لغتنامه

حرف‌ چهارم‌ الفباي‌ انگليسي‌، علامت‌ عدد 05 در اعداد , رومي‌: D

الاكلنگ‌ نوع‌ دي‌: D Flip Flop

تر كردن‌، كهنه‌ را نم‌ زدن‌، با چيزنرمي‌ كسي‌ رازدن‌ يا , نوازش‌ كردن‌، اندكي‌، قط‌عه‌، تكه‌، اهسته‌ زدن‌: Dab

نم‌ زدن‌، ضربه‌ زدن‌، رنگ‌ زدن‌، الت‌ نم‌ زدن‌: Dabber

رنگ‌ پاشيدن‌، نم‌ زدن‌، (كم‌كم‌) تر كردن‌، دراب‌ شلپ‌ شلپ‌ , كردن‌، سرسري‌ كاركردن‌، بط‌ور تفريحي‌ كاري‌ راكردن‌: Dabble

(ج‌.ش‌) اسفرود بي‌ دم‌ يا مرغابي‌ شانه‌ بسر: Dabchick

خانه‌ ييلاقي‌، ويلا: Dacha

نام‌ تجارتي‌ الياف‌ مصنوعي‌، پارچه‌ داكرون‌: Dacron

انگشت‌، (درشعر) كلمه‌اي‌ داراي‌ سه‌ هجا كه‌ هجاي‌ اول‌ , بلند و دو هجاي‌ بعدي‌ ان‌ كوتاه‌باشد: Dactyl

(ج‌.ش‌.) بند يا مفصل‌ بزرگ‌ پاي‌ حشرات‌: Dactylus

(در زبان‌ كودكانه‌) بابا، باباجان‌، اقاجان‌: Dad

(ز.ع‌.- عنوان‌ خودماني‌ dad) بابا: Daddy

(افسانه‌يونان‌) نام‌ معماري‌ كه‌ ساختمان‌ پرپيچ‌ و خم‌ , جزيره‌ كرت‌ را ساخت‌: Daedalus

(افسانه‌يونان‌) خدايي‌ كه‌ داراي‌ قوه‌ خارق‌العاده‌ بوده ديو، جني‌، شيط‌ان‌، روح‌ پليد، اهريمن‌: Daemon

ضعيف‌النفس‌، ساده‌ دل‌، ترسو، خود را به‌ ناداني‌ زدن‌: Daff

(گ‌.ش‌.) نرگس‌ زرد: Daffodil

(ز.ع‌) سفيه‌، احمق‌: Daffy

ارام‌، فروتن‌، احمق‌: Daft

پولك‌ قسمت‌ تيز هر چيزي‌ كه‌ اويخته‌ باشد، نوك‌ فلزي‌ بندكفش: Dag

خنجر، كارد: Daggar

عمل‌ خنجري‌: Dagger Operation

(گ‌.ش‌.) گل‌ كوكب‌: Dahlia

روزانه‌، روزبروز، روزنامه‌ يوميه‌، بط‌ور يوميه‌: Daily

(افسانه‌يونان‌) خدايي‌ كه‌ داراي‌ قوه‌ خارق‌العاده‌ بوده ديو: Daimon

ظ‌ريفانه‌، بط‌ور شيك‌: Daintily

ظ‌رافت‌، شيكي‌، سليقه‌ باذوق‌ لط‌يف‌: Daintiness

هر چيز ظ‌ريف‌ و عالي‌، گوشت‌ يا خوراك‌ لذيذ، مط‌بوع‌: Dainty

مشروب‌ مخلوط‌ از شراب‌ واب‌ پرتقال‌ و شكر: Daiquiri

شير بندي‌، لبنياتي‌، قسمتي‌از مزرعه‌ كه‌ لبنيات‌ تهيه‌ , ميكند: Dairy

احشام‌ لبنياتي‌: Dairy Breed

احشام‌ لبنياتي‌: Dairy Cattle

مزرعه‌ يا كارخانه‌ لبنيات‌ سازي‌: Dairy Farm

توليد و فروش‌ لبنيات‌: Dairying

شير فروش‌، لبنيات‌ فروش‌: Dairyman

بالاي‌ تخت‌ پادشاه‌ سكوب‌ مخصوص‌ جلوس‌ اشخاص‌ برجسته‌، سايبان‌ يا اسمانه‌ ,: Dais

(گ.ش‌.) گل‌ مرواريد، گل‌ افتاب‌ گردان‌: Daisy

قسمتي‌ از گوشت‌ يا استخوان‌ دود داده‌ شانه‌ خوك‌: Daisy Ham

دره‌ كوچك‌، حفره‌، خليج‌ و غيره‌، ماهور: Dale

دره‌ نشين‌: Dalesman

تفريح‌ و بازي‌ از روي‌ هوسراني‌، ط‌فره‌: Dalliance

ط‌فره‌زن‌، وراج‌: Dallier

وقت‌ را ببازي‌ گذراندن‌، ط‌فره‌زدن‌، تاخير كردن‌: Dally

اهل‌ دالماسي‌ (ج‌.ش‌.) نوعي‌ سگ‌ بزرگ‌: Dalmatian

قانون فشارهاي جزئي دالتون: Dalton,s Law of partial pressure

سد، اب‌ بند، بند، سد ساختن‌، مانع‌ شدن‌ ياايجاد مانع‌ , كردن‌، محدود كردن‌: Dam

خسارت- خراب: Damage

اسيب‌ زيان‌، خسارت‌، گزنده‌، غرامت‌، معيوب‌ كردن‌، زيان‌ زدن: Damage

خسارت‌، خسارت‌ زدن‌: Damage

كالاي خسارت ديده: Damaged Goods

خسارات، صدمات: damages

اصطلاحي حقوقي كه بيان‌كننده ارزش مالي صدمه‌اي است كه در اثر اقدام ديگري وارد شده است.

خسارات، صدمات: Damages

پولي که بايد براي جبران صدمه يا زيان پرداخت شود.اصطلاحي حقوقي كه بيان‌كننده ارزش مالي صدمه‌اي است كه در اثر اقدام ديگري وارد شده است.

اسيب‌ اور، زيان‌ اور و مضر، خسارت‌ اور: Damaging

دمشقي‌، شامي‌، مرصع‌ كردن‌، زرنشان‌ كردن‌: Damascene

دمشق‌: Damascus

حرير گلدار ومشجر، گلدار كردن‌: Damask

(گ‌.ش‌.) گل‌ محمدي‌: Damask Rose

بانو، خانم‌، بي‌بي‌، كدبانو، مديره‌: Dame

لعنت‌ كردن‌، لعنت‌، فحش‌، بسيار، خيلي‌: Damn

لعنتي‌: Damnable

لعن‌، لعنت‌ شدگي‌: Damnation

لعنت‌ اميز: Damnatory

دوزخي‌، جهنمي‌، ملعون‌: Damned

خسارت‌ زدن‌، صدمه‌ زدن‌: Damnify

دوشيزه‌، خدمتكار: Damosel

دوشيزه‌، خدمتكار: Damozel

مرط‌وب‌ ساختن‌ نم‌، رط‌وبت‌، دلمرده‌ كردن‌، حالت‌ خفقان‌ پيدا كردن: Damp

رط‌وبت‌ پيدا كردن‌، مرط‌وب‌ ك‌ردن‌، افسرده‌ شدن‌: Dampen

خفه‌ كردن‌، خفه‌ شدن‌، تعديل‌ كردن‌: Dampen

خفه‌ كن‌، تعديل‌ كننده‌: Damper

خفه‌ كن‌، نم‌ زن‌، الت‌ ميزان‌ كردن‌ جريان‌ هوا، عايق‌: Damper

خفگي‌، تخفيف‌، تعديل‌: Damping

نمسازي‌، رط‌وبت‌: Dampness

دوشيزه‌، خدمتكار: Damsel

(ج‌.ش‌.) سنجاقك‌: Damselfly

(گ‌.ش‌.) الو: Damson

رقصيدن‌، رقص‌: Dance

رقاص‌: Dancer

سرحال‌، متمايل‌ به‌ رقص‌: Dancy

(گ‌.ش‌.) قاصدك‌ (گياه‌ خودرو و داراي‌ گلهاي‌ زرد روشن‌): Dandelion

سوخته‌ وخاكستر شده‌، شوره‌ سر، خشم‌ وغضب‌، هرزه‌ گرد: Dander

شيك‌ پوشي‌ كردن‌، جلف‌ بودن‌، زيور زدن‌: Dandify

بالا و پايين‌ انداختن‌، نوازش‌ كردن‌: Dandle

شوره‌ سر: Dandruff

شيك‌ پوش‌، خوش‌ لباس‌، خوش‌ تيپ‌، فوكولي‌: Dandy

شيك‌ پوشي‌، توجه‌ زياد به‌ لباس‌: Dandyism

دانماركي‌، اهل‌ دانمارك‌، يك‌ نوع‌ سگ‌: Dane

خط‌ر: Danger

اويزان‌ بودن‌، اويزان‌ كردن‌، اويختن‌، اويزان‌: Dangle

اويزان‌، دنبال‌ رو: Dangler

دانماركي‌: Danish

نمناك‌، مرط‌وب‌ و سرد، مرط‌وب‌ كردن‌: Dank

رقاصه‌، رقاصه‌ بالت‌: Danseuse

منسوب‌ به‌ دانته‌: Dantesque

[افسانه‌ يونان‌] حوري‌ دريايي‌، دافنه‌: Daphne

تميز، شيك‌، زنده‌ دل‌، زرنگ‌: Dapper

خالخال‌ باشد، خال‌، لكه‌، ابري‌، ابرش‌ خالخال‌ كردن‌، چيزي‌ با نقاط‌ رنگارنگ‌، حيواني‌ كه‌ بدنش‌ ,: Dapple

تنگه‌ داردانل‌: Dardanelles

بمبارزه‌ ط‌لبيدن‌، شهامت‌، يارايي‌ يارا بودن‌، جرات‌ كردن‌، مبادرت‌ بكار دليرانه‌ كردن: Dare

بي‌ باك‌، بي‌ پروا، متهور: Daredevil

با جرات‌ گفتن‌ (چيزي‌)، اعتقاد داشتن‌[به‌]: Daresay

يارايي‌، جسور، متهور، جرات‌، شهامت‌، پردلي‌: Daring

تاريك‌، تيره‌، تيره‌ كردن‌، تاريك‌ كردن‌: Dark

(sega elddim=) ادوار تاريك‌ [يعني‌ قرون‌ وسط‌ي‌ ]: Dark Ages

[دراسب‌ دواني‌] اسبي‌ كه‌ قدرتش‌ معلوم‌ نيست‌ و شانس‌ , بردن‌ مسابقه‌ را كمتر دارد، برنده‌ غيرمترقبه‌: Dark Horse

تاريك‌ شدن‌، تاريك‌ كردن‌: Darken

تيره‌ كننده‌، تاريك‌ كننده‌: Darkener

نسبتا تاريك‌: Darkish

در تاريكي‌ پنهان‌ شدن‌، تيره‌، تاريك‌: Darkle

در تاريكي‌، در تيرگي‌، [ در شعر ] تاريك‌: Darkling

[ در عكاسي‌ و غيره‌] تاريك‌ خانه‌: Darkroom

اندك‌ي‌ تيره‌ (شاعرانه‌)، گرفته‌: Darksome

محبوب‌، عزيز: Darling

رفوكردن‌، رفو، لعنتي‌، فحش‌: Darn

[ گ‌.ش‌.] لوليم‌ سيخـكي‌، چچم‌: Darnel

سوزن‌ رفوگري‌، سنجاقك‌: Darning Needle

زوبين‌، نيزه‌، تير، بسرعت‌ حركت‌ كردن‌، حركت‌ تند، پيكان‌,: Dart

اين‌ علامت‌ [ ـ ]، بشدت‌ زدن‌، پراكنده‌ كردن‌ بسرعت‌ رفتن‌، بسرعت‌ انجام‌ دادن‌، فاصله‌ ميان‌ دو حرف: Dash

خط‌ تيره‌: Dash

چرم ورني: dash leather

(اتومبيل‌) داشبورد: Dashboard

ادم‌ خودنما: Dasher

بي‌ پروا، زنده‌ دل‌، جذاب‌، بي‌باك‌: Dashing

ادم‌ دون‌ وپستي‌ كه‌ از خط‌ر مي‌گريزد، نامرد، جبون‌: Dastard

[ج‌.ش‌.] دله‌ كيسه‌دار: Dasyure

داده - اطلاعات: Data

داده (ها): data

مواد خامي كه كاربر از آن‌ها اطلاعات و دانش استخراج مي‌كند.

[صورت‌ جمع‌ كلمه‌ mutad] مفروضات‌، اط‌لاعات‌، سوابق دانسته‌ها: Data

داده‌، داده‌ ها: Data

داده (ها): Data

مواد خامي که کاربر از آن‌ها اطلاعات و دانش استخراج مي‌كند.

اكتساب‌ داده‌ ها: Data Acquisition

تحليل داده‌ها: data analysis

ارزيابي داده‌ها با در نظر گرفتن جنبه‌هاي مختلف يا نقطه‌نظرهاي گوناگون.

داده‌ كاوي‌، تحليل‌ داده‌ها: Data Analysis

تحليل داده‌ها: Data Analysis

ارزيابي داده‌ها با در نظر گرفتن جنبه‌هاي مختلف يا نقطه‌نظرهاي گوناگون.

صفت‌ داده‌ ها: Data Attribute

بانك داده‌ها: data bank

داده‌هايي كه بر اساس نوع و موضوع، سازماندهي شده‌اند تا دسترسي به آن‌ها ساده شود.

بانك‌ داده‌ ها: Data Bank

بانک داده‌ها: Data Bank

داده‌هايي که بر اساس نوع و موضوع، سازماندهي شده‌اند تا دسترسي به آن‌ها ساده شود.

پايگاه‌ داده‌ ها: Data Base

مديريت‌ پايگاه‌ داده‌ها: Data Base Management

داده‌ بر، حامل‌ داده‌ ها: Data Carrier

ياخته‌ داده‌: Data Cell

مركز داده‌ها: Data Center

مجراي‌ داده‌ها: Data Channel

جمع‌آوري داده‌ها: data collection

جمع‌آوري و ثبت حقايق، تغييرات و پيش‌بيني‌ها براي گزارش‌دهي و برنامه‌ريزي‌هاي آتي.

جمع‌ اوري‌ داده‌ ها: Data Collection

جمع‌آوري داده‌ها: Data Collection

جمع‌آوري و ثبت حقايق، تغييرات و پيش‌بيني‌ها براي گزارش‌دهي و برنامه‌ريزي‌هاي آتي.

ارتباط داده‌ها: Data Communication

ارتباط‌ داده‌اي‌: Data Communication

داده‌ فشاري‌، فشردگي‌ داده‌ ها: Data Compaction

متراكم‌ سازي‌ داده‌ ها: Data Compression

كنترل‌ داده‌ ها: Data Control

تبديل‌ داده‌ ها: Data Conversion

تاريخ داده‌ها: data date

تاريخي كه در آن يا تا آن، سامانه گزارش‌دهي پروژه كارهاي انجام‌گرفته و وضعيت را ارائه نموده است. در برخي از سامانه‌هاي گزارش‌دهي اطلاعات وضعيت تاريخ داده در دوره‌ گذشته گنجانده مي‌شود و در برخي از سامانه‌ها اين اطلاعات وضعيت در دوره‌ آينده در نظر گرفته مي‌ش

تاريخ داده‌ها: Data Date

تاريخي که در آن يا تا آن، سامانه گزارش‌دهي پروژه کارهاي انجام‌گرفته و وضعيت را ارائه نموده است. در برخي از سامانه‌هاي گزارش‌دهي اطلاعات وضعيت تاريخ داده در دوره‌ گذشته گنجانده مي‌شود و در برخي از سامانه‌ها اين اطلاعات وضعيت در دوره‌ آينده در نظر گرفته مي‌شود. همچنين تاريخ مرجع و تاريخ كنوني ناميده مي‌شود.تاريخ تقويمي كه تاريخ‌هاي واقعي (گذشته) را از تاريخ‌هاي زمان‌بندي تفكيك مي‌كند.

زبان تعريف داده ‌ها: Data Definition Language

لغت نامه اطلاعات: Data Dictionary

واژه‌نامه داده‌ها: data dictionary

نوع خاصي از پايگاه داده كه شامل اين موارد است: داده‌هاي اصلي كه سامانه واژه‌نامه داده آن‌ها را اداره مي‌كند؛ مخزن اطلاعات كه ويژگي‌هاي داده‌هاي مورد استفاده در طراحي، نظارت، ثبت، حمايت و كنترل داده در سامانه‌هاي اطلاعاتي و پايگاه‌هاي داده‌ها را توصيف مي‌كن

واژه‌نامه داده‌ها: Data Dictionary

نوع خاصي از پايگاه داده که شامل اين موارد است: داده‌هاي اصلي که سامانه واژه‌نامه داده آن‌ها را مديريت مي‌کند؛ مخزن اطلاعات که ويژگي‌هاي داده‌هاي مورد استفاده در طراحي، نظارت، ثبت، حمايت و کنترل داده در سامانه‌هاي اطلاعاتي و پايگاه‌هاي داده‌ها را توصيف مي‌کند و کاربرد سامانه‌هاي واژنامه داده.

داده‌ نما، داده‌ نمايي‌: Data Display

واحد داده‌ نما: Data Display Unit

عنصر داده‌: Data Element

ثبت‌ داده‌ ها: Data Entry

فيلتر داده‌ها: Data Filter

گردش‌ داده‌ ها، روند داده‌ ها: Data Flow

نمودار جريان داده‌ها: data flow diagram

توضيحي از ورودي‌ها، خروجي‌ها، رابط‌ها و مسيرهاي داده‌‌اي يك سامانه، كه براي بيان مسير داده مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

نمودار جريان داده‌ها: Data Flow Diagram

توضيحي از ورودي‌ها، خروجي‌ها، رابط‌ها و مسيرهاي داده‌‌اي يک سامانه، که براي بيان مسير داده مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

قالب‌ داده‌ها: Data Format

گرد اوري‌ داده‌ ها: Data Gathering

داده‌ گرداني‌: Data Handling

سلسه‌ مراتب‌ داده‌ ها: Data Hierarchy

ايزوله شدن اطلاعات: Data Isolation

قلم‌ داده‌: Data Item

توصيف قلم داده‌ها: data item description

خلاصه‌اي از محتواي سند مورد نياز. اين اصطلاح، نام ديگر توصيف الزامات مستندسازي است.

توصيف قلم داده‌ها: Data Item Description

خلاصه‌اي از محتواي سند مورد نياز. اين اصطلاح، نام ديگر توصيف الزامات مستندسازي است.

سط‌ح‌ داده‌: Data Level

پيوند داده‌ اي‌: Data Link

مديريت داده‌ها: data management

سامانه‌ها و فرآيندهايي براي تغيير، ذخيره، كنترل و به اشتراك گذاشتن داده‌ها.

مديريت‌ داده‌ها: Data Management

مديريت داده‌ها: Data Management

سامانه‌ها و فرآيندهايي براي تغيير، ذخيره، کنترل و به اشتراك گذاشتن داده‌ها.

مسوول جمع‌آوري داده‌ها: data management officer

مراجعه شود به مسوول مديريت مستندسازي.

مسوول جمع‌آوري داده‌ها: Data Management Officer

مراجعه شود به مسوول مديريت مستندسازي.

زبان عمليات ورزي داده: Data Manipulating- language

داده‌ رسان‌، رسانه‌ داده‌ها: Data Medium

مهاجرت داده‌ها : Data Migration

       انتقال داده‌ها از يک پايگاه (به‌عنوان مثال يک سيستم عامل) به پايگاه ديگر.

داده‌کاوی : Data Mining

عمل استخراج اطلاعات مفيد يا مطلوب از منابعِ وسيعِ داده‌ها.

داده كاوي: Data Mining

مدل داده‌ها: data model

خاصيت‌ها، ويژگي‌ها و روابط بين مجموعه‌اي از داده‌ها. همچنين مراجعه شود به طرح كلي.

مدل داده‌ها: Data Model

خاصيت‌ها، ويژگي‌ها و روابط بين مجموعه‌اي از داده‌ها. همچنين مراجعه شود به طرح کلي.

سازمان‌ داده‌ها: Data Organization

داده‌ امايي‌، امايش‌ داده‌ ها: Data Preparation

داده‌ پردازي‌، پردازش‌ داده‌ ها: Data Processing

پردازش داده‌ها: data processing

تغيير داده‌ها به منظور رسيدن به هدفي مانند تحليل آماري يا انجام عمليات محاسباتي.

پردازش داده‌ها: Data Processing

تغيير داده‌ها به منظور رسيدن به هدفي مانند تحليل آماري يا انجام عمليات محاسباتي.

مركز داده‌ پردازي‌: Data Processing Center

داده‌ پرداز، پردازنده‌ داده‌ها: Data Processor

پاک‌سازیِ داده‌ها : Data Purging

  حذف داده‌ها از يک وسيلهي ذخيره‌سازيِ قابلِ بازنويسي ، نظيرِ يک گردانندهي سخت ؛ به‌نحوي که امکان بازسازيِ مجددد داده‌ها وجود نداشته باشد.

داده‌ نگار، ضباط‌ داده‌ها: Data Recorder

داده‌ نگاري‌، ضبط‌ داده‌ها: Data Recording

داده‌ كاهي‌، تقليل‌ داده‌ها: Data Reduction

تكرار داده ها: Data Redundancy

بازيابي‌ داده‌ها: Data Retrieval

بخش‌ داده‌ ها: Data Section

دادگان‌، مجموعه‌ داده‌ها: Data Set

کاربرگ هاي اطلاعاتي: Data sheet

حكم‌ داده‌اي‌: Data Statement

ساخت‌ داده‌ها: Data Structure

پايانه‌ داده‌اي‌: Data Termianl

مبدل‌ داده‌ها: Data Transducer

انتقال‌ داده‌ها: Data Transfer

سرعت‌ انتقال‌ داده‌ها: Data Transfer Rate

مخابره‌ داده‌ها: Data Transmission

واحد داده‌، واحدداده‌ها: Data Unit

انباره‌ی ‌داده‌ها : Data Warehouse

  مخزني که داده‌هاي پيشينِ سازمان را ذخيره‌سازي ميکند. اين مخزن، داده‌هاي موردنياز براي پشتيباني از سيستمِ تصميم‌گيري را دربر ميگيرد. مزيت عمدهي انبارهي داده‌ها اين است که تحليل‌گر داده‌ها ميتواند با استفاده از آن جستجوها و تحليل‌هاي پيچيده نظير داده‌کاوي را انجام دهد.

انبار داده: Data Warehouse

بانك اطلاعاتي- پايگاه اطلاعاتي: Database

پايگاه داده‌ها: database

مخزن داده‌ها. پايگاه داده سلسله مراتبي و رابطه‌اي، دو ساختار متداول پايگاه داده هستند.

پايگاه داده‌ها: Database

مخزن داده‌ها. پايگاه داده سلسله مراتبي و رابطه‌اي، دو ساختار متداول پايگاه داده هستند.

سيستم مديريت پايگاه داده: Database Management System

لايه پايگاه داده: Database Tier

تاريخ‌ گذاردني‌، قابل‌ تعيين‌ تاريخ‌: Datable

خودكاري‌ براساس‌ داده‌ها: Datamation

تلفن‌ داده‌اي‌: Dataphone

تاريخ - مورخه: Date

تاريخ‌، تاريخ‌ گذاشتن‌: Date

خرما، درخت‌ خرما، نخل‌، تاريخ‌، زمان‌، تاريخ‌ گذاردن مدت‌ معين‌ كردن‌، سنه‌: Date

موعد - سررسيد: Date of Maturity

تاريخ‌ گذاردني‌، قابل‌ تعيين‌ تاريخ‌: Dateable

مورخ‌، تاريخ‌ دار: Dated

محل‌ تاريخ‌ گذاري‌ (در بالاي‌ صفحه‌)، تاريخ‌ گذاري‌: Dateline

درخت‌ خرما: Datepalm

(د.) حالت‌ مفعولي‌ غيرصريح‌ حقيقي‌، حالت‌ مفعولي اعط‌ايي‌، انتصابي‌، حالت‌ برايي‌: Dative

ماخذ، اط‌لاع‌: Datum

داده‌: Datum

(گ‌.ش‌.) داتوره‌، تاتوره‌: Datura

اندودن‌، ماليدن‌، ناشيانه‌ رنگ‌ زدن‌: Daub

نقاشي‌ بد: Daubery

نقاشي‌ بد: Daubry

دختر: Daughter

دختر: Daughtren

عروس‌ (يعني‌ زن‌ پسر شخص‌): Daugter In Law

رام‌ كردن‌، ترساندن‌، بي‌ جرات‌ كردن‌: Daunt

عنوان‌ پسر ارشد پادشاه‌ فرانسه‌: Dauphin

بي‌ پروا، بي‌ باك‌، نترس‌: Dautless

يكنوع‌ ميزتحرير ظ‌ريف‌، (امر.) نيمكت‌ راحتي‌: Davenport

داود: David

لنگركش‌، كرجي‌ بلندكن‌: Davit

فانوس‌ بدون‌خط‌ر مخصوص‌ معادن‌: Davy

مرغي‌ شبيه‌ كلاغ‌، ادم‌ كند و تنبل‌، بيدار كردن‌: Daw

بيهوده‌ وقت‌ گذراندن‌، اتلاف‌ وقت‌، اهمال‌ كار: Dawdle

فجر، سپيده‌ دم‌، ط‌لوع‌، اغاز، اغاز شدن‌: Dawn

روز، يوم‌: Day

كارگر روز مزد، روز كارگر: Day Laborer

بچه‌ داري‌ در روز (براي‌ مادراني‌ كه‌ بكار مشغولند) كودكستان‌: Day Nursery

(ruppik moy=) يوم‌ كيپور، روز كفاره‌: Day Of Atonement

هر روزه- روزمره: Day to Day

دفتر روزنامه‌، دفتر ثبت‌ وقايع‌ روزانه‌: Daybook

صبح‌، سپيده‌ دم‌، بامداد: Daybreak

صبح‌، سپيده‌ دم‌، بامداد: Daydawn

خيال‌ باط‌ل‌، افكار پوچ‌، خيال‌ باط‌ل‌ كردن‌: Daydream

خيال‌ باف‌: Daydreamer

روشني‌ روز، روز روشن‌، روشن‌ كردن‌: Daylight

(گ‌.ش‌.) سوسن‌ يك‌ روزه‌: Daylily

روشني‌ روز، روز روشن‌، روشن‌ كردن‌: Daylit

ستاره‌ بامداد، خورشيد: Daystar

روز، هنگام‌ روز، مدت‌ روز: Daytide

روز، هنگام‌ روز، مدت‌ روز: Daytime

گيج‌ كردن‌، خيرگي‌، (دراثرضربت‌ يا سرما ويا نور زياد , وغيره‌): Daze

خيره‌ كردن‌، تابش‌ يا روشني‌ خيره‌ كننده‌: Dazzle

جفت‌ شدگي‌ جريان‌ مستقيم‌: Dc Coupling

روز شروع‌ بكاري‌، اولين‌ روز اغاز بكار: Dday

تشنج‌ زدايي‌ كردن‌، محدود ساختن‌: De Escalate

تشنج‌ زدايي‌، محدود سازي‌: De Escalation

مجددا، از سر نو: De Novo

از نظ‌ر سنتي‌ يا اخلاقي‌ الزام‌ اور، اجباري‌: De Rigueur

رفع اجبار: de-obligate

لغو تعهد فعلي به اين منظور كه هيچ الزامي وجود نداشته باشد.

رفع اجبار: De-Obligate

لغو تعهد فعلي به اين منظور که هيچ الزامي وجود نداشته باشد.

سرود مذهبي‌ قرائت‌ كردن‌ شماس‌، خادم‌ كليسا كه‌ به‌ كشيش‌ يا اسقف‌ كمك‌ ميكند: Deacon

خاصيت‌ كردن‌، از اثر انداختن‌ نا كنشگر كردن‌، ناكنش‌ ور كردن‌، بي‌ اثر كردن‌، بي‌ ,: Deactivate

بي‌ اثر سازي‌: Deactivation

بازنگري تاييد غير فعال‌سازي: Deactivation Approval Review

دروازه كنترلي براي تصويب خاتمه پروژه و آغاز غيرفعال‌سازي.

بازنگري تاييد غير فعال‌سازي: Deactivation Approval Review

دروازه کنترلي براي تصويب خاتمه پروژه و آغاز غيرفعال‌سازي.

مرحله غير فعال سازي، مرحله منفعل‌سازي: Deactivation Phase

دهمين مرحله از مراحل ده‌گانه چرخه مرجع پروژه‌ كه در آن، سامانه غيرفعال شده و كنار گذاشته مي‌شود. مستندات نهايي مربوط به آموخته‌هاي نيز در اين مرحله آماده مي‌شوند.

مرحله غير فعال سازي، مرحله منفعل‌سازي: Deactivation Phase

دهمين مرحله از مراحل ده‌گانه چرخه مرجع پروژه‌ که در آن، سامانه غيرفعال شده و کنار گذاشته مي‌شود. مستندات نهايي مربوط به آموخته‌هاي نيز در اين مرحله آماده مي‌شوند.

برنامه غير فعال سازي، برنامه منفعل سازي: deactivation plan

سندي كه رويكرد و فرآيندهاي بحراني مورد نياز براي ايجاد وضع غيرفعال براي پروژه يا كنار گذاشتن آن را توصيف مي‌كند. اين برنامه، ترتيب يادداشت‌ها و سخت‌افزار، مسائل ايمني و انتقال سامانه‌هاي جديد يا ادامه‌دار را در بر دارد. ممكن است اين برنامه آموخته‌ها، حالت

برنامه غير فعال سازي، برنامه منفعل سازي: deactivation plan

سندي که رويکرد و فرآيندهاي بحراني مورد نياز براي ايجاد وضع غيرفعال براي پروژه يا کنار گذاشتن آن را توصيف مي‌کند. اين برنامه، ترتيب يادداشت‌ها و سخت‌افزار، مسائل ايمني و انتقال سامانه‌هاي جديد يا ادامه‌دار را در بر دارد. ممکن است اين برنامه آموخته‌ها، حالت اقلام و جذابيت گذشته آن‌ها و مسائل مربوط به مواد خطرناک و حساس محيطي را نيز در بر داشته باشد.

رويه‌هاي غير فعال‌سازي، رويه‌هاي منفعل‌سازي: deactivation procedures

دستورالعمل‌هاي گام به گام براي غيرفعال كردن و كنار گذاشتن يك سامانه به طور مطمئن.

رويه‌هاي غير فعال‌سازي، رويه‌هاي منفعل‌سازي: Deactivation Procedures

دستورالعمل‌هاي گام به گام براي غيرفعال کردن و کنار گذاشتن يک سامانه به طور مطمئن.

مرده‌، بي‌ حس‌، منسوخ‌، كهنه‌، مهجور: Dead

مركز سكون‌ و بي‌ حركتي‌ (در ماشين‌): Dead Center

انتهاي‌ بسته‌ لوله‌ اب‌ يا مجرا، بن‌ بست‌: Dead End

بن‌ بست‌: Dead End

Perfectly flat. As pertaining to sheet, strip or plate. (See Stretcher Leveling): DEAD FLAT

توقف‌ مط‌لق‌: Dead Halt

مسابقه‌اي‌ كه‌ در ان‌ چند نفر برنده‌ مي‌ شوند: Dead Heat

قانون‌ منسوخ‌، نامه‌ غير قابل‌ توزيع‌: Dead Letter

ضرب الاجل: Dead Line

پايه‌ پل‌، شاسي‌ اتومبيل‌، وزن‌ ثابت‌ و متعلقات‌ ان‌: Dead Load

اهنگ‌ عزا: Dead March

Heating metal to above the critical range and appropriately cooling to develop the greatest possible commercial softness or ductility.: DEAD SOFT ANNEALING

Steel, normally made in the basic open-hearth furnace or by the basic oxygen process with carbon less than 0.10% and manganese in the 0.20-0.50% range, completely annealed.: DEAD SOFT STEEL

(No. 5 TEMPER) - Condition of maximum softness commercially attainable in wire, strip, or sheet metal in the annealed state: DEAD SOFT TEMPER

فضاي‌ مرده‌، فضاي‌ راكد: Dead Space

زدن‌ ضربه‌ بدون‌ برگشت‌ وعكس‌العمل‌، داراي‌ سكون‌: Deadbeat

خرف‌ كردن‌، بي‌ حس‌ و بي‌ روح‌ كردن‌، بي‌ جان‌ شدن‌: Deaden

كردن‌ كسيكه‌ بدون‌ بليط‌ سوار(ترن‌ و غيره‌) شود، بي‌ بليط‌ سفر ,: Deadhead

ضرب‌العجل‌، فرجه‌: Deadline

مهلكي‌، كوشندگي‌: Deadliness

ايجاد گردد، وقفه‌، بي‌تكليفي‌، دچار وقفه‌ يا بي‌تكليفي‌ , حالت‌ عدم‌ فعاليتي‌ كه‌ در اثر وجود دو نيروي‌ متعادل‌ , شدن‌، بن‌ بست‌: Deadlock

بن‌بست‌: Deadlock

مهلك‌، كشنده‌، قاتل‌: Deadly

گناه‌ كبيره‌: Deadly Sin

قيافه‌ خشك‌ و بي‌ روح‌، قيافه‌ خشك‌ و بي‌ روح‌ داشتن‌: Deadpan

سنگيني‌ وزن‌، جسم‌ بي‌ حركت‌: Deadweight

شاخه‌ خشكيده‌ درخت‌: Deadwood

كر، فاقد قوه‌ شنوايي‌: Deaf

كر و لال‌: Deaf Mute

كر كردن‌، كر شدن‌: Deafen

معامله: Deal

داشتن‌ با، توزيع‌ كردن‌ مقدار، اندازه‌، قدر، حد، معامله‌ كردن‌، سر و كار ,: Deal

حشره‌ بدون‌ بال‌: Dealate

(ج‌.ش‌.) بدون‌ بال‌: Dealated

بي‌ بالي‌: Dealation

معامله گر- واسطه: Dealer

دلال‌، دهنده‌ ورق‌، فروشنده‌، معاملات‌ چي‌: Dealer

تقسيم‌(هدايا يا ورق‌ بازي‌ وغيره‌)، مكاتبات‌ و ارتباط‌ , دوستانه‌ يا بازرگاني‌، خريد وفروش‌ و معامله‌، ط‌رز , رفتار، رفتار، سر وكار داشتن‌: Dealing

بازستادن‌، ازاد كردن‌: Deallocate

بازستاني‌، ازاد سازي‌: Deallocation

داشتن‌ با، توزيع‌ كردن‌ مقدار، اندازه‌، قدر، حد، معامله‌ كردن‌، سر و كار ,: Dealt

رئيس‌، رئيس‌ كليسا يا دانشكده‌، ريش‌ سفيد: Dean

مقام‌ رياست‌ دانشكده‌ يا كليسا: Deanship

گران‌ كردن‌ عزيز، محبوب‌، گرامي‌، پرارزش‌، كسي‌ را عزيز خط‌اب‌ كردن: Dear

بط‌ور عزيز، گران‌: Dearly

كميابي‌ و گراني‌، قحط‌ و غلا، كمبود: Dearth

متمايل‌ بط‌رف‌ راست‌، ط‌رف‌ راست‌: Deasil

ميدهد، مقرري‌ وظ‌يفه‌ يا پولي‌ كه‌ كارفرما بعيال‌ و اولاد كارگر متوفي‌ ,: Deat Benefit

مرگ‌، درگذشت‌، فوت‌: Death

ماليات‌ بر ارث‌: Death Duties

ماليات‌ بر ارث‌: Death Duty

قيافه‌ مرده‌، ماسك‌ صورت‌ مرده‌: Death Mask

نقط‌ه‌ مرگ‌: Death Point

حكم‌ اعدام‌: Death Warrant

جمجمه‌ مرده‌(كه‌ نشانه‌ فنا و مرگ‌ است‌): Death's Head

بستر مرگ‌: Deathbed

ضربت‌ مهلك‌: Deathblow

مرگبار: Deathful

مرگبار: Deathlike

مهلك‌، فاني‌، مرگ‌ وار: Deathly

دژخيم‌، جلاد: Deathsman

افتضاح‌، سقوط‌ ناگهاني‌ حكومت‌ و غيره‌، سرنگوني‌: Debacle

مانع‌ شدن‌، بازداشتن‌، ممنوع‌ كردن‌: Debar

پوست‌ درخت‌ را كندن‌، (مج.) پوست‌ كندن‌ از: Debark

كندن‌ پوست‌ درخت‌: Debarkation

ممانعت‌، جلوگيري‌: Debarment

مقام‌ كسي‌ را پايين‌ بردن‌، پست‌ كردن‌: Debase

پستي‌: Debasement

قابل‌ بحث‌، قابل‌ مناظ‌ره‌، مورد دعوا، قابل‌ گفتگو: Debatable

بحث‌، مذاكرات‌ پارلماني‌، منازعه‌، مناظ‌ره‌ كردن مباحثه‌ كردن‌: Debate

هرزگي‌، هرزه‌ كردن‌، فاسد كردن‌، الواط‌ي‌ كردن‌، عياشي‌: Debauch

ادم‌ هرزه‌، فاسق‌، عياش‌، فاجر: Debauchee

عياشي‌، فسق‌، هرزگي‌: Debauchery

سهم‌ قرضه‌، گواهينامه‌ گمركي‌، حواله‌ دولتي‌: Debenture

ناتوان‌ كردن‌، ضعيف‌ كردن‌: Debilitate

ناتوان‌ سازي‌، تضعيف‌: Debilitation

ضعف‌ و ناتواني‌، سستي‌، ضعف‌ قوه‌ باء، عنن‌: Debility

بدهکار- بدهکار کردن: Debit

بدهي‌، حساب‌ بدهي‌، در ستون‌ بدهي‌ گذاشتن‌، پاي‌ كسي‌ , نوشتن‌: Debit

بدهي‌، بدهكار كردن‌: Debit

مانده بدهي: Debit balance

شكستن‌ كنده‌: Deblock

كنده‌ شكني‌: Deblocking

مودب‌، متمدن‌، خوشرفتار، شاد: Debonair

(نظ‌.) از محل‌ محصوري‌ بمحل‌ غير محصوري‌ امدن‌، از , تنگنا در اوردن‌، مفر، راه‌ خروج‌: Debouch

مخرج‌، معبر، مفر: Debouchure

پرسش‌ كردن‌، اط‌لاعات‌ كسب‌ كردن‌(مثلا از خلبان‌): Debrief

اطلاع‌رساني: debriefing

خلاصه كردن شرايط يك رويداد پس از وقوع آن. اين اصطلاح در اكتساب، به توضيح رسمي علت برنده شدن يا برنده نشدن پيشنهاددهنده در رقابت بر سر پيماني مذاكره شده، گفته مي‌شود. ممكن است پيشنهاددهندگاني كه در رقابت شركت نمي‌كنند يا قبل از اعلام فرد برنده از شركت در آن

اطلاع‌رساني: Debriefing

خلاصه کردن شرايط يک رويداد پس از وقوع آن. اين اصطلاح در اکتساب، به توضيح رسمي علت برنده شدن يا برنده نشدن پيشنهاددهنده در رقابت بر سر پيماني مذاکره شده، گفته مي‌شود. ممکن است پيشنهاددهندگاني که در رقابت شرکت نمي‌کنند يا قبل از اعلام فرد برنده از شرکت در آن منصرف مي‌شوند، مايل به ديدن اين خلاصه باشند. کسب اطلاع براي کساني که از فهرست رقابت‌کنندگان حذف شده‌اند بايد اين موارد را در بر داشته باشد: (1) ارزيابي اجزاء مهم در پيشنهاديه پيشنهاددهنده؛ (2) خلاصه‌اي از دلايل منطقي حذف شدن از رقابت؛ (3) پاسخ‌هاي معقول به اينکه آيا رويه‌هاي انتخاب منبع در درخواست براي پيشنهاديه و انتخاب پيشنهاديه برنده رعايت شده يا نه.

اوار خرده‌، باقي‌ مانده‌، اثار مخروبه‌، اشغال‌ روي‌ هم‌ ريخته: Debris

بدهي‌، وام‌، قرض‌، دين‌، قصور: Debt

مديون‌، بدهكار، ستون‌ بدهكار: Debtor

دیون- بدهی ها: Debts

اشكال‌ زدايي‌ كردن‌: Debug

اشكال‌ زدايي‌: Debugging

ادوات‌ اشكال‌ زدايي‌: Debugging Aids

احساسات‌ غلط‌ و پوچ‌ را از كسي‌ دور كردن‌، كسي‌ را اگاه‌ , و هدايت‌ كردن‌، كم‌ ارزش‌ كردن‌: Debunk

A method whereby the raw slit edge of metal is removed by rolling or filing: DEBURRING

اغاز كار، نخستين‌ مرحله‌ دخول‌ در بازي‌ يا جامعه شروع‌ بكار كردن‌: Debut

ظ‌اهر ميشود، دختري‌ كه‌ براي‌ اولين‌ مرتبه‌ در جامعه‌ , نوازنده‌ يا ناط‌قي‌ كه‌ براي‌ نخستين‌ بار در جلو عموم‌ , وارد ميشود، تازه‌ كار، خام‌دست‌: Debutant

دهه‌، عدد ده‌، دوره‌ ده‌ ساله‌: Decade

دهه‌، دهدهي‌: Decade

زوال‌، تنزل‌، انحط‌اط‌، فساد، اغاز ويراني‌: Decadence

روبانحط‌اط‌، منحط‌، روبفساد رونده‌: Decadent

(هن.) شكل‌ ده‌ ضلعي‌ و ده‌ زاويه‌اي‌، ده‌ پهلو: Decagon

ده‌ گرم‌: Decagram

ده‌رو، ده‌ وجه‌: Decahedron

(ط‌ب‌) كلسيم‌ گيري‌، كم‌ شدن‌ مواد اهكي‌ استخوان‌: Decalcification

(laced=) كلسيم‌ چيزي‌ را گرفتن‌، بي‌ اهك‌ كردن‌: Decalcify

(laced=) عكس‌ برگردان‌: Decalcomania

كم‌ شدن‌ حرارت‌ فلز هنگام‌ تغيير و تبديل‌ ان‌ در كوره‌: Decalescence

ده‌ ليتر، پيمانه‌ ده‌ ليتري‌: Decaliter

احكام‌ دهگانه‌ موسي‌: Decalogue

ده‌ متر، شعر ده‌ وتدي‌: Decameter

خيمه‌ بر بستن‌، رخت‌ بر بستن‌، كوچ‌ كردن‌، هزيمت‌ كردن‌: Decamp

كوچ‌، هزيمت‌: Decampment

ريختن‌ شراب‌ (از تنگ‌ و غيره‌)، اهسته‌ خالي‌ كردن سرازير كردن‌: Decant

تنگ‌: Decanter

سراز تن‌ جدا كردن‌، گردن‌ زدن‌: Decapitate

سر بريدن‌: Decapitation

ده‌ پا، خرچنگ‌ ده‌ پا: Decapod

اظ‌هاركننده‌: Decarant

(ezinobraced=) زغال‌ چيزي‌ را گرفتن‌، كاربن‌ گيري‌ كردن‌,: Decarbonate

(etanobraced=) زغال‌ چيزي‌ را گرفتن‌، كاربن‌ گيري‌ كردن‌,: Decarbonize

Removal of carbon from the outer surface of iron or steel, usually by heating in an oxidizing or reducing atmosphere. Water vapor, oxygen and carbon dioxide are strong decarburizers. Reheating with adhering scale is also strongly decarburizing in action.: DECARBURIZATION

ده‌ متر مكعب‌: Decastere

ده‌ هجايي‌: Decasyllabic

شعر ده‌هجايي‌: Decasyllable

ورزشهاي‌ ده‌گانه‌ دووميداني‌: Decathlon

پوسيدگي‌، فساد، زوال‌، خرابي‌، تنزل‌، پوسيدن‌، فاسد , شدن‌، تنزل‌ كردن‌، منحط‌ شدن‌، تباهي‌: Decay

محو شدن‌، تباه‌ شدن‌: Decay

زمان‌ محو شدن‌: Decay Time

مرگ‌، مردن‌، درگذشتن‌: Decease

مرده‌، مرحوم‌: Deceased

(حق.ـامر.) شخص‌ متوفي‌، مرحوم‌: Decedent

فريب‌، حيله‌، خدعه‌: Deceit

فريب‌اميز، پرنيرنگ‌: Deceitful

فريب‌ پذير، گول‌خور: Deceivable

فريفتن‌، فريب‌ دادن‌، گول‌زدن‌، اغفال‌ كردن‌، مغبون‌ كردن‌: Deceive

از سرعت‌ چيزي‌ كاستن‌، اهسته‌ كردن‌: Decelerate

كاستن‌ سرعت‌، كندكردن‌: Decelerate

كاهش‌ سرعت‌: Deceleration

دسامبر: December

انط‌باق‌ بامورد، شايستگي‌، محجوبيت‌، نجابت‌: Decency

دهساله‌، بمدت‌ دهسال‌: Decennial

دهساله‌: Decennium

اراسته‌، محجوب‌، نجيب‌: Decent

غير متمركز: Decentpalized

عدم‌ تمركز، غير متمركز سازي‌: Decentralization

عدم‌ تمركز: Decentralization

عدم‌ تمركز دادن‌، حكومت‌ محلي‌ دادن‌ به‌: Decentralize

غير متمركز كردن‌: Decentralize

تداركات نامتمركز: decentralized procurement

عمل سپردن تداركات، به صورت پروژه‌هاي جداگانه و يا به بخش‌هاي وظيفه‌اي. سازمان‌هاي تازه تاسيس اغلب از تداركات نامتمركز استفاده مي‌كنند ولي به محض آن كه بالغ مي‌شوند از تداركات متمركز بهره مي‌گيرند.

تداركات نامتمركز: Decentralized Procurement

عمل سپردن تداركات، به صورت پروژه‌هاي جداگانه و يا به بخش‌هاي وظيفه‌اي. سازمان‌هاي تازه تاسيس اغلب از تداركات نامتمركز استفاده مي‌كنند ولي به محض آن كه بالغ مي‌شوند از تداركات متمركز بهره مي‌گيرند.

نيرنگ‌، فريب‌، گول‌، حيله‌، فريب‌ خوردگي‌، اغفال‌: Deception

فريبنده‌، فريبا، گول‌ زننده‌، فريب‌اميز: Deceptive

(nrecsid=) تشخيص‌ دادن‌، تميز دادن‌، درك‌ كردن‌: Decern

بيان‌ ميكند، واحدي‌ براي‌ اندازه‌گيري‌ شدت‌ و ضعف‌ صدا واحدي‌ كه‌ نسبت‌ بين‌ دو مقدار الكتريسيته‌ يا صوت‌ را ,: Decibel

(bd)، دسيبل‌: Decibel

تصميم‌ پذيري‌: Decidability

تصميم‌ پذير: Decidable

تصميم‌ گرفتني‌، قابل‌ فتوي‌، قابل‌ حكم‌: Decidable

تصميم‌ گرفتن‌: Decide

مصمم‌، قط‌عي‌: Decided

گياهي‌ كه‌ در زمستان‌ برگ‌ ميريزد، برگريز: Deciduous

يكدهم‌ گرم‌: Decigram

يكدهم‌ گرم‌: Decigrame

يكدهم‌ ليتر: Deciliter

يكدهم‌ ليتر: Decilitre

دسيليون‌، (در انگليس‌) عدد يك‌ با شصت‌ صفر، (امر.) , عدد يك‌ با 33 صفر: Decillion

اعشاري‌، دهگان‌: Decimal

دهدهي‌، رقم‌ دهدهي‌، اعشاري‌: Decimal

رقم‌ دهدهي‌: Decimal Digit

كسردهدهي‌، كسر اعشاري‌: Decimal Function

نشان‌ گذاري‌ دهدهي‌: Decimal Notation

عدد دهدهي‌: Decimal Number

رقم‌ دهدهي‌: Decimal Numeral

مميز، نقط‌ه‌ اعشار: Decimal Point

مميز اعشاري‌: Decimal Point

به‌اعشاردراوردن‌، تبديل‌ به‌ اعشاركردن‌: Decimalize

از هرده‌ نفر يكي‌ را كشتن‌، تلفات‌ زياد وارد كردن‌: Decimate

دسيمتر: Decimeter

كشف‌ رمز نمودن‌، كشف‌ كردن‌: Decipher

گشودن‌ سر، فاش‌ كردن‌ سر: Decipher

سرگشا، افشاگر سر: Decipherer

سرگشايي‌، افشاي‌ سر: Deciphering

تصميم: Decision

سيستم پشتيباني تصميمات: Decision

تصويب: decision

انتخاب مجموعه‌اي فعاليت از ميان دو يا چند گزينه.

تصميم‌: Decision

عزم‌، تصميم‌، حكم‌ دادگاه‌، داوري‌: Decision

تصميم: Decision

انتخاب مجموعه‌اي فعاليت از ميان دو يا چند گزينه.

جعبه‌ تصميم‌: Decision Box

ضوابط‌ تصميم‌ گيري‌: Decision Criteria

دستورالعمل‌ تصميمي‌: Decision Instruction

تصميم‌گيري: decision making

فرآيند رسيدن به يك تصميم

تصميم‌ گيري‌: Decision Making

تصميم‌گيري: Decision Making

فرآيند رسيدن به يك تصميم

داده‌هاي پشتيباني تصميم : decision support data

داده‌هايي كه از تصميمات مرتبط با مطالعه در مورد مبادلات پشتيباني مي‌كنند. اين داده‌ها شامل تحليل نتايج مطالعه در مورد مبادله، نتايج آزمون، داده‌هاي مطالعات شبيه‌سازي و مدل، داده‌هاي مهندسي و اطلاعات مشتري مي‌باشد.

داده‌هاي پشتيباني تصميم: Decision Support Data

داده‌هايي که از تصميمات مرتبط با مطالعه در مورد مبادلات پشتيباني مي‌کنند. اين داده‌ها شامل تحليل نتايج مطالعه در مورد مبادله، نتايج آزمون، داده‌هاي مطالعات شبيه‌سازي و مدل، داده‌هاي مهندسي و اطلاعات مشتري مي‌باشد.

سامانه پشتيباني تصميم : decision support system

برنامه‌اي رايانه‌اي، براي كمك به مدير در تصميم‌گيري. اين سامانه ممكن است شامل برنامه‌هاي شبيه‌سازي شده، رويه‌هاي برنامه‌ريزي رياضي و قوانين تصميم گردد.

سامانه پشتيباني تصميم: Decision Support System

برنامه‌اي رايانه‌اي، براي كمك به مدير در تصميم‌گيري. اين سامانه ممكن است شامل برنامه‌هاي شبيه‌سازي شده، رويه‌هاي برنامه‌ريزي رياضي و قوانين تصميم گردد.

جدول‌ تصميمي‌: Decision Table

درخت تصميم: decision tree

يك فن تحليل تصميم كه شامل نموداري است كه ترتيب گزينه‌‌ها و گزينه‌هاي انتخاب شده را نشان مي‌دهد.

درخت تصميم: Decision Tree

يک فن تحليل تصميم که شامل نموداري است که ترتيب گزينه‌‌ها و گزينه‌هاي انتخاب شده را نشان مي‌دهد.

قط‌عي‌، قاط‌ع‌: Decisive

(.n): عرشه‌، عرشه‌كشتي‌، كف‌، سط‌ح‌، (.tv &.n): اراستن بازي‌) يكدسته‌ ورق‌ زينت‌ كردن‌، عرشه‌دار كردن‌، (م‌.م‌.) پوشاندن‌، (در ورق‌ ,: Deck

دستينه‌، دسته‌: Deck

صندلي‌ حصيري‌ تاشو: Deck Chair

زينت‌ دهنده‌، ارايش‌ دهنده‌: Decker

كارگر عرشه‌ كشتي‌: Deckhand

اتاق‌ روي‌ عرشه‌ كشتي‌: Deckhouse

لبه‌ صاف‌ كاغذ: Deckle Edge

سخنوري‌ كردن‌، رجز خواني‌ كردن‌، با حرارت‌ عليه‌ كسي‌ , صحبت‌ كردن‌، دكلمه‌ كردن‌: Declaim

سخنور، دكلمه‌ كننده‌: Declaimer

دكلماسيون‌: Declamation

و غرا وابسته‌ به‌ دكلمه‌، مربوط‌ به‌ قرائت‌ مط‌لبي‌ باصداي‌ بلند ,: Declamatory

اظ‌هاركردني‌: Declarable

بيان‌، اظ‌هارنامه‌، اعلاميه‌، اعلام‌: Declaration

اعلان‌، اظ‌هار: Declaration

حكم‌ اعلاني‌: Declaration Statement

اعلاني‌، اظ‌هاري‌: Declarative

اظ‌هاري‌، اخباري‌: Declarative

اعلام كردن - اظهار كردن: Declare

اظ‌هار داشتن‌، گفتن‌، اعلام‌ كردن‌: Declare

اعلان‌ كردن‌، اظ‌هار كردن‌، شناساندن‌: Declare

اعلان‌ شده‌، اظ‌هار شده‌، شناسايي‌ شده‌: Declared

جداكردن‌ از ط‌بقه‌، كسي‌ راازط‌بقه‌ اجتماعي‌ محروم‌ كردن‌: Declass

غير محرمانه‌ كردن‌ مقام‌اجتماعي‌ كسي‌ را از بين‌ بردن‌، تنزل‌ رتبه‌ دادن‌ به: Declassify

صرف‌ كلمات‌، عدم‌ قبول‌ چيزي‌ بط‌ورمودبانه‌: Declension

قابل‌ تصريف‌، صرف‌ كردني‌: Declinable

اريبي‌، يك‌ وري‌ شده‌: Declinate

ميل‌، تمايل‌، دوري‌ از محوراصلي‌: Declination

رو بزوال‌گذاردن‌، تنزل‌ كردن‌، كاستن‌ كاهش‌، شيب‌ پيدا كردن‌، رد كردن‌، نپذيرفتن‌، صرف‌ , كردن‌(اسم‌ياضمير)، زوال‌، انحط‌اط‌، خم‌ شدن‌، مايل‌شدن: Decline

سرازير، شيب‌دار: Declivitous

سرازيري‌، شيب‌: Declivity

جوشانيدن‌، پختن‌، (م‌.م‌) گواريدن‌: Decoct

جوشاندن‌، پخت‌، عصاره‌گيري‌: Decoction

كشف‌ رمزكردن‌، كشف‌ كردن‌: Decode

گشودن‌ رمز، برداشتن‌ رمز: Decode

رمز گشا، رمز شناس‌: Decoder

رمز گشايي‌، رمز برداري‌: Decoding

مجزا كردن‌، ورق‌ ورق‌ كردن‌: Decollate

سربريدن‌، بي‌سر كردن‌، گردن‌ زدن‌: Decollate

گردن‌ زني‌، سربريدن‌: Decollation

سر و سينه‌ راباز (گذاشتن‌)، دكولته‌، پيراهن‌ سينه‌ باز: Decolletage

دكولته‌، (در موردپيراهن‌) يقه‌باز: Decollete

رنگ‌زدايي‌، بي‌ رنگ‌ كردن‌: Decolorization

بي‌ رنگ‌ كردن‌: Decolorize

رنگ‌زدايي‌، بي‌ رنگ‌ كردن‌: Decolourization

بي‌ رنگ‌ كردن‌: Decolourize

از هم‌ پاشيدن‌، تجزيه‌ كردن‌، متلاشي‌ شدن‌: Decompose

تجزيه‌ شده‌: Decomposed

تجزيه: decomposition

تقسيم سلسله مراتب كاركردي و فيزيكي سامانه به بخش‌هاي سخت‌افزار، اجزاي نرم‌افزار و فعاليت‌هاي كاربران كه مي‌توان آن‌ها را زمان‌بندي و بودجه‌بندي كرد و به فرد مسوول محول نمود.

تجزيه‌: Decomposition

تجزيه: Decomposition

تقسيم سلسله مراتب کارکردي و فيزيکي سامانه به بخش‌هاي سخت‌افزار، اجزاي نرم‌افزار و فعاليت‌هاي کاربران که مي‌توان آن‌ها را زمان‌بندي و بودجه‌بندي کرد و به فرد مسوول محول نمود.

تحليل تجزيه و حل : Decomposition Analysis and Resolution

فرآيند تصميم‌گيري بر اساس كسب و كار و مسائل فني در هر سطح از شكست سامانه به منظور انتخاب بهترين راه‌حل براي آن سطح.

تحليل تجزيه و حل: Decomposition Analysis And Resolution

فرآيند تصميم‌گيري بر اساس کسب و کار و مسائل فني در هر سطح از شکست سامانه به منظور انتخاب بهترين راه‌حل براي آن سطح.

تجزيه و تعريف: decomposition and definition

تقسيم سلسله مراتبي كاركردي و فيزيكي سامانه به بخش‌هاي سخت‌افزار، اجزاي نرم‌افزار و فعاليت‌هاي كاربران كه مي‌توان آن‌ها را زمان‌بندي و بودجه‌بندي كرد و به فرد مسوول محول نمود و همچنين تهيه مستندسازي طرح، مستندسازي ساخت و مستندسازي تأييد.

تجزيه و تعريف: Decomposition And Definition

تقسيم سلسله مراتبي کارکردي و فيزيکي سامانه به بخش‌هاي سخت‌افزار، اجزاي نرم‌افزار و فعاليت‌هاي کاربران که مي‌توان آن‌ها را زمان‌بندي و بودجه‌بندي کرد و به فرد مسوول محول نمود و همچنين تهيه مستندسازي طرح، مستندسازي ساخت و مستندسازي تأييد.

دياگرام تجزيه: decomposition diagram

سطوح اسمي ساختار شكست كار كه تجزيه يك سامانه را به‌صورت يكپارچه نشان مي‌دهد.

دياگرام تجزيه: Decomposition Diagram

سطوح اسمي ساختار شکست کار که تجزيه يک سامانه را به‌صورت يكپارچه نشان مي‌دهد.

سلسله مراتب تجزيه: decomposition hierarchy

مراجعه شود به سلسله مراتب تجزيه سامانه.

سلسله مراتب تجزيه: Decomposition Hierarchy

مراجعه شود به سلسله مراتب تجزيه سامانه.

ناهم‌فشرده‌ كردن‌، ازفشار هوا كاستن‌: Decompress

(ezilartneced=) از حالت‌ تغليظ‌ خارج‌ كردن‌: Deconcentrate

از الودگي‌ مبرا كردن‌: Decontaminate

دست‌ از كنترل‌ برداشتن‌: Decontrol

دكور، ارايش‌: Decor

اذين‌ كردن‌، پيراستن‌، ارايش‌ دادن‌، زينت‌ كردن‌، نشان‌ , يا مدال‌ دادن‌ به‌: Decorate

تزيين‌، ارايشگري‌، اذين‌ بندي‌، مدال‌ يا نشان‌: Decoration

اذيني‌، زينتي‌: Decorative

اذينگر، متخصص‌ ارايش‌ داخلي‌ ساختمانها: Decorator

اراسته‌، زينت‌ دار، مودب‌: Decorous

پوست‌ كندن‌ از، بصورت‌ الياف‌ در اوردن‌ از(كنف‌ و غيره‌): Decorticate

ادب‌، اداب‌ داني‌، مناسبت‌، رفتاربجا: Decorum

گسستن،‌جدا كردن: decoupling

عمل به حداقل رساندن تعامل بين اجزاء.

تجزيه‌: Decoupling

گسستن،‌جدا كردن: Decoupling

عمل به حداقل رساندن تعامل بين اجزاء.

(مج.) تله‌، دام‌، وسيله‌ تط‌ميع‌، بدام‌ انداختن‌، فريفتن‌ ط‌عمه‌ يا دام‌ يا توري‌ براي‌ گرفتن‌ اردك‌ و مرغان‌ ديگر: Decoy

کاهش دادن: Decrease

كاهش‌، نقصان‌ يافتن‌، كم‌ كردن‌ يا شدن‌، كاستن‌: Decrease

كاستن‌، كاهش‌: Decrease

كاهنده‌، كاهشي‌: Decreasing

ترتيب‌ كاهنده‌: Decreasing Order

حكم‌ كردن‌، حكم‌، فرمان‌: Decree

حكم‌ وزارتي‌ كه‌ داراي‌ قوت‌ قانوني‌ است‌: Decree Law

حكم‌ دهنده‌: Decreer

كاهش‌، ضايعات‌، فرتوتي‌، كهنگي‌: Decrement

ميزان‌ كاهش‌، كاستن‌ پله‌اي‌: Decrement

كاهش‌ پله‌اي‌: Decrementation

سالخورده‌ و فرتوت‌، ضعيف‌ و ناتوان‌، خيلي‌ پير: Decrepit

بودادن‌ و سرخ‌ كردن‌، ترق‌ ترق‌ كردن‌ (دراثربودادن‌ , ناگهاني‌): Decrepitate

حالت‌ ضعف‌ و ناتواني‌، فرتوتي‌، شكستگي‌: Decrepitude

كاهنده‌، روبه‌ نقصان‌ گذارنده‌: Decrescent

قط‌عي‌، قاط‌ع‌، بحراني‌، فرماني‌: Decretive

قط‌عي‌، قاط‌ع‌، بحراني‌، فرماني‌: Decretory

رسوا كننده‌، تقبيح‌ كردن‌: Decrier

رسوا كردن‌، تقبيح‌ كردن‌: Decry

اشكار سازي‌: Decryption

خوابيدگي‌: Decumbency

در بستر خوابيده‌، گياه‌ خزنده‌: Decumbent

ده‌ گانه‌، ده‌ برابر، ده‌ برابر كردن‌: Decuple

رئيس‌ دسته‌ ده‌ نفري‌: Decurion

داراي‌ انحنا به‌ پايين‌، خميده‌ بپايين‌: Decurved

چليپاوار قط‌ع‌ كردن‌، تقاط‌ع‌، يكي‌ در ميان‌ يا بشكل‌< , ضرب‌ در> بودن‌، يكي‌ در ميان‌: Decussate

تقاط‌ع‌، شكل‌(ضربدر): Decussation

اهدا كردن‌، اختصاص‌ دادن‌، وقف‌ كردن‌، پيشكش‌: Dedicate

وقف‌ شده‌، اختصاصي‌: Dedicated

اهداء، تخصيص‌، فداكاري‌: Dedication

استنباط‌ كردن‌، دريافتن‌، نتيجه‌ گرفتن‌، كم‌ كردن تفريق‌ كردن‌: Deduce

كسر كردن- كاستن: Deduct

كم‌ كردن‌، كسركردن‌، وضع‌ كردن‌: Deduct

كسرپذير، ماليات‌ پذير: Deductible

پي‌بردن‌ازكل‌به‌جزءياازعلت‌ به‌معلول‌، قياس‌ كسر، وضع‌، استنتاج‌، نتيجه‌گيري‌، استنباط: Deduction

استقرايي‌ يا قياسي‌: Deductive

كردار، كار، قباله‌، سند، باقباله‌ واگذار كردن‌: Deed

پنداشتن‌، فرض‌ كردن‌، خيال‌ كردن‌: Deem

قط‌ع‌ انرژي‌: Deenergize

بي‌ انرژي‌، بي‌ انرژي‌ شده‌: Deenergized

گود، ژرف‌، عميق‌: Deep

The process of cold working or drawing sheet or strip metal blanks by means of dies on a press into shames which are usually more or less cup-like in character involving considerable plastic deformation of the metal. Deep-drawing quality sheet or strip st: DEEP DRAWING

ريشه‌ كرده‌، ديرينه‌، عميق‌: Deep Rooted

عمقي‌، مستقر، ديرينه‌: Deep Seated

فضاي‌ خارج‌ از منضومه‌ شمسي‌: Deep Space

گود كردن‌، گودشدن‌: Deepen

اهوي‌ كوهي‌: Deer

اغل‌ اهو: Deeryard

بدشكل‌ كردن‌، ازشكل‌ انداختن‌، محو كردن‌: Deface

ضايع‌ يا محوكردن‌، بدشكل‌ كردن‌: Defacement

تعداد نقص در صد واحد: defact per hundred units

تعداد نقص در صد واحد به ازاي يك كيفيت مشخص محصول. اين مقدار از تقسيم تعداد نقص‌ها بر تعداد واحدهاي توليدي و ضرب اين مقدار در صد به‌دست مي‌آيد.

تعداد نقص در صد واحد: Defact Per Hundred Units

تعداد نقص در صد واحد به ازاي يک کيفيت مشخص محصول. اين مقدار از تقسيم تعداد نقص‌ها بر تعداد واحدهاي توليدي و ضرب اين مقدار در صد به‌دست مي‌آيد.

بالفعل‌، عملا(درمورد دولتي‌ كه‌ باانقلاب‌ ونظ‌يران‌ روي‌ , كار امده‌ و هنوز بط‌ور رسمي‌شناخته‌ نشده‌): Defacto

زدن‌(به‌ پول‌) كسر كردن‌(ازپول‌ يا حساب‌)، اختلاس‌ كردن‌، دستبرد ,: Defalcate

اختلاس‌، دستبرد: Defalcation

مختلس‌، دزد: Defalcator

افترا، بدگويي‌، تهمت‌، بدنامي‌ و رسوايي‌: Defamation

افترااميز: Defamatory

بدنام‌ كردن‌: Defame

پيش فرض: Default

پيش فرض: default

شرايط يك پيمان كه عدم دست‌يابي به آنها باعث فسخ پيمان مي‌شود.

كوتاهي‌، قصور، غفلت‌، نكول‌ كردن‌: Default

قرار داد، قرار دادي‌: Default

پيش فرض: Default

شرايط يک پيمان كه عدم دست‌يابي به آنها باعث فسخ پيمان مي‌شود.

وضعيت‌ قرار دادي‌: Default Condition

انتخاب‌ قرار دادي‌: Default Option

ارزش‌ قرار دادي‌: Default Value

القاء، شكست‌ باط‌ل‌ سازي‌، ابط‌ال‌، القاء، (حق.) بط‌لان‌، شرط‌ بط‌لان‌ يا ,: Defeasance

قابل‌ القاء، فسخ‌ كردني‌: Defeasible

شكست‌ دادن‌، هزيمت‌، مغلوب‌ ساختن‌: Defeat

شكست‌، از شكل‌ افتاده‌گي‌، بيقوارگي‌: Defeat

اعتراف‌ به‌ شكست‌، ياس‌ و بدبيني‌، شكست‌ گرايي‌: Defeatism

شكست‌، از شكل‌ افتاده‌گي‌، بيقوارگي‌: Defeature

(ط‌ب‌) تخليه‌ كردن‌ شكم‌(از براز)، خارج‌ كردن‌ مدفوع‌: Defecate

خروج‌ مدفوع‌، تخليه‌ شكم‌: Defecation

عيب - صدمه: Defect

عيب، نقص: defect

ساختن‌ كاستي‌، اهو، عيب‌، نقص‌، ترك‌ كردن‌، مرتدشدن‌، معيوب‌ ,: Defect

عيب، نقص: Defect

يک حالت غيراستاندارد.عدم تطابق در يک ويژگي يا با يک الزام خاص.ناتواني در فراهم آوردن کاربرد مورد انتظار.

تراكم عيب، تراكم نقص: defect density

تعداد عيب‌ها در هر جمعيت نمونه.

تراکم عيب، تراكم نقص: Defect Density

تعداد عيب‌ها در هر جمعيت نمونه.

نرخ عيب، نرخ نقص: defect rate

تراكم عيب كه بر اساس مبناي مشخصي تعيين مي‌شود، مانند تعداد عيوب در صد واحد كالا.

نرخ عيب، نرخ نقص: Defect Rate

تراکم عيب که بر اساس مبناي مشخصي تعيين مي‌شود، مانند تعداد عيوب در صد واحد كالا.

پناهندگي‌، فرار، ارتداد، عيب‌: Defection

معيوب: Defective

معيوب: defective

يك واحد محصول كه داراي يك يا چند عيب است.

ناقص‌، ناتمام‌، داراي‌ كمبود، معيوب‌: Defective

معيوب: Defective

يک واحد محصول که داراي يک يا چند عيب است.

قيمت‌گذاري ناقص: defective pricing

شرايطي كه در آن داده‌هاي قيمت‌گذاري يا هزينه مجددا از طرف فروشنده ارائه مي‌شود، به اين دليل كه قيمت‌گذاري قبلي از نظر فروشنده اشتباه، ناقص و قديمي بوده است.

قيمت‌گذاري ناقص: Defective Pricing

شرايطي كه در آن داده‌هاي قيمت‌گذاري يا هزينه مجددا از طرف فروشنده ارائه مي‌شود، به اين دليل که قيمت‌گذاري قبلي از نظر فروشنده اشتباه، ناقص و قديمي بوده است.

عيوب در صد واحد،‌ تعداد نقص در صد واحد: defects per hundred units

نرخ عيب كه بر مبناي تعداد عيب در صد واحد تعيين مي‌شود.

عيوب در صد واحد،‌ تعداد نقص در صد واحد: Defects Per Hundred Units

نرخ عيب که بر مبناي تعداد عيب در صد واحد تعيين مي‌شود.

پدافند، دفاع‌، دفاع‌ كردن‌، استحكامات‌: Defence

دفاع‌ كردن‌ از، حمايت‌ كردن‌: Defend

(حق.) مدافع‌، مدعي‌ عليه‌: Defendant

پدافندگر، مدافع‌: Defender

پرتاب‌ به‌ خارج‌ پنجره‌: Defenestration

پدافند، دفاع‌، دفاع‌ كردن‌، استحكامات‌: Defense

پدافندپذير، دفاع‌ كردني‌، دفاع‌ پذير، قابل‌ دفاع‌: Defensible

پدافندي‌، دفاعي‌، تدافي‌، حالت‌ تدافع‌، مقام‌ تدافع‌: Defensive

برنامه‌ نويسي‌ تدافعي‌: Defensive Programming

احترام‌گذاردن‌ عقب‌انداختن‌، بتعويق‌ انداختن‌، تاخيركردن‌، تسليم‌شدن: Defer

تن‌ دردهي‌، تسليم‌، تمكين‌، احترام‌(گذاري‌): Deference

برنده‌، بيرون‌ برنده‌، خروجي‌: Deferent

باحرمت‌، محترمانه‌، از روي‌ احترام‌: Deferential

تعويق‌، تاخير: Deferment

معوق‌: Deferred

فرونشستن‌ تب‌، بريدن‌ تب‌: Defervescence

مبارزه‌ ط‌لبي‌، دعوت‌ به‌جنگ‌، بي‌اعتنايي‌، مخالفت مقاومت‌، اعتراض‌: Defiance

بي‌اعتناء، بدگمان‌، جسور، مظ‌نون‌، مبارز، معاند، مخالف‌,: Defiant

كمبود، ناكارائي: deficiency

جزئي از يك پيشنهاديه، كه الزامات را برآورده نمي‌كند.

نقص‌، كمي‌، كمبود، كسر، ناكارايي‌: Deficiency

کمبود، ناكارائي: Deficiency

عدم تطابق با استاندارد.جزئي از يک پيشنهاديه، که الزامات را برآورده نمي‌کند.

داراي‌ كمبود، ناكارا: Deficient

كسر بودجه- عدم موازنه: Deficit

كمبود، كسر، كسرعمل‌، كسر درامد: Deficit

مبارزط‌لب‌، مخالف‌ كننده‌: Defier

استحكامات‌ تدافعي‌ درجان‌ پناه‌ و موضع‌ گرفتن‌، پناه‌ يافتن‌، جان‌ پناه: Defilade

الوده‌ كردن‌، بي‌ حرمت‌ كردن‌، بي‌ عفت‌ كردن‌، گردنه‌، رژه‌ , رفتن‌، گذرگاه‌: Defile

تعريف‌ پذير: Definable

تعريف كردن: Define

معين‌ كردن‌، تعريف‌ كردن‌، معني‌ كردن‌: Define

تعريف‌ كردن‌: Define

تابع‌ تعريف‌ شده‌: Defined Function

فرآيند تعريف شده: defined process

فرآيندي مديريت‌شده كه بر اساس اهداف سازمان و راهنمايي‌هاي سفارشي‌سازي تغيير مي‌يابد. اين فرآيند داراي يك توصيف ثابت است و در توليدات، اندازه‌گيري‌ها و ديگر اطلاعات بهبود فرآيند نقش دارد.

فرآيند تعريف شده: Defined Process

فرآيندي مديريت‌شده که بر اساس اهداف سازمان و راهنمايي‌هاي سفارشي‌سازي تغيير مي‌يابد. اين فرآيند داراي يک توصيف ثابت است و در توليدات، اندازه‌گيري‌ها و ديگر اطلاعات بهبود فرآيند نقش دارد.

تعريف‌، جمله‌ تعريفي‌: Definiens

معين‌، قط‌عي‌، تصريح‌ شده‌، صريح‌، روشن‌، معلوم‌: Definite

شناخت- تعريف: Definition

تعريف‌، معني‌: Definition

تعريف‌: Definition

قطعي / نهايي: Definitive

قط‌عي‌، قاط‌ع‌، صريح‌، معين‌ كننده‌، نهايي‌: Definitive

برآورد قطعي هزينه: Definitive Cost Estimate

قطعي‌سازي: definitization

تلفيق رسمي نتايج مذاكره در پيمان. معمولاً به اعمال نتايج و توافقات مذاكره در متن پيمان و به زبان مناسب پيمان توسط مسوول پيمان، گفته مي‌شود.

قطعي‌سازي: Definitization

تلفيق رسمي نتايج مذاکره در پيمان. معمولاً به اعمال نتايج و توافقات مذاکره در متن پيمان و به زبان مناسب پيمان توسط مسوول پيمان، گفته مي‌شود.

دقت‌، تصريح‌: Definitude

سوزانيدن‌، اتش‌ زدن‌: Deflagrate

باد (چيزي‌ را) خالي‌كردن‌، جلوگيري‌ از تورم‌كردن‌، كاهش‌ , قيمت‌: Deflate

فروكش‌، تقليل‌ قيمتها: Deflation

كج‌ كردن‌، منحرف‌ كردن‌: Deflect

منكسر كردن‌، شكستن‌: Deflect

انتقال ريسك: deflection

انتقال ريسك به ديگران كه معمولاً از طريق بيمه، ضمانت‌نامه يا روش‌هاي ديگر انجام مي‌شود.

انكسار، شكست‌: Deflection

انحناء، خم‌سازي‌، انحراف‌، پيچش‌: Deflection

انتقال ريسك: Deflection

انتقال ريسک به ديگران که معمولاً از طريق بيمه، ضمانت‌نامه يا روش‌هاي ديگر انجام مي‌شود.

انحناء، خم‌سازي‌، انحراف‌، پيچش‌: Deflexion

ازاله‌ بكارت‌: Defloration

ازاله‌ بكارت‌ كردن‌ از، ملوث‌ كردن‌: Deflower

ريزان‌ كند گرد يا مايعي‌ كه‌ روي‌ درختان‌ ميريزند كه‌ درخت‌ برگ‌ ,: Defoliant

بي‌ برگ‌ كردن‌، برگ‌ ريختن‌: Defoliate

از بين‌ بردن‌ برگ‌ گياهان‌: Defoliation

تصرف‌ عدواني‌ كردن‌، (حق.)بزورمالي‌ را از مالك‌ گرفتن تصرف‌ غاصبانه‌ كردن‌: Deforce

كسي‌ كه‌ مالي‌ را از ديگري‌ بزور مي‌گيرد: Deforciant

جنگل‌ تراشي‌ كردن‌ درختان‌ جنگل‌ را قط‌ع‌ كردن‌، ازحالت‌ جنگل‌ خارج‌ كردن: Deforest

قط‌ع‌ درختان‌ جنگلي‌: Deforestation

زشت‌ كردن‌، كج‌ و معوج‌ كردن‌، بدشكل‌ كردن‌، از , شكل‌انداختن‌، دشديسه‌ كردن‌: Deform

دگرديس‌ پذير: Deformable

دگرديسي‌: Deformation

زشتي‌، كجي‌، عيب‌: Deformation

بدشكل‌، ناقص‌ شده‌: Deformed

بدشكلي‌، دشديسگي‌، نقص‌ خلقت‌: Deformity

فريب‌، گول‌ زدن‌، كلاهبرداري‌ كردن‌: Defraud

فريب‌، كلاهبرداري‌: Defraudation

گول‌ زدن‌، فريبكار: Defrauder

پرداختن‌، متحمل‌ شدن‌، تسويه‌ كردن‌: Defray

خلع‌ كسوت‌ روحاني‌ كردن‌: Defrock

يخ‌ چيزي‌ را اب‌ كردن‌: Defrost

ماهر، زبردست‌، كاردان‌، چالاك‌، استادانه‌: Deft

ازبين‌ رفته‌، تمام‌ شده‌، مرده‌، درگذشته‌: Defunct

بمبارزه‌ ط‌لبيدن‌، تحريك‌ جنگ‌ كردن‌، شير كردن‌: Defy

ازاد، اسان‌، بي‌مانع‌: Degage

گاز چيزي‌ را گرفتن‌، بدون‌ گاز كردن‌: Degas

(In steel making) - Removing gases from the molten metal by means of a vacuum process in combination with mechanical action: DEGASSING PROCESS

فساد، انحط‌اط‌: Degeneracy

روبه‌انحط‌اط‌ گذاردن‌، فاسد شدن‌، منحط‌: Degenerate

فساد، انحط‌اط‌، تباهي‌: Degeneration

وابسته‌ به‌ انحط‌اط‌، فاسد كننده‌: Degenerative

عمل‌ بلع‌، قدرت‌ بلع‌: Deglutition

پستي‌، خفت‌، تنزل‌ رتبه‌: Degradation

تنزل‌: Degradation

تنزل‌ كردن‌، تنزل‌ دادن‌: Degrade

پست‌ كردن‌، خفت‌ دادن‌، تنزل‌ رتبه‌ دادن‌، منحط‌ كردن‌: Degrade

پست‌ ياخفيف‌ شده‌: Degraded

پست‌ كننده‌: Degrading

زينه‌، درجه‌، رتبه‌، پايه‌، ديپلم‌ يا درجه‌ تحصيل‌: Degree

درجه‌: Degree

درجه تفكيك: degree of dissociation

بدون‌ صمغ‌ كردن‌: Degum

لذت‌ بردن‌، مزه‌مزه‌ كردن‌: Degust

مزه‌مزه‌: Degustation

(گ‌.ش‌) دهن‌ باز كردن‌، شكفتن‌، تركيدن‌: Dehisce

(ط‌ب‌)پارگي‌ يا بازشدن‌ زخم‌، شكفتگي‌، شكوفايي‌: Dehiscence

شكوفا، ترك‌ خورده‌: Dehiscent

شاخ‌ را كندن‌، بي‌شاخ‌ كردن‌: Dehorn

از دست‌ دادن‌ صفات‌ انساني‌: Dehumanization

احساسات‌ انساني‌ كردن‌، فاقد صفات‌ انساني‌ شدن‌ نا انساني‌ كردن‌، از خصائص‌ انساني‌ محروم‌ شدن‌، فاقد ,: Dehumanize

رطوبت زدايي: dehumidification

رط‌وبت‌ گرفتن‌(از هوا)، نم‌چيزي‌ را گرفتن‌، خشك‌ كردن‌: Dehumidify

اب‌ چيزي‌ را گرفتن‌، بي‌اب‌ كردن‌، پسابش‌ داشتن‌، وابشت‌ , كردن‌: Dehydrate

(جغ.)پسابش‌، (ط‌ب‌) كم‌شدن‌ اب‌ بدن‌، وابشت‌: Dehydration

هيدروژن‌ چيزي‌ را گرفتن‌، بدون‌ هيدروژن‌ كردن‌: Dehydrogenate

هيدروژن‌ زدايي‌: Dehydrogenation

هيدروژن‌ چيزي‌ را گرفتن‌، بدون‌ هيدروژن‌ كردن‌: Dehydrogenize

(ر.ش‌.) از حالت‌ هيپنوتيزم‌ خارج‌ شدن‌: Dehypnotize

بدون‌ يخ‌ كردن‌: Deice

مايع‌ ضديخ‌: Deicer

بط‌ور مستقيم‌ نشان‌ دهنده‌، مستقيما استدلال‌ كننده‌: Deictic

قائل‌ به‌ الوهيت‌ شخص‌ يا چيزي‌، خداسازي‌، ايجاد الوهيت‌: Deification

خدا دانستن‌، پرستيدن‌، مقام‌الوهيت‌ قائل‌ شدن‌(براي‌): Deify

لط‌فا پذيرفتن‌، تمكين‌ كردن‌: Deign

(lived=) شيط‌ان‌: Deil

خداپرستي‌(بدون‌ اعتقاد به‌ پيامبران‌ و مسائل‌ ديگر , مذهبي‌)، خداگرايي‌: Deism

خداپرست‌، خداگراي‌: Deist

خدا: Deity

(.jda):پژمان‌، نژند، افسرده‌، محزون‌ ومغموم‌ (.tv &.jda): پژمان‌ كردن‌، افسردن‌، دل‌ شكسته‌ كردن: Deject

كاركردن‌ مزاج‌ مريض‌، تخليه‌ مدفوع‌: Dejecta

(tcejed=) پژمان‌، نژند، افسرده‌، محزون‌ ومغموم‌: Dejected

پژماني‌، افسردگي‌، سرافكندگي‌، دلمردگي‌: Dejection

(حق.) حق‌ قانوني‌، مشروع‌، بط‌ورقانوني‌: Dejure

ورقه‌ ورقه‌ شدن‌، لايه‌ لايه‌ شدن‌، متورق‌ شدن‌: Delaminate

لايه‌ لايه‌ شدگي‌: Delamination

متهم‌ كردن‌، چغلي‌ كردن‌(از)، خبر دادن‌: Delate

اتهام‌، چغلي‌، تهمت‌، اسناد: Delation

تاخير: Delay

تاخيركردن‌، بتاخيرانداختن‌، تعلل‌: Delay

تاخير، به‌ تاخير انداختن‌، به‌ تاخير افتادن‌: Delay

اعوجاج‌ تاخيري‌: Delay Distortion

عنصر تاخيري‌: Delay Element

برابر كننده‌ تاخير: Delay Equalizer

خط‌ تاخيري‌: Delay Line

ثبات‌ با خط‌ تاخيري‌: Delay Line Register

به‌ تاخير افتاده‌: Delayed

(در تصحيح‌) حذف‌ شود، پاك‌ كنيد، بزداييد، حذف‌ كردن‌: Dele

خوشمزگي‌، لذيذي‌، دلپسندي‌، مط‌لوبي‌، چيز لذيذ: Delectability

خوشگوار، لذيذ: Delectable

خوشمزگي‌، لذيذي‌، دلپسندي‌، مط‌لوبي‌، چيز لذيذ: Delectableness

خوشي‌، لذت‌، صفا، حظ‌ نفس‌: Delectation

نمايندگي‌، انتخاب‌، نماينده‌، هيئت‌ نمايندگان‌: Delegacy

نمايندگي‌ دادن‌، وكالت‌ دادن‌، محول‌ كردن‌ به‌، نماينده‌: Delegate

تفويض اختيار: delegating

فرآيندي كه توسط آن، اختيار و مسووليت مدير پروژه بين زيردستانش توزيع مي‌شود.

تفويض اختيار: Delegating

فرآيندي كه توسط آن، اختيار و مسووليت مدير پروژه بين زيردستانش توزيع مي‌شود. فرآيندي كه توسط آن اختيار مدير پروژه به فردي كه در پروژه كار مي‌كند، داده مي‌شود.

نمايندگي‌، وكالت‌، هيات‌ نمايندگان‌: Delegation

تفويض اختيار: delegation of authority (DOA)

فرآيندي كه با بكارگيري آن، مديريت به زيردستان خود اختيارات ويژه‌اي براي انجام فعاليت خاصي مي‌دهد. در مديريت تداركات، تفويض اختيار معمولاً به معني اختيارات داده شده به اشخاص براي رسيدگي به سفارش‌ها تا حدود مشخص، به ديگر شركت‌ها است.

تفويض اختيار: Delegation Of Authority (DOA)

فرآيندي كه با بكارگيري آن، مديريت به زيردستان خود اختيارات ويژه‌اي براي انجام فعاليت خاصي مي‌دهد. در مديريت تداركات، تفويض اختيار معمولاً به معني اختيارات داده شده به اشخاص براي رسيدگي به سفارش‌ها تا حدود مشخص، به ديگر شركت‌ها است.

حذف كردن: Delete

انداختن‌، حذف‌ كردن‌، برداشتن‌: Delete

حذف‌ كردن‌: Delete

زيان‌ اور، اسيب‌ رسان‌: Deleterious

حذف‌، محو: Deletion

حذف‌: Deletion

تعمد كردن‌، عمدا انجام‌ دادن‌، عمدي‌، تعمدا، تعمق‌ , كردن‌، سنجيدن‌، انديشه‌ كردن‌، كنكاش‌ كردن‌: Deliberate

سنجش‌، بررسي‌، انديشه‌، تامل‌، فرصت‌، شور: Deliberation

ظ‌رافت‌، دقت‌، نازك‌ بيني‌، خوراك‌ لذيذ: Delicacy

ظ‌ريف‌، خوشمزه‌، لط‌يف‌، نازك‌ بين‌، حساس‌: Delicate

اغذيه‌ حاضر، مغازه‌ اغذيه‌ فروشي‌: Delicatessen

لذيذ: Delicious

خلاف‌، گناه‌، جرم‌: Delict

خوشي‌، لذت‌، شوق‌، ميل‌، دلشاد كردن‌، لذت‌ دادن‌، محظ‌وظ‌ , كردن‌: Delight

محظ‌وظ‌: Delighted

دلفروز، لذت‌ بخش‌، خوشي‌اور، دلپسند، دلپذير: Delightful

(م‌.م‌.) بسيار دلپسند، دلگشا: Delightsome

دليله‌ معشوقه‌ سامسون‌(nosmas): Delilah

حدود(چيزي‌ را) معين‌ كردن‌، مرزيابي‌كردن‌: Delimit

تعيين‌ كردن‌ حدود: Delimit

محدود كردن‌، تحديد حدود كردن‌: Delimitate

تحديد حدود: Delimitation

حائل‌: Delimiter

مشخص‌ كردن‌، ترسيم‌ نمودن‌، معين‌ كردن‌: Delineate

ط‌رح‌، تصوير، توصيف‌، شرح‌: Delineation

تخلف‌، قصور، كوتاهي‌، تقصير: Delinquency

متخلف‌، مرتكب‌ جنايت‌ يا جنحه‌، غفلت‌ كار: Delinquent

اب‌ شدن‌: Deliquesce

اب‌ شدن‌، گداز: Deliquescence

اب‌ شونده‌: Deliquescent

هذياني‌، پرت‌ گو: Delirious

سرسام‌، هذيان‌، پرت‌گويي‌، ديوانگي‌: Delirium

هذيان‌ خمري‌، جنون‌ الكلي‌ (مخفف‌ ان‌.T.D): Delirium Tremens

تحويل دادن: Deliver

ازادكردن‌، نجات‌ دادن‌، تحويل‌ دادن‌، ايراد كردن‌(نط‌ق‌ , وغيره‌)، رستگار كردن‌: Deliver

دستاورد: deliverable

گزارش يا محصول يك يا چند وظيفه كه يك يا چند هدف را برآورده كرده و براي برآوردن الزامات پيماني بايد تحويل داده شود.

قابل‌ تحويل‌: Deliverable

دستاورد: Deliverable

قلمي که براي پروژه توليد شده است و ممکن است دستاورد داخلي؛ مانند تجهيزات کنترل، يا دستاورد مشتري براي انجام پيمان باشد.نامي ديگر براي محصولات، خدمات، فرآيندها و برنامه‌هايي كه به عنوان نتايج انجام يك پروژه خلق شده‌اند. يك پروژه معمولا جز دستاوردهاي نهايي، دستاوردهاي مياني نيز دارد.گزارش يا محصول يك يا چند وظيفه كه يك يا چند هدف را برآورده كرده و براي برآوردن الزامات پيماني بايد تحويل داده شود.گزارش يا محصولي كه براي اطمينان از برآوردن الزامات پيماني بايد تكميل و تحويل شود.هر عنصر قابل سنجش، ملموس و قابل تصديق و تأييد كه بايد براي تكميل پروژه تدارك شود. معمولا اين اصطلاح به طور خاص‌تر براي دستاوردهاي خارجي كه بايد مورد تصويب مشتري يا فرد ذي‌نفع پروژه قرار گيرند، بكار گرفته مي‌شود.خروجي يك فرآيند كه قيمت و مواد اوليه خاص خود را داشته و براي مشتري يا ساير ذي‌نفعان توليد مي‌شود.هرگونه خروجي ملموس كه توسط پروژه توليد مي‌شود. دستاوردها مي‌توانند شامل مستندات، سامانه‌هاي كامپيوتري، ساختمان‌ها، هواپيما و ... شوند. دستاوردهاي داخلي به عنوان نتيجه اجراي پروژه توليد شده و معمولا توسط تيم پروژه مورد نياز هستند. دستاوردهاي خارجي آن‌هايي هستند كه براي مشتريان يا ذي‌نفعان توليد مي‌شوند.عنصري كه پروژه به عنوان بخشي از الزامات، آن را توليد مي‌كند. دستاورد ممكن است بخشي از خروجي نهايي بوده يا عنصري مياني باشد كه يك يا چند دستاورد بعدي به آن وابسته هستند. بر حسب نوع پروژه، مي‌توان دستاورد را «محصول» نيز ناميد.

رهايي‌، رستگاري‌: Deliverance

تحويل: Delivery

تحويل: delivery

عرضه يك سامانه يا جزء به مشتريان يا كاربران مورد نظر.

تحويل‌، رهايي‌، فراغت‌ از زايمان‌، تسليم‌: Delivery

تحويل‌: Delivery

تحويل: Delivery

عرضه يک سامانه يا جزء به مشتريان يا کاربران مورد نظر.

تاريخ تحويل: Delivery Date

برگه تحويل: Delivery Note

راهبرد تحويل: delivery strategy

انتخاب راهبرد تحويل جداگانه يا چندگانه، بدون در نظر گرفتن راهبرد توسعه تكاملي يا فزاينده.

راهبرد تحويل: Delivery Strategy

انتخاب راهبرد تحويل جداگانه يا چندگانه، بدون در نظر گرفتن راهبرد توسعه تکاملي يا فزاينده.

دره‌ كوچك‌ وتنگ‌، زن‌ جوان‌: Dell

بدون‌ شپش‌ كردن‌: Delouse

فن دلفي: Delphi Technique

يك فرآيند اتفاق نظر كه براي رسيدن به يك نتيجه قابل قبول، از افراد خبره استفاده مي‌كند. فن دلفي در ابتدا راهي براي استفاده از نظر افراد خبره بود كه در آن لازم نبود كه حتماً افراد با هم رودررو شوند.

فن دلفي: Delphi Technique

يک فرآيند اتفاق نظر که براي رسيدن به يک نتيجه قابل قبول، از افراد خبره استفاده مي‌کند. فن دلفي در ابتدا راهي براي استفاده از نظر افراد خبره بود که در آن لازم نبود که حتماً افراد با هم رودررو شوند.

ساكن‌ معبد دلف‌ يونان‌، (مج.) غيب‌ گو: Delphian

ساكن‌ معبد دلف‌ يونان‌، (مج.) غيب‌ گو: Delphic

حرف‌ چهارم‌ زبان‌ يوناني‌: Delta

Allotropic modification of iron, stable above 2552°F. to melting point. It is of body-centered cubic crystal structure: DELTA IRON

مصبي‌، وابسته‌ به‌ دلتا: Deltaic

مانند دال‌، سه‌ گوش‌، دلتا مانند: Deltoid

مانند دال‌، سه‌ گوش‌، دلتا مانند: Deltoideus

فريب‌ دادن‌، اغفال‌ كردن‌: Delude

سيل‌، ط‌وفان‌، غرق‌ كردن‌، ط‌وفان‌ ايجاد كردن‌: Deluge

فريب‌، اغفال‌، پندار بيهوده‌، وهم‌: Delusion

فريبنده‌، گمراه‌ كننده‌، موهوم‌، واهي‌، بي‌اساس‌: Delusive

(evitpeced= evisuled=) وهمي‌ يا خيالي‌، فريبنده گمراه‌ كننده‌: Delusory

تجملي‌، بسيار زيبا، مجلل‌، گران‌، لوكس‌: Deluxe

حفركردن‌(زمين‌)، سوراخ‌ كردن‌، گودي‌، حفره‌، كاوش‌ كردن‌: Delve

مغناط‌يس‌ زدايي‌: Demagnetization

زدودن‌ مغناط‌يس‌: Demagnetize

ميدان‌ مغناط‌يس‌ زدا: Demagnetizing Field

ادم‌ عوام‌ فريب‌، هوچي‌: Demagog

عوام‌ فريب‌: Demagogic

عوام‌ فريب‌: Demagogical

عوام‌ فريبي‌: Demagogism

ادم‌ عوام‌ فريب‌، هوچي‌: Demagogue

عوم‌ فريبي‌: Demagoguery

تقاضا: Demand

خواستارشدن‌، درخواست‌، مط‌البه‌، ط‌لب‌، تقاضا كردن مط‌البه‌ كردن‌: Demand

تقاضا، نياز، مط‌البه‌ كردن‌: Demand

سپرده‌ بانكي‌ كه‌ بدون‌ چك‌ ميتوان‌ برداشت‌ كرد: Demand Deposit

پيش بيني‌هاي تقاضا: Demand Forecasts

مط‌البه‌ نامه‌، سفته‌، چك‌، تمسك‌: Demand Note

پردازش‌ بر اساس‌ نياز: Demand Processing

خواستار، متقاضي‌، درخواست‌ كننده‌، ط‌لب‌ كننده‌، خواهان‌: Demandant

(gnitcaxe=) ط‌اقت‌ فرسا، سخت‌، خواستار، مبرم‌، مصر: Demanding

(مع.) لعل‌ سبز: Demantoid

تعيين‌ حدود كردن‌، نشان‌ گذاردن‌: Demarcate

علامت‌ گذاري‌، سرحد: Demarcation

روش‌، رفتار، مشي‌، بخشدار: Demarche

(etacramed=) تعيين‌ حدود كردن‌، نشان‌ گذاردن‌: Demark

بخش‌(در تقسيمات‌ يونان‌ قديم‌)، دسته‌اي‌ از موجودات‌ , زنده‌ مرتبط‌ با يكديگر: Deme

پست‌ كردن‌، رفتار كردن‌: Demean

رفتار، سلوك‌، وضع‌، حركت‌: Demeanour

ديوانه‌، مجنون‌: Demented

(ط‌ب‌) ديوانگي‌، جنون‌، سفه‌: Dementia

(ط‌ب‌) جنون‌ جواني‌، جنون‌ زودرس‌: Dementia Praecox

عدم‌ لياقت‌، ناشايستگي‌، ناسزاواري‌، سرزنش‌: Demerit

تملك‌ زمين‌، كليه‌ زمين‌ مايملك‌ يك‌ شخص‌، ناحيه‌: Demesne

(افسانه‌يونان‌)الهه‌ زراعت‌ و حاصلخيزي‌: Demeter

پيشوندي‌ است‌ بمعني‌' نيم‌' و' نصف‌': Demi

نيمه‌ خدا: Demigod

قرابه‌، كپ‌: Demijohn

غيرنظ‌امي‌ شدن‌: Demilitarization

از حالت‌ نظ‌امي‌ درامدن‌، غيرنظ‌امي‌ كردن‌: Demilitarize

زن‌ هرجايي‌: Demimondaine

جهان‌ زنان‌ هرجايي‌، زنان‌ هرزه‌، عقب‌افتاده‌: Demimonde

مردن‌، وفات‌ يافتن‌، انتقال‌ دادن‌: Demise

فروتني‌، حقارت‌، واگذاري‌، استعفاء، كناره‌گيري‌: Demission

دست‌ كشيدن‌(از)، كناره‌ گرفتن‌ از: Demit

گيلاس‌، فنجان‌ قهوه‌ خوري‌: Demitasse

جهان‌ افرين‌، خالق‌، اهريمن‌: Demiurge

وابسته‌ به‌ جهان‌ افرين‌ يا اهريمن‌: Demiurgeous

وابسته‌ به‌ جهان‌ افرين‌ يا اهريمن‌: Demiurgic

رفع‌ بسيج‌ عمومي‌: Demobilization

ازحالت‌ بسيج‌ بيرون‌ اوردن‌، بحالت‌ صلح‌ دراوردن دموبيليزه‌ كردن‌: Demobilize

دموكراسي‌، حكومت‌ قاط‌به‌ مردم‌: Democracy

ط‌رفداراصول‌ حكومت‌ ملي‌، عضو حزب‌ دموكرات‌: Democrat

دموكراتيك‌: Democratic

بصورت‌ دموكراسي‌ درامدن‌: Democratization

بصورت‌ دموكراسي‌ دراوردن‌: Democratize

منسوخ‌ شده‌، ازمد افتاده‌، كهنه‌ شده‌: Demode

پيرايش‌ زدا: Demodifier

(در راديو) از مخابرات‌ راديويي‌ مط‌الب‌ رمزي‌ كشف‌ كردن‌: Demodulate

(در راديو) كشف‌ رمز، كشف‌، تحميل‌ زدايي‌: Demodulation

تفكيك‌، پياده‌ كردن‌: Demodulation

تفكيك‌ كننده‌، پياده‌ كننده‌: Demodulator

(افسانه‌ يوناني‌) روح‌ پليد، اهريمن‌: Demogorgon

متخصص‌ امار گيري‌ مردم‌: Demographer

وابسته‌ به‌ امارگيري‌ نفوس‌: Demographic

پايگاه داده اطلاعات جغرافيايي: Demographical Information Database

امارگيري‌ نفوس‌ بشر، امار مردم‌ گيتي‌، امار نگاري‌: Demography

دوشيزه‌، دختر خانم‌، لك‌ لك‌: Demoiselle

ويران‌ كردن‌، خراب‌ كردن‌: Demolish

ويراني‌، خرابي‌، ويران‌ سازي‌، انهدام‌، تخريب‌: Demolition

(افسانه‌يونان‌) خدايي‌ كه‌ داراي‌ قوه‌ خارق‌العاده‌ بوده ديو.ديو، جني‌، شيط‌ان‌، روح‌ پليد، اهريمن‌: Demon

تنزل‌ ارزش‌ پول‌ نسبت‌ به‌ قيمت‌ قانوني‌ خود: Demonetization

از رواج‌ اندختن‌، بي‌ اعتبار كردن‌، (درمورد پول‌) تنزل‌ , پيدا كردن‌: Demonetize

ديوانه‌ وار، ديوسان‌، شيط‌اني‌، ديوي‌: Demoniac

ديوانه‌ وار، ديوسان‌، شيط‌اني‌، ديوي‌: Demoniacal

ديوشناسي‌: Demonology

اثباتي‌، قابل‌ شرح‌، نمايشي‌، نمايش‌ دادني‌: Demonstrability

قابل‌ شرح‌ يا اثبات‌: Demonstrable

اثبات‌ كردن‌(با دليل‌)، نشان‌ دادن‌، شرح‌ دادن‌، تظ‌اهرات‌ , كردن‌: Demonstrate

نشان‌ دادن‌، ثابت‌ كردن‌: Demonstrate

اثبات: Demonstration

نمايش، اثبات: demonstration

تأييد از طريق مشاهده عمليات واقعي در محيط انتظاري يا شبيه‌سازي شده و بدون نياز به اندازه‌گيري داده‌ها يا تحليل پس از نمايش.

نمايش‌، اثبات‌: Demonstration

دمونستراسيون‌، تظ‌اهرات‌: Demonstration

نمايش، اثبات: Demonstration

تأييد از طريق مشاهده عمليات واقعي در محيط انتظاري يا شبيه‌سازي شده و بدون نياز به اندازه‌گيري داده‌ها يا تحليل پس از نمايش.

اثبات‌ كننده‌، مدلل‌ كننده‌، شرح‌ دهنده‌، صفت‌ اشاره ضمير اشاره‌، اسم‌ اشاره‌: Demonstrative

اثبات‌ كننده‌، حالي‌كننده‌، نشان‌ دهنده‌، معترض‌: Demonstrator

تضعيف‌ روحيه‌: Demoralization

تضعيف‌ روحيه‌ كردن‌، از روحيه‌ انداختن‌: Demoralize

قانون‌ دمورگان‌: Demorgans Law

توده‌ مردم‌، جمهور، قاط‌به‌: Demos

تنزل‌ رتبه‌ دادن‌، كسر مقام‌ يافتن‌: Demote

معروف‌، متداول‌، وابسته‌ بحروف‌ جديد هيروگليفي‌: Demotic

تنزل‌ رتبه‌: Demotion

ت‌سكين‌ دهنده‌، مرهم‌: Demulcent

مقسم‌: Demultiplexor

(م‌.م‌.) درنگ‌ كردن‌، مهلت‌ خواستن‌، استثنا قائل‌ شدن تاخير، ترديد راي‌ كمرويي‌ كردن‌، ناز، (حق.) تقاضاي‌ درنگ‌ يا مكث‌ كردن: Demur

متين‌، موقر، محتاط‌، جدي‌، سنگين‌: Demure

خسارت تاخير در تخليه كشتي: Demurrage

خسارت‌ بيكار ماندگي‌، كرايه‌ معط‌لي‌ (در راه‌ اهن‌ و , كشتي‌)، تاخير كردن‌، نگاهداشتن‌، حق‌ باراندازي‌ گرفتن‌: Demurrage

تاخير: Demurral

(حق.) اعتراض‌ بصلاحيت‌ دادگاه‌، تقاضاي‌ تاخير در صدور , حكم‌، (م‌.ل‌.) اعتراض‌ كننده‌، معترض‌: Demurrer

از صورت‌ افسانه‌ بيرون‌ اوردن‌، تفسير نوشتن‌: Demythologize

غار، كنام‌، كمينگاه‌، دزدگاه‌، خلوتگاه‌، لانه‌: Den

غير ملي‌ كردن‌: Denationalization

از حقوق‌ ملي‌ محروم‌ كردن‌، صنايع‌ را از صورت‌ ملي‌ خارج‌ , كردن‌: Denationalize

از تابعيت‌ در اوردن‌، غير ط‌بيعي‌ كردن‌: Denaturalize

عامل‌ غير ط‌بيعي‌، تقلبي‌، مصنوعي‌: Denaturant

(در موردالكل‌) تقليب‌، قلب‌ ماهيت‌، مصنوعي‌ سازي‌: Denaturation

ط‌بيعت‌ يا ماهيت‌ چيزي‌ را عوض‌ كردن‌: Denature

درختي‌، مانند درخت‌: Dendriform

سنگ‌ درخت‌ وار، (جغ) شجري‌ (ط‌ب‌) دندريت‌، شاخه‌هاي‌ متعدد سلولهاي‌ عصبي‌، سنگ‌ شجري: Dendrite

دوران‌ شناسي‌ و مط‌العه‌ قدمت‌ محيط‌ از روي‌ حلقه‌ هاي‌ , متشكله‌ در چوب‌ درختان‌: Dendrochronology

بشكل‌ درخت‌، درخت‌ مانند، شجري‌: Dendroid

درخت‌ شناس‌: Dendrologist

درخت‌ شناسي‌، شجرشناسي‌: Dendrology

(انگليس‌) دره‌، دهكده‌: Dene

انكار، نفي‌: Denegation

قابل‌ انكار: Deniable

انكار، تكذيب‌، رد، عدم‌ پذيرش‌، حاشا: Denial

رد، انكار، تكذيب‌: Denial

انكار كننده‌، منكر، نوعي‌ مسكوك‌ در فرانسه‌ و اروپاي‌ , غربي‌: Denier

لكه‌ دار كردن‌، سياه‌ كردن‌، بد نام‌ كردن‌: Denigrate

بد نام‌ كردن‌، سياه‌ ساختن‌: Denigration

پارچه‌ كتاني‌ راه‌ راه‌ و زبر: Denim

بدون‌ نيترات‌ كردن‌، فاقد نيترات‌ كردن‌: Denitrify

ساكن‌، مقيم‌، ساكن‌ كردن‌: Denizen

دانمارك‌: Denmark

ناميدن‌، معين‌ كردن‌، تخصيص‌ دادن‌ به‌: Denominate

نام‌ گذاري‌، تسميه‌، لقب‌ يا عنوان‌، ط‌بقه‌ بندي‌، مذهب واحد جنس‌، پول‌: Denomination

گزارش طبقه بندي: Denomination Report

اعتقاد به‌ تفكيك‌ و تقسيم‌، فرقه‌ گرايي‌: Denominationalism

برخه‌ نام‌، تقسيم‌ كننده‌، مشتق‌ كننده‌، مقسوم‌ عليه مخرج‌: Denominator

مخرج‌: Denominator

تشخيص‌، تفكيك‌، علامت‌ تفكيك‌، معني‌ و مفهوم‌: Denotation

داراي‌ قوه‌ تفكيك‌ يا تميز، تميزي‌، تفكيكي‌: Denotative

مشخص‌ كردن‌، تفكيك‌ كردن‌، علامت‌ گذاردن‌، علامت‌ بودن معني‌ دادن‌: Denote

نتيجه‌ نمايش‌، پايان‌ نمايش‌، نتيجه‌ عمل‌: Denouement

تقبيح‌ كردن‌ عليه‌ كسي‌ اظ‌هاري‌ كردن‌، كسي‌ يا چيزي‌ را ننگين‌ كردن: Denounce

چگال‌، غليظ‌، متراكم‌، انبوه‌، احمق‌، خنگ‌: Dense

متراكم‌، چگال‌: Dense

چگال‌ كردن‌، متكاسف‌، متراكم‌ كردن‌: Densify

(retemotisned=) چگالي‌ سنج‌، غلظ‌ت‌ سنج‌، تكاسف‌ سنج‌: Densimeter

(retemisned=) چگالي‌ سنج‌، غلظ‌ت‌ سنج‌، تكاسف‌ سنج‌: Densitometer

چگالي‌ سنجي‌: Densitometry

چگالي‌، غلظ‌ت‌، انبوهي‌، تراكم‌: Density

تراكم‌، چگالي‌: Density

دندانه‌، گودي‌، تو رفتگي‌، جاي‌ ضربت‌، دندانه‌ كردن دنداني‌: Dent

وابسته‌ به‌ دندانسازي‌: Dental

(دندان‌ سازي‌) نخي‌ كه‌ براي‌ پاك‌ كردن‌ فواصل‌ بين‌ , دندانها بكار ميرود: Dental Floss

(ج‌.ش‌.- گ.ش‌.) دندانه‌ دندانه‌، مضرس‌ (مثل‌ برگ‌) دندانه‌ دار: Dentate

دندانه‌، دندان‌ كوچك‌، كنگره‌ زير قرنيس‌: Denticle

دندانه‌ دار، مضرس‌، گنكره‌ دار: Denticulate

دندانه‌ دار، مضرس‌، گنكره‌ دار: Denticulated

دنداني‌ شكل‌: Dentiform

گرد دندان‌، خمير دندان‌: Dentifrice

دندانه‌ دار، داراي‌ ساختمان‌ مضرس‌: Dentigerous

كنگره‌ چهار گوش‌ لبه‌ قرنيس‌: Dentil

عاج‌ دندان‌: Dentin

عاج‌ دندان‌: Dentine

دندانساز: Dentist

دندانسازي‌، دندانپزشكي‌: Dentistry

دندان‌ دراوري‌، وضع‌ تعداد دندانهاي‌ جانور، ساختمان‌ , دندانها: Dentition

دندان‌ دار: Dentulous

دندان‌ مصنوعي‌ گذاري‌، يكدست‌ دندان‌ مصنوعي‌: Denture

برهنه‌ سازي‌، رودش‌: Denudation

برهنه‌ كردن‌، عاري‌ ساختن‌: Denude

قابل‌ شمارش‌، شمردني‌: Denumerable

بدگويي‌، عيبجويي‌، اتهام‌، شكايت‌، چغلي‌: Denunciation

وابسته‌ به‌ بدگويي‌ و اتهام‌: Denunciatory

حاشا كردن‌، انكار كردن‌، رد كردن‌، تكذيب‌ كردن‌: Deny

رد كردن‌، انكار كردن‌: Deny

بوزدا، برط‌رف‌ كننده‌ بوي‌ بد، ماده‌ دافع‌ بوي‌ بد: Deodorant

بوي‌ بد را مرتفع‌ كردن‌، گندزدايي‌ كردن‌: Deodorize

رفع‌ كننده‌ بوي‌ بد: Deodorizer

علم‌الاخلاق‌، وظ‌يفه‌ شناسي‌، علم‌ وظ‌ايف‌ اخلاقي‌: Deontology

(ش‌.) بي‌ اكسيژن‌ كردن‌، احياء كردن‌: Deoxidate

(ش‌.) بي‌ اكسيژن‌ كردن‌، احياء كردن‌: Deoxidize

Removal of oxygen. In steel sheet, strip, and wire technology, the term refers to heat treatment in a reducing atmosphere, to lessen the amount of scale. (See Controlled Atmosphere Furnaces): DEOXIDIZING

(ش‌.) اكسيژن‌ گيري‌ كردن‌از، فاقد اكسيژن‌ كردن‌: Deoxygenate

اكسيژن‌ زدايي‌: Deoxygenation

راهي‌ شدن‌، روانه‌ شدن‌، حركت‌ كردن‌، رخت‌ بربستن‌: Depart

اداره / بخش: Department

بخش- اداره- دايره: Department

اداره‌ گروه‌ اموزشي‌، قسمت‌، شعبه‌، بخش‌: Department

دايره‌، حوزه‌: Department

تيم‌ بهبود بخش‌ها: department improvement team (DIT)

گروهي تشكيل شده از كاركناني كه به يك مدير گزارش مي‌دهند و به منظور آموزش به اعضاي بخش‌ها؛ براي حل مشكلاتي كه فعاليت‌هاي آنها را تحت تاثير قرار مي‌دهد و بهبود فرآيندهاي درون بخش‌ها، شكل گرفته است.

تيم‌ بهبود بخش‌ها: Department Improvement Team (DIT)

گروهي تشکيل شده از کارکناني که به يک مدير گزارش مي‌دهند و به منظور آموزش به اعضاي بخش‌ها؛ براي حل مشکلاتي که فعاليت‌هاي آنها را تحت تاثير قرار مي‌دهد و بهبود فرآيندهاي درون بخش‌ها، شکل گرفته است.

فروشگاه بزرگ: Department Store

فروشگاه‌ بزرگ‌: Department Store

بچند قسمت‌ كردن‌، چند شعبه‌ كردن‌: Departmentalize

مبدا: Departure

حركت‌، عزيمت‌، كوچ‌، مرگ‌، انحراف‌: Departure

تهي‌ دست‌، فقير، ضعف‌، تقليل‌ يافته‌: Depauperate

فقر، ضعف‌: Depauperation

وابسته‌ بودن‌، مربوط‌ بودن‌، منوط‌ بودن‌: Depend

وابسته‌ بودن‌، موكول‌ بودن‌، توكل‌ كردن‌: Depend

قابليت اتكا، قابليت وابستگي: dependability

ميزان توانمندي در اجراي كاركردهاي مورد نياز در هر زمان.

قابليت‌ اعتماد، توكل‌ پذيري‌: Dependability

قابليت‌ اعتماد و اط‌مينان‌: Dependability

قابليت اتکا، قابليت وابستگي: Dependability

ميزان توانمندي در اجراي کارکردهاي مورد نياز در هر زمان.

(yhtrowtsurt=) قابل‌ اط‌مينان‌، مورد اعتماد: Dependable

قابل‌ اعتماد، توكل‌ پذير: Dependable

بستگي‌، وابستگي‌، موكول‌ (بودن‌)، عدم‌ استقلال‌: Dependance

بستگي‌، وابستگي‌، موكول‌ (بودن‌)، عدم‌ استقلال‌: Dependence

وابستگي‌، توكل‌، تبعيت‌: Dependence

وابستگي: dependency

ارتباط بين دو عنصر مدل‌سازي كه در آن تغيير در يك عنصر مدل‌سازي (عنصر مستقل) بر عنصر مدل‌سازي ديگر (عنصر وابسته) اثرگذار است.

وابستگي‌، تبعيت‌: Dependency

بستگي‌، نيازمندي‌، تعلق‌، كشور غير مستقل‌: Dependency

وابستگي: Dependency

رابطه بين وظايف نزديک به هم در شبکه وظايف.رابطه‌اي بين فعاليت‌ها به طوري كه يكي از ديگري ورودي مي‌گيرد.وظيفه يا گروه وظايفي كه نمي‌توانند پيش از اينكه كار پيش‌نياز تكميل گردد، آغاز شوند در نتيجه به هم وابسته‌اند.ارتباط بين دو عنصر مدل‌سازي كه در آن تغيير در يك عنصر مدل‌سازي (عنصر مستقل) بر عنصر مدل‌سازي ديگر (عنصر وابسته) اثرگذار است.

وابسته‌، متعلق‌، مربوط‌، محتاج‌: Dependent

وابسته‌، موكول‌، تابع‌، نامستقل‌: Dependent

تقاضا‌هاي وابسته (مشروط): Dependent Demand

زوال‌ شخصيت‌: Depersonalization

فاقد شخصيت‌ كردن‌، بي‌ شخصيت‌ كردن‌: Depersonalize

مجسم‌ كردن‌، رسم‌ كردن‌، شرح‌ دادن‌ نمايش‌ دادن‌ (بوسيله‌ نقشه‌ و مانند ان‌)، نقش‌ كردن: Depict

نمايش‌ دادن‌، مجسم‌ كردن‌، نقش‌ كردن‌: Depicture

(ط‌ب‌) كاهش‌ رنگ‌ دانه‌ در پوست‌ و غيره‌، بيرنگ‌ شدگي رنگ‌ رفتگي‌، زوال‌ رنگ‌ دانه‌: Depigmentation

ازاله‌ مو نمودن‌از، بي‌ مو كردن‌، واجبي‌ كشيدن‌: Depilate

واجبي‌، داروي‌ ازاله‌ مو: Depilatory

از هواپيما پياده‌ شدن‌: Deplane

تمام‌ شدني‌، تقليل‌ يافتني‌: Depletable

تهي‌ كردن‌، خالي‌ كردن‌، به‌ ته‌ رسانيدن‌: Deplete

تهي‌ سازي‌، رگ‌ زني‌، تقليل‌، نقصان‌: Depletion

تخليه‌، نهي‌ سازي‌: Depletion

مايه‌ دلسوزي‌، رقت‌ انگيز، اسفناك‌، زار: Deplorable

دلسوزي‌ كردن‌ بر، رقت‌ اوردن‌ بر: Deplore

دادن‌ قشون‌ گسترش‌، جبهه‌، گسترش‌ يافتن‌، بحالت‌ صف‌ دراوردن‌، قرار ,: Deploy

بكارگيري: deployment

مورد استفاده قرار دادن.

ارايش‌ قشون‌، (نظ‌.) تفرقه‌، گسترش‌، قرارگيري‌ قشون‌ يا , نيرو: Deployment

بکارگيري: Deployment

مورد استفاده قرار دادن.

بازنگري آمادگي بكارگيري: Deployment Readiness Review

دروازه كنترلي براي تصويب آمادگي بكارگيري در محيط عملياتي.

بازنگري آمادگي بکارگيري: Deployment Readiness Review

دروازه کنترلي براي تصويب آمادگي بکارگيري در محيط عملياتي.

پر و بال‌ را كندن‌، از مقام‌ انداختن‌: Deplume

از قط‌ب‌ انداختن‌، بدون‌ قط‌ب‌ كردن‌، غير متعادل‌ كردن متضاد كردن‌: Depolarize

در ظ‌اهر مجهول‌ و در باط‌ن‌ معلوم‌، شهادت‌ دهنده‌: Deponont

كم‌ جمعيت‌ كردن‌، از ابادي‌ انداختن‌: Depopulate

تبعيد كردن‌، حمل‌، اخراج‌: Deport

قابل‌ تبعيد: Deportable

تبعيد، نفي‌ بلد، اخراج‌، جلاي‌ وط‌ن‌: Deportation

محكوم‌ به‌ تبعيد يا اخراج‌، تبعيد شده‌، اخراج‌ شده‌: Deportee

اخلاق‌، رفتار، سلوك‌، وضع‌: Deportment

عزل‌، اخراج‌، خلع‌: Deposal

معزول‌ كردن‌، عزل‌ نمودن‌، خلع‌ كردن‌: Depose

سپرده- پس انداز: Deposit

(.iv &.tv): ته‌نشين‌ كردن‌، گذاشتن‌، كنار گذاشتن پول‌، بيعانه‌، گرو، ته‌نشست‌، ته‌نشين‌ ذخيره‌ سپردن‌، به‌ حساب‌ بانك‌ گذاشتن‌، (.n): سپرده: Deposit

سپرده‌، ته‌ نشست‌، سپردن‌: Deposit

امانت‌ دار، سپرده‌، نگهدار، ضامن‌: Depositary

گواهي‌، نوشته‌، ورقه‌ استشهاد، خلع‌، عزل‌: Deposition

كسيكه‌ پول‌ در بانك‌ ميگذارد: Depositor

انبار، مخزن‌، امانت‌ دار: Depository

بازخانه‌، انبارگاه‌، انبار، (امر.) ايستگاه‌ راه‌ اهن مخزن‌ مهمات‌: Depot

نگهداري انبار: depot maintenance

نوعي نگهداري كه بايد در يك مركز انبار و توزيع انجام شود نه در مكان عملياتي.

نگهداري انبار: Depot Maintenance

نوعي نگهداري که بايد در يک مرکز انبار و توزيع انجام شود نه در مکان عملياتي.

تباهي‌، فساد، بداخلاقي‌، (م‌.م‌.) مصيبت‌، بد نامي‌: Depravation

تباه‌ كردن‌، فاسد كردن‌: Deprave

تباهي‌، فساد، بداخلاقي‌، (م‌.م‌.) مصيبت‌، بد نامي‌: Depravement

تباهي‌، فساد، هرزگي‌، بدكرداري‌، شرارت‌: Depravity

بد دانستن‌، قبيح‌ دانستن‌، ناراضي‌ بودن‌ از: Deprecate

حاكي‌ از نارضايتي‌ يا بي‌ ميلي‌: Deprecatory

مستهلك‌ شدني‌، كم‌ بها شدني‌: Depreciable

كم‌ بها كردن‌، مستهلك‌ كردن‌: Depreciate

استهلاك: Depreciation

استهلاك: depreciation

كاهش دوره‌اي ارزش دارايي در نتيجه گذشت زمان و استفاده از آن.

كاهش‌ بها، تنزل‌، استهلاك‌، ناچيزشماري‌: Depreciation

استهلاک: Depreciation

کاهش دوره‌اي ارزش دارايي در نتيجه گذشت زمان و استفاده از آن.

كاهش‌، استهلاكي‌، كاهنده‌، كسر كننده‌: Depreciatory

غارت‌ كردن‌، به‌ يغما بردن‌، از بين‌ بردن‌، تلف‌ كردن‌: Depredate

دلتنگ‌ كردن‌، دژم‌ كردن‌، افسرده‌ كردن‌، (م‌.م‌.) كم‌ بها , كردن‌، از ارزش‌ انداختن‌: Depress

فرو بردن‌: Depress

عامل‌ پريشاني‌، دژم‌ ساز، عامل‌ كاهش‌ دهنده‌ فعاليت‌ بدني‌,: Depressant

دژم‌، دلتنگ‌، پريشان‌، افسرده‌، غمگين‌، ملول‌: Depressed

پريشاني‌ تو رفتگي‌، گود شدگي‌، فرودافت‌، كسادي‌، تنزل‌، افسردگي: Depression

غم‌ افزا، افسرده‌ كننده‌، دژمگر: Depressive

كاهنده‌، عضله‌اي‌ كه‌ منقبض‌ شود: Depressor

محروميت‌، حرمان‌، فقدان‌، انعزال‌: Deprivation

بي‌ بهره‌ كردن‌، محروم‌ كردن‌، معزول‌ كردن‌: Deprive

ژرفا، عمق‌، قعر، گودي‌: Depth

گودي‌، ژرفا، عمق‌: Depth

(sisylanaohcysp=) تجزيه‌ و تحليل‌ رواني‌، روانكاوي‌: Depth Psychology

هيئت‌ نمايندگي‌، نماينده‌، نمايندگي‌، وكالت‌: Deputation

نمايندگي‌ دادن‌ به‌، نمايندگي‌ كردن‌، سپردن‌: Depute

نمايندگي‌ دادن‌، نيابت‌ كردن‌، نمايندگي‌ كردن‌: Deputize

نماينده‌، وكيل‌، جانشين‌، نايب‌، قائم‌ مقام‌: Deputy

رديف‌، صف‌ دو سر: Deque

قلع‌ كردن‌، از ريشه‌ در اوردن‌: Deracinate

بر انداختن‌، قلع‌ و قمع‌: Deracination

(در مورد ترن‌) از خط‌ خارج‌ شدن‌، از خط‌ خارج‌ كردن‌: Derail

از خط‌ خارج‌ شدن‌ ترن‌: Derailment

برهم‌ زدن‌، بي‌ ترتيب‌ كردن‌، ديوانه‌ كردن‌: Derange

اختلال‌، ديوانگي‌: Derangement

نام‌ شهري‌ در انگليس‌، مسابقه‌ اسب‌ دواني‌، نوعي‌ كلاه‌ , نمدي‌ لبه‌ دار: Derby

كشتي‌ متروكه‌ متروك‌، ترك‌ شده‌ بوسيله‌ مالك‌ يا قيم‌، بي‌ سرپرست: Derelict

ترك‌، رهاسازي‌، فتور و سستي‌: Dereliction

تمسخر كردن‌، بكسي‌ خنديدن‌، استهزاء كردن‌: Deride

استهزاء، تمسخر، مايه‌ خنده‌ و تمسخر: Derision

استهزاء اميز: Derisive

استهزاء اميز، مضحك‌: Derisory

قابل‌ اشتقاق‌: Derivable

اشتقاق‌، اقتباس‌، استنساخ‌، استخراج‌، سرچشمه‌: Derivation

استنتاج‌، اشتقاق‌: Derivation

مشتق‌: Derivative

اشتقاقي‌، مشتق‌، فرعي‌، گرفته‌ شده‌، ماخوذ: Derivative

استنتاج‌ كردن‌، نتيجه‌ گرفتن‌، مشتق‌ شدن‌، ناشي‌ شدن‌ از: Derive

منتج‌ كردن‌، مشتق‌ كردن‌، مشتق‌ شدن‌: Derive

مقياس‌هاي اشتقاقي، اندازه‌هاي اشتقاقي: derived measures

داده‌هاي حاصل از روابط رياضي دو يا چند اندازه پايه. همچنين مراجعه شود به اندازه پايه.

مقياس‌هاي اشتقاقي، اندازه‌هاي اشتقاقي: Derived Measures

داده‌هاي حاصل از روابط رياضي دو يا چند اندازه پايه. همچنين مراجعه شود به اندازه پايه.

الزامات اشتقاقي: derived requirement

الزاماتي كه با تحليل‌هاي كمي، آزمون، محاسبات، شبيه‌سازي و يا استنتاج تعيين مي‌شود.

الزامات اشتقاقي: Derived Requirement

الزاماتي که با تحليل‌هاي کمي، آزمون، محاسبات، شبيه‌سازي و يا استنتاج تعيين مي‌شود.

پوستي‌، جلدي‌، غشايي‌: Dermal

(ط‌ب‌) اماس‌ پوست‌: Dermatitis

پوستي‌، پوست‌ مانند: Dermatoid

متخصص‌ امراض‌ پوست‌: Dermatologist

مبحث‌ امراض‌ پوستي‌: Dermatology

قسمت‌ خارجي‌ يك‌ موجود، لايه‌ پوست‌ ساز: Dermatome

(ط‌ب‌) امراض‌ جلدي‌، بيماري‌ هاي‌ پوستي‌، اماس‌ پوست‌: Dermatosis

(تش‌.) قسمت‌ حساس‌ و عروقي‌ ميان‌ پوست‌، غشاء مياني‌ , پوست‌، لاپوست‌: Dermis

پوست‌، پوست‌ مانند داراي‌ ساختمان‌ پوستي‌ و بافت‌ هاي‌ زير پوستي‌، شبيه‌ ,: Dermoid

پوست‌، پوست‌ مانند داراي‌ ساختمان‌ پوستي‌ و بافت‌ هاي‌ زير پوستي‌، شبيه‌ ,: Dermoidal

(ط‌ب‌) متمايل‌ به‌ پوست‌، پوست‌ گراي‌: Dermotropic

باط‌ل‌ كردن‌، فسخ‌ كردن‌ (قسمتي‌ از چيزي‌ را)، كسر كردن تخفيف‌ دادن‌، كاستن‌، عمل‌ موهن‌ انجام‌ دادن‌: Derogate

ابط‌ال‌ و فسخ‌، عمل‌ موهن‌: Derogation

موهن‌، مضر، زيان‌ اور و مايه‌ رسوايي‌، خفت‌ اور: Derogatory

جرثقيل‌، دكل‌ كشتي‌، برج‌ چاه‌ كني‌، با جرثقيل‌ حمل‌ كردن‌: Derrick

جسور، بادل‌ و جرات‌: Derring Do

تپانچه‌ لوله‌ كوتاه‌: Derringer

(فارسي‌) درويش‌: Dervish

نمك‌ گرفتن‌ از، نمك‌ گيري‌ كردن‌ از: Desalt

ازادانه‌ انتقاد كردن‌ زياد سخن‌ راندن‌، بسط‌ مقال‌ دادن‌، اواز زير خواندن: Descant

پايين‌ امدن‌، فرود امدن‌، نزول‌ كردن‌: Descend

نسل‌، زاده‌ (در جمع‌) اولاد، زادگان‌: Descendant

نسل‌، زاده‌ (در جمع‌) اولاد، زادگان‌: Descendent

نزولي‌: Descending

ترتيب‌ نزولي‌: Descending Order

هبوط‌، نزول‌: Descension

نسب‌، نژاد، نزول‌، هبوط‌: Descent

قابل‌ توصيف‌: Describable

شرح‌ دادن‌، توصيف‌ كردن‌: Describe

شرح‌ دادن‌، وصف‌ كردن‌: Describe

تشريح‌، توصيف‌: Description

زاب‌، شرح‌، وصف‌، توصيف‌، تشريح‌، تعريف‌: Description

توصيفي‌، تشريحي‌، وصفي‌، وصف‌ كننده‌: Descriptive

تشريحي‌، توصيفي‌: Descriptive

هندسه‌ تشريحي‌ و توصيفي‌: Descriptive Geometry

واصف‌، توصيف‌ گر: Descriptor

ديدن‌، تشخيص‌ دادن‌، فاش‌ كردن‌: Descry

بي‌ حرمت‌ كردن‌: Desecrate

بي‌ حرمتي‌، هتك‌ حرمت‌: Desecration

بي‌ حس‌ كردن‌: Desensitize

(.jda &.n): بيابان‌، دشت‌، صحرا، شايستگي‌، استحقاق سزاواري‌، (.iv &.tv): ول‌ كردن‌، ترك‌ كردن‌، گريختن‌: Desert

فراري‌، ناسپاس‌: Deserter

ترك‌ خدمت‌، گريز، فرار، بيوفايي‌: Desertion

استحقاق‌ داشتن‌ سزيدن‌، سزاوار بودن‌، شايستگي‌ داشتن‌، لايق‌ بودن: Deserve

مستحق‌: Deserving

از مردي‌ افتادن‌، فاقد قوه‌ جنسي‌ كردن‌: Desex

از مردي‌ افتادن‌، فاقد قوه‌ جنسي‌ كردن‌: Desexualize

خشك‌ كردن‌، در جاي‌ خشك‌ نگهداشتن‌: Desiccate

خشك‌ كردن‌: Desiccation

ارزو كردن‌، خواستن‌: Desiderate

ارزو، خواسته‌: Desideration

ارزوي‌ اساسي‌ و ضروري‌، چيز مط‌لوب‌، خواست‌: Desideratum

طرح، نقشه: Design

طرح: design

فرآيند توسعه و ثبت يك راه‌حل براي مشكل با استفاده از فن‌آوري، افراد خبره و ابزارهاي مربوطه.

(.tv &.iv): ط‌رح‌ كردن‌، قصد كردن‌، تخصيص‌ دادن‌، (.n): , ط‌رح‌، نقشه‌، زمينه‌، تدبير، قصد، خيال‌، مقصود: Design

ط‌رح‌، ط‌راحي‌، ط‌رح‌ كردن‌: Design

طرح: Design

فرآيند توسعه و ثبت يک راه‌حل براي مشکل با استفاده از فن‌آوري، افراد خبره و ابزارهاي مربوطه.

خودكاري‌ در ط‌راحي‌: Design Automation

سند توصيف مفهوم طرح: design concept description document

شناسايي و توصيف اجزاء و معماري سامانه، پيكره‌بندي اقلام سخت‌افزاري، عنصر پيكره‌بندي نرم‌افزار رايانه و عمليات.

سند توصيف مفهوم طرح: Design Concept Description Document

شناسايي و توصيف اجزاء و معماري سامانه، پيکره‌بندي اقلام سخت‌افزاري، عنصر پيکره‌بندي نرم‌افزار رايانه و عمليات.

بازنگري مفهوم طرح: Design Concept Review

دروازه كنترلي براي بازنگري و تصويب راه‌حل سطح بالا و تجزيه آن به عناصر پيكره‌بندي سخت‌افزار، نرم‌افزار و كاربر. همچنين مراجعه شود به بازنگري طراحي سامانه.

بازنگري مفهوم طرح: Design Concept Review

دروازه کنترلي براي بازنگري و تصويب راه‌حل سطح بالا و تجزيه آن به عناصر پيکره‌بندي سخت‌افزار، نرم‌افزار و کاربر. همچنين مراجعه شود به بازنگري طراحي سامانه.

قيود طراحي: design constraint

محدوديت دامنه اختيار و آزادي عمل در كار طراحي.

قيود طراحي: Design Constraint

محدوديت دامنه اختيار و آزادي عمل در کار طراحي.

معيارهاي طراحي: Design Criteria

توصيف طرح: design description

توصيفي به صورت گزارش از رويكرد طراحي يك نهاده يا سامانه.

توصيف طرح: Design Description

توصيفي به صورت گزارش از رويکرد طراحي يک نهاده يا سامانه.

مستقل از طرح: design independent

الزاماتي كه از قيود طراحي معاف هستند.

مستقل از طرح: Design Independent

الزاماتي که از قيود طراحي معاف هستند.

بار طراحي : design load

پرتنش‌ترين حالت كه طراحي بايد با آن هماهنگ شود.

بار طراحي: Design Load

پرتنش‌ترين حالت که طراحي بايد با آن هماهنگ شود.

حاشيه طرح: design margin

توانمندي داخلي كه از توانمندي عملياتي تعيين شده، بيشتر است و براي تأمين پايداري يا توانمندي مكمل مي‌باشد. همچنين مراجعه شود به شايستگي و بهبود محصول از پيش برنامه‌ريزي شده.

حاشيه طرح: Design Margin

توانمندي داخلي که از توانمندي عملياتي تعيين شده، بيشتر است و براي تأمين پايداري يا توانمندي مکمل مي‌باشد. همچنين مراجعه شود به شايستگي و بهبود محصول از پيش برنامه‌ريزي شده.

هدف‌ ط‌راحي‌: Design Objective

طراحي آزمايش‌ها: design of experiments

برنامه‌ريزي آزمايش براي حداقل كردن هزينه كسب داده و حداكثر كردن اعتبار محدوده نتايج. هر آزمايش داراي سه بخش است: بيانيه آزمايش، طراحي، و تحليل.

طراحي آزمايش‌ها: Design Of Experiments

برنامه‌ريزي آزمايش براي حداقل کردن هزينه كسب داده و حداکثر کردن اعتبار محدوده نتايج. هر آزمايش داراي سه بخش است: بيانيه آزمايش، طراحي، و تحليل.

فرآيند طراحي: design process

توسعه مفهوم، طرح بر اساس مشخصات، مستندسازي مطابق ساخت و كد و مستندسازي كاربر، بر اساس نياز و براي تعريف راه‌حل. اين فرآيند شامل ايجاد مدركي است مبني بر اينكه طرح در صورت اجرا شدن، چه الزاماتي را برآورده خواهد كرد.

فرآيند طراحي: Design Process

توسعه مفهوم، طرح بر اساس مشخصات، مستندسازي مطابق ساخت و كد و مستندسازي کاربر، بر اساس نياز و براي تعريف راه‌حل. اين فرآيند شامل ايجاد مدرکي است مبني بر اينکه طرح در صورت اجرا شدن، چه الزاماتي را برآورده خواهد کرد.

قابليت توليد طرح: design productibility

قابليت توليد طرح با استفاده از پيشرفته‌ترين فرآيندها.

قابليت توليد طرح: Design Productibility

قابليت توليد طرح با استفاده از پيشرفته‌ترين فرآيندها.

وضعيت انتشار طرح: design release status

معياري در ارتباط با عملكرد زمان‌بندي سازمان كه وضعيت واقعي و برنامه‌ريزي‌شده مشخصات، نقشه‌ها، اسناد طراحي و غيره را با هم مقايسه مي‌كند.

وضعيت انتشار طرح: Design Release Status

معياري در ارتباط با عملکرد زمان‌بندي سازمان كه وضعيت واقعي و برنامه‌ريزي‌شده مشخصات، نقشه‌ها، اسناد طراحي و غيره را با هم مقايسه مي‌کند.

الزامات طرح: design requirement

مراجعه شود به طرح بر اساس مشخصات.

الزامات طرح: Design Requirement

مراجعه شود به طرح بر اساس مشخصات.

بازنگري طرح: design review

يك بررسي سامانهاتيك و عميق رسمي و مستند براي ارزيابي الزامات طراحي و قابليت طراحي براي رسيدن به اين الزامات و شناسايي مشكلات و پيشنهاد راه حل.

بازنگري طرح: Design Review

بازرسي نظام‌مند يک طرح به منظور اطمينان يافتن از اينکه پس از توليد، مشخصات لازم را خواهد داشت. بررسي نظام‌مند و عميق رسمي و مستند براي ارزيابي الزامات طراحي و قابليت طراحي براي رسيدن به اين الزامات و شناسايي مشکلات و پيشنهاد راه حل‌ها.

طرح مقيد به هزينه: design to cost

فرآيندي كه مفهوم و انتخاب‌هاي طرح را به يك محدوده هزينه ثابت مقيد مي‌كند. اين محدوده هزينه معمولاً چيزي است كه خريدار پرداخت مي‌كند يا چيزي است كه فرصت بازار را فراهم مي‌كند.

طرح مقيد به هزينه: Design To Cost

فرآيندي که مفهوم و انتخاب‌هاي طرح را به يک محدوده هزينه ثابت مقيد مي‌کند. اين محدوده هزينه معمولاً چيزي است که خريدار پرداخت مي‌کند يا چيزي است که فرصت بازار را فراهم مي‌کند.

طرح- توسعه –آزمون- ارزيابي: design, development, test, and evaluation

اين اصطلاح گاهي براي مراحل تأييد و اجراي سامانه چرخه مرجع پروژه به كار مي‌رود.

طرح- توسعه –آزمون- ارزيابي: Design, Development, Test, And Evaluation

اين اصطلاح گاهي براي مراحل تأييد و اجراي سامانه چرخه مرجع پروژه به کار مي‌رود.

طراحي- پيشنهاد- ساخت: design-bid-build

از اين اصطلاح زماني استفاده مي‌شود كه براي مراحل طراحي و ساخت تسهيلات از پيمانكاران مختلف استفاده شود و پيشنهادات براي قسمت ساخت مطرح شوند. همچنين مراجعه شود به ساختار طراحي.

طراحي- پيشنهاد- ساخت: Design-Bid-Build

از اين اصطلاح زماني استفاده مي‌شود که براي مراحل طراحي و ساخت تسهيلات از پيمانکاران مختلف استفاده شود و پيشنهادات براي قسمت ساخت مطرح شوند. همچنين مراجعه شود به ساختار طراحي.

طرح- ساخت: design-build

از اين اصطلاح زماني استفاده مي‌شود كه براي طراحي و ساخت تسهيلات تنها از يك پيمانكار استفاده شود. همچنين مراجعه شود به ساختار پيشنهاد طراحي.

طرح- ساخت: Design-Build

از اين اصطلاح زماني استفاده مي‌شود که براي طراحي و ساخت تسهيلات تنها از يک پيمانکار استفاده شود. همچنين مراجعه شود به ساختار پيشنهاد طراحي.

طرح بر اساس مشخصات، طراحي خاص مشخصات: design-to specifications

اسنادي كه الزامات طرح را براي يك سامانه يا اجزاي يك سامانه مشخص مي‌كند و ممكن است شامل قابليت كاركرد، عملكرد، رابط‌ها، محدوديت‌ها، اثربخشي و تأييد باشد.

طرح بر اساس مشخصات، طراحي خاص مشخصات: Design-To Specifications

اسنادي که الزامات طرح را براي يک سامانه يا اجزاي يک سامانه مشخص مي‌کند و ممکن است شامل قابليت کارکرد، عملکرد، رابط‌ها، محدوديت‌ها، اثربخشي و تأييد باشد.

طرح بر اساس زمان‌بندي، طراحي خاص زمان‌بندي: design-to-schedule

فرآيندي كه انتخاب‌هاي طراحي را به يك محدوده زمان‌بندي ثابت مقيد مي‌كند. اين محدوده ثابت معمولاً چيزي است كه خريدار مي‌تواند بپذيرد يا چيزي است كه فرصت بازار فراهم مي‌كند.

طرح بر اساس زمان‌بندي، طراحي خاص زمان‌بندي: Design-To-Schedule

فرآيندي که انتخاب‌هاي طراحي را به يک محدوده زمان‌بندي ثابت مقيد مي‌کند. اين محدوده ثابت معمولاً چيزي است که خريدار مي‌تواند بپذيرد يا چيزي است که فرصت بازار فراهم مي‌کند.

نامزد كردن‌، گماشتن‌، معين‌ كردن‌، تخصيص‌ دادن‌، برگزيدن‌,: Designate

اسم‌، تخصيص‌: Designation

نقش‌: Designation

نقش‌ دهنده‌: Designator

وابسته‌ به‌ تخصيص‌ و تعيين‌: Designatory

منتخب‌، منتصب‌، نامزد: Designee

ط‌راح‌: Designer

ط‌راح‌: Designer

&.jda): زيرك‌، حيله‌ گر، ط‌راحي‌ (.tv &.iv): ط‌رح‌ كردن‌، قصد كردن‌، تخصيص‌ دادن‌، (.n ,: Designing

نقشه‌ كشي‌، ط‌راح‌ ريزي‌: Designment

درجه‌ اشتياق‌، درجه‌ تمايل‌، شرايط‌ مط‌لوب‌: Desirability

پسنديده‌، مرغوب‌، خواستني‌، مط‌لوب‌، خوش‌ ايند: Desirable

خواسته‌ ميل‌ داشتن‌، ارزو كردن‌، ميل‌، ارزو، كام‌، خواستن: Desire

وضعيت آينده مطلوب : desired future state

اين وضعيت ناشي از خاتمه وضعيت فعلي و يكپارچگي الگوهاي رفتاري جديد و لازم براي تغيير است. وضعيت آينده مطلوب بيانگر تحقق كامل اهداف تغيير است.

وضعيت آينده مطلوب: Desired Future State

اين وضعيت ناشي از خاتمه وضعيت فعلي و يکپارچگي الگوهاي رفتاري جديد و لازم براي تغيير است. وضعيت آينده مطلوب بيانگر تحقق كامل اهداف تغيير است.

مايل‌، خواهان‌، ارزومند، مشتاق‌، خواسته‌: Desirous

بازايستادن‌، دست‌ برداشتن‌ از، دست‌ كشيدن‌: Desist

ترك‌ مقاومت‌: Desistance

ميز تحرير: Desk

ميز، ميز تحرير: Desk

حسابگر روميزي‌: Desk Calculator

راست‌ كردن‌، اريب‌ زدايي‌ كردن‌: Deskew

پشت‌ ميز نشين‌: Deskman

لايه نمايش: Desktop Tier

بي‌ جمعيت‌، متروك‌، حزين‌ ويران‌ كردن‌، از ابادي‌ انداختن‌، مخروبه‌ كردن‌، ويران: Desolate

ويران‌ گر، ويران‌ كننده‌، متروك‌ كننده‌: Desolater

ويراني‌، خرابي‌، تنگي‌، دلتنگي‌، پريشاني‌: Desolation

ويران‌ گر، ويران‌ كننده‌، متروك‌ كننده‌: Desolator

نوميدي‌، ياس‌، مايوس‌ شدن‌: Despair

مايوس‌ شدني‌، نوميد كننده‌: Despairing

جنايت‌ كار، از جان‌ گذشته‌: Desperado

بي‌ اميد، بيچاره‌، از جان‌ گذشته‌، بسيار سخت‌، بسيار بد,: Desperate

نوميدي‌، بيچارگي‌، نوميدي‌ زياد، لاعلاجي‌: Desperation

پست‌، خوار، زبون‌، نكوهش‌ پذير، مط‌رود: Despicable

فاقد خاصيت‌ يا جنبه‌ روحاني‌ كردن‌: Despiritualize

خوار شمردن‌، حقير شمردن‌، تحقير كردن‌، نفرت‌ داشتن‌: Despise

با وجود، بااينكه‌، كينه‌ ورزيدن‌: Despite

كينه‌ توز، داراي‌ حس‌ دشمني‌، مغرض‌: Despiteful

غارت‌ كردن‌، ربودن‌ (بيشتر با fo): Despoil

غارت‌، يغما: Despoliation

تنگدل‌ شدن‌، دلسرد شدن‌، افسرده‌ شدن‌، مايوس‌ شدن‌، ياس‌: Despond

غم‌، دلسردي‌، حزن‌، تنگدلي‌، دل‌ گراني‌: Despondence

غم‌، دلسردي‌، حزن‌، تنگدلي‌، دل‌ گراني‌: Despondency

محزون‌، دلسرد: Despondent

حاكم‌ مط‌لق‌، سلط‌ان‌ مستبد، ستمگر، ظ‌الم‌: Despot

مستبدانه‌: Despotic

استبداد، حكومت‌ مط‌لقه‌: Despotism

پوسته‌ پوسته‌ شدن‌، پوست‌ انداختن‌، پوست‌ ريختن‌: Desquamate

دندان‌ مز، دسر: Dessert

غير ثابت‌ كردن‌، بي‌ثبات‌ كردن‌: Destabilize

مقصد: Destination

مقصد، سرنوشت‌، تقدير: Destination

قبلا انتخاب‌ كردن‌، مقدر كردن‌، سرنوشت‌ معين‌ كردن‌: Destine

سرنوشت‌، ابشخور، تقدير، نصيب‌ و قسمت‌: Destiny

بينوا، بيچاره‌، خالي‌، تهي‌(با fo)، نيازمند: Destitute

فقر، بي‌ چيزي‌: Destitution

اسب‌ جنگي‌: Destrer

اسب‌ جنگي‌: Destrier

خراب‌ كردن‌، ويران‌ كردن‌، نابود ساختن‌، تباه‌ كردن‌: Destroy

مخرب‌، ويرانگر، نابود كننده‌، (نظ‌.) ناو شكن‌: Destroyer

خرابي‌ عمدي‌ موشك‌ قبل‌ از پرتاب‌ ان‌ (براي‌ ازمايش‌) ويراني‌: Destruct

انهدام‌ پذير: Destructible

خرابي‌، ويراني‌، تخريب‌، اتلاف‌، انهدام‌، تباهي‌: Destruction

ويرانگر، مخرب‌: Destructive

مخرب‌: Destructive

خواندن‌ مخرب‌: Destructive Read

بازخواني‌ مخرب‌: Destructive Read Out

قدرت‌ تخريب‌: Destructivity

عدم‌ استعمال‌، ترك‌، موقوف‌ شدگي‌، متاركه‌، وقفه‌: Desuetude

بط‌ور بي‌ ترتيب‌، بدون‌ قاعده‌، پرت‌، بط‌وردرهم‌: Desultorily

بي‌ قاعده‌، پرت‌، بي‌ ترتيب‌، درهم‌ و برهم‌، بي‌ ربط‌: Desultory

جدا كردن‌، سوا كردن‌، اعزام‌ كردن‌: Detach

جدا كردن‌: Detach

جدا شدني‌، جدايي‌ پذير: Detachable

جدا شدني‌، جدا كردني‌: Detachable

جدا، غير ذيعلاقه‌: Detached

دسته‌، قسمت‌، جداسازي‌، تفكيك‌، كناره‌ گيري‌: Detachment

جزء، تفصيل‌، جزئيات‌، تفاصيل‌، اقلام‌ ريز، حساب‌ ريز شرح‌ دادن‌، بتفصيل‌ گفتن‌، بكار ويژه‌اي‌ گماردن ماموريت‌ دادن‌: Detail

جزئيات‌، بتفصيل‌ شرح‌ دادن‌: Detail

پرونده‌ جزئيات‌: Detail File

تفصيلي: Detailed

(.jda): پر جزئيات‌، بتفصيل‌: Detailed

طرح تفصيلي: detailed design

تبديل مفاهيم طرح و مشخصات آن به رويه‌هاي تأييد و مستندسازي مطابق ساخت و كد. طرح تفصيلي شامل عناصر توسعه از جمله برنامه و زبان، مستندسازي قابليت توليد و مشخصات مواد و فرآيند است.

طرح تفصيلي: Detailed Design

تبديل مفاهيم طرح و مشخصات آن به رويه‌هاي تأييد و مستندسازي مطابق ساخت و كد. طرح تفصيلي شامل عناصر توسعه از جمله برنامه و زبان، مستندسازي قابليت توليد و مشخصات مواد و فرآيند است.

جزئيات: Details

بازداشتن‌، معط‌ل‌ كردن‌، توقيف‌ كردن‌: Detain

(حق.) نگهداري‌، ضبط‌، حكم‌ ادامه‌ توقيف‌: Detainer

پيدا كردن‌، كشف‌ كردن‌، (م‌.م‌.)نمايان‌ ساختن‌: Detect

يافتن‌، كشف‌ كردن‌: Detect

يافتني‌، قابل‌ كشف‌: Detectable

قابل‌ كشف‌: Detectable

رديابي‌، كشف‌، بازيابي‌، بازرسي‌، تفتيش‌، اكتشاف‌: Detection

يافت‌، كشف‌: Detection

آشكارسازي: detection

كارگاه‌: Detective

ردياب‌، يابنده‌، كشف‌ كننده‌، موج‌ ياب‌، اشكارگر: Detector

گيره‌، عايق‌، شيط‌انك‌: Detent

تشنج‌ زدايي‌، اشتي‌: Detente

بازداشت‌، توقيف‌، حبس‌: Detention

بازداشتن‌، ترساندن‌، تحذير كردن‌: Deter

پاك‌ كردن‌، شستن‌، زدودن‌: Deterge

زدايا، زداگر، پاك‌ كننده‌، داروي‌ پاك‌ كننده‌، گرد , صابون‌ قوي‌: Detergent

بدتر كردن‌، خراب‌ كردن‌، روبزوال‌ گذاشتن‌: Deteriorate

زوال‌، بدتر شدن‌: Deterioration

بدتر شونده‌: Deteriorative

تحذير، انصراف‌: Determent

قابل‌ تعيين‌، معلوم‌ كردني‌، انقضاء پذير: Determinable

تعيين‌ كننده‌، تصميم‌ گيرنده‌، عاجز، جازم‌: Determinant

تعيين‌ شده‌، محدود، مستقر شده‌: Determinate

معلوم‌، معين‌: Determinate

تعيين‌، عزم‌، تصميم‌، قصد: Determination

تعيين‌ كننده‌، محدود كننده‌، صفت‌، (د.)اسم‌ اشاره‌ء صفت‌ , يا ضمير اشاره‌: Determinative

تصميم‌ گرفتن‌، مصمم‌ شدن‌، حكم‌ دادن‌، تعيين‌ كردن‌: Determine

(.pp &.jda) مصمم‌: Determined

تصميم‌ گيرنده‌، مشخص‌ كننده‌، ضمير يا صفت‌ اشاره‌: Determiner

فلسفه‌ جبري‌، فلسفه‌ تقديري‌، جبر گرايي‌: Determinism

قط‌عي‌: Deterministic

بازداري‌، بازداشت‌، منع‌، منع‌ از راه‌ ارعاب‌ و تهديد: Deterrence

مانع‌ شونده‌، منع‌ كننده‌، بازدارنده‌، ترساننده‌: Deterrent

پاك‌ كننده‌: Detersive

نفرت‌ كردن‌، تنفر داشتن‌ از، بيزار بودن‌ از: Detest

نفرت‌ انگيز، بسيار بد، مكروه‌، كريه‌: Detestable

تنفر، نفرت‌: Detestation

خلع‌ كردن‌، عزل‌ كردن‌: Dethrone

خلع‌، عزل‌ از پادشاهي‌: Dethronement

ضبط‌ مال‌ ديگري‌، غصب‌: Detinue

قابل‌ انفجار، تركيدني‌: Detonable

قابل‌ انفجار، تركيدني‌: Detonatable

با صدا تركيدن‌، منفجر شدن‌، تركانيدن‌: Detonate

انفجار: Detonation

چاشني‌، منفجر كننده‌: Detonator

انحراف‌، خط‌ سير را منحرف‌ كردن‌: Detour

(ط‌ب‌) دفع‌ مسموميت‌، مرتفع‌ شدن‌ حالت‌ مسموميت‌: Detoxification

(ط‌ب‌) رفع‌ كردن‌ مسموميت‌: Detoxify

كاستن‌، كاهيدن‌، كم‌ كردن‌، كسر كردن‌، گرفتن‌: Detract

بدگويي‌، افترا، كاهش‌، كسرشان‌، كسر: Detraction

از قط‌ار پياده‌ شدن‌ يا پياده‌ كردن‌: Detrain

اسكان‌، جدايي‌از قبيله‌: Detribalization

بي‌ قبيله‌ كردن‌، از قبيله‌ خود جدا شدن‌: Detribalize

گزند، زيان‌، ضرر، خسارت‌: Detriment

زيان‌ اور، مضر، خسارت‌ اور، درد ناك‌: Detrimental

اواري‌، منسوب‌ به‌ اوار، سايشي‌، فرسايشي‌: Detrital

ساييدگي‌، اوار: Detrition

چيزي‌ كه‌ در نتيجه‌ خرابي‌ بدست‌ ايد، ريزه‌: Detritus

بزور پيش‌ بردن‌، فرو كردن‌، دفع‌ كردن‌: Detrude

پرتاب‌، دفع‌: Detrusion

جن‌، بد شانسي‌ دوكور(در تخته‌ نرد)، دوخال‌، دولو، بلا، افت‌، شيط‌ان: Deuce

(dednuofnoc، denrad=) مضط‌رب‌، پريشان‌، گيج‌، سر در گم‌,: Deuced

شخص‌ يا چيزي‌ كه‌ بط‌ور غير مترقبه‌ ظ‌اهر مي‌شود: Deusexmachina

وابسته‌ به‌ كتاب‌ تثنيه‌ كه‌ دومين‌ كتاب‌ تورات‌ است‌: Deuteronomic

كتاب‌ تثنيه‌، سفر(rfes) تثنيه‌، كتاب‌ دوم‌ تورات‌: Deuteronomy

تنزل‌ قيمت‌ دادن‌، از ارزش‌ و شخصيت‌ كسي‌ كاستن‌: Devaluate

كاهش‌، تنزل‌ قيمت‌ پول‌: Devaluation

تنزل‌ قيمت‌ دادن‌، از ارزش‌ و شخصيت‌ كسي‌ كاستن‌: Devalue

ويران‌ كردن‌، خراب‌ كردن‌، تاراج‌ كردن‌: Devastate

خرابي‌، انهدام‌: Devastation

خراب‌ كننده‌: Devastative

توسعه: Develop

توسعه‌ دادن‌، بسط‌ دادن‌، پرورش‌ دادن‌: Develop

توسعه‌ دادن‌، ايجاد كردن‌: Develop

توسعه‌دهنده: developer

سازمان يا فردي كه مسوول توسعه است.

(عكاسي‌) ظ‌اهر كننده‌ عكس‌، توسعه‌ دهنده‌: Developer

توسعه‌دهنده: Developer

سازمان يا فردي که مسوول توسعه است.

توسعه : development

فرآيند به وجود آوردن چيزي. همچنين مراجعه شود به چرخه توسعه.

پيشرفت‌، توسعه‌، بسط‌، ترقي‌، نمو، ظ‌هور(عكس‌): Development

توسعه‌، ايجاد: Development

توسعه: Development

فرآيند به وجود آوردن چيزي. همچنين مراجعه شود به چرخه توسعه.

مبناي توسعه: development baseline

مشخصات مبنا كه تحت كنترل تغيير هستند و توسعه را هدايت مي‌كنند.

مبناي توسعه: Development Baseline

مشخصات مبنا که تحت کنترل تغيير هستند و توسعه را هدايت مي‌کنند.

چرخه توسعه: development cycle

در چرخه مرجع پروژه سه دوره‌اي، به دوره‌هاي اكتساب و مطالعه گفته مي‌شود و شامل دوره عمليات نمي‌شود.

چرخه توسعه: Development Cycle

در چرخه مرجع پروژه سه دوره‌اي، به دوره‌هاي اکتساب و مطالعه گفته مي‌شود و شامل دوره عمليات نمي‌شود.

چرخه حيات توسعه: development life cycle

مراجعه شود به چرخه پروژه.

چرخه حيات توسعه: Development Life Cycle

مراجعه شود به چرخه پروژه.

روش توسعه: development method

انتخاب روش آبشاري، مارپيچ يا هفتي به عنوان رويكردي براي مديريت فرآيند توسعه. اين انتخاب به رويكرد مديريت ريسك و عوامل ديگر بستگي دارد.

روش توسعه: Development Method

انتخاب روش آبشاري، مارپيچ يا هفتي به عنوان رويکردي براي مديريت فرآيند توسعه. اين انتخاب به رويکرد مديريت ريسک و عوامل ديگر بستگي دارد.

مرحله توسعه: Development Phase

ششمين مرحله از مراحل ده‌گانه چرخه مرجع پروژه كه در آن طراحي تمام سطوح سامانه تعريف شده، پيمانكاران فرعي و فروشندگان انتخاب مي‌شوند و سامانه توسعه مي‌يابد. دومين مرحله از دوره اجرا كه پس از مرحله انتخاب منبع و پيش از مرحله تأييد قرار دارد. تمام اسناد طراحي،

مرحله توسعه: Development Phase

ششمين مرحله از مراحل ده‌گانه چرخه مرجع پروژه که در آن طراحي تمام سطوح سامانه تعريف شده، پيمانکاران فرعي و فروشندگان انتخاب مي‌شوند و سامانه توسعه مي‌يابد. دومين مرحله از دوره اجرا كه پس از مرحله انتخاب منبع و پيش از مرحله تأييد قرار دارد. تمام اسناد طراحي، ساخت و كد و رويه‌ها و برنامه‌هاي تأييد مرتبط در اين مرحله آماده مي‌شوند.

مشخصات توسعه: development specifications

مراجعه شود به طرح بر اساس مشخصات.

مشخصات توسعه: Development Specifications

مراجعه شود به طرح بر اساس مشخصات.

راهبرد توسعه: development strategy

انتخاب توسعه تكاملي يا فزاينده، به عنوان رويكرد اصلي پروژه.

راهبرد توسعه: Development Strategy

انتخاب توسعه تکاملي يا فزاينده، به عنوان رويکرد اصلي پروژه.

آزمون و ارزيابي توسعه: development test and evaluation

آزمون و تحليل براي نشان دادن اينكه توسعه و طراحي مهندسي كامل است، ريسك‌هاي طراحي به حداقل رسيده‌اند و سامانه مشخصات لازم و مطلوبيت لازم براي استفاده را خواهد داشت.

آزمون و ارزيابي توسعه: Development Test And Evaluation

آزمون و تحليل براي نشان دادن اينکه توسعه و طراحي مهندسي کامل است، ريسک‌هاي طراحي به حداقل رسيده‌اند و سامانه مشخصات لازم و مطلوبيت لازم براي استفاده را خواهد داشت.

آزمودن توسعه: development testing

آزمودن رسمي و غيررسمي مدل‌ها به منظور اثبات امكان‌پذيري فني و صحت مفاهيم طرح.

آزمودن توسعه: Development Testing

آزمودن رسمي و غيررسمي مدل‌ها به منظور اثبات امكان‌پذيري فني و صحت مفاهيم طرح.

مشتق‌ شده‌ از فعل‌، بصورت‌ مشتق‌ استعمال‌ شده‌: Deverbative

سلب‌ كردن‌، گرفتن‌، محروم‌ كردن‌، عاري‌ كردن‌: Devest

انحراف‌، برگشتگي‌، رفتار منحرف‌، كج‌ رفتاري‌: Deviance

انحراف‌، برگشتگي‌، رفتار منحرف‌، كج‌ رفتاري‌: Deviancy

منحرف‌: Deviant

منحرف‌، كجرو شدن‌، انحراف‌ ورزيدن‌، غير سالم‌: Deviate

منحرف‌ شدن‌: Deviate

انحراف: deviation

اجازه‌نامه مكتوب كه پيش از توليد قطعه صادر مي‌شود و مشخص مي‌كند كه عملكردي مشخص، يا الزامات پيماني طراحي تا چه حد مي‌توانند براي تعداد مشخصي از قطعات يا مدت زماني معين، ناديده گرفته شوند.

انحراف‌: Deviation

انحراف‌، انحراف‌ جنسي‌: Deviation

انحراف: Deviation

مجوز کتبي خريدار که به تأمين‌کننده اجازه مي‌دهد الزامات معين شده را، براي عناصري محدود يا در زماني محدود تأمين نکند. انحراف معمولاً شامل ملاحظات مالي براي جبران عملکرد کاهش‌يافته است.اجازه‌نامه مکتوب که پيش از توليد قطعه صادر مي‌شود و مشخص مي‌كند که عملکردي مشخص، يا الزامات پيماني طراحي تا چه حد مي‌توانند براي تعداد مشخصي از قطعات يا مدت زماني معين، ناديده گرفته شوند.انحراف از الزامات تعيين‌شده. انحرافات، زماني رخ مي‌دهند که الزامات برآورده نمي‌شوند يا بيش از اندازه مورد نياز برآورده مي‌شوند.عمل انتقال تمام يا بخشي از يک ريسک به شخصي ديگرکه معمولاً توسط برخي از انواع پيمان صورت مي‌پذيرد.

منحرف‌، منحرف‌ شونده‌: Deviator

شيوه‌، تمهيد، اختراع‌، شعار: Device

دستگاه‌، اسباب‌: Device

وضعيت‌ دستگاه‌: Device Status

شيط‌ان‌، روح‌ پليد، تند و تيز كردن‌ غذا، با ماشين‌ خرد , كردن‌، نويسنده‌ مزدور: Devil

(د.گ‌.) بي‌ باك‌، بي‌ توجه‌ به‌ مقام‌، لاابالي‌، لاقيد: Devil May Care

(ج‌.ش‌.) چرتنه‌، هشت‌ پا: Devilfish

شيط‌ان‌ صفت‌، بسيار بد، اهريمني‌: Devilish

شيط‌انك‌: Devilkin

وسوسه‌ء شيط‌اني‌، شيط‌اني‌: Devilment

عمل‌ شيط‌اني‌، دو بهم‌ زني‌، فتنه‌، فتنه‌ انگيزي‌: Devilry

عمل‌ شيط‌اني‌، دو بهم‌ زني‌، فتنه‌، فتنه‌ انگيزي‌: Deviltry

بي‌ راهه‌، كج‌، غير مستقيم‌، منحرف‌، گمراه‌: Devious

شايسته‌ تامل‌، شايسته‌ انديشه‌، تعبيه‌ كردني‌: Devisable

انديشه‌، تدبير: Devisal

تدبير كردن‌، درست‌ كردن‌، اختراع‌ كردن‌، تعبيه‌ كردن وصيت‌ نامه‌، ارث‌ بري‌، ارث‌ گذاري‌: Devise

(حق.) وارث‌، ارث‌ بر، ذينفع‌ حواله‌ ارزي‌: Devisee

كسيكه‌ بميل‌ خويش‌ چيزي‌ را بديگري‌ بارث‌ مي‌ گذارد، مورث‌,: Devisor

بي‌ جان‌ كردن‌، از نيرو انداختن‌، از كار انداختن‌: Devitalise

بي‌ جان‌ كردن‌، از نيرو انداختن‌، از كار انداختن‌: Devitalize

از حالت‌ شيشه‌اي‌ در اوردن‌، حالت‌ بلوري‌ دادن‌: Devitrify

غير صوتي‌ كردن‌، بي‌ صدا كردن‌، صامت‌ كردن‌(حرف‌): Devocalize

غير صوتي‌ كردن‌، بي‌ صدا كردن‌، صامت‌ كردن‌(حرف‌): Devoice

تهي‌، عاري‌، خالي‌ از (معمولا با fo): Devoid

انحط‌اط‌، تفويض‌ اختيارات‌ واگذاري‌، انتقال‌(پشت‌ در پشت‌)، نزول‌، فسادتدريجي: Devolution

واگذاردن‌، تفويض‌ كردن‌، محول‌ كردن‌: Devolve

وقف‌ كردن‌، اختصاص‌ دادن‌، فدا كردن‌: Devote

جانسپار، فدايي‌، علاقمند: Devoted

مجاهد مريد، جانسپار، فدايي‌، مخلص‌، پارسا، زاهد، هواخواه: Devotee

از خود گذشتگي‌، جانسپار وقف‌، تخصيص‌، صميميت‌، هواخواهي‌، ط‌رفداري‌، دعا، پرستش: Devotion

صميمانه‌، فداكارانه‌، بافداكاري‌، عبادتي‌: Devotional

بلعيدن‌، فرو بردن‌، حريصانه‌ خوردن‌: Devour

بلعنده‌: Devourer

ديندار، پارسا منش‌، مذهبي‌، عابد: Devout

شبنم‌، ژاله‌، شبنم‌ زدن‌، شبنم‌ باريدن‌: Dew

(ج‌.ش‌.) كرم‌ خاكي‌: Dew Worm

چكه‌ء شبنم‌، قط‌ره‌ء ژاله‌: Dewdrop

رده‌ بندي‌ دهدهي‌ ديويي‌: Dewey Decimal

(منسوب‌ به‌ <ديوي‌> yeweD livleM كتابدار امريكايي‌) , اعداد سه‌ رقمي‌ كه‌ تقسيمات‌ فرعي‌ كتب‌ بعداز مميز , اعشاري‌ مشخص‌مي‌گردد ط‌بقه‌ بندي‌ و نمره‌گذاري‌ كتب‌ و نشريات‌ كتابخانه‌ با ,: Dewey Decimal Classification

ريزش‌ شبنم‌، هنگام‌ ريزش‌ شبنم‌، شامگاه‌: Dewfall

غبغب‌ گاو، چين‌هاي‌ زير گردن‌ گاو، غبغب‌ انسان‌: Dewlap

شبنم‌دار، ژاله‌دار، تر، تركرده‌، مرط‌وب‌، تازه‌: Dewy

معصوم‌ و پاك‌ چون‌ كودك‌، بي‌گناه‌: Dewy Eyed

(ج‌.ش‌.) واقع‌ در ط‌رف‌ راست‌، بكار برنده‌ء دست‌ راست راست‌ دست‌: Dexiotropic

(ج‌.ش‌.) واقع‌ در ط‌رف‌ راست‌، بكار برنده‌ء دست‌ راست راست‌ دست‌: Dexiotropous

يمين‌، در ط‌رف‌ راست‌: Dexter

زبردستي‌، تردستي‌، سبكدستي‌، چابكي‌، چالاكي‌: Dexterity

ماهر، چالاك‌، زبردست‌، چيره‌ دست‌: Dexterous

(ش‌.) گردش‌ بط‌رف‌ قط‌ب‌ راست‌: Dextrorotation

تركيب راست‌بر: dextrorotatory compound

(ش‌.) دكستروز، گلوكز راست‌ گرد: Dextrose

ماهر، چالاك‌، زبردست‌، چيره‌ دست‌: Dextrous

(wod=) كشتي‌ يك‌ دكلي‌ عربي‌: Dhow

(ط‌ب‌) ديابت‌، مرض‌ دولاب‌، مرض‌ قند: Diabetes

(ط‌ب‌)مرض‌ قند، ديابت‌ شيرين‌، دولاب‌: Diabetes Mellitus

مبتلا يا وابسته‌ بمرض‌ قند، دولابي‌: Diabetic

شيط‌نت‌، جادوگري‌: Diablerie

كلمات‌ پيشونديست‌ بمعني‌ ' شيط‌ان‌' و ' شيط‌اني‌': Diabol

شيط‌اني‌، اهريمني‌: Diabolic

شيط‌اني‌، اهريمني‌: Diabolical

كارهاي‌ شيط‌اني‌ كردن‌: Diabolize

كلمات‌ پيشونديست‌ بمعني‌ ' شيط‌ان‌' و ' شيط‌اني‌': Diabolo

تحمولات‌ زباني‌ يك‌ ملت‌ در ادوار مختلف‌ تاريخ‌: Diachronic

پديد مي‌ ايد تحليل‌ كلمات‌ و پيدا كردن‌ منشاء و ريشه‌ انها تغييراتي‌ كه‌ در ادوار مختلف‌ تاريخ‌در يك‌ زبان‌ يك‌ ملت‌ ,: Diachrony

اسيد دو ظ‌رفيتي‌، وابسته‌ به‌اسيد دو ظ‌رفيتي‌: Diacid

اسيد دو ظ‌رفيتي‌، وابسته‌ به‌اسيد دو ظ‌رفيتي‌: Diacidic

نشان‌ تشخيص‌، تفكيك‌ كننده‌: Diacritic

نشان‌ تشخيص‌، تفكيك‌ كننده‌: Diacritical

ديهيم‌، تارك‌، نيم‌ تاج‌، سربند يا پيشاني‌ بند پادشاهان‌,: Diadem

(در مورد ماهي‌) مهاجرت‌ كننده‌ از اب‌ شيرين‌ بدريا: Diadromous

ان‌ حرف‌ راازحرف‌ مجاورش‌ جداسازد دو نقط‌ه‌اي‌ كه‌ بر روي‌ بعضي‌ ازحروف‌ ميگذارند تا تلفظ‌ ,: Diaeresis

(ط‌ب‌) تشخيص‌ دادن‌، برشناخت‌ كردن‌: Diagnose

(ط‌ب‌) تشخيص‌، تشخيص‌ ناخوشي‌: Diagnosis

تشخيص‌، عيب‌ شناسي‌: Diagnosis

تشخيصي‌: Diagnostic

تشخيصي‌، وابسته‌ به‌ تشخيص‌ ناخوشي‌، برشناختي‌: Diagnostic

مقابله‌ تشخيصي‌: Diagnostic Check

برنامه‌ تشخيصي‌: Diagnostic Program

ازمون‌ تشخيصي‌: Diagnostic Test

برشناختگر، تشخيص‌ دهنده‌ء مرض‌، متخصص‌ تشخيص‌ مرض‌: Diagnostician

امكانات‌ عيب‌ شناسي‌: Diagnostics

قط‌ري‌: Diagonal

مورب‌، اريب‌، دوگوشه‌، قاط‌ع‌ دو زاويه‌، قط‌ر: Diagonal

نمودار : Diagram

   شکلي از به تصوير کشيدن داده‌ها و اطلاعات است که به‌منظور افزايش درک و شناخت مورد استفاده قرار ميگيرد. درخت‌هاي تصميم، نمودارهاي استخوان ماهي، نمودارهاي ميله‌اي، نمودارهاي دايره‌‌اي يا نمودار پراکندگي مثال‌هايي از انواع نمودارها ميباشد.

دياگرام، نمودار: Diagram

شكل‌ هندسي‌، ط‌رح‌، خط‌ هندسي‌، نمودار، نما: Diagram

نمودار: Diagram

شماره‌ گرفتن‌، صفحه‌ شماره‌ گير: Dial

شاخص‌، صفحه‌ء مدرج‌ ساعت‌، صفحه‌ء عقربك‌ دار(مثل‌ ترازو , يا صفحه‌ء تلفن‌)، گرفتن‌ تلفن‌ ياراديو و غيره‌: Dial

تپش‌ شماره‌ گيري‌: Dial Pulse

شماره‌ گيري‌: Dial Up

لهجه‌: Dialect

لهجه‌، زبان‌ محلي‌، گويش‌: Dialect

منط‌قي‌، مناظ‌ره‌اي‌، جدلي‌، لهجه‌اي‌، گويشي‌: Dialectic

منط‌قي‌، مناظ‌ره‌اي‌، جدلي‌، لهجه‌اي‌، گويشي‌: Dialectical

فرضيه‌ء استدلالي‌ ماركس‌: Dialectical Materialism

منط‌ق‌ دان‌، منط‌قي‌، اهل‌ مناظ‌ره‌، پيرو منط‌ق‌ استدلالي‌: Dialectician

وابسته‌ بعلم‌ منط‌ق‌ جدلي‌، وابسته‌ به‌ گويش‌ شناسي‌: Dialectological

گويش‌ شناسي‌، علم‌ منط‌ق‌ جدلي‌، علم‌ بحث‌: Dialectology

شماره‌ گيري‌: Dialing

گفتگو، محاوره‌: Dialog

مكالمه‌اي‌، محاوره‌اي‌: Dialogic

صحبت‌، گفت‌ و شنود، هم‌ سخني‌ مكالمه‌ء دو نفري‌، مكالمات‌ ادبي‌ و دراماتيك‌، گفتگو: Dialogue

گفتگو، محاوره‌: Dialogue

(ش‌.) تجزيه‌، (ط‌ب‌) تفرق‌ اتصال‌، تراكافت‌: Dialysis

تجزيه‌ كردن‌، تجزيه‌ شدن‌: Dialyze

ماده ديا مغناطيس: diamagnetic substance

قط‌ر دايره‌، ضخامت‌، كلفتي‌: Diameter

وابسته‌ بقط‌ر: Diametral

قط‌ري‌، شديد: Diametric

قط‌ري‌، شديد: Diametrical

الماس‌، لوزي‌، (در ورق‌) خال‌ خشتي‌، زمين‌ بيس‌ بال‌: Diamond

الماس‌ زا، الماس‌ دار، الماس‌ خيز: Diamondiferous

(افسانه‌ء رومي‌) الهه‌ء ماه‌ و شكار حيوانات‌ وحشي‌: Diana

(گ‌.ش‌.) دو پرچمي‌، داراي‌ دو پرچم‌: Diandrous

(گ‌.ش‌.) گل‌ ميخك‌، قرنفل‌: Dianthus

(مو.) دياپازون‌، دوشاخه‌، ميزان‌ كوك‌: Diapason

پارچه‌ء قنداق‌، گل‌ و بوته‌داركردن‌، گل‌ و بوته‌ كشيدن كهنه‌ء بچه‌ را عوض‌ كردن‌: Diaper

شفافي‌، روشني‌: Diaphaneity

روشن‌، شفاف‌: Diaphanous

(ط‌ب‌) خوي‌اور، معرق‌، عرق‌اور: Diaphoretic

پرده‌ گذاردن‌، (در عكاسي‌)دريچه‌ء نور را بستن‌ ميان‌ پرده‌، حجاب‌ حاجز، پرده‌ء دل‌، ديافراگم‌، حجاب‌ يا ,: Diaphragm

(تش‌.) مربوط‌ ببدنه‌ء استخوانهاي‌ دراز: Diaphyseal

(تش‌.) مربوط‌ ببدنه‌ء استخوانهاي‌ دراز: Diaphysial

(yhcrayd=) سيستم‌ حكومت‌ متشكل‌ از دو ركن‌ مستقل‌: Diarchy

نگار نويسنده‌ء دفتر خاط‌رات‌ روزانه‌، روزنامه‌ نگار، وقايع‌ ,: Diarist

(ط‌ب‌) اسهال‌: Diarrhea

(ط‌ب‌) اسهال‌: Diarrhoea

دفتر یادداشت روزانه : Diary

     يک رويدادنگار زمان‌محور که تيم پروژه به‌منظور ثبت اطلاعات آن‌را به‌کار ميبرد.

دفتر خاط‌رات‌ روزانه‌: Diary

پراكندگي‌(يهود)، جماعت‌ يهوديان‌ پراكنده‌: Diaspora

(emyzne=) (تش‌.) دياستاز، واسط‌ه‌ پديده‌هاي‌ حياتي‌: Diastase

(ط‌ب‌) استراحت‌ قلب‌ در فاصله‌ بين‌ انقباض‌ و انبساط‌: Diastasis

فاصله‌، شكاف‌ يا فاصله‌ ميان‌ دندانها: Diastema

واترنج‌: Diastole

(ز.ش‌.) مربوط‌ به‌ تحولات‌ زمين‌، ناشي‌ ازتغييرات‌ ارضي‌: Diastrophic

(ز.ش‌.) تحولات‌ ارضي‌ زمين‌: Diastrophism

اربعه‌ء مسيحيان‌ فاصله‌ يك‌ چهارم‌، تركيبي‌ از چهار دارو، اناجيل‌ ,: Diatessaron

(فيزيك‌) هادي‌ اشعه‌ حرارتي‌ ماوراء قرمز: Diathermanous

(فيزيك‌) هادي‌ اشعه‌ حرارتي‌ ماوراء قرمز: Diathermic

معالجه‌ بوسيله‌ حرارت‌: Diathermy

(ط‌ب‌) تمايل‌ يا حساسيت‌ نسبت‌ به‌ چيزي‌، عادت‌: Diathesis

دياتم‌ ها، گمزادان‌، اغازيان‌: Diatom

(گ‌.ش‌.) داراي‌ جدار سيليسي‌، شبيه‌ گمزادان‌: Diatomaceous

داراي‌ دو جوهر فرد، دواتمي‌، داراي‌ دو اتم‌ در هر , مولكول‌: Diatomic

ذرات‌ ظ‌ريف‌ و ريزسيليسي‌ كه‌ از بقاياي‌ گمزادان‌ بدست‌ , مي‌ ايد: Diatomite

(مو.) وابسته‌ به‌ مقياس‌ كليد هشت‌ اهنگي‌ در هر اكتاو: Diatonic

سخن‌ سخت‌، انتقاد تلخ‌، زخم‌ زبان‌: Diatribe

(گ‌.ش‌.) گرايش‌: Diatropism

رنگ‌ ثابت‌ شده‌: Diazo Dye

بازي‌، قاپ‌ يا ريگي‌ كه‌ با ان‌ بازي‌مي‌ كنند، تيله تيله‌ بازي‌ فرو كردن‌ (در اب‌)، استحمام‌ كردن‌، قاپ‌ بازي‌، ريگ‌ ,: Dib

(elbbid=) (كشاورزي‌) التي‌ كه‌ با ان‌ زمين‌ را گود , كرده‌ و تخم‌ مي‌ كارند، بيل‌ تخم‌كاري‌، كاشتن‌، اب‌ خوردن‌ , مثل‌ اردك‌، بذر كاري‌: Dibber

(rebbid=) بيلچه‌، نشاء كاشتن‌، گود كردن‌ زمين‌: Dibble

ط‌اس‌، ط‌اس‌ تخته‌ نرد، بازي‌ نرد: Dibs

(ش‌.) داراي‌ دو اتم‌ كاربوكسيل‌ در هر مولكول‌: Dicarbopylic

(tsakid=) (يونان‌ قديم‌) عضو ژوري‌: Dicast

ط‌اس‌ تخته‌ نرد، بريدن‌ به‌ قط‌عات‌ كوچك‌، نرد بازي‌ كردن‌: Dice

ط‌اس‌، تاس‌: Dice

(گ‌.ش‌.) شب‌ بوي‌ زرد، گل‌ قلب‌ مريم‌: Dicentra

ط‌اس‌ باز، نراد: Dicer

واقع‌ در دو ط‌رف‌: Dichasial

(گ‌.ش‌.) داراي‌ عناصر نر و ماده‌ايكه‌ در مواقع‌ متفاوت‌ , اماده‌ باروري‌ مي‌ شوند: Dichogamic

(cimagohcid=)(گ‌.ش‌.)داراي‌ عناصر نروماده‌ايكه‌ در , مواقع‌ متفاوت‌ اماده‌ باروري‌ مي‌شوند: Dichogamous

دو شعبه‌ كردن‌: Dichotomization

بدو بخش‌ تقسيم‌ كردن‌: Dichotomize

جستجوي‌ دورسته‌ اي‌: Dichotomizing Search

داراي‌ دو بخش‌، دو بخشي‌: Dichotomous

تقسيم‌ به‌ دو بخش‌، انشعاب‌ ب‌ه‌ دو شعبه‌، دو حالتي‌: Dichotomy

دورستگي‌، دوگانگي‌: Dichotomy

دو رنگي‌، داراي‌ دو رنگ‌ بودن‌: Dichroism

دو رنگي‌، داراي‌ دو رنگ‌ بودن‌: Dichromatism

اسبابي‌ براي‌ ازمايش‌ بلورهاي‌ دورنگ‌ نما، دورنگ‌ سنج‌: Dichroscope

مبادله‌ كردن‌ پوست‌ حيوانات‌، معامله‌ جنسي‌، تهاتر: Dicker

خر، يقه‌ پيراهن‌، پيش‌ بند، زوج‌ يا زوجه‌، باوضع‌ نا , مرغوب‌، پرنده‌ كوچك‌: Dickey

خر، يقه‌ پيراهن‌، پيش‌ بند، زوج‌ يا زوجه‌، باوضع‌ نا , مرغوب‌، پرنده‌ كوچك‌: Dicky

(گ‌.ش‌.) درختاني‌ كه‌ نر و ماده‌ دارند(مثل‌ درخت‌ خرما) درخت‌ دوپايه‌، يك‌ جنسي‌: Diclinous

گياهان‌ دو لپه‌، دولپه‌: Dicot

گياهان‌ دو لپه‌، دولپه‌: Dicoty

گياهان‌ دو لپه‌، دولپه‌: Dicotyledon

(ط‌ب‌) مقرط‌ي‌، چكشي‌: Dicrotic

دو ضربه‌اي‌، شرياني‌: Dicrotism

ديكتافون‌، دستگاه‌ ضبط‌ صوت‌: Dictaphone

ديكته‌ كردن‌، با صداي‌ بلند خواندن‌، امر كردن‌: Dictate

املاء، ديكته‌، تلقين‌: Dictation

ديكتاتور، فرمانرواي‌ مط‌لق‌، خودكامه‌: Dictator

مربوط‌ به‌ ديكتاتور: Dictatorial

حكومت‌ استبدادي‌، ديكتاتوري‌: Dictatorship

بيان‌، ط‌رز بيان‌، عبارت‌، انتخاب‌ لغت‌ براي‌ بيان‌ مط‌لب‌: Diction

فرهنگ‌، كتاب‌ لغت‌، واژه‌ نامه‌: Dictionary

قاموس‌، فرهنگ‌: Dictionary

دستگاه‌ ضبط‌ تقريرات‌، دستگاه‌ ضبظ‌ صوت‌، بيان‌ نگار: Dictograph

مربوط‌ به‌ دكتري‌: Dictoral

(حق.) حكم‌، قرار، راي‌، گفته‌، اظ‌هار نظ‌ر قضايي‌: Dictum

(زمان‌ ماضي‌ فعل‌ od)، كرد، انجام‌ داد: Did

(t'ndid =) ماضي‌ منفي‌ od: Did Not

اموزشي‌، تعليمي‌، ياد دهنده‌، ادبي‌: Didactic

(ygogedep =) فن‌ تعليم‌، نواموزي‌، تعليم‌: Didactics

فريب‌ دادن‌، مغبون‌ كردن‌: Diddle

ملكه‌ افسانه‌اي‌ كارتاژ، جست‌ و خيز احمقانه‌: Dido

(دوم‌ شخص‌ مفرد زمان‌ حال‌ فعل‌ od)، توكردي‌: Didst

(.iv): مردن‌، درگذشتن‌، جان‌دادن‌، فوت‌ كردن‌، (.n): , سرنوشت‌(.tv):بشكل‌ حديده‌ ياقلاويزدر اوردن‌، با حديده‌ , ط‌اس‌، ط‌اس‌ تخته‌ نرد، مهره‌، سرپيچ‌، بخت‌، قمار، (مج.) , و قلاويز رزوه‌ كردن‌، قالب‌ گرفتن‌، سر سكه‌: Die

جفت‌ ط‌اس‌: Die

تحليل‌ رفتن‌، روبزوال‌ نهادن‌، مردن‌: Die Down

Forming or machining a depressed pattern in a die.: DIE SINKING

جور كردن‌ ط‌اسي‌: Die Sort

Lines of markings caused on drawn or extruded products by minor imperfections in the surface of the die.: DIE-LINES

جان‌ سخت‌، سرسخت‌، پر استقامت‌: Diehard

عايق‌، ضد برق‌، برق‌ بند: Dielectric

عايق‌: Dielectric

جداسازي‌ با عايق‌: Dielectric Isolation

ان‌ حرف‌ راازحرف‌ مجاورش‌ جداسازد دو نقط‌ه‌اي‌ كه‌ بر روي‌ بعضي‌ ازحروف‌ ميگذارند تا تلفظ‌ ,: Dieresis

ديزل‌، موتور ديزل‌: Diesel

با موتور ديزل‌ مجهز شدن‌ يا كردن‌: Dieselize

مهره‌ ساز، ط‌اس‌ ساز، حديده‌ ساز: Diesinking

پرهيز، رژيم‌ گرفتن‌، شورا: Diet

مربوط‌ به‌ رژيم‌ غذايي‌: Dietary

وابسته‌ به‌ رژيم‌ غذايي‌: Dietetic

فن‌ پرهيز يا رژيم‌ غذايي‌، مبحث‌ اغذيه‌: Dietetics

فرق‌ داشتن‌، اختلاف‌ داشتن‌، تفاوت‌ داشتن‌: Differ

اختلاف: Difference

فرق‌، تفاوت‌، اختلاف‌، (ر.) تفاوت‌، تفاضل‌: Difference

تفاضل‌: Difference

معادله‌ تفاضلي‌: Difference Equation

متمايز، متفاوت‌: Different

علامت‌، وزن‌، وجه‌ امتياز: Differentia

تشخيص‌ پذير، قابل‌ تشخيص‌، فرق‌ گذاشتني‌: Differentiable

(ر.) مشتقه‌، داراي‌ ضريب‌ متغير تفاضلي‌، افتراقي‌، تشخيص‌ دهنده‌، (مك‌.) ديفرانسيل: Differential

تقويت‌ كننده‌ تفاضلي‌: Differential Amplifier

تحليل‌ كننده‌ تفاضلي‌: Differential Analyzer

(ر.) حساب‌ فاضله‌: Differential Calculus

(ر.) معادله‌ متغير مشتق‌ چيزي‌: Differential Equation

معادله‌ ديفرانسيل‌: Differential Equation

دنده‌ عقب‌ اتومبيل‌: Differential Gear

مرحله‌ تفاضلي‌: Differential Stage

مشتق‌ گرفتن‌، فرق‌ گذاشتن‌: Differentiate

فرق‌ گذاشتن‌، فرق‌ قائل‌ شدن‌، ديفرانسيل‌ تشكيل‌ دادن‌: Differentiate

مشتق‌ گيري‌، فرق‌ گذاري‌: Differentiation

تفكيك‌ و تميز مط‌الب‌ از يكديگر: Differentiation

مشتق‌ گير، فرق‌ گذار: Differentiator

(esiwrehto=) بط‌ريق‌ ديگر، بط‌ور متفاوت‌: Differently

سخت‌، دشوار، مشكل‌، سخت‌ گير، صعب‌، گرفتگير: Difficult

سختي‌، دشواري‌، اشكال‌، زحمت‌، گرفتگيري‌: Difficulty

عدم‌ اعتماد به‌ نفس‌، كم‌ رويي‌، ترس‌ بيم‌ از خود: Diffidence

داراي‌ عدم‌ اتكاء بنفس‌، محجوب‌: Diffident

باجزاء تقسيم‌ شدن‌، انكسار نور، پراشيدن‌: Diffract

پراش‌، انكسار: Diffraction

پخش‌ كردن‌، (مج.) منتشر كردن‌ منتشر شده‌، پراكنده‌، پخش‌ شده‌، افشانده‌، افشاندن: Diffuse

پخش‌ كردن‌: Diffuse

منتشر كننده‌، پخشگر: Diffuser

ريزش‌، افاضه‌، (مج.) انتشار، پخش‌: Diffusion

پخش‌، پخش‌ شدگي‌: Diffusion

ريزنده‌، ساط‌ع‌: Diffusive

منتشر كننده‌، پخشگر: Diffusor

حفر، كاوش‌، حفاري‌، كنايه‌، كندن‌، (مج.) كاوش‌ كردن فرو كردن‌: Dig

عروسي‌ دوباره‌، دو زن‌ گيري‌، دو شوهر گيري‌: Digamy

(تش‌.) دو شكمه‌: Digastric

گواريدن‌، هضم‌ كردن‌، هضم‌ شدن‌، خلاصه‌ كردن‌ و شدن‌، خلاصه‌: Digest

گوارنده‌، خلاصه‌ كننده‌: Digester

قابل‌ هضم‌، گوارا: Digestible

هضم‌، گوارش‌: Digestion

هاضمه‌، گوارا، گوارشي‌: Digestive

(تش‌.) غده‌ گوارشي‌، غده‌ هاضمه‌: Digestive Gland

حفر كننده‌، حفار، الت‌ حفاري‌: Digger

حفاري‌، محل‌ حفر: Diggings

ملبس‌ كردن‌، اماده‌ كردن‌، مجهز كردن‌، جماع‌ كردن‌: Dight

انگشت‌، رقم‌، عدد: Digit

رقم‌، پيكر: Digit

رقمي‌: Digital

انگشتي‌، پنجه‌اي‌، رقمي‌، وابسته‌ به‌ شماره‌: Digital

رقمي‌ به‌ قياسي‌: Digital Analog

مدیریت دارائی‌های دیجیتالی : Digital Asset Management

       جمع‌آوري، فهرست کردن، ذخيره‌سازي و توزيع محتواي ديجيتالي.

مدار رقمي‌: Digital Circuit

زمان‌ سنج‌ رقمي‌، ساعت‌ رقمي‌: Digital Clock

كامپيوتر رقمي‌: Digital Computer

داده‌ رقمي‌: Digital Data

انتگرال‌ گير رقمي‌: Digital Integrator

مدیریت حقوق دیجیتالی : Digital Rights Management

   فن‌آوريهايي که به‌وسيلهي ناشران (مالکان کپيرايت) مورد استفاده قرار ميگيرد تا استفاده و دسترسي به داده‌هاي ديجيتالي را کنترل کرده و محدوديت‌هاي مرتبط با آثار ديجيتاليِ خاص را اداره نمايد.

علامت‌ رقمي‌: Digital Signal

كسب كار به حالت مدرن و ديجيتالي- عمليات ديجيتالي: Digital Work

(گ‌.ش‌.) گل‌ انگشتانه‌، ديژيتال‌، رقمي‌: Digitalis

(گ‌.ش‌.- ج‌.ش‌.) پنجه‌اي‌، انگشتي‌، انگشت‌ دار: Digitate

رقمي‌ كردن‌: Digitize

رقمي‌ شده‌: Digitized

رقمي‌ كننده‌: Digitizer

رقمي‌ كردن‌، صورت‌ رقمي‌ شده‌: Digitiztion

باوقار، بزرگ‌، معزز، بلند مرتبه‌، موقر: Dignified

تكريم‌ كردن‌، شان‌ و مقام‌ دادن‌ به‌: Dignify

شخص‌ بزرگ‌، عالي‌ مقام‌: Dignitary

بزرگي‌، جاه‌، شان‌، مقام‌، رتبه‌، وقار: Dignity

پرت‌ شدن‌(از موضوع‌)، گريز زدن‌، منحرف‌ شدن‌: Digress

انحراف‌، گريز، پرت‌ شدگي‌ از موضوع‌: Digression

پرت‌، نامربوط‌: Digressive

دوسط‌حي‌: Dihedral

دوجنسه‌، دورگه‌: Dihybrid

(يونان‌ قديم‌) عضو ژوري‌: Dikast

(ekyd=) خاكريز، سد، بند، نهر، ابگذر، مانع‌: Dike

ديوارهاي حائل: Dike Walls

امريه‌ء ديكتاتوروار: Diktat

خراب‌ كردن‌، بحال‌ ويراني‌ در اوردن‌: Dilapidate

مخروبه‌، ويران‌: Dilapidated

خرابي‌، ويراني‌: Dilapidation

اتساع‌ پذير، قابل‌ اتساع‌: Dilatable

متسع‌، گشاد شونده‌: Dilatant

اتساع‌، انبساط‌: Dilatation

اتساع‌ دادن‌، گشاد كردن‌، بزرگ‌ كردن‌: Dilate

متسع‌ شده‌: Dilated

تاخير، اتساع‌، اماس‌: Dilation

اماسي‌، اتساعي‌: Dilative

متسع‌ كننده‌: Dilator

اتساعي‌، ورمي‌، تاخيري‌، كند، بط‌ي‌: Dilatory

مسئله‌ غامض‌، معماي‌ غير قابل‌ حل‌، وضع‌ دشوار: Dilemma

(itnattelid.lp) ناشي‌، دوستدار تفنني‌ صنايع‌ زيبا غير حرفه‌: Dilettante

سرسري‌، غيرحرفه‌اي‌: Dilettantish

اقدام‌ به‌ كاري‌ از روي‌ تفنن‌ و بط‌ورغير حرفه‌اي‌: Dilettantism

كوشش‌ پيوسته‌، سعي‌ و كوشش‌، پشت‌ كار: Diligence

كوشش‌ پيوسته‌، سعي‌ و كوشش‌، پشت‌ كار: Diligency

سخت‌ كوش‌، كوشا، كوشنده‌، ساعي‌، پشت‌ كاردار: Diligent

(گ.ش‌.) شود، شويد، عط‌رملايم‌: Dill

وسائط‌ نقليه‌ مختلف‌ از قبيل‌ ارابه‌ و كاميون‌ و غيره‌: Dilly

كيف‌ دستي‌ يا كيسه‌ سوراخ‌ سوراخ‌ زنانه‌: Dilly Bag

اتلاف‌ وقت‌ كردن‌، بيهوده‌ وقت‌ گذراندن‌: Dillydally

رقيق‌ كننده‌: Diluent

رقيق‌ كردن‌، ابكي‌ كردن‌: Dilute

رقيق‌ كننده‌: Diluter

رقيق‌ سازي‌، ترقيق‌، رقيق‌ شدگي‌، محلول‌، ابكي‌: Dilution

رقيق‌ كننده‌: Dilutor

وابسته‌ به‌ ط‌وفان‌ نوح‌، ط‌وفاني‌: Diluvial

وابسته‌ به‌ ط‌وفان‌ نوح‌، ط‌وفاني‌: Diluvian

(.iv &.tv.jda): تار، تاريك‌، تيره‌ كردن‌، (.jda): كم‌ , نور، تاريك‌، تار، مبهم‌: Dim

كودن‌، كند ذهن‌: Dim Witted

مسكوك‌ ده‌ سنتي‌(امريكايي‌): Dime

اندازه‌، بعد، اهميت‌، ابعاد: Dimension

بعد: Dimension

حكم‌ اعلان‌ بعد: Dimension Statement

ابعاد: dimensions

تعريف وجوه مختلف تاثير تغيير بر افراد و گروه‌ها.

ابعاد: Dimensions

تعريف وجوه مختلف تاثير تغيير بر افراد و گروه‌ها.

دي مر- دوپار: Dimere

دوبخشي‌، دوجزئي‌: Dimerism

دوجزئي‌، داراي‌ مفصل‌ دوبخشي‌: Dimerous

كم‌ شدن‌، نقصان‌ يافتن‌، تقليل‌ يافتن‌: Diminish

(.pp &.jda): تقليل‌ يافته‌، كاسته‌، كاهيده‌: Diminished

(در مورد صدا) تدريجا ضعيف‌ شونده‌: Diminuendo

كاهش‌، كسر، تقليل‌، كم‌شدگي‌، تحقير: Diminution

مصغر، خرد، كوچك‌، حقير: Diminutive

(.iv &.tv.jda): تار، تاريك‌، تيره‌ كردن‌: Dimmer

تيره‌ كننده‌، تاركننده‌: Dimmer

(.iv &.tv.jda): تار، تاريك‌، تيره‌ كردن‌: Dimmest

كم‌ نوري‌، تيرگي‌، تاري‌، تاريكي‌: Dimness

داراي‌ دو شكل‌: Dimorphic

خاموشي‌ چراغ‌ها در موقع‌ حمله‌ هوايي‌: Dimout

چاه‌ زنخدان‌، گودي‌ (بدن‌ و زنخدان‌ و گونه‌): Dimple

ادم‌ كودن‌ و احمق‌، كند ذهن‌: Dimwit

صداي‌ بلند، غوغا، ط‌نين‌ بلند، ط‌نين‌ افكندن‌: Din

ناهار خوردن‌، شام‌ خوردن‌، شام‌ دادن‌: Dine

كسي‌ كه‌ شام‌ مي‌خورد، واگن‌ رستوران‌: Diner

غذاي‌ گرم‌، (امر.) اط‌اق‌ كوچك‌ ناهار خوري‌: Dinette

زدن‌، باشدت‌ زدن‌، با چكش‌ زدن‌، ضربت‌، تماس‌: Ding

دنگ‌ دنگ‌، ط‌نين‌ صداي‌ ساعت‌، شماط‌ه‌: Dingdong

ضربت‌، فرورفتگي‌ سط‌ح‌، گودكردن‌: Dinge

قايق‌ هند شرقي‌، قايق‌ تفريحي‌: Dinghy

بط‌ور تيره‌، چرك‌ تاب‌: Dingily

تيرگي‌، چركي‌، دودي‌ رنگ‌: Dinginess

دره‌ تنگ‌ و پر درخت‌، لرزيدن‌، ارتعاش‌: Dingle

تيره‌ رنگ‌، چرك‌، دودي‌ رنگ‌: Dingy

واگن‌ رستوران‌ قط‌ار: Dining Car

اط‌اق‌ ناهار خوري‌: Dining Room

شيك‌، زيبا، تميز، كوچك‌: Dinky

بعضي‌ شب‌ مي‌خورند)، شام‌، مهماني‌ ناهار(يعني‌ غذاي‌ عمده‌ روز كه‌بعضي‌ اشخاص‌ هنگام‌ ظ‌هر و ,: Dinner

(odexut=) اسموكينگ‌، لباس‌ مخصوص‌ مهماني‌ رسمي‌: Dinner Jacket

(ديرين‌ شناسي‌) دسته‌اي‌ از سوسماران‌ دوره‌ ترياسيك‌: Dinosaur

زور، (م‌.م‌.) ضربت‌، تو رفتگي‌، گودي‌: Dint

وابسته‌ به‌ قلمرو اسقف‌، جزو حوزه‌ اسقفي‌: Diocesan

قلمرو اسقف‌، اسقف‌ نشين‌: Diocese

ديود: Diode

جداسازي‌ ديودي‌: Diode Isolation

(گ‌.ش‌.) وابسته‌ به‌ مگ‌س‌ گيران‌، دوپايه‌: Dioecious

(افسانه‌ يونان‌) <ديونسيوس‌> خداي‌ شراب‌ و ميگساري‌ و , زراعت‌: Dionysus

(ط‌ب‌) اسبابي‌ كه‌قدرت‌ تط‌ابق‌ و انكسار چشم‌ را اندازه‌ , مي‌ گيرد: Dioptometer

تصاوير متغير، شهر فرنگ‌: Diorama

(ش‌.) داراي‌ دو اكسيد: Dioxide

امدن‌، سرازيري‌، جيب‌ بر، فرو رفتگي‌، غسل‌ شيب‌، غوط‌ه‌ دادن‌، تعميد دادن‌، غوط‌ه‌ور شدن‌، پايين‌ ,: Dip

دوفاز: Diphase

دوفاز: Diphasic

(ط‌ب‌) ديفتري‌، گلو درد به‌ اغشاء كاذب‌: Diphtheria

ادغام‌، اتحاد دو صوت‌، صداي‌ تركيبي‌، مصوت‌ مركب‌: Diphthong

ادغام‌ اصوات‌: Diphthongization

اصوات‌ تلفظ‌ كردن‌ دو صداي‌ جداگانه‌ در يك‌ وهله‌، ادغام‌ كردن‌ ,: Diphthongize

مشتق‌ از دو نيا، دو نيايي‌، دو منشائي‌، دو تايي‌: Diphyletic

دو برگي‌، دو برگه‌: Diphyllous

(جنين‌ شناسي‌) داراي‌ دو غشاء سلولي‌: Diploblastic

ايجاد شده‌ بوسيله‌ باكتري‌ اوره‌: Diplococcal

ايجاد شده‌ بوسيله‌ باكتري‌ اوره‌: Diplococcic

باكتري‌ اوره‌: Diplococcus

دوبرابر، دولا: Diploid

دانشنامه‌، ديپلم‌، گواهينامه‌: Diploma

ديپلماسي‌، سياست‌، سياستمداري‌: Diplomacy

سياستمدار، رجل‌ سياسي‌، ديپلمات‌: Diplomat

وابسته‌ به‌ ماموران‌ سياسي‌ خارجه‌، ديپلماتيك‌: Diplomatic

(edepillim =) هزارپا: Diplopod

داراي‌ هزار پا: Diplopodous

(بديع‌) داراي‌ دو وزن‌ نامساوي‌، دوقافيه‌اي‌: Dipody

داراي‌ دو قط‌ب‌: Dipolar

(برق‌) دوقط‌بي‌: Dipole

دو قط‌بي‌: Dipole

(نج.) دب‌ اكبر، ملاقه‌: Dipper

ميل‌ مفرط‌ به‌ نوشابه‌هاي‌ الكلي‌، جنون‌ الكلي‌: Dipsomania

رود، چوب‌ ژرفاسنج‌ ميله‌ يا چوبي‌ كه‌ براي‌ اندازه‌ گيري‌ عمق‌ چيزي‌ بكار مي‌ ,: Dipstick

(ج‌.ش‌.) دوبالي‌، وابسته‌ به‌ دوبالان‌، داراي‌ دو بال‌: Dipteran

(aretpid.lp) (ج‌.ش‌.) حشرات‌ دوبال‌، دوبالان‌: Dipteron

بكار مي‌ رفته‌ و تاه‌ ميشده‌ دولوحي‌ كه‌ باهم‌ بوسيله‌ لولايي‌ متصل‌ شده‌ و براي‌ نوشتن‌ ,: Diptych

جنجال‌، سر و صدا، توبيخ‌ با صداي‌ بلند: Dirdum

ترسناك‌، شوم‌، مهلك‌، وخيم‌: Dire

(.iv &.tv): دستور دادن‌، امر كردن‌ (به‌)، اداره‌ كردن داشتن‌، متوجه‌ ساختن‌، قراول‌ رفتن‌ هدايت‌ كردن‌، نظ‌ارت‌ كردن‌ (بر)، (.n &.jda): معط‌وف‌ ,: Direct

مستقيم‌، هدايت‌ كردن‌: Direct

دستيابي‌ مسقيم‌: Direct Access

نشاني‌ مستقيم‌: Direct Address

كنترل مستقيم: direct control

توانايي اعمال نظر در خروجي‌ها.

كنترل‌ مستقيم‌: Direct Control

كنترل مستقيم: Direct Control

توانايي اعمال نظر در خروجي‌ها.

هزينه مستقيم: Direct Cost

هزينه‌هاي مستقيم: direct cost

هزينه‌هايي (نيروي كار، مواد و ساير هزينه‌هاي مستقيم) كه مي‌توان به دقت به كارهاي انجام شده در يك پروژه خاص، تخصيص داد. هزينه‌هاي غيرمستقيم عكس هزينه‌هاي مستقيم هستند چرا كه نمي‌توان آن‌ها را براي پروژه‌اي خاص تعيين كرد.

هزينه‌هاي مستقيم: Direct Cost

هزينه مجاز که مستقيماً به پروژه نسبت داده مي‌شود. هزينه مستقيم ممکن است شامل نيروي کار، مواد، پيمانکاران فرعي، ساعت‌هاي استفاده از رايانه و مخارج ديگر باشد. هزينه‌هايي (نيروي كار، مواد و ساير هزينه‌هاي مستقيم) كه مي‌توان به دقت به كارهاي انجام شده در يك پروژه خاص، تخصيص داد. هزينه‌هاي غيرمستقيم عكس هزينه‌هاي مستقيم هستند چرا كه نمي‌توان آن‌ها را براي پروژه‌اي خاص تعيين کرد.

مستقيما جفت‌ شده‌: Direct Coupled

جريان‌ مستقيم‌: Direct Current

(برق‌) جريان‌ برق‌ مستقيم‌، جريان‌ يكسو: Direct Current

گرمكن شعله مستقيم: Direct fired heater

استخدام مستقيم: Direct hire

كار مستقيم: direct labor

ميزان كاري؛ مانند نفر ساعت، كه براي يك فعاليت خاص تخصيص داده شده است.

کار مستقيم: Direct Labor

ميزان كاري؛ مانند نفر ساعت، كه براي يك فعاليت خاص تخصيص داده شده است.

(د.) مفعول‌ مستقيم‌، مفعول‌ بيواسط‌ه‌، مفعول‌ صريح‌: Direct Object

هزينه‌هاي مستقيم پروژه: direct project costs

هزينه‌هايي كه به طور مستقيم به پروژه اختصاص داده مي‌شود، شمل همه نيروي انساني، كالاها و يا خدمات به اضافه هزينه‌هاي مرتبط با آن‌ها. اين هزينه‌ها شامل هزينه‌هاي غيرمستقيم پروژه مانند هرگونه سربار و هزينه‌هاي دفتري متحمل شده براي پشتيباني پروژه نمي‌شود.

هزينه‌هاي مستقيم پروژه: Direct Project Costs

هزينه‌هايي كه به طور مستقيم به پروژه اختصاص داده مي‌شود، شامل همه نيروي انساني، كالاها و يا خدمات به اضافه هزينه‌هاي مرتبط با آن‌ها. اين هزينه‌ها شامل هزينه‌هاي غيرمستقيم پروژه مانند هرگونه سربار و هزينه‌هاي دفتري متحمل شده براي پشتيباني پروژه نمي‌شود.

ماليات‌ مستقيم‌: Direct Tax

گراف‌ جهت‌ دار: Directed Graph

جهت‌، سو، هدايت‌: Direction

دستور، رهبري‌، اداره‌ جهت‌، راه‌ مسير: Direction

(راديو) جهت‌ ياب‌: Direction Finder

(هواپيمايي‌) دستگاه‌ جهت‌ نمايي‌: Direction Indicator

وابسته‌ به‌ راهنمايي‌ و هدايت‌ (فكري‌ و عملي‌)، هدايتي‌: Directional

دستور دهنده‌، متضمن‌ دستور، امريه‌: Directive

رهنمود: Directive

مستقيما، سر راست‌، يكراست‌، بي‌ درنگ‌: Directly

فرنشين‌، مدير، رئيس‌، اداره‌ كننده‌، كارگردان‌: Director

رئيس‌، هدايت‌ كننده‌: Director

مقام‌ مديريت‌، مقام‌ رياست‌، هيئت‌ مديره‌: Directorate

هادي‌، مربوط‌ به‌ كارگردان‌، دستوري‌، هدايتي‌، مديريتي‌: Directorial

كتاب‌ راهنما: Directory

فهرست‌ راهنما: Directory

(م‌.ل‌.) مديره‌، (هن.) هادي‌، خط‌ راهنما: Directress

(م‌.ل‌.) مديره‌، (هن.) هادي‌، خط‌ راهنما: Directrix

وحشتناك‌، مهيب‌: Direful

ترسناك‌، شوم‌، مهلك‌، وخيم‌: Direr

ترسناك‌، شوم‌، مهلك‌، وخيم‌: Direst

نوحه‌، سرود عزا، نوحه‌ سرايي‌، سرود عزا سرودن‌: Dirge

قابل‌ هدايت‌، كشتي‌ هوايي‌، بالن‌: Dirigible

جنجر، دشنه‌، خنجر زدن‌، دشنه‌ زدن‌: Dirk

متالم‌ كردن‌، مرتعش‌ كردن‌، لرزيدن‌: Dirl

نوعي‌ دامن‌ بلند با كمر بلند: Dirndl

چرك‌، كثافت‌، لكه‌، خاك‌: Dirt

بسيار ارزان‌، مفت‌: Dirt Cheap

چركين‌، چرك‌، كثيف‌، (مج.) زشت‌، كثيف‌ كردن‌: Dirty

ناتواني‌، عجز، عدم‌ قابليت‌: Disability

(حق.) فاقد صلاحيت‌ قانوني‌ كردن‌ ناتوان‌ كردن‌، از كارانداختن‌، عاجز كردن‌، زله‌ كردن: Disable

ناتوان‌ ساختن‌، از كار انداختن‌: Disable

تپش‌ ناتوان‌ ساز: Disable Pulse

از كارافتادگي‌، عجز، ناتواني‌: Disablement

از اشتباه‌ دراوردن‌، از حقيقت‌ اگاه‌ كردن‌: Disabuse

دي ساكاريد: disaccharide

(eergasid & tnemeergasid =) مخالف‌ كردن‌، مخالفت عدم‌ توافق‌، عدم‌ هم‌ اهنگي‌: Disaccord

ترك‌ عادت‌ دادن‌، دست‌ كشيدن‌ از، غير معتاد ساختن‌: Disaccustom

زيان‌، بي‌ فايدگي‌، وضع‌ نامساعد، اشكال‌: Disadvantage

زيان‌ اور، نامساعد: Disadvantageous

از علاقه‌ و محبت‌ كاستن‌، بي‌ ميل‌ شدن‌: Disaffect

بي‌ ميلي‌، عدم‌ علاقه‌: Disaffection

خاتمه‌ دادن‌ همكاري‌ نكردن‌، ناوابسته‌ كردن‌، به‌ همكاري‌ يا شراكت‌ ,: Disaffiliate

عدم‌ مشاركت‌، عدم‌ ارتباط‌، قط‌ع‌ ناوابستگي‌، عدم‌ همكاري‌: Disaffiliation

انكار كردن‌، رد كردن‌، نقض‌ كردن‌: Disaffirm

بودن‌، نساختن‌ با، مخالفت‌ كردن‌ با، مغاير بودن‌ نا همراي‌ بودن‌، موافق‌ نبودن‌، مخالف‌ بودن‌، ناسازگار ,: Disagree

نامط‌بوع‌، ناسازگار، ناگوار، مغاير، ناپسند: Disagreeable

مخالفت‌، عدم‌ موافقت‌، اختلاف‌، ناسازگاري‌: Disagreement

رد كردن‌، نپذيرفتن‌، روا نداشتن‌، قائل‌ نشدن‌: Disallow

لغو كردن‌، فسخ‌ كردن‌، باط‌ل‌ كردن‌: Disannul

ناپديد شدن‌، غايب‌ شدن‌، پيدا نبودن‌: Disappear

ناپديدي‌، ناپيدا شدن‌، نامرئي‌ شدن‌: Disappearance

مايوس‌ كردن‌، ناكام‌ كردن‌، محروم‌ كردن‌، نا اميد كردن‌: Disappoint

نااميد، ناكام‌، مايوس‌: Disappointed

ياس‌، نااميدي‌، نوميدي‌، دلشكستگي‌: Disappointment

(lavorpasid=) عدم‌ تصويب‌، رد، بي‌ ميلي‌، تقبيح‌، مذمت‌: Disapprobation

ناپسند شمردن‌، رد كردن‌، تصويب‌ نكردن‌: Disapprove

خلع‌ سلاح‌ كردن‌، به‌ حالت‌ اشتي‌ درامدن‌: Disarm

خلع‌ سلاح‌ كردن‌: Disarm

خلع‌ سلاح‌: Disarmament

به‌ هم‌ زدن‌، بي‌ ترتيب‌ كردن‌، مختل‌ كردن‌، بر هم‌ زدن‌: Disarrange

بي‌ ترتيبي‌: Disarrangement

اغتشاش‌، بي‌ نظ‌مي‌، درهم‌ و برهمي‌: Disarray

از هم‌ جدا كردن‌، بند از بند (چيزي‌) جدا كردن‌، از هم‌ , جدا شدن‌، منفصل‌ شدن‌: Disarticulate

مجزا كردن‌، سوا كردن‌، پياده‌ كردن‌ (ماشين‌ الات‌)، به‌ , هم‌ ريختن‌: Disassemble

جداكردن‌، مجزاكردن‌، همكاري‌ نكردن‌، ازهمكاري‌ دست‌ , كشيدن‌: Disassociate

عدم‌ يا فسخ‌ همكاري‌: Disassociation

بدبختي‌، حادثه‌ بد، مصيبت‌، بلا، ستاره‌ء بدبختي‌: Disaster

مصيبت‌ اميز، پربلا، خط‌رناك‌، فجيع‌، منحوس‌: Disastrous

انكار، رد، نفي‌، ردكردن‌: Disavow

انكار، رد: Disavowal

برهم‌ زدن‌، منحل‌ كردن‌، متفرق‌ كردن‌ يا شدن‌: Disband

انحلال‌، برهم‌ خوردگي‌: Disbandment

(حق.) از شغل‌ وكالت‌ محروم‌ كردن‌: Disbar

محروميت‌ از شغل‌ وكالت‌: Disbarment

بي‌ اعتقادي‌، بي‌ ايماني‌: Disbelief

باور نكردن‌، اعتقاد نكردن‌، دروغ‌ پنداشتن‌: Disbelieve

بي‌ شاخه‌ كردن‌، عاري‌ از شاخه‌ كردن‌: Disbranch

غنچه‌هاي‌ درخت‌ را چيدن‌، فاقد غنچه‌ كردن‌: Disbud

(nehtrubsid=) بار از دوش‌ برداشتن‌، اسوده‌ كردن سبكبال‌ كردن‌: Disburden

سبكبالي‌، رفع‌ زحمت‌: Disburdenment

پرداختن‌، خرج‌ كردن‌، پرداخت‌، خرج‌، پرداخت‌ كردن‌: Disburse

پرداخت - خرج: Disbursement

پرداخت‌، خرج‌، هزينه‌: Disbursement

(ksid =) صفحه‌، ديسك‌، صفحه‌ ساختن‌، قرص‌: Disc

گرده‌، قرص‌: Disc

كسيكه‌ در راديو يا تلويزيون‌ و سالن‌ رقص‌ صفحات‌ , موسيقي‌ ميگذارد: Disc Jockey

پابرهنه‌: Discalced

(tnacsed =) نوعي‌ اواز، به‌درازا بحث‌ كردن‌: Discant

دورانداختن‌، دست‌ كشيدن‌ از، متروك‌ ساختن‌: Discard

دور انداختن‌، ول‌ كردن‌: Discard

تشخيص‌ دادن‌، تميز دادن‌: Discern

فهميده‌، بينا: Discerning

تشخيص‌، تميز، بصيرت‌، بينايي‌، دريافت‌، درك‌: Discernment

ترشح‌ كردن‌، انفصال‌، ترشح‌، بده‌ خالي‌ كردن‌، دركردن‌ (گلوله‌)، مرخص‌ كردن‌، اداء كردن: Discharge

تخليه‌، خالي‌ كردن‌: Discharge

(گ‌.ش‌.) داراي‌ گلهاي‌ صفحه‌ مانند: Discifloral

صفحه‌ وار، بشكل‌ صفحه‌ يا ديسك‌: Disciform

شاگرد، مريد، حواري‌، پيرو، هواخواه‌: Disciple

شاگردي‌، مريدي‌: Discipleship

تعليم‌ پذير، نظ‌م‌ بردار، انضباط‌ پذير: Disciplinable

اهل‌ انضباط‌، نظ‌م‌ دهنده‌، انضباط‌ي‌: Disciplinal

اهل‌ انضباط‌، نظ‌م‌ دهنده‌، انضباط‌ي‌: Disciplinarian

اهل‌ انضباط‌، نظ‌م‌ دهنده‌، انضباط‌ي‌، انتظ‌امي‌، تاديبي وابسته‌ به‌ تربيت‌: Disciplinary

انضباط‌، انتظ‌ام‌، نظ‌م‌، تاديب‌، ترتيب‌، تحت‌ نظ‌م‌ و , ترتيب‌ در اوردن‌، تاديب‌ كردن‌: Discipline

رد كردن‌، انكار كردن‌، قبول‌ نكردن‌، ترك‌ دعوا كردن‌ , نسبت‌ به‌، منكر ادعايي‌ شدن‌، از خود سلب‌ كردن‌: Disclaim

رفع‌ كننده‌ ادعا يا مسئوليت‌: Disclaimer

انكار، ترك‌ دعوا: Disclamation

(ekilksid=) صفحه‌ مانند: Disclike

فاش‌ كردن‌، باز كردن‌، اشكار كردن‌: Disclose

فاش‌ سازي‌، افشاء، بي‌ پرده‌ گويي‌: Disclosure

ضبط‌ صدا و ثبت‌ ان‌ بر روي‌ صفحه‌ گرامافون‌: Discography

صفحه‌ مانند، قرص‌ مانند: Discoid

صفحه‌ مانند، قرص‌ مانند: Discoidal

تغيير رنگ‌ دادن‌، بي‌ رنگ‌ كردن‌: Discolor

بي‌ رنگي‌، رنگ‌ رفتگي‌: Discoloration

تغيير رنگ‌ دادن‌، بي‌ رنگ‌ كردن‌: Discolour

مغشوش‌ كردن‌، درهم‌ و برهم‌ كردن‌، مختل‌ كردن‌: Discombobulate

خنثي‌ كردن‌، ايجاد اشكال‌ كردن‌، دچار مانع‌ كردن ناراحت‌ كردن‌، بط‌لان‌: Discomfit

(trofmocsid=) ناراحتي‌، رنج‌، زحمت‌، ناراحت‌ كردن‌: Discomfiture

(erutifmocsid=) ناراحتي‌، رنج‌، زحمت‌، ناراحت‌ كردن‌: Discomfort

با عدم‌ توافق‌ چيزي‌ گفتن‌، رد كردن‌، توصيه‌ نكردن‌: Discommend

ناراحت‌ كردن‌، زحمت‌ دادن‌: Discommode

ناراحتي‌، زحمت‌، اسباب‌ زحمت‌، مزاحمت‌: Discommodity

برهم‌ زدن‌، مضط‌رب‌ ساختن‌، پريشان‌ كردن‌: Discompose

اضط‌راب‌، پريشاني‌: Discomposure

اهنگي‌ داشتن‌ مشوش‌ كردن‌، دست‌ پاچه‌ كردن‌، مبهوت‌ كردن‌، عدم‌ هم‌ ,: Disconcert

عدم‌ ربط‌، عدم‌ هم‌ اهنگي‌، عدم‌ توافق‌: Disconformity

جدا كردن‌، گسستن‌، قط‌ع‌ كردن‌: Disconnect

منفصل‌ كردن‌، قط‌ع‌ كردن‌: Disconnect

علامت‌ انفصال‌: Disconnect Signal

گسيختگي‌، گسستگي‌، قط‌ع‌، نداشتن‌ رابط‌ه‌: Disconnection

پريشان‌، دلشكسته‌، تسلي‌ ناپذير: Disconsolate

نارضايتي‌، ناخشنودي‌، گله‌، شكايت‌، ناخشنود كردن‌: Discontent

ادامه‌ ندادن‌، بس‌ كردن‌، موقوف‌ كردن‌، قط‌ع‌ كردن‌: Discontinue

ناپيوستگي‌، عدم‌ پيوستگي‌، انفصال‌، عدم‌ اتصال‌، انقط‌اع‌: Discontinuity

ناپيوستگي‌: Discontinuity

ناپيوسته‌: Discontinuous

منقط‌ع‌، غير مداوم‌، منفصل‌: Discontinuous

علاقمند به‌ صفحات‌ گرامافون‌: Discophile

ناسازگار بودن‌ ناسازگاري‌، اختلاف‌، دعوا، نزاع‌، نفاق‌، ناجور بودن: Discord

ناجوري‌، عدم‌ توافق‌، عدم‌ ثبات‌، عدم‌ هم‌ اهنگي‌: Discordance

ناسازگار، ناموزون‌، مغاير: Discordant

تخفيف: Discount

تخفيف‌، نزول‌، كاستن‌، تخفيف‌ دادن‌، برات‌ را نزول‌ كردن‌: Discount

نرخ تنزيل، نرخ تخفيف: discount rate

نرخ بهره‌اي كه بر حسب عايدي آينده ارزش فعلي، تعيين مي‌شود. با نرخ بهره مثبت، ارزش مقدار پولي كه اكنون سرمايه‌گذاري شده است با گذشت زمان افزايش خواهد يافت و در نتيجه ارزش فعلي پول از ارزش آينده آن كمتر خواهد بود. مقدار نرخ تنزيل بر ارزيابي توجيه‌پذيري پروژه

نرخ‌ نزول‌، نرخ‌ ثابت‌ نزول‌ بانكي‌: Discount Rate

نرخ تنزيل، نرخ تخفيف: Discount Rate

نرخ بهره‌اي كه بر حسب عايدي آينده ارزش فعلي، تعيين مي‌شود. با نرخ بهره مثبت، ارزش مقدار پولي كه اكنون سرمايه‌گذاري شده است با گذشت زمان افزايش خواهد يافت و در نتيجه ارزش فعلي پول از ارزش آينده آن كمتر خواهد بود. مقدار نرخ تنزيل بر ارزيابي توجيه‌پذيري پروژه‌هايي كه اين نرخ براي آن‌ها بكار مي‌رود، اثرگذار است. به طور كلي هر چه نرخ تنزيل بيشتر باشد ارزش فعلي درآمدها (يا سود) كمتر و در آينده بيشتر شده و اثر منفي بيشتري بر امكان‌پذيري پروژه خواهد داشت. ترخ تنزيل به طور علمي توسط فرد ذي‌نفع پروژه محاسبه مي‌شود. به طور ايده‌آل در محاسبه اين نرخ هزينه سرمايه فرد ذي‌نفع، نرخ تورم، نرخ بهره و نرخ بازگشت سرمايه در اقتصاد بايد در نظر گرفته شوند.

نپسنديدن‌، تصويب‌ نكردن‌، بد دانستن‌: Discountenance

دلسرد كردن‌، بي‌ جرات‌ ساختن‌، سست‌ كردن‌: Discourage

دلسردي‌، فتور، ياس‌: Discouragement

استقلال‌ سخن‌ گفتن‌، سخنراني‌ كردن‌، ادا كردن‌، مباحثه‌، قدرت‌ ,: Discourse

بي‌ ادب‌، بي‌ نزاكت‌، بي‌ ادبانه‌، تند: Discourteous

بي‌ ادبي‌، بي‌ تربيتي‌، خشونت‌، تندي‌، عدم‌ نزاكت‌: Discourtesy

كشف- درك: Discover

پي‌ بردن‌، دريافتن‌، يافتن‌، پيدا كردن‌، كشف‌ كردن مكشوف‌ ساختن‌: Discover

كاشف‌، يابنده‌، پي‌ برنده‌: Discoverer

كشف‌، اكتشاف‌، پي‌ بري‌، يابش‌: Discovery

بي‌اعتباري‌، بدنامي‌، بي‌ اعتبار ساختن‌: Discredit

شايسته‌ بي‌اعتباري‌، باور نكردني‌، ننگ‌ اور: Discreditable

با احتياط‌، داراي‌ تميز و بصيرت‌، باخرد: Discreet

مغايرت: Discrepancy

اختلاف‌، تفاوت‌، مورداختلاف‌: Discrepancy

اختلاف‌: Discrepancy

گزارش اختلاف: discrepancy report

سندي كه حالات مغايرت را شناسايي مي‌كند و نيازمند اقدام اصلاحي است.

گزارش اختلاف: Discrepancy Report

سندي که حالات مغايرت را شناسايي مي‌کند و نيازمند اقدام اصلاحي است.

توليد گسسته، ناپيوسته: Discrete

گسسته‌: Discrete

جدا، مجزا، مجرد، مجزاكردن‌: Discrete

مدار گسسته‌: Discrete Circuit

با مولفه‌ هاي‌ گسسته‌: Discrete Component

دستگاه‌ گسسته‌: Discrete Device

توليد ناپيوسته: Discrete Manufacturing

رويداد اصلي گسسته: discrete milestone

يك رويداد اصلي كه زمان مشخصي در برنامه زمان‌بندي دارد و معرف شروع و پايان فعاليتي است. اصطلاحا به اين واقعه، «شاخص هدف» نيز گفته مي‌شود.

واقعه اصلي گسسته: Discrete Milestone

يک واقعه اصلي که زمان مشخصي در برنامه زمان‌بندي دارد و معرف شروع و پايان فعاليتي است. اصطلاحا به اين واقعه، «شاخص هدف» نيز گفته مي‌شود.

ساختهاي‌ گسسته‌: Discrete Structures

وظيفه مجزا، فعاليت گسسته: discrete task

فعاليتي قابل اندازه‌گيري كه خروجي مستقلي دارد..

وظيفه مجزا، فعاليت گسسته: Discrete Task

فعاليتي قابل اندازه‌گيري كه خروجي مستقلي دارد..

با گسستگي‌ زماني‌: Discrete Time

بصيرت‌، احتياط‌، حزم‌، نظ‌ر، راي‌، صلاحديد: Discretion

احتياط‌ي‌، بصيرتي‌: Discretionary

قابل‌ تميز: Discriminable

مشخص‌ كننده‌، تفكيك‌ كننده‌، جدا كننده‌: Discriminant

تبعيض‌ قائل‌ شدن‌، با علائم‌ مشخصه‌ ممتاز كردن‌: Discriminate

(.jda): بصير: Discriminating

تميز، فرق‌ گذاري‌، تبعيض‌: Discrimination

تبعيض‌، فرق‌ گذاري‌: Discrimination

وابسته‌ به‌ تبعيض‌ يا تميز: Discriminative

تميز دهنده‌، تفكيك‌ كننده‌، قائل‌ به‌ تبعيض‌: Discriminator

مميز، فرق‌ گذار: Discriminator

تبعيض‌ اميز: Discriminatory

استدلالي‌، برهاني‌، سرگردان‌: Discursive

صفحه‌ مدور، ديسك‌: Discus

بحث‌ كردن‌، مط‌رح‌ كردن‌، گفتگو كردن‌: Discuss

قابل‌ بحث‌: Discussable

كسي‌ كه‌ در مباحثه‌ و مناظ‌ره‌ شركت‌ دارد: Discussant

قابل‌ بحث‌: Discussible

بحث و بررسي: Discussion

بحث: discussion

هر نوع ارتباط كتبي يا شفاهي بين مسوول پيمان‌ها و پيشنهاددهنده، به منظور تعيين قابليت پذيرش يك پيشنهاديه.

بحث‌، مذاكره‌، مباحثه‌، گفتگو، مناظ‌ره‌: Discussion

بحث‌، مذاكره‌: Discussion

بحث: Discussion

هر نوع ارتباط کتبي يا شفاهي بين مسوول پيمان‌ها و پيشنهاددهنده، به منظور تعيين قابليت پذيرش يک پيشنهاديه.

اهانت‌، استغنا، عار (داني‌)، تحقير، خوار شمردن‌: Disdain

موهن‌، اهانت‌ اور: Disdainful

ناخوشي‌، مرض‌، علت‌، دچارعلت‌ كردن‌: Disease

فقر اقتصادي‌، ترقي‌ قيمت‌ ها: Diseconomy

پياده‌ كردن‌، از كشتي‌ در اوردن‌، پياده‌ شدن‌، تخليه‌ , كردن‌ (بار و مسافر): Disembark

پياده‌ شدن‌، تخليه‌: Disembarkation

رها كردن‌، از گرفتاري‌ خلاص‌ كردن‌: Disembarrass

از جسم‌ جدا كردن‌، تجزيه‌ كردن‌: Disembody

ريختن‌، خالي‌ شدن‌، جاري‌ شدن‌، ريزش‌: Disembogue

روده‌ دراوردن‌ از، شكم‌ دريدن‌: Disembowel

دريدن‌ شكم‌: Disembowelment

رفع‌ ط‌لسم‌ كردن‌، (مج.) از شيفتگي‌ در اوردن‌: Disenchant

رهايي‌ از ط‌لسم‌، رفع‌ توهم‌: Disenchantment

رها كردن‌ (از بار يا مانع‌)، از قيد ازاد كردن‌: Disencumber

از عط‌يه‌ محروم‌ كردن‌، نبخشيدن‌: Disendow

از گير در اوردن‌، از قيد رها كردن‌، باز كردن‌: Disengage

رهايي‌ از قيد يا تعهد، متاركه‌ روابط‌: Disengagement

از گير در اوردن‌، رها كردن‌، باز كردن‌: Disentangle

از بند ازاد كردن‌، از اسارت‌ در اوردن‌: Disentanglement

غير متعادل‌ كردن‌، بدون‌ تعادل‌ كردن‌: Disequilibrate

عدم‌ تعادل‌: Disequilibrium

بهم‌ زدن‌، كليسا را از ازادي‌ محروم‌ كردن‌: Disestablish

بي‌ اهميتي‌، كم‌ گرفتن‌، ناچيز پنداشتن‌: Disesteem

از نظ‌ر افتادگي‌، بي‌ اعتباري‌، مغضوبيت‌: Disfavor

از نظ‌ر افتادگي‌، بي‌ اعتباري‌، مغضوبيت‌: Disfavour

انداختن‌ صفات‌ ممتازه‌ چيزي‌ را از بين‌ بردن‌، محوكردن‌، از شكل‌ ,: Disfeature

بدريخت‌ كردن‌، خراب‌ كردن‌ از شكل‌ انداختن‌، بد شكل‌ كردن‌، بدنما كردن‌، زشت‌ كردن: Disfigure

از حق‌ راي‌ يا انتخاب‌ محروم‌ كردن‌: Disfranchise

جامه‌ از تن‌ در اوردن‌، از كسوت‌ روحاني‌ خارج‌ شدن‌: Disfrock

بي‌ اسباب‌ كردن‌، بي‌ اثاثيه‌ كردن‌، لخت‌ كردن‌: Disfurnish

استفراغ‌ كردن‌، خالي‌ كردن‌، ريختن‌: Disgorge

بي‌ابرويي‌ رسوايي‌، خفت‌، تنگ‌، فضاحت‌، سيه‌رويي‌، خفت‌اوردن‌ بر: Disgrace

رسوايي‌ اور، خفت‌اور، ننگين‌، نامط‌بوع‌: Disgraceful

بدخلق‌ كردن‌، غمگين‌ كردن‌: Disgruntle

پنهان‌ كردن‌، لباس‌ مبدل‌، تغيير قيافه‌ تغيير قيافه‌ دادن‌، جامه‌ مبدل‌ پوشيدن‌، نهان‌ داشتن: Disguise

بيزار كردن‌، تنفر، نفرت‌، بيزاري‌، انزجار، متنفر كردن‌,: Disgust

منزجر كننده‌: Disgustful

منزجر كننده‌: Disgusting

A concave surface departing from a straight line edge to edge. Indicates transverse or across the width.: DISH

ريختن‌، مقعر كردن‌ ظ‌رف‌، بشقاب‌، دوري‌، سيني‌، خوراك‌، غذا، در بشقاب‌ ,: Dish

انتن‌ بشقابي‌: Dish Antenna

در بشقاب‌ خوردن‌، در ظ‌رف‌ ريختن‌: Dish Out

(htolchsid=) كهنه‌ء ظ‌رف‌ شويي‌: Dish Rag

كهنه‌ ظ‌رف‌ خشك‌ كني‌، حوله‌ ظ‌رفشويي‌: Dish Towel

جامه‌ خانگي‌، حالت‌ خودماني‌ و بي‌رودربايستي‌: Dishabille

ناهماهنگ‌، غيرمتجانس‌: Disharmonic

ناهماهنگ‌، غيرمتجانس‌: Disharmonious

ناجور كردن‌، ناموزون‌ كردن‌، ناموزون‌ شدن‌: Disharmonize

(drocsid=) عدم‌ هم‌اهنگي‌، عدم‌ توافق‌: Disharmony

كهنه‌ ظ‌رف‌ شويي‌: Dishcloth

دلسرد كردن‌، نوميد كردن‌: Dishearten

مقعر، گود: Dished

پريشان‌ كردن‌، ژوليده‌ كردن‌، اشفته‌ كردن‌: Dishevel

پريشان‌، ژوليده‌، اشفته‌، نامرتب‌: Disheveled

پريشان‌، ژوليده‌، اشفته‌، نامرتب‌: Dishevelled

نادرست‌، متقلب‌، تقلب‌اميز، دغل‌، فاقد امانت‌: Dishonest

نادرستي‌، خيانت‌، عدم‌ امانت‌: Dishonesty

بي‌احترامي‌ كردن‌ به‌، تجاوز كردن‌ به‌ عصمت‌ (كسي‌) ننگ‌، ننگين‌ كردن‌، ابروريزي‌، بي‌شرفي‌، رسوايي‌، نكول: Dishonor

پست‌، بي‌ابرو، ناشايسته‌، از روي‌ بي‌شرمي‌: Dishonorable

بي‌احترامي‌ كردن‌ به‌، تجاوز كردن‌ به‌ عصمت‌ (كسي‌) ننگ‌، ننگين‌ كردن‌، ابروريزي‌، بي‌شرفي‌، رسوايي‌، نكول: Dishonour

ظ‌رفشو، كارگر ط‌رفشو، ماشين‌ ط‌رفشويي‌: Dishwasher

اب‌ ظ‌رف‌شويي‌: Dishwater

رهايي‌ از شيفتگي‌، وارستگي‌ از اغفال‌، بيداري‌ از خواب‌ , و خيال‌، رفع‌ اوهام‌: Disillusion

(tnerreted=) مانع‌ شونده‌، منع‌كننده‌، بازدارنده ترساننده‌: Disincentive

بي‌ ميلي‌، عدم‌تمايل‌، بي‌رغبتي‌: Disinclination

بي‌ ميل‌ كردن‌، بيزار كردن‌، بي‌ رغبت‌ كردن‌: Disincline

بي‌ ميل‌، بي‌ تمايل‌: Disinclined

ضد عفوني‌ كردن‌، گندزدايي‌ كردن‌: Disinfect

ضد عفوني‌، داروي‌ ضد عفوني‌، ماده‌ گندزدا: Disinfectant

گندزدايي‌، ضد عفوني‌: Disinfection

حشرات‌ موذي‌ را دفع‌ نمودن‌: Disinfest

ماده‌ كشنده‌ حشرات‌: Disinfestant

دفع‌ حشرات‌: Disinfestation

كاهش‌ تورم‌، كاهش‌ ورم‌: Disinflation

كاهنده‌ تورم‌: Disinflationary

بدون‌ صراحت‌ لهجه‌، دورو، بدون‌صميميت‌: Disingenuous

از ارث‌ محروم‌ كردن‌، عاق‌ كردن‌: Disinherit

(مج.) فاسد شدن‌، متلاشي‌ شدن‌ ياكردن‌ خرد كردن‌، تجزيه‌ شدن‌، فرو ريختن‌، از هم‌ پاشيدن: Disintegrate

از هم‌ باشيدگي‌، تجزيه‌: Disintegration

از خاك‌ در اوردن‌، (مج.) از بوته‌ فراموشي‌ يا گمنامي‌ , دراوردن‌، نبش‌كردن‌: Disinter

علاقه‌ نداشتن‌، بي‌علاقه‌كردن‌، بي‌علاقه‌ شدن‌: Disinterest

(.jda): بي‌ علاقه‌، بي‌غرض‌، بي‌ط‌رف‌، بي‌ط‌مع‌، بي‌غرضانه‌: Disinterested

در ارودن‌ از قبر: Disinterment

اتلاف‌ سرمايه‌، خرج‌دارايي‌، بي‌چيزي‌: Disinvestment

بي‌ربط‌ ساختن‌ وضع‌ از هم‌ گسيخته‌، بي‌تكليفي‌، جدا، منفصل‌، متلاشي: Disjoin

بي‌ربط‌، گسيخته‌، متلاشي‌، در رفته‌، نامربوط‌: Disjointed

منفصل‌، جدا شده‌، مجزا، (من.) وجه‌تفكيك‌، شق‌: Disjunct

جدايي‌، تفكيك‌، انفصال‌: Disjunction

فصل‌: Disjunction

فصلي‌: Disjunctive

جداسازنده‌، فاصل‌، حرف‌ عط‌في‌ كه‌ بظ‌اهر پيوند مي‌دهد و , در معني‌ جدا ميسازد (مثل‌ tub)، داراي‌ دو شق‌ مختلف‌: Disjunctive

(csid =) صفحه‌، دايره‌، قرص‌: Disk

گرده‌، قرص‌: Disk

كنترل‌ كننده‌ گرده‌: Disk Controller

گرده‌ ران‌، گرده‌ چرخان‌: Disk Drive

پرونده‌ گرده‌اي‌: Disk File

گل‌ صفحه‌اي‌: Disk Flower

سيستم‌ عامل‌ گرده‌اي‌: Disk Operating System

گرده‌ بسته‌: Disk Pack

گرده‌ سيني‌: Disk Platter

انباره‌ گرده‌ اي‌: Disk Storage

واحد گرده‌: Disk Unit

گرده‌ كوچك‌: Diskette

(ekilcsid=) دايره‌ شكل‌، قرص‌ مانند، صفحه‌ مانند: Disklike

قابل‌ تنفر، دوست‌ نداشتني‌، غير محبوب‌: Dislikable

دوست‌ نداشتن‌، بيزار بودن‌، مورد تنفر واقع‌ شدن‌: Dislike

قابل‌ تنفر، دوست‌ نداشتني‌، غير محبوب‌: Dislikeable

محو كردن‌، از بين‌ بردن‌ (اثار چيزي‌): Dislimn

جابجا كردن‌، از جادررفتن‌ (استخوان‌): Dislocate

جابجاشدگي‌، دررفتگي‌ (استخوان‌ يا مفصل‌): Dislocation

از جاي‌ خودبيرون‌ كردن‌، راندن‌: Dislodge

ناسپاس‌، بي‌ وفا: Disloyal

بي‌ وفايي‌، ناسپاسي‌، خيانت‌، نمك‌ بحرامي‌: Disloyalty

دلتنگ‌ كننده‌، پريشان‌ كننده‌، ملالت‌ انگيز: Dismal

اثاثه‌كردن‌ بي‌ مصرف‌ كردن‌، پياده‌ كردن‌(ماشين‌الات‌)عاري‌ از سلاح‌ يا ,: Dismantle

منحل‌ كردن‌، پياده‌ كردن‌ (ماشين‌ الات‌): Dismantlement

بي‌ دگل‌ كردن‌(كشتي‌): Dismast

ترسانيدن‌، بي‌جرات‌ كردن‌، ترس‌، جبن‌، وحشت‌ زدگي‌، بي‌ , ميلي‌: Dismay

اندام‌هاي‌ كسي‌ رابريدن‌، (مج) جداكردن‌، تجزيه‌كردن‌: Dismember

قط‌ع‌، بريدن‌، اندام‌: Dismemberment

روانه‌ كردن‌، مرخص‌ كردن‌، معاف‌ كردن‌: Dismiss

اخراج‌، مرخصي‌، بركناري‌: Dismissal

پياده‌ كردن‌، از اسب‌ پياده‌شدن‌: Dismount

سرپيچي‌، نافرماني‌، عدم‌اط‌اعت‌: Disobedience

نافرمان‌، سركش‌، نامط‌يع‌، گردنكش‌، متمرد: Disobedient

شكستن‌ نافرماني‌ كردن‌، سرپيچي‌ كردن‌، اط‌اعت‌ نكردن‌، نقص‌ كردن: Disobey

رنجانيدن‌، دل‌ كسي‌ راشكستن‌، تقاضاي‌ كسي‌ را انجام‌ , ندادن‌، منت‌ ننهادن‌ بر، ممنون‌ نكردن‌: Disoblige

مختل‌ كردن‌ بي‌ نظ‌مي‌، اختلال‌، بي‌ ترتيبي‌، اشفتگي‌، كسالت‌، برهم‌زدن: Disorder

مختل‌ شده‌، بي‌ نظ‌م‌، بي‌ترتيب‌، اشفته‌: Disordered

بي‌ نظ‌مي‌، اختلال‌، بهم‌خوردگي‌، اشفتگي‌: Disorderliness

بي‌ نظ‌م‌، بي‌ ترتيب‌، نامنظ‌م‌، مختل‌، شلوغ‌، ناامن‌: Disorderly

بهم‌ريختگي‌: Disorganization

چيزي‌ رابرهم‌زدن‌ درهم‌وبرهم‌ كردن‌، مختل‌ كردن‌، بي‌ نظ‌م‌ كردن‌، تشكيلات‌ ,: Disorganize

بهم‌ خوردن‌، ناجورشدن‌، غيرمتجانس‌ شدن‌: Disorient

(tneirosid=) مالكيت‌ چيزي‌ راانكار كردن‌، ردكردن ازخودندانستن‌، نشناختن‌، عاق‌ كردن‌: Disorintate

مالكيت‌ چيزي‌ را انكاركردن‌، ردكردن‌، از خود ندانستن نشناختن‌، عاق‌ كردن‌: Disown

بي‌قدركردن‌، پست‌ كردن‌، بي‌ اعتباركردن‌ عدم‌ وفق‌، انكار فضيلت‌ چيزي‌ راكردن‌، كم‌گرفتن: Disparage

انكارفضيلت‌ بي‌احترامي‌، توهين‌، بي‌اعتباري‌، خوار شماري‌، كاهش: Disparagement

ناجور، مختلف‌، نابرابر، نامساوي‌، غيرمتجانس‌: Disparate

ناجوري‌، بي‌ شباهتي‌، عدم‌ توافق‌، اختلاف‌: Disparity

جداكردن‌، شكافتن‌، منقسم‌ كردن‌، جداشدن‌، تقسيم‌شدن هدف‌ گيري‌ كردن‌(تفنگ‌): Dispart

بي‌ غرضي‌، بي‌ ط‌رف‌، بي‌ تعصب‌، خونسرد: Dispassionate

ارسال كردن: Dispatch

كردن‌، فرستادن‌، مخابره‌ كردن‌، ارسال‌، انجام‌ سريع كشتن‌، شتاب‌، پيغام‌ گسيل‌، گسيل‌ داشتن‌، گسيل‌ كردن‌، اعزام‌ داشتن‌، روانه‌ ,: Dispatch

اعزام‌ كردن‌، اعزام‌، توزيع‌ امكانات‌: Dispatch

اعزام‌ كننده‌، توزيع‌ كننده‌ امكانات‌: Dispatcher

اعزام‌، توزيع‌ امكانات‌: Dispatching

برط‌رف‌ كردن‌، دفع‌ كردن‌، ط‌لسم‌ را باط‌ل‌ كردن‌: Dispel

غيرضروري‌ بودن‌: Dispensability

پوشيدني‌، معاف‌ كردني‌ صرفنظ‌ر كردني‌، چاره‌ پذير، غيرضروري‌، غيرواجب‌، چشم‌ ,: Dispensable

داروخانه‌ عمومي‌ محلي‌ كه‌به‌تهي‌ دستان‌ داروي‌ رايگان‌ داده‌ ميشود: Dispensary

پخش‌، توزيع‌، تقسيم‌، اعط‌ا، تقدير، وضع‌ احكام‌ ديني‌ در , هر دوره‌ و عصر، عدم‌شمول‌: Dispensation

كتاب‌ تركيبات‌ دارويي‌، داروخانه‌: Dispensatory

توزيع‌ كردن‌، معاف‌ كردن‌، بخشيدن‌، باط‌ل‌ كردن‌: Dispense

معاف‌ شدن‌ از، رهاشدن‌ از، باط‌ل‌ شدن‌: Dispense With

نسخه‌پيچ‌، ناظ‌رهزينه‌، تلگراف‌، دوافروش‌، كمك‌ داروساز: Dispenser

(etalupoped=) خالي‌ از سكنه‌كردن‌: Dispeople

پراكندگي‌: Dispersal

پراكنده‌كردن‌، متفرق‌ ساختن‌: Disperse

پراكنده‌ كردن‌، متفرق‌ كردن‌: Disperse

متفرق‌ شدني‌: Dispersible

پراكندگي‌، انتشار، اوارگي‌، تجريه‌نور: Dispersion

پراكندگي‌، تفرق‌: Dispersion

نسبت انتشار، نرخ پراكندگي: dispersion ratio

نسبت كل كاركنان تمام وقت كه در دوره مشخصي براي پروژه كار مي‌كنند، تقسيم بر تعداد كل افراد مختلفي كه در همان دوره و در همان پروژه فعاليت مي‌كنند. اين نسبت، معيار مهمي براي تعيين تعداد افرادي است كه به صورت پاره‌وقت براي پروژه كار مي‌كنند. مقدار يك نشان مي‌د

نسبت انتشار، نرخ پراکندگي: Dispersion Ratio

نسبت کل کارکنان تمام وقت که در دوره مشخصي براي پروژه کار مي‌کنند، تقسيم بر تعداد كل افراد مختلفي که در همان دوره و در همان پروژه فعاليت مي‌کنند. اين نسبت، معيار مهمي براي تعيين تعداد افرادي است که به صورت پاره‌وقت براي پروژه کار مي‌کنند. مقدار يك نشان مي‌دهد که هيچيک از افراد به صورت پاره‌وقت کار نمي‌کنند، درحالي‌که مقدار 5/0 نشان مي‌دهد که افراد به طور متوسط فقط در نيمي از وقت خود بر روي پروژه کار مي‌کنند.

(metsys esrepsid=) پخش‌ كامل‌ ذرات‌ جسمي‌ درجسم‌ ديگر: Dispersoid

افسرده‌كردن‌، دلسردكردن‌، روحيه‌راباختن‌: Dispirit

(sselitip=) نفرت‌اور، كينه‌توز، ستمگر، بيرحم‌: Dispiteous

تبعيدكردن‌ جابجاكردن‌، جانشين‌(چيزي‌)شدن‌، جاي‌ چيزي‌ را عوض‌ كردن: Displace

ادم‌ تبعيدي‌: Displaced Person

جانشين‌سازي‌، جابجاشدگي‌، تغيير مكان‌: Displacement

واكنش جانشيني: displacement reaction

تفاوت‌ مكان‌، تغيير مكان‌: Displaciment

ازريشه‌ كندن‌، ازبن‌دراوردن‌(گياه‌): Displant

نمايش‌ دادن‌، نشان‌ دادن‌، ابراز كردن‌، اشكاركردن نمايش‌، تظ‌اهر، جلوه‌: Display

نمايش‌، نمايش‌ دادن‌، نماياندن‌: Display

پيشانه‌ نمايشگر: Display Console

فهرست‌ انتخاب‌ نمايشي‌: Display Menu

پايانه‌ نمايشگر: Display Terminal

لامپ‌ نمايشگر: Display Tube

واحد نمايشگر، واحد نمايش‌: Display Unit

خوش‌ايند نبودن‌، رنجانيدن‌، دلگيرگردن‌: Displease

رنجش‌، رنجيدگي‌، ناخشنودي‌، نارضايتي‌، خشم‌، صدمه‌: Displeasure

منفجرشدن‌: Displode

انفجار: Displosion

خوشي‌كردن‌، حركات‌ نشاط‌ انگيزكردن‌، بازي‌ كردن‌، تفريح‌ , كردن‌، تفريح‌: Disport

مصرفي‌، فروشي‌، دردسترس‌ (بودن‌): Disposability

ازدست‌ دادني‌، درمعرض‌، قابل‌ عرضه‌: Disposable

دورريز: disposal

فرآيند حذف سامانه يا مولفه

دسترس‌، دراختيار، مصرف‌، درمعرض‌ گذاري‌: Disposal

دورريز: Disposal

فرآيند حذف سامانه يا مولفهتضمين کنترل صحيح تمام مواد حساس محيطي و ذخيره يا فروش مواد باقيمانده. همچنين همچنين مراجعه شود به مرحله غيرفعال‌سازي.

(lasopsid=) مرتب‌ كردن‌، مستعد كردن‌، ترتيب‌ كارها را , معين‌ كردن‌: Dispose

حالت: disposition

وضعيت هر مسئله.

حالت‌، مشرب‌، خو، مزاج‌، تمايل‌: Disposition

وضع‌، خواست‌، مشرب‌: Disposition

حالت: Disposition

وضعيت هر مسئله.

حالت عدم تطابق: disposition of nonconformity

اقداماتي براي برطرف كردن عدم تطابق كه مي‌تواند در محدوده استفاده در شرايط فعلي، دوباره‌كاري و ضايعات نوسان داشته باشد.

حالت عدم تطابق: Disposition Of Nonconformity

اقداماتي براي برطرف کردن عدم تطابق که مي‌تواند در محدوده استفاده در شرايط فعلي، دوباره‌کاري و ضايعات نوسان داشته باشد.

ازتصرف‌ محروم‌كردن‌، بي‌بهره‌كردن‌، محروم‌كردن‌، دوركردن بيرون‌كردن‌، رهاكردن‌: Dispossess

خلع‌ يد، سلب‌ مالكيت‌: Dispossession

درمعرض‌ گذاري‌، نمايش‌، عرضه‌ داشت‌: Disposure

نكوهش‌ كردن‌ از بهاي‌ چيزي‌ كاستن‌، كم‌گرفتن‌، بددانستن‌، سرزنش‌ كردن: Dispraise

پخش‌ كردن‌: Dispread

رد، تكذيب‌، ابط‌ال‌، دليل‌ رد: Disproof

بي‌تناسب‌، بي‌قوارگي‌، عدم‌تجانس‌: Disproportion

بي‌تناسب‌، غيرمتجانس‌: Disproportionate

ردشدني‌: Disprovable

ردكردن‌، اثبات‌ كذب‌ چيزي‌ را كردن‌: Disprove

قابل‌ اعتراض‌ بودن‌: Disputability

اعتراض‌ پذير، قابل‌ بحث‌: Disputable

منازعه‌كننده‌، اهل‌ مباحثه‌، جدلي‌: Disputant

مباحثه‌، ستيزه‌، منازعه‌، مناظ‌ره‌، بحث‌ و جدل‌: Disputation

ستيزه‌جو، جدلي‌: Disputatious

اختلاف: dispute

عدم توافق بين خريدار و فروشنده كه با مذاكره حل و فصل نشده است و ممكن است منجر به استفاده ازروش‌هاي مختلف حل اختلاف و يا حتي رجوع به مراجع قضايي شود.

ستيزه‌، چون‌وچرا، مشاجره‌، نزاع‌، جدال‌ كردن مباحثه‌كردن‌، انكاركردن‌: Dispute

اختلاف: Dispute

عدم توافق بين خريدار و پيمانکار در مورد شرايط پيمان.عدم توافق بين خريدار و فروشنده كه با مذاكره حل و فصل نشده است و ممكن است منجر به استفاده ازروش‌هاي مختلف حل اختلاف و يا حتي رجوع به مراجع قضايي شود.

سلب‌ صلاحيت‌، عدم‌ صلاحيت‌، فاقد صلاحيت‌ قضايي‌: Disqualification

سلب‌ صلاحيت‌ كردن‌از، شايسته‌ندانستن‌، مردود , كردن‌(درامتحان‌ وغيره‌): Disqualify

(hsinimid=) كم‌كردن‌، كاستن‌: Disquantity

بي‌ارام‌ كردن‌، ناراحت‌ كردن‌، اسوده‌ نگذاشتن‌، اشفتن مضط‌رب‌ ساختن‌، بي‌قراري‌، ناارامي‌: Disquiet

اضط‌راب‌، تشويش‌، بي‌قراري‌، اشفتگي‌، ناراحتي‌: Disquietude

رساله‌، مقاله‌، (ك‌.)تحقيق‌، جستجو، تفحص‌: Disquisition

پايين‌ اوردن‌، پست‌ كردن‌، تقليل‌ رتبه‌ دادن‌: Disrate

ناديده‌گرفتن‌، اعتنا نكردن‌، عدم‌رعايت‌: Disregard

عدم‌وابستگي‌، عدم‌ارتباط‌، بي‌ارتباط‌ي‌: Disrelation

بي‌ رغبتي‌، بي‌ ميلي‌، تنفر، بي‌ رغبت‌ بودن‌: Disrelish

فراموش‌ كردن‌، درط‌اق‌ نيسان‌ گذاردن‌: Disremember

خرابي‌، احتياج‌ به‌ تعمير، نيازمند تعمير: Disrepair

بدنامي‌: Disreputability

بدنام‌، بي‌ اعتبار مايه‌رسوايي‌: Disreputable

بي‌ابرويي‌، بدنامي‌، رسوايي‌، بي‌احترامي‌: Disrepute

بي‌ احترامي‌، بي‌حرمتي‌، اهانت‌، عدم‌رعايت‌: Disrespect

بي‌ احترام‌، موهن‌: Disrespectable

لباس‌ دراوردن‌، برهنه‌كردن‌: Disrobe

منقط‌ع‌ كردن‌، درهم‌ گسيختن‌: Disrupt

قط‌ع‌، شكستن‌: Disruption

درهم‌ گسيخته‌، نفاق‌ افكن‌: Disruptive

ناخرسندي‌، ناخشنودي‌، نارضايتي‌، عدم‌رضايت‌: Dissatisfaction

مايه‌ عدم‌رضايت‌، ناپسنديده‌، ناخرسندكننده‌: Dissatisfactory

ناخرسندكردن‌، ناراضي‌ كردن‌، ناخشنودكردن‌، رنجانيدن‌: Dissatisfy

انداز ماندن‌ ذخيره‌خود را براي‌ كارهاي‌ جاري‌ خرج‌ كردن‌، بدون‌ پس‌ ,: Dissave

خلع‌ مقام‌ ياكرسي‌ كردن‌: Disseat

كالبدشكافي‌ كردن‌، تشريح‌ كردن‌، (مج) موشكافي‌ كردن‌: Dissect

تشريح‌، كالبدشكافي‌، قط‌ع‌، برش‌، تجزيه‌: Dissection

تصرف‌ عدواني‌ كردن‌، ازتصرف‌ خارج‌ كردن‌: Disseise

بهانه‌كردن‌، ناديده‌گرفتن‌ تلبيس‌ كردن‌، تدليس‌ كردن‌، پنهان‌كردن‌، وانمودكردن: Dissemble

تخم‌ كاشتن‌، منتشركردن‌: Disseminate

پخش‌: Dissemination

پاشيدگي‌، انتشار: Dissemination

اختلاف‌ عقيده‌، نفاق‌، اختلاف‌، شقاق‌: Dissension

اختلاف‌ عقيده‌داشتن‌، جداشدن‌، نفاق‌ داشتن‌: Dissent

معاند، منكر، مخالف‌، ناراضي‌(درامورسياسي‌): Dissenter

مخالف‌ عقيده‌اكثريت‌، مخالف‌، معاند: Dissentient

(tsimrofnocnon=) مخالف‌، معاند: Dissenting

مباحثه‌كردن‌، بحث‌ كردن‌: Dissert

بحث‌ كردن‌، جدل‌ كردن‌، پايان‌ نامه‌ تحصيلي‌ نوشتن‌: Dissertate

مقاله‌، رساله‌، بحث‌، پايان‌ نامه‌، تز: Dissertation

بدخدمت‌ كردن‌، ازار رسانيدن‌: Disserve

ازار، زيان‌، بدي‌، صدمه‌، بدخدمتي‌: Disservice

جداكردن‌، بريدن‌، جداشدن‌، بريده‌شدن‌: Dissevere

مخالف‌، اختلاف‌ راي‌، عدم‌ توافق‌: Dissidence

مخالف‌ (عقيده‌عموم‌)، معاند، ناموافق‌: Dissident

ناجور، بي‌ شباهت‌، غيرمشابه‌، مختلف‌، دگرگون‌: Dissimilar

ناهمسان‌، ناهمانند: Dissimilar

عدم‌ تجانس‌: Dissimilarity

ناجور و بي‌ شباهت‌ كردن‌، سبب‌ اختلاف‌ شدن‌: Dissimilate

بي‌ شباهتي‌، عدم‌ تشابه‌، كاتابوليسم‌: Dissimilation

عدم‌ تشابه‌، بي‌ شباهتي‌: Dissimilitude

پنهان‌ كردن‌، برروي‌ خود نياوردن‌، دورويي‌ كردن‌، فريب‌ , دادن‌: Dissimulate

دورويي‌، فريب‌: Dissimulation

پراكندگي‌ كردن‌، ازهم‌ پاشيدن‌، اسراف‌ كردن‌: Dissipate

اسراف‌، پراكندگي‌، عياشي‌: Dissipation

اتلاف‌: Dissipation

انزوا جويي‌: Dissociability

غيراجتماعي‌، گوشه‌گير، منزوي‌، انزواجو: Dissociable

غيرمعاشر، نامناسب‌ براي‌ معاشرت‌: Dissocial

غيرمعاشرتي‌، غيراجتماعي‌، خموده‌: Dissociant

جداكردن‌، رسواكردن‌، قط‌ع‌ همكاري‌ وشركت‌: Dissociate

جدايي‌، افتراق‌، تجزيه‌، تفكيك‌، گسستگي‌: Dissociation

ثابت تفكيك اسيد: dissociation constant of acid

ثابت تفكيك باز: dissociation constant of base

ثابت تفكيكي آب‌: dissociation constant of water

حل‌شدني‌، تجزيه‌ پذير، قابل‌ حل‌، جداشدني‌: Dissoluble

هرزه‌، فاجر، بداخلاق‌، ازروي‌ هرزگي‌، فاسد: Dissolute

تجزيه‌، حل‌، فساد، از هم‌ پاشيدگي‌، فسخ‌: Dissolution

تجزيه‌شدني‌، حل‌ شدني‌، اب‌ شدني‌، معاف‌ شدني‌: Dissolvable

اب‌ كردن‌، حل‌ كردن‌، گداختن‌، فسخ‌كردن‌، منحل‌ كردن‌: Dissolve

محلل‌، گدازنده‌، حل‌ كننده‌، برنده‌، مبط‌ل‌: Dissolvent

اختلاط‌ اصوات‌ و اهنگ‌ هاي‌ ناموزون‌، ناجوري‌، ناهنجاري‌: Dissonance

ناجور، بداهنگ‌، ناموزون‌، ناهنجار: Dissonant

دلسردكردن‌، روحيه‌راتضعيف‌ كردن‌: Disspirit

منصرف‌ كردن‌، بازداشتن‌(كسي‌ازامري‌)، دلسردكردن‌: Dissuade

منع‌، بازداشت‌، انصراف‌، دلسردسازي‌، بازداري‌: Dissuasion

منع‌ كننده‌، بازدارنده‌: Dissuasive

دوهجايي‌، داراي‌ دوهجا، دوسيلابي‌: Dissyllabic

غيرمتقارن‌، نامتوازن‌: Dissymmatric

ازريشتن‌ بدور دوك‌ مي‌پيچند، (مج) نفوذزنان‌، زن التي‌ كه‌گلوله‌پشم‌ نريشته‌ راروي‌ ان‌نگاه‌داشته‌ و پس‌ , فرموك‌، دشكي‌: Distaff

رنگ‌ كردن‌، لكه‌داركردن‌، جلادادن‌: Distain

فاصله: Distance

پشت‌ سرگذاشتن‌ مسافت‌، فاصله‌، دوري‌، بعد، دوركردن‌، دورنگاهداشتن: Distance

فاصله‌: Distance

دور، فاصله‌دار، سرد، غيرصميمي‌: Distant

بي‌رغبتي‌، تنفر، بي‌ميلي‌، بدامدن‌، ازردن‌: Distaste

ناخوش‌ ايند: Distasteful

كج‌خلقي‌، ناراحت‌ كردن‌، مرض‌ هاري‌: Distemper

كج‌خلق‌، زياده‌رو، افراط‌ كار: Distemperate

عدم‌ اعتدال‌ هوا: Distemperature

بادكردن‌، بزرگ‌ كردن‌، متورم‌ شدن‌: Distend

بادكردگي‌، انبساط‌، نفخ‌: Distension

منبسط‌، ورم‌كرده‌: Distent

يك‌ بيت‌ شعر: Distich

(litsid=) تقط‌يرشدن‌، عرق‌ گرفتن‌از، چكاندن‌: Distill

عرق‌، عصاره‌: Distillate

تقط‌ير، عرق‌كشي‌، شيره‌كشي‌، عصاره‌گيري‌: Distillation

تقطير: Distillation

آب مقطر: distilled water

عرق‌ كش‌، تقط‌يركننده‌، دستگاه‌ تقط‌ير: Distiller

كارخانه‌ يا محل‌ تقط‌ير، رسومات‌: Distillery

etallitsid= ,: Distilment

تميز، فرق‌، امتياز، برتري‌، ترجيح‌، رجحان‌، تشخيص‌: Distinction

مشخص‌، ممتاز، منش‌ نما: Distinctive

تميزدادن‌، تشخيص‌ دادن‌، ديفرانسيل‌ گرفتن‌، ديدن مشهوركردن‌، وجه‌تمايزقائل‌ شدن‌: Distinguish

تمبز دادن‌: Distinguish

متمايز، برجسته‌: Distinguished

نماد متمايز: Distinguished Symbol

كج‌كردن‌، تحريف‌ كردن‌، ازشكل‌ ط‌بيعي‌ انداختن‌: Distort

تحريف‌: Distortion

اعوجاج‌: Distortion

حواس‌(كسيرا) پرت‌ كردن‌، گيج‌كردن‌، پريشان‌كردن ديوانه‌كردن‌: Distract

گيجي‌، حواس‌ پرتي‌، ديوانگي‌: Distraction

گروكشيدن‌، فشاردادن‌، توقيف‌ كردن‌، ضبط‌ اموال‌: Distrain

توقيف‌ اموال‌، فشار، فشردگي‌، (حق.)اكراه‌واجبار گروكشي‌: Distraint

گيج‌، سربهوا: Distrait

پريشان‌حواس‌، شوريده‌، ناراحت‌: Distraught

پريشاني‌، اندوه‌، محنت‌، تنگدستي‌، درد، مضط‌رب‌ كردن محنت‌ زده‌كردن‌: Distress

كالاي توقيفي: Distressed Goods

اندوهناك‌، پريشان‌: Distressful

پخش‌ كننده‌، توزيعي‌، انشعابي‌، شعبه‌رود: Distributary

پخش‌ كردن‌، تقسيم‌ كردن‌، تعميم‌دادن‌: Distribute

توزيع‌ كردن‌: Distribute

توزيع‌ شده‌: Distributed

معماري توزيع شده: distributed architecture

نوعي ساختار راه‌حل كه از دو يا چند جزء پردازش كه به صورت شبكه بهم متصلند،‌ استفاده مي‌كند.

معماري توزيع شده: Distributed Architecture

نوعي ساختار راه‌حل که از دو يا چند جزء پردازش كه به صورت شبکه بهم متصلند،‌ استفاده مي‌کند.

سيستم کنترل توزيعي: Distributed control system

توزیع- پرداخت: Distribution

توزيع‌: Distribution

توزيع‌، پخش‌: Distribution

برنامه‌ريزي توزيع محصول: Distribution Requirements Planning

توزيعي‌: Distributive

توزيع كننده: Distributor

توزيع‌ كننده‌: Distributor

بخش‌، ناحيه‌، حوزه‌، بلوك‌: District

بازپرس‌ بخش‌ قضايي‌: District Attorney

رئيس‌ ياسرپرست‌ بخش‌: District Superintendent

پردازش‌ توزيعي‌: Distrubuted Processing

بي‌اعتمادي‌، بدگماني‌، سوءظ‌ن‌، اعتماد نداشتن‌: Distrust

بدگمان‌: Distrustful

برهم‌زدن‌، بهم‌زدن‌، اشفتن‌، مضط‌رب‌ ساختن‌، مشوب‌ كردن مزاحم‌شدن‌: Disturb

مختل‌ كردن‌، مزاحم‌ شدن‌: Disturb

اختلال‌، مزاحمت‌: Disturbance

اشوب‌، ناراحتي‌، مزاحمت‌، (حق.) تعرض‌: Disturbance

اشفته‌، ناراحت‌: Disturbed

مختل‌، مختل‌ شده‌: Disturbed

جدايي‌، جداشدگي‌، انفصال‌، نفاق‌، عدم‌ اتفاق‌: Disunion

جداكردن‌، باهم‌ بيگانه‌ كردن‌، نفاق‌ انداختن‌: Disunite

ترك‌استعمال‌(چيزي‌را)كردن‌ متروكه‌، عدم‌ استعمال‌، ترك‌كردن: Disuse

بي‌ مصرفي‌، بيفايدگي‌: Disutility

بي‌ارزش‌ كردن‌، ازارزش‌ كاستن‌: Disvalue

دوسيلابي‌: Disyllabic

كلمه‌ياقافيه‌ دوهجايي‌: Disyllable

(etid=) بيان‌، تقرير، سرود: Dit

خندق‌، حفره‌، راه‌اب‌، نهراب‌، گودال‌كندن‌: Ditch

سرود، بيان‌، تقرير، گفته‌: Dite

لرزيدن‌، (درمحاوره‌)دودل‌ بودن‌، هيجان‌: Dither

دودل‌: Dithery

مجزا، ممتاز، واضح‌، روشن‌، مشخص‌: Ditinct

(گ‌.ش‌.) پونه‌كوهي‌، اويشن‌ كوهي‌: Dittany

ايضا، بشرح‌ فوق‌، علامت‌ (//): Ditto

سرود كوچك‌، تصنيف‌ كوچك‌: Ditty

(ط‌ب‌)ادرار زياد، دواي‌مدر: Diuresis

روزانه‌، مربوط‌ به‌روز، جانوراني‌ كه‌درروزفعاليت‌ دارند: Diurnal

سردسته‌زنان‌ خواننده‌ اپرا(annod amirp): Diva

سرگردان‌شدن‌، پرت‌ شدن‌، پريشان‌ گفتن‌: Divagate

سرگرداني‌، پريشان‌ گويي‌: Divagation

دوارزشي‌: Divalent

(ش‌.) دوظ‌رفيتي‌، داراي‌ دوظ‌رفيت‌، دوبنياني‌: Divan

گريزان‌، منشعب‌ شدن‌، دوشاخه‌شدن‌، ازهم‌جداشدن‌: Divaricate

شيرجه‌، (مج)غور شيرجه‌ رفتن‌، غواصي‌ كردن‌، (مج.) فرو رفتن‌، تفحص‌ كردن: Dive

اب‌ باز، غواص‌: Diver

انشعاب‌ يافتن‌، ازهم‌دورشدن‌، اختلاف‌ پيداكردن واگراييدن‌: Diverge

تباين‌، انشعاب‌: Divergence

واگرايي‌: Divergence

واگرا: Divergent

متباعد، انشعاب‌ پذير، منشعب‌، (مج.) مختلف‌: Divergent

گوناگون‌، مختلف‌، متغير، متمايز: Diverse

گوناگون‌: Diverse

گوناكوني‌: Diversification

گوناگون‌ ساختن‌، متنوع‌ كردن‌: Diversify

تفريح‌، سرگرمي‌، عمل‌ پي‌گم‌ كردن‌، انحراف‌از جهتي‌: Diversion

تنوع‌، گوناگوني‌، تفاوت‌: Diversity

گوناگوني‌: Diversity

منحرف‌ كردن‌، متوجه‌ كردن‌، معط‌وف‌ داشتن‌: Divert

جاده‌ فرعي‌، كوره‌ راه‌: Diverticulum

تفريح‌، سرگرمي‌، تنوع‌: Divertimento

سرگرمي‌، بالت‌ يا نمايش‌ بين‌ پرده‌هاي‌ نمايش‌: Divertissement

مرد دولتمند دنيادار: Dives

بي‌بهره‌كردن‌، محروم‌كردن‌، عاري‌ كردن‌: Divest

(گ‌.ش‌.) سماق‌ امريكايي‌: Divi Divi

تقسيم‌كردن‌، پخش‌ كردن‌، جداكردن‌، اب‌ پخشان‌: Divide

قسمت‌ كردن‌، بخش‌ كردن‌: Divide

تقسيم‌شده‌: Divided

سودسهام‌، سود: Dividend

مقسوم‌، سود سهام‌: Dividend

سود سهام: Dividends

تقسيم‌ كننده‌، جدا كننده‌: Divider

تقسيم‌كننده‌ بخش‌ كننده‌، مقسم‌، (در جمع‌) پرگار تقسيم‌: Divider

غيب‌ گويي‌، پيش‌ گويي‌، فال‌گيري‌، تفال‌، حدس‌ درست‌: Divination

خدايي‌، يزداني‌، الهي‌، كشيش‌، استنباط‌ كردن‌، غيب‌ گويي‌ , كردن‌: Divine

ميله‌يا عصاي‌ مخصوص‌ كشف‌ اب‌ ومواد معدني‌درزمين‌، اب‌ , ياب‌، عصاي‌ اب‌ ياب‌: Divining Rod

خدا، الوهيت‌، الهيات‌: Divinity

قابل‌ تقسيم‌: Divisible

قابل‌ قسمت‌، بخش‌ پذير: Divisible

تقسيم - بخش - قسمت: Division

تقسيم‌، بخش‌، قسمت‌: Division

(مج.)اختلاف‌، تفرقه‌ تقسيم‌، بخش‌، قسمت‌، دسته‌بندي‌، ط‌بقه‌بندي‌، (نظ‌.)لشكر: Division

تفرقه‌ انداز، تقسيم‌ كننده‌: Divisive

(ر.) مقسوم‌ عليه‌، بخشي‌: Divisor

ط‌لاق‌، جدايي‌، (مج.) فسخ‌: Divorce

زن‌ مط‌لقه‌، زن‌ ط‌لاق‌ گرفته‌: Divorcee

جدايي‌، تفرقه‌: Divorcement

مقسوم‌ عليه‌، بخشياب‌: Divtsor

فاش‌ كردن‌، افشاء كردن‌، بروز دادن‌: Divulge

افشاء: Divulgence

كندن‌، قلع‌، پاره‌ كردن‌: Divulsion

دسته‌ يا بسته‌ كتان‌ وكنف‌، كتان‌ را اماده‌ كردن‌: Dizen

(lanretarf) برادرانه‌، برادري‌، برادروار: Dizygotic

گيج‌، دچار دوران‌ سر، گيج‌ شدن‌: Dizzy

خط‌ر ناك‌، پرخط‌ر: Dngerous

در ابتداي‌ جمله‌ بصورت‌ علامت‌سوال‌ ميايد، فعل‌ معين‌ كردن‌، عمل‌ كردن‌، انجام‌ دادن‌، كفايت‌ كردن‌، اين‌ كلمه‌ ,: Do

قابليت انجام: do ability

قابليت دستيابي.

قابليت انجام: Do Ability

قابليت دستيابي.

بيكاره‌، مهمل‌، تنبل‌: Do Nothing

روش انجام بده والا بمير: Do or Die Approach

اماده‌ استفاده‌ كردن‌، شروع‌ بكار كردن‌، انجام‌ دادن لخت‌ شدن‌: Do Up

كردني‌، شدني‌: Doable

(ج.ش‌.) سگ‌ پاسبان‌ الماني‌ متوسط‌ الجثه‌: Doberman Pinscher

تدريس‌ (در بعضي‌ قسمت‌ هاي‌ امريكا)، معلم‌: Docent

رام‌، سر براه‌، تعليم‌ بردار، مط‌يع‌: Docile

موقوف‌ كردن‌، جاي‌ محكوم‌يا زنداني‌ در محكمه‌ بارانداز، لنگرگاه‌، بريدن‌، كوتاه‌ كردن‌، جاخالي‌ كردن: Dock

لنگراندازي‌، لنگرگاه‌: Dockage

كارگر بارانداز: Docker

دفتر ثبت‌ دعاوي‌ حقوقي‌، ثبت‌ كردن‌: Docket

namerohsgnol=: Dockhand

تعميرگاه‌ كشتي‌، كارخانه‌ كشتي‌ سازي‌: Dockyard

(مخفف‌ ان‌.rD است‌) پزشك‌، دكتر، ط‌بابت‌ كردن‌، درجه‌ , دكتري‌ دادن‌ به‌: Doctor

A hardened and tempered spring steel strip, usually blued, produced from approximately .85 carbon cold rolled spring steel strip specially selected for straightness and good edges. Sometimes hand straightened or straightened by grinding and cut to desired: DOCTOR BLADE STEEL STRIP

درجه‌ دكتري‌، عنوان‌ دكتري‌: Doctorate

كسيكه‌ نظ‌ريات‌ واصول‌ خود را بدون‌ توجه‌ به‌ مقتضيات‌ , ميخواهد اجرا كند، اصولي‌: Doctrinaire

تعليماتي‌، تعليمي‌، عقيده‌اي‌، مبني‌ بر عقايد نظ‌ري‌: Doctrinal

افراس‌، افراه‌، عقيده‌، اصول‌، حكمت‌، تعليم‌، گفته‌: Doctrine

سند: document

نوعي دستاورد پروژه يا هر نوع اطلاعات نوشتاري يا تصويري كه دستاوردهاي پروژه را توصيف مي‌كند. اين اصطلاح با نام مستندسازي نيز شناخته مي‌شود.

مدرك‌، سند، دستاويز، ملاك‌، سنديت‌ دادن‌: Document

سند: Document

سند: Document

نوعي دستاورد پروژه يا هر نوع اطلاعات نوشتاري يا تصويري که دستاوردهاي پروژه را توصيف مي‌کند. اين اصطلاح با نام مستندسازي نيز شناخته مي‌شود.

كنترل سند: document control

همه مستندات، الكترونيكي يا كاغذي، بايد به طور يگانه قابل شناسايي باشند. در بسياري موارد ضروري است كه تغييراتي كه در مستندات رخ مي‌دهد را پيگيري و توزيع آن را در طول توسعه مستندات و نسخه‌هاي بعدي ثبت كند. كنترل سند شامل اين موارد است: استفاده از شماره نسخه

کنترل سند: Document Control

همه مستندات، الكترونيكي يا كاغذي، بايد به طور يگانه قابل شناسايي باشند. در بسياري موارد ضروري است كه تغييراتي كه در مستندات رخ مي‌دهد را پيگيري و توزيع آن را در طول توسعه مستندات و نسخه‌هاي بعدي ثبت كند. كنترل سند شامل اين موارد است: استفاده از شماره نسخه در مستندات (كنترل نسخه)، نگهداري تاريخچه‌اي از توسعه نسخه‌ها و نگهداري فهرست رسيدها براي نسخه‌هاي توزيع‌شده (فهرست توزيع).سامانه‌اي براي كنترل و اجراي مستند‌سازي پروژه به شكلي يكسان و مرتب.

سيستم‌هاي تصوير سازي اسناد: Document Imaging System

سند خوان‌: Document Reader

كسيكه‌ فيلم‌ يا مط‌الب‌ مستندي‌ را تهيه‌ ميكند: Documentarian

مبني‌ بر مدرك‌ يا سند، سندي‌، مدركي‌، مستند: Documentary

مستند سازي: Documentation

مستند سازي: documentation

هر نوع گزارش كتبي شامل گزارش نهايي، بخش‌هاي كمكي، راهنماي دستورالعمل، برنامه‌هاي آزمايشي، كد برنامه، تمام مستندات رويدادهاي اصلي چرخه حيات، تاريخچه پروژه و اطلاعات مشابه.

ارائه‌ اسناد يا مدارك‌، توسل‌ بمدارك‌ واسناد، اثبات‌ , با مدرك‌: Documentation

مستند سازي‌، مستندات‌: Documentation

مستند سازي: Documentation

مجموعه‌اي از گزارش‌ها، اطلاعات كاربران و منابع براي توزيع و بازيابي، ارائه، تامين اطلاعات پشتيبان و ثبت موارد مربوط به پروژه.هر نوع گزارش كتبي شامل گزارش نهايي، بخش‌هاي كمكي، راهنماي دستورالعمل، برنامه‌هاي آزمايشي، كد برنامه، تمام مستندات وقايع اصلي چرخه حيات، تاريخچه پروژه و اطلاعات مشابه.

اعلان تغيير سند: documentation change notice

اعلام تغيير به دارندگان اسناد كنترل شده.

اعلان تغيير سند: Documentation Change Notice

اعلام تغيير به دارندگان اسناد کنترل شده.

مسوول مديريت مستند سازي: documentation management officer

فردي كه مسوول مديريت تمام مبناهاي اسناد پروژه، بخصوص اسناد مربوط به فهرست الزامات مستندسازي پيمان و پيمان فرعي است.

مسوول مديريت مستندسازي: Documentation Management Officer

فردي که مسوول مديريت تمام مبناهاي اسناد پروژه، بخصوص اسناد مربوط به فهرست الزامات مستندسازي پيمان و پيمان فرعي است.

توصيف الزامات مستندسازي: documentation requirements description

خلاصه محتويات سند مورد نياز. اين اصطلاح، نام ديگري براي توصيف قلم داده است.

توصيف الزامات مستندسازي: Documentation Requirements Description

خلاصه محتويات سند مورد نياز. اين اصطلاح، نام ديگري براي توصيف قلم داده است.

درخت مستند سازي: documentation tree

دياگرام رابطه سلسله‌ مراتبي براي تمام اسناد پروژه.

درخت مستند سازي: Documentation Tree

دياگرام رابطه سلسله‌ مراتبي براي تمام اسناد پروژه.

بازنگري تاييد مستندسازي: Documentation Verification Review

بازنگري، به منظور تضمين تطابق مستندسازي با استانداردهاي مستندسازي.

بازنگري تاييد مستندسازي: Documentation Verification Review

بازنگري، به منظور تضمين تطابق مستندسازي با استانداردهاي مستندسازي.

(گ‌.ش‌.) كتان‌ صحرايي‌، لرزيدن‌، تلوتلو خوردن‌: Dodder

بي‌ شاخه‌، (مج.) شكسته‌، سست‌، عليل‌: Doddered

پير، عليل‌، كودن‌: Doddering

(هن.) دوازده‌ گوشه‌: Dodecagon

دوازده‌ سط‌حي‌: Dodecahedron

جاخالي‌ دادن‌، اين‌ سو وان‌ سو رفتن‌، (مج.) گريز زدن ط‌فره‌ زدن‌، تمجمج‌، اهمال‌، جاخالي‌: Dodge

ط‌فره‌ رو، دور سرگردان‌، جاخالي‌ كن‌: Dodger

ط‌فره‌ روي‌: Dodgery

ط‌فره‌ رو: Dodgy

گوزن‌ ماده‌، خرگوش‌ ماده‌: Doe

كننده‌، فاعل‌، نماينده‌، عامل‌: Doer

پوست‌ گوزن‌ ماده‌: Doeskin

(ton seod) نميكند: Doesn't

(دوم‌ شخص‌ مفرد از زمان‌ حاضر فعل‌ od)، ميكني‌، تو , ميكني‌: Doest

(سوم‌ شخص‌ مفرد از زمان‌ حاضر فعل‌ od)، ميكند، او , ميكند: Doeth

دراوردن‌، لباس‌ كندن‌، ط‌فره‌ رفتن‌: Doff

دنبال‌ كردن‌ سگ‌، سگ‌ نر، ميله‌ قلاب‌ دار، گيره‌، دنبال‌ كردن‌، مثل‌ سگ‌ ,: Dog

قلاده‌ سگ‌، قلاده‌: Dog Collar

ايام‌ بين‌ اول‌ ژوئيه‌ تا اول‌ سپتامبر كه‌ هوا بسيار , گرم‌ است‌، چله‌ تابستان‌، دوران‌ركود و عدم‌ فعاليت‌: Dog Days

پرانتز باين‌ شكل‌ [ ]، براكت‌، كروشه‌: Dog Ear

داراي‌ پرانتز، پست‌، ژوليده‌، مندرس‌: Dog Eared

با خودخواهي‌ و بيرحمي‌: Dog Eat Dog

شناي‌ اشخاص‌ مبتدي‌، شناي‌ سگي‌، شناي‌ سگي‌ كردن‌: Dog Paddle

(نج.) ستاره‌ شعراي‌ يماني‌، ستاره‌ كاروان‌ كش‌: Dog Star

(ز.ع‌.) سرباز پياده‌ نظ‌ام‌: Dogface

سگ‌ جنگي‌، جنگ‌ مابين‌ دو يا چند نفر در گوشه‌ تنگي كتك‌ كاري‌ در گوشه‌اي‌: Dogfight

(ج‌.ش‌.) سگ‌ دريايي‌، اره‌ ماهي‌، سگ‌ ماهي‌: Dogfish

سرسخت‌، يكدنده‌، لجوج‌، سخت‌، ترشرو: Dogged

شعر بد، شعر بند تنباني‌: Doggerel

سگ‌ منشي‌، اخلاق‌ پست‌، بدكاري‌، پستي‌: Doggery

سگ‌ منش‌: Doggish

(ز.ع‌.) اهسته‌ ناپديد شونده‌: Doggo

لعنت‌ شده‌، نفرين‌ شده‌، نفرين‌ كردن‌: Doggone

سگ‌ (بزبان‌ كودكانه‌)، سگ‌ كوچولو: Doggy

لانه‌ سگ‌، سگ‌ داني‌: Doghouse

(.n):چيزي‌ كه‌ داراي‌ زاويه‌ تند است‌، (.jda): , (deggelgod=) پله‌ كان‌ مارپيچ‌، نوعي‌ نرده‌چوبي‌ دهقاني‌: Dogleg

عقيده‌ ديني‌، اصول‌ عقايد، عقايد تعصب‌ اميز: Dogma

جزمي‌، متعصب‌، كوته‌ فكر: Dogmatic

(ygoloeht citamgod =) علم‌ الهيات‌ نظ‌ري‌، مبحث‌ شعائر , مذهبي‌: Dogmatics

اظ‌هار عقيده‌ بدون‌ دليل‌، تعصب‌ مذهبي‌: Dogmatism

متعصب‌، كوتاه‌ فكر: Dogmatist

امرانه‌ اظ‌هار عقيده‌ كردن‌، مقتدرانه‌ سخن‌ گفتن‌، تعصب‌ , مذهبي‌ نشان‌ دادن‌: Dogmatize

(گ‌.ش‌.) لاله‌ الپي‌، اسنان‌ الكلب‌: Dogtooth Violet

يورتمه‌ رفتن‌، يورتمه‌ اهسته‌ (مثل‌ سگ‌)، راه‌ باريك‌: Dogtrot

(sunroc) (گ‌.ش‌.) سياه‌ ال‌، زغال‌ اخته‌، سياه‌ توسه‌، درخت‌ سرخك‌ ,: Dogwood

دستمال‌ كوچك‌ سرسفره‌، نوعي‌ پارچه‌ ابريشمي‌: Doily

روبخرابي‌ نهادن‌، كشتن‌، لخت‌ كردن‌، فريب‌ دادن‌: Doin

پشيز، پول‌ سياه‌، قط‌عه‌، تكه‌: Doit

(مو.) ملايم‌، شيرين‌: Dolce

(جغ.) منط‌قه‌ ارامگان‌ استوايي‌، سكوت‌، افسردگي‌، منط‌قه‌ , ركود: Doldrums

بيكاري‌، اندوه‌، ماتم‌ صدقه‌، كمك‌ هزينه‌ دولتي‌به‌ بيكاران‌، حق‌ بيمه‌ ايام‌ , قسمت‌، حصه‌، سرنوشت‌، تقسيم‌ پول‌ يا غذا در فواصل‌ معين: Dole

مغموم‌، محزون‌: Doleful

اندوهناك‌، غمگين‌: Dolesome

عروسك‌، (مج.) زن‌ زيباي‌ نادان‌، دخترك‌: Doll

بهترين‌ لباس‌ خود را پوشيدن‌، خود را اراستن‌: Doll Up

دلار، (علامت‌ اختصاري‌ ان‌ s است‌): Dollar

دسته‌ علف‌ وغيره‌، كومه‌، توده‌: Dollop

چرخ‌ كوچكي‌ شبيه‌ قرقره‌ عروسك‌ (بزبان‌ بچگانه‌)، كوبيدن‌ پارچه‌ با چوب‌ رختشويي: Dolly

دارد، لباده‌ ط‌ولامه‌، ط‌ولمه‌، جامه‌ بلندي‌ كه‌ جلوش‌ باز و استين‌ تنگي‌ ,: Dolman

استين‌ گشاد و اويخته‌: Dolman Sleeve

ساختماني‌ كه‌ داراي‌ چند ستون‌ يك‌ پارچه‌ سنگي‌ است‌: Dolmen

(ruolod=) مرض‌ دردناك‌، ناله‌، اندوه‌، پريشاني‌: Dolor

محنت‌ زا، دردناك‌: Dolorous

(rolod=) مرض‌ دردناك‌، ناله‌، انذدوه‌، پريشاني‌: Dolour

ماهي‌ يونس‌، گراز دريايي‌: Dolphin

ابله‌، كله‌ خر، احمقانه‌ رفتار كردن‌: Dolt

احمقانه‌، كله‌ خر: Doltish

ملك‌، زمين‌، قلمرو، حوزه‌، دايره‌، املاك‌ خالصه‌: Domain

قلمرو: Domain

گنبد، قبه‌، قلعه‌ گرد، گنبد زدن‌، منزلگاه‌، شلجمي‌: Dome

خانگي‌، خانوادگي‌، اهلي‌، رام‌، بومي‌، خانه‌ دار مستخدم‌ يا خادمه‌: Domestic

حيوانات‌ اهلي‌: Domestic Animals

فروش داخلي: Domestic Sales

اهلي‌ كردن‌، رام‌ كردن‌: Domesticate

حالت‌ اهلي‌، زندگاني‌ خانگي‌، رام‌ شدگي‌: Domesticity

گنبدوار، گنبدي‌: Domical

اقامتگاه‌، محل‌ اقامت‌، مقر، خانه‌، مسكن‌، مسكن‌ دادن‌: Domicil

اقامتگاه‌، محل‌ اقامت‌، مقر، خانه‌، مسكن‌، مسكن‌ دادن‌: Domicile

مسكن‌ گزيني‌، ماواگيري‌: Domiciliation

تسلط‌، نفوذ، غلبه‌: Dominance

چيره‌، مسلط‌، حكمفرما، نافذ، غالب‌، برجسته‌، نمايان عمده‌، مشرف‌، متعادل‌، مقتدر، مافوق‌، برتر: Dominant

چيره‌ شدن‌، حكمفرما بودن‌، تسلط‌ داشتن‌، تفوق‌ يافتن‌: Dominate

سلط‌ه‌، تسلط‌، غلبه‌، استيلا، تفوق‌، تحكم‌، چيرگي‌: Domination

سلط‌ه‌ جويي‌ كردن‌، تحكم‌ كردن‌، مستبدانه‌ حكومت‌ كردن‌: Domineer

به‌ روز خداوند يعني‌يكشنبه‌ وابسته‌ بخداوند (sunimod) يعني‌ حضرت‌ مسيح‌، وابسته‌ ,: Dominical

رئيس‌ اموزشگاه‌، عنوان‌ كشيشان‌ كليساي‌ هلند: Dominie

سلط‌نت‌، حكومت‌، ملك‌ (klom)، قلمرو: Dominion

(ج‌.ش‌.) ماكيان‌ پازرد و قرمز بال‌ امريكايي‌: Dominique

يكي‌ از مهره‌ هاي‌ بازي‌ دومينو: Domino

اقا، لرد يا نجيب‌ زاده‌، رئيس‌ يا استاد يا عضو , دانشكده‌، پوشيدن‌، برتن‌ كردن‌: Don

(ton od =) نكن‌، مكن‌: Don't

(در اسپانيا) بانو، خانم‌: Dona

بخشيدن‌، هبه‌ كردن‌، هديه‌ دادن‌، اهداء كردن‌: Donate

دهش‌، اهداء: Donation

اهدايي‌: Donative

اهدا كننده‌: Donator

(بازگشت‌ شود به‌ od)، انجام‌ شده‌، وقوع‌ يافته‌: Done

گيرنده‌ هبه‌، موهب‌ اليه‌: Donee

(noegnud =) سياه‌ چال‌، مزبله‌ دان‌: Donjon

الاغ‌، خر، (مج.) ادم‌ نادان‌ وكودن‌: Donkey

كارهاي‌ عادي‌ وروزمره‌، خركاري‌: Donkeywork

(در ايتاليا) عنوان‌ مودبانه‌ بانوان‌، بانو، خانم‌: Donna

موضوع‌ داستان‌ يا درام‌: Donnee

جنجال‌، فرياد پرسر وصدا، هياهو: Donnybrook

دهنده‌، اعط‌اء كننده‌، بخشنده‌، واهب‌، هبه‌ كننده‌: Donor

دهنده‌، بخشنده‌: Donor

(ysnod) (انگليس‌) بدبخت‌، بدخيال‌، (اسكاتلند) , بوقلمون‌ صفت‌، داراي‌ اخلاق‌ متغير وتندوباحرارت‌: Donsie

(eisnod) (انگليس‌) بدبخت‌، بدخيال‌، (اسكاتلند) , بوقلمون‌ صفت‌، داراي‌ اخلاق‌ متغير وتندوباحرارت‌: Donsy

بي‌ تقاوت‌: Dont Care

اسباب‌، ابزار مط‌لب‌ كوچكي‌ كه‌ از نظ‌ر فراموش‌ شده‌ وبخاط‌ر نمي‌ رسد: Doodad

ابله‌، گول‌ زدن‌، فريفتن‌، سروصدا كردن‌: Doodle

حكم‌، حكم‌ مجازات‌، سرنوشت‌ بد، فنا، حكم‌ دادن مقررداشتن‌، محشر: Doom

روز رستاخير، روز قيامت‌، روز داوري‌، روز حساب‌، محشر: Doomsday

درب‌، در، راهرو: Door

چهارچوب‌، در، باهو: Doorjamb

دربان‌، دربازكن‌: Doorkeeper

دستگيره‌ در، چفت‌: Doorknob

repeekrood =: Doorman

حصير يا فرش‌ جلو در، كفش‌ پاك‌ كن‌: Doormat

ميخ‌ سرگنده‌، گل‌ ميخ‌: Doornail

پلاك‌ روي‌ در، پلاك‌ محتوي‌ نام‌ شخص‌ كه‌ روي‌ درنصب‌ مي‌ شود: Doorplate

bmajrood =: Doorpost

پلكان‌ جلو در، استانه‌ در: Doorstep

راهرو، جاي‌ در، درگاه‌: Doorway

بيروني‌، حياط‌ منزل‌: Dooryard

پيش‌ بيني‌ كردن‌، اگاهي‌، داروي‌ مخدر، دارو دادن تخدير كردن‌: Dope

بردار، خصيصه‌ نما: Dope Vector

پيش‌ بيني‌ حوادث‌ سياسي‌: Dopester

گيج‌ شده‌ (بوسيله‌ الكل‌ يا ماده‌ مخدر)، احمق‌: Dopey

تغليظ‌، ناخالص‌ سازي‌: Doping

سوسك‌: Dorbeetle

(ج‌.ش‌.) ماهي‌ ط‌لايي‌ دريايي‌: Dordo

rajthgin =: Dorhawk

قديم‌ يونان‌ وابسته‌ بمردم‌ دوريس‌ يونان‌ قديم‌، دهاتي‌، بسبك‌ معماري‌ ,: Doric

(yrotimrod =) خوابگاه‌: Dorm

ركود، كمون‌، نهفتگي‌: Dormancy

خوابيده‌، ساكت‌، درحال‌ كمون‌: Dormant

پنجره‌ جلو امده‌ زير سقف‌ ساختمان‌: Dormer

خوابگاه‌، شبانه‌ روزي‌ (مثل‌ سربازخانه‌، مدرسه‌ وغيره‌): Dormitory

(ج‌.ش‌.) موش‌ زمستان‌ خواب‌: Dormouse

نوعي‌ پارچه‌ پشمي‌ وابريشمي‌: Dornick

(گ‌.ش‌.) درونج‌، درونگ‌: Doronicum

دهكده‌، قصبه‌، (جنوب‌ افريقا) شهر: Dorp

(ج‌.ش‌.) گوسفند افريقايي‌ سفيد صورت‌ سياه‌: Dorper

(تش‌.) بط‌رف‌ پشت‌، پشتي‌: Dorsad

(تش‌.) پشتي‌: Dorsal

(ج‌.ش‌.) گوسفند شاخ‌ بلند انگليسي‌: Dorset Horn

(تش‌.) داراي‌ قسمت‌ پشتي‌ وشكمي‌ مشخص‌: Dorsiventral

پشتي‌ و جانبي‌: Dorsolateral

پشت‌، ظ‌هر (حيوان‌ يا چيزي‌): Dorsum

كرجي‌ ته‌ پهن‌ ماهيگيري‌: Dory

استعمال‌ دارو مقدار تجويز شده‌ دارو، يك‌ خوراك‌ دارو، مقدار ,: Dosage

خوراك‌ دوا يا شربت‌، مقدار دوا، دوا دادن‌: Dose

فرمان‌ پياده‌ كردن‌: Dosmount Command

خوابگاه‌، بستر، شاخ‌ زدن‌، خوابيدن‌: Doss

(lessod، lasrod) پشتي‌، ظ‌هري‌، پشتي‌ صندلي‌ وغيره‌: Dossal

(lassod، lasrod) پشتي‌، ظ‌هري‌، پشتي‌ صندلي‌ وغيره‌: Dossel

پرونده‌، سوابق‌، دوسيه‌: Dossier

نقط‌ه‌، خال‌، لكه‌، نقط‌ه‌ دار كردن‌: Dot

ماتريس‌ نقط‌ه‌اي‌: Dot Matrix

چاپگر يا ماتريس‌ نقط‌ه‌اي‌: Dot Matrix Printer

ضعف‌ پيري‌، كودني‌ در اثر پيري‌: Dotage

ادم‌ كور ذهن‌، خرفت‌، پير ياوه‌ گو: Dotard

عشق‌ ابلهانه‌ ورزيدن‌، پرت‌ گويي‌ كردن‌: Dote

ابله‌، پير خر، خرفت‌: Doter

(سوم‌ شخص‌ مفرد از فعل‌ od در زمان‌ حاضر)، ميكند (در , قديم‌ بجاي‌ seod بكارميرفته‌): Doth

نقط‌ه‌ گذار: Dotter

(ج‌.ش‌.) مرغ‌ باران‌، ادم‌ احمق‌: Dotterel

توتون‌ ته‌ چپق‌: Dottle

نقط‌ه‌ نقط‌ه‌، خال‌ خال‌، خل‌، احمق‌: Dotty

دولا كردن‌، تاكردن‌ (باpu) (.n&.jda.vda): دو برابر، دوتا، جفت‌، دولا، دوسر المثني‌، همزاد، (iv&.tv): دوبرابر كردن‌، مضاعف‌ كردن: Double

(مو.) دوقط‌عه‌ واسط‌ه‌اي‌ كه‌ دو قسمت‌ اصلي‌ اهنگ‌ را بهم‌ , مربوط‌ ميسازد: Double Bar

ديگي‌ كه‌ ديگ‌ كوچك‌ تري‌ در ان‌ جا بگيرد: Double Boiler

كتي‌ كه‌ در دو ط‌رف‌ دكمه‌ دارد، كت‌ چهار دكمه‌: Double Breasted

نارو زدن‌، دورويي‌ كردن‌، خيانت‌ كردن‌: Double Cross

شخص‌ مزور، حقه‌ دورو، ادم‌ ناروزن‌: Double Dealer

دورويي‌، حقه‌ بازي‌: Double Dealing

(dekced elbuod) دوط‌بقه‌، دوعرشه‌: Double Deck

هرچيزيكه‌ دو لايه‌ دارد: Double Decker

دوسر، حرف‌ دو پهلو: Double Entendre

دفتر داري‌ مضاعف‌، سيستم‌ دفترداري‌ دوبل‌: Double Entry

دورو، دوجانبه‌، دو سر (مثل‌ چكش‌ دو سر): Double Faced

دوسر، (امر.) دو دور مسابقه‌ يك‌ تيم‌ در يك‌ روز: Double Header

اين‌ علامت‌ //: Double Hyphen

(ط‌ب‌) داراي‌ مفصل‌ كاذب‌: Double Jointed

با ط‌ول‌ مضاعف‌: Double Length

(د.) نفي‌ اندر نفي‌، دو منفي‌: Double Negative

رديفه‌ پارك‌ كردن‌ (اتومبيل‌) نگاهداشتن‌ اتومبيل‌ در دو رديف‌ در كنار خيابان‌، دو ,: Double Park

مبدل حرارتي دو لوله اي: Double pipe heat exchanger

دقت‌، مضاعف‌: Double Precision

منگنه‌ مضاعف‌: Double Punch

قدم‌ تند، باقدم‌ تند رفتن‌: Double Quick

منط‌ق‌ دو خط‌ي‌: Double Rail Logic

انكسار مضاعف‌: Double Refraction

شعر دو قافيه‌اي‌: Double Rhyme

(ش‌.) نمك‌ مضاعف‌، ملح‌ مضاعف‌: Double Salt

آب بندي دوجداره: Double Seal

يك‌ خط‌ در ميان‌ نوشتن‌: Double Space

يك‌ سط‌ر در ميان‌: Double Space

قواعد تبعيض‌ اميز وسخت‌ گير مخصوصا نسبت‌ بجنس‌ زن‌: Double Standard

چاپلوسي‌ و زبان‌ بازي‌، جمله‌ دو پهلو: Double Talk

پرداخت‌ دستمزد كارگران‌ به‌ دو برابر مقدار عادي‌: Double Time

دولاكردن‌، در اط‌اق‌ يا تختخواب‌ يك‌ نفره‌ شريك‌ شدن‌، دولا , شدن‌ (در اثر خنده‌ وغيره‌): Double Up

(kced elbuod) دوط‌بقه‌، دوعرشه‌: Doubled Decked

كليجه‌، نوعي‌ يل‌ يا نيم‌ تنه‌، لنگه‌، قرين‌: Doublet

كلمه‌ مضاعف‌: Doubleword

با پيوند مضاعف‌: Doubly Linked

ترديد كردن‌ شك‌، ترديد، شبهه‌، گمان‌، دودلي‌، نامعلومي‌، شك‌ داشتن: Doubt

مشكوك‌: Doubtful

بي‌ ترديد: Doubtless

ارام‌، متين‌، مط‌بوع‌: Douce

شيريني‌ وظ‌رافت‌ رفتار، ملاحت‌: Douceur

دوش‌ اب‌، دوش‌ گرفتن‌، تميز كردن‌ با دوش‌: Douche

خمير، (ز.ع‌.) پول‌: Dough

سرباز پياده‌نظ‌ام‌، نان‌ شيريني‌ ميوه‌ دار: Doughboy

داراي‌ صورتي‌ مانند خمير، گوشت‌ الود، تلقين‌ پذير: Doughface

نان‌ شيريني‌ گرد ومانند حلقه‌: Doughnut

دلير (بيشتر بصورت‌ مزاح‌ بكار ميرود)، بيباك‌: Doughty

خميري‌: Doughy

(گ‌.ش‌.) يك‌ نوع‌ گياه‌هميشه‌ بهار بلندي‌ كه‌ در غرب‌ , امريكا مي‌ رويد: Douglas Fir

سخت‌، خيره‌ سر، سرسخت‌، لجوج‌: Dour

خيس‌ كردن‌ دراب‌ يا چيز ديگري‌ فرو بردن‌، روي‌ چيزي‌ اب‌ ريختن: Douse

(ج‌.ش‌.) فاخته‌، قمري‌: Dove

(etocevod) كبوترخانه‌، خانه‌ كبوتران‌: Dovecot

(tocevod) كبوترخانه‌، خانه‌ كبوتران‌: Dovecote

كام‌ و زبانه‌ دم‌ فاخته‌اي‌، داراي‌ كام‌ وزبانه‌ دم‌ , كبوتري‌، جفت‌ كردن‌: Dovetail

(gniwod، dewod، thguod) (اسكاتلند) خوب‌ بودن‌، قوي‌ , بودن‌، معتبر بودن‌، بدرد خوردن‌، خوشبخت‌ بودن‌: Dow

بيوه‌ زني‌ كه‌ از شوهرش‌ باو دارايي‌ يا مقامي‌ بارث‌ , رسيده‌باشد، وارثه‌: Dowager

زن‌ شلخته‌، كهنه‌، بي‌ عرضه‌: Dowdy

تا ميخ‌ روي‌ ان‌ بكوبند، باميخ‌ پرچ‌ بهم‌ متصل‌ كردن‌ ميخ‌ پرچي‌ كه‌ دو چيز را روي‌ هم‌ نگاه‌ ميدارد (nip.d , نيز خوانده‌ميشود)، قط‌عه‌ چوبي‌كه‌ در ديوار مي‌ گذارند ,: Dowel

سوراخ‌ زير زميني‌، لانه‌ خرگوش‌ وغيره‌، جهيز دادن‌: Dower

بكار ميرود، كرك‌، كرك‌ صورت‌پايين‌، سوي‌ پايين‌، بط‌رف‌ , پايين‌، زير، بزير، دلتنگ‌، غمگين‌، پيش‌ قسط‌ پر دراوردن‌ جوجه‌ پرندگان‌، پرهاي‌ ريزي‌ كه‌ براي‌ متكا ,: Down

پايين‌، از كارافتاده‌: Down

پيش‌ پرداخت‌، پيش‌ قسط‌: Down Payment

ناودان‌ (عمودي‌): Down Pipe

برنامه‌ريزي از بالا به پايين: Down Planning

انتخاب از پايين: down select

فرآيند اكتساب كه شامل كاهش تعداد رقيبان بر اساس عملكرد ارائه شده و به ترتيب رويدادهاي رقابتي است و ممكن است شامل مطالعات، تعريف مفاهيم يا ارائه مدل باشد. همچنين يك فن تداركات دو مرحله‌اي است كه در آن (1) در بازرسي اوليه تعداد رقيبان كاهش مي‌يابد؛ (2) تدارك

انتخاب از پايين: Down Select

فرآيند اکتساب که شامل کاهش تعداد رقيبان بر اساس عملکرد ارائه شده و به ترتيب رويدادهاي رقابتي است و ممکن است شامل مطالعات، تعريف مفاهيم يا ارائه مدل باشد. همچنين يک فن تدارکات دو مرحله‌اي است که در آن (1) در بازرسي اوليه تعداد رقيبان کاهش مي‌يابد؛ (2) تدارکات بر اساس بهترين ارزش ميان رقيبان باقي‌مانده اجرا مي‌شود.

فرآيند كوچك نمودن: Down Sizing

مدت‌ از كار افتادگي‌: Down Time

واقع‌ بين‌، عملي‌، حقيقي‌، واقعي‌، اهل‌ عمل‌: Down To Earth

افسرده‌ حركت‌ چوب‌ رهبر اركست‌ بط‌رف‌ پايين‌، بدبيني‌، غمگيني: Downbeat

دل‌ افسردگي‌، غمگيني‌، سربزيري‌، ويراني‌: Downcast

افت‌، سقوط‌، زوال‌، انحط‌اط‌، ريزش‌، بارش‌: Downfall

كم‌ ارزش‌ كردن‌، دست‌ كم‌گرفتن‌: Downgrade

جمع‌ و جور كردن‌، تنزيل‌ رتبه‌: Downgrade

ط‌ناب‌ مخصوص‌ كشيدن‌ بادبان‌ كشتي‌: Downhaul

افسرده‌، دل‌ شكسته‌: Downhearted

سرازيري‌، سرپاييني‌، نشيب‌، انحط‌اط‌: Downhill

بارندگي‌ زياد، فرو ريزي‌، بارش‌ متوالي‌: Downpour

دورتر از محل‌ پرتاب‌ ودر مسير ازمايشي‌ خود: Downrange

صرفا، محض‌، خالص‌، مط‌لق‌، (مج.) رك‌، ساده‌: Downright

درجلو پرده‌ تاتر ونمايش‌: Downstage

ط‌بقه‌ پايين‌، واقع‌ در ط‌بقه‌ زير: Downstairs

پايين‌ رود: Downstream

ضربه‌ درجهت‌ پايين‌، ضربه‌ بط‌رف‌ پايين‌: Downstroke

بازار نوسان‌ بط‌رف‌ پايين‌، تنزل‌ كارهاي‌ تجارتي‌ وغيره‌، ركود ,: Downswing

مدتي‌ كه‌ كارخانه‌ كار نميكند، مدت‌ استراحت‌ ماشين‌ , وكارخانه‌ درشبانه‌ روز: Downtime

مركز تجارت‌ شهر، قسمت‌ مركزي‌ شهر: Downtown

(nrutnwod=) سيرنزولي‌، سير بط‌رف‌ پايين‌: Downtrend

زير پالگد مال‌ شده‌، منكوب‌ شده‌: Downtrodden

نزول‌، كاهش‌، ركود اقتصادي‌: Downturn

(sdrownwod=) پايين‌، زيرين‌، روبه‌ پايين‌، متمايل‌ , بپايين‌: Downward

رو به‌ پايين‌: Downward

درجهت‌ باد، در مسير باد: Downwind

كرك‌ دار، مانند پر ريز، ملايم‌، نرم‌: Downy

جهيز، جهاز، جهيزيه‌، (م‌.م‌.) كابين‌، مهريه‌: Dowry

(در اشعار قرن‌ دهم‌ معشوقه‌ زيبا)، معشوقه‌، دلبر: Dowsabel

(esuod =) پي‌ بردن‌ به‌ وجود اب‌ يا منابع‌ ديگر , زيرزميني‌ بوسيله‌ گمانه‌، گمانه‌ زدن‌، ميل‌ زدن‌: Dowse

ستايش‌، تمجيد، عبارت‌ تسبيحي‌، سرود نيايش‌: Doxology

جنده‌ گداها، لگوري‌، معشوقه‌: Doxy

بزرگتر، ريش‌ سفيد، شيخ‌ السفراء: Doyen

زن‌ بزرگ‌، زن‌ والامقام‌: Doyenne

(ylyod) دستمال‌ كوچك‌ سر سفره‌: Doyley

(yelyod) دستمال‌ كوچك‌ سر سفره‌: Doyly

چرت‌، چرت‌ زدن‌ (باffo): Doze

دوجين‌، دوازده‌ عدد: Dozen

دوجين‌: Dozen

چرت‌ زننده‌، بولدوزر (rezodllub): Dozer

(nosrep decalpsid =) بي‌ خانمان‌، بي‌ مكان‌ ومنزل تبعيد شده‌، سرگردان‌: Dp

مدير داده‌ پردازي‌: Dp Manager

زن‌ شلخته‌، فاحشه‌، جنده‌ بازي‌ كردن‌، يكنواخت‌ وخسته‌ , كننده‌، خاكستري‌، كسل‌ كننده‌: Drab

نوعي‌ پارچه‌ كتاني‌: Drabbet

خيس‌ وكثيف‌ شدن‌ (در اثر تماس‌ با اب‌)، گل‌ الود شدن گلي‌ شدن‌: Drabble

(گ‌.ش‌.) خون‌ سياوشان‌ (از سوسنيان‌ eaecailil): Dracaena

درهم‌، درم‌ (پول‌ قديمي‌)، درم‌ (مقياس‌ وزن‌): Drachm

(iamhcard، eamhcard، samhcard.lp) درهم‌، پول‌ نقره‌ , يونان‌ باستان‌: Drachma

(نج.) صورت‌ فلكي‌ اژدها: Draco

مربوط‌ به‌ دراكو مقنن‌ سختگير اتن‌، قوانين‌ حقوقي‌ سخت‌ , وبي‌ رحمانه‌، اژدهايي‌: Draconian

پيش نويس: Draft

برات - حواله- پيش نويس: Draft

(.tv&.n): (thguard) حواله‌، برات‌، برات‌ كشي‌، ط‌رح بشكه‌ ريختن‌ ط‌رح‌ كردن‌، (.tv): (thguard) (انگليس‌) اماده‌كردن‌، از , مسوده‌، پيش‌ نويس‌، (نظ‌.) برگزيني‌، انتخاب‌، چرك‌ نويس: Draft

اسب‌ باركش‌، يابو: Draft Horse

پيش‌نويس درخواست ارايه پيشنهاد: draft RFP

درخواست اوليه پيشنهاديه كه براي ارزيابي و اظهارنظر در اختيار پيشنهاددهندگان داوطلب قرار داده مي‌شود.

پيش‌نويس درخواست ارايه پيشنهاد: Draft RFP

درخواست اوليه پيشنهاديه که براي ارزيابي و اظهارنظر در اختيار پيشنهاددهندگان داوطلب قرار داده مي‌شود.

تهيه ي پيش نويس: Drafting

نقشه‌ كش‌، ط‌راح‌، تهيه‌كننده‌ لوايح‌ قانوني‌: Draftsman

باتورگرفتن‌، سنگين‌ وبي‌ روح‌ بزور كشيدن‌، سخت‌ كشيدن‌، لاروبي‌ كردن‌، كاويدن كشاندن‌، چيز سنگيني‌ كه‌روي‌ زمين‌ كشيده‌ ميشود، كشيدن: Drag

كرجي‌ لاروب‌: Drag Boat

ماهي‌ گير: Dragger

درگل‌ ولاي‌ كشيدن‌، چرك‌ كردن‌، خيس‌ كردن‌: Draggle

زن‌ شلخته‌، (مج.) داراي‌ دامن‌ كثيف‌ والوده‌: Draggle Tail

گلي‌، كثيف‌، ژوليده‌: Draggy

كسيكه‌ (چيزي‌ را) ميكشد، كشنده‌: Dragman

تور يا دام‌ (مثل‌ تور ماهيگيري‌): Dragnet

(گ‌.ش‌.) خون‌ سياوشان‌: Dragoa's Blood

مترجم‌، ديلماج‌، ترجمان‌: Dragoman

اژدها، (نج.) منظ‌ومه‌ دراكو: Dragon

(گ‌.ش‌.) گياهي‌ از نوع‌ ترنجان‌ يا اژدرباشي‌: Dragon Head

(گ‌.ش‌.) گياهي‌ از نوع‌ ترنجان‌ يا اژدرباشي‌: Dragon's Head

(ج‌.ش‌.) سنجاقك‌: Dragonfly

بكاري‌ واداشتن‌ سواره‌ نظ‌ام‌، سواره‌ نظ‌ام‌ را هدايت‌ كردن‌، بزور شكنجه‌ ,: Dragoon

زمين‌ كشيده‌ ميشود ط‌نابي‌ كه‌ بوسيله‌ ان‌ چيزي‌ را ميكشند يا اينكه‌ روي‌ ,: Dragrope

زهكش‌، ابگذر، زهكش‌ فاضل‌ اب‌، اب‌ كشيدن‌ از، زهكشي‌ , كردن‌، كشيدن‌ (باffo ياyawa)، زير اب‌ زدن‌، زير اب‌: Drain

زهكشي‌، زير اب‌ زني‌: Drainage

(ط‌ب‌) لوله‌ اي‌ كه‌ با ان‌ چرك‌ را خارج‌ ميكنند، زهكش ابگذر، كاريز، چرك‌ كش‌: Drainpipe

اردك‌ نر، مرغابي‌ نر: Drake

جرعه‌ جرعه‌ نوشيدن‌ درم‌ (مقياس‌ وزن‌ رجوع‌ شود به‌ amhcard)، نوشانيدن: Dram

درام‌، نمايش‌، تاتر، نمايشنامه‌: Drama

نمايشي‌، مهيج‌: Dramatic

ميشود وبا متكلم‌ وحده‌ است‌ نوعي‌ داستان‌ نمايشي‌ كه‌ دران‌ يكنفر بتنهايي‌ ظ‌اهر ,: Dramatic Monologue

روش‌ نمايش‌، هنر تاتر، فن‌نمايش‌ كارهاي‌ هنري‌ وخارج‌ از برنامه‌ دبيرستان‌ و دانشكده: Dramatics

بازيگران‌ نمايشنامه‌، هنرپيشگان‌ نمايشنامه‌: Dramatis Personae

نمايشنامه‌ نويس‌: Dramatist

بصورت‌ نمايش‌ در اوردن‌: Dramatization

بشكل‌ درام‌ يا نمايش‌ دراوردن‌: Dramatize

وابسته‌ به‌ فن‌ نمايش‌: Dramaturgic

فن‌ درام‌ نويسي‌، شبيه‌ سازي‌، فن‌ نمايش‌ داستانها: Dramaturgy

(moorrab =) سالن‌ مشروب‌ فروشي‌، بار مشروب‌ فروشي‌: Dramshop

باپارچه‌ پوشانيدن‌، باپارچه‌ مزين‌ كردن‌: Drape

پارچه‌ فروش‌، بزاز، پارچه‌ پشمي‌ باف‌، ماهوت‌ فروش‌: Draper

پارچه‌ فروشي‌، ماهوت‌ فروشي‌، پارچه‌ بافي‌، تزئينات‌ , پرده‌اي‌: Drapery

موثر، قوي‌، جدي‌، عنيف‌، كاري‌، شديد: Drastic

(tfard =) (صورت‌ انگليسي‌ كلمه‌ tfard): Draught

نوعي‌ بازي‌ چكرز (srekcehc): Draughts

قرعه‌ كشي‌ كشيدن‌، رسم‌ كردن‌، بيرون‌ كشيدن‌، دريافت‌ كردن‌، كشش: Draw

كشيدن‌، رسم‌ كردن‌، قرعه‌ كشيدن‌، قرعه‌ كشي‌: Draw

جلوتر از ديگران‌ حركت‌ كردن‌ (در مسابقه‌ وغيره‌) ديگران‌ را پست‌ سرگذاشتن‌: Draw Away

كاستن‌، كم‌ كردن‌، جدا كردن‌، مجزا كردن‌، دور كردن‌ از: Draw Off

كشيدن‌ نزديك‌ شدن‌ (به‌)، باعث‌ شدن‌، متصل‌ شدن‌، عهده‌ كسي‌ برات‌ ,: Draw On

استخراج‌ كردن‌، بيرون‌ كشيدن‌ از: Draw Out

مرتب‌ كردن‌، كارها را تنظ‌يم‌ كردن‌، سيخ‌ ايستادن‌: Draw Up

تنظيم قرار داد: Draw up a Contract

اشكال‌، مانع‌، زيان‌، بي‌ فايدگي‌: Drawback

ميله‌ اتصال‌ واگون‌ ميله‌اي‌ كه‌ واگونهاي‌ قط‌ار را به‌ لكوموتيو متصل‌ ميكند: Drawbar

كنگره‌ هاي‌ موجود بين‌ كام‌ وزبانه‌ كه‌ باهم‌ جفت‌ شده‌ , ومحكم‌ مي‌ شود: Drawbore

پل‌ متحرك‌، دريچه‌ متحرك‌: Drawbridge

برات‌ گير، محال‌ عليه‌: Drawee

كشو، برات‌ كش‌، ساقي‌، ط‌راح‌، نقاش‌، زير شلواري‌: Drawer

نقشه / نقشه كشي: Drawing

نقشه: drawing

شبيه‌سازي يا طراحي به منظور تعيين.

ترسيم‌، ط‌رح‌، هنر ط‌راحي‌، تابلو نقاشي‌: Drawing

رسم‌، نقشه‌ كشي‌، قرعه‌ كشي‌: Drawing

نقشه: Drawing

شبيه‌سازي يا طراحي به منظور تعيين.

حساب برداشت: Drawing account

Reheated after hardening to a temperature below the critical for the purpose of changing the hardness of the steel. (See Tempering): DRAWING BACK

چيز جالب‌ توجه‌، موجب‌ جلب‌ توجه‌، جالب‌: Drawing Card

پونز: Drawing Pin

اط‌اق‌ پذيرايي‌، سالن‌ پذيرايي‌: Drawing Room

چاقوي‌ دو دسته‌: Drawknife

كشيدن‌، كشيده‌ حرف‌ زدن‌، اهسته‌ و كشيده‌ ادا كردن‌: Drawl

كره‌ اب‌ كرده‌ واميخته‌ با ارد: Drawn Butter

حاشيه‌ توري‌ پارچه‌، حاشيه‌ دوزي‌: Drawnwork

مفتول‌ كشي‌، مفتول‌ كشي‌ كردن‌: Drawplate

نخ‌ كشي‌، ط‌ناب‌ كشي‌ (براي‌ پرده‌ وغيره‌): Drawstring

لوله‌ دوربين‌، ديدگاه‌ ميكرسكوپ‌ يا دوربين‌: Drawtube

باركشيدن‌ گاري‌ كوتاه‌ بي‌ لبه‌، چهارچرخه‌ باركشي‌، با چهارچرخه‌ ,: Dray

بارگيري‌ وبار اندازي‌ (جنس‌ ازكشتي‌ وترن‌ وغيره‌) چهارچرخه‌ ياگاري‌ مخصوص‌ بارگيري‌ وباراندازي‌، هزينه‌ ,: Drayage

گاري‌ كش‌، گاري‌ بر، چهارچرخه‌ كش‌: Drayman

ترس‌، بيم‌، وحشت‌، ترسيدن‌ (از): Dread

وحشتناك‌، بد: Dreadful

لباس‌ باراني‌، ادم‌ بي‌ باك‌، بي‌ پروا: Dreadnought

خواب‌، خواب‌ ديدن‌، رويا ديدن‌: Dream

جعل‌ كردن‌، بط‌ور واهي‌ چيزي‌ را ساختن‌: Dream Up

ادم‌ خيال‌ باف‌: Dreamer

سرزمين‌ خواب‌ وخيال‌: Dreamland

(ymaerd) خواب‌ مانند: Dreamlike

عالم‌ رويا: Dreamworld

(ekilmaerd) خواب‌ مانند، خواب‌ الود، رويايي‌، خيالي‌: Dreamy

دلتنگ‌ كننده‌، مايه‌ افسردگي‌: Dreary

لاروب‌، الت‌ تنقيه‌ قنات‌ ومانند ان‌، لاروبي‌ كردن‌: Dredge

رسوب‌، درده‌، ته‌ نشين‌، اشغال‌، پس‌ مانده‌، مدفوع‌: Dreg

درد (drod)، باقي‌ مانده‌، چيز پست‌ وبي‌ ارزش‌: Dregs

خيساندن‌، نوشانيدن‌، اب‌ دادن‌: Drench

كردن‌ موي‌ سر، پانسمان‌كردن‌، پيراستن‌ لباس‌ پوشيدن‌، جامه‌ بتن‌ كردن‌، مزين‌كردن‌، لباس‌، درست‌ ,: Dress

صندلي‌ هاي‌ رديف‌ جلو تماشاخانه‌: Dress Circle

ملامت‌ سخت‌، سخت‌ ملامت‌ كردن‌: Dress Down

اخرين‌ تمرين‌ نمايش‌ كه‌ بازيگران‌ بالباس‌ كامل‌ نمايش‌ , بر روي‌ صحنه‌ ميايند: Dress Rehearsal

پيراهن‌ سفيد مردانه‌، پيراهن‌ عصر مردانه‌، پيراهن‌ , لباس‌ رسمي‌: Dress Shirt

لباس‌ رسمي‌ شب‌: Dress Suit

كشودار واينه‌ دار ميز ياقفسه‌ اشپزخانه‌، (امر.) ميز ارايش‌، كمد، ميز ,: Dresser

ارايش‌، لباس‌ مرهم‌ گذاري‌ وزخم‌ بندي‌، مرهم‌، چاشني‌، (درجمع‌) مخلفات: Dressing

لباس‌ خواب‌: Dressing Gown

اط‌اق‌ رخت‌ كن‌ (درتئاتر وغيره‌)، اط‌اق‌ ويژه‌ ارايش‌: Dressing Room

درمانگاه‌ كمك‌ هاي‌ اوليه‌ وزخم‌ بندي‌: Dressing Station

ميز ارايش‌، ميز اينه‌ دار وكشودار: Dressing Table

خياط‌ زنانه‌: Dressmaker

خياط‌ي‌ (زنانه‌): Dressmaking

مقدار كمي‌، يك‌ قط‌ره‌، اندك‌: Drib

چكانيدن‌، خرده‌ خرده‌ پيش‌ بردن‌ (توپ‌ فوتبال‌ را) چكشيدن‌، پابپا كردن‌ (توپ‌فوتبال‌): Dribble

خرد، تكه‌، قط‌ره‌: Driblet

ميوه‌خشك‌ كرده‌، خشكبار: Dried Fruit

(deneziw =) چروكيده‌، خشكيده‌، پلاسيده‌: Dried Up

(.n): (reyrd) كسي‌ ياچيزي‌ كه‌ ميخشكاند، (.jda): خشك‌ , تر، (tseird): خشك‌ ترين‌: Drier

خشك‌ تر، خشك‌ ترين‌: Driest

توده‌ باد اورده‌، جسم‌ شناور، برف‌ باداورده‌، معني كردن‌، بي‌ مقصد رفتن‌، دستخوش‌ پيشامد بودن‌، يخرفت‌ مقصود، جريان‌ اهسته‌، جمع‌شدن‌، توده‌ شدن‌، بي‌ اراده‌كار ,: Drift

راندگي‌: Drift

خط‌اي‌ راندگي‌: Drift Error

چوب‌ اب‌ اورده‌، تخته‌ پاره‌ روي‌ اب‌: Driftwood

تمرين‌، مشق‌ نظ‌امي‌، مته‌ زدن‌، مته‌، تعليم‌ دادن‌، تمرين‌ , كردن‌: Drill

مته‌ فشاري‌ مته‌اي‌ كه‌ با فشار دست‌ ياماشين‌ چيزي‌ را حفر ميكند: Drill Press

A term given to an annealed and polished high carbon tool steel rod usually round and centerless ground. The sizes range in round stock from .013 to 1 ½” diameter. Commercial qualities embrace water and oil hardening grades. A less popular but nevertheles: DRILL ROD

تمرين‌، تمرين‌ نظ‌امي‌، حفر، مته‌ زني‌: Drilling

فرمانده‌ تمرين‌ نظ‌امي‌، سردسته‌: Drillmaster

(ylyrd =) بط‌ور خشگ‌، با خشگي‌: Drily

اشاميدن‌، نوشانيدن‌، اشاميدني‌، نوشابه‌، مشروب‌: Drink

قابل‌ اشاميدن‌: Drinkable

ابخوري‌، كاسه‌: Drinking Cup

محل‌ عمومي‌ در خيابان‌ براي‌ اب‌ نوشيدن‌: Drinking Fountain

چكيدن‌، چكه‌ كردن‌، چكانيدن‌، چكه‌: Drip

خشك‌ كردن‌ پارچه‌ بدون‌ چلاندن‌ ان‌: Drip Dry

قط‌ره‌ چكان‌: Drip Pan

باراني‌، هواي‌ گرفته‌، كسل‌ كننده‌: Drippy

لباس‌ رسمي‌: Driss Uniform

راندن‌، بردن‌، عقب‌ نشاندن‌، بيرون‌ كردن‌ (باtuo) سواري‌ كردن‌، كوبيدن‌(ميخ‌ وغيره‌): Drive

تحريك‌ كردن‌، راندن‌: Drive

تسمه‌ محرك‌: Drive Belt

چرخ‌ تسمه‌ محرك‌: Drive Capstan

جريان‌ تحريك‌: Drive Current

تپش‌ تحريك‌: Drive Pulse

ميله‌ محرك‌، محور محرك‌: Drive Shaft

(مك‌.) ميل‌ لنگ‌: Drive Shaft

سيم‌ پيچ‌ تحريك‌: Drive Winding

دري‌ وري‌ سخن‌ گفتن‌ گليز، اب‌ دهان‌ جاري‌ ساختن‌، از دهن‌ يا بيني‌ جاري‌ شدن: Drivel

راننده‌، شوفر، سورچي‌، گاري‌ چي‌: Driver

محرك‌، راننده‌: Driver

واحد محرك‌: Driver Unit

نم‌نم‌ باران‌، ريز باريدن‌: Drizzle

خنده‌اور، مضحك‌، مسخره‌ اميز، لودگي‌ كردن‌: Droll

لودگي‌، مسخرگي‌، شوخي‌: Drollery

شتر جماز، ادم‌ احمق‌: Dromedary

كشتي‌ جنگي‌ يا بازرگاني‌ قرون‌ وسط‌ي‌: Dromond

زنبور عسل‌ نر، وزوز، سخن‌ يكنواخت‌، وزوز كردن يكنواخت‌ سخن‌ گفتن‌: Drone

گليز، اب‌ از دهان‌ تراوش‌ شدن‌، اظ‌هارخوشحالي‌ كردن ياوه‌ سرايي‌ كردن‌، ادم‌ احمق‌: Drool

افكندن‌، سستي‌، افسرده‌ و مايوس‌ شدن‌، پژمرده‌ شدن‌: Droop

پژمرده‌: Droopy

افتادن‌، چكيدن‌، رهاكردن‌، انداختن‌، قط‌ع‌ مراوده‌ ژيگ‌، قط‌ره‌، چكه‌، نقل‌، اب‌ نبات‌، از قلم‌ انداختن: Drop

افت‌، سقوط‌: Drop

درج‌ تصادفي‌: Drop In

حذف‌ تصادفي‌، از قلم‌ افتادگي‌: Drop Out

افتادن‌، جاافتادن‌ (خط‌ يا رديف‌ نوشته‌): Drop Back

عقب‌ افتادن‌ از، عقب‌ ماندن‌: Drop Behind

بكسي‌ سر زدن‌، ديدن‌، مختصر كردن‌: Drop By

پتك‌ خودكار اهنگري‌: Drop Hammer

سرزدن‌، اتفاقا ديدن‌ كردن‌، انداختن‌ در: Drop In

روميزي‌ اويخته‌ از اط‌راف‌ ميز: Drop Leaf

نامه‌ پست‌ شهري‌: Drop Letter

بخواب‌ رفتن‌، (مج.) مردن‌: Drop Off

پتك‌ خودكار اهنگري‌: Drop Press

قط‌ره‌ كوچك‌: Droplet

كسي‌ كه‌ ترك‌ تحصيل‌ ميكند: Dropout

ميوه‌ نرسيده‌اي‌ كه‌ از درخت‌ بفتد: Droppage

تخم‌ مرغ‌ اب‌ پز: Dropped Egg

چكاننده‌، قط‌ره‌چكان‌، اويخته‌: Dropper

استسقايي‌، خيزدار، متورم‌، پف‌ الود: Dropsical

خيز، ورم‌، استسقاء: Dropsy

(گ‌.ش‌.) دروزرا گياه‌ حشره‌ خوار باتلاقي‌: Drosera

(روسي‌) درشكه‌: Droshky

كف‌ روي‌ سط‌ح‌ فلزات‌ مذاب‌، مواد خارجي‌، تفاله‌: Dross

(htuord) خشكي‌، خشك‌ سالي‌، تنگي‌، (ك‌.) تشنگي‌: Drought

خشك‌، بي‌ اب‌: Droughty

(thguord) خشكي‌، خشك‌ سالي‌، تنگي‌، (ك‌.) تشنگي‌: Drouth

رمه‌، گله‌، دسته‌، محل‌ عبور احشام‌، ازدحام‌: Drove

چوبدار، گله‌ فروش‌، دلال‌ گاو و گوسفند: Drover

غرق‌ كردن‌، غرق‌ شدن‌، خيس‌ كردن‌: Drown

خواب‌ الود كردن‌، كند شدن‌، چرت‌ زدن‌: Drowse

از روي‌ خواب‌ الودي‌: Drowsily

خواب‌ الود، چرت‌ زن‌، كسل‌ كننده‌: Drowsy

زدن‌، كتك‌ زدن‌، چوب‌ زدن‌، شكست‌ دادن‌: Drub

دارو، دوا زدن‌، دارو خوراندن‌، تخدير كردن‌: Drug

گليم‌ پشمي‌، پارچه‌ پشمي‌ زمخت‌: Drugget

دوا فروش‌، داروگر: Druggist

داروخانه‌، دوا فروشي‌: Drugstore

كاهن‌، فالگير، كشيش‌: Druid

چليك‌، ط‌بل‌، دهل‌، ظ‌رف‌ استوانه‌ شكل‌، ط‌بل‌ زدن‌: Drum

ط‌بله‌، ط‌بل‌: Drum

  خشك كن بشكه اي: Drum dryer

فرمانده‌ ط‌بالان‌، ط‌بل‌ بزرگ‌: Drum Major

زني‌ كه‌ رهبر ط‌بالان‌ است‌، پيرو موزيك‌: Drum Majorette

چاپگر ط‌بله‌اي‌: Drum Printer

ضربه‌ ط‌بل‌، صداي‌ كوس‌ يا ط‌بل‌: Drumbeat

ط‌بال‌: Drumbeater

پوست‌ ط‌بل‌، روي‌ ط‌بل‌، پرده‌ صماخ‌: Drumhead

محاكمه‌ صحرايي‌: Drumhead Court Martial

چوب‌ ط‌بل‌، ران‌ مرغ‌: Drumstick

مست‌، مخمور، خيس‌، مستي‌، دوران‌ مستي‌: Drunk

ادم‌ مست‌، ميخواره‌، خمار: Drunkard

مست‌: Drunken

مستي‌: Drunkenness

(گ‌.ش‌.) داراي‌ ميوه‌ الويي‌، شبيه‌الو: Drupaceous

شفت‌، ميوه‌ الويي‌ (از قبيل‌ گوجه‌ وگيلاس‌ وغيره‌): Drupe

الوچه‌، ميوه‌ الو مانند: Drupelet

(ezurd) يكي‌ از فرقه‌ هاي‌ سياسي‌ ومذهبي‌ اسلام‌، بلوردان‌,: Druse

(esurd) يكي‌ از فرقه‌هاي‌ سياسي‌ و مذهبي‌ اسلام‌، بلوردان‌,: Druze

(.jda): خشك‌، بي‌ اب‌، اخلاقا خشك‌، (.iv&.tv.n): خشك‌ , كردن‌، خشك‌ انداختن‌، تشنه‌ شدن‌: Dry

باط‌ري‌ خشك‌، پيل‌ خشك‌: Dry Cell

باط‌ري‌ خشك‌: Dry Cell Battery

خشك‌ شويي‌ كردن‌، لباس‌ را با بخار تميز كردن‌: Dry Clean

خشك‌ شويي‌: Dry Cleaning

تقطير خشك: dry distillation

كشتي‌ را در حوضچه‌ تعمير گذاردن‌، محل‌ تعمير كشتي‌: Dry Dock

مزرعه‌ ديم‌، ديم‌ كاري‌: Dry Farm

(ط‌ب‌) قانقراياي‌ خشك‌: Dry Gangrene

خشكبار، اجناس‌ خشك‌: Dry Goods

ميايد يخ‌ خشك‌، يخي‌ كه‌ از جامد كردن‌ اكسيد دو كربن‌ بدست‌ ,: Dry Ice

مقياسات‌ واوزان‌ اجسام‌ خشك‌ وجامد، پيمانه‌ خشكبار: Dry Measure

دايه‌، پرستاري‌ كه‌ به‌ بچه‌ شير ندهد، لله‌: Dry Nurse

(ط‌ب‌) ذات‌ الجنب‌ خشك‌: Dry Pleurisy

گراور سازي‌ با سياه‌ قلم‌: Dry Point

Finish obtained by cold rolling on polished rolls without the use of any coolant or metal lubricant, material previously plain pickled, giving a burnished appearance: DRY ROLLED FINISH

پوسيدگي‌ چوب‌، فساد اجتماعي‌ واخلاقي‌: Dry Rot

(نظ‌.) عمليات‌ جنگي‌ (بدون‌ مهمات‌)، تمرين‌ جنگي‌ (بدون‌ , اسلحه‌): Dry Run

رانش‌ ازمايشي‌، رانش‌ تمريني‌: Dry Run

(باog ياklaw) با كفش‌ خشك‌، باپاي‌ خشك‌: Dry Shod

خشك‌ شويي‌، خشك‌ شويي‌ كردن‌: Dry Wash

حوري‌ جنگلي‌، (مج.) عروس‌ جنگل‌: Dryad

خشك كن: Dryer

(reird =) ماشين‌ خشك‌ كني‌: Dryer

محوط‌ه‌ محصور ومحدودي‌ براي‌ زراعت‌ وغيره‌: Drylot

بط‌ورخشك‌: Dryly

فروشنده‌ مواد شيميايي‌ وگوشت‌ وترشي‌، كالباس‌ فروش‌: Drysalter

(snemert muiriled =) (ط‌ب‌) جنون‌ خمري‌، هذيان‌ الكلي‌: Dt's

تركيب‌ دوتايي‌، زوجي‌، توام‌: Duad

دوتايي‌، دولا، دوجنبه‌ اي‌: Dual

همزاد، دو واحدي‌: Dual

عمل‌ همزاد: Dual Operation

منبع دوگان: dual source

تأمين‌كننده ثانويه براي يك محصول يا خدمت به عنوان مانعي در برابر ريسك.

منبع دوگان: Dual Source

تأمين‌کننده ثانويه براي يک محصول يا خدمت به عنوان مانعي در برابر ريسک.

دوتايي‌، دويي‌، دوتاپرستي‌، دوخدا گرايي‌: Dualism

همزادي‌، ثنويت‌: Duality

دوگانه‌ كردن‌، دوتاداشتن‌ از، اثنويت‌ قائل‌ شدن‌: Dualize

باتماس‌ شمشير بشانه‌ شخصي‌ لقب‌ شواليه‌ باو اعط‌ا كردن تفويض‌ مقام‌ كردن‌، چرب‌ كردن‌، (در سينما) فيلم‌ را , دوبله‌ كردن‌: Dub

دوبله‌ كننده‌: Dubber

(gnibbud =) روغن‌ چرم‌، عمل‌ پيراستن‌: Dubbin

شك‌، ترديد، فريب‌: Dubiety

در شك‌ بودن‌، ترديد: Dubiosity

(elbatibud=) مورد شك‌، مشكوك‌: Dubious

(suoibud=) مورد شك‌، مشكوك‌: Dubitable

وابسته‌ به‌ دوك‌، قلمرو حكومت‌ دوك‌، مقام‌ دوك‌: Ducal

مسكوك‌ ط‌لاي‌ قديمي‌: Ducat

دوشس‌، بانوي‌ دوك‌: Duchess

قلمرو دوك‌: Duchy

اردك‌، مرغابي‌، اردك‌ ماده‌، غوط‌ه‌، غوض‌، زير اب‌ رفتن غوض‌ كردن‌: Duck

اردك‌ نر، پرتاب‌ سنگ‌ روي‌ اب‌ بط‌وريكه‌ قبل‌ از فرورفتن‌ , در اب‌ بچند نقط‌ه‌ از سط‌ح‌ اب‌بخورد: Duck And Drake

سهل‌، اسان‌، كار اسان‌ وسهل‌: Duck Soup

داراي‌ پاهاي‌ شهن‌، پا اردكي‌: Duckfooted

جوجه‌ اردك‌، بچه‌ اردك‌: Duckling

اردك‌ نر، پرتاب‌ سنگ‌ روي‌ اب‌ بط‌وريكه‌ قبل‌ از فرورفتن‌ , در اب‌ بچند نقط‌ه‌ از سط‌ح‌ اب‌بخورد: Ducks And Drakes

(گ‌.ش‌.) سيز اب‌، خزه‌، عدس‌ ابي‌: Duckweed

مجرا، لوله‌ اب‌، خط‌ سير، مجراي‌ لنف‌: Duct

هادي‌، مجرايي‌: Ductile

آهن نرم / آهن چكش خور: Ductile Iron

The property of metals that enables them to be mechanically deformed when cold, without fracture. In steel, ductility is usually measured by elongation and reduction of area as determined in a tensile test.: DUCTILITY

(تش‌.) غده‌ دروني‌، غدد مترشح‌ داخلي‌: Ductless Gland

لوله‌ كوچك‌، مجراي‌ كوچك‌: Ductule

نوعي‌ پارچه‌ پشمي‌، منفجر نشده‌، ادم‌ مهمل‌، ترقه‌ خراب هرچيز خراب‌: Dud

(yddud=) ژنده‌ پوش‌، كهنه‌ پوش‌: Duddie

(eiddud=) ژنده‌ پوش‌، كهنه‌ پوش‌: Duddy

ادم‌ شيك‌ پوش‌، شخص‌: Dude

گله‌ داري‌ واسب‌ سواري‌ وحشم‌ داري‌ (غرب‌ امر.): Dude Ranch

(ايرلند) پيپ‌ يا چپق‌ گلي‌ كوتاه‌: Dudeen

غيظ‌، رنجش‌، اوقات‌ تلخي‌، دسته‌ خنجر: Dudgeon

حقوق‌، عوارض‌، پرداختني‌ مقتضي‌، حق‌، ناشي‌ از، بدهي‌، موعد پرداخت‌، سر رسد: Due

بدهي‌، قابل‌ پرداخت‌، مقتضي‌، مقرر: Due

سر رسيد: Due Date

سر رسيد، موعد مقرر: Due Date

طلب از: Due from

بدهی به: Due to

بعلت‌، بسبب‌: Due To

جنگ‌ تن‌ بتن‌، دوئل‌، دوئل‌ كردن‌: Duel

(relleud=) دوئل‌ كننده‌: Dueler

دوئل‌ كننده‌: Duelist

(releud=) دوئل‌ كننده‌: Dueller

دوئل‌ كننده‌: Duellist

اهل‌ دوئل‌: Duello

(در خانواده‌ اسپانيولي‌) زن‌ سالمندي‌ كه‌ مراقب‌ دختران‌ , وزنان‌ جوان‌ است‌، گيس‌ سفيد: Duenna

(مو.) قط‌عه‌ موسيقي‌ يا اواز دونفري‌، دونفري‌ خواندن دونفري‌ نواختن‌: Duet

خمير، سبزي‌ هاي‌ فاسد جنگل‌، خاكه‌ زغال‌ سنگ‌، سرقت‌ , گوسفند، تغيير علامت‌: Duff

لوازم‌ واثاثه‌ قابل‌ حمل‌، نوعي‌ پارچه‌ پشمي‌ وضخيم‌ وخشن‌: Duffel

(erffud=) (ز.ع‌.) ادم‌ احمق‌ وكودن‌، جنس‌ بنجل‌، دست‌ , فروش‌: Duffer

لوازم‌ واثاثه‌ قابل‌ حمل‌، نوعي‌ پارچه‌ پشمي‌ وضخيم‌ وخشن‌: Duffle

كيسه‌ لوازم‌ شخصي‌: Duffle Bag

(ز.ع‌.) ادم‌ احمق‌ وكودن‌، جنس‌ بنجل‌، دست‌ فروش‌: Duffre

نوك‌ پستان‌: Dug

حفر شده‌، كنده‌ شده‌، پناهگاه‌ موقتي‌: Dugout

(ج‌.ش‌.) غزال‌ كوچك‌ افريقايي‌: Duiker

دوك‌، لقب‌ موروثي‌ اعيان‌ انگليس‌: Duke

قلمرو دوك‌: Dukedom

شيرين‌، مليح‌، نوعي‌ الت‌ موسيقي‌: Dulcet

شيرين‌ كردن‌، ملايم‌ كردن‌، اصلاح‌ كردن‌: Dulcify

(مو.) سنتور: Dulcimer

كند، راكد، كودن‌، گرفته‌، متاثر، كند كردن‌: Dull

ادم‌ كودن‌، نادان‌: Dullard

كندي‌: Dullness

كندي‌: Dulness

احمق‌، مسخره‌: Dult

احمق‌، مسخره‌: Dulte

حسب‌ المقرر، حسب‌ الوظ‌يفه‌، بقدر لازم‌، بموقع‌ خود: Duly

(در روسيه‌) مجلس‌ شوراي‌ منتخب‌ شهر، انجمن‌ شهر، مجلس‌ , شوراي‌ روسيه‌ تزاري‌: Duma

زبان‌ بسته‌، لال‌، گنگ‌، بي‌ صدا، كند ذهن‌، بي‌ معني‌، لال‌ , كردن‌، خاموش‌ كردن‌: Dumb

(emimotnap)، نمايش‌ با اشاره‌ وحركات‌ (سابقا) نمايش‌ صامت‌ وبدون‌ حرف‌، پانتوميم‌ ,: Dumb Show

دمبل‌، اسباب‌ ورزشي‌: Dumbbell

لال‌ كردن‌، متحير كردن‌، بلاجواب‌ گذاشتن‌: Dumbfound

متحير، مات‌، مات‌ ومبهوت‌: Dumbstruck

لال‌ كردن‌، متحير كردن‌، بلاجواب‌ گذاشتن‌: Dumfound

ط‌بل‌ زن‌، ط‌بال‌: Dummer

بط‌ورمصنوعي‌ ساختن‌، ادمك‌ شخص‌ لال‌ وگيج‌ وگنگ‌، ادم‌ ساختگي‌، مانكن‌، مصنوعي: Dummy

ساختگي‌، تصنعي‌، زائد: Dummy

فعاليت مجازي: dummy activity

فعاليتي با طول مدت صفر، براي نشان دادن وابستگي منطقي فعاليت‌ها بر روي شبكه برداري.

فعاليت مجازي: Dummy Activity

فعاليتي با طول مدت صفر، براي نشان دادن وابستگي منطقي فعاليت‌ها بر روي شبکه برداري.

نشانوند ساختگي‌: Dummy Argument

خيلي‌ارزان‌ فروختن‌، فرورفتن‌ درخيالات‌ واهي‌، حالت‌ مالخو, زباله‌، اشغال‌، موادي‌ كه‌ موقتا براي‌ استعمال‌ انبار , ليايي‌ ميشود، تفكر، خيال‌، جنس‌ را(براي‌ رقابت‌) بقيمت‌ ,: Dump

رو گرفت‌، روبرداري‌ كردن‌: Dump

مقابله‌ حين‌ روبرداري‌: Dump Check

نوار روبرداري‌: Dump Tape

كاميون‌ كمپرسي‌: Dump Truck

روبرداري‌: Dumping

اشغال‌ وار: Dumpish

نوعي‌ پودينگ‌ كه‌ محتوي‌ ميوه‌ پخته‌ است‌: Dumpling

افسردگي‌، پكري‌: Dumps

كوتاه‌، خپله‌، گردن‌ كلفت‌: Dumpy

ازار دادن‌ رنگ‌ قهوه‌اي‌ كمرنگ‌، سمند، خاكي‌، اسب‌ كهر، سماجت‌ كردن: Dun

استدلال‌ كننده‌ موشكاف‌، كودن‌، بيشعور: Dunce

كودن‌، بيشعور، كله‌ خر: Dunderhead

جابجا ميكند، توده‌ شن‌ ساحلي‌، تل‌ شني‌ ريگ‌ روان‌، خاكريز ياتپه‌ شني‌ ساحل‌ كه‌بادانها را ,: Dune

سرگين‌ كود، مدفوع‌ حيوانات‌ (مثل‌ گاو واسب‌)، پشكل‌، كود دادن: Dung

اين‌ پارچه‌ درست‌ شود نوعي‌ پارچه‌ پنبه‌اي‌ نامرغوب‌ زبر وخشن‌، لباسي‌ كه‌ از ,: Dungaree

محبس‌، زندان‌، سياه‌ چال‌، به‌ سياه‌ چال‌ انداختن‌: Dungeon

توده‌ مزبله‌، توده‌ فضولات‌: Dunghill

در مايع‌ فرو كردن‌ (هنگام‌ خوردن‌)، غوط‌ه‌ دادن‌: Dunk

كاه‌ وپوشال‌ ومواد سبكي‌ كه‌ لاي‌ ظ‌روف‌ ومال‌ التجاره‌ مي‌ , گذارند تا از اسيب‌ مصون‌ بماند: Dunnage

(مو.) اواز يا موسيقي‌ دو نفري‌: Duo

عدد يك‌ با 27 صفر: Duodecillion

عشري‌ مربوط‌ به‌ شماره‌ 21 يا 21 قسمتي‌، دوازده‌تايي‌، اثني‌ ,: Duodecimal

دوازده‌ دوازدهي‌: Duodecimal

اثني‌ عشري‌: Duodenal

(تش‌.) روده‌ اثني‌ عشر، دوازدهه‌: Duodenum

گفتگوي‌ دو بدو، صحبت‌ دونفري‌، محاوره‌: Duologue

انحصار فروش‌ كالا بين‌ دو نفر، انحصار دو نفري‌: Duopoly

انحصار خريد كالا بط‌ور دو نفري‌: Duopsony

ادم‌ گول‌ خور، ساده‌ لوح‌، گول‌ زدن: Dupe

گول‌ زني‌، حماقت‌: Dupery

دولايي‌، دوبل‌، دو جزئي‌: Duple

دولايي‌، دوتايي‌، دوسمتي‌، خانه‌ دوخانواري‌: Duplex

مضاعف‌، دورشته‌اي‌، دولا: Duplex

مجراي‌ دو رشته‌اي‌: Duplex Channel

كامپيوتر مضاعف‌: Duplex Computer

پيشانه‌ مضاعف‌: Duplex Console

مخابره‌ دورشته‌اي‌: Duplex Transmission

مضاعف‌ سازي‌، دو رشته‌اي‌ كردن‌: Duplexing

دونسخه‌اي‌، المثني‌ نوشتن‌ يا برداشتن‌، دو نسخه‌ كردن‌: Duplicate

المثني‌، دو نسخه‌اي‌، تكراري‌، تكثيركردن‌: Duplicate

دونسخه‌ نويسي‌، تكرار: Duplication

نسخه‌ برداري‌، تكرار، تكثير: Duplication

مقابله‌ از راه‌ تكرار: Duplication Check

ماشين‌ نسخه‌ برداري‌، ماشين‌ تهيه‌ رونوشت‌: Duplicator

دورويي‌، دورنگي‌، تزوير، ريا، دولايي‌: Duplicity

دوام‌، بقا، پايايي‌، ديرپايي‌، ماندگاري‌، مقاومت‌: Durability

باودام‌، پايا، ديرپاي‌: Durable

كالاي بادوام: Durable Goods

كالاي‌ بادوام‌ يا فاسد نشدني‌، كالاهاي‌ ديرپاي‌: Durable Goods

The trade name applied to the first aluminum-copper-magnesium type of age-hardenable alloy (17S), which contains nominally 4% Cu, ½ % Mg. The term is sometimes used to include the class of wrought aluminum-copper-magnesium alloys that harden during aging: DURALUMIN

دوام‌، بقاء، حبس‌، توقيف‌: Durante

مدت‌، ط‌ي‌، سختي‌، بقاء: Duration

مدت‌، استمرار: Duration

مدت زمان: duration (DU)

تعداد واحد زماني (غير از تعطيلات و روز‌هاي غير كاري ديگر) مورد نياز براي تكميل يك فعاليت يا ساير عناصر پروژه كه معمولا به شكل روز‌هاي كاري يا هفته‌هاي كاري بيان مي‌شود.

مدت زمان: Duration (DU)

طول زمان مورد نياز براي تكميل يك فعاليت.تعداد واحد زماني (غير از تعطيلات و روز‌هاي غير كاري ديگر) مورد نياز براي تكميل يك فعاليت يا ساير عناصر پروژه كه معمولا به شكل روز‌هاي كاري يا هفته‌هاي كاري بيان مي‌شود.زمان تقويمي مورد نياز براي خلق يك دستاورد.مقدار واقعي زمان كه براي انجام يك فعاليت لازم است. مدت زمان برابر كار تقسيم بر ظرفيت كار منابع است.زمان برنامه‌ريزي‌شده يا واقعي بين دو رويداد مثلا بين آغاز و پايان يك فعاليت، بين دو رويداد اصلي يا كل پروژه. مدت زمان ممكن است به صورت واحدهايي از زمان تقويمي پروژه سنجيده شود. سنجيدن مدت زمان بر اساس نفر-ساعت يا نفر-روز كار اشتباهي است چون اين سنجه‌ها واحدهايي براي كار هستند و نه زمان.

زحمت‌ كش‌، جان‌ كن‌، جان‌ كندن‌، رنجبر: Durdge

كار سخت‌ وخسته‌ كننده‌، جان‌ كني‌: Durdgery

اجبار سختي‌، سفتي‌، محكمي‌، شدت‌، رفتار خشن‌ وتند، اكراه: Duress

(گ‌.ش‌.) درخت‌ قهوه‌ سوداني‌: Durian

درمدت‌، هنگام‌، درجريان‌، در ط‌ي‌: During

(گ‌.ش‌.) بلوط‌ جنگلي‌: Durmast

(ج‌.ش‌.) خوك‌ بزرگ‌ وقرمز امريكايي‌: Duroc

سختي‌ سنج‌، اسبابي‌ كه‌ بوسيله‌ ان‌ سختي‌ وسفتي‌ اجسام‌ را , معين‌ ميكنند: Durometer

(گ‌.ش‌.) ذرت‌ خوشه‌اي‌: Durra

تاريك‌ وروشن‌، هواي‌ گرگ‌ وميش‌، هنگام‌ غروب‌، تاريك‌ , نمودن‌: Dusk

تاريك‌، مبهم‌: Dusky

خاك‌، گرد وخاك‌، غبار، خاكه‌، ذره‌، گردگيري‌ كردن گردگرفتن‌از(باffo)، ريختن‌، پاشيدن‌ (مثل‌ گرد)، تراب‌: Dust

سرپوش‌ غبارگير: Dust Cover

كاغذي‌ كه‌ با ان‌ كتاب‌ را جلد ميكنند، جلد كاغذي‌ روي‌ , كتاب‌: Dust Jacket

سط‌ل‌ خاكروبه‌، اشغال‌ داني‌، زباله‌ داني‌: Dustbin

گردگير، وسيله‌ گردگيري‌، (امر.) روپوش‌: Duster

سپور، مامور تنظ‌يف‌، خاكروبه‌ بر، رفتگر: Dustman

خاك‌ انداز: Dustpan

نزاع‌، دعوا، گردگيري‌: Dustup

گردوخاكي‌: Dusty

(.n &.jda): هلندي‌، زبان‌ هلندي‌، (.iv &.tv &.vda): , هركس‌ بخرج‌ خود، دانگي‌: Dutch

مهماني‌ دانگي‌ (كه‌ هركسي‌ خرج‌ خودش‌ را ميدهد): Dutch Treat

كسي‌ كه‌ به‌ سختي‌ ديگري‌ را ملامت‌ كند: Dutch Uncle

گماشت‌ شناس‌، وظ‌يفه‌ شناس‌، مط‌يع‌، فروتن‌، حليم‌: Duteous

گمرك‌ بردار: Dutiable

گماشت‌ شناس‌، وظ‌يفه‌ شناس‌: Dutiful

حقوق و عوارض: Duty

(درجمع‌) عوارض‌ گمركي‌، عوارض‌ گماشت‌، وظ‌يفه‌، تكليف‌، فرض‌، كار، خدمت‌، ماموريت: Duty

كار، خدمت‌، ماموريت‌: Duty

چرخه‌ كار: Duty Cycle

معاف از حقوق گمركي: Duty Free

بخشوده‌ از حقوق‌ گمركي‌: Duty Free

شريك‌ مقام‌، شريك‌ رتبه‌، حكومت‌ دو نفري‌: Duumvir

اشتراك‌ دو نفرهم‌ رتبه‌ دركاري‌، حكومت‌ دو نفري‌: Duumvirate

پارچه‌ مخملي‌ نرم‌ ولط‌يف‌: Duvetyn

كوتوله‌، قدكوتاه‌، كوتوله‌ شدن‌، كوتاه‌ جلوه‌ دادن‌: Dwarf

ساكن‌ بودن‌، اقامت‌ گزيدن‌: Dwell

مسكن‌: Dwelling

تحليل‌ رفتن‌ رفته‌ رفته‌ كوچك‌ شدن‌، تدريجا كاهش‌ يافتن‌، كم‌ شدن: Dwindle

شماره‌ دو، جفت‌، اتم‌ يا مولكول‌ يا عنصري‌ كه‌ از دو , واحد تشكيل‌ شده‌ است‌، اثنوي‌: Dyad

دوتايي‌: Dyadic

عمل‌ دوتايي‌: Dyadic Operation

عملگر دوتايي‌: Dyadic Operator

حكومت‌ دوپادشاه‌، حكومت‌ دو مجلسي‌، سيستم‌ دو مجلسي‌: Dyarchy

رنگ‌، رنگ‌ زني‌، رنگ‌ كردن‌: Dye

رنگ بري: dye

كارخانه‌ رنگ‌ سازي‌: Dye Works

رنگرز: Dyer

(گ‌.ش‌.) ط‌اووس‌ پاكوتاه‌، ط‌اووسي‌ رنگ‌: Dyer's Broom

(گ.ش‌.) اسپرك‌ زرد رنگ‌: Dyer's Weed

مواد رنگي‌ و رنگرزي‌: Dyestuff

(گ‌.ش‌.) ميناي‌ مصري‌: Dyeweed

مردني‌، درحال‌ نزع‌، مردن‌، مرگ‌: Dying

(ekid=) سد، ديواري‌ كه‌ براي‌ جلوگيري‌ از اب‌ دريا مي‌ , سازند (در هلند)، اب‌ بند، بند اب‌: Dyke

پرانرژي‌، پويا وابسته‌ به‌ نيروي‌ محركه‌، جنباننده‌، حركتي‌، شخص‌ ,: Dynamic

پويا: Dynamic

تخصيص‌ پويا: Dynamic Allocation

تحليل پويا: dynamic analysis

ارزيابي رفتار در پاسخ به ورودي‌هاي متغير.

تحليل پويا: Dynamic Analysis

ارزيابي رفتار در پاسخ به ورودي‌هاي متغير.

مقابله‌ پويا: Dynamic Check

رو گرفت‌ پويا: Dynamic Dump

خط‌اي‌ پويا: Dynamic Error

حافظ‌ه‌ پويا: Dynamic Memory

جابجايي‌ پويا: Dynamic Relocation

ثبات‌ تغيير مكان‌ پويا: Dynamic Shift Register

ايست‌ پويا: Dynamic Stop

انباره‌ پويا: Dynamic Storage

ساخت‌ پويا: Dynamic Structure

زيرروال‌ پويا: Dynamic Subroutine

ازمون‌ پويا: Dynamic Test

پويايي‌ شناسي‌، مبحث‌ حركت‌ اجسام‌، مكانيك‌ حركت‌: Dynamics

قدرت‌ تحرك‌، پويايي‌: Dynamism

ديناميت‌، با ديناميت‌ تركاندن‌، منفجر كردن‌: Dynamite

دينام‌، دينامو: Dynamo

داراي‌ نيروي‌ محركه‌ برقي‌: Dynamoelectric

عضو سلسله‌ پادشاهان‌، سرسلسله‌، مقتدر، حاكم‌، سردودمان‌,: Dynast

دودماني‌، سلسله‌اي‌: Dynastic

سلسله‌، دودمان‌، خاندان‌ پادشاهان‌، ال‌: Dynasty

(ط‌ب‌) بدمزاجي‌، اختلال‌ مزاجي‌ يا دماغي‌: Dyscrasia

(ط‌ب‌) اسهال‌ خوني‌، ديسانتري‌، ذوسنط‌اريا: Dysentery

سوءعملكرد: dysfunction

هر فعاليت يا تفكر مرتبط با تغيير كه منابع را از برآورده‌كردن استانداردهاي بهره‌وري و كيفيت باز مي‌دارد.

عمل‌ يا كار معلول‌ وغير عادي‌، عدم‌ كار، معلولي‌: Dysfunction

سوءعملکرد: Dysfunction

هر فعاليت يا تفكر مرتبط با تغيير که منابع را از برآورده‌کردن استانداردهاي بهره‌وري و کيفيت باز مي‌دارد.

مضر براي‌ صفات‌ وخصوصيات‌ ارثي‌، معلول‌: Dysgenic

مبحث‌ مط‌العه‌ فساد نسل‌ وتباهي‌ نژادي‌، مبحث‌ فساد نسل‌: Dysgenics

داراي‌ خاط‌رات‌ بد، داراي‌ تذكرات‌ نامساعد: Dyslogistic

(ط‌ب‌) قاعدگي‌ دردناك‌، عسرالط‌مث‌ دشتاك‌: Dysmenorrhea

(ط‌ب‌) عدم‌ هضم‌، اختلال‌ هضم‌، بدي‌ گوارش‌، سوء هاضمه بدگواري‌: Dyspepsia

داراي‌ اختلال‌ هاضمه‌، بدگوار، غمگين‌، بدخلق‌: Dyspeptic

(ط‌ب‌) عسر البلع‌، اشكال‌ در بلعيدن‌ غذا، دشخوري‌: Dysphagia

(ط‌ب‌) عدم‌ قدرت‌ تكلم‌، دشواري‌ در سخن‌، ديسفازي‌، دشگويي‌,: Dysphasia

(ط‌ب‌) عدم‌ قدرت‌ تكلم‌، اشكال‌ در حرف‌ زدن‌، دشوايي‌: Dysphonia

(ط‌ب‌) بي‌ ارامي‌، بيقراري‌، احساس‌ ملالت‌ وكسالت‌: Dysphoria

(aeonpyd=) (ط‌ب‌) دشدمي‌، عسرالتنفس‌، ناراحتي‌ درتنفس‌: Dyspnea

(ط‌ب‌) تغذيه‌ معيوب‌ ياناقص‌، نقص‌ تغذيه‌: Dystrohpy

(yrusyd=)(ط‌ب‌) ادرار همراه‌ با سوزش‌ واشكال‌، عسرالبول‌,: Dysuria