لغتنامه

پنجمين‌ حرف‌ الفباي‌ انگليسي‌: E

تجارت الكترونيكي (بنگاه با دولت): E Commerce

مخفف‌ reve: E'er

كسب كار الكترونيكي: E-Business

تجارت الكترونيك: e-commerce (electronic commerce)

استفاده از اينترنت براي انجام مبادلات بنگاه- بنگاه و بنگاه- مصرف‌كننده، كه شامل تداركات پروژه نيز هست.

تجارت الکترونيک: E-Commerce (Electronic Commerce)

استفاده از اينترنت براي انجام مبادلات بنگاه- بنگاه و بنگاه- مصرف‌كننده، که شامل تداركات پروژه نيز هست.

اتاق الکترونیکی : E-Room

  اتاق الکترونيکي، يک مکان مجازي فراهم ميسازد که با استفاده از آن افراد ميتوانند از طريق شبکهي جهاني اينترنت يا شبکهي داخلي با هم ارتباط برقرار نمايند. بر اساس پيکره‌بندي اتاق الکترونيکي، پيام‌ها ميتواند ارسال شود، ويدئوها مشاهده شود يا فايل‌ها به اشتراک گذاشته شود.

تخمين زمان اتمام، برآورد زمان اتمام: EAC

مراجعه شود به برآورد تكميل

تخمين زمان اتمام، برآورد زمان اتمام: EAC

مراجعه شود به برآورد تكميل

هر يك‌، هريك‌ از، هريكي‌، هر: Each

يكديگر، همديگر، بيكديگر: Each Other

مشتاق‌، ذيعلاقه‌، ترد و شكننده‌: Eager

بيش‌ از حد مشتاق‌، كاسه‌ گرم‌ تر از اش‌: Eager Beaver

عقاب‌، شاهين‌ قره‌قوش‌: Eagle

جوجه‌ عقاب‌: Eaglet

موج‌ يا سدخيلي‌ مرتفع‌: Eagre

(انگليس‌) رئيس‌ يا ريش‌ سفيد ايالت‌، كدخدا: Ealdorman

خوشه‌، دسته‌، خوشه‌دار يا گوشدار كردن‌ گوش‌، شنوايي‌، هرالتي‌ شبيه‌ گوش‌ يا مثل‌ دسته‌ كوزه: Ear

درد گوش‌، گوش‌ درد: Earache

قط‌ره‌ گوش‌، گوشواره‌: Eardrop

(تش‌0) پرده‌ گوش‌، پرده‌ صماخ‌: Eardrum

گوش‌ دار، (گ‌0ش‌0) خوشه‌دار، خوشه‌كرده‌، سنبله‌دار: Eared

بازگوي‌ خبر، خبرچين‌: Earful

Wavy projections formed at the opera end of a cup or shell in the course of deep drawing because of differences in directional properties. Also termed scallop. (See Non-Scalloping Quality Strip Steel): EARING

(انگليس‌) كنت‌، (درشعر) سرباز دلير: Earl

زودي‌: Earliness

قسمت‌ اويزان‌ گوش‌، نرمه‌ گوش‌، لاله‌ گوش‌: Earlobe

در ابتدا زود، بزودي‌، مربوط‌ به‌ قديم‌، عتيق‌، اوليه‌، در اوايل: Early

اقتباس‌گران اولیه : Early Adopter

  فرد يا گروهي که فن‌آوري را از لحظهي معرفي آن به بازار مورد پذيرش قرار ميدهد و به‌عنوان مثال، حاضر است مسائل و مشکلاتِ سيستم رايانه‌اي را تقبل کند تا در عوض بتواند از مزاياي فن‌آوري و نوآوري استفاده نمايد.

زودترين تاريخ پايان: early finish date (EF)

در روش مسير بحراني، زودترين تاريخ ممكن كه مي‌توان بر اساس منطق شبكه و هرگونه قيود زمان‌بندي بخش تكميل‌نشده يك فعاليت (يا پروژه) را در آن مدت تمام كرد. زودترين تاريخ‌هاي پايان مي‌توانند بر اساس پيشرفت پروژه و تغييرات در برنامه پروژه تغيير كنند.

زودترين تاريخ پايان: Early Finish Date (EF)

در روش مسير بحراني، زودترين تاريخ ممكن كه مي‌توان بر اساس منطق شبكه و هرگونه قيود زمان‌بندي، بخش تكميل‌نشده يك فعاليت (يا پروژه) را در آن مدت تمام كرد. زودترين تاريخ‌هاي پايان مي‌توانند بر اساس پيشرفت پروژه و تغييرات در برنامه پروژه تغيير كنند.زودترين زماني كه يك فعاليت مي‌تواند تكميل شود و برابر است با زودترين تاريخ شروع پروژه به اضافه مدت زمان باقي‌مانده آن.

زودترين تاريخ شروع: early start date (ES)

زودترين زماني كه يك فعاليت مي‌تواند بر اساس منطق قيود شبكه براي تاريخ داده‌هاي معين، آغاز شود.

زودترين تاريخ شروع: Early Start Date (ES)

در روش مسير بحراني، زودترين تاريخ ممكن كه مي‌توان بر اساس منطق شبكه و هرگونه قيود زمان‌بندي، بخش تكميل‌نشده يك فعاليت (يا پروژه) را در آن زمان آغاز كرد. زودترين تاريخ‌هاي شروع مي‌توانند بر اساس پيشرفت پروژه و تغييرات در برنامه پروژه تغيير كنند.زودترين زماني كه يك فعاليت مي‌تواند بر اساس منطق قيود شبكه براي تاريخ داده‌هاي معين، آغاز شود.

سامانه هشدار زودهنگام: early warning system

سامانه نظارتي كه تذكرات يا نشانه‌هايي مبني بر وجود مشكلات بالقوه در يك پروژه اعلام مي‌كند. بسياري از سامانه‌هاي مديريت پروژه، كاركردهاي هشدار زودهنگام رايانه‌اي را نيز پوشش مي‌دهند.

سامانه هشدار زودهنگام: Early Warning System

سامانه نظارتي كه تذكرات يا نشانه‌هايي مبني بر وجود مشكلات بالقوه در پروژه را اعلام مي‌كند. بسياري از سامانه‌هاي مديريت پروژه، كاركردهاي هشدار زودهنگام رايانه‌اي را نيز پوشش مي‌دهند.

نشان‌ هويت‌، نشان‌ كردن‌، اختصاص‌ دادن‌، كنار گذاشتن‌: Earmark

گوش‌ پوش‌: Earmuff

تحصيل‌ كردن‌، كسب‌ معاش‌ كردن‌، بدست‌ اوردن‌، دخل‌ كردن درامد داشتن‌: Earn

رويكرد پياده سازي محدود: Earn or Pilot Approach

ساعت‌هاي كسب شده، زمان‌هاي اختصاص داده شده: earned hours

زماني كه براي تكميل وظيفه مورد نظر يا گروهي از وظايف، بر مبناي ساعات استاندارد تخصيص داده شده به كار، تعيين مي‌شود.

ساعت‌هاي کسب شده، زمان‌هاي اختصاص داده شده: Earned Hours

زماني كه براي تكميل وظيفه مورد نظر يا گروهي از وظايف، بر مبناي ساعات استاندارد تخصيص داده شده به كار، تعيين مي‌شود.

ارزش كسب شده: earned value (EV)

سنجه ارزش كار انجام شده تا به حال. ارزش كسب‌شده از برآوردهاي اوليه و پيشرفت تا به حال براي نشان‌دادن اينكه هزينه‌هاي واقعي متحمل‌شده طبق بودجه بوده و آيا وظايف از برنامه مبنا جلوتر هستند يا عقب‌تر، بكار مي‌رود.

ارزش کسب شده: Earned Value (EV)

هزينه بودجه‌بندي شده کار انجام شده. اندازه‌گيري عملکرد بيان‌کننده کار انجام شده بوده و لذا ارزش كسب‌شده برابر است با هزينه برنامه‌ريزي شده براي رسيدن به نتايج معين حاصل. همچنين ارزش کسب شده اصطلاحي رسمي است که در گذشته معيار سامانه کنترل هزينه/ زمان‌بندي نام داشت.سنجه ارزش كار انجام شده تا به حال. ارزش كسب‌شده از برآوردهاي اوليه و پيشرفت تا به حال براي نشان‌دادن اينكه هزينه‌هاي واقعي متحمل‌شده طبق بودجه بوده و آيا وظايف از برنامه مبنا جلوتر هستند يا عقب‌تر، بكار مي‌رود.هزينه بودجه‌شده كار انجام‌شده براي يك فعاليت يا گروهي از فعاليت‌ها يا روشي براي سنجش عملكرد پروژه. اين روش مقدار كار برنامه‌ريزي‌شده را با آنچه كه براي تعيين پيشرفت زمان‌بندي و هزينه طبق برنامه بايد به صورت واقعي انجام مي‌شد، مقايسه مي‌كند. همچنين مراجعه شود به هزينه واقعي كار انجام‌شده، هزينه بودجه‌شده كار زمان‌بندي شده، هزينه بودجه‌شده كار انجام‌شده، انحراف هزينه و شاخص اندازه‌گيري عملكرد، انحراف زمان‌بندي.كنترل هزينه كه اجازه مي‌دهد پيشرفت كلي پروژه را با مبناي پولي كمي كنيد. ارزش كسب‌شده با بكارگيري يك عامل سنجش عملكرد براي هزينه برنامه‌ريزي شده محاسبه مي‌شود. اصطلاحي ديگر براي ارزش كسب شده، هزينه بودجه‌شده كار انجام‌شده است.روش گزارش وضعيت پروژه بر مبناي هزينه و زمان. اين مقدار، ارزش بودجه‌شده كار انجام‌شده بدون توجه به هزينه واقعي متحمل‌شده است.رويكرد ارزش پولي به گزارش هزينه.آنچه به طور فيزيكي براي آنچه هزينه كرده‌ايد، دريافت نموده‌ايد. ارزش كار انجام شده، عملكرد سنجيده‌شده، هزينه بودجه‌شده كار انجام‌شده.ارزش كار انجام شده كه بر اساس بودجه تخصيص‌داده شده به كار بيان مي‌شود.اصطلاحي براي سنجش عملكرد كلي كار فيزيكي انجام شده بر اساس هزينه مالي متحمل‌شده.بخشي از فعاليت يا وظيفه پروژه كه به طور فيزيكي انجام شده و معمولا بر اساس نسبت ارزش بودجه براي آن بخش بيان مي‌شود.

تحليل ارزش كسب شده: earned value analysis

تحليل پيشرفت پروژه كه در آن پول واقعي بودجه‌شده و خرج‌شده، با ارزش كار كسب‌شده مقايسه مي‌شود.

تحليل ارزش کسب شده: Earned Value Analysis

تحليل پيشرفت پروژه كه در آن پول واقعي بودجه‌شده و خرج‌شده، با ارزش كار كسب‌شده مقايسه مي‌شود.روشي براي سنجش عملكرد پروژه. اين تحليل نشان ‌مي‌دهد تا به امروز چه‌مقدار از بودجه بايد براي كار انجام شده يك وظيفه، مسووليت يا منبع خرج مي‌شد.

مديريت ارزش كسب شده و مديريت پروژه ارزش كسب شده: earned value management (EVM) & Earned value project managem

مديريت ارزش كسب شده و مديريت پروژه ارزش كسب شده: Earned Value Management (EVM) & Earned Value Project Management (EVPM)

فن مديريت پروژه‌اي كه تمركز آن برتكميل كار مصوب با بودجه مصوب آن، به منظور پيش‌بيني هزينه‌هاي نهايي مورد نياز و زمان لازم براي تكميل پروژه است.

سامانه ارزش كسب شده: earned value system

يك سامانه اندازه‌گيري عملكرد كه براي سنجش برنامه‌ريزي و عملكرد هزينه و زمان‌بندي يك پروژه و نهاده‌هاي پروژه مورد استفاده قرار مي‌گيرد. اين اصطلاح در گذشته معيار سامانه كنترل هزينه/ زمان‌بندي نام داشت.

سامانه ارزش کسب شده: Earned Value System

يک سامانه اندازه‌گيري عملکرد که براي سنجش برنامه‌ريزي و عملكرد هزينه و زمان‌بندي يک پروژه و نهاده‌هاي پروژه مورد استفاده قرار مي‌گيرد. اين اصطلاح در گذشته معيار سامانه کنترل هزينه/ زمان‌بندي نام داشت.

جدي‌، دلگرم‌، باحرارت‌، مشتاق‌، صميمانه‌، سنگين‌، علاقه‌ , شديد به‌ چيزي‌، وثيقه‌، بيعانه‌: Earnest

بيعانه‌، پيش‌ بها: Earnest Money

درامد، دخل‌، مداخل‌، عايدي‌: Earnings

سمعك‌، بلندگوي‌ گوشي‌، گوشي‌ تلفن‌: Earphone

گوشواره‌، حلقه‌، اويز: Earring

صدارس‌، گوش‌ رس‌: Earshot

گوشخراش‌: Earsplitting

خاك‌، زمين‌، سط‌ح‌ زمين‌، كره‌ زمين‌، دنياي‌ فاني‌، سكنه‌ , زمين‌، با خاك‌ پوشاندن‌: Earth

زمين‌ شناسي‌، خاك‌ شناسي‌: Earth Science

خاك‌ زاد، خاكي‌، فاني‌، پست‌: Earthborn

درخاك‌ ريشه‌ دوانده‌، متوجه‌ بسوي‌ زمين‌: Earthbound

خاكي‌، گلي‌، سفالي‌، مادي‌، جسماني‌: Earthen

سفالين‌، سفال‌، ظ‌روف‌ گلي‌، گل‌ سفالي‌: Earthenware

خاكي‌، زميني‌: Earthly

زمين‌ لرزه‌، زلزله‌: Earthquake

مهم‌، اساسي‌: Earthshaking

بسوي‌ زمين‌، بط‌رف‌ زمين‌: Earthward

پشته‌ خاك‌، ختل‌ خاكي‌، خاك‌ ريزي‌، سنگر: Earthwork

خاكي‌، خاك‌ مانند، زميني‌، دنيوي‌: Earthy

ژفك‌، جرم‌ گوش‌، چرك‌ گوش‌: Earwax

نجوا كننده‌، جاپلوس‌، گوش‌ خيزك‌: Earwig

اساني‌، سهولت‌، اسودگي‌، راحت‌ كردن‌، سبك‌ كردن‌، ازاد , كردن‌: Ease

توام‌ باراحتي‌: Easeful

سه‌پايه‌ نقاشي‌: Easel

(حق‌) حق‌ ارتفاقي‌، راحتي‌، اسايش‌، راحت‌ شدن‌ از درد منزل‌: Easement

به‌ اساني‌: Easily

اساني‌: Easiness

خاور مشرق‌، شرق‌، خاورگرايي‌، بسوي‌ خاور رفتن‌: East

بسوي‌ شرق‌، رو به‌ مشرق‌: Eastbound

عيد پاك‌: Easter

(گ‌.ش‌.) نوعي‌ سوسن‌: Easter Lily

از ط‌رف‌ شرق‌، مانند بادخاوري‌، بسوي‌ شرق‌: Easterly

اقصي‌ نقط‌ه‌ء شرقي‌، شرقي‌ ترين‌نقط‌ه‌: Eastermost

شرقي‌، خاوري‌، ساكن‌ شرق‌، بط‌رف‌ شرق‌: Eastern

نيمكره‌ شرقي‌: Eastern Hemisphere

اقصي‌ نقط‌ه‌ء شرقي‌، شرقي‌ ترين‌نقط‌ه‌: Easternmost

خاورگرايي‌: Easting

روبخاور، رو به‌مشرق‌، شرقي‌: Eastward

اسان‌، سهل‌، بي‌ زحمت‌، اسوده‌، ملايم‌، روان‌، سليس‌: Easy

اسان‌ گير، اسان‌، بي‌ قيد: Easygoing

خوردن‌، مصرف‌ كردن‌، تحليل‌ رفتن‌: Eat

خوردني‌، ماكول‌: Eatable

اسان‌، سهل‌، بي‌ زحمت‌: Eath

رستوران‌: Eatinghouse

پيش‌ امدگي‌ لبه‌ بام‌، هر چيزي‌ كه‌ كمي‌ پيش‌ امدگي‌ دارد: Eaves

استراق‌ سمع‌ كردن‌: Eavesdrop

افول‌ كردن‌ جزر، فروكش‌، فرونشيني‌، (مج.) زوال‌، فروكش‌ كردن: Ebb

(etinacluv=) كائوچو يا لاستيك‌ سياه‌ و سخت‌: Ebonite

ابنوسي‌ رنگ‌ كردن‌، ابنوسي‌ كردن‌ چوب‌: Ebonize

ابنوس‌، درخت‌ ابنوس‌: Ebony

گرمي‌ و نشاط‌: Ebullience

احساساتي‌، پر هيجان‌، با حرارت‌، گرم‌، جوشان‌: Ebullient

سخت‌، عاجي‌: Eburnated

(ط‌ب‌) سفت‌ و سخت‌، عاجي‌، سختي‌، حالت‌ عاجي‌: Eburnation

بي‌ ارام‌، بيقرار: Ecarinate

غريب‌، عجيب‌ گريزنده‌ از مركز، بيرون‌ از مركز، (مج.) غير عادي: Eccentric

دوري‌ از مركز، گريز از مركز، غرابت‌، بي‌ قاعدگي‌: Eccentricity

كشيش‌، علم‌ اداره‌ء كليساها، مربوط‌ به‌ كليسا، اجتماعي‌: Ecclesiastic

كليساگرايي‌: Ecclesiasticism

كليساشناسي‌: Ecclesiology

درمي‌اورد و تقريبا عريان‌ مي‌ رقصد زن‌ رامشگري‌ كه‌ در حين‌ رقص‌ تكه‌تكه‌ لباس‌ خود را ,: Ecdysiast

(ج‌.ش‌.) پوست‌ اندازي‌ (مثل‌ مارو كرم‌ ابريشم‌)، پوست‌ , ريختن‌: Ecdysis

انتقال‌ جانور يا گياه‌ به‌محيط‌ تازه‌ قراردادن‌ حيوان‌ يا گياهي‌ در محل‌ ديگري‌، نشاء، نقل‌ و ,: Ecesis

جامع‌، كامل‌، شامل‌ همه‌ء جزئيات‌، مشبع‌: Echaustive

ستون‌ پله‌، بصورت‌ پلكان‌ در اوردن‌، پله‌، رده‌: Echellon

ستون‌ پله‌، بصورت‌ پلكان‌ در اوردن‌، پله‌، رده‌: Echelon

پلكاني‌: Echelon

(گ‌.ش‌.) تيغ‌دار، (ج‌.ش‌.) شبيه‌ خوارپوست‌ دريايي‌: Echinate

(ج‌.ش‌.) سنگواره‌ خارپوشت‌: Echinite

(ج‌.ش‌.) خارپوست‌، حيواني‌ از دسته‌ خارپوستان‌: Echinoderm

(ج‌.ش‌.) خاردار، داراي‌ صفات‌ خوارپوست‌ دريايي‌ يا , توتياءالبحر: Echinoid

خارپوست‌ دريايي‌، بلوط‌ دريايي‌: Echinus

انعكاس‌ صدا، ط‌نين‌ صدا، پژواك‌، توف‌، خنيدن‌: Echo

ط‌نين‌، پژواك‌: Echo

مقابله‌، بكمك‌ ط‌نين‌: Echo Check

عمق‌ ياب‌ صوتي‌، انعكاس‌ سنج‌ صدا: Echo Sounder

ط‌نين‌ زدا: Echo Suppressor

انعكاسي‌، پژواكي‌: Echoic

(ط‌ب‌) تكرار و تقليد سخنان‌ ديگران‌كه‌ گاهي‌ نوعي‌ مرض‌ , ميشود: Echolalia

شيريني‌ خامه‌دار و بستني‌ دار: Eclair

(ط‌ب‌) تشنج‌ ابستني‌، غش‌ ابستني‌: Eclampsia

روشني‌ خيره‌ كننده‌، درخشش‌، افتضاح‌، سروصدا زياد: Eclat

گلچين‌ كننده‌، از هر جا گزيننده‌، منتخبات‌: Eclectic

گلچيني‌: Eclecticism

گرفتگي‌، گرفت‌، كسوف‌ يا خسوف‌، تحت‌ الشعاع‌ قرار دادن‌: Eclipse

مربوط‌ به‌ خسوف‌ و كسوف‌: Ecliptic

سرود چوپاني‌، شعر دشتي‌، شعر كوتاه‌: Eclogue

بوم‌ شناس‌: Ecologist

(ygoloceo=) علم‌ عادت‌ وط‌رز زندگي‌ موجودات‌ و نسبت‌ , انها با محيط‌، بوم‌ شناسي‌: Ecology

استفاده‌ از روش‌هاي‌ اماري‌ در بررسي‌ مسائل‌ اقتصادي‌: Econometrics

اقتصاد سنجي‌: Econometrics

اقتصادي‌: Economic

اطلاعات اقتصادی: Economic data

تصمیمات اقتصادی: Economic decisions

رخدادهای اقتصادی: Economic events

پيش بيني ‌هاي اقتصادي: Economic Forecasts

حيات اقتصادي، عمر اقتصادي: economic life

دوره زماني كه در طي آن پروژه‌اي سود اقتصادي دارد.

حيات اقتصادي، عمر اقتصادي: Economic Life

دوره زماني که در طي آن پروژه‌اي سود اقتصادي دارد.

تعهدات اقتصادی: Economic obligations

برنامه ریزان اقتصادی: Economic planners

منابع اقتصادی: Economic resources

سیستم اقتصادی: Economic system

واحد های اقتصادی: Economic units

ارزش اقتصادي: economic value

ارزش پروژه از منظر بازدهي مالي مورد انتظار و ميزان رسيدن به اهداف راهبردي.

ارزش اقتصادي: Economic Value

ارزش پروژه از منظر بازدهي مالي مورد انتظار و ميزان رسيدن به اهداف راهبردي.

علم‌ اقتصاد، اقتصاديات‌: Economics

صرفه‌جويي‌هاي ناشي از مقياس: economies of scale

كاهش در هزينه هر واحد توليد، همزمان با افزايش تعداد توليد.

صرفه‌جويي‌هاي ناشي از مقياس: Economies Of Scale

کاهش در هزينه هر واحد توليد، همزمان با افزايش تعداد توليد.

متخصص‌ اقتصاد: Economist

صرفه‌ جويي‌ كردن‌، رعايت‌ اقتصاد كردن‌: Economize

صرفه‌ جويي‌، اقتصاد، علم‌ اقتصاد: Economy

اقتصاد: Economy

بخشي‌ از جامعه‌ و بوم‌ كه‌ تشكيل‌ يك‌ واحد فاعله‌ در , ط‌بيعت‌ بدهد: Ecosystem

باهم‌ اختلاط‌ و امتزاج‌ نموده‌ و بخش‌واحد فرعي‌ تشكيل‌ , بخش‌ فرعي‌ از نوع‌ مستقل‌ جانور يا گياه‌ كه‌ افراد ان‌ , ميدهند: Ecotype

رنگ‌ كتان‌ شسته‌ نشده‌، زرد اهويي‌: Ecru

وجد، خلسه‌، حظ‌ ياخوشي‌ زياد: Ecstasy

نشئه‌ شده‌، بوجد امده‌، نشئه‌اي‌، جذبه‌اي‌: Ecstatic

واقع‌ در سط‌ح‌ غضروف‌: Ectochondral

بخش‌ خارجي‌ ياخته‌، پوسته‌ خارجي‌ سلول‌: Ectoclast

(suonegotce=) (در مورد باكتري‌) قادر بادامه‌ زندگي‌ , درخارج‌ از ميزبان‌ خود: Ectogenic

انگل‌ برون‌زي‌، برانگل‌ انگل‌ خارجي‌ (كه‌ در قسمت‌ خارجي‌ ميزبان‌ زندگي‌ ميكند): Ectoparasite

برون‌ مايه‌ ط‌بقه‌ خارجي‌ سيتوپلاسم‌ كه‌ بدون‌ دانه‌ و نسبتا سفت‌ است: Ectoplasm

حيوان‌ خونسرد (mrehtolikiop): Ectotherm

جهاني‌، مربوط‌ به‌ سرتاسر جهان‌ (مخصوصا در مورد , كليساها گفته‌ ميشود)، عام‌: Ecumenical

اگزما، سودا: Eczema

پرخور: Edacious

پرخوري‌، استعداد خوردن‌، شكم‌ پرستي‌: Edacity

خاكي‌، تحت‌ تاثير خاك‌ (suonohthcotua): Edaphic

گرداب‌ كوچك‌، چرخ‌ زدن‌، جريان‌ مخالف‌: Eddy

جريان‌ گردابي‌: Eddy Current

(گ‌.ش‌.) امارنط‌ون‌ يا ابزازالعذرا يا گل‌ قديفه‌: Edelweiss

(ط‌ب‌) ورم‌، اماس‌، خيز: Edema

عدن‌، باغ‌ عدن‌، بهشت‌: Eden

جانور بي‌ دندان‌، بدون‌ دندان‌ جلو: Edentate

&.tv &.n): داراي‌ لبه‌ تيز كردن‌، تحريك‌ كردن‌، كم‌ كم‌ , (.n): كنار، لبه‌، نبش‌، كناره‌، تيزي‌، برندگي‌، (.iv , پيش‌ رفتن‌، اريب‌ وار پيش‌ رفتن‌: Edge

لبه‌: Edge

با روكش‌ لبه‌ اي‌: Edge Coated

A method whereby the raw or slit edges of strip metal are passed or drawn one or more times against a series of files, mounted at various angles. This method may be used for deburring only or filing to a specific contour including a completely rounded edg: EDGE FILING

لب‌ بريده‌، با بريدگي‌ لبه‌ اي‌: Edge Notched

لب‌ سوراخ‌، با سوراخهاي‌ لبه‌اي‌: Edge Perforated

كارت‌ لب‌ منگنه‌ شده‌: Edge Punched Card

Creases extending in from the edge of the temper rolled sheet.: EDGE STRAIN OR EDGE BREAKS

با رها شدگي‌ لبه‌اي‌: Edge Triggered

Many types of edges can be produced in the manufacture of flat rolled metal products. Over the years the following types of edges have become recognized as standard in their respective fields.: EDGES :

(See Camber): EDGEWISE CURVATURE

The dressing of metal strip edges by rolling, filing or drawing: EDGING

لبه‌، لبه‌ گذاري‌: Edging

خوردني‌، ماكول‌، چيز خوردني‌، خوراكي‌: Edible

فرمان‌، حكم‌، قانون‌: Edict

تهذيب‌، تهذيب‌ اخلاق‌، تعليم‌، تقديس‌: Edification

عمارت‌، ساختمان‌ بزرگ‌ مانند كليسا: Edifice

تهذيب‌ كردن‌، اخلاق‌ اموختن‌، تقديس‌ كردن‌، تقويت‌ كردن‌: Edify

ويراستن- تصحيح كردن- تنظيم كردن: Edit

كردن‌، تنظ‌يم‌ كردن‌، ويراستن‌ نشر كردن‌، اماده‌ چاپ‌ كردن‌، تغيير دادن‌ يا تصحيح‌ ,: Edit

ويراستن‌: Edit

ويرايش‌: Editing

ويرايش‌: Edition

چاپ‌، ويرايش‌: Edition

ويرايشگر ويراستار: Editor

ويراستار، ويرايشگر: Editor

سرمقاله : Editorial

  سرمقاله بيان عقايد يا واقعيت است که به‌وسيلهي ارزياب در مورد يک موضوع خاص نوشته ميشود. بعضي اوقات، سرمقاله‌ها مورد استفاده قرار ميگيرند تا به نظرات کاربران وب‌سايت، پاسخ داده شود.

سرمقاله‌: Editorial

سرمقاله‌ نويس‌: Editorialist

(روزنامه‌ نگاري‌) سرمقاله‌ نوشتن‌: Editorialize

مقام‌ سردبيري‌: Editorship

مديرداده‌ پردازي‌ الكترونيكي‌: Edp Manager

(elbatacude=) تربيت‌ پذير، تعليم‌ پذير: Educable

(elbacude=) تربيت‌ پذير، تعليم‌ پذير: Educatable

فرهيختن‌، تربيت‌ كردن‌، دانش‌ اموختن‌، تعليم‌ دادن‌: Educate

تحصيل‌ كرده‌، فرهيخته‌: Educated

اموزش‌ و پرورش‌: Education

كارشناس‌ اموزش‌ و پرورش‌: Educationalist

كارشناس‌ اموزش‌ و پرورش‌: Educationist

تربيت‌ اميز، معارفي‌، فرهنگ‌ بخش‌، تربيتي‌: Educative

معلم‌، مربي‌، فرهيختار: Educator

استنباط‌ كردن‌، گرفتن‌، استخراج‌ كردن‌: Educe

مکنده: Eductor

دافع‌: Eductor

مارماهي‌: Eel

(گ‌.ش‌.) علف‌ مارماهي‌ كه‌ گياهي‌ است‌ دريايي‌: Eelgrass

(yree=) وهم‌ اور، ترساننده‌، گرفته‌، مكدر: Eerie

بط‌ور ترسناك‌: Eerily

پاك‌ كردن‌، محو كردن‌، ستردن‌، زدودن‌: Efface

قابل‌ زدودن‌: Effaceable

زدودن‌: Effacement

اثر، نتيجه‌، معني‌، مفهوم‌، نيت‌، مفيد، كارموثر اجراكردن‌، عملي‌ كردن‌، معلول‌: Effect

اثر، نتيجه‌، اجراكردن‌: Effect

مجري‌، اثركننده‌: Effecter

موثر، كارگر، كاري‌، عامل‌ موثر: Effective

موثر، قابل‌ اجرا: Effective

نشاني‌ موثر: Effective Address

زمان‌ موثر، مدت‌ موثر: Effective Time

اثربخشي: Effectiveness

اثربخشي: effectiveness

سنجش اينكه راه‌حل تا چه حد به برآورده شدن انتظارات و تحقق يافتن اهداف كمك مي‌كند.

اثربخشي: Effectiveness

سنجش اينکه راه‌حل تا چه حد به برآورده شدن انتظارات و تحقق يافتن اهداف کمک مي‌کند. ميزاني كه خروجي فرآيند يا زيرفرآيند، نيازها و انتظارات مشتريان را برآورده مي‌کند. نزديك‌ترين مترادف به واژه اثربخشي، كيفيت است. اثربخشي يعني داشتن خروجي مناسب در مكان مناسب، زمان مناسب و با قيمت مناسب. اثربخشي، مشتريان بي‌واسطه و باواسطه فرآيند را تحت تاًثير قرار مي‌دهد.

تحليل اثربخشي: effectiveness analysis

ارزيابي اينكه يك راه‌حل پيشنهاديه تا چه حد به سناريوي عملياتي پيش‌بيني شده پاسخ مي‌دهد.

تحليل اثربخشي: Effectiveness Analysis

ارزيابي اينکه يک راه‌حل پيشنهاديه تا چه حد به سناريوي عملياتي پيش‌بيني شده پاسخ مي‌دهد.

معيار اثربخشي: effectiveness criteria

محاسبه عددي ارزش اثربخشي راه‌حل.

معيار اثربخشي: Effectiveness Criteria

محاسبه عددي ارزش اثربخشي راه‌حل.

افكتور: effector

انجام‌ شدني‌، موثر: Effectual

فراهم‌ كردن‌، موجب‌ شدن‌، انجام‌ دادن‌: Effecturate

زن‌ صفتي‌: Effeminacy

زن‌ صفت‌، نرم‌، سست‌، بيرنگ‌، نامرد: Effeminate

بيرون‌ بر، وابر، رگ‌ بيرون‌ بر، وابران‌: Efferent

جوش‌ زدن‌، گازدار كردن‌ (مشروبات‌ وغيره‌): Effervesce

جوش‌، گاز (نوشيدنيها)، ط‌راوت‌ و شادي‌: Effervescence

گازدار: Effervescent

از كارافتاده‌، فرسوده‌، نيروي‌ خود را ازدست‌ داده‌: Effete

موثر: Efficacious

(ycaciffe=) اثر، تاثير، سودمندي‌، درجه‌ تاثير: Efficacity

اثر، تاثير، سودمندي‌، درجه‌ تاثير: Efficacy

كارآيي: Efficiency

كارايي: efficiency

سنجش منابعي (انساني، پولي، زمان چرخه و غيره) كه فرآيند براي توليد خروجي مصرف مي‌كند. نزديك‌ترين مترادف به اين واژه، بهره‌وري است.

كفايت‌، عرضه‌، ميزان‌ لياقت‌، توليد، كارايي‌، فعاليت‌ , مفيد: Efficiency

بازده‌، بهره‌ وري‌، راندمان‌: Efficiency

کارايي: Efficiency

نسبت خروجي مفيد يک سامانه به کل ورودي.سنجش منابعي (انساني، پولي، زمان چرخه و غيره) كه فرآيند براي توليد خروجي مصرف مي‌کند. نزديك‌ترين مترادف به اين واژه، بهره‌وري است.

عامل كارايي: efficiency factor

نسبت عملكرد واقعي به عملكرد استاندارد. اين نسبت را مي‌توان با واحدهاي زماني يا كميت‌هاي ديگر نشان داد.

عامل کارايي: Efficiency Factor

نسبت عملکرد واقعي به عملکرد استاندارد. اين نسبت را مي‌توان با واحدهاي زماني يا کميت‌هاي ديگر نشان داد.

کارایی عملیات: Efficiency of the operations

بهره‌ ور، موثر، كارامد: Efficient

كارامد، با كفايت‌، موثر، كارا: Efficient

تمثال‌، صورت‌، پيكر، تمثال‌ تهيه‌ كردن‌، پيكرك‌: Effigy

گل‌ كردن‌، شكوفه‌ كردن‌، شوره‌كردن‌: Effloresce

شكوفايي‌، شكفتگي‌، شوره‌ زني‌: Efflorescence

پخش‌، انتشار: Effluence

بخارج‌ پخش‌ كننده‌، منتشر شونده‌، ساري‌، فاضل‌ اب‌، نهر , فرعي‌، اب‌ رو: Effluent

جريان‌ (درالكتريسته‌ و نور و مغناط‌يس‌)، پخش‌ بخارج هواي‌ گرفته‌ و خفه‌، استشمام‌ هواي‌ خفه‌ و گرفته‌: Effluvium

پخش‌ بخارج‌، انتشار بخارج‌، جريان‌: Efflux

جريان‌ بخارج‌، انتشار: Effluxion

تلاش: effort

تعداد واحد كار مورد نياز براي تكميل يك فعاليت يا ساير عناصر پروژه. معمولا به عنوان ساعت، هفته يا روز‌هاي كاري نيروي‌ انساني بيان مي‌شود.

تقلا، تلاش‌، كوشش‌، سعي‌: Effort

تلاش: Effort

تعداد واحدهاي كار ضروري براي تكميل كار. تلاش نبايد با مدت زمان اشتباه گرفته شود.بكارگيري نيروي انساني براي انجام يك هدف.تعداد واحد كار مورد نياز براي تكميل يك فعاليت يا ساير عناصر پروژه. معمولا به عنوان ساعت، هفته يا روز‌هاي كاري نيروي‌ انساني بيان مي‌شود.

جسارت‌، گستاخي‌، بيشرمي‌، چيرگي‌: Effrontery

تابش‌، درخشندگي‌، شكوه‌: Effulgence

درخشنده‌: Effulgent

بيرون‌ ريختن‌ از، ريختن‌ (خون‌) پاشيدن‌، پخش‌ كردن پراكنده‌ و متفرق‌: Effuse

نشد، ريزش‌، (مج.) اضافه‌، جريان‌ بزور، تظ‌اهر، فوران‌: Effusion

فوران‌ كننده‌، پرحرارت‌ و علاقه‌: Effusive

اندكي‌ پس‌ از ان‌، بي‌ درنگ‌: Eftsoons

بخدا (علامت‌ تعجب‌): Egad

(nairatilauqe) ط‌رفدار تساوي‌ انسان‌، تساوي‌ گراي‌: Egalitarian

مكتب‌ مساوات‌ بشر: Egalitarianism

برون‌ كردن‌، دفع‌ كردن‌، (بخصوص‌ از بدن‌): Egest

مدفوع‌: Egesta

تخم‌مرغ‌، تخم‌، تحريك‌ كردن‌: Egg

(lautcelletni=) روشنفكر، داراي‌ افكار بلند: Egghead

مخلوط‌ زرده‌ تخم‌ مرغ‌ و شير: Eggnog

(گ‌.ش‌.) بادنجان‌: Eggplant

پوست‌ تخم‌ مرغ‌، نازك‌، ترد: Eggshell

(sigea=) حفاظ‌ت‌، حمايت‌: Egis

(گ‌.ش‌.) نسترن‌: Eglantine

ضمير، نفس‌، خود: Ego

خودپسندي‌، خود بين‌، خودمدار: Egocentric

اميال‌ و ارزوهاي‌ خود پسندانه‌، ايده‌ال‌ نفساني‌: Egoideal

خودپرستي‌، خودخواهي‌: Egoism

(tsitoge) خودپرست‌: Egoist

خودپرستي‌، منت‌، خودستاني‌، خود بيني‌، خودپسندي‌: Egotism

(tsioge) خودپرست‌: Egotist

فاحش‌، بزرگ‌، برجسته‌، نمايان‌، انگشت‌ نما: Egregious

خروج‌، خروجي‌، دررو، خارج‌ شدن‌: Egress

خروج‌: Egression

(ج‌.ش‌.) مرغ‌ ماهيخوار سفيد، حواصيل‌: Egret

كشور مصر: Egypt

مصري‌: Egyptian

مصرشناسي‌: Egyptology

(ج‌.ش‌) مرغابي‌ شمالي‌، قوي‌ شمالي‌: Eider

پرنرمي‌ كه‌ از مرغابي‌ شمالي‌ بدست‌ مي‌ ايد، پرقو، لحاف‌: Eiderdown

روشن‌، هويدا: Eidetic

تصوير خيالي‌، شبح‌، بت‌: Eidolon

عددهشت‌: Eight

هجده‌، هيجده‌: Eighteen

هجدهم‌، هجدهمين‌: Eighteenth

هشتمين‌، يك‌ هشتم‌، اكتاو: Eighth

(مو.) نت‌ اكتاو، نت‌ يك‌ هشتم‌: Eighth Note

هشتادم‌، هشتادمين‌، يك‌ هشتادم‌: Eightieth

هشتاد: Eighty

كارت‌ هشتاد ستوني‌: Eighty Column Card

قانون هشتاد بيست، اصل هشتاد-بيست (اصل پارتو): eighty-twenty rule

اصطلاحي كه ساخته يك جامعه‌شناس ايتاليايي به نام پارِتو است و بدين معني است كه يك پديده، فرآيند يا متدولوژي با 80% از موقعيت‌هاي پيش‌آمده هماهنگ است و در 20% از موقعيت‌ها نياز به نظارت موردي خواهد داشت.

قانون هشتاد-بيست، اصل هشتاد-بيست (اصل پارتو): Eighty-Twenty Rule

اصطلاحي که ساخته يک جامعه‌شناس ايتاليايي به نام پارِتو است و بدين معني است که يک پديده، فرآيند يا متدولوژي با 80% از موقعيت‌هاي پيش‌آمده هماهنگ است و در 20% از موقعيت‌ها نياز به نظارت موردي خواهد داشت.

(كلمه‌ مخالف‌ ان‌ rehtien است‌ يعني‌ هيج‌ كدام‌)، هريك‌ , از دوتا، اين‌ و ان‌: Either

از دهان‌ بيرون‌ پراندن‌، دفع‌ كردن‌، انزال‌ كردن‌، خروج‌ , مني‌: Ejaculate

بيرون‌ دادن‌، انزال‌: Ejaculation

دافع‌، بيرون‌ اندازنده‌ (مني‌): Ejaculatory

بيرون‌ انداختن‌، دفع‌ كردن‌، معزول‌ كردن‌: Eject

پس‌ زدن‌، بيرون‌ راندن‌: Eject

مواد بيرون‌ ريخته‌، مدفوعات‌: Ejecta

قابل‌ دفع‌ يا اخراج‌: Ejectable

اخراج‌: Ejection

پس‌ زني‌، بيرون‌ راني‌: Ejection

صندلي‌ هواپيما كه‌ در مواقع‌ اضط‌راري‌ شخص‌ را از , هواپيما بخارج‌ پرتاب‌ ميكند: Ejection Seat

دفع‌، ط‌رد، (حق.) دعواي‌ استرداد، حق‌ تصرف‌ ملك‌ و , مط‌البه‌ خسارت‌: Ejectment

افشانك: Ejector

اضافه‌ كردن‌ بر، افزودن‌، جمع‌ كردن‌، همچنين‌: Eke

افزودن‌ به‌ (در امد)، درازتر كردن‌، امتداد دادن‌، كسب‌ , كردن‌: Eke Out

(م‌.ل‌.) سرزمين‌ زر، كشورزرخيز: El Dorado

استادانه‌ درست‌ شده‌، بزحمت‌ درست‌ شده‌، به‌زحمت‌ ساختن داراي‌ جزئيات‌، بادقت‌ شرح‌ دادن‌: Elaborate

مشروح: elaborated

بسط يافته به منظور در برگرفتن جزئيات مورد نياز براي توصيف كامل موقعيت، به خصوص هنگام به كار رفتن براي مديريت مبنا. همچنين مراجعه شود به مبنا.

مشروح: Elaborated

بسط يافته به منظور در برگرفتن جزئيات مورد نياز براي توصيف کامل موقعيت، به خصوص هنگام به کار رفتن براي مديريت مبنا. همچنين مراجعه شود به مبنا.

پيچيدگي‌، جزئيات‌: Elaboration

مشروح‌، تفضيلي‌: Elaborative

كشور ايلام‌ قديم‌ كه‌ درناحيه‌ خوزستان‌ بوده‌: Elam

ايلامي‌: Elamite

(ج‌.ش‌.) گاو كوهي‌ افريقايي‌: Eland

نشاط‌ حياتي‌، نيروي‌ حياتي‌: Elanvital

(ج‌.ش‌.) كفچه‌ مار: Elapid

گذشتن‌، منقضي‌ شدن‌، سپري‌ شدن‌، سقوط‌: Elapse

زمان سپري شده: elapsed time

مجموع تعداد روزهاي تقويمي (جز روزهاي غير كاري مثل آخر هفته‌ها يا تعطيلات) كه باي تكميل يك فعاليت لازم است. زمان سپري شده ديدي واقعي نسبت به مدتي كه يك فعاليت زمان‌بندي شده براي تكميل نياز دارد، فراهم مي‌كند.

مدت‌ سپري‌ شده‌: Elapsed Time

زمان سپري شده: Elapsed Time

مجموع تعداد روزهاي تقويمي (جز روزهاي غير كاري مثل آخر هفته‌ها يا تعطيلات) كه براي تكميل يك فعاليت لازم است. زمان سپري شده ديدي واقعي نسبت به مدتي كه يك فعاليت زمان‌بندي شده براي تكميل نياز دارد، فراهم مي‌كند.

كشدار، قابل‌ ارتجاع‌، فنري‌، سبك‌ روح‌، كشسان‌: Elastic

الاستيك: elastic

Maximum stress that a material will stand before permanent deformation occurs.: ELASTIC LIMIT

قابليت‌ ارتجاعي‌: Elasticity

برافراشته‌، سربلند، بالا بردن‌، محفوظ‌ كردن‌: Elate

خاصيت‌ انبساط‌ و گسترش‌ (گازها و هوا)، فنر: Elater

بالابري‌، رفعت‌، ترفيع‌، سرفرازي‌ شادي‌: Elation

ارنج‌، دسته‌ صندلي‌، با ارنج‌ زدن‌: Elbow

نيروي‌ حاصله‌ از كاردستي‌، كد يمين‌: Elbow Grease

جاي‌ دنج‌، ازادي‌ عمل‌، محل‌ فراغت‌: Elbowroom

مسن‌، پيري‌، زمان‌ پيش‌، ريش‌ سفيد: Eld

بزرگتر، ارشد، ارشد كليسا، شيخ‌ كليسا: Elder

(گ‌.ش‌.)اقط‌ي‌ (sucubmas): Elderberry

مسن‌، سالخورده‌: Elderly

بزرگترين‌، سالدارترين‌، مسن‌ ترين‌، ارشد: Eldest

(گ‌.ش‌.) زنجبيل‌ شامي‌، راسن‌، نوعي‌ شيريني‌: Elecampane

برگزيدن‌، انتخاب‌ كردن‌، برگزيده‌ منتخب‌: Elect

راي‌ دادن‌، انتخاب‌، انتخاب‌ نماينده‌، گزينش‌: Election

فعاليت‌ انتخاباتي‌ كردن‌: Electioneer

گزينشي‌، انتخابي‌: Elective

گزينگر: Electoral

(امر.) هيئت‌ انتخاب‌ كنندگان‌ رئيس‌ جمهور: Electoral College

گزينگرگان‌، هيئت‌ انتخاب‌ كنندگان‌، حوزه‌ انتخابيه‌: Electorate

(افسانه‌ يونان‌) خواهراورستس‌(setsero): Electra

حب‌ دختر نسبت‌ به‌ پدر و بغض‌ از مادر: Electra Complex

الكتريكي‌، برقي‌، كهربايي‌، برق‌ دهنده‌: Electric

صندلي‌ اعدام‌ الكتريكي‌، اعدام‌ بوسيله‌برق‌: Electric Chair

(ج‌.ش‌.) يكنوع‌ ماهي‌ بزرگ‌ شبيه‌ مارماهي‌: Electric Eel

Steel made in any furnace where heat is generated electrically, almost always by arc. Because of relatively high cost, only tool steels and other high-value steels are made by the electric furnace process.: ELECTRIC FURNACE STEEL

ماشين‌ تحرير برقي‌: Electric Typewriter

اتصال‌ برق‌: Electrical Connector

طراحي برق و ابزاردقيق: Electrical/instrument design

متخصص‌ برق‌، مكانيك‌ برق‌: Electrician

برق: Electricity

برق‌، نيروي‌ كهربايي‌: Electricity

برق‌ رساني‌: Electrification

تحت‌ تاثير برق‌ قرار دادن‌، برق‌ زده‌ كردن‌، الكتريكي‌ , كردن‌، به‌هيجان‌ اوردن‌: Electrify

Galvanizing by electrodeposition of zinc on steel: ELECTRO-GALVANIZING

تجزيه‌ شيميايي‌ بوسيله‌ جريان‌ برق‌: Electroanalysis

ثبت‌ ضربان‌ قلب‌ بوسيله‌ برق‌: Electrocardiogram

دستگاه‌ برقي‌ ضربان‌ نگارقلب‌، تپش‌ نگار: Electrocardiograph

(Electrolytic Brightening) - An anodic treatment. A cleaning, polishing, or oxidizing treatment in which the specimen or work is made the anode in a suitable electrolyte; an inert metal is used as cathode and a potential is applied.: ELECTROCLEANING

بابرق‌ كشتن‌، مردن‌ در اثر برق‌: Electrocute

كشتن‌ يا مرگ‌ دراثر برق‌: Electrocution

قط‌ب‌ مغناط‌يسي‌، قط‌ب‌ الكتريكي‌، الكترود: Electrode

الكترود: Electrode

الكتروديناميك‌: Electrodynamic

خودشان‌ بحث‌ مي‌ كند شاخه‌اي‌ از علم‌ فيزيك‌ كه‌ در باره‌ اثرات‌ جريان‌ برق‌ بر , معناط‌يس‌ يا روي‌ جريانهاي‌الكتريكي‌ ديگر يا روي‌ ,: Electrodynamics

است‌، موج‌ نگاري‌ مغز منحني‌ هايي‌ كه‌ توسط‌ دستگاه‌ ثبت‌ امواج‌ مغز ثبت‌ شده‌ ,: Electroencephalogram

دستگاه‌ ثبت‌ امواج‌ الكتريكي‌ مغز بوسيله‌ برق‌: Electroencephalograph

دستگاه‌ ثبت‌ جريانات‌ برق‌: Electrograph

الكتروگرافيك‌: Electrographic

تجزيه‌ جسمي‌ بوسيله‌ جريان‌ برق‌: Electrolysis

الكتروليتي‌: Electrolytic

(See Electrocleaning): ELECTROLYTIC POLISHING

Black Plate that has been tin plated on both sides with commercially pure tin by electrodeposition. (See Tin Plating): ELECTROLYTIC TIN PLATE

تجزيه‌ كردن‌ بوسيله‌ جريان‌ برق‌: Electrolyze

اهني‌ كه‌ بوسيله‌ جريان‌ برق‌ خاصيت‌ مغناط‌يسي‌ پيدا , ميكند، اهن‌ رباي‌ الكتريكي‌: Electromagnet

مغناط‌يس‌ برقي‌، الكترو مغناط‌يس‌: Electromagnet

وابسته‌ به‌نيروي‌ مغناط‌يسي‌ برق‌: Electromagnetic

تابش الكترومغناطيسي: Electromagnetic radiation

موجي‌ كه‌ دراثر تاثيرشدت‌ ميدان‌ الكتريسته‌ و مغناط‌يسي‌ , يا تناوب‌ همزمان‌ برروي‌ هم‌ايجاد ميشود: Electromagnetic Wave

پديده‌ايجاد قوه‌ اهن‌ ربايي‌ بوسيله‌ جريان‌ الكتريسته‌ و , همچنين‌ تاثير قوه‌ اهن‌ ربايي‌بر جريان‌ برق‌: Electromagnetism

ذوب‌ فلزات‌ بوسيله‌ برق‌: Electrometallurgy

كهرباسنج‌، برق‌ سنج‌: Electrometer

متحرك‌ بوسيله‌ برق‌: Electromotive

الكترون‌: Electron

الكترون‌: Electron

الكترون: Electron

پرتوي‌ الكتروني‌: Electron Beam

ذره‌بين‌ الكتروني‌: Electron Microscope

لامپ‌ الكتروني‌: Electron Tube

الكترونگاتيوي: Electronegativity

الكترونگاتيوي: Electronegativity

الكترونيكي‌: Electronic

حسابگر الكترونيكي‌: Electronic Calculator

كامپيوتر الكترونيكي‌: Electronic Computer

گزينه‌ الكترونيكي‌: Electronic Switch

مبادله الكترونيكي داده‌ها: Electronic Data Interchange

انتقال الكترونيكي وجوه (سرمايه): Electronic Fund Transfer

تداركات الكترونيكي: Electronic Procurement

الكترونيك‌: Electronics

تاثيرات‌ الكترون‌ درخلا و گازهاو همچنين‌استفاده‌ از , دستگاههاي‌ الكتروني‌ بحث‌ ميكند شاخه‌اي‌ از علم‌ فيزيك‌ كه‌ درباره‌ صدور وحركت‌ و ,: Electronics

ثبت‌ خواص‌ الكتريسته‌ ساكن‌: Electronography

كشش الكتروفيلي: Electrophilic pull

الكتروفيل ، الكتروندوست: Electrophill

حركت‌ ذرات‌ معلق‌ مايع‌ بوسيله‌ نيروي‌ برق‌: Electrophoresis

الت‌ توليد الكتريسته‌ ساكن‌ بوسيله‌القا: Electrophorus

اب‌ فلز دادن‌، فلز اب‌ داده‌، ابكاري‌ كردن‌: Electroplate

The production of a thin coating of one metal on another by electrodeposition. It is very extensively used in industry and is continuing to enlarge its useful functions. Various plated metals and combinations thereof are being used for different purpose t: ELECTROPLATING

برق‌ ياب‌، برق‌ سنج‌، تعيين‌ كننده‌ برق‌، برق‌ نما: Electroscope

الكترواستاتيكي‌: Electrostatic

بخشي‌ از علم‌ فيزيك‌ كه‌ درباره‌ پديده‌هاي‌ قوه‌ جاذبه‌ و , دافعه‌ بارهاي‌ الكتريكي‌گفتگو مينمايد: Electrostatics

معالجه‌ با برق‌، برق‌ درماني‌ (ط‌ب‌) معالجه‌ امراض‌ بوسيله‌ حرارت‌ حاصله‌ از الكتريسته: Electrotherapy

توسط‌ برق‌ مربوط‌ به‌ الكتريسته‌ و حرارت‌، وابسته‌ به‌ ايجاد حرارت‌ ,: Electrothermal

توسط‌ برق‌ مربوط‌ به‌ الكتريسته‌ و حرارت‌، وابسته‌ به‌ ايجاد حرارت‌ ,: Electrothermic

برق‌ چاپ‌ كردن‌، برق‌ نگاري‌ چاپ‌ برقي‌، جاپ‌ بوسيله‌ برق‌، گراورسازي‌ برقي‌، بوسيله‌ ,: Electrotype

ظ‌رفيت‌ الكتريكي‌: Electrovalence

ظ‌رفيت‌ الكتريكي‌: Electrovalency

(داروسازي‌) معجون‌، خميردارو دواي‌ قندي‌: Electuary

صدقه‌ خوري‌، وابسته‌ به‌ صدقه‌، خيراتي‌: Eleemosynary

براز، ظ‌رافت‌، لط‌افت‌، زيبايي‌، وقار، ريزه‌كاري‌، سليقه‌: Elegance

زيبا، با سليقه‌، پربراز، برازنده‌: Elegant

مرثيه‌اي‌، قصيده‌اي‌: Elegiac

(حق.) حكم‌ توقيف‌ اموال‌ مديون‌ تا زمان‌ واريز بدهي‌ , خود، حكم‌ تامين‌ مدعي‌ به‌: Elegit

شعر مرثيه‌ گفتن‌، قصيده‌ نوشتن‌، مرثيه‌ سرايي‌: Elegize

مرثيه‌، سوگ‌ شعر: Elegy

الكترو مغناط‌يس‌: Elelctromagnetic

جزء: element

نهاده‌اي از يك سامانه.

عنصر: Element

اخشيج‌، عامل‌ جسم‌ بسيط‌، جوهر فرد، عنصر، اساس‌، اصل‌، محيط‌ ط‌بيعي: Element

جزء: Element

نهاده‌اي از يک سامانه. سطح سه در سلسله مراتب تجزيه سامانه.

مقدماتي‌، ابتدايي‌، اصلي‌: Elementarily

مقدماتي‌، ابتدايي‌، اصلي‌: Elementary

ابتدايي‌، مقدماتي‌: Elementary

تابع‌ ابتدايي‌: Elementary Function

(گ‌.ش‌.) درخت‌ لامي‌: Elemi

(من.) تكذيب‌ قياسي‌، رد از روي‌ قياس‌ و صغري‌ و كبري سفسط‌ه‌: Elenchus

پيل‌، فيل‌: Elephant

داءالفيل‌، پيلپايي‌: Elephantiasis

بد هيكل‌ پيلي‌، پيل‌ مانند، پيلسان‌، كلان‌، ستبر، عظ‌يم‌ الجثه: Elephantine

(فيزيك‌) سلول‌ فوتوالكتريك‌، چشم‌ الكتريكي‌: Eletric Eye

بلند كردن‌، بالابردن‌، ترفيع‌ دادن‌، عالي‌ كردن‌، نشاط‌ , دادن‌، افراشتن‌: Elevate

خط‌ اهن‌ هوايي‌، ترن‌ هوايي‌: Elevated Railroad

بلندي‌، جاي‌ بلند وبرامدگي‌، ترفيع‌: Elevation

بالا بر: Elevator

اسانسور، بالابرنده‌، بالابر: Elevator

يازده‌، عدد يازده‌: Eleven

سوراخ‌ رديف‌ يازدهم‌: Eleven Punch

يازدهم‌، يازدهمين‌: Eleventh

جن‌، پري‌: Elf

مانند جن‌ يا پري‌، وابسته‌ به‌ جن‌، كوتوله‌: Elfin

مثل‌ جن‌ وپري‌: Elfish

(م‌.ل‌.) گيس‌ جني‌، موي‌ درهم‌ وبرهم‌، موي‌ ژوليده‌، زلف‌ , پريشان‌: Elflock

بيرون‌ كشيدن‌، استخراج‌ كردن‌، استنباط‌ كردن‌: Elicit

استحراج‌، استنباط‌: Elicitation

حذف‌ كردن‌، ادغام‌ كردن‌، از اخر برداشتن‌: Elide

شايستگي‌: Eligibility

قابل‌ انتخاب‌، واجد شرايط‌، مط‌لوب‌: Eligible

حذف‌ كردن‌، محو كردن‌، (از معادله‌) بيرون‌ كردن‌، رفع‌ , كردن‌، برط‌رف‌ كردن‌: Eliminate

زدودن‌، رفع‌ كردن‌: Eliminate

حذف- ادغام: Elimination

زدودگي‌، رفع‌: Elimination

حذف‌: Elimination

حذف‌، ادغام‌، باقوه‌ مكانيكي‌ شكستن‌: Elision

سرامدن‌، برگزيدن‌، نخبه‌، زبده‌، گلچين‌، ممتاز: Elite

اكسير، كيميا: Elixir

مربوط‌ به‌ بدوره‌ ملكه‌ اليزابت‌: Elizabethan

گوزن‌ شمالي‌: Elk

(معني‌ تقريبي‌) مقياس‌ ط‌ول‌ نام‌ اندازه‌اي‌ كه‌ در انگليس‌ نزديك‌ 511 سانتيمتر است: Ell

(هن.) بيضي‌، شلجمي‌، تخم‌ مرغي‌، حذف‌، ادغام‌: Ellipse

حذف‌، انداختگي‌، انداختن‌ لغات‌: Ellipsis

بيضي‌: Ellipsoid

بيضي‌، (د.) افتاده‌، محذوف‌: Elliptic

(گ‌.ش‌.) نارون‌ قرمز: Elm

شيوه‌ سخنوري‌، حس‌ تقرير، سخن‌ سرايي‌: Elocution

(گ‌.ش‌.) جنس‌ گياهان‌ كوچك‌ و ابزي‌ و تك‌ هسته‌اي‌ در , امريكا: Elodea

دورنگاه‌داشتن‌ از، پنهان‌ كردن‌: Eloign

كشيده‌ كردن‌، دراز كردن‌، امتداد دادن‌، باريك‌ شدن‌: Elongate

Increase in length which occurs before a metal is fractured, when subjected to stress. This is usually expressed as a percentage of the original length and is a measure of the ductility of the metal.: ELONGATION

كشيدگي‌، دراز شدگي‌: Elongation

فرار كردن‌ با معشوق‌، (در مورد زن‌ يا شوهر) گريختن فرار كردن‌: Elope

شيوايي‌، فصاحت‌، سخنوري‌، علم‌ فصاحت‌، علم‌ بيان‌: Eloquence

فصيح‌، شيوا، سخنور، سخن‌ ارا: Eloquent

(rehto=) ديگر، جز اين‌: Else

درجاي‌ ديگر، بجاي‌ ديگر، نقط‌ه‌ ديگر: Elsewhere

روشن‌ كردن‌، توضيح‌ دادن‌، شفاف‌، روشن‌: Elucidate

توضيح‌، روشنسازي‌: Elucidation

اجتناب‌ كردن‌ از، ط‌فره‌ زدن‌، دوري‌ كردن‌ از: Elude

گريز، ط‌فره‌، اغفال‌، اجتناب‌: Elusion

زن‌ گريزان‌، فراري‌، كسي‌ كه‌ از ديگران‌ دوري‌ ميكند، ط‌فره‌ ,: Elusive

شستن‌، پاكيزه‌ كردن‌: Elute

شستشو، پاكيزه‌سازي‌: Elution

ظ‌رف‌ بظ‌رف‌ كردن‌، اهسته‌ خالي‌ كردن‌، صاف‌ و خالص‌ كردن‌: Elutriate

(درمورد خاك‌) بوسيله‌ باد و باران‌ نقل‌ و انتقال‌ يافتن‌,: Eluviate

انتقال‌ بوسيله‌ بادوباران‌: Eluviation

خاك‌ باداورده‌ و متراكم‌: Eluvium

(ج‌.ش‌.) بچه‌ مارماهي‌: Elver

بهشتي‌، (م‌.ل‌.) وابسته‌ به‌ (muisyle)، اهل‌ بهشت‌، علوي‌: Elysian

(دراساط‌ير يونان‌) بهشت‌: Elysium

(murtyle) قاب‌ يا بال‌ حشرات‌، مهبل‌: Elytron

قاب‌ يا بال‌ حشرات‌، مهبل‌: Elytrum

لاغر كردن‌، نزار كردن‌، بي‌ قوت‌ كردن‌، تحليل‌ رفتن‌: Emaciate

لاغري‌، نزاري‌: Emaciation

تجلي‌ كردن‌ ناشي‌ شدن‌، سرچشمه‌ گرفتن‌، بيرون‌ امدن‌، جاري‌ شدن: Emanate

تجلي‌، نشئه‌: Emanation

ازقيد رها كردن‌، از زير سلط‌ه‌ خارج‌ كردن‌: Emancipate

ازادي‌، رهايي‌، رستگاري‌، رهاسازي‌، تخليص‌: Emancipation

رهايي‌ دهنده‌، ازاد كننده‌: Emancipator

برداشتن‌ حاشيه‌ از، دوبيني‌ و نامنظ‌م‌ بيني‌: Emarginate

از مردي‌ انداختن‌، اخته‌ كردن‌، (مج.) سست‌ كردن‌: Emasculate

ازمردي‌ انداختن‌: Emasculation

موميايي‌ كردن‌، با عط‌ر و روغن‌ تدهين‌ كردن‌: Embalm

موميايي‌ كردن‌: Embalmment

خاك‌ ريزي‌ كردن‌، بلندي‌ يا پشته‌ ساختن‌، با خاك‌ يا سنگ‌ , محصور كردن‌: Embank

پشته‌، ديوار خاكي‌، خاكريزي‌: Embankment

ممنوعيت‌، تحريم‌، مانع‌، محظ‌ور: Embargo

دركشتي‌ سوار كردن‌، دركشتي‌ گذاشتن‌، عازم‌ شدن‌، شروع‌ , كردن‌: Embark

سواركشتي‌ شدن‌: Embarkation

دست‌ پاچه‌ كردن‌، براشفتن‌، خجالت‌ دادن‌، شرمسار شدن‌: Embarrass

خجالت‌: Embarrassment

(rodassabma) سفير، ايلچي‌، سفير كبير: Embassador

اعزام‌ سفير، مقام‌ سفارت‌، مقام‌ ايلچي‌ سفارت‌: Embassage

سفارت‌ كبري‌، ايلچي‌ گري‌، سفارت‌ خانه‌: Embassy

صف‌ ارايي‌، حاضر بجنگ‌ شدن‌، تحت‌ فشار شديد قرار دادن‌: Embattle

محصور كردن‌ (درخليج‌)، حبس‌ كردن‌، توقيف‌ كردن‌: Embay

حبس‌ در خليج‌ قرار دادن‌: Embayment

جادادن‌، در درون‌ كار كردن‌ نشاندن‌، فرو كردن‌، خواباندن‌، محاط‌ كردن‌، دور گرفتن: Embed

جاسازي‌ كردن‌: Embed

جاسازي‌شده‌: Embedded

سامانه جاگذاري شده: embedded system

سامانه يا كاركردي كه در يك سامانه ميزبان كار گذاشته شده است، به صورتي كه بدون تجزيه سامانه ميزبان، نمي‌توان آن را جدا كرد.

سامانه جاگذاري شده: Embedded System

سامانه يا کارکردي که در يک سامانه ميزبان کار گذاشته شده است، به صورتي که بدون تجزيه سامانه ميزبان، نمي‌توان آن را جدا کرد.

جايگزيني‌، جادادن‌: Embedment

ارايش‌ كردن‌، ارايش‌ دادن‌، زينت‌ دادن‌، زيبا كردن پيراستن‌: Embellish

ارايش‌، تزئين‌: Embellishment

خاكه‌ زغال‌ نيمسوز، اخگر، خاكستر گرم‌ (بيشتر در جمع‌): Ember

بالا كشيدن‌ اختلاس‌ كردن‌، دستبرد زدن‌ به‌، حيف‌ و ميل‌ كردن‌، دزديدن: Embezzle

اختلاس‌، دزدي‌، حيف‌ وميل‌: Embezzlement

تلخ‌ كردن‌، ناگوار كردن‌، بدتر كردن‌: Embitter

روشن‌ كردن‌، مشتعل‌ كردن‌: Emblaze

بانشانهاي‌ نجابت‌ خانوادگي‌ اراستن‌، تعريف‌ كردن‌: Emblazon

دادن‌ نشان‌، نشانه‌، علامت‌، شعار، (ك‌.) تمثيل‌، با علايم‌ نشان‌ ,: Emblem

(lacitamelbme) مشعر، حاوي‌، نشانه‌، حاكي‌، كنايه‌دار رمزي‌: Emblematic

(ezimelbme) بط‌ور كنايه‌ نشان‌ دادن‌، برمز وانمود كردن‌,: Emblematize

نمائات‌، منافع‌ حاصله‌ از زمين‌ مزروعي‌ (علف‌ و غيره‌): Emblements

تجسم‌، در برداري‌، تضمين‌، درج‌: Embodiment

جسم‌ دادن‌ (به‌)، مجسم‌ كردن‌، دربرداشتن‌، متضمن‌ بودن‌: Embody

تشجيع‌ كردن‌، جسور كردن‌: Embolden

(ط‌ب‌) عمل‌ جراحي‌ براي‌ دراوردن‌ مانع‌ جريان‌ خون‌: Embolectomy

خون‌ يا هوا يا اجسام‌ ديگر) مربوط‌ به‌ انسداد رگ‌ بوسيله‌ جسمي‌ (مانند لخته‌ شدن‌ ,: Embolic

(ط‌ب‌) انسداد جريان‌ خون‌، بستگي‌ راه‌ رگ‌: Embolism

(ط‌ب‌) جسم‌ مسدود كننده‌ جريان‌ خون‌ (مثلا لخته‌ يا حباب‌ , هوا و غيره‌): Embolus

(فيزيولژي‌) گاسترولا(دو لايه‌ شدن‌سلول‌ تخم‌)، انسداد , جريان‌ خون‌ درهم‌ فرورفتگي‌، (جراحي‌) يكنوع‌ عمل‌ جراحي‌ مخصوص‌ فتق: Emboly

فربهي‌، چاقي‌، سميني‌، داراي‌ مزاج‌ سالم‌ و خوب‌: Embonpoint

دراغوش‌ گرفتن‌، بغل‌ كردن‌، عزيز داشتن‌: Embosom

پوشاندن‌، اندودن‌، مزين‌ كردن‌، پرجلوه‌ ساختن‌، برجسته‌ , كردن‌: Emboss

Raising or indenting a design in relief on a sheet or strip of metal by passing between rolls of desired pattern. (See Patterned or Embossed Sheet): EMBOSSING

دهانه‌، مصب‌ (مو.) دهني‌: Embouchure

خميده‌، هلالي‌، گنبدي‌، زاويه‌دار، كماني‌ شكل‌: Embowed

روده‌ در اوردن‌ از، در شكم‌ چيزي‌ قرار دادن‌، در روده‌ , گذاردن‌: Embowel

در سايبان‌ نشاندن‌ پناه‌ دادن‌، محصوركردن‌، (در الاچيق‌)، درداربست‌ جادادن: Embower

دراغوش‌ گرفتن‌، در بر گرفتن‌، بغل‌ كردن‌، پذيرفتن شامل‌ بودن‌: Embrace

(حق.) متهم‌ به‌ اعمال‌ نفوذ در هيئت‌ منصفه‌ يا دادگاه اعمال‌ نفوذ كننده‌(در دادگاه‌): Embraceor

جرم‌ اعمال‌ نفوذ در هيئت‌ منصفه‌ يا دادگاه‌، اعمال‌ , گيري‌ نفوذ از راه‌ رشوه‌ يا تهديد وغيره‌(دردادگاه‌)، دراغوش‌ ,: Embracery

شاخه‌، شعبه‌، انشعاب‌: Embranchment

(elgnatne، esufnoc=) اشفته‌ كردن‌، گير انداختن گرفتار كردن‌: Embrangle

انجا توپ‌ و تفنگ‌ رااتش‌ ميكنند، داراي‌ منفذ كردن‌ دراغوش‌ گيري‌، منفذ پنجره‌ يادر، مزغل‌ يا شكافي‌ كه‌ از ,: Embrasure

شكننده‌ كردن‌، ترد كردن‌: Embrittle

روغن‌ مالي‌ كردن‌، تدهين‌ كردن‌، شستشو دادن‌: Embrocate

روغن‌ مالي‌، تدهين‌، شستشو: Embrocation

(oilgorbmi) پيچ‌، گير، موضوع‌ غامض‌، سوتفاهم‌: Embroglio

قلاب‌ دوزي‌ كردن‌، گلدوزي‌ كردن‌، برودره‌دوزي‌، اراستن‌: Embroider

قلابدوزي‌: Embroidery

به‌ نزاع‌ انداختن‌، ميانه‌ برهم‌ زدن‌، دچار كردن‌، اشفته‌ , كردن‌: Embroil

نزاع‌، ميانه‌ بهم‌ زني‌، غوغا: Embroilment

قهوه‌اي‌ كردن‌، خرمايي‌ كردن‌: Embrown

(eurbmi) اغشتن‌، الودن‌، تر كردن‌، خيساندن‌: Embrue

جنين‌، رويان‌، گياهك‌ تخم‌، مرحله‌ بدوي‌: Embryo

رويان‌ شناسي‌: Embryology

روياني‌، جنيني‌، (مج.) نارس‌، اوليه‌: Embryonic

(reyal mreg) غشاء جنيني‌، غشاء سلولي‌: Embryonic Layer

غشاء جنيني‌، ساختماني‌ كه‌ از تخم‌ رسيده‌ مشتق‌ ميشود: Embryonic Membrane

بافت‌ هاي‌ اوندي‌ مينمايد گياهي‌ كه‌ توليد گياهك‌ تخم‌ زا نموده‌ و درنتيجه‌ توليد ,: Embryophyte

رئيس‌ تشريفات‌ شدن‌ (.c.m ياseinomerec fo retsam) رئيس‌ تشريفات‌ كردن‌، بعنوان‌ رئيس‌ تشريفات‌ عمل‌ كردن رئيس‌ تشريفات‌: Emcee

اصلاح‌ كردن‌، تصحيح‌ كردن‌، درست‌ كردن‌، غلط‌ گيري‌ كردن‌: Emend

غلط‌ گيري‌ كردن‌ (كتاب‌)، تصحيح‌ كردن‌: Emendate

اصلاح‌: Emendation

زمردسبز، سبززمردي‌: Emerald

سبز يكدست‌، سبز زمردي‌: Emeraldgreen

پديدار شدن‌، بيرون‌ امدن‌: Emerge

امر فوق‌ العاده‌ و غيره‌ منتظ‌ره‌، حتمي‌، ناگه‌ اينده اورژانس‌: Emergence

امر فوق‌ العاده‌ و غيره‌ منتظ‌ره‌، حتمي‌، ناگه‌ اينده اورژانس‌: Emergency

نگهداشت‌ اضط‌راري‌: Emergency Maintenance

منبع‌ قدرت‌ اضط‌راري‌: Emergency Power Supply

واكنش اضطراري: Emergency Response

اثرات‌ ناشيه‌، معلول‌ بيرون‌ اينده‌، ط‌الع‌، (مج.) براينده‌، ناشي‌، مبرم‌، مضر: Emergent

شاينده‌، متقاعد، افتخارا از خدمت‌ معاف‌ شده‌، بازنشسته‌,: Emeritus

ظ‌هور، خروج‌، پيدايش‌، ظ‌هور ثاني‌: Emersion

سنگ‌ سنباده‌، سنباده‌ زدن‌، سنباده‌اي‌: Emery

قي‌ اور، داروي‌ استفراغ‌ اور: Emetic

ايپكائين‌، امتين‌: Emetine

مهاجر، كوچ‌ كننده‌: Emigrant

مهاجرت‌ كردن‌، بكشور ديگر رفتن‌: Emigrate

مهاجرت‌، كوچ‌: Emigration

(ycnenime) عالي‌ رتبه‌، عاليجناب‌، (ط‌ب‌) برامدگي بزرگي‌، جاه‌، مقام‌، تعالي‌، بلندي‌، برجستگي‌: Eminence

(ecnenime) عالي‌ رتبه‌، عاليجناب‌، (ط‌ب‌) برامدگي بزرگي‌، جاه‌، مقام‌، تعالي‌، بلندي‌، برجستگي‌: Eminency

برجسته‌، بلند، متعال‌، (مج.) بزرگ‌، والا مقام‌، هويدا: Eminent

(حق.) قدرت‌ حكومت‌ براي‌ استفاده‌ از اموال‌ خصوصي‌ جهت‌ , عموم‌: Eminent Domain

امير(فارسي‌ و عربي‌): Emir

مامور سري‌، فرستاده‌: Emissary

انتشار سهام‌ دولتي‌ و اوراق‌ قرضه‌ و اسكناس‌، نشر بيرون‌ دادن‌، صدور، خروج‌(ط‌ب‌)دفع‌ مايعات‌: Emission

صدور، نشر: Emission

ساتع‌ كردن‌: Emit

بيرون‌ دادن‌، خارج‌ كردن‌، بيرون‌ ريختن‌، انتشار نور , منتشركردن‌: Emit

ساتع‌ كننده‌: Emitter

جفت‌ شده‌ از راه‌ ساتع‌ كننده‌: Emitter Coupled

داروهاي‌ ازدياد قاعدگي‌، ادويه‌ قاعدگي‌ اور: Emmenagogue

(گ‌.ش‌.) نوعي‌ گندم‌ سرخ‌ بنام‌ شعير ابليس‌: Emmer

(tna) مورچه‌: Emmet

نرم‌ كننده‌، ملين‌، لينت‌ اور: Emollient

درامد، مواجب‌، مداخل‌، معونت‌، حقوق‌، مقرري‌: Emolument

احساسات‌ كردن‌ هيجان‌ بخرج‌ دادن‌، هيجان‌ نشان‌ دادن‌، (بشوخي‌) اظ‌هار ,: Emote

احساسات‌، هيجانات‌، شور، هيجاني‌: Emotion

احساساتي‌ بودن‌: Emotionalism

شخص‌ احساساتي‌: Emotionalist

احساسات‌ قرار گرفتن‌ احساساتي‌ كردن‌، دچار احساسات‌ كردن‌، تحت‌ تاثير ,: Emotionalize

عاري‌ از احساسات‌: Emotionless

وابسته‌ به‌ احساسات‌: Emotive

(lenapmi=): Empanel

تلقيني‌، وابسته‌ به‌ انتقال‌ فكر: Empathic

يكدلي‌، (هيپوتيزم‌ و روانشناسي‌) انتقال‌ فكر، تلقين‌: Empathy

امپراتور، فرمانفرما: Emperor

امپراتوري‌، سلط‌ه‌ كامل‌: Empery

تاكيد، اهميت‌، قوت‌، تكيه‌: Emphasis

باقوت‌ تلفظ‌ كردن‌، تاييد كردن‌ (در)، اهميت‌ دادن نيرو دادن‌ به‌: Emphasize

موكد، تاكيد شده‌، باقوت‌ تلفظ‌ شده‌: Emphatic

باد(درعضوي‌ از بدن‌)، امفيزم‌ نفخ‌، اتساع‌ و بزرگي‌ عضوي‌ در اثر گاز يا هوا: Emphysema

باشد(نه‌براساس‌ علم‌ و تئوري‌)، تجربه‌گرايي‌ روش‌ و فرضيه‌اي‌ كه‌ مبني‌ بر تجربه‌ و ازمايش‌ ,: Empircism

امپراتوري‌ چند كشور كه‌در دست‌ يك‌ پادشاه‌ باشد فرمانروايي‌: Empire

مبني‌ بر تجربه‌، ازمايشي‌، تجربي‌، غيرعلمي‌: Empiric

تجربي‌: Empirical

در محلي‌ قرار دادن‌، در محل‌ معيني‌ قرار دادن‌: Emplace

تعيين‌ جا، تعيين‌ محل‌، جا، محل‌ نصب‌: Emplacement

استخدام كردن: Employ

استعمال‌ كردن‌، بكار گماشتن‌، استخدام‌ كردن‌، مشغول‌ , كردن‌، بكار گرفتن‌، شغل‌: Employ

قابل‌ استخدام‌: Employable

مستخدم‌، كارگر، مستخدم‌ زن‌، كارمند: Employe

كارمند- استخدامي: Employee

مستخدم‌، كارگر، مستخدم‌ زن‌، كارمند: Employee

كارمند، مستخدم‌: Employee

کارکنان: Employees

کارفرما: Employer

كار فرما- استخدام كننده: Employer

كارفرما، استخدام‌ كننده‌: Employer

اشتغال- استخدام: Employment

بكارگيري‌، كارگماري‌، استخدام‌: Employment

آژانس كاريابي: Employment Agency

بازار بزرگ‌، جاي‌ بازرگاني‌، مركز فروش‌: Emporium

(retibme، nosiop=) زهرالودكردن‌، تلخ‌ كردن‌: Emposion

صاحب اختيار: empower

نماينده مسوول انجام امور.

صاحب‌ اختيار و قدرت‌ كردن‌، قدرت‌ دادن‌، اختيار دادن وكالت‌ دادن‌: Empower

صاحب اختيار: Empower

نماينده مسوول انجام امور.

گروه كاري صاحب اختيار: empowered workgroup

گروهي كه مسوول تصميم‌گيري در ارتباط با چگونگي تحقق اهداف است.

گروه كاري صاحب اختيار: Empowered Workgroup

گروهي که مسوول تصميم‌گيري در ارتباط با چگونگي تحقق اهداف است.

زن‌ امپراتور، ملكه‌، امپراتريس‌، شهبانو: Empress

ابراز صميميت‌، اظ‌هار خصوصيت‌: Empressement

اقدام‌، عمل‌ متهورانه‌ و ابتكاري‌، شهرت‌، تقرير عهده‌دار شدن‌: Emprise

بط‌ور خالي‌، بط‌ور پوج‌: Emptily

تهي‌، خالي‌، پوچ‌، خالي‌ كردن‌، تهي‌ شدن‌: Empty

تهي‌، خالي‌: Empty

تهيدست‌، بينوا، بدون‌ هديه‌، دست‌ خالي‌: Empty Handed

(deniarb rettacs) خشك‌ مغز، بي‌ مخ‌: Empty Headed

رسانه‌ تهي‌: Empty Medium

مجموعه‌ تهي‌: Empty Set

ارغواني‌ كردن‌: Empurple

اسماني‌، عرشي‌، اتشين‌، علوي‌: Empyreal

عرش‌، فلك‌الافلاك‌، كره‌ اتش‌، اسماني‌، عرشي‌: Empyrean

(ج‌.ش‌.) شترمرغ‌ استراليايي‌: Emu

پهلو زدن‌ هم‌ چشمي‌ كردن‌ با، رقابت‌ كردن‌ با، برابري‌ جستن‌ با: Emulate

تقليد كردن‌: Emulate

تقليد: Emulation

هم‌ چشمي‌، پژهان‌: Emulation

مقلد: Emulator

هم‌چشمي‌ كننده‌، رشك‌ برنده‌، ط‌الب‌: Emulous

امولسيون‌ سازي‌: Emulsification

ماده‌امولسيون‌ كننده‌: Emulsifier

بحالت‌ تعليق‌ دراوردن‌ بشكل‌ ذرات‌ ريز و پايدار دراوردن‌ (جسمي‌ در محلولي‌): Emulsify

شيرابه‌، تعليق‌ جسمي‌ بصورت‌ ذرات‌ ريز وپايدار در , محلولي‌ (مانند ذرات‌ چربي‌ در شير)، ذرات‌ چربي‌ دراب‌: Emulsion

سيستم‌ كولوئيدي‌ (شامل‌ پخش‌ مايعي‌ در مايع‌ ديگر) محلول‌ سريشمي‌: Emulsoid

مربوط‌ به‌ پاك‌ كردن‌ بيني‌، عضو دافع‌ فضولات‌ بدن‌: Emunctory

دريك‌ بلوك‌، يك‌ پارچه‌، دربست‌، يك‌ تكه‌: En Bloc

اختيار دادن‌ قادر ساختن‌، وسيله‌ فراهم‌ كردن‌، تهيه‌ كردن‌ براي: Enable

توانا ساختن‌، قادر ساختن‌: Enable

تپش‌ تواناساز: Enable Pulse

توانمندساز: enabler

يك امكان/ منبع سازماني يا فني كه اجراي كار، فعاليت يا فرآيند را ممكن مي‌سازد. رايانه‌هاي شخصي، تجهيزات كپي، پردازنده داده‌هاي غيرمتمركز و پذيرش پيام‌هاي صوتي نمونه‌هايي از توانمندسازهاي فني هستند. تيم‌هاي كاري خودگردان، بخش‌هاي مجازي، سازمان‌هاي شبكه‌اي و

توانمندساز: Enabler

يك امکان/ منبع سازماني يا فني كه اجراي كار، فعاليت يا فرآيند را ممكن مي‌سازد. رايانه‌هاي شخصي، تجهيزات كپي، پردازنده داده‌هاي غيرمتمركز و پذيرش پيام‌هاي صوتي نمونه‌هايي از توانمندسازهاي فني هستند. تيم‌هاي كاري خودگردان، بخش‌هاي مجازي، سازمان‌هاي شبكه‌اي و سامانه‌هاي آموزشي نمونه‌هايي از توانمندسازهاي‌ سازماني هستند.

علامت‌ توانا سازي‌: Enabling Signal

بصورت‌ قانون‌ دراوردن‌، وضع‌ كردن‌(قانون‌) تصويب‌ كردن نمايش‌ دادن‌: Enact

تصويب‌، بصورت‌ قانون‌ در امدن‌: Enactment

لعاب‌، مينا مينا ساختن‌، ميناكاري‌ كردن‌، مينايي‌، لعاب‌ دادن: Enamel

ظ‌روف‌ لعابي‌، ظ‌روف‌ ميناكاري‌ شده‌: Enamelware

شيفته‌ كردن‌، شيفتن‌: Enamor

شيفته‌ كردن‌، شيفتن‌: Enamour

انانتيومر: enantiomer

(تش‌.) مفصل‌ كام‌ و زبانه‌اي‌ (مثل‌ مفصل‌ لگن‌ خاصره‌): Enarthrosis

جشن‌ ساليانه‌ تاسيس‌ شهر يا تقدير كليسا يا معبدي‌: Encaenia

(egac=) اردو زدن‌، چادر زدن‌، خيمه‌ برپاكردن‌، منزل‌ , دادن‌: Encage

اردو زدن‌، چادر زدن‌، خيمه‌ برپا كردن‌، منزل‌ دادن‌: Encamp

محل‌ اردو زدن‌، قرار گاه‌: Encampment

بصورت‌ كپسول‌ دراوردن‌، در كپسول‌ گذاردن‌، در محفظ‌ه‌اي‌ , قرار دادن‌: Encapsulate

درقفس‌ يا جعبه‌ گذاردن‌، روكش‌ كردن‌: Encase

قفسه‌، محفظ‌ه‌: Encasement

ابستن‌، حامله‌، محوط‌ه‌ قلعه‌، (نظ‌.) حصار: Enceinte

(ط‌ب‌) اماس‌ مخ‌، ورم‌ دماغ‌، ورم‌ مغز: Encephalitis

مغزنگاره‌، عكس‌ برداري‌ از مغز با اشعه‌ مجهول‌: Encephalogram

مغزنگاشت‌: Encephalograph

انسفالوميليت‌، اماس‌ مغز و نخاع‌ شوكي‌: Encephalomyelitis

مغز، مخ‌، دماغ‌: Encephalon

زنجير كردن‌، در زنجير نهادن‌، محكم‌ نگاه‌ داشتن‌، مقيد , ساختن‌: Enchain

افسون‌ كردن‌، سحر كردن‌، جادو كردن‌، مسحور شدن فريفتن‌، بدام‌ عشق‌ انداختن‌: Enchant

افسونگر: Enchanter

(gnimrahc=) دلربا: Enchanting

افسون‌، جادو، سحر: Enchantment

قلم‌ زدن‌، مرصع‌ كردن‌ نشاندن‌، سوار كردن‌، كار گذاشتن‌، در نگين‌ گذاشتن: Enchase

كيك‌ ذرت‌ محتوي‌ گوشت‌ و گوجه‌ فرهنگي‌ وادويه‌: Enchilada

كتاب‌ كوچك‌، رساله‌: Enchiridion

برمز نوشتن‌، رمز نوشتن‌، با رمز دراميختن‌: Encipher

سري‌ كردن‌: Encipher

سري‌ كننده‌: Encipherer

دربرداشتن‌ دورگرفتن‌، احاط‌ه‌ كردن‌، حلقه‌ زدن‌، دورچيزي‌ گشتن: Encircle

دربرگرفتن‌، دراغوش‌ گرفتن‌، بچنگ‌ اوردن‌: Enclasp

كرده‌ باشد، تحت‌ محاصره‌ ناحيه‌اي‌ كه‌ كشور بيگانه‌ دور انرا گرفته‌ باشد ناحيه‌ايكه‌ حكومت‌ كشورهاي‌ بيگانه‌انرا كاملا احاط‌ه‌ ,: Enclave

بي‌ تكيه‌، متكي‌ به‌ كلمه‌ قبلي‌، كلمه‌اي‌ كه‌ تكيه‌ ندارد , در تلفظ‌ بدان‌ كلمه‌ مي‌ چسبد و يا اگر دارد تكيه‌اش‌ را بكلمه‌پيش‌ از خود ميدهد و ,: Enclitic

حصار يا چينه‌ كشيدن‌ دور درميان‌ گذاشتن‌، در جوف‌ قرار دادن‌، به‌ پيوست‌ فرستادن: Enclose

ضميمه - پيوست: Enclosure

چارديواري‌، محوط‌ه‌، ديوار، حصاركشي‌، چينه‌كشي‌، حصار چينه‌، ضميمه‌، (جمع‌) ضمائم‌، پيوست‌، ميان‌ بار: Enclosure

پيوست‌، در جوف‌، حصار: Enclosure

رمزي‌ كردن‌: Encode

برمز در اوردن‌ (تلگراف‌ و غيره‌)، برمز نوشتن‌: Encode

رمزي‌، رمزي‌ شده‌: Encoded

رمز گذار: Encoder

رمز گذاري‌: Encoding

ثناگو، مداح‌: Encomiast

ثنا، ستايش‌: Encomium

بودن‌، دربرگرفتن‌، محاصره‌ كردن‌ دورگرفتن‌، احاط‌ه‌ كردن‌، حلقه‌ زدن‌، دارا بودن‌، شامل‌ ,: Encompass

(درموسيقي‌) دوباره‌ بنوازيد: Encore

تصادف‌ رويارويي‌، روياروي‌ شدن‌، برخورد، روبروشدن‌، مواجه‌ , شدن‌ با، مصادف‌ شدن‌ با، دست‌بگريبان‌ شدن‌ با، مواجهه: Encounter

پيش‌ بردن‌، پروردن‌ تشويق‌ كردن‌، دلگرم‌ كردن‌، تشجيح‌ كردن‌، تقويت‌ كردن: Encourage

تشويق‌، دلگرمي‌: Encouragement

مشوق‌، دلگرم‌ كننده‌: Encouraging

برنگ‌ لاكي‌ دراوردن‌، جگري‌ كردن‌، قرمز كردن‌: Encrimson

(ز.ش‌.) سنگواره‌ خارپوست‌ سوسني‌: Encrinite

دست‌ اندازي‌ كردن‌، دست‌ درازي‌ كردن‌، تخط‌ي‌ كردن‌، تجاوز , كردن‌: Encroach

دست‌ اندازي‌، تخط‌ي‌، تجاوز: Encroachment

در اوردن‌ روكش‌ كردن‌، با پوسته‌ يا قشري‌ پوشاندن‌، بشكل‌ پوسته‌ ,: Encrust

پنهاني‌ كردن‌: Encryption

سنگين‌ كردن‌، اسباب‌ زحمت‌ شدن‌، دست‌ و پاي‌(كسي‌ را) , گرفتن‌، باز داشتن‌: Encumber

بار، قيد، مانع‌، اسباب‌ زحمت‌، گرفتاري‌، گرو: Encumbrance

بدست‌ چند نفر گشته‌، عمومي‌، وابسته‌ به‌ بخشنامه‌ پاپ‌: Encyclical

دايره‌المعارف‌، دايره‌العلوم‌، دانش‌ جنگ‌: Encyclopedia

جامع‌، دايره‌المعارفي‌: Encyclopedic

داراي‌ معلومات‌ جامع‌، دايره‌المعارف‌ نويس‌: Encyclopedist

در كيسه‌ يا تخمدان‌ قرار دادن‌: Encyst

بپايان‌ رساندن‌، تمام‌ كردن‌ پايان‌، انتها، اخر، خاتمه‌، فرجام‌، سر، نوك‌، ط‌رف: End

انتها، خاتمه‌، خاتمه‌ دادن‌، خاتمه‌ يافتن‌: End

دور گشتي‌، دور گرد: End Around

رقم‌قرضي‌ دور گشتي‌: End Around Borrow

رقم‌ نقلي‌ دورگشتي‌: End Around Carry

تغيير مكان‌ دورگشتي‌: End Around Shift

بند نهايي: end article

دستاورد.

بند نهايي: End Article

دستاورد.

(ط‌ب‌)انتهاي‌ اعصاب‌ در پوست‌ يا مخاط‌ كه‌به‌ان‌elcsupoc , dne نيز مي‌ گويند، جسمك‌ انتهايي‌: End Bulb

اعوجاج‌ انتهايي‌: End Distortion

قلم نهايي: end item

مراجعه شود به بند نهايي.

قلم نهايي: End Item

مراجعه شود به بند نهايي.

نشان‌ انتها، نشان‌ خاتمه‌: End Mark

نشانگر انتهاي‌ داده‌ ها: End Of Data Marker

انتهاي‌ پرونده‌: End Of File

انتهانماي‌ پرونده‌: End Of File Indicator

نشان‌ انتهاي‌ پرونده‌: End Of File Mark

انتهاي‌ ورقه‌: End Of Form

كارت‌ انتهاي‌ كار: End Of Job Card

انتهاي‌ خط‌، انتهاي‌ سط‌ر: End Of Line

انتهاي‌ پيام‌: End Of Massage

انتهاي‌ رسانه‌: End Of Medium

انتهاي‌ مدرك‌: End Of Record

انتهاي‌ حلقه‌: End Of Reel

نشان‌ انتهاي‌ نوار: End Of Tape Mark

نشانگر انتهاي‌ نوار: End Of Tape Marker

انتهاي‌ جلد: End Of Volume

دفتر انتهايي‌، شعبه‌ جز: End Office

نقطه پاياني: end point

داراي‌ وقفه‌ نهايي‌ منط‌قي‌، داراي‌ سكته‌ منط‌قي‌، داراي‌ , سكته‌ مليح‌: End Stopped

ميزكوچك‌ دم‌ دستي‌، عسلي‌: End Table

كاربر نهايي: end user

شخص يا گروهي كه محصول يا خدمات پروژه در نهايت براي او توسعه مي‌يابد.

كاربر نهايي: End User

شخص يا گروهي که محصول يا خدمات پروژه در نهايت براي او توسعه مي‌يابد.

ارزش‌ انتهايي‌: End Value

اسيب‌ رساندن‌ (به‌)، صدمه‌ زدن‌ (به‌)، لط‌مه‌ زدن‌ (به‌) خسارت‌ وارد اوردن‌ (به‌): Endamage

(ج‌.ش‌.) اميب‌ انگل‌ روده‌: Endamoeba

به‌مخاط‌ره‌ انداختن‌، در معرض‌ خط‌ر گذاشتن‌: Endanger

متشكل‌ در خارج‌، از مركز بخارج‌ امتداد يافته‌: Endarch

امتداد از مركز به‌ خارج‌: Endarchy

(ط‌ب‌) جلوترين‌ قسمت‌ قدامي‌ مغز: Endbrain

(م‌.م‌.) گران‌ كردن‌، عزيز كردن‌: Endear

عزيز كردن‌، گرامي‌ كردن‌: Endearment

تلاش‌، كوشش‌، سعي‌، جد و جهد، سعي‌ بليغ‌، تلاش‌ كردن كوشيدن‌: Endeavor

مختص‌ يك‌ ديار، بومي‌، بيماري‌ همه‌ گيربومي‌، مخصوص‌ اب‌ , و هواي‌ يك‌ شهر يا يك‌ كشور: Endemic

واكنش انرژي‌خواه: endergonic

انجه‌ كه‌درروي‌ پوست‌ يا در بين‌ پوست‌ عمل‌ ميكند، ازراه‌ , پوستي‌ از ورا پوست‌: Endermic

تلاش‌، كوشش‌، سعي‌، جد و جهد، سعي‌ بليغ‌، تلاش‌ كردن كوشيدن‌: Endevour

پايان‌، خاتمه‌: Ending

(گ‌.ش‌.) كاسني‌ فرنگي‌، هنديا، كاسني‌ سالادي‌، انديو0 ,: Endive

بي‌ پايان‌، بيحد: Endless

ورقه‌ بي‌ انتها: Endless Form

از درازي‌، ط‌ول‌: Endlong

دورترين‌، اقصي‌ نقط‌ه‌0 ,: Endmost

درون‌ بافتي‌، زيست‌ كننده‌ درميان‌ بافت‌ هاي‌ ميزبان‌ خود: Endobiotic

tsalbopyh= ,: Endoblast

درون‌ شامه‌دل‌، (تش‌) غشا دروني‌ ميوه‌، پرده‌ دروني‌ دل‌: Endocardium

درون‌ بر، (گ‌.ش‌.) حلقه‌ دروني‌ ميوه‌، پوسته‌ هسته‌: Endocarp

سط‌ح‌ داخلي‌ جمجمعه‌ و سخت‌ شامه‌ مغز: Endocranium

غده‌ مترشحه‌ داخلي‌، غده‌ بدون‌ مجرا و بداخل‌ ترشح‌ , كننده‌، غده‌درون‌تراو، درون‌ ريز: Endocrine

درون‌ ريزشناسي‌، (ط‌ب‌) علم‌ شناسايي‌ و مط‌العه‌ غدد , مترشحه‌ داخلي‌: Endocrinology

درون‌ پوست‌، پرده‌ دروني‌ (گ‌.ش‌.) ليف‌ درخت‌ يا سلول‌: Endoderm

داخلي‌ ترين‌ بافت‌ پوسته‌ ريشه‌ وساقه‌: Endodermis

(ط‌ب‌) شاخه‌اي‌ از دندانپزشكي‌ كه‌ درباره‌ بيماريهاي‌ , حفره‌مياني‌ دندان‌ بحث‌ ميكند: Endodontia

(ط‌ب‌) شاخه‌اي‌ از دندانپزشكي‌ كه‌ درباره‌ بيماريهاي‌ , حفره‌مياني‌ دندان‌ بحث‌ ميكند: Endodontics

انزيم‌ داخل‌ سلولي‌: Endoenzyme

درون‌ همسري‌، رسم‌ ازدواج‌ قبيله‌اي‌، وصلت‌ باخودي‌: Endogamy

درون‌ زايي‌، گياه‌ درون‌ روييده‌، اندوژن‌: Endogen

درون‌ زاد: Endogenous

دروني‌: Endogenous

رويداد دروني‌: Endogenous Event

درون‌ زايي‌: Endogeny

تجديد وضع‌ هسته‌اي‌ اغازيان‌ تاژكدار در فواصل‌ معينه‌: Endomixis

درون‌ دگرگون‌، بلوري‌ كه‌ درجوف‌ بلور ديگر قرار دارد: Endomorph

تشكيل‌ (اندام‌هاي‌ داخلي‌) از روپوست‌، رويش‌ از روپوست درون‌ دگرگوني‌: Endomorphism

تشكيل‌ (اندام‌هاي‌ داخلي‌) از روپوست‌، رويش‌ از روپوست درون‌ دگرگوني‌: Endomorphy

انگل‌ داخلي‌، انگلهايي‌ كه‌ در داخل‌ بدن‌ زندگي‌ ميكنند: Endoparasite

درون‌ خوار، تغذيه‌ كننده‌ از روي‌، تغذيه‌ كننده‌ از , مواد فاسد زيرزميني‌: Endophagous

امضا كردن‌، صحه‌گذاردن‌ پشت‌ نويس‌ كردن‌، ظ‌هرنويسي‌ كردن‌، درپشت‌ سندنوشتن: Endorse

تاييد: endorsement

پذيرش كتبي. اين تاييد و پذيرش آنچه عنوان شده را نشان داده و تاييد‌هاي آتي توسط مسوولان بالاتر را در صورت لزوم پيشنهاد مي‌دهد. تاييد توسط يك فرد داراي اختيار مناسب، نشان‌دهنده تصويب است.

ظ‌هر نويسي‌، امضا، موافقت‌، تاييد: Endorsement

تاييد: Endorsement

پذيرش كتبي. اين تاييد و پذيرش آنچه عنوان شده را نشان داده و تاييد‌هاي آتي توسط مسوولان بالاتر را در صورت لزوم پيشنهاد مي‌دهد. تاييد توسط يك فرد داراي اختيار مناسب، نشان‌دهنده تصويب است.موافقت با يك برنامه يا فعاليت پيش از پذيرش نهايي.

استخوان‌ بندي‌ دروني‌ حيوان‌: Endoskeleton

پرده‌ داخلي‌ هاگ‌: Endosperm

جانور خون‌ گرم‌، خونگرم‌: Endotherm

(با htiw) بخشيدن‌ (به‌)، اعط‌ا كردن‌(به‌)، (به‌ صيغه‌ , اسم‌مفعول‌) دارا، چيزي‌ راوقف‌ كردن‌، وقف‌ كردن‌، موهبت‌ , بخشيدن‌ به‌: Endow

اعط‌ا، موهبت‌: Endowment

درون‌ جانوري‌، داراي‌ زندگي‌ دردرون‌ جانور: Endozoic

صفحه‌ سفيد اغاز وپايان‌ كتاب‌: Endpaper

با انرژي‌، انرژي‌ يافته‌: Endrgized

وادار كردن‌، بخشيدن‌ به‌ (با htiw) پوشانيدن‌: Endue

تحمل‌ پذير: Endurable

تحمل‌، پايداري‌0 ,: Endurance

Maximum alternating stress, which a given material will withstand for an indefinite number of times, without causing fatigue failure: ENDURANCE LIMIT

تاب‌ چيزي‌ رااوردن‌ تحمل‌ كردن‌، بردباري‌ كردن‌دربرابر، ط‌اقت‌ چيزي‌ راداشتن: Endure

از انتها، سربسر، نوك‌ بنوك‌، ازط‌ول‌: Endways

از انتها، سربسر، نوك‌ بنوك‌، ازط‌ول‌: Endwise

تنقيه‌، اماله‌: Enema

دشمن‌، عدو، خصم‌، دشمن‌ كردن‌: Enemy

پرتكاپو، كارمايه‌اي‌، جدي‌، كاري‌، فعال‌، داراي‌ انرژي‌: Energetic

رشته‌اي‌ ازعلم‌ مكانيك‌ كه‌درباره‌نيرو وتحولات‌ ان‌ بحث‌ , ميكنند: Energetics

نيرودادن‌، قوت‌ دادن‌(به‌) تشجيع‌ كردن‌: Energize

انرژي‌ دادن‌: Energize

انرژي‌: Energy

كارمايه‌، زور، نيرو، قوه‌ فعليه‌، توانايي‌، انرژي‌: Energy

انرژي: Energy

پوسته انرژي: energy shell

ناتوان‌ كردن‌، بي‌اثركردن‌ سست‌ كردن‌، بي‌ رگ‌ كردن‌، بي‌ حال‌ كردن‌، جسما ضعيف‌ كردن: Enervate

تصديع‌ خاط‌رگردد، مصدع‌ مزاحم‌، كسي‌ كه‌ با اظ‌هارات‌ بي‌ جاوكارهاي‌ بي‌ موردموجب‌ ,: Enfant Terrible

سست‌ كردن‌، ضعيف‌ كردن‌: Enfeeble

تيول‌ بخشيدن‌، هبه‌ كردن‌ ملك‌، صاحب‌ ملك‌ كردن‌: Enfeoff

زنجير كردن‌، دربند نهادن‌، درقيد عبوديت‌ ازردن گرفتار غل‌ و زنجير كردن‌: Enfetter

كردن‌ يك‌ رشته‌ء اط‌اق‌، روبروي‌ هم‌ قرار دادن‌، (نظ‌)درو عرضي‌ ,: Enfilade

emalfni=: Enflame

عط‌رگيري‌ بوسيله‌ء روغن‌هاي‌ جاذب‌: Enfleurage

پيچيدن‌، درلفافه‌ پيچيدن‌، با لفافه‌پوشاندن دربرگرفتن‌، دراغوش‌ گرفتن‌: Enfold

اجراكردن‌، (بازور) از پيش‌ بردن‌، وادار كردن مجبوركردن‌، تاكيدكردن‌: Enforce

قابل‌ اجراء: Enforceable

اجراء، انجام‌: Enforcement

ازاد كردن‌، از بندگي‌ رهاندن‌، معاف‌ كردن‌، حقوق‌ مدني‌ , اعط‌ا كردن‌ به‌: Enfranchise

بكارگماشتن‌، گرفتن‌، استخدام‌كردن‌، نامزدكردن‌، متعهد , قول‌ دادن‌ كردن‌، از پيش‌ سفارش‌ دادن‌، مجذوب‌ كردن‌، درهم‌انداختن گيردادن‌، گروگذاشتن‌، گرودادن‌، ضامن‌ كردن‌، عهد كردن: Engage

نامزد شده‌، سفارش‌ شده‌: Engaged

نامزدي‌، اشتغال‌، مشغوليت‌: Engagement

درحلقه‌ء گل‌ قرار دادن‌، احاط‌ه‌كردن‌(باحلقه‌ءگل‌)، تاج‌گل‌ , زدن‌: Engarland

امدن‌ توليد نسل‌ كردن‌، ابستن‌ شدن‌ (زن‌)، ايجاد كردن‌، بوجود ,: Engender

تدبيركردن‌، نقشه‌كشيدن‌ ماشين‌، ماشين‌ بخار، موتور، اسباب‌، الت‌، ذكاوت: Engine

موتور، ماشين‌: Engine

مهندس‌: Engineer

مهندسي‌ كردن‌، اداره‌ كردن‌، ط‌رح‌كردن‌ و ساختن‌، مهندس‌: Engineer

مهندسي براساس سفارش: Engineer To Order

مهندسي، تدارکات و ساخت: Engineer, Procure, Construct (EPC).

مهندسي: Engineering

مهندسي: engineering

كاربرد اصول علمي و رياضي براي درك، طراحي، توليد و اداره ساختارها، دستگاه‌ها، فرآيندها و سامانه‌هاي كارا و اقتصادي.

مهندسي‌: Engineering

مهندسي: Engineering

کاربرد اصول علمي و رياضي براي درک، طراحي، توليد و اداره ساختارها، دستگاه‌ها، فرآيندها و سامانه‌هاي کارا و اقتصادي.

تحليل مهندسي: engineering analysis

ارزيابي به منظور پيش‌بيني عوامل فني، زمان‌بندي و هزينه مربوط به يك راه‌حل پيشنهاد شده.

تحليل مهندسي: Engineering Analysis

ارزيابي به منظور پيش‌بيني عوامل فني، زمان‌بندي و هزينه مربوط به يک راه‌حل پيشنهاد شده.

تغييرات مهندسي: engineering change

ايجاد تغييراتي در مبناي فني تصويب شده.

تغييرات مهندسي: Engineering Change

ايجاد تغييراتي در مبناي فني تصويب شده.

اعلان تغيير مهندسي: engineering change notice

انتشار رسمي يك تجديد‌نظر مهندسي براي يك مبناي تصويب شده. همچنين مراجعه شود به توالي مهندسي.

اعلان تغيير مهندسي: Engineering Change Notice

انتشار رسمي يک تجديد‌نظر مهندسي براي يک مبناي تصويب شده. همچنين مراجعه شود به توالي مهندسي.

پيشنهاديه تغيير مهندسي: engineering change proposal

پيشنهاديه‌اي از طرف فروشنده در پاسخ به درخواست خريدار براي يك پيشنهاديه تغييرات مهندسي با هدف تغيير كار فعلي. تنها خريدار مي‌تواند درخواست پيشنهاديه تغييرات مهندسي را ارايه كند. معمولاً درخواست تغيير قبل از اين فعاليت انجام مي‌شود. كاربر، خريدار يا فروشنده

پيشنهاديه تغيير مهندسي: Engineering Change Proposal

پيشنهاديه‌اي از طرف فروشنده در پاسخ به درخواست خريدار براي يک پيشنهاديه تغييرات مهندسي با هدف تغيير كار فعلي. تنها خريدار مي‌تواند درخواست پيشنهاديه تغييرات مهندسي را ارايه کند. معمولاً درخواست تغيير قبل از اين فعاليت انجام مي‌شود. کاربر، خريدار يا فروشنده مي‌توانند درخواست تغيير را به عنوان يک فعاليت تحقيقي آغاز کنند.

درخواست تغييرات مهندسي: engineering change request

درخواستي از هيأت كنترل تغيير براي ايجاد تغيير در مبناي فني.

درخواست تغييرات مهندسي: Engineering Change Request

درخواستي از هيأت کنترل تغيير براي ايجاد تغيير در مبناي فني.

برآورد هزينه مهندسي: engineering cost estimate

برآورد هزينه در نتيجه جمع‌آوري تحليل هزينه تفصيلي بسته‌هاي كار، به صورت مجزا و افزودن حاشيه‌اي مناسب. معمولاً تحليل‌گرانِ قيمت سازمان اجرايي و حسابداران هزينه، اين برآورد را انجام مي‌دهند. اين اصطلاح برآورد هزينه پايين به بالا نيز ناميده مي‌شود.

برآورد هزينه مهندسي: Engineering Cost Estimate

برآورد هزينه در نتيجه جمع‌آوري تحليل هزينه تفصيلي بسته‌هاي کار، به صورت مجزا و افزودن حاشيه‌اي مناسب. معمولاً تحليل‌گرانِ قيمت سازمان اجرايي و حسابداران هزينه، اين برآورد را انجام مي‌دهند. اين اصطلاح برآورد هزينه پايين به بالا نيز ناميده مي‌شود.

داده‌هاي مهندسي: engineering data

داده‌ها و اطلاعات فني مربوط به الزامات، مفاهيم، طراحي، ساخت، آزمودن، بكارگيري، آموزش، عمليات، نگهداري و غيرفعال‌سازي يك راه‌حل

داده‌هاي مهندسي: Engineering Data

داده‌ها و اطلاعات فني مربوط به الزامات، مفاهيم، طراحي، ساخت، آزمودن، بکارگيري، آموزش، عمليات، نگهداري و غيرفعال‌سازي يک راه‌حل

توسعه مهندسي: engineering development

مراجعه شود به مهندسي.

توسعه مهندسي: Engineering Development

مراجعه شود به مهندسي.

مدل توسعه مهندسي: engineering development model

يك مدل نمايش فني كه براي آزمايش در محيط شبيه‌سازي شده يا به طور واقعي ساخته مي‌شود. اين مدل معمولاً داراي مشخصات عملكرد الكتريكي و مكانيكي است و به صورت تقريبي يا كامل مشخصات اندازه، شكل و وزن را دارد. ممكن است اين مدل فاقد اجزاي قابل اطمينان مورد نياز باش

مدل توسعه مهندسي: Engineering Development Model

يک مدل نمايش فني که براي آزمايش در محيط شبيه‌سازي شده يا به طور واقعي ساخته مي‌شود. اين مدل معمولاً داراي مشخصات عملکرد الکتريکي و مکانيکي است و به صورت تقريبي يا کامل مشخصات اندازه، شکل و وزن را دارد. ممکن است اين مدل فاقد اجزاي قابل اطمينان مورد نياز باشد، ولي طوري طراحي شده باشد که بتواند چنين تغييراتي را در واحدهاي توليد نهايي و اصلي ايجاد کند. کارکرد اين مدل، آزمودن و ارزيابي عملکرد و مطلوبيت عملياتي قبل از ايجاد تعهد نهايي براي توليد واحدهاي عملياتي است. اين اصطلاح، مدل مهندسي نيز ناميده مي‌شود.

برآورد مهندسي: engineering estimate

برآوردي از ساعات كاري، مواد و پشتيباني تجهيزات به منظور انجام يك يا چند وظيفه.

برآورد مهندسي: Engineering Estimate

برآوردي از ساعات کاري، مواد و پشتيباني تجهيزات به منظور انجام يک يا چند وظيفه.

مدل مهندسي: engineering model

مراجعه شود به مدل توسعه مهندسي.

مدل مهندسي: Engineering Model

مراجعه شود به مدل توسعه مهندسي.

دستور مهندسي، توالي مهندسي: engineering order

جهت‌گيري فني و مستند شده براي تغيير مبناي تاييد شده. بخش مهندسي، توالي مهندسي را پيشنهاد مي‌دهد و در طول فرآيند بررسي، وضعيت جهت تاييد به بخش‌هاي توليد، توسعه نرم‌افزار، تداركات و ديگر بخش‌هاي تحت تاثير تحويل داده مي‌شود.

دستور مهندسي، توالي مهندسي: Engineering Order

جهت‌گيري فني و مستند شده براي تغيير مبناي تاييد شده. بخش مهندسي، توالي مهندسي را پيشنهاد مي‌دهد و در طول فرآيند بررسي، وضعيت جهت تاييد به بخش‌هاي توليد، توسعه نرم‌افزار، تدارکات و ديگر بخش‌هاي تحت تاثير تحويل داده مي‌شود.

گروه‌هاي فرآيندي مهندسي: engineering process group

متخصصاني كه فرآيندهاي معمول سازمان را توسعه داده و آن‌ها را مورد كنترل قرار مي‌دهند.

گروه‌هاي فرآيندي مهندسي: Engineering Process Group

متخصصاني که فرآيندهاي معمول سازمان را توسعه داده و آن‌ها را مورد كنترل قرار مي‌دهند.

انتشار مهندسي: engineering release

داده‌هاي طراحي كه به منظور استفاده معمول توزيع شده است.

انتشار مهندسي: Engineering Release

داده‌هاي طراحي که به منظور استفاده معمول توزيع شده است.

ثبت انتشار مهندسي: engineering release record

ثبت مبنا و سوابق تغييرات مهندسي و دارنده و استفاده كننده اين موارد.

ثبت انتشار مهندسي: Engineering Release Record

ثبت مبنا و سوابق تغييرات مهندسي و دارنده و استفاده کننده اين موارد.

سامانه انتشار مهندسي: engineering release system

شيوه مديريتي براي كنترل مبنا و تغييرات مهندسي.

سامانه انتشار مهندسي: Engineering Release System

شيوه مديريتي براي كنترل مبنا و تغييرات مهندسي.

هيات بازنگري مهندسي: engineering review board (ERB)

كميته‌اي از كاركنان ارشد سازمان مهندسي براي كمك به مدير پروژه. همچنين، به گروهي از خبرگان گفته مي‌شود كه به منظور يافتن واقعيات و فراهم كردن پيشنهادهايي براي تغييرات فني خواسته شده توسط مدير كنترل پروژه، تشكيل جلسه مي‌دهند.

هيات بازنگري مهندسي: Engineering Review Board (ERB)

كميته‌اي از کارکنان ارشد سازمان مهندسي براي کمک به مدير پروژه. همچنين، به گروهي از خبرگان گفته مي‌شود که به منظور يافتن واقعيات و فراهم کردن پيشنهادهايي براي تغييرات فني خواسته شده توسط مدير كنترل پروژه، تشکيل جلسه مي‌دهند.

محصوردريخچال‌، دريخچال‌، يخچالي‌، عبوركننده‌ از يخچال‌: Englacial

انگلستان‌: England

انگليسي‌، مربوط‌ به‌ مردم‌ و زبان‌ انگليسي‌، بانگليسي‌ , دراوردن‌: English

نوعي‌ ساز بادي‌ چوبي‌ انگليسي‌ كه‌داراي‌ دوزبانه‌ است‌: English Horn

(ج‌.ش‌.) نوعي‌ سگ‌ انگليسي‌ كه‌ داراي‌ پشم‌ بلند ونرم‌ , سفيد رنگ‌ يارنگين‌ ميباشد: English Setter

سگ‌ گله‌ء انگليسي‌كه‌داراي‌اندازه‌ءمتوسط‌ , وبرنگ‌سياه‌براق‌وداراي‌خالهاي‌قهوه‌اي‌ ياخرمايي‌است‌: English Shepherd

غزل‌ انگليسي‌ كه‌شامل‌ دوازده‌ سط‌راست‌: English Sonnet

نوعي‌ سگ‌ پشمالوي‌ داراي‌ پيشاني‌ برامده‌وبيني‌ روبه‌بالا: English Toy Spaniel

انگليسي‌: Englishman

persianWord: englishWord

description

بلع‌كردن‌، قورت‌ دادن‌، سيركردن‌: Englut

حريصانه‌ خوردن‌، بلعيدن‌: Engorge

پيوند زدن‌ (مج) نشاندن‌، جادادن‌: Engraft

دندانه‌دار، داراي‌ كنگره‌هاي‌ هلالي‌: Engrailed

(emmargne=)تحولات‌ دائمي‌ هسته‌ سلول‌، اثر دائمي‌كه‌ , درنتيجه‌ يك‌ محرك‌ درسلول‌ باقي‌ ميماند، اثرارثي‌، اثار , وراثت‌ (درسلول‌): Engram

(margne=)تحولات‌ دائمي‌ هسته‌ سلول‌، اثر دائمي‌كه‌ , درنتيجه‌ يك‌ محرك‌ درسلول‌ باقي‌ ميماند، اثرارثي‌، اثار , وراثت‌ (درسلول‌): Engramme

قلم‌زدن‌، كنده‌كاري‌كردن‌در، حكاكي‌كردن‌، گراوركردن‌، نقش‌ , كردن‌، منقوش‌ كردن‌: Engrave

حكاكي‌: Engraving

درشت‌ نوشتن‌، جلب‌ كردن‌، اشغال‌ كردن‌، احتكاركردن مشغول‌، مجذوب‌: Engross

انحصارشده‌، كاملا اشغال‌ شده‌، مجذوب‌: Engrossed

جاذب‌: Engrossing

غرق‌ كردن‌ در، غوط‌ه‌ورساختن‌، توي‌ چيزي‌ فروبردن فراگرفتن‌، خروشان‌كردن‌: Engulf

بالابردن‌، افزودن‌، زيادكردن‌، بلندكردن‌: Enhance

به سازي، افزايش: enhancement

تغييري براي افزايش ارزش.

افزايش‌، بالابردن‌: Enhancement

به سازي، افزايش: Enhancement

تغييري براي افزايش ارزش.

ماشين‌ حساب‌ الكتروني‌: Eniac

معما، چيستان‌، لغز، رمز، بيان‌ مبهم‌: Enigma

معمايي‌، مبهم‌: Enigmatic

بصورت‌ جزيره‌ دراوردن‌، جداكردن‌: Enisle

دنباله‌ء سخني‌ رادرشعريابيت‌ بعدي‌ادامه‌دادن دنباله‌سط‌ري‌رابه‌سط‌رديگركشيدن‌، ادامه‌ءمط‌لب‌: Enjambment

سفارش‌ كردن‌ به‌، امركردن‌، مقررداشتن‌، بهم‌ متصل‌ كردن‌: Enjoin

برخوردارشدن‌ لذت‌ بردن‌، برخوردارشدن‌ از، بهره‌مندشدن‌از، دارابودن: Enjoy

لذت‌ بخش‌، لذت‌ بردني‌: Enjoyable

لذت‌، خوشي‌، برخورداري‌: Enjoyment

(eldnik=): Enkindle

دورگرفتن‌، حلقه‌زدن‌دورچيزي‌، گرفتاركردن‌: Enlace

بزرگ‌ كردن‌، باتفصيل‌ شرح‌دادن‌، توسعه‌دادن‌، وسيع‌كردن بسط‌ دادن‌: Enlarge

توسعه‌، بزرگي‌: Enlargement

روشن‌فكركردن‌، روشن‌كردن‌، تعليم‌دادن‌: Enlighten

روشن‌ فكري‌: Enlightenment

درفهرست‌ نوشتن‌ براي‌ سربازي‌ گرفتن‌، نام‌ نويسي‌ كردن‌، كمك‌ ط‌لب‌ كردن‌از: Enlist

داوط‌لب‌ خدمت‌ سربازي‌، نام‌نويسي‌كرده‌: Enlisted

نام‌نويسي‌، سربازگيري‌: Enlistment

روح‌ بخشيدن‌، روح‌دادن‌ زندگي‌ بخشيدن‌، حيات‌ بخشيدن‌، جان‌ دادن‌، نيرودادن: Enliven

يكدفعه‌، يك‌ مرتبه‌، يكهو، كلا، بط‌وركلي‌: Enmasse

توروپارچه‌ پشته‌بندي‌ سوراخ‌ داركردن‌ دردام‌ نهادن‌، گرفتاركردن‌، درشبكه‌نهادن‌، مثل‌ ,: Enmesh

دشمني‌، خصومت‌، عداوت‌، نفرت‌، كينه‌: Enmity

شريف‌ گردانيدن‌، شرافت‌ دادن‌، بلندكردن‌، تجليل‌ كردن‌: Ennoble

بيزاري‌، دلتنگي‌، ملالت‌، خستگي‌: Ennui

شراب‌ شناسي‌، مبحث‌ شراب‌ شناسي‌: Enology

تجاوزفاحش‌، هنگفتي‌ غيرعادي‌، عظ‌مت‌، شرارت‌ زياد، ستمگري‌، شناعت‌، وقاحت: Enormity

بزرگ‌، عظ‌يم‌، هنگفت‌: Enormous

اداكردن‌، تلفظ‌ كردن‌، اظ‌هاركردن‌، بيان‌ كردن‌، بصراحت‌ , گفتن‌، اعلام‌ كردن‌: Enouce

باندازه‌، بسنده‌ كافي‌، بس‌، باندازه‌ءكافي‌، نسبتا، انقدر، بقدركفايت: Enough

ضمنا درحين‌، درضمن‌، تصادفا: Enpassant

(گ‌.ش‌.) بيماري‌ همه‌گير، شايع‌: Enphytotic

سوار هواپيما شدن‌: Enplane

پيشنهاد قيمت – استعلام- درخواست: Enquiry

پرس‌ و جو، استفسار: Enquiry

زبان‌ پرس‌ و جو: Enquiry Language

ايستگاه‌ پرس‌ و جو: Enquiry Station

واحدپرس‌ و جو: Enquiry Unit

خشمگين‌ كردن‌، عصباني‌ كردن‌: Enrage

غني‌ كردن‌، پرمايه‌كردن‌، توانگركردن‌: Enrich

غني‌ سازي‌، پرمايه‌كردن‌، پرمايگي‌، غنا: Enrichment

(llorne=) نامنويسي‌ كردن‌، ثبت‌ نام‌كردن‌، عضويت‌ دادن درفهرست‌ واردكردن‌: Enrol

(lorne=) نامنويسي‌ كردن‌، ثبت‌ نام‌كردن‌، عضويت‌ دادن درفهرست‌ واردكردن‌: Enroll

نامنويسي‌، ثبت‌ نام‌: Enrollment

درراه‌، در مسير: Enroute

استحكامات‌ ساختن‌، پوشاندن‌، پناه‌ دادن‌، پنهان‌شدن خودرادرجان‌پناه‌ جادادن‌: Ensconce

يكمرتبه‌، مجموع‌، اثركلي‌، بط‌ورجمعي‌، دسته‌جمعي‌: Ensemble

درغلاف‌ محصور كردن‌، غلاف‌ كردن‌: Ensheathe

پنهان‌ كردن‌ دركفن‌ پيچيدن‌، كفن‌ كردن‌، پوشيدن‌، پوشاندن‌، كاملا ,: Enshoud

درزيارتگاه‌گذاشتن‌، تقديس‌ كردن‌، ضريح‌ ساختن‌ (مج) , مقدس‌ وگرامي‌ داشتن‌: Enshrine

(گ‌.ش‌.) شمشيري‌، (تش‌) غضروف‌ خنجري‌: Ensiform

دسته‌، گروه‌، سربازي‌ كه‌حامل‌ پرچم‌است‌رنگ‌ ابي‌ كمرنگ‌ نشان‌، پرچم‌، علم‌، پرچم‌دار، (امر)ناوبان‌ دوم‌، اشاره: Ensign

عمل‌انباركردن‌ (عليق‌ ياغله‌ در سيلو ياگودال‌ بي‌ هوايي‌ , كه‌انرا تازه‌ نگاه‌دارد) عليق‌ ياغله‌اي‌ كه‌بدين‌ ترتيب‌ , نگاهداشته‌ شود: Ensilage

انبار كردن‌، سيلوكردن‌: Ensile

دراسمان‌ جا دادن‌، دربهشت‌ جا دادن‌: Ensky

بنده‌كردن‌، غلام‌ كردن‌: Enslave

بنده‌ سازي‌، غلامي‌، اسارت‌، بردگي‌: Enslavement

(lransne، partne، erans =) بدام‌ انداختن‌، بغرنج‌ , كردن‌، گوريده‌ شدن‌، خشمگين‌ كردن‌: Ensnare

(eransne، partne، erans =) بدام‌ انداختن‌، بغرنج‌ , كردن‌، گوريده‌ شدن‌، خشمگين‌ كردن‌: Ensnarl

داراي‌ روح‌ كردن‌: Ensoul

محصور كردن‌، بصورت‌ كروي‌ در اوردن‌، احاط‌ه‌ كردن‌ ,: Ensphere

از پس‌ امدن‌، ازدنبال‌ امدن‌، بعدامدن‌: Ensue

بط‌ورسري‌، بدنبال‌ هم‌: Ensuite

در، تضمين‌ كردن‌ مط‌مئن‌ ساختن‌، متقاعد كردن‌، حتمي‌ كردن‌، مراقبت‌ كردن‌ ,: Ensure

(prawne، ehtaws =) پيچيدگي‌، گرفتار كردن‌: Enswathe

بخاركشتي‌) قاب‌ اهن‌ محكمي‌ قسمتي‌ از سر ستون‌ كه‌شامل‌ كتيبه‌وگلويي‌ است‌ (درماشين‌ ,: Entablature

صفحه‌ زير مجسمه‌، سكوي‌ مجسمه‌: Entablement

دربرداشتن‌، حمل‌ كردن‌بر، حبس‌ ياوقف‌كردن‌، موجب‌ شدن‌ مستلزم‌ بودن‌، شامل‌ بودن‌، فراهم‌ كردن‌، متضمن‌ بودن: Entail

گرفتاركردن‌، گيرانداختن‌، پيچيده‌كردن‌: Entangle

گير، گرفتاري‌: Entanglement

تشكيل‌، تكميل‌، مرحله‌تشكيل‌ و تحقق‌، واقعيت‌: Entelechy

تفاهم‌ (ميان‌دول‌) موافقت‌، روابط‌ حسنه‌، دولتهاي‌ متحابه‌ ودوست‌، حسن‌ ,: Entente

نام‌نويسي‌كردن‌ داخل‌ شدن‌، درامدن‌، واردشدن‌، توامدن‌، تورفتن‌، اجازه‌ , دخول‌ دادن‌، بدست‌ اوردن‌، قدم‌نهادن‌در، داخل‌ عضويت‌ شدن: Enter

ثبت‌ كردن‌، داخل‌ شدن‌: Enter

(ciretne=) روده‌اي‌، امعايي‌: Enteral

(laretne=) روده‌اي‌، امعايي‌: Enteric

موسسه سرمايه گذاري شركت، سازمان: Enterprise

بنگاه: enterprise

سازمان كسب و كار فعال در فعاليت‌هاي اقتصادي كه با هدف دست‌يابي به سود، ريسك مي‌كند.

عمل‌ تهوراميز، امرخط‌ير، اقدام‌ مهم‌، (مانند تاسيس‌ , كارخانه‌وغيره‌)، سرمايه‌گذاري‌، تشكيلات‌ اقتصادي مبادرت‌ بكاري‌ كردن‌، اقدام‌ كردن‌: Enterprise

بنگاه: Enterprise

سازمان كسب و كار فعال در فعاليت‌هاي اقتصادي كه با هدف دست‌يابي به سود، ريسك مي‌كند.

مدیریت محتوای سازمان : Enterprise Content Management

   مؤلفه‌اي از زيرساختِ اطلاعات است که به مديريت اطلاعات ديجيتالي کمک ميرساند. اين نوع مديريت، به‌صورت خودکار اطلاعات را پيدا کرده و اهيمت آن‌ها را مورد سنجش قرار ميدهد. مديريت هوش‌مند اطلاعات، هزينه‌ها را کاهش داده، ريسک‌ها را تقليل ميدهد و استفاده‌هاي جديدي براي اطلاعات ايجاد مينمايد.

مديريت پروژه بنگاه: enterprise project management (EPM)

به‌ كارگيري قوانين مديريت پروژه در تمامي فعاليت‌هاي بنگاه

مديريت پروژه بنگاه: Enterprise Project Management (EPM)

به‌ کارگيري قوانين مديريت پروژه در تمامي فعاليت‌هاي بنگاه

سيستم برنامه‌ريزي منابع سازماني (بهم پيوسته): Enterprise Resource Planning

برنامه‌ريزي منابع بنگاه: Enterprise resource planning (ERP)

يك برنامه كاربردي جامع رايانه‌اي كه براي يكپارچه كردن كاركردهاي چندگانه كسب و كار نظير فني، ساخت، مالي، منابع انساني و تداركات بكار مي‌رود، اخيراً آن را مديريت تأمين مي‌نامند. برنامه‌ريزي منابع بنگاه برنامه كاربردي بهتري نسبت به برنامه‌هاي پيشين سامانه‌هاي

برنامه‌ريزي منابع بنگاه: Enterprise Resource Planning (ERP)

يك برنامه كاربردي جامع رايانه‌اي كه براي يکپارچه کردن کارکردهاي چندگانه کسب و کار نظير فني، ساخت، مالي، منابع انساني و تداركات بكار مي‌رود، اخيراً آن را مديريت تأمين مي‌نامند. برنامه‌ريزي منابع بنگاه برنامه كاربردي بهتري نسبت به برنامه‌هاي پيشين سامانه‌هاي برنامه‌ريزي مواد و برنامه‌ريزي منابع توليد است.

سيستم‌هاي سازماني: Enterprise Systems

سيستم‌هاي در برگيرنده كل سازمان: Enterprise Wide Systems

پذيرايي‌ كردن‌، مهماني‌كردن‌ از، سرگرم‌كردن گرامي‌داشتن‌، عزيزداشتن‌، تفريح‌دادن‌، قبول‌كردن‌: Entertain

پذيرايي‌، سرگرمي‌: Entertainment

آنتالپي: enthalpy

آنتالپي ميعان: Enthalpy of condenstion

آنتالپي تبلور: Enthalpy of crystllization

آنتالپي تشكيل: enthalpy of formation

آنتالپي ذوب: Enthalpy of fusion

آنتالپي آبپوشي: Enthalpy of hydration

آنتالپي انحلال: Enthalpy of solution

آنتالپي تصعيد: Enthalpy of sublimation

آنتالپي تبخير: Enthalpy of vaprization

(llarhtne=) بنده‌كردن‌، بغلامي‌ دراوردن‌، شيفته‌كردن اسيركردن‌، مفتون‌ ساختن‌: Enthral

(larhtne=) بنده‌كردن‌، بغلامي‌ دراوردن‌، شيفته‌كردن اسيركردن‌، مفتون‌ ساختن‌: Enthrall

برتخت‌ سلط‌نت‌ نشاندن‌، بلندكردن‌، بالابردن‌: Enthrone

احساسات‌ رابرانگيختن‌، غيرت‌ كسي‌ رابخوش‌ اوردن جسورومتهور ساختن‌: Enthuse

(م‌.م‌)الهام‌، وجدوسرور، اشتياق‌ هواخواهي‌ با حرارت‌، شوروذوق‌، غيرت‌، جديت: Enthusiasm

هواخواه‌، مشتاق‌، علاقه‌مند: Enthusiast

مشتاق‌، علاقه‌مند: Enthusiastic

فريفتن‌، اغواكردن‌، تط‌ميع‌، بدام‌كشيدن‌، جلب‌ كردن‌: Entice

اغوا، فريب‌، بدام‌ انداختن‌: Enticement

تمام‌، درست‌، دست‌ نخورده‌، بي‌ عيب‌: Entire

موافقت كامل: Entire Agreement

كاملا، كلا، سراسر: Entirely

تماميت‌، جمع‌ كل‌، چيزدرست‌ ودست‌ نخورده‌: Entirety

حق‌ دادن‌ مستحق‌ دانستن‌، لقب‌ دادن‌، ملقب‌ ساختن‌، نام‌ , نهادن‌، ناميدن‌: Entitle

استحقاق، حق رسمي: entitlement

حق داشتن نسبت به موردي. ادعا در برابر موردي ديگر.

استحقاق، حق رسمي: Entitlement

حق داشتن نسبت به موردي. ادعا در برابر موردي ديگر.

شخصیت: Entity

نهاده، موجوديت: entity

يك قلم نرم‌افزاري يا سخت افزاري

نهاد، وجود: Entity

نهاده، موجوديت: Entity

يک قلم نرم‌افزاري يا سخت افزاري.

فرض شخصیت تجاری: Entity assumption

مفهوم شخصیت تجاری: Entity concept

نمودار ارتباط موجوديت‌ها: Entity Relationship Diagram

دياگرام ارتباطات موجوديت، دياگرام ارتباطات موجوديت نهاده: entity relationship diagram

ساختار تعامل بين نهاده‌ها.

دياگرام ارتباطات موجوديت، دياگرام ارتباطات موجوديت نهاده: Entity Relationship Diagram

ساختار تعامل بين نهاده‌ها.

مدل سازي ارتباط موجوديت‌ها: Entity Relationship Modeling

(mredodne =): Entoderm

(hsemne=) گيرانداختن‌، بدام‌ انداختن‌، گرفتار , مخمصه‌كردن‌: Entoil

زيرخاك‌ كردن‌، دفن‌ كردن‌، مقبره‌ ساختن‌: Entomb

علم‌ حشره‌ شناسي‌: Entomology

حشره‌خوار: Entomophagous

محيط‌، دور و بر اط‌رافيان‌، دوستان‌، همراهان‌: Entourage

انگل‌ هاي‌ داخلي‌ بط‌ور اعم‌ و بخصوص‌ كرمهاي‌ روده‌: Entozoa

ميان‌ پرده‌، تنفس‌، فاصله‌ ميان‌ دو پرده‌، رقص‌ , ياسازميان‌ دو پرده‌: Entracte

احشاء و امعاء، اندرونه‌: Entrails

اهسته‌ دنبال‌ كسي‌ رفتن‌، بقط‌ار (راه‌ اهن‌) سوار كردن كشيدن‌، بدنبال‌ كشيدن‌: Entrain

(.n)درون‌ رفت‌، وروديه‌، اجازه‌ ورود، حق‌ ورود (مج)ازخودبيخودكردن‌، زيادشيفته‌كردن‌ دروازه‌ءدخول‌، ورود، مدخل‌، بار، درب‌ مدخل‌، اغاز(.tv) , مدهوش‌ كردن‌، دربيهوشي‌ياغش‌انداختن: Entrance

مدخل‌: Entrance

وارد شونده‌، داوط‌لب‌: Entrant

بدام‌ انداختن‌، تله‌انداختن‌، گول‌ زدن‌، اغفال‌ كردن‌: Entrap

استدعاكردن‌ درخواست‌ كردن‌ (از) التماس‌ كردن‌، (به‌) لابه‌كردن: Entreat

التماس‌، استدعا: Entreaty

ورود، دخول‌، مدخل‌، اجازه‌ء ورود، غذاي‌ اصلي‌: Entree

غذاي‌ لذيد اضافه‌ بر برنامه‌ معمولي‌: Entremets

تجاوز كردن‌ به‌، خندق‌ كندن‌، درسنگرقراردادن‌: Entrench

سنگربندي‌: Entrenchment

انبار، انباركالا، انبارموقتي‌، مركزبازرگاني‌: Entrepot

كارگشا، مقدم‌ كمپاني‌، موسس‌ شركت‌، پيش‌ قدم‌ درتاسيس‌: Entrepreneur

(فيزيك‌) واحد اندازه‌گيري‌ ترموديناميك‌، درگاشت‌: Entropy

سپردن‌، واگذاركردن‌، بامانت‌ سپردن‌: Entrust

ثبت: Entry

ورودي: Entry

چيزثبت‌ شده‌ياواردشده‌، قلم‌، فقره‌ دخول‌، ورود، راه‌، راهرودر، مدخل‌، ثبت‌ دردفتر: Entry

ثبت‌، فقره‌، قلم‌، دخول‌، مدخل‌، ادخال‌: Entry

كنده‌ مدخل‌: Entry Block

شرط‌ دخول‌: Entry Condtion

معيار آغاز: entry criteria

شروط لازم براي آغاز يك فعاليت

معيار آغاز: Entry Criteria

شروط لازم براي آغاز يک فعاليت.

دستورالعمل‌ دخول‌: Entry Instruction

صفحه‌ كليد ادخال‌، صفحه‌ كليد ورودي‌: Entry Keydoard

نقط‌ه‌ دخول‌: Entry Point

(tsiwtne=) بهم‌ پيچيدن‌، بهم‌ پيچاندن‌، (مج) بافتن مثل‌ ط‌ناب‌ تابيدن‌، دراغوش‌ گرفتن‌: Entwine

دادن‌ مغزكردن‌، هسته‌دراوردن‌، كندن‌، (مج) روشن‌ كردن‌، توضيح‌ ,: Enucleate

شمردن‌، بشماراوردن‌، محسوب‌ داشتن‌، برشمردن‌: Enumerate

يكايك‌ شمردن‌: Enumerate

يكايك‌ شماري‌، سرشماري‌، شمارش‌: Enumeratoin

اعلام‌ كردني‌: Enunciable

مژده‌ دادن‌، اعلام‌ كردن‌، صريحا گفتن‌، تلفظ‌ كردن‌: Enunciate

اعلام‌، بشارت‌، مژده‌، مژدگاني‌: Enunciation

پيچيدن‌، پوشاندن‌، درلفاف‌ گذاشتن‌، فراگرفتن‌، دورچيزي‌ , راگرفتن‌، احاط‌ه‌ كردن‌: Envelop

پاكت‌، پوشش‌، لفاف‌، جام‌، حلقه‌ء گلبرگ‌: Envelope

احاط‌ه‌، پوشش‌، لفاف‌: Envelopment

زهرالودكردن‌، رهراگين‌ كردن‌ (مج) مشوب‌ كردن‌، الوده‌ , كردن‌: Envenom

رشك‌ اور، خواستني‌، حسادت‌ انگيز: Enviable

حسود، رشك‌ بر: Envier

رشك‌ بر، حسود، بدچشم‌، غبط‌ه‌ خور، حسادت‌ اميز: Envious

احاط‌ه‌ كردن‌، دورزدن‌، دوركسي‌ يا چيزي‌ را گرفتن محاصره‌ كردن‌: Environ

محيط: environment

شرايط خارجي كه سامانه بايد در آن فعاليت كند.

محيط‌، اط‌راف‌، احاط‌ه‌، دور و بر، پرگير: Environment

محيط‌، دوروبر: Environment

محيط: Environment

نيروهاي داخلي و خارجي که در دسترسي به اهداف سامانه يا محصول ياري مي‌رساند يا آن را محدود مي‌کند.شرايط خارجي که سامانه بايد در آن فعاليت کند.

محيط‌ي‌: Environmental

مجوزهاي ساخت و زيست محيطي: Environmental and construction permits

الزامات محيطي: environmental requirements

شرايط محيطي كه هر‌گونه راه حل سامانه را تحت تاثير قرار مي‌دهد.

الزامات محيطي: Environmental Requirements

شرايط محيطي که هر‌گونه راه حل سامانه را تحت تاثير قرار مي‌دهد.

غربال تنش محيطي: environmental stress screening

به‌كارگيري محيط‌هاي انتخاب شده از نظر درجه حرارت و لرزش در مدت زمان آزمايش، به منظور آشكار ساختن نقايص كيفي در اجزا و سامانه.

غربال تنش محيطي: Environmental Stress Screening

به‌کارگيري محيط‌هاي انتخاب شده از نظر درجه حرارت و لرزش در مدت زمان آزمايش، به منظور آشکار ساختن نقايص کيفي در اجزا و سامانه.

حومه‌، حول‌ وحوش‌، دوروبر، توابع‌، اط‌راف‌: Environs

داشتن‌، درذهن‌ مجسم‌ كردن‌ روبروشدن‌، مواجه‌ شدن‌ با، در نظ‌ر داشتن‌، انتظ‌ار ,: Envisage

خيال‌ بافي‌ كردن‌، رويايي‌ بودن‌، دررويا ديدن‌: Envision

(yovne=) فرستاده‌، مامور، نماينده‌، ايلچي‌، مامور , سياسي‌، (گ‌) سخن‌ اخر، شعر ختامي‌: Envoi

(iovne=) فرستاده‌، مامور، نماينده‌، ايلچي‌، مامور , سياسي‌، (گ‌) سخن‌ اخر، شعر ختامي‌: Envoy

رشك‌، حسد، حسادت‌، حسد بردن‌ به‌، غبط‌ه‌ خوردن‌: Envy

بدور چيزي‌ پيچيدن‌، احاط‌ه‌ كردن‌، محصور كردن‌: Enwind

پيچيدن‌، گرفتار كردن‌: Enwrap

مرض‌ همه‌ گير دامها، امراض‌ فصلي‌ و ناحيه‌اي‌ دامها: Enzootic

الي‌ مركب‌ به‌ مواد ساده‌تر وقابل‌جذب‌ مي‌گردد، انزيم دياستاز مواد الي‌ پيچيده‌اي‌ كه‌ درموجود زنده‌ باعث‌ تبديل‌ مواد ,: Enzyme

آنزيم: enzyme

انزيم‌ شناسي‌: Enzymology

(ز.ش‌.) دوره‌ زمين‌ شناسي‌، <ايوسن‌> در عهد سوم‌ كه‌ بين‌ , <پليوس‌> و اكيگوسن‌ بوده‌: Eocene

باد وز باداورده‌، خراب‌ شده‌ توسط‌ باد، ته‌نشين‌ شده‌ توسط‌ باد: Eolian

مربوط‌ به‌ دوره‌ ماقبل‌ كامبرين‌: Eozoic

(در يونان‌) شهرستان‌، استان‌: Eparchy

(etteluape=) اپل‌، سردوشي‌، افسري‌: Epaulet

(teluape=) اپل‌، سردوشي‌، افسري‌: Epaulette

پيمانكاران مهندسي، تداركات و ساخت: EPC Contractors

(د.) الحاق‌ حرفي‌ درميان‌ كلمه‌، درج‌، اندراج‌: Epenthesis

حشره‌ يكروزه‌، چيز زودگذر، فاني‌: Ephemera

زود گذر: Ephemeral

(suoremehpe=) يكروزه‌، بيدوام‌، يوميه‌: Ephemeral

(laremehpe=) يكروزه‌، بيدوام‌، يوميه‌: Ephemerous

تقويم‌ نجومي‌، جدول‌ نجومي‌، دفتريادداشت‌ روزانه حشره‌يكروزه‌: Ephermeris

جامه‌ رسمي‌ مخصوص‌ كاهنان‌ يهود، بت‌ يا تصوير، صنم‌: Ephod

رزمي‌، حماسي‌، شعر رزمي‌، حماسه‌، رزم‌نامه‌: Epic

پوشاند لايه‌ كوچكي‌از پوست‌ كه‌ گاهي‌ گوشه‌ دروني‌ چشم‌ رامي‌ ,: Epicanthus

قسمت‌ خارجي‌ عضله‌ قلب‌: Epicardium

(گ‌.ش‌.) پوسته‌ خارجي‌، قسمت‌ نرم‌ميوه‌، پوست‌ ميوه‌، برون‌ , بر: Epicarp

مشترك‌ بين‌ دو جنس‌، خنثي‌، خواجه‌، مخنث‌: Epicene

مركز زلزله‌: Epicenter

(گ‌.ش‌.) واقع‌ بربالاي‌ برگ‌ دانه‌: Epicotyl

(درمورد حس‌ جلدي‌ بدن‌) تميز دهنده‌ گرما وسرما، حساس‌ , بسرماوگرما: Epicritic

پيرو عقيده‌ اپيكور، ادم‌ خوش‌ گذران‌ وعياش‌، ابيقوري شكم‌ پرست‌: Epicure

عياش‌، ابيقوري‌: Epicurean

فلسفه‌ اپيكوري‌، فلسفه‌ عياشي‌ و خوشگذراني‌: Epicureanism

دايره‌اي‌ كه‌ مركزش‌ روي‌ محيط‌ دايره‌ بزرگتري‌ است‌ و در , مدار دايره‌ بزرگتري‌ حركت‌ ميكند: Epicycle

كه‌درخارج‌ دايره‌ بچرخد منحني‌ ترسيم‌ شده‌ بر نقط‌ه‌اي‌ درمحيط‌ دايره‌ ثابتي‌ ,: Epicycloid

جهاني‌ همه‌گير، مسري‌، واگير، بيماري‌ همه‌ گير، عالمگير: Epidemic

همه‌گيرشناسي‌، علم‌ ناخوشي‌هاي‌ همه‌گير، علم‌ امراض‌ مسري‌: Epidemiology

(تش‌.) روپوست‌، پوست‌ بروني‌، بشره‌، جلد: Epidermis

(تش‌.) زائده‌ ط‌ويل‌ و باريك‌ عقب‌ بيضه‌ كه‌ شامل‌ مجاري‌ , خروجي‌ مني‌ است‌: Epididymis

فوق‌ المعدي‌: Epigastric

(تش‌.) شكم‌ سر، فوق‌ المعده‌، بالاي‌ شكم‌، روي‌ معده‌: Epigastrium

(گ‌.ش‌.) روينده‌ برروي‌ زمين‌، روخاكي‌: Epigeal

روي‌ زمين‌ توليد شده‌ روي‌ زميني‌: Epigene

شراع‌ الحنك‌، اپي‌ گلوت‌، ناي‌ بند، زبانك‌: Epiglottis

مقلد اثار ادبي‌ و هنري‌: Epigone

(suonogipe) تقليدي‌: Epigonic

(cinogipe) تقليدي‌: Epigonous

لط‌يفه‌، هجا، سخن‌ نيشدار، قط‌عه‌ هجايي‌: Epigram

وابسته‌ به‌ لط‌يفه‌ و كلمات‌ قصار: Epigrammatic

لط‌يفه‌ يا مضمون‌ گفتن‌، هجو ساختن‌: Epigrammatize

كتيبه‌، نوشته‌، سرلوحه‌: Epigraph

(گ‌.ش‌.) واقع‌ بروي‌ تخمدان‌، برمادگي‌: Epigynous

(ط‌ب‌) بيماري‌ صرع‌، غشي‌، حمله‌، بيهوشي‌، غش‌: Epilepsy

صرعي‌، حمله‌اي‌، غشي‌، مبتلا به‌ مرض‌ صرع‌: Epileptic

(ط‌ب‌) مشابه‌ صرع‌، مانند صرع‌: Epileptiform

(ط‌ب‌) مشابه‌ صرع‌، مانند صرع‌: Epileptoid

نط‌ق‌ ختامي‌ نمايش‌، سخن‌ اخر، ختم‌ مقاله‌، بخش‌ اخر كتاب‌ , يا مقاله‌: Epiolgue

تجلي‌، ظ‌هور، ظ‌هور و تجلي‌ عيسي‌: Epiphany

(ط‌ب‌) علائم‌ ثانويه‌، علائم‌ بعدي‌ و ثانوي‌ مرض‌: Epiphenomenon

(گ‌.ش‌) علمي‌ كه‌درباره‌ خواص‌ و بوم‌ شناسي‌ وعلل‌ شيوع‌ , امراض‌ گياهي‌ بحث‌ ميكند: Epiphytology

قلمرواسقفي‌، مقام‌ اسقفي‌، پيروي‌ از كليساي‌ اسقفي‌: Episcopacy

مربوط‌ به‌ كليساي‌ اسقفي‌ درمسيحيت‌: Episcopal

پيرو كليساي‌ اسقفي‌: Episcopalian

پيروي‌ از كليساي‌ اسقفي‌: Episcopalianism

دستگاه‌ نشان‌ دهنده‌ تصاوير: Episcope

حادثه‌ ضمني‌، حادثه‌ معترضه‌، داستان‌ فرعي‌، فقره‌: Episode

(ysatsipe) اختفاي‌ اثرات‌ يك‌ نژاد بوسيله‌ نژاد ديگري‌: Epistasis

(sisatsipe) اختفاي‌ اثرات‌ يك‌ نژاد بوسيله‌ نژاد ديگري‌,: Epistasy

خون‌ دماغ‌، نزف‌ الدم‌، رعاف‌: Epistaxis

شناخت‌ شناسي‌، معرفت‌ شناسي‌، مبحث‌ ارزش‌ و حدود معرفت‌: Epistemology

وابسته‌ به‌ معرفت‌ شناسي‌، وابسته‌ به‌ شناخت‌ شناسي‌: Epistemologycal

نامه‌، رساله‌، نامه‌ منظ‌وم‌: Epistle

رساله‌اي‌، نامه‌اي‌: Epistolary

وفات‌ نامه‌، نوشته‌ روي‌ سنگ‌ قبر: Epitaph

حداعلاي‌ داستان‌، دوره‌ بحراني‌ وشدت‌ مرض‌: Epitasis

رشد همبافته‌: Epitaxial Growth

(dioilehtipe) مخاط‌ي‌، شبيه‌ بشره‌اي‌، برپوشي‌: Epithelial

(ezilehtipe=) پوشيده‌ شدن‌ با و يا تبديل‌ شدن‌ به‌ , بافت‌ مخاط‌ي‌، بافت‌ پوششي‌ شدن‌: Epithelialize

(lailehtipe) مخاط‌ي‌، شبيه‌ بشره‌اي‌، برپوشي‌: Epithelioid

غده‌ خوش‌ خيم‌ و يا بدخيم‌ مشتق‌ از بافت‌ مخاط‌ي‌: Epithelioma

(ezilailehtipe=) پوشيده‌ شدن‌ با و يا تبديل‌ شدن‌ به‌ , بافت‌ مخاط‌ي‌، بافت‌ پوششي‌ شدن‌: Epithelize

صفت‌، لقب‌، عنوان‌، كنيه‌، اصط‌لاح‌: Epithet

وابسته‌ به‌ لقب‌ ياصفت‌: Epithetic

خلاصه‌، مختصر، خلاصه‌ رئوس‌ مط‌الب‌: Epitome

چيزي‌ دادن‌ خلاصه‌ كردن‌، متمركز كردن‌، مجسم‌ كردن‌، صورت‌ خارجي‌ به‌ ,: Epitomize

زندگي‌ كننده‌ روي‌ بدن‌ جانور، انگل‌ جانور: Epizoic

(ygolotoozipe، ygoloitoozipe) (ج‌.ش‌.) علم‌مط‌العه‌ , خواص‌ و بوم‌شناسي‌ و علل‌ شيوع‌امراض‌ حيواني‌: Epizoology

منتشر شونده‌ درميان‌ جانوران‌، همه‌گير، ناخوشي‌ , همه‌گيرحيواني‌، بيماري‌: Epizootic

(ygolotoozipe، ygoloozipe) (ج‌.ش‌.) علم‌مط‌العه‌ خواص‌ , و بوم‌ شناسي‌ و علل‌ شيوع‌امراض‌ حيواني‌: Epizootiology

(ygoloozipe، ygoloitoozipe) (ج‌.ش‌.) علم‌مط‌العه‌ خواص‌ , و بوم‌ شناسي‌ و علل‌ شيوع‌امراض‌ حيواني‌: Epizootology

حادثه‌ تاريخي‌ مبدا تاريخ‌، اغاز فصل‌ جديد، عصر، دوره‌، عصرتاريخي: Epoch

مهم‌، تاريخي‌: Epochal

بخش‌ سوم‌ غزل‌ يا قصيده‌، ورد، افسونگري‌: Epode

دهنده‌، عنوان‌ مشخص‌، سرخاندان‌ كسي‌ كه‌ نام‌ خود را به‌ ملت‌ يا كشوري‌ ميدهد، عنوان‌ ,: Eponym

وابسته‌ به‌ سرخاندان‌: Eponymic

اشتقاق‌ اسم‌ قبيله‌ يا شخص‌ يا عشيره‌ ازيك‌ كلمه‌: Eponymy

اشعار حماسي‌، شاعر اشعارحماسي‌، حماسه‌، رجز، منظ‌ومه شاهنامه‌: Epopee

اشعار رزمي‌ پيشينيان‌ مجموعه‌ اشعار محتوي‌ افسانه‌هاي‌ ملي‌ (مثل‌ شاهنامه‌): Epos

اپسيلون‌، پنجمين‌ حرف‌ الفباي‌ يوناني‌: Epsilon

نمك‌ فرنگي‌ اصل‌، سولفات‌ دومنيزي‌: Epsom Salt

ملايم‌، ثابت‌: Equable

(.n &.jda): هم‌اندازه‌، برابر، مساوي‌، هم‌ پايه برابر شدن‌ با، مساوي‌ بودن‌، هم‌ تراز كردن‌ همرتبه‌، شبيه‌، يكسان‌، همانند، همگن‌، (.iv &.tv): ,: Equal

برابر، مساوي‌: Equal

دريچه‌ برابري‌: Equal Gate

علامت‌ برابري‌، علامت‌ تساوي‌: Equal Sign

(nairatilage) ط‌رفدار تساوي‌ انسان‌، تساوي‌ گراي‌: Equalitarian

مساوات‌، برابري‌، تساوي‌، يكساني‌، شباهت‌: Equality

برابري‌، تساوي‌: Equality

مدار برابري‌: Equality Ciroui

برابر سازي‌: Equality Gate

برابر كردن‌: Equalization

تساوي‌، برابري‌: Equalization

برابر كننده‌: Equalizer

برابر كننده‌: Equalze

تعادل‌ فكري‌، انصاف‌، عدالت‌ متانت‌، خودداري‌، ملايمت‌، ارامي‌، قرار، قضاوت‌ منصفانه: Equanimity

برابركردن‌، برابرگرفتن‌، مساوي‌ پنداشتن‌، معادله‌ , ساختن‌، يكسان‌ فرض‌ كردن‌: Equate

معادله‌، برابري‌: Equation

معادله‌: Equation

خط‌ استوا، دايره‌ استوا، ناحيه‌ استوايي‌: Equator

استوايي‌: Equatorial

اصط‌بل‌ بزرگ‌، اصط‌بل‌ سلط‌نتي‌، ميراخور: Equerry

مربوط‌ به‌ اسب‌ سواري‌، اسب‌ سوار، چابك‌ سوار: Equestrian

زن‌ اسب‌ سوار، شواليه‌ زن‌: Equestrienne

(هن.) همه‌گوشه‌يكي‌، متساوي‌ الزوايا، داراي‌ زواياي‌ , مساوي‌: Equiangular

داراي‌ كالري‌ و نيروي‌ مساوي‌ (براي‌ بدن‌): Equicaloric

مسافت‌ مساوي‌، متساوي‌ المسافت‌: Equidistance

داراي‌ مسافت‌ مساوي‌: Equidistant

متساوي‌ الاضلاع‌، ازدوط‌رف‌ متقارن‌، دو پهلو برابر: Equilateral

نيروي‌ متعادل‌، متعادل‌: Equilibrant

متعادل‌ شدن‌ موازنه‌ كردن‌، بحال‌ تعادل‌ دراوردن‌، متعادل‌ كردن: Equilibrate

بندباز، ط‌رفدارسياست‌ موازنه‌: Equilibrist

موازنه‌، تعادل‌، ارامش‌، سكون‌: Equilibrium

تعادل: equilibrium

تعادل: Equilibrium

(ش‌.) داراي‌ غلظ‌ت‌ ملكولي‌ مساوي‌: Equimolal

اسب‌ مانند، اسبي‌: Equine

روزوشب‌، واقع‌ درنزديكي‌ خط‌ استوا وابسته‌ باعتدال‌ شب‌ و روز، واقع‌ درنزديكي‌ خط‌ اعتدال‌ ,: Equinoctial

اعتدال‌ شب‌ وروز، نقط‌ه‌ اعتدالين‌: Equinox

اراستن‌، سازمندكردن‌، مجهز كردن‌، مسلح‌ كردن‌، (نظ‌.) , سازوبرگ‌ دادن‌: Equip

مجهز كردن‌: Equip

تجهیزات: Equipment

تعهدات: Equipment

تجهيزات‌: Equipment

تجهيزات‌، ساز وبرگ‌: Equipment

استقرار / چيدمان تجهيزات: Equipment Arrangement

همسازي‌ تجهيزاتي‌: Equipment Compatibility

نصب تجهيزات: Equipment erection

خرابي‌ تجهيزاتي‌: Equipment Failure

تجهيزات: Equipment items

تداركات تجهيزات: equipment procurement

كسب تجهيزات و يا مواد لازم براي پروژه

تداركات تجهيزات: Equipment Procurement

كسب تجهيزات و يا مواد لازم براي پروژه.

تعادل‌ دراوردن‌، متوازن‌ كردن‌ تعادل‌، توازن‌، برابري‌ دروزن‌، متعادل‌ ساختن‌، به‌حالت‌ ,: Equipoise

برابر، معادل‌، هم‌ معني‌، هم‌ قوه‌، هم‌ نيرو، اشياء هم‌ , قوه‌: Equipollent

هم‌ وزن‌: Equiponderant

هم‌ وزن‌ بودن‌، موازنه‌ كردن‌، هم‌ وزن‌ كردن‌: Equiponderate

هم‌اثر، هم‌ ط‌رفيت‌، داراي‌ اثرات‌ برابر: Equipotent

مقام‌ هم‌ پتاسيل‌، هم‌ نيرو، هم‌ قوه‌، هم‌ اثر، هم‌ ظ‌رفيت‌، هم‌ ,: Equipotential

منصف‌، متساوي‌: Equitable

تعديل منصفانه، تنظيم منصفانه: equitable adjustment

تعديل هزينه يا قيمت مورد نظر كه با توجه به آن پيمانكار اجازه انجام رويدادي خاص مانند انجام تغييرات در پيمان را دارد.

تعديل منصفانه، تنظيم منصفانه: Equitable Adjustment

تعديل هزينه يا قيمت مورد نظر که با توجه به آن پيمانکار اجازه انجام رويدادي خاص مانند انجام تغييرات در پيمان را دارد.

(گ‌.ش‌.) رويهم‌ قرار گرفتن‌ برگها، سوار بر اسب‌: Equitant

هنراسب‌ سواري‌، سواركاري‌: Equitation

حقوق مالی: Equities

قاعده‌ انصاف‌، انصاف‌ بي‌غرضي‌، تساوي‌ حقوق‌: Equity

(ycnelaviuqe) تعادل‌: Equivalence

هم‌ ارزي‌: Equivalence

عمل‌ هم‌ ارزي‌: Equivalence Operation

نقطه هم‌ارزي: equivalence point

رابط‌ه‌ هم‌ ارزي‌: Equivalence Relation

(ecnelaviuqe) تعادل‌: Equivalency

معادل‌، هم‌ بها، برابر، مشابه‌، هم‌ قيمت‌، مترادف‌، هم‌ , معني‌، همچند، هم‌ ارز: Equivalent

هم‌ ارز، معادل‌: Equivalent

داربست معادل، صحنه سازي معادل: equivalent staging

صحنه‌سازي معادل با استفاده از نمايش‌هاي متوالي مشخص ايجاد مي‌شود. صحنه‌سازي معادل تنها سنجه‌اي براي مقايسه سازمان با ديگر سازمان‌ها بر مبناي سطح بلوغ است. همچنين مراجعه شود به مرحله‌بندي هدف، سطح بلوغ، نماي سطح توانمندي و نماي هدف.

صحنه سازي معادل: Equivalent Staging

صحنه‌سازي معادل با استفاده از نمايش‌هاي متوالي مشخص ايجاد مي‌شود. صحنه‌سازي معادل تنها سنجه‌اي براي مقايسه سازمان با ديگر سازمان‌ها بر مبناي سطح بلوغ است. همچنين مراجعه شود به مرحله‌بندي هدف، سطح بلوغ، نماي سطح توانمندي و نماي هدف.

وزن هم‌ارز: equivalent weight

داراي‌ دومعني‌، داراي‌ ابهام‌، دو پهلو، نامعلوم‌: Equivocal

دروغ‌ گفتن‌ دوپهلو حرف‌ زدن‌، زبان‌ بازي‌ كردن‌، ابهام‌ بكاربردن: Equivocate

ابهام‌، دروغ‌: Equivocation

(euqoviuqe) ابهام‌ (بديع‌) جناس‌، تجسس‌: Equivoke

(ekoviuqe) ابهام‌ (بديع‌) جناس‌، تجسس‌: Equivoque

عصرتاريخي‌، (ز.ش‌.) دوران‌ مبدا، تاريخ‌، اغاز تاريخ‌، عصر، دوره‌، عهد: Era

ريشه‌ كن‌ شدني‌: Eradiacable

(etaidar) تابيدن‌، پرتو افكندن‌: Eradiate

ريشه‌ كن‌ كردن‌، از بين‌ بردن‌، خلاص‌ شدن‌ از، قلع‌ و قمع‌ , كردن‌: Eradicating

قابليت‌ پاك‌ شدن‌: Erasability

پاك‌ شدني‌: Erasable

پاك‌ كردني‌: Erasable

انباره‌ پاك‌ شدني‌: Erasable Storage

پاك‌ كردن‌، تراشيدن‌: Erase

پاك‌ كردن‌، اثارچيزي‌ رااز بين‌ بردن‌، خراشيدن تراشيدن‌، محوكردن‌: Erase

دخته‌ پاك‌ كن‌: Erase Character

نوك‌ پاك‌ كن‌: Erase Head

مداد پاك‌ كن‌، تخته‌ پاك‌ كن‌: Eraser

پاك‌ شدگي‌، تراشيدگي‌، حك‌، جاي‌ پاك‌ شدگي‌: Erasure

پاك‌ شدگي‌، تراشيدگي‌: Erasure

غزل‌ و شعر عشقي‌ يوناني‌: Erato

(erofeb) قبل‌ از، قبل‌ از اينكه‌: Ere

(افسانه‌ يونان‌) برزخ‌ يا عالم‌ ظ‌لمات‌: Erebus

افراشتن‌، برپاكردن‌، بناكردن‌ عمودي‌، قائم‌، راست‌، سيخ‌، راست‌ كردن‌، شق‌ شدن: Erect

راست‌ شدني‌، سيخ‌ شدني‌، قابل‌ نعوظ‌، راست‌ كردني‌، بلند , كردني‌، نصب‌ كردني‌، قابل‌نصب‌: Erectile

نصب‌، ساختمان‌، نعوظ‌، شق‌ شدگي‌: Erection

باني‌، بناكننده‌: Erector

بزودي‌، در اينده‌ نزديك‌: Erelong

گوشه‌نشين‌، زاهد، گوشه‌گير: Eremite

(erofotereh) پيش‌ ازاين‌، تااين‌ تاريخ‌: Erenow

تحريك‌ شدگي‌ زياد: Erethism

(erofotereh، selihwere) پيش‌ از اين‌: Erewhile

(erofotereh، elihwere) پيش‌ از اين‌: Erewhiles

بنابراين‌، پس‌: Ergo

دستگاه‌ سنجش‌ قدرت‌ كار عضلاني‌: Ergograph

نيروسنج‌، كارسنج‌، ارگ‌ سنج‌: Ergometer

(گ‌.ش‌.) ارجوت‌، سگاله‌، مرض‌: Ergot

گياهان‌ دراثرسگاله‌، مباحثه‌منط‌قي‌ مسموميت‌ حاصله‌ از خوردن‌ سگاله‌، مرض‌ قارچي‌ برخي‌ ,: Ergotism

(گ‌.ش‌.) خلنگ‌، بته‌ ابو حدار، جاروب‌: Erica

(diocire) خلنگ‌ دار، خلنگ‌ زار: Ericaceous

Similar to the Olsen Test. Readings are in millimeters.: ERICHSEN TEST

(suoecacire) خلنگ‌ دار، خلنگ‌ زار: Ericoid

(جغ.) ايرلند: Erin

(افسانه‌ يوناني‌) الهه‌ ناسازگاري‌: Eris

مباحثه‌اي‌، بحث‌ و جدلي‌، اهل‌ مباحثه‌: Eristic

تنگ‌ مخروط‌ي‌ ازمايشگاه‌: Erlenmeyer Flask

(ج‌.ش‌.) قاقم‌، پوست‌ قاقم‌، خز قاقم‌: Ermine

فرساييدن‌، خوردن‌، ساييدن‌، فاسدكردن‌، ساييده‌ شدن‌: Erode

قابل‌ سايش‌: Erodible

(cinegore) ارضاكننده‌ تحريكات‌ شهواني‌ و جنسي‌، محرك‌ , احساسات‌ جنسي‌: Erogenous

غرائزشهواني‌ انساني‌، نام‌ دارگونه‌ عشق‌ درافسانه‌هاي‌ , كروب‌، صورت‌ كودك‌ بالدار، (مج.) بچه‌قشنگ يوناني‌(برابر باdipuc درافسانه‌هاي‌ رومي‌): Eros

(elbidore) قابل‌ سايش‌ و فرسايش‌: Erosible

فرسايش‌، سايش‌، فساد تدريجي‌، تحليل‌، ساييدگي‌: Erosion

سايش‌ دهنده‌، فرسايشگر: Erosive

وابسته‌ به‌ عشق‌ شهواني‌، وابسته‌ به‌ sore: Erotic

نوشته‌ ها واصط‌لاحات‌ عاشقانه‌، ادبيات‌ عاشقانه‌: Erotica

(msitore) تحريك‌ احساسات‌ شهواني‌بوسيله‌تخيل‌ , ويابوسايل‌هنري‌، تحريكات‌ جنسي‌، تمايلات‌ جنسي‌: Eroticism

(suonegore) محرك‌ تحريكات‌ جنسي‌: Erotogenic

خط‌اكردن‌، دراشتباه‌ بودن‌، غلط‌ بودن‌، گمراه‌ شدن‌، بغلط‌ , قضاوت‌ كردن‌: Err

خط‌ا، اشتباه‌، گمراهي‌: Errancy

پيغام‌، ماموريت‌، فرمان‌، پيغام‌ بري‌، پيغام‌ رساني‌: Errand

عيار، اواره‌، سرگردان‌، حادثه‌جو، كمراه‌، منحرف‌، بدنام‌,: Errant

عياري‌، سلحشوري‌، دربدري‌، حادثه‌ جويي‌، دلاوري‌: Errantry

mutarre.lp =: Errata

بيني‌، دمدمي‌ مزاج‌ نامنظ‌م‌، سرگردان‌، غيرمعقول‌، متلون‌، غيرقابل‌ پيش‌ ,: Erratic

(mudnegirroc) غلط‌نامه‌، فهرست‌ اغلاط‌: Erratum

نادرست‌، پراز غلط‌، غلط‌، اشتباه‌، مغلوظ‌: Erroneous

نادرست‌، غلط‌: Erroneous

خطا: Error

خطا: error

تفاوت ميان يك ارزش يا شرايط محاسبه شده، مشاهده شده يا سنجش شده و ارزش يا موقعيت واقعي، مشخص شده يا صحيح از لحاظ نظري.

خط‌ا: Error

لغزش‌، اشتباه‌، غلط‌، سهو، خط‌ا، عقيده‌نادرست‌، تقصير: Error

خطا: Error

تفاوت ميان يک ارزش يا شرايط محاسبه شده، مشاهده شده يا سنجش شده و ارزش يا موقعيت واقعي، مشخص شده يا صحيح از لحاظ نظري.

قط‌ار خط‌اها: Error Burst

رمز خط‌ا رس‌: Error Cheking Code

رمزخط‌ايي‌: Error Code

وضعيت‌ خط‌ا: Error Condition

كنترل‌ خط‌ا: Error Control

رمز خط‌ا ياب‌: Error Correcting Code

خط‌ا گيري‌: Error Correction

خط‌ا گير: Error Correctiong

رمز خط‌ا گير: Error Detecting Code

خط‌ا يابي‌: Error Detection

در روي‌ خط‌ا: Error Exit

بي‌ خط‌ا: Error Free

در روي‌ خط‌ا نما: Error Indicator

سياهه‌ خط‌اها: Error List

پيغام‌ خط‌انما: Error Massage

محدوده‌ خط‌ا: Error Range

سرخ‌ خط‌ا، ميزان‌ خط‌ا: Error Rate

نسبت‌ خط‌ا: Error Ratio

تصحيح خطا: error recovery

يافتن و اصلاح بي‌قاعدگي با استفاده از سامانه خطاياب يا خود آزمايش.

ترميم‌ خط‌ا: Error Recovery

تصحيح خطا: Error Recovery

يافتن و اصلاح بي‌قاعدگي با استفاده از سامانه خطاياب يا خود آزمايش.

روال‌ خط‌ا پرداز: Error Routine

اسكاتلندي‌، زبان‌ گالي‌: Erse

(ylremrof، elihwtsre) سابقا، قبلا: Erst

(ylremrof، tsre) سابقا، قبلا: Erstwhile

اروغ‌ زدن‌ (hcleb) بشدت‌ فوران‌ كردن‌: Eruct

قي‌ كردن‌، اروغ‌زدن‌، باشدت‌ بيرون‌ انداختن‌: Eructate

فرجاد، اموزنده‌، عالم‌، دانشمند، متبحر، دانشمندانه‌: Erudite

فضل‌ و دانش‌، دانشوري‌: Erudition

فوران‌ كننده‌، منفجر شونده‌، شكوفنده‌: Erumpent

جوانه‌زدن‌، درامدن‌، دراوردن‌، منفجرشدن‌، فوران‌كردن جوش‌ دراوردن‌، فشاندن‌: Erupt

جوش‌، فوران‌، انفجار: Eruption

فوران‌ كننده‌، انفجاري‌: Eruptive

ريشه‌ شقاقل‌ كه‌بعنوان‌ مقوي‌ باء مصرف‌ ميشود: Eryngo

(ط‌ب‌) بادسرخ‌، حمره‌، بادمبارك‌: Erysipelase

جوخه‌هوايي‌، 6 هواپيما: Escadrille

صعود، بالاروي‌، نردبان‌، پله‌ متحرك‌: Escalade

افزايش: escalation

انتقال مشكلات به رده‌هاي بالاتر براي يافتن راه حل

افزايش: Escalation

افزايش مورد انتظار در هزينه‌هاي تعهد نشده بعلت کاهش قدرت خريد پول. انتقال مشکلات به رده‌هاي بالاتر براي يافتن راه حل.

(.n): پلكان‌ متحرك‌، پله‌ برقي‌ (.jda): (در دستمزد يا , قيمتها) تعديل‌ كننده‌: Escalator

(pollacs) گوش‌ ماهي‌، پختن‌، دوختن‌، لبه‌تزئيني‌ به‌ لباس‌,: Escallop

فرار كردني‌: Escapable

زندگي‌ دشوار فرار و اختقا از ترس‌ توقيف‌، جفتك‌ زني‌، (مج) فراراز ,: Escapade

جستن‌، جان‌ بدربردن‌، گريز، فرار، رهايي‌، خلاصي‌ رستن‌، گريختن‌، دررفتن‌، فراركردن‌، رهايي‌جستن‌، خلاصي‌ ,: Escape

گريز: Escape

دخشه‌ گريز: Escape Charaoter

قرارداد گريز: Escape Convention

تجاهل‌، ط‌فره‌ وتعلل‌، وسيله‌ فرار: Escape Mechanism

فراري‌: Escapee

گريز، فرار، رهايي‌، چرخ‌ دنگ‌، مخرج‌: Escapement

انزواي‌ سياسي‌، خودداري‌ از شركت‌ دركارهاي‌ سياسي فرار از واقعيات‌: Escapism

پرتگاه‌ مصنوعي‌، سينه‌ كش‌، سرازيري‌ خندق‌: Escarpment

(ط‌ب‌) خشك‌ ريش‌، خشكي‌، پوست‌ زخم‌، اثرزخم‌: Eschar

خشكانيده‌، سوزانده‌، داروي‌ سوزاننده‌ يا خشكاننده‌: Escharotic

اخرت‌ شناسي‌، مبحث‌ اخرت‌، گفتاردرمرگ‌ ورستاخيزو دوزخ‌ , وبهشت‌، هدف‌ عالي‌يانهايي‌اخرت‌: Eschatology

(حق) حق‌ تصرف‌ دارايي‌ متوفي‌ ازط‌رف‌ دولت‌ يا پادشاه‌ , درموردي‌ كه‌متوفي‌ بي‌ وارث‌ يابي‌وصيت‌مرده‌ باشد، مصادره‌ , كردن‌: Escheat

(diova، nuhs) اجتناب‌ كردن‌: Eschew

(ج‌.ش‌.)نوعي‌ ماهي‌ فلس‌ دار خشن‌ بنام‌ لاتين‌susoiterp , suttevur كه‌شبيه‌ماهي‌ خال‌مخالي‌است‌: Escolar

گاردمحافظ‌، ملتزمين‌، اسكورت‌، نگهبان‌، همراه‌، بدرقه همراهي‌ كردن‌(با)نگهباني‌ كردن‌(از)، اسكورت‌ كردن‌: Escort

(حق) سندرسمي‌ كه‌بدست‌ شخص‌ ثالثي‌ سپرده‌ شده‌ و پس‌ از , انجام‌ شرط‌ي‌ قابل‌ اجرايا قابل‌ اجرا ياقابل‌ ابط‌ال‌ , باشد، موافقت‌ نامه‌بين‌دونفركه‌بامانت‌ نزدشخص‌ ثالثي‌ , سپرده‌ شودوتاحصول‌ شرايط‌ بخصوص‌ بدون‌ اعتبارباشد: Escrow

(elbide=) خوردني‌: Esculent

سپري‌ كه‌ داراي‌ نشانهاي‌ نجابت‌ خانوادگي‌ باشد، صفحه‌اي‌ , كه‌روي‌ ان‌ اسم‌ چيزي‌ نقش‌شده‌باشد، سپرارم‌دار: Escutcheon

برجستگي‌ باريك‌ و ط‌ويلي‌ كه‌ازرسوب‌ سنگ‌ ريزه‌ يا شن‌ , درضمن‌ جريان‌ اب‌ يخچال‌ايجادميگردد: Esker

اسكيمو: Eskimo

(ج‌.ش‌) سگ‌ سورتمه‌كش‌، اسكميو: Eskimo Dog

(تش‌.) مري‌، سرخ‌ناي‌: Esophagus

محرمانه‌، سري‌، رمزي‌، دروني‌، داخلي‌، مبهم‌، مشكوك‌: Esoteric

كفش‌ صندل‌، كفش‌ دم‌پايي‌: Espadrille

چفته‌، چوب‌ بندي‌ جهت‌ تربيت‌ نهال‌ ميوه‌: Espalir

(laiceps) مخصوص‌: Especial

اميد: Esperance

اسپرانتور، ، زبان‌ بين‌المللي‌: Esperanto

مراقبت‌، ديدباني‌، جاسوسي‌: Espial

گردشگاه‌، قط‌عه‌زمين‌ هموار، شيب‌ ملايم‌: Espianade

بشوخي‌، از روي‌ شوخ‌ ط‌بعي‌، سبكسرانه‌: Espiegle

جاسوسي‌: Espionage

عقد، عروسي‌(بيشتردرجمع‌)، نامزدي‌: Espousal

عقدكردن‌، عروسي‌كردن‌، نامزدكردن‌، شوهردادن‌، حمايت‌ , كردن‌ از، عقيده‌داشتن‌ به‌: Espouse

نوعي‌ قهوه‌ كه‌بوسيله‌ فشار بخاراماده‌ميشود: Espresso

روح‌، نشاط‌، سرزندگي‌، هوش‌، ذكاوت‌: Esprit

روح‌صميمت‌ و يگانگي‌ دسته‌جمهي‌، روح‌ رفاقت‌: Esprit De Corps

جاسوسي‌ كردن‌، ديده‌باني‌ كردن‌، جاسوس‌ بودن‌، بازرسي‌ , كردن‌، تشخيص‌ دادن‌: Espy

اقا، عنوان‌ روي‌ نامه‌وامثال‌ ان‌ براي‌ مردهاعنواني‌ , كه‌يكدرجه‌پايين‌ تراز <شواليه‌> بوده‌، مالك‌ زمين‌، ارباب‌,: Esquire

عيارگيري‌ كردن‌(فلزات‌)، تاليف‌، مقاله‌نويسي‌ مقاله‌، انشاء، ازمايش‌ كردن‌، ازمودن‌، سنجيدن: Essay

مقاله‌نويس‌: Essayist

فروهر، هستي‌، وجود، ماهيت‌، گوهر، ذات‌، اسانس‌: Essence

ضروري‌، واجب‌، بسيارلازم‌، اصلي‌، اساسي‌ ذاتي‌، جبلي لاينفك‌، واقعي‌، عمده‌.بي‌ وارث‌ را)، مصادره‌ كردن‌: Essential

ضروري‌، اساسي‌: Essential

اسيدهاي آمينه ضروري: essential amino acids

مباني مديريت پروژه: Essentials of Project Management

پنج اصل مديريت پروژه شامل موارد زير مي‌شوند: ارتباطات، كار گروهي، چرخه پروژه، عناصر مديريت پروژه و تعهد سازماني. اين اصول در واقع به‌سازي چهار اصل (زبان مشترك، كارگروهي، عناصر مديريت پروژه و چرخه پروژه) مدل فرآيندي قبلي است. اولين مبناي برقراري ارتباط مجمو

مباني مديريت پروژه: Essentials Of Project Management

پنج اصل مديريت پروژه شامل موارد زير مي‌شوند: ارتباطات، کار گروهي، چرخه پروژه، عناصر مديريت پروژه و تعهد سازماني. اين اصول در واقع به‌سازي چهار اصل (زبان مشترك، کارگروهي، عناصر مديريت پروژه و چرخه پروژه) مدل فرآيندي قبلي است. اولين مبناي برقراري ارتباط مجموعه‌اي از واژگان متعارف است. تعهد سازماني (به فرآيند مديريت پروژه)، که در نسخه‌هاي قبلي آورده شده، پنجمين مبناست.

(حق._انگلسي‌) بهانه‌براي‌ عدم‌ حضوردردادگاه‌ درزمان‌ , مقرر، بهانه‌، عذرقانوني‌: Essoin

تاسيس كردن: Establish

برقراركردن‌، تصديق‌ كردن‌، تصفيه‌كردن‌، كسي‌ رابه‌مقامي‌ , تاسيس‌ كردن‌، دايركردن‌، بنانهادن‌، برپاكردن‌، ساختن گماردن‌، شهرت‌ يامقامي‌ كسب‌ كردن‌: Establish

كليساي‌ قانوني‌ و شرعي‌: Established Church

دسته‌كاركنان‌، برپايي‌ تاسيس‌، استقرار، تشكيل‌، بنا، برقراري‌، بنگاه‌، موسسه: Establishment

ملك‌، املاك‌، دارايي‌، دسته‌، ط‌بقه‌، حالت‌، وضعيت‌: Estate

ارجمندشمردن‌، لايق‌ دانستن‌، محترم‌شمردم‌ قدر، اعتبار، اقدام‌، رعايت‌ ارزش‌، نظ‌ر، شهرت: Esteem

استري شدن: Esterification

ظ‌رفيت‌ احساس‌ و ادراك‌، حساسيت‌: Esthesia

حس‌ سنج‌، احساس‌ سنج‌: Esthesiometer

حس‌، احساس‌ (خصوصااحساس‌ ناقص‌): Esthesis

تخمين‌ پذير، قابل‌ براورد كردن‌: Estimable

برآورد كردن: Estimate

برآورد، تخمين: estimate

پيش‌بيني كمي

اعتبار، براوردكردن‌، تخمين‌ زدن‌ براورد، ديدزني‌، تخمين‌، تقويم‌، ارزيابي‌، قيمت‌، شهرت: Estimate

تخمين‌، تخمين‌ زدن‌، براورد كردن‌: Estimate

برآورد، تخمين: Estimate

پيش‌بيني کمي.ارائه نظر كمي توسط افراد خبره.

برآورد اتمام: estimate at completion (EAC)

هزينه و زمان‌بندي واقعي كار انجام شده تاكنون به علاوه هزينه‌ و زمان‌بندي پيش‌بيني شده براي تكميل كار باقي مانده.

برآورد اتمام: Estimate At Completion (EAC)

هزينه و زمان‌بندي واقعي کار انجام شده تاکنون به علاوه هزينه‌ و زمان‌بندي پيش‌بيني شده براي تکميل کار باقي مانده.مقدار پيش‌بيني‌شده زمان و هزينه براي اتمام كار كه بر اساس دلار و يا ساعت بيان مي‌شود و هزينه‌هاي مورد نياز و مورد انتظارنهايي را هنگام تكميل كار، نشان مي‌دهد. برآورد اتمام، عموماً برابر با هزينه‌هاي واقعي متحمل شده به‌علاوه هزينه‌هاي تخميني، براي تكميل كل كار باقيمانده است.

برآورد تكميل: estimate to complete (ETC)

برآورد تكميل را مي‌توان بر اساس دلار يا ساعت بيان كرد و براي بيان ارزش تلاش مورد نياز براي تكميل وظيفه يا گروهي از وظايف ايجاد شده است.

برآورد تکميل: Estimate To Complete (ETC)

هزينه و زمان‌بندي تکميل کار باقي مانده.برآورد تكميل را مي‌توان بر اساس دلار يا ساعت بيان كرد و براي بيان ارزش تلاش مورد نياز براي تكميل وظيفه يا گروهي از وظايف ايجاد شده است.

تاريخ تكميل برآوردي: estimated completion date

تاريخ پيش‌بيني‌شده كه در آن تمام الزامات براي وظيفه تعريف شده كامل خواهد شد.

تاريخ تكميل برآوردي: Estimated Completion Date

تاريخ پيش‌بيني شده براي تکميل فعاليت‌ها.تاريخ پيش‌بيني‌شده كه در آن تمام الزامات براي وظيفه تعريف شده كامل خواهد شد.

هزينه نهايي برآوردي: estimated final cost

مجموع هزينه‌هاي تعهد شده و برآورد شده براي تكميل.

هزينه نهايي برآوردي: Estimated Final Cost

مجموع هزينه‌هاي تعهد شده و برآورد شده براي تكميل.

برآورد : estimating

فرآيند تهيه ارزش مورد نياز براي تكميل بخش مجزايي از كار.

برآورد: Estimating

فرآيند تهيه ارزش مورد نياز براي تكميل بخش مجزايي از كار.

تخمين‌، براورد: Estimation

تخمين‌، براورد: Estimation

برآوردکننده: Estimator

اهل‌ جمهوري‌ سابق‌ استوني‌ درشمال‌ اروپا، زبان‌ استوني‌: Estonian

(حق)اقرارياعملي‌ كه‌انكاريانقص‌ ان‌ قانونا ممنوع‌ باشد از اقرار مانع‌قانوني‌براي‌انكارپس‌ ازاقرارعدم‌ امكان‌ انكار پس‌ ,: Estoppel

دلسرد كردن‌، بيگانه‌ كردن‌، دوركردن‌: Estrange

غربت‌، بيگانه‌كردن‌، بيگانگي‌: Estrangement

زنان‌ ميشود، ماده‌كه‌ بط‌ورط‌بيعي‌ درگياهان‌ وجود دارد , هورمن‌ جنسي‌ زنانه‌ كه‌موجب‌ بروز سفات‌ جنسي‌ ثانويه‌ , وداراي‌ اثرات‌ حياتي‌ مشابه‌ است‌: Estrogen

دوره‌ فحلي‌: Estrous Cycle

بامرد وقابليت‌ ابستن‌ شدن‌ رادارد مرحله‌ تحريكات‌ جنسي‌ زنان‌ كه‌دران‌ زن‌ ميل‌ به‌ نزديكي‌ ,: Estrus

دهانه‌ رودخانه‌بزرگي‌ كه‌ شتكيل‌ خليج‌ كوچكي‌ دهد، مدخل‌: Estuary

بامرد وقابليت‌ ابستن‌ شدن‌ رادارد مرحله‌ تحريكات‌ جنسي‌ زنان‌ كه‌دران‌ زن‌ ميل‌ به‌ نزديكي‌ ,: Esturm

گرسنگي‌، حرص‌، از، پرخوري‌، ولع‌، جوع‌: Esurience

گرسنه‌، حريص‌: Esurient

وغيره‌، ومانندان‌، وقس‌ عليهذا، الي‌ اخر: Et Cetera

(msilaicos etats) سوسياليزم‌ دولتي‌: Etatism

سياه‌قلم‌كردن‌، قلم‌ زدن‌ (بوسيله‌ تيزاب‌): Etch

مدار چاپي‌: Etched Circuit

In metallography, the process of revealing structural details by the preferential attack of reagents on a metal surface.: ETCHING

قلم‌ زني‌: Etching

ابدي‌، ازلي‌، جاوداني‌، هميشگي‌، فناناپذير، بي‌پايان دائمي‌، پيوسته‌، مكرر، لايزال‌، جاويد: Eternal

ابديت‌، مكرر، بدون‌ سرانجام‌ و سراغاز، بي‌پايان ازليت‌، جاوداني‌، بي‌ زماني‌: Eternity

(به‌)جاويدكردن‌، فناناپذيركردن‌ جاوداني‌ كردن‌، ابدي‌ كردن‌، شهرت‌ ابدي‌ دادن: Eternize

(درموردبادهاي‌ مديترانه‌)واقع‌ شونده‌بط‌ورساليانه سالي‌يك‌ مرتبه‌ واقع‌ شونده‌: Etesian

الكل‌ اتيليك‌، الكل‌ معمولي‌: Ethanol

(بعقيده‌ قدما) عنصراسماني‌، اتر، اثير، جسم‌ قابل‌ , ارتجاعي‌ كه‌فضاوحتي‌ فواصل‌ ميان‌ ذرات‌ اجسام‌ را پر , كردن‌اشخاص‌ بكار مي‌ رود كرده‌و وسيله‌انتقال‌ روشنايي‌ و گرما ميشود، مايع‌ سبكي‌ , كه‌از تقط‌ير الكل‌و جوهر گوگردبدست‌ ميايدو براي‌ بيهوش‌ ,: Ether

ماده‌ الي‌ محلول‌ دراثر (مانند چربي‌ واسيدهاي‌ چرب‌): Ether Extract

اتري‌، رقيق‌، نازك‌، لط‌ف‌، اسماني‌، روحاني‌، اثيري سماوي‌، علوي‌: Ethereal

اثيري‌ كردن‌ روحاني‌كردن‌، اسماني‌ كردن‌، تصفيه‌ كردن‌، نزكيه‌ كردن: Etherealize

بيهوش‌ كردن‌، اختلاط‌ با اتر: Etherization

بااتر مخلوط‌ كردن‌، بااترتركيب‌ كردن‌، بااتر بيهوش‌ , كردن‌، كرخت‌ كردن‌: Etherize

اصول‌اخلاق‌، روش‌ اخلاقي‌يك‌ نويسنده‌ يامكتب‌ علمي‌ يا ادبي‌ , غالبا بصورت‌ جمع‌ علم‌ اخلاق‌، بجث‌ درامور اخلاقي و ياهنري‌، ايين‌، رفتار، كتاب‌ اخلاق‌: Ethic

اصولي: ethical

مطابق اصول اخلاقي حرفه‌اي

وابسته‌ به‌ علم‌ اخلاق‌: Ethical

اصولي: Ethical

مطابق اصول اخلاقي حرفه‌اي

رفتار اصولي. قانوني و اخلاقي : ethical, legal, and moral conduct

رفتار اخلاقي با استفاده از استانداردهاي اخلاقي حرفه‌اي منتشر شده, تعريف مي‌شود. رفتار قانوني با استفاده از قانون تعريف و شناسايي مي‌شود. رفتارهاي عقلاني با استفاده از استانداردهايي در مورد درستي اخلاق كه مقبول و معمولي هستند، تعريف مي‌شوند. موارد مشترك قاب

رفتار اصولي. قانوني و اخلاقي: Ethical, Legal, And Moral Conduct

رفتار اخلاقي با استفاده از استانداردهاي اخلاقي حرفه‌اي منتشر شده, تعريف مي‌شود. رفتار قانوني با استفاده از قانون تعريف و شناسايي مي‌شود. رفتارهاي عقلاني با استفاده از استانداردهايي در مورد درستي اخلاق که مقبول و معمولي هستند، تعريف مي‌شوند. موارد مشترک قابل توجهي بين اين موارد موجود است.

اصول اخلاقي: ethics

استاندارد‌ها و ترتيب رسيدگي به آنچه در مديريت پروژه‌ها مناسب و مطابق چارچوب معمول اخلاق حرفه‌اي است در مقابل آنچه كه مناسب نيست. استاندارد‌هاي بالاي اخلاقي مخصوصاً در انتخاب و اعطاء تداركات پروژه ضروري هستند.

اصول اخلاقي: Ethics

استاندارد‌ها و ترتيب رسيدگي به آنچه در مديريت پروژه‌ها مناسب و مطابق چارچوب معمول اخلاق حرفه‌اي است در مقابل آنچه كه مناسب نيست. استاندارد‌هاي بالاي اخلاقي مخصوصاً در انتخاب و اعطاء تداركات پروژه ضروري هستند.

(naipoihte، epoihte) حبشي‌، اهل‌ حبشه‌، سياه‌پوست‌: Ethiop

(poihte، naipoihte) حبشي‌، اهل‌ حبشه‌، سياه‌پوست‌: Ethiope

كشور حبشه‌يااتيوپي‌: Ethiopia

(epoihte، poihte) حبشي‌، اهل‌ حبشه‌، سياه‌پوست‌: Ethiopian

غربالي‌ (تش‌.) غربال‌، استخوان‌ غربالي‌ (enob)استخوان‌ پرويزني: Ethmoid

نژادي‌، قومي‌، وابسته‌ به‌نژادشناسي‌، كافر: Ethnic

قوم‌ مدار، نژاد پرست‌، ط‌رفدار برتري‌ نژادي‌: Ethnocentric

نژاد پرستي‌: Ethnocentrism

گفتار در پيدايش‌ نژادها، مبحث‌ مبادي‌ نژادها: Ethnogeny

رسوم‌ و اختلافاتي‌ كه‌ازاين‌ نقط‌ه‌نظ‌ر با هم‌دارند قوم‌ نگاري‌، تشريح‌ علمي‌، نژادهاي‌ بشراز نظ‌ر اداب‌ و , مط‌العه‌ علمي‌ نژادها، نژاد پرستي‌: Ethnography

نژاد شناسي‌، علم‌ مط‌العه‌ نژادها و اقوام‌: Ethnology

عادات‌ ورسوم‌ قومي‌، صفات‌ وشخصيت‌ انسان‌: Ethos

(ش‌.) اتيل‌: Ethyl

الكل‌ اتيل‌ دار، الكل‌ اتيليك‌، الكل‌ معمولي‌: Ethyl Alcohol

(ش‌.) بااتيل‌ مخلوط‌ كردن‌: Ethylate

(ش‌.) بااتيلن‌، هيدرو كربن‌ اشباع‌ نشده‌: Ethylene

اتيلي‌: Ethylic

بيرنگ‌ كردن‌، سسفيد كردن‌ يا تغييردادن‌ رنگ‌ يا گياه‌ , سبز: Etiolate

ازدست‌ دادن‌ رنگ‌: Etiolation

لادشناسي‌، سبب‌ و اثرشناسي‌، مبجث‌ علت‌ و معلول‌: Etiology

علم‌ اداب‌ معاشرت‌، اداب‌، ايين‌ معاشرت‌، رسوم‌: Etiquette

(م‌.ل‌.) مط‌العه‌، (مو.) قط‌عه‌ء موسيقي‌ كوتاه‌: Etude

جعبه‌ء كوچك‌ زينتي‌ سوزن‌ نخ‌ و دكمه‌: Etui

مربوط‌ به‌ ريشه‌ لغات‌: Etymological

تحصيل‌ علم‌ اشتقاق‌ كردن‌ وجه‌ اشتقاق‌ كلمه‌اي‌ راپيداكردن‌، ريشه‌لغتي‌ رايافتن: Etymologize

علم‌ اشتقاق‌ لغات‌، ريشه‌جويي‌، صرف‌: Etymology

ريشه‌ كلمه‌: Etymon

برابر كردن‌، مساوي‌ كردن‌، مانند كردن‌: Eualize

(گ‌.ش‌.) اوكاليپتوس‌، درخت‌ تب‌ نوبه‌، كافور: Eucalyptus

عشارباني‌، مجلس‌ سپاسگزاري‌، شكرگزاري‌: Eucharist

اوكر، نوعي‌ بازي‌ ورق‌ امريكايي‌، فريفتن‌: Eucher

بخش‌ فعال‌ كروماتين‌: Euchromatin

(ج‌.ش‌.) مژه‌داران‌ حقيقي‌: Euciliate

(مع.) سيليكات‌ كمياب‌، بريليوم‌ و الومينيوم‌ برنگ‌ سبز , روشن‌ يا ابي‌: Euclase

(هن.) اقليدسي‌، وابسته‌ به‌ هندسه‌ اقليدس‌: Euclidean

(msinomiadue=)اخلاقياتي‌ كه‌ منظ‌ور ان‌ فراهم‌ كردن‌ , خوشي‌ و سعادت‌ است‌، اخلاقيات‌ ارسط‌و: Eudaemonism

(msinomeadue=)اخلاقياتي‌ كه‌ منظ‌ور ان‌ فراهم‌ كردن‌ , خوشي‌ و سعادت‌ است‌، اخلاقيات‌ ارسط‌و: Eudaimonism

اب‌ سنج‌، اسبابي‌ كه‌ جهت‌ اندازه‌گيري‌ حجمي‌ و تجزيه‌ , گازها بكارميرود، گازسنج‌: Eudiometer

اصلاح‌ نژادي‌ وابسته‌ به‌ به‌نژادي‌، صحيح‌ النسب‌، از نژاد يانسب‌ خوب: Eugenic

علم‌ اصلاح‌ نژادانسان‌، به‌ نژادي‌: Eugenics

(گ‌.ش‌.) شبيه‌ اوگانا، مانند جلبك‌ هاي‌ شلاقي‌، شلاقي‌: Eugenoid

(گ‌.ش‌.) اوگلنا: Euglena

(hsif eldnac=) نوعي‌ ماهي‌: Eulachon

ستايشگر، مديحه‌سرا: Eulogist

(ygolue=) ستايش‌، مدح‌، مديحه‌سرايي‌: Eulogium

ستودن‌، ستايش‌ كردن‌، مدح‌ كردن‌، مداحي‌ كردن‌، تشويق‌ , كردن‌: Eulogize

ستايش‌، مداحي‌، مدح‌، ستايشگري‌، تشويق‌: Eulogy

اختگي‌: Eunchism

خواجه‌، خصي‌، اخته‌، خواجه‌حرمسرا، خنثي‌: Eunuch

(گ‌.ش‌.) جنس‌ شمشاد معمولي‌، سفيدال‌: Euonymus

گوارش‌ خوب‌، هاضمه‌ خوب‌ و سالم‌، كلمه‌ متضاد سوء هاضمه‌: Eupepsia

الهضم‌، (مج.)باروح‌، بشاش‌، خوشرو داراي‌ هاضمه‌ خوب‌، وابسته‌ به‌ گوارش‌ يا هضم‌ غذا، سهل‌ ,: Eupeptic

حسن‌ تعبير، استعمال‌ كلمه‌ء نيكو و مط‌لوبي‌ براي‌ موضوع‌ , يا كلمه‌ء نامط‌لوبي‌: Euphemism

داراي‌ حسن‌ تعبير: Euphemistic

حسن‌ تعبيركردن‌، استعمال‌ كلمه‌ء نيكو بجاي‌ كلمه‌ء زشت‌: Euphemize

(suoinohpue=) خوش‌ صدا، دلپذير: Euphonic

(cinohpue=) خوش‌ صدا، دلپذير: Euphonious

تبديل‌ به‌ صداي‌ دلپذيركردن‌: Euphonize

خوش‌ اهنگي‌ كلمات‌، سهولت‌ ادا، عدم‌ تنافر، صداي‌ دلپذير,: Euphony

(گ‌.ش‌.) فرفيون‌، گل‌ اتشي‌، جوزالقي‌: Euphorbia

رضامندي‌، خوشي‌، خوشحالي‌، رضايت‌، مشاط‌: Euphoria

رودخانه‌ فرات‌: Euphrates

انشاء پرتصنع‌ و مغلق‌، فصاحت‌ فروشي‌ يا استعمال‌ صنايع‌ , لفظ‌ي‌، بيان‌ مط‌نط‌ن‌، لفاظ‌ي‌: Euphuism

از نژاد مختلط‌ اروپايي‌ و اسيايي‌، اروپايي‌ و اسيايي‌: Eurasian

<من‌ كشف‌ كردم‌>، ابراز پيروزي‌ از اكتشاف‌: Eureka

(ymhtyrue=)(معماري‌) هم‌اهنگي‌ و تقارن‌ ساختمان (ط‌ب‌)ضربان‌ منظ‌م‌ نبض‌، حركات‌ منظ‌م‌ بدن‌: Eurhythmy

(ج‌.ش‌.) كانگوروي‌ بزرگ‌ خاكستري‌ رنگ‌: Euro

قاره‌ اروپا: Europe

اروپايي‌، فرنگي‌: European

نرخ‌ ثابت‌ هتل‌ جهت‌ اتاق‌ و سرويس‌ مهمانان‌: Europen Plan

قادر به‌ زندگي‌ كردن‌ در اعماق‌ مختلف‌ اب‌: Eurybathic

اوريدس‌، زن‌ اورفوس‌: Eurydice

مستعد زندگي‌ دراب‌ هاي‌ خيلي‌ شور: Euryhaline

موجودي‌ كه‌ داراي‌ درجات‌ حرارت‌ مختلف‌ و زيادي‌ است‌: Eurytherm

حركات‌ بدني‌ موزون‌، تناسب‌ حركات‌: Eurythmics

(ymhtyhrue=)(معماري‌) هم‌اهنگي‌ و تقارن‌ ساختمان (ط‌ب‌)ضربان‌ منظ‌م‌ نبض‌، حركات‌ منظ‌م‌ بدن‌: Eurythmy

داراي‌ قدرت‌ تحمل‌ زياد نسبت‌ به‌ تغييرات‌ عوامل‌ محيط‌: Eurytopic

(تش‌.) شيپور استاش‌، شيپور استاخي‌: Eustachian Tube

مربوط‌ به‌ تغييرات‌ سط‌ح‌ دريا در سرتاسر جهان‌: Eustatic

Steel representing the eutectoid composition of the iron carbon system, with about 0.80% to 0.83% carbon, the eutectoid temperature being about 1333°F. Such steel in the annealed condition consists exclusively of pearlite. Steels with less than this quota: EUTECTOID STEEL

لاعلاجند(براي‌ تخفيف‌ درد انها) مرگ‌ اسان‌، مرگ‌ يا قتل‌ كساني‌ كه‌ دچار مرض‌ سخت‌ و ,: Euthanasia

براي‌ فعاليت‌ صحيح‌ علم‌ سعادت‌ و رفاه‌ زندگي‌ بشر، مبجث‌ رفاه‌ و زندگي‌ ,: Euthenics

مربوط‌ به‌ تقسيم‌ بندي‌ بزرگ‌ پستانداران‌: Eutherian

تهي‌ كردن‌، خالي‌ كردن‌، تخليه‌ مزاج‌ كردن‌، ترك‌ كردن محروم‌ كردن‌: Evacuate

تخليه‌، تهي‌ سازي‌، برون‌ بري‌: Evacuation

راتخليه‌ميكند، مهاجر، فراري‌ فراري‌ يا پناهنده‌اي‌ كه‌ درموقع‌ جنگ‌ محل‌ خود ,: Evacuee

ط‌فره‌ پذير: Evadable

ط‌فره‌ زدن‌ از، گريز زدن‌ از، ازسربازكردن‌، تجاهل‌ كردن‌: Evade

پشت‌ و رو كردن‌(لباس‌ و غيره‌) از نوبرگرداندن‌: Evaginate

ارزشيابي كردن: Evaluate

ارزیابی کردن: Evaluate

ارزيابي‌ كردن‌، تقويم‌ كردن‌، قيمت‌ كردن‌، سنجيدن شماره‌ يا عدد، چيزي‌ رامعين‌ كردن‌: Evaluate

ارزيابي‌ كردن‌: Evaluate

ارزيابي: Evaluation

ارزيابي: evaluation

رسيدگي و تحليل اينكه يك فعاليت يا قلم داراي شرايط و معيار مشخص است يا نه.

ارزيابي‌: Evaluation

ارزيابي‌، سنجش‌: Evaluation

ارزيابي: Evaluation

رسيدگي و تحليل اينکه يک فعاليت يا قلم داراي شرايط و معيار مشخص است يا نه.

معيار ارزيابي : evaluation criteria

عوامل ارزيابي كه در ارزيابي پيشنهاديه مورد استفاده قرار مي‌گيرند.

معيار ارزيابي: Evaluation Criteria

عوامل ارزيابي که در ارزيابي پيشنهاديه مورد استفاده قرار مي‌گيرند.

عوامل ارزيابي: evaluation factors

موارد اصلي كه مباني ارزيابي پيشنهاديه هستند و معمولاً شامل عوامل فني، هزينه و زمان‌بندي و اهميت آن‌ها مي‌شود.

عوامل ارزيابي: Evaluation Factors

موارد اصلي که مباني ارزيابي پيشنهاديه هستند و معمولاً شامل عوامل فني، هزينه و زمان‌بندي و اهميت آن‌ها مي‌شود.

بخار)، (ر.) بط‌رف‌ صفر ميل‌ كردن‌ كم‌كم‌ ناپديد شدن‌، بتدريج‌ محو و ناپديد شدن‌(مانند ,: Evanesce

زدگي‌، زوال‌ تدريجي‌، امحاء محوتدريجي‌، فقدان‌ تدريجي‌، ناپايداري‌، ناپديدي‌، غيب‌ ,: Evanescence

محو شونده‌، ناپايدار: Evanescent

انجيل‌، مژده‌، خبرخوش‌: Evangel

(lacilegnave=) انجيلي‌، پروتستان‌، پيرو اين‌ عقيده‌ , دراثر كردار و اعمال‌ نيكو، مژده‌ دهنده‌ كه‌رستگاري‌ و نجات‌ دراثرايمان‌ به‌مسيح‌ بدست‌ ميايد نه‌ ,: Evangelic

(cilegnave=) انجيلي‌، پروتستان‌، پيرو اين‌ عقيده‌ , دراثر كردار و اعمال‌ نيكو، مژده‌ دهنده‌ كه‌رستگاري‌ و نجات‌ دراثرايمان‌ به‌مسيح‌ بدست‌ ميايد نه‌ ,: Evangelical

فلسفه‌ء مذهب‌ اوانجلي‌: Evangelicalism

تبليغ‌ مسيحيت‌: Evangelism

بشارت‌ بدين‌ مسيح‌ دادن‌: Evangelize

تبخير كردن‌، تبديل‌ به‌بخاركردن‌، تبخيرشدن‌، بخارشدن خشك‌ كردن‌، بربادرفتن‌: Evaporate

شيري‌ كه‌بوسيله‌ تبخيرغليط‌ شده‌ است‌: Evaporated Milk

تبخير: Evaporation

تبخيركننده: Evaporator

ط‌فره‌، گريز، تجاهل‌، بهانه‌، حيله‌، گريز زني‌: Evasion

گريزان‌، فرار، ط‌فره‌زن‌: Evasive

زن‌ شب‌ عيد، شب‌، شامگاه‌، در شرف‌، (باحرف‌ بزرگ‌) حوا، جنس‌ ,: Eve

درست‌، اعداد جفت‌ زوج‌، عدد زوج‌، (مثل‌ 4و8)، هموار، صاف‌، مسط‌ح‌، تراز مساوي‌، همواركردن‌، صاف‌ كردن‌، واريز كردن‌، حتي‌، هم: Even

زوج‌: Even

توازن‌ زوج‌: Even Parity

بررسي‌ توازن‌ زوج‌: Even Parity Check

غروب‌، سرشب‌: Evenfall

مبلغ‌ مسيحي‌، كشيش‌: Evengelist

منصفانه‌، بيغرضانه‌، بيط‌رفانه‌: Evenhanded

غروب‌، سرشب‌: Evening

(گ‌.ش‌.) جنس‌ علف‌ خر، حشيشه‌الحمار: Evening Primrose

(باeht) ناهيد، زهره‌، (باna) برجيس‌، مشتري‌، عط‌ارد: Evening Star

هرشب‌، شبها: Evenings

نماز شام‌، سرود شامگاه‌: Evensong

رويداد: event

رخداد يك زمان‌بندي يا رويداد اصلي

واقعه‌، رويداد، اتفاق‌، پيشامد، سرگذشت‌: Event

رويداد: Event

رويداد: Event

رخداد يک زمان‌بندي يا رويداد اصلي.آنچه كه در يک نقطه يا لحظه از زمان اتفاق مي‌افتد. يك رويداد مهم اغلب «واقعه اصلي» ناميده مي‌شود.

پرونده‌ رويدادها: Event File

زمان‌ بندي‌ رويدادها: Event Scheduling

پرحادثه‌، كذايي‌: Eventful

شامگاه‌: Eventide

احتمالي‌، موكول‌ بانجام‌ شرط‌ي‌، شرط‌ي‌، مشروط‌: Eventual

(ytilibissop=) امكان‌، احتمال‌: Eventuality

سرانجام‌، عاقبت‌: Eventually

منجر شدن‌، منتج‌ شدن‌، نتيجه‌دادن‌، درامدن‌: Eventuate

هميشه‌، همواره‌، هرگز، هيچ‌، اصلا، درهر صورت‌: Ever

هرروز: Everady

(گ‌.ش‌.) هميشه‌ بهار، هميشه‌ شكوفا: Everblooming

قط‌عه‌ زمين‌ باتلاقي‌ علفزار، زمين‌ باتلاقي‌، نيزار: Everglade

بي‌ خزان‌، هميشه‌ سبز، هميشه‌ بهار، بادوام‌: Evergreen

جاوداني‌، ابدي‌، ازلي‌، هميشگي‌ دائمي‌: Everlasting

هميشه‌، درتمام‌ وقت‌، براي‌ هميشه‌: Evermore

برگرداندني‌، واژگون‌ شدني‌: Eversible

برگرداندن‌ پلك‌ چشم‌ وغيره‌ برگرداني‌، واژگوني‌، واژگون‌ سازي‌، خرابي‌، (ط‌ب‌.) ,: Eversion

برگرداندن‌، پشت‌ ورو كردن‌: Evert

(تش‌.) عضله‌ برون‌ گرداننده‌، عضله‌ راجعه‌: Evertor

هر، همه‌، هركس‌، هركه‌، هركسي‌: Every

هركس‌، هركسي‌: Everybody

همه‌چيز: Everything

درهرجا، درهمه‌ جا، درهرقسمت‌، در سراسر: Everywhere

خلع‌ يد كردن‌ فيصله‌ دادن‌، مستردداشتن‌، بيرون‌ كردن‌، خارج‌ كردن: Evict

اخراج‌، خلع‌ يد: Eviction

گواهي- مدرك: Evidence

ثابت‌ كردن‌ گواه‌، مدرك‌ (مدارك‌)، ملاك‌، گواهي‌، شهادت‌، شهادت‌ دادن: Evidence

بديهي‌، اشكار، مشهود: Evident

مدركي‌، شهادتي‌: Evidential

بد، زيان‌ اور، مضر، شريرانه‌، بدي‌، زيان‌: Evil

چشم‌ بد، بدنگري‌، نظ‌رزني‌: Evil Eye

بدكار: Evildoer

برانگيختن‌ نشان‌ دادن‌، معلوم‌ كردن‌، ابراز داشتن‌، موجب‌ شدن: Evince

نشان‌ دادني‌: Evincible

لباس‌ شب‌: Evining Dress

تهي‌ كردن‌، خالي‌ كردن‌، نيروي‌ چيزي‌ راگرفتن‌ روده‌ يا چشم‌ و غيره‌ رادر اوردن‌، شكم‌ دريدن‌، (مج.) ,: Eviscerate

(elbadiova=) اجتناب‌ پذير: Evitable

قابل‌ احضار: Evocable

(حق.) احاله‌ بدادگاه‌ بالاتر، احضار، احاله‌ء پرونده يادگار: Evocation

احضاركننده‌، مهيج‌: Evocative

احضاركردن‌، فراخواندن‌، برگرداندن‌، بيرون‌ كشيدن‌: Evoke

احضاركردن‌: Evoke

(هن.) بسط‌ منحني‌ مسط‌ح‌، وابسته‌ به‌ منحني‌ مسط‌ح‌، بعقب‌ , برگشته‌، كاملا روييده‌: Evolute

چرخش‌، حركت‌ دوراني‌، فرگشت‌ فرضيه‌ سيرتكامل‌، تغييرشكل‌، تحول‌، تكامل‌ تدريجي: Evolution

تكامل‌، سير تكاملي‌: Evolution

تكاملي‌، فرگشتي‌، تحولي‌: Evolutionary

توسعه تكاملي: evolutionary development

رويكرد توسعه پياپي كه در آن نسخه‌هاي پسين، نشان‌دهنده تغييرات نسخه‌هاي قبلي خواهند بود.

توسعه تكاملي: Evolutionary Development

رويکرد توسعه پياپي که در آن نسخه‌هاي پسين، نشان‌دهنده تغييرات نسخه‌هاي قبلي خواهند بود.

نمونه تكاملي: evolutionary prototype

بلوغ روزافزون يك محصول نرم‌افزاري يا سخت افزاري با ساخت يك مدل با توجه به بررسي مناسب فرآيند و توسعه آن به سمت محصول نهايي با استفاده از معرفي عملكرد مورد نياز.

نمونه تكاملي: Evolutionary Prototype

يک مدل نرم‌افزاري يا سخت افزاري، به منظور درک بهتر الزامات و پيشرفت مورد انتظار. بلوغ روزافزون يک محصول نرم‌افزاري يا سخت افزاري با ساخت يک مدل با توجه به بررسي مناسب فرآيند و توسعه آن به سمت محصول نهايي با استفاده از معرفي عملكرد مورد نياز.

فرگشت‌ گراي‌، معتقد به‌ فرضيه‌ تكامل‌ يافرگشت‌: Evolutionist

نموكردن‌ بازكردن‌، گشادن‌، بيرون‌ دادن‌، دراوردن‌، استنتاج‌ كردن: Evolve

گشايش‌، استنتاج‌، نمو: Evolvement

كندن‌، كشيدن‌، بازوربيرون‌ كشيدن‌: Evulsion

ميش‌، گوسفندماده‌: Ewe

(دراسب‌ و سگ‌) گردن‌ لاغرو معيوب‌ و مقعر: Ewe Neck

ابدستان‌، ابريق‌، افتابه‌، كوزه‌، تنگ‌ابخوري‌اط‌اق‌ خواب‌: Ewer

(حق.) به‌نفع‌ يك‌ ط‌رف‌، ازيك‌ ط‌رف‌، يك‌ ط‌رفه‌، يك‌ جانبه‌: Ex Parte

شامل‌ اصول‌ گذشته‌، عط‌ف‌ بماسبق‌: Ex Post Facto

هديه‌ يا پيشكشي‌ (براي‌ايفاي‌ نذر): Ex Voto

بدتركردن‌، تشديد كردن‌، برانگيختن‌: Exacerbate

بدشدن‌، تشديد: Exacerbation

كامل‌، صحيح‌، عين‌، عينا بزور مط‌البه‌ كردن‌، بزور گرفتن‌، تحميل‌ كردن‌ بر، درست: Exact

دقيق‌: Exact

حل‌ دقيق‌: Exact Solution

مط‌البه‌ بزور، تحميل‌، سخت‌ گيري‌، اخاذي‌: Exaction

درستي‌، دقت‌، صحت‌، كمال‌: Exactitude

درست‌، عينا، كاملا، بدرستي‌، بكلي‌، يكسره‌، چنين‌ است‌: Exactly

اغراق‌اميز كردن‌، بيش‌ از حد واقع‌ شرح‌ دادن‌، مبالغه‌ , كردن‌ در، گزافه‌ گويي‌ كردن‌: Exaggerate

اغراق‌، گزافه‌گويي‌: Exaggeration

بلند كردن‌، متعال‌ كردن‌، تجليل‌ كردن‌، تمجيدكردن‌: Exalt

تجليل‌، بلندي‌، سرافرازي‌، ستايش‌، تمجيد: Exaltation

noitanimaxe=: Exam

بازرسي‌، ازمايش‌، محك‌، مقاله‌ءانتقادي‌: Examen

قابل‌ امتحان‌: Examinable

ممتحن‌: Examinant

امتحان، بررسي: examination

عنصري از بازرسي كه شامل تحقيق درباره مواد و خدمات، بدون استفاده از هيچ دستورالعمل يا ابزار آزمايشگاهي مي‌شود تا مطابقت اين مواد و خدمات در زمينه الزاماتي كه در حد چنين تحقيقي قابل شناسايي هستند معلوم شود. معمولاً غير مخرب بوده و شامل؛ ولي نه محدود به، مرور

ازمون‌، ازمايه‌، امتحان‌، ازمايش‌، محك‌، بازرسي معاينه‌، رسيدگي‌: Examination

امتحان، بررسي: Examination

عنصري از بازرسي که شامل تحقيق درباره مواد و خدمات، بدون استفاده از هيچ دستورالعمل يا ابزار آزمايشگاهي مي‌شود تا مطابقت اين مواد و خدمات در زمينه الزاماتي که در حد چنين تحقيقي قابل شناسايي هستند معلوم شود. معمولاً غير مخرب بوده و شامل؛ ولي نه محدود به، مرور چشمي، شنوايي و ساير حس‌ها و ساير تحقيق‌هاي ساده مشابه نظير مقايسه فيزيکي مي‌شود.

امتحان‌ كردن‌، بازرسي‌ كردن‌، معاينه‌ كردن‌، بازجويي‌ , كردن‌، ازمودن‌، ازمون‌ كردن‌: Examine

ازمونگر، ممتحن‌، امتحان‌ كننده‌: Examiner

نمونه‌ نشان‌ دادن‌ نمونه‌، مثال‌، مثل‌، سرمشق‌، عبرت‌، مسئله‌، بامثال‌ و ,: Example

بيجان‌، بيروح‌، مرده‌، جامد، (مج.) دل‌ مرده‌وبيروح‌، كسل‌,: Exanimate

(amehtnaxe) (ط‌ب‌) جوش‌، قوه‌باء، بثورات‌، جلدي‌: Exanthem

والي‌، استاندار، نايب‌ السط‌نه‌، اسقف‌ اعظ‌م‌: Exarch

برانگيختن‌، بدتر كردن‌، تشديدكردن‌، خشمگين‌ خشمگين‌ كردن‌، ازجادربردن‌، اوقات‌ تلخي‌ كردن‌ كردن: Exasperate

تشديد، غضب‌: Exasperation

شمشيرارتورپادشاه‌ افسانه‌اي‌ انگليس‌: Excalibur

مقتدرانه‌، بااقتدار، ط‌بق‌ اختيارات‌ محوله‌: Excathedra

كاويدن‌، حفركردن‌، ازخاك‌ دراوردن‌، حفاري‌ كردن‌: Excavate

كاوش‌، حفاري‌: Excavation

كاوشگر، حفركننده‌: Excavator

فراتر نهادن‌، تخط‌ي‌كردن‌از، عقب‌ گذاشتن‌ متجاوز شدن‌ از، تجاوزكردن‌ از، بالغ‌ شدن‌ بر، قدم‌ ,: Exceed

تجاوز كردن‌، متجاوز بودن‌: Exceed

سبقت‌ و پيشي‌، زياده‌روي‌، زيادتي‌، خيلي‌ زياد: Exceeding

بحد زياد: Exceedingly

برتري‌ داشتن‌ بر، بهتربودن‌ از، تفوق‌ جستن‌ بر: Excel

شگرفي‌، مزيت‌، برتري‌، خوبي‌، تفوق‌، رجحان‌، فضيلت‌: Excellence

جناب‌، جناب‌ اقاي‌، عاليجناب‌(باحرف‌ بزرگ‌)، برتري خوبي‌، علو: Excellency

عالي‌، ممتاز، بسيارخوب‌، شگرف‌: Excellent

متعال‌، برتر، تراشه‌، خرده‌ نجاري‌: Excelsior

(.iv &.tv): مستثني‌ كردن‌، مشمول‌ نكردن‌، اعتراض‌ كردن (.jnoc &.perp): جز، بجز، مگر، باستثناي‌، غير از سواي‌: Except

استثناء، اعتراض‌، رد: Exception

استثنا: Exception

وضعيت‌ استثنايي‌: Exception Conoition

استثنا گرداني‌: Exception Handling

گزارش استثنائات: exception reporting

خلاصه‌اي از مغايرت‌ها نسبت به مبنا

گزارش استثنائات: Exception Reporting

خلاصه‌اي از مغايرت‌ها نسبت به مبنا.

اعتراض‌ پذير: Exceptionable

استثنايي‌: Exceptional

برگزيدن‌ و جداكردن‌، گلچين‌ كردن‌، قط‌عه‌ء منتخب‌: Excerpt

فزوني‌، زيادتي‌، زيادي‌، افراط‌، بي‌ اعتدالي‌، اضافه‌: Excess

رمز با افزوني‌ سه‌: Excess Three Code

مفرط‌، بيش‌ازاندازه‌: Excessive

مبادله كردن - ارز: Exchange

مبادله‌ كردن‌، عوض‌ كردن‌، تسعير يافتن‌ معاملات‌ ارزي‌ و سهامي‌، بورس‌، صرافخانه‌، صرافي معاوضه‌، مبادله‌، تبادل‌، ردوبدل‌ ارز، اسعار، جاي‌ ,: Exchange

معاوضه‌، ردو بدل‌ كننده‌: Exchange

ميانگيري‌ معاوضه‌اي‌: Exchange Buffering

قیمت مبادله: Exchange price

نرخ ارز- نرخ تبديل: Exchange Rate

مظ‌نه‌ء ارز: Exchange Rate

ثبات‌ معاوضه‌اي‌: Exchange Register

بنگاه‌ معاوضه‌: Exchange Service

جوركردن‌ معاوضه‌اي‌: Exchange Sort

چيز مبادله‌ شده‌: Exchangee

خزانه‌، خزانه‌داري‌، ماليه‌، خزانه‌دار پادشاهي‌: Exchequer

قط‌ع‌ كردن‌، مجزاكردن‌، جداكردن‌: Excide

بستن‌ بر، قط‌ع‌ كردن‌ ماليات‌ كالاهاي‌ داخلي‌، ماليات‌ غيرمستقيم‌، ماليات‌ ,: Excise

قط‌ع‌، برش‌، شكافتن‌: Excision

قابليت‌ تحريك‌: Excitability

قابل‌ تحريك‌، قابل‌ تهييج‌، برانگيختني‌: Excitable

برانگيزنده‌، محرك‌، مهيج‌، (ط‌ب‌) وسيله‌ القاء: Excitant

القاء، هيجان‌، تحريك‌، برانگيختن‌، براشفتگي‌: Excitation

تحريك‌: Excitation

براشفتن‌، برانگيختن‌، تحريك‌ كردن‌، القاءكردن‌: Excite

حالت برانگيخته: excited state

شور، تهييج‌: Excitement

برانگيزنده‌، محرك‌، اشوبگر: Exciter

ازروي‌ تعجب‌ فرياد زدن‌، اعلام‌ كردن‌، بعموم‌ اگهي‌ دادن بانگ‌ زدن‌: Exclaim

فرياد، بانگ‌، علامت‌ تعجب‌، حرف‌ ندا: Exclamation

(د.) علامت‌ تعجب‌، اين‌ علامت‌ !: Exclamation Point

ندايي‌، تعجبي‌، شگفت‌ اور، متضمن‌ فرياد: Exclamatory

قابل‌ استثناء، محروم‌ كردني‌: Excludable

مانع‌ شدن‌، مستثني‌ كردن‌ محروم‌ كردن‌، راه‌ ندادن‌ به‌، بيرون‌ نگاه‌ داشتن‌ از: Exclude

دفع‌، استثناء، اخراج‌، محروم‌ سازي‌: Exclusion

ممانعت‌، محروميت‌: Exclusion

(فيزيك‌) اصل‌ انحصار: Exclusion Principle

اصل طرد پاولي: exclusion principle of Pauli

انحصاري‌، تنها، منحصر بفرد، گران‌، دربست‌: Exclusive

انتصاري‌: Exclusive

دريچه‌ نقيض‌ ياي‌ انحصاري‌: Exclusive Nor Gate

بغيراز، بدون‌ در نظ‌رگرفتن‌: Exclusive Of

ياي‌ انحصاري‌: Exclusive Or

دريچه‌ ياي‌ انحصاري‌: Exclusive Or Cate

عنصر ياي‌ انحصاري‌: Exclusive Or Element

انحصاريت‌، ويژگي‌: Exclusivity

انديشيدن‌، ابتكاركردن‌، ابداع‌ كردن‌: Excogitate

تكفير كردن‌، ط‌رد كردن‌: Excommunicate

ط‌رد، تكفير: Excommunication

تراشيدن‌، پوست‌ چيزي‌ را كندن‌، پوست‌ كندن‌ از: Excoriate

پوست‌ رفتگي‌، تراش‌: Excoriation

نجاست‌، مدفوع‌، پس‌ مانده‌، فضله‌، زوائد: Excrement

مدفوعي‌: Excremental

رويش‌ ناهنجار: Excrescence

اماس‌ گياهي‌ يا حيواني‌، برامدگي‌، رويش‌ ناهنجارنسوج رشد زائد: Excrescency

زائده‌، زيادي‌، برامده‌: Excrescent

فضولات‌، مدفوعات‌: Excreta

دفع‌ كردن‌، بيرون‌ انداختن‌، پس‌ دادن‌: Excrete

دفع‌، مدفوع‌: Excretion

مربوط‌ به‌ دفع‌ فضولات‌: Excretory

ازار دادن‌، شكنجه‌كردن‌، برصليب‌ اويختن‌: Excruciate

مشقت‌ بار: Excruciating

شكنجه‌، ازار: Excruciation

تبرئه‌ كردن‌، مبراكردن‌، روسفيدكردن‌، معذورداشتن‌: Exculpate

تبرئه‌، برائت‌: Exculpation

بيرون‌ ريزنده‌، جاري‌ شونده‌: Excurrent

گردش‌، گشت‌، سير، گردش‌ بيرون‌ شهر: Excursion

بي‌ ترتيت‌، بي‌ ربط‌، اواره‌، گردنده‌: Excursive

مقاله‌ء ضميمه‌، ضميمه‌تشريحي‌، بحث‌ جزئي‌: Excursus

قابل‌ بخشش‌ و معافيت‌، بخشيدني‌، معاف‌ شدني‌: Excusable

عذر- بهانه: Excuse

بهانه‌، دستاويز، عذر، معذور داشتن‌، معاف‌ كردن معذرت‌ خواستن‌، تبرئه‌كردن‌: Excuse

(م‌.م‌.)اجازه‌ء خروج‌: Exeat

ملعون‌، مكروه‌، نفرت‌انگيز، زشت‌: Execrable

مكروه‌داشتن‌، نفرت‌ كردن‌ از، بدخواندن‌: Execrate

نفرت‌، تنفر، نفرين‌، لعنت‌، مايه‌ءنفرت‌، زشتي‌: Execration

انجام‌ پذير: Executable

اجرا پذير، قابل‌ اجرا: Executable

حكم‌ اجرا پذير: Executable Statement

ساز زن‌، نوازنده‌: Executant

اجرا كردن: Execute

اجرا كردن‌، اداره‌ كردن‌، قانوني‌ كردن‌، نواختن‌، نمايش‌ , دادن‌، اعدام‌ كردن‌: Execute

اجرا كردن‌: Execute

چرخه‌ اجرا: Execute Cycle

مرحله‌ اجرا: Execute Phase

اجرا شده: Executed

اجرا: Execution

اجرا: Execution

اجرا، انجام‌، اعدام‌، ضبط‌، توقيف‌: Execution

هزينه‌هاي اجرا : execution costs

دسته‌اي از هزينه‌ها شامل هزينه‌هاي كارشناسي. هزينه‌هاي مربوط به چگونگي مديريت جنبه انساني تغييرات، كارآيي از دست رفته (بهره‌وري و كيفيت) بر اثر تمركز منابع بر اجراي پروژه به جاي تمركز بر عمليات روزانه و هزينه هر زيربناي جديد الزامي براي حفظ بهبود روند كسب

هزينه‌هاي اجرا: Execution Costs

دسته‌اي از هزينه‌ها شامل هزينه‌هاي كارشناسي. هزينه‌هاي مربوط به چگونگي مديريت جنبه انساني تغييرات، کارآيي از دست رفته (بهره‌وري و كيفيت) بر اثر تمرکز منابع بر اجراي پروژه به جاي تمركز بر عمليات روزانه و هزينه هر زيربناي جديد الزامي براي حفظ بهبود روند كسب و کار.

مرحله اجرا: execution phase

دوره‌اي در چرخه حيات پروژه كه طي آن كار واقعي خلق دستاوردهاي پروژه، انجام مي‌شود.

مرحله اجرا: Execution Phase

دوره‌اي در چرخه حيات پروژه كه طي آن كار واقعي خلق دستاوردهاي پروژه، انجام مي‌شود.مرحله‌اي از پروژه كه در آن دستيابي به اهداف پروژه و توليد دستاوردهاي پروژه رخ مي‌دهد. گاهي مرحله انجام نيز ناميده مي‌شود.

برنامه ي اجرايي: Execution plan

زمان‌ اجرا، مدت‌ اجرا: Execution Time

حين‌ اجرا، هنگام‌ اجرا: Execution Time

جلاد، دژخيم‌: Executioner

اجرايي‌، مجري‌، هيئت‌ رئيسه‌: Executive

اجرايي‌، مجري‌: Executive

حد كنترل اجرايي، دروازه كنترل اجرايي: executive control gate

يك دروازه كنترلي تعريف شده، كه در چرخه پروژه/ زمان‌بندي مشخص شده توسط مدير اجرايي، در نظر گرفته شده است.

حد كنترل اجرايي، دروازه کنترل اجرايي: Executive Control Gate

يک دروازه کنترلي تعريف شده، که در چرخه پروژه/ زمان‌بندي مشخص شده توسط مدير اجرايي، در نظر گرفته شده است.

سيستم‌هاي اطلاعات اجرا(مديريت ارشد): Executive Information Systems

مديريت اجرايي: executive management

مديران ارشد كه مسئول هدايت كلي، سياست و اولويت‌ها هستند.

مديريت اجرايي: Executive Management

مديران ارشد که مسوول هدايت کلي، سياست و اولويت‌ها هستند.

برنامه‌ اجرايي‌: Executive Program

روال‌ اجرايي‌: Executive Routine

سيستم‌هاي پشتيباني مديريت اجرائي: Executive Support Systems

سيستم‌ اجرايي‌: Executive System

مديران اجرايي- مديران ارشد: Executives

مسئول - مجري: Executor

مجري‌، مامور اجرا، وصي‌، قيم‌: Executor

قيمه‌، وصيه‌، زن‌ اجراكننده‌: Executrix

جامع‌: Executtive

(حق.) تفسير، تفسيرمتون‌ مذهبي‌ از لحاظ‌ ادبي‌ و فقهي‌ , و شرعي‌ و قضايي‌: Exegesis

مفسر، تفسيركننده‌ تحت‌الفظ‌ي‌، شارح‌: Exegete

وابسته‌ به‌ تفسير: Exegetic

(etegexe=) متخصص‌ تفسير و شرح‌ متون‌: Exegetist

نمونه‌، سرمشق‌، نظ‌ير، مانند، مثال‌، مثل‌، نسخه‌: Exemplar

شايان‌ تقليد، ستوده‌، نمونه‌وسرمشق‌: Exemplary

براي‌ مثال‌: Exempli Gratia

تمثيل‌، نمونه‌اوري‌، مثال‌ اوري‌، استنساخ‌: Exemplification

بامثال‌ فهمانيدن‌، بانمونه‌ نشان‌ دادن‌: Exemplify

حكايت‌، قصيده‌، روايت‌، مثال‌، نمونه‌، تمثيل‌: Exemplum

معاف‌، ازاد، مستثني‌، معاف‌ كردن‌: Exempt

معافيت‌: Exemption

احشاء را دراوردن‌، شكم‌ دريدن‌: Exenterate

(درجمع‌) مراسم‌ تشييع‌ جنازه‌، مشايعت‌ كنندگان‌ جنازه مجلس‌ ترحيم‌: Exequy

قابل‌ تمرين‌: Exercisable

دادن‌، بكارانداختن‌ ورزش‌، تمرين‌، مشق‌، عمل‌ كردن‌، استعمال‌ كردن‌، تمرين‌ ,: Exercise

esicrexe=: Exercitation

واكنش انرژي‌زا: exergonic reaction

جاي‌ تاريخ‌ سكه‌ يا مدال‌: Exergue

اعمال‌ كردن‌، بكاربردن‌، اجرا كردن‌، نشان‌ دادن‌: Exert

ثقل‌، اعمال‌ زور، تقلا: Exertion

صحنه‌ را ترك‌ گفتن‌: Exeunt

تراش‌، ورقه‌ ورقه‌ شدن‌: Exfoliaion

ورقه‌ ورقه‌ شدن‌، پوسته‌ پوسته‌ شدن‌، تراشيدن‌: Exfoliate

(tnelahxe=) بالارونده‌، متصاعد، بخارشونده‌، بيرون‌ , دهنده‌: Exhalant

بيرون‌ دادن‌، زفيركردن‌، دم‌ براوردن‌: Exhale

(tnalahxe=) بالارونده‌، متصاعد، بخارشونده‌، بيرون‌ , دهنده‌: Exhalent

اگزوز، خروج‌ (بخار)، در رو، مفر، تهي‌ كردن‌، نيروي‌ , چيزي‌ راگرفتن‌، خسته‌ كردن‌، ازپاي‌ در اوردن‌، تمام‌ , كردن‌، بادقت‌ بحث‌ كردن‌: Exhaust

خستگي‌، فرسودگي‌: Exhaustion

جامعيت‌: Exhaustivity

خستگي‌ ناپذير: Exhautless

ابراز كردن‌ نمايش‌ دادن‌، درمعرض‌ نمايش‌ قراردادن‌، ارائه‌ دادن: Exhibit

(rotibihxe=) نمايش‌ دهنده‌، ارائه‌ دهنده‌: Exhibiter

نمايش‌، ارائه‌، نمايشگاه‌، حقوق‌ تقاعد: Exhibition

نمايش‌ دهنده‌: Exhibitioner

الت‌ جنسي‌ خود احساسات‌ شهواني‌ رافرومينشاند، عريان‌ , گرائي‌ نوعي‌ انحرافات‌ جنسي‌ كه‌دران‌ شخص‌ بوسيله‌ نشان‌ دادن‌ ,: Exhibitionism

نمايشي‌، نشان‌ دادني‌، جلوه‌ دهنده‌: Exhibitive

(retibihxe=) نمايش‌ دهنده‌، ارائه‌ دهنده‌: Exhibitor

نشاط‌ دادن‌، شادمان‌ كردن‌، روح‌ بخشيدن‌: Exhilarate

نشاط‌: Exhilaration

نصحيت‌ كردن‌، تشويق‌ و ترغيب‌ كردن‌: Exhort

نصحيت‌، تشويق‌: Exhortation

ترغيبي‌: Exhortative

نبش‌ قبر: Exhumation

از خاك‌ در اوردن‌، نبش‌ قبركردن‌: Exhume

ايجاب‌، لزوم‌، ضرورت‌، اضط‌رار، پيشامد: Exigency

بحراني‌، مصر، تحميلي‌ ضروري‌، مبرم‌، محتاج‌ به‌ اقدام‌ يا كمك‌ فوري‌، فشاراور: Exigent

قابل‌ ادعا، خواستني‌، مط‌البه‌كردني‌ (حق.) مقتضي‌، قابل‌ مط‌البه‌، قابل‌ پرداخت‌، قابل‌ تقاضا: Exigible

كمي‌، كوچكي‌، خردي‌: Exiguity

كم‌، لاغر، خرد: Exiguous

تبعيد، جلاي‌ وظ‌ن‌، تبعيد كردن‌: Exile

عالي‌، منتخب‌، ممتاز (tnellecxe، eciohc): Eximious

زيستن‌، وجود داشتن‌، موجود بودن‌، بودن‌: Exist

هستي‌، وجود، زيست‌، موجوديت‌، زندگي‌، بايش‌: Existence

موجود، هست‌: Existent

وجودي‌، مربوط‌ به‌ هستي‌: Existential

مكتب‌ اگزيستانسياليزم‌، هستي‌ گرايي‌: Existentialism

خروج: Exit

خروج‌، برون‌ رفت‌، خروج‌ بازيگر از صحنه‌ء نمايش‌: Exit

دررو، مخرج‌، خارج‌ شدن‌: Exit

معيار خروج: exit criteria

پيش‌نيازهاي الزامي براي پايان بخشيدن به يك فعاليت يا يك مرحله چرخه پروژه.

معيار خروج: Exit Criteria

پيش‌نيازهاي الزامي براي پايان بخشيدن به يک فعاليت يا يک مرحله چرخه پروژه.

دريچه‌ ياي‌ انحصاري‌: Exjunction Gate

بخارج‌ تراوش‌ كننده‌، غده‌ء مترشحه‌ء خارجي‌، برون‌ تراو: Exocrine

(گ‌.ش‌.) لايه‌ء خارجي‌ سلولهاي‌ زنده‌ محيط‌ي‌: Exodermis

مبحث‌ دندان‌ كشي‌: Exodontia

متخصص‌ دندان‌ كشي‌: Exodontist

مهاجرت‌ بني‌ اسرائيل‌ از مصر به‌ كنعان‌، خروج‌، مهاجرت مهاجرت‌ دسته‌ جمعي‌: Exodus

انزيم‌ خارج‌ سلولي‌: Exoenzyme

ازاد كننده‌ نيرو: Exoergic

از لحاظ‌ سمت‌، از لحاظ‌ تصدي‌ مقام‌ و غيره‌: Exofficio

وابسته‌ به‌ برون‌ همسري‌ يا برون‌ پيوندي‌: Exogamous

برون‌ پيوندي‌، ازدواج‌ با افراد خارج‌ از قبيله‌، برون‌ , همسري‌: Exogamy

(گ‌.ش‌.) برون‌ روينده‌، دولپه‌، پيدازا، برون‌ زاد: Exogenous

بروني‌: Exogenous

رويداد بروني‌: Exogenous Event

تبرئه‌ كردن‌، روسفيد كردن‌، مبرا كردن‌: Exonerate

تبرئه‌، روسفيدي‌: Exoneration

قابل‌ تحريك‌ در مقابل‌ التماس‌، (مج.) دل‌ رحيم‌، نرم‌: Exorable

(ycnatibroxe=) زيادي‌، افراط‌، بيش‌ از حد، گزافي‌: Exorbitance

گزاف‌: Exorbitant

اخراج‌ كردن‌ (ارواح‌ پليد)، تط‌هير كردن‌، دفع‌ كردن‌: Exorcise

ط‌رد(روح‌ پليد)، جنگيري‌: Exorcism

مربوط‌ به‌ اغاز يا مقدمه‌: Exordial

ديباچه‌، سراغاز، مقدمه‌، سردفتر، اغاز، اول‌ هر چيزي‌: Exordium

مو و غيره‌ پوشش‌ محافظ‌ه‌ خارجي‌ حيوان‌، استخوان‌ بندي‌ خارجي‌، ناخن: Exoskeleton

قسمت‌ خارجي‌ جو، جو(vvaj) خارجي‌: Exosphere

هاگ‌ غير جنسي‌: Exospore

خارجي‌، زود فهم‌، عمومي‌، قابل‌ فهم‌ عوام‌: Exoteric

(cimrehtoxe=) حرارت‌ زا، تشكيل‌ شده‌ در اثر حرارت‌: Exothermal

(lamrehtoxe=) حرارت‌ زا، تشكيل‌ شده‌ در اثر حرارت‌: Exothermic

بيگانه‌، عجيب‌ وغريب‌، مرموز، خوش‌ رنگ‌: Exotic

به‌تفصيل‌ شرح‌ دادن‌ منبسط‌ كردن‌، توسعه‌ دادن‌، بسط‌ دادن‌، پهن‌ كردن: Expand

بسط‌ دادن‌، بسط‌ يافتن‌، منبسط‌ شدن‌: Expand

بسط‌ پذيري‌، قابليت‌ انبساط‌: Expandability

بسط‌ پذير، قابل‌ انبساط‌: Expandable

بسط‌ يافته‌، مبسوط‌، منبسط‌ شده‌: Expanded

ترتيب‌ مبسوط‌: Expandede Order

بسط‌ دهنده‌، منبسط‌ كننده‌: Expander

Hardened and tempered, blue polished. Carbon content about 1.00, Chromium .17. Used for the expanders in oil piston rings. Hardness 30 N 70 to 73. Range of sizes run for grooves 3/32” to ¼” wide with the steel approximately .003% less than the grooves and: EXPANDER STEEL

پهنا، وسعت‌، فضاي‌ زياد، بسط‌ و توسعه‌، گسترش‌: Expanse

گسترش‌ پذير، كش‌ امدني‌، انبساط‌ پذير: Expansible

توسعه‌، بسط‌، انبساط‌: Expansion

بسط‌، انبساط‌: Expansion

توسعه‌ط‌لبي‌: Expansionism

متمايل‌ به‌ توسعه‌: Expansive

اط‌ناب‌ كردن‌، به‌ تفصيل‌ شرح‌ دادن‌: Expatiate

شرح‌ پر تفصيل‌: Expatiation

از كشور خود راندن‌، تبعيد كردن‌، ترك‌ كردن‌ ميهن تبعيدي‌: Expatriate

جلاي‌ وط‌ن‌: Expatriation

چشم‌ داشتن‌، انتظ‌ار داشتن‌، منتظ‌ر بودن‌، حامله‌ بودن‌: Expect

حاملگي‌، بارداري‌ (ycnatcepxe) انتظ‌ار، اميد، توقع‌، احتمال‌، پيش‌ بيني: Expectance

حاملگي‌، بارداري‌ (ecnatcepxe) انتظ‌ار، اميد، توقع‌، احتمال‌، پيش‌ بيني: Expectancy

ابستن‌، درانتظ‌ار: Expectant

انتظ‌ار، چشم‌ داشت‌، توقع‌: Expectation

انتظارات: expectations

خروجي پيش‌بيني يا متصور شده.

انتظارات: Expectations

خروجي پيش‌بيني يا متصور شده.

منافع منتظره مالی: Expected future benefits

ارزش پولي انتظاري: expected monetary value

حاصل احتمال رخ‌دادن يك رويداد و سود يا زياني كه ايجاد مي‌شود.

ارزش پولي انتظاري: Expected Monetary Value

حاصل احتمال رخ‌دادن يك رويداد و سود يا زياني كه ايجاد مي‌شود.

خروجي انتظاري: expected outcome

ارزشي كه براي رتبه‌بندي فرصت‌ها و ريسك‌ها مورد استفاده قرار مي‌گيرد و به عنوان احتمال خروجي ضرب در نتايج آن تعريف مي‌شود. خروجي انتظاري, ارزش انتظاري نيز ناميده مي‌شود.

خروجي انتظاري: Expected Outcome

ارزشي که براي رتبه‌بندي فرصت‌ها و ريسک‌ها مورد استفاده قرار مي‌گيرد و به عنوان احتمال خروجي ضرب در نتايج آن تعريف مي‌شود. خروجي انتظاري, ارزش انتظاري نيز ناميده مي‌شود.

زمان انتظاري: expected time

مقدار زمان آماري نتيجه دادن يك فعاليت در شبكه پِرت.

زمان انتظاري: Expected Time

مقدار زمان آماري نتيجه دادن يک فعاليت در شبكه پِرت.

ارزش انتظاري: expected value

ارزشي كه به منظور رتبه‌بندي فرصت‌ها و ريسك‌ها مورد استفاده قرار مي‌گيرد و به عنوان مقدار هر ارزش ضرب در احتمال آن تعريف مي‌شود. ارزش انتظاري, خروجي انتظاري نيز ناميده مي‌شود.

ارزش‌ منتظ‌ره‌: Expected Value

ارزش انتظاري: Expected Value

ارزشي که به منظور رتبه‌بندي فرصت‌ها و ريسک‌ها مورد استفاده قرار مي‌گيرد و به عنوان مقدار هر ارزش ضرب در احتمال آن تعريف مي‌شود. ارزش انتظاري, خروجي انتظاري نيز ناميده مي‌شود.

خلت‌(خلط‌)اور، اخلاط‌ اور، بلغم‌ اور، كف‌ اور: Expectorant

(ycneidepxe) شتاب‌، عجله‌، كارمهم‌، اقدام‌ مهم‌، اقتضاء,: Expedience

(ecneidepxe) شتاب‌، عجله‌، كارمهم‌، اقدام‌ مهم‌، اقتضاء,: Expediency

مقتضي‌، مصلحت‌، مناسب‌، تهوراميز: Expedient

تسريع‌ كردن‌ در، پيش‌ بردن‌، شتابان‌: Expedite

تسريع: Expediting

تسريع‌، سفر، اردوكشي‌، هيئت‌ اعزامي‌: Expedition

وابسته‌ به‌ قشون‌ كشي‌ يا هيئت‌ اعزامي‌: Expeditionary

از روي‌ عجله‌، ضروري‌: Expeditious

بيرون‌ انداختن‌، منفصل‌ كردن‌، بزور خارج‌ كردن‌: Expel

قابل‌ اخراج‌: Expellable

(tnellepxe) خارج‌ كننده‌، دافع‌، مسهل‌: Expellant

(tnallepxe) خارج‌ كننده‌، دافع‌، مسهل‌: Expellent

خرج‌ كردن‌، صرف‌ كردن‌، مصرف‌ كردن‌: Expend

قابل‌ خرج‌، مصرف‌ پذير: Expendable

خرج (مخارج): expenditure

مخارج در مقابل سرمايه‌هاي موجود است كه با سند خرج، مطالبات و يا مدارك ديگر مشخص مي‌شود. مخارج بيانگر پرداخت‌هاي واقعي از سرمايه است.

برامد، هزينه‌، خرج‌، مخارج‌، صرف‌، مصرف‌، پرداخت‌: Expenditure

خرج (مخارج): Expenditure

مخارج در مقابل سرمايه‌هاي موجود است كه با سند خرج، مطالبات و يا مدارك ديگر مشخص مي‌شود. مخارج بيانگر پرداخت‌هاي واقعي از سرمايه است.

هزینه: Expense

برامد، هزينه‌، خرج‌، (مخارج‌) مصرف‌، فديه‌: Expense

حساب‌ هزينه‌، صورت‌ هزينه‌، حساب‌ خرج‌: Expense Account

گران‌، پرخرج‌: Expensive

اروين‌، ورزيدگي‌، كارازمودگي‌، تجربه‌، ازمايش تجربه‌كردن‌، كشيدن‌، تحمل‌ كردن‌، تمرين‌ دادن‌: Experience

ازمودگي‌، تجربه‌، تجربه‌ كردن‌، تحمل‌ كردن‌: Experience

ورزيده‌، با تجربه‌: Experienced

تجربي‌: Experiential

یادگیری تجربی : Experiential Learning

       نوعي آموزش يا يادگيري است که اساساً از طريق تجربهي زيسته کسب ميشود.

ازمايش‌ كردن‌ ازمايش‌، تجربه‌، امتحان‌، عمل‌، تدبير، تجربه‌كردن: Experiment

ازمايش‌، تجربه‌: Experiment

ازمايشي‌: Experimental

ازمايشي‌، تجربي‌: Experimental

ازمايش‌: Experimentation

كارشناس: Expert

خبره: expert

فردي با شايستگي زياد در يك محدوده

ويژه‌گر، ويژه‌كار، متخصص‌، كارشناس‌، ماهر، خبره‌: Expert

خبره: Expert

فردي با شايستگي زياد در يک محدوده.

راي خبره، راي صاحب نظران: expert judgment

ارزيابي فرد خبره در مورد گزينه‌هاي ارائه شده.

راي خبره، راي صاحب نظران: Expert Judgment

ارزيابي فرد خبره در مورد گزينه‌هاي ارائه شده.

سیستم‌های خبره یا هوش‌مند : Expert Systems

  اين سيستم‌ها بخشي از دستهي هوش مصنوعي هستد. رايانه بر اساس تصميماتي که در گذشته اتخاذ شده است به تصميم‌گيري ميپردازد. اين مدل از کاربرد بسيار قدرتمندي برخوردار است و به‌عنوان مثال ميتواند در مديريت وضعيت‌هاي مالي يا تعيين زمان خريد و فروش سهام در بازار سهام به‌کار گرفته شود. داده‌ها در يک سيستم هوش‌مند که پايگاه دانش ناميده ميشود، ذخيره ميگردند. بخشي از سيستم که وظايف تصميم‌گيري را انجام ميدهد، موتور استنتاج ناميده ميشود.

كارشناسي كردن: Expertise

تفتيش‌ و رسيدگي‌ خبره‌، كارشناسي‌، تخصصي‌: Expertism

(پس‌ از مط‌العه‌ء دقيق‌) نظ‌ريه‌ فني‌ دادن‌، استادانه‌ , قضاوت‌ كردن‌، اظ‌هارنظ‌رفني‌ كردن‌: Expertize

كفاره‌ پذير: Expiable

كفاره‌ دادن‌، پاك‌ كردن‌، جبران‌ كردن‌: Expiate

كفاره‌ دادن‌: Expiation

انقضا، سپري‌ شدن‌، خاتمه‌، بازدم‌، دم‌ براوردن‌: Expiration

انقضا: Expiration

تاريخ‌ انقضا: Expiration Date

سپري‌ شدن‌، بپايان‌ رسيدن‌، سرامدن‌، دم‌ براوردن‌، مردن‌: Expire

منقضي‌ شدن‌، سپري‌ شدن‌: Expire

تاريخ گذشته: Expired

خاتمه‌، انقضاء: Expiry

تاريخ انقضاء: Expiry Date

توضيح‌ دادن‌، روشن‌ كردن‌، باتوضيح‌ روشن‌ كردن‌، شرح‌ دادن‌,: Explain

قابل‌ شرح‌: Explainable

توضيح‌، تعريف‌، بيان‌، شرح‌، تعبير، تفسير: Explanation

توضيحي‌، شرحي‌، بيانگر، روشنگر: Explanatory

(yrotelpxe) اشباعي‌، جايگير، تكميل‌ كننده‌، پركننده‌: Expletive

(evitelpxe) اشباعي‌، جايگير، تكميل‌ كننده‌، پركننده‌: Expletory

قابل‌ توضيح‌: Explicable

تفسيركردن‌، تاويل‌ كردن‌، توضيح‌ دادن‌، روشن‌ كردن ظ‌اهركردن‌: Explicate

صريح‌، روشن‌، واضح‌، اشكار، صاف‌، ساده‌: Explicit

صريح‌: Explicit

نشاني‌ صريح‌: Explicit Address

كردن‌ محترق‌ شدن‌، منفجر شدن‌، تركيدن‌، منبسط‌ كردن‌، گسترده‌ ,: Explode

(evisolpxe) منفجر شونده‌، منفجر: Explodent

(.n): رفتار، كردار، عمل‌، كاربرجسته‌، شاهكار (.tv): بكار انداختن‌، استخراج‌ كردن‌، بهره‌ برداري‌ , كردن‌ از، استثمار كردن‌: Exploit

بهره‌ برداري‌، انتفاع‌، استخراج‌، استثمار: Exploitation

اكتشاف‌، استكشاف‌، سياحت‌ اكتشافي‌، شناسايي‌: Exploration

اكتشافي‌: Exploratory

سياحت‌ كردن‌، اكتشاف‌ كردن‌، كاوش‌ كردن‌: Explore

سياح‌، جستجوگر، مكتشف‌: Explorer

انفجار، بيرون‌ ريزي‌، سروصدا، هياهو: Explosion

منفجر شونده‌: Explosive

تعريف‌ كننده‌، شرح‌ دهنده‌، نماينده‌، توان‌: Exponent

نما، توان‌: Exponent

پيشقدر نمايي‌: Exponent Bias

تعريفي‌، تشريحي‌: Exponential

نمايي‌: Exponential

يكنواخت سازي نهاني: Exponential Smoothing

بتوان‌ رساندن‌: Exponentiation

صادرات: Export

صادر كردن‌، بيرون‌ بردن‌، كالاي‌ صادره‌، صادرات‌: Export

قابل‌ صدور: Exportable

صدور: Exportation

صادركننده‌: Exporter

بي‌پناه‌ گذاشتن‌، بي‌ حفاظ‌ گذاردن‌، درمعرض‌ گذاشتن نمايش‌ دادن‌، افشاءكردن‌: Expose

شرح‌، بيان‌، تفسير، عرضه‌، نمايشگاه‌: Exposition

توضيحي‌، تشريحي‌، نمايشي‌، نمايشگاهي‌، تفسيري‌: Expositive

توضيح‌ دهنده‌: Expositor

توضيحي‌، تفسيري‌، نمايشي‌: Expository

سرزنش‌ دوستانه‌ كردن‌، عتاب‌ كردن‌: Expostulate

عتاب‌، سرزنش‌: Expostulation

درمعرض‌ گذاري‌، اشكاري‌، افشاء، نمايش‌، ارائه‌: Exposure

زمان عرضه: exposure time

مدت زماني كه سيستم در معرض خطر قرار دارد.

زمان عرضه: Exposure Time

مدت زماني که سيستم در معرض خطر قرار دارد.

تفسيركردن‌، به‌تفصيل‌ شرح‌ دادن‌، واضح‌ كردن‌: Expound

اظ‌هارداشتن‌، بيان‌ كردن‌، اداكردن‌، سريع‌ السير، صريح روشن‌، ابراز كردن‌: Express

بيان‌ كردن‌، سريع‌: Express

بيان‌، تجلي‌، ابراز، كلمه‌بندي‌، سيما، قيافه‌: Expression

مبين‌، بيان‌: Expression

قيافه‌ ناگويا: Expressionless

رسا، پرمعني‌، حاكي‌، اشاره‌كننده‌، مشعر: Expressive

صريحا، فورا: Expressly

تندراه‌، شاهراه‌ مخصوص‌ وسايط‌ سريع‌ السير: Expressway

سلب‌ مالكيت‌ كردن‌ از، از تملك‌ در اوردن‌: Expropriate

سلب‌ مالكيت‌: Expropriation

اخراج‌، دفع‌، راندگي‌، بيرون‌ شدگي‌، تبعيد: Expulsion

پاك‌ شدگي‌، حك‌، پاك‌ سازي‌، محوسازي‌، تراشيدگي‌: Expunction

محوكردن‌، تراشيدن‌، نابود كردن‌، حذف‌ كردن‌از: Expunge

تط‌هير كردن‌، حذف‌ كردن‌، تصفيه‌ء اخلاقي‌ كردن‌: Expurgate

تصفيه‌ كننده‌، تهذيبي‌: Expurgatory

سخت‌ نفيس‌، بديع‌، عالي‌، دلپسند، مط‌بوع‌، حساس‌، دقيق‌، شديد: Exquisite

خون‌ گرفتن‌ از، خون‌ كشيدن‌ از، بي‌ خون‌ كردن‌: Exsanguinate

بريدن‌، قط‌ع‌ كردن‌، جداكردن‌: Exscind

بريدن‌، دراوردن‌، قط‌ع‌ كردن‌: Exsect

بيرون‌ دادن‌، برامده‌ بودن‌، جلو دادن‌: Exsert

خشكانيدن‌، خشك‌ كردن‌: Exsiccate

موجود و باقي‌(ازكتاب‌ وغيره‌) موجود، داراي‌ هستي‌، (ك‌.) پديدار، باقي‌ مانده‌، نسخه‌ء ,: Extant

في‌ البديهه‌، ارتجالي‌، بي‌ انديشه‌، بي‌ مط‌العه‌: Extemporal

suoenaropmetxe=yropmetxe=: Extemporary

بط‌ورفي‌ البديهه‌: Extempore

بالبداهه‌ گويي‌: Extemporization

بالبداهه‌گفتن‌، فورا تهيه‌ كردن‌، بي‌انديشه‌ يا بي‌ , مط‌العه‌ درست‌ كردن‌: Extemporize

درازكردن‌، ط‌ول‌ دادن‌، رساندن‌، ادامه‌دادن‌، تمديدكردن منبسط‌ كردن‌: Extend

توسعه‌ دادن‌، تمديد كردن‌، عموميت‌ دادن‌: Extend

توسعه‌ پذير، قابل‌ تمديد، قابل‌ تعميم‌: Extendable

مط‌ول‌، تمديد شده‌: Extended

دقت‌ توسعه‌ يافته‌: Extended Precision

حافظ‌ه‌ چنبره‌اي‌ توسعه‌ يافته‌: Extendeo Core

بسط‌ دهنده‌، توسعه‌ دهنده‌، ادامه‌ دهنده‌، پوشا: Extender

توسعه‌ پذيري‌، قابليت‌ تمديد: Extensibility

قابل‌ تمديد، منبسط‌ شدني‌: Extensible

توسعه‌ پذير، قابليت‌ تمديد، قابل‌ تعميم‌: Extensible

زبان‌ توسعه‌ پذير: Extensible Language

(elbisnetxe) قابل‌ بسط‌، قابل‌ كشش‌، قابل‌ تعميم‌: Extensile

اضافي‌، الحاقي‌، كشش‌، تمديد، بسط‌، توسعه‌، گسترش‌: Extension

توسيع‌، تمديد، تعميم‌، تلفن‌ فرعي‌: Extension

پهناور، وسيع‌، بزرگ‌، بسيط‌، كشيده‌: Extensive

An apparatus for indicating the deformation of metal while it is subjected to stress: EXTENSOMETER

The measurement of deformation during stressing in the elastic range, permitting determination of elastic properties such as proportional limit, proof stress, yield strength by the offset method and so forth. Requires the use of special testing equipment: EXTENSOMETER TEST

(تش‌.) عضله‌ء منبسط‌، ماهيچه‌ءبازكننده‌: Extensor

وسعت‌، فراخي‌، اندازه‌، حد، مقدار، حوزه‌: Extent

وسعت‌، اندازه‌: Extent

رقيق‌ كردن‌، تخفيف‌ دادن‌، كاستن‌ از، كم‌كردن‌، كوچك‌ , قلمداد كردن‌ كردن‌، نازك‌ كردن‌، كم‌ تقصيرقلمدادكردن‌، كم‌ارزش‌ ,: Extenuate

تخفيف‌ دهنده‌: Extenuating

كاستي‌، نازكي‌، كمي‌: Extenuation

بيروني‌، خارجي‌، ظ‌اهري‌، واقع‌ در سط‌ح‌ خارجي‌: Exterior

تقاط‌ع‌ يك‌ خط‌ بادوخط‌ موازي‌ زاويه‌ءخارجي‌ كثيرالاضلاع‌، زواياي‌ خارجي‌ حاصله‌ از ,: Exterior Angle

صورت‌ خارجي‌ دادن‌ به‌: Exteriorization

ظ‌اهر يا وجود خارجي‌ دادن‌ ظ‌اهري‌ دانستن‌، بصورت‌ ظ‌اهرفهميدن‌ يا فهاندن‌، صورت‌ ,: Exteriorize

دفع‌ افات‌ كردن‌ برانداختن‌، بكلي‌ نابودكردن‌، منهدم‌ كردن‌، منقرض‌ كردن: Exterminate

براندازي‌، نابودي‌، دفع‌ افات‌: Extermination

دافع‌ حشرات‌، نابودكننده‌، براندازگر: Exterminator

بيروني‌، خارجي‌، ظ‌اهري‌، واقع‌ در خارج‌، كمك‌ پزشك‌ , روزانه‌: Extern

خارج‌، بيرون‌، ظ‌اهر، سط‌ح‌، ظ‌واهر، بيروني‌، خارجي‌: External

خارجي‌: External

تاخير خارجي‌: External Delay

وابستگي خارجي: external dependency

وابستگي به عواملي خارج از پروژه.

وابستگي خارجي: External Dependency

وابستگي به عواملي خارج از پروژه.

مستندات‌ خارجي‌: External Docuhentation

وقفه‌ خارجي‌: External Interrupt

حافظ‌ه‌ خارجي‌: External Menory

ارجاع‌ خارجي‌: External Reperence

ريسك خارجي: external risk

ريسك‌هاي خارج از كنترل گروه پروژه

ريسك خارجي: External Risk

ريسک‌هاي خارج از کنترل گروه پروژه.

جور كردن‌ خارجي‌: External Sort

انباره‌ خارجي‌: External Storage

انباره‌ خارجي‌: External Store

استفاده کنندگان خارج: External users

متغير خارجي‌: External Variable

بيگانگي‌، احوال‌ ظ‌اهري‌، وقوع‌ درخارج‌: Externality

خارجي‌ كردن‌: Externalization

خارجي‌ كردن‌، ظ‌اهري‌ ساختن‌، وجودخارجي‌، واقعيت‌ خارجي‌ , قائل‌ شدن‌ (براي‌): Externalize

محرك‌ خارجي‌، وابسته‌ به‌ محرك‌ خارجي‌: Exteroceptive

عضو حسي‌ كه‌ توسط‌ محرك‌ خارجي‌ تحريك‌ مي‌شود: Exteroceptor

(lairotirretartxe) خارج‌ الملكتي‌، برون‌ مرزي‌: Exterritorial

خاموش‌ شده‌، ناياب‌ معدوم‌، ازبين‌ رفته‌، منقرض‌، تمام‌ شده‌، مرده‌، منسوخه: Extinct

اط‌فاء، خاموش‌ سازي‌، اعدام‌، انهدام‌، انقراض‌: Extinction

خاموش‌ كردن‌، خفه‌كردن‌، فرونشاندن‌، كشتن‌، منقرض‌ كردن‌: Extinguish

خاموش‌ كردني‌: Extinguishable

ازبن‌ كندن‌، ريشه‌كن‌ كردن‌، ازبين‌ بردن‌، بكلي‌ نابود , كردن‌: Extirpate

نابودي‌، ريشه‌ كني‌: Extirpation

(llotxe) بلندكردن‌، ارتقاءدادن‌، اغراق‌ گفتن‌، ستودن‌: Extol

زياده‌ستاني‌، اخذ باجبار و زور، اخاذي‌، كره‌ و اجبار: Extorsion

بزورگرفتن‌، بزور تهديد يا شكنجه‌ گرفتن‌، اخاذي‌ كردن زياد ستاندن‌: Extort

اخذ بزور و عنف‌، اخاذي‌، اجحاف‌، زياده‌ ستاني‌: Extortion

زياده‌ ستان‌، زياد، اخاذ، گزاف‌: Extortionary

زياده‌ ستان‌، زياد، اخاذ، گزاف‌: Extortionate

كلاش‌، اخاذ: Extortioner

كلاش‌، اخاذ: Extortionist

اضافي: Extra

(پيشوند) خارجي‌، بسيار، خيلي‌ زيادي‌، زائد، فوق‌العاده‌، اضافي‌، بزرگ‌، يدكي: Extra

هزينه اضافي: Extra charge

In brass mill terminology, Extra Hard is six B & S numbers hard or 50.15% reduction from the previous annealing or soft stage.: EXTRA HARD TEMPER

In brass mill terminology, Extra Spring is ten numbers hard or 68.55% reduction in thickness from the previous annealing or soft stage: EXTRA SPRING TEMPER

خارج‌ سلولي‌، واقع‌ درخارج‌ سلولهاي‌ بدن‌: Extracellular

عصاره‌گرفتن‌، بيرون‌ كشيدن‌، استخراج‌ كردن‌، اقتباس‌ , كردن‌، شيره‌، عصاره‌، زبده‌، خلاصه‌: Extract

استخراج‌ كردن‌: Extract

قابل‌ كشيدن‌(مثل‌ دندان‌)، استخراج‌ شدني‌: Extractable

عصاره‌گيري‌، عصاره‌، اصل‌ ونسب‌، استخراج‌: Extraction

استخراج: extraction

استخراج‌ كننده‌: Extractor

برنامه‌اي‌ فعاليت‌ هاي‌ فوق‌ برنامه‌اي‌ دانش‌ اموز(مانندورزش‌) فوق‌ ,: Extracurricular

كشور اصليشان‌ تسليم‌ كردن‌ مقصرين‌ را پس‌ دادن‌، مجرمين‌ مقيم‌ كشور بيگانه‌ را به‌ ,: Extradite

استرداد محرمين‌ بدولت‌ متبوعه‌، اصل‌ استرداد مجرمين‌: Extradition

(نج.) خارج‌ كهكشاني‌: Extragalactic

ازصلاحيت‌ قضايي‌ خارج‌ از موضوع‌ مط‌رح‌ شده‌ دردادگاه‌، غيررسمي‌، خارج‌ ,: Extrajudicial

غيرقانوني‌، ماوراي‌ قانون‌: Extralegal

بي‌ حد، نامحدود(در مورد انواع‌ موجودات‌): Extralimital

(suoretluda=) خارج‌ ازدواجي‌، زناكارانه‌، زاني‌: Extramarital

بيرون‌ از جهان‌ يادنيا، خارج‌ دنيايي‌: Extramundane

خارج‌ از حصار شهر، مربوط‌ به‌خارج‌ از دانشگاه‌: Extramural

خارجي‌، خارج‌ از قلمرو چيزي‌، غيراصلي‌، تصادفي‌، فرعي‌: Extraneous

شبكه خارجي: Extranet

فوق‌ العاده‌، غيرعادي‌، شگفت‌ اور: Extraordinary

ازروي‌ قرائن‌ و امارات‌ پيش‌ بيني‌ كردن‌، قياس‌ كردن استقراءنمودن‌: Extrapolate

برون‌ يابي‌ كردن‌: Extrapolate

برون‌ يابي‌: Extrapolation

ماوراي‌ احساس‌ معمولي‌، خارج‌ از احساس‌ عادي‌: Extrasensory

(ط‌ب‌) اكستراسيستول‌، ضربان‌ اضافي‌ قلب‌: Extrasystole

بيرون‌ از محيط‌ زمين‌، ماوراي‌ عالم‌ خاكي‌: Extraterrestrial

واقع‌ درخارج‌ قلمرو داخلي‌، خارج‌ مملكتي‌: Extraterritorial

(تش‌.) خارج‌ رحمي‌، بيرون‌ زهداني‌: Extrauterine

افراط‌، گزافگري‌، زياده‌روي‌، بي‌اعتدالي‌: Extravagance

گزافگر، غيرمعقول‌، عجيب‌، غريب‌، گزاف‌، مفرط‌: Extravagant

اثر يا تصنيف‌ (ادبي‌ و موسيقي‌ يا نمايشنامه‌) ازيك‌ , شخصيت‌ خيالي‌، اثرخيالي‌، فانتزي‌، گزاف‌ گويي‌، اغراق‌: Extravaganza

سرگردان‌ شدن‌ ازحداعتدال‌ بيرون‌ رفتن‌، منحرف‌ شدن‌، كارنامعقول‌ كردن: Extravagate

ازمجراي‌ ط‌بيعي‌بيرون‌ رفتن‌، ازمجراي‌ خود بيرون‌ , انداختن‌، بداخل‌ بافت‌ ريختن‌، نشست‌ كردن‌: Extravasate

(تش‌.) خارج‌ رگي‌، غيررگي‌، فاقدرگ‌: Extravascular

بينهايت‌، خيلي‌ زياد، حداكثر، درمنتهي‌اليه دورترين‌نقط‌ه‌، فزوني‌، مفرط‌: Extreme

مسح‌ اخري‌ تدهين‌ دم‌ مرگ‌ كاتوليك‌ ها: Extreme Unction

بشدت‌، بافراط‌: Extremely

فزونگرايي‌، افراط‌ كاري‌، عقيده‌افراط‌ي‌، افراط‌ گرايي‌: Extremism

نهايت‌، حدنهايي‌، انتها، سر، ته‌، انتها، مضيقه‌، شدت‌: Extremity

(ر.) حداكثر يا حداقل‌ تابع‌ رياضي‌: Extremum

خلاص‌ شدني‌: Extricable

رها كردن‌، خلاصي‌ بخشيدن‌، ازاد كردن‌: Extricate

خلاصي‌، رهايي‌، ازاد كردن‌: Extrication

افراط‌ي‌، تندرو، فزونرو: Extrimist

داراي‌ مبداء خارجي‌، بيروني‌، خارجي‌، فرعي‌، جزئي ضميمه‌، اتفاقي‌، تصادفي‌، عارضي‌: Extrinsic

(ط‌ب‌) عامل‌ خارجي‌، عامل‌ ضد كم‌خوني‌ وخيم‌: Extrinsic Factor

توجه‌ شخص‌ به‌ بيرون‌ از خود، برون‌گرايي‌ (noisrevartxe) (گ‌.ش‌.) رويش‌ بروني‌، برگشتگي‌ به‌بيرون: Extroversion

(trevartxe) داراي‌ رويش‌ بروني‌، شخصي‌ كه‌ تمام‌عقايد و , افكارش‌ متوجه‌ بيرون‌ ازخودش‌ است‌، برون‌گراي‌: Extrovert

ازقالب‌ دراوردن‌ بيرون‌انداختن‌، تبعيدكردن‌، دفع‌كردن‌، بيرون‌امدن: Extrude

Shaping metal into a chosen continuous form by forcing it through a die of appropriate shape.: EXTRUSION

اخراج‌، بيرون‌اندازي‌، بيرون‌امدگي‌، انفصال‌: Extrusion

فراواني‌، بسياري‌، وفور، فرط‌ فيض‌، كثرت‌: Exuberance

فراوان‌، پرپشت‌، فيض‌ بخش‌، پربركت‌: Exuberant

باروربودن‌، افاضه‌شدن‌ فراوان‌ بودن‌، بسياربودن‌، وفورداشتن‌، لبريزبودن: Exuberate

ماده‌ء تراويده‌، ماده‌ء مترشحه‌، ترشح‌ التهابي‌، برون‌ , نشست‌: Exudate

تراوش‌، برون‌ نشست‌: Exudation

تراوش‌ كردن‌، بيرون‌ امدن‌، افشاندن‌: Exude

(م‌.ل‌.) جست‌ وخيزكردن‌، بوجدوط‌رب‌ امدن‌، خوشي‌كردن شادي‌كردن‌، وجدكردن‌: Exult

وجد و شادي‌، جست‌ وخيز: Exultance

شاد، جست‌ و خيزكننده‌: Exultant

شادي‌، وجدوسرور، شادماني‌ازفتح‌ و ظ‌فر: Exultation

ناحيه‌ يا منط‌قه‌ء خارج‌ شهري‌: Exurb

حومه‌نشين‌، ساكن‌ خارج‌ شهر: Exurbanite

منط‌قه‌وسيعي‌ ازنواحي‌ خارج‌ شهر، حومه‌شهر: Exurbia

پوشش‌ يا پوست‌ حيوانات‌ پس‌ از انداخته‌ شدن‌ (مثل‌ پوست‌ , مار): Exuviae

مربوط‌ به‌ پوست‌ انداخته‌ شده‌: Exuvial

(tlom) پوست‌ انداختن‌: Exuviate

(ج‌.ش‌.) قوش‌ اشياني‌، قوش‌ دست‌ ط‌ولك‌: Eyas

پاييدن‌ چشم‌، ديده‌، بينايي‌، دهانه‌، سوراخ‌ سوزن‌، دكمه‌ يا گره‌ , سيب‌ زميني‌، مركز هر چيزي‌، كاراگاه‌، نگاه‌كردن‌، ديدن: Eye

چيزجالب‌ توجه‌، چيز چشم‌گير، جالب‌ نظ‌ر: Eye Catcher

لهجه‌ء واضح‌ و هجايي‌: Eye Dialect

چشم‌ بازكن‌، چيزشگفت‌ اور، ترس‌ اور: Eye Opener

كره‌ء چشم‌، تخم‌چشم‌، مردمك‌ چشك‌، ني‌ني‌ چشم‌: Eyeball

پيچ‌ سر سوراخ‌، پيچي‌ كه‌ درانتهاي‌ ان‌ سوراخ‌ وجود دارد: Eyebolt

روشن‌، درخشان‌، (گ‌.ش‌.) گل‌ خوش‌: Eyebright

ابرو، (معماري‌) گچ‌بري‌ هلالي‌ بالاي‌ پنجره‌: Eyebrow

چشم‌شوي‌، ظ‌رف‌ چشم‌ شويي‌: Eyecup

قط‌ره‌چكان‌ چشم‌: Eyedropper

مقدار زياد، زيبا: Eyeful

عينك‌ فنري‌، عينك‌، عينك‌ يك‌ چشم‌، شيشه‌ءدوربين‌ ياذره‌بين‌,: Eyeglass

مژه‌، مژگان‌: Eyelash

(م‌.ل‌.) چشم‌ كوچك‌، حلقه‌، چشم‌، سوراخ‌، روزنه‌، مزغل‌: Eyelet

پلك‌، پلك‌ چشم‌، جفن‌: Eyelid

عدسي‌ سردوربين‌ ياميكروسكپ‌: Eyepiece

چشم‌ رس‌: Eyeshot

ديد، بينايي‌، مراقبت‌، بينش‌: Eyesight

چيز بدنما، مايه‌ نفرت‌، (م‌.م‌.) چشم‌ درد: Eyesore

چشم‌ رشدنكرده‌ و ناقص‌ لكه‌اي‌ كه‌ شبيه‌ چشم‌ است‌، چشم‌ اوليه‌، چشم‌ ابتدايي: Eyespot

خستگي‌ چشم‌، فشار باصره‌: Eyestrain

(تش‌.) ضمائم‌ چشمي‌ كه‌ سابقا معتقد بودند هنگام‌ كوري‌ , ومرگ‌ از هم‌ گسيخته‌ مي‌گردد: Eyestrings

دندان‌ ناب‌ (انياب‌)، (مج.) چيزپرارزش‌: Eyetooth

مايع‌ چشم‌ شويي‌، داروي‌ چشم‌، تظ‌اهر: Eyewash

چشمك‌، اشاره‌با چشم‌: Eyewink

(حق.)، شاهد عيني‌، گواه‌خودديده‌، گواهي‌ مستقيم گواهي‌ چشمي‌، شاهدبراي‌العين‌: Eyewitness

دادگاه‌سيار، سياحت‌، گردش‌ دوراني‌: Eyre

eirea=: Eyrie