لغتنامه

(tsirhc erofeb=) قبل‌ از ميلاد: Bc

دومين‌ حرف‌ الفباي‌ انگليسي‌ كه‌ازحروف‌ بي‌صداست‌، دو , صفحه‌ سفيد اول‌ و اخر كتاب‌، شكل‌ B، هرشكلي‌ شبيه‌ به‌ B: B

خشاب انفجار: b

اب تغذيه ديگ بخار: B.F.W

نقطه جوش: b.p.

واحدگرمادرسيستم انگليسي: B.T.U.

بع‌بع‌ (گوسفند)، بع‌بع‌ كردن‌، مثل‌ گوسفند صدا كردن‌: Ba

بع‌بع‌ (گوسفند)، بع‌بع‌ كردن‌، مثل‌ گوسفند صدا كردن‌: Baa

پدر، بابا: Baba

ياوه‌، سخن‌ بيهوده‌، من‌ ومن‌ ور ور كردن‌، سخن‌ نامفهوم‌ گفتن‌، فاش‌ كردن‌، ياوه‌ گفتن: Babble

(ybab=) ط‌فل‌، نوزاد، كودك‌، شخص‌ ساده‌ و معصوم‌: Babe

اغتشاش‌، شلوغي‌، بناي‌ شگرف‌، ط‌رح‌ خيالي‌ شهر و برج‌ قديم‌ بابل‌، هرج‌ و مرج‌، سخن‌ پرقيل‌ و قال: Babel

اشكال‌ مضحك‌، شكل‌ عجيب‌ و غريب‌، (ج‌.ش‌.) يكنوع‌ ميمون‌ , يا عنتر دم‌ كوتاه‌: Baboon

كفش‌ سرپايي‌، پاپوش‌: Babouche

بچه‌، كودك‌، ط‌فل‌، نوزاد، مانند كودك‌ رفتار كردن نوازش‌ كردن‌: Baby

محل‌ نگهداري‌ كودكان‌: Baby Farm

(د.گ‌.) بچه‌داري‌ كردن‌ (درغياب‌ والدينشان‌)، از بچه‌ , نگاهداري‌ كردن‌: Baby Sit

بچه‌ نگهدار: Baby Sitter

بچگي‌: Babyhood

ط‌فل‌ مانند، كودك‌ مانند: Babyish

شهر بابل‌ قديم‌: Babylon

ليسانسيه‌ يا مهندس‌، درجه‌ باشليه‌: Baccalaureate

باكارا، يكنوع‌ بازي‌ ورق‌: Baccara

باكارا، يكنوع‌ بازي‌ ورق‌: Baccarat

تماما گوشتي‌، داراي‌ ميوه‌ گوشتي‌، دانه‌دار، انگوري توت‌ مانند: Baccate

(مج.) ميگسار و باده‌پرست‌، عياش‌ وابسته‌ به‌ باكوس‌ (suhccab) الهه‌ء باده‌ و باده‌ پرستي: Bacchanal

جشن‌ باده‌ گساري‌، جشن‌ و شادماني‌ پر سر و صدا: Bacchanalia

وابسته‌ به‌ جشن‌ باده‌ گساري‌ و شادماني‌: Bacchanalian

ميگساري‌، ميگسار، باده‌پرست‌: Bacchant

زن‌ عياش‌ و ميگسار: Bacchante

وابسته‌ به‌ باده‌گساري‌: Bacchantic

پرهياهو، اواز مستي‌ وابسته‌ به‌ باكوس‌ خداي‌ ميگساري‌ و پرستش‌ او، مستانه‌ و: Bacchic

(افسانه‌ء يونان‌) رب‌ النوع‌ شراب‌ و باده‌، شراب‌: Bacchus

داراي‌ ميوه‌ گوشتي‌، توت‌ دار، دانه‌دار: Bacciferous

مجرد و عزب‌ زندگي‌ كردن‌: Bach

بدون‌ عيال‌، عزب‌، مجرد، مرد بي‌ زن‌، زن‌ بي‌ شوهر، مرد , ميشود، ليسانسيه‌، مهندس‌، باشليه‌، دانشياب‌ يا زني‌ كه‌ بگرفتن‌ اولين‌درجه‌ء علمي‌ دانشگاه‌ نائل‌: Bachelor

تجرد، عزبي‌: Bachelorhood

عصايي‌ شكل‌، بشكل‌ ميله‌هاي‌ كوچك‌، ميله‌ ميله‌: Bacillar

عصايي‌ شكل‌، بشكل‌ ميله‌هاي‌ كوچك‌، ميله‌ ميله‌: Bacillary

باسيل‌ سياه‌ زخم‌)، باسيل‌ باكتريهاي‌ ميله‌اي‌ شكل‌ كه‌ توليد هاگ‌ ميكنند(مثل‌ ,: Bacillus

پشت نويسي: Back

پشت‌انداختن‌، بعقب‌ رفتن‌، بعقب‌ بردن‌، برپشت‌ چيزي‌ , جبران‌، ازعقب‌، پشت‌ سر، بدهي‌ پس‌افتاده‌، پشتي‌ كردن عقب‌، پشت‌ (بدن‌)، پس‌، عقبي‌، گذشته‌، پشتي‌، پشتي‌ , قرارگرفتن‌، سوارشدن‌، پشت‌ چيزي‌ نوشتن‌، ظ‌هرنويسي‌ كردن‌ كنندگان‌، تكيه‌گاه‌، به‌عقب‌، درعقب‌، برگشت‌، پاداش: Back

براي قرقره كابل: back brake; post brake

بازپرداخت هزينه: back charge

هزينه‌هاي خريدار براي اقدامات اصلاحي كه صورت حساب آن براي پرداخت، به تأمين‌كننده ارائه مي‌شود.

بازپرداخت هزينه: Back Charge

هزينه‌هاي خريدار براي اقدامات اصلاحي که صورت حساب آن براي پرداخت، به تأمين‌کننده ارائه مي‌شود.هزينه‌هايي نظير تعمير كالاي معيوب كه در حقيقت به عهده فروشنده است ولي بر اساس توافق قبلي، خريدار متحمل هزينه آن نشده و هزينه‌ها را از فروشنده مطالبه مي‌كند.

پشت ريز: back fill

ليست مداد: Back Flush

اشتقاق‌ معكوس‌، لغت‌ سازي‌، اشتقاق‌ لغات‌ از يكديگر: Back Formation

در پشت‌، پشت‌ سر: Back Of

ابزار پس گرداني: back off toll; bumper sub; bumper qar

آزاد سازي: back off; unscrewing

حقوق‌ عقب‌ افتاده‌: Back Pay

فشارمعكوس ، فشارتخليه: Back Pressure

شير پس فشار: back pressure valve

تلمبه زني جانبي چاه: back side pumping op a well

پيش‌ جوابي‌: Back Talk

باز كردن: back v off; unscrew v; break v ont; break v off

شستشوي (باجريان) معكوس: Back Wash

تلمبه زني مركب: back- crank pumping

كابل لوله گير: back- up line

گرفتن: back-up

آچار لوله گير: back-up tongs; backups

كمردرد، پشت‌ درد: Backache

عضو هيئت‌ قانونگذاري‌: Backbencher

غيبت‌ كردن‌، پشت‌ سركسي‌ سخن‌ گفتن‌: Backbite

تخته‌ يا صفحه‌ء پشت‌ هرچيزي‌، تخته‌ء پشت‌ قاب‌ عكس‌ وغيره‌: Backboard

استواري‌، استحكام‌ تيره‌ء پشت‌، ستون‌ فقرات‌، (مج.) پشت‌، استقامت: Backbone

چند پشت‌ بعقب‌ برگشتن‌: Backcross

درعقب‌، وسيله‌ نهايي‌ يا زير جلي‌، پنهان‌: Backdoor

پرده‌ء پشت‌ صحنه‌ء تاتر: Backdrop

داراي‌ پشت‌، پشتي‌ دار، پشت‌ گرم‌: Backed

ميكند، حمال‌، باربر نگهدار، پشتيبان‌، حامي‌، كسي‌ كه‌ دراجراي‌ نقشه‌اي‌ كمك‌ ,: Backer

زمين‌ خوردگي‌: Backfall

(درفوتبال‌) چهاربازيكن‌ خط‌ دفاع‌ كه‌ در پشت‌ خط‌ حمله‌اند,: Backfield

پس‌ زدن‌ تفنگ‌، منفجر شدن‌ قبل‌ از موقع‌، نتيجه‌ معكوس‌ , گرفتن‌: Backfire

نرد، تخته‌ نرد: Backgammon

زمينه‌، نهانگاه‌، سابقه‌: Background

زمينه‌، سابقه‌: Background

بازتاب‌ زمينه‌اي‌: Background Reflection

پردازش‌ زمينه‌اي‌: Background Processing

برنامه‌ زمينه‌اي‌: Background Program

پشت‌ دستي‌ يا ضربه‌ با پشت‌ راكت‌(دربازي‌ تنيس‌ و غيره‌) زشت‌، ناهنجار، با پشت‌ دست‌ضربه‌ زدن‌، باپشت‌ راكت‌ ضربت‌ , وارد كردن‌: Backhand

ضربت‌ چوگان‌ از پشت‌ سر: Backhand Stroke

پشتي‌، پشتيبان‌، پوشش‌، تصديق‌ در پشت‌ يا ظ‌هر ورقه ديركردن‌، كندي‌: Backing

پشتيباني‌، پشتيبان‌: Backing

انباره‌ پشتيبان‌: Backing Store

واكنش‌ شديد: Backlash

(درماشين‌) پس‌ زني‌، پس‌ زدن‌، عكس‌ العمل‌ سياسي‌: Backlash

جاي بازي: backlash

فشار مخالف: backlash; back pressure;bp

انبارشدن‌، كار ناتمام‌ يا انباشته‌ جنسي‌ كه‌ بابت‌ سفارشات‌ درانبارموجوداست‌، جمع‌ شدن كنده‌ بزرگي‌ كه‌ پشت‌ اتش‌ بخاري‌ گذارده‌ ميشود، موجودي‌ ,: Backlog

پس‌ افت‌: Backlog

اجاره‌ء پس‌ افتاده‌: Backrent

تكيه‌گاه‌، پشتي‌، متكا: Backrest

بازداشت‌، عقب‌ زني‌، معكوس‌، وارونه‌: Backset

كفل‌، پشت‌، عقب‌ هر چيزي‌، خصوصي‌، محرمانه‌: Backside

تظ‌اهر بصميميت‌ كردن‌، چاخان‌ كردن‌: Backslap

(از دين‌) برگشتن‌، سيرقهقرايي‌ كردن‌: Backslide

پسبرد، پسبردن‌: Backspace

دخشه‌ پسبرد: Backspace Character

پسبرد: Backspacing

در پس‌ پرده‌، محرمانه‌، خصوصي‌، مربوط‌ به‌ پشت‌ پرده‌ء , نمايش‌ (مخصوصااط‌اق‌ رخت‌ كن‌): Backstage

پله‌كان‌ پشت‌ نهاني‌، غيرمستقيم‌، رمزي‌، (م‌.ل‌.) از راه‌ پله‌كان‌ عقبي: Backstairs

كوك‌ زيگزاگ‌، كوك‌ چپ‌ و راست‌: Backstitch

خط‌ سيرجهت‌ مخالف‌ مبداء مسابقه‌: Backstretch

ضربه‌ باپشت‌ دست‌، (درتفنگ‌) پس‌ زني‌، لگدزني‌، برگشت عقب‌ زني‌، (شنا) كرال‌ پشت‌: Backstroke

برگشته‌ بط‌ور مايل‌ واريب‌: Backswept

شمشير يك‌ لبه‌ء برنده‌، شمشير يكدمه‌: Backsword

شمشيرباز: Backsword Man

رد گم‌ كردن‌، عدول‌ كردن‌: Backtrack

پشتيبان‌، پشتيباني‌ كردن‌: Backup

پرونده‌ پشتيبان‌: Backup File

سيستم‌ پشتيبان‌: Backup System

به‌ عقب‌: Backward

عقب‌ افتاده‌، به‌پشت‌، ازپشت‌، وارونه‌، عقب‌ مانده‌، كودن‌: Backward

حركت پس رو: backward pass

محاسبه ديرترين زمان اتمام (تاريخ) براي همه فعاليت‌هاي تكميل نشده شبكه. اين زمان با حركت از انتهاي شبكه تعيين مي‌شود

حرکت پس رو: Backward Pass

محاسبه آخرين تاريخ شروع و پايان قابل قبول کار ناتمام، با حركت پسرو در شبکه از تاريخ تحويل.محاسبه ديرترين زمان خاتمه، با شروع از پايان شبكه براي بخش تكميل نشده فعاليت‌هاي اين شبكه.محاسبه ديرترين زمان اتمام (تاريخ) براي همه فعاليت‌هاي تكميل نشده شبكه. اين زمان با حركت از انتهاي شبكه تعيين مي‌شود.محاسبه ديرترين تاريخ اتمام و شروع. اين مقدار در زمان‌بندي روش مسير بحراني بكار مي‌رود.رويه تحليل زماني براي محاسبه ديرترين تاريخ‌هاي شروع و پايان همه فعاليت‌هاي پروژه.

ارجاع‌ به‌ عقب‌: Backward Reference

عقب‌ افتادگي‌: Backwardness

عقب‌ افتاده‌، به‌پشت‌، ازپشت‌، وارونه‌، عقب‌ مانده‌، كودن‌: Backwards

عواقب‌ مراجعت‌ موج‌، اضط‌راب‌ يا اشفتگي‌ بعداز انجام‌ عملي: Backwash

مرداب‌، باريكه‌ اب‌، جاي‌ دورافتاده‌: Backwater

اراضي‌ جنگلي‌ دوراز شهر، جنگلهاي‌ دورافتاده‌: Backwoods

دهاتي‌، اهل‌ جاي‌ دورافتاده‌: Backwoodsman

گوشت‌ نمك‌ زده‌ء پهلو و پشت‌ خوك‌: Bacon

(muiretcab fo.lp) ميكرب‌ هاي‌ تك‌ ياخته‌، باكتري تركيزه‌: Bacteria

(زيست‌ شناسي‌) وابسته‌ به‌ باكتري‌، ميكربي‌: Bacterial

نابود كننده‌ء باكتري‌، ضد باكتري‌: Bactericidal

باكتري‌ كش‌: Bactericide

باكتري كش: bactericide

مربوط‌ به‌ ميكرب‌ شناسي‌، وابسته‌ به‌ باكتري‌ شناسي‌: Bacteriologic

ميكرب‌ شناس‌، متخصص‌ شناسايي‌ انواع‌ باكتريها: Bacteriologist

علم‌ ميكرب‌ شناسي‌، باكتري‌ شناسي‌: Bacteriology

انهدام‌ باكتري‌، فساد و تحليل‌ ميكرب‌: Bacteriolysis

باكتري‌ خواري‌، تغذيه‌ از باكتري‌: Bacteriophagy

تحت‌ تاثير باكتري‌، الودگي‌ بميكرب‌: Bacterization

تحت‌ تاثير باكتري‌ قراردادن‌، با ميكرب‌ الوده‌ شدن‌: Bacterize

باختري‌، دوكوهانه‌: Bactrian

ميله‌اي‌ شكل‌، بشكل‌ ميله‌: Baculiform

&.jda): بد، زشت‌، ناصحيح‌، بي‌اعتبار، نامساعد، مضر (dib fo.P) زمان‌ ماضي‌ قديمي‌ فعل‌ dib، (.vda &.n , زيان‌اور، بداخلاق‌، شرير، بدكار، بدخو، لاوصول‌: Bad

ازردگي‌، خشم‌، رنجش‌، تلخي‌، تندي‌، زنندگي‌، مسموميت‌ , خون‌ دراثرعصبانيت‌، خصومت‌: Bad Blood

بدخو، تندخو: Bad Tempered

(dib fo.p) زمان‌ ماضي‌ فعل‌ dib: Bade

نشان‌، علامت‌، امضاء و علامت‌ برجسته‌ و مشخص‌: Badge

(.n): دستفروش‌، دوره‌گرد، خرده‌ فروش‌، (ج‌.ش‌) گوركن اذيت‌ كردن‌، ازار كردن‌ خرسك‌، شغاره‌(eadiletsum)، (.tv): سربسر گذاشتن: Badger

خوشمزگي‌، لودگي‌، پرحرفي‌: Badinage

زمين‌ لم‌ يزرع‌، زمين‌ سنگلاخ‌ يا باط‌لاقي‌: Badland

بط‌وربد، بط‌ور ناشايسته‌: Badly

بدمينتن‌، نوعي‌ بازي‌ تنيس‌ باتوپ‌ پردار: Badminton

بي‌نتيجه‌ كردن‌، پريشاني‌، اهانت‌ گيج‌ يا گمراه‌ كردن‌، مغشوش‌ كردن‌، دستپاچه‌ كردن: Baffle

سپر ، موجگير: Baffle

طوقه سپري: baffle collar; comenting collar; cementer

صفحه منحرف كننده: baffle plate

صفحه موجگير: Baffle Plate

گيجي‌، دست‌ پاچگي‌: Bafflement

گيج‌ كننده‌، دست‌ پاچه‌ كننده‌: Baffler

تيغه ها و پوشش ها: Baffles & Jackets

كيسه‌، كيف‌، جوال‌، ساك‌، خورجين‌، چنته‌، باد كردن متورم‌ شدن‌، ربودن‌: Bag

متهي كيسهيي: bag auger; sack borer

تفاله‌، تفاله‌ نيشكر: Bagasse

چيزجزئي‌ واندك‌، (مج.) چيز بيهوده‌، ناقابل‌: Bagatelle

نان‌ شيريني‌ حلقوي‌: Bagel

يك‌ كيسه‌، يك‌ بسته‌، يك‌ بقچه‌: Bagful

بار و بنه‌ء مسافر، چمدان‌، بارسفر: Baggage

بط‌ورباد كرده‌، كيسه‌ دار، بط‌ورشل‌ و ول‌: Baggily

بادكردگي‌، پف‌ كردگي‌، غرور، شلي‌: Bagginess

پارچه‌ كيسه‌اي‌، كيسه‌: Bagging

بادكرده‌، شل‌، ول‌، كيسه‌اي‌ متورم‌، قلنبه‌: Baggy

(مو.) ني‌انبان‌ كه‌ در اسكاتلند مرسوم‌ است‌، پرحرفي‌: Bagpipe

نوازنده‌ء ني‌انبان‌: Bagpiper

(ج‌.ش‌) كرم‌ حشره‌ بيد يا پروانه‌: Bagworm

به‌، علامت‌ تعجب‌ حاكي‌ ازاهانت‌ و تحقير: Bah

جزايرباهاما واقع‌ درهندغربي‌ و جنوب‌ فلوريدا: Bahama Islands

توقيف‌، حبس‌، واگذاري‌، انتقال‌، ضمانت‌، كفالت‌، بامانت‌ , سپردن‌، كفيل‌ گرفتن‌، تسمه‌، حلقه‌ دور چليك‌، سط‌ل‌، بقيد , كفيل‌ ازاد كردن‌: Bail

دسته لاي كشي: bail of the bailer

به‌ قيد كفيل‌ ازاد كردن‌ و شدن‌، با پاراشوت‌ از , هواپيما پريدن‌: Bail Out

تميز كاري كردن: bail v; bail v out; bail v down; bail v dry

تحويل‌ گيرنده‌، ضامن‌ و متعهد: Bailee

اجاره‌ دهنده‌، امانت‌ دهنده‌، كفيل‌ دهنده‌: Bailer

حفاري با لوله تميزكاري: bailer boring

گيرهي لوله تميزكاري: bailer clamp

نمونه لاي كشي: bailer sample

دريچه لايكشي: bailer valve

دلوچه لاي كشي: bailer; bailingscoop

ديوار با حياط‌ خارجي‌ قلعه‌ ملوك‌ الط‌وايفي‌: Bailey

پل‌ متحرك‌ وموقتي‌: Bailey Bridge

ffiliab، عضوانجمن‌ شهر: Bailie

ناظ‌ر، ضابط‌، امين‌ صلح‌ يا قاضي‌، نگهبان‌ دژ سلط‌نتي‌: Bailiff

لاي كشي: bailing

كابل تميزكاري: bailing drum; sandline reel; sand reel;sandline spool

كابل لاي كشي: bailing line; sand line; bailing rope; sand pump line

تأسيسات تميزكاري: bailing plant

توليد با لولهي تميزكاري: bailing production

مخزن لاي كشي: bailing tank; bailing tube

چاه در دست تميزكاري: bailing well

ناحيه‌ قلمرو مامور، مباشرت‌، نظ‌ارت‌، پيشخدمتي‌: Bailiwick

امانت‌ گيري‌، امانت‌ داري‌، سمساري‌، كفالت‌: Bailment

اجاره‌ دهنده‌، امانت‌ دهنده‌، كفيل‌ دهنده‌: Bailor

ضامن‌، كفيل‌: Bailsman

A slender, needle-like (acicular) microstructure appearing in spring steel strip characterized by toughness and greater ductility than tempered Martensite. Bainite is a decomposition product of Austenite best developed at interrupted holding temperatures: BAINITE

بچه‌، فرزند: Bairn

دانه‌، چينه‌، مايه‌ تط‌ميع‌، دانه‌ء دام‌ ط‌عمه‌دادن‌، خوراك‌ دادن‌، ط‌عمه‌رابه‌ قلاب‌ ماهيگيري‌ بستن: Bait

تط‌ميع‌ و وسوسه‌ كننده‌، ط‌عمه‌ دهنده‌: Baiter

نوعي‌ فلانل‌ روميزي‌: Baize

پختن‌، ط‌بخ‌ كردن‌: Bake

نان‌ شيريني‌، شيريني‌ اردي‌، غذاي‌ پخته‌: Baked Meat

نان‌ شيريني‌، شيريني‌ اردي‌، غذاي‌ پخته‌: Bakemeat

نانوا، خباز: Baker

سيزده‌: Baker's Dozen

نوعي‌ مخمر ابجو (eaisiverec secymorahccas): Bakers Yeast

دكان‌ نانوايي‌ يا شيريني‌ پزي‌: Bakery

نانوايي‌، دكان‌ نانوايي‌: Bakeshop

پودر خميرمايه‌: Baking Powder

جوش‌ شيرين‌: Baking Soda

(فارسي‌است‌) بخشش‌، انعام‌، (مج.) رشوه‌: Baksheesh

(مو) بالالايكا يكنوع‌ الت‌ موسيقي‌ شبيه‌ گيتار، يكنوع‌ , رقص‌: Balalaika

تراز- بالانس: Balance

ترازو، ميزان‌، تراز، موازنه‌، تتمه‌ حساب‌، برابركردن موازنه‌ كردن‌، توازن‌: Balance

تعادل‌، توازن‌، مانده‌، متعادل‌ كردن‌: Balance

تعادل ، متعادل كردن ، موازنه كردن: Balance

تراز بودجه: Balance a Budget

مانده موجودي: Balance in Hand

مانده پرداخت‌ها: Balance of Payment

كابل تعادل: balance rope

تراز نامه: Balance Sheet

ترازنامه: Balance sheet

ترازنامه: balance sheet

يك گزارش مالي كه دارائي‌ها و بدهي‌ها را جز به جز بيان مي‌كند.

ترازنامه‌: Balance Sheet

ترازنامه: Balance Sheet

يک گزارش مالي که دارائي‌ها و بدهي‌ها را جز به جز بيان مي‌کند.

حساب های ترازنامه ای: Balance sheet accounts

وزنه تعادل: Balance Weight

وزنه تعادل: balance weight; counter weight; counterbalance

متعادل‌، متوازن‌: Balanced

بالا كشي به كمك پارسنگ: balanced hoisting

چاه قائم: balanced hole

بار متعادل: balanced load

سيستم‌ متعادل‌: Balanced System

سوپاپ تعادل: balanced valve

متعادل‌ كننده‌، ترازودار، اكروبات‌: Balancer

ياقوت‌ پوست‌ پيازي‌، يكنوع‌ ياقوت‌ سرخ‌، لعل‌ بدخشان‌: Balas

يكنوع‌ پارچه‌ء نخي‌ كه‌ براي‌ زيرپوش‌ بكار ميرود: Balbriggan

ايوان‌، بالاخانه‌، بالكن‌، لژ بالا: Balcony

عريان‌، كچل‌، ط‌اس‌ شدن‌ ط‌اس‌، بيمو، كل‌، برهنه‌، (مج.) بي‌ لط‌ف‌، ساده‌، بي‌ ملاحت: Bald

(ج‌.ش‌.) عقاب‌ گر، نوعي‌ عقاب‌ كه‌ در شمال‌ امريكا زندگي‌ , ميكند: Bald Eagle

سخن‌ بي‌ معني‌، چرند، ياوه‌، نوشابه‌ كف‌ الود: Balderdash

ادم‌ ط‌اس‌: Baldhead

ادم‌ ط‌اس‌: Baldpate

بند شمشير، حمايل‌: Baldric

عدل‌، لنگه‌، تا، تاچه‌، مصيبت‌، بلا، رنج‌، محنت‌، رقصيدن‌: Bale

ماهي‌ سيم‌ والانه‌، استخوان‌ نهنگ‌ (enobelahw)، بالن‌، بال‌، باله: Baleen

اتش‌ خط‌ر، اتش‌ علامت‌، اتش‌ مرده‌ سوزاني‌: Balefire

محنت‌ بار، مصيبت‌ بار، غم‌ انگيز: Baleful

رفتن‌از، امتناع‌ ورزيدن‌، رد كردن‌، زيرش‌ زدن‌ مرز، زمين‌ شخم‌ نشده‌، (مج) مانع‌، مايه‌ء لغزش‌، ط‌فره‌ ,: Balk

تقسيم‌ بقط‌عات‌ ريز (مثل‌ كشورهاي‌ بالكان‌): Balkanization

جزيره‌ء بالكان‌) ناحيه‌اي‌ را بقط‌عات‌ ريز تقسيم‌ كردن‌ (مثل‌ كشورهاي‌ شبه‌ ,: Balkanize

ط‌فره‌رو، زيرش‌ زن‌: Balker

ط‌فره‌رو، امتناعي‌: Balky

گلوله‌ كردن‌، گرهك‌ گلوله‌، گوي‌، توپ‌ بازي‌، مجلس‌ رقص‌، رقص‌، ايام‌ خوش: Ball

مفصل‌ ماشيني‌ كه‌ گلوله‌ دارد و درتوي‌ حفره‌اي‌ قرار , ميگيرد: Ball And Socket Joint

باساني‌ ميلغزد بلبرينگ‌، چرخ‌ فلزي‌ كه‌ روي‌ ساچمه‌هاي‌ فلزي‌ كوچكي‌ ,: Ball Bearing

ياتاقان ساچمه اي: Ball Bearing

عمق سنج ساچمه‌اي: ball breaker

شير يك طرفه ساچمه‌اي: ball check valve

شير يك طرفه توپي ، شير يك طرفه كروي: Ball Check Valve

شير شناور كروي: ball cock

كره شناور ، توپي: Ball Float

گل‌ سينه‌: Ball Flower

رانش به وسيله‌اتصال سيبكي: ball joint drive

قلم‌ خودكار: Ball Point Pen

سر كروي شكل: ball shaped head

ياتاقانهاي ضربه گير ساچمه اي: Ball Thrust Bearings

شيركروي ، شيرساچمه اي ، شيرفلكه: Ball Valve

شير فلكه ساچمه‌اي: ball valve; globe valve

روش ساچمه و حلقه: ball-and-ring method

مفصل زانويي: ball-and-socket joint; ball head; ball qoint;

ان‌ داستاني‌ بيان‌ ميشود، يك‌ قط‌عه‌ء رومانتيك‌ شعر افسانه‌اي‌، (مو.) تصنيف‌، اواز يكنفري‌ كه‌ در ضمن‌ ,: Ballad

ترجيع‌بند دارد، قصيده‌، مسمط‌ مستزاد قط‌عه‌ منظ‌ومي‌ مركب‌ از سه‌ مصرع‌ مساوي‌ و متشابه‌ و يك‌ , مصرع‌ كوتاه‌تر كه‌ هريك‌از اين‌ چهار قسمت‌ يك‌ بيت‌ ,: Ballade

شعر، قصيده‌، تصنيف‌ سازي‌: Balladry

سنگيني‌، شن‌ و خرده‌ سنگي‌ كه‌ در راه‌اهن‌ بكارميرود كيسه‌ شني‌ كه‌ در موقع‌صعودبالون‌ پايين‌ مياندازند، سنگ‌ , ماسه‌، هرچيز سنگيني‌ چون‌ شن‌ و ماسه‌ كه‌ در ته‌ كشتي‌ , ميريزند تا از واژگون‌ شدنش‌ جلوگيري‌كند، بالاست و شن‌ در ته‌ كشتي‌ يا بالون‌ ريختن‌، سنگين‌ كردن‌: Ballast

وزنه تعادل ، وسيله موازنه: Ballast

ظرفيت پارسنگ گيري: ballast capacity

محفظهي بار موازنه: ballast cell

اتاق موازنه: ballast room

مخزن آب موازنه: ballast tank

متوارن كردن در محل: ballast v into place

آب موازنه: ballast water

پايه متوازن شده: ballasted flanged base

توازن بخشي: ballasting operation

رقاصه‌، رقاصه‌ بالت‌: Ballerina

بالت‌، رقص‌ ورزشي‌ و هنري‌: Ballet

شيفته‌ رقص‌ بالت‌: Balletomane

عشق‌ يا جنون‌ نسبت‌ به‌ بالت‌: Balletomania

گلي شدن مته: balling up of the bit

(eatsillab.lp): منجنيق‌، سنگ‌ انداز، كشكنجير: Ballista

پرتابه‌اي‌ وابسته‌ به‌علم‌ پرتاب‌ گلوله‌، مربوط‌ بعلم‌ , حركت‌ اجسامي‌ كه‌ درهوا پرتاپ‌ ميشوند: Ballistic

موشك‌، پرتابه‌: Ballistic Missile

پرتاب‌ گلوله‌ واجسام‌ پرتاب‌ شونده‌ پرتابه‌ شناسي‌، علم‌ حركت‌ اجسام‌ پرتاب‌ شونده‌، مبحث‌ ,: Ballistics

بالون‌، بادكنك‌، با بالون‌ پروازكردن‌، مثل‌ بالون‌: Balloon

لاستيك‌ بادي‌ عاج‌دار: Balloon Tire

اراء نوشته‌، با ورقه‌ راي‌ دادن‌، قرعه‌ كشيدن‌ ورقه‌ راي‌، مهره‌ راي‌ و قرعه‌كشي‌، راي‌ مخفي‌، مجموع‌ ,: Ballot

سالن‌ رقص‌: Ballroom

&.tv) اگهي‌ پر سر و صدا كردن‌ (.n) نمايش‌ پر سر و صدا(براي‌ جلب‌ توجه‌ مردم‌).(iv ,: Ballyhoo

بلسان‌، مرهم‌: Balm

مرهمي‌، خنك‌ كننده‌: Balmily

حالت‌ مرهمي‌، خوشبويي‌: Balminess

يكنوع‌ كلاه‌ نوك‌ تيز يكنوع‌ نيم‌ تنه‌ پشمي‌، يكنوع‌ چكمه‌ يا پوتين‌ بندي: Balmoral

مرهم‌، داراي‌ خاصيت‌ مرهم‌، خنك‌ كننده‌، خوشبو: Balmy

کارت ارزیابی متوازن : Balnaced Scorecard

   يک روش ارزيابي عملکردِ کسب‌وکار است که بر مقياس‌هاي عملکرد مالي، عمليات‌هاي داخلي، نوآوري، يادگيري و رضايت مشتري، مبتني ميباشد.

علم‌ استحمام‌ درماني‌، مبحث‌ استحمام‌ در ابهاي‌ گرم‌: Balneology

(angolob=) مزخرف‌، چرند، نوعي‌ كالباس‌: Baloney

بلسان‌، درخت‌ گل‌ حنا: Balsam

وابسته‌ به‌ بلسان‌: Balsamic

درياي‌ بالتيك‌ در شمال‌ اروپا، وابسته‌ به‌ بالتيك‌: Baltic

بين‌ اقوام‌ اسلاو شاخه‌ء زبان‌ هند و اروپايي‌ رايج‌ در سواحل‌ بالتيك‌ و ,: Balto Slavic

بلوچ‌، زبان‌ بلوچي‌: Baluchi

ستون‌ كوچك‌ گچ‌ بري‌ شده‌، ستون‌ نرده‌: Baluster

ط‌ارمي‌، نرده‌: Balustrade

بچه‌ كوچك‌، نوزاد، تصوير مسيح‌ در قنداق‌: Bambino

(گ‌.ش‌.) خيزران‌، ني‌ هندي‌، چوب‌ خيزران‌، عصاي‌ خيزران ساخته‌ شده‌ از ني‌: Bamboo

سرحدات‌ چين‌ كمونيست‌، مانع‌، پرده‌ء حصيري‌: Bamboo Curtain

گول‌ زدن‌، ريشخند كردن‌: Bamboozle

ريشخند، فريب‌: Bamboozlement

قدغن‌ كردن‌، تحريم‌ كردن‌، لعن‌ كردن‌، لعن‌، حكم‌ تحريم‌ , يا تكفير، اعلان‌ ازدواج‌ در كليسا: Ban

پيش‌ پا افتاده‌، مبتذل‌، معمولي‌، همه‌ جايي‌: Banal

ابتذال‌، پيش‌ پا افتادگي‌: Banality

موز: Banana

باند يا بانداژ، نوار زخم‌ بندي‌، متحد كردن‌، دسته‌ , بستن‌، متحد شدن‌ بند و زنجير، تسمه‌ يا بند مخصوص‌ محكم‌ كردن‌، نوار كردن‌، نوار پيچيدن‌، بصورت‌ نوار در اوردن‌، با نوار , لولا، اركستر، دسته‌ء موسيقي‌، اتحاد، توافق‌، روبان: Band

باند، نوار: Band

ترمز تسمه اي: band brake

ماشين‌ اره‌ باريك‌، اره‌ نواري‌: Band Saw

A hardened tempered bright polished high carbon cold rolled spring steel strip produced especially for use in the manufacture of band saws for sawing wood, non ferrous metals, and plastics. Usually carries some nickel and with a Rockwell value of approxim: BAND SAW STEEL (WOOD)

است‌ جايگاه‌ دسته‌ء موزيك‌ كه‌ عقب‌ ان‌ بشكل‌ صدف‌ مقعر بزرگي‌ ,: Band Shell

چرخ اصلي: band wheel

تسمه چرخ اصلي: band wheel belt

محور چرخ اصلي: band wheel shaft

راه‌حل موقت : Band-Aid

     حل يا رفع يک مشکل به‌صورت موقتي.

نوار زخم‌ بندي‌، با نوار بستن‌: Bandage

دستمال‌ گلدار: Bandana

دستمال‌ گلدار: Bandanna

جعبه‌ء مقوايي‌ مخصوص‌ نگاهداري‌ كلاه‌: Bandbox

(xuaednab.lp) نوار روي‌ گيسو، نوار زخم‌ بندي‌، نوار , كلاه‌ زنانه‌، روبان‌، گيسوبند: Bandeau

نواري: banded

سنگ آهك نواري: banded limestone

Appearance of a metal, under a microscope or viewed by the naked eye, on fractured or smoothed surfaces, with or without etching, showing parallel bands in the direction of rolling or working: BANDED STRUCTURE

رگه راه راه: banded vein

باندرول‌، نوار چسب‌، برچسب‌: Banderol

باندرول‌، نوار چسب‌، برچسب‌: Banderole

لايه بندي: banding

سارق‌ مسلح‌، راهزن‌، قط‌اع‌الط‌ريق‌: Bandit

راهزني‌، سرقت‌ مسلح‌: Banditry

رهبر اركستر، رئيس‌ دسته‌ء موزيك‌: Bandmaster

سگ‌ زنجيري‌، سگ‌ بزرگ‌: Bandog

جاي‌ فشنگ‌، حمايل‌، قط‌ارفشنگ‌: Bandoleer

جاي‌ فشنگ‌، حمايل‌، قط‌ار فشنگ‌: Bandolier

روغن‌ مو: Bandoline

(مو.) نوعي‌ سه‌تار: Bandora

(مو.) نوعي‌ سه‌تار: Bandore

عضو دسته‌ء موسيقي‌: Bandsman

عرابه‌ء دسته‌ء موزيك‌ سيار: Bandwagon

پهناي‌ باند: Bandwidth

چوگان‌ سر كج‌، چوگان‌ بازي‌، كچ‌، چنبري‌ رد و بدل‌ كردن‌، اينسو و انسو پرت‌ كردن‌، بحث‌ كردن: Bandy

پاچنبري‌، كج‌پا: Bandy Legged

مايه‌ء هلاكت‌، زهر(درتركيب‌)، جاني‌، قاتل‌، مخرب‌ زندگي‌: Bane

زهرالود، مضر، موذي‌: Baneful

(.iv &.tv): بستن‌، محكم‌ زدن‌، چتري‌ بريدن‌ (گيسو) (.vda &.n) صداي‌ بلند يا محكم‌، چتر زلف‌: Bang

گلوبند، النگو: Bangle

دم‌اسب‌ كه‌ پايين‌ ان‌ بط‌ورافقي‌ چيده‌ شده‌ باشد، دم‌ كل‌: Bangtail

تبعيد كردن‌، اخراج‌ بلد كردن‌، دور كردن‌: Banish

تبعيد كننده‌: Banisher

تبعيد، اخراج‌: Banishment

نرده‌ء پلكان‌: Banister

(مو.) بانجو، نوعي‌ تار: Banjo

بانك‌ گذاشتن‌، كپه‌ كردن‌، بلند شدن‌ (ابر يا دود) بط‌ور , كنار، لب‌، ساحل‌، بانك‌، ضرابخانه‌، رويهم‌ انباشتن‌، در , متراكم‌، بانكداري‌ كردن‌: Bank

بانك‌: Bank

دريافتي‌، قبولي‌ بانكي‌: Bank Acceptance

حساب بانكي: Bank Account

سهام‌ قرضه‌ دولت‌ بريتانيا كه‌ كنسول‌ (slosnoc) هم‌ , ناميده‌ شده‌: Bank Annuities

برات‌ بانك‌، اسكناس‌: Bank Bill

هزينه‌هاي بانكي: Bank Charges

اعتبار بانكي: Bank Credit

سپرده بانكي: Bank Deposit

تنزيل‌ بانكي‌، تخفيف‌ بانكي‌: Bank Discount

حواله بانكي: Bank Drafts

وام بانكي: Bank Loan

چك‌ تضمين‌ شده‌، اسكناس‌: Bank Note

بانك‌ پس‌ انداز، صندوق‌ پس‌ انداز: Bank Of Deposit

توده يخ: bank of ice

اسكناس‌، چك‌ تضمين‌ شده‌، سفته‌ بانكي‌: Bank Paper

نرخ بانكي: Bank Rate

مظ‌نه‌ رسمي‌ تنزيل‌ كه‌ توسط‌ بانك‌ مركزي‌ تعيين‌ ميشود: Bank Rate

نقد شدني‌ در بانك‌، قابل‌ نقل‌ وانتقال‌ بانكي‌: Bankable

كتابچه‌ بانك‌، دفترحساب‌ بانك‌، دفترچه‌ بانكي‌: Bankbook

بانکدار: Banker

بانك‌ دار، صراف‌: Banker

بانكدار: Banker

صورت‌ تبديل‌ ارز، صورتحساب‌ بانكي‌: Banker's Bill

بانكداري‌: Banking

بانكداري‌: Banking

پشتوانه‌، سرمايه‌ بانك‌: Bankroll

ورشكسته: Bankrupt

ورشكسته‌، ورشكست‌ كردن‌ و شدن‌: Bankrupt

ورشكستگي‌، افلاس‌، توقف‌ بازرگان‌: Bankruptcy

شيب‌ ساحل‌، كناره‌ دريا و رودخانه‌، پشته‌ يا كناره‌ رود: Bankside

پرچم‌، بيرق‌، نشان‌، علامت‌، علم‌، درفش‌: Banner

(etterennab=) پرچم‌ كوچك‌: Banneret

(llorrennab=) پرچم‌ روي‌ جنازه‌: Bannerol

نرده‌ء پلكان‌: Bannister

اعلان‌ پيشنهاد ازدواج‌ دركليسا تا كساني‌ كه‌اعتراضي‌ به‌ , صلاحيت‌ زوجين‌ دارنداط‌لاع‌ دهند: Banns

مهماني‌، ضيافت‌، مهمان‌ كردن‌، سور، بزم‌: Banquet

زمين‌ بلند، پشت‌ بارو، نيمكت‌، پياده‌ رو: Banquette

موجود وهمي‌ بشكل‌ روح‌: Banshee

جايگاه‌ اركست‌، محل‌ دسته‌ء موسيقي‌: Banstand

خروس‌ جنگي‌، كوچك‌: Bantam

مقياس‌ وزني‌ درحدود 811 پوند(رط‌ل‌)، خروس‌ وزن‌: Bantamweight

خوشمزگي‌ مورداستهزاء قراردادن‌، دست‌ انداختن‌، شوخي‌ كنايه‌دار: Banter

بچه‌ كوچك‌، كوچولو، كودك‌: Bantling

(گ‌.ش‌.) انجير هندي‌، انجيرمعابد: Banyan

هلهله‌ شادي‌، شليك‌ توپ‌ جهت‌ تبريك‌ وتهنيت‌، شادباش‌: Banzai

حمله‌ بي‌ پروا: Banzai Attack

تعميد، غسل‌ تعميد، ايين‌ غسل‌ تعميد و نامگذاري‌: Baptism

وابسته‌ به‌ غسل‌ تعميد: Baptismal

تعميد دهنده‌، نام‌ فرقه‌اي‌ از مسيحيان‌: Baptist

تعميدگاه‌، جاي‌ تعميد، تعميد: Baptistery

تعميدگاه‌، جاي‌ تعميد، تعميد: Baptistry

تعميد دادن‌، بوسيله‌ تعميد نامگذاري‌ كردن‌: Baptize

دهنده‌ء غسل‌ تعميد: Baptizer

كردن‌ دادخواست‌، بستن‌، مسدودكردن‌، بازداشتن‌، ممنوع‌ , كردن‌، بجز، باستنثاء، بنداب‌ ميل‌، ميله‌، شمش‌، تير، نرده‌ حائل‌، (مج.) مانع‌، جاي‌ , وكلاء، ميكده‌، بارمشروب‌ فروشي‌، ازبين‌ رفتن‌(ادعا) رد , ويژه‌ زنداني‌ در محكمه‌، (باeht)وكالت‌، دادگاه‌، هيئت‌ ,: Bar

ميله‌، شمش‌، مانع‌ شدن‌: Bar

واحد فشار: bar

واحد فشار: Bar

نمودار ميله‌اي‌: Bar Chart

(hparg rab=) وزن‌ سنج‌، وزن‌ نگار، دستگاه‌ ثبت‌ وزن‌: Bar Chart

نمودار ميله‌اي: bar chart

نموداري كه در آن فعاليت‌ها و مدت زمان آن‌ها به وسيله خط‌هايي در مقياس زماني نشان داده مي‌شود. نمودار گانت توع خاصي از نمودار ميله‌اي است.

نمودار ميله‌اي: Bar Chart

ميله‌هايي که طولشان مقادير مرتبط با پارامترهاي انتخابي را نشان مي‌دهد. ممکن است اين ميله‌ها افقي يا عمودي باشند كه در صورتي كه عمودي باشند به آن‌ها ستون گفته مي‌شود.نمايشي از داده‌هاي پروژه كه از ستون‌هاي افقي با مقياس زماني براي نشان دادن اطلاعات مربوط به فعاليت‌ها استفاده مي‌كنند.ارائه گرافيكي فعاليت‌ها توسط خطي با مقياس زماني كه گاهي به آن نمودار گانت نيز مي‌گويند.نموداري كاربردي در پروژه كه در آن فعاليت‌ها به صورت گرافيكي به وسيله خط‌هايي با مقياس زماني نشان داده مي‌شوند. ابزار زمان‌بندي (نمودار گانت نيز ناميده مي‌شود) كه در آن بازه زماني هر فعاليت به شكل خطي افقي نمايش داده مي‌شود.نموداري كه در آن فعاليت‌ها و مدت زمان آن‌ها به وسيله خط‌هايي در مقياس زماني نشان داده مي‌شود. نمودار گانت توع خاصي از نمودار ميله‌اي است.

رمز ميله‌اي‌: Bar Code

پسريهودي‌ كه‌ وارد 31 سالگي‌ شده‌ و بايد مراسم‌ مذهبي‌ , را بجا اورد، جشني‌ كه‌ براي‌ رسيدن‌پسر باين‌ سن‌ بر پا , ميشود: Bar Mitzvah

چاپگر ميله‌اي‌: Bar Printer

ميله: bar; rod

خار، پيكان‌، نوك‌، ريش‌، خارداركردن‌، پيكانداركردن‌: Barb

بيگانه‌، اجنبي‌، ادم‌ وحشي‌ يا بربري‌: Barbarian

بربريت‌: Barbarianism

وحشي‌، بربري‌، بي‌ادب‌، وحشيانه‌: Barbaric

سخن‌ غيرمصط‌لح‌، وحشيگري‌، بربريت‌: Barbarism

وحشيگري‌، بي‌ رحمي‌، قساوت‌ قلب‌: Barbarity

توحش‌: Barbarization

با تعبير بيگانه‌ و غير مصط‌لح‌ اميختن‌، وحشي‌ كردن بيگانه‌ يا وحشي‌ شدن‌: Barbarize

وحشي‌، بي‌ تربيت‌، بيگانه‌، غير مصط‌لح‌: Barbarous

ريشه‌ دار، ريش‌ دار(مثل‌ سيم‌ خاردار)، خاردار: Barbate

شال‌ گردن‌ يا روسري‌، دندانهاي‌ ريز: Barbe

برياني‌، كباب‌، بريان‌ كردن‌، كباب‌ كردن‌، بريان‌: Barbecue

خاردار: Barbed

سيم‌ خاردار: Barbed Wire

دامبل‌، هالتر: Barbell

ريشك‌ دار، خاردار: Barbellate

سلماني‌ كردن‌، سلماني‌ شدن‌، سلماني‌: Barber

(دراستحكامات‌) تپه‌ هاي‌ خاكي‌ كه‌ توپها را بر ان‌ , اتش‌ ميكنند قرارميدهند، (دركشتي‌ جنگي‌) سنگري‌ كه‌از انجاتوپها را ,: Barbette

جريان سنج باربي: barbey ixometer

برج‌ و باروي‌ قلعه‌ء شهر: Barbican

رشته‌ باريك‌ پر، پرچه‌: Barbicel

(ش‌.) گرد سفيد خواب‌اور، ورونال‌: Barbital

(ش‌.) نمك‌ اسيد باربيتوريك‌، مشتقات‌ اسيد باربيتوريك‌ , كه‌ بعنوان‌ داروي‌ مسكن‌ وخواب‌ اورتجويز ميشود: Barbiturate

خاركوچك‌، موي‌ كوچك‌: Barbule

زره‌اسب‌، شاعر(باستاني‌)، رامشگر، شاعر و اوازخوان‌: Bard

حماسي‌، مربوط‌ به‌ رامشگري‌: Bardic

شيفته‌ اشعار وسبك‌ شعري‌ شكسپير: Bardolater

اشكاركردن‌ لخت‌، عريان‌، (مج.) ساده‌، اشكار، عاري‌، برهنه‌ كردن: Bare

لخت‌: Bare

بي‌ اسلحه‌، بي‌ وسيله‌، دست‌ تنها: Bare Handed

ماشين‌ لخت‌: Bare Machine

بي‌ زين‌، سواراسب‌ برهنه‌: Bareback

بي‌ زين‌، سواراسب‌ برهنه‌: Barebaked

بي‌ شرم‌، گستاخ‌، پررو، روباز: Barefaced

تكميل چاه باز: barefeet; barefooted; uncased

لخت، بي جداره: barefeet; barefooted; uncased

چاه بي جداره: barefooed well; ; barefoot hole; uncased

پابرهنه‌: Barefoot

پابرهنه‌: Barefooted

سربرهنه‌، بدون‌ كلاه‌: Bareheaded

بط‌ورعريان‌، با اشكال‌: Barely

كسي‌ كه‌ از اين‌ ميكده‌ به‌ان‌ ميكده‌ ميرود: Barfly

خريد ارزان، چانه زني: Bargain

خريد ارزان‌ (باa)، چانه‌ زدن‌، قرارداد معامله‌ بستن‌ سودا، معامله‌، داد و ستد، چانه‌ زدن‌، قرارداد معامله: Bargain

دوبه‌، كرجي‌، با قايق‌ حمل‌ كردن‌، سرزده‌ وارد شدن‌: Barge

دوبه: barge

دوبه ي اتصال لوله در زير آب: barge for subsea pipe connections

كرجي‌ بان‌، ادم‌ خشن‌، قايقران‌ (namegrab): Bargee

قلياي‌ صابون‌ پزي‌، قلياب‌ قمي‌: Barilla

(ش‌.) سولفات‌ باريم‌ ط‌بيعي‌: Barite

صداي‌ بين‌ بم‌ و زير(باريتون‌): Baritone

(ش‌.) فلز دو ظ‌رفيتي‌، فلز باريم‌: Barium

سولفات‌ باريم‌: Barium Sulfate

Surface of metal, under the oxide-scale layer, resulting from heating in an oxidizing environment. In the case of steel, such bark always suffers from decarburization: BARK

پوست‌ درخت‌، عوعو، وغ‌ وغ‌ كردن‌، پوست‌ كندن‌: Bark

مشروب‌ فروش‌، باده‌ فروش‌، صاحب‌ ميكده‌: Barkeep

مشروب‌ فروش‌، باده‌ فروش‌، صاحب‌ ميكده‌: Barkeeper

كسيكه‌ دم‌ مغازه‌ ميايستد و براي‌جنسي‌ تبليغ‌ ميكند كارگر يا ماشيني‌ كه‌ پوست‌ ميكند، دباغ‌، پوست‌ درخت‌ كن: Barker

پوست‌ دار، پوستي‌: Barky

جو، شعير: Barley

(گ‌.ش‌.) دانه‌ جو، مقياس‌ وزني‌ برابر 8460/0 گرم مقياس‌ ط‌ولي‌ برابر5/8 ميليمتر: Barleycorn

اب‌ نبات‌: Barleysugar

ماشعير: Barleywater

مايه‌ ابجو، مخمر: Barm

خادمه‌ء ميخانه‌، پيشخدمت‌ ميخانه‌، گارسون‌: Barmaid

رستوران‌ كار ميكند مردي‌ كه‌ در پيشخوان‌ يا پشت‌ بار مهمانخانه‌ يا ,: Barman

خميرمايه‌اي‌، مخمر، (مج.) احمق‌: Barmy

انبار غله‌، انبار كاه‌ و جو و كنف‌ وغيره‌، انباركردن ط‌ويله‌: Barn

پوزه‌ بند(براي‌ مجازات‌ اشخاص‌)، سرسخت‌ نوعي‌ صدف‌، پوزه‌ بند يا مهاراسب‌ (هنگام‌ نعلبندي‌): Barnacle

در انجا مسافرت‌ كردن‌ از يك‌ مكان‌ به‌ مكان‌ ديگر و توقف‌ كوتاهي‌ ,: Barnstorm

محوط‌ه‌ء اط‌راف‌ انبار، حياط‌ انبار: Barnyard

فشارنگار، ثبت‌ وزن‌ و جرم‌، دستگاه‌ ثبت‌ وزن‌ و جرم‌ چيزي‌,: Barogram

هواسنج ثبات: barograph; barometrograph

فشارهوا) هواسنج‌، ميزان‌ الهواء، فشار سنج‌ (براي‌ اندازه‌ گيري‌ ,: Barometer

هواسنج ، فشارسنج: Barometer

وابسته‌ به‌ سنجش‌ فشار هوا: Barometric

وابسته به سنجش فشارهوا: Barometric

چگالنده تحت فشار (ميعان كننده تحت فشار): Barometric Condenser

چگالنده ، چگالنده اي كه توليد خلا ميكند: Barometric Condenser

فشار هوا، فشار جو: Barometric Pressure

گيرنده فشار جو: barometric pressure

وابسته‌ به‌ سنجش‌ فشار هوا: Barometrical

سنجش‌ فشار هوا: Barometry

بارون‌، شخص‌ مهم‌ و برجسته‌ در هر قسمتي‌: Baron

مجموع‌ بارونها و نجبا، مقام‌ باروني‌، املاك‌ بارون‌: Baronage

بانوي‌ بارون‌، همسر بارون‌: Baroness

بارونت‌ (اين‌ كلمه‌ درمورد نجيب‌ زادگاني‌ گفته‌ ميشد كه‌ , بط‌ور ارثي‌ بارون‌ نبودند): Baronet

مقام‌ و منصب‌ باروني‌: Baronetage

مقام‌ و مرتبه‌ باروني‌: Baronetcy

يكنوع‌ چاقو يا شمشير دسته‌ كلفت‌ لبه‌ تيز: Barong

مربوط‌ به‌ بارون‌، باروني‌: Baronial

ملك‌ يا قلمرو بارون‌، شان‌ بارون‌: Barony

غريب‌، ارايش‌ عجيب‌ وغريب‌، بي‌ تناسب‌، وابسته‌ به‌ سبك‌ , معماري‌ در قرن‌ هيجدهم‌، سبك‌بيقاعده‌ وناموزون‌ موسيقي‌: Baroque

نوعي‌ درشكه‌ چهارچرخه‌: Barouche

بشكه‌: Barpel

(krab=) پوست‌ درخت‌، باركاس‌، كرجي‌: Barque

(krab=) پوست‌ درخت‌، باركاس‌، كرجي‌: Barquentine

انباركاه‌، درسربازخانه‌ جادادن‌ سربازخانه‌، منزل‌ كارگران‌، كلبه‌ يا اط‌اقك‌ موقتي: Barrack

حصار، بازداشتگاه‌ بردگان‌: Barracoon

سدبندي‌، رگبارگلوله‌، بط‌ورمسلسل‌ بيرون‌ دادن‌: Barrage

(retarrab=) قاضي‌ رشوه‌گير، رئيس‌ يامتصدي‌ كشتي‌ كه‌ , رشوه‌ بگيرد، جنگ‌ كننده‌، قلدور، مزدور، دعوايي‌، اهل‌ , نزاع‌، رشوه‌ خوار: Barrator

امانت‌، ستيزه‌ جو خريد و فروش‌ مقامهاي‌ دولتي‌ ومذهبي‌ با پول‌، خيانت‌ در ,: Barratry

بسته‌، مسدود، ممنوع‌: Barred

بشكه‌، خمره‌چوبي‌، چليك‌، لوله‌ تفنگ‌، درخمره‌ ريختن دربشكه‌ كردن‌، با سرعت‌ زيادحركت‌ كردن‌: Barrel

بشكه ، در بشكه كردن ، واحدحجم: Barrel

صندلي‌ فنري‌ كه‌ پشتش‌ سفت‌ ومقعر است‌: Barrel Chair

غلتك دستگاه بالابر: barrel of capstan

غلتك تناب كش: barrel of winch; winch barrel

(مو.) نوعي‌ ارغنون‌، اكوردئون‌، ارگ‌ دنده‌اي‌: Barrel Organ

چاپگر بشكه‌اي‌: Barrel Printer

گزينه‌ بشكه‌اي‌: Barrel Switch

بشكه: barrel; bbl; b; brl

(lufslerrab، sluflerrab.lp) مقدار خيلي‌ زياد: Barrelful

ميكده‌ ورقاصخانه‌ ارزان‌ قيمت‌: Barrelhouse

تعداد بشكهي آب در روز: barrels of water per day

تعداد بشكه در ?? ساعت: barrels per calender day; bpcd

تعداد بشكه در هر روز بهره برداري: barrels per stream day; bpsd

تعداد بشكه در تن: barrels per ton

نازا، عقيم‌، لم‌ يزرع‌، بي‌ ثمر، بي‌ حاصل‌، تهي‌، سترون‌: Barren

ميدان خشك: barren field; feld field

زمين بي ثمر: barren ground

ميان لايه بي ثمر: barren intercalation

نوعي‌ سنجاق‌ سر زنانه‌، پنس‌ مو: Barrette

سنگربندي‌ موقتي‌، مانع‌، مسدود كردن‌ (بامانع‌): Barricade

نرده‌ يامانع‌ عبوردشمن‌، سد، حصار، راه‌ كسي‌ را بستن‌: Barrier

مانع‌: Barrier

صخره‌ مرجاني‌ كه‌ تقريباموازي‌ ساحل‌ است‌: Barrier Reef

بجز، باستثناء: Barring

وكيل‌ مدافع‌، وكيل‌ مشاور، وكيل‌ دعاوي‌: Barrister

نوشابه‌ فروشي‌، بار يا پياله‌ فروشي‌، بار: Barroom

توده‌، كوه‌، تپه‌، ماهور زنبه‌، خاك‌ كش‌، چرخ‌ دستي‌، چرخ‌ دوره‌ گردها، پشته: Barrow

بار كسي‌ كه‌ در بار مشروبات‌ براي‌ مشتريان‌ مي‌ ريزد، متصدي‌ ,: Bartender

تهاتر- مبادله: Barter

تهاتركردن‌، پاياپاي‌ معامله‌كردن‌ (با rof)، دادوستد , كالا: Barter

معامله‌گر پاياپاي‌: Barterer

كنگره‌ بالاي‌ برج‌: Bartizan

باريت(گل افزايه): barytes; barite

حجاري‌ ونقوش‌ برجسته‌، برجسته‌، كوتاه‌، نقش‌ كم‌ برجسته‌: Bas Relif

اساسي‌، مربوط‌ به‌ ته‌ يابنيان‌: Basal

آب زير نفت: basal waters

(م‌.ع‌.) نوعي‌ سنگ‌ چخماق‌ يا اتش‌ فشاني‌ سياه‌: Basalt

قپان‌، اهرام‌ يا لنگرپل‌ متحرك‌: Bascule

پل‌ متحرك‌، پل‌ قپاني‌: Bascule Bridge

پايه : base

يك سطح مرجع يا نقطه شروع

(sesab.lp) ته‌، پايه‌، زمينه‌، اساس‌، بنياد، پايگاه ته‌ ستون‌، تكيه‌ گاه‌، فرومايه‌، (مو.) صداي‌ بم‌، بنيان‌ , نهادن‌، مبنا قراردادن‌، پست‌، شالوده‌: Base

پايه‌، مبنا، پايگاه‌: Base

باز: base

سكوي حفاري: base

پايه: Base

يک سطح مرجع يا نقطه شروع منابع لازم براي کار کردن در طول سال بودجه، که در ابتداي سال مالي موجود مي‌باشند.

نشاني‌ پايه‌: Base Address

(See Tin Plate Base Box): BASE BOX

مبلغ پايه: base fee

حداقل مقدار ثابت حق‌الزحمه اعطا شده به عنوان مبلغ پايه يك پيمان، بدون توجه به عملكرد فروشنده.

مبلغ پايه: Base Fee

حداقل مقدار ثابت حق‌الزحمه اعطا شده به عنوان مبلغ پايه يک پيمان، بدون توجه به عملکرد فروشنده.

سطح تراز: base level

خط تراز: base line

خط مبناي ماسه‌ها: base line of sands

مقياس پايه: base measure

يك ويژگي يا خاصيت مشخص از يك نهاده و روش كمّي كردن آن. همچنين مراجعه شود به مقياس‌هاي استنتاجي

مقياس پايه: Base Measure

يک ويژگي يا خاصيت مشخص از يک نهاده و روش كمّي كردن آن. همچنين مراجعه شود به مقياس‌هاي استنتاجي

مايهي نفت: base of otl

پي دكل: base of the derrick

حقوق‌ ثابت‌ بدون‌ مزايا وفوق‌ العاده‌: Base Pay

صفحه پي دكل: base plate of the derrick

شيوه‌هاي پايه: base practices

همه فعاليت‌هاي با سطح توانايي يك در نمودار يكپارچه پروژه.

شيوه‌هاي پايه: Base Practices

همه فعاليت‌هاي با سطح توانايي يک در نمودار يكپارچه پروژه.

ثبات‌ پايه‌: Base Register

سال پايه : base year

دوره زماني مرجع كه سطح قيمتي ثابت براي مقايسه محاسبات تعديل اقتصادي و پيش‌بيني‌هاي هزينه، تعيين مي‌كند. شاخص سطح قيمت براي سال پايه برابر با يك مي‌باشد.

سال پايه: Base Year

دوره زماني مرجع که سطح قيمتي ثابت براي مقايسه محاسبات تعديل اقتصادي و پيش‌بيني‌هاي هزينه، تعيين مي‌کند. شاخص سطح قيمت براي سال پايه برابر با يك مي‌باشد.

بازي‌ بيس‌ بال‌: Baseball

چوب‌ يا تخته‌اي‌ كه‌ بعنوان‌ ستون‌ يا پايه‌ بكار ميرود: Baseboard

حرامزاده‌، پست‌، فرومايه‌، بدگهر: Baseborn

مستقر، مبني‌: Based

بي‌ اساس‌، بي‌ ماخذ: Baseless

مبنا : Baseline

   يک مبنا عبارت است از جزئيات مرحله به مرحلهي يک ويرايش از هر سندِ موجود در مخزن پروژه. مبنا، نقطهي شروع رسمياي که کارهاي بعدي بر اساس آن انجام ميپذيرد را فراهم ميسازد. تنها تغييراتي که در مبنا به تصويب رسيده باشد، ميتواند بر اين کارها اعمال شود. بعد از تعيين مبناي اوليه، هر تغييري در مبنا، ثبت ميشود تا از اين طريق مبناي بعدي مشخص گردد.

مبنا: baseline

جزئيات مرحله به مرحله و كنترلي كسب و كار، بودجه، مشخصه‌هاي كاركردي، عملكردي و فيزيكي مورد توافق خريدار و فروشنده. اين جزئيات به دنبال تغيير رسمي مبنا مي‌توانند با رضايت طرفين فرآيند كنترل تغيير، مورد اصلاح قرار گيرند. انواع مبنا عبارتند از مبناي پيماني، مب

مبنا: Baseline

جزئيات مرحله به مرحله و كنترلي كسب و كار، بودجه، مشخصه‌هاي كاركردي، عملکردي و فيزيکي مورد توافق خريدار و فروشنده. اين جزئيات به دنبال تغيير رسمي مبنا مي‌توانند با رضايت طرفين فرآيند کنترل تغيير، مورد اصلاح قرار گيرند. انواع مبنا عبارتند از مبناي پيماني، مبناي بودجه‌اي، مبناي زمان‌بندي، مبناي الزامات كاربران، مبناي مفهومي، مبناي مشخصات سامانه، مبناي مطابق طراحي، مبناي مطابق ساخت، مبناي مطابق آزمون، مبناي مطابق محدوده. مرجعي که تغييرات بر اساس آن اندازه‌گيري مي‌‌شوند.مقدار يا شرطي كه همه سنجش‌ها در آينده با آن مقايسه مي‌شود.زمان‌بندي پروژه در زماني خاص (معمولا پيش از شروع پروژه) كه براي مقايسه زمان‌بندي فعلي با آن بكار مي‌رود.روشي براي پيگيري پيشرفت پروژه به كمك مقايسه برآوردهاي برنامه اصلي با پيشرفت واقعي. مبنا شامل زمان‌بندي، برآورد زمان و هزينه است.برنامه مديريت و يا مستندات محدوده كه در يك نقطه زماني خاص چرخه حيات پروژه ثبت شده و به عنوان مرجع بكار مي‌رود.مجموعه‌اي از زمان‌ها و هزينه‌ها كه در ابتداي پروژه ثبت شده و به عنوان مرجعي براي مقايسه پيشرفت پروژه بكار مي‌رود.

مديريت پيكره‌بندي مبنا: baseline configuration management

مراجعه شود به مديريت پيكره‌بندي

مديريت پيکره‌بندي مبنا: Baseline Configuration Management

مراجعه شود به مديريت پيکره‌بندي

كنترل مبنا: baseline control

تصويب رسمي اجازه تغيير و مديريت مبناي استنتاجي. ايجاد تغيير در مبنا نيازمند تصويب اجازه تغيير مي‌باشد. كنترل مبنا قسمتي از مديريت پيكره‌بندي است.

کنترل مبنا: Baseline Control

تصويب رسمي اجازه تغيير و مديريت مبناي استنتاجي. ايجاد تغيير در مبنا نيازمند تصويب اجازه تغيير مي‌باشد. كنترل مبنا قسمتي از مديريت پيکره‌بندي است.

برآورد هزينه مبنا: baseline cost estimate

هزينه پيش‌بيني شده براي اجراي كليه كارهاي موجود در مبناي پروژه طبق شرايط از پيش تعيين شده مثلا بدون اضافه كاري.

برآورد هزينه مبنا: Baseline Cost Estimate

هزينه پيش‌بيني شده براي اجراي کليه کارهاي موجود در مبناي پروژه طبق شرايط از پيش تعيين شده مثلا بدون اضافه کاري.

تاريخ پايان مبنا: baseline finish date

مراجعه شود به تاريخ پايان زمان بندي شده

تاريخ پايان مبنا: Baseline Finish Date

مراجعه شود به تاريخ پايان زمان‌بندي شده

مديريت مبنا: baseline management

بازنگري و تاييد مبناي استنتاجي با توجه به دروازه‌هاي كنترلي از پيش توصيف شده و بازنگري رسمي و تاييد تغييرات در مبناي تاييد شده.

مديريت مبنا: Baseline Management

بازنگري و تاييد مبناي استنتاجي با توجه به دروازه‌هاي کنترلي از پيش توصيف شده و بازنگري رسمي و تاييد تغييرات در مبناي تاييد شده.

تاريخ شروع مبنا: baseline start date

مراجعه شود به تاريخ شروع زمان‌بندي شده

تاريخ شروع مبنا: Baseline Start Date

مراجعه شود به تاريخ شروع زمان‌بندي شده

مبناي بودجه: baseline—budget

مبناي مرجع؛ شامل بودجه مرحله‌بندي شده بر اساس زمان، تامين مالي كلي، نماي تامين مالي مرحله‌بندي شده بر اساس زمان و اندوخته مديريت مي‌شود.

مبناي بودجه: Baseline—Budget

بودجه مورد توافق خريدار و فروشنده و رويکرد مديريت بودجه تحت كنترل تغيير. مبناي بودجه مي‌‌تواند شامل منبع سرمايه، بودجه مراحل زماني، سرمايه کل، سبد سرمايه مراحل زماني، اندوخته مديريت و روشي براي اداره نياز‌هاي سرمايه فراتر از محدوده سرمايه باشد.مبناي مرجع؛ شامل بودجه مرحله‌بندي شده بر اساس زمان، تامين مالي كلي، نماي تامين مالي مرحله‌بندي شده بر اساس زمان و اندوخته مديريت مي‌شود.

مبناي كسب و كار: baseline—business

الزامات كسب و كار مورد توافق خريدار و فروشنده و رويكرد تجارت كه تحت كنترل تغيير مي‌باشند. مبناي كسب و كار مي‌تواند شامل برنامه كسب، پيمان، پيمان فرعي، برنامه اصلي پروژه، برنامه راه‌اندازي، برنامه مهندسي مديريت سامانه‌ها، فهرست دستاوردهاي پيمان و فهرست الزا

مبناي کسب و کار: Baseline—Business

الزامات كسب و كار مورد توافق خريدار و فروشنده و رويکرد تجارت که تحت کنترل تغيير مي‌باشند. مبناي كسب و كار مي‌تواند شامل برنامه كسب، پيمان، پيمان فرعي، برنامه اصلي پروژه، برنامه راه‌اندازي، برنامه مهندسي مديريت سامانه‌ها، فهرست دستاوردهاي پيمان و فهرست الزامات مستند‌سازي پيمان باشد.

مبناي فني: baseline—technical

الزامات و رويكردهاي فني مورد توافق خريدار و فروشنده كه تحت كنترل تغيير مي‌باشند. مبناي فني مي‌تواند شامل سند الزامات كاربر، سند مفهوم عمليات كاربر، سند الزامات سامانه، سند تعريف مفهوم، سند مفهوم عمليات سامانه، مشخصات سامانه، مشخصات مطابق طراحي، مستندات مطا

مبناي فني: Baseline—Technical

الزامات و رويکردهاي فني مورد توافق خريدار و فروشنده که تحت کنترل تغيير مي‌باشند. مبناي فني مي‌تواند شامل سند الزامات کاربر، سند مفهوم عمليات کاربر، سند الزامات سامانه، سند تعريف مفهوم، سند مفهوم عمليات سامانه، مشخصات سامانه، مشخصات مطابق طراحي، مستندات مطابق ساخت، پيكره‌بندي مطابق ساخت، آزمون، پذيرش و عمليات گردد.

ط‌بقه‌ زير، زير زمين‌، سرداب‌: Basement

پي سنگ: basement rock

برهم‌ زدن‌، ترساندن‌، دست‌ پاچه‌ نمودن‌، شرمنده‌ شدن ترسيدن‌، خجلت‌: Bash

پاشا، نجيب‌ زاده‌، اصيل‌: Bashaw

كم‌ رو، خجول‌، ترسو، محجوب‌: Bashful

پايه اساسي: Basic

اساسي‌، اصلي‌، تهي‌، بنياني‌: Basic

پايه‌اي‌، اساسي‌: Basic

معادله اساسی حسابداری: Basic accounting model

صوت های مالی اساسی: Basic financial statements

زبان‌ بيسيك‌: Basic Language

(See Open Hearth Process): BASIC OPEN HEARTH

توافقات پايه سفارش: basic ordering agreement

تفاهم‌نامه (نه يك پيمان) بين يك سازمان تدارك‌كننده و يك پيمانكار كه شروط پيمان توافقي را تنظيم مي‌كند. اين شروط در مورد تداركات آينده‌اي كه در دوره توافق بين طرفين صورت مي‌گيرد، قابل اجرا خواهد بود. توافقات پايه سفارش شامل مشخص‌ترين حالت ممكن توصيف منابع ي

توافقات پايه سفارش: Basic Ordering Agreement

تفاهم‌نامه (نه يک پيمان) بين يک سازمان تدارك‌كننده و يک پيمانکار که شروط پيمان توافقي را تنظيم مي‌کند. اين شروط در مورد تدارکات آينده‌اي که در دوره توافق بين طرفين صورت مي‌گيرد، قابل اجرا خواهد بود. توافقات پايه سفارش شامل مشخص‌ترين حالت ممکن توصيف منابع يا خدمات و شرح روش تعيين قيمت، صدور و ارائه سفارشات آينده مي‌باشد. توافقات پايه سفارش هنگامي مورد استفاده قرار مي‌گيرد که مقادير، قيمت‌ها و تاريخ‌هاي ارائه مشخص نيستند ولي مقادير اساسي پيش‌بيني شده‌اند.

اكسيد بازي: basic Oxide

A steel making process wherein oxygen of the highest purity is blown onto the surface of a bath of molten iron contained in a basic lined and ladle shaped vessel. The melting cycle duration is extremely short with quality comparable to Open Hearth Steel.: BASIC OXYGEN PROCESS

A steel making process either Bessemer, open hearth or electric, in which the furnace is lined with a basic refractory. A slag, rich in lime, being formed and phosphorous removed.: BASIC PROCESS

قابليت اطمينان پايه: basic reliability

دوره زماني يا احتمال عملكرد بدون شكست، تحت شرايط معين.

قابليت اطمينان پايه: Basic Reliability

دوره زماني يا احتمال عملکرد بدون شکست، تحت شرايط معين.

تحقيق پايه: basic research

جستجوي علمي انجام شده به منظور افزايش دانش.

تحقيق پايه: Basic Research

جستجوي علمي انجام شده به منظور افزايش دانش.

سنگ قليايي: basic rock

(See Basic Process): BASIC STEEL

بط‌ور اساسي‌: Basically

(ش‌.) خاصيت‌ بازي‌ وقليايي‌، حالت‌ بنياني‌: Basicity

از پايه‌ بهم‌ نزديك‌ شده‌، متصل‌ در پايه‌: Basifixed

قليايي‌ كردن‌، تبديل‌ به‌ قليا كردن‌: Basify

(گ‌.ش‌.) ريحان‌، شاهسپرم‌ از خانواده‌ نعناعيان‌: Basil

(yralisab=) بنيادي‌، پايه‌اي‌، واقع‌ شده‌ در پايين اساسي‌: Basilar

دراز دارند قصرسلط‌نتي‌، سالن‌ دراز ومستط‌يل‌، كليساهايي‌ كه‌ سالن‌ ,: Basilica

اژدهاي‌ افسانه‌اي‌ بالدار، سوسمارامريكايي‌، نوعي‌ , منجنيق‌ نظ‌امي‌: Basilisk

لگن‌، تشتك‌، حوزه‌ رودخانه‌، ابگير، دستشويي‌: Basin

آبگير: basin

داراي‌ ابگير، لگن‌ دار: Basined

(sesab.lp) اساس‌، ماخذ، پايه‌، زمينه‌، بنيان‌، بنياد: Basis

اساس‌، پايه‌، مبنا: Basis

مبناي برآورد: basis of estimate (BOE)

توضيح اصول هزينه يا زمان‌بندي براي رسيدن به قيمت برآوردي. اين مبنا مي‌تواند شامل روش‌هاي برآورد، رويكرد بكار گرفته شده، تجارب تاريخي، قيمت‌هاي استفاده شده و غيره باشد. مبناي برآورد يك پيشنهاديه دربرگيرنده توجيه برآورد هزينه مي‌باشد.

مبناي برآورد: Basis Of Estimate (BOE)

توضيح اصول هزينه يا زمان‌بندي براي رسيدن به قيمت برآوردي. اين مبنا مي‌تواند شامل روش‌هاي برآورد، رويکرد بكار گرفته شده، تجارب تاريخي، قيمت‌هاي استفاده شده و غيره باشد. مبناي برآورد يک پيشنهاديه دربرگيرنده توجيه برآورد هزينه مي‌باشد.توجيه يا پشتيباني منطقي از تخمين هزينه‌ها يا زمان مورد نياز در برنامه زمان‌بندي.

افتاب‌ خوردن‌، باگرماي‌ ملايم‌ گرم‌ كردن‌، حمام‌ افتاب‌ , گرفتن‌: Bask

زنبيل‌، سبد، درسبد ريختن‌: Basket

مته سبدي: basket bit

لوله رسوب گير: basket sub; basket rube

استوانهي مغزه گيري سبدي: basket- type core barrel

بازي‌ بسكتبال‌: Basketball

زنبيل‌ (بافي‌)، سبد (بافي‌)، هنردستي‌ (زنبيل‌ بافي‌): Basketry

ميل‌ تركيبي‌ شديد با مواد قليايي‌، ماده‌ قليادوست‌: Basophil

ميل‌ تركيبي‌ شديدبا مواد قليايي‌، ماده‌ قليادوست‌: Basophile

(se، ssab.lp) (ج‌.ش‌.) نوعي‌ ماهي‌ خارداردريايي (مو.) بم‌، كسي‌ كه‌ صداي‌ بم‌ دارد: Bass

(مو.) كليدي‌ كه‌ زير f وميان‌ c قرار ميگيرد: Bass Clef

(مو.) ط‌بل‌ بزرگ‌، كوس‌: Bass Drum

(مو.) ويلن‌ سل‌ بزرگ‌ (در موسقي‌ جاز): Bass Fiddle

نوعي‌ سگ‌ شكاري‌ پا كوتاه‌، برون‌ زد: Basset

(مو.) قره‌ني‌ داراي‌ صداي‌ تنور: Basset Horn

گهواره‌ سبدي‌ روپوش‌ دار، لگنچه‌، درشكه‌ دستي‌ بچگانه‌: Bassinet

كسي‌ كه‌ ويلون‌ سل‌ ميزند: Bassist

كسي‌ كه‌ با صداي‌ بم‌ اوازميخواند (در اپرا): Basso

(مو.) قره‌ني‌ بم‌: Bassoon

(گ‌.ش‌.) لاله‌ درختي‌: Basswood

(گ‌.ش‌.) ليف‌ درخت‌، پوست‌ ليفي‌ درختان‌: Bast

حرامزاده‌، جازده‌: Bastard

سنگ متراكم: bastard; massive rock

حرامزادگي‌، پستي‌، بدل‌ سازي‌، حرامزاده‌ كردن‌: Bastardization

حرامزاده‌ خواندن‌، فاسدكردن‌، پست‌ شدن‌: Bastardize

حرامزاده‌، خبيث‌: Bastardly

حرامزادگي‌: Bastardy

چرب‌ كردن‌ (گوشت‌ كباب‌)، نم‌ زدن‌، (د.گ‌.) شلاق‌ زدن‌، زخم‌ , زبان‌ زدن‌، كوك‌ موقتي‌(بلباس‌): Baste

فلك‌، چوب‌ وفلك‌، چوب‌ زدن‌: Bastinado

چرب‌ (كردن‌) گوشت‌، كوك‌، نخ‌كوك‌، تنبيه‌ باشلاق‌: Basting

باستيون‌، سنگر و استحكامات‌: Bastion

چوب‌، چماق‌، عصا، چوكان‌ زدن‌، خشت‌، گل‌ اماده‌ براي‌ , راتكان‌ دادن‌، بال‌ بال‌ زدن‌، چوگان‌، چوگاندار كوزه‌گري‌، لعاب‌ مخصوص‌ ظ‌روف‌ سفالي‌، چشمك‌ زدن‌، مژگان‌ , نيمه‌ياپاره‌اجر، (ز.ع‌.) ضربت‌، چوگان‌ زدن‌، (ج‌.ش‌.) خفاش‌,: Bat

پارتي- محموله: Batch

دسته: batch

مراجعه شود به انباشته.

مقدار نان‌ دريك‌ پخت‌، دسته‌: Batch

دسته‌: Batch

دسته: Batch

مراجعه شود به انباشته.

دستگاه هاي گريز از مركز با تخليه تحتاني: Batch Bottom Unloading Centerifuges

باب‌ دسته‌اي‌: Batch Mode

دسته‌ پردازي‌، پردازش‌ دسته‌اي‌: Batch Processing

جمع‌ كل‌ دسته‌: Batch Total

عمليات مرحله اي: batch treating

دسته‌كردن‌: Batching

روغن ريسمان: batching oil; batch oil

موشك جداسازي: batching pig

مجرابند جداسازي: batching plug

خيساندن‌ چرم‌ درماده‌ قليايي‌ راضي‌ كردن‌، دليل‌ وبرهان‌اوردن‌، بال‌ زدن‌ بط‌رف‌ پايين كم‌ كردن‌، تخفيف‌ دادن‌، پايين‌ اوردن‌، نگهداشتن‌ (نفس‌): Bate

(xuaetab.lp) (uaettab=) نوعي‌ قايق‌ سبك‌ وزن‌: Bateau

هنگام‌ شب‌ مرغ‌ را شكاركردن‌ (با استفاده‌ ازنور , وچوبدستي‌): Batfowl

شستشو، استحمام‌، شستشوكردن‌، ابتني‌كردن‌، حمام‌ گرفتن گرمابه‌، حمام‌ فرنگي‌، وان‌: Bath

Immersion in a liquid bath (such as molten lead or fused salts) held at an assigned temperature. When a lead bath is used, the process is known as lead annealing: BATH ANNEALING

شستشوكردن‌، استحمام‌ كردن‌، شستشو، ابتني‌: Bathe

استحمام‌ كننده‌: Bather

عمقي‌، اعماقي‌، پست‌، دون‌: Bathetic

گرمابه‌، حمام‌، لباس‌ كن‌: Bathhouse

قط‌يفه‌: Bathing Gown

شلوارشنا: Bathing Suit

(مع.) باتوليت‌، نوعي‌ سنگ‌ چخماقي‌ وسنگ‌ اتش‌ فشاني‌: Batholith

دستگاهي‌ كه‌ براي‌ تعيين‌ عمق‌ اب‌ بكار ميرود، عمق‌ سنج ژرفاسنج‌: Bathometer

تنزل‌ از مط‌الب‌ عالي‌ به‌ چيزهاي‌ پيش‌ پا افتاده‌: Bathos

شكاف افقي: bathroclase; bott0m joint

حمام‌، گرمابه‌: Bathroom

استخر شناي‌ سرپوشيده‌: Baths

وان‌ حمام‌، جاي‌ شستشوي‌ بدن‌ درحمام‌: Bathtub

منحني واني شكل: bathtub curve

نموداري كه شبيه وان حمام مي‌باشد. نمودار در انتهاي سمت چپ به صورت عمودي نزول كرده، در بخش مياني مسطح بوده و در انتهاي سمت راست به صورت عمودي صعودي است. اين نمودار شكلي متداول از كشف نقص در ابتداي عمر سامانه، عملكرد سامانه در زمان نيمه عمر و افزايش حوادث و

منحني واني شكل: Bathtub Curve

نموداري که شبيه وان حمام مي‌باشد. نمودار در انتهاي سمت چپ به صورت عمودي نزول کرده، در بخش مياني مسطح بوده و در انتهاي سمت راست به صورت عمودي صعودي است. اين نمودار شکلي متداول از كشف نقص در ابتداي عمر سامانه، عملکرد سامانه در زمان نيمه عمر و افزايش حوادث و عيوب از زمان کهنگي تا پايان عمر سامانه را نشان مي‌‌دهد.

مربوط‌ به‌ درياي‌ عميق‌: Bathyal

نهشت‌هاي ژرفايي: bathyal deposits

عمق ياب: bathymeter

مربوط‌ باندازه‌ گيري‌ عمق‌، وابسته‌ به‌ ژرفاسنجي‌: Bathymetric

نقشه ژرفا سنجي: bathymetric chart

بررسي ژرفا سنجي: bathymetric survey

اندازه‌ گيري‌ عمق‌ دريا واقيانوس‌، عمق‌ سنجي‌: Bathymetry

ژرفا سنحي: bathymetry

پهنه- ژرفايي: bathypelagic

كشتي زيرآبي: bathyscaphe

ط‌راحي‌ روي‌ پارچه‌: Batik

بجز، باستثناء: Bating

باتيست‌ (نوعي‌ پارچه‌ لط‌يف‌)، پاتيس‌: Batiste

گماشته‌، خدمتكار، يكمن‌يا3 كيلو (باتمان‌): Batman

عصا يا چوپ‌ صاحب‌ منصبان‌، (مو.) چوب‌ ميزانه‌، باتون‌ , ياچوب‌ قانون‌، عصاي‌ افسران‌: Baton

وابسته‌ بخانواده‌ غوك‌، ذوحيات‌، دوزيست‌: Batrachian

اماده‌ جنگ‌، جنگجو، مشتاق‌ جنگ‌: Battailous

(نظ‌.) فرمان‌ جنگ‌ (معمولا با ni و otni ميامد)، بسيج‌ , دسته‌هاي‌ نظ‌امي‌ ونيروهاي‌ مسلح‌: Battalia

(نظ‌.) گردان‌، (درجمع‌) نيروهاي‌ ارتشي‌: Battalion

پروار كردن‌، چاق‌ شدن‌، حاصل‌خيز شدن‌، نشو و نما كردن‌: Batten

باخميرپوشاندن‌، خميردرست‌ كردن‌ خردكردن‌، داغان‌ كردن‌، پي‌ درپي‌ زدن‌، خراب‌ كردن خمير(دراشپزي‌)، خميدگي‌، خميدگي‌ پيداكردن: Batter

(نظ‌.) دژكوب‌، ميله‌ مخصوص‌ شكستن‌ دروازه‌ها و غيره‌: Battering Ram

باتري‌، (نظ‌.) اتشبار، صداي‌ ط‌بل‌، حمله‌ با توپخانه ضرب‌ و جرح‌: Battery

باط‌ري‌: Battery

گوي‌ زني‌، پنبه‌ حلاجي‌ شده‌: Batting

رزم‌، پيكار، جدال‌، مبارزه‌، ستيز، جنگ‌، نبرد، نزاع زد و خورد، جنگ‌ كردن‌: Battle

تبرزين‌، تبر: Battle Ax

تبرزين‌، تبر: Battle Axe

شعارجنگي‌: Battle Cry

واحد ارتشي‌ مركب‌ از پنج‌ گروهان‌: Battle Group

(slayor elttab، layor selttab.lp) نزاع‌ سخت‌، كشمكش‌ , خصومت‌ اميز: Battle Royal

چوگان‌ پهن‌، رخت‌ كوب‌، بارخت‌ كوب‌ كوبيدن‌: Battledore

ميدان‌ جنگ‌، عرصه‌ منازعه‌، رزمگاه‌، نبردگاه‌: Battlefield

ميدان‌ جنگ‌، عرصه‌ منازعه‌، رزمگاه‌، نبردگاه‌: Battleground

بارو، برج‌ و بارو: Battlement

هواپيماي‌ جنگي‌: Battleplane

نبرد ناو، ناو، كشتي‌ جنگي‌: Battleship

چوگان‌ مانند، (مج.) ديوانه‌، احمق‌: Batty

چيزقشنگ‌ وبي‌ مصرف‌، اسباب‌ بازي‌ بچه‌: Bauble

علامت‌ در ثانيه‌: Baud

رمز پنج‌ ذره‌اي‌: Baudot Code

(klab=) ط‌فره‌ رفتن‌، ردكردن‌، ط‌فره‌، امتناع‌، روگرداني‌: Baulk

مقياس بومه: baume scale; baume hydrometric scale

The only commercial ore of aluminum, corresponding essentially to the formula Al2O3xH2O: BAUXITE

(ش‌.) هيدروكسيد الومينيم‌ اهن‌ دار: Bauxite

ادم‌ خوب‌ (بشوخي‌): Bawcock

جاكش‌، دلال‌ محبت‌: Bawd

شناعت‌، وقاحت‌: Bawdiness

جاكشي‌، وقاحت‌، زنا: Bawdry

زشت‌، هرزه‌، شنيع‌، مربوط‌ به‌ جاكشي‌، بي‌ عفت‌: Bawdy

داد زدن‌، فرياد زدن‌، گريه‌ (باصداي‌ بلند): Bawl

سرخ‌ مايل‌ به‌ قرمز، كهير، خليج‌ كوچك‌، عوعوكردن‌، زوزه‌ , كشيدن‌(سگ‌)، دفاع‌ كردن‌ درمقابل‌، عاجزكردن‌، اسب‌ كهر: Bay

برگ‌ خشك‌ برگبو كه‌ دراشپزي‌ بكار ميرود: Bay Leaf

پنجره‌ جلو امده‌ شاه‌نشين‌ ساختمان‌: Bay Window

سرنيزه‌، با سرنيزه‌ مجبور كردن‌: Bayonet

نهركوچك‌ يا فرعي‌، شاخه‌ فرعي‌ رودخانه‌: Bayou

بازار: Bazaar

(نظ‌.) يكنوع‌ سلاح‌ قابل‌ حمل‌، بازوكا، ضد تانك‌: Bazooka

تعداد بشكه در روز: bbls/d; barrels per day;

(گ‌.ش‌.) خشل‌، مقل‌ ارزق‌، مرواريد، مل‌ زنگباري‌: Bdellium

شدن‌، ماندن‌، باش‌ مصدر فعل‌ بودن‌، امر فعل‌ بودن‌، وجود داشتن‌، زيستن: Be

ساحل‌، شن‌ زار، كناردريا، رنگ‌ شني‌، بگل‌ نشستن‌ كشتي‌: Beach

موج‌ خروشان‌ دريا و اقيانوس‌، ادم‌ ولگرد: Beachcomber

پايگاه‌ يا اراضي‌ تسخير شده‌ در ساحل‌: Beachhead

براي‌ هدايت‌ هواپيما، باچراغ‌ يانشان‌ راهنمايي‌ كردن‌ چراغ‌ دريايي‌، ديدگاه‌، برج‌ ديدباني‌، امواج‌ راديويي‌ ,: Beacon

كشيدن‌، مهره‌ ساختن‌ مهره‌، دانه‌ تسبيح‌، خرمهره‌، منجوق‌ زدن‌، بريسمان‌ ,: Bead

Raising a ridge on sheet metal.: BEADING

دادگاه‌، مامورانتظ‌امات‌ فراش‌، مستخدم‌ جزءكليسا يا دانشگاه‌، جارچي‌، منادي‌ ,: Beadle

بخوانند، فهرست‌ اسامي‌، تسبيح‌ صورت‌ مردگانيكه‌ بايد براي‌ ارواح‌ انها فاتحه‌ يادعا ,: Beadroll

فاتحه‌ خوان‌ مزدور، دعاخوان‌، گدا، مستمند: Beadsman

تسبيح‌ سازي‌، بريسمان‌ كشي‌ (تسبيع‌): Beadwork

دانه‌ دار، مهره‌دار، داراي‌ چشمان‌ ريز وگرد: Beady

(ج‌.ش‌.) تازي‌ شكاري‌ پاكوتاه‌، (مج.) جاسوس‌، كاراگاه‌: Beagle

منقار، پوزه‌، دهنه‌ لوله‌: Beak

پياله‌، جام‌، ظ‌رف‌ كيمياگري‌، ليوان‌ ازمايشگاه‌: Beaker

پرتوافكندن‌، پرتو، شعاع‌ شاهين‌ ترازو، ميله‌، شاهپر، تيرعمارت‌، نورافكندن: Beam

پرتو: Beam

پرگار بازودار: Beam Compass

انتهاي‌ قسمت‌ عقبي‌ كشتي‌: Beam Ends

رگه ي دانه تسبيحي: beam hanger

لوله آويز: beam hanger

تلمبهي شاهيني: beam pump; beam- pumping unit; walking- beam pump

ضبط‌ پرتويي‌: Beam Recording

انبار پرتويي‌: Beam Store

توليد به وسيلهي تلمبهي شاهيني: beam- pumping production

بشاش‌، خوشرو، درخشان‌، پرتودار: Beaming

پرتوافكن‌، درخشان‌، شاخ‌دار، پر پرتو: Beamy

(گ‌.ش‌.) باقلا، لوبيا، دانه‌، حبه‌، چيزكم‌ ارزش‌ وجزئي‌: Bean

كاهنده: bean

خرنوب‌، غلاف‌ باقلا: Bean Pod

(گ‌.ش‌) درخت‌ خرنوب‌: Bean Tree

كاهش دادن: bean v; choke v; pinch v; throttle

يكنوع‌ عرقچين‌ كوچك‌ كه‌محصلين‌ برسر مي‌گذارند: Beanie

(.n): خرس‌، سلف‌ فروشي‌ سهام‌اوراق‌ قرضه‌ در بورس‌ , اوردن‌، تحمل‌ كردن‌، مربوط‌ بودن‌ (no و nopu) بقيمتي‌ ارزانتر از قيمت‌ واقعي‌، (باحروف‌درشت‌) لقب‌ , دربرداشتن‌، داشتن‌، زاييدن‌، ميوه‌دادن‌، (مج.)تاب‌ , روسيه‌ ودولت‌ شوروي‌، (.iv &.tv): بردن‌، حمل‌كردن: Bear

محلي‌ كه‌ درانجاخرسها را بجنگ‌ مي‌ اندازند: Bear Garden

تحمل‌ پذير، بادوام‌: Bearable

مياندازند نوعي‌تفريح‌ كه‌ دران‌ سگها رابجان‌ خرس‌ مقيد درزنجير ,: Bearbaiting

ريش‌، خوشه‌، هرگونه‌ برامدگي‌ تيزشبيه‌ مو و سيخ‌ در , گياه‌ و حيوان‌، مقابله‌ كردن‌، ريش‌ داركردن‌: Beard

ريشو: Bearded

حامل‌، درخت‌ بارور، در وجه‌ حامل‌: Bearer

ستون حمال: bearer; supporting pillar

ط‌اقت‌، بردباري‌، وضع‌، رفتار، سلوك‌، جهت‌، نسبت‌: Bearing

قدرت تحمل: bearing capacity

بار قابل تحمل: bearing load

سكوي حمال: bearing plate

(nierkcehc=) مهار: Bearing Rein

خشن‌، بي‌ تربيت‌، مثل‌ خرس‌، خرس‌ وار: Bearish

پوست‌ خرس‌، كلاهي‌ از پوست‌ خرس‌: Bearskin

چهارپا، حيوان‌، جانور: Beast

حيوانيت‌، زشتي‌، هرزگي‌، سبعيت‌، جانور خويي‌: Beastliness

حيوان‌ صفت‌، جانوروار: Beastly

(.tv &.iv): تپيدن‌، زدن‌، كتك‌ زدن‌، چوب‌ زدن‌، شلاق‌ زدن كوبيدن‌، (.n): ضرب‌، ضربان‌ نبض‌وقلب‌، تپش‌، ضربت‌ , موسيقي‌، غلبه‌، پيشرفت‌، زنش‌: Beat

ضرب‌، ضربان‌، زمان‌ عبور كلمه‌: Beat

زده‌، كوبيده‌، چكش‌ خورده‌، فرسوده‌، مغلوب‌: Beaten

كتك‌ زننده‌، زننده‌، ط‌بال‌: Beater

سعادت‌ اميز، فرخنده‌: Beatific

سعادت‌ جاوداني‌، اموزش‌، عمل‌ تبرك‌ كردن‌: Beatification

سعادت‌ جاوداني‌ بخشيدن‌، امرزيدن‌، مبارك‌ خواندن‌: Beatify

سعادت‌ جاوداني‌، بركت‌، (م‌.ل‌.) خوشابحال‌: Beatitude

ادم‌ ژوليده‌ وشوريده‌، متظ‌اهر به‌ هنروري‌: Beatnik

كج‌ كلاه‌، جوان‌ شيك‌، مرديكه‌ خيلي‌ بزن‌ توجه‌ دارد: Beau

(setseg uaeb، setseg xuaeb.lp) حركات‌ لط‌يف‌ و زيبا , در هنگام‌ سخن‌ گفتن‌، ژست‌: Beau Geste

خوشگل‌، زيباي‌ تمام‌ عيار، كمال‌ مط‌لوب‌: Beau Ideal

(sednom xuaeb.lp) دنياي‌ مد، عالم‌ شيكي‌ ومدپرستي عالم‌ اشرافيت‌: Beau Monde

مقياس بوفورت: beaufort scale

قشنگ‌، زيبا: Beauteous

(tsigolotemsoc=) متخصص‌ ارايش‌ وزيبايي‌، مشاط‌ه‌: Beautician

قشنگي‌، زيبا سازي‌: Beautification

ارايشگر، زيباكننده‌، قشنگ‌ كننده‌: Beautifier

زيبا، قشنگ‌، خوشگل‌، عالي‌: Beautiful

زيباكردن‌، ارايش‌ دادن‌، قشنگ‌ شدن‌: Beautify

زيبايي‌، خوشگلي‌، حسن‌، جمال‌، زنان‌ زيبا: Beauty

ارايشگاه‌، سالن‌ ارايش‌ وزيبايي‌: Beauty Shop

خال‌، خال‌ كوچك‌، خال‌ زيبايي‌: Beauty Spot

هنرهاي‌ مستظ‌رفه‌، هنرهاي‌ زيبا: Beaux Arts

(tirpse leb=) شخص‌ خوش‌ قريحه‌، ادم‌ خوش‌ ذوق‌: Beaux Esprits

سگ‌ ابي‌، پوست‌ سگ‌ ابي‌ قسمتي‌ از كلاه‌خود كه‌ پايين‌ صورت‌ را ميپوشاند، (ج‌.ش‌.) ,: Beaver

(د.ن‌.) از پيشرفت‌ بازداشتن‌ (دراثر فقدان‌ باد)، ارام‌ , كردن‌، تسلي‌ دادن‌: Becalm

زيرا، زيرا كه‌، چونكه‌، براي‌ اينكه‌: Because

بدين‌ دليل‌، بواسط‌ه‌: Because Of

(llafeb=): Bechance

اشاره‌، تكان‌ سريادست‌، تعظ‌يم‌ كردن‌، باسرتصديق‌ كردن‌ , ياحالي‌ كردن‌ چيزي‌، سرتكان‌ دادن‌: Beck

گيره‌، حايل‌، حلقه‌ پارو: Becket

(dneb teehs=): Becket Bend

اشاره‌، اشاره‌ كردن‌ (باسريادست‌)، بااشاره‌صدا زدن‌: Beckon

پنهان‌ كردن‌ تار كردن‌، با ابر پوشاندن‌، تاريك‌ كردن‌، زير ابر ,: Becloud

تحويل‌ يافتن‌، درخوربودن‌، زيبنده‌ بودن‌ شدن‌، درخوربودن‌، برازيدن‌، امدن‌ به‌، مناسب‌ بودن: Become

مناسب‌، زيبنده‌، شايسته‌، درخور: Becoming

(دربستر)، تشكيل‌ ط‌بقه‌ دادن‌ بستر، رختخواب‌، (مج.) ط‌بقه‌، ته‌، باغچه‌، خوابيدن‌ ,: Bed

بستر، كف‌: Bed

گچ‌بري‌ و تزئينات‌ نزديك‌ سقف‌: Bed Molding

دهانهي لايه: bed opening

بيرون زدگي لايه: bed outcrop; bed outcropping

سنگ پايه: bed rock; underlying rock; solid rock

توالي لايه ها: bed succession; succession of strata

تموج لايه: bed undulation

صفحهي قرار چرخ لنگر: bed- plate of capstan

لايه: bed; layer; stratum

الودن‌، ملوث‌ كردن‌، اندودن‌، رنگ‌ كردن‌: Bedaub

مسحوركردن‌، مات‌ و مبهوت‌ كردن‌، بكلي‌ خيره‌كردن‌: Bedazzle

ماتي‌، بهت‌: Bedazzlement

(ج‌.ش‌.) ساس‌ كه‌ از خون‌ انسان‌ تغذيه‌ ميكنند: Bedbug

خوابگاه‌، شبستان‌: Bedchamber

لوازم‌ رختخواب‌ مثل‌ ملافه‌ و لحاف‌ و پتو: Bedclothes

نهشت لايه لايه: bedded deposoit; stratified deposit

سنگ لايه لايه: bedded rock; layered rock; stratified rock; sedimentary rock

ساختار لايه لايه: bedded structure; layered structure; stratified structure

لايه لايه: bedded; layered; stratified

بسترساز، سنگ‌ بستر، لله‌، كسيكه‌ بچه‌ را خواب‌ ميكند: Bedder

تختخواب‌ و ملافه‌ ان‌، لوازم‌ تختواب‌، بنياد و اساس‌ هر , كاري‌، لايه‌ زيرين‌، رشد كننده‌ درهواي‌ ازاد: Bedding

گسل موازي سطح لايه‌بندي: bedding fault; bedding- plane fault

سطح لايه بندي: bedding plane; plane of bedding;

لايه بندي: bedding; stratification

(nroda=) ارايش‌ كردن‌، اراستن‌، زينت‌ دادن‌: Bedeck

جادو كردن‌، اذيت‌ كردن‌ داراي‌ روح‌ شيط‌اني‌ كردن‌، (مج.) مسحور كردن‌، سحر و ,: Bedevil

شيط‌ان‌ سازي‌، خبيث‌ كردن‌: Bedevilment

تركردن‌، اب‌ زدن‌، نم‌ زدن‌، با شبنم‌ تر كردن‌: Bedew

بستري‌، بيمار، عليل‌: Bedfast

هم‌ خواب‌، هم‌ بستر: Bedfellow

تزئين‌ كردن‌، اراستن‌، مزين‌ ساختن‌: Bedight

تيره‌ كردن‌، با ابر پوشاندن‌، ابري‌ يا مانند ابر كردن‌: Bedim

از روي‌ جلفي‌ اراستن‌، زرق‌ و برق‌دار كردن‌: Bedizen

تيمارستان‌، ديوانه‌، وابسته‌ به‌ ديوانه‌ها يا ديوانه‌ , خانه‌: Bedlam

شخص‌ ديوانه‌، ساكن‌ تيمارستان‌: Bedlamite

(s-، niuodeb.lp) عرب‌ بياباني‌، باديه‌ نشين‌، بدوي‌: Bedouin

لگن‌ بيمار بستري‌: Bedpan

صفحه‌ قاب‌ يا نگهدار چيزي‌: Bedplate

پايه‌ يا ستون‌ تختخواب‌: Bedpost

خيس‌ كردن‌، روي‌ زمين‌ كشيدن‌ و چرك‌ كردن‌، كثيف‌ كردن‌: Bedraggle

گل‌ الود، الوده‌، كثيف‌، خيس‌: Bedraggled

بستري‌، بيمار، عليل‌: Bedrid

بستري‌، بيمار، عليل‌: Bedridden

سنگي‌ كه‌ در زير ط‌بقه‌ سط‌حي‌ زمين‌ واقع‌ است‌، پايه‌، اساس‌,: Bedrock

تختخواب‌ سفري‌: Bedroll

خوابگاه‌، اط‌اق‌ خواب‌: Bedroom

لايه‌هاي حد وسط: beds of passage; transition beds

ملافه‌، ملحفه‌: Bedsheet

كنار بستر، بالين‌: Bedside

زخمي‌ كه‌ بعلت‌ خوابيدن‌ متمادي‌ در بستر و نرسيدن‌ خون‌ , كافي‌ به‌ پشت‌ بيماران‌ ايجادميشود: Bedsore

چادر شب‌ رختخواب‌، روپوش‌ تختخواب‌: Bedspread

فنر تختخواب‌: Bedspring

(daetsdeb) چهارچوب‌ تختخواب‌: Bedstand

چهارچوب‌ تختخواب‌، تختخواب‌: Bedstead

وقت‌ خواب‌، وقت‌ استراحت‌، موقع‌ خوابيدن‌: Bedtime

نزديك‌ بوقت‌ خواب‌: Bedward

نزديك‌ بوقت‌ خواب‌: Bedwards

زنبورعسل‌، مگس‌ انگبين‌، زنبور: Bee

(گ‌.ش‌.) بادرنجبويه‌، پونه‌: Bee Balm

(se-، hceeb.lp) زان‌، ممرز، الش‌، راش‌: Beech

(seveeb&sfeeb.lp) گوشت‌ گاو، پرواري‌ كردن‌ و ذبح‌ , كردن‌، شكوه‌ وشكايت‌ كردن‌، تقويت‌ كردن‌: Beef

كودن‌، كند ذهن‌: Beef Brained

پرواري‌ گله‌ گاو كه‌ براي‌ تامين‌ گوشت‌ پرورش‌ مييابد، گاو ,: Beef Cattle

قط‌عات‌ مختلف‌ گوشت‌ لاشه‌ء گاو: Beef Cuts

نگهبان‌ برج‌ لندن‌، نگهبانان‌ هانري‌ هفتم‌: Beefeater

بيفتك‌ گاو، گوشت‌ ران‌ گاو: Beefsteak

گوشت‌ الو، چاق‌، فربه‌: Beefy

كندو)، جاي‌ شلوغ‌ و پرفعاليت‌ كندو، كندوي‌ عسل‌، جمع‌ شدن‌، دسته‌ شدن‌ (مثل‌ زنبور در ,: Beehive

پرورش‌ دهنده‌ء زنبور عسل‌: Beekeeper

خط‌ راست‌، خط‌ مستقيم‌، اقصر ط‌رق‌: Beeline

شيط‌ان‌، بعلزبوب‌: Beelzebub

اسم‌ مفعول‌ فعل‌ بودن‌ (eb ot)، بوده‌: Been

ابجو، ابجو نوشيدن‌: Beer

ابجوسازي‌: Beer Brewing

مست‌ ابجو، مانند ابجو، ابجودار: Beery

شيرپاك‌، اغوز: Beestings

موم‌: Beeswax

(گ‌.ش‌.) چغندر: Beet

(.n): سوسك‌، (.jda &.iv): (gnilteeb، d-) اويخته‌ , شدن‌، پوشيده‌ شدن‌، پيش‌ امدن‌، سوسك‌ وار: Beetle

(امر.) چغندر، (انگليس‌) ريشه‌ چغندر: Beetroot

در رسيدن‌، اتفاق‌ افتادن‌، رخ‌ دادن‌، روي‌ دادن‌: Befall

برازيدن‌، درخور بودن‌، مناسب‌ بودن‌: Befit

فراخور، شايستگي‌، درخور، شايسته‌، برازنده‌: Befitting

بامه‌ پوشيدن‌، گيج‌ كردن‌: Befog

دست‌ انداختن‌، مسخره‌ كردن‌، گول‌ زدن‌، تحميق‌ كردن‌: Befool

پيش‌ از، پيشتر، پيش‌ انكه‌ پيش‌ از، قبل‌ از، پيش‌، جلو، پيش‌ روي‌، درحضور، قبل: Before

پيشاپيش‌، پيش‌، جلو، قبلا، اماده‌، راحت‌، مقدم‌ بر: Beforehand

پيشتر، سابق‌ بر اين‌: Beforetime

چركين‌ كردن‌، كثيف‌ كردن‌، الوده‌ كردن‌: Befoul

دوستانه‌ رفتار كردن‌، همراهي‌ كردن‌ با: Befriend

گيج‌ كردن‌، مست‌ كردن‌، (بامشروب‌) سرمست‌ كردن‌: Befuddle

گيجي‌، فريفتگي‌، مستي‌: Befuddlement

خواهش‌ كردن‌ (از)، خواستن‌، گدايي‌ كردن‌، استدعا كردن درخواست‌ كردن‌: Beg

توليد كردن‌، بوجود اوردن‌، ايجاد كردن‌، سبب‌ وجود شدن‌: Beget

وجود اور، ولد، مولد: Begetter

گرفتارفقر و فاقه‌، بگدايي‌ انداختن‌، بيچاره‌ كردن‌، گدا,: Beggar

گدا منشي‌: Beggarliness

گدامنش‌، گداوار، از روي‌ پستي‌: Beggarly

گدايي‌، محل‌ سكونت‌ گدايان‌، گداخانه‌: Beggary

اغاز كردن‌، اغاز نهادن‌، شروع‌ كردن‌، اغاز شدن‌: Begin

مبتدي‌، تازه‌ كار: Beginner

اغاز، ابتدا، شروع‌: Beginning

با كمر بند بستن‌: Begird

(بصورت‌ امر) خارج‌ شو، عزيمت‌ كن‌، دورشو: Begone

(گ‌.ش‌.) بگونيا، بغونيا: Begonia

چرك‌ كردن‌، سياه‌ كردن‌: Begrime

غرولند كردن‌، غبط‌ه‌ خوردن‌، مضايقه‌ كردن‌: Begrudge

فريب‌ خوردن‌، گول‌ زدن‌، اغفال‌ كردن‌: Beguile

بابت‌، از ط‌رف‌: Behalf

ادب‌ نگاهداشتن‌ رفتاركردن‌، سلوك‌ كردن‌، حركت‌ كردن‌، درست‌ رفتار كردن: Behave

رفتار: behavior

اعمال ذاتي، واكنش‌‌ها و پاسخ به وقايع خارجي كه پويايي سامانه را توصيف مي‌‌كنند

رفتار، حركت‌، وضع‌، سلوك‌، اخلاق‌: Behavior

رفتار: Behavior

اعمال ذاتي، واکنش‌‌ها و پاسخ به وقايع خارجي که پويايي سامانه را توصيف مي‌‌کنند.

نمودار رفتار: behavior diagram

مدل يا نمودار منطق سامانه، كه از نمادها براي شرح عناصر يك سامانه و از خطوط براي نمايش فعل و انفعالات عملياتي استفاده مي‌‌كند. نمونه‌‌هاي عملياتي نمودار رفتار بررسي‌هاي اگر-آنگاه را ميسر مي‌‌سازند.

نمودار رفتار: Behavior Diagram

مدل يا نمودار منطق سامانه، که از نمادها براي شرح عناصر يک سامانه و از خطوط براي نمايش فعل و انفعالات عملياتي استفاده مي‌‌کند. نمونه‌‌هاي عملياتي نمودار رفتار بررسي‌هاي اگر-آنگاه را ميسر مي‌‌سازند.

رفتارلايه: behavior of the layer; layer behavior

رفتار سنگ: behavior of the rock; rock behavior

رفتار چاه: behavior of the well; well behavior

وابسته‌ به‌ رفتار و سلوك‌: Behavioral

تحليل رفتاري: behavioral analysis

ارزيابي متقابل كاركرد يك سامانه (كه معمولا با نمودار رفتار توصيف مي‌‌شود). اين تحليل، تحليل عملياتي نيز خوانده مي‌‌شود.

تحليل رفتاري: Behavioral Analysis

ارزيابي متقابل كاركرد يک سامانه (كه معمولا با نمودار رفتار توصيف مي‌‌شود). اين تحليل، تحليل عملياتي نيز خوانده مي‌‌شود.

ادراكات‌ فرد رفتارگرايي‌، مكتب‌ روانشناسي‌ برمبناي‌ رفتار و ,: Behaviorism

رفتارگراي‌: Behaviorist

رفتار، حركت‌، وضع‌، سلوك‌، اخلاق‌: Behaviuor

سربريدن‌، گردن‌ زدن‌: Behead

(ج‌.ش‌.) اسب‌ ابي‌، كرگدن‌، هرچيز عظ‌يم‌ الجثه‌ و نيرومند: Behemoth

قول‌، وعده‌، موعود، امر، دستور: Behest

پس‌ افت‌، عقب‌ تراز، بعداز، ديرتراز، پشتيبان‌، اتكاء عقب‌، پشت‌ سر، باقي‌ كار، باقي‌ دار، عقب‌ مانده‌، داراي‌ , كپل‌، نشيمن‌ گاه‌: Behind

مادون‌، كهنه‌، بي‌ خبر از رسوم‌، دغل‌: Behindhand

اينك‌، هان‌ ديدن‌، مشاهده‌ كردن‌، نظ‌اره‌ كردن‌، (در وجه‌ امري‌) ببين: Behold

مديون‌، مرهون‌، زير بار منت‌: Beholden

سود، صرفه‌، مزيت‌: Behoof

(درمورد لباس‌) امدن‌ به‌ واجب‌ بودن‌، فرض‌ بودن‌، اقتضاء كردن‌، شايسته‌ بودن: Behoove

(درمورد لباس‌) امدن‌ به‌ واجب‌ بودن‌، فرض‌ بودن‌، اقتضاء كردن‌، شايسته‌ بودن: Behove

از پشم‌ ط‌بيعي‌ رنگ‌ نشده‌ ساخته‌ شود رنگ‌ قهوه‌اي‌ روشن‌ مايل‌ بزرد و خاكستري‌، پارچه‌اي‌ كه‌ ,: Beige

زمان‌ حال‌ فعل‌ eb ot، هستي‌، وجود، افريده‌، مخلوق موجود زنده‌، شخصيت‌، جوهر، فرتاش‌: Being

يگان‌ سنجش‌ صوت‌: Bel

(stirpse xuaeb.lp) سخنران‌ يا نويسنده‌ باذوق‌، ادم‌ , باذوق‌: Bel Esprit

(مج.) زخم‌ زبان‌ زدن‌، سخت‌ زدن‌ امدن‌ و رفتن‌، با دقت‌ روي‌ چيزي‌ كار كردن‌، شلاق‌ زدن: Belabor

(مج.) زخم‌ زبان‌ زدن‌، سخت‌ زدن‌ امدن‌ و رفتن‌، با دقت‌ روي‌ چيزي‌ كار كردن‌، شلاق‌ زدن: Belabour

ديرشده‌، ديرتر از موقع‌، از موقع‌ گذشته‌: Belated

اماده‌ كردن‌، دستگيره‌، جادستي‌ عمل‌ پيچيدن‌، وسيله‌ پيچيدن‌، محاط‌ كردن‌، پوشاندن: Belay

(مثل‌ گلوله‌ از تفنگ‌)، باخشونت‌ ادا كردن‌ (مثل‌ فحش‌ و , اروغ‌ زدن‌، مانند اروغ‌ بيرون‌ اوردن‌، بازور خارج‌ شدن‌ , غيره‌)، بشدت‌ بيرون‌ انداختن‌ (باtuo يا htrof)، اروغ‌: Belch

چاه فوراني متناوب: belching well

پيرزن‌ (زشت‌)، زن‌ اخمو و پرحرف‌، مادربزرگ‌: Beldam

پيرزن‌ (زشت‌)، زن‌ اخمو و پرحرف‌، مادربزرگ‌: Beldame

محاصره‌ كردن‌، احاط‌ه‌ كردن‌: Beleaguer

برج‌ ناقوس‌ كليسا: Belfry

بلژيكي‌، اهل‌ بلژيك‌: Belgian

افترا زدن‌ (به‌)، بد وانمود كردن‌، دروغ‌ گفتن‌، دروغگو , درامدن‌، خيانت‌ كردن‌ به‌، عوضي‌ نشان‌ دادن‌: Belie

باور، عقيده‌، اعتقاد، ايمان‌، گمان‌، اعتماد، معتقدات‌: Belief

باور كردني‌، قابل‌ قبول‌: Believable

اعتقادداشتن‌، معتقدبودن‌ باور كردن‌، اعتقادكردن‌، گمان‌ داشتن‌، ايمان‌ اوردن: Believe

با ايمان‌، معتقد: Believer

شايد، احتمالا: Belike

كسي‌ را كوچك‌ كردن‌، تحقير نمودن‌، كم‌ ارزش‌ كردن‌: Belittle

تحقير، كم‌ ارزش‌ سازي‌: Belittlement

كم‌كم‌، بموقع‌ خود: Belive

زنگ‌ زنگوله‌، ناقوس‌، زنگ‌ اويختن‌ به‌، داراي‌ زنگ‌ كردن كم‌كم‌ پهن‌ شدن‌ (مثل‌ پاچه‌شلوار): Bell

دستگاه ابزارگيري: bell guide; bowl

چادر قلندري‌: Bell Tent

شير ناقوسي: bell valve

شير ناقوس: bell- shaped valve

پادو مهمانخانه‌، پيشخدمت‌: Bellboy

زن‌ زيبا، دختر خوشگل‌، دلارام‌: Belle

ادبيات‌، شعر و اثارادبي‌ زيبا و هنري‌: Belles Lettres

نويسنده‌ شعر و اثارادبي‌ زيبا، اديب‌: Belletrist

ادبي‌: Belletristic

مخفف‌ reppob lleb، پيشخدمت‌ و پادو مهمانخانه‌: Bellhop

اماده‌ بجنگ‌، جنگجو، دعوايي‌: Bellicose

جنگ‌ ط‌لبي‌، خوي‌ جنگجويي‌: Bellicosity

تجاوز، جنگ‌، محاربه‌، كج‌ خلقي‌: Belligerence

حالت‌ ادم‌ متجاوز، تجاوز: Belligerency

متحارب‌، متخاصم‌، جنگجو، داخل‌ درجنگ‌: Belligerent

نوعي‌ ظ‌رف‌ شيشه‌اي‌ مثل‌ كاسه‌ زنگ‌: Belljar

زنگ‌ زن‌، جارچي‌، منادي‌: Bellman

(روم‌ قديم‌) الهه‌ جنگ‌: Bellona

صداي‌ شبيه‌ نعره‌ كردن‌ (مثل‌ گاو)، صداي‌ گاو كردن صداي‌ غرش‌ كردن‌ (مثل‌ اسمان‌ غرش‌وصداي‌ توپ‌)، غريو كردن‌: Bellow

دم‌ (در اهنگري‌)، ريه‌: Bellows

فانوس: bellows

شير فانوس: bellows valve

دسته‌ زنگ‌، ط‌ناب‌ زنگ‌: Bellpull

پيش‌ اهنگ‌ گله‌، گوسفند زنگوله‌دار، (مج.) رهبر، پيشوا: Bellwether

شكم‌، ط‌بله‌، شكم‌ دادن‌ وباد كردن‌: Belly

كمربند ايمني: belly band; belly bust

ناف‌: Belly Button

شكم‌ درد، قولنج‌، دل‌ درد: Bellyache

تنگ‌ اسب‌: Bellyband

تعلق‌ داشتن‌، مال‌ كسي‌ بودن‌، وابسته‌ بودن‌: Belong

دارايي‌ متعلقات‌، وابسته‌ ها (بصورت‌ جمع‌)، متعلقات‌ واموال: Belonging

محبوب‌، مورد علاقه‌: Beloved

درزير، پايين‌، مادون‌: Below

كمربند، تسمه‌، بندچرمي‌، شلاق‌ زدن‌، (كمر) بستن محاصره‌ ردن‌، باشدت‌ حركت‌ يا عمل‌كردن‌: Belt

انتقال نيرو با تسمه: belt drive; belt gearing; belt driving; belting

تلمبه تسمه گرد: belt driven pump

ناحيه چين خورده: belt of folded strata; bow area

محل‌ بستن‌ كمربند، زدن‌ (بوسيله‌ كمربند): Belting

ماهي‌ خاويار، نام‌ بهترين‌ نوع‌ خاويار: Beluga

مهتابي‌، كلاه‌ فرنگي‌، كوشك‌: Belvedere

مهتابي‌، كلاه‌ فرنگي‌، كوشك‌: Belvidere

گل‌ الود كردن‌، كثيف‌ كردن‌: Bemire

خوردن‌ (براي‌) سوگواري‌ كردن‌ (براي‌)، گريه‌ كردن‌ (براي‌)، افسوس‌ ,: Bemoan

استهزاء و ريشخندكردن‌: Bemock

گيج‌ كردن‌، غرق‌ افكار شاعرانه‌ كردن‌، بفكر انداختن‌: Bemuse

(در) درون‌، درتوي‌، قله‌ كوه‌، تپه‌، داخلي‌، باط‌ني وابسته‌ باط‌اق‌ نشيمن‌: Ben

قضاوت‌ نشستن‌ يا نشاندن‌، نيمكت‌گذاشتن‌ (در)، بر كرسي‌ , نشستن‌ نيمكت‌، كرسي‌ قضاوت‌، جاي‌ ويژه‌، روي‌ نيمكت‌ يامسند ,: Bench

نيمكت‌، سكو: Bench

(درساختمان‌) نشان‌، انگپايه‌: Bench Mark

حكم‌ دادگاه‌ يا قاضي‌ عليه‌ شخص‌ گناهكار: Bench Warrant

نشانه ي مبداء: bench- mark

كسي‌ كه‌ بر مسند قضاوت‌ مي‌ نشيند، قاضي‌، سناتور: Bencher

الگو: benchmark

يك مرجع كمي يا كيفي كه ديگران با آن مقايسه مي‌‌شوند.

محك‌: Benchmark

الگو: Benchmark

يک مرجع کمي يا کيفي که ديگران با آن مقايسه مي‌‌شوند.

مسئله‌ محك‌: Benchmark Problebm

محك زني، مقايسه براي محك زني - بهينه كاوي - الگوبرداري: Benchmarking

الگو برداري، به‌گزيني: benchmarking

روشي نظام‌مند براي شناسايي، درك و تكامل مبتكرانه محصولات، خدمات، طرح‌ها، تجهيزات، فرآيندها و شيوه‌هاي ممتاز، جهت بهبود عملكرد واقعي سازمان. اين كار از طريق مطالعه رفتار سازمان‌هاي ديگر در انجام عمليات يكسان يا مشابه، انجام مي‌شود.

محك‌ زني‌: Benchmarking

الگو برداري، به‌گزيني: Benchmarking

بازنگري مسيري که خبرگان براي دستيابي به سطح عالي عملکرد و پاسخگويي به اهداف، طي كرده‌اند. مقايسه عملکرد طرح‌‌ها يا اجراهاي جديد با يک عنصر موجود يا سامانه‌اي با عملکرد مشخص به عنوان الگو.روشي نظام‌مند براي شناسايي، درك و تکامل مبتكرانه محصولات، خدمات، طرح‌ها، تجهيزات، فرآيندها و شيوه‌هاي ممتاز، جهت بهبود عملكرد واقعي سازمان. اين كار از طريق مطالعه رفتار سازمان‌هاي ديگر در انجام عمليات يكسان يا مشابه، انجام مي‌شود.

خميدن‌، خمش‌، زانويه‌، خميدگي‌، شرايط‌ خميدگي‌، زانويي دولا كردن‌، كوشش‌ كردن‌، بذل‌ مساعي‌ كردن‌ گيره‌، خم‌ كردن‌، كج‌ كردن‌، منحرف‌ كردن‌، تعظ‌يم‌ كردن: Bend

خم زمين: bend of ground

قسمت‌ چپ‌ دگل‌ اصلي‌ كشتي‌: Bend Sinister

Various tests used to determine the toughness and ductility of flat rolled metal sheet, strip or plate, in which the material is bent around its axis or around an outside radius. A complete test might specify such a bend to be both with and against the di: BEND TEST

خم: bend; bending

قوس: bend; bow

جداكردن‌ دومنط‌قه‌ بوسيله‌ ايجادشيار بين‌ انها: Benday

پرستي‌، خوشي‌ ونشاط‌ خم‌ كننده‌، گازانبر، عضله‌ خم‌كننده‌، ميگساري‌، باده‌ ,: Bender

ضريب خمش: bending coefficient

كرنش خمشي: bending strain; bending stress

مقاومت خمشي: bending strength

بيماري افت فشار: bends

تحت‌ نفوذ، تحت‌ فشار زير، پايين‌، در زير، از زير، پايين‌ تر از، روي‌ خاك كوچكتر، پست‌ تر، زيرين‌، پاييني‌، پايين‌ تر، تحتاني: Beneath

(م‌.ل‌.) خدا بركت‌ دهد، دعاي‌ بركت‌ قبل‌ از غذا، عجب خيلي‌ خوب‌، چه‌ خوب‌: Benedicite

نوداماد، كسيكه‌ پس‌ از مدتها تجرد زن‌ اختيارميكند: Benedick

سست‌، رام‌، نرم‌ نوداماد، (م‌.ل‌.) مبارك‌، خجسته‌، سعيد، خوشحال‌، ملايم: Benedict

راهبي‌ كه‌ درسلك‌ سنت‌ بنديكت‌ (tcideneb.ts) باشد نوعي‌ كنياك‌ مقوي‌: Benedictine

دعاي‌ خير، دعاي‌ اختتام‌، بركت‌، نيايش‌: Benediction

نيايشي‌، دعايي‌، درخواستي‌، تمنايي‌، تقاضايي‌، تقديسي‌: Benedictory

نيكي‌، احسان‌، بخشش‌، كرم‌: Benefaction

صاحب‌ خير، ولينعمت‌، نيكوكار، باني‌ خير، واقف‌: Benefactor

باني‌ خير (زن‌)، زن‌ نيوكار، سودمند، مفيد، نافع‌: Benefactress

بهره‌بردار، فايده‌ برنده‌، نيكوكار: Benefic

درامد كليسايي‌، لط‌ف‌، نيكي‌: Benefice

نيكي‌، احسان‌، بخشش‌، نيكوكاري‌: Beneficence

نيكوكار، صاحب‌ كرم‌، منعم‌: Beneficent

سودمند: Beneficial

سودمند، مفيد، نافع‌، پرمنفعت‌، بااستفاده‌: Beneficial

وظ‌يفه‌ خوار، بهره‌ بردار، ذيحق‌، ذينفع‌، استفاده‌: Beneficiary

مفيد بودن‌، فايده‌ بردن‌ (.n): منفعت‌، استفاده‌، احسان‌، اعانه‌، نمايش‌ براي‌ , جمع‌اوري‌ اعانه‌.(.iv &.tv): فايده‌رساندن‌، احسان‌ كردن: Benefit

مصونيت‌ روحانيون‌ از محاكمه‌ شدن‌ در دادگاههاي‌ عرفي‌: Benefit Of Clergy

نسبت سود به هزينه : benefit-cost ratio (BCR)

يك معيار براي مقايسه ارزش پروژه‌ها و رويكردهاي پروژه. اين مقدار برابر است با سود تقسيم بر هزينه.

نسبت سود به هزينه: Benefit-Cost Ratio (BCR)

يک معيار براي مقايسه ارزش پروژه‌ها و رويکردهاي پروژه. اين مقدار برابر است با سود تقسيم بر هزينه.

سود - مزايا: Benefits

خير خواهي‌، نيك‌ خواهي‌، نوع‌ پرستي‌، سخاوتمندي‌: Benevolence

كريم‌، نيكخواه‌، خيرانديش‌: Benevolent

نوعي‌ پارچه‌ راه‌ راه‌: Bengaline

شب‌ زده‌ كردن‌، درتاريكي‌ جهل‌ انداختن‌، كور كردن‌: Benight

گرفتارتاريكي‌ جهل‌، شب‌ زده‌، تاريك‌: Benighted

مهربان‌، ملايم‌، لط‌يف‌، (ط‌ب‌) خوش‌ خيم‌، بي‌ خط‌ر: Benign

خطاي كم ضرر: benign failure

خطايي كه مشكلي براي عمليات عادي سامانه ايجاد نمي‌‌كند.

خطاي کم ضرر: Benign Failure

خطايي که مشکلي براي عمليات عادي سامانه ايجاد نمي‌‌کند.

مهرباني‌، لط‌ف‌، خوش‌ خيمي‌: Benignancyh

مهربان‌، لط‌يف‌، خوش‌ خيم‌، ملايم‌: Benignant

مهرباني‌، شفقت‌، احسان‌، خوش‌ خيمي‌: Benignity

دعاي‌ خير، نعمت‌ خدا داده‌، سعادت‌ جاوداني‌: Benison

روغن‌ كنجد، كنجد: Benne

(گ‌.ش‌.) شوكران‌ كبير: Bennet

روغن‌ كنجد، كنجد: Benni

سربالايي‌، نشيب‌، خميدگي‌، خم‌، خم‌ شده‌، منحني‌ علف‌ نيزار، علف‌ بوريا، علف‌ شبيه‌ ني‌، سرازيري: Bent

(ز.ش‌.) وابسته‌ به‌ اعماق‌ اقيانوس‌، دريابن‌: Benthal

(ز.ش‌.) وابسته‌ به‌ اعماق‌ اقيانوس‌، دريابن‌: Benthic

(cihtneb=): Benthonic

ته‌ دريا، دريابن‌: Benthos

بنتونيت: bentonite

رس بنتونيتي: bentonitic clay

احساس‌)، كرخ‌ كردن‌ بي‌ حس‌ كردن‌، بي‌ قدرت‌ كردن‌، كشتن‌ (قدرت‌ فكر و ارزو و ,: Benumb

(ش‌.) هيدروكربور معط‌ر وبي‌ رنگي‌ بفرمول‌ 6H6C كه‌ از , تقط‌ير قط‌ران‌ بدست‌ ميامد، بنزين‌: Benzene

بنزن: benzene

حلقه ي بنزن: benzene ring

(ش‌.) بنياني‌ بفرمول‌ 2N21H21C: Benzidine

(enezneb=) بنزين‌، انواع‌ مواد نفتي‌ قابل‌ اشتعال‌: Benzine

(ش‌.) نمكها واملاح‌ اسيد بنزوئيك‌: Benzoate

(ش‌.) ماده‌متبلورسفيدي‌ بفرمول‌ 2ON11H9C كه‌ بعنوان‌ , داروي‌ بيحس‌ كننده‌موضعي‌ مصرف‌ ميشود: Benzocaine

بچه‌ ته‌ تغاري‌، (گ‌.ش‌.) درخت‌ حسن‌ لبه‌، عسلبند: Benzoin

نقاشي‌ كردن‌، رنگ‌ اميزي‌ كردن‌: Bepaint

واگذار كردن‌ وقف‌ كردن‌، تخصيص‌ دادن‌ به‌، (از راه‌ وصيت‌ نامه‌) بكسي‌ ,: Bequeath

ميراث‌، تركه‌، ارثي‌ كه‌ بنا بوصيت‌ رسيده‌: Bequest

سرزنش‌ كردن‌: Berate

محروم‌ كردن‌، داغديده‌كردن‌: Bereave

محروميت‌، داغداري‌، عزاداري‌: Bereavement

كلاه‌ گرد ونرم‌ پشمي‌، كلاه‌ بره‌: Beret

(worrab=) كوه‌ يخ‌ (شناور)، قط‌عه‌ عظ‌يم‌ يخ‌: Berg

ترنج‌، اترج‌، نوعي‌ ميوه‌ از خانواده‌ نارنج‌: Bergamot

(ط‌ب‌) بيماري‌ كمبود ويتامن‌ B، بري‌ بري‌: Beriberi

هره‌ خاكريز، باريكه‌: Berm

هره‌ خاكريز، باريكه‌: Berme

شلوار كوتاه‌ تا زير زانو: Bermuda Shorts

حبه‌دار، گوشتالو: Berried

بشكل‌ توت‌ شدن‌، سته‌ دانه‌، حبه‌، تخم‌ ماهي‌، (گ‌.ش‌.) ميوه‌ توتي‌، توت كوبيدن‌، زدن‌، دانه‌اي‌ شدن‌، توت‌ جمع‌ كردن‌، توت‌ دادن: Berry

شبيه‌ توت‌، توتي‌، دانه‌اي‌: Berrylike

ديوانه‌، شوريده‌، اشفته‌، ازجا دررفته‌: Berserk

ديوانه‌، شوريده‌، اشفته‌، ازجادررفته‌: Berserker

خوابگاه‌ كشتي‌، اط‌اق‌ كشتي‌، لنگرگاه‌، پهلوگرفتن موقعيت‌، جا: Berth

يقه‌ پهني‌ كه‌ روي‌ لباس‌ ميدوزند، (م‌.ل‌.)درخشان‌، روشن‌: Bertha

الومينيوم‌، رنگ‌ ابي‌ متمايل‌ به‌ سبز ياقوت‌ كبود، بزادي‌، (مع.) سيليكات‌ بريليوم‌ و ,: Beryl

(ش‌.) فلز بريليوم‌ بعلامت‌ eB برنگ‌ خاكستري‌ فولادي‌: Beryllium

An alloy of copper and 2-3% beryllium with optionally fractional percentages of nickel or cobalt. Alloys of this series show remarkable age-hardening properties and an ultimate hardness of about 400 Brinell (Rockwell C43). Because of such hardness and goo: BERYLLIUM COPPER

استدعا كردن‌ درجستجوي‌ چيزي‌ بودن‌، التماس‌ كردن‌، تقاضا كردن: Beseech

مناسب‌ بنظ‌ر امدن‌، شايسته‌ بودن‌، بنظ‌ر امدن‌: Beseem

محاصره‌كردن‌، احاط‌ه‌كردن‌، فراگرفتن‌: Beseige

احاط‌ه‌ كردن‌، مزين‌كردن‌، حمله‌كردن‌ بر، بستوه‌ اوردن عاجز كردن‌: Beset

حمله‌ پي‌ در پي‌: Besetting

لعنت‌ كردن‌، تباه‌ كردن‌، نفرين‌كردن‌، دشنام‌ دادن هتاكي‌ كردن‌: Beshrew

دركنار، نزديك‌، دريك‌ ط‌رف‌، بعلاوه‌، باضافه‌، ازط‌رف‌ , ديگر، وانگهي‌: Beside

از خودبيخود: Beside Oneself

ازپهلو، ازجلو، درجوار گذشته‌ از اين‌، وانگهي‌، بعلاوه‌، نزديك‌، كنار، دركنار: Besides

الودن‌، اندودن‌، ملوث‌ كردن‌، رنگ‌ كردن‌، كثيف‌ كردن‌: Besmear

لكه‌ دار كردن‌: Besmirch

جاروب‌ باغباني‌، جاروب‌ تركه‌اي‌، فاحشه‌، دختر گستاخ‌ , وجسور: Besom

مست‌كردن‌، گيج‌ كردن‌، مبهوت‌ كردن‌، شيفته‌ ومسحور كردن‌: Besot

مسحور، مبهوت‌: Besotted

سرتاپاكثيف‌ كردن‌، (باترشح‌) باط‌راف‌ پاشيدن‌: Bespatter

بودن‌ از قبلا درباره‌ چيزي‌ صحبت‌كردن‌، ازپيش‌ سفارش‌ دادن‌، حاكي‌ ,: Bespeak

سفارشي‌، قراردادي‌، نامزدي‌، نامزد شده‌: Bespoke

سفارشي‌، قراردادي‌، نامزدي‌، نامزد شده‌: Bespoken

پاشيده‌، ريخته‌، افشانده‌: Besprent

پاشيدن‌، ريختن‌، افشاندن‌: Besprinkle

A steel making process in which air is blown through the molten iron so that the impurities are thus removed by oxidation: BESSEMER PROCESS

(.tv &.jda): (صفت‌ عالي‌ doog)، بهترين‌، نيكوترين برتري‌ جستن‌، سبقت‌ گرفتن‌، به‌بهترين‌ وجه‌، به‌ نيكوترين‌ , خوبترين‌، شايسته‌ترين‌، پيشترين‌، بزرگترين‌، عظ‌يم‌ ترين روش‌، بهترين‌كار، (.vda): (صفت‌ عالي‌ llew): Best

بهترين و آخرين پيشنهاد: best and final offer (BAFO)

درخواست خريدار از فروشنده يا فروشندگان، معمولاً در پايان مذاكره يا توضيح مساله، كه از آن‌ها خواسته مي‌شود بهترين قيمت نهايي تجديد نظر شده خود را ارائه دهند.

بهترين و آخرين پيشنهاد: Best And Final Offer (BAFO)

تجديد‌نظر پيشنهاد‌دهنده در طرح پيشنهادي، در جواب به درخواست براي اصلاح، توضيح يا بحث در مورد طرح.درخواست خريدار از فروشنده يا فروشندگان، معمولاً در پايان مذاكره يا توضيح مساله، که از آن‌ها خواسته مي‌شود بهترين قيمت نهايي تجديد نظر شده خود را ارائه دهند.

پيمان بهترين تلاش: best effort contract

پيماني؛ معمولا پيمان تحقيق و توسعه بازپرداخت هزينه كه براي ايجاد تعهد در پيمانكار براي انجام بهترين كار ممكن تحت شرايط ريسك و بدون اجبار قانوني براي تكميل كار منعقد مي‌گردد.

پيمان بهترين تلاش: Best Effort Contract

پيماني؛ معمولا پيمان تحقيق و توسعه بازپرداخت هزينه كه براي ايجاد تعهد در پيمانکار براي انجام بهترين کار ممکن تحت شرايط ريسک و بدون اجبار قانوني براي تكميل كار منعقد مي‌گردد.

ساقدوش‌ داماد: Best Man

بهترين روش: Best Practice

بهترين شيوه‌ها: best practices

فرآيندها، رويه‌‌ها و روش‌هايي كه دستيابي به انتظارات را نمايش داده‌‌اند و به هدف ايجاد امكان اشتراك، تكرار و پالايش مستند شده‌اند.

بهترين شيوه‌ها: Best Practices

فرآيندها، رويه‌‌ها و روش‌هايي که دستيابي به انتظارات را نمايش داده‌‌اند و به هدف ايجاد امكان اشتراک، تکرار و پالايش مستند شده‌اند. روش‌هايي كه براي كمك به تشخيص مشكلات كسب، مديريت و اداره پيمان‌هاي خدماتي از آن‌ها استفاده مي‌شود. بهترين شيوه‌ها روش‌هاي خاصي هستند كه تجربه نشان داده است بهترين نتايج را داشته‌اند.

پرفروش‌ ترين‌ مال‌ التجاره‌، پرتيراژترين‌ كتاب‌: Best Seller

بهترين ارزش: best value

سودمندترين گزينه در بين مجموعه گزينه‌هاي برتر كه از طريق بررسي ارزش در مقابل هزينه و تحليل زمان‌بندي گرد آمده‌اند. اين فرآيند را گاه فرآيند بده- بستان نيز مي‌خوانند.

بهترين ارزش: Best Value

سودمندترين گزينه در بين مجموعه گزينه‌هاي برتر كه از طريق بررسي ارزش در مقابل هزينه و تحليل زمان‌بندي گرد آمده‌اند. اين فرآيند را گاه فرآيند بده- بستان نيز مي‌خوانند.

با ارزش‌ترين راه‌حل وضعيت آينده: best value future state solution (BFSS)

راه‌حلي كه از ديدگاه ذي‌نفعان، سودمندترين نتيجه را به همراه خواهد داشت. اين راه‌حل بهترين تركيب از هزينه اجرا، زمان چرخه اجرا، ريسك و نتايج عملكرد (به عنوان مثال بازگشت سرمايه، رضايت مشتري، سهم بازار، ريسك، ارزش افزوده به‌ازاي هر كارمند، زمان اجرا و هزينه

با ارزش‌ترين راه‌حل وضعيت آينده: Best Value Future State Solution (BFSS)

راه‌حلي كه از ديدگاه ذي‌نفعان، سودمندترين نتيجه را به همراه خواهد داشت. اين راه‌حل بهترين تركيب از هزينه اجرا، زمان چرخه اجرا، ريسك و نتايج عملکرد (به عنوان مثال بازگشت سرمايه، رضايت مشتري، سهم بازار، ريسك، ارزش افزوده به‌ازاي هر كارمند، زمان اجرا و هزينه اجرا) است.

(detseb=) ياري‌ كردن‌، كمك‌ كردن‌، سودمند واقع‌ شدن بدردخوردن‌، جاي‌ كسي‌ را گرفتن‌، واقع‌: Bestead

دامي‌، حيواني‌، شبيه‌ حيوان‌، جانور خوي‌: Bestial

جانورخويي‌، حيوانيت‌، وحشي‌ گري‌، حيوان‌ صفتي‌: Bestiality

جانور خوي‌ نمودن‌: Bestialize

رساله‌ يامقاله‌ راجع‌ بحيوانات‌: Bestiary

جنباندن‌، بحركت‌ در اوردن‌، تحريك‌ كردن‌: Bestir

بخشيدن‌، ارزاني‌ داشتن‌ (باno ياnopu): Bestow

بخشش‌، اعط‌اء: Bestowal

پوشاندن‌، ريختن‌ (روي‌)، پاشيدن‌، افشاندن‌: Bestrew

از باپاهاي‌ گشادنشستن‌ يا ايستادن‌، نگهداري‌ ودفاع‌ كردن‌ ,: Bestride

شرط‌ (بندي‌)، موضوع‌ شرط‌ بندي‌، شرط‌ بستن‌، نذر: Bet

بتا، دومين‌ حرف‌ الفباي‌ يوناني‌: Beta

آزمون بتا: beta test

آزمودن، ارزيابي كردن و ارائه بازخور سازنده به سازندگان يك محصول جديد، توسط گروهي انتخابي از استفاده‌كنندگان بالقوه، پيش از معرفي محصول به بازار.

آزمون بتا: Beta Test

آزمودن، ارزيابي كردن و ارائه بازخور سازنده به سازندگان يك محصول جديد، توسط گروهي انتخابي از استفاده‌كنندگان بالقوه، پيش از معرفي محصول به بازار.

نسخه بتا: beta version

نسخه‌اي از نرم‌افزار براي آزمايش و ارائه نظرات توسط كاربران، پيش از ارائه نسخه نهايي. پس از ارائه نسخه بتا اغلب آزمون داخلي آلفا توسط شركت سازنده نرم‌افزار انجام مي‌گيرد.

نسخه بتا: Beta Version

نسخه‌اي از نرم‌افزار براي آزمايش و ارائه نظرات توسط كاربران، پيش از ارائه نسخه نهايي. پس از ارائه نسخه بتا اغلب آزمون داخلي آلفا توسط شركت سازنده نرم‌افزار انجام مي‌گيرد.

بخشيدن‌، عط‌اء كردن‌، صرفنظ‌ر كردن‌، توصيح‌ كردن واگذاردن‌، ربودن‌، رفتن‌: Betake

موي‌ دماغ‌، ادم‌ مزاحم‌ وغير قابل‌ تحمل‌: Bete Noire

(گ‌.ش‌.) فوفل‌: Betel Nut

(گ‌.ش‌.) درخت‌ فوفل‌: Betel Palm

(مشتق‌ ازكلمه‌ عبري‌ < بيت‌ ايل‌ > بمعني‌ خانه‌ خدا) محل‌ , پرستش‌ خدا، كليسا: Bethel

انديشه‌ كردن‌، بخود امدن‌، بياد اوردن‌: Bethink

روي‌ دادن‌، اتفاق‌ افتادن‌: Betide

بهنگام‌، بموقع‌، زود، صبح‌ زود، در اولين‌ فرصت‌: Betimes

حاكي‌ بودن‌ از، دلالت‌ كردن‌بر، دال‌ بر امري‌: Betoken

انواع‌ بتونقيه‌، بتونيكا از جنس‌ syhcarts: Betony

تسليم‌ دشمن‌كردن‌، خيانت‌كردن‌ به‌، فاش‌ كردن‌: Betray

خيانت‌، افشاء سر: Betrayal

نامزدكردن‌، مراسم‌ نامزدي‌ بعمل‌ اوردن‌: Betroth

نامزدي‌: Betrothal

نامزد شده‌: Betrothed

(.vda &.jda): (صفت‌ تفصيلي‌ doog) بهتر، خوبتر بهتركردن‌، بهترشدن‌، بهبودي‌ يافتن‌، چيز بهتر نيكوتر، بيشتر، افضل‌، بط‌وربهتر، (.n &.iv، .tv): ,: Better

شرط‌ بندي‌ كننده‌، كسي‌ كه‌ شرط‌ مي‌ بندد: Better

بهتري‌، بهبودي‌، اصلاح‌، بهبود: Betterment

شرط‌ بندي‌: Betting

شرط‌ بندي‌ كننده‌، كسي‌ كه‌ شرط‌ مي‌ بندد: Bettor

ميان‌، درميان‌، مابين‌، دربين‌، درمقام‌ مقايسه‌: Between

درمدت‌ وقفه‌، درفاصله‌ دو زمان‌: Betweentimes

(semit neewteb=) گاهگاهي‌، گاه‌ وبيگاه‌: Betweenwhiles

(neewteb=) مابين‌، درميان‌: Betwixt

&.tv): اريب‌ كردن‌، اريب‌ وار بريدن‌ ياتراشيدن‌، رنده‌كر, (.n &.jda): (euqilbo=) گونيا، سط‌ح‌ اريب‌، (.iv , دن‌: Bevel

اريب كردن: beveling

مشروب‌، اشاميدني‌، نوشابه‌، شربت‌: Beverage

دسته‌، گروه‌ (دختران‌): Bevy

سوگواري‌ كردن‌ (براي‌)، ندبه‌ كردن‌، زاري‌ كردن‌ (باrevo , يا rof): Bewail

زنهاردادن‌، برحذربودن‌، حذركردن‌ از، ملتفت‌ بودن‌: Beware

عداوت‌ فاش‌ كردن‌ متهم‌ كردن‌، بدگويي‌ كردن‌ از، راز كسي‌ را از روي‌ ,: Bewary

گيج‌ كردن‌، سردرگم‌ كردن‌، گم‌ كردن‌: Bewilder

ترتيبي‌ گيجي‌، سردرگمي‌، بهت‌، حيرت‌، درهم‌ ريختگي‌، اغتشاش‌، بي‌ ,: Bewilderment

افسون‌كردن‌، فريفتن‌، مسحور كردن‌: Bewitch

نيرو يا عمل‌ سحروافسون‌، سحر، افسون‌: Bewitchery

فريفتگي‌، سحر، افسون‌: Bewitchment

انسوي‌، انط‌رف‌ ماوراء، دورتر، برتر از: Beyond

(درعلائم‌ نجابت‌ خانوادگي‌) پولك‌ گردي‌ كه‌ معمولا از ط‌لا , است‌: Bezant

هنجار، گودي‌، نگين‌ دان‌، پخ‌: Bezel

پادزهر، زهرمهره‌: Bezoar

عمل‌ دوشرط‌ي‌: Bi Conditional Operation

ششماهه‌، سالي‌ دوبار، دوسال‌ يكبار: Biannual

تحت‌ تاثير قراردادن‌، تبعيض‌ كردن‌ تمايل‌ بيك‌ ط‌رف‌، ط‌رفداري‌، تعصب‌، بيك‌ ط‌رف‌ متمايل‌ كردن: Bias

پيشقدر: Bias

اعوجاج‌ پيشقدري‌: Bias Distortion

پيشقدر دار: Biased

دومحوري‌: Biaxial

نوشيدن‌، اشاميدن‌، پيش‌ بند بچه‌: Bib

(ز.ع‌.) لباس‌، ملبوس‌: Bibandtucker

شير اب‌ سركج‌: Bibb Cock

ادم‌معتاد به‌ مشروب‌، ميگسار: Bibber

شير اب‌ سركج‌: Bibcock

جواهر يازينت‌ كم‌ ارزش‌: Bibelot

ركلي‌ هر رساله‌ ياكتاب‌ مقدس‌ كتاب‌ مقدس‌ كه‌ شامل‌ كتب‌ عهد عتيق‌ وجديد است‌، بط‌و ,: Bible

مط‌ابق‌ كتاب‌ مقدس‌، وابسته‌ به‌ كتاب‌ مقدس‌: Biblical

پيروي‌ تحت‌ لفظ‌ي‌ از كتاب‌ مقدس‌: Biblicism

منقد ومحقق‌ كتاب‌، كتاب‌ شناس‌: Bibliographer

مربوط‌ به‌ فهرست‌ كتب‌: Bibliographic

مربوط‌ به‌ فهرست‌ كتب‌: Bibliographical

تاريخچه‌ ياتوضيح‌ كتب‌، فهرست‌ كتب‌، كتاب‌ شناسي‌: Bibliography

كتابدوست‌: Bibliolater

جنون‌ كتاب‌ دوستي‌: Bibliomania

هنر صحافي‌ كتب‌: Bibliopegy

دوستدار كتاب‌، كتاب‌ جمع‌ كن‌، عاشق‌ شكل‌ وظ‌اهر كتب‌: Bibliophile

(tsilopoilbib=) كتاب‌ فروش‌، فرشنده‌ كتب‌ قديمي‌ وكمياب‌,: Bibliopole

مجموعه‌ كتب‌، كتابخانه‌، فهرست‌ كتب‌: Bibliotheca

مربوط‌ به‌ ترتيب‌ كتب‌: Bibliotic

بررسي‌ دست‌ نوشته‌ براي‌ تعيين‌ اصالت‌ ان‌: Bibliotics

جاذب‌، ميگسار، باده‌ دوست‌، باده‌ نوش‌: Bibulous

داراي‌ دو مجلس‌ مقننه‌ (مجلس‌ شورا وسنا): Bicameral

سيستم‌ دو پارلماني‌: Bicameralism

بي‌ كربنات‌ دو سود، جوش‌ شيرين‌: Bicarbonate

جوش‌ شيرين‌: Bicarbonate Of Soda

دويست‌ ساله‌، جشن‌ دويست‌ ساله‌: Bicentenary

جشن‌ دويست‌ ساله‌: Bicentennial

دومركزي‌، داراي‌ دومركز: Bicentric

(تش‌.) عضله‌ دوسر، دوسر بازويي‌: Biceps

(edirolhcid=) كلرور جيوه‌: Bichloride

دورنگ‌، داراي‌ دو رنگ‌: Bichrome

تقسيم‌شونده‌ بدو قسمت‌ دريك‌ انتها داراي‌ ماهيچه‌ دوسر، مربوط‌ به‌ ماهيچه‌ دوسر، (گ‌.ش‌.) ,: Bicipital

دعواومنازعه‌، پرخاش‌ كردن‌، ستيزه‌ كردن‌: Bicker

دورنگ‌، دورنگه‌: Bicolor

دورنگ‌، دورنگه‌: Bicolour

مقعرالط‌رفين‌، دوسو گود: Biconcave

محدب‌ الط‌رفين‌، از دو سو بر امده‌: Biconvex

داراي‌ دوشاخ‌ يا زوائد شاخ‌ مانند: Bicornuate

(etadipsucib=) دوپايه‌، دو گوشه‌، دودندانه‌، دندان‌ , دو پايه‌: Bicuspid

دوچرخه‌ پايي‌، دوچرخه‌ سواري‌ كردن‌: Bicycle

دوچرخه‌ سوار: Bicyclist

داراي‌ دو سط‌ح‌ استوانه‌اي‌ با محورهاي‌ موازي‌: Bicylindrical

مناقصه: Bid

مناقصه / اعلام بهاء: Bid

پيشنهاد مزايده يا مناقصه: Bid

پيشنهاد بها: bid

پاسخ مكتوب يك شركت به يك دعوت براي ارائه پيشنهاد بها.

پيشنهاد خداحافظ‌ي‌ كردن‌، قيمت‌ خريدرا معلوم‌ كردن‌، مزايده فرمودن‌، امر كردن‌، دعوت‌كردن‌، پيشنهاد كردن‌، توپ‌ زدن: Bid

پيشنهاد بها: Bid

پاسخ مكتوب يك شركت به يك دعوت براي ارائه پيشنهاد بها.

هزينه‌هاي شركت در مناقصه و ارائه پيشنهاديه : bid and proposal funds

آن بخش از بودجه پيمانكار كه صرف پرداخت هزينه‌هاي آماده‌سازي طرح پيشنهادي، گردآوري اطلاعات و مذاكره مي‌شود.

هزينه‌هاي شركت در مناقصه و ارائه پيشنهاديه: Bid And Proposal Funds

آن بخش از بودجه پيمانكار كه صرف پرداخت هزينه‌هاي آماده‌سازي طرح پيشنهادي، گردآوري اطلاعات و مذاكره مي‌شود.

گشودن اسناد مناقصه، بازگشايي مناقصه: bid opening

باز كردن رسمي پاكت‌هاي حاوي پيشنهاد بها كه در پاسخ به يك درخواست رقابتي ارائه شده‌اند.

گشودن اسناد مناقصه، بازگشايي مناقصه: Bid Opening

باز كردن رسمي پاكت‌هاي حاوي پيشنهاد بها كه در پاسخ به يك درخواست رقابتي ارائه شده‌اند.

بسته [ي اطلاعاتي] مناقصه: Bid Package

مخالفت در ارائه پيشنهاديه، اعتراض به مناقصه: bid protest

عملي كه توسط يك شركت‌كننده ناكام در مناقصه، به دليل رقابت ناعادلانه يا صدور رأي غيرموجه، به منظور متوقف نمودن فرآيند تدارك انجام مي‌گيرد.

مخالفت در ارائه پيشنهاديه، اعتراض به مناقصه: Bid Protest

عملي كه توسط يك شركت‌كننده ناكام در مناقصه، به دليل رقابت ناعادلانه يا صدور رأي غيرموجه، به منظور متوقف نمودن فرآيند تدارك انجام مي‌گيرد.

شركت/ عدم شركت در مناقصه، با مناقصه/ بدون مناقصه: Bid/No Bid

دروازه كنترلي تعيين شده توسط فروشنده كه تصميم‌گيري در مورد ارائه يا عدم ارائه پيشنهاديه در پاسخ به يك درخواست رسمي براي ارائه طرح، بر مبناي آن انجام مي‌گيرد.

شركت/ عدم شركت در مناقصه، با مناقصه/ بدون مناقصه: Bid/No Bid

دروازه كنترلي تعيين شده توسط فروشنده كه تصميم‌گيري در مورد ارائه يا عدم ارائه پيشنهاديه در پاسخ به يك درخواست رسمي براي ارائه طرح، بر مبناي آن انجام مي‌گيرد.

اط‌اعت‌، قابليت‌ شركت‌ درمناقصه‌، مزايده‌شدني‌: Biddability

فرمانبردار، مط‌يع‌، (دربازي‌ ورق‌) داراي‌ دست‌ قوي‌ كه‌ , قابل‌ توپ‌ زدن‌باشد، پيشنهادشدني‌: Biddable

پيشنهاد دهنده مزايده يا مناقصه: Bidder

پيشنهاد دهنده: bidder

پيشنهاد(خريد) كننده‌: Bidder

پيشنهاد دهنده: Bidder

كسي كه در پاسخ به دعوت براي پيشنهاد، پيشنهادي ارسال مي‌كند.پيمانكاري كه به درخواست براي پيشنهاد (يا اعلام بها) پاسخ مي‌دهد. كسي كه پيشنهاد ارسال مي‌كند.

گردهمايي شركت‌كنندگان در مناقصه : bidder's conference

گردهمايي شركت‌كنندگان در مناقصه: Bidder's Conference

جلسه‌اي كه توسط سازمان خريدار به منظور كمك به شركت‌كنندگان بالقوه مناقصه، براي درك محتواي درخواست ارائه پيشنهاديه برگزار مي‌شود. پرسش‌ها و پاسخ‌هاي مطرح شده در اين گردهمايي اغلب پس از خاتمه جلسه به صورت رسمي براي تمامي شركت‌كنندگان بالقوه مناقصه ارسال مي‌گردد.جلسه‌اي همگاني كه خريدار، تمام فروشندگان را به حضور در آن جلسه دعوت مي‌كند تا به سوالات مرتبط به تداركات رقابتي پاسخ دهد.

فهرست پيشنهاد دهندگان، فهرست شركت‌كنندگان در مناقصه : bidders list

فهرستي از شركت‌ها يا تأمين‌كنندگاني كه از نظر سازمان برگزاركننده مناقصه واجد شرايط تشخيص داده شده‌اند. پيشنهاد بها، پيشنهاديه و استعلام بها را مي‌توان از اين شركت‌ها درخواست كرد.

فهرست پيشنهاد دهندگان، فهرست شركت‌كنندگان در مناقصه: Bidders List

فهرستي از شركت‌ها يا تأمين‌كنندگاني كه از نظر سازمان برگزاركننده مناقصه واجد شرايط تشخيص داده شده‌اند. پيشنهاد بها، پيشنهاديه و استعلام بها را مي‌توان از اين شركت‌ها درخواست كرد.

شركت در / برگزاري مناقصه: Bidding

كلفت‌، متصدي‌ نظ‌افت‌ خانه‌: Biddy

دادن‌، تحمل‌ كردن‌، بخود همواركردن‌ در انتظ‌ار ماندن‌، درجايي‌ باقي‌ ماندن‌، بكاري‌ ادامه‌ ,: Bide

دو دندانه‌: Bidentate

دو جهتي‌، دوسويه‌: Bidirectional

شيركردن‌، تشجيع‌ كردن‌، شهامت‌ دادن‌، شجاع‌ شدن‌، دفاع‌ , كردن‌، مسكن‌ گزيدن‌: Bield

دوساله‌، درخت‌ دوساله‌: Biennial

دوره‌ دوساله‌: Biennium

تخت‌ روان‌، جاي‌ گذاردن‌ تابوت‌ در قبر، جسد، لاشه مقبره‌، مزار: Bier

دورو: Bifacial

ضربت‌: Biff

بوسيله‌ شكاف‌ بدو قسمت‌ مساوي‌ تقسيم‌ شده‌، شكافته‌: Bifid

داراي‌ دو كانون‌، دوكانوني‌ (درمورد عدسي‌)، دو ديد عينك‌ دو كانوني‌: Bifocal

دو برگچه‌اي‌ (مثل‌ برگهاي‌ مركب‌ گياه‌): Bifoliate

دو برگچه‌اي‌ (مثل‌ برگهاي‌ مركب‌ گياه‌): Bifoliolate

دوشكلي‌، دو وجهي‌: Biform

دوشاخه‌ شدن‌، دوشاخه‌ كردن‌، بدوشاخه‌ منشعب‌ كردن دوشاخه‌اي‌: Bifurcate

تقسيم‌ بدو شاخه‌، شكاف‌ گاه‌، شاخه‌: Bifurcation

بزرگ‌، با عظ‌مت‌، سترك‌، ستبر، ادم‌ برجسته‌، ابستن داراي‌ شكم‌ برامده‌: Big

استقرار يكباره: Big Bang

رويكرد و استقرار يكباره: Big Bang Approach

شكار حيوانات‌ بزرگ‌: Big Game

چاه دهانه گشاد: big hole

شخص‌ مهم‌، ادم‌ كله‌ گنده‌: Big Shot

گران‌ قيمت‌، با ارزش‌: Big Ticket

عاليترين‌ نوع‌: Big Time

نمايش‌ بزرگ‌ سيرك‌: Big Top

مرد دو زنه‌، زني‌ كه‌ دو شوهر دارد: Bigamist

داراي‌ دو زن‌ يا دو شوهر: Bigamous

دو زن‌ داري‌، دو شوهري‌: Bigamy

ساعت‌ بزرگي‌ كه‌بر برج‌ پارلمان‌ لندن‌ نصب‌ شده‌ است‌: Bigben

برادر بزرگتر، قيم‌، رهبر در كار يا عقيده‌اي‌: Bigbrother

(تش‌.) دوتايي‌، زوجي‌: Bigeminal

دورگه‌، ميانه‌ يا حد وسط‌ دو جنس‌: Bigeneric

نسبتا بزرگ‌: Biggish

عقيده‌ اغراق‌ اميز شخص‌ نسبت‌ بخودش‌: Bighead

مغرور، پرافاده‌: Bigheaded

مهربان‌، صميمي‌، گشاده‌ دل‌، سخي‌: Bighearted

(ج‌.ش‌.) نوعي‌ گوسفند كوهي‌ امريكايي‌: Bighorn

بستن‌ حلقه‌ ط‌ناب‌، پيچ‌ وخم‌، پيچ‌ رودخانه‌، خليج‌كوچك‌، باط‌ناب‌ ,: Bight

ذره‌، رقم‌ دودويي‌: Bigitbinary Digit

دهن‌گشاد، صدا بلند، گزافه‌ گوي‌، حرف‌ مفت‌ زن‌: Bigmouthed

بزرگي‌، گندگي‌: Bigness

ادم‌ رياكار، ادم‌ خرافاتي‌، متعصب‌: Bigot

متعصب‌ و سرسخت‌: Bigoted

تعصب‌، سرسختي‌ درعقيده‌، عمل‌ تعصب‌ اميز: Bigotry

ادم‌كله‌ گنده‌، (مج.)شخص‌ مهم‌ و برجسته‌: Bigwig

(xuojib.lp) جواهر: Bijou

جواهر فروشي‌، مجموعه‌ جواهرات‌، تزئينات‌: Bijouterie

كندوي‌ زنبو عسل‌، انبوه‌، جمعيت‌، مخفف‌ elcycib، دوچرخه‌,: Bike

لباس‌ شناي‌ زنانه‌ دوتكه‌، مايوي‌ دوتكه‌: Bikini

دولبه‌: Bilabial

دولبه‌اي‌، داراي‌ دو لب‌، دو سويه‌: Bilabiate

ضمانت‌ بردار، قابل‌ رهايي‌، قابل‌ ضمانت‌: Bilable

دوط‌رفه‌، دوجانبه‌، (گ‌.) متقارن‌ الط‌رفين‌، دوكناري‌: Bilateral

شمشير، كندوزنجير: Bilbo

شمشير، كندوزنجير: Bilboa

زرداب‌، صفرا، زهره‌، خوي‌ سودايي‌، مراره‌: Bile

چيز زننده‌ ومتعفن‌، اب‌ ته‌ كشتي‌ شكم‌ بشكه‌، رخنه‌ پيدا كردن‌، تراوش‌ كردن‌، (مج.) هر ,: Bilge

گنداب‌ كشتي‌، اب‌ خن‌، (حرف‌) چرند: Bilge Water

داراي‌ بوي‌ گنداب‌ كشتي‌، داراي‌ بوي‌ متعفن‌: Bilgy

زردابي‌، صفراوي‌: Biliary

خط‌ مستقيم‌ دوسويه‌، دوسويگي‌، داراي‌ دو خط‌ مستقيم‌، وابسته‌ بدو ,: Bilinear

دو زبانه: Bilingual

بدو زبان‌ نوشته‌ شده‌، متلكم‌ بدو زبان‌، دوزباني‌: Bilingual

(ytilaugnilib=) استعمال‌ دو زبان‌، متن‌ دوزباني‌: Bilingualism

(msilaugnilib=) استعمال‌ دو زبان‌، متن‌ دوزباني‌: Bilinguality

صفراوي‌، زرداب‌ ريز، صفرايي‌ مزاج‌، سودايي‌ مزاج‌: Bilious

زدن‌، چرند گول‌، كلاه‌ سر (كسي‌) گذاشتن‌، از پرداخت‌ (وجهي‌) ط‌فره‌ ,: Bilk

صورتحساب - قبض: Bill

فهرست اقلام، صورت حساب: bill

فهرستي از اقلام كه غالبا هزينه‌ها را نيز در بر دارد.

(امر.) اسكناس‌، صورتحساب‌ دادن‌ كبوتران‌)، لايحه‌قانوني‌، قبض‌، صورتحساب‌، برات‌، سند نوك‌، منقار، نوعي‌ شمشير پهن‌، نوك‌ بنوك‌ هم‌ زدن‌ (چون‌ ,: Bill

صورتحساب‌، اسكناس‌، لايحه‌: Bill

فهرست اقلام، صورت حساب: Bill

فهرستي از اقلام كه غالبا هزينه‌ها را نيز در بر دارد.

برگ سفته- برات: Bill of Exchange

حواله‌ يا برات‌ كتبي‌ غير مشروط‌: Bill Of Exchange

صورت‌ غذا، صورت‌ اغذيه‌ مهمانخانه‌، برنامه‌: Bill Of Fare

صورت‌ كالا، فهرست‌ تجارتي‌: Bill Of Goods

از لحاظ‌ بيماريهاي‌ مسري‌ به‌ ناخداداده‌ميشود، گواهي‌ , بهداشت‌ گواهي‌ نامه‌اي‌ كه‌ هنگام‌ حركت‌ كشتي‌ پس‌ از معاينه‌كشتي‌ ,: Bill Of Health

بارنامه: Bill of Lading

بارنامه‌، ستمي‌ كشتي‌: Bill Of Lading

فهرست مواد، صورت مواد: bill of material (BOM)

فهرست كاملي از تمام قطعات و مواد خام، نشان دهنده مقادير اقلام مورد نياز براي ساخت يك واحد.

فهرست مواد، صورت مواد: Bill Of Material (BOM)

فهرستي از تمامي قطعات فرعي، اجزا و مواد خامي كه در ساخت يك محصول يا سامانه مورد نيازند.فهرست كاملي از تمام قطعات و مواد خام، نشان دهنده مقادير اقلام مورد نياز براي ساخت يک واحد.

پردازشگرهاي ليست مواد: Bill of Material Processors

فهرست مواد: Bill of materials

صورت مواد ، فهرست قطعات: Bill of Materials

اعلاميه‌ ده‌ ماده‌اي‌ حقوق‌ اتباع‌ امريكايي‌، قانون‌ اساسي‌ , امريكا: Bill Of Rights

صورت‌ فروش‌، فاكتور: Bill Of Sale

ليست خدمات يا صورتحساب خدمات: Bill of Service

تخته‌ اعلانات‌ واگهي‌ ها، هر قسمت‌ از نرده‌ وديوار كه‌ , روي‌ ان‌ اعلان‌ نصب‌ شود: Billboard

داراي‌ نوك‌، منقاردار، ثبت‌ شده‌ در صورتحساب‌ يا ليست‌: Billed

(See Bloom): BILLET

اجازه‌نامه‌، ورقه‌ جيره‌، يادداشت‌ مختصر، پروانه‌، ورقه‌ , راي‌ را ثبت‌ كردن‌، اجازه‌نامه‌جا و خوراك‌ صادر كردن‌: Billet

(xuod stellib.lp) نامه‌ عاشقانه‌، يادداشت‌ عاشقانه‌: Billet Doux

دفترچه‌ جيبي‌ براي‌ گذاشتن‌ اسكناس‌، كيف‌ جيبي‌ اسكناس‌: Billfold

بروات‌ چاپي‌، كاغذي‌ كه‌ شبيه‌ برات‌ چاپي‌ است‌: Billhead

نوعي‌ كارد بزرگ‌ كه‌ داراي‌ نوك‌ برگشته‌ است‌: Billhook

بازي‌ بيليارد: Billiard

صدور صورتحساب‌: Billing

امريكا هزار ميليون‌ است‌) بيليون‌ (در انگليس‌ معادل‌ يك‌ مليون‌ ميليون‌ ودر ,: Billion

كسي‌ كه‌ ثروتش‌ از بيليون‌ تجاوز ميكند: Billionaire

(مع.) الياژي‌ از ط‌لا ونقره‌ يامس‌ يا قلع‌ ويا ساير , فلزات‌ كم‌ ارزش‌، (گ.ش‌.) عديسه‌، بورچاق‌، دخريق‌: Billon

ابر)، بصورت‌ موج‌ درامدن‌ موج‌ بزرگ‌ اب‌، خيزاب‌، موج‌ زدن‌ (از اب‌ يا جمعيت‌ يا ,: Billow

مواج‌، موج‌ مانند، باد كرده‌: Billowy

متصدي‌ نصب‌ اعلانات‌ بديوارها وغيره‌: Billposter

صورت حسابهاي پرداختني – اسناد پرداختني: Bills Payable

باط‌وم‌ ياچوب‌ قانون‌ پاسبان‌، يار، همدم‌، رفيق‌، برادر مخفف‌ نام‌ mailliw نوعي‌ كتري‌ فلزي‌، چماق‌ يا گرز راهزنان‌، چوبدستي: Billy

بز نر: Billy Goat

نوعي‌ كلاه‌ گرد مردانه‌ كه‌ از نمد نرم‌ ساخته‌ ميشود: Billycock

(detabolib=) دولختي‌، منقسم‌ بدو لخته‌، دو لبه‌: Bilobate

داراي‌ دو اويز كوچك‌، دوخان‌: Biloculate

داراي‌ دو اويز كوچك‌، دوخان‌: Biloicular

گوشت‌ خرد كرده‌ ونمك‌ زده‌ خشك‌ شده‌ در افتاب‌: Biltong

دودستي‌، بادودست‌ انجام‌ يافته‌: Bimanual

دوماه‌، مدت‌ دوماه‌: Bimester

دوماهه‌، هر دوماه‌ يكبار، دوماه‌ ادامه‌ يابنده‌: Bimestrial

دوفلزي‌: Bimetal

دو فلزي‌، داراي‌ دو نوع‌ پول‌ رايج‌: Bimetallic

دماسنج دوفلزي: bimetallic thermometer; bimetallic strip

دو هزار ساله‌، شامل‌ دو هزار: Bimillenary

(ش‌.) داراي‌ دوملكول‌، دو ملكولي‌، دو ذره‌اي‌: Bimolecular

مجله‌اي‌ كه‌ دوماه‌ يكبار منتشر ميشود: Bimonthly

دوشكلي‌، داراي‌ دوشكل‌: Bimorphemic

داراي‌ دوموتور: Bimotored

اخورك‌، گردران‌، جازغالي‌، صندوق‌، لاوك‌، تغار، اخور انبارك‌: Bin

صندوقچه‌: Bin

دودويي‌، دوتايي‌: Binary

دوتايي‌، جفتي‌، مضاعف‌: Binary

An alloy containing two elements, apart from minor impurities, as brass containing the two elements copper and zinc.: BINARY ALLOY

حساب‌ دودويي‌: Binary Arithmetic

كارت‌ دودويي‌: Binary Card

ياخته‌ دودويي‌: Binary Cell

رمز دودويي‌: Binary Code

به‌ رمز دودويي‌: Binary Coded

دهدهي‌ به‌ رمز دودويي‌: Binary Coded Decimal

شمارنده‌ دودويي‌: Binary Counter

دستينه‌ دودويي‌: Binary Deck

ذره‌، رقم‌ دودويي‌: Binary Digit bit

رقم دو دويي: binary digit

صفر يا يك، ارقام دستگاه اعداد در مبناي دو.

رقم دو دويي: Binary Digit

صفر يا يك، ارقام دستگاه اعداد در مبناي دو.

نشان‌ گذاري‌ دودويي‌: Binary Notation

عدد دودويي‌: Binary Number

رقم‌ دودويي‌: Binary Numeral

عمل‌ دودويي‌: Binary Operation

عملگر دوتايي‌: Binary Operator

مميز، مميز دودويي‌: Binary Point

رابط‌ه‌ دوتايي‌: Binary Relation

جستجوي‌ دوتايي‌: Binary Search

سيستم‌ دوتايي‌: Binary System

نوار دودويي‌: Binary Tape

درخت‌ دودويي‌: Binary Tree

متغير دودويي‌: Binary Variable

داراي‌ دو گوش‌: Binaural

بستن‌، گرفتار واسير كردن‌، مقيد ومحصور كردن‌، بهم‌ , پيوستن‌، چسباندن‌، صحافي‌ كردن‌ ودوختن‌، الزام‌ اور , وغير قابل‌ فسخ‌ كردن‌ (بوسيله‌ تعهد يابيعانه‌)، متعهد , وملزم‌ ساختن‌، بند، قيد، بستگي‌، علاقه‌: Bind

مقيد كردن‌، جلد كردن‌: Bind

التزام‌ گرفتن‌(براي‌ انجام‌ كاري‌)، مقيد كردن‌: Bind Over

(بافندگي‌) اهرم‌ جعبه‌ ماكو، الياف‌ پشم‌ كه‌ بهم‌ پيوسته‌ , حمل‌)، رسيد بيعانه‌، صاحف‌، بند ونخ‌ پشم‌ را تشكيل‌ ميدهد، شكم‌بند زنان‌ (پس‌ از وضع‌ ,: Binder

رنگپايه: binder

ملاط: binder; binding agent; binding material

موسسه‌ صحافي‌، صحاف‌ خانه‌: Bindery

الزام‌ اور، اجباري‌، صاحفي‌، جلد، شيرازه‌: Binding

انقياد، جلد: Binding

حكميت الزام‌آور: binding arbitration

فرآيند تصميم‌گيري توسط شخص سوم كه در آن طرفين دعوي موظف به پيروي از رأي صادره مي‌باشند.

حكميت الزام‌آور: Binding Arbitration

فرآيند تصميم‌گيري توسط شخص سوم كه در آن طرفين دعوي موظف به پيروي از رأي صادره مي‌باشند.

هنگام‌ انقياد: Binding Time

(گ‌.ش‌.) نيلوفر صحرايي‌: Bindweed

هرنوع‌ ساقه‌ نرم‌ و قابل‌ انعط‌اف‌: Bine

(eerps=) عياشي‌، شراب‌ خواري‌، ميگساري‌: Binge

يكنوع‌ بازي‌ شبيه‌ لوتو: Bingo

(د.ن‌.) جاي‌ قط‌ب‌ نما: Binnacle

داراي‌ دو چشم‌، دوربين‌ دو چشمي‌: Binocular

دوجمله‌اي‌ (در جبر و مقابله‌): Binomial

دوهسته‌اي‌، داراي‌ دو هسته‌: Binuclear

دوهسته‌اي‌، داراي‌ دو هسته‌: Binucleate

دوهسته‌اي‌، داراي‌ دو هسته‌: Binucleated

كاتاليزورهاي‌ حياتي‌: Biocatalyst

تاثير انها بريكديگر بحث‌ ميكند رشته‌اي‌ از زيست‌ شناسي‌ كه‌ از اجتماعي‌ موجودات‌ و ,: Biocenology

مربوط‌ به‌ شيمي‌ حياتي‌ يا زيست‌ شيمي‌: Biochemical

متخصص‌ شيمي‌ حياتي‌ والي‌، ويژه‌گر زيست‌ شيمي‌: Biochemist

زيست‌ شيمي‌: Biochemistry

بيوشيمي: Biochemistry

(edicitsep=) زيست‌ كش‌، مانع‌ حيات‌، قاط‌ع‌ حيات‌، كشنده‌ , حشرات‌: Biocid

سنگ زيست آواري: bioclastic rock

زندگي‌ مربوط‌ به‌ اقليم‌ شناسي‌، مربوط‌ به‌ اب‌ و هوا و نحوه‌ ,: Bioclimatic

با محيط‌ اط‌راف‌ خود مورد بحث‌قرار ميدهد رشته‌اي‌ از محيط‌ شناسي‌ كه‌ روابط‌ گياهان‌ و حيوانات‌ را ,: Bioecology

رخساره ي زيستي: biofacies

زيست‌ زاد، تكامل‌ حيات‌، پيدايش‌ حيات‌، سير تكامل‌ زندگي‌,: Biogenesis

زيست‌ زادي‌، مربوط‌ بمنشاء پيدايش‌ موجودات‌ زنده‌: Biogenetic

محصول‌ فعاليت‌ موجودات‌ زنده‌، موجد موجود زنده‌: Biogenic

سنگ هاي زيست زاده: biogenic rocks

زيست‌ جغرافيايي‌، مربوط‌ به‌ جغرافياي‌ حياتي‌: Biogeographic

زيست‌ جغرافي‌، جغرافياي‌ حياتي‌، رشته‌اي‌ از زيست‌ شناسي‌ , كه‌ درباره‌ ط‌رز انتشار و پخش‌حيوانات‌ و نباتات‌ بحث‌ , ميكند: Biogeography

شرح‌ حال‌ نويس‌، تذكره‌ نويس‌، زندگينامه‌ نگار: Biographer

زيستنامه‌اي‌، وابسته‌ بشرح‌ زندگي‌: Biographic

زيستنامه‌اي‌، وابسته‌ بشرح‌ زندگي‌: Biographical

زندگينامه‌ زيستنامه‌، بيوگرافي‌، تاريخچه‌ زندگي‌، تذكره: Biography

دارويي‌ وحياتي‌ معرفت‌ الحيات‌، بدست‌ امده‌ از زيست‌شناسي‌ عملي‌، ماده‌ , وابسته‌ بعلم‌ حيات‌ يا زندگي‌ شناسي‌، زيست‌ شناسي: Biologic

زيستي‌: Biological

اشتغال‌ بمط‌العه‌ حيات‌ وتجزيه‌ وتحليل‌ موجودات‌ زنده زيست‌ شناسي‌: Biologism

زيست‌ شناس‌، عالم‌ علم‌ الحيات‌: Biologist

علم‌ الحيات‌، زيست‌ شناسي‌، زندگي‌ حيواني‌ وگياهي‌ , هرناحيه‌: Biology

زيست‌ شناسي‌: Biology

فسفر افكني‌، شب‌ تابي‌ (مثل‌ كرمها)، زيست‌ تابي‌: Bioluminescence

بيومولكول: biomolecule

علم‌ فراينداي‌ زيستي‌: Bionics

(ygoloce=) زيوه‌ شناسي‌، شاخه‌اي‌ از علم‌ زيست‌ شناسي‌ , كه‌ از رابط‌ه‌ موجودات‌ زنده‌ بامحيط‌بحث‌ ميكند: Bionomics

واحد مستقل‌ موجود زنده‌، سلول‌، ياخته‌: Biont

زنده‌ بيني‌، ازمايش‌ ميكروسكپي‌ بافت‌ زنده‌، بافت‌ برداري‌,: Biopsy

جو و اب‌ و خاك‌ كره‌ زمين‌ زيست‌ كره‌، قسمت‌ قابل‌ زندگي‌ كره‌ زمين‌ كه‌ عبارتست‌ از ,: Biosphere

(ش‌.) تهيه‌ مواد شيميايي‌ بوسيله‌ موجودات‌ زنده‌: Biosynthesis

انان‌ مربوط‌ به‌ رده‌بندي‌ موجودات‌ از روي‌ ساختمان‌ ياخته‌هاي‌ ,: Biosystematic

زندگي‌ گياهان‌ وجانوران‌ يك‌ ناحيه‌، زياگان‌: Biota

ان‌ قسمت‌ از مباحث‌ فني‌ كه‌ مربوط‌ به‌ اعمال‌ قواعد زيست‌ , شناسي‌ درانسان‌ وماشين‌ الات‌ است‌: Biotechnology

حياتي‌، مربوط‌ به‌ حيات‌ وزندگي‌: Biotic

زيست‌ گروه‌، همنوع‌، ژنوتيپ‌، همجنس‌، موجود همزيست‌: Biotype

دوقلوزا، توام‌ زا، دومحوري‌: Biparous

(nazitrapib=) دوحزبي‌، دودستگي‌: Bipartisan

وابستگي‌ بدو حزب‌: Bipartisanship

داراي‌ دوقسمت‌، دوقسمتي‌: Bipartite

(nasitrapib=) دوحزبي‌، دودستگي‌: Bipartizan

حيوان‌ دوپا: Biped

هواپيماي‌ دوباله‌: Biplane

دوپايه‌: Bipod

دوقط‌بي‌، دوانتهايي‌: Bipolar

دوقط‌بي‌: Bipolar

داشتن‌ دو قط‌ب‌: Bipolarity

(ر.) دومجذوري‌، قوه‌ چهارم‌، توان‌ چهارم‌: Biquadratic

رمز دوپنجي‌: Biquinary Code

دونژادي‌: Biracial

معتقد به‌ يا داراي‌ دونژاد بودن‌: Biracialism

دوشعاعي‌، داراي‌ دوشعاع‌: Biradial

دوشاخه‌، داراي‌ دو شاخه‌: Biramous

درخت‌ فان‌، غان‌، توس‌، درخت‌ غوشه‌: Birch

پرنده‌، مرغ‌، جوجه‌، مرغان‌: Bird

مرغ‌ مهاجر، شخص‌ مهاجر و خانه‌ بدوش‌: Bird Of Passage

(ج‌.ش‌.) قوش‌، مرغ‌ شكاري‌ گوشتخوار: Bird Of Prey

منظ‌ره‌ هوايي‌ (عمارت‌ وغيره‌)، نظ‌ر كلي‌: Bird's Eye

شبيه‌ پاي‌ پرنده‌: Bird's Foot

شبيه‌ پاي‌ پرنده‌: Bird's Foots

ادم‌ احمق‌، كودن‌: Birdbrain

صداي‌ پرنده‌، تقليد صداي‌ پرنده‌: Birdcall

داماد، تازه‌ داماد: Birdegroom

پرندگان‌، مرغدار شكارچي‌ مرغان‌، نگاهدارنده‌ وتربيت‌ كننده‌مرغان‌ و ,: Birder

قفس‌، مرغداني‌: Birdhouse

چسب‌، كشمشك‌: Birdlime

پرنده‌باز، كفترباز: Birdman

دانه‌، غذاي‌ پرندگان‌ (مثل‌ ارزن‌ وغيره‌): Birdseed

يكنوع‌ قايق‌ كوچك‌ قديمي‌ دوپارويي‌: Bireme

سر مي‌گذارند يكجور كلاه‌ چهارگوش‌ كه‌ كشيشان‌ كليساي‌ كاتوليك‌ روم‌ بر ,: Biretta

را بديگري‌ دادن‌، پيشروي‌ باچرخيدن‌ ريختن‌ (چاي‌ ومشروب‌)، مشروب‌ خوردن‌، شراب‌ نوشيدن‌ وجام‌ ,: Birl

تند باد، عجله‌ وسرعت‌، صداي‌ چرخيدن‌: Birr

زايش‌، تولد، پيدايش‌، اغاز، زاد، اغاز كردن‌، زادن‌: Birth

شناسنامه‌، زايچه‌، گواهي‌ تولد: Birth Certificate

جلوگيري‌ از ابستني‌، زادايست‌: Birth Control

زادروز، جشن‌ تولد، ميلاد: Birthday

خال‌ مادر زادي‌، علامت‌ ماه‌ گرفتگي‌ بر بدن‌: Birthmark

زادبوم‌، مولد، تولدگاه‌، زادگاه‌: Birthplace

ميزان‌ مواليد، تعداد مواليد، زه‌وزاد: Birthrate

حقوقي‌ كه‌ در اثر تولد بخص‌ تعلق‌ مي‌ گيرد: Birthright

(مو.) دوباره‌، مكرر: Bis

كلوچه‌ خشك‌، بيسكويت‌: Biscuit

باد سرد و خشك‌: Bise

دونيم‌، دونيم‌ كردن‌، نيمساز كردن‌: Bisect

دو بخش‌ كردن‌، دو نيم‌ كردن‌: Bisect

دو بخشي‌، دونيمي‌: Bisection

نيمساز: Bisector

دونيم‌ كننده‌، نيمساز: Bisector

داراي‌ دو دندانه‌ يا بر امدگي‌: Biserrate

جنس‌ مقابل‌ وبه‌ جنس‌ خود داراي‌ خصوصيات‌ جنس‌ نر و ماده‌، داراي‌ علاقه‌جنسي‌ به‌ ,: Bisexual

داشتن‌ خصوصيات‌ نر وماده‌: Bisexuality

اسقف‌، (در شط‌رنج‌) پيل‌: Bishop

اسقفي‌، مقام‌ اسقفي‌، ط‌بقه‌ و سلك‌ اسقفان‌: Bishopric

(ج‌.ش‌.) گاوميش‌ كوهان‌ دار امريكايي‌: Bison

دوپايا: Bistable

مدار دوپايا: Bistable Circuit

نوسان‌ ساز دوپايا: Bistable Multivibrator

اغذيه‌ فروشي‌ و مشروب‌ فروشي‌: Bistro

داراي‌ دوشكاف‌: Bisulcate

(ش‌.) بي‌ سولفيت‌ بفرمول‌ 4OSHK: Bisulfate

(ش‌.) ملح‌ بي‌ سولفيت‌: Bisulfite

دهنه‌، سرمته‌ خرده‌، تكه‌، پاره‌، ريزه‌، ذره‌، لقمه‌، تيغه‌ رنده‌، لجام: Bit

ذره‌، رقم‌ دودويي‌: Bit

نشاني‌ پذير تا ذره‌: Bit Addressable

تيغه ي مته: bit blade; cutting edge of the bit; blade of the bit; bit ed

مته بازكن: bit breaker

تعويض مته: bit change; change of the bit

جاي بازي مته: bit clearance; clearance of the bit

خنك كردن مته: bit cooling; cooling of the bit

تراكم‌ ذره‌ اي‌: Bit Density

مته تيزكن: bit dressing machine; bit dresser

زاويه برش مته: bit face angle; face angle of the bit

شابلون مته: bit gage; drill tool gage; drill bit gage

سر مته: bit head; head of the bit

قلاب مته: bit hook

هيدروليك مته: bit hydraulics

سه پايه مته: bit leg; leg of the bit

عمر مته: bit life; life of the bit

گردن مته: bit neck; neck of the bit

الگوي‌ ذره‌ اي‌: Bit Pattern

نفوذ مته: bit penetration; penetration of the bit

خار مته: bit pin; pin of the bit

موقعيت‌ ذره‌: Bit Position

سرعت‌ ذره‌ اي‌: Bit Rate

نمونه ي حفاري: bit sample; bore specimen

دسته ي مته: bit shank; shank of the bit

شانه ي مته: bit shoulder; shoulder of the bit

قطر مته: bit size; size of the bit

چسبيدن مته: bit sticking; sticking of the bit; sticking of the tool

رشته‌ ذره‌اي‌: Bit String

اتصال دو سر ماده: bit sub

بال مته: bit wing; wing of the bit

مته حفاري: bit; drill bit; tool

سگ‌ ماده‌، زن‌ هرزه‌، شكايت‌ كردن‌، قر زدن‌: Bitch

گاز گرفتن‌، گزيدن‌، نيش‌ زدن‌، گاز، گزش‌، گزندگي‌، نيش‌: Bite

نيش‌ زن‌ يا گازگير: Biter

گزنده‌، زننده‌، تند، تيز، (مج.) ط‌عنه‌ اميز: Biting

مته‌، مته‌ دستي‌: Bitstock

تلخ‌، تند، تيز، (مج.) جگرسوز، ط‌عنه‌ اميز: Bitter

اخرين‌ پريشاني‌، انتهاي‌ درد: Bitter End

بوتيمار، تلخابه‌: Bittern

تلخ‌ وشيرين‌، شيرين‌ وتلخ‌، (گ‌.ش‌.) نوعي‌ تاجريزي‌، نوعي‌ , سيب‌ تلخ‌: Bittersweet

كمي‌، خرده‌: Bittock

قير معدني‌، قيرنفتي‌، قير ط‌بيعي‌: Bitumen

قير اندودسازي‌: Bituminization

قيراندود كردن‌، تبديل‌ بقير كردن‌: Bituminize

سنگ قيري: bituminous rock

ماسه ي قيري: bituminous sand

پلمه سنگ قيري: bituminous shale; oil shale

(ش‌.) دو ظ‌رفيتي‌، دووالانسي‌، دوبنياني‌: Bivalence

(ش‌.) دو ظ‌رفيتي‌، دووالانسي‌، دوبنياني‌: Bivalency

(ش‌.) داراي‌ دو والانس‌، دوظ‌رفيتي‌: Bivalent

(devlavib=) داراي‌ دو كپه‌، دو پره‌اي‌، صدف‌ دو كپه دو لته‌: Bivalve

دوتاشونده‌، داراي‌ دوحالت‌ متغير وجدا از هم‌: Bivariate

اردوي‌ موقتي‌، شب‌ را بيتوته‌ كردن‌: Bivouac

دوهفته‌ يكبار، پانزده‌ روز يكبار، هفته‌اي‌ دوبار: Biweekly

دومرتبه‌ درهر سال‌، سالي‌ دوبار، دوسال‌ يكبار: Biyearly

غريب‌ وعجيب‌، غير مانوس‌، ناشي‌ از هوس‌، خيالي‌، وهمي‌: Bizarre

دومنط‌قه‌اي‌، داراي‌ دومنط‌قه‌: Bizonal

فضولي‌ كردن‌، وراجي‌ كردن‌، گستاخي‌ كردن‌، فاش‌ وابراز , كردن‌، فضول‌: Blab

حرف‌ مفت‌ زن‌، فضول‌، وراج‌: Blabber

حرف‌، وراج‌، پرگو: Blabbermouth

رنگي‌، سياه‌ كردن‌ سياه‌، تيره‌، سياه‌ شده‌، چرك‌ وكثيف‌، زشت‌، تهديد اميز عبوسانه‌، سياهي‌، دوده‌، لباس‌ عزا، سياه‌ رنگ‌، سياه‌ ,: Black

(deciv a kcalb=) سبزه‌، داراي‌ پوست‌ تيره‌، سيه‌ چرده‌: Black A Vised

كبود و سياه‌ (در اثر ضربت‌ وغيره‌): Black And Blue

A process of box annealing or pot annealing ferrous alloy sheet, strip or wire after hot working and pickling. (See Box Annealing: BLACK ANNEALING

جادوگري‌، سحر: Black Art

صفراي‌ سياه‌: Black Bile

انجام‌ عملي‌ ممنوع‌ ميشوند، كتاب‌ سياه‌ دفتر ثبت‌ نام‌ تبه‌كاران‌ و مجرمين‌ ياكساني‌ كه‌ از ,: Black Book

جعبه سياه: black box

يك نهاده كاركردي با ورودي‌ها، خروجي‌ها و رفتار معلوم كه محتوا و كاركردهاي دروني آن نامشخص است.

جعبه‌ سياه‌: Black Box

جعبه سياه: Black Box

يك نهاده كاركردي با ورودي‌ها، خروجي‌ها و رفتار معلوم كه محتوا و كاركردهاي دروني آن نامشخص است.

آزمون جعبه سياه: black box testing

آزموني كه تنها ورودي‌ها و خروجي‌هاي يك نهاده را بررسي مي‌كند. همچنين مراجعه شود به جعبه سفيد

آزمون جعبه سياه: Black Box Testing

آزموني كه تنها ورودي‌ها و خروجي‌هاي يك نهاده را بررسي مي‌كند. همچنين مراجعه شود به جعبه سفيد

كلاه‌ سياه‌ كلاهي‌ كه‌ هنگام‌ اجراي‌ حكم‌ اعدام‌ برسرمحكوم‌ گذارند: Black Cap

(گ‌.ش‌.) الوبالو: Black Cherry

ط‌اعون‌ يا وبا: Black Death

(گ‌.ش‌.) گل‌ پنجهزاري‌، گل‌ ژاپوني‌: Black Eyed Susan

(ج‌.ش‌.) نوعي‌ باقرقره‌ بزرگ‌ (xirtet sururyt): Black Grouse

بي‌ شرف‌، فحاش‌: Black Guardly

سياه چال: black hole

شرايطي كه در آن يك يا چند تن از مديران؛ براي مثال با مخفي نگه داشتن يا تحريف اطلاعات به صورتي كه مانع حركت آن در سازمان شوند، در برآورده كردن انتظارات حاميان مالي شكست مي‌خورند.

سياه چال: Black Hole

شرايطي که در آن يک يا چند تن از مديران؛ براي مثال با مخفي نگه داشتن يا تحريف اطلاعات به صورتي که مانع حرکت آن در سازمان شوند، در برآورده کردن انتظارات حاميان مالي شکست مي‌خورند.

ليست سياه: Black List

سحر، جادو: Black Magic

بازار سياه‌، دربازار سياه‌معامله‌ كردن‌: Black Market

نفت سياه: black oil

(Scaleless Blue.) A flat cold rolled usually .70/.80% medium high carbon spring steel strip, blue-black in color, which has been quenched in oil and drawn to desired hardness. While it looks and acts much like blue tempered spring steel and carries a Rock: BLACK OIL TEMPERED SPRING STEEL STRIP

خاموش‌ شدن‌ چراغ‌ ها، خاموشي‌ شهر (درحمله‌ هوايي‌): Black Out

خاموشي‌، قط‌ع‌ كامل‌ برق‌: Black Out

A light weight or a thin uncoated steel sheet or strip so called because of its dark oxide coloring prior to pickling. It is manufactured by two different processes. (1) From sheet bar on single stand sheet mills or sheer mills in tandem. This method is n: BLACK PLATE

فرآورده هاي سياه: black products

كسي‌ كه‌مايه‌ ننگ‌ وخجالت‌ خانواده‌اي‌ باشد، بچه‌ گيج‌ وبي‌ , هوش‌، (مج.) بزگر: Black Sheep

كت‌ نيمه‌ رسمي‌ مردانه‌، لباس‌ عصر مردانه‌: Black Tie

(ج‌.ش‌.) نوعي‌ عنكبوت‌ زهردار كه‌ جنس‌ ماده‌ ان‌ سياه‌ رنگ‌ , است‌: Black Widow

سياهپوست‌، سياه‌ زنگي‌: Blackamoor

راي‌ مخالف‌ دادن‌، مخالفت‌ كردن‌، تحريم‌ كردن‌: Blackball

توت‌ سياه‌، شاه‌ توت‌: Blackberry

تخته‌ سياه‌: Blackboard

(esuorg kcalb fo elam=) (ج‌.ش‌.) باقرقره‌ سياه‌ نر: Blackcock

سياه‌ كردن‌، (مج.) لكه‌ دار يا بدنام‌ كردن‌: Blacken

رذالت‌، پستي‌: Blackguardism

(نظ‌.) سربازمحافظ‌، ولگرد، ادم‌ هرزه‌، بددهني‌ كردن‌: Blackgurad

چربي‌ دانه‌، جوش‌ كوچك‌ درصورت‌، جوش‌ سر سياه‌: Blackhead

واكس‌ سياه‌، رنگ‌ سياه‌: Blacking

تهديد(بشلاق‌ زدن‌) مجبوربانجام‌ كاري‌كردن‌ چماق‌ يا شلاق‌ چرمي‌، باچماق‌ ياشلاق‌ زدن‌، بزور و با ,: Blackjack

ادم‌ قاچاق‌ و قمارباز، ادم‌ گوش‌ بر، كارگر اعتصاب‌ شكن‌: Blackleg

صورت‌ اشخاص‌ بدحساب‌، اسم‌ كسي‌ رادرليست‌ سياه‌ نوشتن‌ فهرست‌ اسامي‌ مجرمين‌ واشخاص‌ مورد سوء ظ‌ن‌، فهرست‌ سياه: Blacklist

تهديد، باتهديد از كسي‌ چيزي‌ ط‌لبيدن‌، باج‌ سبيل‌، رشوه‌: Blackmail

اخاذ، باج‌ سبيل‌ خور: Blackmailer

اهنگر، نعلبند: Blacksmith

كه‌ درساختمان‌ اسفالت‌ بكارميرود، اسفالت‌ كردن‌ موادي‌ كه‌ براي‌ اسفالت‌ خيابان‌ بكار ميرود، مواد قيري‌ ,: Blacktop

كيسه‌، ابدان‌، مثانه‌، بادكنك‌، پيشابدان‌، كميزدان‌: Bladder

بادكنكي‌ داراي‌ مثانه‌ يا بادكنك‌، شبيه‌ مثانه‌ يابادكنك: Bladdery

پهن‌ تيغه‌، پهناي‌ برگ‌، هرچيزي‌ شبيه‌ تيغه‌، شمشير، استخوان‌ ,: Blade

مته ي دندانه دار: blade bit; drag bit

همزن تيغه اي: blade mixer

تيغه‌ دار: Bladed

ابي‌ متمايل‌ به‌ سياه‌، خاكستري‌ ابي‌ رنگ‌: Blae

زدن‌ كورك‌، دمل‌، زخم‌اماسدار، تاول‌، كورك‌ دراوردن‌، تاول‌ ,: Blain

سزاوار سرزنش‌، شايان‌ توبيخ‌، مقصر: Blamable

كردن‌، انتقادكردن‌، گله‌ كردن‌، لكه‌دار كردن‌، اشتباه گناه‌، سرزنش‌ مقصر دانستن‌، عيب‌ جويي‌ كردن‌ از، سرزنش‌ كردن‌، ملامت‌ ,: Blame

سزاوار سرزنش‌، شايان‌ توبيخ‌، مقصر: Blameful

بي‌ گناه‌، بي‌ تقصير، بي‌ عيب‌: Blameless

مقصر، مجرم‌، گناهكار، سزاوار سرزنش‌: Blameworthy

رنگ‌ پريده‌ ياسفيد شدن‌، سفيدكردن‌ (با اسيدوغيره‌) سفيدپوست‌ كردن‌، رنگ‌ پريده‌كردن‌، رنگ‌ چيزي‌ را بردن‌: Blanch

ملايم‌، شيرين‌ و مط‌لوب‌، نجيب‌، ارام‌، بي‌ مزه‌: Bland

ريشخند كردن‌، نوازش‌ كردن‌، چاپلوسي‌ كردن‌: Blandish

نوازش‌ كننده‌، چاپلوس‌: Blandisher

نوازش‌، ريشخند، چاپلوس‌: Blandishment

جاي خالي- خالي: Blank

سفيد، ورقه‌ پوچ‌ فاصله‌ ياجاي‌ سفيدوخالي‌، جاي‌ ننوشته‌، سفيدي‌، ورقه‌ ,: Blank

فاصله‌، نانوشته‌، سفيد: Blank

صافه ي مته: blank bit

دخشه‌، فاصله‌: Blank Character

چک سفید : Blank Check

     اختيارِ هزينه نمودن هر ميزانِ سرمايه که به‌لحاظ منطقي براي رفع يک مشکل ضروري باشد.

چك سفيد: Blank Check

چك‌ سفيد، (مج.)چك‌ امضاء شده‌ وسفيد، سندامضاء شده‌ , وبدون‌ متن‌: Blank Check

پرداخت‌ به‌ دارنده‌ است‌، برات‌ سفيد مهر حواله‌ سفيد مهر كه‌ مقدار وجه‌ان‌ قيدنشده‌ وقابل‌ ,: Blank Endorsement

فلنج كور: blank flange; blind flange

لوله ي آستري مشبك نشده: blank liner

لوله مشبك نشده: blank pipe

پيستون كور: blank ram; blind ram

نوار نانوشته‌: Blank Tape

پنج‌ وزني‌ شعرسپيد، شعر بي‌ قافيه‌، شعر منثور، شعر بي‌ قافيه‌ ,: Blank Verse

دفترچه‌ سفيد: Blankbook

كلي: Blanket

پتو، جل‌، روكش‌، باپتو ويا جل‌ پوشاندن‌، پوشاندن‌: Blanket

سفارشات كلي: Blanket Order

موافقت‌نامه خريد كلي: blanket purchase agreement

روشي براي خريد اقلام تكراري. در اين روش مذاكره بر سر قيمت قبلاً انجام مي‌گيرد؛ ولي مقادير اقلام بر حسب نياز تعيين مي‌گردد.

موافقت‌نامه خريد كلي: Blanket Purchase Agreement

روشي براي خريد اقلام تكراري. در اين روش مذاكره بر سر قيمت قبلاً انجام مي‌گيرد؛ ولي مقادير اقلام بر حسب نياز تعيين مي‌گردد.

صداكردن‌ (مثل‌ شيپور)، جار زدن‌، بافرياد گفتن‌: Blare

زبان‌ چرب‌ ونرم‌، چاپلوسي‌، مداهنه‌، ريشخند كردن‌: Blarney

بيزار از عشرت‌ در اثر افراط‌ درخوشي‌: Blase

جنين‌ تكامل‌ يافته‌ حيوانات‌ پستاندار: Blasetocyst

كفرگويي‌كردن‌، به‌ مقدسات‌ بي‌ حرمتي‌ كردن‌: Blaspheme

كفرگو: Blasphemer

كفراميز، كفرگوينده‌، نوشته‌ وگفته‌ كفر اميز: Blasphemous

كفر، ناسزا (گويي‌)، توهين‌ به‌ مقدسات‌: Blasphemy

بادزدگي‌، (مع.) انفجار، (نظ‌.) صداي‌ انفجار، صداي‌ , تركيدن‌، تركاندن‌، سوزاندن‌ وزش‌، سوز، باد، دم‌، جريان‌ هوايا بخار، صداي‌ شيپور: Blast

انفجار: blast

(See Tin Plate Base Box): BLAST BOX

چكاندن: blast firing; blast ing

A vertical shaft type smelting furnace in which an air blast is used, usually hot, for producing pig iron . The furnace is continuous in operation using iron ore, coke, and limestone as raw materials which are charged at the top while the molten iron and: BLAST FURNACE

كوره‌ قالبگيري‌ اهن‌، كوره‌ ذوب‌ اهن‌: Blast Furnace

سيمان كوره ي بلند: blast furnace cement

سوراخ انفجار: blast hole; blasting hole

پرواز(درمورد موشك‌)، شروع‌ بپرواز كردن‌: Blast Off

منفجر كردن: blast v

كندن سوراخ خرج با مته ي الماس: blast- hole diamond drilling

كندن سوراخ خرج: blast- hole drilling

بي‌ برگ‌، نفرت‌ انگيز، لعنتي‌، بادخورده‌: Blasted

ناقص‌ الخلقه‌، مخلوق‌ اعجوبه‌ و زشت‌: Blastie

انفجار، تاثيرونفوذ انفجار، بادخوردگي‌: Blastment

تكثير از راه‌ جوانه‌ زدن‌: Blastogenesis

حرف‌ زدن‌، بي‌ معني‌ و بي‌ ملاحظ‌ه‌ فرياد كردن‌، نعره‌ زدن‌، بع‌ بع‌ كردن‌، (ز.ع‌.) بي‌ ملاحظ‌ه‌ ,: Blat

سروصدا، شلوغي‌، خودنمايي‌، خشونت‌، رسوايي‌: Blatancy

پرسروصدا، شلوغ‌ كننده‌، خودنما، خشن‌، رسوا: Blatant

بي‌ رنگ‌، كند، كودن‌، عاري‌ از احساسات‌، روح‌ مرده‌، كم‌ , رو، محجوب‌: Blate

حرف‌ بي‌ ارزش‌ زدن‌ صحبت‌ بي‌ معني‌ كردن‌، صحبت‌ بي‌ معني‌ , واحمقانه‌: Blather

چرندگو، مهمل‌ گو، رازگو: Blatherer

ادم‌ پرحرف‌، چرند، سخن‌ بي‌ معني‌: Blatherskite

دميدن‌، فوت‌ كردن‌، لاف‌ زدن‌، باليدن‌: Blaw

فروغ‌، درخشندگي‌، جار زدن‌، باتصوير نشان‌ دادن‌ شعله‌ درخشان‌ يا اتش‌ مشتعل‌، (مج.) رنگ‌ يا نور درخشان: Blaze

جارچي‌، اعلام‌ كننده‌، علامت‌ گذار (در جاده‌)، هر چيز , قرمز ومشتعلي‌، نوعي‌ كت‌ پشمي‌ياابريشمي‌ ورزشي‌، ژاكت‌ , مخصوص‌ ورزش‌: Blazer

مشتعل‌: Blazing

ديگران‌ باشد ستاره‌ دنباله‌ دار، (م‌.م‌.- مج.) هرچيزي‌ كه‌ مورد توجه‌ ,: Blazing Star

اعلام‌ كردن‌، جلوه‌ دادن‌، منتشركردن‌، اراستن‌، نشان‌ , خانوادگي‌، سپر، پرچم‌: Blazon

جلوه‌ هنري‌ پرشكوه‌ علامت‌ يانشان‌ نجابت‌ خانوادگي‌، نشان‌ دار، نمايش‌ و ,: Blazonry

سفيد شدن‌ بوسيله‌ شستن‌ با وسايل‌ شيميايي‌، سفيدكردن ماده‌اي‌ كه‌براي‌ سفيد كردن‌(هرچيزي‌)بكار رود: Bleach

كارگر پارچه‌ سفيدكني‌، شستشو وسفيدكني‌ پارچه‌، بليط‌ , يا صندلي‌ كم‌ارزش‌ مسابقات‌ ورزشي‌: Bleacher

بي‌ حفاظ‌، درمعرض‌ بادسرد، متروك‌، غم‌افزا: Bleak

استهزاء، داراي‌ چشم‌ پراب‌، تار، گرفته‌ وتاريك‌، تاري‌ , حاصل‌ از اشك‌ وغيره‌: Blear

داراي‌ چشم‌ تار يااشك‌ الود: Blear Eyed

داراي‌ چشمان‌ قي‌ گرفته‌ وخواب‌ الود، تيره‌ وتار: Bleary

بع‌ بع‌ كردن‌، صداي‌ بزغاله‌ كردن‌، ناله‌ كردن‌، بع‌ بع‌: Bleat

برامدگي‌ روي‌ پوست‌ انسان‌ ياگياه‌، تاول‌، حباب‌ هوا , دراب‌ ياشيشه‌: Bleb

برجسته‌ ياحباب‌ دار: Blebby

خون‌ امدن‌ از، خون‌ جاري‌ شدن‌ از، خون‌ گرفتن‌ از، خون‌ , ريختن‌، اخاذي‌ كردن‌: Bleed

كسي‌ كه‌خونش‌ ميرود، (ط‌ب‌) مبتلا به‌ خون‌ روش‌: Bleeder

ادم‌ بيكار وتنبل‌، پرگو: Blellum

افترا زدن‌، نقص‌ خسارت‌ واردكردن‌، اسيب‌ زدن‌، لكه‌دار كردن‌، بدنام‌ كردن: Blemish

جمع‌ شدن‌ و عقب‌ نشيني‌ كردن‌، برگشتن‌ (دراثر بي‌ تصميمي‌ , سفيد شدن‌ يا جبن‌)، برگرداندن‌، تاخيركردن‌، رنگ‌ خود را باختن: Blench

(مثل‌ چاي‌)، تركيب‌، مخلوط‌، اميختگي‌، اميزه‌ مخلوط‌ي‌ (از چند جنس‌ خوب‌ و بد و متوسط‌) تهيه‌كردن‌ ,: Blend

  مخلوط كن: Blender

ماشين‌ مخصوص‌ مخلوط‌ كردن‌: Blender

باعلامت‌ صليب‌ كسي‌ را بركت‌ دادن‌ تقديس‌ كردن‌، بركت‌ دادن‌، دعاكردن‌، مبارك‌ خواندن: Bless

مبارك‌، سعيد، خجسته‌، خوشبخت‌: Blessed

مراسم‌ عشاءرباني‌ كه‌ با نان‌ وشراب‌ برگزار ميشود: Blessed Sacrament

بركت‌، دعاي‌ خير، نعمت‌ خدا داده‌، دعاي‌ پيش‌ از غذا نعمت‌، موهبت‌: Blessing

مبارك‌، سعيد، خجسته‌، خوشبخت‌: Blest

مزخرف‌ گفتن‌، بيهوده‌ گفتن‌: Blether

باد زدگي‌ يا زنگ‌ زدگي‌، زنگار، افت‌، پژمردن‌: Blight

نوعي‌ بالون‌ هوايي‌ كوچك‌: Blimp

(.jda): كور، نابينا، تاريك‌، ناپيدا، غير خوانايي بي‌ بصيرت‌، (.tv &.iv): كوركردن‌، خيره‌ كردن‌، درز يا , چشم‌ بند، پناه‌، سنگر، مخفي‌ گاه‌، هرچيزي‌ كه‌ مانع‌ , راه‌(چيزي‌ را) گرفتن‌، (مج.) اغفال‌ كردن‌، (.n &.vda): , عبور نور شود، پرده‌، در پوش‌: Blind

قرار ملاقات‌ ميان‌ زن‌ ومردي‌ كه‌ همديگر را نمي‌شناسند: Blind Date

چشم‌ بستن‌، كوركردن‌، با چشم‌ بسته‌: Blind Fold

نقط‌ه‌ كور (درشبكيه‌ چشم‌)، نقط‌ه‌ ضعف‌: Blind Spot

چشم‌بند اسب‌: Blinder

كوكورانه‌، مانند كورها: Blindly

كوري‌، بي‌ بصيرتي‌: Blindness

چشمك‌ زدن‌، سوسو زدن‌، تجاهل‌ كردن‌، ناديده‌ گرفته نگاه‌ مختصر، چشمك‌: Blink

چشمك‌ زن‌، چشم‌ بند اسب‌، چراغ‌ راهنماي‌ اتومبيل‌: Blinker

نوعي‌ شيريني‌: Blintz

نوعي‌ شيريني‌: Blintze

تصويري‌ بر روي‌ صفحه‌ رادار: Blip

خوشي‌، سعادت‌، بركت‌: Bliss

خوش‌، سعادتمند: Blissful

A defect in metal produced by gas bubbles either on the surface or formed beneath the surface while the metal is hot or plastic. Very fine blisters are called “pin-head” or “pepper” blisters.: BLISTER

تاول‌، ابله‌، تاول‌ زدن‌: Blister

تاول‌ زده‌، پر از تاول‌: Blistery

دوستانه‌، نرم‌ وملايم‌، شوخ‌، شاددل‌ مهربان‌، خوش‌ قلب‌، خوش‌، ادم‌ شوخ‌ ومهربان‌، مهرباني: Blithe

خوشدل‌، شوخ‌، بشاش‌، سرحال‌: Blithesome

حمله‌ رعد اسا، حمله‌ رعد اسا كردن‌: Blitz

حمله‌ رعد اسا، حمله‌ رعد اسا كردن‌: Blitzkrieg

بادشديد توام‌ بابرف‌، كولاك‌: Blizzard

پف‌ كرده‌، بادكردن‌، باددار، نفخ‌: Bloat

انداختن‌ قط‌ره‌ (چسبناك‌)، لكه‌، گلوله‌، حباب‌، ماليدن‌، لك‌ ,: Blob

بمنظ‌ور خاصي‌، بلوك‌، كنده‌، مانع‌ ورادع‌، قط‌عه‌، بستن بنداوردن‌، انسداد، جعبه‌ قرقره‌، اتحاد دو ياچند دسته‌ , توده‌، قلنبه‌ مسدود كردن‌، مانع‌ شدن‌ از، بازداشتن‌، قالب‌ كردن: Bloc

بمنظ‌ور خاصي‌، بلوك‌، كنده‌، مانع‌ ورادع‌، قط‌عه‌، بستن بنداوردن‌، انسداد، جعبه‌ قرقره‌، اتحاد دو ياچند دسته‌ , توده‌، قلنبه‌ مسدود كردن‌، مانع‌ شدن‌ از، بازداشتن‌، قالب‌ كردن: Block

كند، بلوك‌، سد، مسدودكردن‌: Block

سر كنده‌: Block Aead

بازداري‌، ممانعت‌، جلوگيري‌، انسداد، محاصره‌: Block Age

رمز كنده‌اي‌: Block Code

نمودار كنده‌اي: block diagram

نمايش گرافيكي يك سامانه كه اجزاي حاصل از تجزيه سامانه يا گروه‌هاي عملكردي موجود در سامانه را به صورت اشكال هندسي مرتبط با هم (اغلب مستطيل و مثلث) ترسيم مي‌كند. اين نمودار، شمايي كلي و قابل درك از ساختار يك سامانه و پيوندهاي درون آن را نشان مي‌دهد.

نمودار كنده‌اي‌: Block Diagram

نمودار كنده‌اي: Block Diagram

نمايش گرافيكي يك سامانه كه اجزاي حاصل از تجزيه سامانه يا گروه‌هاي عملكردي موجود در سامانه را به صورت اشكال هندسي مرتبط با هم (اغلب مستطيل و مثلث) ترسيم مي‌كند. اين نمودار، شمايي كلي و قابل درك از ساختار يك سامانه و پيوندهاي درون آن را نشان مي‌دهد.

شكاف‌ بين‌ كنده‌اي‌: Block Gap

درازاي‌ كنده‌: Block Length

چاپ‌ نوعي‌ حروف‌ چوبي‌ وبزرگ‌، حروف‌ درشت‌ وسياه‌، نوعي‌ , حروف‌ بدون‌ زير وزبر: Block Letter

نشان‌ كنده‌: Block Mark

اندازه‌ كنده‌: Block Size

ساخت‌ كنده‌اي‌: Block Structure

با ساخت‌ كنده‌اي‌: Block Structured

انتقال‌ كنده‌اي‌: Block Transfer

بندكردن‌، سد راه‌، سدراه‌ كردن‌ راه‌ بندان‌، محاصره‌، انسداد، بستن‌، محاصره‌ كردن‌، راه‌ ,: Blockade

شخصي‌ يا ناوي‌ كه‌ از محاصره‌ دشمن‌ ميگذرد: Blockade Runner

انسداد: Blockage

بمب‌ داراي‌ قدرت‌ تخريبي‌ زياد، شخص‌ ياچيز خيلي‌ موثر و , سخت‌: Blockbuster

كنده‌ كوچك‌: Blockette

ادم‌ خرف‌ وبي‌ هوش‌، بي‌ كله‌: Blockhead

كنده‌اي‌ كردن‌، انسداد: Blocking

ضريب‌ كنده‌اي‌ بودن‌: Blocking Factor

كودن‌، خرف‌، خشك‌ مغز: Blockish

(ساختمان‌) پرشده‌ يا مشخص‌ با قط‌عات‌ مختلف‌، قالب‌ دار ساختمان‌ چهارگوش‌: Blocky

ادم‌، رفيق‌، يار، همكار، يارو: Bloke

بور، سفيدرو، بوري‌ (براي‌مرد dnolb وبراي‌ زن‌ ednolb , گفته‌ ميشود): Blond

خون‌ الودكردن‌، خون‌ جاري‌كردن‌، خون‌كسي‌ را بجوش‌ اوردن خون‌، خوي‌، مزاج‌، نسبت‌، خويشاوندي‌، نژاد، (مج.) نيرو عصباني‌ كردن‌: Blood

بانك‌ جمع‌ اوري‌ خون‌ (براي‌ تزريق‌ به‌ بيماران‌ ومجروحين‌),: Blood Bank

برادر هم‌ خون‌، برادر خوانده‌: Blood Brother

گويچه‌هاي‌ خوني‌، ياخته‌ خون‌: Blood Cell

شمارش‌ تعداد گويچه‌هاي‌ خون‌ در حجم‌ معيني‌: Blood Count

كينه‌ وعداوت‌ خانوادگي‌، دشمني‌ ديرين‌: Blood Feud

گروه‌ خوني‌ (كسي‌ را) تعيين‌ كردن‌، گروه‌ خون‌: Blood Group

خون‌ بها، ديه‌: Blood Money

مسموميت‌ خون‌، عفونت‌ خون‌: Blood Poisoning

فشار خون‌: Blood Pressure

گروه‌ خوني‌ (كسي‌ را) تعيين‌ كردن‌، گروه‌ خون‌: Blood Type

رگ‌، عروق‌ خوني‌: Blood Vessel

قتل‌ عام‌، خون‌ريزي‌: Bloodbath

ترس‌ اور، وحشتناك‌: Bloodcurdling

(ج‌.ش‌.) نوعي‌ سگ‌ شكاري‌ كه‌ شامه‌ بسيارتيزي‌ دارد (مج.) كاراگاه‌، بااشتياق‌ و تيزهوشي‌تعقيب‌ كردن‌: Bloodhound

از روي‌ خونخواري‌: Bloodily

بي‌ خون‌، بدون‌ خونريزي‌: Bloodless

رگزن‌، فصاد: Bloodletter

رگزني‌، حجامت‌: Bloodletting

برنگ‌ خون‌، خونين‌: Bloodred

خونريزي‌، سفك‌ دماء: Bloodshed

قرمز، سرخ‌ وورم‌ كرده‌، خون‌گرفته‌، برافروخته‌: Bloodshot

رگ‌ گردش‌ خون‌: Bloodstream

ديگري‌ پول‌ بيرون‌ ميكشد زالو، هرجانوري‌ كه‌خون‌ مي‌ مكد، (مج.) كسي‌ كه‌ از ,: Bloodsucker

تشنه‌ بخون‌، خونريز، سفاك‌، بيرحم‌: Bloodthirsty

برنگ‌ خون‌، خوني‌، خون‌ الود، قرمز، خونخوار: Bloody

مشروبي‌ كه‌ از ودكا و سوس‌ گوجه‌فرنگي‌ درست‌ ميكنند: Bloody Mary

(Slab, Billet, Sheet-Bar.) Semifinished products, hot rolled from ingots. The chief differences are in their cross sectional areas in ratio of width to thickness, and in their intended use.: BLOOM

شكوفه‌، شكوفه‌كردن‌، گل‌ دادني‌، بكمال‌ وزيبايي‌ رسيدن‌: Bloom

بالغ‌، اشتباه‌ احمقانه‌ شلوار گشاد و زنانه‌ ورزشي‌، گياه‌ شكوفه‌ كرده‌، شخص‌ ,: Bloomer

گلدار، شكوفه‌ دهنده‌، پيشرفت‌ كننده‌: Blooming

A mill used to reduce ingots to blooms, billets, slabs, sheet-bar etc. (See Semi-Finished Steel): BLOOMING-MILL

پرگل‌، پرشكوفه‌، رشدكننده‌: Bloomy

پارازيت‌، صداي‌ نامط‌بوع‌ راديو، اشتباه‌ احمقانه‌: Blooper

شكوفه‌، گل‌، ميوه‌، گل‌ دادن‌، داراي‌ ط‌راوت‌ جواني‌ شدن‌: Blossom

لكه‌دار كردن‌ يا شدن‌، لك‌، لكه‌، بدنامي‌، عيب‌، پاك‌ شدگي‌,: Blot

زدودن‌، محو كردن‌: Blot Out

دمل‌، لكه‌، خال‌، جوش‌ چرك‌ دار، كورك‌، داراي‌ رنگ‌ غير , واضح‌، رنگ‌ محو: Blotch

جوهر خشك‌ كن‌، دفتر باط‌له‌، دفتر ثبت‌ معاملات‌، دفتر , روزنامه‌: Blotter

كاغذ خشك‌ كن‌: Blotting Paper

پيراهن‌ ياجامه‌ گشاد، بلوز: Blouse

دميدن‌، وزيدن‌، در اثر دميدن‌ ايجاد صدا كردن‌، تركيدن‌: Blow

دم‌ بدم‌، پشت‌ سرهم‌، يك‌ ريز، يك‌ گير: Blow By Blow

تركيدن‌، پنجرشدن‌، پنچري‌، منفجر شدن‌، انفجار: Blow Out

گذشتن‌، ط‌ي‌ شدن‌، رد شدن‌: Blow Over

بزرگ‌ شده‌ منفجر كردن‌، تركاندن‌، عصباني‌ كردن‌، انفجار، عكس‌ ,: Blow Up

دمنده: Blower

دمنده‌، وزنده‌، كسي‌ يا چيزي‌ كه‌ بدمد يابوزد، ماشين‌ , مخصوص‌ دميدن‌: Blower

تفنگ‌ بادي‌، پفك‌: Blowgun

ادم‌ لاف‌ زن‌، پرحرف‌: Blowhard

A cavity produced during the solidification of metal by evolved gas, which in failing to escape is held in pockets: BLOWHOLE

ورم‌ كرده‌، دميده‌ شده‌، خسته‌: Blown

سرخ‌ روي‌، سرخ‌ گونه‌، خشن‌، زمخت‌، زن‌ چاق‌: Blowsy

چراغ‌ جوشكاري‌: Blowtorch

بادي‌، باددار، بسهولت‌ باط‌راف‌ منتشر شونده‌: Blowy

سرخ‌ روي‌، سرخ‌ گونه‌، خشن‌، زمخت‌، زن‌ چاق‌، سرخ‌ گونه شلخته‌: Blowzy

الچروبه‌ شدن‌، چربي‌ اوردن‌، هايهاي‌ گريستن‌، باصدا گريستن كف‌، حباب‌، چربي‌ بالن‌ وسايرپستانداران‌ دريايي‌، چاق‌ ,: Blubber

ورم‌ كرده‌، حباب‌ وار، چاق‌ وفربه‌: Blubbery

چماق‌، چوبدستي‌ سركلفت‌، باچماق‌ زدن‌، مجبوركردن‌، كتك‌ , زدن‌: Bludgeon

ابي‌، نيلي‌، مستعد افسردگي‌، داراي‌ خلق‌ گرفته‌ (باeht) , اسمان‌، اسمان‌ نيلگون‌: Blue

A process of softening ferrous alloys in the form of hot rolled sheet, by heating in the open furnace to a temperature within the transformation range and then cooling in air. The formation of bluish oxide on the surface is incidental.: BLUE ANNEALING

(ط‌ب‌) ط‌فلي‌ مبتلا به‌ يرقان‌ ازرق‌ (sisonayc): Blue Baby

عضو ط‌بقه‌ اشراف‌، نجيب‌ زاده‌، اشراف‌ زاده‌: Blue Blood

نجيب‌ زاده‌: Blue Blooded

هركتاب‌ يانشريه‌ رسمي‌ دولتي‌، هر كتاب‌ يا سند مستند , وقابل‌ اعتماد: Blue Book

Reduced ductility occurring as a result of strain aging, when certain ferrous alloys are worked between 300° and 700°F. This phenomenon may be observed at the working temperature or subsequently at lower temperatures: BLUE BRITTLENESS

(دربازي‌ پوكر) ژتون‌ ابي‌ رنگ‌ كه‌ ارزش‌ زيادي‌ دارد سهام‌ مرغوب‌: Blue Chip

كارگري‌: Blue Collar

زاغ‌ كبود: Blue Jay

شلوار كار ابي‌ رنگ‌، شلوار كاوبوي‌: Blue Jeans

زمان‌ دراز، مدت‌ ط‌ولاني‌: Blue Moon

كميته روبان آبي : blue ribbon committee

هيأتي متشكل از صاحب‌نظران كه شواهد موجود را بررسي مي‌كنند تا در يك پروژه داراي ريسك زياد موارد زير را مشخص كنند: آيا پروژه به درستي برنامه‌ريزي شده است؟ آيا مديريت پروژه به درستي انجام گرفته است؟ آيا احتمال موفقيت به آن اندازه است كه ادامه پروژه جايز شمرده

کميته روبان آبي: Blue Ribbon Committee

هيأتي متشكل از صاحب‌نظران كه شواهد موجود را بررسي مي‌كنند تا در يك پروژه داراي ريسك زياد موارد زير را مشخص كنند: آيا پروژه به درستي برنامه‌ريزي شده است؟ آيا مديريت پروژه به درستي انجام گرفته است؟ آيا احتمال موفقيت به آن اندازه است كه ادامه پروژه جايز شمرده شود؟

(See Tempered Spring Steel Strip): BLUE TEMPERED SPRING STEEL STRIPS

انواع‌ گل‌ استكاني‌ ابي‌ رنگ‌: Bluebell

(گ‌.ش‌.) ايدا اريزا، قره‌ قاط‌، زغال‌ اخته‌: Blueberry

نيل‌، پودر ابي‌ رنگ‌ رختشويي‌: Blueing

مايل‌ به‌ ابي‌، ابي‌ فام‌: Blueish

ادم‌ متعصب‌ وسخت‌ گير: Bluenose

چاپ‌ اوزاليدكه‌ براي‌ كپيه‌ نقشه‌ورسم‌ هاي‌ فني‌ بكار , ميرود، برنامه‌ كار نوعي‌ چاپ‌ عكاسي‌ كه‌ زمينه‌ ان‌ ابي‌ ونقش‌ ان‌ سفيد است: Blueprint

افسردگي‌ وحزن‌ واندوه‌، نوعي‌ سرود وموسيقي‌ جاز: Blues

فاضله‌، (مج.) داراي‌ ذوق‌ ادبي‌ منسوب‌ به‌ جمعيت‌ زنان‌ جوراب‌ ابي‌ درقرن‌ هيجدهم‌، زن‌ ,: Bluestocking

توپ‌ زدن‌، حريف‌ را از ميدان‌ دركردن‌، توپ‌، قمپز چاخان‌، سراشيب‌، پرتگاه‌: Bluff

(1) Sheets - A method of coating sheets with a thin, even film of bluish-black oxide, obtained by exposure to an atmosphere of dry steam or air, at a temperature of about 1000°F, generally this is done during box-annealing. (2) Bluing of tempered spring s: BLUING

نيل‌، پودر ابي‌ رنگ‌ رختشويي‌: Bluing

مايل‌ به‌ ابي‌، ابي‌ فام‌: Bluish

اشتباه‌ بزرگ‌، سهو، اشتباه‌ لپي‌، اشتباه‌ كردن كوكورانه‌ رفتن‌، دست‌ پاچه‌شدن‌ و بهم‌مخلوط‌ كردن‌: Blunder

اشتباه‌ لپي‌: Blunder

نوعي‌ تفنگ‌ قديمي‌، (مج.) ادم‌ كودن‌: Blunderbuss

كند، بي‌ نوك‌، داراي‌ لبه‌ ضخيم‌، رك‌، بي‌ پرده‌، كند كردن‌,: Blunt

لكه‌، تيرگي‌، منظ‌ره‌ مه‌ الود، لك‌ كردن‌، تيره‌ كردن محو كردن‌، نامشخص‌ بنظ‌ر امدن‌: Blur

تقريظ‌ يا توصيه‌ نامه‌ مختصري‌ بركتابي‌، تقريظ‌ يا اعلان‌ , مبالغه‌ اميز: Blurb

بروزدادن‌، از دهان‌ بيرون‌ انداختن‌ (كلمات‌، باtuo): Blurt

سرخ‌ شدن‌، شرمنده‌ شدن‌، سرخي‌ صورت‌ در اثر خجلت‌: Blush

خجول‌: Blushful

باسختي‌ وشدت‌ وسروصدا وزيدن‌ (مثل‌ باد)، پرسروصدا , بودن‌، باد مهيب‌ وسهمگين‌: Bluster

پرباد: Blusterous

پرباد: Blustery

(niaws taob=) افسر كشتي‌: Bo's'n

(ج‌.ش‌.) اژدرمار، مار بوا: Boa

(ج‌.ش‌.) گرازنر، جنس‌ نر حيوانات‌ پستاندار، گراز وحشي‌: Boar

تخته‌، تخته‌ يا مقوا ويا هرچيز مسط‌ح‌، ميز غذا، غذاي‌ , تخته‌بندي‌ كردن‌، سوارشدن‌، بكنار , روي‌ ميز، اغذيه‌، ميزشور يادادگاه‌، هيئت‌ عامله‌ , كشتي‌امدن‌(بمنظ‌ورحمله‌)، تخته‌پوش‌ كردن‌، پانسيون‌ شدن‌، م, نزل‌ كردن‌(درشبانه‌روزي‌) ياامنا، هيئت‌ مديره‌، (edart fo draob)هيئت‌ بازرگاني: Board

تخته‌، تابلو: Board

هيئت‌ مديره‌: Board Of Direcotors

هيئت‌ بازرگاني‌، (درانگليس‌) وزارت‌ اقتصاد وبازرگاني‌: Board Of Trade

شاگرد شبانه‌ روزي‌: Boarder

مهمانخانه‌ شبانه‌ روزي‌، پانسيون‌، تخته‌كوبي‌: Boarding

پانسيون‌: Boardinghouse

تفرجگاهي‌ دركنارساحل‌ كه‌ كف‌ ان‌ تخته‌ باشد: Boardwalk

خوك‌ صفت‌، بي‌ ادب‌، وحشي‌: Boarish

&.tv):لاف‌، مباهات‌، باليدن‌، خودستايي‌ كردن‌، سخن‌ , (.n): خرده‌ الماسي‌ كه‌ براي‌ شيشه‌بري‌ بكار رود، (.iv , اغراق‌اميز گفتن‌، به‌رخ‌ كشيدن‌، رجز خواندن‌: Boast

لاف‌ زن‌، خودستا: Boaster

لاف‌ زن‌، چاخان‌: Boastful

راني‌ كردن‌ كشتي‌ كوچك‌، قايق‌، كرجي‌، هرچيزي‌ شبيه‌ قايق‌، قايق‌ ,: Boat

كرجي‌ بان‌، قايقران‌: Boatman

قايقراني‌: Boatmanship

است‌ افسري‌ كه‌ مسئول‌ افراشتن‌ بادبان‌ ولنگر ط‌ناب‌هاي‌ كشتي‌ ,: Boatswain

ضربت‌ زدن‌، سرزنش‌ يا ط‌عنه‌، شوخي‌، حقه‌، شاقول‌، وزنه‌ , فريب‌ دادن‌، ازراه‌ فريب‌ وخدعه‌ چيزي‌ را بدست‌ اوردن قپان‌، منگوله‌، حركت‌ تندو سريع‌، سرود ياتصنيف‌، ضربت يك‌ شيلينگ‌: Bob

شود كسي‌ يا چيزي‌ كه‌ متصل‌ بالا وپايين‌ رود يا داخل‌ وخارج‌ ,: Bobber

جنجال‌، سر وصدا: Bobbery

قرقره‌، ماسوره‌: Bobbin

هسته‌ سيم‌ پيچ‌: Bobbin Core

نوعي‌ توري‌ نخي‌ يا ابريشمي‌: Bobbinet

پي‌ درپي‌ اشتباه‌ كردن‌، مرتكب‌ خط‌ا شدن‌، اشتباه‌ كاري لغزش‌: Bobble

پاسبان‌، پليس‌: Bobby

گيره‌ موي‌ سر: Bobby Pin

دختر نابالغ‌ (بين‌ 11 و 41 سالگي‌): Bobby Socker

جوراب‌ ساقه‌ بلند دخترانه‌: Bobby Socks

جوراب‌ ساقه‌ بلند دخترانه‌: Bobby Sox

دختر نابالغ‌ (بين‌ 11 و 41 سالگي‌): Bobby Soxer

نوعي‌ سورتمه‌ كوچك‌: Bobsled

ادم‌ مهمل‌ دم‌ كل‌، اسب‌ يا سگ‌ دم‌ كل‌، هرچيز ناقص‌ يامختصر شده: Bobtail

تيماج‌ يكنوع‌ چرم‌ پوست‌ گوسفند كه‌ براي‌ صحافي‌ بكار ميرود: Bock

پيشگويي‌ كردن‌، نشانه‌ بودن‌ (از)، حاكي‌ بودن‌ از، دلالت‌ , داشتن‌ (بر)، شگون‌ داشتن‌: Bode

پستان‌ بند، سينه‌ بند (زنانه‌): Bodice

داراي‌ بدن‌، جسيم‌: Bodied

بدني‌، داراي‌ بدن‌، عملا، واقعا، جسماني‌: Bodily

خنجر، نوعي‌ جوالدوز: Bodkin

رشوه‌، دسته‌، جمع‌، جمعيت‌: Bodle

جرم‌ سماوي‌، داراي‌ جسم‌ كردن‌، ضخيم‌ كردن‌، غليظ‌ كردن‌ جسد، تنه‌، تن‌، بدن‌، لاشه‌، جسم‌، بدنه‌، اط‌اق‌ ماشين: Body

تنه‌، بدنه‌: Body

سلول واحد مكعبي پر: body - Centered cubic unit cell

(noitaroproc=) شركت‌، شركت‌ سهامي‌: Body Corporate

كسي‌ كه‌ براي‌ تشريح‌ نبش‌ قبر ميكند، جسد دزد: Body Snatcher

(Concerning space lattices.) Having the equivalent lattice points at the corners of the unit cell, and at its center; sometimes called centered or space-centered: BODY-CENTERED

گاردمخصوص‌، مستحفظ‌ شخص‌: Bodyguard

باتلاق‌، سياه‌ اب‌، گنداب‌، لجن‌ زار، درباتلاق‌ فرورفتن‌: Bog

ديو، جن‌، شيط‌ان‌: Bogey

لولو، مايه‌ ترس‌ ووحشت‌: Bogeyman

تامل‌ كردن‌ (در اثر ترس‌ وغيره‌)، كارسرهم‌بندي‌ كردن‌ دراثر امري‌ ناگهان‌ وحشت‌ زده‌ وناراحت‌ شدن‌، رم‌ كردن: Boggle

ديو، جن‌، شيط‌ان‌: Bogie

(elggob=) لولو، ادم‌ زشت‌: Bogle

ساختگي‌، جعلي‌، قلابي‌: Bogus

ديو، جن‌، شيط‌ان‌: Bogy

غول‌، لولو: Bogy

صداي‌ گاو يا جغد كردن‌، اظ‌هار تنفر، هو كردن‌: Boh

بجوش‌ امدن‌، خشمگين‌ شدن‌ كورك‌، دمل‌، جوش‌، التهاب‌، هيجان‌، تحريك‌، جوشاندن: Boil

ديگ بخار: Boiler

ديگ بخار: Boiler

ديگ‌ بخار: Boiler

توضيح واضحات: boiler plate

فرهنگ واژگان و عبارات اصلي پيمان كه در معرض تغيير مكرر قرار ندارند. استفاده از عنوان فوق خطرناك است؛ چرا كه اين نحوه استفاده ممكن است سبب كم‌توجهي تيم پروژه به مواد الزام‌آور پيمان شود.

توضيح واضحات: Boiler Plate

فرهنگ واژگان و عبارات اصلي پيمان كه در معرض تغيير مكرر قرار ندارند. استفاده از عنوان فوق خطرناك است؛ چرا كه اين نحوه استفاده ممكن است سبب كم‌توجهي تيم پروژه به مواد الزام‌آور پيمان شود.

كتري‌ ساز، سازنده‌ ديگ‌ بخار: Boilermaker

متن استاندارد : Boilerplate

       الگو يا قالب از پيش طراحيشده‌اي که فعاليت‌ها ميبايست مطابق آن انجام پذيرد.

نقط‌ه‌ غليان‌، درجه‌ جوش‌، (مج.) عصبانيت‌: Boiling Point

نقطه جوش: boiling point

بلند وناهنجار، توفاني‌ خشن‌ وزبر، خشن‌ وبي‌ ادب‌، قوي‌، سترك‌، شديد، مفرط: Boisterous

باشهامت‌ بي‌ باك‌، دلير، خشن‌ وبي‌ احتياط‌، جسور، گستاخ‌، متهور: Bold

پيچ‌، زبانه‌: Bold

حروف‌ ضخيم‌، حروف‌ سياه‌: Boldface

جسور، (درچاپ‌) يكنوع‌حرف‌ درشت‌ (decaf dlob=) باصورت‌ برافروخته‌ از غضب‌ وخشم‌، گستاخ: Boldface

گل‌ رس‌، خاك‌ رس‌، گل‌ مختوم‌: Bole

حباب‌، برامدگي‌ مانند، (گ‌.ش‌.) قوزه‌ پنبه‌، پياز: Boll

بهم‌ ريختن‌، سرهم‌بندي‌ كردن‌، قاط‌ي‌ پاتي‌ كردن‌: Bollix

شمشير، چاقوي‌ بلند يك‌ لبه‌، قداره‌: Bolo

بابالش‌ نگهداشتن‌، پشتي‌ كردن‌، تكيه‌ دادن‌، تقويت‌ كردن‌ بالش‌، متكا، تيري‌ كه‌ بط‌ور عمودي‌ زيرپايه‌ گذارده‌شود: Bolster

(.iv &.tv، .n): پيچ‌، توپ‌ پارچه‌، از جاجستن‌، رها , كردن‌، (.vda): راست‌، بط‌ورعمودي‌، مستقيما، ناگهان‌: Bolt

الك‌، اسب‌ چموش‌: Bolter

قط‌عه‌ كوچك‌ وگردي‌ از هر چيزي‌: Bolus

بمب‌، نارنجك‌، بمباران‌ كردن‌، (نفت‌) مخزن‌: Bomb

بمباران‌ كردن‌، بتوپ‌ بستن‌: Bombard

توپچي‌، بمب‌ افكن‌ (شخص‌): Bombardier

بمباران‌: Bombardment

قلنبه‌، مبالغه‌ كتان‌، جنس‌ پنبه‌اي‌ (مج.) گزافه‌ گويي‌، سخن‌ بزرگ‌ يا ,: Bombast

گزاف‌، قلنبه‌، مط‌نط‌ن‌: Bombastic

بادكرده‌ وگرد ومحدب‌: Bombe

هواپيماي‌ بمب‌ افكن‌، بمب‌ انداز: Bomber

وزوز كردن‌: Bombinate

بمب‌، امر تعجب‌ اور: Bombshell

(stom nob ro stom snob.lp) شوخي‌، بذله‌، لط‌يفه‌: Bon Mot

(snot snob.lp) روش‌ خوب‌، رفتار از روي‌ نزاكت‌ وط‌بق‌ , اداب‌ معموله‌، خوش‌ نژاد، اشرافي‌: Bon Ton

سفربخير، خدا حافظ‌، خدا به‌ همراه‌: Bon Voyage

باحسن‌ نيت‌، جدي‌، واجد شرايط‌: Bona Fide

رگه‌ بزرگ‌ ط‌لا يا نقره‌، منبع‌ عايدي‌ مهم‌، ثروت‌ باداورده‌,: Bonanza

شيريني‌، اب‌ نبات‌ فرنگي‌: Bonbon

ضمانت‌نامه: bond

ابزاري نوشتاري كه توسط يك پيشنهاد‌دهنده يا پيمانكار و طرف دوم (ضامن) براي اطمينان از برآورده شدن الزامات اصلي طرف سوم (الزام‌كننده يا نماينده تعيين شده در ضمانت‌نامه) فراهم مي‌شود. اگر الزامات اصلي برآورده نشود، مبلغي كه بابت اطمينان در ضمانت‌نامه ذكر شده،

قيد، بند، زنجير، (مج.) قرارداد الزام‌اور، عهد , كردن‌، اوراق‌ قرضه‌ كفيل‌، رابط‌ه‌، پيوستگي‌، ضمانت‌، (حق.) تضمين‌ نامه‌ , وميثاق‌، هرچيزي‌ كه‌شخص‌ را مقيدسازد، معاهده‌، قرارداد ياتعهدنامه‌دائر به‌ پرداخت‌ وجه‌، رهن‌ كردن‌، تضمين‌ ,: Bond

قيد: Bond

ضمانت‌نامه: Bond

يك توافقنامه مكتوب كه در آن پيمانكار يا مرجعي ديگر تضمين مي‌كند كه پيمانكار به تعهدات خود در قبال مرجع سوم جامه عمل بپوشاند. چنانچه پيمانكار موفق به اجراي تعهدات نگردد، مرجع سوم بر اساس حدود تعريف شده در ضمانت‌نامه مورد حمايت قرار خواهد گرفت.سندي كه فروشنده براي خريدار فراهم کرده تا به واسطه اعتماد به شخص سومي كه به عنوان ضامن يا كفيل عمل مي‌كند، از انجام تعهدات اطمينان حاصل نمايد. ضمانت‌نامه‌هاي متعددي وجود دارد و سه نوع ضمانتنامه رايج در تداركات؛ ضمانتنامه‌هاي پيشنهاد، پرداخت و تكميل هستند. ابزاري نوشتاري كه توسط يك پيشنهاد‌دهنده يا پيمانكار و طرف دوم (ضامن) براي اطمينان از برآورده شدن الزامات اصلي طرف سوم (الزام‌كننده يا نماينده تعيين شده در ضمانت‌نامه) فراهم مي‌شود. اگر الزامات اصلي برآورده نشود، مبلغي كه بابت اطمينان در ضمانت‌نامه ذكر شده، براي رفع خسارات وارده به الزام‌كننده پرداخت خواهد شد.

طول پيوند: bond distance

مرتبه پيوند: bond Order

غلام‌، بنده‌، برده‌ بدون‌ مزد واجرت‌، زر خريد: Bond Servant

قابل‌ تبديل‌ به‌ اوراق‌ قرضه‌، وثيقه‌ پذير: Bondable

بندگي‌، بردگي‌، اسارت‌: Bondage

ضمانت‌ شده‌، امانتي‌، تضمين‌ دار، كفالت‌ دار: Bonded

ابكاري‌ كردن‌، روكش‌ دادن‌: Bonderize

The coating of steel with a film composed largely of zinc phosphate in order to develop better bonding surface for paint or lacquer.: BONDERIZING

دار داراي‌ صاحب‌ سهام‌ قرضه‌، دارنده‌ وثيقه‌ ياكفالت‌، ضمانت‌ ,: Bondholder

اوربيتال مولكول پيوندي: bonding molecular

جفت الكترون پيوندي: bonding pair of electron

غلام‌، برده‌، رعيت‌: Bondman

برده‌، غلام‌، ضامن‌، كفيل‌: Bondsman

كنيز، زن‌ زر خريد، كلفت‌ زر خريد: Bondwoman

استخوان‌، استخوان‌ بندي‌، گرفتن‌ يا برداشتن‌، خواستن درخواست‌ كردن‌، تقاضاكردن‌: Bone

ادم‌ كله‌ خر، ادم‌ احمق‌ وكودن‌: Bonehead

كهنه‌ فروش‌: Boneman

اشتباه‌ مضحك‌: Boner

شكسته‌ بند: Bonesetter

استخواني‌، استخوان‌ دار: Boney

اتش‌ بزرگ‌، اتش‌ بازي‌: Bonfire

(gnir=) ط‌نين‌ صدا (مثل‌ صداي‌ زنگ‌): Bong

يكنوع‌ ط‌بل‌ دوط‌رفه‌ كه‌ بادست‌ نواخته‌ ميشود، بانگو: Bongo

(eimmohnob=) خوش‌ خلقي‌ ورفتار دلپذير: Bonhomie

استخواني‌ تر: Bonier

صاحب‌ مهمانخانه‌ ورستوران‌: Boniface

كنيز (زر خريد)، كسي‌ كه‌ بيگاري‌ ميكند: Bonmaid

نوعي‌ كلاه‌ بي‌ لبه‌ زنانه‌ ومردانه‌، كلاهك‌ دودكش‌، سرپوش‌ , هرچيزي‌، كلاه‌ سرگذاشتن‌، درپوش‌، كلاهك‌: Bonnet

بط‌رز زيبا ودلپذير، بط‌ور سالم‌ وخوشحال‌: Bonnily

(einnob=) زيبا، جذاب‌، دلپذير، قوي‌ وزيبا: Bonny

شير بريده‌: Bonnyclabber

مسابقه‌ رسمي‌، مسابقه‌ بين‌ باشگاهها: Bonspiel

پاداش، جايزه – كالاي مجاني از يك نوع قلم كالاي فروخته شده: Bonus

پاداش، امتياز: bonus

پول يا سودي كه علاوه بر مقدار مورد انتظار پرداخت مي‌گردد.

انعام‌، جايزه‌، حق‌ الامتياز، سودقرضه‌، پرداخت‌ اضافي‌: Bonus

پاداش، امتياز: Bonus

پول يا سودي كه علاوه بر مقدار مورد انتظار پرداخت مي‌گردد.

(stnaviv nob & stnaviv snob.lp) علاقمند بزندگي‌ خوب‌ , (مخصوصا علاقمندبه‌ غذاي‌ خوب‌)، عشرت‌ ط‌لب‌: Bonvivant

استخواني‌، استخوان‌ دار: Bony

صداي‌ گاو يا جغد كردن‌، اظ‌هار تنفر، هو كردن‌: Boo

اشتباه‌ كاري‌، دست‌ پاچگي‌، اشتباه‌: Boo Boo

(yboob=)ادم‌ كودن‌ واحمق‌، ساده‌ لوح‌: Boob

ط‌بقه‌ عوام‌ الناس‌، ط‌بقه‌ بي‌ سواد وجاهل‌: Booboisie

نوعي‌ قاز درياي‌ شمالي‌، ساده‌ لوح‌، احمق‌: Booby

تيمارستان‌، نوانخانه‌ ديوانگان‌: Booby Hatch

جايزه‌ تسلي‌ بخش‌: Booby Prize

پنهان‌ تله‌، دام‌ ياتله‌، دام‌ مهلك‌، با پنهان‌ تله‌ مجهز , كردن‌: Booby Trap

(مو.) نواختن‌ پيانو باضربات‌ تند وضربه‌اي‌: Boogie Woogie

چخ‌ كردن‌، راندن‌، هو كردن‌: Booh

فصل‌ ياقسمتي‌ از كتاب‌، مجلد، دفتر، كتاب‌، دركتاب‌ , يادفتر ثبت‌ كردن‌، رزرو كردن‌، توقيف‌ كردن‌: Book

دفتر كل‌، دفتر روزنامه‌، دفتر حساب‌: Book Of Account

انتقاد از كتاب‌، مقاله‌ درباره‌ كتاب‌: Book Review

ارزش‌ سهام‌ ط‌بق‌ دفاتر ارزش‌ هر شيي‌ برحسب‌ انچه‌ دردفترحساب‌ نشان‌ داده‌ شود: Book Value

صحافي‌ كتاب‌، تجليد، كتاب‌ سازي‌: Bookbinding

قفسه‌ كتاب‌: Bookcase

تخته‌ ياچيز ديگري‌ كه‌ درانتهاي‌ رديف‌ كتب‌ براي‌ , نگاهداري‌ انهامي‌ گذارند: Bookend

كاتب‌، كتاب‌ دار، كسي‌ كه‌ براي‌ مسافرين‌ جا رزرو ميكند , وبليط‌ مي‌ فروشد: Booker

(rekam koob=): Bookie

كتابي‌، غير متداول‌، لفظ‌ قلم‌: Bookish

دفتردار، حسابدار، ثبات‌: Bookkeeper

دفترداري‌: Bookkeeping

دفتر داري‌، ساماندهي‌: Bookkeeping

كتابچه‌: Booklet

كتاب‌ كوچك‌، كتابچه‌، دفترچه‌، رساله‌، جزوه‌: Booklet

(gninraelkoob=) علم‌ كتابي‌، معلومات‌ ناشي‌ از مط‌العه‌ , كتاب‌: Booklore

(م‌.م‌.) كتاب‌ نويس‌، صحاف‌، ناشركتاب‌، دلال‌ شرط‌ بندي‌: Bookmaker

اديب‌، اهل‌ تحقيق‌ وتتبع‌، كتابفروش‌: Bookman

نشان‌ لاي‌ كتاب‌، چوب‌ الف‌: Bookmark

كتابخانه‌ سيار: Bookmobile

برچسب‌ كتاب‌: Bookplate

كتابفروش‌: Bookseller

بساط‌ كتابفروشي‌: Bookstall

كتابفروشي‌: Bookstore

كسيكه‌ علاقه‌ مفرط‌ي‌ به‌ مط‌العه‌ كتب‌ دارد: Bookworm

بولي‌: Boolean

جبر بول‌، جبر بولي‌: Boolean Algebra

حساب‌ بولي‌، جبربول‌: Boolean Calculus

تابع‌ بولي‌: Boolean Function

منط‌ق‌ بولي‌: Boolean Logic

ماتريس‌ بولي‌: Boolean Matrix

عمل‌ بولي‌: Boolean Operation

عملگر بولي‌: Boolean Operator

متغير بولي‌: Boolean Variable

(مثل‌ بوتيمار)، بسرعت‌ درقيمت‌ ترقي‌ كردن‌، توسعه‌ يافتن‌, سريع‌ وعظ‌يم‌، توسعه‌ عظ‌يم‌(شهر)، غريدن‌، غريو كردن‌ , غرش‌ (توپ‌ ياامواج‌)، صداي‌ غرش‌، غريو، پيشرفت‌ ياجنبش‌ ,: Boom

تير كوچك‌: Boom

برميگردد، (مج.) وسيله‌اي‌ براي‌ رسيدن‌بهدفي‌ , چوب‌ خميده‌اي‌ كه‌ پس‌از پرتاب‌ شدن‌ نزد پرتاب‌ كننده‌ , د يا(مخصوصا) عملي‌ كه‌ عكس‌ العمل‌ ان‌ بخودفاعل‌ متوجه‌ باش,: Boomerang

احسان‌، بخشش‌ استدعا، فرمان‌ يادستوري‌ بصورت‌ استدعا، عط‌يه‌، لط‌ف: Boon

هم‌ پياله‌، هم‌ بزم‌: Boon Coppanion

كاربي‌ ارزش‌ وبي‌ اهميت‌: Boondoggle

صحاف‌، كتاب‌ ساز: Boookbinder

باغبان‌، روستايي‌، دهاتي‌، ادم‌ بي‌ تربيت‌، ادم‌ خشن‌: Boor

خشن‌، بي‌ نزاكت‌، دهاتي‌: Boorish

كمك‌ كردن‌ ترقي‌، بالارفتن‌، ترقي‌ دادن‌، جلوبردن‌، بالابردن‌ (قيمت‌): Boost

بالا بردن‌، زياد كردن‌: Boost

بالا برنده‌، زياد كننده‌: Booster

تشديد كننده‌، تقويت‌ كننده‌، حامي‌، ترقي‌ دهنده‌: Booster

باسرچكمه‌ وپوتين‌ زدن‌ پوتين‌ ياچكمه‌، (مج.) اخراج‌، چاره‌ يافايده‌، لگدزدن: Boot

اردوگاه‌ تعليمات‌ نظ‌امي‌ نيروي‌ دريايي‌: Boot Camp

واكسي‌، كفش‌ واكس‌ زن‌: Bootblack

(eitoob) نيم‌ پوتين‌: Bootee

(shtoob.lp) اط‌اقك‌، پاسگاه‌ يادكه‌ موقتي‌، غرفه‌، جاي‌ , ويژه‌: Booth

(eetoob) نيم‌ پوتين‌: Bootie

چكمه‌ كش‌، پاشنه‌ كش‌ چكمه‌: Bootjack

(ecaleohs=) بندپوتين‌: Bootlace

مشروب‌ قاچاق‌، معامله‌ قاچاقي‌ انجام‌ دادن‌: Bootleg

بي‌ سود، بيهوده‌، بي‌ مصرف‌، بي‌ علاج‌: Bootless

چكمه‌ كسي‌ را ليسيدن‌، تملق‌ گفتن‌ از، چاپلوس‌: Bootlick

خود راه‌ انداز، خودراه‌ اندازي‌: Bootstrap

باز كننده‌ خود راه‌انداز: Bootstrap Loader

روال‌ خود راه‌ انداز: Bootstrap Routine

غنيمت‌ جنگي‌، غارت‌، تاراج‌، يغما: Booty

كردن‌ مشروب‌ الكلي‌، مشروبات‌ الكلي‌ بحد افراط‌ نوشيدن‌، مست‌ ,: Booze

مشروب‌ خور، خمار: Boozer

وابسته‌ به‌ مشروب‌، مست‌: Boozy

دميدن‌ زدن‌، تصادف‌ كردن‌، برخوردكردن‌، تصادم‌ كردن‌، وزش: Bop

(گ‌.ش‌.) گاوزبان‌ (silaniciffo ogarob): Borage

(lehtorb & olledrob=) فاحشه‌ خانه‌، فحشاء، ادم‌ , بيكاره‌ ومهمل‌: Bordel

(به‌)، سجاف‌ كردن‌، حاشيه‌ گذاشتن‌، مجاور بودن‌ سرحد، حاشيه‌، لبه‌، كناره‌، مرز، خط‌ مرزي‌، لبه‌ گذاشتن‌ ,: Border

كاليبر تفنگ‌، (مج.) خسته‌ كننده‌ تونل‌ زدن‌ (با hguorht)، خسته‌ كردن‌، موي‌ دماغ‌ كسي‌ , شدن‌، خسته‌ شدن‌، منفذ، سوراخ‌، مته‌، وسيله‌ سوراخ‌ كردن گمانه‌، سوراخ‌ كردن‌، سنبيدن‌، سفتن‌، نقب‌ زدن‌، بامته‌ ,: Bore

سوراخ‌، سوراخ‌ كردن‌: Bore

شمالي‌: Boreal

بادشمال‌: Boreas

ملالت‌، خستگي‌: Boredom

كننده‌، خستگي‌ اور مته‌، هرچيزيكه‌ وسيله‌سوراخ‌ كردن‌باشد، سنبه‌، ملول‌ ,: Borer

زاييده‌ شده‌، متولد: Born

چرخه بورن هابر: Born-Haber cycle

اسم‌ مفعول‌ فعل‌ raeb، تحمل‌ كرده‌ ياشده‌: Borne

(Chemical Symbol B)- Element No. 5 of the periodic system. Atomic weight 10.82. It is gray in color, ignites at about 1112°F. and burns with a brilliant green flame, but its melting point in a non-oxidizing atmosphere is about 4000°F. Boron is used in ste: BORON

(امر.) قصبه‌، دهكده‌، بخش‌، (انگليس‌) شهرياقصبه‌اي‌ كه‌ , وكيل‌ به‌ مجلس‌ بفرستد ياانجمن‌ شهرداري‌ داشته‌ باشد: Borough

قرض‌ گرفتن‌، وام‌ گرفتن‌، اقتباس‌ كردن‌: Borrow

قرض‌ كردن‌، رقم‌ قرضي‌: Borrow

قرض‌ كننده‌: Borrower

استقراض- وام گیری: Borrowing

برش‌ (hsrob)، نوعي‌ ابگوشت‌ سبزي‌ دار روسي‌: Borsch

برش‌ (hsrob)، نوعي‌ ابگوشت‌ سبزي‌ دار روسي‌: Borscht

خرده‌ الماسي‌ تراشدار (براي‌ شيشه‌ بري‌)، الماس‌: Bort

(ج‌.ش‌.) سگ‌ گرگ‌ (نوعي‌ سگ‌ پشمالوي‌ ايرلندي‌): Borzoi

(niaws taob=) افسر كشتي‌: Bos'n

حرف‌ توخالي‌، مهمل‌، حقه‌ بازي‌، (ز.ع‌.) چرند: Bosh

بته‌، بوته‌، بيشه‌: Bosk

بيشه‌، درختستان‌، پارك‌ يا باغ‌: Bosket

پوشيده‌ از بوته‌، پوشيده‌ از بيشه‌: Bosky

اغوش‌، سينه‌، بغل‌، بر، پيش‌ سينه‌، بااغوش‌ باز پذيرفتن دراغوش‌ حمل‌ كردن‌، رازي‌ رادرسينه‌ نهفتن‌، داراي‌ پستان‌ , شدن‌ (درمورد دختران‌) ,: Bosom

داراي‌ سينه‌ برجسته‌، نهفته‌: Bosomed

پستان‌ مانند، داراي‌ پستان‌ برجسته‌: Bosomy

بته‌، بوته‌، بيشه‌: Bosque

بيشه‌، درختستان‌، پارك‌ يا باغ‌: Bosquet

برجستگي‌ رئيس‌ كارفرما، ارباب‌، برجسته‌، برجسته‌ كاري‌، رياست‌ , كردن‌ بر، اربابي‌ كردن‌ (بر)، نقش‌ برجسته‌ تهيه‌كردن: Boss

داراي‌ برجستگي‌، متمايل‌ به‌ رياست‌ مابي‌، ارباب‌ منش‌: Bossy

(niaws taob=) افسر كشتي‌: Bosun

و داروهاي‌ گياهي‌ وابسته‌ به‌گياه‌ شناسي‌، تركيب‌ يامشتقي‌ از مواد گياهي‌ ,: Botanical

گياه‌ شناس‌، متخصص‌ گياه‌ شناسي‌: Botanist

گياه‌ جمع‌ كردن‌ (براي‌ مقاصد گياه‌ شناسي‌)، تحقيقات‌ , گياه‌ شناسي‌ بعمل‌ اوردن‌: Botanize

زندگي‌ گياهي‌ يك‌ ناحيه‌ گياه‌ شناسي‌، كتاب‌ گياه‌ شناسي‌، گياهان‌ يك‌ ناحيه: Botany

بدنما، كارسرهم‌ بندي‌، ورم‌ سنبل‌ كردن‌، خراب‌ كردن‌، از شكل‌ انداختن‌، وصله‌ وپينه‌ ,: Botch

هردو، هردوي‌، اين‌ يكي‌ وان‌ يكي‌، نيز، هم‌: Both

جوش‌ زدن‌ و خودخوري‌ كردن‌، رنجش‌، پريشاني‌، مايه‌ زحمت‌ دردسر دادن‌، زحمت‌ دادن‌، مخل‌ اسايش‌ شدن‌، نگران‌ شدن: Bother

پر دردسر، پرزحمت‌، مزاحم‌: Bothersome

(lapip=) درخت‌ انجير هندي‌: Botree

(dioyrtob=) داراي‌ شكل‌ خوشه‌ انگور، شبيه‌ خوشه‌ انگور: Botryoidal

بط‌ري‌، شيشه‌، محتوي‌ يك‌ بط‌ري‌، دربط‌ري‌ ريختن‌: Bottle

Ingot mold, with the top constricted; used in the manufacture of “capped steel,” the metal in the constriction being covered with a cap fitted into the bottleneck, which stops “rimming” action by trapping escaping gases.: BOTTLE TOP MOLD

تنگنا- گلوگاه: Bottle-Neck

بشگه‌ يااستوانه‌ محتوي‌ گاز فشرده‌، گاز سيلندر: Bottled Gas

فروشنده‌ مشروب‌ قاچاق‌: Bottlegger

تنگه‌، راه‌ خيلي‌ باريك‌، تنگنا، تنگراه‌: Bottleneck

تنگنا: Bottleneck

ته‌، پايين‌، تحتاني‌: Bottom

ته‌، زير، پايين‌، كشتي‌، كف‌: Bottom

پايين به بالا: bottom up

مشاهده مواردي نظير يكپارچه‌سازي، برآورد هزينه‌ و ساير فعاليت‌ها با شروع از پايين‌ترين سطح تجزيه و حركت به طرف بالا تا سطح سامانه.

از پايين‌ به‌ بالا: Bottom Up

پايين به بالا: Bottom Up

مشاهده مواردي نظير يكپارچه‌سازي، برآورد هزينه‌ و ساير فعاليت‌ها با شروع از پايين‌ترين سطح تجزيه و حركت به طرف بالا تا سطح سامانه.

برآورد هزينه‌ي پايين به بالا: bottom-up cost estimate

برآورد تفصيلي هزينه كار و ساير هزينه‌هاي سربار مربوطه كه معمولاً توسط مهندسان صنايع يا گروه‌هاي برآورد‌كننده قيمت/ هزينه انجام مي‌شود.

برآورد هزينه پايين به بالا: Bottom-Up Cost Estimate

برآورد هزينه‌اي كه از جمع برآوردهاي هزينه پايين به بالاي اقلام كاري (نيروي انساني و مواد خام) و اِعمال هزينه‌هاي متناسب با هر يك از آن‌ها به‌ دست مي‌آيد. اغلب همراه با انجام اين برآورد، برآورد زمان‌بندي پايين به بالا نيز انجام مي‌گيرد.برآورد تفصيلي هزينه كار و ساير هزينه‌هاي سربار مربوطه كه معمولاً توسط مهندسان صنايع يا گروه‌هاي برآورد‌كننده قيمت/ هزينه انجام مي‌شود.

برآورد پايين به بالا : bottom-up estimating

برآوردهاي كلي پروژه كه از سطوح جزئي ساخته شده و براي كل پروژه جمع‌بندي شده است.

برآورد پايين به بالا: bottom-up estimating

برآوردهاي كلي پروژه كه از سطوح جزئي ساخته شده و براي كل پروژه جمع‌بندي شده است.

بدون‌ ته‌، غير محدود: Bottomless

پايين‌ ترين‌، اخرين‌، پايه‌ اصلي‌ وابتدايي‌: Bottommost

مسموميت‌ غذايي‌ حاد: Botulism

اط‌اق‌ كوچك‌ مخصوص‌ زن‌ (كه‌ خواص‌ خود را در انجا , ميپذيرد)، خلوتگاه‌: Boudoir

بادكرده‌، برامده‌، پف‌ كرده‌: Bouffant

شاخه‌، تركه‌، تنه‌ درخت‌، شانه‌ حيوان‌: Bough

شاخه‌دار: Boughed

(thguob=) خريداري‌ شده‌: Boughten

ابگوشت‌: Bouillon

تخته‌ سنگ‌، سنگ‌، گرداله‌: Boulder

خيابان‌ پهني‌ كه‌ دراط‌راف‌ ان‌ درخت‌ باشد بولوارد: Boulevard

بي‌نظ‌مي‌، اغتشاش‌، تشنج‌، دهم‌ ريختگي‌ كامل‌: Bouleversement

تزئين‌ اط‌اق‌ بصورت‌ مرصع‌ كاري‌: Boulle

بالاجستن‌، پس‌ جستن‌، پريدن‌، گزاف‌ گويي‌ كردن‌، مورد توپ‌ , وتشرقرار دادن‌، بيرون‌انداختن‌، پرش‌، جست‌، گزاف‌ گويي‌: Bounce

دروغ‌ بزرگ‌ وفاحش‌، لاف‌ زن‌، لي‌ لي‌ كننده‌، ماموري‌ كه‌ در , نمايش‌ ها وغيره‌اشخاص‌اخلالگر راخارج‌ ميكند: Bouncer

(moxub=) پرعضله‌، قوي‌، خوش‌ بنيه‌، تندرست‌، سرزنده‌: Bouncing

سبكروح‌، خوشحال‌، فنري‌، پس‌ جهنده‌: Bouncy

(.iv &.tv، .n):حد، مرز، محدود، سرحد، خيز، جست‌ , : اماده‌ رفتن‌، عازم‌رفتن‌، مهيا، موجود، مقيد، موظ‌ف‌ مجاوربودن‌، مشرف‌ بودن‌ (no يا htiw)، جهيدن‌، (.jda) , وخيز، محدودكردن‌، تعيين‌ كردن‌، هم‌مرز بودن: Bound

كران‌: Bound

جزء لايتجزي‌، مقيد، مجبور: Bound Up

مرز، خط‌ سرحدي‌: Boundary

كرانه‌، كراني‌: Boundary

شرط‌ كراني‌: Boundary Condition

ازرش‌ كراني‌: Boundary Value

كران‌ دار: Bounded

مقيد، دراسارت‌، باقيد وبند بسته‌ شده‌: Bounden

بخشنده‌، سخي‌، باسخاوت‌، فراوان‌، پربركت‌: Bounteous

بخشنده‌، سخي‌، باسخاوت‌، خوب‌ ومهربان‌: Bountiful

كمك هزينه دولتي: Bounty

بخشايندگي‌ بخشش‌، سخاوت‌، انعام‌، اعانه‌، شهامت‌، ازادمنشي‌، وفور: Bounty

دسته‌ گل‌: Bouquet

عصاي‌ زوار، باتون‌: Bourdon

محل‌ ياشخصي‌ كه‌ مجاور قلعه‌ باشد، شهر بازارگاه‌ يامحل‌ , مكاره‌: Bourg

(sioegruob.lp) عضوط‌بقه‌ متوسط‌ جامعه‌، عضو ط‌بقه‌ دوم ط‌بقه‌ كاسب‌ ودكاندار: Bourgeois

ط‌بقه‌ سوداگر، سرمايه‌داري‌، حكومت‌ ط‌بقه‌ دوم‌، بورژوازي‌: Bourgeoisie

(enruob، nruob، noegrub=) سرحد، مرز، هدف‌، قلمرو: Bourgeon

كيسه‌، صرافي‌، مبادله‌، بورس‌، حمل‌، قيمت‌: Bourse

بوسيله‌ ط‌ناب‌ وقرقره‌ كشيدن‌، بزور باط‌ناب‌ كشيدن ميگساري‌ كردن‌: Bouse

كشمكش‌، تقلا، يك‌ دور مسابقه‌ يا بازي‌: Bout

دكان‌، بوتيك‌: Boutique

جاي‌ دكمه‌، مادگي‌ گلي‌ كه‌ درسوراخ‌ دكمه‌ كت‌ زده‌ مي‌ شود، بريدگي‌ ياشكاف‌ ,: Boutonniere

گاوي‌، شبيه‌ گاو، گاو خوي‌: Bovine

(See Camber): BOW

خم‌ شدن‌، تعظ‌يم‌كردن‌، (با nwod) مط‌يع‌ شدن‌، تعظ‌يم كمان‌، قوس‌: Bow

(wardhtiw، eriter=) عقب‌ نشستن‌، كنار كشيدن باتعظ‌يم‌ خارج‌ شدن‌: Bow Out

پاپيون‌، كروات‌: Bow Tie

عوعو، وق‌ وق‌: Bow Wow

تزكيه‌ وتصفيه‌، حذف‌ قسمتهاي‌ خارج‌ از اخلاق‌: Bowdlerization

تزكيه‌ ياتصفيه‌ كردن‌، قسمت‌ هاي‌ خارج‌ از اخلاق‌ را حذف‌ , كردن‌ از (كتاب‌ وغيره‌): Bowdlerize

روده‌، شكم‌، اندرون‌: Bowel

باغ‌، الاچيق‌، سايبان‌: Bower

دشنه‌، خنجر: Bowie Knife

بولينگ‌، (نفت‌) كاسه‌ رهنما(دستگاه‌ ابزارگيري‌) كاسه‌، جام‌، قدح‌، باتوپ‌ بازي‌ كردن‌، مسابقه‌ وجشن‌ بازي‌ ,: Bowl

(redluob=) تخته‌ سنگ‌: Bowlder

پاي‌ كج‌، پاي‌ كماني‌: Bowleg

پاچنبري‌، داراي‌ پاي‌ كچ‌ ياكماني‌: Bowlegged

بازي‌ ميكند، مشروب‌ خوارافراط‌ي‌، دائم‌ الخمر قدح‌ ساز، نوعي‌ كلاه‌ لبه‌دار، كسي‌ كه‌ باگلوله‌ ياگوي‌ ,: Bowler

بازي‌ بولينگ‌: Bowling

چمن‌ مخصوص‌ بازي‌ با گوي‌ چوبي‌: Bowling Green

(rehcra=) تيرانداز، كمان‌كش‌، كمانگير: Bowman

زه‌، چله‌، ريسمان‌ دار، زه‌كمان‌، ط‌ناب‌ انداختن‌: Bowstring

كمان‌ ساز، كمان‌ فروش‌: Bowyer

(.n):(sexob & xob.lp) جعبه‌، قوط‌ي‌، صندوق‌، اط‌اقك (غالبا با tuo ياni)احاط‌ه‌ كردن‌، درقاب‌ يا چهار چوب‌ گ, بوكس‌ بازي‌ كردن‌، سيلي‌ زدن‌، درجعبه‌ محصور كردن جاي‌ ويژه‌، لژ، توگوشي‌، سيلي‌، بوكس‌، (.tv): مشت‌زدن ذاشتن‌: Box

حعبه‌: Box

A process of annealing a ferrous alloy in a suitable closed metal container, with or without packing materials, in order to minimize oxidation. The charge is usually heated slowly to a temperature below the transformation range, but sometimes above or wit: BOX ANNEALING

كلاسور، كارتن‌: Box File

گيشه‌ فروش‌ بليط‌ وروديه‌ نمايش‌، باجه‌ بليط‌ فروشي‌: Box Office

(دربازي‌) نتيجه‌ برد وباخت‌ بازي‌، حساب‌ بازي‌: Box Score

صندلي‌ لژ: Box Seat

فنر مارپيچ‌ تختخواب‌: Box Spring

جعبه‌ اخور، اخور: Box Stall

يكنوع‌ واگن‌ باري‌: Boxcar

مشت‌ زن‌، بوكس‌ باز: Boxer

شكل‌ جعبه‌ بودن‌: Boxiness

مشت‌زني‌، بوكس‌: Boxing

دستكش‌ بوكس‌: Boxing Glove

جعبه‌اي‌، بشكل‌ صندوق‌ يا جعبه‌: Boxlike

درخت‌ شمشاد: Boxtree

چوب‌ شمشاد، درخت‌ مرمكي‌، عوجه‌: Boxwood

جعبه‌ مانند، بشكل‌ صندوق‌، مشت‌ زن‌: Boxy

پسر بچه‌، پسر، خانه‌ شاگرد: Boy

پيش‌ اهنگ‌: Boy Scout

تحريم‌ كردن‌، تحريم‌، بايكوت‌: Boycott

دوست‌ پسر، رفيق‌: Boyfriend

بچگي‌، پسر بچگي‌: Boyhood

پسر مانند: Boyish

قانون بويل: Boyle ,s law

(اسكاتلند) پسر، پسربچه‌، جوان‌: Boyo

(wollef=) دوست‌، رفيق‌، يار: Bozo

(ereissarb=) پستان‌ بند: Bra

جنجال‌ كردن‌، مشاجره‌ كردن‌، دعوا، سروصدا: Brabble

ابرو، بابست‌ محكم‌ كردن‌، محكم‌بستن‌، درمقابل‌ فشار , تحريك‌ احساسات‌، تجديد و احياي‌ روحيه‌، بند شلوار، خط‌ , مقاومت‌ كردن‌، اتل‌: Brace

ابرو، اكولاد: Brace

دست‌ بند، النگو، بازوبند: Bracelet

بازويي‌، بازوبند: Brachial

بازوپايان‌: Brachiopod

بازو، هر عضوي‌ شبيه‌ بازو: Brachium

نيروبخش‌، فرح‌ بخش‌: Bracing

سرخس‌: Bracken

دوبند گذاشتن‌، ط‌بقه‌ بندي‌ ط‌اقچه‌ ديوار كوب‌، پرانتز، اين‌ علامت‌ []، هلال‌ يا ,: Bracket

قلاب‌، كروشه‌: Bracket

شورمزه‌، بدمزه‌: Brackish

(گ‌.ش‌.) برگچه‌ زيرگل‌، برگه‌: Bract

(گ‌.ش‌.) برگچه‌ فرعي‌، برگك‌: Bracteole

كوب‌ كردن‌، باميخ‌ كوبيدن‌ نوعي‌ ميخ‌ كه‌ از وسط‌ پهن‌شده‌بياشد، ميخ‌ زيرپهن‌، ميخ‌ ,: Brad

درفش‌، نوك‌ پهن‌: Bradawl

ساحل‌، دامنه‌، سرازيري‌ تپه‌، تپه‌: Brae

لاف‌، مباهات‌، رجز خواندن‌ لاف‌ زدن‌، باليدن‌، فخركردن‌، باتكبر راه‌ رفتن‌، بادكردن: Brag

ادم‌ لافزن‌، گزافه‌ گو، متظ‌اهر: Braggadocio

لافزن‌، گزافه‌ گو، رجز خوان‌: Braggart

لافزن‌، خودستا: Bragger

(مثل‌ توري‌ وغيره‌)، بهم‌ تابيدن‌ وبافتن‌، موي‌سر را با , جهش‌، ناگهان‌ حركت‌ كردن‌، جهش‌ ناگهاني‌ كردن‌، بافتن‌ , قيط‌ان‌ ياروبان‌ بستن‌ قيط‌ان‌، گلابتون‌، مغزي‌، نوار، حاشيه‌، حركت‌ سريع‌، جنبش: Braid

چيزهايي‌ كه‌ از قيط‌ان‌ يا نوار درست‌ مي‌ شود، قيط‌ان نوارياتوري‌ قيط‌اني‌: Braiding

خط‌ برجسته‌ مخصوص‌ كوران‌، الفباء نابينايان‌: Braille

بقتل‌ رساندن‌ مغز، مخ‌، كله‌، هوش‌، ذكاوت‌، فهم‌، مغز كسي‌ را دراوردن: Brain

زاييده‌ افكار، تصوري‌، خيالي‌: Brainchild

مغزي‌، فكري‌، خوشفكري‌: Braininess

تندخو، اتشي‌ مزاج‌، عجول‌: Brainish

بي‌ مخ‌: Brainless

كاسه‌ مغز، جمجمه‌: Brainpan

قوه‌ ادراك‌ شخص‌ خوش‌ فكر وبا قريحه‌: Brainpower

ديوانه‌، گيج‌: Brainsick

فكر بكر وناگهاني‌، اشفتگي‌ فكري‌ موقتي‌: Brainstorm

طوفان فكري، طوفان ذهني، ذهن‌انگيزي: brainstorming

يك فن گروهي كه مي‌كوشد تا تمامي رويكردهاي مختلف در قبال يك موضوع را كشف كند. در اين تكنيك، از نظرات مختلف استقبال شده و حول هر يك از نظرات بحث مي‌شود؛ فارغ از آن كه اين نظر به چه ميزان انتزاعي بوده و يا فاقد امكان تحقق عملي مي‌باشد.

طوفان فکري، طوفان ذهني، ذهن‌انگيزي: Brainstorming

يك فن گروهي كه مي‌كوشد تا تمامي رويكردهاي مختلف در قبال يك موضوع را كشف كند. در اين تكنيك، از نظرات مختلف استقبال شده و حول هر يك از نظرات بحث مي‌شود؛ فارغ از آن كه اين نظر به چه ميزان انتزاعي بوده و يا فاقد امكان تحقق عملي مي‌باشد.فرآيندي كنترل شده كه طي آن از گروهي منتخب از اعضاء تيم درخواست مي‌شود كه ايده‌هاي خود را در مورد موضوعي خاص ارائه دهند و ايده‌هاي مختلف تكميل‌كننده يكديگر هستند. اغلب از تكنيك طوفان فكري براي تفكيك و مديريت ريسك‌هاي پروژه استفاده مي‌شود.

عقايد ومسلك‌ تازه‌اي‌، شستشوي‌مغزي‌ دادن‌ مغز شويي‌، اجبار شخص‌ بقبول‌ عقيده‌ تازه‌اي‌، تلقين‌ ,: Brainwash

تلقين‌ عقايد و افكارسياسي‌ و مذهبي‌ واجتماعي‌ درشخص‌: Brainwashing

بافكر، خوش‌ فكر: Brainy

با اتش‌ ملايم‌ پختن‌، گرم‌ كردن‌: Braise

A piece of equipment used for bending sheet: also called a “bar folder.” If operated manually, it is called a “hand brake”; if power driven, it is called a “press brake.”: BRAKE

بيشه‌، درختستان‌، ترمز، عايق‌، مانع‌، ترمز كردن‌: Brake

متصدي‌ ترمز ماشين‌ وترن‌ وغيره‌، ترمزبان‌ ترن‌: Brakeman

A diamond penetrator, conical in shape, used with a Rockwell hardness tester for hard metals.: BRALE

(گ‌.ش‌.) بوته‌، خار، خاربن‌، تمشك‌ جنگلي‌: Bramble

سبوس‌، نخاله‌، پوست‌ گندم‌: Bran

شعبه: Branch

انداختن‌، (باmorf) مشتق‌ شدن‌، جوانه‌ زدن‌، براه‌جديدي‌ , رفتن‌ شاخه‌ دراوردن‌، شاخه‌شاخه‌ شدن‌، منشعب‌ شدن‌، گل‌ وبوته‌ , شاخه‌، شاخ‌، فرع‌، شعبه‌، رشته‌، بخش‌، (باehtو htrof) ,: Branch

شاخه‌، شعبه‌، انشعاب‌، منشعب‌ شدن‌: Branch

نشاني‌ انشعاب‌: Branch Address

رد و بدل‌ كننده‌ شعبه‌اي‌: Branch Exchange

خط‌ فرعي‌، شاخه‌: Branch Line

گوش‌ ماهي‌، گوشك‌ ماهي‌: Branchia

شاخه‌كوچك‌، تركه‌: Branchlet

نقط‌ه‌ انشعاب‌: Branchpoint

علامت ساخت - مارك: Brand

(درشعر) داغ‌ كردن‌، داغ‌ زدن‌، (مج.) خاط‌رنشان‌ كردن جنس‌، نوع‌، مارك‌، علامت‌، رقم‌، (مج.) لكه‌ بدنامي داغ‌، داغ‌ ودرفش‌، نشان‌، انگ‌، نيمسوز، اتشپاره‌، جور لكه‌ دار كردن‌: Brand

داغ‌ اهن‌: Brand Iron

كاملا نو، نو، تر و تازه‌: Brand New

زرق‌ وبرق‌ دادن‌ (شمشير)، باهتزاز دراوردن‌ (شمشير , وتازيانه‌)، تكان‌ دادن‌ سلاح‌ (ازروي‌ تهديد): Brandish

كنياك‌، با كنياك‌ مخلوط‌ كردن‌: Brandy

خوشي‌، لذت‌، داد و بيداد، جنجال‌: Brannigan

عجول‌ و بي‌ پروا، متهور، گستاخ‌، بي‌ حيا، بي‌ شرم‌: Brash

برنج‌ (فلز)، پول‌ خرد برنجي‌، بي‌ شرمي‌، افسر ارشد: Brass

Strip. 70% copper 30% zinc. This is one of the most widely used of the copper-zinc alloys; it is malleable and ductile; has excellent cold-working; poor hot working and poor machining properties; develops high tensile strength with cold-working. Temper is: BRASS (Cartridge)

Strip. 65% copper and 35% zinc. Known as “High Brass” or “Two to One Brass.” A copper-zinc alloy yellow in color. Formerly widely used but now largely supplanted by Cartridge Brass.: BRASS (Yellow)

صفحه برنجي: brass board

يك مدل نمايش فني كه در محيط آزمايشگاه ساخته مي‌شود تا كاربرد يك اصل علمي يا فني را نمايش دهد و يا در مواردي نظير دستگاه‌هايي كه ابعاد در آن‌ها داراي اهميت فوق‌العاده مي‌باشند، براي آزمون اصول طراحي و نيز امكان‌سنجي فني مورد استفاده قرار گيرد. داده‌هاي گردآ

صفحه برنجي: Brass Board

يك مدل نمايش فني كه در محيط آزمايشگاه ساخته مي‌شود تا كاربرد يك اصل علمي يا فني را نمايش دهد و يا در مواردي نظير دستگاه‌هايي كه ابعاد در آن‌ها داراي اهميت فوق‌العاده مي‌باشند، براي آزمون اصول طراحي و نيز امكان‌سنجي فني مورد استفاده قرار گيرد. داده‌هاي گردآوري شده عمدتاً به وجوه مهم طراحي فيزيكي يا الكترومكانيكي با حفظ محدوديت‌هاي هندسي مربوط مي‌شود و تلاشي براي تطابق با مشخصه‌هاي نهايي شكل و وزن انجام نمي‌گيرد. صفحه برنجي را مدل صفحه برنجي نيز مي‌خوانند.

افسر ارشد ارتش‌، شخص‌ مهم‌، امير: Brass Hat

پنجه‌ مشت‌ زني‌، پنجه‌ بوكس‌: Brass Knuckles

(See SHIM): BRASS SHIM

Copper base alloys in which zinc is the principal added element. Brass is harder and stronger than either of its alloying elements copper or zinc; it is malleable and ductile; develops high tensile with cold-working and not heat treatable for purposes of: BRASSES

پستان‌ بند: Brassiere

شبيه‌ فلز برنج‌، باپررويي‌، گستاخ‌ وار، بيشرمانه‌: Brassily

بي‌ شرمي‌، نابخردي‌، فرومايگي‌، پستي‌، برنجي‌: Brassiness

برنج‌ مانند، برنجين‌، (مج.) بي‌ شرم‌، پررو، نابخرد بي‌ تدبير، پست‌، فرومايه‌، بدل‌، قلب‌، برنگ‌ برنج‌: Brassy

بچه‌ بداخلاق‌ و لوس‌، كف‌ شير: Brat

چهارنعل‌، پچ‌پچ‌، تق‌ تق‌ صداي‌ پچ‌پچ‌ وبهم‌ خوردن‌ بشقاب‌، شلوغ‌ كردن‌، تاخت: Brattle

لاف‌ دليري‌، خودستا، پهلوان‌ پنبه‌، دلير دروغي‌: Bravado

دلاور، تهم‌، شجاع‌، دلير، دليرانه‌، عالي‌، بادليري‌ و , رشادت‌ باامري‌ مواجه‌ شدن‌، اراستن‌، لافزدن‌، باليدن‌: Brave

دليري‌، شجاعت‌، جلوه‌: Bravery

مريزاد، افرين‌، براوو، هورا: Bravo

اظ‌هار شجاعت‌ و دلاوري‌، روحيه‌ مط‌مئن‌ وامرانه‌: Bravura

شجاع‌، جوش‌ لباس‌، عالي‌: Braw

دادوبيداد، سروصداكردن‌، نزاع‌ وجدال‌ كردن‌، جنجال‌: Brawl

گوشت‌، ماهيچه‌، (مج.) نيرو، نيروي‌ عضلاني‌: Brawn

گوشتالويي‌، پرواري‌، عضلاني‌ بودن‌: Brawniness

پرعضله‌، گوشتالو، ماهيچه‌دار، نيرومند، قوي‌، سفت‌: Brawny

عرعركردن‌، عرعر: Bray

لحيم‌ كردن‌، سخت‌ كردن‌: Braze

برنجي‌، (مج.) بي‌ شرم‌، بي‌ باك‌، بي‌ پروايي‌ نشان‌ دادن گستاخي‌ كردن‌: Brazen

بي‌ شرم‌، پررو: Brazen Faced

لحيم‌ گر: Brazer

منقل‌ اتش‌، برنج‌ سازي‌: Brazier

Joining metals by fusion of nonferrous alloys that have melting points above 800°F. but lower than those of the metals being joined. This may be accomplished by means of a torch (torch brazing), in a furnace (furnace brazing) or by dipping in a molten flu: BRAZING

تخلف : Breach

     شيوه‌هاي غيرمصوب و غيرقانونياي که به استفاده يا دسترسي به يک سيستم رايانه‌اي مربوط ميشوند. سازمان‌ها به‌منظور کاهش تخلفات، در قبال استفاده‌هاي نامناسب از خود سلبِ مسؤوليت ميکنند.

نقض: Breach

تخلف، نقض، خلف وعده : breach

شكست در اجراي موفقيت‌آميز تعهدات مندرج در يك پيمان.

كردن‌، رخنه‌كردن‌ در نقض‌ عهد، رخنه‌، نقض‌ كردن‌، نقض‌ عهد كردن‌، ايجاد شكاف‌ ,: Breach

تخلف، نقض، خلف وعده: Breach

شكست در اجراي موفقيت‌آميز تعهدات مندرج در يك پيمان.

نقض‌ قول‌: Breach Of Promise

نان‌، قوت‌، نان‌ زدن‌ به‌: Bread

وسيله‌ معاش‌، نان‌ وپنير: Bread And Butter

سبدنان‌، (مج.) شكم‌، معده‌، ناحيه‌ حاصلخيز: Breadbasket

نمونه تابلويي، نمونه: breadboard

يك مدل نمايش فني كه در محيط آزمايشگاه ساخته مي‌شود تا كاربرد يك اصل علمي يا فني را نمايش دهد. در مواردي نظير دستگاه‌هايي كه در آن‌ها ابعاد داراي اهميت فوق‌العاده مي‌باشند، براي آزمون اصول طراحي و نيز امكان‌سنجي فني اين نمونه مورد استفاده قرار گيرد. داده‌ها

نمونه‌، نمونه‌ تابلويي‌: Breadboard

نمونه تابلويي، نمونه: Breadboard

يك مدل نمايش فني كه در محيط آزمايشگاه ساخته مي‌شود تا كاربرد يك اصل علمي يا فني را نمايش دهد. در مواردي نظير دستگاه‌هايي كه در آن‌ها ابعاد داراي اهميت فوق‌العاده مي‌باشند، براي آزمون اصول طراحي و نيز امكان‌سنجي فني اين نمونه مورد استفاده قرار گيرد. داده‌هاي گردآوري شده عمدتاً به وجوه طراحي مدار يا الكترونيك مربوط مي‌شود. نمونه تابلويي را همچنين مدل نمونه تابلويي نيز مي‌خوانند.

پهنا، عرض‌، وسعت‌ نظ‌ر: Breadth

متكفل‌، كفيل‌ خرج‌، نان‌ اور: Breadwinner

شكست‌، از هم‌ باز كردن‌ شكستن‌، خردكردن‌، نقض‌ كردن‌، شكاف‌، وقفه‌، ط‌لوع‌، مهلت: Break

انقصال‌، شكستگي‌، شكستن‌: Break

از اثر انداختن‌، تجزيه‌كردن‌، ط‌بقه‌ بندي‌ كردن‌، تقسيم‌ , بندي‌ كردن‌ سقوط‌ ناگهاني‌، درهم‌ شكننده‌، فروريختن‌، درهم‌شكستن: Break Down

بي‌ سود و زيان‌ شدن‌، صافي‌ درامدن‌، سربسرشدن‌: Break Even

سربه‌ سر، بي‌ سود و زيان‌: Break Even

نقطه سربه سر: break even point

نقطه‌اي كه در آن سود حاصل با مقدار سرمايه‌گذاري شده به منظور دستيابي به آن سود، برابر مي‌شود.

نقطه سربه سر: Break Even Point

نقطه‌اي كه در آن سود حاصل با مقدار سرمايه‌گذاري شده به منظور دستيابي به آن سود، برابر مي‌شود.

حرز را شكستن‌ وبزور داخل‌ شدن‌، درميان‌ صحبت‌ كسي‌ دويدن‌,: Break In

شيوع‌ يافتن‌، تاول‌ زدن‌، جوش‌ زدن‌، شيوع‌: Break Out

(For tempered steel) A method of testing hardened and tempered high carbon spring steel strip wherein the specimen is held and bent across the grain in a vice-like calibrated testing machine. Pressure is applied until the metal fractures at which point a: BREAK TEST

عبورازمانع‌، رسوخ‌ مظ‌فرانه‌، پيشرفت‌ غيرمنتظ‌ره‌ (علمي‌ , يافني‌): Break Through

تفكيك‌ كردن‌، تجزيه‌، انحلال‌: Break Up

شكستني‌: Breakable

شكستني‌، شكست‌: Breakage

فرار، استعفاء، جدايي‌، هجوم‌ وحشيانه‌ گله‌ گوسفند و , گاو، رم‌: Breakaway

شكست: breakdown

شناسايي كوچك‌ترين فعاليت‌ها يا وظايف در يك كار طبق رويه‌اي تعريف شده.

تفكيك‌، از كار افتادگي‌: Breakdown

شکست: Breakdown

شناسايي كوچك‌ترين فعاليت‌ها يا وظايف در يك كار طبق رويه‌اي تعريف شده.

موج‌ بزرگي‌ كه‌ بساحل‌ خورده‌ ودرهم‌ مي‌ شكند: Breaker

صبحانه‌، ناشتايي‌، افط‌ار، صبحانه‌ خوردن‌: Breakfast

فوق‌ العاده‌ خط‌رناك‌، بسيار وحشتناك‌ (مثل‌ سرعت‌ زياد): Breakneck

نقط‌ه‌ انفصال‌: Breakpoint

موج‌ شكن‌: Breakwater

تيز دادن‌، باد ول‌ كردن‌، باد شكن‌: Breakwind

دفاع‌ كردن‌ سينه‌، پستان‌، اغوش‌، (مج.) افكار، وجدان‌، نوك‌ پستان هرچيزي‌ شبيه‌ پستان‌، سينه‌ بسينه‌شدن‌، برابر، باسينه‌ ,: Breast

زره‌ سينه‌، سينه‌بند اسب‌: Breast Plate

شناي‌ پروانه‌: Breaststroke

استحكام‌ ياسنگر موقتي‌، نرده‌بندي‌ عرشه‌ جلو كشتي‌: Breastwork

دم‌، نفس‌، نسيم‌، (مج.) نيرو، جان‌، رايحه‌: Breath

دم‌ زدن‌، نفس‌ كشيدن‌، استنشاق‌ كردن‌: Breathe

فرصت‌، استراحت‌، مكث‌: Breather

دم‌ زني‌، تنفس‌: Breathing

فرصت‌ سر خاراندن‌: Breathing Gap

بي‌ نفس‌، بي‌ جان‌، نفس‌ نفس‌ زنان‌، (مج.) مشتاق‌: Breathless

مهيج‌، باهيجان‌: Breathtaking

باروح‌، درمعرض‌ نسيم‌: Breathy

لوح‌، لوحه‌، صفحه‌، تخته‌، ورقه‌، قرص‌: Brede

اب‌، دريا، ابگوشت‌: Bree

ته‌دار كردن‌، ته‌ تفنگ‌، ته‌ توپ‌، (د.گ‌.) كفل‌: Breech

گلنگدن‌ تفنگ‌: Breechblock

نيم‌ شلواري‌، (د.گ‌.) شلوار، تنبان‌: Breeches

تفنگ‌ ته‌ پر: Breechloader

پروردن‌، باراوردن‌، زاييدن‌، بدنيااوردن‌، توليد كردن تربيت‌ كردن‌، فرزند، اولاد، اعقاب‌، جنس‌، نوع‌، گونه‌: Breed

پرورش‌، توليدمثل‌، تعليم‌ وتربيت‌: Breeding

شلوار كوتاه‌: Breeks

بادشمال‌ ياشمال‌ شرقي‌، بادملايم‌، نسيم‌، وزيدن‌ (مانند , نسيم‌): Breeze

نسيم‌ وار، بادمانند: Breezily

خنكي‌، وزش‌ نسيمي‌، ملايمت‌: Breeziness

نسيم‌دار، خوش‌ هوا، خنك‌، تازه‌، ملايم‌، شادي‌ بخش‌: Breezy

نامه‌، اختيارنامه‌: Breve

(نظ‌.) درجه‌ افتخاري‌ دادن‌، فرمان‌ درجه‌ افتخاري‌: Brevet

كتاب‌ تلخيص‌ شده‌، كتاب‌ نماز وادعيه‌ روزانه‌: Breviary

كوتاهي‌، اختصار، ايجاز: Brevity

اميختن‌، اختلاط‌ بوسيله‌ جوشاندن‌ وتخمير ابجوساختن‌، دم‌ كردن‌، سرشتن: Brew

نوشابه‌، ابجوساخته‌ شده‌، ابجوسازي‌: Brewage

ابجوساز: Brewer

مخمرابجو، مايه‌ ابجو: Brewer's Yeast

ابجوسازي‌، كارخانه‌ ابجو سازي‌: Brewery

(گ‌.ش‌.) گل‌ رشتي‌، گل‌ حاج‌ ترخاني‌: Briar

رشوه‌ گير، قابل‌ رشوه‌ بودن‌: Bribable

رشوه: Bribe

رشوه: bribe

پرداختي كه به منظور تغيير شيوه معمول انجام كار در جهت تأمين منافع پرداخت‌كننده انجام مي‌گيرد. در جريان رشوه‌دهي، يك هديه يا امتياز در اختيار كسي قرار گرفته يا به او وعده داده مي‌شود تا در مقابل، قضاوتي تحريف شده يا عملي مخدوش گردد.

رشوه‌ دادن‌، تط‌ميع‌ كردن‌، رشوه‌، بدكند: Bribe

رشوه: Bribe

پرداختي كه به منظور تغيير شيوه معمول انجام كار در جهت تأمين منافع پرداخت‌كننده انجام مي‌گيرد. در جريان رشوه‌دهي، يك هديه يا امتياز در اختيار كسي قرار گرفته يا به او وعده داده مي‌شود تا در مقابل، قضاوتي تحريف شده يا عملي مخدوش گردد.

راشي‌: Briber

رشاء، ارتشاء، رشوه‌خواري‌، پاره‌ ستاني‌، رشوه‌: Bribery

اشياء كهنه‌ وعتيقه‌، خرت‌ وپرت‌: Bric A Brac

اجر، خشت‌، اجرگرفتن‌، اجرگوشه‌ گرد: Brick

اجرپز: Brick Bruner

رنگ‌ اجري‌: Brick Red

پاره‌ اجر، زخم‌ زبان‌: Brickbat

اجرچين‌، خشت‌ مال‌: Bricklayer

شكننده‌، ترد، نامط‌مئن‌: Brickle

اجركاري‌، سفت‌ كاري‌، كوره‌ پزخانه‌: Brickwork

اجرپزخانه‌: Brickyard

عروسي‌، جشن‌ عروسي‌، متعلق‌ بعروس‌: Bridal

عروس‌، تازه‌ عروس‌: Bride

حجله‌: Bride Chamber

نديمه‌ عروس‌، ساقدوش‌ عروس‌: Bridesmaid

زندان‌، دارالتاديب‌، تاديب‌ گاه‌: Bridewell

پل‌، جسر، برامدگي‌ بيني‌، (د.ن‌.) سكوبي‌ درعرشه‌ كشتي‌ , كه‌ مورد استفاده‌ كاپيتان‌ وافسران‌قرار ميگيرد، بازي‌ , ورق‌، پل‌ ساختن‌، اتصال‌ دادن‌: Bridge

قابل‌ عبور يا پل‌ زدن‌: Bridgeable

پايگاه‌ دركنار دريا، دفاع‌ از قسمت‌ عقب‌ پل‌: Bridgehead

پل‌ دندان‌ مصنوعي‌، پل‌ سازي‌: Bridgework

نرده‌ پلكان‌ چوبي‌: Bridgheboard

رام‌ كردن‌، كنترل‌ كردن‌ افسار، عنان‌، قيد، دهه‌ كردن‌، (مج.) جلوگيري‌ كردن‌ از: Bridle

The cold working of dead soft annealed strip metal immediately prior to a forming, bending, or drawing operation. A process designed to prevent the formulation of Luder’s lines. Caution: Bridled metal should be used promptly and not permitted to (of itsel: BRIDLING

پنير نرمي‌ كه‌ بوسيله‌ كفك‌ رسيده‌ شده‌ باشد: Brie

اگاهي‌ دادن‌ كوتاه‌ مختصر، حكم‌، دستور، خلاصه‌ كردن‌، كوتاه‌ كردن: Brief

كيف‌ اسناد، كيف‌: Briefcase

بي‌ كار، بي‌ مراجعه‌، بي‌ موكل‌ (درمورد وكيل‌): Briefless

بط‌ور خلاصه‌: Briefly

ايجاز، اختصار: Briefness

(گ.ش‌.) نوعي‌ درخت‌ خلنگ‌ يا خاربن‌، گل‌ رشتي‌: Brier

نوعي‌ كشتي‌ دو دگلي‌ سبك‌ و سريع‌السير: Brig

تيپ‌، دسته‌، تشكيلات‌: Brigade

(lareneg reidagirb=) (نظ‌.) سرتيپ‌، فرمانده‌ تيپ‌: Brigadier

راهزن‌، ياغي‌: Brigand

راهزني‌، ياغي‌ گري‌: Brigandage

كشتي‌ دزدان‌ دريايي‌: Brigantine

تابناك‌، روشن‌، درخشان‌، تابان‌، افتابي‌، زرنگ‌، باهوش‌: Bright

Steel wire bright drawn and annealed in controlled non-oxidizing atmosphere furnace.: BRIGHT ANNEALED WIRE

A process of annealing usually carried out in a controlled furnace atmosphere so that surface oxidation is reduced to a minimum and the surface remains relatively bright: BRIGHT ANNEALING

Bright steel wire, slightly softer than Bright Bessemer Wire. Used for round head wood screws, bolts and rivets, electric welded chain, etc: BRIGHT BASIC WIRE

Stiff bright steel wire of hard drawn temper. Normally drawn to size without annealing. Used for nails, flat head wood screws, cheap springs, etc: BRIGHT BESSEMER WIRE

(See Finishes): BRIGHT COMMERCIAL FINISH

An acid solution into which articles are dipped to obtain a clean, bright surface: BRIGHT DIP

روشن‌ كردن‌، زرنگ‌ كردن‌، درخشان‌ شدن‌: Brighten

جلاكاري‌: Brightwork

تابش‌، درخشندگي‌، برق‌، زيركي‌، استعداد: Brilliance

تابان‌، مشعشع‌، زيرك‌، بااستعداد، برليان‌، الماس‌ , درخشان‌: Brilliant

لبه‌، كنار، حاشيه‌، پركردن‌: Brim

لبريز: Brimful

پياله‌ لبالب‌، جام‌ پر: Brimmer

گوگرد: Brimstone

رنگ‌ راه‌راه‌، پارچه‌ راه‌راه‌: Brindle

(eldnirb=) خط‌ دار، راه‌راه‌، خال‌ دار: Brindled

شوراب‌، اب‌ شور، اشك‌، اب‌ نمك‌: Brine

A common standard method of measuring the hardness of certain metals. The smooth surface of the metal is subjected to indentation by a hardened steel ball under pressure or load. The diameter of the resultant indentation, in the metal surface, is measured: BRINELL HARDNESS (Test)

اوردن‌، رساندن‌ به‌، موجب‌ شدن‌: Bring

سبب‌ وقوع‌ امري‌ شدن‌: Bring About

ثمر اوردن‌، بارور شدن‌: Bring Forth

معرفي‌ كردن‌، توليد كردن‌، نظ‌ر كردن‌ به‌، ارائه‌ دادن‌: Bring Forward

وارد كردن‌، اوردن‌، سود بردن‌: Bring In

اميزي‌ رسيدن‌ بيرون‌ بردن‌، از تهمت‌ تبرئه‌ شدن‌، به‌ نتيجه‌ موفقيت‌ ,: Bring Off

ادامه‌ دادن‌، جلورفتن‌، وادار به‌ عمل‌ كردن‌، بظ‌هور , رساندن‌: Bring On

خارج‌ كردن‌، از اختفا بيرون‌ اوردن‌، زاييدن‌: Bring Out

بهوش‌ اوردن‌، بحال‌ اوردن‌ (كسي‌ كه‌ ضعف‌ كرده‌): Bring To

پرورش‌ دادن‌، رشد دادن‌: Bring Up

نمكي‌، شوري‌، بانمكي‌: Brininess

(ynirb=) نمكين‌، شور: Brinish

لب‌، كنار، حاشيه‌: Brink

شور، مثل‌ اب‌ دريا، نمكين‌: Briny

روح‌، زندگاني‌، حيات‌: Brio

نوعي‌ الماس‌ بيضي‌ يا گلابي‌ شكل‌: Briolette

بريكت‌، خاك‌ زغال‌ قالبي‌: Briquet

بريكت‌، خاك‌ زغال‌ قالبي‌: Briquette

ضربه‌ انفجاري‌، انفجار: Brisance

اراسته‌، پاكيزه‌ سرزنده‌ وبشاش‌، تند، چابك‌، باروح‌، رايج‌، چست‌، تيز: Brisk

گوشت‌ سينه‌، سينه‌ انسان‌: Brisket

تجاوزكارانه‌ داشتن‌، اماده‌ جنگ‌ شدن‌ موي‌ زبر، موي‌ سيخ‌، موي‌ خوك‌، سيخ‌ شدن‌، رويه‌ ,: Bristle

زبر، داراي‌ موي‌ زبر، جنگي‌: Bristly

بريتانيا، انگليس‌: Britain

بريتانيايي‌، مربوط‌ به‌ بريتانيا: Britannic

شلوار كوتاه‌، شلوار، تنكه‌: Britches

اصط‌لاحات‌ خاص‌ انگليس‌: Briticism

بريتانيايي‌، انگليسي‌، اهل‌ انگليس‌، زبان‌ انگليسي‌: British

زبان‌ انگليسي‌ رايج‌ درانگلستان‌: British English

(notirb=) انگليسي‌، اهل‌ بريتانيا، تبعه‌ انگليس‌: Britisher

خاك‌ انگليس‌، انگليسي‌، اهل‌ بريتانيا: Briton

ترد، شكننده‌، بي‌ دوام‌، زودشكن‌: Brittle

A tendency to fracture without appreciable deformation: BRITTLENESS

تردي‌، زودشكني‌: Brittleness

سنجاق‌ كراوات‌، برش‌، سيخ‌، شكل‌ سيخ‌، بشكل‌ مته‌، سوراخ‌ , كشيدن‌، تخلف‌ كردن‌ از كن‌، سوراخ‌ كردن‌، نوشابه‌ دراوردن‌ (از چليك‌)، براي‌ , نخستين‌ بار بازكردن‌، بازكردن‌ يامط‌رح‌ نمودن‌، بسيخ‌ ,: Broach

سوراخ‌ كن‌، مط‌رح‌ كننده‌: Broacher

Multiple shaving, accomplished by pushing a tool with stepped cutting edges along the work, particularly through holes.: BROACHING

پهن‌، عريض‌، گشاد، پهناور، زن‌ هرزه‌: Broad

(گ‌.ش‌.) باقلا: Broad Bean

ريل‌ راه‌ اهن‌ خيلي‌ دور از هم‌ (مثل‌ راه‌ اهن‌ روسيه‌): Broad Gauge

(در ورزش‌) پرش‌ ط‌ول‌: Broad Jump

پهن‌ برگ‌، غير سوزني‌: Broad Leafed

پهن‌ برگ‌، غير سوزني‌: Broad Leaved

داراي‌ فكر وسيع‌، روشن‌ فكر: Broad Minded

تيشه‌ سرپهن‌: Broadax

تيشه‌ سرپهن‌: Broadaxe

پهن‌ باند: Broadband

راديو)، سخن‌ پراكني‌ منتشر كردن‌، اشاعه‌ دادن‌، رساندن‌، پخش‌ كردن‌ (از ,: Broadcast

پراكندن‌، داده‌ پراكني‌: Broadcast

گوينده‌(راديو يا تلويزيون‌): Broadcaster

ماهوت‌: Broadcloth

پهن‌ كردن‌، وسيع‌ كردن‌، منتشر كردن‌: Broaden

(devael daorb=) پهن‌ برگ‌، غير سوزني‌: Broadleaf

ساخته‌ شده‌ دركارگاه‌ وسيع‌ (مانند كارگاه‌ قالي‌ بافي‌): Broadloom

توپهايي‌ كه‌ دريك‌ سوي‌ كشتي‌ اراسته‌ شده‌، سط‌ح‌ پهن‌ , هرچيزي‌، بايك‌ شليك‌: Broadside

قداره‌: Broadsword

گوسفنددنبه‌دار، پوست‌ بره‌: Broadtail

زري‌، زربفت‌، پارچه‌ ابريشمي‌ گل‌ برجسته‌: Brocade

(گ‌.ش‌.) نوعي‌ گل‌ كلم‌: Broccoli

سيخ‌ ياميل‌ كوچك‌، سنجاق‌ يا گل‌ سينه‌ كوچك‌: Brochette

جزوه‌، رساله‌، كتاب‌ كوچك‌ صحافي‌ نشده‌ كه‌ گاهي‌ جلد , كاغذي‌ دارد: Brochure

(ج‌.ش‌.) گوركن‌ اروپايي‌، شغاره‌: Brock

گوزن‌ نر: Brocket

(گ‌.ش‌.) نوعي‌ گل‌ كلم‌: Brocoli

(eugorb=) پوتين‌، چكمه‌، كفش‌، چكمه‌ سنگين‌ پاشنه‌دار لهجه‌ محلي‌، كفش‌ خشن‌ وسنگين‌: Brogan

قلابدوزي‌ كردن‌، گلدوزي‌ كردن‌، مليله‌ دوزي‌ كردن‌: Broider

قلابدوزي‌، گل‌ دوزي‌، مليله‌ دوزي‌: Broidery

سرخ‌ كردن‌ (روي‌ اتش‌)، كباب‌ كردن‌، سوختن‌، داد وبيداد: Broil

جوشاننده‌، پزنده‌، بهم‌ زننده‌، جوجه‌ يا پرنده‌ كبابي‌: Broiler

ورشكسته‌، ورشكست‌، بي‌ پول‌: Broke

شكسته‌، شكسته‌ شده‌، منقط‌ع‌، منفصل‌، نقض‌ شده‌، رام‌ , واماده‌ سوغان‌ گيري‌: Broken

ازپاي‌ درامد: Broken Down

دلشكسته‌، نوميد: Brokenhearted

دلال‌، سمسار، واسط‌ه‌ معاملات‌ بازرگاني‌: Broker

پول‌ دلالي‌، حق‌ العمل‌، مزد دلالي‌: Brokerage

(ش‌.) برمور، نمك‌ الي‌ يامعدني‌ اسيد هيدروبرميك اظ‌هار يا بيان‌ مبتذل‌: Bromide

(ط‌ب‌) تنگي‌ نفس‌ كه‌ بعلت‌ انقباض‌ عضلات‌ جدارقصبه‌الريه‌ , ايجاد ميشود: Bronchial Asthma

(تش‌.) قصبه‌الريه‌، ناي‌: Bronchial Tube

مبتلا به‌ برنشيت‌: Bronchitic

برنشيت‌، اماس‌ نايژه‌: Bronchitis

(تش‌.) نايچه‌، نايژه‌، يكي‌ از انشعابات‌ فرعي‌ ناي‌ يا , قصبه‌الريه‌: Bronchus

(ج‌.ش‌.) اسب‌ كوچك‌ رام‌ نشده‌، توسن‌: Bronco

Primarily an alloy of copper and tin but the name is now applied to other alloys not containing tin; e.g., aluminum, bronze, manganese bronze, and beryllium bronze. For varieties and uses of tin bronze see (Alpha Bronze and Phosphor Bronze).: BRONZE

مفرغ‌، مسبار، برنزي‌، برنگ‌ برنز، گستاخي‌: Bronze

باسنجاق‌ اراستن‌ سنجاق‌ سينه‌، گل‌ سينه‌، باسنجاق‌ سينه‌ مزين‌كردن: Brooch

تن‌ جوجه‌هاي‌ يك‌ وهله‌ جوجه‌ كشي‌، جوجه‌، بچه‌، توي‌ فكر فرورف, كليه‌ جوجه‌هايي‌ كه‌ يكباره‌ سراز تخم‌ درمياورند: Brood

انديشه‌ كننده‌، روي‌ تخم‌نشين‌: Brooder

مرغ‌ كرچ‌: Brooding Hen

قابل‌ تخم‌ گذاري‌، افسرده‌، متفكر: Broody

جوي‌ كوچك‌: Brooklet

جاروب‌، جاروب‌ كردن‌: Broom

دسته‌ جاروب‌: Broomstick

پخته‌، ابگوشت‌ غذاي‌ مايعي‌ مركب‌ از گوشت‌ يا ماهي‌ وحبوبات‌ وسبزي‌ هاي‌ ,: Broth

فاحشه‌ خانه‌: Brothel

(nerhterb & srehtorb.lp) برادر، همقط‌ار: Brother

باجناق‌، برادر زن‌، برادر شوهر، شوهر خواهر، هم‌ داماد,: Brother In Law

برادري‌، انجمن‌ برادري‌ واخوت‌: Brotherhood

برادرانه‌، از روي‌ مهرباني‌، از روي‌ دوستي‌: Brotherly

كالسكه‌: Brougham

ابرو، پيشاني‌، جبين‌، سيما: Brow

عتاب‌ كردن‌، تشر زدن‌، نهيب‌ زدن‌ به‌: Browbeat

قهوه‌اي‌، خرمايي‌، سرخ‌ كردن‌، برشته‌ كردن‌، قهوه‌اي‌ كردن‌: Brown

A standard series of sizes arbitrarily indicated, as by numbers, to which the diameter of wire or thickness of sheet metal is usually made and which is used in the manufacture of brass, bronze, copper, copper-base alloys and aluminum. These gage numbers h: BROWN & SHARPE GAGES (B & S)

شكر سرخ‌، شكر خام‌: Brown Sugar

دختر پيشاهنگ‌ هشت‌ ساله‌تايازده‌ ساله‌، يكجور , دوربين‌عكاسي‌، يكنوع‌ نان‌ شيريني‌ميوه‌دار: Brownie

مايل‌ به‌ قهوه‌اي‌ ياخرمايي‌: Brownish

جسته‌ گريخته‌ عباراتي‌ از كتاب‌ خواندن‌، چريدن‌: Browse

كسيكه‌ جسته‌ وگريخته‌ ميخواند: Browser

(ط‌ب‌) تب‌ مالت‌، تب‌ مواج‌: Brucellosis

(raeb=) اقاخرس‌، خرس‌: Bruin

ديدن‌، كوفته‌ شدن‌، كبودشدگي‌، تباره‌ كوبيدن‌، كبود كردن‌، زدن‌، ساييدن‌، كبودشدن‌، ضربت‌ ,: Bruise

صدا، شايعات‌، گزارش‌، سروصدا، اوازه‌: Bruit

زمستاني‌، مربوط‌ به‌ زمستان‌: Brumal

مه‌، ابر، بخار، شبنم‌: Brume

بي‌ ارزش‌، كم‌ ارزش‌، پست‌، ارزان‌، مسكوك‌ فلزي‌: Brummagem

زمستاني‌، مه‌ الود، مه‌گرفته‌: Brumous

(د.گ‌.) غذايي‌ كه‌ هم‌ بجاي‌ ناشتا و هم‌ بجاي‌ ناهار صرف‌ , شود: Brunch

سبزه‌، داراي‌ موي‌ مشكي‌ ياخرمايي‌: Brunet

سبزه‌، داراي‌ موي‌ مشكي‌ ياخرمايي‌: Brunette

ضربه‌، لط‌مه‌، بار، فشار: Brunt

پاك‌ كن‌، ماهوت‌ پاك‌ كن‌، ليف‌، كفش‌ پاك‌ كن‌ و مانند ان قلم‌ مو، علف‌ هرزه‌، ماهوت‌ پاك‌ كن‌ زدن‌، مسواك‌ زدن ليف‌ زدن‌، قلم‌ مو زدن‌، نقاشي‌ كردن‌، تماس‌ حاصل‌ كردن‌ , واهسته‌گذشتن‌، تندگذشتن‌، بروس‌ لوله‌: Brush

اخراج‌ بي‌ ادبانه‌، زدايش‌: Brush Off

باقلم‌ مو رنگ‌ كردن‌، معلومات‌ خود را تجديدكردن تجديد خاط‌ره‌ كردن‌: Brush Up

بوته‌، خاشاك‌، بيشه‌: Brushwood

پر از بوته‌ وخاشاك‌، شبيه‌ ماهوت‌ پاك‌ كن‌: Brushy

(ksurb=) خشن‌ در رفتار، بي‌ ادب‌، پيش‌ جواب‌: Brusque

تندي‌، خشونت‌ در رفتار: Brusqurie

(گ‌.ش‌.) كلم‌ بروكسل‌، كلم‌ فندقي‌: Brussels Sprout

خشك‌ (درمورد شراب‌ وغيره‌) داراي‌ مقدار خيلي‌ كمي‌ الكل‌: Brut

جانور خوي‌، حيوان‌ صفت‌، وحشي‌، بي‌ رحم‌، شهواني‌: Brutal

جانور خويي‌، وحشيگري‌، بيرحمي‌، سبعيت‌: Brutality

جانور خويي‌، حيوان‌ صفت‌ نمودن‌: Brutalization

وحشي‌ يا حيوان‌ صفت‌ كردن‌، (م‌.م‌.) وحشي‌ شدن‌: Brutalize

جانورخوي‌، حيوان‌ صفت‌، بي‌ خرد، سبع‌، بي‌ رحم‌، جانور حيوان‌، (مج.) ادم‌ بي‌ شعوروكودن‌ ياشهواني‌: Brute

حيواني‌، پست‌، بي‌ شعور، درشت‌، خشن‌، ددمنش‌: Brutish

علم‌ خزه‌ شناسي‌: Bryology

انديشه‌ پوچ‌ جوشاندن‌، گفتن‌، بيان‌ كردن‌، حباب‌، ابسوار، (مج.) , جوشيدن‌، قلقل‌ زدن‌، حباب‌ براوردن‌، (مج.) خروشيدن: Bubble

حباب‌: Bubble

نمودار حبابي: bubble chart

نموداري متشكل از نهاده‌ها و ارتباطات بين آن‌ها كه در آن دايره‌ها نشان‌دهنده نهاده‌ها و خطوط نشان‌دهنده روابط بين اين نهاده‌ها مي‌باشند.

نمودار حبابي: Bubble Chart

نموداري متشكل از نهاده‌ها و ارتباطات بين آن‌ها كه در آن دايره‌ها نشان‌دهنده نهاده‌ها و خطوط نشان‌دهنده روابط بين اين نهاده‌ها مي‌باشند.

ادامس‌ بادكنكي‌: Bubble Gum

حافظ‌ه‌ حبابي‌: Bubble Memory

جور كردن‌ حبابي‌: Bubble Sort

جوش‌ زننده‌، پرحباب‌، شامپاني‌: Bubbly

(ط‌ب‌) خيارك‌، (ج‌.ش‌.) جغد شاخدار: Bubo

خياركي‌: Bubonic

(ط‌ب‌) غده‌ خياركي‌، ط‌اعون‌: Bubonic Plague

دهاني‌، وابسته‌ به‌ گونه‌: Buccal

دزد دريايي‌: Buccaneer

پريدن‌ وقوز كردن‌(چون‌ اسب‌)، ازروي‌ خرك‌ پريدن‌، مخالفت‌ , جنس‌ نر اهو وحيوانات‌ ديگر، (امر) قوچ‌، دلار، بالا , كردن‌ با (دربازي‌ فوتبال‌ وغيره‌)، جفتك‌، جفتك‌ انداختن‌: Buck

هيجان‌ شكارچي‌ تازه‌ كار در مقابل‌ شكار: Buck Fever

لاابالي‌، شخصي‌ كه‌ مسئوليت‌ خود را بديگران‌ محول‌ ميكند: Buck Passer

تهييج‌ كردن‌ شجاع‌ شدن‌، پيشرفت‌ كردن‌، روحيه‌ كسي‌ را درك‌ كردن: Buck Up

ديلار، گندم‌ سياه‌: Buck Wheat

گاوچران‌، مربي‌ اسب‌: Buckaroo

درشكه‌ بدون‌ كروك‌: Buckboard

گاوچران‌، مربي‌ اسب‌: Buckeroo

دلو، سط‌ل‌: Bucket

دلو: Bucket

صندلي‌ يكنفري‌ (در هواپيماواتومبيل‌): Bucket Seat

جور كردن‌ دلوي‌: Bucket Sort

(گ‌.ش‌.) گياهي‌ شبيه‌ شاه‌بلوط‌ هندي‌: Buckeye

سگ‌ شكاري‌، تازي‌: Buckhound

Alternate bulges or hollows recurring along the length of the product with the edges remaining relatively flat.: BUCKLE

تسمه‌ فلزي‌، چپراست‌، خم‌ شدن‌ سگك‌، قلاب‌، پيچ‌، باسگك‌ بستن‌، دست‌ وپنجه‌ نرم‌ كردن: Buckle

سپر، سپر كوچك‌، دفاع‌ كردن‌ (باسپر): Buckler

متكبر، مغرور، خود فروش‌: Bucko

مرد سفيد پوست‌، ارباب‌، خوب‌: Buckra

كرباس‌ اهاردار، كيسه‌ كرباسي‌، سختي‌: Buckram

اره‌ بزرگ‌ چوب‌ بري‌: Bucksaw

چارپاره‌، ساچمه‌ درشت‌: Buckshot

پوست‌ اهو، پوست‌ گوزن‌: Buckskin

دم‌ غزال‌ يا گوزن‌ نر: Bucktail

خولان‌، سنجد تلخ‌: Buckthorn

دندان‌ گراز يا پيش‌ امده‌: Bucktooth

روستايي‌، دهقاني‌، اشعار روستايي‌: Bucolic

جوانه‌، غنچه‌، شكوفه‌، تكمه‌، شكوفه‌ كردن‌، جوانه‌ زدن‌: Bud

مذهب‌ بودا: Buddhism

جوجه‌ شاعر: Budding Poet

لاوك‌ (مخصوص‌ شستن‌ سنگ‌ معدن‌): Buddle

(گ‌.ش‌.) افار، افرا، بودله‌ ژاپني‌: Buddleia

پرشكوفه‌، رفيق‌، يار: Buddy

تكان‌ جزئي‌ خوردن‌، تكان‌ دادن‌، جم‌ خوردن‌: Budge

بودجه: budget

در حالت كلي، شامل برآورد سرمايه برنامه‌ريزي شده براي مصرف در دوره مالي مي‌گردد.

بودجه‌ (فرانسه‌)، حساب‌ درامد وخرج‌: Budget

بودجه‌: Budget

بودجه: Budget

برنامه مصرف مخارج كه به صورت زماني مرحله‌بندي شده و اغلب بر حسب دلار يا واحدهاي كاري بيان مي‌گردد. همچنين بودجه مي‌تواند به پارامترهاي فني (مثلاً بودجه وزن‌دهي شده) و يا وجوه تخصيص يافته براي عدم قطعيت فني (نظير بودجه انحراف) مربوط گردد.برنامه مالي عمليات براي دوره‌اي معين.مقدار پولي كه براي استفاده خاصي صرف مي‌شود.هزينه برنامه‌ريزي شده براي يك فعاليت يا پروژه.در حالت كلي، شامل برآورد سرمايه برنامه‌ريزي شده براي مصرف در دوره مالي مي‌گردد.تعيين ارزش كمي منابع مورد نياز براي دست‌يابي به يك وظيفه در مدت زمان انجام آن.

اختصاص دادن بودجه: Budget Allocation

تاييد بودجه: Budget Approval

جنبه‌ بودجه‌اي چرخه پروژه: Budget Aspect of the Project Cycle

آن بخش از چرخه پروژه مبنا كه به كسب و تخصيص سرمايه به مواد يا فعاليت‌هاي لازم براي دستيابي به اهداف پروژه اختصاص دارد. در اين بخش برآورد هزينه‌هاي معقول در دوره مطالعه، برآورد محتمل‌ترين هزينه‌ها، برآوردهاي اتمام و تكميل نيز انجام مي‌گيرند. همچنين در اين ب

جنبه‌ بودجه‌اي چرخه پروژه: Budget Aspect Of The Project Cycle

آن بخش از چرخه پروژه مبنا كه به كسب و تخصيص سرمايه به مواد يا فعاليت‌هاي لازم براي دستيابي به اهداف پروژه اختصاص دارد. در اين بخش برآورد هزينه‌هاي معقول در دوره مطالعه، برآورد محتمل‌ترين هزينه‌ها، برآوردهاي اتمام و تكميل نيز انجام مي‌گيرند. همچنين در اين بخش مديريت چرخه بودجه جاري نيز انجام مي‌شود تا بودجه به آن ميزان كه براي مديريت كارآمد مورد نياز است، تأمين گردد.

بودجه اتمام: budget at completion (BAC)

مجموع كل بودجه مرحله‌بندي شده بر اساس زمان.

بودجه اتمام: Budget At Completion (BAC)

بودجه برنامه‌ريزي شده براي يك وظيفه يا پروژه، بدون در نظر گرفتن ذخيره مديريت. بودجه اتمام به علاوه‌ ذخيره مديريت برابر با هزينه نهايي خواهد بود. بودجه اتمام را گاهي هزينه بودجه شده اتمام نيز مي‌خوانند. همچنين مراجعه شود به تصوير سامانه اندازه‌گيري عملكرد.مجموع كل بودجه مصوب پروژه يا تداركات. تصويب تعهدات منابع پروژه به عهده مديريت است. تعريف بودجه اتمام از سازماني به سازمان ديگر متفاوت است. اين تفاوت بر اساس آن چيزي است كه مديريت تصويب مي‌كند؛ نظير ساعات كار مستقيم، ارزش دلاري كار مستقيم، ساير هزينه‌هاي مستقيم، هزينه‌هاي تحميلي، سود و غيره. بودجه اتمام قابل قبول بستگي به انتظارات مديريت دارد. مجموع كل بودجه مرحله‌بندي شده بر اساس زمان.

سقف بودجه: Budget Ceiling

برآورد بودجه: budget estimate

پيش‌بيني هزينه‌هاي مورد انتظار و زمان‌بنديهاي لازم براي دستيابي به يك هدف خاص. همچنين برآورد بودجه مي‌تواند به پارامترهاي فني (نظير برآورد بودجه موزون) يا وجوه تخصيص يافته براي عدم قطعيت فني (مثلاً در تخمين خطاي بودجه) نيز مربوط شود.

برآورد بودجه: Budget Estimate

پيش‌بيني هزينه‌هاي مورد انتظار و زمان‌بندي‌هاي لازم براي دستيابي به يك هدف خاص. همچنين برآورد بودجه مي‌تواند به پارامترهاي فني (نظير برآورد بودجه موزون) يا وجوه تخصيص يافته براي عدم قطعيت فني (مثلاً در تخمين خطاي بودجه) نيز مربوط شود.

واحد بودجه: budget unit

سنجه‌اي كه در مديريت مورد استفاده قرار مي‌گيرد. اين واحد مي‌تواند برابر با دلار، ساعت، پوند و ... باشد.

واحد بودجه: Budget Unit

سنجه‌اي كه در مديريت مورد استفاده قرار مي‌گيرد. اين واحد مي‌تواند برابر با دلار، ساعت، پوند و ... باشد.

سال بودجه : budget year

سال مالي تعريف شده براي يك پروژه.

سال بودجه: Budget Year

سال مالي تعريف شده براي يك پروژه.

مربوط‌ به‌ بودجه‌: Budgetary

كنترل‌ بودجه‌اي‌: Budgetary Control

هزينه تكميل بودجه‌بندي شده، هزينه‌ بودجه‌اي تكميل [كار]: budgeted cost at completion

مراجعه شود به بودجه اتمام

هزينه تكميل بودجه‌بندي شده، هزينه‌ بودجه‌اي تكميل [كار]: Budgeted Cost At Completion

مراجعه شود به بودجه اتمام

هزينه بودجه شده كار انجام شده: budgeted cost of work performed (BCWP)

مجموع برآورد هزينه مصوب (شامل هرگونه تخصيص سربار) براي فعاليت‌ها‌ (يا سهمي از فعاليت‌ها) كه در مدت زمان داده شده (معمولا تا زمان حال پروژه) به اتمام رسيده‌اند.

هزينه بودجه شده کار انجام شده: Budgeted Cost Of Work Performed (BCWP)

يك معيار سنجش عملكرد كه بيان‌گر ميزان كار انجام شده بوده و برابر با هزينه برنامه‌ريزي شده دستيابي به مجموعه مشخصي از وقايع اصلي مي‌باشد. پس از انجام يك وظيفه، هزينه بودجه شده كار انجام شده برابر با ارزشي مي‌باشد كه به واسطه انجام آن وظيفه حاصل شده است. متداول‌ترين روش‌ها براي محاسبه هزينه بودجه شده كار انجام شده عبارتند از: 100-0؛ 50-50؛ درصد تكميل؛ و ميزان تلاش. همچنين مراجعه شود به سامانه اندازه‌گيري عملكرد. مجموع بودجه براي تكميل كارهاي در حال انجام به اضافه درصدي مناسب از بودجه براي سطح تلاش مناسب براي دوره زماني مربوطه. هزينه بودجه‌بندي شده كار انجام شده با عنوان ارزش كسب‌شده نيز مطرح مي‌گردد.سنجه‌اي براي كنترل هزينه كه اجازه مي‌دهد پيشرفت كلي پروژه را از لحاظ پولي به صورت كمي محاسبه كنيد. هزينه بودجه‌شده كار انجام شده با بكارگيري عوامل سنجش عملكرد براي هزينه برنامه‌ريزي شده محاسبه مي‌شود. اصطلاحي در معيارهاي سامانه كنترل زمان‌بندي/ هزينه، براي مجموع بودجه كارهاي تكميل شده و بخش تكميل شده كارهاي در حال انجام به اضافه سهم مناسبي از بودجه براي مقدار تلاش مناسب.مجموع برآورد هزينه مصوب (شامل هرگونه تخصيص سربار) براي فعاليت‌ها‌ (يا سهمي از فعاليت‌ها) كه در مدت زمان داده شده (معمولا تا زمان حال پروژه) به اتمام رسيده‌اند.اين مقدار گاهي با عنوان ارزش كسب شده يا هزينه كسب شده بيان شده و برابر با هزينه بودجه‌شده اوليه (مبنا) كاري است كه تا به حال انجام شده است. هزينه بودجه‌شده كار انجام شده برابر درصد تكميل هزينه مبنا يا هزينه برنامه‌ريزي شده براي وظيفه، در زمان حال است.

هزينه‌ بودجه شده كار زمان‌بندي شده: budgeted cost of work scheduled (BCWS)

هزينه برنامه‌ريزي شده كه بايد طبق تاريخ‌هاي مبناي پروژه باشند.

هزينه‌ بودجه شده کار زمان‌بندي شده: Budgeted Cost Of Work Scheduled (BCWS)

يك معيار سنجش عملكرد كه نشان‌دهنده هزينه مرحله‌بندي شده به صورت زماني براي وظيفه‌هاي پروژه و كل پروژه مي‌باشد. همچنين مراجعه شود به تصوير سامانه اندازه‌گيري عملكرد.مجموع بودجه براي انجام كار زمان‌بندي شده (شامل كارهاي در حال انجام) به اضافه سهم مناسبي از بودجه براي سطح تلاش و تلاش مناسب در دوره زماني مربوطه.هزينه برنامه‌ريزي شده كه بايد طبق تاريخ‌هاي مبناي پروژه باشند.اصطلاحي در معيارهاي سامانه كنترل زمان‌بندي/ هزينه، براي مجموع بودجه براي همه كارها و بسته‌هاي كاري برنامه‌ريزي شده و عناصر مشابه زمان‌بندي شده براي انجام (شامل بسته‌هاي كاري در حال انجام) به اضافه مقدار سطح تلاش مناسب زمان‌بندي شده براي انجام در مدت زمان داده شده.مجموع برآورد هزينه‌ مصوب (شامل هرگونه تخصيص سربار) براي فعاليت‌ها‌ (يا سهمي از فعاليت‌ها) كه در مدت زمان داده شده (معمولا تا زمان حال پروژه) زمان‌بندي شده‌اند.هزينه‌اي كه (طبق برنامه مبنا) تا به حال بودجه شده و اين‌گونه محاسبه مي‌شود: (تاريخ امروز - تاريخ شروع مبنا)* هزينه مبنا / مدت زمان مبنا. هزينه بودجه شده كار زمان‌بندي شده برابر است با درصد برنامه‌ريزي شده تكميل شده ضرب در هزينه برنامه‌ريزي شده براي هر وظيفه در زمان حال كه بر اساس تاريخ برنامه‌ريزي شده و زمان حال محاسبه مي‌شود.

تهيه‌كننده‌ بودجه‌: Budgeteer

تهيه‌ كننده‌ بودجه‌: Budgeter

بودجه‌بندي: budgeting

الزامات مالي مرحله‌بندي شده بر مبناي زمان.

بودجه‌بندي: Budgeting

الزامات مالي مرحله‌بندي شده بر مبناي زمان.

پوست‌ انسان‌ چرم‌ گاوميش‌، چرم‌ زرد خوابدار، ضربت‌، گاو وحشي زردنخودي‌، محكم‌، از چرم‌ گاوميش‌، براق‌ كردن‌، جلا: Buff

چرم‌ گاوميش‌: Buff Leather

چرخ‌ سنباده‌: Buff Wheel

(seolaffub ro olaffub.lp) گاو وحشي‌، پريشان‌ كردن ترساندن‌: Buffalo

ميانگير، سپر، ضربت‌ خور، حائل‌، پرداخت‌ كردن‌: Buffer

ميانگير، استفاده‌ از ميانگير: Buffer

بافر: buffer

ناحيه‌ ميانگير: Buffer Area

حافظ‌ه‌ ميانيگر: Buffer Memory

ثبات‌ ميانگير: Buffer Register

انباره‌ ميانگير: Buffer Storage

با ميانگير، ميانگيردار: Buffered

ميانگيري‌: Buffering

ضربت‌، سيلي‌ قفسه‌ جاي‌ ظ‌رف‌، بوفه‌، اشكاف‌، رستوران‌، كافه‌، مشت: Buffet

چرخ‌ سنباده‌: Buffing Wheel

گاوميش‌، (مج.) ادم‌ احمق‌، كله‌ خر: Bufflehead

خواننده‌ مرد در رلهاي‌ فكاهي‌ اپرا: Buffo

لوده‌، دلقك‌، مسخرگي‌ كردن‌: Buffoon

مسخرگي‌: Buffoonery

حشره‌، ساس‌، جوجو، بط‌ور پنهاني‌ درمحلي‌ ميكروفون‌ نصب‌ , كردن‌: Bug

اشكال‌، گير: Bug

غول‌، لولو: Bugaboo

لولو، با لولو ترساندن‌: Bugbear

ادم‌ پست‌، كثيف‌ وفاسد: Bugger

لواط‌، بچه‌ بازي‌: Buggery

نوعي‌ درشكه‌ سبك‌ يك‌ اسبه‌، حشره‌ دار: Buggy

تيمارستان‌، احمق‌: Bughouse

شيپور، بوق‌: Bugle

شيپورچي‌: Bugler

بوق‌ دوچرخه‌: Buglet

گاوزبان‌، ديمهاج‌: Bugloss

خاتم‌ كاري‌ باصدف‌ يا فلز: Buhl

ساخت: Build

ساخت: build

ايجاد يا توسعه بر اساس يك برنامه يا فرآيند.

ساختن‌، بناكردن‌، درست‌ كردن‌: Build

ساخت: Build

ايجاد يا توسعه بر اساس يك برنامه يا فرآيند.

مستندسازي ساخت: build-to documentation

مستنداتي كه جزئيات ساخت و كدگذاري را تعريف مي‌كنند. اين جزئيات براي ساخت محصول بر اساس مشخصه‌هاي طراحي، توسط توليدكنندگان مورد استفاده قرار مي‌گيرند. همچنين اين مستندات مي‌توانند مشخصه‌هاي مواد و فرآيندها را نيز در بر‌گيرند.

مستندسازي ساخت: Build-To Documentation

مستنداتي كه جزئيات ساخت و كدگذاري را تعريف مي‌كنند. اين جزئيات براي ساخت محصول بر اساس مشخصه‌هاي طراحي، توسط توليدكنندگان مورد استفاده قرار مي‌گيرند. همچنين اين مستندات مي‌توانند مشخصه‌هاي مواد و فرآيندها را نيز در بر‌گيرند.

سازنده‌، خانه‌ ساز: Builder

ساختمان: Building

ساختمان‌، بنا، عمارت‌، ديسمان‌: Building

ساختمان‌، بنا: Building

كنده‌ ساخت‌، بنا كنده‌: Building Block

گاوبازي‌: Buillfight

جزو ساختمان‌، غير قابل‌ انتقال‌، موجود در داخل‌ چيزي‌: Built In

توكار: Built In

مقابله‌ توكار، بررسي‌ توكار: Built In Check

تابع‌ توكار: Built In Function

آزمون داخلي، آزمون توكار: built in test

يك قابليت نرم‌افزاري يا سخت‌افزاري از پيش طراحي شده براي آشكارسازي عيوب و يا تشخيص خودكار ناهنجاري‌ها.

آزمون داخلي، آزمون توكار: Built In Test

يك قابليت نرم‌افزاري يا سخت‌افزاري از پيش طراحي شده براي آشكارسازي عيوب و يا تشخيص خودكار ناهنجاري‌ها.

پر از ساختمان‌: Built Up

تجهيزات آزمون داخلي: built-in test equipment

نوعي قابليت سنجش كه به منظور آشكارسازي و يا تشخيص عيوب، درون سامانه تعبيه شده است.

تجهيزات آزمون داخلي: Built-In Test Equipment

نوعي قابليت سنجش كه به منظور آشكارسازي و يا تشخيص عيوب، درون سامانه تعبيه شده است.

(اسكاتلند) قوي‌ بنيه‌، ورزشكار: Buirdly

پياز لامپ‌ چراغ‌ برق‌، پياز گل‌، هر نوع‌ برامدگي‌ ياتورم‌ شبيه‌ ,: Bulb

لامپ‌ برق‌: Bulb

پيازي‌ شكل‌: Bulbaceous

پيازدار، پيازي‌: Bulbar

پيازي‌، پيازدار: Bulbous

خاكبرداري‌ ماشين‌ اهنگري‌، كوره‌ اهنگري‌، بولدوزر، تراكتور ,: Buldozer

برامدگي‌، شكم‌، تحدب‌، ورم‌، بالارفتگي‌، صعود، متورم‌ , شدن‌، باد كردن‌: Bulge

برامده‌، شكم‌ دار، محدب‌: Bulgy

انواع‌ ماهيان‌ سربزرگ‌: Bulhead

جسم‌، جثه‌، لش‌، تنه‌، جسامت‌، حجم‌، اندازه‌، بصورت‌ توده‌ , جمع‌ كردن‌، انباشتن‌، توده‌، اكثريت‌: Bulk

بار فله: Bulk Cargo

مواد فله‌اي، مواد عمده: bulk material

موادي كه به صورت انباشته خريداري مي‌شوند و به طور كلي هيچ عنصري از ساير عناصر قابل تفكيك نيست. اين اقلام مي‌توانند از ميان محصولات استاندارد يك كاتالوگ انتخاب شوند و در صورت لزوم براي توزيع در موقع نياز در حجم بالا خريداري مي‌شوند.

مواد فله‌اي، مواد عمده: Bulk Material

موادي که به صورت انباشته خريداري مي‌شوند و به طور کلي هيچ عنصري از ساير عناصر قابل تفکيک نيست. اين اقلام مي‌توانند از ميان محصولات استاندارد يک کاتالوگ انتخاب شوند و در صورت لزوم براي توزيع در موقع نياز در حجم بالا خريداري مي‌شوند.

مصالح فله اي: Bulk materials

انباره‌ پر گنجايش‌: Bulk Storage

تيغه‌، ديوار، تاق‌ نما، تاقك‌: Bulkhead

بط‌ور تنه‌ دار، بط‌ور جسيم‌ و پرجثه‌: Bulkily

بزرگي‌، تنه‌ داري‌، جثه‌ داري‌: Bulkiness

بزرگ‌، جسيم‌: Bulky

رفتاركردن‌، (امر) بي‌ پرواكاركردن‌ گاونر، نر، حيوانات‌ نر بزرگ‌، فرمان‌، مثل‌ گاو نر ,: Bull

جلسه‌ محاوره‌ ومرور: Bull Session

(seye s'llub.lp) قلب‌ هدف‌، تيري‌ كه‌ بهدف‌ اصابت‌ كند: Bull's Eye

نوعي‌ سگ‌ بزرگ‌، بول‌ داگ‌، (گاو را) برزمين‌ افكندن‌: Bulldog

ارعاب‌ وتهديدكردن‌، روي‌ ماشين‌ بولدوزكار كردن‌: Bulldoze

گلوله‌، گلوله‌ تفنگ‌: Bullet

اگاهينامه‌، پژوهشنامه‌، پژوهنامه‌ تابلو اعلانات‌، اگهي‌ نامه‌ رسمي‌، ابلاغيه‌ رسمي‌، بيانيه: Bulletin

ضد يا مانع‌ گلوله‌: Bulletproof

گاوباز: Bullfighter

سهره‌: Bullfinch

(ج‌.ش‌.) غوك‌ بزرگ‌ امريكايي‌: Bullfrog

كله‌شق‌، سرسخت‌، ادم‌ كودن‌ وسرسخت‌: Bullheaded

شمش‌، شمش‌ زر يا سيم‌: Bullion

سرسخت‌ كله‌ شق‌: Bullish

گوساله‌ وحشي‌، گاونر اخته‌: Bullock

اغل‌ گاو يا حشم‌: Bullpen

صحنه‌ ياميدان‌ گاوبازي‌: Bullring

شلاق‌ چرمي‌: Bullwhip

قلدر، پهلوان‌ پنبه‌، گردن‌كلفت‌، گوشت‌، تحكيم‌ كردن قلدري‌ كردن‌: Bully

ترساندن‌، تهديد كردن‌، دست‌ انداختن‌: Bullyrag

ني‌، بوريا، جگن‌، پيزر: Bulrush

(مج.) پناه‌، سنگربندي‌، حامي‌ خاكريز، بارو، ديوار(ساحلي‌)، ديواره‌ سد، موج‌ شكن: Bulwark

ادم‌ مفت‌ خور يا ولگرد، ولگردي‌ يا مفت‌ خوري‌ كردن بحد افراط‌ مشروب‌ نوشيدن‌: Bum

بندي‌ كردن‌ وزوز كردن‌، صداي‌ زنبور كردن‌، اشتباه‌كاري‌ كردن‌، سرهم‌ ,: Bumble

(ج‌.ش‌.) زنبورعسل‌، زنبور درشت‌ (از جنس‌ submob): Bumblebee

برامدگي‌، تكان‌ سخت‌ (در هواپيماو غيره‌)، تكان‌ , دست‌ انداز جاده‌، ضربت‌، ضربت‌ حاصله‌ دراثر تكان‌ سخت ناگهاني‌، ضربت‌ (توام‌ باتكان‌) زدن‌: Bump

سپراتومبيل‌، ضرب‌ خور، چيز خيلي‌بزرگ‌: Bumper

دست‌ انداز، داراي‌ برامدگي‌: Bumpiness

روستايي‌ نادان‌ يا كودن‌، ادم‌ بي‌ دست‌ وپا: Bumpkin

خودبين‌، از خود راضي‌، جسور: Bumptious

پر از برامدگي‌، پر از دست‌ انداز، ناهموار: Bumpy

يكجور كلوچه‌ ياكماج‌ (انگليسي‌ - ايرلند)، دم‌ خرگوش‌: Bun

خوشه‌، گروه‌، دسته‌ كردن‌، خوشه‌ كردن‌: Bunch

حرف‌ چرند، چاخان‌، توخالي‌: Buncombe

گروهي از اقلام كه مي‌توان آنها را با قيمت ويژه‌اي كمتر از جمع تك تك آنها فروخت، دسته: Bundle

بقچه‌ بستن‌ بقچه‌، بسته‌، مجموعه‌، دسته‌ كردن‌، بصورت‌ گره‌ دراوردن: Bundle

جامه‌ گرم‌ دربركردن‌، زياد لباس‌ پوشيدن‌: Bundle Up

قرار دادن اجزاي مختلف يك محصول در كنار هم و تشكيل يك محموله: Bundling and Unbundling

چوب‌ پنبه‌ بشكه‌، دريچه‌ مجرا، كيسه‌، (مج.) جيب‌ بر ساقي‌، دروغ‌، سوراخ‌ بشگه‌ رابستن‌: Bung

بنگله‌، خانه‌هاي‌ ييلاقي‌: Bungalow

سوراخ‌ شكم‌ خمره‌ يابشكه‌، (ز.ع‌.) سوراخ‌ مقعد: Bunghole

اشتباه‌ كار: Bungler

پينه‌ پا: Bunion

حرف‌ توخالي‌ وبي‌ معني‌، خوابگاه‌ (دركشتي‌ يا ترن‌) هرگونه‌ تختخواب‌ تاشو: Bunk

سنگر وپناهگام‌ زير زميني‌، انباربزرگ‌، پرشدن‌ انبار: Bunker

ساختمان‌ خوابگاه‌: Bunkhouse

حرف‌ چرند، چاخان‌، توخالي‌: Bunkum

سرهم‌ بندي‌ كردن‌، سنبل‌ كردن‌، ناشيگري‌، خط‌اكردن‌: Bunlge

پينه‌، ورم‌، اسم‌ حيوان‌ دست‌ اموز (مثل‌ خرگوش‌): Bunny

فشار با سر، (دربيس‌ بال‌) زدن‌ توپ‌، ناخوشي‌ قارچي‌ , كردن‌، اصلاح‌ كردن‌ گندم‌، غربال‌، زدن‌، فشاردادن‌، (ز.ع‌.) توپ‌ زدن‌، الك‌ ,: Bunt

پارچه‌ سست‌ بافت‌ پرچمي‌، خط‌ابي‌ دوستانه‌، شنل‌ بچگانه‌: Bunting

ط‌نابي‌ كه‌ بپاي‌ بادبان‌ بسته‌ ميشود: Buntline

رهنماي‌ شناور، كويچه‌، روابي‌، جسم‌شناور، روي‌ اب‌ , نگاهداشتن‌، شناور ساختن‌: Buoy

رانش‌، شناوري‌، سبكي‌، شادابي‌ روح‌، خاصيت‌ شناوري‌: Buoyancy

شناور، سبك‌، سبكروح‌، خوشدل‌: Buoyant

(rrub=) خار، تيغ‌: Bur

(gnilbrub=) جوش‌، قل‌ قل‌، سالك‌، جوش‌ صورت‌، صداي‌ قل‌ , قل‌ (درحرف‌ زدن‌)، اشكال‌، بي‌ نظ‌مي‌، درهم‌ وبرهم‌ سخن‌ , گفتن‌، مغشوش‌ كردن‌: Burble

سربار: burden

آن دسته از هزينه‌ها كه مستقيماً به پروژه تخصيص داده نمي‌شوند. حقوق‌ها، اجاره‌بها، بيمه، بهره و ... از زمره اين موارد به شمار مي‌روند. اگر اين هزينه‌ها به صورت درصدي از هزينه‌هاي مستقيم بيان گردند، آن‌ها را نرخ تحميلي مي‌خوانند. همچنين مراجعه شود به هزينه‌ه

تحميل‌ كردن‌، سنگين‌ بار كردن‌ بار، وزن‌، گنجايش‌، ط‌فل‌ در رحم‌، بارمسئوليت‌، باركردن: Burden

سربار: Burden

آن دسته از هزينه‌ها كه مستقيماً به پروژه تخصيص داده نمي‌شوند. حقوق‌ها، اجاره‌بها، بيمه، بهره و ... از زمره اين موارد به شمار مي‌روند. اگر اين هزينه‌ها به صورت درصدي از هزينه‌هاي مستقيم بيان گردند، آن‌ها را نرخ تحميلي مي‌خوانند. همچنين مراجعه شود به هزينه‌هاي عمومي و اداري و هزينه‌هاي بالاسري.هزينه‌هاي سربار كه بين كار مستقيم و يا مواد به طور مقتضي توزيع مي‌شود. همچنين مراجعه شود به ‌هزينه‌هاي غيرمستقيم

گرانبار، سنگين‌، ناگوار، شاق‌، غم‌ انگيز، ظ‌المانه‌: Burdensome

دار، گنجه‌ جالباسي‌، ديوان‌ دفتر، دفترخانه‌، اداره‌، دايره‌، ميز كشودار يا خانه‌ ,: Bureau

حكومت‌ اداري‌، مجموع‌ گماشتگان‌ دولتي‌، كاغذ پراني ديوان‌ سالاري‌ رعايت‌ تشريفات‌ اداري‌ بحد افراط‌، تاسيسات‌ اداري: Bureaucracy

ديوان‌ سالار مامور اداري‌، مامور دولتي‌، مقرراتي‌ واهل‌ كاغذ بازي: Bureaucrat

پراني‌، وابسته‌ به‌ ديوان‌ سالاري‌ وابسته‌ به‌امور اداري‌، وابسته‌ به‌ اداره‌بازي‌ وكاغذ ,: Bureaucratic

لوله‌ شيشه‌مدرج‌، بورت‌، تنگ‌ مخصوص‌ شراب‌ مقدس‌ (دركليسا),: Buret

(terub=) لوله‌ شيشه‌مدرج‌، بورت‌، تنگ‌ مخصوص‌ شراب‌ مقدس‌ , (دركليسا): Buretto

حصار يانرده‌ اط‌راف‌ خانه‌ يا شهر، قصبه‌، قلعه‌: Burg

جوانه‌ زدن‌، درامدن‌، شروع‌ برشدكردن‌: Burgeon

تكه‌اي‌ گوشت‌ سرخ‌ كرده‌ ياكباب‌ كرده‌كه‌ براي‌ تهيه‌ , ساندويچ‌ بكارميرود(مثل‌ regrubmah): Burger

شهرنشين‌، شهري‌، حاكم‌ يا قاضي‌ شهر: Burgess

شهر، (اسكاتلند) قصبه‌: Burgh

مردم‌ ازاد شهر ياقصبه‌، شهرنشينان‌: Burgher

دزد، سارق‌ منازل‌: Burglar

شبانه‌ دزديدن‌، سرقت‌ مسلحانه‌ كردن‌: Burglarize

ورود بخانه‌اي‌ درشب‌ بقصد ارتكاب‌ جرم‌، دزدي‌: Burglary

حاكم‌، شهردار(درهلند ياالمان‌)، اعضاي‌ شهرداري‌: Burgomaster

نوعي‌ كلاه‌خود: Burgonet

دفن‌، بخاك‌ سپاري‌، تدفدين‌: Burial

بخاك‌ سپارنده‌، قبركن‌: Burier

راحت‌ شدن‌ كشتن‌، خفه‌ كردن‌، بط‌وراهسته‌ وغير مستقيم‌ از شركسي‌ ,: Burke

گره‌ پشم‌ ياپارچه‌، كورك‌، گره‌ چوب‌، خار: Burl

كرباس‌، پارچه‌ كيسه‌اي‌: Burlap

گره‌ دار، كورك‌ دار: Burled

مسخره‌ اميز، مضحك‌، تقليد، رقص‌ لخت‌، تقليد و هجو كردن‌,: Burlesque

تنومندي‌، ستبري‌، زبري‌، خشونت‌: Burliness

تنومند، ستبر، كلفت‌، (براي‌ پارچه‌ ولباس‌) زبر وخشن گره‌ دار: Burly

(esemrub.lp) برمه‌اي‌، اهل‌ برمه‌: Burmese

سوختن‌، اثر سوختگي‌ سوزاندن‌، اتش‌ زدن‌، سوختن‌، مشتعل‌ شدن‌، دراتش‌ شهوت‌ ,: Burn

سوختن‌: Burn In

راه‌اندازي: burn-in

اجراي يكي از اقلام پروژه (گاهي تحت تنش) به منظور تثبيت ويژگي‌هاي آن.

راه‌اندازي: Burn-In

اجراي يكي از اقلام پروژه (گاهي تحت تنش) به منظور تثبيت ويژگي‌هاي آن.

چراغ‌ خوراكپزي‌ ياگرم‌ كن‌، اتشخان‌: Burner

Heating a metal beyond the temperature limits allowable for the desired heat treatment, or beyond the point where serious oxidation or other detrimental action begins: BURNING

ذره‌ بين‌، عدسي‌ محدب‌ ياايينه‌ مقعر، عينك‌ جوشكاري‌: Burning Glass

جلا دادن‌، پرداخت‌ كردن‌، صيقل‌ دادن‌، جلا، صيقل‌: Burnish

برنوس‌، ردا: Burnoose

برنوس‌، ردا: Burnous

A term applied to a metal permanently damaged by overheating.: BURNT

اروغ‌، اروغ‌ زدن‌: Burp

تفنگ‌ كوچك‌: Burp Gun

A thin ridge or roughness left by a cutting operation such as in metal slitting, shearing, blanking or sawing. This is common to a No. 3 slit edge in the case of steel.: BURR

بامته‌ سوراخ‌ كردن‌ تلفظ‌ كردن‌، حرف‌ r را اداءكردن‌، پره‌يادندانه‌دار كردن خار، پوست‌ زبرو خاردارميوه‌، گره‌، برامدگي‌، غليظ‌ ,: Burr

الاغ‌ (اسپانيولي‌): Burro

(مج.) پنهان‌ شدن‌، نقب‌ زدن‌ سوراخ‌ زيرزميني‌، نقب‌، پناهگاه‌، زيرزمين‌ لانه‌ كردن: Burrow

خاردار، خشن‌: Burry

گنجور دانشكده‌، صندوقدار، خزانه‌ دار: Bursar

گنجوري‌، خزانه‌ داري‌: Bursary

كيف‌ كيسه‌ مانند، مغازه‌ يا بازار خريد وفروش‌، بورس وجهي‌ كه‌براي‌ كمك‌ هزينه‌ تحصيلي‌داده‌ميشود: Burse

كيسه‌ مانند، كيف‌ مانند: Bursiform

(ط‌ب‌) اماس‌ كيسه‌ هاي‌ مفصلي‌: Bursitis

انفجار، شيوع‌ قط‌ع‌ كردن‌، تركيدن‌، ازهم‌ پاشيدن‌، شكفتن‌، منفجر كردن: Burst

قط‌اري‌، پشت‌ سر هم‌: Burst

خط‌اي‌ قط‌اري‌: Burst Error

سرعت‌ پشت‌ سر هم‌: Burst Rate

بخاك‌ سپردن‌، دفن‌ كردن‌، از نظ‌ر پوشاندن‌: Bury

اتوبوس‌، بااتوبوس‌ رفتن‌: Bus

گذرگاه‌، مسير عمومي‌: Bus

محرك‌ گذرگاه‌: Bus Driver

كمك‌ پيشخدمت‌، پادو: Busboy

يكجور كلاه‌ پوستي‌: Busby

بوته‌، بته‌، شاخ‌ وبرگ‌: Bush

ازبوته‌ پوشيده‌ شده‌: Bushed

(strauq)، پيمانه‌ غله‌ وميوه‌ كه‌ درحدود63 ليتر است پيمانه‌، كيل‌، باپيمانه‌ وزن‌ كردن‌ مقياس‌ وزني‌ است‌ معادل‌ 4 پك‌ (kcep) و23 كوارتز ,: Bushel

بط‌ورانبوه‌، پرپشت‌: Bushily

انبوهي‌، پرپشتي‌: Bushiness

طراحي راه حل كسب و كار: Bushiness Solution Mapping

استر برنجي‌ يا فلزي‌، عايق‌، غلاف‌ حيله‌ گردان‌: Bushing

اداي‌ كسي‌ را در اوردن‌، مبارزه‌ كردن‌: Bushwhack

انبوه‌، پرپشت‌: Bushy

کسب و کار: Business

تجارت: Business

كسب و كار: Business

سوداگري‌، حرفه‌، دادوستد، كاسبي‌، بنگاه‌، موضوع‌، تجارت‌,: Business

تجارت‌، كار و كسب‌: Business

جنبه تجاري (كسب وكار): business aspect

جنبه‌هاي غيرفني مديريت پروژه نظير جنبه‌هاي پيماني، قانوني، زمان‌بندي، مديريت مالي، مديريت منابع، مديريت پيمانكاران فرعي، مديريت تأمين‌كنندگان، رهبري، عوامل انساني و ... .

جنبه تجاري (کسب وکار): Business Aspect

جنبه‌هاي غيرفني مديريت پروژه نظير جنبه‌هاي پيماني، قانوني، زمان‌بندي، مديريت مالي، مديريت منابع، مديريت پيمانكاران فرعي، مديريت تأمين‌كنندگان، رهبري، عوامل انساني و ... .

جنبه تجاري چرخه پروژه: Business Aspect of the Project Cycle

آن بخش از چرخه مبناي پروژه‌ كه به توجيه و فروش پروژه بر اساس شايستگي‌هاي پروژه و نيز روند جاري آن به عنوان يك فرآيند تجاري اختصاص دارد. اين بخش اغلب ايجاد مورد تجاري و نيز نتايج مطالعاتي كه اعتبار مورد تجاري را تأييد مي‌كنند را شامل مي‌گردد. مورد تجاري باي

جنبه تجاري چرخه پروژه: Business Aspect Of The Project Cycle

آن بخش از چرخه مبناي پروژه‌ كه به توجيه و فروش پروژه بر اساس شايستگي‌هاي پروژه و نيز روند جاري آن به عنوان يك فرآيند تجاري اختصاص دارد. اين بخش اغلب ايجاد مورد تجاري و نيز نتايج مطالعاتي كه اعتبار مورد تجاري را تأييد مي‌كنند را شامل مي‌گردد. مورد تجاري بايد در طي چرخه پروژه مورد بازبيني و تأييد مجدد قرار گيرد؛ چرا كه در غير اين صورت ممكن است پروژه پيش از تحويل، بلااستفاده شود. اين جنبه همچنين امور مربوط به پيمانكاران و پيمانكاران فرعي و نيز مديريت تخصيص منابع به موارد پيش‌بيني شده را نيز در بر مي‌گيرد.

سند توجیه کسب‌وکار : Business Case

  توجيه اين‌که چرا پروژه ضروري است و دستاوردهاي آن چه چيزهايي هستند. سند توجيه کسب‌وکار، بايد اقلام کليدي نظير اهداف کلان و مشخص پروژه را به‌طور خلاصه دربر گيرد و مسائلي همچون بازگشت سرمايه‌گذاري، ريسک‌هاي پروژه و جايگزين‌ها را مورد بحث قرار دهد. مسؤوليت توسعهي سند توجيه کسب‌وکار برعهدة سرمايه‌گذار پروژه و تيم پروژه است.

مورد تجاري (كسب و كار): business case

سناريوي مصرف نهايي كه به توجيه پروژه بر اساس مفاهيم اقتصادي مي‌پردازد. اين سناريو غالبا شامل فرصت‌ها، بازار، رقابت، ميزان نفوذ مورد انتظار در بازار، هزينه و زمان لازم براي رسيدن به نقطه سربه‌سر، سود مورد انتظار، فرصت‌هاي آتي و ... مي‌گردد.

مورد تجاري (کسب و کار): Business Case

سناريوي مصرف نهايي كه به توجيه پروژه بر اساس مفاهيم اقتصادي مي‌پردازد. اين سناريو غالبا شامل فرصت‌ها، بازار، رقابت، ميزان نفوذ مورد انتظار در بازار، هزينه و زمان لازم براي رسيدن به نقطه سربه‌سر، سود مورد انتظار، فرصت‌هاي آتي و ... مي‌گردد.سندي كه تا انتهاي مرحله يك؛ آماده مي‌شود تا سنجه‌ها و مطلوبيت پروژه و توجيه مراحل بعدي پروژه را تعيين نمايد.بخشي از بيانيه تعريف برنامه كه توجيه وجود منابع ذكر شده براي پروژه را بيان مي‌نمايد. مورد تجاري بايد نشان دهد كه اثربخش‌ترين تركيب پروژه‌ها از نظر هزينه، انتخاب شده است. اين بخش همچنين زمينه و توجيه سرمايه‌گذاري زيربنايي و هزينه‌هاي اجراي راهبردها و استانداردها را فراهم مي‌نمايد.سندي كه چرايي ضرورت پروژه و تغييرات حاصل از انجام آن را بيان مي‌كند. اين سند بايد شامل خلاصه‌اي از اهداف، دستاوردها،‌ زمان، هزينه، الزامات فني، ايمني، كيفيت و ساير الزامات و همين‌طور ريسك‌هاي پروژه و فرصت‌هاي پيش رو باشد. اين سند مي‌تواند مواردي مانند اطلاعاتي در مورد اثرات رقابتي، الزامات منابع، اثرات سازماني، شاخص‌هاي كليدي عملكرد و عوامل موفقيت بحراني پروژه و خروجي‌هاي آن را نيز در بر گيرد.سندي كه تعهدات نسبت به منابع پروژه يا طرح را فراهم مي‌كند.اطلاعات ضروري براي ايجاد بدنه راهبرد، در ارزيابي پيشنهاديه‌هاي پروژه و تصميم‌گيري.

تداوم كسب و كار: Business continuity

داده‌ پردازي‌ تجاري‌: Business Data Processing

شرکت تجاری(بازرگانی): Business enterprise

واحد تجاری: Business entity

مفهوم شخصیت تجاری: Business entity concept

مديريت كار و كسب: Business Management

مدير كسب وكار: business manager

فردي كه مسئول مديريت كاركردهاي كسب و كار پروژه نظير پيمانكاري، پيمانكاري فرعي، برنامه‌ريزي، زمان‌بندي، بودجه‌بندي، مديريت داده‌ها، منابع انساني، امور قانوني و ... مي‌باشد.

مدير کسب وکار: Business Manager

فردي كه مسوول مديريت كاركردهاي كسب و كار پروژه نظير پيمانكاري، پيمانكاري فرعي، برنامه‌ريزي، زمان‌بندي، بودجه‌بندي، مديريت داده‌ها، منابع انساني، امور قانوني و ... مي‌باشد.

اهداف كسب و كار: business objectives

آن دسته از راهبردهاي سازمان كه بر بهبود موقعيت سازمان در بازار، سودآوري، رضايت مشتري، عمر محصول و ساير موضوعات مربوط به سلامت بنگاه متمركز است.

اهداف کسب و کار: Business Objectives

آن دسته از راهبردهاي سازمان كه بر بهبود موقعيت سازمان در بازار، سودآوري، رضايت مشتري، عمر محصول و ساير موضوعات مربوط به سلامت بنگاه متمركز است.

سازمان های تجاری: Business organizations

طرح كسب و كار: Business Plan

برنامه ريزي کسب و کار: Business planning

بهبود فرآيند كسب و كار: business process improvement (BPI)

متدولوژي‌هاي پيشرفت كه به منظور بهبود تك تك فرآيندها، شامل طراحي مجدد فرآيند، مهندسي مجدد فرآيند، الگويابي، تجديد ساختار و اجراي پروژه‌هاي نرم‌افزاري عمده مانند SAP، بكار مي‌روند.

بهبود فرآيند كسب و كار: Business Process Improvement (BPI)

متدولوژي‌هاي پيشرفت كه به منظور بهبود تک تک فرآيندها، شامل طراحي مجدد فرآيند، مهندسي مجدد فرآيند، الگويابي، تجديد ساختار و اجراي پروژه‌هاي نرم‌افزاري عمده مانند SAP، بکار مي‌روند.

مدل فرآيند كسب و كار: business process model

شبكه‌اي از فعاليت‌ها كه به طور پيوسته و مداوم، نتيجه‌ا‌ي برنامه‌ريزي شده را حاصل مي‌نمايند.

مدل فرآيند کسب و کار: Business Process Model

شبكه‌اي از فعاليت‌ها كه به طور پيوسته و مداوم، نتيجه‌ا‌ي برنامه‌ريزي شده را حاصل مي‌نمايند.

مهندسي مجدد فرآيندهاي تجاري، كاري: Business Process Reengineering

مهندسي مجدد فرآيند كسب و كار: business process reengineering

بررسي انتقادي فرآيندهاي كسب ‌و كار و انجام بازبيني‌هاي لازم به منظور بهبود ارزش افزوده مراحل و خروجي‌ها.

مهندسي مجدد فرآيند کسب و کار: Business Process Reengineering

بررسي انتقادي فرآيندهاي كسب ‌و كار و انجام بازبيني‌هاي لازم به منظور بهبود ارزش افزوده مراحل و خروجي‌ها.

ريسك كسب و كار: business risk

يك رويداد يا عامل بالقوه كه مي‌تواند مانع دستيابي به خروجي مطلوب كسب و كار گردد. ريسك كسب و كار اغلب در قالب يك احتمال بيان مي‌گردد.

ريسک کسب و کار: Business Risk

يك رويداد يا عامل بالقوه كه مي‌تواند مانع دستيابي به خروجي مطلوب كسب و كار گردد. ريسك كسب و كار اغلب در قالب يك احتمال بيان مي‌گردد.

راهبرد كسب و كار: Business strategy

تجارت الكترونيكي (بنگاه با بنگاه): Business To Business

تجارت الكترونيكي ( بنگاه با مصرف كننده): Business To Consumer

تجارت الكترونيكي (بنگاه با دولت): Business To Government

معاملات تجاری: Business transactions

اقدامات کسب و کار: Business venture

مرتب‌، منظ‌م‌، داراي‌ صورت‌ كار عملي‌: Businesslike

شاغل در كسب و كار: Businessman

تاجر، بازرگان‌: Businessman

مجهز كردن‌، باعجله‌ پيش‌ رفتن‌، عجله‌ كردن‌: Busk

يكجور چكمه‌ كه‌ تا زير زانو ميرسد، (مج.) تراژدي‌: Buskin

بوس‌، بوسه‌، ماچ‌، ملچ‌ ملچ‌: Buss

(gni- de) مجسمه‌نيم‌تنه‌، بالاتنه‌، سينه‌، انفجار تركيدگي‌، تركيدن‌ (باpu)، خرد گشتن‌، ورشكست‌ شدن ورشكست‌ كردن‌، بيچاره‌ كردن‌: Bust

منفجر ياخوردكننده‌، چيز شكفت‌ انگيزوعجيب‌: Buster

شلوغي‌، هايهو، جنبش‌، تقلا، كوشش‌، شلوغ‌ كردن‌، تقلا , ياكشمكش‌ كردن‌: Bustle

مشغول‌، دست‌ بكار، شلوغ‌، مشغول‌ كردن‌: Busy

مشغول‌، اشغال‌: Busy

علامت‌ اشغال‌: Busy Signal

فضول‌، ادم‌ فضول‌، نخود همه‌اش‌، پركاري‌، اشتغال‌: Busybody

بط‌ور محض‌، بي‌، بدون‌ ولي‌، اما، ليكن‌، جز، مگر، باستثناي‌، فقط‌، نه‌ تنها: But

قصاب‌، (مج.) ادم‌ خونريز، كشتن‌، قصابي‌ كردن‌: Butcher

A hardened, tempered, and bright polished high carbon spring steel strip (carbon content a bit higher than in wood band saw quality) with a Rockwell value of approximately C47/49.: BUTCHER SAW STEEL

بي‌ رحمانه‌، قصاب‌ وار: Butcherly

دكان‌ قصابي‌، كشتارگاه‌، (مج.) ادم‌كشي‌: Butchery

ناظ‌ر، پيشخدمت‌ سفره‌، ابدارباشي‌: Butler

ابدارخانه‌: Butler's Pantry

شاخ‌ زدن‌، ضربه‌ زدن‌، پيش‌ رفتن‌، پيشرفتگي‌ داشتن قنداق‌تفنگ‌، هدف‌ نزديك‌ يامتصل‌ شدن‌، بشكه‌، ته‌، بيخ‌، كپل‌، ته‌ درخت‌، ته‌ ,: Butt

تير، نيزه‌: Butt Shaft

Joining two edges or ends by placing one against the other and welding them.: BUTT WELDING

تل‌ يا تپه‌: Butte

كره‌، روغن‌، روغن‌ زرد، كره‌ ماليدن‌ روي‌، چاپلوسي‌ كردن‌: Butter

شخص‌ خپله‌ و چاق‌: Butterball

(گ‌.ش‌.) گل‌ الاله‌، نوعي‌ شيريني‌ كوچك‌: Buttercup

كره‌، روغن‌ شير، سرشير: Butterfat

دست‌ و پا چلفتي‌، بي‌ دقت‌: Butterfingered

پروانه‌، بشكل‌ پروانه‌: Butterfly

ابدوغ‌، دوغ‌ پس‌ از گرفتن‌ كره‌: Buttermilk

تافي‌، شكلات‌ شكر زرد وعصاره‌ ذرت‌: Butterscotch

ابدارخانه‌، جاي‌ فروش‌ اذوقه‌ و نوشابه‌، كره‌اي‌، روغني‌: Buttery

كپل‌، كفل‌: Buttock

باتكمه‌ محكم‌ كردن‌ تكمه‌، دكمه‌، غنچه‌، هرچيزي‌ شبيه‌ دكمه‌، تكمه‌ زدن: Button

دكمه‌: Button

سوراخ‌ دكمه‌، مادگي‌، مزاحم‌ شدن‌: Buttonhole

دكمه‌ انداز، سگك‌ دكمه‌، قلاب‌ دكمه‌: Buttonhook

(گ‌.ش‌.) چنار(امر.): Buttonwood

تكمه‌ دار، دكمه‌اي‌: Buttony

شمع‌ پشتيبان‌ ديوار، حائل‌، نگهدار، پايه‌، شمع‌ زدن محكم‌ بستن‌، داراي‌ شمع‌ ياحائل‌: Buttress

قنداق‌ تفنگ‌: Buttstock

كره‌اي‌، شبيه‌ كره‌، شامل‌ كره‌: Butyraceous

كره‌ مانند (بط‌رز شيميايي‌)، شامل‌ كره‌: Butyric

(ش‌.) اسيد بوتيريك‌، جوهر كره‌: Butyric Acid

خوش‌ هيكل‌، چاق‌ وچله‌، خوش‌، خوشدل‌: Buxom

خريدن‌، خريد، ابتياع‌، تط‌ميع‌ كردن‌: Buy

باپول‌ مصالحه‌ كردن‌، تط‌ميع‌ كردن‌: Buy Off

سهم‌ كسي‌ را خريدن‌: Buy Out

خريد داخلي: buy-in

ارائه عامدانه قيمت يا هزينه نهايي با مقداري بسيار كمتر از هزينه برآورد شده به منظور برنده شدن در يك رقابت و يا اجراي يك پروژه.

خريد داخلي: Buy-In

ارائه عامدانه قيمت يا هزينه نهايي با مقداري بسيار كمتر از هزينه برآورد شده به منظور برنده شدن در يك رقابت و يا اجراي يك پروژه.

خريدار: buyer

شخصي كه عموماً توسط مديريت شركت به او تفويض اختيار شده است تا پيمان‌هاي حقوقي شركت براي خريد كالايي را با سازماني ديگر منعقد كند. معمولاً خريداران براي تداركات محدوده پروژه اختصاص داده مي‌شوند. در نسخه سال 2000 راهنماي پيكره دانش مديريت پروژه اصطلاحات فرو

خريدار: Buyer

خريدار: Buyer

سازمان تدارك‌كننده. در يك پروژه داخلي، خريدار مي‌تواند بخش بازاريابي و يا هر سازمان ديگر كه متقاضي خدمتي است، باشد. همچنين مراجعه شود به فروشنده.شخصي كه عموماً توسط مديريت شركت به او تفويض اختيار شده است تا پيمان‌هاي حقوقي شركت براي خريد كالايي را با سازماني ديگر منعقد كند. معمولاً خريداران براي تداركات محدوده پروژه اختصاص داده مي‌شوند. در نسخه سال 2000 راهنماي پيكره دانش مديريت پروژه اصطلاحات فروشنده و خريدار بصورت استاندارد درآمده است. "خريدار" فردي است كه براي تدارکات محدوده پروژه منصوب شده است و «فروشنده» كسي است كه محدوده خريداري شده پروژه را تهيه مي‌كند.

شايعه‌، همهمه‌، اوازه‌ وزوز كردن‌، ورور كردن‌، نامشخص‌ حرف‌ زدن‌، وزوز، ورور: Buzz

(گ‌.ش‌.) سنقر، پرنده‌اي‌ شبيه‌ باز، ادم‌ لاشخور وپست لاشخور: Buzzard

زنگ‌ اخبار، وزوزكن‌: Buzzer

بدست‌، بتوسط‌، با، بوسيله‌، از، بواسط‌ه‌، پهلوي‌، نزديك كنار، از نزديك‌، ازپهلوي‌، ازكنار، دركنار، از پهلو محل‌ سكني‌، فرعي‌، درجه‌ دوم‌: By

محصول فرعي: By - Product

دراينده‌، كم‌كم‌، متدرجا، بزودي‌، بفوريت‌: By And By

كلا، رويهمرفته‌: By And Large

ضربت‌ تصادفي‌: By Blow

انتخابات‌ فرعي‌: By Election

غرض‌ شخصي‌، قصد پنهان‌: By End

گذشته‌، كهنه‌، قديمي‌، گذشته‌ها، چيزهاي‌ گذشته‌: By Gone

پس‌ كوچه‌، كوچه‌ فرعي‌: By Lane

اضافي‌ وزائد خط‌ دوم‌ يافرعي‌، خط‌ فرعي‌ راه‌ اهن‌، (ز.ع‌.) كار ياشغل‌ ,: By Line

فراورده‌ فرعي‌، محصول‌ فرعي‌، (مج.) نتيجه‌ فرعي‌: By Product

اتفاقا، تصادفي‌، ضمنا: By The Way

جاده‌ پرت‌، كوچه‌ پرت‌، كوره‌ راه‌، راه‌ فرعي‌: By Way

آئين نامه - مقررات: By-Law

چيزهاي‌ كناري‌ ياثانوي‌، فرعي‌، خداحافظ‌: Bye

خدا حافظ‌: Bye Bye

انتخابات‌ فرعي‌: Bye Election

ايين‌ نامه‌، نظ‌امنامه‌، قانون‌ ويژه‌، قانون‌ فرعي‌ وضمني‌: Byelaw

ايين‌ نامه‌، نظ‌امنامه‌، قانون‌ ويژه‌، قانون‌ فرعي‌ وضمني‌: Bylaw

لقب‌، اسم‌ فرعي‌، اسم‌ دوم‌: Byname

گذرگاه فرعي: Bypass

تقاط‌ع‌ كردن‌، گذشتن‌ گذرگاه‌ فرعي‌، سبب‌ انشعاب‌ شدن‌، از راه‌ فرعي‌ رفتن: Bypass

گذرگاه‌، جنبي‌، كنار گذاشتن‌: Bypass

جاده‌ فرعي‌، جاده‌ پرت‌: Bypath

نمايش‌ فرعي‌ بين‌ دوپرده‌: Byplay

اغل‌ گاو: Byre

جاده‌ فرعي‌، پس‌ كوچه‌، جاده‌ كم‌ امد وشد: Byroad

تماشاگر، تماشاچي‌، بيننده‌، ناظ‌ر: Bystander

كوچه‌ پرت‌، خيابان‌ كناري‌، خيابان‌ فرعي‌: Bystreet

هشت‌ بيت‌ (بايت‌): Byte

لقمه‌: Byte

نشاني‌ پذير تالقمه‌: Byte Addressable

لقمه‌ گرا: Byte Oriented

عبرت‌، ضرب‌ المثل‌، گفته‌ اخلاقي‌، اشاره‌ يانگاه‌ مختصر: Byword

وابسته‌ بروم‌ شرقي‌: Byzantine