لغتنامه

ششمين‌ حرف‌ الفباي‌ انگليسي‌: F

(مو.) فا، چهارمين‌ نت‌ موسيقي‌: Fa

(گ‌.ش‌.) باقلايي‌، لوبيايي‌: Fabaceous

افسانه‌، داستان‌، دروغ‌، حكايت‌ اخلاقي‌، حكايت‌ گفتن‌: Fable

(xuailbaf.lp) افسانه‌ موزون‌، وابسته‌ باشعار قديم‌ , فرانسه‌: Fabliau

محصول‌ (كارخانه‌و غيره‌)، پارچه‌، قماش‌، سبك‌ بافت‌، اساس‌,قطعه اصل سازنده :غيرتقلبي: Fabric

ساختن‌، بافتن‌ و از كار در اوردن‌، تقليد وجعل‌ كردن‌: Fabricate

ساختن‌: Fabricate

زبان‌ ساختگي‌: Fabricated Language

ساخت: fabrication

ساخت نرم‌افزار يا سخت افزار

ساخت‌: Fabrication

ساخت: Fabrication

ساخت نرم‌افزار يا سخت افزار.

افسانه‌ نويس‌: Fabulist

افسانه‌اي‌، افسانه‌وار، مجهول‌، شگفت‌ اور: Fabulous

نماي‌ سر در، جبهه‌، نماي‌ خارجي‌: Facade

پوشاندن‌ سط‌ح‌، تراشيدن‌، صاف‌ كردن‌، روكش‌ كردن‌ رخ‌، رخسار، رو، صورت‌، چهره‌، ط‌رف‌، سمت‌، وجه‌، ظ‌اهر منظ‌ر، روبروايستادن‌، مواجه‌شدن‌، روياروي‌ شدن: Face

صورت‌، نما، روبه‌، مواجه‌ شدن‌: Face

(در ورق‌) ورق‌ صورت‌، ورق‌ شاه‌، بي‌بي‌ ياسرباز: Face Card

(Concerning cubic space lattices) - Having equivalent points at the corners of the unit cell and at the centers of its six faces. A face-centered cubic space lattice is characteristic of one of the close-packed arrangements of equal hard spheres.: FACE CENTERED

خورد رو به‌ پايين‌: Face Down Feed

سط‌ح‌ چيزي‌ را سخت‌ كردن‌: Face Harden

جراحي‌ و از بين‌ بردن‌ چين‌ و چرك‌ صورت‌، تعمير: Face Lifting

بط‌ور ط‌اق‌ باز، خوابيده‌ به‌ پشت‌، ورق‌ روبه‌بالا: Face Up

خورد رو به‌ بالا: Face Up Feed

ارزش‌ اسمي‌: Face Value

بط‌ور دمر، باصورت‌ رو بپايين‌، روي‌ شكم‌ خوابيده‌: Facedown

بشقاب‌ لب‌ تخت‌ صفحه‌ فلزي‌ يا چوبي‌ متصل‌ به‌ چرخ‌ تراش‌، چرخ‌ لنگر: Faceplate

دورو، خودنما، پياله‌ لبالب‌، جام‌ پر: Facer

شكل‌، منظ‌ر، بند، مفصل‌ صورت‌ كوچك‌، سط‌وح‌ كوچك‌ جواهر و سنگهاي‌ قيمتي‌، تراش: Facet

شوخي‌هاي‌ خارج‌ از نزاكت‌ لط‌ايف‌، هزليات‌، شوخي‌، بذله‌، فكاهيات‌، مط‌ايبات: Facetiae

شوخ‌، لوس‌، اهل‌ شوخي‌ بيجا: Facetious

aicsaf=: Facia

مربوط‌ به‌ صورت‌ (مثل‌ عصب‌ صورت‌): Facial

نسبت‌ بين‌ پهنا و ط‌ول‌ صورت‌ ضرب‌ در عدد صد: Facial Index

رخساره‌، صورت‌، (زيست‌ شناسي‌) عبارت‌ مشخص‌ يك‌ ط‌بقه منط‌قه‌ مناسب‌ رشد حيوان‌ يانبات‌خاصي‌: Facies

اسان‌، باساني‌، باساني‌ قابل‌ اجرا، سهل‌ الحصول‌: Facile

اسان‌ كردن‌، تسهيل‌ كردن‌، كمك‌ كردن‌: Facilitate

تسهيل‌كننده: facilitator

فردي كه انجام اهداف را با ارائه پيشنهادات و كمك به حل مشكلات، براي ديگران تسهيل مي‌كند. مدير پروژه اغلب به عنوان تسهيل‌كننده شناخته مي‌شود.

تسهيل‌كننده: Facilitator

فردي كه انجام اهداف را با ارائه پيشنهادات و كمك به حل مشكلات، براي ديگران تسهيل مي‌كند. مدير پروژه اغلب به عنوان تسهيل‌كننده شناخته مي‌شود.

تأسيسات: Facilities

تسهيلات: Facilities

تسهيلات: facilities

دارايي واقعي، ساختمان، ساختار، بهبود‌ها و تجهيزات كارخانه

تسهيلات‌، امكانات‌: Facilities

تسهيلات: Facilities

دارايي واقعي، ساختمان، ساختار، بهبود‌ها و تجهيزات کارخانه.

سرمايه تسهيلات: facilities capital

ارزش دفتري خالص دارايي‌هاي مشهود يا نامشهود كه در طول زمان مستهلك مي‌شوند.

سرمايه تسهيلات: Facilities Capital

ارزش دفتري خالص دارايي‌هاي مشهود يا نامشهود که در طول زمان مستهلک مي‌شوند.

سهولت‌، امكان‌، وسيله‌: Facility

سهولت‌، وسيله‌ تسهيل‌، رواني‌، تردستي‌: Facility

بازنگري پيمان تسهيل: Facility Contract Review

مراجعه شود به بازنگري پيمان

بازنگري پيمان تسهيل: Facility Contract Review

مراجعه شود به بازنگري پيمان.

بازنگري تاييد عملكرد تسهيل: Facility Performance Verification Review

مراجعه شود به بازنگري تاييد عملكرد

بازنگري تاييد عملكرد تسهيل: Facility Performance Verification Review

مراجعه شود به بازنگري تاييد عملكرد.

بازنگري آمادگي تسهيل: Facility Readiness Review

مراجعه شود به بازنگري آمادگي عملياتي

بازنگري آمادگي تسهيل: Facility Readiness Review

مراجعه شود به بازنگري آمادگي عملياتي.

محدوده كار تسهيلات: facility scope of work

مراجعه شود به بيانيه كار.

محدوده كار تسهيلات: Facility Scope Of Work

مراجعه شود به بيانيه کار.

بازنگري آمادگي آزمون تسهيل: Facility Test Readiness Review

مراجعه شود به بازنگري آمادگي آزمون

بازنگري آمادگي آزمون تسهيل: Facility Test Readiness Review

مراجعه شود به بازنگري آمادگي آزمون.

علائم‌ رياضي‌ (مثل‌x و +)، روكش‌، نما، رويه‌: Facing

گروار، كليشه‌ عين‌ متن‌ اصلي‌، رونوشت‌، عين‌: Facsimile

(xaf) رونوشت‌ عيني‌: Facsimile

واقعيت‌، حقيقت‌، وجود مسلم‌: Fact

واقع‌يابي: fact-finding

فرآيند كشف، براي درك كامل جزئيات يك عامل. واقع‌يابي معمولاً لازمه تعيين استراتژي مذاكره است.

واقع‌يابي: Fact-Finding

فرآيند کشف، براي درک کامل جزئيات يک عامل. واقع‌يابي معمولاً لازمه تعيين استراتژي مذاكره است.

دسته‌ بندي‌، حزب‌، انجمن‌، فرقه‌، نفاق‌: Faction

فرقه‌ بازي‌، نفاق‌: Factionalism

نفاق‌ افكن‌: Factious

(evititcaf=) ساختگي‌، مصنوعي‌، صوري‌، غيرط‌بيعي دروغي‌، وانمود كننده‌، بهانه‌ كننده‌: Factitious

عامل: Factor

فاكتور، عامل‌ مشترك‌ عامل‌ (عوامل‌)، حق‌ العمل‌ كار، نماينده‌، فاعل‌، سازنده: Factor

عامل‌، ضريب‌: Factor

فاكتوريل‌: Factorial

مربوط‌ به‌ فاكتور ياعامل‌مشترك‌ رياضي‌ حاصلضرب‌ اعداد صحيح‌ مثبت‌، وابسته‌ به‌ عامل‌ ياكارخانه: Factorial

عامل‌ بندي‌، فاكتور گيري‌: Factorization

كارخانه: Factory

كارخانه‌: Factory

آزمون پذيرش كارخانه: factory acceptance test

آزمايش تاييد تسهيلات توليد كننده، به منظور پذيرش و تشخيص آمادگي براي بكارگيري در مكان عملياتي.

آزمون پذيرش كارخانه: Factory Acceptance Test

آزمايش تاييد تسهيلات توليد کننده، به منظور پذيرش و تشخيص آمادگي براي بكارگيري در مکان عملياتي.

بازرس كارخانه: Factory Inspector

ادم‌ همه‌ كاره‌، خدمتكار: Factotum

وابسته‌ بواقع‌ امر، حقيقت‌ امري‌، واقعي‌: Factual

عمل‌ يا ط‌ريقه‌ ساختن‌ هرچيزي‌، اجزا، فاكتور، صورت‌ حساب‌,: Facture

وابسته‌ به‌ ytlucaf (بمعاني‌ گوناگون‌ ان‌): Facultative

استادان‌ دانشكده‌ يا دانشگاه‌، استعداد، قوه‌ ذهني استعداد فكري‌: Faculty

مد زودگذر، هوس‌: Fad

پيرو مد زودگذر: Faddish

پيروي‌ از مد زودگذر: Faddism

پژمردن‌، خشك‌ شدن‌، كم‌ رنگ‌ شدن‌، بي‌ نور شدن‌، كم‌كم‌ , ناپديدي‌ شدن‌: Fade

محو كردن‌، محو شدن‌: Fade

ناپديدي‌، غيبت‌، زوال‌: Fadeaway

داراي‌ رنگ‌ ثابت‌: Fadeless

محو سازي‌، محو شدگي‌: Fading

(yreaf=) جهان‌ پريان‌، جن‌ وپري‌: Faerie

ازپادراوردن‌، حمال‌ مفت‌، خدمتكار، سيگار خرحمالي‌ كردن‌، سخت‌ كار كردن‌، جان‌ كندن‌، خسته‌ كردن: Fag

سرتيكه‌ پارچه‌، سرنخ‌، سرپارچه‌: Fagend

حاشيه‌ پارچه‌، بخيه‌ زينتي‌ دسته‌ هيزم‌، دسته‌، دسته‌ كردن‌، بهم‌ بستن‌، ريشه‌ كردن‌ ,: Faggot

حاشيه‌ پارچه‌، بخيه‌ زينتي‌ دسته‌ هيزم‌، دسته‌، دسته‌ كردن‌، بهم‌ بستن‌، ريشه‌ كردن‌ ,: Fagot

درجه‌ حرارت‌ فارنهايت‌: Fahrenheit

مقياس دماي فارنهايت: Fahrenheit temperature scale

شكست‌ خوردن‌، رد شدن‌، قصور ورزيدن‌، عقيم‌ماندن ورشكستن‌، وا ماندن‌، در ماندن‌: Fail

خراب‌ شدن‌، تصوركردن‌، موفق‌ نشدن‌: Fail

پشتيبان‌، يدكي‌: Fail Back

محافظ دار: fail safe

يك رويكرد طراحي كه اثرات شكست‌ها بر اهداف و ماموريت را مورد بررسي قرار مي‌دهد تا بتوان توسط روش‌هاي ابتكاري طراحي احتمال شكست را كاهش داد.

با خرابي‌ امن‌: Fail Safe

محافظ دار: Fail Safe

يک رويکرد طراحي که اثرات شکست‌ها بر اهداف و ماموريت را مورد بررسي قرار مي‌دهد تا بتوان توسط روش‌هاي ابتکاري طراحي احتمال شكست را كاهش داد.

با خرابي‌ ملايم‌، با خرابي‌ تدريجي‌: Fail Soft

با خرابي‌ ملايم‌، با خرابي‌ تدريجي‌: Fail Softly

روسري‌ خانم‌ها، نوعي‌ پارچه‌ ساده‌ بافت‌: Faille

خرابي: failure

ناتواني انجام كاري در محدوده‌هاي مشخص شده.

واماندگي‌، درمانگي‌، كوتاهي‌، قصور، ناتواني‌، شكست ورشكستگي‌: Failure

خرابي‌، قصور، عدم‌ موفقيت‌: Failure

خرابي: Failure

ناتواني انجام کاري در محدوده‌هاي مشخص شده.

تحليل خرابي: failure analysis

بررسي يك خرابي به منظور يافتن دلايل اصلي آن

تحليل خرابي: Failure Analysis

بررسي يک خرابي به منظور يافتن دلايل اصلي آن.

رويكرد تحليل خرابي: failure analysis approach

ارزيابي چگونگي رويارويي با يك خرابي به منظور يافتن دلايل اصلي آن و با در نظر گرفتن همه شواهد.

رويكرد تحليل خرابي: Failure Analysis Approach

ارزيابي چگونگي رويارويي با يک خرابي به منظور يافتن دلايل اصلي آن و با در نظر گرفتن همه شواهد.

خرابي فاجعه بار: failure catastrophic

خرابي‌اي كه باعث شكست ماموريت مي‌شود.

خرابي فاجعه بار: Failure Catastrophic

خرابي‌اي که باعث شكست ماموريت مي‌شود.

علت خرابي: failure cause

دليل اصلي يك خرابي. اشتباه كاربر يا اشتباه در برنامه نرم‌افزار. اين خرابي‌ها اثراتي بر عملكرد سامانه خواهند داشت.

علت خرابي: Failure Cause

دليل اصلي يک خرابي. اشتباه كاربر يا اشتباه در برنامه نرم‌افزار. اين خرابي‌ها اثراتي بر عملکرد سامانه خواهند داشت.

بدون‌ خرابي‌: Failure Free

خرابي مداوم، خرابي مكرر: failure intermittent

عملكرد متناقض گاه و بي‌گاه.

خرابي مداوم، خرابي مکرر: Failure Intermittent

عملكرد متناقض گاه و بي‌گاه.

ثبت‌ وقوع‌ خرابي‌: Failure Logcing

ساز و كار خرابي، مكانيزم خرابي: failure mechanism

دليل اصلي شكست و اينكه اين دليل چگونه خرابي را گسترش مي‌دهد.

ساز و كار خرابي، مکانيزم خرابي: Failure Mechanism

دليل اصلي شکست و اينکه اين دليل چگونه خرابي را گسترش مي‌دهد.

تحليل حالات، اثرات و بحرانيت خرابي: failure mode, effects, and criticality analysis

تحليل نوع خرابي بالقوه، نتايج آن، ميزان بحراني بودن نتايج و اقداماتي براي كاهش احتمال خرابي‌هاي جدي (خرابي فاجعه بار).

تحليل حالات، اثرات و بحرانيت خرابي: Failure Mode, Effects, And Criticality Analysis

تحليل نوع خرابي بالقوه، نتايج آن، ميزان بحراني بودن نتايج و اقداماتي براي کاهش احتمال خرابي‌هاي جدي (خرابي فاجعه بار).

تحليل نوع و اثر خرابي: Failure Modes and Effect Analysis (FEMA)

تحليل حالات و اثرات خرابي: failure modes and effect analysis (FMEA)

روشي منطقي براي شناسايي و اولويت‌بندي خرابي‌هاي بالقوه محصول يا فرآيند.

تحليل حالات و اثرات خرابي: Failure Modes And Effect Analysis (FMEA)

تحليل نوع خرابي بالقوه و نتايج آن.روشي منطقي براي شناسايي و اولويت‌بندي خرابي‌هاي بالقوه محصول يا فرآيند.

نرخ خرابي: failure rate

تعداد خرابي‌ها در هر واحد زمان، هر تعداد عمليات يا مقياس‌هاي ديگر.

نرخ‌ خرابي‌، ميزان‌ خرابي‌: Failure Rate

نرخ خرابي: Failure Rate

تعداد خرابي‌ها در هر واحد زمان، هر تعداد عمليات يا مقياس‌هاي ديگر.

گزارش خرابي: failure report

گزارشي در مورد خرابي، تبعات آن و اقدامات اصلاحي.

گزارش خرابي: Failure Report

گزارشي در مورد خرابي، تبعات آن و اقدامات اصلاحي.

هيات بازنگري خرابي: failure review board

متخصصاني كه به منظور يافتن بهترين رويكرد براي عارضه‌يابي و حل خرابي‌ها يا بي‌قاعدگي‌هاي مشهود، تشكيل جلسه مي‌دهند.

هيات بازنگري خرابي: Failure Review Board

متخصصاني که به منظور يافتن بهترين رويکرد براي عارضه‌يابي و حل خرابي‌ها يا بي‌قاعدگي‌هاي مشهود، تشکيل جلسه مي‌دهند.

خشنود، ناچار، متمايل‌، بخشنودي‌: Fain

ضعيف‌، كم‌ نور، غش‌، ضعف‌ كردن‌، غش‌ كردن‌: Faint

غشي‌، ضعيف‌: Faintish

نمايشگاه: Fair

نمايشگاه‌، بازار مكاره‌، بي‌ط‌رفانه‌ زيبا، لط‌يف‌، نسبتا خوب‌، متوسط‌، بور، بدون‌ ابر، منصف: Fair

هزينه منطقي و منصفانه: fair and reasonable cost

هزينه‌هايي كه يك شخص عادي و محتاط در كسب و كار رقابتي متحمل مي‌شود.

هزينه منطقي و منصفانه: Fair And Reasonable Cost

هزينه‌هايي که يک شخص عادي و محتاط در کسب و کار رقابتي متحمل مي‌شود.

قيمت منطقي و منصفانه: fair and reasonable price

قيمتي كه يك شخص عادي و محتاط در كسب و كار رقابتي پرداخت مي‌كنند.

قيمت منطقي و منصفانه: Fair And Reasonable Price

قيمتي كه يک شخص عادي و محتاط در کسب و کار رقابتي پرداخت مي‌کنند.

نسخه‌ درست‌: Fair Copy

خالي‌ از اغراض‌: Fair Minded

خوش‌ بيان‌، مودب‌، ملايم‌: Fair Spoken

تجارت‌ مشروع‌، كسب‌ منصفانه‌، كسب‌ حلال‌: Fair Trade

(م‌.ل‌.) داراي‌ هواي‌ صاف‌، (مج.) مناسب‌ براي‌ (سفر , دريا)، بي‌ وفا، نيم‌ راه‌: Fair Weather

ناحيه‌اي‌ كه‌ مخصوص‌ برگذاري‌ بازار مكاره‌ يا سيرك‌ , ونمايشگاه‌ها مي‌ باشد: Fairground

پري‌، جن‌، افسونگري‌، ساحره‌: Fairy

حلقه‌ قارچ‌، قارچ‌ حلقوي‌: Fairy Ring

كشور پريان‌: Fairyland

كاذب‌: Faise

(silpmocca stiaf.lp) عمل‌ انجام‌ شده‌: Fait Accompli

ايمان‌، عقيده‌، اعتقاد، دين‌، پيمان‌، كيش‌: Faith

با وفا، باايمان‌: Faithful

بي‌ وفا، بي‌ ايمان‌: Faithless

فريبده‌، گول‌ زن‌: Faitour

تقلبي- بدل غير اصلي: Fake

تقليد، جعل‌، حلقه‌ كردن‌، پيچيدن‌، جا زدن‌، وانمود كردن‌,: Fake

وانمود، تقلب‌، تظ‌اهر: Fakery

ريزه‌ كاري‌ (در لباس‌ وغيره‌)، رفتار ظ‌ريفانه‌، فالا (در , موسيقي‌): Fal Lal

(detaclaf=) بشكل‌ داس‌، هلال‌ ماه‌، هلال‌ وار: Falcate

شمشير كوتاه‌ و پهن‌، شمشير منحني‌، قداره‌: Falchion

(تش‌.) داسي‌، داس‌ مانند: Falciform

(ج‌.ش‌.) قوش‌، شاهين‌، باز، توپ‌ قديمي‌: Falcon

(ج‌.ش‌.) شاهين‌ ماده‌ مهاجر: Falcon Gentle

قوش‌ باز، كسيكه‌ با شاهين‌ شكار ميكند، بازبان‌: Falconer

جوجه‌ باز، باز كوچك‌ اسيايي‌: Falconet

شكار با شاهين‌: Falconry

صندلي‌ تا شو بدون‌ پشتي‌، صندلي‌ راحتي‌: Faldstool

افتادن‌، ويران‌ شدن‌، فرو ريختن‌، پايين‌ امدن‌، تنزل‌ كرد, خزان‌، پاييز، سقوط‌، هبوط‌، نزول‌، زوال‌، ابشار ن‌: Fall

ساده‌ لوح‌، زود باور: Fall Guy

اتفاق‌ افتادن‌، رخ‌ دادن‌، مشاجره‌ داشتن‌، ذرات‌ , راديواكتيوي‌ كه‌ از جو بزمين‌ ميريزد، باران‌ راديواكتي, و: Fall Out

بكاري‌ مبادرت‌ كردن‌، به‌ عملي‌ دست‌ زدن‌: Fall To

غلط‌، سفسط‌ه‌ اميز: Fallacious

سفسط‌ه‌، دليل‌ سفسط‌ه‌ اميز، استدلال‌ غلط‌: Fallacy

افتاده‌: Fallen

جايزالخط‌ا بودن‌: Fallibility

جايز الخط‌ا، اشتباه‌ كننده‌: Fallible

نزاع‌، مشاجره‌: Falling Out

(roetem) شهاب‌، ثاقب‌، تير شهاب‌، حجر سماوي‌: Falling Star

تمايل‌ داشتن‌، متوجه‌ بودن‌، منحرف‌ شدن‌، انحراف‌، نزول‌: Falloff

(تش‌.) لوله‌ فالوپ‌، شيپور رحمي‌: Fallopian Tube

زرد كمرنگ‌، غيره‌ مزروع‌ (زمين‌)، ايش‌، زمين‌ شخم‌ شده‌ و , نكاشته‌، باير گذاشته‌، ايش‌ كردن‌شخم‌ كردن‌: Fallow

(ج‌.ش‌.) گوزن‌ زرد، گوزن‌ يااهوي‌ كوچك‌: Fallow Deer

شعله‌ افكن‌: Falmethrower

دروغ‌، كذب‌، كاذبانه‌، مصنوعي‌، دروغگو، ساختگي نادرست‌، غلط‌، قلابي‌، بدل‌: False

كف‌ كاذب‌: False Fcoor

بازيابي‌ كاذب‌: False Retrieval

كذب‌: Falsehood

دروغ‌، كذب‌، سخن‌ دروغ‌: Falsehood

(مو.) صداي‌ تيز، غير ط‌بيعي‌: Falsetto

ساخته‌اند و درپستان‌ بند كار ميرود لايي‌ پستان‌ بند، پارچه‌ يا لاستيكي‌ كه‌ بشكل‌ پستان‌ ,: Falsie

تحريف‌، تزوير: Falsification

تحريف‌ كردن‌، دست‌ بردن‌ در، باط‌ل‌ ساختن‌، تزوير كردن‌: Falsify

تحريف‌ كننده‌، تحريف‌: Falsifyer

نوعي‌ قايق‌ تاشو: Faltboat

گفتن‌، تزلزل‌ يا لغزش‌ پيداكردن‌ گيركردن‌، لكنت‌ زبان‌ پيدا كردن‌، با شبهه‌ وترديد سخن‌ ,: Falter

شهرت‌، نام‌، اوازه‌، مشهور كردن‌: Fame

خودماني‌، خانوادگي‌ فاميلي‌، قومي‌، مربوط‌ به‌ خانواده‌، خويشاوندي: Familial

اشنا، وارد در، مانوس‌، خودي‌، خودماني‌: Familiar

اشنايي‌، انس‌: Familiarity

اشنا كردن‌: Familiarization

اشنا كردن‌، اشنا ساختن‌، خو دادن‌، عادت‌ دادن‌، معلوم‌ , كردن‌، خودماني‌ كردن‌: Familiarize

خاندان‌، خانواده‌، فاميلي‌: Family

خانواده‌: Family

اسم‌ خانوادگي‌، نام‌ فاميلي‌: Family Name

شجره‌، نسب‌ نامه‌: Family Tree

تنگ‌ سالي‌، قحط‌ي‌، قحط‌ وغلا، كميابي‌، نايابي‌، خشكسالي‌: Famine

گرسنگي‌ دادن‌، گرسنگي‌ كشيدن‌: Famish

بلند اوازه‌، مشهور، معروف‌، نامي‌، عالي‌: Famous

شاگرد، نوكر (بويژه‌ نوكر جادوگر يا ط‌لبه‌): Famulus

باد بزن‌، تماشاچي‌ ورزش‌ دوست‌، باد زدن‌، وزيدن‌ بر: Fan

بادبزن‌، پروانه‌، بادزن‌، پنكه‌: Fan

پهناي‌ ورودي‌، گنجايش‌ ورودي‌: Fan In

پهناي‌ خروجي‌، گنجايش‌ خروجي‌: Fan Out

روح‌ پليد، ديوانه‌ شخص‌ متعصب‌، داراي‌ احساسات‌ شديد(مذهبي‌ وغيره‌)، داراي‌ ,: Fanatic

روح‌ پليد، ديوانه‌ شخص‌ متعصب‌، داراي‌ احساسات‌ شديد(مذهبي‌ وغيره‌)، داراي‌ ,: Fanatical

تعصب‌، كوته‌ فكري‌: Fanaticism

متعصب‌ كردن‌: Fanaticize

خيال‌ باف‌، خيال‌ باز: Fancier

خيالي‌، پر اوهام‌: Fanciful

خيال‌، وهم‌، تصور، قوه‌ مخيله‌، هوس‌، تجملي‌، تفنني علاقه‌ داشتن‌ به‌، تصور كردن‌: Fancy

لباس‌ بالماسكه‌، بالماسكه‌: Fancy Dress

عاري‌ از خيال‌، بي‌ علاقه‌، عاري‌ از عشق‌: Fancy Free

ادم‌ خيالپرور، جاكش‌، جنده‌، فاحشه‌: Fancy Man

ادم‌ خيالپرور، جاكش‌، جنده‌، فاحشه‌: Fancy Women

توري‌ دوزي‌، حاشيه‌ دوزي‌، برودره‌ دوزي‌: Fancywork

(elpmet=) معبد، هيكل‌: Fane

هياهو، نمايش‌ در فضاي‌ باز: Fanfare

لافزني‌، خودفروشي‌: Fanfaronade

ورقه‌ با تاي‌ بادبزني‌: Fanfold Form

كاغذ با تاي‌ بادبزني‌: Fanfole Paper

دندان‌ ناب‌، دندان‌ انياب‌ (در سگ‌ و مانند ان‌)، نيش‌: Fang

پرچم‌ هنگ‌، پرچم‌ مساحي‌ ونقشه‌ برداري‌: Fanion

پنجره‌ بالاي‌ در، پنجره‌ نيم‌ گرد كوچك‌: Fanlight

بادبزن‌، قرقي‌ يا باز كوچك‌، باد زننده‌ غربال‌ يا اسبابي‌ كه‌ اشغال‌ و كاه‌ را بوجاري‌ ميكند: Fanner

دم‌ چتري‌، كبوتر چتري‌: Fantail

(eisatnaf) اهنگ‌ خيالي‌: Fantasia

(aisatnaf) اهنگ‌ خيالي‌: Fantasie

ادم‌ خيالي‌، نويسنده‌ خيالپرست‌، ادم‌ دمدمي‌: Fantast

خيالي‌، خارق‌ العاده‌: Fantastic

خيالي‌، خارق‌ العاده‌: Fantastical

ادم‌ مضحك‌، ادم‌ خيالي‌ و خنده‌ اور، وسواسي‌: Fantastico

تمايل‌، فانتزي‌ قوه‌ مخيله‌، وهم‌، هوس‌، نقشه‌ خيالي‌، وسواس‌، ميل: Fantasy

عروسك‌ خيمه‌ شب‌ بازي‌: Fantoccini

زور، فشار، حالت‌ تحريك‌ پذيري‌: Fantod

motnahp=: Fantom

خيلي‌، دور دست‌، بعيد، بعلاوه‌ دوراز(با ffo يا tuo يا yawa)، بسيار، بمراتب‌، زياد: Far

پخش‌، پراكنده‌، پرت‌ و دور افتاده‌: Far Flung

پرت‌، خيلي‌ دور، دوردست‌، دور افتاده‌: Far Off

وسيع‌، گسترده‌، داراي‌ اثر زياد، دور رس‌: Far Reaching

فاراد، واحد گنجايش‌ برق‌: Farad

(فيزيك‌) فاراده‌: Faraday

القايي‌، القا شده‌: Faradic

بوسيله‌ القاي‌ برق‌ معالجه‌ كردن‌: Faradize

خيلي‌ دور، دورافتاده‌، پرت‌، پريشان‌: Faraway

نمايش‌ خنده‌ اور، تقليد، لودگي‌، مسخرگي‌، كار بيهوده‌: Farce

لوده‌، مسخره‌، بذله‌ گو: Farceur

(eicraf) دلمه‌ كرده‌، پركرده‌، به‌ زورچپانده‌: Farci

خنده‌ اور، مضحك‌، مسخره‌ اميز: Farcical

(icraf) دلمه‌ كرده‌، پركرده‌، به‌ زورچپانده‌: Farcie

(ط‌ب‌) سراجه‌، مشمشه‌: Farcy

سرخاب‌، غازه‌، سرخاب‌ زدن‌: Fard

بقچه‌، بسته‌، بار، كوله‌ بار: Fardel

كرايه: Fare

گذران‌ كردن‌ كرايه‌، كرايه‌ مسافر، مسافر كرايه‌اي‌، خوراك‌، گذراندن: Fare

(llew uoy eraf) خوش‌ باش‌، خدا حافظ‌: Fare Thee Well

(llew eeht eraf) خوش‌ باش‌، خدا حافظ‌: Fare You Well

مسافر: Farer

بدرود، وداع‌، خدا نگهدار، خداحافظ‌، توديع‌، توديع‌ , كردن‌: Farewell

شبيه‌ بعيد، بعيد، غير ميسر: Farfetched

ارد، ارد نرم‌، نشاسته‌، ارددار: Farina

اردي‌، نشاسته‌اي‌: Farinaceous

ارد مانيوك‌، ارد نشاسته‌ مانيوك‌: Farinha

اردي‌، گردي‌، شبيه‌ گرده‌ گياه‌: Farinose

(گ‌.ش‌.) گياه‌ قره‌ قاط‌، تمشك‌ امريكاي‌ جنوبي‌: Farkleberry

(elraf) كيك‌ يا نان‌ شيرين‌ اردي‌: Farl

(lraf) كيك‌ يا نان‌ شيرين‌ اردي‌: Farle

اجاره‌ دادن‌ به‌ (باtuo)، كاشتن‌زراعت‌ كردن‌ در كشتزار، مزرعه‌، زمين‌ مزروعي‌، پرورشگاه‌ حيوانات‌ اهلي: Farm

اجاره‌ دادن‌ زمين‌ مزروعي‌: Farm Out

كشاورز: Farmer

زن‌ برزگر، زن‌ زارع‌: Farmerette

كارگر مزرعه‌، زارع‌: Farmhand

خانه‌ رعيتي‌: Farmhouse

كشتزار: Farmland

ابنيه‌ و ساختمانهاي‌ مجاورمزرعه‌، مزرعه‌ وابنيه‌ ان مزرعه‌ و حوالي‌ ان‌، علاقجات‌ رعيتي‌: Farmstead

محوط‌ه‌ مزرعه‌: Farmyard

نوعي‌ بازي‌ قمار شبيه‌ بانك‌: Faro

(گ‌.ش‌.) يونجه‌ گل‌ قرمز، كمرو، وحشي‌ صفت‌: Farouche

تلفيق‌ كننده‌ كليه‌ شرايط‌ و اخلاق‌ هاي‌ متفاوت‌ وجنس‌ هاي‌ , مخالف‌، مختلط‌: Farraginous

اميزش‌، توده‌ درهم‌ وبرهم‌: Farrago

نعلبند، دام‌ پزشك‌، (نظ‌.) گروهبان‌ اصط‌بل‌: Farrier

(م‌.م‌.) بچه‌ خوك‌، زايمان‌ بچه‌ خوك‌، زايمان‌ خوك‌، (در , مورد گاو) بي‌ گوساله‌، بي‌ بچه‌، زاييدن‌ (خوك‌) همه‌ بچه‌ خوك‌ هايي‌ كه‌ دريك‌ وهله‌ زاييده‌ مي‌شوند: Farrow

مال‌ انديش‌، عاقبت‌ انديش‌: Farseeing

گوز، گوزيدن‌: Fart

دورتر، پيش‌ تر، بعلاوه‌، قدري‌، جلوتر: Farther

دورترين‌، اقصي‌ نقط‌ه‌، بعيدترين‌، ابعد: Farthermost

دورترين‌، اقصي‌ نقط‌ه‌، بعيدترين‌، دورترين‌ نقط‌ه‌: Farthest

فارثينگ‌، پول‌ خرد انگليس‌: Farthing

دامن‌ پف‌ كرده‌، دامن‌ فنري‌: Farthingale

(روم‌ قديم‌) يك‌ دسته‌ ميله‌ كه‌ تبري‌ در ميان‌ ان‌ قرار , داشته‌ وپيشاپيش‌ فرمانداران‌ رومي‌مي‌ بردند و نشان‌ , قدرت‌ بوده‌، (مج.) قدرت‌ مجازات‌: Fasces

بند، نوار، هزاره‌ برجسته‌، گچبري‌ سر ستون‌، خط‌، دايره‌ , زنگي‌، (نج.) حلقه‌، كمربند، (تش‌.) لايه‌ پوششي‌ فيبري‌: Fascia

رنگي‌ كمر بندي‌، داراي‌ پوشش‌، وتري‌، راه‌ راه‌، داراي‌ راه‌راه‌ ,: Fasciate

دسته‌، جزوه‌، كراسه‌: Fascicle

دسته‌ يا مجموعه‌ كوچك‌ الياف‌، (تش‌.)دسته‌اي‌ از رشته‌هاي‌ , عضلاني‌ كه‌ عضله‌ را تشكيل‌ ميدهند: Fascicle

دسته‌ يا مجموعه‌ كوچك‌ الياف‌، (تش‌.)دسته‌اي‌ از رشته‌هاي‌ , عضلاني‌ كه‌ عضله‌ را تشكيل‌ ميدهند: Fascicule

دسته‌ يا مجموعه‌ كوچك‌ الياف‌، (تش‌.)دسته‌اي‌ از رشته‌هاي‌ , عضلاني‌ كه‌ عضله‌ را تشكيل‌ ميدهند: Fasciculus

كردن‌ مجذوب‌ كردن‌، شيدا كردن‌، دلربايي‌ كردن‌، شيفتن‌، افسون‌ ,: Fascinate

شيدايي‌، افسون‌، جذبه‌: Fascination

مجذوب‌ كننده‌، افسونگر: Fascinator

اصول‌ عقايد فاشيست‌، حكومت‌ فاشيستي‌: Fascism

فاشيست‌: Fascist

(xev) ازردن‌: Fash

در اوردن‌ روش‌، سبك‌، ط‌رز، اسلوب‌، مد، ساختن‌، درست‌ كردن‌، بشكل‌ ,: Fashion

شكل‌ يا عكس‌ ژونال‌ مد، ادم‌ شيك‌ پوش‌: Fashion Plate

شيك‌، مدروز، خوش‌ سليقه‌: Fashionable

علاقمند به‌ مد وسليقه‌، شيك‌، خوش‌ لباس‌: Fashionmonger

پايدار، باوفا، سفت‌، روزه‌، روزه‌ گرفتن‌، فورا تند، تندرو، سريع‌ السير، جلد و چابك‌، رنگ‌ نرو: Fast

با دستيابي‌ سريع‌: Fast Access

تكنيك راه‌حل اقدام سريع : fast action solution technique (FAST)

رويكردي راديكال كه طي يك جلسه يك يا دو روزه، توجه گروه را به يك تك فرآيند متمركز مي‌كند و هدف آن تعريف چگونگي بهبود فرآيند، توسط گروه در90 روز آينده است. قبل از اتمام جلسه، مديريت بهبودهاي ارائه‌شده را تاًييد يا رد مي‌كند.

تكنيك راه‌حل اقدام سريع: Fast Action Solution Technique (FAST)

رويكردي راديكال كه طي يك جلسه يك يا دو روزه، توجه گروه را به يك تک فرآيند متمركز مي‌كند و هدف آن تعريف چگونگي بهبود فرآيند، توسط گروه در90 روز آينده است. قبل از اتمام جلسه، مديريت بهبودهاي ارائه‌شده را تاًييد يا رد مي‌كند.

نااستوار، ازروي‌ بي‌باكي‌، ازروي‌ مكرو حيله‌: Fast And Loose

سريع گزيني: Fast Track

پيگيري سريع، مسير سريع: fast track

فشرده كردن زمان‌بندي با موازي كردن تعدادي فعاليت و پذيرش افزايش ريسك انجام كارهاي غير ضروري

پيگيري سريع، مسير سريع: Fast Track

فشرده کردن زمان‌بندي با موازي کردن تعدادي فعاليت و پذيرش افزايش ريسک انجام کارهاي غير ضروري.

رويكرد سريع گزيني: Fast Track approach

اجراي سريع گزيني: Fast Track execution

پروژه ي سريع گزيني شده: Fast Track project

بستن‌، محكم‌ كردن‌، چسباندن‌، سفت‌ شدن‌: Fasten

چفت‌، بست‌: Fastener

چفت‌ و بست‌، چفت‌، بست‌، بند، يراق‌ در: Fastening

سخت‌ گير، باريك‌ بين‌، مشكل‌ پسند، بيزار: Fastidious

نوك‌ دار، (گ‌.ش‌.) راست‌ بالا رونده‌، بشكل‌ مخروط‌: Fastigiate

نوك‌، راس‌، (تش‌.) راس‌ قسمت‌ فوقاني‌ بط‌ن‌ چهارم‌: Fastigium

تندي‌، سرعت‌، محكمي‌، استواري‌، سفتي‌: Fastness

فربه‌ يا پرواري‌ كردن‌ فربه‌، چاق‌، چرب‌، چربي‌، چربي‌ دار، چربي‌ دار كردن: Fat

احمق‌، كودن‌: Fat Headed

(ش‌.) قابل‌ حل‌ در چربي‌، محلول‌ در حلال‌هاي‌ چربي‌: Fat Soluble

كشنده‌، مهلك‌، مصيبت‌ اميز، وخيم‌: Fatal

خط‌اي‌ مهلك‌: Fatal Error

اعتقاد به‌ سرنوشت‌: Fatalism

معتقد به‌ سرنوشت‌: Fatalist

مرگ‌ ومير، تلفات‌: Fatality

چربي‌ پشت‌ خوك‌: Fatback

بسرنوشت‌ شوم‌ دچار كردن‌ سرنوشت‌، تقدير، قضاوقدر، نصيبب‌ وقسمت‌، مقدر شدن: Fate

مهم‌، شوم‌: Fateful

پدر، والد، موسس‌، موجد، بوجود اوردن‌، پدري‌ كردن‌: Father

پدر شوهر، پدر زن‌: Father In Law

پدري‌، (مج.) اصليت‌، منشاء، اصل‌: Fatherhood

وط‌ن‌، كشور، ميهن‌: Fatherland

پيمايي‌ كردن‌، درك‌ كردن‌ قولاج‌ (واحد عمق‌ پيمايي‌ دريايي‌) اندازه‌ گرفتن‌، عمق‌ ,: Fathom

ژرفاسنج‌: Fathometer

عميق‌، بي‌انتها: Fathomless

پيشگويي‌ وابسته‌ به‌ پيش‌ گويي‌ حوادث‌ و وقايع‌، نبوتي‌، متضمن‌ ,: Fatidic

خستگي: fatigue

ضعيف شدن مواد به علت استفاده طولاني مدت يا فشارهاي متداول.

The phenomenon leading to fracture under repeated or fluctuating stress. Fatigue fractures are progressive beginning as minute cracks and grow under the action of fluctuating stress.: FATIGUE

فرسودگي‌، فرسودن‌، خستگي‌، كوفتگي‌، رنج‌، خسته‌ شدن‌: Fatigue

خستگي‌، فرسودگي‌: Fatigue

خستگي: Fatigue

ضعيف شدن مواد به علت استفاده طولاني مدت يا فشارهاي متداول.

پرواري‌، بره‌ يا گوساله‌ وياحيوان‌ پرواري‌: Fatling

فربهي‌، چربي‌، بركت‌: Fatness

فربه‌ كردن‌، چاق‌ كردن‌، پرواري‌ كردن‌، حاصل‌ خيزكردن كود دادن‌: Fatten

چاق‌، متمايل‌ به‌ چاق‌: Fattish

چرب‌، چربي‌ مانند: Fatty

اسيدچرب: fatty acid

بيشعوري‌، حماقت‌، بي‌ خردي‌، نفهمي‌، ابلهي‌: Fatuity

احمق‌، بيشعور: Fatuous

بي‌ ذوق‌، ابله‌، كودن‌: Fatwitted

قسمتي‌ ازشهر كه‌ بيرون‌ دروازه‌ باشد، بيرون‌ شهر: Faubourg

(تش‌.) حلق‌، گلو: Fauces

شير اب‌، شير بشكه‌: Faucet

حلقي‌، وابسته‌ به‌حلق‌ وگلو: Faucial

علامت‌ تعجب‌، اه‌، پيف‌: Faugh

خطا، تقصير: fault

يك نقص يا عيب

زمين‌، چينه‌، گسله‌، تقصير كردن‌، مقصر دانستن‌ كاستي‌، تقصير، گناه‌، عيب‌، نقص‌، خط‌ا، اشتباه‌، شكست‌ ,: Fault

عيب‌، نقص‌، تقصير: Fault

خطا، تقصير: Fault

شکست در اجرا. يک نقص يا عيب.

تحليل‌ عيب‌، عيب‌ كاوي‌: Fault Analysis

عيب‌ شناسي‌، تشخيص‌ عيب‌: Fault Datagnosis

عيب‌ يابي‌: Fault Detection

بي‌ عيب‌، بي‌ نقص‌: Fault Free

مجزا سازي خطا: fault isolation

محلي كردن دلايل خرابي

مجزا سازي خطا: Fault Isolation

محلي کردن دلايل خرابي.

قدرت تحمل نقص : Fault Tolerant

توانايي ادامهي مستمر و بدون وقفهي عمليات بعد از خرابيِ سخت‌افزار يا نرم‌افزار، نشان ميدهد که سيستم توانايي تحمل نقص را دارد.

خطا پذير: fault tolerant

روش طراحي براي مصون ساختن عملكرد كلي در برابر خرابي اجزاي سامانه.

خطا پذير: Fault Tolerant

روش طراحي براي مصون ساختن عملكرد کلي در برابر خرابي اجزاي سامانه.

درخت خطا: fault tree

تجزيه انواع خرابي‌هاي بالقوه از تجزيه سطح بالا تا جزئي‌ترين تجزيه؛ كه معمولاً سطح اجزا ناميده مي‌شود.

درخت خطا: Fault Tree

تجزيه انواع خرابي‌هاي بالقوه از تجزيه سطح بالا تا جزئي‌ترين تجزيه؛ كه معمولاً سطح اجزا ناميده مي‌شود.

تحليل درخت خطا: fault tree analysis

رسيدگي ساختاري به انواع خطاها در توليدات و فرآيندها به وسيله ايجاد درخت خطا.

تحليل درخت خطا: Fault Tree Analysis

رسيدگي ساختاري به انواع خطاها در توليدات و فرآيندها به وسيله ايجاد درخت خطا.

منقد، عيب‌ جو، خرده‌گير: Faultfinder

بي‌عيب‌، بي‌تقصير: Faultless

معيوب‌، عيبناك‌، ناقص‌، مقصر، نكوهيده‌: Faulty

معيوب‌، ناقص‌: Faulty

(افسانه‌ روم‌) رب‌النوع‌ مزارع‌ وگله‌ كوسفند: Faun

اقليم‌، جانور نامه‌، جانداران‌، زيا كليه‌ جانوران‌ يك‌ سرزمين‌ يايك‌ زمان‌، حيوانات‌ يك‌ ,: Fauna

مربوط‌ به‌ جانوران‌: Faunae

(افسانه‌ روم‌) الهه‌ جانوران‌: Faunis

وابسته‌ به‌ جانوران‌: Faunistic

وابسته‌ به‌باد مغرب‌: Favonian

(ruovaf) التفات‌، توجه‌، مرحمت‌، مساعدت‌، ط‌رفداري مرحمت‌ كردن‌، نيكي‌ كردن‌ به‌، ط‌رفداري‌ كردن‌: Favor

مساعد، مط‌لوب‌: Favorable

مط‌لوب‌، برگزيده‌، مخصوص‌، سوگلي‌، محبوب‌: Favorite

نامزد رياست‌ جمهوري‌، كانديداي‌ رياست‌ جمهوري‌: Favorite Son

ط‌رفداري‌، استثناء قائل‌ شدن‌ نسبت‌ بكسي‌: Favoritism

lufrovalf =: Favorsome

(rovaf) التفات‌، توجه‌، مرحمت‌، مساعدت‌، ط‌رفداري مرحمت‌ كردن‌، نيكي‌ كردن‌ به‌، ط‌رفداري‌ كردن‌: Favour

كچلي‌ (ط‌ب‌) سعفه‌ شهديه‌، نوعي‌ بيماري‌ پوستي‌ قارچي‌ واگيردار: Favus

اظ‌هار دوستي‌ كردن‌، تملق‌ گفتن‌ اهوبره‌، رشا، گوزن‌، حنايي‌، بچه‌زاييدن‌ (اهوياگوزن‌): Fawn

پري‌ (.iv &.tv): نصب‌ كردن‌، موفق‌ شدن‌، شوخي‌ توهين‌ , اميزكردن‌، پاك‌ كردن‌، (.n): (fle، yriaf، htiaf=) جن: Fay

برهم‌ زدن‌، درهم‌ ريختن‌، پريشان‌ كردن‌: Faze

وظ‌يفه‌ شناس‌، نمك‌ شناس‌، باوفا: Feal

وفاداري‌، وظ‌يفه‌ شناسي‌، بيعت‌: Fealty

ترس‌، بيم‌، هراس‌، ترسيدن‌(از)، وحشت‌: Fear

ترسان‌، بيمناك‌، هراسناك‌: Fearful

بي‌ باك‌، نترس‌: Fearless

ترسناك‌، مهيب‌: Fearsome

امكان سنجي: Feasibility

امكان‌سنجي: feasibility

امكان‌سنجي پروژه دو بعد دارد: امكان‌سنجي فني؛ اينكه محصول قابل دستيابي است يا خير و امكان‌سنجي كسب و كار؛ مانند اينكه محصول براي سازمان مناسب است يا خير؟

امكان‌، شدني‌ بودن‌: Feasibility

امكان‌سنجي: Feasibility

امكان‌سنجي پروژه دو بعد دارد: امكان‌سنجي فني؛ اينكه محصول قابل دستيابي است يا خير و امكان‌سنجي كسب و كار؛ مانند اينكه محصول براي سازمان مناسب است يا خير؟ارزيابي قابليت اتمام، امكان‌پذيري و مناسب بودن كار.

مطالعات امكان‌سنجي: feasibility study

ارزيابي در جهت تشخيص اينكه آيا هدف با محدوديت‌هاي هزينه‌اي، زماني و ديگر محدوديت‌ها دست‌يافتني است يا خير.

امكان‌ سنجي‌: Feasibility Study

مطالعات امكان‌سنجي: Feasibility Study

ارزيابي در جهت تشخيص اينکه آيا هدف با محدوديت‌هاي هزينه‌اي، زماني و ديگر محدوديت‌ها دست‌يافتني است يا خير.

امكان‌ پذيري‌، عملي‌ بودن‌: Feasibilty

امكان‌پذير، شدني: feasible

فعاليت يا فرآيندي كه قابليت اتمام‌پذيري داشته باشد.

شدني‌، عملي‌، امكان‌ پذير، ميسر، ممكن‌، محتمل‌: Feasible

امكان‌ پذير، شدني‌: Feasible

امكان‌پذير، شدني: Feasible

فعاليت يا فرآيندي که قابليت اتمام‌پذيري داشته باشد.

گرفتن‌، عياشي‌ كردن‌ مهماني‌، سور، ضيافت‌، جشن‌، عيد، خوشگذراني‌ كردن‌، جشن‌ ,: Feast

كار برجسته‌، شاهكار، كار بزرگ‌، فتح‌ نمايان‌: Feat

پر، پروبال‌، باپر پوشاندن‌، باپراراستن‌، بال‌ دادن‌: Feather

اضافي‌ بيش‌ ازميزان‌ احتياج‌ كارمند گرفتن‌، استخدام‌ كارمند ,: Featherbed

ادم‌ احمق‌، ادم‌ حواس‌ پرت‌، پريشان‌ خيال‌، سبكسر: Featherbrain

تيزكردن‌ لبه‌ بسيار تيز، كناره‌ تيز، لبه‌ نازك‌، مجهزبه‌ لبه‌ ,: Featheredge

ادم‌ احمق‌، شخص‌ پريشان‌ حواس‌، ادم‌ حواس‌ پرت‌، سبكسر: Featherhead

زدن‌ كوك‌ مورب‌ و چپ‌ و راست‌ در حاشيه‌ دوزي‌، كوك‌ چپ‌ وراست‌ ,: Featherstitch

ورزشكار پروزن‌: Featherweight

پر مانند، پوشيده‌ ازپر، شبيه‌ به‌پر: Feathery

بانظ‌افت‌ وچالاكي‌: Featly

سيما، چهره‌، ط‌رح‌ صورت‌، ريخت‌، تركيب‌، خصوصيات نمايان‌ كردن‌، بط‌وربرجسته‌ نشان‌ دادن‌: Feature

خصيصه‌: Feature

بدون‌ سيماياجنبه‌ بخصوص‌: Featureless

وابسته‌ به‌ تب‌، داراي‌ حالت‌ تب‌، تبدار، تب‌ خيز: Febile

(hsirevef) تب‌ دار: Febrific

تب‌ بر، ضد تب‌: Febrifugal

(citerypitna) تب‌ بر: Febrifuge

فوريه‌: February

درده‌اي‌، ته‌نشين‌، مدفوعي‌: Fecal

مدفوع‌ انسان‌ وحيوان‌: Feces

(در اسكاتلند) سهم‌ بزرگتر، اكثريت‌، قسمت‌: Feck

(اسكاتلند) جليقه‌، ژاكت‌: Fecket

بي‌ اثر، سست‌: Feckless

تقريبا، شايد: Feckly

گل‌ الودي‌، تيرگي‌، حالت‌ دردي‌، مدفوع‌: Feculence

گل‌ الود، مثل‌ مدفوع‌: Feculent

بارور، برومند، پرثمر، حاصلخيز، پراثر: Fecund

باروركردن‌، ابستن‌ كردن‌، گشنيدن‌: Fecundate

لقاح‌، گشنگيري‌: Fecundation

باروري‌، حاصلخيزي‌: Fecundity

فدرال‌، ائتلافي‌، اتحادي‌، اتفاق‌: Federal

قوانين مالكيت فدرال: Federal Acquisition Regulations (FAR)

سامانه تداركات تفصيلي دولت فدرال ايالات متحده كه بايد در تمام پروژه‌هاي سرمايه‌گذاري دولتي اعمال شود.

قوانين مالکيت فدرال: Federal Acquisition Regulations (Far)

سامانه تداركات تفصيلي دولت فدرال ايالات متحده كه بايد در تمام پروژه‌هاي سرمايه‌گذاري دولتي اعمال شود.

فدراليسم‌، اصل‌ دولت‌ ائتلافي‌: Federalism

ط‌رفدار دولت‌ فدرال‌: Federalist

متحدشدن‌، ائتلاف‌ كردن‌، فدرال‌ شدن‌ يا كردن‌: Federalize

تشكيل‌ كشورهاي‌ متحد دادن‌ متحد، وابسته‌، هم‌ پيمان‌، هم‌ عهد كردن‌، متعهد كرد: Federate

فدراسيون‌: Federation

كلاه‌ نمدي‌ مردانه‌: Fedora

سيروبيزار، رنجيده‌، بيزار: Fedup

حق‌الزحمه: fee

ميزان پولي مذاكره شده براي تشويق پيمانكار، براي عملكرد مطابق با مفاد پيمان بازگشت هزينه. ممكن است حق‌الزحمه ثابت يا متغير باشد.

پردازه‌، پردازانه‌، مزد، دستمزد، اجرت‌، پاداش‌، پول شهريه‌، اجاره‌ كردن‌، دستمزد دادن‌به‌، اجير كردن‌: Fee

حق‌الزحمه: Fee

ميزان پولي مذاکره شده براي تشويق پيمانکار، براي عملكرد مطابق با مفاد پيمان بازگشت هزينه. ممکن است حق‌الزحمه ثابت يا متغير باشد.

ضغيف‌، كم‌ زور، ناتوان‌، عاجز، سست‌، نحيف‌: Feeble

داراي‌ فكر ضعيف‌، احمق‌، كودن‌، كم‌ عقل‌: Feebleminded

ضعيف‌، ضعيف‌ نما: Feeblish

خوراك‌ دادن‌، پروردن‌، چراندن‌، خوردن‌، خوراك‌، علوفه‌: Feed

خورد، خوراندن‌، تغذيه‌ كردن‌، جلو بردن‌: Feed

سوراخ‌ پيش‌ بر: Feed Hole

ناودان‌ پيش‌ بري‌: Feed Hopper

گام‌ پيش‌ بري‌: Feed Pitch

حلقه‌ خوراننده‌: Feed Reel

غلتك‌ پيش‌ بر: Feed Roller

شيار پيشبري‌: Feed Track

بازخور: feedback

بازگشت سهمي از خروجي فرآيند به ورودي فرآيند, كه براي افزايش كارايي فرآيند مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

باز خورد: Feedback

بازخور: Feedback

انتقال دانش از كساني که داراي آن هستند به كساني که به آن نيازمندند.بازگشت سهمي از خروجي فرآيند به ورودي فرآيند, که براي افزايش کارايي فرآيند مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

حلقه‌ باز خوردي‌: Feedback Loop

بازخور بر محتويات سند: feedback on document content

درخواست ارايه نظرات سازنده نسبت به محتويات سند. بازخور بر محتويات را مي‌توان به سه سطح دسته بندي كرد. سطح 1. بررسي و ارايه پيشنهاد - بازبيني‌كننده پيشنهادها را آماده مي‌كند و دريافت‌كننده براي پذيرش يا رد آن‌ها آزاد است. سطح 2. گروه قرمز- بازبيني‌كننده‌ها

بازخور بر محتويات سند: Feedback On Document Content

درخواست ارايه نظرات سازنده نسبت به محتويات سند. بازخور بر محتويات را مي‌توان به سه سطح دسته بندي کرد. سطح 1. بررسي و ارايه پيشنهاد - بازبيني‌کننده پيشنهادها را آماده مي‌کند و دريافت‌کننده براي پذيرش يا رد آن‌ها آزاد است. سطح 2. گروه قرمز- بازبيني‌کننده‌ها محتويات را با استانداردي مقايسه مي‌كنند و محتويات را امتياز بندي كرده و يک گزارش قوت و ضعف آماده مي‌کنند. دريافت‌كننده تلاش مي‌كند ضعف‌ها را اصلاح كند. مثال: مقايسه پيشنهاديه با الزامات درخواست ارايه پيشنهاد. سطح 3. همکاري به منظور توافق- بررسي توسط بازبيني‌کننده‌، ارايه پيشنهاد در صورت لزوم همكاري تا زمان توافق بر سر تفاوت‌ها.

سيستم‌ باز خوردي‌: Feedback System

چارپايان‌ پرواري‌، رود فرعي‌، بط‌ري‌پستانك‌ دار، سوخت‌ , خوراك‌ دهنده‌، (غذا) خورنده‌، چرنده‌، (در جمع‌) , رسان‌، ناودان‌: Feeder

خورش‌، تغذيه‌: Feeding

خوراك‌ حيوانات‌، علوفه‌: Feedstuff

احساس‌ كردن‌، لمس‌ كردن‌، محسوس‌ شدن‌: Feel

احساس‌ كننده‌، ديده‌ بان‌، (مج.) سخن‌ استمزاجي‌: Feeler

احساس‌، حس‌: Feeling

ملك‌ ط‌لق‌ (hglet): Feesimple

ملك‌ موقوفه‌: Feetail

هراس‌، اضط‌راب‌، هراسانيدن‌، ترساندن‌: Feeze

وانمود كردن‌، بخود بستن‌، جعل‌ كردن‌: Feign

جعلي‌، مصنوعي‌: Feigned

حمله‌ خدعه‌ اميز، وانمود كردن‌ وانمود، نمايش‌ دروغي‌، تظ‌اهر، خدعه‌، فريب‌، (نظ‌.) ,: Feint

قوي‌، چالاك‌: Feirie

(ج‌.ش‌.) نوعي‌ سگ‌ كوچك‌: Feist

عصباني‌، حساس‌، فراوان‌، چابك‌: Feisty

(esohtapsdlef=) داراي‌ فلدسپار: Feldspathic

خوشي‌ اور، لذت‌ بخش‌: Felicific

تبريك‌ وتهنيت‌ گفتن‌، مبارك‌ باد گفتن‌: Felicitate

شادباش‌، تبريك‌: Felicitation

خوشي‌، سعادت‌، بركت‌، اقتضاء، مناسبت‌: Felicity

مبارك‌: Felictous

گربه‌، گربه‌ مانند: Felid

گربه‌اي‌، وابسته‌ به‌ تيره‌ گربه‌، گربه‌ صفت‌: Feline

گربه‌ صفتي‌: Felinity

انداختن‌، قط‌ع‌ كردن‌، بريدن‌ وانداختن‌، بزمين‌ زدن مهيب‌، بيداد گر، سنگدل‌: Fell

قط‌ع‌ كردني‌، بريدني‌: Fellable

(noitallef=) تحريك‌ الت‌ تناسلي‌ مرد بوسيله‌ زبان‌: Fellatio

پوست‌ فروش‌، پوستين‌ فروش‌، دلال‌ پوست‌: Fellmonger

مرد، شخص‌، ادم‌، مردكه‌، يارو: Fellow

حس‌ هم‌ نوعي‌: Fellow Feeling

همشاگردي‌: Fellow Student

شركت‌ نميكند ولي‌ از ان‌ جانبداري‌مينمايد هم‌سفر، كسي‌ كه‌ عضو حزبي‌ نيست‌ ودر فعاليت‌ هاي‌ ان‌ ,: Fellow Traveler

معاشرتي‌، مشفق‌: Fellowly

همنوع‌: Fellowman

تحصيلي‌، عضويت‌، پژوهانه‌ رفاقت‌، دوستي‌، هم‌ صحبتي‌، معاشرت‌ كردن‌، كمك‌ هزينه‌ ,: Fellowship

ط‌وقه‌ خارجي‌ چرخ‌، دوره‌، درندگي‌، بيدادگري‌: Fellyfelloe

(انگليس‌) انتحار كننده‌، بدكار، خودكشي‌: Felo De Se

بزهكار، گناهكار، جاني‌، جنايت‌ كار: Felon

بزهكارانه‌، تبه‌كارانه‌: Felonious

بزه‌، تبه‌كاري‌، جنايت‌، بدكاري‌، خيانت‌، شرارت‌: Felony

كردن‌ (leef fo.p): زمان‌ماضي‌ فعل‌ leef نمد، پشم‌ ماليده‌ ونمد شده‌، نمدپوش‌ كردن‌، نمد مالي‌ ,: Felt

نمد مالي‌: Felting

فلك‌ (kolf)، فلوقه‌، نوعي‌ قايق‌ دو ياسه‌ بادباني‌ , مديترانه‌: Felucca

جنس‌ ماده‌، مونث‌، زنانه‌، جانور ماده‌، زن‌، نسوان‌: Female

بسط‌ ماده‌، اتصال‌ ماده‌: Female Connector

دو شاخه‌ ماده‌: Female Plug

جنس‌ زن‌، مربوط‌ به‌جنس‌ زن‌، مونث‌، مادين‌، زنان‌: Feminine

زنانگي‌، ظ‌رافت‌: Femininity

عقيده‌ به‌برابري‌ زن‌ ومرد، ط‌رفداري‌ اززنان‌: Feminism

ط‌رفدار حقوق‌ زنان‌: Feminist

مونث‌ سازي‌: Feminization

زنانه‌ شدن‌ مونث‌ كردن‌، زنانه‌ كردن‌، زنانه‌ شدن‌، داراي‌ خصوصيات‌ ,: Feminize

زن‌ افسونگر، زن‌ بدبخت‌ كننده‌، زن‌ فريبنده‌: Femme Fatale

(تش‌.) استخوان‌ ران‌، فخذ، ران‌ حشره‌: Femur

مرداب‌، زمين‌ ابگير، سيل‌گير، سياه‌ اب‌: Fen

پناه‌ دادن‌، حفظ‌ كردن‌، نرده‌كشيدن‌، شمشير بازي‌ كردن‌ حصار، ديوار، پرچين‌، محجر، سپر، شمشير بازي‌، خاكريز: Fence

حصار: Fence line

منابع محدود: fenced funding

گروهي از منابع شناسايي‌شده به عنوان يك نهاده متمايز، جهت بررسي، تاييد و بكارگيري.

منابع محدود: Fenced Funding

گروهي از منابع شناسايي‌شده به عنوان يک نهاده متمايز، جهت بررسي، تاييد و بكارگيري.

بودجه محدود: fenced funds

محدوديتي كه به منظور كنترل و تاثيرگذاري مديريتيبر منابع بنا نهاده مي‌شود. اين محدوديت سقف نيز ناميده مي‌شوند.

بودجه محدود: Fenced Funds

محدوديتي که به منظور کنترل و تاثيرگذاري مديريتيبر منابع بنا نهاده مي‌شود. اين محدوديت سقف نيز ناميده مي‌شوند.

شمشير باز: Fencer

مناسب‌ براي‌ نرده‌ كشي‌، قابل‌ دفاع‌: Fencible

ششمشير بازي‌، نرده‌، محجر، حصار، دفاع‌: Fencing

دفع‌ كردن‌، دور كردن‌ (باffo ياyawa) دفاع‌ كردن‌، تكفل‌ , معاش‌: Fend

پيش‌ بخاري‌، حايل‌، گلگير، ضربت‌ گير: Fender

(تش‌.) سوراخ‌، روزنه‌، (ج‌.ش‌.) خال‌، روشني‌: Fenestra

پنجره‌دار: Fenestral

پنجره‌دار: Fenestrate

روزنه‌ هاي‌ عمارت‌، چيزي‌ كه‌ سوراخ‌ سوراخ‌ يا , روزنه‌داراست‌، پنجره‌ بندي‌: Fenestration

(گ‌.ش‌.) رازيانه‌: Fennel

باتلاقي‌، گلي‌، مردابي‌، لجن‌ زار: Fenny

(گ‌.ش‌.) شنبليله‌: Fenugreek

تيول‌ دار، گيرنده‌ تيول‌، زعيم‌، انتقال‌ گيرنده‌: Feoffee

(roffoef) تيول‌ بخش‌: Feoffer

واگذاري‌ تيول‌، (م‌.م‌.)سند واگذاري‌ تيول‌: Feoffment

(reffoef) تيول‌ بخش‌: Feoffor

(ج‌.ش‌.) يكنوع‌ مار سمي‌ يا افعي‌: Fer De Lance

(درمورد حيوانات‌) وحشي‌، ذاتا وحشي‌: Ferae Naturae

جنازه‌، كفن‌ ودفني‌ شكاري‌، حيوان‌ شكاري‌، وحشي‌، مهلك‌، وابسته‌ به‌ تشييع‌ ,: Feral

رفيق‌، مصاحب‌، همسر: Fere

كليساي‌ انگليس‌، روزهاي‌ عادي‌ هفته‌ يكي‌ از ايام‌ هفته‌ (غيرازتعط‌يل‌) كليساي‌ كاتوليك‌ و ,: Feria

(laref=) وحشي‌، غيراهلي‌: Ferine

توحش‌، وحشيگري‌: Ferity

(ylref=) (اسكاتلند) حيرت‌، تعجب‌، غرابت‌: Ferlie

تط‌ويل‌ وكشش‌ قسمتي‌ ازموسيقي‌ توسط‌ نوازنده‌: Fermata

ترش‌ شدن‌، مخمرشدن‌، ور امدن‌، (مج.) برانگيزاندن تهييج‌ كردن‌، ماده‌ تخمير، مايه‌، جوش‌، خروش‌، اضط‌راب‌: Ferment

تخمير: Fermentation

تخمير كننده‌، تخميري‌: Fermentative

تخمير: fermention

(ش‌.) فرميوم‌: Fermium

(گ‌.ش‌.) سرخس‌، جماز، بسفايج‌: Fern

(گ‌.ش‌.) سرخسستان‌، كرف‌ زار: Fernery

(گ‌.ش‌.) هاگ‌ گرد مانند وغيرجنسي‌ سرخس‌: Fernseed

سرخس‌ مانند، سرخس‌ دار: Ferny

وحشي‌، سبع‌: Ferocious

درنده‌ خويي‌، وحشي‌ گري‌، سبعيت‌، ستمگري‌: Ferocity

(ش‌.) نمك‌ جوهر اهن‌: Ferrate

كاوش‌، گريزاندن‌(باyawa ياtuo) موش‌ خرما، راسو، (مج.) ادم‌ كنجكاو، كنجكاوي‌ كردن: Ferret

نرم‌، مثل‌ موش‌ خرما: Ferrety

حق‌ عبورباكشتي‌ گذاره‌، تصدي‌ كشتي‌ گذاره‌: Ferriage

(ش‌.) داراي‌ تركيبات‌ اهن‌: Ferric

اهن‌ دار، اهن‌ خيز، داراي‌ مواد اهني‌: Ferriferous

چرخ‌ فلك‌ گردونه‌ صندلي‌ دار مخصوص‌ تفريح‌ وچرخ‌ زدن‌ اط‌فال‌ وغيره: Ferris Wheel

(مع.) هيدراكسيد اهن‌: Ferrite

جمبره‌ فريتي‌: Ferrite Core

اهن‌دار: Ferritic

Has a body centered cubic (BCC) structure. These alloys are the chromium stainless steels containing low carbon levels. They are hardenable primarily by cold working, although some will harden slightly by heat treating. Ferritic stainless steels work hard: FERRITIC STAINLESS STEEL

An alloy of iron and manganese (80% manganese) used in making additions of manganese to steel or cast-iron.: FERRO-MANGANESE

An alloy of iron with a sufficient amount of some element or elements such as manganese, chromium or vanadium for use as a means in adding these elements into molten steel.: FERROALLOY

(مع.) الياژ اهن‌ دار: Ferroalloy

بتون‌ ارمه‌، بتون‌ مسلح‌: Ferroconcrete

(ش‌.) نمك‌ اسيد فروسيانيك‌: Ferrocyanide

فرومغناط‌يسي‌: Ferromagnetic

Related to iron (derived from the Latin ferrum.) Ferrous alloys are, therefore, iron base alloys.: FERROUS

(ش‌.) اهني‌، داراي‌ تركيبات‌ اهن‌: Ferrous

اهني‌، اهن‌ دار: Ferrugineous

اهني‌، اهن‌ دار: Ferruginous

حلقه‌ يا بست‌ فلزي‌ ته‌ عصا، حلقه‌، بست‌ فلزي‌ زدن‌: Ferrule

بط‌رف‌ ديگر عبور دادن‌ گذرگاه‌، معبر، جسر، گذر دادن‌، ازيك‌ ط‌رف‌ رودخانه‌ ,: Ferry

رودخانه‌ بسوي‌ ديگر ميرود قايقي‌ كه‌ بوسيله‌ سيم‌ يا ط‌ناب‌ وغيره‌ ازيك‌ سوي‌ ,: Ferryboat

حاصلخيز، پرثمر، بارور، برومند، پربركت‌: Fertile

حاصلخيزي‌، باروري‌: Fertility

قابل‌ باروري‌: Fertilizable

لقاح‌، عمل‌ كود دادن‌: Fertilization

بارور كردن‌، حاصلخيز كردن‌، لقاح‌ كردن‌، كود دادن‌: Fertilize

كود، ابستن‌ كننده‌: Fertilizer

(گ‌.ش‌.) خانواده‌ انقوزه‌ وشقاقل‌ و رازيانه‌ ومانند انها,: Ferula

تنبيه‌ باچوب‌ خط‌ كش‌ پهن‌ براي‌ زدن‌ بچه‌، چوب‌ خيزران‌، عصا، گرز: Ferule

(rovref=) گرمي‌، غيرت‌، شوق‌: Fervency

باحرارت‌، باحميت‌، پرشور وشعف‌، ملتهب‌: Fervent

سوزان‌، مشتاق‌: Fervid

(ruovref=) حرارت‌ شديد، اشتياق‌ شديد، گرمي‌، التهاب‌: Fervor

(rovref=) حرارت‌ شديد، اشتياق‌ شديد، گرمي‌، التهاب‌: Fervour

(enecsbo، suolirrucs=) زشت‌، خارج‌ ازاخلاق‌: Fescennine

چوب‌ كوچكي‌ كه‌ بوسيله‌ ان‌ اموزگار چيزي‌ را به‌ شاگرد , نشان‌ ميدهد، حصير، بوريا، با چوب‌ نوك‌ تيزنشان‌ دادن‌: Fescue

(essef=) رنگ‌ ابي‌ كمرنك‌: Fess

عيدي‌، جشني‌، وابسته‌ به‌ عيد، خوش‌: Festal

چرك‌، فساد، چرك‌ كردن‌، گنديدن‌: Fester

عجول‌، عجله‌ كردن‌: Festinate

جشنواره‌، عيد، سور، شادماني‌، جشني‌، عيدي‌: Festival

بزمي‌، جشني‌، شاد: Festive

بزم‌، جشن‌ وسرور: Festivity

اراستن‌ هلال‌ گل‌، گلبند، با هلال‌ يا زينت‌ گل‌ اراستن‌، با گل‌ ,: Festoon

ازين‌ بستن‌ باگل‌: Festoonery

جنيني‌، وابسته‌ به‌ جنين‌: Fetal

اوردن‌، رفتن‌ واوردن‌، بهانه‌، ط‌فره‌: Fetch

واكشيدن‌، واكشي‌: Fetch

چرخه‌ واكشي‌: Fetch Cycle

مرحله‌ واكشي‌: Fetch Phase

ايست‌ درامدن‌، متوقف‌ شدن‌، به‌ نتيجه‌ رسيدن‌ توليد كردن‌، عمل‌ اوردن‌، ختم‌ كردن‌، نائل‌ شدن‌، بحال‌ ,: Fetch Up

جذاب‌، دلربا، گيرنده‌: Fetching

جشن‌، عيد، سرور، جشن‌ گرفتن‌: Fete

سقط‌ جنين‌، كشتن‌ جنين‌: Feticide

گنديده‌، بدبو، متعفن‌، داراي‌ بوي‌ زننده‌، گند دهان‌: Fetid

(hcitef) ط‌لسم‌، اشياء ياموجوداتي‌ كه‌ بعقيده‌ اقوام‌ , صنم‌، خرافات‌ وحشي‌ داراي‌ روح‌ بوده‌ و موردپرستش‌ قرارمي‌گرفتند، بت: Fetish

اعتقاد به‌ ط‌لسم‌، خرافات‌: Fetishism

تپق‌، ط‌وپاق‌، مچ‌ پاي‌ اسب‌، موي‌ پشت‌ پاي‌ اسب‌، موي‌ تپق‌: Fetlock

(hcnets=) بوي‌ بد، گند: Fetor

بخو، پابند، زنجير، (مج.) قيد، مانع‌، مقيد كردن‌، در , زير غل‌ وزنجير اوردن‌: Fetter

علف‌، يونجه‌، حال‌، حالت‌، نظ‌م‌ وترتيب‌، درست‌ كردن‌، رفو , كردن‌، اراستن‌: Fettle

شن‌ ياكلوخه‌اي‌ كه‌ درته‌ كوره‌ مي‌ ريزند تا انرا محافظ‌ت‌ , كند، خاكستر ته‌ كوره‌: Fettling

(suteof) جنين‌، رويان‌: Fetus

(.iv&.n):عداوت‌، دشمني‌، جنگ‌ ونزاع‌، عداوت‌ كردن (.n): (doef=) (قرون‌ وسط‌ي‌) حق‌موروثي‌: Feud

تيول‌ گراي‌، تيولي‌، ملوك‌ الط‌وايفي‌، وابسته‌ به‌ تيول فئودال‌: Feudal

تيول‌ گرايي‌، فئوداليسم‌، ملوك‌ الط‌وايفي‌: Feudalism

تيول‌، تصرف‌ بشرط‌ خدمت‌، اصول‌ ملوك‌ الط‌وايفي‌: Feudality

عمل‌ ملوك‌ الط‌وايفي‌ كردن‌، تبديل‌ به‌ تيول‌: Feudalization

ملوك‌ الط‌وايفي‌ كردن‌: Feudalize

با دشمن‌، متحد دشمن‌، منافق‌ متخصص‌ حقوق‌ وقوانين‌ دوره‌ ملوك‌ الط‌وايفي‌، بيعت‌ كننده‌ ,: Feudist

بصورت‌ پاورقي‌ در روزنامه‌ چاپ‌ شود، گرده‌، ط‌رح‌ پاورقي‌ قسمت‌ پايين‌ روزنامه‌، كتاب‌ يامقاله‌اي‌ كه‌ ,: Feuilleton

تب‌، (مج.) هيجان‌، تب‌ دار كردن‌: Fever

(ط‌ب‌) تبخال‌: Feverblister

(گ‌.ش‌.) نوعي‌ گاوچشم‌ يا گل‌ مينا: Feverfew

(hsirevef=) تب‌ دار، درحال‌ تب‌: Feverous

(گ‌.ش‌.) درخت‌ اكاليپتوس‌: Fevertree

(گ‌.ش‌.) دسته‌ اي‌ از گياهان‌ خانواده‌ بوقناق‌(muignyre): Feverweed

معدود، اندك‌، كم‌، اندكي‌ از، كمي‌ از (با a): Few

(selfirt=) چيز جزئي‌: Fewtrils

محكوم‌، مقدر، داراي‌ روحيه‌ خراب‌ واشفته‌، در سكرات‌ , موت‌، ديوانه‌، هذياني‌: Fey

فينه‌، كلاه‌ قرمز منگوله‌ دار، فس‌: Fez

كالسكه‌ يا درشكه‌ چهارچرخه‌ كرايه‌: Fiacre

نامزد (مرد)، نامزد گرفتن‌: Fiance

نامزد (زن‌ يادختر): Fiancee

شكست‌ مفتضحانه‌، ناكامي‌، بط‌ري‌ شراب‌: Fiasco

حكم‌، امر، اجازه‌، رخصت‌، حكمي‌، امري‌: Fiat

دروغ‌، دروغ‌ در چيز جزئي‌، دروغ‌ گفتن‌: Fib

(erbif) رشته‌، تار، نخ‌، بافت‌، ليف‌ (الياف‌)، فيبر: Fiber

Direction in which metals have been caused to flow, as by rolling, with microscopic evidence in the form of fibrous appearance in the direction of flow: FIBER OR FIBRE

Unit stress which exists at any given point in a structural element subjected to load; given as load per unit area.: FIBER STRESS

فيبر، ورقه‌ فيبر: Fiberboard

شيشه‌ رشته‌ مانند، پشم‌ شيشه‌: Fiberglass

رشته‌ رشته‌ كردن‌، ليفي‌ كردن‌، فيبر كردن‌: Fiberize

عدد فيبوناجي‌: Fibonacci Number

جستجو فيبو ناجي‌: Fibonacci Search

دنباله‌ فيبو ناجي‌: Fibonacci Series

(rebif) رشته‌، تار، نخ‌، بافت‌، ليف‌ (الياف‌)، فيبر: Fibre

ليف‌ كوچك‌، رشته‌ كوچك‌، تارچه‌: Fibril

رشته‌رشته‌ سازي‌، تشكيل‌ الياف‌، انقباض‌ بي‌ نظ‌م‌ رشته‌ , هاي‌ عضلاني‌: Fibrillation

فيبرين‌، ماده‌ پروتئيني‌ رشته‌ مانند وغير محلول‌: Fibrin

تجزيه‌ فيبرين‌ (تحت‌ تاثير انزيمهاي‌ مربوط‌ه‌): Fibrinolysis

سلول‌ دوكي‌ شكل‌ بافت‌ همبندي‌، فيبروسيت‌: Fibrocyte

ليفي‌، ريشه‌اي‌: Fibroid

(ط‌ب‌) فسادالياف‌، ورم‌ انساج‌ ليفي‌، تصلب‌ بافت‌ ها افزايش‌ بافت‌ ليفي‌: Fibrosis

دروغ‌ گو، چاپ‌ زن‌: Fibster

(تش‌.) استخوان‌ نازك‌ ني‌، قصبه‌ صغري‌، ساق‌ كوچك‌: Fibula

فيش‌: Fiche

متلون‌، دمدمي‌، بي‌ ثبات‌، بي‌ وفا: Fickle

سفالين‌، گلي‌، ظ‌رف‌ سفالي‌، ساخته‌ شده‌ از گل‌: Fictile

فريب‌، بهانه‌ افسانه‌، قصه‌، داستان‌، اختراع‌، جعل‌، خيال‌، وهم‌، دروغ: Fiction

(evitcif) ساختگي‌، افسانه‌اي‌: Fictional

(ezinoitcif) بصورت‌ افسانه‌ دراوردن‌، بصورت‌ داستان‌ , دراوردن‌، داستان‌ سرايي‌ كردن‌: Fictionalize

(ezilanoitcif) بصورت‌ افسانه‌ دراوردن‌، بصورت‌ داستان‌ , دراوردن‌، داستان‌ سرايي‌ كردن‌: Fictionize

جعلي‌، ساختگي‌، موهوم‌: Fictitious

(lanoitcif) ساختگي‌، افسانه‌اي‌: Fictive

سيخ‌، ميله‌ حائل‌، سنجاق‌، با ميله‌ نگهداشتن‌: Fid

كردن‌ ويولن‌، كمانچه‌، ويولن‌ زدن‌، زرزر كردن‌، كار بيهوده‌ ,: Fiddle

خردخردتمام‌ كردن‌، تحليل‌ بردن‌، تمام‌ كردن‌: Fiddle Away

مزخرف‌، مهمل‌: Fiddle Faddle

شبيه‌ ويولون‌، شبيه‌ كمانچه‌: Fiddleback

(ج‌.ش‌.) نوعي‌ خرچنگ‌ نقب‌ زن‌: Fiddler Crab

كمان‌، ارشه‌ ويولون‌، چيز بي‌ معني‌ يا پوچ‌: Fiddlestick

جزئي‌، ناچيز: Fiddling

اعتماد، امانت‌، اط‌مينان‌: Fideism

وفاداري‌، راستي‌، صداقت‌: Fidelity

وفاداري‌: Fidelity

tegdif=: Fidge

بودن‌، ناراحت‌ بودن‌ بي‌ ارامي‌، بي‌ قراري‌، بخودپيچي‌، لول‌ خوري‌، بي‌ قرار ,: Fidget

بيقراري‌، لول‌ خوري‌: Fidgetiness

بيقرار، ناراحت‌: Fidgety

امانتي‌، اعتمادي‌، معتمد، (نج.) ثابت‌، وابسته‌ به‌ , امين‌ تركه‌: Fiducial

امانتي‌: Fiduciary

اف‌، تف‌، واي‌، اه‌: Fie

تيول‌، ملك‌: Fief

بميدان‌ يا صحرا رفتن‌ ميدان‌، زمين‌، صحرا، دشت‌، كشتزار، دايره‌، رشته: Field

ميدان‌، رشته‌، پايكار: Field

با تاثير ميداني‌: Field Effect

مهندس‌ پايكار: Field Engineer

ورزش‌ قهرماني‌ ميداني‌، مسابقات‌ صحرايي‌: Field Event

ساخت در محل: Field Fabrication

دوربين‌ صحرايي‌، عدسي‌ دروني‌ دوربين‌ ياذره‌ بين‌: Field Glass

افسر ارشد ارتش‌: Field Grade

ورزشگاه‌ سرپوشيده‌: Field House

هزينه هاي غيرمستقيم کارگاهي: Field Indirects

درازاي‌ ميدان‌: Field Length

ميدان‌ مغناط‌يسي‌: Field Magnet

نشان‌ ميدان‌: Field Mark

(نظ‌.) سپهبد: Field Marshal

ميدان‌ نيرو، ميدان‌ نيروي‌ مغناط‌يسي‌: Field Of Force

صحنه‌ دوئل‌: Field Of Honor

افسر عمليات‌ صحرايي‌: Field Officer

(گ‌.ش‌.) نخود سبز فرنگي‌: Field Pea

واحد قابل تعويض عملياتي: field replaceable unit

يك جز سخت‌افزاري كه توسط كاركنان عملياتي قابل جايگزيني است. همچنين مراجعه شود به واحد قابل تعويض خط.

واحد قابل تعويض عملياتي: Field Replaceable Unit

يک جز سخت‌افزاري که توسط کارکنان عملياتي قابل جايگزيني است. همچنين مراجعه شود به واحد قابل تعويض خط.

جدا ساز ميدان‌: Field Separator

خدمات‌ پايكار، تعمير در محل‌: Field Service

ازمون‌ پايكار: Field Test

توپخانه‌ صحرايي‌: Fieldartillery

روز سان‌، روز مشق‌، موقع‌ جولان‌: Fieldcorn

بازيكن‌ ميدان‌ فوتبال‌ وغيره‌، صحرا نورد: Fielder

(ج‌.ش‌.) باسترك‌ اروپايي‌: Fieldfare

تفنگ‌ يا توپ‌ صحرايي‌: Fieldpiece

ديو، شيط‌ان‌، روح‌ پليد، ادم‌ بسيار شرير: Fiend

ديوسان‌، شيط‌اني‌: Fiendish

ژيان‌، درنده‌، شرزه‌، حريص‌، سبع‌، تندخو، خشم‌ الود: Fierce

اتشين‌، اتشبار، اتشي‌ مزاج‌: Fiery

جشن‌، روز مقدس‌: Fiesta

ني‌، ني‌ لبك‌، ني‌ زن‌، ني‌ زدن‌، فلوت‌ زدن‌: Fife

پانزده‌: Fifteen

پانزدهمين‌: Fifteenth

پنجم‌، پنجمين‌: Fifth

ستون‌ پنجم‌، دستگاه‌ جاسوسي‌: Fifth Column

پنجاهم‌، پنجاهمين‌، يك‌ پنجاهم‌: Fiftieth

پنجاه‌: Fifty

پنجاه‌ پنجاه‌، تنصيف‌، تقسيم‌ بالمناصفه‌: Fifty Fifty

روش گزارش پيشرفت پنجاه - پنجاه: fifty-fifty method of progress reporting

يك مقياس زمان‌بندي ارزش كسب شده كه اجازه مي‌دهد پنجاه درصد ارزش كسب شده در ابتدا و پنجاه درصد باقي‌مانده، در زمان اتمام فعاليت ثبت شود. اين شيوه, پيشرفت را بيشتر از واقعيت نشان مي‌دهد.

روش گزارش پيشرفت پنجاه - پنجاه: Fifty-Fifty Method Of Progress Reporting

يک مقياس زمان‌بندي ارزش کسب شده که اجازه مي‌دهد پنجاه درصد ارزش کسب شده در ابتدا و پنجاه درصد باقي‌مانده، در زمان اتمام فعاليت ثبت شود. اين شيوه, پيشرفت را بيشتر از واقعيت نشان مي‌دهد.

انجير، چيز بي‌ بها، ارايش‌، صف‌ ارايي‌: Fig

برگ‌ درخت‌ انجير، لاپوش‌، مخفي‌ كننده‌: Fig Leaf

(گ‌.ش‌.) گياه‌ نيمروز: Fig Marigold

فرانگشتي‌: Figer Wave

جنگ‌، نبرد، كارزار، پيكار، زد وخورد، جنگ‌ كردن نزاع‌ كردن‌، جنگيدن‌: Fight

رزمنده‌، جنگ‌ كننده‌، جنگنده‌، مشت‌ باز: Fighter

خيال‌، وهم‌، سخن‌ جعلي‌، اختراع‌، افسانه‌: Figment

داراي‌ گوشه‌ وكنايه‌، مجازي‌، صورت‌ وار، بط‌ور تشبيه‌: Figural

مجازي‌، تمثيلي‌، رمزي‌، كنايه‌اي‌، تصويري‌: Figurative

تلويحي‌: Figurative

ثابت‌ تلويحي‌: Figurative Constant

شكل‌، رقم‌، پيكر: Figure

شكل‌، صورت‌، شخص‌، نقش‌، رقم‌، عدد، كشيدن‌، تصوير كردن مجسم‌ كردن‌، حساب‌ كردن‌، شمردن‌، پيكر: Figure

نشان شايستگي: figure of merit

عملكرد مطلوب براي هر كدام از شرايط مشخص. همچنين مراجعه شود به سنجه عملكرد و سنجش عملكرد فني.

نشان شايستگي: Figure Of Merit

عملكرد مطلوب براي هر كدام از شرايط مشخص. همچنين مراجعه شود به سنجه عملكرد و سنجش عملکرد فني.

توجه‌ كردن‌، اط‌مينان‌ داشتن‌، در صدد بودن‌: Figure On

كشف‌ كردن‌، سنجيدن‌، معين‌ كردن‌، حل‌ كردن‌: Figure Out

يخ‌ بازي‌ نمايشي‌، رقص‌ روي‌ يخ‌: Figure Skating

رئيس‌ پوشالي‌، رئيس‌ بي‌ نفوذ، دست‌ نشانده‌: Figurehead

مبدله‌ ارقام‌: Figures Shift

پيكر كوچك‌، مجسمه‌ سفالين‌ رنگي‌: Figurine

(گ‌.ش‌.) علف‌ خنازير، علف‌ بواسير: Figwort

رشته‌، تار، ليف‌، (گ‌.ش‌.) ميله‌اي‌، ميله‌: Filament

(suotnemalif) ليفي‌، رشته‌اي‌، ريشه‌اي‌، ميله‌اي‌: Filamentary

(yratnemalif) ليفي‌، رشته‌اي‌، ريشه‌اي‌، ميله‌اي‌: Filamentous

نخ‌ كشي‌، ابريشم‌ پيچي‌، كلاف‌ كشي‌: Filature

(گ‌.ش‌.) فندق‌، درخت‌ فندق‌: Filbert

كش‌ رفتن‌، بچابكي‌ دزديدن‌، دزديدن‌، دزدي‌: Filch

پرونده: File

داشتن‌، ضبط‌ كردن‌، در صف‌ راه‌ رفتن‌، رژه‌ رفتن‌ سوهان‌، اهن‌ ساي‌، سوهان‌ زدن‌، ساييدن‌(مج.) پرداخت‌ , فهرست‌، قط‌ار، صف‌، درپرونده‌ گذاشتن‌، در بايگاني‌ نگاه‌ , كردن‌، پرونده‌، دسته‌ كاغذهاي‌ مرتب‌، (م‌.م‌.) صورت: File

پرونده‌، بايگاني‌ كردن‌: File

نسبت‌ فعاليت‌ پرونده‌: File Activity Ratio

فشرده‌سازی فایل‌ها : File Compression

   فشرده‌سازي فايل‌ها، حجم داده‌هاي ذخيره‌شده را کاهش ميدهد؛ فشرده‌سازي به‌طور ويژه به طراحي داده‌هايي که قابليت فشرده‌سازي را ايجاد ميکنند، مربوط ميشود. روش‌هاي فشرده‌سازي فايل‌ها عبارتند از جايگزيني فضاهاي خالي با يک کاراکترشمار و جايگزيني داده‌هاي اضافي با کدهاي کوتاه‌تر. داده‌ها از هر طريقي که فشرده شده باشند، قبل از استفاده بايد مجدداً از حالت فشردگي خارج شوند.

پسوند فایل : File Extension

     چند حرف آخر يک فايل که قالبِ فايل داده‌ها را نشان ميدهد.

شكاف‌ پرونده‌: File Gap

پرونده‌ گرداني‌: File Handling

هويت‌ پرونده‌: File Identification

فهرست‌ پرونده‌: File Index

برچسب‌ پرونده‌: File Label

ط‌رح‌ بندي‌ پرونده‌: File Layout

درازاي‌ پرونده‌: File Length

نگاهداشت‌ پرونده‌ها: File Maintenance

مديريت‌ پرونده‌ ها: File Management

نشان‌ پرونده‌: File Mark

نام‌ پرونده‌: File Name

سازمان‌ پرونده‌: File Organization

پرونده‌ پردازي‌: File Processing

حفاظ‌ت‌ پرونده‌: File Protection

پاك‌ سازي‌ پرونده‌: File Purging

ساختار فایل : File Structure

نحوهي سازمان‌دهي فايل در راهنماها و زير راهنماها .

ساخت‌ پرونده‌: File Structure

سيستم‌ پرونده‌ ها: File System

Finished edges, the final contours of which are produced by drawing the strip over a series of small steel files. This is the usual and accepted method of dressing the edges of annealed spring steel strip after slitting in cases where edgewise slitting cr: FILED EDGES

توري‌ داراي‌ اشكال‌ مربع‌، پشت‌ مازو: Filet

(tellif=) سربند، پيشاني‌ بند، گيس‌ بند، قيط‌ان‌، نوار بالايه‌ پركردن‌، گچ‌ بري‌، باريك‌ ساختن‌، پشت‌مازو بريدن‌ پشت‌ مازو، اهن‌ تنكه‌ ياتسمه‌ اهن‌، تذهيب‌ كاري‌ كردن: Filet

فيله‌ مينيون‌، گوشت‌ پشت‌ مازوي‌ گاو: Filet Mignon

فرزندي‌، شعبه‌، درخورفرزند: Filial

اباء واجدادي‌، نسب‌، نسل‌، رابط‌ه‌ پدر و فرزندي‌: Filiation

(امر.) كسي‌ كه‌ قانونگذاري‌ مجلس‌ را با اط‌اله‌ كلام‌ و , وسايل‌ ديگر بتاخير مي‌ اندازد: Filibuster

پسركشي‌، فرزند كش‌: Filicide

رشته‌ مانند، نخ‌ مانند: Filiform

اط‌راف‌ الات‌ زرين‌ وسيمين‌ ساخته‌ مي‌ شود، مليله‌ دوزي امروزه‌ بصورت‌ سيم‌ هاي‌ ريز ط‌لا ونقره‌و يا مسي‌ در , تزئيناتي‌ بشكل‌ ذرات‌ ريز يا دانه‌ هاي‌ تسبيح‌ كه‌ , مليله‌ دوزي‌ كردن‌: Filigree

سوهان‌ كاري‌، ضبط‌، بايگاني‌، سيخ‌ زني‌، براده‌: Filing

اهل‌ فيليپين‌، فيليپيني‌: Filipino

اكندن‌، باد كردن‌ پر كردن‌، سير كردن‌، نسخه‌ پيچيدن‌، پر شدن‌، انباشتن: Fill

پر كردن‌: Fill

بادبان‌ برافراشتن‌، بادبان‌ اراستن‌: Fill Away

شرح‌ دادن‌، پر كردن‌، جانشين‌ كردن‌، جانشين‌ شونده‌: Fill In

تكميل‌ كردن‌، پر كردن‌: Fill Out

بتونه‌، ميله‌ استحكام‌، پركننده‌، مال‌ بند اسب‌: Filler

پر كننده‌: Filler

(telif=) سربند، پيشاني‌ بند، گيس‌ بند، قيط‌ان‌، نوار بالايه‌ پركردن‌، گچ‌ بري‌، باريك‌ ساختن‌، پشت‌مازو بريدن‌ پشت‌ مازو، اهن‌ تنكه‌ ياتسمه‌ اهن‌، تذهيب‌ كاري‌ كردن: Fillet

پركردن‌، پرشدگي‌ (دندان‌)، هرچيزيكه‌ با ان‌ چيزيرا , پركنند، لفاف‌: Filling

پمپ‌ بنزين‌: Filling Station

تلنگر زدن‌، (مج.) تحريك‌كردن‌ تلنگر، (مج.) انگيزش‌، وسيله‌ تحريك‌، چيز بيهوده: Fillip

رنده‌اي‌ كه‌ با ان‌ كنش‌ كاو درست‌ كنند، كنش‌ كاو، كنش‌ , كاو پنجره‌: Fillister

كره‌ ماديان‌، قسراق‌، (مج.) دختر شوخ‌ و جوان‌: Filly

پرده‌ نازك‌، فيلم‌ عكاسي‌، فيلم‌ سينما، (درجمع‌) سينما غبار، تاري‌ چشم‌، فيلم‌برداشتن‌ از: Film

فيلم‌، غشا: Film

فيلم‌ خوان‌: Film Reader

ضباط‌ فيلم‌، فيلم‌ نگار: Film Recorder

مقاومت‌ غشايي‌: Film Resistor

صنعت‌ سينما، جهان‌ سينما: Filmdom

فيلمي‌، غباري‌، تاري‌: Filminess

اسلايدهاي‌ بشكل‌ نوار فيلم‌ فيلم‌ عكاسي‌ 53 ميلمتري‌، فيلم‌ سينمايي‌، نوار فيلم: Filmstrip

غبار گرفته‌، فيلم‌ مانند: Filmy

ريشه‌دار، نخ‌ نخ‌: Filose

از صافي‌ گذشتن‌، از صافي‌ گذراندن‌: Filrate

فيلتر / صافي: Filter

حائل‌ پرتوهاي‌ ديگر است‌ صاف‌ كردن‌، چيزيكه‌ بعضي‌پرتوها از ان‌ ميگذرند ولي‌ , صافي‌، پالونه‌، اب‌ صاف‌ كردن‌، تصفيه‌ كردن‌، پالودن: Filter

صافي‌: Filter

صافي‌ اب‌، صافي‌ شني‌: Filter Bed

(ش‌.) كاغذ صافي‌: Filter Paper

فيلتر سيگار، سيگار فيلتردار: Filter Tip

سيگار داراي‌ فيلتر: Filter Tipped

(elbartlif=) قابل‌ پالايش‌، تصفيه‌ پذير، صافي‌ كردني‌: Filterable

فیلترینگ : Filtering

   فيلترينگ فرايندي است که در پاسخ به درخواست کاربران يک تابع اجرا مينمايد و تنها اطلاعات مربوطهي از پيش ‌تعريف‌شده را به کاربر ارسال مينمايد. به‌عنوان مثال، اگر در جستجوي پايگاه داده‌ها، سطح درآمد به‌عنوان يک فيلتر انتخاب شود، نمايش اسناد و سوابق به سطح مشخصي از درآمد، محدود خواهد شد.

چرك‌، كثافت‌، پليدي‌، الودگي‌، (مج.) هرزه‌: Filth

چركين‌، كثيف‌، پليد: Filthy

(elbaretlif=) قابل‌ پالايش‌، تصفيه‌ پذير، صافي‌ كردني‌: Filtrable

از صافي‌ گذراندن‌، تصفيه‌، پالايش‌: Filtration

رشته‌ ليفي‌، ساختمان‌ ليفي‌ ورشته‌اي‌، نسج‌: Filum

ريشه‌، پره‌، حاشيه‌ ريشه‌ دار، شرابه‌: Fimbria

(etairbmif) ريشه‌ دار، حاشيه‌ دار، شرابه‌ دار: Fimbrial

(lairbmif) ريشه‌ دار، حاشيه‌ دار، شرابه‌ دار: Fimbriate

پره‌ ماهي‌، بال‌ ماهي‌، پرك‌، (ز.ع‌.) دست‌، بال‌، پره‌ , ط‌ياره‌، پر، با باله‌ مجهزكردن‌: Fin

اوردن‌، گول‌ زدن‌ بازرنگي‌ بدست‌ اوردن‌، نقشه‌كشيدن‌ (براي‌)، باحيله‌ بدست‌ ,: Finagle

نهايي: Final

اخرين‌، پاياني‌، نهايي‌، غايي‌، قط‌عي‌، قاط‌ع‌: Final

تكميل نهايي: final completion

هنگامي كه كار طبق الزامات پيمان انجام شده و در نتيجه پذيرفته مي‌گرد. براي اقلامي كه داراي اجبارات وارانتي هستند، زمان پس از پايان وارانتي.

تكميل نهايي: Final Completion

هنگامي كه كار طبق الزامات پيمان انجام شده و در نتيجه پذيرفته مي‌گرد. براي اقلامي كه داراي اجبارات وارانتي هستند، زمان پس از پايان وارانتي.

بازنگري نهايي پيمان: Final Contract Review

دروازه كنترل براي خريدار به منظور تاييد اتمام پيمان پيمانكار

بازنگري نهايي پيمان: Final Contract Review

دروازه كنترل براي خريدار به منظور تاييد اتمام پيمان پيمانکار.

طرح نهايي: final design

اسنادي كه آخرين وضعيت پيكره‌بندي را به منظور فراهم ساختن مبناي آينده توصيف مي‌كنند.

طرح نهايي: Final Design

اسنادي که آخرين وضعيت پيكره‌بندي را به منظور فراهم ساختن مبناي آينده توصيف مي‌کنند.

بازنگري نهايي طرح: Final Design Review

يك دروازه كنترلي كه به منظور پذيرش تمام اسناد طرح و تصويب شروع ساخت مورد استفاده قرار مي‌گيرد

بازنگري نهايي طرح: Final Design Review

يک دروازه کنترلي که به منظور پذيرش تمام اسناد طرح و تصويب شروع ساخت مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

قسط نهايي: Final Installment

پرداخت نهايي: final payment

تسويه حساب پس از تكميل پيمان و پرداخت مقادير نهايي حق‌الزحمه پيمان شامل حسن انجام كار و ساير مبالغ نگاه‌داشته شده از مراحل قبل.

پرداخت نهايي: Final Payment

تسويه حساب پس از تكميل پيمان و پرداخت مقادير نهايي حق‌الزحمه پيمان شامل حسن انجام كار و ساير مبالغ نگاه‌داشته شده از مراحل قبل.

بازنگري نهايي پيشنهاديه: Final Proposal Review

يك دروازه كنترلي چرخه‌ مرجع پروژه؛ مربوط به فروشنده، به منظور اطمينان از آمادگي پيشنهاديه نهايي، تناسب آن با نيازهاي اعلام شده و تاييد پيشنهاديه‌.

بازنگري نهايي پيشنهاديه: Final Proposal Review

يك دروازه کنترلي چرخه‌ مرجع پروژه؛ مربوط به فروشنده، به منظور اطمينان از آمادگي پيشنهاديه نهايي، تناسب آن با نيازهاي اعلام شده و تاييد پيشنهاديه‌.

گزارش‌ نهايي‌: Final Report

نتيجه‌ نهايي‌: Final Result

ارزش‌ نهايي‌: Final Value

بخش‌ اخر، (مو.) اهنگ‌ نهايي‌، اخر، عاقبت‌: Finale

اعتقاد بعلت‌ نهايي‌ در گيتي‌، قط‌عيت‌، پايان‌: Finality

بپايان‌ رساني‌، اتمام‌، انجام‌ رساني‌، فرجام‌: Finalization

بپايان‌ رساندن‌، بمرحله‌ نهايي‌ رساندن‌: Finalize

پايان‌ رس‌، كسي‌ كه‌ در مسابقه‌ به‌ مرحله‌ نهايي‌ برسد: Finallist

بالاخره‌، عاقبت‌، سرانجام‌: Finally

دارائي- مالي: Finance

دركارهاي‌ مالي‌ داخل‌ شدن‌ ماليه‌، دارايي‌، علم‌ دارايي‌، تهيه‌ پول‌ كردن: Finance

ماليه‌، سرمايه‌تهيه‌ كردن‌، سرمايه‌ گذاري‌: Finance

گزارش دهي مالي- ايجاد ثبت مالي: Finance Entry Generation

ماژول مالي: Finance Module

مالي: Financial

مالي‌: Financial

مالي‌: Financial

حسابداری مالی: Financial accounting

مفاهیم حسابداری مالی: Financial accounting concepts

اصول حسابداری مالی: Financial accounting principles

هیئت استانداردهای حسابداری مالی: Financial Accounting Standards Board

فعالیت های مالی: Financial activities

تحليل گر مالي: Financial Analyst

توافقات / توافق نامه هاي مالي: Financial Arrangements

دارایی های مالی: Financial assets

خاتمه مالي، اختتام مالي: financial closeout

در پايان پروژه، تحليل حسابداري بر اساس نحوه خرج شدن سرمايه‌ها انجام مي‌شود. اين فرآيند نقطه‌اي از زمان را نشان مي‌دهد كه پس از آن نبايد هيچ پرداختي انجام شود.

خاتمه مالي، اختتام مالي: Financial Closeout

در پايان پروژه، تحليل حسابداري بر اساس نحوه خرج شدن سرمايه‌ها انجام مي‌شود. اين فرآيند نقطه‌اي از زمان را نشان مي‌دهد كه پس از آن نبايد هيچ پرداختي انجام شود.

كنترل مالي: financial control

كنترل پرداخت صورت‌حساب‌هاي تامين‌كنندگان.

كنترل مالي: Financial Control

كنترل پرداخت صورت‌حساب‌هاي تامين‌كنندگان.

اطلاعات مالی: Financial data

مديريت مالي: Financial Management

مديريت مالي: financial management

همگام‌سازي مداوم درآمد و مخارج سازمان يا پروژه.

مديريت مالي: Financial Management

همگام‌سازي مداوم درآمد و مخارج سازمان يا پروژه.

وضعیت مالی: Financial position

گزارش مالي: Financial Report

صورت هاي مالي: Financial Statement

رويدادهاي مالي: Financial Transaction

سال مالي: Financial Year

متخصص‌ مالي‌، سرمايه‌ دار، سرمايه‌ گذار: Financier

تأمين مالي: financing

شامل روش‌ها و فنون مرتبط با تامين سرمايه و منابع مالي (سهام، اوراق قرضه، وام و ...) مورد نياز پروژه.

تأمين مالي: Financing

شامل روش‌ها و فنون مرتبط با تامين سرمايه و منابع مالي (سهام، اوراق قرضه، وام و ...) مورد نياز پروژه.

(ج‌.ش‌.) بالن‌ يا نهنگ‌ سواحل‌ اقيانوس‌ اط‌لس‌: Finback

(ج‌.ش‌.) سهره‌ وانواع‌ ان‌، خانواده‌ سهره‌: Finch

پيدا كردن‌، چيز يافته‌، مكشوف‌، يابش‌ پيدا كردن‌، يافتن‌، جستن‌، تشخيص‌ دادن‌، كشف‌ كردن: Find

دريافتن‌، پي‌ بردن‌، كشف‌ كردن‌، مكشوف‌ كردن‌: Find Out

يابنده‌، پيدا كننده‌: Finder

حكم‌، افزار، انچه‌ كارگر از خود بر سر كار مي‌ برد يافت‌، كشف‌، اكتشاف‌، يابش‌: Finding

يافته‌ها: findings

نتايج مميزي يا ارزيابي.

يافته‌ها: Findings

نتايج مميزي يا ارزيابي.

نازك‌، عالي‌، لط‌يف‌، نرم‌، ريز، شگرف‌ جريمه‌، تاوان‌، غرامت‌، جريمه‌ كردن‌، جريمه‌ گرفتن‌ از صاف‌ كردن‌، كوچك‌ كردن‌، صاف‌ شدن‌، رقيق‌ شدن‌، خوب‌، فاخر: Fine

هنرهاي‌ زيبا: Fine Arts

ميزان‌ سازي‌ دقيق‌: Fine Tuning

بط‌ورعالي‌ يا ظ‌ريف‌ يا ريز: Finely

زيور، ارايش‌، زر و زيور، جامه‌ پر زرق‌ و برق كارخانه‌ تصفيه‌ فلزات‌: Finery

خاكه‌، چيز خاك‌ شده‌: Fines

ريز بافت‌، نازك‌ رشته‌: Finespun

ظ‌رافت‌، نكته‌ بيني‌، دقت‌، زيركي‌ بكار بردن‌: Finesse

انگشت‌ زدن‌، دست‌ زدن‌ (به‌) انگشت‌، باندازه‌ يك‌ انگشت‌، ميله‌ برامدگي‌، زبانه: Finger

جا انگشتي‌ (در ساز و پيانو): Finger Board

افتابه‌، لگن‌، لگن‌ يا ط‌اس‌ دستشويي‌: Finger Bowl

نقاشي‌ با انگشت‌، پخش‌ رنگ‌ با انگشت‌: Finger Painting

ناخنك‌ زني‌، پنجه‌ گذاري‌، انگشت‌ كاري‌: Fingering

(ج‌.ش‌.) ماهي‌ ازاد، چيز كوچك‌ و بي‌ اهميت‌: Fingerling

ناخن‌: Fingernail

تير راهنما، راهنماي‌ جاده‌، تير راهنماييكه‌ پيكان‌ , مخصوص‌ هدايت‌ دارد ومسيرجاده‌رانشان‌ ميدهد، راهنما: Fingerpost

اثر انگشت‌، انگشت‌ نگاري‌، انگشت‌ نگاري‌ كردن‌: Fingerprint

نوك‌ انگشت‌، سرانگشت‌: Fingertip

گلدسته‌، زينت‌ بالاي‌ سقف‌: Finial

(ykcinif=) شيك‌، خوش‌ لباس‌، متوجه‌ جزئيات‌: Finical

پايان‌: Finis

بپايان‌ رسانيدن‌، تمام‌ كردن‌، رنگ‌ وروغن‌ زدن‌، تمام‌ , پرداخت‌ كار شدن‌، پرداخت‌ رنگ‌ وروغن‌، دست‌ كاري‌ تكميلي‌، پايان: Finish

تاريخ پايان: finish date

تاريخ تقويمي مرتبط با تكميل فعاليت. معمولا همراه با يكي از اصطلاحات واقعي، برنامه‌ريزي‌شده، برآوردي، زمان‌بندي‌شده، زود، دير، هدف يا فعلي استفاده مي‌شود.

تاريخ پايان: Finish Date

زمان واقعي يا برآورد‌شده تكميل يك فعاليت.تاريخ تقويمي مرتبط با تكميل فعاليت. معمولا همراه با يكي از اصطلاحات واقعي، برنامه‌ريزي‌شده، برآوردي، زمان‌بندي‌شده، زود، دير، هدف يا فعلي استفاده مي‌شود.

كالاهاي تمام شده: Finished Goods

چرم پرداخت شده: finished leather

چرم ساخته شده: finished leather

Steel that is ready for the market without further work or treatment. Blooms, billets, slabs, sheet bars and wire rods are termed “semi-finished”.: FINISHED STEEL

The surface appearance of the various metals after final treatment such as rolling, etc. Over the years the following finishes have become recognized as standard in their respective fields.: FINISHES :

Temperature of final hot-working of a metal.: FINISHING TEMPERATURE

متناهي‌، محدود: Finite

برنامه ريزي محدود: Finite Scheduling

تناهي‌، محدوديت‌: Finiteness

محدوديت‌، فنا، پايان‌ پذيري‌: Finitude

خبرچين‌، اعتصاب‌ شكن‌، جاسوسي‌ كردن‌: Fink

فنلاندي‌، اهل‌ كشور فنلاند: Finn

فنلاندي‌، زبان‌ مردم‌ فنلاند: Finnish

(ج‌.ش‌.) باله‌ دار، پره‌ دار، مثل‌ باله‌: Finny

مدرسه‌ تكميلي‌ دختران‌: Finshing School

محدود، فاني‌ (مثل‌ انسان‌)، فناپذير: Finte

(drojf=) (جغ.) ابدره‌: Fiord

(مو.) ني‌ انبان‌: Fipple Flute

(گ‌.ش‌.) صنوبر، شاه‌ درخت‌: Fir

اخراج كردن: Fire

اتش‌، حريق‌، (نظ‌.) شليك‌، (مج.) تندي‌، حرارت‌، اتش‌ زدن افروختن‌، تفنگ‌ ياتوپ‌ را اتش‌ كردن‌، بيرون‌ كردن انگيختن‌: Fire

نيمسوز، اتش‌ پاره‌، (مج.) ادم‌ فتنه‌ انگيز: Fire Brand

اجر نسوز: Fire Brick

(cainamoryp، yraidnecni=) اتش‌ افروز: Fire Bug

اط‌فاء حريق‌، جلوگيري‌ از اتش‌ سوزي‌: Fire Control

دودي‌، دود داده‌ شده‌: Fire Cured

تمرين‌ اط‌فاء حريق‌: Fire Drill

جنگي‌ شعبده‌ باز اتش‌ خوار، شعبده‌ باز، (مج.) ادم‌ فتنه‌ جو: Fire Eater

ماشين‌ اتش‌ نشاني‌، تلمبه‌ اتش‌ خاموش‌ كن‌: Fire Engine

پلكان‌ اط‌مينان‌، پله‌ كان‌ مخصوص‌ فرار در مواقع‌ حريق‌: Fire Escape

خاموش‌ كننده‌ اتش‌، فشنگ‌ ضد اتش‌: Fire Extinguisher

سيخ‌ و سه‌پايه‌ وساير اسبابهاي‌ جلو بخاري‌: Fire Irons

(losarig=) گل‌ افتاب‌ گردان‌، عين‌ الشمس‌: Fire Opal

اطفاء حريق: Fire protection

فروش‌ مال‌ التجاره‌ حريق‌ زده‌: Fire Sale

ايستگاه‌ اتش‌ نشاني‌: Fire Station

اسلحه‌ گرم‌: Firearm

انفجاري‌ سنگ‌ اسماني‌ بزرگ‌، شهاب‌ روشن‌، (نظ‌.) نارنجك‌، گلوله‌ ,: Fireball

(ج‌.ش‌.) پري‌ شاهرخ‌، مرغ‌ انجير خوار: Firebird

مجمر، اتشدان‌، منقل‌: Firebox

خاك‌ نسوز، گل‌ اتشخوار: Fireclay

ترقه‌: Firecracker

مشعل: Fired Heater

گاز قابل‌ احتراق‌ معدن‌، گاز متان‌: Firedamp

(افسانه‌) اژدهاي‌ اتش‌ خوار، سمندر: Firedrake

مامور اتش‌ نشاني‌: Firefighter

حشره‌ شب‌ تاب‌، كرم‌ شب‌ تاب‌: Firefly

سپر جلو بخاري‌، مامور اتش‌ نشاني‌: Fireguard

(noitats erif=) ايستگاه‌ اتش‌ نشاني‌: Firehouse

نور اتش‌، رعد وبرق‌، اذرخش‌: Firelight

تفنگ‌ فتيله‌اي‌: Firelock

مامور اتش‌ نشاني‌، سوخت‌ انداز، سوخت‌ گير: Fireman

اجاق‌، اتشگاه‌، كانون‌، بخاري‌، منقل‌: Fireplace

(tnardyh) شير اب‌ اتش‌ نشاني‌: Fireplug

قدرت‌ شليك‌: Firepower

نسوز، محفوظ‌ از اتش‌، نسوز كردن‌، ضد اتش‌: Fireproof

سپر جلو بخاري‌: Firescreen

پاي‌ بخاري‌، زندگي‌ خانگي‌: Fireside

(مع.) سنگ‌ چخماق‌، سنگ‌ اتش‌ زنه‌: Firestone

ساختمان‌ مستعد اتش‌ سوزي‌: Firetrap

نوشابه‌ الكلي‌ قوي‌: Firewater

(گ‌.ش‌.) نوعي‌ كاهو: Fireweed

هيزم‌: Firewood

اتش‌ بازي‌: Firework

اتش‌ پرست‌: Fireworshipper

خط‌ اتش‌، خط‌ شليك‌: Firing Line

سوزن‌ گلنگدن‌ اسلحه‌ اتشي‌: Firing Pin

(نظ‌.) جوخه‌ اتش‌: Firing Squad

چليك‌ (مط‌ابق‌ يك‌ چهارم‌ بشكه‌)، بشكه‌ چوبي‌: Firkin

شرکت: Firm

محكم، استوار- شركت ، كمپاني: Firm

شركت‌، تجارتخانه‌، كارخانه‌، موسسه‌ بازرگاني‌، استوار محكم‌، ثابت‌، پابرجا، راسخ‌، سفت‌ كردن‌، استوار كردن‌: Firm

برنامه ي قطعي اجرا: Firm Execution Plan

پيمان قيمت مقطوع ثابت: Firm Fixed Price Contract

نوعي پيمان که قيمتي ثابت را در نظر مي‌گيرد. اين قيمت تحت تاثير تغييرات هزينه واقعي پيمانکار نيست. براي پيمان‌هايي مناسب است که هزينه‌ها با دقت معقولي قابل تخمين هستند.پيماني كه در آن خريدار قيمت مشخصي را به فروشنده پرداخت مي‌كند بدون توجه به اينكه هزينه تكميل كار فروشنده چقدر است.شكلي از پيمان كه در آن قيمت و حق‌الزحمه از قبل تعيين شده و به هزينه واقعي وابسته نيست.پيمان قيمت مقطوع كه در آن تامين‌كننده توافق مي‌كند كالا يا خدمت را با قيمتي ثابت تحويل دهد.پيماني با قيمت غير قابل تعديل كه قيمت آن بر پايه تجربه پيمانكار در اجراي پيمان‌هاي مشابه ارايه شده است.

پيمان قيمت مقطوع ثابت: firm fixed price contract (FFPC)

پيماني كه در آن خريدار قيمت مشخصي را به فروشنده پرداخت مي‌كند بدون توجه به اينكه هزينه تكميل كار فروشنده چقدر است.

فلك‌ (افلاك‌)، اسمان‌، گنبد اسمان‌: Firmament

فلكي‌: Firmamental

(مك‌.) اسكنه‌ پهن‌: Firmer Chisel

ثبات‌ واستحكام‌: Firmness

ميان‌افزار: firmware

دستورالعمل‌هاي رايانهي كه در قسمت حافظه فقط خواندني رايانه ثبت شده است.

سفت‌ افزار: Firmware

ميان‌افزار: Firmware

دستورالعمل‌هاي کامپيوتري که در قسمت حافظه فقط خواندني کامپيوتر ثبت شده است.

صنوبردار، صنوبري‌: Firry

نخست‌، نخستين‌، اول‌، يكم‌، مقدم‌، مقدماتي‌: First

نخست‌، نسختين‌، اولا: First

بند اول: first article

اولين واحد فرآيند توليد

بند اول: First Article

اولين واحد فرآيند توليد.

آزمون بند اول: first article test

اولين آزمون‌هاي اجرايي فرآيند توليد كه معمولاً فراگيرتر از آزمون‌هاي پذيرش (كيفيت) انجام شده بر كالاها در مراحل بعدي است.

آزمون بند اول: First Article Test

اولين آزمون‌هاي اجرايي فرآيند توليد که معمولاً فراگيرتر از آزمون‌هاي پذيرش (کيفيت) انجام شده بر کالاها در مراحل بعدي است.

علت‌ العلل‌، علت‌ اوليه‌: First Cause

بترتيب‌ ورود (ofif): First In First Out

ستوان‌ يكم‌، ناوبان‌ يكم‌: First Lieutenant

نخست‌ زاده‌ (جانور)، نوبر: First Ling

كسي‌ كه‌ براي‌ اولين‌ بار قانونا تخلف‌ كرده‌ است‌: First Offender

(د.) اول‌ شخص‌ (مفرد يا جمع‌)، صيغه‌ اول‌ شخص‌ (در , افعال‌ وضماير وغيره‌): First Person

عالي‌، درجه‌ اول‌، نخستين‌ درجه‌: First Rate

ط‌رح‌ نخستين‌ لايحه‌ قانوني‌ در مجلس‌: First Reading

(نظ‌.) گروهبان‌ يكم‌: First Sergeant

دائمي‌، منظ‌م‌، درجه‌ يك‌: First String

درجه‌ اول‌، بالاترين‌ مقام‌: First Water

نخست‌ زاده‌، ارشد، فرزند ارشد: Firstborn

نوبر، ميوه‌ هاي‌ نوبرانه‌: Firstfruits

مستقيم‌، اصلي‌، دست‌ اول‌، (مج.) عالي‌: Firsthand

اولا، درمرحله‌ اول‌: Firstly

(yrautse=) خور، مدخل‌: Firth

خزانه‌ كشور، اموال‌ ضبط‌ شده‌: Fisc

مالي‌، مالياتي‌، محاسباتي‌: Fiscal

سال مالي- مالياتي: Fiscal Year

سال مالي: fiscal year

دوره 12 ماهه براي برنامه‌ريزي مالي و اهداف گزارش‌دهي.

سال مالي: Fiscal Year

دوره 12 ماهه براي برنامه‌ريزي مالي و اهداف گزارش‌دهي.

(ج‌.ش‌.) راسو، ظ‌ربان‌، پوست‌ راسو يا گربه‌ قط‌بي‌: Fisch

ط‌لب‌ كردن‌ ماهي‌ گرفتن‌، صيداز اب‌، بست‌ زدن‌ (به‌)، جستجو كردن ماهي‌، (بصورت‌ جمع‌) انواع‌ ماهيان‌، ماهي‌ صيد كردن: Fish

خوراك‌ ماهي‌ وسيب‌ زميني‌ سرخ‌ كرده‌: Fish And Chips

درست‌ كنند نان‌ شيريني‌ كه‌ از ماهي‌ خورد كرده‌ وپوره‌ سيب‌ زميني‌ ,: Fish Cake

محل‌ اتصال‌ دو خط‌ اهن‌ يا دوتير: Fish Joint

ماهي‌ مانند: Fish Like

ماهي‌ خشك‌ وخورد شده‌ كه‌ بمصرف‌ كود وغذاي‌ حيوانات‌ , ميرسد: Fish Meal

فيله‌ ماهي‌ سرخ‌ كرده‌: Fish Stick

ماهي‌ خشك‌ وخورد شده‌ كه‌ بمصرف‌ كود وغذاي‌ حيوانات‌ , ميرسد: Fish Story

قابل‌ ماهيگيري‌: Fishable

نمودار استخوان ماهی : Fishbone Diagram

       اين نمودار، نمودار ايشيکاوا نيز ناميده ميشود و تکنيکي است که به سازمان‌دهيِ اجزاءِ يک مشکل يا وضعيت، کمک ميرساند.

نمودار استخوان ماهي: fishbone diagram

ابزاري تحليل كه شيوه‌اي نظام‌مند براي بررسي آثار و علل ايجاد اين آثار فراهم مي‌سازد. نمودار استخوان ماهي به دسته‌بندي دلايل متعدد و بالقوه مشكلات يا مسائل كمك مي‌كند. مشكل/ مسئله‌اي كه بايد مورد بررسي قرار گيرد سر ماهي است. هر استخوان ماهي دسته‌هاي اصلي كه

نمودار استخوان ماهي: Fishbone Diagram

ابزاري تحليل که شيوه‌اي نظام‌مند براي بررسي آثار و علل ايجاد اين آثار فراهم مي‌سازد. نمودار استخوان ماهي به دسته‌بندي دلايل متعدد و بالقوه مشکلات يا مسائل کمک مي‌کند. مشکل/ مسئله‌اي که بايد مورد بررسي قرار گيرد سر ماهي است. هر استخوان ماهي دسته‌هاي اصلي که بايد مورد بررسي قرار گيرند, هستند؛ دسته‌هايي مانند شيوه، دستگاه‌ها، مواد، نيروي انساني؛ مکان، رويه، افراد، سياست؛ محيط اطراف، تأمين‌کننده، سامانه، مهارت. دکتر کائورا ايشيکاوا، متخصص کنترل کيفيت ژاپني اين نمودار را ابداع کرد.

ماهيگير، جانور ماهيخوار، كرجي‌ ماهيگيري‌: Fisher

ماهي‌ گير، صياد ماهي‌، كرجي‌ ماهيگيري‌: Fisherman

گره‌ ماهيگيري‌: Fisherman's Bend

محل‌ ماهيگيري‌، شيلات‌، ماهيگيري‌: Fishery

قلاب‌ ماهيگيري‌، قلاب‌: Fishhook

(جاي‌) ماهيگيري‌، ماهيگيري‌، حق‌ ماهيگيري‌: Fishing

بازپرسي‌ قانوني‌، تحقيق‌، استنط‌اق‌: Fishing Expedition

ريسمان‌ ماهيگيري‌: Fishline

ماهي‌ فروش‌: Fishmonger

ساخته‌ ودر امتداد هم‌ قرار ميدهد صفحه‌ پولاديني‌ كه‌ دو خط‌ اهن‌ يا دوتير را بهم‌ متصل‌ ,: Fishplate

چرخاندن‌ دم‌ هواپيما بمنظ‌ور كاستن‌ سرعت‌ ان‌ (خصوصا , هنگام‌ فرود امدن‌): Fishtail

زن‌ ماهي‌ فروش‌، (مج.) زن‌ بدزبان‌، زن‌ سليط‌ه‌: Fishwife

مثل‌ ماهي‌، ماهي‌ دار، (مج.) مورد ترديد، مشكوك‌: Fishy

قابل‌ انشقاق‌، شكافتني‌: Fissile

شكافتني‌ بودن‌، قابليت‌ انشقاق‌: Fissility

شكافتن‌، انشقاق‌، شكستن‌ هسته‌ اتمي‌: Fission

بمب‌ اتمي‌، بمب‌ هسته‌اي‌، بمب‌ شكافت‌: Fission Bomb

قابل‌ شكستن‌ وتقسيم‌، شكافت‌ پذير: Fissionable

وابسته‌ به‌ شكستن‌ هسته‌ اتم‌: Fissional

تقسيم‌ شونده‌، شكاف‌ خورنده‌ توليدكننده‌ سلولهاي‌ جديد بوسيله‌تقسيم‌ سلولي‌ ياشكاف: Fissiparous

پنجه‌ شكافته‌، سم‌ شكافته‌، جانور سم‌ شكافته‌، سم‌ , شكافتگان‌: Fissiped

مشت‌، مشت‌ زدن‌، بامشت‌ گرفتن‌، كوشش‌، كار: Fist

مشتي‌: Fistic

مشت‌ زني‌، جنگ‌ با مشت‌: Fisticuffs

عميقي‌ كه‌ غالبابوسيله‌مجراي‌ پيچاپيچي‌ بداخل‌ مربوط‌ است‌, ني‌، ناي‌ (مخصوص‌ موسيقي‌)، پنجه‌، (ط‌ب‌) ناسور، زخم‌ ,: Fistula

لوله‌اي‌، مربوط‌ به‌ ناسور: Fistulous

شكاف‌، چاك‌، ترك‌، درز، شكافدار كردن‌: Fisure

قسمتي‌ از شعر ياسرود، بند، (با otni)گنجاندن‌ يا گنج, بيهوشي‌، غش‌، تشنج‌، هيجان‌، درخور، مناسب‌، شايسته تندرست‌، اندازه‌ بودن‌(جامه‌)برازندگي‌، زيبنده‌ بودن‌ بر سوار يا جفت‌ كردن‌، (حق.)صلاحيت‌ دار كردن‌، تط‌بيق‌ كردن مناسب‌ بودن‌ براي‌، (مج.)شايسته‌بودن‌، متناسب‌ كردن يدن‌: Fit

در خور، مقتضي‌، شايسته‌، خوراندن‌: Fit

(ج‌.ش‌.) گربه‌ قط‌بي‌ (tacelop): Fitchet

(ج‌.ش‌.) راسو، ظ‌ربان‌، پوست‌ راسو يا گربه‌ قط‌بي‌: Fitchew

حمله‌اي‌، غشي‌، متغير، هوس‌ پرست‌، دمدمي‌: Fitful

لوازم‌، وسايل‌ نصب‌: Fitment

كمك‌ مكانيك‌، فيتر: Fitter

مناسب‌، بجا، بمورد، بموقع‌، پرو لباس‌: Fitting

جفت‌ سازي‌، سوار كني‌، لوازم‌: Fitting

كارگاه‌ مونتاژ كارگاهي‌ كه‌ در انجا اجزاي‌ ماشين‌ را سوار ميكنند: Fitting Shop

عدد پنج‌، پنجگانه‌: Five

(emid dna evif)كالاهايي‌ كه‌ قيمت‌ ان‌ بين‌ 5 تا01 سنت‌ , ميباشد، مغازه‌اجناس‌ ارزان‌ قيمت‌: Five And Ten

(گ‌.ش‌.) پنج‌ انگشت‌، پنج‌ برگ‌، پامچال‌: Five Finger

(نظ‌.) افسر پنج‌ ستاره‌اي‌: Five Star

پنج‌ برابر: Fivefold

اسكناس‌ پنج‌ ليره‌اي‌ يا پنج‌ دلاري‌: Fiver

به‌، تعيين‌ كردن‌، قراردادن‌، بحساب‌ كسي‌ رسيدن‌، تنبيه‌ , كار گذاشتن‌، درست‌ كردن‌، پابرجا كردن‌، نصب‌ كردن كردن‌، ثابت‌ شدن‌، ثابت‌ ماندن‌، مستقر شدن‌، گير، حيص‌ , محكم‌ كردن‌، استواركردن‌، سفت‌ كردن‌، جادادن‌، چشم‌دوختن‌ , وبيص‌، تنگنا، مواد مخدره‌، افيون‌: Fix

ثبات‌ پذير، محكم‌ كردني‌: Fixable

تثبيت‌ كردن‌، محكم‌ كردن‌، متمركز كردن‌: Fixate

تعيين‌، تثبيت‌، تحكيم‌، دلبستگي‌ زياد، عشق‌ زياد، خيره‌ , شدگي‌، تعلق‌ خاط‌ر، ثابت‌كردن‌: Fixation

ثابت‌ كننده‌: Fixative

ثابت‌، مقط‌وع‌، ماندني‌: Fixed

ثابت‌، ماندني‌، مقط‌وع‌: Fixed

دارايي ثابت: Fixed Asset

دارايي ثابت: fixed asset

دارايي يا تجهيزاتي كه براي پروژه مورد استفاده قرار مي‌گيرد

دارايي ثابت: Fixed Asset

دارايي يا تجهيزاتي که براي پروژه مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

دارايي‌ هاي‌ ثابت‌: Fixed Assets

هزينه‌هاي ثابت: fixed costs

هزينه‌اي كه عوامل متغيري از جمله زمان اضافه و حجم توليد اثري بر آن ندارد

هزينه‌هاي ثابت: Fixed Costs

هزينه‌اي که عوامل متغيري از جمله زمان اضافه و حجم توليد اثري بر آن ندارد.

حق الزحمه هاي ثابت: Fixed fees

ميدان‌ ثابت‌: Fixed Field

قابل‌ ثابت‌: Fixed Format

با نوك‌ ثابت‌: Fixed Head

گرده‌ با نوك‌ ثابت‌: Fixed Head Disk

با درازاي‌ ثابت‌: Fixed Length

مدرك‌ با درازاي‌ ثابت‌: Fixed Length Record

مميز ثابت‌: Fixed Point

با مميز ثابت‌: Fixed Point

قيمت مقطوع با حق‌الزحمه امتيازي : fixed price award fee

نوعي پيمان تكميلي كه به منظور تشويق عملكرد پيمانكار قيمت ثابت مقطوع، مقداري به عنوان امتياز به حق‌الزحمه افزوده مي‌شود. اين ميزان با توجه به ارزيابي خريدار از عملكرد پيمانكار در مقايسه با معيارهاي از قبل تعيين شده، مشخص مي‌شود. مشاجره‌هاي حق‌الزحمه امتيازي

قيمت مقطوع با حق‌الزحمه امتيازي: Fixed Price Award Fee

نوعي پيمان تکميلي که به منظور تشويق عملکرد پيمانکار قيمت ثابت مقطوع، مقداري به عنوان امتياز به حق‌الزحمه افزوده مي‌شود. اين ميزان با توجه به ارزيابي خريدار از عملكرد پيمانکار در مقايسه با معيارهاي از قبل تعيين شده، مشخص مي‌شود. مشاجره‌هاي حق‌الزحمه امتيازي در دادگاه قابل بررسي نيستند.

پيمان قيمت مقطوع : fixed price contract

گروهي از پيمان‌ها كه بر مبناي تعيين تعهدات حقوقي شركت فروشنده تا زمان تكميل كار است. فروشنده مجري كار قانوناً ملزم به تكميل كار است و مهم نيست كه براي انجام آن چه مقدار هزينه متحمل مي‌شود. پيمانكار مجري بايد ريسك افزايش هزينه كار را متحمل شود.

پيمان قيمت مقطوع: Fixed Price Contract

نوعي پيمان تکميلي با دستاورد مشخص، قيمت مقطوع و زمان‌بندي تعريف شده. انواع پيمان‌هاي قيمت مقطوع شامل موارد زير مي‌شود: انواع مختلف پيمان‌هاي قيمت مقطوع عبارتند از قيمت مقطوع ثابت, قيمت مقطوع با امكان گسترش محدوده كار, قيمت مقطوع قابل بازنگري, قيمت مقطوع تشويقي, قيمت مقطوع با تحويل نامحدود، کيفيت نامحدود, قيمت مقطوع با حق‌الزحمه امتيازي.گروهي از پيمان‌ها که بر مبناي تعيين تعهدات حقوقي شركت فروشنده تا زمان تکميل كار است. فروشنده مجري كار قانوناً ملزم به تكميل كار است و مهم نيست كه براي انجام آن چه مقدار هزينه متحمل مي‌شود. پيمانكار مجري بايد ريسك افزايش هزينه كار را متحمل شود.

قيمت مقطوع با حق‌الزحمه تشويقي: fixed price incentive fee

نوعي پيمان تكميلي با قيمت زياد و حق‌الزحمه تشويقي. حق‌الزحمه مذاكره شده بر اساس فرمول حق‌الزحمه، متناسب با ريسك و عدم قطعيت‌هاي پيمان تنظيم مي‌شود.

قيمت مقطوع با حق‌الزحمه تشويقي: Fixed Price Incentive Fee

نوعي پيمان تکميلي با قيمت زياد و حق‌الزحمه تشويقي. حق‌الزحمه مذاکره شده بر اساس فرمول حق‌الزحمه، متناسب با ريسک و عدم قطعيت‌هاي پيمان تنظيم مي‌شود.

پيمان قيمت مقطوع با حق‌الزحمه تشويقي: fixed price Plus incentive fee (FPPIF) contract

پيماني با قيمت ثابت براي عملكرد ارائه شده، به اضافه حق‌الزحمه‌اي از پيش تعيين‌شده براي عملكرد بهتر.

پيمان قيمت مقطوع با حق‌الزحمه تشويقي: Fixed Price Plus Incentive Fee (FPPIF) Contract

پيماني با قيمت ثابت براي عملكرد ارائه شده، به اضافه حق‌الزحمه‌اي از پيش تعيين‌شده براي عملكرد بهتر.

قيمت مقطوع قابل بازنگري: fixed price redeterminable

نوعي پيمان تكميلي با قيمت مقطوع ثابت براي دوره آغازين و در نظر گرفتن شرايطي براي تغيير قيمت در دوره‌‌هاي بعدي عمليات، با در نظر داشتن متغيرهاي بالقوه.

قيمت مقطوع قابل بازنگري: Fixed Price Redeterminable

نوعي پيمان تکميلي با قيمت مقطوع ثابت براي دوره آغازين و در نظر گرفتن شرايطي براي تغيير قيمت در دوره‌‌هاي بعدي عمليات، با در نظر داشتن متغيرهاي بالقوه.

همزن با پروانه ثابت: Fixed Propeller Agitators

با مبناي‌ ثابت‌: Fixed Radix

ستاره‌ ثابت‌، ثوابت‌: Fixed Star

دلال‌، كارچاق‌ كن‌، دواي‌ ثبوت‌ عكاسي‌: Fixer

(درعكاسي‌) ثبوت‌، تثبيت‌، (بصورت‌ جمع‌) حاشيه‌، ريشه لوازم‌، فروع‌، اثاثه‌: Fixing

تثبيت‌، ثبوت‌، ثبات‌، قرار، پايداري‌، استواري‌: Fixity

چيز ثابت‌، (درجمع‌) اثاثه‌ ثابت‌، لوازم‌ نصب‌ كردني‌: Fixture

داشتن‌، (در مورد مشروب‌ گازدار)گاز داشتن‌ صداي‌ فش‌ فش‌، گاز مشروبات‌، چابگي‌، سرزندگي‌، هيجان‌ ,: Fizz

فش‌ فش‌، زرزر، وزوز (صداي‌ هيزم‌ تر هنگام‌ سوختن‌) كوشش‌ مذبوحانه‌، شكست‌، زه‌زدن‌: Fizzle

باشد فلات‌ مرتفع‌ وصخره‌ داري‌ كه‌ تقريبا هيچ‌ درختي‌ نداشته‌ ,: Fjeld

(جغ.) ابدره‌: Fjord

مبهوت‌ كردن‌، گيج‌ كردن‌: Flabbergast

به‌ سستي‌، بط‌ور شل‌ و ول‌: Flabbily

سست‌، نرم‌، شل‌ و ول‌، داراي‌ عضلات‌ شل‌: Flabby

(mrofillebalf=) (گ‌.ش‌.- ج‌.ش‌.) بادبزني‌، اندام‌ , بادبزني‌: Flabellate

(etallebalf=) (گ‌.ش‌.- ج‌.ش‌.) بادبزني‌، اندام‌ بادبزني‌: Flabelliform

بادبزن‌، بادزن‌، عضو بادبزني‌: Flabellum

سست‌، شل‌ وول‌، چروك‌ شده‌، اويخته‌: Flaccid

سستي‌، شلي‌، اويختگي‌: Flaccidity

بط‌ري‌، بط‌ري‌ در دار كوچك‌: Flacon

پايين‌افتادن‌، سست‌ شدن‌، از پا افتادن‌، پژمرده‌ كردن‌ پرچم‌ زدن‌ به‌، باپرچم‌ علامت‌ دادن‌، سنگفرش‌ كردن پرچم‌، بيرق‌، علم‌، دم‌ انبوه‌ وپشمالوي‌ سگ‌، زنبق‌، برگ‌ , شمشيري‌، سنگ‌ فرش‌، جاده‌ سنگ‌ فرش‌، پرچم‌ دار كردن: Flag

پرچم‌، بيرق‌: Flag

لقمه‌ پرچم‌: Flag Byte

ذره‌ پرچم‌: Flag Git

افسر دريايي‌، درياسالار، دريادار، دريابان‌: Flag Officer

(ن‌.د.) افسر بالاتر از سروان‌، افسر ارشد: Flag Rank

(در راهنمايي‌ ورانندگي‌) ايست‌، توقف‌: Flag Stop

ميهن‌ پرستي‌ بحد افراط‌ وجنون‌، اهتزاز پرچم‌: Flag Waving

كسيكه‌ براي‌ بخشودگي‌ از گناهان‌ بخود شلاق‌ ميزند موجود يا انگل‌ تاژك‌ دار: Flagellant

تاژك‌ دار، شلاقي‌: Flagellar

تاژكدار، شلاق‌ زدن‌، تازيانه‌ زدن‌، تاژك‌ دار شدن‌: Flagellate

شلاق‌ زني‌، تشكيل‌ تاژك‌: Flagellation

(rennur)، تاژك‌ (م‌.ل‌.) شلاق‌، تازيانه‌، (گ‌.ش‌.) گياه‌ بالارونده‌ وپيچي‌ ,: Flagellum

ني‌ لبك‌، نايچه‌: Flageolet

سنگفرش‌، متزلزل‌، كاهنده‌، ضعيف‌، ول‌، افتاده‌: Flagging

بيمزه‌ ني‌ زار، جگن‌ زار، داراي‌ برگهاي‌ شمشيري‌، سست‌، شل‌ وول: Flaggy

تبه‌ كار، بدكار، ستمگر، شرير، بسيار زشت‌: Flagitious

پرچم‌ دار، راهنما: Flagman

تنگ‌ دسته‌دار و لوله‌دار، تنگ‌، قرابه‌: Flagon

تير پرچم‌، ميله‌ پرچم‌: Flagpole

(ycnargalf) اشكاري‌، رسوايي‌، وقاحت‌، شناعت‌، زشتي‌: Flagrance

(ecnargalf) اشكاري‌، رسوايي‌، وقاحت‌، شناعت‌، زشتي‌: Flagrancy

اشكار، برملا، انگشت‌ نما، رسوا، وقيح‌، زشت‌: Flagrant

(حق.) وقيحانه‌، درحال‌ ارتكاب‌ جرم‌: Flagrante Delicto

كشتي‌ حامل‌ پرچم‌ اميرالبحري‌، كشتي‌ دريادار: Flagship

چوب‌ پرچم‌: Flagstaff

سنگ‌، سنگفرش‌: Flagstone

الت‌ نوساني‌ هر چيزي‌، گندم‌ كوب‌، كوبيدن‌، شلاق‌ زدن خرمن‌ كوب‌: Flail

خصيصه‌ شامه‌ سگ‌، بويايي‌، (مجا) قوه‌ تشخيص‌، فراست‌، استعداد: Flair

توپخانه‌ ضد هوايي‌: Flak

پوسته‌پوسته‌ شدن‌، ورد امدن‌(باtuo ياpu)، برفك‌ زدن‌ , تكه‌ كوچك‌ (برف‌ وغيره‌)، ورقه‌، پوسته‌، فلس‌، جرقه تلويزيون‌: Flake

پوسته‌ پوسته‌، ورقه‌ ورقه‌، ورقه‌ شونده‌، فلسي‌، برفكي‌: Flaky

حقه‌، بامبول‌، بامبول‌ زدن‌، لاف‌ وگزاف‌: Flam

مشعل‌، مشعل‌ چند فتيله‌اي‌، شمعدان‌ زينتي‌: Flambeau

اشتعال‌ لرزشي‌، اشتعال‌ با لرزش‌، زرق‌ وبرق‌: Flamboyance

اشتعال‌ لرزشي‌، اشتعال‌ با لرزش‌، زرق‌ وبرق‌: Flamboyancy

شعله‌ دار، زرق‌ وبرق‌ دار، وابسته‌ به‌ مكتب‌ معماري‌ , گوتيگ‌، شعله‌ مانند: Flamboyant

(anaicniop layor) (گ‌.ش‌.) گل‌ ط‌اوس‌: Flamboyante

زبانه‌ كشيدن‌، مشتعل‌ شدن‌، تابش‌ شعله‌، زبانه‌ اتش‌، الو، تب‌ وتاب‌، شورعشق‌، شعله‌ زدن: Flame

A process of softening a metal by the application of heat from a high temperature flame.: FLAME ANNEALING

دستگاه‌ مخصوص‌ سوزاندن‌ علف‌: Flame Cultivator

A process of hardening a ferrous alloy by heating it above the transformation range by means of a high-temperature flame, and then cooling as required.: FLAME HARDENING

(گ‌.ش‌.) درختان‌ وبوته‌هاييكه‌ داراي‌ گلهاي‌ درخشان‌ اتشي‌ , يا زرد رنگ‌ هستند: Flame Tree

(روم‌ قديم‌) كاهن‌ معبد يكي‌ از خدايان‌: Flamen

رقص‌ تند كوليها اسپانيا، رقص‌ فلامنكو: Flamenco

متوقف‌ ساختن‌ موتور هواپيما: Flameout

ضد شعله‌، سوز، عايق‌ شعله‌، ضد اتش‌: Flameproof

قابليت‌ اشتعال‌: Flammability

قابل‌ اشتعال‌، قابل‌ سوختن‌، اتشگير: Flammable

ولگردي‌، بي‌ هدفي‌: Flanerie

ادم‌ ولگرد: Flaneur

پخش‌ رگه‌ معدن‌، لبه‌ بيرون‌ امده‌ چرخ‌، پيچ‌ سر تنبوشه پخش‌ كردن‌، لبه‌ دار كردن‌: Flange

پهلو، تهيگاه‌، ط‌رف‌، (نظ‌.) جناح‌، از جناح‌ حمله‌ كردن دركنار واقع‌ شدن‌: Flank

لباس‌ (بخصوص‌ شلوار)ورزش‌ فلانل‌ (نوعي‌ پارچه‌ پشمي‌)، (درجمع‌) جامه‌ فلانل‌ يا پشمي: Flannel

پارچه‌ پنبه‌اي‌ شبيه‌ فلانل‌، فلانل‌ نما، كركي‌: Flannelette

مثل‌ فلانل‌، فلانل‌ مانند: Flannelly

زبانه‌ كفش‌، بال‌ وپرزدن‌ مرغ‌بهم‌ زدن‌، پرزدن‌، دري‌ وري‌ , ضربه‌، صداي‌ چلپ‌، اويخته‌ وشل‌، برگه‌ يا قسمت‌ اويخته گفتن‌: Flap

مزخرف‌، مهمل‌، جو: Flapdoodle

ekac elddirg=: Flapjack

مگس‌ كش‌، مگس‌ پران‌، جوجه‌ اردك‌: Flapper

An extremely flat, very smooth, very accurate to gage, polished, hardened and tempered spring steel produced from approximately 1.15% carbon. The name is derived from its common and principle usage.: FLAPPER VALVE STEEL

شل‌ وول‌، اويخته‌، اويزان‌ وگشاد، گل‌ وگشاد: Flappy

باشعله‌ نامنظ‌م‌سوختن‌، از جا در رفتن‌ روشنايي‌ خيره‌كننده‌ و نامنظ‌م‌، زبانه‌ كشي‌، شعله‌ زني شعله‌، چراغ‌ يانشان‌ دريايي‌، نمايش‌، خود نمايي: Flare

اشتعال‌ ناگهاني‌، غضب‌ ناگهاني‌: Flare Up

اشتعال‌ برخلاف‌ مسير عادي‌ شعله‌، پس‌ زهني‌ شعله‌: Flareback

شعله‌ور، سوزان‌: Flaring

برق‌، روشنايي‌ مختصر، يك‌ ان‌، لحظ‌ه‌، بروز ناگهاني جلوه‌، تشعشع‌، برق‌ زدن‌، ناگهان‌ شعله‌ ور شدن‌، زود , گذشتن‌، فلاش‌ عكاسي‌: Flash

تلالو، تاباندن‌: Flash

شده‌ و معلم‌ انرا براي‌ زمان‌كوتاهي‌ بشگردان‌ نشان‌ , ميدهد، ورقه‌ تمرين‌ بصري‌ ورقه‌ اي‌ كه‌ روي‌ ان‌ كلمات‌ يا اعداد يا تصاويري‌ نوشته‌ ,: Flash Card

سيل‌ برق‌ اسا: Flash Flood

مگس‌ وحشراتي‌ كه‌ گوشت‌ ميخورند: Flash Fly

لامپ‌ پر نور عكاسي‌: Flash Lamp

نقط‌ه‌ اشتعال‌: Flash Point

بازتاب‌ اشعه‌ بازگوي‌ داستان‌، وقفه‌ زماني‌ (در پيشرفت‌ ادب‌ وهنر): Flashback

لامپ‌ پرنور فلاش‌ عكاسي‌: Flashbulb

نور برق‌ اسا وزود گذر، چراغ‌ قوه‌، لامپ‌ عكاسي‌: Flashlight

تخليه‌ الكتريكي‌ غير عادي‌، صاعقه‌، برق‌: Flashover

درخشاني‌، نمايشي‌، زرق‌ وبرقي‌: Flashy

قمقمه‌، فلاسك‌، دبه‌ مخصوص‌ باروت‌ تفنگ‌: Flask

قسمتي‌ از يك‌ عمارت‌، (.iv &.tv):(nettalf=) , (.vda &.jda &.n) پهن‌، مسط‌ح‌، هموار، صاف‌، بي‌ تنوع يك‌ دست‌، خنك‌، بي‌ مزه‌، قسمت‌پهن‌، جلگه‌، دشت‌، اپارتمان: Flat

تخت‌، پهن‌، مسط‌ح‌: Flat

كف مسطح: Flat Bottom Area

كابل‌ تخت‌، كابل‌ پهن‌: Flat Cable

(pohegdeh=) (باهواپيما در ارتفاع‌ كم‌) بي‌ باكانه‌ , پرواز كردن‌: Flat Hat

Supplied cold rolled and annealed. Carbon content .85. Supplied both in coil and flat length. Used to make flat latch needles which are used in the manufacture of knitted goods.: FLAT LATCH NEEDLE STEEL

ظ‌روف‌ نقره‌: Flat Silver

A flat Cold Rolled, prepared edge section up to ¼” wide, rectangular in shape. Generally produced from hot rolled rods or specially prepared round wire by one or more cold rolling operations, primarily for the purpose of obtaining the size and section des: FLAT WIRE

(ج.ش‌.) ماهي‌ پهن‌: Flatfish

پاپهن‌، مسط‌ح‌ شدن‌ كف‌ پا، از بين‌ رفتن‌ انحناء كف‌ پا پليس‌ گشتي‌، ملوان‌، داراي‌عزم‌ ثابت‌: Flatfoot

سرخ‌ پوست‌ امريكاي‌ شمالي‌، ماهي‌ سرپهن‌: Flathead

اتو: Flatiron

زده‌ شده‌ از ط‌رف‌ پهن‌ اسلحه‌، از پهنا: Flatling

زده‌ شده‌ از ط‌رف‌ پهن‌ اسلحه‌، از پهنا: Flatlings

امدن‌، روحيه‌ خودرا باختن‌ پهن‌ كردن‌، مسط‌ح‌ كردن‌، بيمزه‌ كردن‌، نيم‌ نت‌ پايين‌ ,: Flatten

(See Roller and Stretcher Leveling): FLATTENING

چاپلوسي‌ كردن‌، تملق‌ گفتن‌ از: Flatter

چاپلوسي‌، تملق‌: Flattery

چيز سر پهن‌، سرپخ‌: Flattop

(ycnelutalf =) بادشكم‌، نفخ‌ شكم‌، (مج.) باد، لاف ط‌مط‌راق‌: Flatulence

باددار، نفخ‌ دار، نفاخ‌، باط‌مط‌راق‌، پر اب‌ وتاب‌: Flatulent

بادشكم‌، گاز شكم‌، نفخ‌، وزش‌، دم‌، نسيم‌: Flatus

ظ‌روف‌ مسط‌ح‌، ظ‌روف‌ نقره‌اي‌ سر ميز، ظ‌روف‌ لب‌ تخت‌: Flatware

از پهنا، تخت‌ خوابيده‌، دمر: Flatways

از پهنا، تخت‌ خوابيده‌، دمر: Flatwise

(nairallebrut، htnimlehytalp =) (ج‌.ش‌.) كرم‌ پهن‌: Flatworm

جلوه‌ به‌ رخ‌ كشيدن‌، باليدن‌، خراميدن‌، جولان‌ دادن‌، خودنمايي: Flaunt

پزده‌، خودنما: Flaunty

(tsitulf) ني‌ زن‌، فلوت‌ زن‌: Flautist

(ش‌.) فلاوانون‌، ماده‌ كتوني‌ متبلور وبيرنگ‌: Flavanone

(ش‌.) فلاون‌، ماده‌ شيميايي‌ بيرنگ‌ ومتبلور: Flavone

كردن‌، چاشني‌ زدن‌ به‌، معط‌ركردن‌ مزه‌ وبو، مزه‌، ط‌عم‌، چاشني‌، مزه‌ دار كردن‌، خوش‌ مزه‌ ,: Flavor

خوشمزه‌، خوش‌ رايحه‌: Flavorful

چاشني‌، چيزي‌ كه‌ براي‌ خوش‌ مزه‌ كردن‌ ومعط‌ر كردن‌ بكار , مي‌ رود: Flavoring

بدون‌ مزه‌، بي‌ ط‌عم‌: Flavorless

كردن‌، چاشني‌ زدن‌ به‌، معط‌ركردن‌ مزه‌ وبو، مزه‌، ط‌عم‌، چاشني‌، مزه‌ دار كردن‌، خوش‌ مزه‌ ,: Flavour

چاشني‌، چيزي‌ كه‌ براي‌ خوش‌ مزه‌ كردن‌ ومعط‌ر كردن‌ بكار , مي‌ رود: Flavouring

تند باد، اشوب‌ ناگهاني‌، كاستي‌ درز، رخنه‌، عيب‌، خدشه‌، عيب‌ دار كردن‌، ترك‌ برداشتن: Flaw

بي‌ عيب‌: Flawless

(گ‌.ش‌.) بذرك‌، درخت‌ كتان‌، الياف‌ كتان‌، پارچه‌ كتان‌: Flax

كتاني‌، كتاني‌ رنگ‌: Flaxen

تخم‌ بزرگ‌، بذركتان‌: Flaxseed

كتاني‌، مربوط‌ به‌ يا مثل‌ كتان‌: Flaxy

پوست‌ كندن‌ از، سخت‌ انتقاد كردن‌: Flay

(ج‌.ش‌.) كيك‌، كك‌، كك‌ گرفتن‌: Flea

كك‌ گزيده‌: Flea Bitten

دوم‌ سمساري‌، بازار مخصوص‌ فروش‌ اشياء ارزان‌ قيمت‌ يا دست‌ ,: Flea Market

(گ‌.ش‌.) اسپرزه‌، اسفرزه‌، بارهنگ‌: Flea Wort

(گ‌.ش‌.) گياهان‌ پير بهار وبرنجاسف‌: Fleabane

كك‌ گزيدگي‌، نيش‌ كك‌: Fleabite

(erips)ميل‌ بالاي‌ مناره‌، مارپيچ‌: Fleche

خال‌، رگه‌، راه‌ راه‌، برفك‌ رگه‌ رگه‌ كردن‌، خط‌ خط‌ كردن‌، نقط‌ه‌ نقط‌ه‌ كردن‌، نقط‌ه: Fleck

(noixelf) خميدگي‌، كجي‌، خم‌ سازي‌، انحناء، تصريف‌: Flection

جوجه‌ تازه‌ پر وبال‌ دراورده‌، نوچه‌: Fledgling

گريختن‌، فرار كردن‌، بسرعت‌ رفتن‌، ylf: Flee

پارچه‌، پشم‌ چيدن‌ از، چاپيدن‌، گوش‌ بريدن‌، سروكيسه‌ كرد, پشم‌ گوسفند وجانوران‌ ديگر، پارچه‌ خوابدار، خواب‌ , ن‌: Fleece

(eldeehw، xaoc =) ريشخند كردن‌، چاپلوسي‌ كردن‌: Fleech

نرم‌ وپشم‌ دار، مثل‌ پشم‌: Fleecy

خنده‌ نيشدار، استهزاء، تمسخر كردن‌: Fleer

تندرفتن‌ ناوگان‌، عبور سريع‌، زود گذر، بادپا، بسرعت‌ گذشتن: Fleet

(ن‌.د.) درياسالار (پنج‌ ستاره‌): Fleet Admiral

مديريت ناوگان: Fleet Management

پردار، قابل‌ پرواز، مستعد پرواز، پر دادن‌: Flege

اهل‌ فلاندرز: Fleming

فلمنگي‌، زبان‌ فلاندرز، اهل‌ فلاندرز: Flemish

پوست‌ كندن‌، چربي‌ گرفتن‌ از: Flense

دربدن‌ فرو كردن‌ گوشت‌، مغز ميوه‌، جسم‌، شهوت‌، جسمانيت‌، حيوانيت‌، بشر: Flesh

(درجمع‌) كيپ‌ وچسبنده‌، تنگ‌، اشغال‌ گوسفند در موقع‌ , پوست‌ كني‌: Fleshing

جسمانيت‌، ماديت‌، (مج.) خوشحالي‌ حاصله‌ از نخستين‌ , موفقيت‌: Fleshment

راحتي‌ جسماني‌، محل‌ عيش‌ وخوشگذراني‌: Fleshpots

فربه‌، كوشتالو، گوشتي‌، گوشتدار، بي‌ استخوان‌: Fleshy

(rehtaef=) پرگذاردن‌ به‌: Fletch

پيكان‌ ساز، تيرساز، فلش‌: Fletcher

عادت‌ بخوردن‌ مختصري‌ غذا (فقط‌ بهنگام‌ گرسنگي‌) , وجويدن‌كامل‌ ان‌، نشخوار: Fletcherism

(گ‌.ش‌.) گل‌ زنبق‌ يا سوسن‌، نشان‌ خانواده‌ سلط‌نتي‌ قديم‌ , فرانسه‌: Fleur De Lis

(گ‌.ش‌.) گل‌ زنبق‌ يا سوسن‌، نشان‌ خانواده‌ سلط‌نتي‌ قديم‌ , فرانسه‌: Fleur De Lys

زنبقي‌ شكل‌، سوسني‌: Fleury

زمان‌ ماضي‌ فعل‌ ylf: Flew

قسمت‌ اويخته‌ لب‌ بالاي‌ سگ‌: Flews

خم‌كردن‌، پيچ‌ دادن‌، سيم‌ نرم‌ خم‌ شو: Flex

فيلدهاي آزاد: Flexi Fields

قابليت‌ انعط‌اف‌، خمش‌: Flexibility

قابل انعطاف: Flexible

خم‌ شو، تاشو، نرم‌، قابل‌ انعط‌اف‌، قابل‌ تغيير: Flexible

انعط‌اف‌ پذيري‌: Flexibtlity

(noitcelf=) خميدگي‌، انحناء: Flexion

(تش‌.) عضله‌ خم‌ كننده‌، جمع‌ كننده‌: Flexor

پيچاپيچ‌، پيچ‌ وخم‌ دار، مارپيچ‌، موجي‌، نرم‌: Flexuous

پيچاپيچ‌، پيچ‌ وخم‌ دار، مارپيچ‌، موجي‌، نرم‌: Flexural

خميدگي‌، خم‌، انحناء، چين‌: Flexure

(nethgirf =)ترساندن‌: Fley

زن‌ پرگو: Flibbertigibbet

(.n &.iv &.tv)ضربت‌ اهسته‌ و سبك‌ با شلاق‌، تكان‌ , (eivom=) (معمولا بصورت‌ جمع‌) سينما ناگهاني‌، تلنگر، تكان‌ دادن‌، بريدن‌، قط‌ع‌ كردن‌، (.n): ,: Flick

بودن‌ لرزيدن‌، سوسوزدن‌، پرپرزدن‌، جنبش‌، سوسو، در اهتزاز ,: Flicker

(ج‌.ش‌.) نوعي‌ سنجاب‌ زميني‌ كانادا وامريكا: Flickertail

لرزان‌، مثل‌ نور سوسو: Flickery

(reylf=) اگهي‌ روي‌ كاغذ كوچك‌، پروانه‌ موتور، پره‌ , اسياب‌، درحال‌ پرواز، گردونه‌تيزرو: Flier

پرواز كردن‌، فراركردن‌، كوچ‌ كردن‌، يك‌ رشته‌ پلكان سلسله‌ گريز، پرواز، مهاجرت‌ (مرغان‌ يا حشرات‌)، عزيمت‌، گريز: Flight

دستگاه‌ كنترل‌ پرواز هواپيما، كنترل‌ هواپيما: Flight Control

عرشه‌ ناو هواپيمابر: Flight Deck

مهندس‌ مكانيك‌ هواپيما، مهندس‌ پرواز: Flight Engineer

خط‌ پرواز: Flight Line

فوق‌ العاده‌ پرواز: Flight Pay

افسر پزشك‌ نيروي‌ هوايي‌: Flight Surgeon

ازمايش‌ هواپيما براي‌ پرواز، ازمايش‌ پرواز كردن‌: Flight Test

بوالهوسي‌، خلي‌، تلون‌ مزاج‌: Flightiness

بوالهوس‌، دمدمي‌ مزاج‌، متلون‌ المزاج‌، خل‌: Flighty

سرهم‌ بند، حقه‌ باز: Flimfalmmer

حقه‌ بازي‌ كردن‌، سرهم‌ بندي‌ كردن‌، حقه‌ بازي‌: Flimflam

سست‌، بي‌ دوام‌، شل‌ و ول‌، ناك‌: Flimsy

شانه‌ خالي‌ كردن‌، بخود پيچيدن‌، دريع‌ داشتن‌، مضايقه‌ , كردن‌، مضايقه‌، امساك‌: Flinch

تراشه‌، خرده‌ شيشه‌ وامثال‌ ان‌، قط‌عات‌ شكسته‌: Flinders

بيرون‌ دادن‌، روانه‌ ساختن‌ پرت‌ كردن‌، انداختن‌، افكندن‌، پرتاب‌، جفتك‌ پراني: Fling

سنگ‌ چخماق‌، سنگ‌ فندك‌، اتش‌ زنه‌، چيز سخت‌، سنگريزه‌: Flint

(گ‌.ش‌.) نوعي‌ ذرت‌ هندي‌: Flint Cern

بلور، ظ‌رف‌ بلور: Flint Glass

تفنگ‌ سرپرچخماقي‌ قديمي‌: Flintlock

سنگ‌ چخماقي‌، سخت‌: Flinty

(.n): (ز.ع‌.) از خود بيخود شدن‌، تلنگر، ضربت‌ سبك‌ , وناگهاني‌، تلنگر زدن‌، (.jda): گستاخ‌، جسور، پر رو: Flip

باصداي‌ چلپ‌ چلوپ‌، حركت‌ تند پرنده‌ وهواپيما، علميات‌ , نرمش‌ (دراكروبات‌)، چرخ‌ فلك‌: Flip Flop

سبكي‌، گستاخي‌، بي‌ ملاحظ‌گي‌، چرب‌ زباني‌: Flippancy

پرحرف‌، گستاخ‌: Flippant

شنا كفش‌ شنا، پرده‌ يا عضو شناي‌ حخيوانات‌ دريايي‌، باله‌ ,: Flipper

لاس‌، حركت‌ تند وسبك‌، لاس‌ زدن‌، اينسو وانسو جهيدن‌: Flirt

لاس‌ زني‌: Flirtation

اهل‌ لاس‌ زني‌: Flirtatious

لاسي‌: Flirty

تندرفتن‌، نقل‌ مكان‌ كردن‌: Flit

(م‌.م‌.) دنده‌ خوك‌ نمك‌ زده‌ وخشك‌ كرده‌، تكه‌، قاش‌ كردن تكه‌ مكعب‌ پيه‌ نهنگ‌: Flitch

حركت‌تند وسريع‌، سوسو زدن‌ نور چراغ‌، پولك‌ فلزي‌، تلالو , داشتن‌: Flitter

اتومبيل‌ ارزان‌، ناكامل‌ وشكست‌، ناتواني‌: Flivver

(ج‌.ش‌.) پاخلان‌، مرغ‌ اتشي‌، مرغ‌ غواص‌: Flmingo

شناوري: float

زمان در دسترس براي اجراي فعاليت منهاي زمان صرف شده براي آن فعاليت.

جسم‌ شناور بر روي‌ اب‌، سوهان‌ پهن‌، بستني‌ مخلوط‌ با , شربت‌ وغيره‌، شناور شدن‌، روي‌ اب‌ايستادن‌، سوهان‌ زدن‌: Float

شناور بودن‌، شناور ساختن‌: Float

شناوري: Float

مقدار زماني که يک فعاليت مي‌تواند بدون تاثير بر وقايع اصلي زمان‌بندي، تاخير داشته باشد.تفاوت بين زمان در دسترس براي انجام يك وظيفه و زمان مورد نياز براي تكميل آن. اگر مجموع شناوري براي يك وظيفه برابر صفر باشد، آن وظيفه روي مسير بحراني است.زمان در دسترس براي اجراي فعاليت منهاي زمان صرف شده براي آن فعاليت.مقدار زماني كه يك فعاليت مي‌تواند مدت زمان خود را بدون تأخير در كل پروژه، به تعويق اندازد. محاسبه اين مقدار بسته به نوع شناوري است. شناوري هنگامي محاسبه مي‌شود كه زمان‌بندي پروژه انجام شده باشد.زمان موجود براي يك فعاليت كه مي‌تواند بدون تاخير در برنامه كلي، به اين مقدار به تاخير افتد.زمان اضافي موجود براي تكميل اقلام كاري يا فعاليت‌هاي غير بحراني بي‌اثر بر مسير بحراني.مقدار زماني كه يك فعاليت مي‌تواند به آن اندازه ديرتر از زودترين تاريخ شروع، آغاز شده، بدون اينكه تاريخ پايان تغييري كند. شناوري مي‌تواند بر اساس پيشرفت پروژه تغيير كند بدون اينكه تغييراتي در برنامه پروژه ايجاد كند. سنجه انعطاف‌پذيريِ زمان در دسترس براي انجام يك فعاليت. شناوري شامل شناوري كلي، شناوري آزاد و شناوري مستقل مي‌باشد.

ضريب‌ شناوري‌: Float Factor

(egatolf) شناوري‌: Floatage

(noitatolf=) شناوري‌: Floatation

بجاي‌ وثيقه‌ بكار ميرود، كسي‌ كه‌ درچند محل‌ بنحو غير , جسم‌ شناور، گواهي‌ نامه‌ سهام‌ دولتي‌ يا راه‌ اهن‌ (كه‌ , قانوني‌ راي‌ بدهد: Floater

شناور، شناوري‌، متحرك‌ بر روي‌ اب‌، مواج‌، فاقد , غير وسيله‌اتصال‌ (درمورداستخوان‌جناغ‌ سينه‌)، جابجا شده‌، مت,: Floating

شناور: Floating

نشاني‌ شناور: Floating Audress

دخشه‌ شناور: Floating Charactep

حوضچه‌ شناور تعمير كشتي‌: Floating Dock

جزيره‌ شناور ومصنوعي‌، شيريني‌: Floating Island

با مميز شناور: Floating Point

هواپيماي‌ دريايي‌، هواپيماي‌ اب‌: Floatplane

توده‌ جمع‌ شده‌، كلاله‌اي‌ از رشته‌ هاي‌ ظ‌ريف‌، ط‌ره‌، جمع‌ , كردن‌، ط‌ره‌ شدن‌: Floc

انبوه‌، كركدار، داراي‌ دسته‌ هاي‌ كرك‌ يا پشم‌، كلاله‌اي كاكل‌ دار: Floccose

بصورت‌ رشته‌ هاي‌ انبوه‌ و كركداردر اوردن‌، انبوه‌ شدن قلنبه‌، انبوهي‌، ط‌ره‌، كلاله‌، كاكل‌، اجتماع‌ كردن لخته‌ شده‌: Flocculate

توده‌ هاي‌ معلق‌ درمايع‌ (كه‌ خود از تجمع‌ ذراتي‌ تشكيل‌ , شده‌)، دلمه‌، لخته‌: Floccule

باشد، انباشتگي‌، قلنبه‌ شدگي‌ حالت‌ چيزي‌ كه‌ مانند (منگوله‌ هاي‌ پشم‌) يا دسته‌ پشم‌ ,: Flocculence

قلنبه‌ شده‌، كركي‌: Flocculent

دسته‌ كوچكي‌ از الياف‌ پشمي‌، كلف‌ خورشيد: Flocculus

رمه‌، گله‌، گروه‌، جمعيت‌، دسته‌ پرندگان‌، بصورت‌ گله‌ , ورمه‌ در امدن‌، گردامدن‌، جمع‌ شدن‌، ازدحام‌ كردن‌: Flock

تخته‌ يخ‌ شناور: Floe

شلاق‌ زدن‌، تازيانه‌ زدن‌، تنبيه‌ كردن‌، انتقاد سخت‌ كردن‌: Flog

تازيانه‌ زننده‌، زننده‌ شلاق‌: Flogger

سيل‌ گرفتن‌، ط‌غيان‌ كردن‌ سيل‌، ط‌وفان‌، (درشعر) رو د، دريا، اشك‌، غرق‌ كردن: Flood

سيل‌ گير، دريچه‌ سد: Floodgate

نورافكن‌، نورافشاني‌ كردن‌: Floodlight

(جغ.) دشت‌ سيلابي‌: Floodplain

سيلاب‌: Floodwater

شكست‌ دادن‌، كف‌ سازي‌ كردن‌ كف‌ اط‌اق‌، كف‌ زمين‌، بستر (دره‌ وغيره‌)، بزمين‌ زدن: Floor

كف‌، اشكوب‌، ط‌بقه‌: Floor

قسمي‌ مشمع‌ فرشي‌: Floor Cloth

اباژور زميني‌، چراغ‌ پايه‌دار: Floor Lamp

رهبر فراكسيون‌ هاي‌ مجلس‌: Floor Leader

هم‌ كف‌، اندازه‌ كف‌، رسيده‌ بكف‌: Floor Length

نقشه‌ اشكوب‌: Floor Plan

فضاي‌ اشكوب‌: Floor Space

وسعت‌ كف‌، فضاي‌ صحن‌: Floorage

كف‌ اتوموبيل‌، كف‌ تخته‌اي‌: Floorboard

فرش‌ كف‌ اط‌اق‌، مصالح‌ كف‌ سازي‌، كف‌ سازي‌: Flooring

نمايش‌ باشگاه‌هاي‌ شبانه‌: Floorshow

بازرس‌ فروشگاه‌ بزرگ‌ خرده‌فروشي‌: Floorwalker

زن‌ جوان‌ بوالهوس‌، زن‌ سبكسر: Floozy

صداي‌ تلپ‌، صداي‌ چلپ‌، باصداي‌ تلپ‌ افتادن‌، شكست‌ خوردن‌: Flop

اط‌اق‌ ارزان‌ قيمت‌: Flophouse

شكست‌، خيط‌ي‌، افتنده‌: Flopper

نرم‌، مسخره‌ وار، سست‌: Floppy

گرده‌ لرزان‌: Floppy Disk

كليه‌ گياهان‌ يك‌ سرزمين‌، گياه‌نامه‌، الهه‌گل‌، گيا: Flora

گلدار: Floral

(گ‌.ش‌.) كاسبرگ‌: Floral Leaf

بط‌ور گل‌ دار: Florally

فصل‌ شكوفه‌ اوري‌، حد اعلاي‌ تمدن‌ يك‌ قوم‌: Florescence

شكوفا، گل‌ دار: Florescent

(گ‌.ش‌.) گلچه‌، گل‌ كوچك‌: Floret

تزئين‌ شده‌ باگل‌، گلدار: Floriated

وابسته‌ به‌ گلكاري‌: Floricultural

گلكاري‌، گل‌ پروري‌، پرورش‌ گل‌: Floriculture

گلكار، گل‌ پرور: Floriculturist

پوشيده‌ از گل‌، پرگل‌، سليس‌ وشيوا، گلگون‌: Florid

گلگوني‌، پرگل‌ بودن‌: Floridity

گلدار، پرگل‌، شكوفان‌، پرشكوفه‌، شاداب‌: Floriferous

مجموعه‌اي‌ از گلها، (مج.) گلچين‌ ادبي‌: Florilegium

فلورين‌، پول‌ انگليس‌ برابر با دو شيلينگ‌: Florin

گفلروش‌، گلكار: Florist

شاخه‌اي‌ از علم‌ گياه‌ شناسي‌ توصيفي‌ كه‌ درباره‌ تعداد , وگروه‌ هاي‌ گياهي‌ بحث‌ ميكند: Floristry

دوره‌ رشد وپيشرفت‌ انسان‌: Floruit

كج‌، كژ، ابريشم‌ خام‌، نخاله‌ ابريشم‌: Floss

(mutarega=) (گ‌.ش‌.) گل‌ ابري‌: Flossflower

شبيه‌ ابريشم‌ خام‌، براق‌ (مثل‌ ابريشم‌): Flossy

دسته‌ كشتي‌ هاي‌ اسپانيولي‌: Flota

شناوري‌ بر روي‌ اب‌، جسم‌ مواج‌ وشناور: Flotage

ناوگان‌ كوچك‌: Flotilla

كالاي‌ اب‌ اورده‌، اب‌ اورد: Flotsam

حاشيه‌ لباس‌، پرت‌ كردن‌، تقلا كردن‌، جولان‌ حركت‌ تند و ناگهاني‌ (بدن‌)، جست‌ وخيرز، چين‌ دار كردن‌ ,: Flounce

جهنده‌، چين‌ دار: Flouncy

بال‌ بال‌ زدن‌، دست‌ وپاكردن‌ (ج‌.ش‌.) نوعي‌ ماهي‌ پهن‌، لغزش‌، اشتباه‌، درگل‌ تقلا كردن: Flounder

ارد، گرد، پودر، ارد كردن‌، پودر شدن‌: Flour

اباد شدن‌، گل‌ كردن‌ پيشرفت‌ كردن‌، زينت‌ كاري‌ كردن‌، شكفتن‌، برومند شدن تزئينات‌ نگارشي‌، جلوه‌، رشد كردن‌، نشو ونما كردن: Flourish

مثل‌ ارد: Floury

دست‌ انداختن‌، استهزاء كردن‌، اهانت‌ يا بي‌ احترامي‌ , كردن‌، مسخره‌، توهين‌: Flout

جريان‌، رواني‌، مد (برابر جزر)، سلاست‌، جاري‌ بودن روان‌ شدن‌، سليس‌ بودن‌، بده‌، شريدن‌: Flow

گردش‌، روند: Flow

فلوچارت- نمودارگردش كار: Flow Chart

نمودار جريان: flow chart

نموداري كه نشان‌دهنده يك فرآيند واكنشي است. دياگرام جريان نيز ناميده مي‌شود.

امور صنعتي‌ وپيچيده‌ نمودار جريان‌ وسير مواد در كارخانه‌، نودار جريان‌ ,: Flow Chart

نمودار جريان: Flow Chart

نموداري که نشان‌دهنده يک فرآيند واکنشي است. دياگرام جريان نيز ناميده مي‌شود.

دياگرام جريان: flow diagram

ارائه گرافيكي اطلاعات فرآيند.

نمودار گردشي‌: Flow Diagram

دياگرام جريان: Flow Diagram

ارائه گرافيكي اطلاعات فرآيند.

جهت‌ گردش‌: Flow Direction

گردش‌ اط‌لاعات‌: Flow Of Information

سفارش جريان: Flow Order

The shear stress required to cause plastic deformation of solid metals.: FLOW STRESS

مد، ط‌غيان‌، سيلاب‌: Flowage

روندنما، نمودارگردشي‌: Flowchapt

نماد روند نما: Flowchapt Symbol

شكوفه‌ دادن‌، گلكاري‌ كردن‌ گل‌، شكوفه‌، درخت‌ گل‌، (مج.) سر، نخبه‌، گل‌ كردن: Flower

غنچه‌ گل‌، شكوفه‌: Flower Bud

نمايش‌ گل‌ وشكوفه‌: Flowerage

گلدان‌ كوزه‌اي‌: Flowerpot

پرگل‌، پرزينت‌: Flowery

خط‌ گردش‌: Flowine

Always visible to a greater or less degree when a longitudinal section has been subjected to Macro etching, indicating the direction of work or rolling.: FLOWLINES

لبريز، لبالب‌، پر: Flown

سنگ‌ رسوبي‌: Flowstone

(ff) الاكلنگ‌: Fltp Flcp

مدار الاكلنگي‌: Fltp Flcp Circuit

(azneulfni=) (ط‌ب‌) انفلوانزا: Flu

اشتباه‌ احمقانه‌، لاف‌ زدن‌، توپ‌ خالي‌ زدن‌: Flub

سفسط‌ه‌، فريب‌ واغوا: Flubdub

داراي‌ نوسان‌ وتغيير: Fluctuant

موج‌ زدن‌، بي‌ ثبات‌ بودن‌ نوسان‌ داشتن‌، روي‌امواج‌ بالا وپايين‌ رفتن‌، ثابت‌ نبودن: Fluctuate

با و پايين‌ رفتن‌، نوسان‌ كردن‌: Fluctuate

نوسان: Fluctuation

ترقي‌ و تنزيل‌، نوسان‌: Fluctuation

نوسان‌، تغيير: Fluctuation

دودكش‌، لوله‌ اب‌ گرم‌، لوله‌ بخار، انفلوانزا: Flue

(مو.) ناي‌ يالوله‌ ساز، لوله‌ دودكش‌: Flue Pipe

كليد ارگ‌، دكمه‌ ارگ‌: Flue Stop

رواني‌، سلاست‌: Fluency

روان‌، سليس‌، فصيح‌: Fluent

بادكردگي‌ كرك‌، خواب‌ پارچه‌، موهاي‌ نرم‌ وكوتاه‌ اط‌راف‌ لب‌ وگونه كركدار شدن‌، نرم‌ كردن‌، اشتباه‌ كردن‌، خبط‌ كردن‌، پف: Fluff

كركي‌، نرم‌، پرمانند، پرزدار، باد كردن‌، پف‌ كردن‌: Fluffy

سيال‌، روان‌، نرم‌ وابكي‌، مايع‌، متحرك‌: Fluid

واحد سنجش‌ مايعات‌ برابر با 8/1 اونس‌ مايع‌: Fluid Dram

منط‌ق‌ سيلاني‌: Fluid Logic

واحد گنجايش‌ مايعات‌ معادل‌ 61/1 پينت‌: Fluid Ounce

سيلا ن‌ شناسي‌: Fluidics

سياليت‌، رواني‌ بيان‌، سلاست‌ بيان‌، ط‌لاقت‌ لسان‌: Fluidity

تبديل‌ به‌ مايع‌ شدن‌: Fluidization

باد افشان‌ ساختن‌، بباد سپردن‌، تبديل‌ به‌ مايع‌ كردن‌: Fluidize

داراي‌ دو انتهاي‌ نوك‌ تيز، اصابت‌ اتفاق‌، اتفاق‌، ط‌الع‌ قلاب‌ لنگر، زمين‌ گير، انتهاي‌ دم‌نهنگ‌، يكنوع‌ ماهي‌ پهن: Fluke

اتفاقي‌، شانسي‌: Fluky

بوسيله‌ مجرا ياناودان‌ بردن‌ كاريز، مجرا، قنات‌، ناودان‌، جوي‌ اسياب‌، دره‌ تنگ: Flume

فرني‌ وحريره‌ ومانند ان‌، ژله‌، سخن‌ پوچ‌: Flummery

(esufnoc=) اشفته‌ كردن‌، مغشوش‌ كردن‌، گيج‌ كردن درجواب‌ عاجز كردن‌: Flummox

اسم‌ مفعول‌ فعل‌ gnilf: Flung

موجب‌ شكست‌ شدن‌ شكست‌، (ز.ع‌.- امر.) شكست‌ خوردن‌ (در امتحانات‌)، چيدن: Flunk

پادو، نوكر، غير ماهر، مامور جزء: Flunkey

پادو، نوكر، غير ماهر، مامور جزء: Flunky

جريان‌، جويبار، قاعدگي‌ زنان‌، سيال‌، مايعات‌ بدن‌ , حيوانات‌، مواد فلورين‌ دار: Fluor

شفاف‌ شدن‌، نور مهتابي‌ پس‌ دادن‌: Fluoresce

تشعشع‌ ماهتابي‌: Fluorescence

فلوئورسانس‌: Fluorescence

فلورئورسان‌، لامپ‌ مهتابي‌: Fluorescent

داراي‌ تشعشع‌: Fluorescent

داراي‌ فلوريد كردن‌: Fluoridate

(ش‌.) فلوريد، فلورور: Fluoride

(ش‌.) با فلور تركيب‌ كردن‌: Fluorinate

(ش‌.) فلورين‌، فلور: Fluorine

فلوار، فلواريت‌: Fluorite

فلورسكوپ‌، صفحه‌ شفاف‌ راديوسكپي‌: Fluoroscope

(ط‌ب‌) مسمويت‌ در اثر فلور وتركيبات‌ ان‌: Fluorosis

etiroulf =: Fluorspar

سراسيمگي‌، تپش‌، بادناگهاني‌، سراسيمه‌ كردن‌، اشفتن ط‌وفان‌ ناگهاني‌، باريدن‌ناگهاني‌: Flurry

ابريزمستراح‌ را باز كردن‌ (براي‌ شستشوي‌ ان‌)، تراز , تراز، بط‌ورناگهاني‌ غضبناك‌ شدن‌، بهيجان‌ امدن‌، چهره‌ , كردن‌ (گاهي‌ باpu) كردن‌، اب‌ را با فشار ريختن‌، سيفون‌ توالت گلگون‌ كردن‌ (در اثر احساسات‌ و غيره‌)، سرخ‌ شدن‌، قرمز ,: Flush

سراسيمه‌ كردن‌، گيج‌ كردن‌، گرم‌ شدن‌ كله‌ (در اثر , كردن‌، سراسيمگي‌، دست‌ پاچگي‌ مشروب‌)، دست‌ پاچه‌ كردن‌، عصباني‌كردن‌، اشفتن‌، مضط‌رب‌ ,: Fluster

فلوت‌، شيار، فلوت‌ زدن‌: Flute

Kinking or breakage due to curving of metal strip on a radius so small, with relation to thickness, as to stretch the outer surface above its elastic limit. Not to be confused with the specific product, Fluted Tubes.: FLUTING

ارايش‌ راه‌ راه‌، ارايش‌ شياري‌، چين‌: Fluting

فلوت‌ زن‌، ني‌ زن‌: Flutist

اهتزاز بودن‌، سراسيمه‌بودن‌، لرزاندن‌ بال‌ زني‌ دسته‌ جمعي‌، لرزش‌، اهتزاز، بال‌ و پر زني حركت‌ سراسيمه‌، بال‌ بال‌ زدن‌(بدون‌ پريدن‌)، لرزيدن‌، در ,: Flutter

حركت‌ شلاقي‌ پاها در شنا: Flutter Kick

پرپرزني‌، اهتزاز: Fluttery

مثل‌ فلوت‌، ني‌ مانند: Fluty

رودخانه‌اي‌، نهري‌، زيست‌ كننده‌ در رودخانه‌: Fluvial

رودخانه‌اي‌، شط‌ي‌، نهري‌، زندگي‌ كننده‌ در رودخانه‌: Fluviatile

اب‌ كردن‌، شار تغييرات‌ پي‌ درپي‌، اسهال‌، خون‌ريزش‌، جاري‌ شدن‌، گداختن سيلان‌، ريزش‌، سيل‌، سرعت‌ جريان‌، گداختگي‌، گداز: Flux

سيل‌، سيلان‌: Flux

(ر.) حساب‌ فاضله‌، تفاضل‌، (ط‌ب‌) خون‌ روش‌، خون‌ رفتگي‌: Fluxion

(.iv&.tv &.n):مگس‌، حشره‌ پردار، پرواز، پرش‌، پراندن پرواز دادن‌، بهوافرستادن‌، افراشتن‌، زدن‌، گريختن‌ از تيز هوش‌، چابك‌ وزرنگ‌ فرار كردن‌ از، دراهتراز بودن‌، پرواز كردن‌، (.jda): ,: Fly

عضو نيروي‌ هوايي‌، خلبان‌: Fly Boy

ط‌الب‌ سود اني‌، شخص‌ كوتاه‌ عمر: Fly By Night

استفاده‌ از حشره‌ مصنوعي‌ درماهي‌ گيري‌ (بجاي‌ ط‌عمه‌): Fly Casting

ماده‌ ضد مگس‌، حشره‌ كش‌: Fly Dope

قسمت‌ برامده‌ كنار صحنه‌ تاتر: Fly Gallery

اگهي‌ ها واعلاناتي‌ كه‌ روي‌ كاغذ كوچك‌ چاپ‌ شده‌ ودستي‌ , پخش‌ مي‌ شود، اعلانات‌ دستي‌: Fly Sheet

هجوم‌ مگس‌: Fly Strike

مگس‌ ران‌، مگس‌ پران‌: Fly Whisk

قابل‌ پرواز: Flyable

شل‌ وول‌، سبك‌، گيج‌، فرار، فراري‌: Flyaway

منط‌قه‌ الوده‌ به‌ حشره‌ تسه‌ تسه‌: Flybelt

تخم‌ مگس‌، نوزاد حشرات‌ ومگس‌، (در مورد مگس‌) تخم‌ , گذاشتن‌: Flyblow

بيدخورده‌، بيدزده‌، الوده‌ بتخم‌ حشرات‌: Flyblown

كرجي‌ تندرو: Flyboat

پرواز در ارتفاع‌ كم‌: Flyby

حيوان‌ مگس‌ خوار، مگس‌ گير: Flycatcher

(reilf=) اگهي‌ روي‌ كاغذ كوچك‌، پروانه‌ موتور، پره‌ , اسياب‌، درحال‌ پرواز، گردونه‌تيزرو: Flyer

reilf=: Flyer

بسرعت‌ گذرنده‌، مسافرت‌هوايي‌ پرواز، پرواز كننده‌، پردار، سريع‌ السير، بال‌ وپر زن: Flying

هواپيماي‌ ابي‌: Flying Boat

پل‌ موقتي‌، پل‌ شناور، پل‌ هوايي‌: Flying Bridge

ط‌اق‌ مايلي‌ كه‌ بديوار ساختماني‌ تكيه‌ كرده‌ وانرا نگه‌ , ميدار د: Flying Buttress

توفيق‌ كامل‌، موفقيت‌ قط‌عي‌: Flying Colors

(درافسانه‌) ملوان‌ هلندي‌ كه‌ محكوم‌ شد تا روز قيامت‌ , روي‌ دريا بماند، شبح‌ كشتي‌: Flying Dutchman

ميدان‌ فرودگاه‌: Flying Field

(نج.) صورت‌ فلكي‌ ماهي‌ پرنده‌، (ج‌.ش‌.) ماهي‌ پردار: Flying Fish

(ج‌.ش‌.) خفاش‌ ميوه‌ خوار (tab tiurf): Flying Fox

(ج‌.ش‌.) نوعي‌ ماهي‌ بالدار: Flying Gurnard

نوك‌ تند رو: Flying Head

بادبان‌ سه‌ گوش‌ كوچك‌: Flying Jib

(ج‌.ش‌.) نوعي‌ پستاندار شب‌ خيز: Flying Lemur

هواپيما، بارفيكس‌ متحرك‌: Flying Machine

(دركشتي‌) فن‌ كمر: Flying Mare

بشقاب‌ پرنده‌: Flying Saucer

لكه‌نورتند رو: Flying Spot

پوينده‌ لكه‌اي‌ تند رو: Flying Spot Scanner

صفحه‌ سفيد اول‌ واخر كتاب‌: Flyleaf

پرواز يك‌ يا چند هواپيما در ارتفاع‌ كم‌: Flyover

كاغذ سمي‌ مگس‌ كش‌: Flypaper

(ybylf=) پرواز در ارتفاع‌ كم‌: Flypast

فضله‌ مگس‌، ذره‌، چيز جزئي‌ وبي‌ اهميت‌، داراي‌ لكه‌ مگس‌ , كردن‌: Flyspeck

شعر هجو، رجز خواني‌: Flyting

راه‌ هوايي‌ پرندگان‌ مهاجر: Flyway

مگس‌ وزن‌: Flyweight

چرخ‌ معدل‌، چرخ‌ ط‌يار، چرخ‌ لنگر: Flywheel

چرخ‌ لنگر، چرخ‌ ط‌يار: Flywheel

كره‌ اسب‌، توله‌ حيوانات‌، كره‌ زاييدن‌: Foal

اوردن‌ كف‌، جوش‌ وخروش‌، حباب‌ هاي‌ ريز، كف‌ كردن‌، كف‌ بدهان‌ ,: Foam

اسفنج‌ لاستيكي‌، ابر حمام‌، ابرلاستيكي‌: Foam Rubber

كف‌ الود: Foamy

فريفتن‌، گول‌ زدن‌، فريب‌ دادن‌، جيب‌ جليقه‌ مخصوص‌ ساعت‌ , وغيره‌، زنجير ساعت‌، بجيب‌ ريختن‌: Fob

تحويل در بندر (بدون كرايه حمل): FOB Destination

پس كرايه- پرداخت كرايه در مقصد: FOB Shipping Point

(ط‌ب‌) كانوني‌، مركزي‌، وابسته‌ بكانون‌، موضعي‌: Focal

فاصله‌ كانوني‌: Focal Length

تمركز در كانون‌: Focalization

دركانون‌ متمركز كردن‌: Focalize

مركز، متركز كردن‌، بكانون‌ اوردن‌، ميزان‌ كردن‌ نقط‌ه‌ تقاط‌ع‌، كانون‌، كانون‌ عدسي‌، فاصله‌ كانوني‌، قط‌ب: Focus

كانون‌، مركز توجه‌، متمركز كردن‌ توجه‌: Focus

علوفه‌، عليق‌، علوفه‌ دادن‌، غذا دادن‌: Fodder

(moxub=): Fodgel

دشمن‌، عدو، مخالف‌، ضد، منافي‌، مضر، حريف‌: Foe

باد خشك‌ وگرم‌ دامنه‌ كوه‌: Foehn

دشمن‌ (درجنگ‌)، خصم‌، عدو: Foeman

(suteof، latef=) (تش‌.) جنيني‌، روياني‌: Foetal

(lateof، latef=) (تش‌.) جنيني‌، روياني‌: Foetus

(sutef) جنين‌، رويان‌: Foetus

بودن‌ مه‌، تيرگي‌، ابهام‌، تيره‌ كردن‌، مه‌ گرفتن‌، مه‌ الود ,: Fog

شاخص ابهام: fog index

سنجه‌اي كه نشان دهنده قابليت استفاده و يا كارايي اسناد پروژه است. شاخص ابهام يك جمله، درصدي از كلمات است كه داراي سه يا تعداد بيشتري سيلاب هستند. هر چقدر شاخص ابهام كم‌تر باشد، متن خوانا‌تر خواهد بود.

شاخص ابهام: Fog Index

سنجه‌اي که نشان دهنده قابليت استفاده و يا کارايي اسناد پروژه است. شاخص ابهام يک جمله، درصدي از کلمات است که داراي سه يا تعداد بيشتري سيلاب هستند. هر چقدر شاخص ابهام کم‌تر باشد، متن خوانا‌تر خواهد بود.

مه‌الود، مه‌گرفته‌، گرفتار مه‌: Fogbound

رنگين‌كمان‌ حاصل‌ از مه‌: Fogbow

(ygof=) ادم‌ عقب‌ مانده‌ وكهنه‌ پرست‌، ادم‌ قديمي‌: Fogey

(ssom، gof=) مه‌، ابهام‌: Foggage

بط‌ورمه‌ الود يامبهم‌: Foggily

مه‌الود بودن‌: Fogginess

مانند مه‌، مه‌ الود، تيره‌ وتار: Foggy

شيپور اعلام‌ خط‌رمه‌ گرفتگي‌، اژير مه‌: Foghorn

عاري‌ از مه‌، روشن‌: Fogless

(yegof=) ادم‌ عقب‌ مانده‌ وكهنه‌ پرست‌، ادم‌ قديمي‌: Fogy

نقط‌ه‌ ضعف‌، صعف‌ اخلاقي‌، ضعف‌، تيغه‌ شمشير: Foible

Metal in any width but no more than about 0.005” thick.: FOIL

جاي‌ نگين‌، تراشه‌، ته‌ چك‌، سوش‌، فلز ورق‌ شده‌، ورق خنثي‌ كردن‌، دفع‌ كردن‌، فلز را ورقه‌ كردن‌ سيماب‌ پشت‌ اينه‌، زرورق‌، بي‌اثركردن‌، عقيم‌ گذاردن: Foil

شمشير باز: Foilsman

(ج‌.ش‌.) دله‌ ياسمور كوهي‌ پرتاب‌ كردن‌ (شمشير يانيزه‌)، فرو بردن‌ شمشير يا نيزه: Foin

محصول‌ فراوان‌، فراوان‌: Foison

بقالب‌ زدن‌ (چيز تقلبي‌) جا زدن‌، چيزي‌ را بجاي‌ ديگري‌ جا زدن‌، جيب‌ بري‌ كردن: Foist

پيچيدن‌، تاه‌ خوردن‌، بهم‌ اميختن‌ چند لا، بشكست‌ خود اعتراف‌ كردن‌، بكسب‌ يا شغل‌ پايان‌ , چين‌، اغل‌ گوسفند، دسته‌ يا گله‌ گوسفند، حصار، چندان دادن‌، در اغل‌ كردن‌، جا كردن‌، تاه‌ كردن‌، تاه‌ زدن: Fold

تا، تا كردن‌: Fold

تاشو، كوچك‌ شونده‌: Foldaway

(taobtlaf=) قايق‌ تاشو: Foldboat

پوشه‌، لفاف‌ (در كاغذ)، تاه‌ كن‌: Folder

غير عملي‌، غير لازم‌، زائد، ريشه‌ ياحاشيه‌ زائد: Folderol

درتاه‌ شو: Folding Door

(yenom repap=) اسكناس‌، پول‌ كاغذي‌: Folding Money

Defects caused in metal by continued fabrication of overlapping surfaces: FOLDS

برگ‌ مانند، برگدار، برگه‌ دار، برگي‌، پولكي‌: Foliaceous

برگ‌ درختان‌، شاخ‌ وبرگ‌: Foliage

برگ‌ درخت‌، برگ‌ سبز: Foliage Leaf

گياهي‌ كه‌ براي‌ برگش‌ پرورش‌ دادن‌ شود: Foliage Plant

برگ‌ مانند: Foliar

برگ‌ شدن‌، برگ‌ دادن‌ برگدار، برگ‌ مانند، ورقه‌ شده‌، ورقه‌ ورقه‌ شدن‌، برگ‌ ,: Foliate

برگ‌ دار، ورقه‌ شده‌: Foliated

برگ‌ شماري‌، برگ‌، برگ‌ سازي‌: Foliation

انگل‌ برگ‌، رشدكننده‌ بر روي‌ برگ‌: Foliicolous

برگ‌، صفحه‌، دفتر يادداشت‌، پوشه‌ ياكارتن‌ كاغذ، كتاب‌ , ورق‌ بزرگ‌: Folio

(گ‌.ش‌.) داراي‌ برگچه‌: Foliolate

پربرگ‌: Foliose

پربرگ‌: Folious

برگ‌، ط‌بقه‌، چينه‌، ط‌بقه‌ نازك: Folium

مردم‌، گروه‌، قوم‌ وخويش‌، ملت‌: Folk

وابسته‌ به‌ توده‌ مردم‌، شبيه‌ افسانه‌ ها وعادات‌ محلي‌: Folkish

(hsirolklof) وابسته‌ به‌ فولكلور: Folkish

وابسته‌ به‌ توده‌ مردم‌، شبيه‌ افسانه‌ ها وعادات‌ محلي‌: Folklike

افسانه‌ هاي‌ قومي‌ واجدادي‌، فولكلور رسوم‌ اجدادي‌، معتقدات‌ واداب‌ ورسوم‌ قديمي‌ واجدادي: Folklore

(hsiklof) وابسته‌ به‌ فولكلور: Folklorish

(م‌.م‌.) انجمن‌ شهر: Folkmoot

(م‌.م‌.) انجمن‌ شهر: Folkmot

خوش‌ مشرب‌، دوستانه‌، خودماني‌: Folksy

افسانه‌ هاي‌ قومي‌ واجدادي‌، داستان‌ ملي‌: Folktale

عرف‌ همگان‌، عقيده‌عامه‌، ط‌رز فكر عمومي‌، احساسات‌ عمومي‌,: Folkway

حماقت‌، استهزاء كردن‌: Follery

برگه‌، (ط‌ب‌) كيسه‌ يا غده‌ وچك‌ ترشحي‌ يا دفعي‌: Follicle

پيروي‌ كردن‌ از، متابعت‌ كردن‌، دنبال‌ كردن‌، تعقيب‌ , پيروي‌، استنباط‌، متابعت‌ كردن‌، فهميدن‌، درك‌ كردن‌، در ذيل‌ امدن‌، منتج‌ شدن: Follow

بانجام‌ رساندن‌، اخذ نتيجه‌، دنبال‌ كردن‌: Follow Out

چيزي‌ را تا اخر دنبال‌ كردن‌، بانجام‌ رساني‌: Follow Through

پي‌ گيري‌ كردن‌، تعقيب‌ كردن‌، دنباله‌ داستان‌ را شرح‌ , دادن‌، تماس‌ با بيمارپس‌ از تشخيص‌يا درمان‌: Follow Up

دنبالگر، پيرو: Follower

تعقيب‌، پيروي‌، زيرين‌، ذيل‌، شرح‌ ذيل‌: Following

پيرو، تابع‌، شاگرد، مريد، مقلد، تعقيب‌ كننده‌: Follwer

نابخردي‌، ابلهي‌، حماقت‌، ناداني‌، بيخردي‌، قباحت‌: Folly

سازنده‌، سرشت‌ گر: Fomative

برانگيختن‌، پروردن‌، تحريك‌ كردن‌: Foment

تحريك‌، ترويج‌: Fomentation

علاقمند، انس‌ گرفته‌، مايل‌، مشتاق‌، شيفته‌، خواهان‌: Fond

نوازش‌ كردن‌، ناز ونياز كردن‌: Fondle

نوازش‌ كردن‌: Fondling

از روي‌ علاقه‌: Fondly

علاقه‌، انس‌: Fondness

درهم‌ اميزنده‌ (مثل‌ اغذيه‌)، نوعي‌ غذاي‌ سويسي‌ درهم‌ داخل‌ شونده‌ ونفوذ كننده‌ (مثل‌ رنگ‌ هاي‌ نقاشي‌) ,: Fondu

حوض‌ غسل‌ تعميد، ظ‌رف‌ مخصوص‌ نگه‌ داري‌ اب‌ مقدس‌، چشمه ذوب‌: Font

خانواده‌ حروف‌: Font

وابسته‌ به‌ حوض‌ غسل‌ تعميد: Fontal

خوراك‌، غذا، قوت‌، ط‌عام‌: Food

(ط‌ب‌) مسمويت‌ غذايي‌: Food Poisoning

سيل‌، ط‌غيان‌ اب‌: Food Tide

بي‌ غذا: Foodless

ماده‌ غذايي‌، خواربار: Foodstuff

ريزه‌ كاري‌ پر زرق‌ وبرق‌، ناراحتي‌، نق‌ نق‌: Foofaraw

فريب‌ دادن‌، دست‌ انداختن‌ نادان‌، احمق‌، ابله‌، لوده‌، دلقك‌، مسخره‌، گول‌ زدن: Fool

(pacsloof) كلاه‌ شيط‌اني‌ مخصوص‌ دلقك‌ ها، كاغذ برگ‌ بزرگ‌,: Fool's Cap

فرستادن‌ دنبال‌ نخود سياه‌: Fool's Errand

(etirypoclahc، etiryp) پيريت‌، سولفور اهن‌: Fool's Gold

خوشحالي‌ موهوم‌، شادي‌ احمقانه‌، شنگولي‌: Fool's Paradise

(گ‌.ش‌.) جعفري‌ زهري‌، شوكران‌ صغير: Fool's Parsley

بابي‌ پروايي‌: Foolhardily

بي‌ پروا، داراي‌ تهور بي‌ مورد: Foolhardy

نابخرد، نادان‌، جاهل‌، ابله‌، احمق‌، ابلهانه‌، مزخرف‌: Foolish

احمقانه‌، محفوظ‌ ازخط‌ا وشكست‌ ادم‌ ساده‌ لوح‌ و رك‌ و راست‌، محفوظ‌ از حماقت‌ وكارهاي‌ ,: Foolproof

(pac s'loof) كلاه‌ شيط‌اني‌ مخصوص‌ دلقك‌ ها، كاغذ برگ‌ , بزرگ‌: Foolscap

پا، قدم‌، پاچه‌، دامنه‌، فوت‌ (مقياس‌ ط‌ول‌ انگليسي‌ , پرداختن‌ مخارج‌ معادل‌ 21 اينچ‌)، هجاي‌ شعري‌، پايكوبي‌ كردن‌، پازدن: Foot

ترمز پايي‌: Foot Brake

بارتفاع‌ يك‌ فوت‌ مقدار نيروي‌ لازم‌ براي‌ بلند كردن‌ وزنه‌ يك‌ پوندي‌ ,: Foot Pound

ط‌ول‌ چيزي‌ برحسب‌ فوت‌، مقدار فيلم‌ بفوت‌: Footage

بازي‌ فوتبال‌، توپ‌ فوتبال‌، فوتبال‌ بازي‌ كردن‌: Football

تخته‌ پله‌ نردبان‌، پايه‌ تختخواب‌: Footboard

پادو، شاگرد، نوكر: Footboy

پل‌ پياده‌ روها، پل‌ پياده‌ روي‌: Footbridge

واحد روشنايي‌ برابر تابش‌ نور در يك‌ فوت‌ مربع‌: Footcandle

پاي‌ انداز، قاليچه‌، (م‌.م‌.) زين‌پوش‌، غاشيه‌: Footcloth

پياده‌رو، گام‌ زن‌، ولگرد: Footer

(pets =) پله‌: Footfall

پاپوش‌، كفش‌: Footgear

تپه‌ دامنه‌ كوه‌: Foothill

جاي‌ پا، زير پايي‌، جاي‌ ثابت‌، پايگاه‌: Foothold

پايه‌ستون‌، جاي‌ پا، موقعيت‌، وضع‌: Footing

لودگي‌ يا بازي‌ كردن‌، پايگكوبي‌، هرزه‌ درايي‌: Footle

ژاژخاي‌، لوده‌: Footler

بي‌ پا: Footless

رديف‌ چراغ‌ هاي‌ جلو صحنه‌ نمايش‌ ومانند ان‌: Footlights

چمدان‌ قفل‌ دار: Footlocker

بي‌ بند وبار، ازاد: Footloose

نوكر، فراش‌، پادو، جلودار، شاط‌ر: Footman

(tnirptoof =) جاي‌ پا، اثر پا، ردپا: Footmark

تبصره‌، شرح‌، يادداشت‌ ته‌ صفحه‌، زير نگاشت‌: Footnote

ط‌رز راه‌ رفتن‌، گام‌، قدم‌، فرش‌، پاگردپله‌ ها: Footpace

راهزن‌ پياده‌، پاي‌ جانور، پهنه‌ پا: Footpad

پياده‌ رو، پايه‌ ستون‌، پايه‌ مجسمه‌، پايه‌: Footpath

جاي‌ پا: Footprint

مسابقه‌ دويدن‌: Footrace

زير پايي‌، جاپا: Footrest

پا كوفتن‌، با صدا راه‌ رفتن‌: Footslog

(namyrtnafni =) سرباز پياده‌: Footsoldier

داراي‌ پاهاي‌ زخمي‌ (بويژه‌ در اثر راه‌ رفتن‌): Footsore

ركاب‌ زين‌ زنانه‌، ازاره‌ يا ته‌ ستون‌، پايه‌ ستون‌: Footstall

جاي‌ پا، ردپا، جاپا، پي‌، گام‌، قدم‌، گام‌ برداري‌: Footstep

سنگ‌ شالوده‌، سنگ‌ بنا، سنگ‌ پايين‌ گور: Footstone

صندلي‌، عسلي‌، چهار پايه‌: Footstool

پاپوش‌، كفش‌: Footwear

كارپايي‌، استفاده‌ از پا، رفت‌ وامد، پادوي‌: Footwork

پست‌، مستمند، داراي‌ پا، پادار، پايي‌: Footy

باخام‌ دستي‌ زدن‌، بدزدن‌، سرهم‌ بندي‌ كردن‌، بدساختن ضربت‌ نادرست‌، خام‌ دستي‌: Foozle

ادم‌ خودسازوجلف‌، كج‌ كلاه‌، ابله‌: Fop

خودساي‌، خودنمايي‌، جلفي‌، كارهاي‌ جلف‌: Foppery

جلف‌، خود نما: Foppish

براي‌، بجهت‌، بواسط‌ه‌، بجاي‌، از ط‌رف‌، به‌ بهاي‌، درمدت بقدر، در برابر، درمقابل‌، برله‌، بط‌رفداري‌ از، مربوط‌ , به‌، مال‌، براي‌ اينكه‌، زيرا كه‌، چونكه‌: For

نظ‌ربه‌، بادرنظ‌رداشتن‌، از انجايي‌ كه‌: For Asmuch As

صورت‌ جمع‌ كلمه‌ murof: Fora

پي‌ علف‌ گشتن‌، كاوش‌كردن‌ عليق‌، علوفه‌، علف‌، تلاش‌ وجستجو براي‌ عليق‌، غارت‌ كردن: Forage

refinimarof=: Foram

(تش‌.) سوراخ‌، مجرا، روزنه‌، مخرج‌، ثقبه‌: Foramen

(ج.ش‌.) جنسي‌ از جانوران‌ ريز ريشه‌ پاي‌: Foraminifer

وهمچنين‌، ونيز: Forand

بيغما بردن‌، چپاول‌ كردن‌، حمله‌ تاخت‌ وتاز كردن‌، تهاجم‌، تاراج‌، چپاول‌، تهاجم‌ كردن: Foray

علف‌ هرزه‌، علف‌: Forb

احتراز كردن‌، امساك‌ كردن‌، خودداري‌ كردن‌ از، صرف‌ نظ‌ر , كردن‌، گذشتن‌ از، اجتناب‌كردن‌ از، گذشت‌ كردن‌: Forbear

(raeberof) (معمولا بصورت‌ جمع‌) نيا، اجداد، جد اعلي‌: Forbear

خودداري‌، شكيبايي‌، تحمل‌، امساك‌، مدارا: Forbearance

(.tv):قدغن‌ كردن‌، منع‌ كردن‌، بازداشتن‌، اجازه‌ ندادن‌ , (jda): (desrucca=) ملعون‌، مط‌رود: Forbid

قدغن‌، نهي‌، ممانعت‌، منع‌، بازداشت‌، جلوگيري‌: Forbiddance

ممنوع‌: Forbidden

دخشه‌ ممنوعه‌: Forbidden Character

رمز ممنوعه‌: Forbidden Code

ترسناك‌، شوم‌، مهيب‌، عبوس‌، بدقيافه‌، نهي‌ كننده‌ زننده‌، نفرت‌ انگيز، دافع‌، ناخوانده‌، نامط‌بوع: Forbidding

(edoberof=) تفال‌ بد زدن‌: Forbode

(eybrof) نزديك‌، از نزديك‌، از پهلوي‌، جز، سواي بعلاوه‌: Forby

(ybrof) نزديك‌، از نزديك‌، از پهلوي‌، جز، سواي‌، بعلاوه‌,: Forbye

نيرو: Force

راندن‌، بيرون‌ كردن‌، بازور جلو رفتن‌ زور، نيرو، جبر، عنف‌، نفوذ، (درجمع‌) قوا، عده‌، شدت‌ , شكستن‌، قفل‌ يا چفت‌ را شكستن‌، مسلح‌ كردن عمل‌، (فيزيك‌) بردار نيرو، خشونت‌ نشان‌ دادن‌، درهم‌ , مجبوركردن‌بزور گرفتن‌، بزور بازكردن‌، بي‌ عصمت‌ كردن: Force

نيرو، زور، تحميل‌، مجبور كردن‌: Force

حوادث غير مترقبه: force majeure

اصطلاحي در پيمان‌ها كه عذر طرفين پيمان به خاطر اتفاقات خارج از كنترل خود نظير بلاياي طبيعي شامل شرايط غيرعادي و بد آب و هوا، فجايع طبيعي، شورش‌هاي سياسي، اعتصابات كه باعث عدم انجام كار يا تاخير در دست‌يابي به الزامات پيماني شده است را مي‌پذيرد.

قوه‌ قهريه‌: Force Majeure

حوادث غير مترقبه: Force Majeure

اصطلاحي در پيمان‌ها كه عذر طرفين پيمان به خاطر اتفاقات خارج از كنترل خود نظير بلاياي طبيعي شامل شرايط غيرعادي و بد آب و هوا، فجايع طبيعي، شورش‌هاي سياسي، اعتصابات كه باعث عدم انجام كار يا تاخير در دست‌يابي به الزامات پيماني شده است را مي‌پذيرد.

تلمبه‌ فشاري‌: Force Pump

خنك‌ سازي‌ چيزي‌: Forced Cooling

قوي‌، موثر، موكد: Forceful

قيمه‌ (تركي‌)، كنسرو: Forcemeat

(ط‌ب‌) انبرك‌، انبر جراحي‌، انبرك‌، انبر قابلگي‌، پنس‌: Forceps

قوي‌، موثر، شديد، اجباري‌: Forcible

(حق.) سلب‌ حق‌ اقامه‌ دعوي‌، ممانعت‌: Forclosure

قسمت‌ كم‌ عمق‌ رودخانه‌اي‌ كه‌ جهت‌ عبورحيوانات‌ وانسان‌ , مناسب‌ باشد، گدار، به‌ اب‌ زدن‌به‌ گدار زدن‌: Ford

(oderof=) نابودكردن‌، كشتن‌، ويران‌ ساختن‌، ضايع‌ كردن‌: Fordo

(.vda &.jretni &.jda &.n):پيش‌، پيشين‌، جلوي‌، درجلو پيشروها و واقع‌ در جلو قبلي‌، (perp): پيشوند بمعني‌ پيش‌ و جلو قبلا و ,: Fore

(د.ن‌.) واقع‌ درط‌ول‌ كشتي‌، جلوي‌ و عقبي‌: Fore And Aft

كشتي‌ شراعي‌ كه‌ دو يا چند دگل‌ دارد: Fore And After

مجموع‌ بادبان‌ هاي‌ كشتي‌: Fore And Aftring

ساعد، بازو، از پيش‌ مسلح‌ كردن‌، قبلا اماده‌ كردن‌: Forearm

(raebrof) (معمولا بصورت‌ جمع‌) نيا، اجداد، جد اعلي‌: Forebear

(edobrof=) پيش‌ گويي‌ كردن‌، تفال‌ بد زدن‌، قبلا بدل‌ , كسي‌ اثر كردن‌: Forebode

شوم‌: Foreboding

پيش‌بيني: forecast

تخمين زود هنگام هزينه، زمان‌بندي و عملكرد فني.

اگاهي‌ دادن‌ ياحدي‌ زدن‌ پيش‌ بيني‌ وضع‌ هوا يا حوادث‌، پيش‌ بيني‌ كردن‌، از پيش‌ ,: Forecast

پيش‌ بيني‌، پيش‌ بيني‌ كردن‌: Forecast

پيش‌بيني: Forecast

تخمين زود هنگام هزينه، زمان‌بندي و عملکرد فني.

پيش‌بيني تكميل، پيش‌بيني زمان تكميل: forecast at completion (FAC)

هزينه زمان‌بندي شده براي يك وظيفه.

پيش‌بيني تكميل، پيش‌بيني زمان تکميل: Forecast At Completion (FAC)

هزينه زمان‌بندي شده براي يك وظيفه.

پيش‌بيني هزينه نهايي : forecast final cost

هزينه پيش‌بيني شده يك پروژه يا جزئي از آن، براي تكميل كار. مجموع هزينه تعهد‌شده و هزينه برآورد شده جهت تكميل پيمان.

پيش‌بيني هزينه نهايي: Forecast Final Cost

مجموع هزينه تعهد شده و برآورد شده براي تكميل.هزينه پيش‌بيني شده يك پروژه يا جزئي از آن، براي تكميل كار. مجموع هزينه تعهد‌شده و هزينه برآورد شده جهت تكميل پيمان.

مجموعه پيش بيني: Forecasting

(د.ن‌.) قسمت‌ جلو عرشه‌ كشتي‌: Forecastle

مسدود كردن‌، محروم‌كردن‌، سلب‌ كردن‌: Foreclose

قسمت‌ جلو عرشه‌ كشتي‌: Foredeck

اگاهي‌ از پيش‌، اط‌لاع‌ قبلي‌، علم‌ غيب‌: Foredknowlege

(odrof=) نابودكردن‌، كشتن‌، ويران‌ ساختن‌، ضايع‌ كردن‌: Foredo

تقدير، محكوميت‌ قبلي‌، ازپيش‌ مقدر يا محكوم‌ كردن‌: Foredoom

قسمت‌ جلو صورت‌ چارپايان‌: Foreface

نيا(نياكان‌)، جد (اجداد)، سلف‌، (اسلاف‌): Forefather

ازپيش‌ احساس‌ كردن‌، قبلا احساس‌ كردن‌: Forefeel

(dnefrof=): Forefend

انگشت‌ نشان‌، سبابه‌، انگشت‌ شهادت‌: Forefinger

پاي‌ جلو، دست‌ چارپايان‌: Forefoot

جلو، صف‌ جلو، (نظ‌.) جلودار، ط‌لايه‌: Forefront

پيش‌ رفتن‌، پيش‌ از چيزي‌ واقع‌ شدن‌، مقدم‌ بودن‌ بر: Forego

قبلي‌، سابقي‌: Foregone

پيش‌ گفته‌ شده‌، پيش‌، بالاگفته‌، مذكور: Foregoning

پيش‌ نما، نزديك‌ نما (در برابر دور نما)، منظ‌ره‌ جلو , عكس‌، زمين‌ جلو عمارت‌: Foreground

پيش‌صحن‌: Foreground

پردازش‌ پيش‌ صحني‌: Foreground Processing

برنامه‌ پيش‌ صحني‌: Foreground Program

جلودار، پيشتاز قسمت‌ ممتاز، مزيت‌، سرعمله‌، مباشر، سروسينه‌ ودست‌ اسب: Forehand

پس‌ انداز كن‌، چيزدار، محتاط‌، دورانديش‌، بموقع‌: Forehanded

پيشاني‌: Forehead

سم‌ دست‌ چهارپايان‌: Forehoof

خارجي: Foreign

بيگانه‌، خارجي‌، بيروني‌، ناجور، نامناسب‌: Foreign

ارز خارجي: Foreign Currency

مبادله‌ خارجي‌، پول‌ خارجي‌، ارز خارجي‌: Foreign Exchange

فروش خارجي: Foreign Sale

تجارت خارجي: Foreign Trade

بيگانه‌، اجنبي‌، غريبه‌: Foreigner

اصط‌لاح‌ بيگانه‌، رسم‌ بيگانه‌، بيگانه‌ پرستي‌: Foreignism

از پيش‌ قضاوت‌ كردن‌، تبعيض‌ قائل‌ شدن‌: Forejudge

از پيش‌ دانستن‌، از غيب‌ اگاهي‌ داشتن‌: Foreknow

زن‌ سخنگو ورئيس‌ درهيئت‌ منصفه‌، ليدرزن‌: Forelady

(dnaldaeh & yrotnomorp=) زمين‌ جلو امده‌: Foreland

پاچه‌ جلو، پاي‌ جلو حيوان‌، دست‌ چارپايان‌: Foreleg

عضو جلو، باله‌ جلو: Forelimb

ميخ‌ محور، سگدست‌، كاكل‌، موي‌ پيشاني‌: Forelock

سركارگر، سرعمله‌، مباشرت‌ كردن‌: Foreman

دگل‌ جلو وپايين‌ كشتي‌، پيش‌ دگل‌: Foremast

اغوز، شيرماك‌: Foremilk

بهترين‌، پيش‌ ترين‌، جلوترين‌، دردرجه‌ نخست‌: Foremost

جده‌، مادر مادر بزرگ‌: Foremother

اسم‌ اول‌، نام‌ نخست‌: Forename

مذكور، درپيش‌، سابقا ناميده‌ شده‌: Forenamed

بامداد چاشتگاه‌، پيش‌ از ظ‌هر، قبل‌ از ظ‌هر، پيش‌ از نيم‌ روز: Forenoon

دادگاهي‌، بحثي‌، قانوني‌، مربوط‌ به‌ سخنراني‌، جدلي‌: Forensic

از پيش‌ مقرر كردن‌، تقدير كردن‌: Foreordain

جلو، قسمت‌ جلو، سر ودست‌، مقدمه‌: Forepart

(tsaperof & enogyb=) بايگان‌، ديرين‌، گذشته‌: Forepassed

(dessaperof & enogyb=) بايگان‌، ديرين‌، گذشته‌: Forepast

پنجه‌ پاي‌ جلو (حيوانات‌)، پنجه‌ دست‌ حيوانات‌: Forepaw

مخزن‌ جلو وپايين‌ كشتي‌: Forepeak

ربع‌ قدامي‌ خارجي‌ بدن‌ يا لاشه‌ حيوانات‌: Forequarter

فرا رسيدن‌، بجلوتيراندازي‌ كردن‌، سبقت‌ گرفتن‌ از: Forereach

پيش‌ از كسي‌ رفتن‌، پيشرو بودن‌: Forerun

پيشرو، ط‌لايه‌ دار، نيا، جد: Forerunner

(diaserofa=) مذكور: Foresaid

بادبان‌ عمده‌ دگل‌ جلو كشتي‌، بادبان‌ پايين‌: Foresail

قبلا تهيه‌ ديدن‌، پيش‌ بيني‌ كردن‌، از پيش‌ دانستن‌: Foresee

از پيش‌ خبر دادن‌، از پيش‌ حاكي‌ بودن‌ از: Foreshadow

قلم‌ ساق‌ گاو، گوشت‌ ساق‌ گاو: Foreshank

موج‌ شكن‌، كنار دريا: Foreshore

كوتاه‌نمودار كردن‌، بهم‌ فشردن‌، خلاصه‌ كردن‌: Foreshorten

نشاندادن‌ اندازه‌ نسبي‌ ان‌) نمايش‌ خط‌وط‌ واقعي‌ شكلي‌ بصورت‌ كوچك‌ تر (براي‌ ,: Foreshortening

از پيش‌ نشان‌ دادن‌، تخمين‌زدن‌، پيش‌ بيني‌ كردن‌: Foreshow

جلو، قدام‌، پيش‌: Foreside

پيش‌ بيني‌، دور انديشي‌، مال‌ انديشي‌، بصيرت‌: Foresight

(تش‌.) پوست‌ ختنه‌ گاه‌: Foreskin

پيشگويي‌ كردن‌، از پيش‌ خبر دادن‌، قبلا اماده‌ كردن‌: Forespeak

جنگل‌، بيشه‌، تبديل‌ به‌ جنگل‌ كردن‌، درختكاري‌ كردن‌: Forest

سبز زيتوني‌، رنگ‌ سبز تيره‌ مايل‌ بزرد: Forest Green

(norpa=) قسمت‌ جلو امده‌ صحنه‌ نمايش‌: Forestage

جنگلي‌: Forestal

پيش‌ دستي‌ كردن‌ بر، پيش‌ جستن‌ بر، پيش‌ افتادن‌، ممانعت‌ , كردن‌، كمين‌، كمينگاه‌: Forestall

مهار بين‌ پيش‌ دگل‌ وعرشه‌ كشتي‌: Forestay

جنگلبان‌، جنگل‌ نشين‌، جانور جنگلي‌: Forester

جنگلي‌: Forestial

جنگلباني‌، احداث‌ جنگل‌، جنگلداري‌: Forestry

پيش‌ چشي‌، ازمايش‌ قبلي‌، پيش‌ بيني‌ كردن‌: Foretaste

پيشگويي‌ كردن‌، ازپيش‌ اگاهي‌ دادن‌، از پيش‌ خبر دادن نبوت‌ كردن‌: Foretell

دور انديشي‌، مال‌ انديشي‌، احتياط‌، انديشه‌ قبلي‌: Forethought

دورانديش‌: Forethoughtful

روزگار پيشين‌، گذشته‌: Foretime

اعلام‌ قبلي‌ نشان‌ پيش‌، مقدمه‌، پيشگويي‌ كردن‌، قبلا اگاهانيدن: Foretoken

نوك‌ دگل‌ جلو كشتي‌، كاكل‌، موي‌ پيشاني‌، كاكل‌ اسب‌: Foretop

(د.ن‌.) ملواني‌ كه‌مامور پيش‌ دگل‌ وضمائم‌ انست‌: Foretopman

بادبان‌ بالاي‌ شراع‌ صدر: Foretoppsail

براي‌ هميشه‌، تا ابد، جاويدان‌، پيوسته‌، تا ابدالاباد: Forever

reverof=: Forevermore

ازپيش‌ اخط‌ار كردن‌، قبلا اگاهانيدن‌: Forewarn

هريك‌ از دوبال‌ جلو حشرات‌ چهار بال‌، بال‌ جلو: Forewing

ydalerof=: Forewoman

ديباچه‌، سراغاز، پيش‌ گفتار: Foreword

پيش‌ گفتار: Foreword

هدر كردن‌ جريمه‌، فقدان‌، زيان‌، ضبط‌ شده‌، خط‌ا كردن‌، جريمه‌ دادن: Forfeit

از دست‌ دادگي‌، فقدان‌، زيان‌، ضرر، جريمه‌: Forfeiture

(dneferof=) دفع‌ كردن‌، منع‌ كردن‌، ممانعت‌ كردن‌، حفظ‌ , كردن‌: Forfend

فراهم‌ امدن‌، گرد امدن‌، اجتماع‌ كردن‌: Forgather

جعل كردن: Forge

قلابي‌، جعل‌ كردن‌، اسناد ساختگي‌ساختن‌، اهنگري‌ كردن كوبيدن‌، جلو رفتن‌ كوره‌ اهنگري‌، دمگاه‌، كوره‌ قالگري‌، جعل‌، تهيه‌ جنس‌ ,: Forge

جاعل‌، جعل‌ كننده‌: Forger

جعل‌ اسناد، امضاء سازي‌، سند، سند جعلي‌: Forgery

فراموش‌ كردن‌، فراموشي‌، صرفنظ‌ر كردن‌، غفلت‌: Forget

(گ‌.ش‌.) گل‌ فراموشم‌ مكن‌: Forget Me Not

فراموشكار: Forgetful

از ياد بردني‌: Forgettable

برسندان‌ كوبيدن‌، جعل‌ سند، جعل‌، تقلب‌: Forging

قابل‌ بخشايش‌، بخشيدني‌، بخشش‌ پذير، قابل‌ عفو: Forgivable

بخشيدن‌، عفو كردن‌، امرزيدن‌: Forgive

بخشش‌، عفو، گذشت‌: Forgiveness

از روي‌ بخشش‌: Forgivingly

غواص‌: Forgman

چشم‌ پوشيدن‌ از، صرفنظ‌ر كردن‌ از، رها كردن‌: Forgo

از پيش‌ قضاوت‌ كردن‌، تبعيض‌ قائل‌ شدن‌: Forjudge

پنجه‌ چنگال‌، سه‌ شاخه‌، دوشاخه‌، منشعب‌ شدن‌، مثل‌ چنگال‌ شدن: Fork

چنگال‌، محل‌ انشعاب‌، جند شاخه‌ شدن‌: Fork

شاخه‌ دار، چنگال‌ مانند، شكافته‌، مبهم‌: Forked

دار ماشين‌ مخصوص‌ بلند كردن‌ چيزهاي‌ سنگين‌، جراثقال‌ چنگك‌ ,: Forklift

چنگالي‌، چنگال‌ دار، چنگك‌ وار: Forky

سرگردان‌، بيچاره‌، درمانده‌، بي‌ كس‌، متروك‌: Forlorn

شكل‌، ريخت‌، تركيب‌، تصوير، وجه‌، روش‌، ط‌ريقه‌، برگه كردن‌، پروردن‌، شكل‌ گرفتن‌، سرشتن‌، فراگرفتن‌ ورقه‌، فرم‌، تشكيل‌ دادن‌، ساختن‌، بشكل‌ دراوردن‌، قالب‌ ,: Form

ورقه‌، صورت‌، ديس‌، شكل‌، تشكيل‌ دادن‌: Form

هم‌ ترازي‌ ورقه‌: Form Alignment

خورش‌ ورقه‌: Form Feed

داده‌هاي شكل - برازش وكاركرد: form, fit, and function data

داده‌هاي فني مربوط به اشيا و فرآيندها. اين موارد شامل شناسايي منابع سخت‌افزار، اندازه، پيكره‌بندي و مشخصات ضميمه‌ها مي‌شود.

داده‌هاي شكل - برازش وكاركرد: Form, Fit, And Function Data

داده‌هاي فني مربوط به اشيا و فرآيندها. اين موارد شامل شناسايي منابع سخت‌افزار، اندازه، پيكره‌بندي و مشخصات ضميمه‌ها مي‌شود.

رسمي: formal

عمليات اداري و ثبت آن.

عارضي‌، لباس‌ رسمي‌ شب‌، قرار دادي‌ رسمي‌، داراي‌ فكر، مقيد به‌ اداب‌ ورسوم‌ اداري‌، تفصيلي: Formal

رسمي: Formal

عمليات اداري و ثبت آن.

بار قراردادي: Formal charge

صورت های مالی رسمی: Formal financial statements

منط‌ق‌ مجرد، منط‌ق‌ رمزي‌: Formal Logic

بازنگري رسمي صلاحيت: Formal Qualification Review

دروازه كنترلي كه به منظور بررسي آزمون و تحليل داده‌ها براي اثبات بقاي طرح مورد استفاده قرار مي‌گيرد. بازنگري رسمي صلاحيت، شامل تاييد گواهي كنترل كيفيت مي‌شود. اين بازنگري, بازنگري پذيرش صلاحيت نيز ناميده مي‌شود.

بازنگري رسمي صلاحيت: Formal Qualification Review

دروازه کنترلي که به منظور بررسي آزمون و تحليل داده‌ها براي اثبات بقاي طرح مورد استفاده قرار مي‌گيرد. بازنگري رسمي صلاحيت، شامل تاييد گواهي کنترل کيفيت مي‌شود. اين بازنگري, بازنگري پذيرش صلاحيت نيز ناميده مي‌شود.

آزمون رسمي صلاحيت: formal qualification testing

آزمايش در محيط‌هايي كه شامل تمام موقعيت‌هاي مورد انتظار ارسال، بررسي، بكارگيري و عمليات مي‌شود. اين آزمون به منظور نشان دادن توانايي بقا در محيط واقعي انجام مي‌شود.

آزمون رسمي صلاحيت: Formal Qualification Testing

آزمايش در محيط‌هايي که شامل تمام موقعيت‌هاي مورد انتظار ارسال، بررسي، بكارگيري و عمليات مي‌شود. اين آزمون به منظور نشان دادن توانايي بقا در محيط واقعي انجام مي‌شود.

آزمون رسمي : formal test

آزموني كه طبق برنامه آزمون و رويه‌هاي تاييد مشتري و در حضور نماينده قانوني مشتري انجام مي‌شود.

آزمون رسمي: Formal Test

آزموني که طبق برنامه آزمون و رويه‌هاي تاييد مشتري و در حضور نماينده قانوني مشتري انجام مي‌شود.

(ش‌.) فرمالدئيد، بفرمول‌ OHCH: Formaldehyde

رسميت‌، تشريفات‌، رعايت‌ اداب‌ ورسوم‌: Formality

انط‌باق‌ با ايين‌ واداب‌ ظ‌اهري‌، رسمي‌ سازي‌: Formalization

رسمي‌ كردن‌: Formalize

متشكل‌، مركب‌، مشتق‌: Formant

قط‌ع‌، اندازه‌ شكل‌، نسبت‌: Format

قالب‌، هيئت‌، قالب‌ بند ي‌ كردن‌: Format

(هواپيما) بصورت‌ صف‌ يا ستوني‌ پرواز كردن‌، بستون‌ يا , دسته‌ هواپيما ملحق‌ شدن‌: Formate

ارايش‌، شكل‌، ساختمان‌، تشكيلات‌، احداث‌، صف‌ ارايي تشكيل‌، رشد، ترتيب‌ قرارگرفتن‌: Formation

ارزيابي كيفيت سازنده ، ارزيابي سازنده كيفي : formative quality evaluation

فرآيند بازبيني اطلاعات پروژه در نقاط اتصال كليدي پروژه در خلال چرخه عمر آن و به منظور مقايسه نسبت به مشخصات كيفي از پيش تعيين‌شده. اين ارزيابي در طول مدت اجراي پروژه به صورت مستمر انجام مي‌شود تا در صورت نياز، براي جلوگيري از عدم موفقيت پروژه تغييرات لازم

ارزيابي كيفيت سازنده ، ارزيابي سازنده كيفي: Formative Quality Evaluation

فرآيند بازبيني اطلاعات پروژه در نقاط اتصال کليدي پروژه در خلال چرخه عمر آن و به منظور مقايسه نسبت به مشخصات کيفي از پيش تعيين‌شده. اين ارزيابي در طول مدت اجراي پروژه به صورت مستمر انجام مي‌شود تا در صورت نياز، براي جلوگيري از عدم موفقيت پروژه تغييرات لازم به موقع صورت گيرند.

قالب‌ دار: Formatted

قالب‌ بندي‌: Formatting

(در علائم‌ نجابت‌ ودرمورد صليب‌) داراي‌ انتهاي‌ مربع‌: Formee

تشكيل‌ دهنده‌، قالب‌ گير، پيشين‌، سابق‌، جلوي‌، قبل‌، در , جلو: Former

پيشتر، قبلا: Formerly

ظ‌اهري‌، مط‌ابق‌ ط‌رح‌ بدن‌، بشكل‌ بدن‌، چسبان‌ ببدن‌: Formfitting

وابسته‌ به‌ اسيد فرميك‌: Formic

(ش‌.) جوهر مورچه‌، حامض‌ مورچه‌، اسيد فرميك‌: Formic Acid

مورچه‌، فورميكا، نوعي‌ ماده‌ پلاستيكي‌: Formica

(yracimrof=) لانه‌ مورچه‌، لانه‌ مور، زندگي‌ دسته‌ جمعي‌ , موريانه‌: Formicarm

(mracimrof=) لانه‌ مورچه‌، لانه‌ مور، زندگي‌ دسته‌ جمعي‌ , موريانه‌: Formicary

نيرومندي‌، استواري‌، استحكام‌، بزرگي‌، ممتازي‌، قوام‌: Formidability

ترسناك‌، سخت‌، دشوار، نيرومند، قوي‌، سهمگين‌: Formidable

شكل‌دهي: Forming

اولين قدم مدل تشكيل گروه تاكمن و جنزن كه در آن گرو‌ها با هم آشنا شده و رويه ارتباط تعيين مي‌شود.

شكل‌دهي: Forming

اولين قدم مدل تشكيل گروه تاکمن و جنزن که در آن گرو‌ها با هم آشنا شده و رويه ارتباط تعيين مي‌شود.

بي‌ شكل‌، بي‌ ريخت‌: Formless

صوري‌، رسمي‌: Formmal

زبان‌ صوري‌: Formmal Language

منط‌ق‌ صوري‌: Formmal Logic

پارامتر صوري‌: Formmal Parameter

سيستم‌ صوري‌: Formmal System

فورمول‌: Formula

فرمول‌، قاعده‌، دستور، قاعده‌ رمزي‌، ورد: Formula

مثل‌ يا وابسته‌ به‌ فرمول‌: Formulaic

فرمول‌ سازي‌، كوتاه‌ سازي‌، ضابط‌ه‌ سازي‌: Formularization

بصورت‌ فرمول‌ دراوردن‌، تحت‌ قاعده‌ در اوردن‌، مدون‌ كردن‌,: Formularize

دستور نامه‌، كتاب‌ دستور يا قاعده‌، كتاب‌ نماز: Formulary

بشكل‌ قاعده‌ دراوردن‌ يا ادا كردن‌، كوتاه‌ كردن‌، فرمول‌ , بندي‌ كردن‌: Formulate

تنظ‌يم‌ كردن‌: Formulate

قاعده‌ سازي‌، دستور سازي‌، تبديل‌ به‌ قاعده‌ رمزي‌: Formulation

(noitalumrof=) فرمول‌ بندي‌، فرمول‌ سازي‌: Formulization

(etalumrof=) بصورت‌ فرمول‌ دراوردن‌: Formulize

(.iv): فاحشه‌ بازي‌ كردن‌، زنا كردن‌، (.jda): , (detacinrof=) بشكل‌ ط‌اق‌، قوسي‌ شكل‌، ط‌اقي‌ شكل‌، بجلو خ, م‌ شده‌: Fornicate

جنده‌ بازي‌، زنا: Fornication

(تش‌.) نوار سفيد زير نيمكره‌هاي‌ مغز، فضاي‌ مجوف‌: Fornix

مرز نشين‌، سرحد نشين‌: Forntiersman

(redrarrof=)جلوتر، پيشتر: Forrader

(redarrof=)جلوتر، پيشتر: Forrarder

ول‌ كردن‌، ترك‌، رها كردن‌، انكار كردن‌: Forsake

براستي‌، الحق‌، قط‌عا، بتحقيق‌، درحقيقت‌: Forsooth

فرسوده‌، خالي‌، تهي‌: Forspent

باسوگند انكار كردن‌، انكار كردن‌: Forswear

سوگند دروغ‌ ياد كرده‌: Forsworn

(گ‌.ش‌.) هيفل‌، حربع‌، فورسينيه‌، ياس‌ زرد: Forsythia

تقويت‌ كردن‌، قوي‌ سنگر، برج‌ وبارو، حصار، قلعه‌، دژ، سنگربندي‌ كردن: Fort

دژ كوچك‌، قلعه‌ كوچك‌: Fortalice

بلند هنر، جنبه‌ قوي‌، لبه‌ تيز شمشير، (مو.) بلند، موسيقي‌ ,: Forte

از حالا، دور از مكان‌ اصلي‌، جلو، پيش‌، پس‌، اين‌ كلمه‌ , بصورت‌ پيشوند نيز بامعاني‌فوق‌ بكارميرود، تمام‌ كردن بيرون‌ از، مسير ازاد: Forth

خارج‌ از، بيرون‌ از: Forth Of

نزديك‌، درشرف‌، اماده‌ ارائه‌ دادن‌، اينده‌: Forthcoming

رك‌، سرراست‌، مستقيما، بيمحابا، بيدرنگ‌: Forthright

انا، فورا، بيدرنگ‌: Forthwith

چهلم‌، چهلمين‌: Fortieth

استحكام‌ (استحكامات‌)، سنگر بندي‌، بارو، تقويت‌: Fortification

مستحكم‌ كننده‌: Fortifier

داراي‌ استحكامات‌ كردن‌، تقويت‌ كردن‌، نيرومند كردن‌: Fortify

داراي‌ تلفظ‌ شديد همراه‌ با بازدم‌ قوي‌: Fortis

(درموسيقي‌) صداي‌ بلند، خيلي‌ بلند: Fortissimo

پايمردي‌، شهامت‌ اخلاقي‌، شكيبايي‌، بردباري‌، ثبات‌: Fortitude

دوهفته‌، چهارده‌ روز، هر دو هفته‌ يكبار: Fortnight

دوهفتگي‌: Fortnightly

زبان‌ فرترن‌ 77: Fortran

زبان‌ فرترن‌: Fortran

زبان‌ فرترن‌ 2: Fortran Iv

استحكامات‌ نظ‌امي‌، سنگر، قلعه‌ نظ‌امي‌، دژ: Fortress

اعوجاج‌ اتفاقي‌: Fortuitcus Distortion

نقص‌ اتفاقي‌: Fortuitcus Fault

اتفاقي‌، شانسي‌: Fortuitous

اتفاق‌، تصادف‌، قضا وقدر، شانس‌، اقبال‌، حادثه‌: Fortuity

خوشبخت‌، مساعد، خوش‌ شانس‌، خوب‌: Fortunate

بحث‌ واقبال‌، ط‌الع‌، خوش‌ بختي‌، شانس‌، مال‌، دارايي ثروت‌، اتفاق‌افتادن‌، مقدركردن‌: Fortune

درط‌لب‌ زن‌ ثروتمند: Fortune Hunter

فالگير، ط‌الع‌ بين‌: Fortune Teller

چهل‌، چهلمين‌، يك‌ چهلم‌: Forty

چهل‌ وپنج‌: Forty Five

شركت‌ كننده‌ در مهاجرت‌ سال‌ 9481 بكاليفرنيا درجستجوي‌ , ط‌لا: Forty Niner

چرت‌ پس‌ از نهار: Forty Winks

(روم‌ باستان‌) ميدان‌، بازار، محل‌ اجتماع‌ عموم دادگاه‌، محكمه‌، ديوانخانه‌: Forum

جلو، پيش‌، ببعد، جلوي‌، گستاخ‌، جسور، فرستادن رساندن‌، جلوانداختن‌، (فوتبال‌)بازي‌ كن‌ رديف‌ جلو: Forward

به‌ جلو، ارسال‌ كردن‌: Forward

پيشقدر به‌ جلو: Forward Bias

حركت پيشرو: forward pass

محاسباتي در شبكه كه زودترين زمان شروع و پايان هر فعاليت را بر اساس آن معين مي‌شود. اين محاسبات از تاريخ داده در جريان منطقي هر فعاليت بدست مي‌آيد.

حرکت پيشرو: Forward Pass

محاسبه زودترين تاريخ‌هاي آغاز در يک شبکه کاري که از چپ به راست محاسبه مي‌شود.محاسبه زودترين تاريخ شروع فعاليت با حركت از چپ به راست در شبكه.رويه تحليل زمان براي تعيين زودترين تاريخ‌هاي شروع و پايان فعاليت‌ها.محاسبه زودترين تاريخ‌هاي شروع و پايان فعاليت‌ها در شبكه پيش‌نيازي.محاسباتي در شبكه كه زودترين زمان شروع و پايان هر فعاليت را بر اساس آن معين مي‌شود. اين محاسبات از تاريخ داده در جريان منطقي هر فعاليت بدست مي‌آيد.فرآيند محاسبه زودترين تاريخ‌هاي شروع و پايان فعاليت‌هاي پروژه. همچنين مراجعه شود به تحليل شبكه.

قيمت‌گذاري پيشرو: forward pricing

محاسبه قيمت‌هاي آينده بر مبناي تغييرات هزينه‌ها.

قيمت‌گذاري پيشرو: Forward Pricing

محاسبه قيمت‌هاي آينده بر مبناي تغييرات هزينه‌ها.

ارجاع‌ به‌ جلو: Forward Reference

زمان‌بندي پيشرو: forward scheduling

محاسبه‌ تاريخ خاتمه مورد انتظار بر مبناي طول مسير بحراني.

زمان‌بندي پيشرو: Forward Scheduling

محاسبه‌ تاريخ خاتمه مورد انتظار بر مبناي طول مسير بحراني.

گاراژدار، فرستنده‌: Forwarder

حمل‌ ونقل‌، ارسال‌: Forwarding

(drawrof=) بط‌رف‌ جلو، به‌ پيش‌: Forwards

(nrowerof=) مانده‌، وامانده‌، خسته‌، فرسوده‌: Forworn

چال‌، خندق‌، گودال‌: Foss

(تش‌.- گ‌.ش‌.) گودال‌، حفره‌، فرورفتگي‌، روزنه‌: Fossa

گودال‌ مانند، حفره‌ دار: Fossate

چال‌، خندق‌، گودال‌: Fosse

سنگواره‌، فسيل‌، مربوط‌ بادوار گذشته‌: Fossil

فسيل‌ دار، فسيل‌ مانند، سنگواره‌ مانند: Fossiliferous

فسيل‌ شدن‌: Fossilization

سخت‌ ومتحجرشدن‌، كهنه‌ شدن‌ فسيل‌ شدن‌، در اثر مرور زمان‌ بصورت‌ سنگواره‌ درامدن: Fossilize

كاونده‌، نقب‌ زن‌، حفار، درخورنقب‌ زني‌: Fossorial

شير دادن‌، پرورش‌ دادن‌ غذا، نسل‌، بچه‌ سر راهي‌، پرستار، دايه‌، غذا دادن: Foster

پرورش‌، گرفتن‌ مادر رضاعي‌، دايه‌ گيري‌: Fosterage

فرزند رضاعي‌، ط‌فل‌ شيرخوار، فرزند خوانده‌، بچه‌ سرراهي‌,: Fosterling

(knurd=) مست‌: Fou

رعد اسا، خيره‌ كننده‌، گيج‌ كننده‌: Foudroyant

زمان‌ ماضي‌ واسم‌ مفعول‌ فعل‌thgif: Fought

ط‌وفاني‌، حيله‌، جرزني‌، بازي‌ بيقاعده‌، ناپاك‌ كردن گيركردن‌، نارو زدن‌ (در بازي‌) لكه‌ دار كردن‌، گوريده‌ كردن‌، چرك‌ شدن‌، بهم‌ خوردن ناپاك‌، پليد، شنيع‌، ملعون‌، غلط‌، نادرست‌، خلاف: Foul

حقه‌، كار نادرست‌، (مج.) قتل‌، ادم‌كشي‌: Foul Play

نوعي‌ پارچه‌ نخي‌ وابريشمي‌ يا نخي‌: Foulard

بيماري‌ ميكربي‌ ومهلك‌ نوزاد كرم‌ زنبور عسل‌: Foulbrood

رسوب‌، درده‌: Fouling

فحاش‌ هرزه‌ دهن‌، بدزبان‌، بددهن‌، بيعار، هرزه‌گو، بي‌ عفت: Foulmouthed

جهش‌، شلپ‌ وشلپ‌ راه‌ رفتن‌، حاشيه‌ چين‌ دار: Founcing

قالب‌ ريزي‌ كردن‌ بنياد نهادن‌، ريختن‌، قالب‌كردن‌، ذوب‌ كردن‌، ريخته‌ گري زمان‌ ماضي‌ واسم‌ فعول‌ dnif، (.tv &.n): برپاكردن: Found

بنياد نهادن‌، تاسيس‌ كردن‌: Found

بنياد، شالوده‌، تاسيس‌: Foundation

بنيان‌، بنگاه‌، موسسه‌خيريه‌ شالوده‌، پايه‌، پي‌، پي‌ ريزي‌، اساس‌، بنياد، تاسيس: Foundation

از پا افتادن‌، لنگ‌ شدن‌، فرو ريختن‌، غرق‌ كردن‌ (كشتي‌) فرورفتن‌، برپا كننده‌، موسس‌، بنيان‌ گذار، ريخته‌ گر قالبگير: Founder

(suordnuof=) باتلاقي‌، لجن‌ زار: Founderous

بچه‌ سر راهي‌، لقيط‌: Foundling

(suorednuof=) باتلاقي‌، لجن‌ زار: Foundrous

ريخته‌ گري‌ كارخانه‌ گداز فلز، كارخانه‌ ذوب‌ فلز، چدن‌ ريزي: Foundry

(چاپخانه‌) نمونه‌ غلط‌ گيري‌ شده‌ براي‌ تهيه‌ كليشه‌ يا , گراور: Foundry Proof

(درچاپخانه‌) فواره‌، منبع‌، مخزن‌، يكدست‌ حروف‌ هم‌ شكل‌ وهم‌ اندازه‌ ,: Fount

منبع‌، فواره‌، منشاء، مخزن‌، چشمه‌، سرچشمه‌: Fountain

قلم‌ خود نويس‌: Fountain Pen

سرچشمه‌، منبع‌ خبر، اصل‌ وسرچشمه‌: Fountainhead

چهار، عدد چهار: Four

چهار چرخه‌، داراي‌ چهار دور يا دوره‌: Four Cycle

چهار بعدي‌، مربوط‌ به‌ بعد چهارم‌: Four Dimensional

گردونه‌ چهار اسبه‌ كه‌ يك‌ راننده‌ داشته‌ باشد: Four In Hand

ساعت‌ چهار، (گ‌.ش‌.) لاله‌ عباسي‌، گل‌ لاله‌ عباسي‌: Four O'clock

تختخوابي‌ كه‌ چهار تير يا ديرك‌ در چهار گوشه‌ دارد: Four Poster

چهار لوله‌اي‌، چهار راه‌: Four Way

چهارچرخه‌: Four Wheel

چهارچرخه‌: Four Wheeled

مدار چهار سيمه‌: Four Wire Circuit

چهارلا، چهار برابر، چهارگانه‌: Fourfold

(نظ‌.) واكسيل‌، بند قيط‌ان‌ دوزي‌ شده‌: Fourragere

هشتاد سال‌، هشتاد: Fourscore

چهارتايي‌ (دربازي‌ flog)، بازي‌ گلف‌ چهار نفري‌: Foursome

چهار ضلعي‌، مربع‌، لوزي‌، چهارگوش‌، محكم‌: Foursquare

عدد چهارده‌، چهارده‌تايي‌: Fourteen

شعر چهارده‌ هجايي‌، شعر چهارده‌ وتدي‌، چهارده‌تايي‌: Fourteener

چهاردهمين‌، يك‌ چهاردهم‌: Fourteenth

چهارمين‌، چهارم‌، چهاريك‌، ربع‌: Fourth

بعد چهارم‌، بعد زمان‌ (درفرضيه‌ اينشتين‌): Fourth Dimension

مط‌بوعات‌ عمومي‌، نشريات‌ ملي‌، ركن‌ چهارم‌ مشروط‌يت‌: Fourth Estate

گودال‌، حفره‌، فرورفتگي‌، (بمعاني‌ assof مراجعه‌ شود): Fovea

گودال‌ مانند، حفره‌دار: Foveal

گودال‌ مانند، حفره‌دار: Foveate

حفره‌مانند: Foveiform

مرغ‌، ماكيان‌، پرنده‌، پرنده‌ را شكار كردن‌: Fowl

مرغ‌ گير، شكارچي‌ پرندگان‌: Fowler

تفنگ‌ شكاري‌ تفنگ‌ ساچمه‌اي‌: Fowling Piece

روباه‌، روباه‌ بازي‌ كردن‌، تزوير كردن‌، گيج‌ كردن‌: Fox

شب‌ تابي‌ چوب‌ ها نور وتشعشعي‌ كه‌گاهي‌ از چوب‌ هاي‌ پوسيده‌ ساط‌ع‌ ميگردد: Fox Fire

(گ‌.ش‌.) انگور ترش‌ نواحي‌ شمال‌ شرقي‌ امريكا: Fox Grape

نوعي‌ سگ‌ اهلي‌: Fox Terrier

يورتمه‌ اهسته‌ اسب‌، رقص‌ فوكس‌ ترات‌: Fox Trot

(گ‌.ش‌.) ديژيتال‌ سرخ‌، گل‌ انگشتانه‌: Foxglove

(نظ‌.) سنگر بزانو، سوراخ‌ روباه‌: Foxhole

(ج‌.ش‌.) تازي‌ مخصوص‌ شكار روباه‌: Foxhound

(گ‌.ش‌.) نوعي‌ گياه‌ بادوام‌ (از تيره‌ سوسنيان‌): Foxtail Lily

(گ‌.ش‌.) ارزن‌ ايتاليايي‌ (acilati airates): Foxtail Millet

روباه‌ صفت‌، حيله‌ باز، حنايي‌، ترشيده‌: Foxy

سوري‌ كه‌ بخاط‌ر مسافرت‌ ميدهند، مهماني‌: Foy

سرسراي‌ تاتر، مركز اجتماع‌، راهرو بزرگ‌: Foyer

(درميان‌ راهبان‌) برادر: Fra

قيل‌ وقال‌، مزاحمت‌، زد وخورد، بلوا: Fracas

تكه‌ تكه‌ شدن‌: Fracmentation

شكسته‌، منكسر: Fracted

كسر - اعشار: Fraction

بخش‌ قسمت‌، تبديل‌بكسر متعارفي‌ كردن‌، بقسمتهاي‌ كوچك‌ , تقسيم‌ كردن‌ شكستن‌، شكستگي‌، ترك‌ خوردگي‌، شكاف‌، برخه‌، كسر (كسور): Fraction

كسر: Fraction

كسري‌: Fractional

كسري‌، كوچك‌: Fractional

پول‌ خرد: Fractional Currency

تقطير جزء به جزء: fractional distillation

جز كسري‌: Fractional Part

تقسيم‌ بجزء كردن‌، خرد كردن‌، برخه‌ كردن‌: Fractionalize

(ش‌.) تجزيه‌ وتفكيك‌ نمودن‌، برخه‌ كردن‌: Fractionate

بدخو، كج‌ خلق‌، ننر، متمرد، زود رنج‌: Fractious

Surface appearance of metals when broken.: FRACTURE

شكستگي‌، انكسار، شكست‌، ترك‌، شكاف‌، شكستن‌، شكافتن گسيختن‌، شكستگي‌(استخوان‌): Fracture

Nicking and breaking a bar by means of sudden impact, to enable macroscopic study of the fracture.: FRACTURE TEST

(morf=) از، بواسط‌ه‌، مط‌ابق‌: Frae

شكننده‌، ترد، نازك‌، لط‌يف‌، زودشكن‌، ضعيف‌: Fragile

زودشكني‌، تردي‌، ظ‌رافت‌: Fragility

پاره‌، خرده‌، تكه‌، قط‌عه‌، باقيمانده‌، قط‌عات‌ متلاشي خردكردن‌، ريز كردن‌، قط‌عه‌ قط‌عه‌ كردن‌: Fragment

تكه‌: Fragment

ناقص‌ (yratnemgarf=) پاره‌ پاره‌، جزء جزء، شكسته‌، ريز شده: Fragmental

(latnemgarf=) پاره‌ پاره‌، جزء جزء، شكسته‌، ريز شده ناقص‌: Fragmentary

خردكردن‌، ريز كردن‌، متلاشي‌ كردن‌: Fragmentate

etatnemgarf=: Fragmentize

بوي‌ خوش‌، عط‌ر، رايحه‌ وعط‌ر، چيز معط‌ر: Fragrance

خوشبو، معط‌ر: Fragrant

نازك‌، سست‌، نحيف‌، شكننده‌، زودگذر، سست‌ در برابر , وسوسه‌ شيط‌اني‌، گول‌ خور، بي‌ مايه‌: Frail

باشد، بيمايگي‌، نااستواري‌ سستي‌، ضعف‌ اخلاق‌، نحيفي‌، خط‌ايي‌ كه‌ ناشي‌ازضعف‌ اخلاقي‌ ,: Frailty

چيزي‌ را گشادتر كردن‌ شلوغ‌، ولوله‌، چاپلوسي‌، چاپلوسي‌ كردن‌، ريشخند كردن گشادتر كردن‌ سوراخ‌، اره‌مدور، نرده‌ دار كردن‌، دهانه‌ ,: Fraise

تنظ‌يم‌ كردن‌، بيان‌ كردن‌، فرمول‌، قاعده‌، منط‌ق‌، اسكلت ساختمان‌، چهارچوب‌، تنه‌، بدن‌، پاپوش‌ درست‌ كردن‌ قاب‌ كردن‌، قاب‌ گرفتن‌، چارچوب‌ گرفتن‌، ط‌رح‌ كردن: Frame

قاب‌، چارچوب‌، قاب‌ كردن‌: Frame

چارچوب مرجع: frame of reference (FOR)

مجموعه‌اي هماهنگ از ايده‌ها، تئوري‌ها، باورها، احساسات‌، ارزش‌ها و فرضيات كه تجربه انسان با استفاده از آن‌ها معنا پيدا مي‌كند. چارچوب مرجع مدل ناخودآگاه درك واقعيات است.

چارچوب مرجع: Frame Of Reference (FOR)

مجموعه‌اي هماهنگ از ايده‌ها، تئوري‌ها، باورها، احساسات‌، ارزش‌ها و فرضيات که تجربه انسان با استفاده از آن‌ها معنا پيدا مي‌كند. چارچوب مرجع مدل ناخودآگاه درک واقعيات است.

توط‌ئه‌، دوز وكلك‌، دسيسه‌: Frame Up

چهارچوب : Framework

     ساختاري منطقي است که به‌منظور دسته‌بندي و سازمان‌دهي اطلاعاتِ پيچيده مورد استفاده قرار ميگيرد.

چوب‌ بست‌، چهارچوبه‌، كالبد، استخوان‌ بندي‌، بدنه‌: Framework

استخوان‌ بندي‌، چارچوب‌: Framework

چهارچوب مفاهیم: Framework of concepts

راي‌ فرانك‌ (واحد پول‌)، امتياز، حق‌ مخصوص‌، حق‌ انتخاب‌، حق‌ ,: Franc

حق‌ راي‌ دادن‌ (eerf، esihcnarfne=) امتياز، حق‌ انتخاب‌، ازاد كردن: Franchise

رويكرد پياده سازي محدود: Franchising or Pilot Approach

راهبرد امتياز دهي: Franchising Strategy

وابسته‌ بدسته‌ راهبان‌ فرقه‌ فرانسيس‌ مقدس‌: Franciscan

(ج‌.ش‌.) دراج‌، پرنده‌اي‌ شبيه‌ قرقاول‌: Francolin

فرانسه‌ دوست‌، هواخواه‌ فرانسه‌: Francophil

فرانسه‌ دوست‌، هواخواه‌ فرانسه‌: Francophile

تردي‌، شكنندگي‌، نازكي‌، ظ‌ريفي‌: Frangibility

شكننده‌، ترد: Frangible

عط‌ر ياسمين‌، بوته‌ ياسمن‌، نوعي‌ كلوچه‌: Frangipani

رك‌ گو، بي‌ پرده‌ حرف‌ زن‌، رك‌، بي‌ پرده‌، صريح‌، نيرومند فرستادن‌، معاف‌ كردن‌، مهر زدن‌، باط‌ل‌ كردن‌، مصون‌ ساختن‌, مجاني‌، چپانيدن‌، پركردن‌، اجازه‌ عبور دادن‌، مجانا ,: Frank

(retrufknarf، trufknarf، retrofknarf=) كالباس‌ يا , روده‌ پركرده‌ از گوشت‌ گاو، سوسيس‌: Frankfort

(trofknarf، trufknarf، retrufknarf=) كالباس‌ يا , روده‌ پركرده‌ از گوشت‌ گاو، سوسيس‌: Frankforter

(retrufknarf، trofknarf، retrofknarf=) كالباس‌ يا , روده‌ پركرده‌ از گوشت‌ گاو، سوسيس‌: Frankfurt

(trofknarf، trufknarf، retrofknarf=) كالباس‌ يا , روده‌ پركرده‌ از گوشت‌ گاو، سوسيس‌: Frankfurter

(گ‌.ش‌.) كندر، بوته‌ كندر، درخت‌ كندر سرخ‌، كندر هندي درخت‌ مرمكي‌: Frankincense

فرنگي‌: Frankish

51 ميلادي‌)، ط‌بقه‌ متوسط‌ اجتماع‌ فرد ازاده‌، ملاك‌ ازاداز ط‌بقه‌ سوم‌ (در سده‌ هاي‌ 41 و ,: Franklin

بخاري‌ اختراعي‌ فرانكلين‌: Franklin Stove

رك‌ وپوست‌ كنده‌، صراحتا، جوانمردانه‌: Frankly

(حق. قديم‌ انگلستان‌) مسئوليت‌ دسته‌ جمعي‌ افراد , ماليات‌ پرداز يك‌ ناحيه‌، مسئول‌: Frankpledge

عنصر واسطه: Fransition element

بي‌ عقل‌، اتشي‌، عصباني‌، از كوره‌ در رفته‌: Frantic

ضرب‌ زدن‌، كوبيدن‌ (دركشتي‌ گيري‌) سفت‌ بستن‌، سفت‌ كشيدن‌، محكم‌ بستن‌، زدن: Frap

دوستانه‌، برادرانه‌، برادر وار، ائتلافي‌، اتحادي‌: Fraternal

برادري‌، اخوت‌، انجمن‌ اخوت‌، صنف‌، اتحاديه‌: Fraternity

اخوت‌، دوستي‌ كردن‌، برادري‌: Fraternization

دوست‌ بودن‌، برادري‌ كردن‌، متفق‌ ساختن‌، برادري‌ دادن‌: Fraternize

برادركشي‌، برادر كش‌، خواهر كش‌: Fratricide

شياد فريب‌، حيله‌، (حق.) كلاه‌ برداري‌، تقلب‌، فن‌، گوش‌ بر: Fraud

كلاه‌ برداري‌: Fraudulence

كلاه‌ بردار، گول‌ زن‌، حيله‌ گر، فريب‌ اميز: Fraudulent

(.jda): پر، مملو، دارا، همراه‌، ملازم‌، بار شده (.tv &.n): بار، كرايه‌، بار كردن‌: Fraught

(گ‌.ش‌.) دقط‌امون‌ سفيد، فرسنيل‌، علف‌ اهوي‌ سفيد: Fraxinella

ترس‌، وحشت‌، غوغا، نبرد، نزاع‌، ترساندن‌، هراسانيدن جنگ‌ كردن‌، ساييدن‌، فاقدنيرو كردن‌، ضعيف‌ كردن فرسوده‌ شدن‌: Fray

چيز فرسوده‌، چيز ساييده‌ شده‌، فرسايش‌: Fraying

فرسودگي‌، ساييدگي‌، اشفتن‌: Frazzle

دمدمي‌ مزاجي‌، وسواس‌، چيز غريب‌، غرابت‌، خط‌ داركردن رگه‌داركردن‌، دمدمي‌ بودن‌: Freak

عجيب‌ وغريب‌، دمدمي‌، بوالهوس‌، متلون‌: Freakish

خالدار شدن‌ لكه‌، لك‌ صورت‌، كك‌ مك‌، خال‌، داراي‌ كك‌ مك‌ كردن: Freckle

آزاد- مجاني: Free

ازاد، مط‌لق‌، مستقل‌، اختياري‌، مختار، مجاني‌، رايگان ازادكردن‌، ترخيص‌ كردن‌ سخاوتمندانه‌، روا، مجاز، منفصل‌، رها، بط‌ور مجاني: Free

ازاد، مستقل‌، ميداني‌: Free

(مخفف‌ ان‌.S.A.F است‌) كليه‌ مخارج‌ تاكنار كشتي‌ , edisgnola eerf=) پرداخته‌ شده‌ (درموردكالاي‌ محموله‌بخارج‌) (lessev ,: Free Alongside Ship

(مخفف‌ ان‌.S.A.F است‌) كليه‌ مخارج‌ تاكنار كشتي‌ , edisgnola eerf=) پرداخته‌ شده‌ (درموردكالاي‌ محموله‌بخارج‌) (pihs ,: Free Alongside Vessel

رقابت‌ ازاد درسيستم‌ سرمايه‌ داري‌، كسب‌ ازاد: Free Enterprise

در قالب‌ازاد ميداني‌: Free Field Format

شناوري آزاد: free float

مقدار زماني (به واحد كار) كه يك فعاليت ممكن است به تاخير افتد بدون اينكه بر زودترين تاريخ شروع فعاليت‌هاي پس از خود اثر گذارد.

شناوري آزاد: Free Float

حداكثر مقداري كه يك فعاليت مي‌تواند به اين اندازه نسبت به زودترين تاريخ شروعش به تاخير افتد بدون اينكه هيچ‌‌كدام از فعاليت‌هاي بعدي خود را به تاخير اندازد.مقدار زماني كه يك فعاليت مي‌تواند به تاخير افتد به‌طوري‌كه فعاليت‌هايي كه بلافاصله بعد از آن هستند به تعويق نيافتند.مقدار زماني (به واحد كار) كه يك فعاليت ممكن است به تاخير افتد بدون اينكه بر زودترين تاريخ شروع فعاليت‌هاي پس از خود اثر گذارد. زمان اضافي در دسترس قبل از شروع فعاليت. شناوري آزاد=زودترين تاريخ شروع فعاليت بعدي- زودترين تاريخ شروع فعاليت فعلي- مدت زمان فعاليت فعلي. در تقويم فعاليت، شناوري آزاد طول زمان موجود از انتهاي فعاليت تا زودترين تاريخ شروع تمام فعاليت‌هاي پس از آن است. اگر فعاليتي بعد از آن نباشد از تاريخ پايان پروژه استفاده مي‌شود. مقدار زماني كه يك فعاليت ممكن است به تعويق افتد بدون آن‌كه اين تاخير را به فعاليت‌هاي پس از خود منتقل كند.

داد وبيداد، زدوخوردهمگاني‌: Free For All

در قالب‌ ازاد: Free Format

كار كردن‌ بدون‌ وابستگي‌ بحزب‌ يا جماعتي‌، مفرد كار , كردن‌، نويسنده‌ غير وابسته‌: Free Lance

خوش‌ گذران‌، عياش‌، تسليم‌ هواي‌ نفس‌، بي‌ بند وبار: Free Living

عشق‌ ورزي‌ ومجامعت‌ بدون‌ مراعات‌ ايين‌ ازدواج‌: Free Love

بدون‌ هزينه‌ حمل‌ تا روي‌ وسيله‌ نقليه‌: Free On Board

بندر آزاد: Free Port

بندر ازاد: Free Port

مقدار نقره‌ ازاد يك‌ مسكوك‌: Free Silver

رك‌ گو، ساده‌ گو، بي‌ پرده‌، بي‌ محابا: Free Spoken

شناور، قادر به‌ شنا (بعلت‌ عدم‌ اتصال‌ بچيزي‌): Free Swimming

وارستگي‌ از مذهب‌، ازادي‌ فكر، لامذهب‌: Free Thought

تجارت‌ ازاد، قاچاق‌: Free Trade

شعر ازاد وبي‌ نظ‌م‌ وقاعده‌، شعر بي‌ قافيه‌: Free Verse

اختياري‌، ازادي‌ اراده‌، ط‌يب‌ خاط‌ر: Free Will

منطقه آزاد: Free Zone

(حق.) حق‌ ادعاي‌ مالكيت‌ در مورد زمينهاي‌ خالصه‌، غذا , ومنزل‌ مجاني‌: Freeboard

(دركشتي‌) عرشه‌اي‌ كه‌ در زير ان‌ ساختمان‌ هاي‌ غير قابل‌ , نفوذ اب‌ قرارگرفته‌: Freeboard Deck

غارتگر، چپاولگر، دزددريايي‌، راهزن‌: Freebooter

ازاد زاده‌، فرزند ازاد مرد (كه‌ بنده‌ نيست‌): Freeborn

بنده‌ ازاد شده‌، ازاده‌: Freedman

ازادي‌، استقلال‌، معافيت‌، اساني‌، رواني‌: Freedom

بي‌ اسباب‌، بي‌ افزار، بادست‌ باز، ازادي‌ در تصميم‌: Freehand

سخي‌، گشاده‌ دست‌، دست‌ باز: Freehanded

ازاده‌، دست‌ ودل‌ باز، بي‌ رودربايستي‌، رك‌ و راست‌: Freehearted

ملك‌ مط‌لق‌، مالكيت‌ مط‌لق‌، ملك‌ موروثي‌: Freehold

بط‌ور ازاد يا رايگان‌: Freely

گوساله‌ خنثي‌: Freemartin

عضو فراموش‌ خانه‌، فراماسيون‌: Freemason

فراماسيوني‌: Freemasonry

ازاد بودن‌، ازادي‌: Freeness

(گ‌.ش‌.) فريزيا، يك‌ جور گل‌ پيازدار: Freesia

(صفت‌ عالي‌ eerf): Freest

(بناي‌) ساده‌، بي‌ الايش‌، بي‌ پيرايه‌، بي‌ زيور: Freestanding

سنگ‌ مخصوص‌ تراش‌، سنگ‌ تراش‌ بردار: Freestone

بيدين‌، ازاد فكر كسي‌ كه‌ داراي‌ فكر ازاد است‌ وبمذهب‌ كاري‌ ندارد: Freethinker

بزرگراه‌، شاهراه‌، شاهراهي‌ كه‌ از حق‌ راهداري‌ معاف‌ است‌,: Freeway

ازاد زندگي‌ كردن‌، با ازادي‌ حركت‌ وجنبش‌ كردن بازادگي‌ زيستن‌، بادندن‌ خلاص‌ رفتن‌: Freewheel

افسردگي‌ فلج‌ شدن‌، ثابت‌ كردن‌، غيرقابل‌ حركت‌ ساختن‌، يخ‌ زدگي يخ‌ بستن‌، منجمد شدن‌، بي‌ اندازه‌ سردكردن‌، فلج‌ كردن: Freeze

(در خلاء وسرماي‌ فراوان‌) خشك‌ كردن‌: Freeze Dry

يخچال‌ خيلي‌ سرد، منجمد كننده‌، يخدان‌: Freezer

نقط‌ه‌ انجماد، درجه‌ يخ‌ بندان‌: Freezing Point

هزينه حمل و نقل [دريايي]: Freight

كرايه حمل: Freight

كرايه‌، كرايه‌ كشتي‌، بار، بار كشتي‌، باربري‌، گرانبار , كردن‌، حمل‌ كردن‌، غني‌ساختن‌: Freight

واگن‌ باري‌: Freight Car

thgierf=: Freightage

(كشتي‌ ياترن‌) باري‌، بار كننده‌ (كشتي‌)، بار، باركش مكاري‌: Freighter

تپش‌، لرزه‌، لرزش‌: Fremitus

&.jda &.tv): فرانسوي‌، فرانسه‌، زبان‌ فرانسه (.tv):خلال‌ كردن‌ (باقلا وامثال‌ ان‌)، مقشر كردن‌، (.n , فرانسوي‌ كردن‌: French

گچ‌ فرانسوي‌، گچ‌ درزيگران‌، گچ‌ خياط‌ي‌: French Chalk

گوشت‌ دنده‌: French Chop

دارد درب‌ داراي‌ دولنگه‌، دري‌ كه‌ تخته‌ ميانيش‌ شيشه‌ مستط‌يلي‌ ,: French Door

چاشني‌ سالاد فرانسوي‌: French Dressing

برش‌ هاي‌ سيب‌ زميني‌ رادرروغن‌ سرخ‌ كردن‌، برش‌ سيب‌ , زميني‌ سرخ‌ كردن‌(درروغن‌ فراوان‌): French Fry

پاشنه‌ كفش‌ زنانه‌ بلند وخميده‌ بجلو: French Heel

نوعي‌ شيپور: French Horn

مرخصي‌ بدون‌ اط‌لاع‌ قبلي‌، جيم‌ شدن‌: French Leave

شيريني‌ اردينه‌ فرانسوي‌: French Pastry

(tesdnah=) تلفن‌ داراي‌ گوشي‌ ودهاني‌ نصب‌ بر روي‌ يك‌ , دسته‌: French Telephone

نوعي‌ نان‌ شير مال‌ سرخ‌ كرده‌: French Toast

اقشقشه‌ (روسي‌)، درپنجره‌اي‌: French Window

فرانسوي‌ شدن‌: Frenchification

فرانسوي‌ ماب‌ شدن‌، اداب‌ ورسوم‌ فرانسويها را داشتن‌: Frenchify

مرد فرانسوي‌: Frenchman

(citnarf، deiznerf=) اتشي‌، اشفته‌، عصباني‌: Frenetic

(ج‌.ش‌.) بند، چين‌ غشايي‌، لگام‌، مهار: Frenum

ديوانه‌ وار، شوريده‌، اشفته‌، از جا در رفته‌: Frenzied

ديوانه‌ كردن‌، شوريده‌ كردن‌، اشفتن‌، ديوانگي‌ اني شوريدگي‌، هيجان‌: Frenzy

بسامد، تكرار، فركانس‌، تناوب‌: Frequence

بسامد، تكرار، فركانس‌، تناوب‌: Frequency

بسامد، فركانس‌، فراواني‌: Frequency

تحليل‌ بسامدي‌: Frequency Analysis

باند بسامد: Frequency Band

شمار بسامد: Frequency Count

بسامد زا: Frequency Generator

تعديل‌ تناوب‌ يا بسامد موج‌ حامل‌: Frequency Medulation

تلفيق‌ بسامدي‌: Frequency Modulation

واكنش‌ بسامدي‌: Frequency Response

تكرار كردن‌ تكرار شونده‌، زود زود، مكرر، رفت‌ وامد زياد كردن‌ در: Frequent

تكرار، تناوب‌: Frequentation

نقاشي‌ ابرنگي‌ كردن‌، نقاشي‌ ابرنگي‌ روي‌ گچ‌: Fresco

بتارزگي‌، خنك‌ ساختن‌، تازه‌ كردن‌، خنك‌ شدن‌، اماده تر وتازه‌، تازه‌، خرم‌، زنده‌، با نشاط‌، باروح‌، خنك سرخوش‌، (درمورداب‌) شيرين‌ سرد، تازه‌ نفس‌، تازه‌كار ناازموده‌، پر رو، جسور: Fresh

بادي‌ كه‌ با سرعت‌ ساعتي‌ 93 تا 64 ميل‌ بوزد: Fresh Gale

تازه‌ كردن‌، خنك‌ كردن‌، نيرو دادن‌: Freshen

سيلاب‌، شرشر، جوي‌ اب‌ شيرين‌: Freshet

جديد الورود، دانشجوي‌ سال‌ اول‌ دانشكده‌: Freshman

وابسته‌ به‌ اب‌ شيرين‌، (مج.) تازه‌ كار: Freshwater

جويدن‌، مجروح‌ كردن‌، رنگ‌ اميزي‌ كردن‌ اذيت‌، اخم‌، ترشرويي‌، تحريك‌، تهييج‌، هيجان‌، بي‌ , پوست‌را بردن‌، كج‌ خلقي‌ كردن‌، ساييده‌ شدن‌، هايهو كردن حوصلگي‌، جيغ‌، فرياد، داراي‌ نقشه‌ هاي‌ پيچ‌ در پيچ‌ , كردن‌، جور بجور كردن‌، گلابتون‌ دوزي‌ كردن‌، اخم‌ كردن: Fret

اخمو، ناراحت‌، جوشي‌: Fretful

اره‌ منبت‌ كاري‌، اره‌ ظ‌ريف‌ كاري‌: Fretsaw

منبت‌ كاري‌، برجسته‌ كاري‌، حاشيه‌ گذاري‌: Fretwork

وابسته‌ به‌ نظ‌ريات‌ زيگموند فرويد: Freudian

زود زود، بارها، مكررا، كرارا، غالبا: Freuqently

شكنندگي‌، تردي‌: Friability

خرد شونده‌، ترد، شكننده‌: Friable

راهب‌ صومعه‌، راهب‌ درويش‌ و سائل‌: Friar

(suutaf singi=) روشنايي‌ شبانه‌ بر روي‌ باط‌لاق‌، چيز , گمراه‌ كننده‌، نور كاذب‌: Friars Lantern

راهبان‌ سائل‌، صومعه‌، خانقاه‌، درويشي‌: Friary

بيهودگي‌، كار بيهوده‌، ادم‌ سبك‌، ياوه‌ گويي‌ كردن لكنت‌ داشتن‌، ور رفتن‌: Fribble

گوشت‌ گوساله‌ سرخ‌ كرده‌ در روغن‌ خودش‌: Fricandeau

قرمه‌ (تركي‌)، راگوي‌ گوشت‌ پرنده‌، قليه‌ كردن‌، سرخ‌كردن‌: Fricassee

سايشي‌، تلفظ‌ شده‌ با اصط‌كاك‌ نفس‌ ووقفه‌ تنفس‌: Fricative

سايش‌، اصط‌كاك‌، مالش‌، اختلاف‌، حساسيت‌: Friction

اصط‌كاك‌، مالش‌: Friction

كلاچ‌ اصط‌كاكي‌: Friction Clutch

A series of relatively short surface scratches variable in form and severity. (See Galling): FRICTION GOUGES OR SCRATCHES

كبريتي‌ كه‌ با اصط‌كاك‌ ومالش‌ روشن‌ مي‌ شود: Friction Match

اصط‌كاكي‌، مالشي‌: Frictional

ادينه‌، جمعه‌: Friday

(rotaregirfer=) يخچال‌ برقي‌، سردخانه‌، دستگاه‌ مبرد: Fridge

rellurc، tunhguod=: Friedcake

سنتز فريدل- كرافت: Friedel- Grafts synthesis

دوست‌، رفيق‌، يار، دوست‌ كردن‌، ياري‌ نمودن‌: Friend

بي‌ دوست‌: Friendless

دوستانه‌، مساعد، مهربان‌، موافق‌، تعاوني‌: Friendly

دوستي‌، رفاقت‌، اشنايي‌: Friendship

(reyrf=) ماهي‌ تابه‌، سرخ‌ كننده‌: Frier

دادن‌ به‌ كتيبه‌، حاشيه‌ ارايشي‌، باكتيبه‌ اراستن‌، حاشيه‌ زينتي‌ ,: Frieze

(rotaregirfer=) يخچال‌ برقي‌، سردخانه‌، دستگاه‌ مبرد: Frig

فرقت‌، كشتي‌ بادبان‌ دار، نوعي‌ قايق‌ پارويي‌: Frigate

(ج‌.ش‌.) مرغابي‌ درياهاي‌ گرمسيري‌ كه‌ بالهاي‌ بلند قوي‌ , دارد: Frigate Bird

ترس‌ ناگهاني‌، هراس‌، وحشت‌، ترساندن‌، رم‌ دادن‌: Fright

(thgirf=) بوحشت‌ انداختن‌، ترساندن‌: Frighten

وحشتناك‌: Frightful

بسيار سرد، منجمد، داراي‌ اندكي‌ تمايل‌ جنسي‌: Frigid

منط‌قه‌ منجمده‌: Frigid Zone

يخچال‌ برقي‌: Frigidaire

سردي‌، انجماد، كمي‌ تمايل‌ در قواي‌ جنسي‌: Frigidity

سرماخيز، سردكننده‌، برودتي‌، خنك‌ كننده‌: Frigorific

(naeb=) لوبيا، حبوبات‌: Frijol

(naeb=) لوبيا، حبوبات‌: Frijole

بيخود يا غير ضروري‌، افراط‌، لذت‌، تجمل‌، لرزيدن‌ (از , چين‌، حاشيه‌ چين‌ دار، زوايد، تزئينات‌، پيرايه‌، چيز , سرما)، حاشيه‌ دوختن‌ بر، ريشه‌ دار كردن‌: Frill

داراي‌ زوائد وتزئينات‌: Frilly

به‌، چتر زلف‌، چين‌، لبه‌ حاشيه‌، سجاف‌، كناره‌، حاشيه‌ دار كردن‌، ريشه‌ گذاشتن‌ ,: Fringe

مزاياي‌ شغلي‌: Fringe Benefit

حاشيه‌ دار: Fringy

خرده‌ ريز، خرت‌ وپرت‌، چيز كم‌ بها، خودنمايي‌، خودفروشي‌,: Frippery

ezeirf=: Frise

حلقه‌ زلف‌ روي‌ پيشاني‌ زنان‌: Frisette

سلماني‌: Friseur

(خصوصا براي‌ اسلحه‌ و اموال‌دزدي‌)، از خوشي‌ جست‌ وخيز , جست‌ وخيز، حركت‌ تند و چالاك‌ در رقص‌، تفتيش‌ وجستجو , كردن‌، تفتيش‌ وجستجو كردن‌، بانشاط‌، مسرور، فرز: Frisk

شنگول‌، شاد وخرم‌، جست‌ وخيز كنان‌، چالاك‌، چابك‌: Frisky

هيجان‌، لرزش‌، رعشه‌: Frisson

خمير شيشه‌ وچيني‌ سازي‌ گداختن‌، هراسان‌: Frit

(htrif=) خليج‌ كوچك‌، شعبه‌ رود: Frith

(گ‌.ش‌.) گل‌ سرنگون‌، لاله‌ متعفن‌: Fritillaria

(گ‌.ش‌.) گل‌ سرنگون‌، لاله‌ متعفن‌: Fritillary

تلف‌ كردن‌، هدر كردن‌ كلوچه‌ قيمه‌ دار يا ميوه‌ داركه‌ سرخ‌ كنند، خاگينه‌ , گوشت‌ دار، پاره‌، خرده‌، خردكردن‌، قط‌عه‌ قط‌عه‌ كردن: Fritter

آغاز پروژه، كارهاي آغازين پروژه: Frivol

متلف‌: Frivoler

سبكي‌، پوچي‌، بيهودگي‌، بي‌ معنايي‌، هرزه‌ درايي‌: Frivolity

متلف‌: Frivoller

سبك‌ رفتار، سبك‌، پوچ‌، بيهوده‌ وبيمعني‌، سبكسر، احمق‌: Frivolous

فر، جعدوشكن‌ گيسو، فر زدن‌، جلز وولز (درموقع‌ سرخ‌ , كردن‌ غذا): Frizz

جلزو وولز، غذا را سرخ‌ كردن‌، جزجز كردن‌، فر زدن‌، فر: Frizzle

فرفري‌، مجعد، فردار، چين‌ دار، حاشيه‌ دار: Frizzly

فرفري‌، مجعد، فردار، چين‌ دار، حاشيه‌ دار: Frizzy

(yawa، kcab=) عقب‌، دور از: Fro

پوشاندن‌ فراك‌، لباس‌ اسموكينگ‌، رهبانيت‌، رولباسي‌، فراك‌ ,: Frock

نيم‌ تنه‌ دامن‌ بلند مردانه‌، فراك‌: Frock Coat

ابزاري‌ شبيه‌ گوه‌ كه‌ براي‌ شكاف‌ تخته‌ والوار بار ميرود,: Froe

(ج‌.ش‌.) غوك‌، وزغ‌، قورباغه‌، قلاب‌، خرك‌ ويلن‌، قورباغه‌ , گرفتن‌: Frog

سرور ونشاط‌، خوشي‌، جست‌ وخيز، رقص‌، خوشي‌ كردن‌، ورجه‌ , ورجه‌ كردن‌: Frolic

خوش‌، شوخ‌، شاد، شادمان‌، بذله‌ گو: Frolicsome

از، بواسط‌ه‌، درنتيجه‌، از روي‌، مط‌ابق‌، از پيش‌: From

(گ‌.ش‌.) برگ‌ ساقه‌، ساقه‌ برگي‌، فلاخن‌: Frond

برگ‌ دادن‌، برگ‌ دراوردن‌، حالت‌ پربرگي‌: Frondescence

برگدار، پربرگ‌، برگ‌ مانند: Frondose

جبهه‌ جنگ‌، بط‌رف‌ جلو، روكردن‌ به‌، مواجه‌ شده‌ با جلو، پيش‌، صف‌ پيش‌، نما، ط‌رز برخورد، جلودار، منادي روبروي‌ هم‌ قرار دادن‌، مقدمه‌ نوشتن‌ بر، درصف‌ جلو , قرارگرفتن‌: Front

جلو، پيش‌: Front

جلودار، منادي‌، پيشرو: Front Man

مقدمه‌ (كتاب‌)، پيش‌ گفتار: Front Matter

سياستمداران‌ وگردانندگان‌ يك‌ سازمان‌: Front Office

سرصفحه‌، مط‌الب‌ سرصفحه‌ يا سرمقاله‌: Front Page

تابلوي‌ جلو دار: Front Panel

نماي‌ جلويي‌: Front View

نماي‌ ساختمان‌، حريم‌، جلو خان‌، ميدان‌: Frontage

پيشاني‌، وابسته‌ به‌ پيشاني‌، وابسته‌ بجلو، قدامي‌: Frontal

استخوان‌ پيشاني‌: Frontal Bone

(تش‌.) قسمت‌ قدامي‌ دونيمكره‌ مخ‌، لب‌ قدامي‌ مغز: Frontal Lobe

مرز، سرحد، خط‌ فاصل‌، مرزي‌، صف‌ جلو لشكر: Frontier

نماي‌ سردر، سرلوحه‌، سرصفحه‌، ديباچه‌ كتاب‌: Frontispiece

بيشرم‌: Frontless

پيشاني‌ بند، كاكل‌، پيشاني‌ اسب‌ وغيره‌: Frontlet

ايجاد جبهه‌ واحد (از دو توده‌ هواي‌ غير متجانس‌) كه‌ , نتيجه‌ ان‌ تشكيل‌ ابر و بارندگي‌است‌: Frontogenesis

زدودن‌ يا معدوم‌ ساختن‌ جبهه‌ هوايي‌: Frontolysis

بط‌رف‌ جلو، جلوي‌: Frontward

شبنم‌ زده‌، يخ‌ زده‌: Frore

namhserf=: Frosh

دن‌ ژاله‌، شبنم‌ منجمد، شبنم‌، سرماريزه‌، گچك‌، برفك سرمازدن‌، سرمازده‌ كردن‌، ازشبنم‌ يا برف‌ ريزه‌ پوشيده‌ ش,: Frost

برامدگي‌ زمين‌ يا سنگفرش‌ كه‌ دراثر يخ‌ زدن‌ ايجاد , ميگردد، يخ‌ زدگي‌ وبادكردگي‌ زمين‌: Frost Heave

سرمازدگي‌، يخ‌ زدگي‌ بافت‌ بدن‌ در اثر سرما: Frostbite

سرمازدگي‌، رويه‌ خامه‌اي‌ كيك‌ يا شيريني‌: Frosting

به‌ تقليد ان‌ درست‌ كنند، ط‌راحي‌شبيه‌ شبنم‌ يخ‌ زده ط‌راحي‌ گردي‌ نقش‌ شبنم‌ يخ‌ زده‌ بر روي‌ پنجره‌ ومانند ان‌، نقشي‌ كه‌ ,: Frostwork

يخ‌ زده‌، بسيارسردپوشيده‌ از شبنم‌ يخ‌ زده‌: Frosty

اوردن‌، اظ‌هاركردن‌، نماياندن‌، صدا زدن‌ كف‌، سرجوش‌، (مج.) ياوه‌، سخن‌ پوچ‌، كف‌ كردن‌، بكف‌ ,: Froth

كف‌ مانند، پر از كف‌، كفدار، (مج.) بي‌ معني‌: Frothy

خش‌ خش‌، حاشيه‌ دوزي‌، حشو وزوائد: Froufrou

چين‌ خوردن‌، فر دادن‌ مو، كام‌ اسب‌: Frounce

eorf=: Frow

خودسر، سركش‌، سرسخت‌، خود راي‌، ياغي‌: Froward

اخم‌ كردن‌، روي‌ درهم‌ كشيدن‌، اخم‌: Frown

ytsum=: Frowsty

بدبو، (مج.) شلخته‌، چرك‌، پليد، پوسيده‌، ترشيده‌: Frowsy

بدبو، (مج.) شلخته‌، چرك‌، پليد، پوسيده‌، ترشيده‌: Frowzy

(زمان‌ ماضي‌ فعل‌ ezeerf) يخ‌ زد، منجمد شد: Froze

مدت‌، بي‌ حركت‌، محكم‌، بدون‌ ترقي‌ منجمد يا يخ‌ زده‌، سرمازده‌، غير قابل‌ پرداخت‌ تاانقضا ,: Frozen

دارايي‌هاي مسدود شده: Frozen Assets

بارور ساختن‌ ميوه‌ دادن‌، مثمر شدن‌، ميوه‌ دار كردن‌، برومند كردن: Fructify

شهد ميوه‌، ماده‌ قندي‌ ميوه‌، ماينه‌ رو، ساده‌: Fructose

پر ميوه‌، بارور، سودمند: Fructuous

صرفه‌ جو، مقتصد، با صرفه‌، اندك‌، ميانه‌ رو، ساده‌: Frugal

صرفه‌ جويي‌، كم‌ خرجي‌: Frugality

ميوه‌ خور، ميوه‌ خوار: Frugivorous

ميوه‌، بر، سود، فايده‌، فرزند، ميوه‌ دادن‌، ثمر: Fruit

(ج‌.ش‌.) خفاش‌ ميوه‌ خوار نواحي‌ گرمسير: Fruit Bat

كرم‌ ميوه‌: Fruit Fly

esotcurf=: Fruit Sugar

ميوه‌ جات‌، ميوه‌، حاصل‌: Fruitage

كيك‌ ميوه‌: Fruitcake

ميوه‌ كار، دلال‌ ميوه‌، تره‌ بار فروش‌، ميوه‌ فروش‌: Fruiterer

ميوه‌ دار، مثمر، مفيد، بارور: Fruitful

(گ‌.ش‌.) تخمدان‌، هاگدان‌، عضو مولد تخم‌ يا هاگ‌: Fruiting Body

باروري‌، برخورداري‌، تمتع‌، ميوه‌ اوري‌، پايان‌، استنتاج‌,: Fruition

بي‌ ميوه‌، بي‌ ثمر: Fruitless

ميوه‌ مانند، ميوه‌اي‌، انگور مزه‌، موثر، جاذب‌: Fruity

بان‌ بزنند، بلغور گندمي‌ كه‌ پوست‌ انرا كنده‌ بجوشانند ودارچين‌ وشيريني‌ ,: Frumenty

زن‌ شلخته‌، زن‌ امل‌، اخم‌: Frump

شلخته‌: Frumpish

شلخته‌: Frumpy

خنثي‌ كردن‌، هيچ‌ كردن‌، باط‌ل‌ كردن‌، نااميد كردن‌، فكر , كسي‌ را خراب‌ كردن‌، فاسدشدن‌: Frustrate

عقيم‌ گذاري‌، خنثي‌ سازي‌، محروم‌ سازي‌، نا اميدي‌: Frustration

(ج‌.ش‌.) صدف‌ اهكي‌ دوكپه‌اي‌ كه‌ درجلبك‌ هاي‌ اعماق‌ دريا , زيست‌ ميكند: Frustule

ذره‌، اتم‌، جزء بي‌ نهايت‌ كوچك‌، هرم‌ ناقص‌، مخروط‌ ناقص‌: Frustum

(گ‌.ش‌.) بوته‌ مانندي‌، شباهت‌ به‌ گلبن‌: Frutescence

بوته‌ مانند: Frutescent

بوته‌ دار، مانند بوته‌: Fruticose

زاده‌، تخم‌، فرزند، حيوان‌ نوزاد، جوان‌، گروه‌، گوشت‌ , سرخ‌ كرده‌، برياني‌، سرخ‌كردن‌، روي‌ اتش‌ پختن‌، تهييج سوزاندن‌: Fry

ماهي‌ تابه‌، سرخ‌ كننده‌ چيزهاي‌ سرخ‌ كردني‌ (مثل‌ جوجه‌ , وغيره‌): Fryer

ماهي‌ تابه‌، تاوه‌، يغلا: Frying Pan

چاق‌ وچله‌، گوشتالو، كوتاه‌ وكلفت‌، قوز كرده‌: Fubsy

(گ‌.ش‌.) گل‌ اويز، گل‌ گوشواره‌، فوكسيه‌: Fuchsia

(ش‌.) رنگ‌ قرمز مايل‌ به‌ ابي‌ كه‌ براي‌ رنگ‌ اميزي‌ پشم‌ , وابريشم‌ وچرم‌ بكا رميرود: Fuchsin

(ش‌.) رنگ‌ قرمز مايل‌ به‌ ابي‌ كه‌ براي‌ رنگ‌ اميزي‌ پشم‌ , وابريشم‌ وچرم‌ بكا رميرود: Fuchsine

گاييدن‌، سپوختن‌: Fuck

مانند جلبك‌ دريايي‌، جلبكهاي‌ فوكاسه‌: Fucoid

خس‌ دريايي‌، سرخاب‌ ماليدن‌ رنگي‌ كه‌ براي‌ زيبايي‌ پوست‌ بكار ميرود، نما، كتانجك: Fucus

(yddud ydduf=) ادم‌ قديمي‌ مسلك‌، ادم‌ امل‌، شخص‌ اندك‌ , بين‌: Fud

گيج‌ كردن‌ گيج‌ كردن‌، سردرگم‌ وهاج‌ وواج‌ شدن‌، دائم‌ الخمر بودن: Fuddle

بندي‌ كردن‌، فريفتن‌، اهسته‌ حركت‌ كردن‌، ط‌فره‌ رفتن پنهان‌ شدن‌ سخن‌ بي‌ معني‌ وبيهوده‌، جفنگ‌، نوعي‌ رنگ‌ قهوه‌ اي‌، سرهم‌ , غذايي‌ كه‌ از مخلوط‌ شكلات‌ وشير وقند درست‌ شده‌ باشد: Fudge

(الماني‌) رهبر، ليدر، پيشوا وشخص‌ مقتدر: Fuehrer

دادن‌ (به‌)، تحريك‌ كردن‌، تجديد نيرو كردن‌ سوخت‌، غذا، اغذيه‌، تقويت‌، سوخت‌ گيري‌ كردن‌، سوخت‌ ,: Fuel

نفت‌ كوره‌، نفت‌ سياه‌: Fuel Oil

بدبو كردن‌، متعفن‌ شدن‌، بوي‌ ناه‌ دادن‌: Fug

زود گذر، ناپايدار، بي‌ دوام‌، زودريز، اواره‌: Fugacious

بي‌ دوامي‌: Fugacity

دنباله‌ اواز را ميگيرند، نوعي‌ماشين‌ پشم‌ خشك‌ كن‌ وابسته‌ به‌ قط‌عه‌ اي‌ موسيقي‌ كه‌ دران‌ چند تن‌ پشت‌ سرهم‌ ,: Fugal

متعفن‌، بدبو: Fuggy

فراري‌، تبعيدي‌، بي‌ دوام‌، زودگذر، فاني‌، پناهنده‌: Fugitive

(نظ‌.) پيشرو شدن‌، پيشاهنگ‌ شدن‌، سرمشق‌: Fugle

پيشرو، سردسته‌، پيشاهنگ‌، پيشوا، قائد، سخنگو: Fugleman

(مو.) قط‌عه‌ موسيقي‌ كه‌ دران‌ چند تن‌ پشت‌ سرهم‌ دنباله‌ , اواز را ميگيرند، نوعي‌ الت‌بادي‌ موسيقي‌: Fugue

(الماني‌) رهبر، ليدر، پيشوا وشخص‌ مقتدر: Fuhrer

(گ‌.ش‌.) درخت‌ گيلاسي‌ كه‌ گل‌ هاي‌ گلي‌ رنگ‌ي‌ دارد، پارچه‌ , ابريشم‌ ط‌بيعي‌ يا مصنوعي‌: Fuji

نقط‌ه‌ اتكاء، پايه‌، شاهين‌ ترازو، اهرم‌، داراي‌ , نقط‌ه‌اتكاء كردن‌، تكيه‌ گاه‌ ساختن‌پايه‌ دار كردن‌: Fulcrum

انجام‌ دادن‌، تكميل‌ كردن‌، تمام‌ كردن‌، براوردن واقعيت‌ دادن‌: Fulfil

انجام‌ دادن‌، تكميل‌ كردن‌، تمام‌ كردن‌، براوردن واقعيت‌ دادن‌: Fulfill

تكميل‌، اجراء، انجام‌: Fulfillment

درخشان‌، درخشنده‌، تابان‌: Fulgent

برق‌ اسا، خيره‌ كننده‌: Fulgurant

برق‌ زدن‌، اذرخش‌ زدن‌: Fulgurate

درخشش‌: Fulguration

(ز.ش‌.) سنگ‌ اذرخشي‌: Fulgurite

ط‌اس‌ تخته‌ نردي‌ كه‌ براي‌ تقلب‌ ساخته‌ شده‌، ط‌اس‌ قلابي‌: Fulham

اب‌ مانند، مايع‌، سيال‌: Fulidal

وابسته‌ به‌ بخارات‌ مضر بدن‌، پراز دوده‌: Fuliginous

انباشته‌، تمام‌، پر، لبريز، كامل‌ (مثل‌ ماه‌)، بالغ رسيده‌، پري‌، سيري‌، پركردن‌، پرشدن‌، (در بازي‌ پوكر) , فول‌، اكنده‌: Full

پر، مملو، تمام‌، كامل‌: Full

تمام‌ افزايشگر: Full Adder

رقابت كامل و باز: full and open competition

فرآيندي كه طي آن تمام پيشنهاد‌دهندگان واجد شرايط اوليه، اجازه دارند با هم رقابت كنند.

رقابت كامل و باز: Full And Open Competition

فرآيندي که طي آن تمام پيشنهاد‌دهندگان واجد شرايط اوليه، اجازه دارند با هم رقابت کنند.

Used principally on iron and steel, means heating the metal to about 100°F. above the critical temperature range, followed by “soaking” at this point and slow cooling below the critical temperature.: FULL ANNEALING

همخون‌، نژاد خالص‌، از نژاد اصيل‌: Full Blood

از نژاد اصيل‌: Full Blooded

تمام‌ شكفته‌، باز، پرباد، تمام‌، كامل‌، كاملا افراشته‌: Full Blown

تنومند، عظ‌يم‌ الجثه‌، پرمعني‌، مهم‌: Full Bodied

بالباس‌ تمام‌ رسمي‌، (نظ‌.) لباس‌ سلام‌: Full Dress

(xdf) كاملا دو رشته‌اي‌: Full Duplex

مجراي‌ كاملا دو رشته‌اي‌: Full Duplex Channel

كشباف‌ چسبان‌ ببدن‌، پارچه‌ چسبان‌: Full Fashioned

Steel sheet or strip reduced either hot or cold, cleaned, annealed, and then cold-rolled to a bright finish.: FULL FINISH PLATE

كامل‌، تكامل‌ يافته‌، بالغ‌، رسيده‌: Full Fledged

(A) No. 1 Temper. In low carbon sheet or strip steel, stiff and springy, not suitable for bending in any direction. It is the hardest temper obtainable by hard cold rolling. (B) In Stainless Steel Strip, tempers are based on minimum tensile or yield stren: FULL HARD TEMPER

(در بازي‌ پوكر) دست‌ فول‌: Full House

تمام‌ قد، قدي‌، نماينده‌ تمام‌ قد انسان‌: Full Length

قرص‌ كامل‌ ماه‌، ماه‌ شب‌ چهارده‌، بدر: Full Moon

توان عملياتي كامل: full operational capability

دستيابي به عملكرد مشخص شده به طور كامل در محيطي واقعي. همچنين مراجعه شود به توانايي عملياتي اوليه.

توان عملياتي كامل: Full Operational Capability

دستيابي به عملكرد مشخص شده به طور كامل در محيطي واقعي. همچنين مراجعه شود به توانايي عملياتي اوليه.

توليد با ظرفيت كامل: full rate production

آغاز توليد به مقدار ظرفيت برنامه‌ريزي‌شده و ارايه خروجي رضايت‌بخش.

توليد با ظرفيت كامل: Full Rate Production

آغاز توليد به مقدار ظرفيت برنامه‌ريزي‌شده و ارايه خروجي رضايت‌بخش.

تمام‌ عيار، باندازه‌ كامل‌ بمقياس‌ كامل‌: Full Scale

نقط‌ه‌، وقفه‌ كامل‌ (doirep): Full Stop

تمام‌ كاهشگر: Full Subtractor

باسرعت‌ زياد، بسرعت‌: Full Tilt

اشتغال‌ بكار پيوسته‌ كار، پيوسته‌ كاري‌، تمام‌ وقت‌، تمام‌ روز، زمان‌ ,: Full Time

سرويس خلا كامل: Full vacumm Service

جاي‌ عقب‌ ترين‌ بازي‌ كن‌ (در فوتبال‌): Fullback

قصار، منگنه‌ شياردار قالب‌ گيري‌، شياردار كردن‌، لكه‌ , گير، سنگين‌ كننده‌، كامل‌تر، تمام‌ تر: Fuller

اب‌ وغيره‌ بكار ميرود نوعي‌ خاك‌ رس‌ مخصوص‌ لكه‌ گيري‌ پارچه‌، خاكي‌ كه‌ در صافي‌ ,: Fuller's Earth

داراي‌ دهان‌ كامل‌، تمام‌ دندان‌، پرصدا: Fullmouthed

پري‌، سيري‌: Fullness

تمام‌كلمه‌: Fullword

كاملا، تماما، سير: Fully

كاملا تأمين شده: fully funded

تخصيص سرمايه به كل هزينه‌هاي تخمين زده شده كه براي تكميل پروژه بايد متحمل آن‌ها شويم.

كاملا تأمين شده: Fully Funded

تخصيص سرمايه به کل هزينه‌هاي تخمين زده شده كه براي تكميل پروژه بايد متحمل آن‌ها شويم. ‌

(ج‌.ش‌.) مرغي‌ مانند مرغ‌ ط‌وفان‌: Fulmar

(gnitanimluf=) اتشگير، محترق‌ شونده‌، غرش‌ كننده‌: Fulminant

(م‌.ك‌.) رعد وبرق‌ زدن‌، غريدن‌، منفجر شدن‌، محترق‌ شدن باتهديد سخن‌ گفتن‌، دادوبيداد راه‌ انداختن‌، اعتراض‌ , كردن‌: Fulminate

(tnanimluf=) اتشگير، محترق‌ شونده‌، غرش‌ كننده‌: Fulminating

غرش‌، فحاشي‌، تهديد: Fulmination

(ش‌.) اسيد فولمي‌ نيك‌ بفرمول‌ HONC: Fulminic Acid

اغراق‌ اميز، غليظ‌، زياد، زشت‌، پليد فراوان‌، مفصل‌، فربه‌، شهواني‌، تهوع‌ اور، زننده: Fulsome

گندمگون‌، زرد كمرنگ‌، سبزه‌، تيره‌: Fulvous

(ش‌.) اسيد فوماريك‌: Fumaricacid

دودخان‌، شكاف‌ دامنه‌ اتش‌ فشان‌ كه‌ از ان‌ دود وبخار , متصاعد است‌: Fumarole

سنبل‌ كردن‌، كورمالي‌، اشتباه‌ كردن‌، من‌ من‌ كردن‌، (درفوتبال‌)توپ‌ را از دست‌ دادن كوركورانه‌ جلورفتن‌، اشتباه‌ كردن‌، لكنت‌ زبان‌ پيدا ,: Fumble

باغضب‌ حرف‌ زدن‌ دود، بخار، بخور، گاز، غضب‌، بخار دادن‌، دود دادن: Fume

ماده‌ فراري‌ كه‌ بعنوان‌ ضد عفوني‌ براي‌ دفع‌ افات‌ بكار , ميرود، ماده‌ ضد عفوني‌ كننده‌تدخيني‌: Fumigant

بخاردادن‌، دود دادن‌، ضد عفوني‌ كردن‌: Fumigate

(گ‌.ش‌.) نوعي‌ گياه‌ بالارونده‌ از تير، شاه‌ تره‌: Fumitory

بخاردار، دود دار: Fumy

باصفا، مط‌بوع‌، شوخي‌كردن‌، خوشمزگي‌ شوخي‌، بازي‌، خوشمزگي‌، سرگرمي‌، شوخي‌ اميز، مفرح: Fun

محل‌ سرگرمي‌ وتفريحات‌ مختلف‌ (درباغ‌ ملي‌ وغيره‌): Fun House

ط‌ناب‌ باز، رقاص‌ يا بازيگر روي‌ بند، بندباز: Funambulist

عملكرد - وظيفه: Function

كاركرد، وظيفه: function

هدف سامانه يا اجزا آن.

تابع‌، كاركرد، وظ‌يفه‌، كار، كار ويژه‌، پيشه‌، مقام رسمي‌ ماموريت‌، عمل‌، ايفاء، عمل‌ كردن‌، وظ‌يفه‌ داشتن‌، ايين‌ ,: Function

تابع‌، وظ‌يفه‌، كار كردن‌: Function

کارکرد، وظيفه: Function

فرآيندي که ورودي‌ها را به خروجي‌ها تبديل مي‌کند هدف سامانه يا اجزا آن.

رمز وظ‌يفه‌ نما: Function Code

تابع‌ زا، مولد تابع‌: Function Generator

احضار تابع‌: Function Invocation

كليد وظ‌يفه‌اي‌: Function Key

يكپارچه‌سازي كيفيت كاركرد : function quality integration

فرآيند حصول اطمينان از يكپارچگي، سازگاري، لازم و كافي بودن طرح‌ها و برنامه‌هاي كيفيت براي حمايت از تيم پروژه در دست‌يابي به كيفيت تعريف شده محصول.

يکپارچه‌سازي کيفيت كاركرد: Function Quality Integration

فرآيند حصول اطمينان از يکپارچگي، سازگاري، لازم و کافي بودن طرح‌ها و برنامه‌هاي کيفيت براي حمايت از تيم پروژه در دست‌يابي به کيفيت تعريف شده محصول.

جدول‌ تابعي‌: Function Table

(د.) كلمه‌ دستوري‌: Function Word

تحليل نقطه كاركرد: function-point analysis

فن پيش‌بيني و بودجه‌بندي نرم‌افزاري بر مبناي تحليل پيچيدگي‌هاي نرم‌افزاري، با توجه به شرايط كاركردي (خواندني, نوشتني, جستجوها و فراخواني‌هاي سامانه) نه تعداد خطوط كد.

تحليل نقطه كاركرد: Function-Point Analysis

فن پيش‌بيني و بودجه‌بندي نرم‌افزاري بر مبناي تحليل پيچيدگي‌هاي نرم‌افزاري، با توجه به شرايط کارکردي (خواندني, نوشتني, جستجوها و فراخواني‌هاي سامانه) نه تعداد خطوط كد.

وابسته‌ به‌ وظ‌ايف‌ اعضاء، وظ‌يفه‌ اي‌، وابسته‌ به‌ شغل‌ , وپيشه‌، وظ‌يفه‌ دار: Functional

تابعي‌، وظ‌يفه‌ مندي‌، در حال‌ كار: Functional

تحليل كاركردي: functional analysis

فرآيند بررسي سامانه پيشنهاد شده به كمك شبيه‌سازي انچه سامانه براي انجام ماموريت تعريف شده خود بايد انجام دهد.

تحليل كاركردي: Functional Analysis

بررسي کارکردهاي مورد نياز براي تشخيص گروه‌هاي معمول کارکردي، روابط کارکردي، تعاملات و واگذاري کارکردهاي فرعي.فرآيند بررسي سامانه پيشنهاد شده به كمك شبيه‌سازي انچه سامانه براي انجام ماموريت تعريف شده خود بايد انجام دهد.نمايش گرافيکي و تحليل تعاملي کارکرد سامانه که معمولاً با نمودار رفتار شرح داده مي‌شود.

معماري كاركردي: functional architecture

نظام‌نامه كاركردها، كاركردهاي فرعي و رابط‌ها (داخلي و خارجي) بر طبق تجزيه فيزيكي سامانه.

معماري كاركردي: Functional Architecture

نظام‌نامه کارکردها، کارکردهاي فرعي و رابط‌ها (داخلي و خارجي) بر طبق تجزيه فيزيکي سامانه.

مبناي كاركردي: functional baseline

جمع‌بندي تغييرات پذيرفته و كنترل شده كاركردهاي مورد نياز سامانه يا نهاده در كنار برنامه اعتبار‌سنجي، به منظور بررسي دستيابي به الزامات كاركردي.

مبناي كاركردي: Functional Baseline

جمع‌بندي تغييرات پذيرفته و کنترل شده كاركردهاي مورد نياز سامانه يا نهاده در کنار برنامه اعتبار‌سنجي، به منظور بررسي دستيابي به الزامات کارکردي.

دخشه‌ وظ‌يفه‌ بندي‌: Functional Character

مميزي پيكره‌بندي كاركردي: Functional Configuration Audit

مميزي عنصر پيكره‌بندي به منظور بازبيني نتايج آزمون بررسي تطابق عناصر ساخته‌شده با مشخصات اقلام. مميزي پيكره‌بندي كاركردي در كنار نتايج بازنگري پيكره‌بندي فيزيكي، به تصميم‌گيري براي تاييد اينكه طرح براي يكپارچگي با ساير عناصر يا طرح‌هاي سطح بالاتر آمادگي دا

مميزي پيكره‌بندي كاركردي: Functional Configuration Audit

مميزي عنصر پيکره‌بندي به منظور بازبيني نتايج آزمون بررسي تطابق عناصر ساخته‌شده با مشخصات اقلام. مميزي پيكره‌بندي كاركردي در كنار نتايج بازنگري پيكره‌بندي فيزيكي، به تصميم‌گيري براي تاييد اينكه طرح براي يكپارچگي با ساير عناصر يا طرح‌هاي سطح بالاتر آمادگي دارد، كمك مي‌نمايد.

مستند‌سازي پيكره‌بندي كاركردي: functional configuration documentation

مبناي كاركردي تاييد شده به علاوه تغييرات تاييد شده كه معمولاً در طراحي بر اساس مشخصات آورده مي‌شود.

مستند‌سازي پيكره‌بندي كاركردي: Functional Configuration Documentation

مبناي کارکردي تاييد شده به علاوه تغييرات تاييد شده که معمولاً در طراحي بر اساس مشخصات آورده مي‌شود.

تجزيه كاركردي، جداسازي كاركردي: functional decomposition

تحليل الزامات كاركردي با نمايش آن‌ها در يك نمودار رفتاري.

تجزيه کارکردي، جداسازي كاركردي: Functional Decomposition

تحليل الزامات کارکردي با نمايش آن‌ها در يک نمودار رفتاري.

صورت كاركردي- واحد عمليات: Functional Department

ط‌رح‌ وظ‌يفه‌ مندي‌: Functional Design

نمودار وظ‌يفه‌ مندي‌: Functional Diagram

نمودار كنده‌اي جريان كاركردي: functional flow block diagram

نمايش گرافيكي كاركرد سامانه (يا عناصر) كه نشان‌دهنده توالي و تعاملات مورد نياز مي‌باشد.

نمودار كنده‌اي جريان كاركردي: Functional Flow Block Diagram

نمايش گرافيکي کارکرد سامانه (يا عناصر) که نشان‌دهنده توالي و تعاملات مورد نياز مي‌باشد.

مدير كاركردي، مدير وظيفه‌اي: functional manager

مدير كاركنان يك بخش. براي مثال، مدير بخش مهندسي طراحي برق، مهندسان برق را مديريت مي‌كند. همچنين به مدير درون يك سازمان كاركردي نيز گفته مي‌شود.

مدير كاركردي، مدير وظيفه‌اي: Functional Manager

مدير کارکنان يك بخش. براي مثال، مدير بخش مهندسي طراحي برق، مهندسان برق را مديريت مي‌کند. همچنين به مدير درون يک سازمان کارکردي نيز گفته مي‌شود.

سازمان كاركردي، سازمان وظيفه‌اي، سازمان‌دهي كاركردي: functional organization

يك واحد كاركردي براي مثال، مهندسي نرم‌افزار سامانه عامل

سازمان كاركردي، سازمان وظيفه‌اي، سازمان‌دهي كاركردي: Functional Organization

يک واحد کارکردي براي مثال، مهندسي نرم‌افزار سيستم عامل.نوعي سازمان‌دهي پروژه که در آن فعاليت‌هاي پروژه به واحدهاي داراي مهارت‌هاي کارکردي تخصيص داده مي‌شوند.

الزامات كاركردي: functional requirement

الزامي مربوط به رفتارها مانند تشخيص، اشاره، مخابره، دريافت و رمز‌گشايي كردن.

الزامات كاركردي: Functional Requirement

الزامي مربوط به رفتارها مانند تشخيص، اشاره، مخابره، دريافت و رمز‌گشايي کردن.

مسئوليت هاي وظيفه اي: Functional Responsibilities

(د.) تغيير يك‌ كلمه‌ يا عبارت‌ برحسب‌ مقتضيات‌ دستوري‌: Functional Shift

مشخصات كاركردي: functional specification

سندي كه به صورت جزئي كاركردهايي كه براي يك سامانه الزامي است و قيودي كه بكار گرفته خواهد شد را معين مي‌كند.

مشخصات كاركردي: Functional Specification

سندي كه به صورت جزئي كاركردهايي كه براي يك سامانه الزامي است و قيودي كه بكار گرفته خواهد شد را معين مي‌كند.

واحد وظ‌يفه‌ مند، واحد در حال‌ كار: Functional Unit

(در ط‌راحي‌) عقيده‌بر اينكه‌ شكل‌ وساختمان‌ بايستي‌ , منط‌بق‌ با احتياج‌ باشد، اعتقادباستفاده‌ عملي‌ از شغل‌ , وپيشه‌: Functionalism

ويژگي ماژولاربودن: Functionality(Modularity)

مامور، كارگذار: Functionary

درحال‌ كار، داير: Functioning

عمل‌ كننده‌، اجراكننده‌، انجام‌ دهنده‌: Functor

سرمايه - وجه تنخواه- منابع مالي: Fund

سرمايه‌ ثابت‌ يا هميشگي‌، پشتوانه‌، تهيه‌ وجه‌ كردن سرمايه‌ گذاري‌ كردن‌ وجوه‌، سرمايه‌، تنخواه‌، ذخيره‌ وجوه‌ احتياط‌ي‌، صندوق: Fund

پي‌، ته‌، اساس‌، پايه‌، بنياد: Fundament

بنيادي‌: Fundamental

بنيادگرايي‌ اعتقاد به‌ عقايد نياكاني‌ مسيحيت‌ واصول‌ دين‌ پروتستان: Fundamentalism

بنياني‌، اساسي‌، اصلي‌، بنيادي‌، تشكيل‌ دهنده‌، واجب‌: Fundametal

تأمين مالي: funding

مقدار پول مورد نياز براي مديريت يك پروژه.

تأمين مالي: Funding

مقدار پول مورد نياز براي مديريت يک پروژه.

تصويب سرمايه گذاري: Funding approval.

نماي تأمين مالي: funding profile

تأمين مالي پروژه مرحله‌‌بندي شده بر اساس زمان كه به صورت جدول يا تصوير نشان داده مي‌شود.

نماي تأمين مالي: Funding Profile

تأمين مالي پروژه مرحله‌‌بندي شده بر اساس زمان كه به صورت جدول يا تصوير نشان داده مي‌شود.طرح‌ريزي يا پيش‌بيني الزامات تامين مالي.

بيمه تأمين مالي: funding wedge

تخمين تأمين مالي كه به همراه برنامه آغازين و به منظور پيش‌بيني نيازهاي حدودي بودجه، مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

بيمه تأمين مالي: Funding Wedge

تخمين تأمين مالي که به همراه برنامه آغازين و به منظور پيش‌بيني نيازهاي حدودي بودجه، مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

(تش‌.) ته‌ رحم‌، قعر، قاعده‌، عمق‌ ويا انتهاي‌ هر عضو , مجوفي‌: Fundus

تشييع‌ جنازه‌، دفني‌، مجلس‌ ترحيم‌وتذكر مراسم‌ دفن‌، مراسم‌ تشييع‌ جنازه‌، وابسته‌ به‌ ايين‌ ,: Funeral

مراسم‌ تدفين‌ يا سوزاندن‌ اماده‌ميكنند مرده‌ شوي‌ خانه‌، محلي‌ كه‌ دران‌ مرده‌ را جهت‌ انجام‌ ,: Funeral Home

وابسته‌ به‌ مراسم‌ تشييع‌ جنازه‌، تدفيني‌، ترحيمي‌: Funerary

(suognuf=) قارچي‌، اسفنجي‌: Fungal

قابليت‌ تعويض‌: Fungibility

عوض‌ دار، مثلي‌، قابل‌ تعويض‌، اموال‌ مثلي‌: Fungible

كشنده‌ قارچ‌: Fungicidal

قارچ‌ كش‌، ماده‌ دافع‌ يا نابود كننده‌ قارچ‌: Fungicide

قارچ‌ مانند، بشكل‌ قارچ‌ وسماروغ‌: Fungiform

قارچي‌، قارچ‌ مانند، داراي‌ رشد سريع‌: Fungoid

قارچي‌، سماروغي‌، اسفنجي‌، (مج.) زود گذر: Fungous

(گ‌.ش‌.) گياه‌ قارچي‌، قارچ‌، سماروغ‌: Fungus

بندي‌، كشيدني‌ بابند، متكي‌ بركشش‌ ط‌ناب‌ يا كابل‌: Funicular

بند، بند ناف‌، (گ‌.ش‌.) ساقه‌ تخمچه‌: Funiculus

ط‌فره‌ زدن‌، رم‌ كردن‌بدبو كردن‌، دود ايجاد كردن عصباني‌ كردن‌ هراس‌، وحشت‌، بيم‌، ادم‌ ترسو، بوي‌ بد، كج‌ خلقي‌، عبوسي: Funk

پناهگاه‌ موقتي‌، استراحتگاه‌ بي‌ خط‌ر: Funk Hole

(ylil niatnalp=) (گ‌.ش‌.) سوسن‌ ژاپوني‌، هوسته‌: Funkia

متوحش‌، بوي‌ ناه‌ گرفته‌، بدبو: Funky

شدن‌، (تش‌.) عضو يا اندام‌قيفي‌ شكل‌ قيف‌، دودكش‌، بادگير، شكل‌ قيفي‌ داشتن‌، (مج.) باريك‌ ,: Funnel

(mrofilubidnufni=) قيفي‌ شكل‌، قيف‌ مانند: Funnelform

مضحك‌، خنده‌ دار، خنده‌ اور، عجيب‌، بامزه‌: Funny

استخوان‌ ارنج‌، شوخي‌، خوش‌ مزگي‌: Funny Bone

باردار شدن‌ (زبان‌) خز، جامه‌ خزدار، پوستين‌، خزدار كردن‌، خز دوختن‌ به: Fur

چين‌، حاشيه‌ چين‌ دار، چين‌ دادن‌، چين‌ دوختن‌ روي‌: Furbelow

پرداخت‌ كردن‌، پاك‌ كردن‌، جلا دادن‌، تجديد كردن‌، صورت‌ , تازه‌ دادن‌ به‌، تجديد نظ‌ركردن‌ در: Furbish

از هم‌ شكافته‌ شدن‌ چنگالي‌، شاخه‌ شاخه‌، از هم‌ شكافته‌، منشعب‌، منشعب‌ شدن: Furcate

ساختمان‌ يا عضو چنگالي‌ شل‌: Furcula

ساختمان‌ يا عضو چنگالي‌ شل‌: Furculum

سبوس‌ مانند، شوره‌اي‌، سبوسي‌، شوره‌ دار: Furfuraceous

(edyedlarufruf=) (ش‌.) مايع‌ الدئيدي‌، فورفورال‌ , بفرمول‌ OHC O 3H 4C: Furfuraldehyde

خشمناك‌، اتشي‌، عصباني‌، متلاط‌م‌، متعصب‌: Furious

بدور چيزي‌ پيچيدن‌، ورتابيدن‌ پيچ‌، پيچيدگي‌، پيچيدن‌، پيچيدن‌ وبالا زدن‌، جمع‌ كردن: Furl

واحد درازا مساوي‌ با يك‌ هشتم‌ ميل‌: Furlong

مرخصي‌ سرباز، حكم‌ مرخصي‌، مرخصي‌ دادن‌ به‌، مرخص‌ كردن‌: Furlough

ytnemurf=: Furmity

كوره: Furnace

بوته‌ ازمايش‌، گرم‌ كردن‌، مشتعل‌ كردن‌ كوره‌، تنور، تون‌ حمام‌ و غيره‌، ديگ‌، پاتيل‌، (مج.) ,: Furnace

تهيه‌ كردن‌ مبله‌ كردن‌، داراي‌ اثاثه‌ كردن‌، مجهز كردن‌، مزين‌ كردن: Furnish

اثاثه‌، اثاث‌ خانه‌، سامان‌، اسباب‌، وسايل‌، مبل‌: Furniture

ديوانگي‌، خشم‌ زياد، عشق‌ مفرط‌، غضب‌: Furor

هيجان‌ واضط‌راب‌ مسري‌، اضط‌راب‌ عمومي‌: Furore

خزپوش‌، تهيه‌ شده‌ باخز، (در مورد زبان‌) باردار: Furred

تاجر خز، خزدوز، خز فروش‌، پوست‌ فروش‌: Furrier

تجارت‌ خز، خريد وفروش‌ خز، خزدوزي‌: Furriery

خزدوزي‌، تخته‌ كوبي‌، (دركشتي‌ سازي‌) تخته‌ پوشي‌ دولا: Furring

زمين‌ يامزرعه‌ شخم‌ زده‌، شيار، خط‌ گود، شياردار كردن شيار زدن‌، شخم‌ زدن‌: Furrow

خزپوش‌، خز پوشيده‌، خزدار، خز مانند: Furry

بيشتر، ديگر، مجدد، اضافي‌، زائد، بعلاوه‌، بعدي‌، دوتر جلوتر، پيش‌ بردن‌، جلو بردن‌، ادامه‌ دادن‌، پيشرفت‌ , كردن‌، كمك‌ كردن‌ به‌: Further

پيشرفت‌، تهيه‌ وسايل‌، پيش‌ بردن‌، كمك‌، تقويت‌: Furtherance

بعلاوه‌، از اين‌ گذشته‌، گذشته‌ از اين‌، وانگهي‌: Furthermore

دورترين‌، اقصي‌ نقط‌ه‌: Furthermost

دزدكي‌، زير جلي‌، پنهان‌، نهاني‌، مخفي‌، رمزي‌: Furtive

جوش‌، دانه‌، كورك‌: Furuncle

(ط‌ب‌) ايجاد كورك‌، تجمع‌ چند كورك‌: Furunculosis

(ط‌ب‌) سالك‌: Furunculus Oreintalis

انتقام‌، اشوب‌، اضط‌راب‌، شدت‌ غضب‌، غيظ‌، هيجان‌ شديد وتند، خشم‌، درنده‌ خويي‌، روح‌ ,: Fury

(گ‌.ش‌.) اولكس‌ فرنگي‌، پروانه‌ واران‌: Furze

تيره‌، سيه‌ فام‌، گندمكون‌: Fuscous

(نظ‌.) فتيله‌ مواد منفجره‌، فيوز، فتيله‌ گذاشتن‌ در سيم‌ گذاشتن‌، فيوزداركردن‌، اميختن‌، تركيب‌ كردن‌ يا , شدن‌، ذوب‌ شدن‌: Fuse

فيوز، گداختن‌، اميختن‌: Fuse

(eezuf=) (در ساعت‌) امرود، برامدگي‌ ساق‌ پاي‌ اسب تفنگ‌ چخماقي‌، فتيله‌ ديناميت‌: Fusee

بدنه‌، بدنه‌ هواپيما: Fuselage

قابليت‌ ذوب‌: Fusibility

گداختني‌، زود گداز: Fusible

دوك‌ مانند، مخروط‌ي‌: Fusiform

تفنگ‌ چخماقي‌ سرپر، ذوب‌ شده‌، قابل‌ ذوب‌: Fusil

تفنگ‌ چخماقي‌ سرپر، ذوب‌ شده‌، قابل‌ ذوب‌: Fusile

(امروزه‌) هنگ‌ تفنگداران‌ ارتش‌انگليس‌ (سابقا) تفنگدار، سربازي‌ كه‌ تفنگ‌ چخماقي‌ داشت: Fusileer

(امروزه‌) هنگ‌ تفنگداران‌ ارتش‌انگليس‌ (سابقا) تفنگدار، سربازي‌ كه‌ تفنگ‌ چخماقي‌ داشت: Fusilier

اتش‌ پي‌ درپي‌، شليك‌ متوالي‌، تيرباران‌: Fusillade

امتزاج‌، ائتلاف‌ يك‌ شركت‌ با شركت‌ ديگر، تركيب‌ وامتزاج‌: Fusion

ذوب‌، گداختگي‌، اميزش‌: Fusion

هواخواه‌ اصول‌ پيوستگي‌ وسازش‌ در سياست‌: Fusionist

ايراد گرفتن‌، خرده‌گيري‌كردن‌، اعتراض‌ كردن‌ هايهوي‌، سروصدا، نق‌ نق‌ زدن‌، اشوب‌، نزاع‌، هايهو كردن: Fuss

ادم‌ نق‌ نقي‌ وخرده‌ گير: Fussbudget

نق‌ نقي‌ بودن‌، ايراد گيري‌ كردن‌: Fussiness

داد وبيداد كن‌ (براي‌ چيزهاي‌ جزئي‌)، ايراد گير: Fussy

فاستوني‌ نخي‌، سخن‌ گزاف‌، بي‌ ارزش‌، لفاظ‌ي‌: Fustian

كتك‌ زدن‌، چوب‌ زدن‌، كوبيدن‌، انتقاد كردن‌: Fustigate

چوب‌ زني‌، انتقاد: Fustigation

كهنگي‌، كفك‌ زدگي‌: Fustiness

بو گرفته‌، كهنه‌، كفك‌ زده‌، قديمي‌ مسلك‌: Fusty

بيهوده‌، پوچ‌، بي‌ فايده‌، باط‌ل‌، عبث‌، بي‌ اثر: Futile

كسي‌ كه‌ معتقد است‌ كوشش‌ بشر بي‌ فايده‌ وبي‌ نتيجه‌ است‌: Futilitarian

(ssenelituf=)، عبثي‌، بي‌ فايدگي‌، بيهوده‌ گي‌، پوچي‌: Futility

تير ميان‌ كشتي‌، ميان‌ چوب‌، ميان‌ تير: Futtock

اينده‌، مستقبل‌، بعدي‌، بعد اينده‌، اتيه‌، اخرت‌: Future

عملیات آتی: Future operations

(د.) شامل‌ زمان‌ اينده‌ نقلي‌ كه‌ در انگليس‌ بصورت‌ evah , lliw و evah llahs ساخته‌ ميشودونشانه‌ خاتمه‌ عمل‌ در , زمان‌ اينده‌ ميباشد: Future Perfect

شوك‌هاي آتي: future shock

نقطه‌اي كه در آن هيچ تغييري بدون ايجاد رفتارهاي مخرب قابل ‌انجام نيست.

شوك‌هاي آتي: Future Shock

نقطه‌اي كه در آن هيچ تغييري بدون ايجاد رفتارهاي مخرب قابل ‌انجام نيست.

ارزش آينده: future value

تخمين ارزش دارايي‌ها در طول زمان براي عواملي مانند تعيين بها، استهلاك و هزينه پولي.

ارزش آينده: Future Value

تخمين ارزش دارايي‌ها در طول زمان براي عواملي مانند تعيين بها، استهلاک و هزينه پولي.

تيم اجراي وضعيت آينده: future-state implementation team (FIT)

گروهي از افراد كه تصحيح، مستندسازي، راه‌اندازي و فراهم سازي آموزش مربوط به فرآيند وضعيت آينده به آن‌ها محول شده است.

تيم اجراي وضعيت آينده: Future-State Implementation Team (FIT)

گروهي از افراد که تصحيح، مستندسازي، راه‌اندازي و فراهم سازي آموزش مربوط به فرآيند وضعيت آينده به آن‌ها محول شده است.

راه‌حل‌هاي وضعيت آينده : future-state solution (FSS)

بكارگيري تركيبي از اقدامات اصلاحي و تغييرات كه براي افزايش عملكرد و ارزش براي ذي‌نفعان موثر است.

راه‌حل‌هاي وضعيت آينده: Future-State Solution (FSS)

بكارگيري ترکيبي از اقدامات اصلاحي و تغييرات كه براي افزايش عملكرد و ارزش براي ذي‌نفعان موثر است.

بي‌ اتيه‌: Futureless

اينده‌ گرايي‌، اعتقاد بوقوع‌ پيشگويي‌ هاي‌ كتاب‌ مقدس عقيده‌ به‌ اخرت‌، خيال‌ پرستي‌(msinaipotu): Futurism

مربوط‌ به‌ اينده‌، پيشرو: Futuristic

اخرت‌، عاقبت‌، اينده‌، نسل‌ اينده‌: Futurity

كرك‌، پرز، ريش‌ تازه‌ جوان‌، كركي‌ شدن‌، ريش‌ ريش‌ شدن كركي‌ كردن‌، پرزداركردن‌، مست‌ كردن‌، گيج‌ كردن‌: Fuzz

كركي‌، ريش‌ ريش‌، پرزدار، خوابدار، تيره‌: Fuzzy

دام‌ كيسه‌اي‌، كيسه‌ ماهي‌ گيري‌: Fyke

صليب‌ شكسته‌ (akitsaws): Fyloft