآيند، بهبود يافته است. فرآيندي که بر بهبود مداوم عملكرد فرآيند به صورت افزايشي و بهبود مبتکرانه تمرکز دارد. همچنين مراجعه شود به فرآيند كنترل‌شده كمي، فرآيند تعريف شده و علل معمول انحراف فرآيند.

برنامه‌نويسي‌ بهينه‌: Optimm Programming

بهينه‌: Optimum

بهينه‌، مقدار مط‌لوب‌، حالت‌ مط‌لوب‌، درجه‌ لازم‌: Optimum

برنامه‌ بهينه‌، دستورالعمل‌هاي‌ بهينه‌: Optimum Code

برنامه‌نويسي‌ بهينه‌: Optimum Coding

اختيار، گزينه: option

حقي كه در تداركات براي خريدار در نظر گرفته شده تا بتواند مقادير اضافي محصولات يا خدمات را براي دوره زماني معين، سفارش دهد. گاهي اوقات گزينه‌ها اين امكان را براي خريدار فراهم مي‌كند كه به‌طور يك‌طرفه دوره اجراي پيمان را تمديد كند.

خيار فسخ‌، خيار، اختيار، ازادي‌، اظ‌هار ميل‌: Option

اختيار، انتخاب‌، خصيصه‌ اختياري‌: Option

اختيار، گزينه: Option

حقي كه در تداركات براي خريدار در نظر گرفته شده تا بتواند مقادير اضافي محصولات يا خدمات را براي دوره زماني معين، سفارش دهد. گاهي اوقات گزينه‌ها اين امكان را براي خريدار فراهم مي‌كند كه به‌طور يك‌طرفه دوره اجراي پيمان را تمديد كند.

اختياري: Optional

اختياري‌، انتخابي‌: Optional

خصيصه‌ اختياري‌: Optional Feature

وابسته‌ به‌ ميزان‌ ديد و عينك‌ سازي‌: Optometric

عينك‌ ساز: Optometrist

ديد سنجي‌، تعيين‌ ميزان‌ ديد چشم‌، عينك‌ سازي‌، عينك‌ , فروشي‌: Optometry

توانگري‌، دولتمندي‌، وفور، سرشار: Opulence

وافر: Opulent

(گ‌.ش‌.) انجير هندي‌: Opuntia

اثر، كار، نوشته‌، قط‌عه‌ موسيقي‌: Opus

اثر جزئي‌، چيز بي‌ اهميت‌: Opuscule

اثريا نوشته‌ بي‌ اهميت‌، اثر ادبي‌ ناچيز: Opusculum

يا: Or

يا، يا اينكه‌، يا انكه‌، خواه‌، چه‌: Or

دريچه‌ يا: Or Gate

عمل‌ يا: Or Operation

(گ‌.ش‌.) اسفناج‌ دشتي‌(xelpirtA): Orach

سروش‌، الهام‌ الهي‌، وحي‌، پيشگويي‌، دانشمند: Oracle

سيستم مالي اوراكل: Oracle Financial

بسته نرم افزاري كوچك اوراكل: Oracle Small Business Suite

سروشي‌، وابسته‌ به‌ غيبگويي‌، الهامي‌، وابسته‌ به‌ وحي‌: Oracular

شفاهي: Oral

زباني‌، شفاهي‌، دهاني‌، از راه‌ دهان‌: Oral

پرتقال‌، نارنج‌، مركبات‌، نارنجي‌، پرتقالي‌: Orange

(Effect) - A surface roughening (defect) encountered in forming products from metal stock that has a coarse grain size. It is due to uneven flow or to the appearance of the overly large grains usually the result of annealing at too high a temperature. Als: ORANGE PEEL

چاي‌ زرين‌ اعلي‌، چاي‌ زرين‌: Orange Pekoe

شربت‌ نارنج‌، اب‌ پرتقال‌: Orangeade

نارنجستان‌، مركبات‌: Orangery

(natugnaro) (ج‌.ش‌.) اورانگوتان‌، بوزينه‌ دست‌ دراز ميمون‌ درختي‌ برنئو سوماترا: Orangoutang

(gnatuognaro) (ج‌.ش‌.) اورانگوتان‌، بوزينه‌ دست‌ دراز ميمون‌ درختي‌ برنئو سوماترا: Orangutan

سخنراني‌ كردن‌، نط‌ق‌ كردن‌، خواندن‌: Orate

نط‌ق‌، سخنراني‌، فصاحت‌ و بلاغت‌، خط‌ابه‌: Oration

سخن‌ پرداز، سخنران‌، ناط‌ق‌، خط‌يب‌، مستدعي‌: Orator

وابسته‌ به‌ سخنراني‌: Oratorical

قط‌عه‌ موسيقي‌ و اواز همراه‌ با گفتار: Oratorio

شيوه‌سخنراني‌، فن‌ خط‌ابه‌، سخن‌ پردازي‌: Oratory

بدور مدار معيني‌ گشتن‌، كروي‌ شدن‌ جسم‌ كروي‌، گوي‌، عالم‌، احاط‌ه‌ كردن‌، بدور چيزي‌ گشتن: Orb

گرد، چرخي‌، كروي‌، مدور، كامل‌: Orbicular

حلقوي‌، كروي‌، چرخي‌، دايره‌ وار: Orbiculate

بدور مداري‌ گشتن‌، دايره‌ وار حركت‌ كردن‌ حدقه‌، مدار، فلك‌، مسير، دور، حدود فعاليت‌، قلمرو: Orbit

مدار، مسير دوران‌، دور زدن‌: Orbit

(namdrahcro) متصدي‌ باغ‌ ميوه‌، باغدار: Orchardist

(tsidrahcro) متصدي‌ باغ‌ ميوه‌، باغدار: Orchardman

اركست‌، دسته‌ نوازندگان‌، جايگاه‌اركست‌: Orchestra

دراوردن‌ هماهنگ‌ و موزون‌ كردن‌، اركست‌ تهيه‌ كردن‌، بصورت‌ اركست‌ ,: Orchestrate

(گ‌.ش‌.) ثعلب‌، رنگ‌ ارغواني‌ روشن‌: Orchid

ترتيب‌ دادن‌، مقدر كردن‌، وضع‌ كردن‌، امر كردن‌، فرمان‌ , دادن‌: Ordain

امتحان‌ سخت‌ براي‌ اثبات‌ بيگناهاي‌، كار شاق‌: Ordeal

تنظ‌يم‌كردن‌ انتظ‌ام‌، ارايش‌، رسم‌، ايين‌، مقام‌، مرتبه‌، سبك‌، ط‌رز حواله‌، برات‌(.iv.tv)دستوردادن‌، منظ‌م‌كردن‌، سفارش‌دادن دسته‌، ط‌بقه‌، زمره‌، صنف‌، ايين‌ومراسم‌، فرقه‌ياجماعت‌ , مذهبي‌، گروه‌خاصي‌، انجمن‌، دسته‌ اجتماعي‌، سامان‌، نظ‌م مرحله‌، نوع‌، دستور، امر، درمان‌، امريه‌، فرمايش: Order

ترتيب‌، رتبه‌، دستور، سفارش‌، مرتب‌ كردن‌: Order

رمز دستور: Order Code

قالب‌ دستور، قالب‌ سفارش‌: Order Format

مقياس / درجه ي بزرگي: Order of Magnitude

ترتيب پيش‌نيازي: order of precedence

مفادي از پيمان كه رتبه‌بندي مستندات پيماني تداركات يا درخواست را در صورت وجود تناقض در زبان هر سند، بيان مي‌كند.

ترتيب پيش‌نيازي: Order Of Precedence

مفادي از پيمان كه رتبه‌بندي مستندات پيماني تدارکات يا درخواست را در صورت وجود تناقض در زبان هر سند، بيان مي‌كند.

تخمين درجه بزرگي: order-of-magnitude estimate

تخميني سرانگشتي كه تنها براي محاسبات بسيار كلي و به ويژه در مواردي كه عامل مورد تخمين چندان پراهميت نيست، بكار مي‌رود.

تخمين درجه بزرگي: Order-Of-Magnitude Estimate

تخميني سرانگشتي كه تنها براي محاسبات بسيار كلي و به ويژه در مواردي كه عامل مورد تخمين چندان پراهميت نيست، بكار مي‌رود.

فرموده‌، منظ‌م‌، مرتب‌، داراي‌ نظ‌م‌ و ترتيب‌: Ordered

مرتب‌، سفارش‌ داده‌ شده‌: Ordered

جفت‌ مرتب‌: Ordered Pair

ترتيب‌، مرتب‌ سازي‌، سفارش‌ دهي‌: Ordering

بيمارستان‌ منظ‌م‌، مرتب‌، باانضباط‌، (نظ‌.) گماشته‌، مصدر، خدمتكار ,: Orderly

ترتيبي‌، وصفي‌، عدد وصفي‌ يا ترتيبي‌: Ordinal

ترتيبي‌، وصفي‌: Ordinal

فرمان‌، امر، حكم‌، مشيت‌، تقدير، ايين‌: Ordinance

معمولي‌، عادي‌، متداول‌، پيش‌ پا افتاده‌: Ordinary

عادي‌، معمولي‌: Ordinary

عرض‌، بعد قائم‌: Ordinate

انتصاب‌، برگماري‌، دسته‌ بندي‌، سنخيت‌: Ordination

(نظ‌.) توپ‌، توپخانه‌، مهمات‌، ساز وبرگ‌: Ordnance

ترتيب‌، وضع‌، حكم‌، فرمان‌، سبك‌ معماري‌: Ordonnance

نحاست‌، براز، زباله‌: Ordure

A mineral from which metal is (or may be) extracted: ORE

سنگ‌ معدن‌، سنگ‌ داراي‌ فلز: Ore

(گ‌.ش‌.) پونه‌ كوهي‌: Oregano

(munagiro) (گ‌.ش‌.) پونه‌ كوهي‌ (eragluV.O): Oregano

(edioro) مط‌لا يا زر بدلي‌: Oreide

كوهستاني‌، (افسانه‌ يونان‌) فرزند اگاممنون‌: Orestes

عضو، الت‌، ارگان‌: Organ

ارگ‌، ارغنون‌، عضو، اندام‌، الت‌، وسيله‌: Organ

(مو.) نوازنده‌ سيار ارگ‌ دستي‌: Organ Grinder

(ydnagro) پارچه‌ ارگاندي‌: Organdie

(eidnagro) پارچه‌ ارگاندي‌: Organdy

اساسي‌، اصلي‌، ذاتي‌، بنياني‌، حيواني‌، الي‌، وابسته‌ به‌ , شيمي‌ الي‌، وابسته‌ به‌ موجود الي‌ عضوي‌، ساختماني‌، موثر درساختمان‌ اندام‌، اندام‌ دار: Organic

اندامگان‌، سازواره‌، تركيب‌ موجود زنده‌، سازمان‌: Organism

نوازنده‌ ارگ‌: Organist

قابل‌ تشكيلات‌ دادن‌، سر و صورت‌ دادني‌: Organizable

سازمان- تشكيلات: Organization

سازمان: organization

سازمان‌، تشكيلات‌: Organization

سازمان‌، سازماندهي‌: Organization

سازمان: Organization

ساختار گزارش‌دهي که در آن افراد به منظور انجام كار يا ايفاي وظيفه، به صورت يک واحد عمل مي‌کنند.شركت، موسسه، تجارت‌خانه، بنگاه، انجمن يا مواردي از اين قبيل كه مي‌تواند ثبت‌شده يا ثبت‌نشده، خصوصي يا دولتي باشند و داراي کارکردها و مديريت خاص خود مي‌باشند. يک شرکت يا بنگاه، که ممکن است به ثبت رسيده يا نرسيده باشد و مي‌تواند خصوصي يا سهامي عام باشد.

نمودار سازماني: organization chart

نمودار ساختار گزارش‌دهي سازمان.

نمودار سازماني‌: Organization Chart

نمودار سازماني: Organization Chart

نمودار ساختار گزارش‌دهي سازمان.

انتخاب‌هاي سازمان: Organization Options

يكي از اجزاء ده‌گانه مديريت پروژه كه شامل انتخاب‌هايي مانند ماتريس كاركردي پروژه، ماتريس هم‌نشيني، گروه‌هاي يكپارچه پروژه و گروه‌هاي يكپارچه محصول مي‌شود.

انتخاب‌هاي سازمان: Organization Options

يکي از اجزاء ده‌گانه مديريت پروژه كه شامل انتخاب‌هايي مانند ماتريس کارکردي پروژه، ماتريس هم‌نشيني، گروه‌هاي يكپارچه پروژه و گروه‌هاي يكپارچه محصول مي‌شود.

برنامه سنجش سازمان: organization's measurement program

برنامه سنجش سازمان: Organization's Measurement Program

تعريفي براي سنجش سازمان، روش‌ها و فعاليت‌هاي پشتيباني از بهبود فرآيند.

مجموعه شيوه‌هاي استاندارد سازمان: organization's set of standard practices

مجموعه شيوه‌هاي استاندارد سازمان: Organization's Set Of Standard Practices

فرآيندهايي که در سازمان قابل بکارگيري هستند و انتظار مي‌رود بدون سفارشي‌سازي اجرا شود.

سازماني - تشكيلاتي: Organizational

رفتار سازماني: Organizational Behavior

مديريت رفتار سازماني: Organizational Behavior Management

ساختار شكست سازمان: organizational breakdown structure (OBS)

ساختار سلسله مراتبي طراحي شده براي اشاره دقيق به محدوده يك سازمان كه هر بخش مسوول يكي از قسمت‌هاي پروژه است.

ساختار شکست سازمان: Organizational Breakdown Structure (OBS)

ساختار سازمان پروژه. ساختار شکست سازمان را مي‌توان به نحوي که با ساختار شکست کار اشتراک داشته باشد، نموداربندي کرد. نتيجه اين ساختار، ماتريس مسووليت است که وظايف سازمان در اجراي هر فعاليت را مشخص مي‌کند.ساختار سلسله مراتبي طراحي شده براي اشاره دقيق به محدوده يك سازمان كه هر بخش مسوول يكي از قسمت‌هاي پروژه است.تصويري از سازمان پروژه كه براي تعيين ارتباط بين بسته‌هاي كاري و واحدهاي سازماني بكار مي‌رود.ساختار كاركرد‌محور كه نشان‌دهنده ارتباطات سازماني است و به عنوان چارچوب تخصيص مسووليت‌هاي كاري بكار مي‌رود. ساختار سازماني تا پايين‌ترين سطوح مديريت وارد جزييات مي‌شود.

نمودار (چارت) سازماني: Organizational Chart

تعهد سازماني: Organizational Commitment

پنجمين اصل ضروري مديريت پروژه. شالوده پشتيباني كه شامل موارد زير مي‌شود: منشور مديريت پروژه در مورد كار، فرهنگ سازماني كه پاسخ‌گوي مديريت پروژه باشد، منابع اقتصادي و ديگر منابع ضروري براي اتمام كار و ابزار و آموزش مناسب براي اجراي موثر.

تعهد سازماني: Organizational Commitment

پنجمين اصل ضروري مديريت پروژه. شالوده پشتيباني که شامل موارد زير مي‌شود: منشور مديريت پروژه در مورد کار، فرهنگ سازماني که پاسخ‌گوي مديريت پروژه باشد، منابع اقتصادي و ديگر منابع ضروري براي اتمام کار و ابزار و آموزش مناسب براي اجراي موثر.

تضادهاي منافع سازماني: organizational conflicts of interest

زماني كه ممكن است بر اساس شرايط، ماهيت كار پيمان در آينده باعث ايجاد مزيت رقابتي غير‌منصفانه شده يا به توانايي پيمانكار براي بي‌طرف ماندن در خدمت به خريدار صدمه بزند.

تضادهاي منافع سازماني: Organizational Conflicts Of Interest

زماني كه ممكن است بر اساس شرايط، ماهيت كار پيمان در آينده باعث ايجاد مزيت رقابتي غير‌منصفانه شده يا به توانايي پيمانكار براي بي‌طرف ماندن در خدمت به خريدار صدمه بزند.

بلوغ سازماني: organizational maturity

ميزان گسترش فرآيندهايي كه به صورت آشكار و مداوم توسط سازمان مستند، مديريت، اندازه‌گيري و كنترل شده و بهبود يافته‌اند. ميزان بلوغ سازماني را مي‌توان اندازه‌گيري كرد.

بلوغ سازماني: Organizational Maturity

ميزان گسترش فرآيندهايي که به صورت آشکار و مداوم توسط سازمان مستند، مديريت، اندازه‌گيري و کنترل شده و بهبود يافته‌اند. ميزان بلوغ سازماني را مي‌توان اندازه‌گيري کرد.

سياست سازماني: organizational policy

اصول مديريتي كه معمولاً در اخلاق ريشه دارند و به منظور راهنمايي رفتار كاركنان و تصميم‌گيري‌هاي تأثير‌گذار بنيان نهاده شده‌اند. همچنين مراجعه شود به رفتار قانوني، اصولي و اخلاقي.

سياست سازماني: Organizational Policy

اصول مديريتي که معمولاً در اخلاق ريشه دارند و به منظور راهنمايي رفتار کارکنان و تصميم‌گيري‌هاي تأثير‌گذار بنيان نهاده شده‌اند. همچنين مراجعه شود به رفتار قانوني، اصولي و اخلاقي.

آمادگی سازمانی : Organizational Readiness

  توانايي يک سازمان در پذيرش تغييرات و مطابقتِ مستمر با پيشرفت‌هاي فن‌آورانه‌اي که براي کارکردهاي کسب‌وکار آن سازمان، اساسي هستند. به‌عنوان مثال، توانايي يک سازمان براي پذيرش تغييرات در زمينهي سيستم‌ها و نرم‌افزارهاي عاملِ رايانه‌اي، هنگاميکه صنعت اين نوع سيستم‌ها و نرم‌افزارها را به‌کار ميگيرد.

واحد سازماني: Organizational Unit

واحد سازماني: organizational unit

يك واحد كاركردي (وظيفه‌اي) در سازمان كه هدف ارزيابي قرار مي‌گيرد. يك واحد سازماني كه يك يا تعداد بيشتري فرآيند را به‌كار مي‌گيرد و زمينه فرآيندي و عملياتي مرتبط و اهداف كاري مشترك دارند. يك واحد سازماني معمولاً بخشي از سازماني بزرگتر است، هر چند در يك سازم

واحد سازماني: Organizational Unit

يک واحد کارکردي (وظيفه‌اي) در سازمان كه هدف ارزيابي قرار مي‌گيرد. يک واحد سازماني که يک يا تعداد بيشتري فرآيند را به‌کار مي‌گيرد و زمينه فرآيندي و عملياتي مرتبط و اهداف کاري مشترک دارند. يک واحد سازماني معمولاً بخشي از سازماني بزرگتر است، هر چند در يک سازمان کوچک ممکن است اين واحد کل سازمان باشد.

سازمان‌ دادن‌، تشكيلات‌ دادن‌، درست‌ كردن‌، سرو صورت‌ دادن‌,: Organize

سازمان‌ دادن‌، متشكل‌ كردن‌: Organize

سازمان يافته: Organized

سازمان‌ يافته‌، متشكل‌: Organized

عضو شناسي‌، اندام‌ شناسي‌: Organography

اندام‌ شناسي‌، مبحث‌ ساختمان‌ موجودات‌ الي‌: Organology

عضو بدن‌، وسيله‌ كسب‌ معرفت‌، سبك‌ علمي‌، مجموعه‌اي‌ از , عقايدعلمي‌ و مدون‌: Organon

ابريشم‌ تابيده‌، قيط‌ان‌ ابريشمي‌، ابريشم‌ باقي‌: Organzine

در مقاربت‌ شور و هيجان‌، شور شهواني‌، اوج‌ لذت‌ جنسي‌، حالت‌ انزال‌ ,: Orgasm

ميگساري‌، خماري‌: Orgiastic

(روم‌ و يونان‌ قديم‌) مجالس‌ عياشي‌ و ميگساري‌ بافتخار , خدايان‌، ميگساري‌ عياشي‌: Orgy

خاور، كشورهاي‌ خاوري‌، درخشندگي‌ بسيار، مشرق‌ زمين راهنمايي‌ كردن‌، ميزان‌ كردن‌ شرق‌، بط‌رف‌ خاور رفتن‌، جهت‌ يابي‌ كردن‌، بجهت‌ معيني‌ ,: Orient

شرقي‌، مشرقي‌، اسيايي‌، خاوري‌: Oriental

عقايد يا سياست‌ شرقي‌: Orientalism

خاور شناس‌، مستشرق‌: Orientalist

جهت‌ يابي‌، راهنمايي‌، توجه‌ بسوي‌ خاور، اشناسازي‌: Orientate

(Crystal) - Arrangement of certain crystal axes or crystal planes in a polycrystalline aggregate with respect to a given direction or plane. If there is any tendency for one arrangement to predominate, it is known as the preferred orientation. In the abse: ORIENTATION

اشنايي‌، راهنمايي‌، جهت‌ يابي‌: Orientation

گرايش‌، جهت‌، جهتيابي‌: Orientation

گرويده‌، متمايل‌ به‌، جهت‌ دار: Oriented

روزنه‌، سوراخ‌: Orifice

شعله‌ زرين‌، قوت‌ قلب‌، چيز برجسته‌، پرچم‌، درفش‌: Oriflamme

(onagero) (گ‌.ش‌.) پونه‌ كوهي‌ (eragluV.O): Origanum

خاستگاه‌، اصل‌ بنياد، منشا، مبدا، سرچشمه‌، علت‌: Origin

مبدا، اصل‌، سرچشمه‌: Origin

اصل - اوليه: Original

اصيل‌، اصلي‌، اصل‌، مبتكر، ابتكاري‌: Original

اصلي‌، بكر، بديع‌، منبع‌، سرچشمه‌: Original

اصل سند- نسخه اصلي: Original Copy

مدت زمان اصلي، مدت زمان اوليه: original duration

اولين تخمين از زمان مورد نياز براي انجام يك فعاليت.

مدت زمان اصلي، مدت زمان اوليه: Original Duration

اولين تخمين از زمان مورد نياز براي انجام يك فعاليت.

زبان‌ اصلي‌: Original Language

نخستين‌ گناه‌ ادم‌ ابوالبشر: Original Sin

اصالت‌، ابتكار: Originality

ابتكار، اصالت‌: Originality

سرچشمه‌ گرفتن‌، موجب‌ شدن‌: Originate

سرچشمه‌ گرفتن‌ - ناشي‌ شدن‌، اغاز شدن‌ يا كردن‌: Originate

مبتكر، موسس‌، بنيانگذار: Originator

(ج‌.ش‌.) پري‌ شاهرخ‌ ط‌لايي‌، مرغ‌ انجير خوار: Oriole

(نج.) منظ‌ومه‌ جبار يا النسق‌، شكارچي‌ ماهر: Orion

نيايش‌، ستايش‌، دعا، تضرع‌: Orison

جزيره‌ اوركني‌ درشمال‌ اسكاتلند: Orkney Lslands

عرشه‌ زيرين‌ كشتي‌ جنگي‌: Orlop Deck

مفرغ‌ زرنما، برنزط‌لايي‌: Ormolu

پيرايه‌، زيور، زينت‌، اراستن‌، ارايش‌، تزئين‌ كردن‌: Ornament

تزئين‌، ارايش‌، پيرايش‌: Ornamentation

(yreno، yrenro=) عادي‌، معمولي‌، اذيت‌ كننده‌، بدخلق‌: Ornary

بيش‌ ازحد اراسته‌، مزين‌، مصنوع‌، پر اب‌ و تاب‌: Ornate

(yranro، yreno=) عادي‌، معمولي‌، اذيت‌ كننده‌، بدخلق‌: Ornery

وابسته‌ به‌پرنده‌شناسي‌: Ornithologic

پرنده‌ شناس‌: Ornithologist

مبحث‌ پرنده‌ شناسي‌: Ornithology

(ynegoro) ايجاد كوه‌، تشكيل‌ كوه‌: Orogenesis

(sisenegoro) ايجاد كوه‌، تشكيل‌ كوه‌: Orogeny

وابسته‌ به‌ كوه‌ شناسي‌: Orographic

مبحث‌ كوه‌ شناسي‌: Orography

(ediero) مط‌لا يا زر بدلي‌: Oroide

رسا نيرومند، (درمورد صدا) قوي‌ و واضح‌، پرصدا، بلند صدا: Orotund

ط‌فل‌ يتيم‌، بي‌ پدر و مادر، يتيم‌ كردن‌: Orphan

پرورشگاه‌ يتيمان‌، دارالايتام‌، يتيم‌ خانه‌: Orphanage

(افسانه‌ يونان‌) ارفيوس‌ موسيقي‌ دادن‌ و شاعر: Orpheus

دلكش‌، دلنواز، مرموز، اسراراميز: Orphic

(گ‌.ش‌.) ابرون‌ ريشه‌دار: Orpine

جهان‌ نما، افلاك‌ نما: Orrery

(گ‌.ش‌.) زنبق‌ زرد (naitnerolf sirI): Orris

تكه‌، باقيمانده‌ غذا، پس‌ مانده‌ غذا: Ort

داراي‌ سر نسبتا كوتاه‌ و صورت‌ پهن‌: Orthocephalic

رنگ‌ ط‌بيعي‌، شبيه‌ عكس‌ هاي‌ رنگي‌ ط‌بيعي‌: Orthochromatic

(scitnodohtro) مبحث‌ اصلاح‌ دندانهاي‌ كج‌ و معوج‌ در , دندانپزشكي‌: Orthodontia

(aitnodohtro) مبحث‌ اصلاح‌ دندانهاي‌ كج‌ و معوج‌ در , دندانپزشكي‌: Orthodontics

فريور، درست‌، داراي‌ عقيده‌ درست‌، مط‌ابق‌ عقايد كليساي‌ , مسيح‌، مط‌ابق‌ مرسوم‌، پيرو كليساي‌ ارتدكس‌: Orthodox

فريوري‌، راست‌ ديني‌، ارتدكسي‌: Orthodoxy

فن‌ درست‌ تلفظ‌ كردن‌: Orthoepy

اصلاح‌ و پرورش‌ نژاد درط‌ي‌ زمان‌، جبر زمان‌: Orthogenesis

راست‌ گوشه‌، قائم‌: Orthogonal

متعامد: Orthogonal

راه‌ رونده‌ با بدني‌ راست‌ و عمودي‌: Orthograde

املايي‌: Orthographic

درست‌ نويسي‌، املا، املا صحيح‌: Orthography

(scidepohtro)((ط‌ب‌) شكسته‌ بندي‌، اصلاح‌ و ترميم‌ عيوب‌ , استخواني‌، استخوانپزشكي‌: Orthopaedics

وابسته‌ به‌ استخوانپزشكي‌: Orthopedic

(scideapohtro) (ط‌ب‌) شكسته‌ بندي‌، اصلاح‌ و ترميم‌ عيوب‌ , استخواني‌، استخوانپزشكي‌: Orthopedics

استخوانپزشك‌: Orthopedist

تداوي‌ روحي‌ اختلالات‌ فكري‌ و روحي‌ اط‌فال‌: Orthopsychiatry

داراي‌ محور اصلي‌ عمودي‌: Orthotropic

(گ‌.ش‌.) داراي‌ تخمك‌ راست‌، راست‌ اسه‌: Orthotropous

(ج‌.ش‌.) توكا، پرگيري‌: Ortolan

(ج‌.ش‌.) غزال‌ بزرگ‌ افريقا(kobsmeG): Oryx

دهان‌، روزنه‌: Os

جايزه‌ اسكار: Oscar

مردد بودن‌ نوسان‌ كردن‌، تاب‌ خوردن‌، از اين‌ سو به‌ ان‌ سو افتادن: Oscillate

A method of even winding metal strip or wire on to a reel or mandrel wherein the strands are uniformly overlapped. Sometimes termed “stagger wound” or “vibrated wound.” The opposite of ribbon wound.: OSCILLATED WOUND OR SCROLL WOUND

جور كردن‌ نوساني‌: Oscillating Sort

نوسان‌: Oscillation

نوسان‌: Oscillation

نوسانگر، نوسانساز: Oscillator

دستگاه‌ توليد برق‌ نوساني‌ در راديو، ارتعاش‌ سنج نوسان‌ كننده‌: Oscillator

(hpargollicso) نوسان‌ سنج‌، نوسان‌ نگار: Oscillogram

(margollicso) نوسان‌ سنج‌، نوسان‌ نگار: Oscillograph

نوسان‌ نگار: Oscillograph

نوسان‌ نما، اسيلوسكوپ‌: Oscilloscope

نوسان‌ سنج‌، نوسان‌ بين‌، نوسان‌ نما: Oscilloscope

بوسيدن‌، تماس‌ نزديك‌ حاصل‌ كردن‌، برخورد كردن‌، صفات‌ , مشترك‌ داشتن‌: Osculate

بوسه‌، برخورد، تماس‌، اشتراك‌ صفات‌: Osculation

وابسته‌ به‌ بوسه‌ يا تماس‌: Osculatory

(گ‌.ش‌.) بيد سبدي‌، بيد مخصوص‌ سبد بافي‌: Osier

(مصرقديم‌)ازيريس‌: Osiris

(ج‌.ش‌.) داراي‌ اعضا بويايي‌، وابسته‌ به‌ بويايي‌: Osmatic

(ش‌.) عنصر فلزي‌ سخت‌ و ابي‌ مايل‌ بسفيد: Osmium

بوسيله‌ نفوذ تجزيه‌كردن‌ تراوش‌ كردن‌، نفوذ كردن‌ در، بوسيله‌ تراوش‌ تجزيه‌ كردن: Osmose

حلول‌، نفوذ، راند نفوذ يك‌ حل‌ كننده‌ (مثل‌ اب‌) ازيك‌ پرده‌، خاصيت‌ نفوذ و ,: Osmosis

اسمز: Osmosis

(ج‌.ش‌.) هماي‌ استخوان‌ خوار، عقاب‌ دريايي‌: Osprey

استخواني‌: Osseous

اريايي‌ نژادان‌ قفقاز مركزي‌: Osset

(citesso) وابسته‌ به‌ اوست‌ هاي‌ قفقاز: Ossetian

(naitesso) وابسته‌ به‌ اوست‌ هاي‌ قفقاز: Ossetic

استخوان‌ چه‌: Ossicle

تشكيل‌ استخوان‌، مرحله‌ تشكيل‌ استخوان‌: Ossification

استخواني‌ شدن‌، استخواني‌ كردن‌، سخت‌ كردن‌: Ossify

ظ‌رف‌ مخصوص‌ نگاهداري‌ استخوان‌ هاي‌ مرده‌، محل‌ امانت‌ , گذاري‌ استخوان‌ مرده‌: Ossuary

شبيه‌ استخوان‌، مربوط‌ باستخوان‌، داراي‌ صداي‌ استخوان‌: Osteal

(ط‌ب‌) ورم‌ استخوان‌، اماس‌ استخوان‌: Osteitis

علم‌ استخوان‌ شناسي‌: Ostelolgy

نمايان‌، ظ‌اهر، قابل‌ نمايش‌، صوري‌: Ostensible

متظ‌اهر، تظ‌اهر اميز: Ostensive

خود نمايي‌، خود فروشي‌، تظ‌اهر، نمايش‌: Ostentation

متظ‌اهر، خودنما، خودفروش‌: Ostentatious

(تش‌.) قسمت‌ استخواني‌ جمجمه‌: Osteocranium

استخوان‌ وار، استخوان‌ مانند، استخواني‌: Osteoid

وابسته‌ به‌ استخوان‌ شناسي‌: Osteologic

استخوان‌ شناس‌: Osteologist

(ط‌ب‌) كورك‌ استخواني‌، التهاب‌ موضعي‌ و مخرب‌ استخوان‌: Osteomyelitis

متخصص‌ بيماريهاي‌ استخوان‌، استخوانپزشك‌: Osteopath

استخواني‌ درمان‌ بوسيله‌ مالش‌ استخوان‌ و مفاصل‌، انواع‌ امراض‌ ,: Osteopathy

(ط‌ب‌) وابسته‌ به‌ روش‌ جراحي‌ ترميمي‌ استخوان‌: Osteoplastic

(جراحي‌) برش‌ استخوان‌ و جدا كردن‌ و خارج‌ كردن‌ قسمتي‌ , از استخوان‌: Osteotomy

دربان‌ كليسا، دهانه‌ رودخانه‌: Ostiary

سوراخ‌ يا دهانه‌ كوچك‌: Ostiole

(ج‌.ش‌.) روزنه‌، مدخل‌، دهانه‌: Ostium

ميراخور، مهتر اصط‌بل‌: Ostler

نفي‌ بلد، محروميت‌ از حقوق‌ اجتماعي‌ و وجهه‌ ملي‌، ط‌رد: Ostracism

با اراء عمومي‌ تبعيد كردن‌، از حقوق‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ , محروم‌ كردن‌، از وجهه‌ عمومي‌انداختن‌: Ostracize

(ج‌.ش‌.) شتر مرغ‌: Ostrich

باغ‌ ميوه‌: Otchard

ديگر، غير، نوع‌ ديگر، متفاوت‌، ديگري‌: Other

ديگر هزينه‌هاي مستقيم، ساير هزينه‌هاي مستقيم: other direct costs (ODC)

هر گروه از عناصر هزينه‌اي به جز نيروي كار يا مواد، كه بتوان آن‌ها را به فعاليت‌هاي خاص يا پروژه‌هاي جداگانه مرتبط دانست. مثال‌هايي از اين‌گونه ‌هزينه‌ها عبارتند از: سفر، زمان استفاده از رايانه و خدمات.

ديگر هزينه‌هاي مستقيم، ساير هزينه‌هاي مستقيم: Other Direct Costs (ODC)

هزينه‌هايي غير از هزينه‌هاي نيروي انساني و مواد که به صورت مستقيم در پيمان محاسبه مي‌شوند.هر گروه از عناصر هزينه‌اي به جز نيروي كار يا مواد، كه بتوان آن‌ها را به فعاليت‌هاي خاص يا پروژه‌هاي جداگانه مرتبط دانست. مثال‌هايي از اين‌گونه ‌هزينه‌ها عبارتند از: سفر، زمان استفاده از رايانه و خدمات.

ديگر مبادلات: other transactions

نوعي پيمان براي تحقيقات اساسي، كاربردي، پيشرفته و پروژه‌هاي توسعه نمونه اوليه. اين نوع پيمان‌ها از جنس پيمان واگذاري تداركات يا توافق همكاري نبوده و در آن نيازي به بسياري از اساس‌نامه‌ها و آيين‌نامه‌هاي كنترل نيست.

ديگر مبادلات: Other Transactions

نوعي پيمان براي تحقيقات اساسي، کاربردي، پيشرفته و پروژه‌هاي توسعه نمونه اوليه. اين نوع پيمان‌ها از جنس پيمان واگذاري تدارکات يا توافق همکاري نبوده و در آن نيازي به بسياري از اساس‌نامه‌ها و آيين‌نامه‌هاي کنترل نيست.

نوع‌ ديگر، جور ديگر، بروش‌ ديگر: Otherguess

جاي‌ ديگر، در مكان‌ ديگر: Otherwhere

ط‌ور ديگر، وگرنه‌، والا، درغيراينصورت‌: Otherwise

دنياي‌ ديگر، عالم‌ ثاني‌، عالم‌ باقي‌: Otherworld

متوجه‌ دنياي‌ ديگر، اخرتي‌: Otherworldly

سمعي‌، وابسته‌ بشنوايي‌، گوشي‌: Otic

بي‌ حركت‌، بي‌ مصرف‌، مهمل‌، بي‌ نفع‌، بي‌ سود: Otiose

مهملي‌، بيحركتي‌: Otiosity

(ط‌ب‌) اماس‌ گوش‌، گوش‌ درد: Otitis

(ج‌.ش‌.) عضو حساس‌ شنوايي‌ بي‌ مهرگان‌: Otocyst

(ط‌ب‌) رشته‌ بيماريهاي‌ گوش‌ و گلو و بيني‌: Otolaryngology

(ج‌.ش‌.) سنگ‌ گوش‌: Otolith

(مو.) هشت‌ اكتاوي‌: Ottava

شعر يا قط‌عه‌ هشت‌ بندي‌ (ccbababA): Ottava Rima

شهراتاوا پايتخت‌ كانادا، دولت‌ كانادا: Ottawa

(ج‌.ش‌.) سمور دريايي‌، جانور ماهيخوار: Otter

كشور عثماني‌، عثماني‌: Ottoman

سياه‌ چال‌، حبس‌ تاريك‌: Oubliette

(.tv &.n): سنجاق‌، جواهر، سنجاق‌ قفلي‌، با گوهر , اراستن‌، مزين‌ ساختن‌، (.jretni): اخ‌، واخ‌(علامت‌ تعجب‌ , و درد): Ouch

بايد، بايست‌، بايستي‌، بايد و شايد: Ought

(t'nthguo) نبايستي‌، شايسته‌ نيست‌، نبايد: Ought Not

(ton thguo=) نبايستي‌، شايسته‌ نيست‌، نبايد: Oughtn't

اونس‌، مقياس‌ وزني‌ برابر 5301/13 گرم‌، چيز اندك‌: Ounce

مال‌ ما، مال‌ خودمان‌، براي‌ ما، مان‌، متعلق‌ بما موجود درما، متكي‌ يا مربوط‌ بما: Our

(ضميراول‌ شخص‌ جمع‌) مال‌ ما، مال‌ خودمان‌: Ours

مال‌ ما، خودمان‌: Ourselves

بركنار كردن‌، دوركردن‌، اخراج‌ كردن‌: Oust

اخراج‌، بي‌بهره‌ سازي‌، محروم‌ سازي‌، خلع‌يد: Ouster

اخراج‌ شدن‌، قط‌ع‌ كردن‌، كشتن‌، خاموش‌ كردن‌، رفتن‌، ظ‌اهر , بيرون‌، خارج‌ از حدود، حذف‌ شده‌، راه‌ حل‌، اخراج‌ كردن خارج‌، بيرون‌ از، خارج‌ از، افشا شده‌، اشكار، خارج شدن‌، فاش‌ شدن‌، بيروني‌: Out

درست‌، تمام‌، انجام‌ شده‌، كامل‌ سرتاسر: Out And Out

(tsimertxe=) افراط‌ي‌: Out And Outer

نامه‌هاي ارسالي: Out Going Letters

خارج‌ از، بيرون‌ از، در خارج‌، بواسط‌ه‌: Out Of

از مد افتاده‌، منسوخه‌، قديمي‌: Out Of Date

(srood fo tuo) خارج‌ از منزل‌، فضاي‌ ازاد، در هواي‌ , ازاد: Out Of Door

(rood fo tuo) خارج‌ از منزل‌، فضاي‌ ازاد، در هواي‌ , ازاد: Out Of Doors

خارج از محدوده: out of scope

الزاماتي كه در پيمان كنوني آورده نشده‌اند و خارج از شروط تغييرات است. همچنين مراجعه شود به تغييرات پيمان.

خارج از محدوده: Out Of Scope

الزاماتي که در پيمان کنوني آورده نشده‌اند و خارج از شروط تغييرات است. همچنين مراجعه شود به تغييرات پيمان.

دور، دور دست‌، غيرقابل‌ دسترس‌، دنج‌: Out Of The Way

بازده- ستانده- محصول: Out Put

گزارشات خروجي: Out Put Reports

حسابهاي تسويه نشده: Out Standing Accounts

چك معوق- واريز نشده: Out Standing Cheque

كرايه يكسره: Out Standing Reservation

سوراخ‌، راه‌ خروج‌، زمان‌ قط‌ع‌ برق‌، مدت‌: Outage

قط‌ع‌، قط‌ع‌ برق‌: Outage

جاي‌ دور افتاده‌: Outback

سنگين‌ تر بودن‌ از، پيشي‌ جستن‌: Outbalance

(درمناقصه‌ و مزايده‌) بيشتر پيشنهاد دادن‌ از، روي‌ , دست‌ كسي‌ رفتن‌، بيشتر توپ‌ زدن‌ از: Outbid

موتور بيرون‌از كشتي‌، قايق‌: Outboard

موتور كوچك‌ قايق‌: Outboard Motor

رهسپار دريا، عازم‌ ناحيه‌ دور دست‌: Outbound

شجاعت‌ بيشتري‌ ازديگران‌ نشان‌ دادن‌، در شجاعت‌ سرامد , شدن‌: Outbrave

وقوع‌، بروز، درگير، ظ‌هور، شيوع‌، ط‌غيان‌: Outbreak

جفت‌ گيري‌ كردن‌ انواع‌ مختلف‌ جانوران‌: Outbreed

ساختمان‌ دور افتاده‌ و دور از ساختمان‌ اصلي‌: Outbuilding

ط‌غيان‌، ظ‌هور، فوران‌، انفجار، غضب‌: Outburst

(ybtuo) (اسكاتلند) خارج‌از، دور از، درفاصله‌اي‌ دور: Outbye

مط‌رود، رانده‌، دربدر، منفور: Outcast

(هندوستان‌) شخص‌ خارج‌ از مذهب‌، مط‌رود: Outcaste

برتري‌ داشتن‌ بر، برتري‌ داشتن‌ بر داراي‌ مقام‌ بلندتري‌ بودن‌ از، از حيث‌ مرتبه‌ و ط‌بقه‌ ,: Outclass

برامد، پي‌ امد، حاصل‌، نتيجه‌: Outcome

سر بيرون‌ كردن‌، رخ‌ دادن‌، نمودارشدن‌، برون‌ زد: Outcrop

اميزش‌ كردن‌ دو جنس‌ مختلف‌ با هم‌: Outcross

پيوند دو نژاد: Outcrossing

فرياد، داد، غريو، حراج‌، مزايده‌، بيداد: Outcry

انحنا يا خميدگي‌ بط‌رف‌ خارج‌: Outcurve

قديمي‌، منسوخ‌: Outdated

بر خيلي‌ جلوتر از ديگري‌ افتادن‌ (درمسابقه‌)، سبقت‌ گرفتن‌ ,: Outdistance

بهتر از ديگري‌ انجام‌ دادن‌، شكست‌ دادن‌: Outdo

بيرون‌، بيروني‌، صحرايي‌، در هواي‌ ازاد: Outdoor

خارج‌ از منزل‌، درهواي‌ ازاد، بيرون‌: Outdoors

بيروني‌: Outer

فضاي‌ خارج‌ از هوا يا جو زمين‌: Outer Space

از اقصي‌ نقط‌ه‌، از دورترين‌ نقط‌ه‌ خارج‌: Outermost

كسي‌ را از رو بدر كردن‌، پر رويي‌ كردن‌: Outface

ريزشگاه‌، دهانه‌، محل‌ تلاقي‌ دوابريز: Outfall

مزرعه‌ دور افتاده‌، بيرون‌ از محيط‌، قسمت‌ خارجي‌ ميدان‌: Outfield

پيروز شدن‌، از ميدان‌ در كردن‌: Outfight

تجهيز، ساز وبرگ‌، همسفر، گروه‌، بنه‌ سفر، توشه لوازم‌ فني‌، سازو برگ‌ اماده‌كردن‌، تجهيز كردن‌: Outfit

ساز وبرگ‌ فروش‌: Outfitter

ازجناح‌ خارجي‌ بدشمن‌ حمله‌ كردن‌: Outflank

بيرون‌ ريزي‌، ط‌غيان‌، ريزش‌، جريان‌، به‌ بيرون‌ جاري‌ شدن‌: Outflow

جریانات خروجی وجه نقد: Outflows of cash

در سرعت‌ سبقت‌ گرفتن‌ بر، جلو افتادن‌ از: Outfoot

بودن‌، كلاه‌ سركسي‌ گذاشتن‌ در حقه‌ بازي‌ وپشت‌ هم‌اندازي‌ جلوتربودن‌ از، زرنگ‌ تر ,: Outfox

خروج‌، مخرج‌، هزينه‌، عزيمت‌، جلو زدن‌: Outgo

بزرگ‌ تر شدن‌ از، زودتر روييدن‌ از: Outgrow

فرع‌، نتيجه‌، حاصل‌، برامدگي‌، گوشت‌ زيادي‌: Outgrwth

در حدس‌ و گمان‌ برتري‌ داشتن‌ بر، سبقت‌ جستن‌: Outguess

منزل‌ يا حياط‌ پهلويي‌ يا دور افتاده‌: Outhouse

گردش‌ بيرون‌ شهر، تفرج‌، وابسته‌ به‌ گردش‌ يا سفر كوتاه‌: Outing

زمين‌ هاي‌ خارج‌ از محوط‌ه‌ ملك‌، دور افتاده‌: Outland

بيگانه‌ وار، عجيب‌ و غريب‌: Outlandish

بيشتر ط‌ول‌ كشيدن‌ از، بيشتر زنده‌ بودن‌ از: Outlast

غيرقانوني‌ اعلام‌ كردن‌، ممنوع‌ ساختن‌ ياغي‌، متمرد، قانون‌ شكن‌، چموش‌، ياغي‌ شمردن: Outlaw

كردن‌، هزينه‌، پرداخت‌ مبلغ‌ سرمايه‌ گذاري‌ شده‌، خرج‌، بيرون‌ گستردن‌، خرج‌ ,: Outlay

دررو، فروشگاه‌، پريز: Outlet

روزنه‌، مجراي‌ خروج‌، بازار فروش‌، مخرج‌: Outlet

ط‌رح‌ ريزي‌ كردن‌، مختصر يا خلاصه‌ چيزي‌ را تهيه‌ كردن‌ زمينه‌، شكل‌ اجمالي‌، ط‌رح‌، پيرامون‌، خلاصه‌، رئوس‌ مط‌الب: Outline

ط‌رح‌ كلي‌، رئوس‌ مط‌الب‌: Outline

بيشتر دوام‌ اوردن‌، بيشتر زنده‌ بودن‌ از، بيشترعمر , كردن‌ از: Outlive

چشم‌ انداز، دور نما، منظ‌ره‌، چشم‌ داشت‌، نظ‌ريه‌: Outlook

دور افتاده‌، دور از مركز: Outlying

درمانور جلو افتادن‌، سبقت‌ گرفتن‌ بر: Outmaneuver

پيش‌ افتادن‌ از، عقب‌ گذاشتن‌، قدم‌ فراتر نهادن‌ از: Outmatch

منسوخ‌ شدن‌، از مد افتادن‌، غير مرسوم‌: Outmode

اقصي‌ نقط‌ه‌، دور: Outmost

از حيث‌ شماره‌ بيشتر بودن‌، افزون‌ بودن‌ بر، با تعداد , زيادتر تفوق‌ يافتن‌ بر: Outnumber

بيمار سرپايي‌ بيمارستان‌: Outpatient

در بازي‌ پيش‌ افتادن‌ بر، در مسابقه‌ جلو افتادن‌ از: Outplay

(درمسابقه‌) سبقت‌ گرفتن‌، پوان‌ يا نمره‌ بيشتر اوردن‌ از,: Outpoint

پاسگاه‌ دور افتاده‌، پايگاه‌ مرزي‌: Outpost

بيرون‌ ريختن‌، بيرون‌ روان‌ شدن‌، بيرون‌ ريزش‌: Outpour

بيرون‌ ريزش‌، بيرون‌ ريز: Outpouring

خروجي: output

نتيجه فرآيند يا فعاليت.

توليد، بازده‌: Output

خروجي‌، برونداد، محصول‌: Output

خروجي: Output

نتيجه فرآيند يا فعاليت.هر محصول كه نتيجه فرآيند است. همچنين مراجعه شود به دستاورد.

داده‌ هاي‌ خروجي‌: Output Data

ناحيه‌، خروجي‌: Output Area

ميانگير خروجي‌: Output Buffer

مجراي‌ خروجي‌: Output Channel

دستگاه‌ خروجي‌: Output Device

تجهيزات‌ خروجي‌: Output Equipment

سياهه‌ خروجي‌: Output Listing

فرايند خروجي‌: Output Process

روال‌ خروجي‌: Output Routine

حالت‌ خروجي‌: Output State

مسيل‌ خروجي‌: Output Stream

واحد خروجي‌: Output Unite

تخط‌ي‌، غضب‌، هتك‌ حرمت‌، از جا در رفتن‌، سخت‌ عصباني‌ , شدن‌، بي‌ حرمت‌ ساختن‌، بي‌ عدالتي‌ كردن‌: Outrage

ظ‌المانه‌، عصباني‌ كننده‌، بيداد گرانه‌: Outrageous

انتها، نهايت‌: Outrance

دور رس‌ بودن‌، خارج‌ازتير رس‌ بودن‌: Outrange

برتر بودن‌، رتبه‌بالاترداشتن‌: Outrank

خارج‌ از حدود معمولي‌، خل‌: Outre

فرارسيدن‌ از، توسعه‌ يافتن‌، توسعه‌، برتري‌ يافتن‌: Outreach

در سواري‌ پيش‌ افتادن‌ از، در برابر ط‌وفان‌ ايستادگي‌ , كردن‌، در مسابقه‌ چيره‌ شدن‌: Outride

پيشرو: Outrider

پايه‌، پاروگير، بست‌، تير دگل‌ قايق‌، دم‌ ط‌ياره‌: Outrigger

يك‌جا، جمله‌، اشكارا، كاملا، بيدرنگ‌: Outright

پيش‌ افتادن‌، در دويدن‌ جلو افتادن‌، پيشي‌ جستن‌بر: Outrun

بيشتر يا بهتر فروختن‌ از، بهتر فروش‌ رفتن‌: Outsell

اغاز، ابتدا: Outset

بيشتر درخشيدن‌، تحت‌الشعاع‌ قرار دادن‌، پيشي‌ گرفتن‌ از: Outshine

بيرون‌، برون‌، ظ‌اهر، محيط‌، دست‌ بالا، بروني‌: Outside

خارجي‌، بيگانه‌: Outsider

اندازه‌ غيرمعمولي‌، اندازه‌ متفاوت‌ با عادي‌: Outsize

دور از مركز، حاشيه‌، مرز، حوالي‌، حومه‌: Outskirt

پيشدستي‌ كردن‌، زرنگي‌ بيشتري‌ بكار بردن‌: Outsmart

برون‌سپاري: outsourcing

عمل انعقاد پيمان فرعي براي توليد خارج از سازمان و به طور خاص شركت‌هاي خارجي يا بيرون اتحاديه.

برون‌سپاري: Outsourcing

يکي از راه‌هاي خريد وسايل يا خدمات از تأمين‌کنندگان ويژه.عمل خريد كالا يا خدمات از تأمين‌كننده‌اي خاص.عمل انعقاد پيمان فرعي براي توليد خارج از سازمان و به طور خاص شركت‌هاي خارجي يا بيرون اتحاديه.

پرحرف‌، رك‌ و راست‌، رك‌: Outspoken

گسترش‌ يافتن‌، توسعه‌، بسط‌، پراكنده‌: Outspread

بيشتر تحمل‌ كردن‌، برجستگي‌ داشتن‌، بيشتر ايستادن عازم‌ دريا شدن‌: Outstand

بدهي تسويه نشده: Outstanding

برجسته‌، قلنبه‌، واريز نشده‌: Outstanding

ايستگاه‌ خارج‌ از شهر، ايستگاههاي‌ حومه‌: Outstation

بيش‌ از حد لزوم‌ ماندن‌، اقامت‌ ط‌ولاني‌ كردن‌: Outstay

استراحت‌ كردن‌، توسعه‌ دادن‌، بسط‌: Outstretch

پيش‌ افتادن‌ از، عقب‌ گذاشتن‌، پيشي‌ جستن‌ از: Outstrip

مقدار، محصول‌ كشاورزي‌ يا صنعتي‌، فراورد: Outturn

(sdrawtuo) بط‌رف‌ خارج‌، بيروني‌، ظ‌اهري‌: Outward

(drawtuo) بط‌رف‌ خارج‌، بيروني‌، ظ‌اهري‌: Outwards

فرسوده‌ شدن‌، كهنه‌شدن‌، گذراندن‌، بيشتر دوام‌ كردن‌: Outwear

سنگين‌ تر بودن‌ از، مهمتربودن‌ از: Outweigh

زرنگ‌ تر بودن‌ از، گول‌ زدن‌: Outwit

بيشتر كار كردن‌ از، بانجام‌ رساندن‌، سنگر خارجي‌: Outwork

(eybtuo) (اسكاتلند) خارج‌از، دور از، درفاصله‌اي‌ دور: Ouyby

تخم‌ مرغي‌، بادامي‌، بيضي‌، تخم‌ مرغي‌ شكل‌: Oval

(nairavo) (تش‌.) مربوط‌ به‌ تخمدان‌، تخمداني‌: Ovarial

(lairavo) (تش‌.) مربوط‌ به‌ تخمدان‌، تخمداني‌: Ovarian

(ط‌ب‌) التهاب‌ تخمدان‌: Ovaritis

تخمدان‌: Ovary

تخم‌ مرغي‌، بيضي‌: Ovate

ستايش‌ و استقبال‌، شادي‌ و سرور عمومي‌، تحسين‌ حضار: Ovation

تنور، اجاق‌، كوره‌: Oven

بالاي‌، روي‌، بالاي‌ سر، بر فراز، ان‌ ط‌رف‌، درسرتاسر بمعني‌ زيادو زياده‌و بيش‌ دربالا، بسوي‌ ديگر، متجاوز از، بالايي‌، رويي‌، بيروني شفا يافتن‌، پايان‌ يافتن‌، به‌ انتها رسيدن‌، پيشوندي‌ ,: Over

برضد، برعليه‌: Over Against

حواله بيش از اعتبار: Over Draft

بيش از اعتبار حواله كردن: Over Draw

سر رسيد گذشته: Over Due

هزينه‌هاي سر بار: Over Heads

خارج‌ از بورس‌ فروخته‌ شده‌: Over The Counter

اضافه كار: Over Time

حقوق اضافه كاري: Over Time Premium

اضافه وزن: Over Weight

جاي‌ نوشت‌، جاي‌ نوشتن‌: Over Write

برآورد زياد: Over-Estimate

بسيارفراوان‌: Overabundant

در ايفاي‌ نقش‌ خود افراط‌ كردن‌: Overact

فوق‌ العاده‌ فعال‌: Overactive

Aging under conditions of time and temperature greater than those required to obtain maximum strength.: OVERAGING

سرتاسر بالاپوش‌، لباس‌ كار، رويهمرفته‌، شامل‌ همه‌ چيز، همه‌ جا: Overall

هزينه‌ كل‌: Overall Cost

فلسفه كيفيت فراگير: overall quality philosophy

باور فراگير در سرتاسر سازمان در مورد اينكه كيفيت مهم است و عملكرد مطلوب تنها بر پايه تطابق با الزامات يا مشخصات و بر مبناي خط‌مشي‌ها و دستورالعمل‌هاي تعيين‌شده شكل مي‌گيرد. اين خط‌مشي‌ها و دستورالعمل‌ها پايه جمع‌آوري اطلاعات يك پروژه به منظور بررسي و تحليل

فلسفه کيفيت فراگير: Overall Quality Philosophy

باور فراگير در سرتاسر سازمان در مورد اينکه کيفيت مهم است و عملکرد مطلوب تنها بر پايه تطابق با الزامات يا مشخصات و بر مبناي خط‌مشي‌ها و دستورالعمل‌هاي تعيين‌شده شکل مي‌گيرد. اين خط‌مشي‌ها و دستورالعمل‌ها پايه جمع‌آوري اطلاعات يک پروژه به منظور بررسي و تحليل را تشکيل مي‌دهند.

بالا اوردن‌ بازو تا بالاي‌ شانه‌ (دربازي‌ كريكت‌): Overarm

بيش‌ از حد ترساندن‌، خيلي‌ وحشت‌ زده‌ كردن‌: Overawe

سنگين‌ تر بودن‌ از، چربيدن‌ بر، چيز نامساوي‌: Overbalance

بزمين‌ زدن‌، مغلوب‌ كردن‌، زياد ميوه‌ دادن‌: Overbear

قاط‌ع‌ مغرور، از خود راضي‌، منكوب‌ گر، ط‌اقت‌ فرسا، غالب: Overbearing

پيشنهاد زيادتر، زيادتر پيشنهاد كردن‌ (درمناقصه‌ و , مزايده‌): Overbid

پر از شكوفه‌، رانده‌ شده‌ در اثرباد: Overblown

بدريا، در دريا، از كشتي‌ بدريا، روي‌ كشتي‌: Overboard

بيش‌ از حد بار كردن‌، گران‌ بار شدن‌، بارگران‌: Overburden

در خريد افراط‌ كردن‌: Overbuy

(سرمايه‌شركتي‌ را) بيش‌ از اندازه‌ واقعي‌ براورد كردن‌: Overcapitalize

سايه‌ انداختن‌، ابري‌، تيره‌، پوشيده‌ تيره‌ كردن‌، سايه‌ افكندن‌ ابر، ابر دار كردن‌، پوشاندن: Overcast

بيش‌ از اندازه‌ محتاط‌، وسواسي‌: Overcautious

زياد حساب‌ كردن‌، در قيمت‌ اجحاف‌ كردن‌، قيمت‌ اضافي غلو كردن‌، بيش‌ از ظ‌رفيت‌ پركردن‌: Overcharge

ابري‌ يا تيره‌ شدن‌، با ابر پوشاندن‌، تيره‌ كردن افسرده‌ كردن‌: Overcloud

پالتو: Overcoat

چيره‌ شدن‌، پيروز شدن‌ بر، مغلوب‌ ساختن‌، غلبه‌ يافتن‌: Overcome

جبران‌ بيش‌ از حد لزوم‌: Overcompensation

اط‌مينان‌ بيش‌ از حد: Overconfidence

انبوه‌ شدن‌، بسيار شلوغ‌ كردن‌، ازدحام‌ كردن‌: Overcrowd

توسعه‌ و عمران‌ زياد يافتن‌، (درعكاسي‌) بيش‌ از حد نور , ديدن‌، نور زياد ديدن‌: Overdevelop

بيش‌ از حد انجام‌ دادن‌، بحد افراط‌ رساندن‌: Overdo

داروي‌ بيش‌ از حد لزوم‌، دواي‌ زياد خوردن‌: Overdose

(wardrevo=) بيش‌ از اعتبار حواله‌ كردن‌، بيش‌ از , اعتبار برات‌ كردن‌، چك‌ بي‌ محل‌: Overdraft

بيش‌ از اعتبار كشيدن‌: Overdraw

بيش‌ از اعتبار حواله‌ يا چك‌ دادن‌: Overdraw

رولباسي‌، پيراهن‌ رو، بيش‌ از حد لباس‌ فاخرپوشيدن‌: Overdress

دير امده‌، موعد رسيده‌، سر رسيده‌: Overdue

پرخوردن‌: Overeat

تاكيد بيش‌ از حد: Overemphasis

بيش‌ از حد تاكيد كردن‌: Overemphasize

زياد براورد كردن‌، غلو كردن‌، دست‌ بالا گرفتن‌: Overestimate

بيش‌ از اندازه‌ لازم‌ در معرض‌ نورو غيره‌ قرار دادن زياد نور دادن‌ (به‌عكس‌ و غيره‌): Overexpose

عبور با هواپيما از فراز منط‌قه‌اي‌: Overflight

سرشار شدن‌ يا كردن‌ لبريز شدن‌، ط‌غيان‌ كردن‌، ط‌غيان سيل‌، اضافي‌: Overflow

سرريز: Overflow

ناحيه‌ سرريز: Overflow Area

بررسي‌ سرريزي‌: Overflow Check

سرريز نما: Overflow Indicator

از روي‌ (چيزي‌) عبور كردن‌: Overfly

پوشاندن‌ لعابي‌، لعاب‌ ثانوي‌، روي‌ چيزي‌ را لعاب‌ دادن‌، با لعاب‌ ,: Overglaze

بيش‌ از حد روييدن‌، روي‌ چيزي‌ را پوشانيدن‌: Overgrow

دست‌ ببالا، از پايين‌ ببالا، بازي‌ با دست‌ بط‌رف‌ بالا رويهم‌، برعكس‌، يكط‌رفه‌، تركي‌ دوزي‌: Overhand

برامدگي‌، تاق‌ نما، اويزان‌ بودن‌، تهديد كردن‌، مشرف‌ , بودن‌: Overhang

(براي‌ تعمير) پياده‌ كردن‌، پياده‌ كردن‌ و دوباره‌ سوار , كردن‌، سراسر بازديد كردن‌، پياده‌ سوار كردن‌ و بازديد , موتور: Overhaul

سربار: Overhead

بالاسري، سربار: overhead

هزينه‌هاي متحمل شده در اجراي كار كه نمي‌توان آن‌ها را مستقيماً به پروژه‌ها، محصولات يا خدمات مرتبط دانست. همچنين مراجعه شود به هزينه غير‌مستقيم.

بالاسري‌، هوايي‌: Overhead

بالا، دربالاي‌ سر، مخارج‌ كلي‌، سرجمع‌: Overhead

بالاسري، سربار: Overhead

هزينه‌هاي راه‌اندازي يک وسيله يا سازمان که به صورت مستقيم از پيمان يا واحد محصول قابل مطالبه نيستند. هزينه‌هاي بالاسري در بيانيه افشا پيمانکار آمده و روش‌هاي محاسبه هزينه‌ها در آن آمده است. هزينه‌هاي بالاسري يا غير مستقيم شامل هزينه‌هاي عمومي و اداري نمي‌شود. همچنين مراجعه شود به هزينه‌هاي غير مستقيم.هزينه‌هاي متحمل شده در اجراي كار كه نمي‌توان آن‌ها را مستقيماً به پروژه‌ها، محصولات يا خدمات مرتبط دانست. همچنين مراجعه شود به هزينه غير‌مستقيم.

از فاصله‌ دور شنيدن‌، استراق‌ سمع‌ كردن‌: Overhear

زياد گرم‌ كردن‌، دو اتشه‌ كردن‌، برافروختن‌: Overheat

زياد ازاد گذاردن‌، افراط‌ ورزيدن‌: Overindulge

ازادي‌ بيش‌ از حد دادن‌، افراط‌: Overindulgence

بيش‌ از حد لذت‌ بردن‌، محظ‌وظ‌ كردن‌: Overjoy

از راه‌ خشكي‌، در روي‌ زمين‌، از راه‌ زميني‌: Overland

رويهم‌ افتادن‌ (دولبه‌ چيزي‌)، اصط‌كاك‌ داشتن‌: Overlap

رويهم‌ افت‌، روي‌ هم‌ افتادن‌، اشتراك‌ داشتن‌: Overlap

رويهم‌ افتاده‌، داراي‌ اشتراك‌: Overlapping

جاي‌ گذاشت‌، جاي‌ گذاشتن‌: Overlay

پوشش‌، اندود، پوشيدن‌، زياد بار كردن‌، رويهم‌ , قراردادن‌، (اسكاتلند) كراوات‌: Overlay

جستن‌ از، جستن‌ از روي‌، ناديده‌ گذشتن‌ از: Overleap

زياد پر كردن‌ (تفنگ‌ و غيره‌) گرانبار كردن‌، زياد بار , كردن‌، اضافه‌ بار: Overload

زيادي‌ بار كردن‌، بار اضافي‌: Overload

مسلط‌ يا مشرف‌ بودن‌ بر، چشم‌ پوشي‌ كردن‌، چشم‌ انداز: Overlook

خداوندگار، ارباب‌، سرور، مافوق‌: Overlord

برتري‌ يافتن‌ بر، مهارت‌ كامل‌ پيدا كردن‌ در: Overmaster

تفوق‌ يافتن‌: Overmatch

زياد، زياده‌ از حد، بحد افراط‌، بمقدار زياد: Overmuch

در مدت‌ شب‌، در مدت‌ يك‌ شب‌، شبانه‌: Overnight

گذشتن‌ از، تجاوز كردن‌ از، پل‌ هوايي‌: Overpass

اضافه‌، زائد، بيش‌ از احتياج‌: Overplus

استيلا يافتن‌ بر، فتح‌ و غلبه‌ كردن‌: Overpower

بيش‌ از حد تشويق‌ و تحسين‌ كردن‌: Overpraise

بيش‌ از حد قيمت‌ گذاردن‌: Overprice

روي‌ هم‌چاپ‌ كردن‌: Overprint

چاپ‌ روي‌ هم‌: Overprinting

بيش‌ ازظ‌رفيت‌ يا نياز توليد كردن‌: Overproduce

توليد اضافي‌ يا بيش‌ از حد، بس‌ فراوري‌: Overproduction

روي‌ هم‌ منگنه‌ كردن‌: Overpunch

زياد براورد كردن‌، زياد اهميت‌ دادن‌ به‌: Overrate

پا از حد خود فراتر نهادن‌، بيش‌ از حد گستردن‌: Overreach

تصفيه‌ بسيار، تهذيب‌ بسيار، اراستگي‌ فراوان‌: Overrefinement

لغو كردن‌، باط‌ل‌ كردن‌: Override

جستن‌ بر، برتر يا مهمتر بودن‌ سواره‌ گذشتن‌ از، پايمال‌ كردن‌، باط‌ل‌ ساختن‌، برتري‌ ,: Override

برجسته‌، مهم‌، برتر: Overriding

بسيار رسيده‌، ترشيده‌: Overripe

رد كردن‌، كنار گذاشتن‌، مسلط‌ شدن‌ بر: Overrule

مازاد، پخش‌شدگي، طولاني‌شدن: overrun

از حد گذراندن. در مديريت پروژه، مازاد معمولاً ميزان هزينه‌اي است كه به دلايلي به جز تغييراتِ مبتني بر هزينه از حد هزينه مورد نظر گذشته است.

تاخت‌ و تاز كردن‌، تاراج‌ كردن‌، سرتاسر محلي‌ را , فراگرفتن‌، تجاوز، تجاسر، اب‌ لبريز شده‌: Overrun

مازاد، پخش‌شدگي، طولاني‌شدن: Overrun

از حد گذراندن. در مديريت پروژه، مازاد معمولاً ميزان هزينه‌اي است که به دلايلي به جز تغييراتِ مبتني بر هزينه از حد هزينه مورد نظر گذشته است.هزينه‌هاي واقعي متحمل‌شده يا برنامه‌ريزي‌شده براي آينده كه بيشتر از هزينه‌هاي مصوب و تخميني اوليه ‌هستند. هزينه مازاد مقدار هزينه‌اي است كه به ميزاني بيشتر از مقدار مصوب اوليه براي تكميل پروژه يا تدركات مورد نياز است.

انط‌رف‌ دريا(ها)، متعلق‌ بماوراء درياها، (مج.) , بيگانه‌، خارجي‌: Oversea

سركشي‌ كردن‌ به‌، مباشرت‌ كردن‌ بر، سرپرستي‌ كردن‌: Oversee

سركار، مباشر، ناظ‌ر، سرپرست‌: Overseer

زياد بار كردن‌، شلوغ‌ كردن‌، واژگوني‌ واژگون‌ ساختن‌، برهم‌ زدن‌، سرنگون‌ كردن‌، زينت‌ دادن: Overset

داراي‌ تمايلات‌ جنسي‌ زياد، شهوتران‌، شهوتي‌: Oversexed

تاريك‌ كردن‌، مسلط‌ شدن‌ بر، تحت‌ الشعاع‌ قرار دادن سايه‌ افكندن‌ بر: Overshadow

روكفشي‌، گالش‌: Overshoe

اضافه‌ جهيدن‌، اضافه‌ جهش‌: Overshoot

بالاتر زدن‌، خط‌ا كردن‌، پرت‌ شدن‌، از حد خارج‌ شدن‌: Overshoot

نظارت: Oversight

غفلت، اشتباه سهوي: oversight

مراقبت يا مديريت با دقت و نظارت. همچنين، فرآيندي كه خريدار در آن نياز دارد فروشنده اطلاعات وضعيت و گزارش‌ها را همان‌طور كه توسط خريدار طراحي و برنامه‌ريزي شده‌اند، تهيه كند.

اشتباه‌ نظ‌ري‌، سهو، از نظ‌ر افتادگي‌: Oversight

غفلت، اشتباه سهوي: Oversight

مراقبت يا مديريت با دقت و نظارت. همچنين، فرآيندي که خريدار در آن نياز دارد فروشنده اطلاعات وضعيت و گزارش‌ها را همان‌طور که توسط خريدار طراحي و برنامه‌ريزي شده‌اند، تهيه کند.

زياد ساده‌ كردن‌، خيلي‌ سهل‌ گرفتن‌: Oversimplify

بزرگتر از اندازه‌، برزگ‌ اندازه‌: Oversize

رو دامني‌، دامن‌ رو: Overskirt

خواب‌ ماندن‌، دير از خواب‌ بلند شدن‌، بيش‌ از حد معمول‌ , خوابيدن‌: Oversleep

حقيقت‌ مط‌لق‌، روح‌الارواح‌: Oversoul

زياد خرج‌ يا مصرف‌ كردن‌، افراط‌ كردن‌: Overspend

روي‌ چيزي‌ گستردن‌، پهن‌ شدن‌، بسط‌ يافتن‌: Overspread

غلو كردن‌ گزافه‌ گويي‌ كردن‌، اغراق‌ گفتن‌ در، اغراق‌ اميز كردن: Overstate

گزافه‌ گويي‌، غلو، اغراق‌: Overstatement

بيش‌ از حد معين‌ توقف‌ كردن‌، زياد ماندن‌: Overstay

قدم‌فرانهادن‌، تجاوز كردن‌، از حد خود تجاوز كردن‌: Overstep

زياد پر كردن‌، بيش‌ از حد اندوختن‌، زياد ذخيره‌ كردن موجودي‌ بيش‌ از حدلزوم‌ داشتن‌: Overstock

زياد كوك‌ شده‌، خيلي‌ حساس‌: Overstrung

با اشيا زياد انباشتن‌، بيش‌ از حد لزوم‌انباشتن‌: Overstuff

بيش‌ از حد ملاحظ‌ه‌ كار، بيش‌ از حد ناقلا: Oversubtle

فاش‌، اشكار، معلوم‌، واضح‌، نپوشيده‌، عمومي‌: Overt

رسيدن‌ به‌، سبقت‌ گرفتن‌ بر، رد شدن‌ از: Overtake

ماليات‌ سنگين‌ بستن‌ بر، بار سنگين‌ نهادن‌ بر: Overtax

بر انداختن‌، بهم‌ زدن‌، سرنگون‌ كردن‌، منقرض‌ كردن مضمحل‌ كردن‌، موقوف‌ كردن‌، انقراض‌: Overthrow

بيش‌ از وقت‌ معين‌، بط‌ور اضافه‌، اضافه‌ كار: Overtime

صداي‌ فرعي‌، قوي‌، شديدالحن‌، مفهوم‌ فرعي‌: Overtone

برتي‌ جستن‌ بر، فائق‌ امدن‌ بر، بلندتربودن‌: Overtop

سوراخ‌، شكاف‌، اغاز عمل‌، پيش‌ در امد، افشا، كشف مط‌رح‌ كردن‌، باپيش‌ در امداغاز كردن‌: Overture

كردن‌ يا شدن‌ واژگوني‌، واژگون‌ كردن‌، برانداختن‌، مضمحل‌ كردن‌، چپه‌ ,: Overturn

استعمال‌ مفرط‌: Overuse

كليات: Overview

(دراثرزياد پوشيدن‌) پاره‌ و مندرس‌ كردن‌: Overwear

زياده‌ خسته‌ كردن‌، خسته‌شدن‌، واماندن‌، بسيار خسته‌: Overweary

بسيار مغرور: Overweening

گرانباركردن‌، ظ‌لم‌كردن‌، سنگين‌ تر بودن‌ از: Overweigh

چاق‌، سنگيني‌ زياد، وزن‌ زيادي‌، سنگيني‌ كردن‌، چاقي‌: Overweight

سراسر پوشاندن‌، غوط‌ه‌ ور ساختن‌، پايمال‌ كردن‌، مضمحل‌ , شكستن‌ كردن‌، مستغرق‌ درانديشه‌ شدن‌، دست‌پاچه‌ كردن‌، درهم‌ ,: Overwhelm

باپرداخت‌ موافقت‌ كردن‌، زياد نوشتن‌ روي‌ چيزي‌ نوشتن‌، بالاي‌ محلي‌ نوشتن‌، دومرتبه‌ نوشتن: Overwrite

جاي‌ نوشت‌، جاي‌ نوشتن‌: Overwrite

پر كار، كار برده‌، تهيه‌ شده‌ از روي‌ مهارت‌، عصبي‌: Overwrought

كشنده‌ تخم‌: Ovicidal

(ج‌.ش‌.- تش‌.) لوله‌ رحمي‌، لوله‌ فالوپ‌، مجراي‌ عبورتخم تخمراهه‌: Oviduct

گوسفندي‌، شبيه‌ گوسفند: Ovine

(ج‌.ش‌.) تخم‌ گذار: Oviparous

تخم‌گذاشتن‌، تخم‌ ريختن‌ (درحشرات‌): Oviposit

(ج‌.ش‌.) تخم‌ ريز: Ovipositor

(ladiovo) جسم‌تخم‌ مرغي‌، تخم‌ مرغي‌ شكل‌: Ovoid

(diovo) جسم‌تخم‌ مرغي‌، تخم‌ مرغي‌ شكل‌: Ovoidal

مراقبت‌، رعايت‌، مراعات‌، قوه‌ مشاهده‌، مط‌العات مشاهده‌، رصد كردن‌: Ovservation

وابسته‌ به‌ تخمك‌، تخمي‌: Ovular

تخمك‌ دادن‌، تخمك‌ گذاردن‌، توليد اوول‌ كردن‌: Ovulate

تخمك‌، تخمچه‌، اوول‌: Ovule

ياخته‌ ماده‌، سلول‌ نط‌فه‌ ماده‌، تخمك‌: Ovum

بدهكاربودن‌، مديون‌ بودن‌، مرهون‌ بودن‌، دارا بودن‌: Owe

پرداختني: Owing

بعلت‌، زيرا: Owing To

(ج‌.ش‌.) جغد، بوف‌: Owl

(ج‌.ش‌.) جوجه‌ جغد، بوفچه‌: Owlet

جغد مانند، جغدي‌: Owlish

داشتن‌، دارا بودن‌، مال‌ خود دانستن‌، اقرار كردن‌، تن‌ , در دادن‌، خود، خودم‌، شخصي‌، مال‌ خودم‌: Own

مالك: Owner

دارنده- صاحب: Owner

مالک: Owner

مالك‌، دارنده‌: Owner

مالک / مالكين: Owner(s)

interestحق مالکیت: Ownership

مالکیت: Ownership

مالكيت: Ownership

مالكيت‌، دارندگي‌: Ownership

مالكيت مسووليت كيفيت: ownership of quality responsibility

موقعيتي كه در آن فرد انجام‌دهنده‌ يك وظيفه، مسووليت تطابق كار با الزامات يا مشخصات را بر عهده دارد.

مالكيت مسووليت كيفيت: Ownership Of Quality Responsibility

موقعيتي که در آن فرد انجام‌دهنده‌ يک وظيفه، مسووليت تطابق كار با الزامات يا مشخصات را بر عهده دارد.

سرمایه مالک: Owner’s capital

حقوق مالک: Owner’s equity

گاو نر: Ox

(گ‌.ش‌.) ترشك‌: Oxalis

چشم‌ گاوي‌، چشم‌ بزرگ‌: Oxeye

اكسفورد: Oxford

پوست‌ گاو: Oxhide

عدد اكسايش: Oxidaition number

The addition of oxygen to a compound. Exposure to atmosphere sometimes results in oxidation of the exposed surface, hence a staining or discoloration. This effect is increased with temperature increase.: OXIDATION

عمل‌ تركيب‌ اكسيژن‌ با جسم‌ ديگري‌: Oxidation

اكسايش: Oxidation

Compound of oxygen with another element.: OXIDE

(edyxo) (ش‌.) اكسيد: Oxide

روكش‌ اكسيدي‌: Oxide Coating

جداسازي‌ اكسيدي‌: Oxide Isolation

با اكسيژن‌ تركيب‌ كردن‌، زنگ‌ زدن‌: Oxidize

(گ‌.ش‌.) پامچال‌ بلند (roitale alumirP): Oxlip

وابسته‌ به‌ دانشگاه‌ اكسفورد: Oxonian

بغل‌، زير بغل‌ گرفتن‌: Oxter

(گ‌.ش‌.) گل‌ گاو زبان‌، خانواده‌ گل‌ گاو زبان‌: Oxtongue

سيحون‌، امودريا: Oxus

(edixo) (ش‌.) اكسيد: Oxyde

(ش‌.) اكسيژن‌، اكسيژن‌ دار: Oxygen

A length of pipe used to convey oxygen onto a bath of molten metal: OXYGEN LANCE

(ط‌ب‌) چادراكسيژن‌ مخصوص‌ معالجه‌ سرما خوردگي‌ و امثال‌ , ان‌: Oxygen Tent

اكسيژن‌ زدن‌، اكسيژن‌ اميختن‌: Oxygenate

استعمال‌ كلمات‌ مركب‌ ضد ونقيض‌، استعمال‌ كلمات‌ مركب‌ , متضاد (مثل‌ ssendnik leurC): Oxymoron

(elihpyxo) (cilihpodica=) اسيد دوست‌، اسيد گراي‌: Oxyphil

(lihpyxo) (cilihpodica=) اسيد دوست‌، اسيد گراي‌: Oxyphile

(حق.) گوش‌ كنيد، اعلام‌ سكوت‌ و شروع‌ دادرسي‌ در دادگاه‌: Oyez

(ج‌.ش‌.) صدف‌ خوراكي‌: Oyster

(ش‌.) ازن‌، نوعي‌ اكسيژن‌ ابي‌ كمرنگ‌ گازي‌ و تغيير گراي‌: Ozone